فیزیکالیسم؛ فرضی روششناختی، نه متافیزیکی
علم ماتریالیسم را روشی فرض میگیرد و نمیتواند تأییدش کند؛ فرض واقعی «بیشتر» فرمالیستی است.
در این جلسه نقد فرضهای بنیادی نظریهٔ فروید با تمرکز بر فیزیکالیسم متدولوژیک و ریداکشنیسم بررسی میشود. ابطالپذیری پوپر، بیبنیادی ریداکشن کامل، و استقلال روانکاوی همشان فیزیک بررسی میشود. پروژهٔ پنروز، تعبیر transactional مکانیک کوانتوم، و علم بهمثابه قصه نزد فایرابند نیز طرح میگردد.
جلسه قبل دقیقاً نصف حرفهایی که میخواستم بزنم موند. این جلسه هم میخواهم همان بحثها را ادامه بدهم. در واقع سومین جلسهایه که میخواهیم نظریه فروید را به اصطلاح نقد کنیم در مورد اشکالهای احتمالی نظریه صحبت کنیم. فکر میکنم به طور کاملاً طبیعی به یک مباحث خیلی بنیادی رسیدیم. یعنی من احساسم این است که نظریه فروید دقیقاً مشکلات خیلی بنیادی دارد.
یعنی مثل اینکه یک اصولی را در واقع فرض گرفته، مثل همین که میخواهد ریداکشن انجام بده. یک جوری فضای علمی اواخر قرن نوزدهم در نظریه فروید یک مشکلاتی ایجاد کرده. یعنی ریشه مشکلات بیشتر همینجاست. بعد من دفعه قبل هم گفتم بازم این را تکرار میکنم که احساسم این است که بحثهای بنیادی که یک جوری جنبه فلسفه علم دارد مستقلاً احتمالاً برای شما جالب هست.
بنابراین هیچ نگرانیای نیستم که یک خورده به اصطلاح از مباحث مستقیماً روانکاوی داریم فاصله میگیریم. اگر در مورد این چیزها به اصطلاح بحث پیش بیاید در جلسات آینده هم مثلاً شاید گاهبهگاهی وارد یک بحثهای بنیادی بشویم که مستقیماً به روانکاوی ربط ندارد.
اجازه بدهید من قبل از اینکه بحث را شروع بکنم یک یادآوری بکنم از یک موضوع فرعی که در بحثهای قبل گفتم در مورد اینکه فرض ماتریالیسم یا حالا فیزیکالیسم به زبان امروزی، فرض متدولوژیک علمه، نه یک فرض متافیزیکی.
یعنی مثلاً یک شیمیست ندارد از عناصری که جنبه مثلاً ماورای طبیعی دارند در تئوریهای خودش استفاده بکند و هر چیزی را که میگه، هر دانشمندی هر چیزی را که میگوید باید یک جوری در واقع روشهای آزمایشگاهی برای اندازهگیری کمیتهایی که معرفی میکند یا مفاهیمی که وارد فرضیهاش میکند یک جوری به اصطلاح جنبه تجربهگرایانه باید داشته باشه.
باید بگی که در واقع تجربه چگونه این مفاهیم را در واقع میشود دیتکت کرد. این یک فرض متدولوژیکه. ممکن است یک شیمیست خیلی آدم متدینی هم باشه ولی وقتی تو آزمایشگاه میرود این فرض را رعایت میکند برای خاطر اینکه مثلاً ساینس اینجوری تعریف شده. چون یک مقدار زیادی این برمیگردد به اینکه ساینس هرچند صراحتاً این اعلام نمیشود ولی معطوف به پیشبینیه.
یعنی یک جور دانش خاصه. اینجوری نیست که ما در واقع هم میبینید این معیاری که مثلاً پوپر هم میگذارد همین را دارد به ما میگوید. چون ساینس در واقع یک جور دانشیه که معطوف به کنترل کردنه. مثلاً فرض کنید که اصلاً من اعتقاد داشته باشم که در نتایج آزمایشگاهی من یک عناصر ماورای طبیعی هم دخالت میکنند.
خب؟ یک چنین تئوریای به چه دردی میخوره؟ برای خاطر اینکه آن عناصر ماورای طبیعی را که من نمیتوانم کنترل بکنم. بنابراین نمیتوانم آزمایشهای ترتیب بدهم که مشکلدارن مثلاً آنها دخالت کنند آنجوری که من فکر میکنم. اگر عناصری را وارد بکنم و بگویم که اینها عناصر حالا ماورای طبیعی هستند یا نیستند ولی از قوانینی دارند پیروی میکنند.
یعنی همیشه مثلاً این اتفاق رخ میده، این خیلی مشکلی ایجاد نمیکند. من میتوانم برایش یک پارامتری یا یک مفهومی تعریف بکنم. لزوم هم ندارد بگویم که اینها ماورای طبیعیان. میگویم تا حالا من فعلاً نمیدانم که توجیهش چیست از نظر فیزیکی چه عناصری هستند این را موجب میشوند ولی قواعدشو بنویسم. این اشکالی ندارد.
یعنی بیش از اینکه ما نظرمون این باشه در ساینس که پارامترهایی که وارد میکنیم یا عناصر حالا طبیعی باشن، توجیه فیزیکیشون را بدونیم یا ندونیم، این آنقدر مهم نیست که برای ما مهم است که بتوانیم قاعدهمندش بکنیم که قابل کنترل باشه.
بتوانم پیشگویی بکنم که آزمایش بعدی را اگر با این شرایط ایجاد بکنم چه اتفاقی میافتد. عناصر ماورای طبیعی که تحت کنترل نیستند. مثلاً یک موجودات مختاری هستند که هر وقت دلشون میخواهد میآیند آزمایشهای مرا به هم میزنن، گاهی هم نمیآن.
اینها هستند که حرف زدنش ازش یک جوری مجاز نیست. ولی اگر من عناصری را بتوانم وارد تئوری خودم بکنم بدون توجیه به اصطلاح فیزیکال. متوجهاید منظورم چیه؟ این فرض متریالیستی به اصطلاح علم بیشتر معطوف به این است که اگر من عنصری رو، پارامتری را وارد مثلاً میکنم، یک جوری باید بتوانم مثلاً تحت یک سری قواعد ریاضی این را در آن بیارم.
نگم که مثلاً این یک عنصری بود که این دفعه مثلاً برای خودش مثلاً آن حرفی که نیوتن میزند که پایداری منظومه شمسی را خداوند گاهگداری با یک دخالت مستقیمی حفظ میکنه، مثل اینکه یک چیزی مثلاً شما شروع میکنید یک چیزی مثل ژیروسکوپ را در نظر بگیرید، مثلاً بچرخونیدش، بعد گاهی دارد تعادلش به هم میخوره، یک ضربهای بهش بزنید.
نه معلوم است که این ضربه را کی خداوند میزند. یعنی معادلهای وجود ندارد که به من بگوید که این حفظ تعادل هر یک قرن یک بار انجام میشود. اگر این را نیوتن بگوید خیلی مشکلی نیست.
لازم نیست اسمی هم از خداوند ببره. میگوید که یک چنین پدیدهای وجود دارد و این برای ما مثلاً یک چیز قابل پیشبینیه که هر مثلاً ۱۰۰ سال یک بار یک اتفاق اینشکلی در منظومه شمسی میافتد و دوباره تعادل مثلاً حفظ میشود.
بنابراین بیش از اینکه ما وسواس داشته باشیم که فرض به اصطلاح چیزی را که وارد تئوری خودمان میکنیم معرفی بکنیم که چه عنصر فیزیکیای هست، چه ماهیتی داره، مثلاً به مادهست، میدانه یا اسمی برایش بذاریم، به اصطلاح فلسفی اونتولوژیشو معرفی بکنیم چه جور از نظر وجودشناسی در چه جایگاهی قرار داره، معطوف به این است نظر ما که اگر چیزی را وارد تئوری خودمان میکنیم، پارامتری یا مفهومی، یک جوری قاعدهمند باشه.
یک چیز یک عنصر مختار عجیب و غریبی نتونم کنترلش بکنم نباشد برای خاطر اینکه ذاتاً ساینس یک جوری معطوف به پیشبینی کردن، معطوف به کنترل کردن. من میخواهم آن نکتهای را که گفتم، این مثال هم برایش زدم و یک خورده در واقع تکمیل بکنم.
گفتم وقتی که ساینس فرض متدولوژیک ماتریالیسم را میذاره، یعنی قرار است که شما در توجیهات علمی خودتان از عناصر ماورای طبیعی استفاده نکنید، وقتی این فرض را گذاشتید بنابراین همه چیزی که به عنوان ساینس دارد پیش میرود هیچ جور قضاوتی در مورد اینکه این فرض متدولوژیکش درست یا غلط است نمیتواند بکند.
یعنی ساینس نمیتواند تاییدی باشه بر اینکه ماتریالیست درست است یا غلط. طبعاً چون فرض به اصطلاح متدولوژیک گذاشتیم بنابراین خودمان را محدود کردیم به اینکه در یک حوزه خاصی که ماتریالیستی هست تحقیق بکنیم.
بنابراین مطلقاً نمیتوانیم بگوییم که همینجوری که ساینس دارد پیش میرود آن فرض دارد به نوعی تایید میشود. من مثالی که زدم این بود که فرض کنید که از در کیسهای میخواهیم مثلاً بگوییم که گلولههای آبی فقط در این کیسه هست.
بعد گفتم که مثلاً فرض بکنید که آدم هی گلولهها را درمیاره اگر آبی بود نشان میدهد میگوید این آبیه اگر هم نبود دوباره میندازه تو کیسه یک گلوله دیگر درمیاره.
من میخواهم یک مثال بهتر بزنم که منطبق با این موضوع باشه. در واقع مثال خوب این است. فرض کنید که در واقع ما یک ابزاری را داریم به کار میبریم در یک کیسهای یک مجموعه گلولههایی داریم ممکن است بعضیها آهنی باشند ممکن است بعضیها هم نباشن نمیدونیم. ولی فرض میذاریم که از آهنربا برای درآوردن این گلولهها از در کیسه داریم استفاده باید استفاده بکنیم.
یعنی آدمهایی که میخواهند این کیسه را امتحان بکنند را واجب میکنیم برایشان که از آهنربا استفاده بکنند. بعد خب اینها از آهنربا که استفاده میکنند طبعاً هر گلولهای که درمیارن گلوله آهنیه. درست؟
ولی این به هیچ وجه تایید نمیکند که این کیسه هرچه در آن هست گلولههاش آهنیه. درسته؟ مگر اینکه همه گلولههای در کیسه تمام بشود. کیسه خالی بشود. این تنها حالتیه که ممکن است ما بگوییم که تشخیص دادیم که همه چیز خالی.
یعنی اگر ساینس با فرض متدولوژیک ماتریالیستی خودش برود و همه مشغولات را حالا به فرض محال حل بکند به یک معنایی شاید بشود گفت که خب مثلاً دیگر مشکلی نمونده. ولی اصلاً ساینس به یک چنین ماجرایی رسیده یعنی نزدیک شدیم به اینکه مشغولات خودمان را حل بکنیم. فکر میکنم همه دانشمندا احساسشون این است که هرچه جلو میریم یک جوری مشغولات دارد اضافه میشود.
سوالهای بیشتری. اصلاً این امکان اینکه بتوانیم مشغولات را حل کنیم یعنی مشغولات را حل کنیم یعنی مثلاً فرض کنید سایکو سایکولوژی را هم همه چیزشو بفهمیم. نه فقط در مورد فیزیک. همه چیز عالم را بفهمیم. این اصلاً یک چیز محالیه دیگر. بنابراین این اتفاق نمیافته که من توسط به اصطلاح آهنربا کیسهام هیچوقت خالی بشود.
همیشه چیزهایی در آن هست و آن چیزهایی که آهنی بودن با آهنربا درآوردن. و این مثال از یک جاهایی منطبقتر از این مثال قبله و فکر میکنم شما هم خب با این موافقید که این مثال خوبی است برای اینکه فرضهای متدولوژیکی که ابزارهای ما را در واقع برای دیتکت کردن مثلاً برای مشاهداتمون محدود میکنند.
فرضهای متدولوژیک ما را یک جوری در کانالهای خاصی اجازه میدهند که کار بکنیم. اینها طبعاً نمیتوانند صحت و سقم خودشان را یک جوری در واقع تایید بکنند مگر در حالتهای خیلی بعید و عجیب و غریب و خاص مثل همان خالی شدن یک کیسه.
ولی من یک تمثیل واقعی اگر از من بپرسید که وضعیت علم را به صورت تمثیلی بخواهم بیان بکنم چه جوری باید در واقع بیان بشود ممکن است ببینید این مثالی که الان گفتم یک مثال خوبی است برای اینکه فرض متدولوژیک در واقع نمیتواند حالا نه در مورد فقط ماتریالیست و علم و اینها کلاً مثال خوبی است برای اینکه ابزار را وقتی محدود میکنید نتایج خاصی به دست میآرید و خاص بودن آنها نتیجه نمیشود که ابزارتون درست است.
مثل اینکه من مثلاً بگویم که ببین همه هرچه درمیارم آهنه. خب از آهنربا داری استفاده میکنی دیگر. این یک مثال کلی. ولی در مورد علم اگر از من بپرسید که مثال خوب چیست فکر میکنم مثال خوب این است که از آهنربا استفاده بکنیم یک مقدار آهن دربیاریم. گاهگداری یک چیزهای دیگر هم دربیاد که آهن خالص مثلاً نیستند. مثلاً آلیاژهایی هستند. حالا یک چیزهای دیگر هم جذب آن آهنربا بشوند.
بعد ما بگوییم خب این هم از نظر ما همان آهن که میگوییم این هم حسابه. میدانید یعنی از اول ما تصورمون این نبود که بر فرض ماتریالیستی مثلاً تو متدولوژی میذاریم به یک چیزهای خیلی عجیب و غریبی در جهان برسیم. ولی هی میرسیم میگوییم خب این هم همونه. ما وقتی گفتیم که مثلاً ماده یا مثلاً فیزیک منظورمون این نبود که فقط جسم باشه.
مثلاً میدانها هم حسابن. میدانها هم چیزهایی هستند از نظر ما جزو فیزیک حساب میشوند. بعد مثلاً یک پدیده عجیب و غریبی مثل انتنگلمنت هم در کوانتوم مکانیک پیش میآید میگوییم خب آن هم اشکال ندارد. مثلاً آن دیگر حالا پدیده نه توسط جسم قابل توجیه نه توسط میدان. برای اینکه با سرعت بیشتر از نور به نظر میآید تأثیر میکند آنجا. آن هم قبوله.
میدانید به نظر من مثال واقعی این است. از یک ابزاری داریم استفاده میکنیم. فکر میکردیم که این فقط آهن درمیاره. ولی میبینیم چیزهای دیگر هم درمیاره. مثلاً رنگهای یولاژور هم دارند ولی ما در واقع یک جوری داریم تعریف میکنیم که آن چیزی که این درمیاره ما بهش میگوییم حالا ماده. مثلاً آهن. آهن تعریفش این شده آن چیزی که این ابزار دارد درمیاره.
این دیگر خیلی چیز است دیگر میدانید. واقعی به نظر من وضعیت واقعی علم اینجوری است. یعنی ۳۰۰ سال پیش، ۲۰۰ سال پیش، ۱۵۰ سال پیش کسی اگر میگفت یک چیزی به مثل میدان وجود داره، تقریباً شبیه این بود که دارد از ماوراء طبیعت صحبت میکند. دقت میکنید؟ وقتی نیوتن حرف از میدان جاذبه زد به اندازه کافی حالت ماوراء طبیعی برای مردم داشت.
یک چیزی از آنور دنیا، یک چیزی اینور دنیا را میکشه. ببین الان شما از بچگی این را شنیدید، عادت کردید. محال بود یک آدمی مثلاً یک چنین چیز عجیبی را به طور طبیعی بتواند تصور بکند. چه جوری آن این را دارد میکشه؟ خب؟ اصلاً خیلی چیز عجیبی بود. الان به یونانیها میگفتید که اصلاً بهتان میخندیدن. مگه میشه؟
به همدیگر دو تا چیز تماس ندارند ولی نیرو وارد میکنند توسط یک چیز عجیب و غریب که معلوم نیست چیست. نیوتن هم نمیگوید این چیست. فقط معادلهشو مینویسه. بعداً تا مدتها تا قبل از معادلات ماکسول فرض بر این بود که میدان چیز واقعی نیست که وجود داشته باشه.
میدان مثلاً الکتریکی، مغناطیسی، میدان جاذبه فرضهای ریاضیان. درست؟ اینجوری نیست که واقعاً میدان یک چیزی مثل جزو اشیاء عالم خارج باشه. ولی وقتی ماکسول موج الکترومغناطیسی و اینها را معرفی کرد دیگر اینجوری شد دیگر. حالا به هر حال یک چیزی مثل به عنوان میدان در کنار اجسامی که میشناسیم، میدان واقعاً وجود دارد.
یعنی یک موج الکترومغناطیسی واقعاً از اینجا راه میافته، مثلاً یک جوری میرود آنور. مثلاً شما توسط آنتنهای خودتان الان دارید یک امواجی را از فضا واقعاً میگیرید. دیگر اینکه بگویم یک فرض مثلاً چیز وجود دارد اینجا، یک فرض ریاضی فقط وجود دارد به عنوان میدان، اصلاً اینجوری نیست. میدانها یک جوری جزو اشیاء فیزیکی شدن.
خب حالا اینها نه امتداد دارن، نه نمیدانم جرم به آن صورت میشود برایشان تعریف کرد. خیلی دوره از آن تصوری که ما از ماده داشتیم. ولی میگوییم که خب این هم انگار توسط همین آهنربا شکار شد، بنابراین میدان را هم اضافه میکنیم به چیزهای فیزیکال. حالا یک چیز عجیب و غریبی مثل انتنگلمنت هم پیدا شده. یک پدیدهای که یک جوری به نظر میآید از میدان هم مرموزتره.
برای خاطر اینکه با سرعت بیشتر از نور یک تأثیری میتواند منتقل بشود. ولی خب کسی احساس نمیکند که به چیزی ورای مثلاً ماده رسیده. آن را هم میگویند اشکال نداره، اضافه میکنیم مثلاً به پدیدههای فیزیکال. بنابراین ما وا- تفسیر درست به نظر من این است. آن چه- آن چیزی که فکر میکردیم این آهنربا باید دربیاره را فقط درنمیاره، چیزهای دیگر هم درآورده.
ولی ما داریم یک جوری میگوییم که هر چیزی دراومد را اسمش را مثلاً میذاریم جزو خانواده آهن حسابش میکنیم. یک جوری اینها هم جزو مثلاً فیزیک حساب میشوند. اینجوری بدیهیه که ما هیچوقت به هیچچیز نتیجه خلاف فیزیکالیسم نمیرسیم.
یعنی خب به هر حال هر چه دربیاد را میذاریم جزو خانواده چیزهای فیزیکی. درست؟ و بعد عجیب نیست که کار به جایی برسد که مثلاً یک آدمی مثل چالمرز بیاید پیشنهاد بکند که کانشسنس را هم بگذاریم در آن.
مثلاً در اشیاء فیزیکی یک چیزی تحت عنوان کانشسنس به عنوان یک پدیده مثلاً کیهانی وارد بکنیم. واقعاً الان دانشمندا یک جوری خیلی خیلی خب چیز میشوند به اصطلاح احساس بدی بهشان دست میدهد.
ولی به نظر میآید که از نظر اینکه یک قبلاً خودشان چند بار این کار را کردن، یعنی چیزهایی که فکر نمیکردن که جزو به فیزیک بتونن اضافه بکنند و اضافه کردن، چالمرز هم برای خودش این حق را قائل که یک چیزی را وارد کند.
ولی دقت بکنید به این دلیل این پیشنهاد چالمرز پیشنهاد خوبی نیست و از نظر دانشمندا هم قابل قبول نیست، برای اینکه آن کانشسنسی که این میگوید در هیچ معادلهای صدق نمیکند. ما وقتی که میدان را وارد فیزیک میکنیم به رسمیت میشناسیم، قبلش معادلاتشو درآوردیم.
یا وقتی انتنگلمنت را حالا به رسمیت میشناسیم، حداقل یک جایی یک یک چیزی در موردش میدانیم. در یک نوع مثلاً از فرمالیسم مکانیک کوانتوم یک چنین پدیدهای درمیاد، پیشبینی میشود. اینجوری نیست که من همینطوری مثلاً بنا به یک دیدگاههای شخصی خودم یا مثلاً دیدگاههای فلسفی بخواهم یک چیزی را وارد بکنم.
فیزیکدانا در واقع همیشه این را در واقع رعایت میکنند که چیزهایی که وارد فیزیک دارند میکنند به نوعی در فرمالیسمهاشون درگیر بشود. یعنی چیزی که گفتم. یعنی واقعاً آن فرض اصلی، فرض فیزیکالیست، فرض متدولوژیک، فرض ماتریالیسم و فیزیکالیسم نیست.
بیشتر در واقع یک فرض فرمالیستیه. اینکه من اگر پارامتری یا مفهومی را وارد میکنم یک جوری در مدل من درگیر بشه، برهمکنشی با بقیه چیزها داشته باشه، جایگاهی برایش پیدا بکنم.
این پیشفرض چالمرز را اگر بتوانیم بپذیریم و اگر کسی با این موافق باشه، آنوقت من فکر کنم مشکل اصلاً بهکلی حل میشود دیگر. برای اینکه شما همه مفاهیم ماوراءالطبیعی، خداوند را هم میتوانید بهعنوان یک پارامتر جدید وارد فیزیکتون بکنید و بگویید که فیزیکالیست درست است ولی مثلاً خدا هم وجود دارد. این اصلاً کلاً معنی فیزیکالیسم را کاملاً از بین میبرد دیگر.
فیزیکالیسم دیگر هیچ کرانهای پیدا نمیکنه، به هر چیزی میتواند تأمین پیدا کند. ببینید من چون این دو تا مثال به ذهنم رسید، به نظرم آمد که آن مثال اول خیلی منطبق نبوده، گفتم این دو تا را بگویم. من یک یادآوری خیلی مختصر بکنم که جلسات قبل نهایتاً چه کار کردیم. من یک بحثهایی کردم در مورد اینکه ادعای علمی بودن نظریه فروید را چقدر میشود بهاصطلاح جدی گرفت.
نمیخواهم تکرار بکنم. فقط همین یادآوری میکنم که عدم دقت مشاهدات و اینکه یک چیزی که من زیاد در موردش بحث نکردم، اینکه مشاهدات روانشناسی قابل تکرار نیستند. تو فیزیک ما یک چیزی را میتوانیم اعلام بکنیم بعد از همه بخواهیم که آزمایش را دقیقاً تحت این شرایط تکرار کنند، این را میبینید.
ولی چون ما در سایکولوژی و سایکوانالیز با آدمها سروکار داریم، نمیتوانیم بگوییم که شما دقیقاً مثلاً تحت شرایط کنترلشده میتوانید یک آزمایش را انجام بدهید روی آدم و یک چیز رفتار خاصی را ببینید.
به هزار و یک دلیل کنترل ما روی انسانها به اندازه اشیاء نیست. بنابراین طبیعی است که ما به آن معنایی که در فیزیک یک سری فکتهایی که روش توافق داریم وجود داره، به آن معنا در بحثهای روانکاوی نمیتوانیم فکتهای خیلی مشخصی داشته باشیم.
نتیجهاش این است که همین عدم دقت باعث میشود که علمی بودن به آن معنایی که مثلاً فیزیک را علمی میدونیم، به آن معنایی که پوپر میگوید که باید ابطالپذیر تجربی باشه، یعنی باید بتوانم آزمایشهایی ترتیب بدهم که نظریهام را ابطال بکند بهطور کاملاً دقیق.
نمیتوانیم این را بگوییم. بنابراین وقتی این محک پوپر صدق نکنه، نمیتوانیم ادعا بکنیم که نظریهمون دارد پیشگوییهای دقیقی انجام میدهد. باید از این چیزها صرفنظر بکنیم. یعنی هی یک سری سنگرها را باید موقتاً هم شده ترک بکنیم. موقتاً میگویم برای اینکه دفعه قبل بحث کردم. ممکن است یک موقعی شما بتوانید بعضی از مفاهیم سایکوانالیز را مثلاً خیلی بهطور تجربی آزمایش بکنید.
شاید بشود رویاها را روی پرده مثلاً ظاهر کرد یا هر چیز دیگر. بنابراین در مورد آینده فعلاً بحث نمیکنیم. در حال حاضر یک سری سنگرها را واقعاً باید ترک بکنیم. اینکه نظریه علمی مثل فیزیک داشته باشیم، اصلاً نمیتوانیم این کار را بکنیم. ایرادهای ذاتی اینجا وجود دارد. و من دفعه قبل یک خورده عقبتر هم نشستم.
گفتم حتی به یک معنایی شاید نتونیم یک دانش بینالاذانی ترتیب بدهیم. ولی آن که علمی نباشد. برای خاطر اینکه هر جور دانش بینالاذانی احتیاج به یک نوع مثلاً متدولوژی فیکسشده، به یک فکتها و توافقهای جمعی احتیاج دارد. به نظر نمیآید در روانکاوی در حال حاضر یک مجموعه خوبی از فکتها و نمیدانم متدولوژی مشترک وجود داشته باشه. درست؟
به دلیل همان عدم دقت. بنابراین خیلی نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که مثلاً الان در سالهای آینده یک دفعه یک دانه از این شاخههای روانکاوی کاملاً غلبه بکنه، مثلاً تبدیل به میناستریم بشود به دلیل اینکه مثلاً بعضی از فکتها را توجیه کرده. ولی هیچکدوم اینها از نظر من مشکل جدیای نیست. یعنی اشکال ندارد روانکاوی یک خورده عقب بشینیم.
بگوییم که نمیخواهیم یک علمی مثل فیزیک داشته باشیم. یک علمی مثل خود روانکاوی میخواهیم داشته باشیم. این معنایش این نیست که این دانش نیست. یک نوع معرفته. دانش به معنای کلی، مثلاً فلسفه هم هیچکدوم این ویژگیها را ندارد. معنایش این نیست که فلسفه اصلاً چیزی نیست. هیچ معرفتی به ما در واقع منتقل نمیکند. ولی خب معرفتش معرفت تجربی نیست.
قابلیت پیشگویی برای مثلاً فرض کنید اینکه بشود از روش تکنولوژی درآورد یا درمان درآورد نیست. روانکاوی البته خب بههرحال میرود به سمت اینکه درمان انجام بده، بنابراین یک جوری باید تا یک حدودی قدرت پیشگویی داشته باشه. حرفهایی که ما میزنیم معنایش این نیست که روانکاوی هیچ نوع پیشگویی نمیتواند بکند. پیشگویی به آن حد دقتی که مثلاً پوپر میخواهد نمیشود کرد.
وگرنه واقعاً اینجوری نیست که هیچ پیشگویی انجام نده. و معنایش این نیست که یک جوری بهطور کلی قابل تست کردن نیست. من دفعه اولی هم که بحث کردم، در کلاس خود شما این پیشنهاد را کردید که مثلاً یک جوری به یک معنای آماری ممکن است بگوییم که قابل تست هست. مثلاً درمانهای مختلف را روی آدمهای مختلف امتحان کنیم، ببینیم بهطور آماری کلاً چه نتیجهای بهدست میآید.
اینجوری نیست که هیچ محکی نداشته باشیم. این عقبنشینی واقعاً در همه جوانب میشود عقبنشینی کرد ولی نه بهطور کامل. یک چیزهایی برامون باقی میماند. فقط یک از این تمثیلی میخواهم استفاده بکنم. تمثیلم نیست حالا کموبیش در واقع یک واقعیته. برای اینکه شما را متوجه این نکته بکنم که اصلاً حتی ترک کردن سنگر بینالاذهانی بودن هم چندان چیز خدشهی مهمی به روانکاوی وارد نمیکند.
شما فرض بکنید که میخواهید در مورد روانکاوی مثلاً در مورد رویا تحقیق بکنید. خب؟ بهترین چیزی که دم دستتون هست رویاهای خودتونه. خب؟ فرض کنید که شما به طور منظم رویاهای خودتان را بررسی کردید و به طور قطع به این نتیجه رسیدید که در رویاهای شما چیزهایی مربوط به آینده دارد ظاهر میشود. مثلاً فرض کنید که یک یک بار در رویا به طور کاملاً مشخص یک منظرهای دیدید.
بعد این منظره را مثلاً فرض کنید نقاشی کردید حتی برای خودتان. یعنی یک چیز کاملاً مشخصی در دفترتون دارید. بعد یک روزی میرید یک جایی که مطمئنید قطعاً خودتان مطمئنید که نه هیچوقت در بیداری آنجا بودید و نه هیچوقت فیلمی مثلاً مربوط به آنجا دیدید و عیناً همان منظرهای که در خواب دیدید را در واقعیت میبینید.
مثلاً یک جوری به این نتیجهی قطعی میرسید که در رویا مکانهای حتی دیده نشده ممکن است ظاهر بشود. خب؟ این یک چیز فرضیه دیگر. شما نمیتوانید این را به این تجربهی خودتان را بینالاذهانی بکنید. نمیتوانید بروید قسم بخورید برای مردم که آقا من یک چنین تجربهای داشتم و دیگران باور بکنند. از شما این را باور نمیکنن، قبول نمیکنند. دقت میکنید؟
ولی این درست است این یک فکتی نیست که قابل تایید باشه برای عموم. ولی شما که میدانید که این مشاهده را انجام دادید. پس اگر شما یک محقق مثلاً روانکاوی هستید، میتوانید این را به عنوان خود برای خودتان یک فکت در نظر بگیرید و تئوری روانکاوی خودتان را بر اساس این فکتهایی که کاملاً خصوصیان بنا بگذارید بدون اینکه دیگران در موردش توافق بکنند.
ولی شما امید دارید چون دارید به یک واقعیاتی تکیه میکنید که بهشان مطمئنید، نظریهتون درست باشه یا نزدیک به حقیقت باشه و در آینده ممکن است دیگران هم قبول بکنند که چنین چیزی تئوری شما درست است.
یعنی در حال حاضر ما نمیتوانیم روی درجی از فکتها به توافق برسیم. برای اینکه روانکاوی یک مجموعهای از مشاهدات شخصی درونی خودتونو ممکن است به عنوان فکت شما در واقع در نظر بگیرید. از حالات روانی خودتان مثلاً استفاده بکنید. چیزهایی را در درون خودتان میبینید، مطمئنید که اینها را دارید میبینید، از رویا گرفته تا حالتهای دیگر. و اینها را خودتان انگار دفترچهتون دفترچهی فکتهای شما خصوصیه.
نمیتوانید به دیگران این را ثابت بکنید که این را دیدید. دقت میکنید؟ مثل فیزیک نیست که مشاهداتتون را ببرید بهش بگویید آقا تو هم برو این کار را بکن این را میبینی. شاید یک آدمی هیچوقت یک چنین چیزی را نبینه. فرض کنید شما در اثر مشاهدات خصوصی خودتان واقعاً به این نتیجهی قطعی رسیدید که در رویا اطلاعاتی در مورد وقایع آینده هست.
با وجود اینکه این با فیزیک موجود خیلی سازگار نیست. اصلاً به نظر میآید نباید از نظر فیزیکی من بتوانم یک چیز مربوط به آینده را اطلاعاتشو در زمان حال در خواب مثلاً ببینم.
ولی شما چون تجربهی قطعیای کردید که این اتفاق برایتان افتاده، بارها مثلاً تکرار شده در دفترچهتون این چیزهایی را نوشتید، بعداً در آینده مثلاً یک اطلاعاتی در واقع در آن بوده که تو آینده به تحقق پیوسته، شما میدانید که این فکت فکت درستیه.
اصلاً هم با بقیهی چیزهایی که بلدید ممکن است هماهنگ نباشد ولی این را به عنوان فکت وارد نظریهتون میکنید، نظریهتون را میسازید و میذارید برای آیندگان. در زمان حال نمیتوانید به کسی ثابت بکنید که نظریهتون درست است ولی ممکن است ۲۰ سال، ۳۰ سال بعد اگر نظریهتون واقعاً نزدیک به حقیقت باشه، شاید کمکم جا بیفتد.
شاید دیگران هم مشاهدات من در واقع اینجوری گفتم. یک نوع بینالاذهانی شدن این است. شما از مردم بخواهید که آنها هم رویاهای خودشونو یادداشت بکنند و کمکم شاید یک جمع کثیری از آدمها جزو اردوی شما شدن. فکت اینجوری به وجود میآید. من این را گفتم در نظام به اصطلاح علمی بینالاذهانی، مثل اینکه دادگاهی تشکیل بشود و یک چیزی را تصویب بکنند.
شاید جامعهی روانکاوی در اثر اینکه همهشان تو دفترچههای خصوصی خودشان چیزهای مشابهی ظاهر شد، تصویب بکنند که این جزو فکتهاست. دقت میکنید؟ پس اصلاً نگرانی ندارید که تو یک موضوعی مثل روانکاوی که به درون انسانها قرار است بپردازه، به یک پدیدههای کاملاً خصوصی مثل رویا قرار است بپردازه، ما دفترچهی فکتهامون خصوصی باشه و موقتاً نتونیم یک علم بینالاذهانی تولید بکنیم.
دقت میکنید؟ مشکل نیست که آقا. عقبنشینی داریم میکنیم از یک سری مواضع مثلاً خیلی فرویدی که خیلی یک چیز ساینتیفیک درست کردن اصلاً دیگر این یک شاخه علمی قابل تجربه است. من میگویم حتی نه تنها قابل تجربه به آن معنای علمی نیست، حتی قابل بینالذهانی شدن هم در زمان حال نیست و هیچ اشکالی ندارد از نظر من.
یک خورده عقبتر بشینیم، ادعاهای گنده گنده نکنیم ولی دانش خودمان را داریم. داریم یک نظریهای که یک روزی بتواند بینالذهانی بشود و حتی شاید یک روزی بتواند تستبل بشود. همین الان به طور آماری میشود تستهایی هم حتی انجام داد. اینجوری هم نیست که کاملاً دستمون خالی باشه از تست کردن یا از بینالذهانی شدن که یک چیزی تبدیل به فکت بشود.
پس عقبنشینی میکنیم ولی بدون اینکه خیلی برای من نگرانی تولید نمیشود. حالا شما اگر خیلی علاقه دارید به اینکه حتماً مثلاً دیسیپلین سایکوانالیزس تثبیت بشود در مثلاً مجامع دانشگاهی یا مثلاً تست بشود و فوری تاییدش را بگیرید، ممکن است نگران بشوید. من شخصاً چون به این چیزها خیلی علاقه ندارم، هیچ نگرانی هم ندارم.
حالا این جلسه فکر کنم تا آخرش کمکم این را احساس بکنید که خیلی هم خوشحالم حالا به یک دلایلی که این به آن شکلی که فکر میکردیم بهش ساینتیفیک نمیشود کردش. نه قبل از اینکه این موضوع را که در واقع جنبه تکراری دارد حالا با یک شرح و بسطی تمومش بکنم، میخواهم یک باز نکته کاملاً فرعی را بگویم. ببینید شما خیلی خیلی نکته بدیه.
شما وقتی که یک جایی یک چنین دانشی به وجود میآید که را فکتها فکتها آنقدر عینی نیستند که توافقهای قطعی روش صورت بگیره، خب؟ نظریههای رقیب به وجود میآید. مثل روانکاوی، جامعهشناسی، علوم انسانی اصولاً اینجوریان دیگر. فلسفه هم اینجوری است. ببین فیزیک اینجوری نیست. شما هیچ تقریباً دورهای از فیزیک ندارید که دو دستگی بزرگی بین فیزیکدانها ایجاد شده باشه.
خب به هر حال بر اساس یک آزمایش، یک تئوریهایی داده شده. شاید مثلاً دو دستگی بزرگ اوایل تئوری کوانتوم به وجود آمد که انیشتین اینها یک جوری مقاومت میکردن، نمیپذیرفتن. حتی نسبت به فرمالیسم یک جوری ایرادهایی داشتن. هنوزم که هنوزه خب به هر حال یک آدمهایی هستند که یک مقدار نسبت به فرمالیسم مکانیک کوانتوم هم حتی مشکل دارند ولی کلاً چیز خیلی مهمی نیست.
وقتی شرایط اینجوری باشه، یعنی شواهد قطعی برای درست بودن یا غلط بودن یک تئوری یا قضاوت کردن به دو تا تئوری وجود نداشته باشه، اینکه کدام تئوری غلبه میکند واقعاً تبدیل میشود به یک موضوع خارج از محدوده علم.
به یک چیزهای دیگهای ربط پیدا میکند. به این ربط پیدا میکند که اکثریت کدام را بپذیرن دیگه، ها؟ اینکه مین الان شما مثلاً میناستریم در مثلاً فلسفه در فلان زمینه چیه؟
یعنی اکثریت چگونه دارند فکر میکنن؟ خب یکیش میتواند این باشه که الان یکی دو تا آدم بزرگ اومدن استدلالهای جالبی کردن از نظر فلسفی و با یا مثلاً کتاب خیلی مهمی نوشته شده روی بقیه تاثیر گذاشته، اکثریت این دیدگاه را قبول کردن.
ولی قبول بکنید که خیلی جاها ممکن است این شکلی نباشد و الان از نظر من مثلاً در فلسفه یا خیلی دیسیپلینهای دیگهای که علوم انسانی هستن، واقعاً اینجوری نیست.
بیشتر به یک چیزهای فرعی خارج از محدوده بحثهای علمی برمیگردد. به اینکه چقدر با مد روز مثلاً تطبیق دارد یا ندارد. با فضای مثلاً دانشگاهی با سایر دیسیپلینها هماهنگ هست یا نیست. گاهی واقعاً بستگی به این پیدا میکند که یک شخصیت کاریزماتیک مثلاً پیدا میشود و با تبلیغات خوب مثلاً نظریه خودش را به اکثریت مثلاً میرسونه. خب؟
ممکن است الان مثلاً من مثالهای خیلی واضحی دارم. به دلیل اینکه یک نظریاتی وعده این را میدهند که تکنولوژیهایی ایجاد بکنند. بنابراین سرمایهگذاری بیشتری روشون میشود. یعنی خارج از محدوده علم آدمهایی هستند که به هوس اینکه شاید این نظریه به یک تکنولوژی جدیدی منجر بشه، میان پول میریزن در آن. پول که بریزن آدمهای زیادی میان در این زمینه کار میکنند.
بعد این ممکن است میناستریم بشود. یعنی الان ما یک چنین موضوعی را ما الان در فلسفه ذهن یک گرایشی داریم بهش میگویند کامپیوتشنالیسم. کامپیوتشنالیسم یعنی فرض اینکه ذهن ما دقیقاً مشابه با یک کامپیوتر دیجیتال کار میکند. و بنابراین میشود ذهن را توسط کامپیوتر مدل کرد. یعنی میشود یک رباتی ساخت با همین وسایل موجود، نه با یک تکنولوژی خیلی پیشرفته آینده.
همین الان میشود با همین چیزهای شبیه مثلاً آیسیها و چیزهایی که تو کامپیوتر به کار میره، میشود یک رباتی ساخت که عین آدم فکر بکنه، حرف بزند. هوش مصنوعی میتواند مثلاً یک چنین ادعایی بکند که میتوانم به چنین چیزی نزدیک بشوم و این ادعا خب حداقل از دهه ۵۰ به اینور وجود داشته و این یک در فلسفه هم یک چیزی پیدا کرده، یک نامی برای خودش پیدا کرده.
یک آدمهای مهمی هستند که این نظریه را بیان کردن، همین الان هم ازش دفاع میکنند. از من اگر بپرسید کامپیوتشنالیست یک نظریه فلسفی کاملاً بیبنیانیه، یعنی نه استدلالی برایش وجود داره، نه هیچی.
بیشتر شبیه این است که ما آرزو داریم که اینجوری باشه. واقعاً هیچ چیزی، هیچ شواهدی از نظر من وجود ندارد که نشان بده که ذهن ما توسط یک کامپیوتر قابل مدل کردن هست. مقالاتشون هم بخونید، نمیبینید استدلال خاصی واقعاً وجود داشته باشه که چرا این نظریه را میپذیرن. ولی میناستریم هستند آنها در حال حاضر.
برای خاطر اینکه نظریهای که دارد یک جوری انگار AI را تایید میکند. یعنی انگار به مهندسها داره، مهندسها را تشویق میکند که بروید جلو مثلاً به نتیجه میرسید. آنهایی که وایمیستن عقب و مثلاً حرفهای منفی میزنند که نه نمیشه، مثلاً به این دلیل نمیشه، به آن دلیل نمیشه، اینها دارند یک جوری جلوی یک پروژه علمی که دارد پیش میرود را انگار میخواهند بگیرند.
دارند آیهای یک عرض میخوانند برایشان. اینها در اقلیتان. و کاملاً اینها استدلالهای قویای دارن، آنها هیچ استدلالی ندارند. به نظر من یک نفر همینطوری الان وارد محیط فلسفه ذهن بشه، استدلالها اینها را ببینه، تقریباً من به نظر من هیچ استدلالی برای کامپیوتشنالیست وجود ندارد. فقط سعی میکنند که استدلالهای منفیای که آنها میآرن را یک جوری جواب بدن.
حداکثر تلاششون این شکلیه. به نظر من استدلالهای طرف مقابل مثلاً جان سرل که از مخالفین کامپیوتشنالیست به این معنایی که من گفتم، یک یکی دو تا استدلال خیلی واضح و روشن دارد که چرا معتقده که اینجوری نمیشود. یا همین راجر پنروز به یک دلیل واضحی سعی میکند که استدلال بکند کامپیوتشنالیست درست نیست، یعنی ذهن کامپیوتشنال کار نمیکند.
و ولی آنها میناستریمان دیگه، به دلیل اینکه یک جوری موافق با جریان موجود مهندسی هستند. در اینکه یک آدمی مثل سرل نمیگوید که حالا که کامپیوتشنال نیست، مثل کامپیوتر نیست، خب پس مثل چیه؟ چه کار کنیم؟ هیچ دستورالعمل مثبتی به ما نمیدهد. فقط نشسته میگوید که این کاری که دارید میکنید به نتیجه نمیرسه، به این دلیل. امیدوار نباشید. خب مهندسها چه کار کنن؟
مهندسها دوست دارند که با یک امیدی مثلاً بروند جلو، فکر کنند که دارند ذهن را مدل میکنن، میسازن. متوجهاید؟ من میخواهم از این حرف من استفاده بکنم، بگویم که واقعاً مثلاً در قضاوت جامعه علمی بین یونگ و فروید، تقریباً ماجرا این است. بیش از اینکه مثلاً بگوییم که استدلالهای فروید بهتره، مشاهداتش مثلاً جالبتره، این است که فروید موفق شد که عده زیادی را دور خودش جمع بکند.
که فرویدیسم در روانکاوی یک جوری هنوزم که هنوزه شاید نسبت به طرفدارهای یونگ در اکثریت هستند.
اگر بین این سه تا مکتب بزرگ روانکاوی مثلاً برویم آمار بگیریم، شاید هنوز فروید اکثریت دارد. در دوران خودش تونست یک جریانی ایجاد بکنه، یک شخصیتی. در حالی که یونگ به شدت آدمی بود که نمیتونست خوب ارتباط برقرار بکند. هیچ احترامی برای مجامع دانشگاهی قائل نبود. اصلاً برایش مهم نبود که حرفهایی که میزند کسی اصلاً میپذیره، نمیپذیره.
یک جوری یک آدم منفردی بود، برای خودش داشت کار میکرد و جدای از همه این جریانسازیها بود. بنابراین اینکه در یک دیسیپلینی مثل روانکاوی که شواهد دقیقی وجود نداره، چگونه یکی غلبه کرده به بقیه، واقعاً به نظر من به مسائل فرعی خارج از محدوده روانکاوی برمیگردد. بیشتر به شخصیت فروید، به اینکه چقدر آموزگار خوبی بود، کتابهاش چقدر خوب و منظمان، چه استدلالهاش مثلاً مرتبان.
یک بار من یادم نیست تو چه کتابی خواندم که یکی از، اگر اشتباه نکنم توماس مان، در مورد یکی از کتابهای فروید گفته که اگر این همه چیزهایی هم که در آن نوشته غلط باشه، ولی یک شاهکار ادبیه. به زبان آلمانی. یک آدمی که نثر خیلی خوبی داشت، خوب عقاید خودش را بیان میکرد، تبلیغ میکرد، برعکس یونگ.
شما محاله یک مقاله کوتاه ازش بخوانید و شروع و فرودش نکند. یعنی مثلاً وقتی اول تا آخرش یک حرف بزنه، وسطش یک چیزهای دیگر هم مثلاً تو سخنرانیهاش میگوید. ذهن یک خورده نسبت به فروید نامنظمتری داشت.
من این را گفتم که به هر حال این یک پدیدهایه دیگر. وقتی که یک چیزی میناستریم میشه، تو جایی که مثل فیزیک نیست، مثل مثلاً فرض کنید فلسفه، اقتصاد کاپیتالیستی الان میناستریمه.
این معنایش این نیست که این اقتصاد مثلاً خیلی چیز خوبی است. یا مثلاً استدلالهای خوبی دارد که این به یک دلایلی بهتر از بقیه نگاههایی که میشود به مثلاً علم اقتصاد کرد. ولی یک جوری کاربردیتره دیگر. همه کشورها کاپیتالیستی دارن، اقتصادشون کاپیتالیستیه. من بیام یک اقتصادی، یک مدلی برای خودم بدهم که اصلاً وجود ندارد. جایی اجرا نمیشود. خب چند نفر میان این را مطالعه بکنن؟
شما الان بخواهید بروید تو اقتصاددان بشید، در یک شغلی پیدا بکنید، مثلاً یک متخصص باشید در یک نوع مثلاً مدل اقتصادی که اصلاً وجود ندارد و هیچکس هم بهش علاقهمند نیست، کی شما را استخدام میکنه؟ بگویید مثلاً من در یک یک جور عجیب و غریبی از سوسیالیسم نمیدانم فلان مثلاً با استفاده از یک فرضهایی من این تخصص دارم.
یارو میخواد، یارو میخواهد تو را استخدام بکند که تو همان اقتصاد آمریکا بهش مثلاً بگی که چه کار بکنه، چه کار نکند. تو چه دردی میخورد که این مدلی که کسی ازش تبعیت نمیکند. بنابراین اینکه کدام نظریه اقتصاد بیشتر در واقع در موردش بحث میشه، خب یک دلیلش این است که از نظر عملی خب واقعیتره.
یک جوری تو دنیا همه دارند اینجوری رفتار میکنند. بگذریم.
بفرمایید. گفتم نمیدانم. نگفتم. گفتم دلیلش کتابهای آخر فروید مثلاً. واقعاً نمیدانم. یادم نیست این حرفو کجا خواندم. مثلاً ارجاع بدهم.
ولی به هر حال فروید شهرت دارد به اینکه تو زبان آلمانی نثر خیلی خیلی شیوا و خوبی مینویسه. کتابهاش جدای از محتوا از نظر به اصطلاح نظم انشا خیلی خیلی خوبن.
خب نکته دومی که در موردش بحث داشتیم میکردیم و ناتمام موند در مورد این بود که باز این گرایش به ریداکشن. من یادآوری بکنم که دو تا چیز داریم. برای علمی بودن حرف از این است که نظریه فروید علمی هست یا نیست. حداقل فروید تلاش میکرد که علمی باشه به یک معنایی و ادعا میکرد که نظریهاش علمیه.
شما یا باید بگویید که متدولوژیتون علمیه که من این بحثهایی که الان کردم یک جوری معنایش این است که اگر متدولوژی علم را مثلاً آنجوری که پوپر تعریف میکنه، طوری که تو فیزیک هست یا اینجوری در نظر بگیرید خب علمی نیست.
با هم به همان دلایلی که پوپر و گرونبام و اینها میگویند نمیتوانید علمی بدونید. یا اینکه بگویید که علمیه به این معنا که نتیجهی مثلاً دانشهای دیگهست.
از دیسیپلینهای دیگهای که به عنوان علم میشناسیم اینجوری نتیجه میشود که روان ما باید اینجوری کار بکند. خب این هم یک جور ادعای علمی بودنه. در واقع ریداکشن کردن. من میتوانم بگویم که نظریهی من علمیه، از هیچ متد علمی هم استفاده نکردم ولی به نوعی میتوانم نشان بدهم که مثلاً از اصول موضوع سایر دیسیپلینها که پذیرفته شده هستند از قوانین آنجا اینها به دست میآید.
این چیزهایی که من دارم میگویم قابل ریدوس کردن مثلاً به قواعد فیزیکی یا مثلاً زیستشناسی و اینجور چیزهاست. در واقع این دومین نوع ادعایی که میتواند علمی بودن به اصطلاح بهش متکی بشود که داشتیم در مورد همین بحث میکردیم که اصلاً این هم یک ایرادهای خیلی اساسیای دارد. من هیچ تعریف دقیقی از ریداکشن ندادم برای خاطر اینکه فکر میکنم که اصلاً لازم نیست.
همه میفهمند ریداکشن چیست. یک چیز خیلی خیلی آدم بخواهد به اصطلاح همینجوری کلی بگه، ریداکشن به این معنی که شما مثلاً یک مدلی را که در یک محدودهی دیگهای، در یک لولی دارد کار میکند میتوانید به یک یک نظریه رو، یک تئوری را که مثلاً یک ترمهایی دارد و یک اصولی داره، این را میتوانید در واقع ترمهاشو بر اساس ترمهای یک مدل دیگر تعریف بکنید و اصولشو بعداً از اصولی که آنجا در واقع دارد نتیجه بگیرید.
یک جوری مثل اینکه تئوری شما به عنوان یک مدل نتیجهی منطقی یک مدل از پیش تعریفشدهای باشه که شما به عنوان یک تئوری درست مثلاً بهش اعتقاد دارید. این یک تعریف خیلی کلاسیک از ریداکشنه که البته به این مثلاً میگویند ریداکشن ریداکشن نمیدانم تئوری که اصطلاحی دارد دیگر. ریداکشن اگر بروید مثلاً سرچ بکنید میبینید که ریداکشن ریداکشن نیست.
فوقالعاده موضوع به اصطلاح مورد بحث حداقل ۳۰، ۴۰ سال اخیر فلسفهی علم بوده. خیلی خیلی در موردش مطلب وجود دارد. حالا من وارد آن به اصطلاح ظرافتها و پیچیدگیهاش نمیخواهم بشوم. یک مثال خیلی خیلی معروف از ریداکشن که معمولاً به عنوان یک مثال کلاسیک بهش ارجاع میدن، ریدوس کردن ترمودینامیک به فیزیک با استفاده از مکانیک آماریه.
یعنی مثلاً فرض کنید شما در ترمودینامیک از یک ترمی تحت عنوان دما صحبت میکنید. ولی دما را میتوانید اصلاً حذف کنید. بگویید که دما عبارت از مثلاً انرژی جنبشی مثلاً متوسط مولکولهاست.
و میتوانید در واقع فرض بکنید که هر جایی که ترمودینامیک دارید یک سری ذرات دارید که دارند با قوانین مکانیکی اینها حرکت میکنن، مولکولهای مثلاً یک جسم و گرما مثلاً فرض کنید گرم شدن یعنی انرژی جنبشی اینها را زیاد بکنید.
همه ترمهای ترمودینامیک را یک جوری تبدیلش بکنید به ترمهایی در مدل فیزیکی معمولی، مثلاً فیزیک ذرات، ببخشید، فیزیک نیوتونی با فرض اینکه اجسام از ذره تشکیل شدن و بعد همه قوانین ترمودینامیک را به طور آماری نتیجه بگیرید. این مثلاً این یک ریداکشن خیلی خیلی معروفه دیگر.
هرچند به طور کامل انجام نشده، قانون دوم ترمودینامیک یک ایرادی دارد اگر میخواهید ریدوس بکنید، ولی معروفترین جاییه که به نظر میآید که یک نظریه تا حدودی زیادی لااقل ریدوس شده به یک نظریه پایینتر از خودش.
و میشود گفت که حداقل آرزوی فیزیکدانها به نوعی این بوده که کل حداقل دیسیپلینهای مختلف فیزیک و شیمی اینها را ریدوس بکنند به یک چیزهایی مثلاً مربوط به فیزیک ذرات بنیادی. این چند تا قاعده ساده و ترم ساده داشته باشن، همه چیز را بر این اساس بشود تعریف کرد و همه قوانین را بشود از این قواعد ساده نتیجه گرفت. این آرزو یک آرزوی خوبی است.
اینکه من دفعه قبل بحثی که کردم بیشتر در واقع معطوف به این بود که ریداکشن، ریداکشنیسم، اینکه میخواهیم همه تئوریهای خودمان را به فیزیک ریدوس بکنیم، به نوعی از یک فرض متافیزیکی داریم استفاده میکنیم که انگار فیزیکالیسم را به عنوان یک نه یک فرض متدولوژیک، به عنوان یک فرض واقعی، فرض متافیزیکی قبول کردیم.
یعنی قبول کردیم که هرچه که در جهان هست، همین پدیدههای حالا فرض کنیم که پدیده فیزیکی معنی دقیقی نکرده باشیمش، پدیدههای فیزیکی هستند و قوانین فیزیکی هستند و مثلاً هر چیز دیگهای در زیستشناسی، روانشناسی میبینیم، اینها جزو عالم فیزیکی هستند و بنابراین توسط قوانین همونجا دارند اینها چیز میشوند.
در واقع هر پدیدهای که مشاهده میکنیم، هر پیشآمدی که در روان انسان اتفاق میافته، یک پیشآمد فیزیکیه و تمام اصول و قواعدی که آنجا وجود داره، نتیجه اصول و قواعدیه که در فیزیک وجود دارد.
بنابراین همه چیز قابل توضیح دادن علیالاصول بر اساس قوانین فیزیکیه. حالا حرفهایی که زدم این است که اولاً چقدر این ریداکشن ما امید داریم که قابل انجام باشه؟ من یک یک چیزی را تحت عنوان نکته صفر گفتم. اول یک نکته یک داشتم، بعد گفتم یک چیزی گفتم، آن هم مثلاً قبلتر باید این را میگفتم، شد نکته صفر.
این چیزی که من دارم میگویم نکته منهای یک میشود برای اینکه از آن صفر هم یک خورده اونورتره. اصلاً چقدر امید داریم که بشود این کار را عملاً انجام داد؟ مثلاً یک مثال خیلی ساده میزنم. در برخورد با آدمیزاد، ما یک ترمی داریم مثلاً میگوییم که مثلاً طرف خندید. ها؟ این چیزی در سایکولوژی دیگر. یک پدیدهای که در انسانها مشاهده میشود.
یک موقعی اینهایی که پوزیتیویست بودن، پوزیتیویستهای منطقی مثل کارنپ و اینها میگفتند که خب این ترم، ترم چیزی نیست. یعنی چه خندید؟ شما باید از نظر فیزیکی تعریف بکنید خندیدن یعنی چه. مثلاً بگویید که لبهاش با یک زاویه خاصی مثلاً بالا رفت و مثلاً صورتش به این شکل مثلاً دراومد. این خندیدن را یک جوری تعریف عملیاتی بکنید که قابل مشاهده باشه دیگر.
من همینجوری میگویم یک نفر خندید یعنی چی؟ اصلاً لب خند زدن را تعریف کنم، خندیدن را یک جوری تعریف کنم که مشاهدهپذیر باشه. اینهایی که به اصطلاح رفتارگرا بودن، رفتارگرا به معنای فلسفیاش در فلسفه روانشناسی، حرف از این میزنند که خب شما هر چیزی به انسان نسبت میدید باید بگویید که من چگونه این را میتوانم به طور آزمایشی تشخیصش بدهم.
حالا شما فرض کنید واقعاً پدیده خنده را من میخواهم یک جوری ریدوس بکنم به فیزیک. این باید یک چیزهای خیلی عمیقی در مورد، چون با ظاهر طرف این را نمیتوانم بگویم که این خندید یا نخندید.
طرف میتواند ادای خندیدن را مثلاً دربیاره. پس باید به یک فعل و انفعالات خیلی خیلی پیچیده و عجیبی تو مغز طرف برن، مثلاً جایگاه با یک دستگاههای پیچیدهای جایگاهی که وقتی که مثلاً خنده اتفاق میافتد و اینکه مکانیسم خنده تو مغز چیست.
ما هنوز دیدن و یک چیزهای خیلی ساده را تو مغز نمیتوانیم بفهمیم که چگونه اتفاق میافتد. چه برسد یک پدیدههایی که خیلی پیچیدهتر مثل خندیدن یا گریه کردن را بیایم حالتهای روانیشو مثلاً میخواهیم ریدوس کنیم به فیزیک، تبدیل بکنیم به حالتهای مغز، مغز را باید کامل بشناسیم.
این آنقدر دور هست از اینکه یک چنین کاری را ریداکشن را به طور کامل انجام بدهیم که از نظر عملی میشود ازش صرفنظر کرد.
این بحثی که یک عده میگویند که جنبه عملی ندارد ریداکشن، بنابراین خوب است که مثلاً فرض کنید زیستشناسی حتی که به اصطلاح سایکولوژی، اینها مستقلاً چیز باشن، به اصطلاح یک دیسیپلینهایی باشند که کسی باهاش اینجوری بهشان نگاه نمیکند. این نکته منهای یک. نکته صفر اگر یادتون باشه این بود که اصولاً آدمهایی که مثلاً سایکولوژیست هستند به اندازه کافی فیزیک بلد نیستند.
ایراد اینجوری پیش میآید که طرف فکر میکند که نمیتواند از یک چنین پدیدهای در روان انسان حرف بزند در حالی که اگر به اندازه کافی بلد باشه، ممکن است یک فیزیکدان خوب بتواند بگوید که نه، آن هم مثل مثالی که زدم، توجیهی که شرودینگر در مورد انطباق، به اصطلاح سازگار بودن به وجود اومدن حیات با اصل دوم ترمودینامیک، یک استدلال بسیار پیچیده میکنه، به راحتی هم برای هر کسی قابل فهم نیست که چرا میشود اصل دوم ترمودینامیک را نگه داشت و قبول بکنیم که حیات هم به عنوان یک چیزی که ظاهراً نقض میکند اصل دوم ترمودینامیک به وجود بیاید.
یعنی یک جوری آنتروپی به نظر میآید در به اصطلاح به وجود اومدن حیات دارد کم میشه، در حالی که قرار است که مثلاً زیاد بشود. بنابراین مشکل صرف این است که اصلاً ما ممکن است نه امکانش به یک معنایی وجود داشته باشه ولی یک کار خیلی سختی باشه من نتونم خودم انجام بدهم.
ولی یک نکته خیلی اساسی این بود که از اول هم من روی این خیلی تأکید کردم، ما اصلاً فیزیکمون آنقدر در حال حاضر قابل اعتماد نیست، یعنی به وضوح یک علم ناکاملیه که بخواهم حالا زحمت بکشم یک دیسیپلینهایی که به یک جایی رسیدن را هی بیام تطبیق بکنم.
هر لحظه ممکن است در فیزیک برای حل مسئله کوانتوم گراویتی مثلاً یک انقلاب خیلی بزرگ رخ بده، بنابراین خیلی به درست بودن و به تمامیت فیزیک در حال حاضر ایمان نداریم که بخواهیم برویم دنبال ریداکشن. ولی جلسه قبل آخرش به اینجا رسیدیم که یک مشکل خیلی بزرگتری را در واقع باز من مطرح کردم، اینکه آن فرض متافیزیکی را در واقع داریم ببریم زیر سؤال.
اصلاً چرا فکر میکنیم که سایکولوژی باید ریداکشن، قابل ریداکشن به فیزیک باشه؟ این یک جوری نگاه خاص به دنیا کردنه. من به عنوان اینکه فقط این را بفهمید که چرا این یک جور نگاه خاص به دنیاست و از یک فرض در واقع متافیزیکی فیزیکالیست دارد نتیجه میشه، یعنی انگار ما یقین کردیم به اینکه میشود این کار را انجام داد و همه چیز در هر چیزی که در جهان هست، همه پدیدهها پدیدههای فیزیکی هستند.
یک مدلی را فقط یادآوری کردم که قبلاً یک جور دیگهای، مثلاً عرفا یک جور دیگهای نگاه میکردند. وقتی میخواستن بگویند که چرا یک پدیدهای اتفاق میافتد و چرا یک چیزی، یک چیزی را میخواستن توجیه بکنن، انگار به سمت بالا ریداکشن را انجام میدادن. یعنی مثلاً فرض کنید میخواستن بگویند که چرا آدمها عاشق همدیگر میشن؟ چرا مرد و زن وجود داره؟
الان از پایین که میخواهید نگاه کنید، مثلاً از طریق زیستشناسی یک جوری استدلال میکنند که بنا به نظریه تکامل، چرا دو تا جنس به وجود اومده؟ برای اینکه تولید مثل تکجنسی تنوع کمتری از نظر ژنتیک ایجاد میکنه، بنابراین از نظر تکامل خوب نیست. وقتی که دوجنسی باشه، این ژنها با همدیگر ترکیب میشوند و مثلاً وضعیت تکامل به اصطلاح بهتر صورت میگیرد.
درست؟ تنوع بیشتری میخواهند انواع جدیدی به وجود بیان، مثلاً فرض کنید که نظریه تکامل یک چنین استدلالی میتواند بکند که دوجنسی شدن در واقع در جهت بقا و به وجود اومدن انواع جدید بوده. این یک جوری ریداکشن کردن این مسائل به پایینه.
از یک طرف دیگر من میتوانم این را ریداکشن انجام بدهم به بالا، بگویم که اصلاً از آن اول که جهان مثلاً خلق شد، اول آن چیزی که ظاهر شد، اسماء الهیان که اسماء مثلاً جمال و جلال هستن، بعد کل جهان مثلاً یک دوگانگی در آن به وجود آمده و این اسماء جمال و جلال هم یک جوری مثلاً همدیگر را جذب میکنن، بنابراین پدیده عشق هم یک جوری برمیگردد به آن اتفاقی که اول خلقت افتاده.
اینکه اسماء به وجود اومدن و مثلاً یک یک یک جور کثرتی بین مثلاً اسماء الهی به وجود آمده. ببینید مثل مثال دیگهای ریاضی که دفعه قبل در موردش صحبت کردم که در همین کلاس به وجود آمد در واقع، اینکه شما اعداد طبیعی را به عنوان مثلاً اعداد حالت خاص اعداد طبیعی میخواهید بهش نگاه بکنید، یک جوری اصلاً این ریداکشن به معنای واقعی کلمه شاید نباشه، ولی مثال خوبی است برای اینکه بفهمید که ریداکشن میتواند ابعاد مختلف، به جوانب مختلفی ریداکشن بشود.
یا یک مثالی که تو همین کلاس گفتن که ممکن است اعداد صحیح را بخواهیم به عنوان یک حلقهای مثلاً جابهجایی در نظر بگیریم. انگار که یک جوری به سمت بالا، به سمت چیزهای انتزاعیتر داریم میریم برای اینکه قواعدش را بفهمیم.
بنابراین اینکه برای فهمیدن یک دیسیپلین این را حتماً به سمت پایین باید بیارم یا به سمت بالا ببرم، این قابل بحثه. من فقط این حرفها را زدم برای اینکه متوجه این نکته باشید که وقتی که به طور بدیهی آدم فکر میکند که باید به سمت فیزیک همه چیز ریداکشن بشه، انگار یک جوری در مورد خلقت و در مورد جهان دارد چیزی را از قبل فرض کرده.
مثلاً فیزیک به اول جهان فیزیکی با قواعدش به وجود اومده، بعداً انسان مثلاً خلق شده و انسان مثلاً فرض کنید یک موجود یا بعداً مفاهیم معنوی، معناها اینها به وجود اومدن، نه اینکه اول معانی به وجود اومدن بعداً به صورت جهان فیزیکی ظاهر شدن.
دیدگاه دیگر اینه، دیدگاه دیگر این است که ما اولویت با مثلاً با خداوند، اسماء الهی و مثلاً فرض کنید قوانین و مبادی منطق بعد نمیدانم یک سری معانی اینها انگار به از نظر تأثیر و شریعت اینها به وجود اومدن بعد یک سری از این معانی انگار به صورت فیزیکی ظاهر شدن.
جهان فیزیکی در دیدگاه عرفانی فقط یک جور ظهور یک سری چیزاییه که به طور معنوی انگار وجود دارند. پس به نظر میآید به یک معنایی ریداکشن برای حالا حداقل به آن معنایی که به عنوان یک روش توضیح به کار میرود یک جوری فرضهای اضافی متافیزیکی را نگفته تو خودش دارد.
بگذارید من در مورد این مفهوم اینکه معانی مثلاً به یک معنایی پیشفرضاً مقدم هستند یا پدیدههای فیزیکی بیاید اینجوری بیاید یک مثالی را در نظر بگیرید.
پدیده ترس را در نظر بگیرید. اگر من پدیده ترس را بخواهم به فیزیک ریدوس بکنم میرم نگاه میکنم میگویم که آقا ترسیدن یعنی به معنای فیزیکی حالتیه که مثلاً آدرنالین یک هورمونی به اسم آدرنالین از این لول بیشتر در واقع در خون به وجود میآید این حالت ترس برای یک نفر اتفاق میافتد.
درسته؟ اینجوری ریدوس کردن یک پدیده حالت انسانی به یک پدیده کاملاً فیزیولوژیکیه که آن هم خب میدانیم که آن مولکولها چه هستند مثلاً ریدوس میشود تو شیمی و فیزیک. حالا به نظر میآید همینجوری حل میشود. حالا یک جور دیگر اگر من خود مفهوم ترس را مثلاً انگار یک جوری چیز بدونم یک مفهوم اصیلی بدونم و لزومی نبینم که ریداکشن را به این سمت انجام بدهم.
مثلاً فرض کنید ترس را نسبت بدهم به اینکه به عرفانی باز چیز کنید. با آن یک لحظه اجازه بدهید. بگویم که ترس حالتیه که در مقابله با مثلاً اسم مثلاً فرض کنید قهار به وجود میآید. ها؟ خود اسماعی در عالم هستن، اسمای الهی. اینها انعکاسهایی پیدا میکنند در موجودات، در مخلوقات.
یعنی مخلوقات در مقابله آن اسم که قرار میگیرند یک حالتی بهشان دست میدهد. ما به این حالت میگوییم حالت مثلاً خشیت، ترس. چون اسمای شبیه به اصطلاح به قهار و جبار و اینها زیادن آنور هم حالتهای مثلاً خشیت و نمیدانم رهبت و در عربی خیلی واژههای متنوعی داریم برای ترسیدن که هر کدومشون مثلاً در مقابله یکی از اسمای الهی ظاهر میشوند.
این هم یک جور توضیح دادن پدیده ترسه دیگر ها؟ حالا من میخواهم یک سوالتون را میتوانید نگه دارید دیگر من این چیزو بگویم بعداً. ببینید من میخواهم به یک چیزی اشاره بکنم که یک جوری اگر فیزیک از به عنوان یک آدم فیزیکالیست نگاه بکنید احساستون باید این باشه که اول آن آدرنالینه ترشح میشود بعداً این حالته به وجود میآید.
ولی اگر یک جوری مثلاً اعتقاد دیگهای داشته باشید میتوانید بگویید که نه حالت ترس به وجود میآید بعد انگار روی آن پایه فیزیکی سوار میشود. مثل اینکه آن تعرق فیزیکیه ترسه. انگار ترس یک جوری مقدمه به تقدم تقدم زمانی نیستا. ممکن است همه چیز همزمان اتفاق بیفتد. تقدم علیه. من اول ترسیدم بعد آدرنالین ترشح شد مثلاً.
یعنی اول یک موجباتی پیش آمد که من میتونستم باعث ترس من بشود بعداً این اتفاق افتاد. حالا ببینید تجربه ما چه را نشان میدهد. من میخواهم بگویم که این معنی اینکه خیلی دور نیستیم از اینکه مثلاً بفهمیم که معنا مقدمه بر مثلاً پدیده فیزیکیه یعنی چه. یک آدمی که ترسیده را از یک چیزی ترسیده. من ممکن است یک جمله بهش بگویم ترسش برطرف بشود.
بهش بگویم که هر چه از این میترسی مثلاً این چیزی که فکر میکنی این نیست که این است. بعد آن ترسش از نمیره و آدرنالینش هم خوب میشود. ها؟ ترشح آدرنالینش یعنی آدرنالین به تبع اینکه من یک معنایی را به ذهنش انتقال میدهم به طور ذهنی فکر میکند که این چیزی که مقابلش هست مثلاً این یک موجودیه که میخواهد این را بخوره.
بعد من برایش توضیح میدهم اصلاً این فیلمه، این یک پرده سینماست. این آدم اصلاً سینما ندیده. این اصلاً این چیز نیست. خاموشش میکنم. بعد آن آدرنالینش خوب میشود دیگر. مثل اینکه یک معنایی تو ذهنش فقط ممکن است معنی یک واژهای را اصلاً برایش توضیح بدهم یا یک پدیدهای را به طور ذهنی برایش توضیح بدهم ترسش برطرف میشود.
موجباتی فیزیکی هم که به وجود آمده بود خودبهخود حتی ممکن است با یک تأخیر زمانی کمکم فروکش میکند آن آدرنالین. از طرفی برعکسش هم میشود. من این مثال را دوست دارم. برای خاطر اینکه میشود به یک آدم آدرنالین ترشح کرد و بعد طرف دچار ترس بشود. حتی ممکن است یک معانی ترسناک هم تو ذهنش ظاهر بشود. ها؟ قبول دارید میشود این کار را کرد؟
الان روانپزشکی چه کار میکنه؟ طرف اسکیزوفرنی دارد. به دلایل سابقه زندگیش، یک مشکلاتی ممکن است برایش پیش اومده، دچار یک ترومایی، مثلاً یک حادثهای در زندگیش تعادل روانی آدمو از بین برده. روانپزشکی میرود مطالعه میکند که این اینکه این دچار این حالتهای روانی مثلاً بیمارگونه شده چه یونهایی مثلاً در وجود این چه هورمونهایی تعادلشون به هم خورده خب؟
بعد میگویم داروهایی میسازن که آن تعادله را برمیگردونه. بعد یارو از آن حالتهای ذهنیش واقعاً درمیاد. دقت میکنید؟ روانپزشکی اصلاً اصولاً اینجوری کار میکند از پایین به بالا. روانکاوی میخواهد از بالا به پایین کار کند. میخواهد با یارو حرف بزنه، یارو را اساساً درست بکند. چون روانپزشکی همیشه اینجوری دیگر آن دارو را که مصرف نکنید، بعد دوباره همانطوری میشوید. این فیلم Beautiful Mind را چند نفر دیدن؟
به هر حال همه دیدن. یک بار چقدر جالب. یارو تا داروهاشو به یک دلیلی قطع میکند دوباره آن آدمها میان سراغش. دقت میکنید؟ یعنی روانپزشکی اینجوری است دیگر. علتی درمان نمیکند به اصطلاح پزشکی.
میگویند که علامتی درمان میکند. درست؟ ببین اینجا به نظر من در روانپزشکی در این مثالی که من زدم یک چیز خوبی آدم میتواند بفهمه که تقدم معنا مثلاً به فیزیک یا فیزیک به معنا اصلاً یعنی چی؟
ممکن است تقدم زمانی نداشته باشه. یعنی همیشه مثلاً اسکیزوفرنی همراه با این نشانه باشه.
ولی معنایش این نیست که شما بگویید که این نشانه عامل اونه. ممکن است یک چیز ذهنی باعث میشود که این اتفاق میافتد برای آن طرف. کما اینکه میبینیم که ممکن است با حرف زدن با طرف ممکن است کل بیماریشو حل بکنیم.
حداقل ترس یک آدم را به راحتی میشود با حرف زدن برطرف کرد. پس روانپزشکی چیزی را ثابت نمیکند که عوامل مثلاً جسمانی هستند که باعث آن اتفاق میشوند یا برعکس.
میدونید؟ اینکه به نظر میآید که یک چیزی وجود داره، یک تعاملی وجود دارد بین حالتهای ذهنی ما که از معانی ممکن است نشأت بگیرند و حالتهای جسمانی که پایه یعنی شما محاله بترسید و آدرنالین ترشح نشود.
ولی ترسیدن معمولاً به نظر میآید یک چیز ذهنیه دیگر. من مثلاً میخواهم بگویم که از لحاظ شهودی این تقدم معنا به اصطلاح تحقق فیزیکی، آن چیزی که عرفا بهش معتقد هستن، دور از ذهن نیست.
ما حداقل تو خودمان میبینیم که یک چنین اتفاقهایی میافتد. یعنی هورمونها ترشحشون تحت تأثیر ذهنیات ما قرار میگیرد و میتوانند با حرف زدن شما را بترسونن و بعد یک اتفاق هورمونی در وجودتون بیفتد و برعکس. هورمونهای اضافه بهتان تزریق بکنم، حالتهای ذهنی پیدا بکنید که شبیه حالتهای ترس هستند. به نظر میآید یک رفت و آمدی بین هر دو تای اینها هست.
حالا من از این میخواهم بعداً یک استفادهای بکنم از این مثال. بفرمایید. به یک معنایی خلاصه این خیلی مهم است برای ما. وقتی که داریم دنبال علت میگردیم، میخواهیم توضیح بدهیم پدیدهها رو، یک جوری دوست داریم که بفهمیم که اگر از نظر زمانی هم تقدم و تأخری وجود نداره، کدومش یک جوری از لحاظ علمی مقدمه؟
مثلاً در مورد جهان، خب برای من این خیلی سؤال مهمی است که جهان مثلاً فرض کنید از سمت قوانین و آن چیزهایی که من دفعه قبلی حرف زدم که هاوکینگ و عدهی دیگهای این حرف را میزنند که مثلاً میشود فرض کرد که قوانین به نوعی تحقق پیدا کردن، بعداً عالم مثلاً ماده به وجود آمده. از دل مثلاً قوانین.
یا نه برعکس، مثلاً فکر بکنم که از پایین یعنی یک یک هرم هستی وجود دارد که مثلاً فرض کنید که در لولهای مختلفی دارد حالا آنهایی که فیزیکالیستان معتقدن که یک لول بیشتر وجود نداره، کف این هرمه. بقیهی چیزهایی که وجود دارد انعکاس این در ذهن ماست. یعنی مثلاً خدایی وجود ندارد به عنوان نوک هرم. خدا تو ذهن من وجود دارد.
مثلاً به جهان نگاه کردم و یک چنین تصوری در من به وجود آمده.
یا مثلاً میگویند که قوانین وجود ندارند به عنوان یک چیزهایی در بیرون، واقعیت ندارند. من به جهان نگاه میکنم، تو ذهن من یک سری نظمهایی که میبینم به شکل قوانین مثلاً پیدا میشود. این یک بحث کاملاً چیز است به اصطلاح در جریان در فلسفهی علمه که میشود گفت که قوانین وجود ندارند یا اگر شما میگویید وجود دارن، چه هستن؟
کجای این جهان قرار میگیرن؟ از نوع مثلاً ماده هستن، چیزهای قوانین چیزهای مادی هستند. این از آن سؤالهایی که اصلاً انقدر ما عادت کردیم به مفهوم قانون، فکر میکنم فهمیدن اینکه این سؤال چقدر سؤال مهمیه، یک خورده سخته. همینجوری میگوییم قوانین هستند و هیچی دیگر هستند حالا. اگر کسی بپرسه چه هستن، میگوییم قانونان دیگر. قانون ذهنیان و چه جوری بر جهان حکمروایی دارند میکنن؟
یعنی یا در بیرون واقعاً وجود دارند. یعنی اگر انسانها بمیرن، قوانین از بین میروند. این یک سؤال خیلی چیزی است دیگر. یعنی مثلاً فرض کن نسبیت عام اگر درسته، آدمها نباشن هم آن اتفاقا میفته، آن قوانین دارند حکمفرمایی میکنند. من وارد این بحث نمیشم، با یکی دو نفر بحث کردم دیدم چقدر سخته این سوالو ایجاد کردن که اگر این قوانین هستند یا نیستن، اگر هستند چه هستند.
ولی یک خورده فکر بکنید، فکر میکنم این نکته خیلی خیلی مهمی است که من جداً توصیه میکنم به این موضوع فکر بکنید. حالا من شاید یک بار سعی کنم مثلاً یک جور خوبی برایتان توضیح بدهم که این معنیدار بودن این سوالو خوب بفهمید. اینکه نمیشود به این راحتی حرف از این زد که قوانین وجود دارند و بعد چیزی در مورد اینکه وجودشون از چه نوعیه نگفت.
این بحث به اصطلاح روزه، همین الان هم در فلسفه علم حالا نمیخواهم بگویم خیلی داغه ولی مثلاً چیزی هست که در موردش تز، تز دکترا مینویسن. خب بیاید من ایده خودمو، من معمولاً یک چیزهایی میگم، مثلاً بعضی از حرفها را میگم، این را نظم میدم، دارم سعی میکنم خودمو به یک جایی برسونم که آن حرفی که خودم قبول دارم را بگویم.
من در مورد ریداکشن و اینکه سایکولوژی و مثلاً روانکاوی را سعی بکنیم هی به فیزیک موجود انطباق بدهیم یا ندیم، اعتقادم این است که این کار خیلی یعنی هم عملی نیست، هم اینکه فیزیک خیلی قابل اعتماد نیست و هم اینکه این مشکل بعدی که میگویم مجازه.
و اصلاً به این معتقد نیستم که خودمان را مجبور بکنیم به اینکه وقتی داریم روانکاوی را مطالعه میکنیم، هی نگران این باشیم که حالا این چیزی که من دارم میگویم در مورد روان، تحقق فیزیکیش چه جوری ممکن است اتفاق افتاده باشه.
خودمان را کلاً از غیر این میتوانیم خلاص بکنیم و روانکاوی را به عنوان یک دیسیپلین کاملاً مستقل مشاهدات خودمان را انجام بدیم، حتی در مورد مشاهدات لزومی ندارد فکر بکنیم که این مشاهدات را به دیگران میتوانیم انتقال بدهیم یا ندیم. مورد پذیرش جوامع علمی قرار میگیرد یا نمیگیره، میتوانید در دفترچه خصوصی خودتان فکتهایی که بهش مطمئن هستید بنویسید، تئوری خودتان را بسازید.
یعنی حتی از بینالذهانی بودن هم موقتاً صرفنظر بکنید. ولی در مورد ریداکشن یعنی الان این حرفی که من دارم میزنم خیلی عمومیت داره، خیلیا میگویند که مثلاً دیسیپلینهایی مثل سایکولوژی را نریم سراغ اینکه ریدیوس بکنیم به وضعیتهای فیزیکی. حالا به همه این دلایلی که من گفتم، کمتر به دلیل متافیزیکیش، بیشتر به آن دلایل عملی یا ناتمام بودن فیزیک و الی آخر.
ولی من اصولاً نه به چیزی به اسم ریداکشن، حالا به یک معنایی بگویم به ریداکشن خیلی علاقهمندم، ولی به آن ایدهای که اصطلاحاً میگویند Unity of Science، یعنی وحدت دانش مثلاً تجربی، وحدت ساینس، خیلی خیلی علاقهمندم و مقیدم.
یعنی ببینید یک بار این است که شما میگویید که من سایکوآنالیز را مثلاً نمیخواهم هی دست و پاگیر باشه برام که هر یک چیزی که یک ترمی که میآرم این را بگویم بر اساس فیزیک چه جوری میخواهم تعبیر بکنم، هر قاعدهای که میگویم بگویم که این از کجا آمده.
نمیخواهم اینجوری بحث بکنم. یکی اینکه اصلاً علاقهای به این کارم ندارم. یعنی خوب نمیدانم این کار را. میفهمید منظورم چیه؟ یک بار این است که به دلایل عملی، من الان فعلاً صرفنظر میکنم از اینکه روانکاوی را در جنبه فیزیکی بهش بدم، میخواهم این را یک چیز مستقل باشه.
ولی از طرف دیگر اینکه اصلاً دوست دارم که همه دانش یک جوری در واقع یک کاسه بشه، یک دانشی داشته باشم که همه چیزش مثلاً از یک اصول ثابت و خوبی دارد پیروی میکند. یا نه اصلاً دیگر میل خودمو به این کار از دست دادم یا امیدمو از دست دادم.
ببین من ایده شخصی خودم اینه، حالا به دلایلی سعی میکنم این را قوی بکنم متوجه بشوید که چرا. اینکه هم از چیزهایی که همین الان در مورد فیزیک میدانیم میتوانیم یک ایدههایی بگیریم و در ساختن مدل روانکاوی خودمان ازش استفاده بکنیم و هم برعکس. یعنی روانکاوی میتواند به ما، مشاهدات روانکاوی میتواند به ما ایدههایی بده که فیزیک یک چیزهایی که کم دارد را بهش اضافه بکنیم.
این چیزی است که معمولاً خیلی متداول نیست. من آخر جلسه قبل یک اشارهای کردم به یک پروژهای که پنروز تعریف کرده. در واقع دارد همین کار را میکند.
از اینکه به دلایلی معتقده که ذهن کامپیوتشنال کار نمیکنه، میخواهد نتیجه بگیرد که بخشهایی از قوانین فیزیکی باید ریاضیاتش نانکامپیوتشنال باشه. از جمله از نظر پنروز کوانتوم گراویتی. این یک جور استفاده کردن از آن به اصطلاح لول بالا برای ترمیم یا مثلاً گسترش دادن دانشهایی که لول پایینتره.
از نظر من هر دو تای این کارا مجازن. یعنی درست است که من نمیتوانم روانکاوی را ریدیوس کنم به فیزیک، شاید اصلاً مقدور نباشه، ممکن نباشه، فیزیک موجود آنقدر به کمال نرسیده که بشود این کار را ببینید من اینکه تمام مدت وقتی که دارم در دیسیپلین کار میکنم به نوعی رفت و برگشتی با سایر اجزای دانش دیسیپلینهای دانش داشته باشم این خیلی خیلی چیز خوبی است.
ممکن است فیزیک به من یک ایدههای خوبی در مورد نحوه مثلاً عصبشناسی به عنوان یک چیز مقدم بر حالا مقدم بر مثلاً روانکاوی ممکن است به من ایدههای جالبی بده مثلاً آن ایدههایی که فروید از عصبشناسی گرفته.
چرا استفاده نکنم؟ دیگر عصبشناسی را که یک چیزاییشو مطمئنم که مثلاً اعصاب اینجوری دارند کار میکنند. حالا بعضی از جزئیاتشو ممکن است ندونم ولی اینکه به هر حال یک جریان الکتریکی میاد، پیامهایی را میفرسته، عضله مثلاً منقبض میشود.
بنابراین یک آدمی که نمیتواند دستشو تکون بده، مشکل روانش این است که دچار هیستری شده، مثلاً دستش حرکت نمیکنه، پس یک مشکل عصبی هم برایش پیش آمده دیگر. این را من دیگر میدانم. نمیتوانم بگویم که این را نمیدانم. اینکه بخواهم استقلال را به این معنا حس بکنم که اصلاً انگار یک جوری حرامه که حالا از یک ایده فیزیکی یا عصبشناسی استفاده بکنم، این هم درست نیست.
یعنی خیلی جاها ممکن است ایده بگیرم و به اضافه اینکه من به شدت میخواهم روی این تاکید بکنم که میتوانم ایده بدهم. این چیزی است که معمولاً به اصطلاح دچار غفلته. من به دلایلی که الان بهش میرسیم، به نظر من روانکاوی یک دیسیپلینیه که میتواند چیزهایی را در مورد فیزیک روشن بکند.
یعنی اگر من مطمئن شدم که در زمان حال وقتی که دارم زندگی میکنم ممکن است چیزی از آینده را ببینم، میتوانم این را به عنوان یک فکت در فیزیک ببینم. چه جوری میشود قوانین فیزیک را مثلاً تعریف کرد؟ چه جوری میشود به فیزیک نگاه کرد که امکان مثلاً یک چنین چیزی وجود داشته باشه؟
مثلاً من یک جلسه خارج از آن بحثهایی که در کلاس کردم از یک تعبیری برای مکانیک کوانتوم به اصطلاح یاد کردم که عنوانش هست Transactional Interpretation یعنی تعبیر Transactional. نه یک چیز خوبی میگویند. مبادلهای، تعاملی ولی یک واژه خیلی قشنگی برای Transaction فکر میکنم وجود دارد حالا برهمکنش؟ برهمکنش؟ Transaction نیست. Interaction. تراکنش آفرین.
Transaction را ترجمه میکنم تراکنش. بنابراین تعبیر تراکنشی. در تعبیر تراکنشی به نوعی یکی از چیزهایی که از نظر متافیزیکی فرض میشود امکان وجود بخشهایی از آیندهست. یعنی ما در نقطه سینگولار زندگی نمیکنیم. انگار آینده به تدریج به وجود میآید و بعد وقتی که ما انگار بهش میرسیم کامل میشود.
همین الان انگار یک چیزی از آینده وجود دارد. خب؟ من میگویم که اگر یک آدمی تو روانکاوی به این نتیجه رسیده باشه که آینده به نوعی میتواند روی زمان حال تاثیر بگذارد و در تعبیر Transactional آن چیزی که در آینده به تدریج دارد به وجود میآید میتواند تاثیر علی روی حال بگذارد.
یعنی ما در خلاف بردار زمان تاثیرهای علی داریم. این چیزی است که خیلی عجیبه. خب شاید از روانکاوی اصلاً یک نفر قبل از اینکه این آدمهایی که الان به این موضوع Transactional Interpretation علاقه به اصطلاح معتقدن کسی که این تعبیر را داده یک آدم معروفی به اسم کرامر. اینها ایدهای از روانکاوی نگرفتن به دلایل فیزیکی به اینجا رسیدن.
ولی قبول دارید که ممکن بود مثلاً از روانکاوی یونگ یک نفر به یک چنین چیزی برسد. یعنی بگوید من تو روانکاوی تجربه کردم که یک چنین تاثیرهای علی وجود دارد. روی یک چیزی انگار در آینده ممکن است روی زمان حال در ذهن من تاثیری بگذارد. اینکه انسانها حالتهای پیشگویانه دارند اصلاً در بیداری هم این حالتها را دارند. خب؟
اگر این تجربهها را پذیرفته باشین خب بعد آدم میتواند بگرده ببیند فیزیک کجا چه جایی دارد که یک چنین چیزی بتواند اتفاق بیفتد. دقت میکنید منظورم چیه؟ و بعد ممکن است بتوانیم مثلاً یک تعبیر خوبی برای نظریه کوانتوم پیدا بکنیم. یا نمونهاش همان چیزی که پنروز میگوید. اول بیام ببینم ذهن من یک چیز خاصیت نانکامپیوتشنال انگار دارد.
بعد بروم نگاه کنم خب همه فیزیک که تا حالا کامپیوتشنال بوده. کجا ممکن است یک چیز نانکامپیوتشنال باشه؟ و به دلایلی میگوید کوانتوم گراویتی. بنابراین نتیجه میگیرد یعنی یک راهنمایی دارد میگیرد از مطالعه ذهن که من کوانتوم گراویتی را تو چه جور ریاضیاتی بروم دنبالش که فرمولاشو بنویسم. نباید فرمولاش کامپیوت نباید مشتقات جزئی باشه. یک نتیجه واقعی در فیزیکه دیگر ها؟
پس من ببین کلاً میخواهم به این نتیجه برسم که روانکاوی را کلاً مستقر مستقل بکنیم. حداقل همشان فیزیک بکنیم اگر بالاتر قرارش نمیدیم. حالا من به دلایلی که الان میگویم میخواهم بگویم که یک جوری بالاتر از فیزیک هم میشود قرارش داد.
و این چیزی است که در واقع برویم به سمت اینکه دیگر هی دنبال این نباشیم که یک چیز روانکاوی داریم میگوییم با استفاده از انرژی و نمیدانم ترمهای فیزیکی هی بخواهیم مثلاً یک جوری تعبیرش بکنیم و اگر نه از این مسئله گناه بکنیم.
از اینکه داریم در دیسیپلین کار میکنیم، یک حرفهای عجیب و غریبی داریم میزنیم و اصلاً هم نمیدونیم که اینها چگونه ممکن است از نظر فیزیکی تلاقی پیدا کنند. بفرمایید. ببینید، این یک دونهای دارد که، آدم میخواهد مثلاً ببیند که، بگوییم که نه.
مثلاً فرض بکن که، باید از این، این که این، اونیکی هم باید ببینی که اونیکی باید به این برسد. یک سیستمی هست، قطعاً داریم و این را هم میبینیمش. حالا این، بازدارنده خودش دیدش، اونیکی بازدارنده، نمیشود گفتش بازدارندهشون، چون بازدارنده من نزدیکتر نیست. باید یک بازدارنده من بهش بدهم. اینکه نه، بازدارنده من را بیا بزرگترش بکن، تا بیشتر ببینیم، بعد بگوییم که خب، شما هم دیدید.
شما ایشون، ببخشید، شما خودتان این مدام از این واژه یک استفاده میکنید. یک چیزی هست که ما داریم نگاهش میکنیم، یک سیستم هست، خب؟ بنابراین به طور بدیهی، یک فیلی هست، من دارم به خرطومش دست میزنم، یکی دارد به پاش دست میزنه، یکی به دمش. خلاصه باید بتوانیم را هم بگذاریم بگوییم این یک فیله دیگر.
چراغها را روشن کنیم بگوییم بابا این همهاش فیل بود. تو روانکاوی اینجاش را من دست میزدم، فکر میکردم خرطومه، اونیکی در فیزیک داشت پاش را دست میزد، در علوم پایه پاش را دست میزد، پایه. در روانکاوی مثلاً دارند مخش را دست میزنن، یکی دارد دست را دماغش میکنه، میگوید این تونله.
خب به هر حال این یک چیز است دیگه، ما در یه، در یک عالمی را داریم نگاه میکنیم، حالا این عالم برای یک یونیتیای دارد از نظر ما، یک عالم، یک چیزی است در، خب، دوست داریم، دوست داریم.
من، من میگویم شخصاً واقعاً همین واژه را هم استفاده کردم. من خیلی علاقهمندم به یونیتی آف ساینس. شاید نشه، شاید مثلاً خیلی مشکل باشه. ولی آدم، آدم دوست دارد که همه چیزش اینجوری نباشد.
الان چرا فیزیکدانها احساس ناراحتی میکنن، شبها خوابشون نمیبره؟ برای خاطر اینکه یک سری فرمول دارند برای لولهای ساباتومیک. یک سری فرمول دارند برای نسبتهای ماکروسکوپیک. یک جاهایی برای جاذبه اگر باشه، تأثیر جاذبه را در لول ماکروسکوپیک فرمولهای نسبت عام را مینویسن. خب بعد اگر مثلاً نسبت عام را بخوان در لول ساباتومیک به کار ببرن، اصلاً نمیدونن فرمولهاش چیست.
برای همین شبها خوابشون نمیبره. خلاصه احساس میکنند که این نسبت عام و خاص و مکانیک کوانتوم را باید بشود با همدیگر تلفیق کرد. یهجوری یک فرمول، یک فرمالیسم هرچقدر هم میخواهد پیچیده بهوجود بیاید که در حالتهای حدی مثلاً فرض کن مکانیک کوانتوم تبدیل بشود به مکانیک نیوتونی. خب نمیشود. ها؟ این، این چهجور دانشیه؟ این همین واقعاً شبیه، من کتاب آشپزیه دیگر.
مثلاً مثل اینکه من بهت بگویم تو میخوای نیمرو درست کنی، اول میخوای روغن را داغ کن، بعد نمیدانم تخممرغها را در آن بزن. تو بگی نه من میخواهم مثلاً فلان خورشت را درست کنم، آن دستورالعملش یک چیزی است. الان فیزیک، فیزیکدانها تقریباً چیزی شبیه به کتاب آشپزی. میگوید تو باید بگی تو چه کار میخوای بکنی، آن قانونش را بهت بگوید.
دقت بکن چه میگویم. خیلی چیز بدیه. یعنی تو باید بگی در کدام سرعت، در چه لولی از نظر میکروسکوپیک، ماکروسکوپیک میخوای کار بکنی. من، تو باید بگی مسئلهات چیست صورتش، آن به تو بگوید که آقا قانونهاش ایناست، اینها را استفاده کن. این جالب نیست، ها؟ زمانی که مکانیک نیوتونی حکمفرما بود، تو قرن نوزدهم، اصلاً اینجوری نبود.
فیزیک یک چیز بود. درست است مثلاً ترمودینامیک و حالا مثلاً یک جور دیگهای فرمولهایی داشت، ولی لااقل احساسشون این بود که کل قانون، قانونی که در تمام جهان برقرار بود، قانون نیوتونه. الان ما یک چنین احساسی نمیتوانیم داشته باشیم. یعنی یونیتی آف فیزیک هم حتی در حال حاضر نداریم. دوست داریم داشته باشیم دیگر.
واضح است که دلمون میخواهد که بشر من فکر میکنم این یک خاصیت ذاتیشه. دلش میخواهد که ذهنش یکپارچه باشه. از اینکه جدا جدا یک چیزهایی را بفهمه، نتونه بفهمه که ارتباط این با آن چیست. چون ببین من، من احساسم این است که بنا به روانشناسی گشتالت، این حرفها کاملاً درست است.
اصلاً دانستن یعنی همین. یعنی یک چیزهای پراکنده را هی وحدت بهش دادن. فکر میکنم همه دانشها اصولاً کاری که ما میگیم، وقتی مثلاً فرض کن شما یک چیزهایی را میبینید، بعد وقتی که میفهمید که اینها ربطشون با همدیگر چه بود، مثلاً همه در واقع یک پدیده بود، شما از دو طرف دیدید، احساس میکنید آها حالا فهمیدم.
پس اینکه مثلاً رعد و برق با نمیدانم آن پدیده کهربا، اینها در یک چیزی قابلجمعان.
هی انگار ما سعی میکنیم که فکتهای پراکنده را وحدت ببخشیم، یک هرمی درست بکنیم که از یک جایی همه منشأ بگیرد. بنابراین فکر میکنم اصلاً این احساس خوب نسبت به یونیتی آف ساینس، اصلاً احساس خوب نسبت به نالج، یعنی آدم دانش را دوست دارد.
فکر میکنم همهجا دانستن یک جوریه که دلمون میخواهد همه چیز را با همدیگر ترکیب کنیم، یک دفعه یک چیزی را انگار بفهمیم که همه چیز ازش دربیاد. نه اینکه هی مثل آشپزی مثلاً دستورالعملهای مختلف صادر بکنیم.
درست است ولی این دلیل نمیشود که بگوییم حالا مثلاً یک ایدهای تازه داشته باشیم، حالا شما هم باید بیاید از این، نه باید در کار مثل اینکه خوب است که به Unity of Science برسیم.
من نکتهای که میخواهم بگویم این است که الان وقتی دارم روانکاوی را دیگر این احتیاط که مشاهدات من چقدر نمیدانم جنبه فیزیکی دارن، ترمهایی که به کار میبرن تعبیر فیزیکیشون چیست یا چه جوری ممکن است یک چنین اتفاقی در عالم بیفتد که آینده روی زمان و حال مثلاً تأثیرش ظاهر بشه، اصلاً دیگر اینها را خیلی جدی نمیگیرم.
یعنی لزومی نمیبینم که اول فیزیکدانها بیان به من بگویند که چه جوری این اتفاق میافتد. یا اگر دانشمندهای فیزیک هستند همهشان هم جمع شدن گفتن این حرفی که داری میزنی با فیزیک حال و حاضر ما جور درنمیاد، من خیلی متزلزل نمیشم.
اگر مشاهدات من این را نشان داده باشه میگویم خب فیزیکتون را درست کنید. یعنی من یه، من میخواهم یک روانکاوی خیلی غرور، مغرور درست بکنم که برای خودش استقلال قائله، مشاهدات خودش را دارد به عنوان یک دیسیپلین، اصلاً هم فعلاً عجلهای برای بینالرشتهای شدن یا ساینتیفیک شدن نداره، ولی اینجوری نیست که معنیدار نیست.
مشاهداتی که خودمان ممکن است خصوصیتر باشن، دقتشون از حد استاندارد فیزیکی کمتر باشه، نظریه خودم را مثلاً میسازم، میرم جلو، هر وقت هم که به یک جایی رسیدم، اگر مطمئن بودم که یک چیزی در روانکاوی ممکن است به عنوان یک فکت خیلی تثبیت بشه، فرض کنید حالا این مثالی که من میزنم تأثیر آینده روی زمان حال، خب؟
اگر خیلی تثبیت بشود من یک نامهای مینویسم به جامعه فیزیکدانها میگویم دنبال این بگردید که چه جوری ممکن است در فیزیک، عالم فیزیکی شما یک چنین اتفاقی بیفتد. هر چقدر هم مرا مثلاً دست بندازن و مسخره بکنند هم من میشینم بهشان میخندم میگویم اینها نمیفهمن. من به نظر من روانکاوی فروید اینجوری نیست.
خیلی چیز است به اصطلاح با ترس و دلهره و آن حرفهایی که میزنیم با حرفهای دیگران مثلاً بخونه و حالا مثلاً یک کلمه انرژی هم بگویم شاید خوششون آمده و یک خورده اینجوری است. مستقل نیست. من به نظر من روانکاوی خوبی است که من دارم زمینه را برای یونگ آماده میکنم.
برای یونگ اصلاً این چیزها حالیش نیست. کلاً یعنی هیچ به هیچ چیزی به غیر از روانکاوی تو عمرش انگار فکر نکرده و اصلاً عصبشناسیام بلد بود و پزشک بود ولی هیچ، وقتی تو مطالعات شما ذرهای حس ریداکشن و اینها نمیبینید، نه در عین حال ببینید میگویم زمینه را دارم برای اینکه به یونگ برسیم آماده میکنم ولی از فروید، از این جنبه کار فروید خوشم میآید.
یک خود به هر حال یک ذره دغدغهشو لااقل باید داشته باشیم. ببین فروید افراطی میخواست که ریداکشن بکند و یونگ و لکان اصلاً این چیزها انگار حالیشون نیست. اصلاً برایشان مهم نیست که این چیزها حالا اگر به یک نتیجهای رسیدی به فیزیکدانها لااقل بگو اگر فکر میکنی درست است. میدونی اینکه اصلاً انگار به Unity of Science اعتقادی ندارند. دانشهای دیگر را نمیبینن. فقط دارند روانکاوی درست میکنند.
به نظر من فروید لااقل یک جوری یک چیز خوبی در آن هست. یک ذره به فیزیک هم فکر میکند. حالا منتها همهاش جهت چیزش گیرندگیه. یعنی هیچ آن اعتماد به نفس را انگار ندارد که یک چیزی بده.
فقط دارد از فیزیک و زیستشناسی و داروینیسم و این چیزهایی که قبلاً بوده و هویت مثلاً خوبی دارن، محکم هستند واقعاً فیزیک زمانی که فروید داشت کارهای خودش را اعلام میکرد خیلی محکم بود.
این را فراموش نکنید که اصلاً مکانیک نیوتونی تمام کرده بود کار را. بعد یک دفعه دچار فروپاشی شد. ۱۹۰۰ فروید اوج یک چیزشه به اصطلاح تئوریپردازیشه. اصلاً این کتاب تفسیر رویاش ۱۹۰۰، ۱۹۰۵ مقاله انیشتین. یعنی اولین قدم در جهت اینکه یک جایی را انگار یک حوزهای را مکانیک نیوتونی از دست داد. اواخر عمرش هم که اصلاً مکانیک کوانتوم دیگر کلاً کار را تمام کرد.
یعنی هیچ چیزی تقریباً برای مکانیک نیوتونی باقی نداشت. من نمیدونم، چیزی من به آن به اصطلاح نگاه من کاملاً موضوع روشنه. خب؟ نه روانکاوی را به عنوان دیسیپلین کاملاً مستقل بهش نگاه کنید با دلجرئت خیلی زیاد. اصلاً کاری به این نداشته باشین دیگران تا حالا چه گفتن. حتی به زیستشناسی و عصبشناسی هم خیلی مقید نباشین.
ولی در عین حال دوست داشته باشین که هی بین این دیسیپلینهای مختلف رفت و آمد بکنید. تئوریها را سعی کنید به هم دیگر مربوط بکنید.
برای اینکه فکر میکنم هم برای روانکاوی هم برای اونجاها مفیده. ممکن است ما یک چیزهای خوبی به فیزیکدانها بگیم، آنها به ما بگویند. یعنی اینو، این را به عنوان لااقل یک فعالیت ترویجی در نظر داشته باشین. حالا فروید اگر زیاد روش تأکید میکنه، به نظر من اصلاً خوب نیست که آدمهایی مثل یونگ و لکان اصلاً به کل هیچ کاری به اینجور چیزها ندارند.
انگار تو دفتر خودش نشسته، نسخهشو مینویسه و حالا بگذریم. دعانویسها مثلاً به عصبشناسی اینها کار ندارند. میشود یک جوری میشود دیگر. شما اگر اصلاً به هیچچیز معلوماتی اصلاً ما خلاصهاش در دانشهای دیگر چیزهایی را فهمیدیم، چرا ازش استفاده نکنیم؟ چرا احساس نکنیم که آنها ممکن است بتونن به ما کمک کنن، ما بتوانیم به آنها یک کمکی بکنیم؟
به هر حال طرفدار استقلال و مغرور بودن کسانی هستم که تو روانکاوی کار میکنند. به جای اینکه همهاش حالت گرفتن داشته باشن، به این فکر بکنند که ممکن است بتونن چیزهای خیلی جالبی، ایدههای جالبی به دیگران بدن.
حالا بیام وارد بحث سوم بشوم که یک جوری در واقع اگر تا حالا به این نتیجه رسیده باشیم که روانکاوی باید چیزی در حد فیزیک باشه، من میخواهم یک خورده شأن روانکاوی را حتی ببرم بالا.
یعنی نه تنها روانکاو ترسویی نباشیم، یک خورده بقیه را بترسونیم. همه از روانکاوی حساب ببرن به عنوان از روانکاوی و سایکولوژی اصلاً چیزهایی که در مورد دانش هست. خب بیاید حالا ماجرا را اینجوری نگاه بکنیم. ببینید ما بنا به تقسیمات خیلی خیلی قدیمی در فلسفه دو جور دانش داریم.
یک جور دانش حضوری به اصطلاح داریم. اونطوری که مثلاً وجود خودمان را درک میکنیم یا با ادراکات خودمان ارتباط داریم. یک جور دانش حصولی داریم. دانشی که مثلاً فرض کنید ما به عالم خارج پیدا میکنیم، دانشی که به مثلاً همه از طریق کتاب و مطالعه و حرف دیگران چیزهایی میفهمیم. خب؟ یک جور دانش بیواسطه داریم.
من به هیچ چیزی اصلاً لازم نیست حواس پنجگانه من کار بکنند. ولی انگار وجود خودمو حس میکنم. از درون. من از درون خودم چیزهایی میبینم. مثل این حرفی که دکارت میگوید اگر به هر چیزی شک بکنم به این نمیتوانم شک بکنم که هستم. ممکن است اصلاً عالم خارج وجود نداشته باشه. همهچیز خواب و خیال باشه. ولی میدانم که حداقل یک چیزی اینجا وجود دارد دیگر.
یک منی اینجا وجود دارد. به هوسرل یک آدمی که شکاکترین آدم مثلاً تاریخ دیگر به همهچیز شک میکند.
حالا شکاکترین میگویم که واقعاً دیگر تا آخرش میرود که سعی بکند که مثلاً مبنای دانش را یک چیز یقینی قرار بده. ببینید ممکن است این میز وجود نداشته باشه. ولی اینکه من الان دارم یک رنگهای یک پترن مثلاً به رنگ قهوهای روشن را میبینم که دیگر قابل تردید نیست. من دارم یک چنین چیزی را میبینم.
ممکن است این تو ذهن من اصلاً ایجاد شده. عالم خارجی وجود ندارد. ولی اینکه این پترن تو ذهن منه، الان یک پترنهایی دارم میبینم که شما هم تقریباً در آن هستید. اینکه دیگر غیرقابل تردیده، ها؟ اصلاً شما را خواب و خیال باشید، وجود ندارد. ولی این تأثیر اینکه من به نور نگاه میکنم، یک تأثیر مثلاً رنگ زرد را در ذهن من ایجاد میشود.
اینکه دیگر غیرقابل شک کردنه. تأثیری ایجاد شده دیگر. اینکه این چیست تو ذهن من اصلاً ذهنی وجود داره، عالم خارجی وجود داره، زرد نمیدانم با چیز دیگر فرقی داره، ندارد. آن لکههه، آن تأثیری که به اصطلاح تو ذهن منه هست دیگر. بدون اینکه هیچ تعبیری در موردش بکنم. یعنی یک سری مشاهدات درونی من دارم که ممکن است اصلاً به عالم خارجی ربط نداشته باشه.
ولی اینکه احساس میکنم وجود دارم، اینکه به قول دکارت دارم فکر میکنم، اینکه نمیدانم در درون خودم احساس ترس مثلاً میکنم، حالا اصلاً از چه ترسیدم مهم نیست. چرا ترسیدم مهم نیست. عالمی دیگر وجود دارد. ولی اینکه ترسیدم خلاص. اینکه آدرنالین باعث شده مثلاً آدرنالین وجود دارد. اصلاً من جسم دارم یا ندارم.
همه اینها را بگذارید کنار. ولی آن حالت را که دارید در خودتان دارید، آن را میبینید دیگه، ها؟ متوجه هستید منظورم چیه؟ یک چیزهایی وجود داره، ما بیواسطه انگار به اینها دسترسی داریم. یعنی لزومی ندارد از حواس پنجگانه خودم حتی استفاده بکنم. انگار یک جوری شهودی در درون من هست که یک سری دانشها را دارد به من میدهد.
بدون اینکه خیلی بخواهم اینها را تعبیر بکنم. درست؟ در فلسفه قدیم یکی از بدیهیترین چیزها این بود که علوم حضوری تقدم دارند به علوم حصولی. قویترن، یقینیترن. هر چیزی که واسطه بیشتری خورده باشه، مثلاً از کانال حواس من گذشته باشه. خب؟ مثلاً فرض کنید من به وجود عالم خارج معتقدم. یک جوری دارم انگار به یک چیز حصولی دارم اعتقاد پیدا میکنم.
من از درون خودم که گزارهای تحت عنوان اینکه عالم خارج وجود دارد نمیبینم. یک جوری انگار دارم از مشاهدات خودم آنجوری نظم میدم، میگویم خب یک عالم خارجی مثلاً وجود دارد.
وگرنه من میتوانم فرض بکنم که همه این چیزهایی که در اعصاب من مثلاً حالا فرض کنید اصلاً عصب معنی داشته، همه چیزهایی که تو ذهن من ایجاد میشه، آن تأثیر و تأثرها تو ذهن منه. مثل اینکه میگویند که میگویند ما نمیتوانیم نشان بدهیم که مغز در خمره نیستیم.
یک اصطلاح خیلی معروف مثال فلسفیه. میگویند که مثل این فیلم ماتریکس ممکن است یک نفر شما اصلاً یک مغزی، خب جسم هم ندارید. یک دانشمند دیوانهای مغز شما را و این مغزه را برداشته گذاشته در یک دستگاهی بهش یک سری الکترود وصل کرده و دارد تمام این چیزهایی را که شما میبینید و احساس میکنید و میبینید و میآیید و یک کارهایی میکنید، اینها اصلاً هیچکدوم اتفاق نمیافته.
اینجا را توسط یک کامپیوتر مرکزی این سیگنالها را تو مغز شما ایجاد میکند و شما فکر میکنید که دارید این کارها را میکنید و این چیزها را میبینید. خب؟ هیچ استدلال فلسفی وجود ندارد بخواهد این را نقض بکند که اینجوری نیست. چه کار میخواهید بکنید؟ شما استدلالی دارید که شاید شما یک مغزی تو خمره هستید، همه این احساساتتون هم الکیه.
همه این فکرهایی هم که تو ذهنتان میرسد و اینها همه تحت کنترل یک چیزیه، یک کامپیوتر خیلی خیلی بزرگ، سوپر کامپیوتریه. خب؟ تمام خاطراتی هم که دارید از یک جایی به بعد هم الکیان. از یک آن روزی که مثلاً شما رو، کلهتون رو، مغزتون را تو شیشه، یک سری خاطرات هم برایتان مثلاً تو حافظهتون ایجاد کردن.
خیلی پیشرفتهان دیگر. این اتفاق دارد به طور خیلی پیشرفتهای در آینده، همان زمان ماتریکس میگفت. پس اصولاً من، ولی دانش حضوریتون که از بین نمیره. شما آن حسهاتون را دارید دیگر. تعبیراتتون ممکن است اشتباه باشه که اینها مربوط به یک عالم خارجیه یا نمیدانم آدمهای دیگر وجود دارند ندارن، ولی یک چیزهایی در درون خودتان میبینید که دیگر دارید میبینید. احساس وجود میکنید، خب وجود دارید دیگر.
حالا احساس وجودتون، واقعاً آن مغزه وجود دارد دیگه، ها؟ حالا این نمیدونید چه هستید. من میگویم من وجود دارم. نمیدانم من چیام. ولی این که وجود دارم را میدانم. اینجا الان یک چیزی، من یک چیزی هستم که وجود دارم، مثلاً. این را دیگر من نمیتوانم در آن شک بکنم. چون اینها قویتر و غیرقابل تردید هستند، در فلسفه قدیم اینها مقدم بودند.
علوم حصولی یک جوری مؤخر بودند. مثل اینکه به چیزهایی که ما یاد میگیریم در طول زندگی، از دیگران یاد میگیریم، فرضهایی که میکنیم، همه تئوریهای علمی، اینها همه در واقع جزو علوم حضوری هستند، حصولی هستند.
بفرمایید. الان یک چیزی که به هر حال، مثلاً، از چیزهایی که میشود جزو کامپیوتر، یعنی چی؟ آن به هر حال، خودِ روانکاویام دارن، اون، نه، چیزی که، مثال، آن مثال ماتریکس، فرض شما در اینکه این چیزهایی که دارید میبینید، واقعیه، زیرِ سؤال میرود.
ولی اینکه دارید اینها را میبینید، حداقل به عنوان چیزهای ذهنی که زیرِ سؤال نمیره. یعنی تمامِ آنها در درونِ شما، به هر حال یک چنین تصاویری دیدید دیگه، خب؟
یک پترنهایی اومدن و رد شدن. احساسِ اینکه یک فعلی انجام دادید، درست بود. در حدِ درونیش درست بود. اینکه حالا شما فکر میکنید که این فعل در خارج چگونه تحقق پیدا کرده، آن غلط است. در حدِ خارج، در حدِ یک چیزی، شاید، شاید، برای احساساتمون، مثلاً، شرم، خودِ اون، هر چیزی، احساسات را دیگران القا کردن، ولی آن احساس، شما تأثیرید در یک جایی.
دیگر خب تأثیرید دیگر. کسی دیگر القا کرد، باشه. اصلاً جهانی وجود ندارد. آن اتفاقهایی که شما را ترسوند، وجود نداره، ولی تأثیرید. آن حسِ ترس، دیگر وجود داشت دیگر. آن را که نمیتوانید بگویید وجود نداشته. خب؟
پس خیلی حسهای ما یقیناً وجود دارند. حسِ وجود داشتن، ترسیدن، پترنهای رنگی دیدن، اینها یقینیان. اینها را نمیشود در آن شک کرد. به هم، به وضوح قویترن. ها؟
یعنی این، این حرفیه که به اصطلاح علومِ حضوری و علومِ حصولی، تقدم دارند. و در فلسفه قدیم سعی میکردند که علومِ حصولی، در واقع حرفشون این بود، من نمیخواهم واردِ این بحثهای خیلی فلسفی بشم، که همه علومِ حصولی نهایتاً تکیه میکنند به علومِ حضوری.
یعنی همهچیز، همه علمهای حصولی، ما انگار یک جوری مقدم بودنِ اینها یعنی اینکه آنها یک چنین پایگاهی باید داشته باشن، وگرنه اصلاً انگار ایجاد نمیشن.
یعنی من باید خلاصه یک جوری بیام در درونِ من، من جهان را خلاصه باید یک جوری، هرچه میخواهم بدونم، بکشم در درونِ خودم، تبدیل به یک احساسهایی بکنم، یک پترنهایی را مثلاً تعبیر و تفسیر بکنم تا به یک دانشی برسم، حالا در موردِ جهانِ خارج.
خب؟ بیاید حالا اینجوری به ماجرا نگاه بکنیم. ببینید، فیزیک را مقایسه بکنید با روانکاوی. روانکاوی بهشدت از مشاهداتی استفاده میکند که حضوریان. خیلی نزدیک به حضوری بودنان.
چیزهایی که در درونِ من اتفاق میافتن. درست؟ در حالی که فیزیک اینجوری نیست. فیزیک به مشاهداتِ خارجیتری که بهشدت توسطِ تئوریها تعبیر و تفسیر میشن، اتکا میکند.
یعنی مشاهدهی من در موردِ اینکه یک خوابی دیدم قویتره، به عنوانِ یک مشاهدهی قابلِ اتکاترِ، یا اینکه یک نفر بیاید به من بگوید که در آزمایشگاه تحتِ یک شرایطی که فکر میکند که درست کنترلشون کرده، یک چنین پدیدهای را مشاهده کرده.
من این را در کتاب دارم میخوانم. شما دانشِ خودتان را از فیزیک مقایسه بکنید با دانشِتون در موردِ رؤیاهای خودتان. کدومش بدیهیتره به اینکه یقینی، یقینیتره که یک چنین اتفاقی افتاده؟
من باید اگر در کتابِ فیزیک دارم میخونم، به نویسندهی کتاب، به جامعهی علمی که کتاب را تأیید کرده، اعتقاد داشته باشم، نظریههایی پشتِ آن آزمایش هست، به اینکه آن آزمایش دستگاههاش درست کار کردن، کلی چیزی را در واقع به من یک جوری اعتماد بکنم تا بفهمم که واقعاً این پدیدهای که دارد در موردش صحبت میکنه، اتفاق افتاده.
و بعد تازه حالا تفسیرش هم دارد میکنه، توسطِ یک ترمهایی که معلوم نیست که آن ترمها اصلاً، مثلاً شما مطمئن نیستید که ترمِ انرژی، ترمِ خوبی یک یک موقعی خلاصه ما طبیعیاتی داشتیم مفهوم انرژی در آن نبود.
بعداً از یک جایی به بعد مفهوم انرژی وارد فیزیک شد. به عنوان یک مفهوم خوب یا مثلاً مفهوم پتانسیل به یک معنایی مفهومی که قبلاً به این شکل وجود نداشت. خب؟ میشود فیزیکی را تصور کرد که مثلاً ترم انرژی در آن نباشه، یک چیزهای دیگهای در آن باشه. بنابراین من تمام مشاهدات خودم را دارم بر اساس یک سری تئوریها و ترمهایی که یاد گرفتم بیان میکنم.
خب؟ ببینید چقدر فیزیک دانش فیزیک دورتر از ماست تا دانش روانکاوی. روانکاوی داریم در مورد خودمان حرف میزنیم. در مورد چیز اگر من میگویم خندیدم این ترم خندیدن برای من یک چیز بدیهیتریه. یا مثلاً فرض کنید اینکه یک در اتاقک نمیدانم ابر یک مسیری این شکلی دیده شده، یک مسیر حلزونی.
ببینید چقدر آن مفهوم چیز پیچیدهتریه که کلی چیز آموزش دیدم، یاد گرفتم، اسامی را بلدم تا اینکه میفهمم که اصلاً یارو دارد در مورد آن چیزها صحبت میکند. ولی حالتهای انسانی، حالتهای چیزی نیستن، بدیهی نیستند برای من. من وقتی دارم در مورد روانکاوی صحبت میکنم، در مورد چیزهای آشناتری صحبت نمیکنم تا در مورد اتاقک ابر مثلاً ویلسون صحبت بکنم.
در مورد مشاهداتی که در ساباتومیک مثلاً توسط یک دتکتورهایی که اوه چه عرض و طولی دارن، چقدر تئوری صرف شده تا آن دتکتور را ساختن و اگر آن آزمایش را مثلاً ما تعبیر و تفسیر میکنیم از چقدر تئوری داریم استفاده میکنیم.
ها؟ در حالی که وقتی حرف از این میزنم که مثلاً رویاها، نمیدانم مثلاً فرض کنید در آن یک چنین چیزی ظاهر میشه، به یک چیزهای خیلی نزدیکتر و ملموستری دارم اشاره میکنم.
بنابراین روانکاوی، ببینید وقتی که به شما به یک دانشی مثل روانکاوی میرسید، باید احساس طبیعی ما این باشه که در مورد یک چیز نزدیکتر و قابل مشاهدهتری در مورد یک دانش سادهتری و ملموستری داریم صحبت میکنیم تا در مورد فیزیک و شیمی صحبت بکنیم. چیزهایی که هیچوقت ندیدیم، نمیتوانیم ببینیم.
مکانیک کوانتوم کدام مثلاً اِ شما نهایتش بگویید که مثلاً پدیده موج و ذرهای را اینجوری دارید دتکت میکنید که یک صفحهای آنجا هست روش یک نقاطی ظاهر میشه، پترنهاش مثلاً فرق میکند اگر دو تا شکاف بگذارید یا یک دانه شکاف بگذارید. ها؟
خود آن فوتونها را که نمیبینید هیچوقت. آثاری را یعنی به طور غیرمستقیم دارید یک چیزی را مشاهده میکنید. تازه مشاهدهتون به اصطلاح با اِ توسط یک دستگاههایی دارد انجام میشه، از چشمتون استفاده میکنید در حالی که واقعاً یک مفاهیمی تو روانکاوی داریم که اصلاً هیچکدوم این ابزارها را نمیخواد.
حتی ممکن است بعضی از حالتهای روانی که ازش صحبت میکنیم، حواس پنجگانه ما هم نخواد. اینقدر نزدیکه به اصطلاح قدرت دارن، اینقدر نزدیکه به دانش به اصطلاح اساسی ما هستن، به دانش حضوری ما هستند. درسته؟ پس یک اولویتی اصلاً میشود برای روانکاوی قائل شد. بیاید یک جور دیگر نگاه کنید. من میخواهم اِ با یک زبانی بهتان بگویم که چرا سایکولوژی میتواند مقدم بر فیزیک دونسته بشود.
شما وقتی که دارید در مورد فیزیک بحث میکنید، در مورد جهان فیزیکی که بحث نمیکنید. در مورد یک شاخهای از علم دارید بحث میکنید که بشر این را درست کرده و میفهمد. ها؟ از ریاضیاتی که تو ذهن بشر هست و فیزیک هم یک چیز ذهنیه دیگر. خلاصه ذهن بشر یک دانشی درست کرده.
حالا اینکه این دارد با جهان خارج تطبیق میکند یا نه، بحث جداست. دانش فیزیک، دانشه. یک پدیدهی ذهنیه. درست؟ بشر در طول تاریخ یک فعالیت ذهنی انجام داده و این را ساخته. پس خود فیزیک به عنوان یک شاخهای از علم، یک چیزی در ذهن بشره.
مقدم این است که من اصلاً ذهن بشر را بشناسم. ببینید من میخواهم بگویم که هر چیزی که شما هر احساسی که نسبت به فیزیک دارید، نتیجه این است که شما یک جوری به ذهن بشر دارید اعتماد میکنید.
که لاجیکش مثلاً درسته، استنتاجهایی که میکند درست است. فعالیت ذهنی اتفاق افتاده تا اینکه یک دانشی مثل فیزیک به وجود آمده. من تا وقتی که ذهن را نشناسم، یک حداقل یک شناخت اجمالی از ذهن نداشته باشم، یعنی یک یک جوری انگار یک چیزی از سایکولوژی ندونم، به هیچ وجه نمیتوانم اصلاً دانش فیزیک را داشته باشم به عنوان یک دانش.
دانش فیزیک یک یک مفهوم ذهنیه. این یک حرفیه که کوآر، فیلسوف خیلی خیلی معروف معاصر، معتقده که فلسفه یک جزئی از روانشناسیه. به دلیل مشابهی که الان من دارم میگویم. میگوید برای خاطر اینکه کل دانش ما انعکاس مثلاً فرض کنید یک حوادثی در ذهن ماست. مثل اینکه در یک آینهای ما یک چیزهایی داریم میبینیم.
اولین چیزی که مقدمه این است که در مورد این آینه یک چیزهایی بدونیم. فلسفه هم افتاده در این آینه ذهن ما. بنابراین یک جوری سایکولوژی، اینکه من بدونم که ذهن من چه جوری کار میکنه، این مقدمه بر این که من بفهمم که مثلاً فلسفه چقدر قابل اعتماده، گزارههای فلسفی را چقدر میتوانم بهشان اعتماد کنم، ذهن من تولید کرده.
در صورتی که من یک جوری به ذهن خودم اعتماد کنم، کارکردش را مثلاً بدونم، میتوانم در واقع یک چیزهایی در مورد فلسفه بگویم که قابل اعتماد هست، نیست. همه دانشها تحتسلطه، همه معرفت در روان ما در واقع انگار دارد تولید میشود.
بنابراین روانشناسی انگار به یک معنایی میتواند دانش اول باشه، مقدم باشه. من باید یک اجمالاً حداقل بدونم که اینجا چه فرایندهای ذهنی، چه جوری در واقع دانشها دارند به وجود میآیند.
کدام فرایندهای ذهنی که به دانش منجر میشن، مثلاً قابل اعتمادن، کدومهاشون نیستند. پس یک خورده باید اول روانشناسی بدونم. تا این که اصلاً در مورد کل معرفت بتوانم اظهارنظری بکنم. میتوانم به فیزیک اعتماد بکنم، نمیتوانم به دانش فیزیک اعتماد بکنم. ببینید وقتی به سایکولوژی و روانکاوی میرسیم، داریم در مورد خودمون، در نزدیکترین چیزها به خودمان بحث میکنیم.
و یقینیترین اطلاعات را در واقع اینجا داریم ازشان استفاده میکنیم. هرچند این اطلاعات ممکن است نتونیم بذاریمشون وسط. این که من رویا میبینم، ممکن است رویایی که من دیدم را نتونم یک جوری بگذارم همه ببیننش.
و نقص روانکاوی دارند این است دیگر. وقتی من علوم حضوری یک جوری خصوصیان، عمومی نیستند. درست؟ من به چیزهایی که در داخل خودم هست، یک اشرافی دارم، یک چیزهایی را در واقع دارم درک میکنم.
نمیتوانم با دیگران شیر بکنم. ولی علوم حصولی یک جوری انگار نزدیکتر به این هستند که آدمها روش به توافق برسن. واقعاً مثلاً فرض کنید این که یک نوری آنجا هست که من تحتسلطه چشمم دارم آن را میبینم، شما ممکن است بگویید بله من هم دارم همونو میبینم، توافق کنیم کاریه، چیزی را دوتایی داریم میبینیم.
ولی اگر من بگویم که من الان دارم در ذهن خودم به یک چیزی فکر میکنم، شما هم بگویید که بله داری فکر میکنی. خب از کجا میدانید که من دارم به چه فکر میکنم؟ این چیزی نیست که شما بیشتر چیزی داشته باشید. اختصاصی خودمه. بخشی از روانکاوی بر اساس علم حضوریه و بنابراین به راحتی نمیشود بینالاذهانیاش کرد.
ولی فراموش نکنیم که علم حضوری قویتر از هر جور علم دیگهای، هر جور دانش دیگهای. بنابراین نه تنها روانکاوی فکتهاش یک جوری غیرقابل، یعنی اگر شما فرض این که میخواهید یک روانکاوی بنا بگذارید که همه روش توافق کنند را بگذارید کنار. فکر کنید شما تنها آدم دنیا هستید. میخواهید برای خودتان ببینید این روان یک روانکاوی درست بکنید، روانکاوی دانش معتبرتر و به اصطلاح مقدمتری بر بقیه دانشها.
برای خاطر این که دارید از نزدیکترین مشاهدات خودتان انگار استفاده میکنید. بدون هیچ تئوری، با حداقل تئوریها. و این یک ماجرای ماجرای تاریخیایه که همینجور ما علوم حصولی ارزش و اهمیت بیشتری پیدا کردن و علوم حضوری در حالی که ۲۰ سال قبل مثلاً بدیهیات فلسفه بود که علم حضوری مقدمه، علم حصولی یقینیتره، ما هی رفتیم سراغ این که به هر حال علوم حضوری اصلاً انگار یک جوری از دایره دانش ما خارج شدن.
دلیلش چیه؟ دلیلش این است که هی در واقع در طول تاریخ دانش بیشتر معطوف به این شد که بینالاذهانی بشود. برای خاطر این که وقتی بینالاذهانی میشود قابل انتقاله. این یک روزی که آدمها مدرسه نمیرفتن و دانشهای خودشان را خودشان به دست میآوردن، چیزهایی که میدونستن از تجربههای مستقیم خودشان بود، طبیعی بود که بیشتر به علوم حضوری خودشان داشتن اتکا میکردند.
ولی اگر شما بخواهید مدرسه به اصطلاح داشته باشید، حرفهایی بزنید که به دیگران قابل انتقال باشه، طبیعی است که باید هی به چیزهای مشترکی که بیرون آدمها هست ارجاع بدهید. درسته؟
هرچقدر که دانش بیشتر جنبه به اصطلاح رفت در مبنای آموزش استوار شد، طبعاً استفاده از چیزهای درونی کمتر شد. به توافق نیاز داریم. شما تو مدرسه باید یک چیزی بگویید دیگران هم قبول بکنند. اگر شما شواهدی خواستن بتوانید بهشان نشان بدهید.
بنابراین چیزهای بیرونی، آنهایی که عینی هستند به اصطلاح بینالاذهانیترن و بنابراین دانشهای مدرسهای بهتر میشود بر مبنای آنها ساخت. اینجوری است که چون علم خلاصه در مدرسه پیش میرود دیگه، ها؟
یک آدمهایی میآیند یک چیزهایی میگن، کتاب مینویسن، دیگران هم میآیند همان تجربهها را تکرار میکنن، روش سوار میکنند و همینجوری یک دفعه یک دانه مثل فیزیک را شما نگاه کنید، چند هزار سال تجربه بشر انتقال پیدا کرده و تبدیل به یک علم خیلی پیچیدهای شده.
ولی دانشهای حضوری خیلی قابل انتقال نیستند. مگر این که شما همینجوری مثلاً یک آدمی را قبول داشته باشید که این حرفهایی که دارید میزنید. اینها را واقعاً دیده داری دیگر. میدونید؟ اینجوری نیست که اگر هم شما حرفاشو اعتماد کنید، شما هم بتوانید همان چیزی را که آن مشاهده کرده در درون خودتان مشاهده بکنید.
در واقع انتقال علم حضوری احتیاج به یک چیزهایی شبیه تعالیم عرفانی دارد. باید بروید در محضر یک نفر بشینید، به شما یک تمرینهایی بده تا یک حالاتی را در درون خودتان مشاهده بکنید. امکان انتقال دانشهایی که بر مبنای علم حضوریه خیلی خیلی کمتر از امکان انتقال دانشهای حصولیه. طبعاً آنها بیشتر در واقع رشد کردن، جا باز کردن و کمکم همهجا را گرفتن.
طوری که الان من اگر از خندیدن میخواهم صحبت بکنم، آن آدمی که فیزیکدانه به من میگوید که خندیدن چیست. به من بگو بر مبنای مثلاً علم من خندیدن چیه، در حالی که من که بابا دیگر این خندیدن را مثلاً بهتر میدانیم که چیه، در مورد چه داریم حرف میزنیم. ولی آنها قدرتمندترن دیگه، ها؟ جایگاه دانشگاهی قویتری دارن، علوم پیچیدهتری هستند.
و اگر خیلی بخواهیم خوشبین باشیم، میتوانیم بگوییم که دلیل اینکه علوم حضوری مثلاً یک جوری اهمیت خودشونو از دست دادن تا کار به جایی برسد که وقتی نوبت روانکاوی میشه، روانکاوی را میخواهند روی یک دانش پیچیدهی حصولی مثل فیزیک بنا بکنند. در حالی که این که دیگر چیزتره، این یک جوری به اصطلاح به خود ما نزدیک، به تجربههای ما نزدیکتره، چیزهای یقینیتری در موردش میدانیم.
یعنی با خوشبینی نگاه کنیم، اینجوری میشود. بدبین باشیم باید باز برویم سراغ کاپیتالیسم و این حرفها که من فعلاً تو این جلسات دست ندارم که واردش بشم، ولی خب به هر حال همهی چیزهای بد را یک جوری میشود منتسب کرد به آن مسائل اجتماعی که داریم میگذرونیم. من یک ربع وقت دارم. بگذارید این بحث را ادامه بدهم.
وارد بحث جدید نشم. خیلی دو جلسهست که آخر بحث میخواهم به اینجا برسم که اجزای تئوری فروید را خلاصه در موردش، مثلاً بگویم مثلاً این خیلی خوبه، اونجاش ایراد دارد و هی این بحثهای مقدماتی در واقع اینقدر طول میکشه که موضوع اصلی میماند. انشاءالله جلسهی آینده، اینها را تمام میکنم، جلسهی آینده امیدوارم مستقیماً در مورد خود فروید صحبت بکنم.
با البته با استفاده از این حرفایی که زدیم دیگه، یعنی اینها رو، من تمام جاهایی که نظریهی فروید مبنا را بر این میگذارد که مثلاً بنا به داروینیسم دارد صحبت میکنه، بنا به عصبشناسی دارد صحبت میکنه، بنا به اینکه مثلاً باید همهچیز لذتها مبنای جسمانی داشته باشه، اینها را همهرو میتوانیم کلاً فراموش بکنیم.
هرجایی که بیشتر از مشاهدات استفاده کرده، آنجا را میتوانیم بیشتر بهش اتکا بکنیم و نگه داریم. اونجایی که مستقلاً به عنوان یک روانکاو، مثلاً از تجربهای که با بیمارها داشته به این نتیجه رسیده، قابلاعتمادتره. آنهایی که به دلایل مثلاً اصول موضوعی تو ذهنش بوده و نتایجی گرفته، آنها را میشود کاملاً زیر سؤال برد. و من سعی میکنم جلسهی آینده یک خورده مرتب در واقع همینا را بگویم.
بگذارید من برای اولین بار یک تحلیل قبل از اینکه روانکاوی را تثبیت کرده باشیم، یعنی من اصلاً قرار است که من اینجا خلاصه یک خورده صحبت بکنم، یک جوری یک نظریهی روانکاوی را بین خودمان انگار روش توافق بکنیم، بعد برویم با استفاده از آن تحلیلهای فرهنگی انجام بدهیم. دیگر از اول بنامون بر این بوده که این کار را بکنیم.
حالا مثلاً فروید را یک خورده گفتم، یک خورده به اصطلاح نقدش بکنیم، بعد یک مقدار یک خورده حرفای یونگ و لکان و اینها را بزنیم تا به چیزهایی که حالا لااقل از نظر من در این سه تا شاخهی روانکاوی حرفای درست هستند و قدرت تحلیل به آدم میدهند را به توافق برسیم که میشود باهاش تحلیل کرد. بعد هم برویم وقتی کاربردشو ببینید بیشتر جا میافتد که اینها ابزارهای خوبی هستند.
قبل از اینکه هیچچیزی جا بیفته، من میخواهم از روانکاوی برای تحلیل همین موضوع استفاده بکنم. که چطور که مثلاً فرض کنید وقتی به روانکاوی رسیدیم، این یک پدیدهایه دیگر. یک آدمی به عنوان به اسم فروید، که انسانه، یک کاری دارد انجام میدهد. از یک فروید را بگذارید کنار. یک آدمی الان یک روانکاو دیگر که خیلی دوست دارد ریداکشن را انجام بده.
چرا دارد این، به نظر من خیلی واضح است که در مورد روانکاوی، روانکاوی یک اطلاعات خیلی قوی و خوبی در آن هست که از همهی فیزیک مثلاً قویترن.
چطور این آدم از بدیهیترین چیزی که دارد میبیند ممکن است صرفنظر بکنه، از اینکه مثلاً رؤیاهایی در مورد آینده میبینه، این را تجربهی خودش را پاک بکنه، به دلیل اینکه یک دیسیپلین فیزیکی آن بیرون هست که بهش میگوید که نباید یک چنین رؤیایی دیده باشی.
این قبول این خودش یک پدیدهی روانی که احتیاج به توجیه دارد دیگر. چطور بشر یک چنین کاری میکنه؟ من یک چیزی را ببینم، بعد یک نفر بیاید به من بگوید نه تو این را ندیدی، نمیتونی یک چنین چیزی دیده باشی. من میگویم بله لابد ندیدم پس.
ها؟ مثل اینکه تحت تأثیر تلقین یک چیزی در خارج دارم قرار میگیرم و مشاهدات خودمو دارم مثلاً یک جوری با یک دیسیپلینی که در خارج به وجود آمده تطبیق میدهم. چه تحلیلی روانکاوانهای برای این داریم؟ ها؟ والد. والد، بله. سوپرایگو. ببینید.
آن را به عنوان یک چیز پذیرفتیم دیگر به عنوان انگار همه میگویند که آن خوب است همه میگویند آن درست است. از ۶ سالگی ما را فرستادن مدرسه در واقع معلم ما به ما این چیزها را یاد داده. معلم در دنیای مدرن بعد از پدر مادر مهمترین منبع گزارههایی که وارد سوپر ایگو میشود دیگر نظام آموزشی.
دانشمندان دانشمندان اینجوری میگویند این در تلویزیون هم خیلی حساس نسبت به این دانشمندان مثلاً علوم زیستشناسی میگویند که مثلاً سیب بخورید سرطان میگیرید بعد هم مثلاً آن سیب نمیخورن. یک چیزی وجود دارد به اسم دانشمندان یک جامعهای که آنجا نشسته و وقتی اخبار میگوید دانشمندان گفتن دیگر همه میگویند.
خب این حتماً درست است. این یک نمونهای از تاثیر سوپر ایگو. ممکن است من تمام عمرم آب و اجدادم هم سیب خوردن هیچکس هم طوریش نشده ولی اگر دانشمندا بگویند که سیب مثلاً چیز بدیه بعد من میگویم که شک میکنم در این تجربه که خودم از آن نقشی از در واقع دانش که من خودم باهاش مواجه شدم و یک تجربهای در واقع کردم جزو آن قسمت ایگوئه. حالا من از این اصطلاح ایگو و سوپر ایگو و اید دوست ندارم استفاده بکنم مشابهش از کودک و والد و بالغ.
حالا به دلایلی که شاید بعداً روشن بشود فیزیک چیزی است که والد به من گفته و خیلی شدیداللحن هم گفته برای اینکه دانشمندان گفتن دانشمندان بزرگترین عنصر والد مثلاً ذهن ما هستند.
الان همانطوری که واقعاً به همان قدرت شاید قدرتی که ۵ قرن قبل یک نفر میگفت کلیسا گفته وقتی کلیسا گفته دیگر اصلاً تو حق نداری. یعنی مجازات هم میشی اگر شک بکنی و مثلاً حرفی بر علیهش بزنی. حالا دانشمندا الحمدلله خیلی مجازاتهای سختی نمیکنند فوقش یک نفر را به دلیل حرفهایی که میزند از دانشگاه بندازن بیرون.
ولی اینجوری نیست که دانشمندا بیان یک آدمی را مثلاً بندازن زندان معمولاً نمیکنند ها. کم پیش آمده که دانشمندا به دلیل مخالفت با خودشان یک چنین کاری بکنند.
الان ما دورانی داریم زندگی میکنیم که واقعاً همونطور که فایرابند خیلی روی این تاکید فایرابند یکی از مهمترین فیلسوفهای علم قرن بیستم. اگر ۴ نفر معمولاً در کتابها بهشان پرداخته میشود حتماً یعنی مینیمم آدمهایی که در فلسفه علم مطرحن یکیش فایرابند که متاخرترینش هم هست و از همه هم رادیکالتره.
مثلاً معتقده که روش علمی اصلاً وجود ندارد. و معتقده که دانشمندا چیزی بیشتر از همان کلیسا نیستند. این جامعه علمی هم همینطوری به اصطلاح مثل کلیسا حکم میدهد و خیلی با نگاه منفی به مثلاً یک مقالهای دارد که به فارسی ترجمه شده دانش به مثابه قصه قصه های پریان.
معتقده که ساینس یک چیزی در حد همان قصه های پریان که مثلاً یونانیهای چیزهایی میگفتند زئوس آمد نمیدانم مثلاً چرا خورشید در میآید برای اینکه زئوس نمیدانم اختلاف پیدا کرده با آن یکی خدا و بعد مثلاً خورشید را درست کرده که اینجوری بشود یک چرت و پرتی.
حالا مثلاً میگفتند فایرابند کاملن همه تئوریهای فیزیکی و اینها را هم میگوید که اینها یک چیزی در حد همان قصه ها هستند. یعنی حالا فقط قدرت پیشگویی آنها میدهند ولی از نظر رئالیستی بودن معتقده که چیزی بیشتر از قصه های پریان نیستند.
فایرابند خلاصه روی این مسئله این هیئت حاکمه دانشگاهی که میگوید چه درست است چه غلط است اخبار اعلام میکند که دانشمندا الان چند مدت پیش به دلیلی دو تا از دانشجوهایی که قدیم با من در ارتباط بودن تو این جلسات و اینها میومدن تقریباً همزمان به من ایمیل زدن یک خبر خیلی جالب که قرار است یک جلسهای تشکیل بشود در چکسلواکی و تمام مثلاً این ستارهشناسهای بزرگ میخواهند بروند و در مورد تعداد سیارات منظومه شمسی تصمیم بگیرند.
یعنی یک سیارهای مشاهده شده که این را خلاصه به رسمیت بشناسیم بگوییم این یک سیاره چون تعداد زیادی سیاره خرد وجود دارد که اینها ما الان میگوییم منظومه شمسی ۹ تا سیاره دارد آنها را حساب نمیکنند دانشمندا به عنوان سیاره بهشان میگویند سیارک مثلاً.
خب ولی یک دانه دیده شده که این باید در مورد مشکوکه این ممکن است و واقعاً حالا من خیلی یادم نیست خبر را خیلی همینطور به اصطلاح با عجله خواندم. فکر میکنم قرار بر این بود که رایگیری بشود در آن جلسه که این را رسماً اعلام بکنند که ۱۰ تاست خلاصه یا ۹ تاست.
عین این اتفاق در کلیسا میافتاد. یعنی مینشستن این شوراهای کلیسا در طول تاریخ مثلاً در قرن پنجم میلاد بعد از میلاد نشستن و تصمیم گرفتن که حضرت عیسی پسر خداست تقسیم کردن شبیه رایگیری و بعد از آن اگر کسی میگفت نیست دیگر مجازات میشد.
شما یک کتابی هست مال یک آدمی به اسم دیوید لینگ تحت عنوان تاریخ تفکر مسیحی واقعاً کتاب جالبیه که اینها در طول تاریخ مثلاً یک باری یک چنین تصمیمی گرفتن و یک دانه در عنوان تاریخ تفکر مسیحی واقعاً کتاب جالبیه که اینها در طول تاریخ مثلاً یک باری یک چنین تصمیمی گرفتن و یک عده مخالفت کردن، این مخالفین کشته شدن.
در شورای بعدی که مثلاً ۵۰ سال پیش اتفاق افتاد، نظر شورای برگشت. بعد یک عده از اینایی که آنها را کشته بودن را کشتن. برای اینکه برنگشتن از حرف خودشون، رأیی که قبلاً داده بودن.
آخرین تصمیمی که کلیسا گرفته در همین قرن بیستم در مورد حضرت مریم بوده که یادم هست نه، اخیراً شنیدم که ۵۰ سال قبل کلیسا تصویب کرد که از مریم مثلاً فلان ویژگی را باید برایش قائل باشیم.
یا حتماً شنیدید که کلیسا به طور مداوم الان هم جلساتی تشکیل میشود یک نفر را قدیس اعلام میکنند. مثلاً قدیس قدیس ترز را قدیس اعلام کردن اخیراً مثلاً در قرن بیستم یک ترز یک شخصیت تاریخی که ازش یک خاطراتی به جا مانده که بر مبنای آن نوشتهها کلیسا تصمیم گرفت و قدیس اعلامش کرد.
ژان دارک مثلاً اگر اشتباه نکنم از کساییه که در توسط خود کلیسا اعدام شده ولی بعداً قدیس اعلام شده در یک شورای بعدی. خب این اینکه یک جلسهای تشکیل بشود که به ما دانشمندا بگویند که این مثلاً تعداد این به آن مسخرهگی که در مورد کلیسا هست نیست.
ولی به هر حال یک اتوریتهای وجود دارد دیگر تصمیم میگیرد که از این به بعد کتابها مثلاً اینجوری بنویسن، اینجوری آموزش بدهیم. یک مجامعی اصلاً تصمیم میگیرند که آموزشها چگونه انجام بشه، چه چیزهایی. مثلاً مکانیک کوانتوم در آموزش عمومی نیست. نسبیت نیست، مکانیک نیوتونی هست. خلاصه یک آدمهایی هستند در سطح بالا تصمیمگیریهایی میکنند.
این پدیده، خود این پدیده که چرا روانکاوی اولویت پیدا نکرده به فیزیک، این دقیقاً به نظر من نشانهای این است که آدمها چقدر تحت تأثیر آن آموزشهای عمومی، تحت تأثیر سوپر ایگو، والد خودشان هستند و تقریباً میشود گفت که بزرگترین بخش والد ما توسط آموزش شکل میگیرد. بنابراین فیزیک جایگاه فوقالعاده عمیقی در والد ما دارد. راحت نمیتونی، شما فیزیک را خیلی زود در بچگی مثلاً بهتان گفتن.
من همیشه حرفها را به اینجا میرسونم که چقدر مهم است که ما از ۶ سالگی میفرستیم مدرسه. ۱۵ سالتون بشود بروید مدرسه اصلاً ممکن است نپذیرید این حرفهایی که تو فیزیک هست و با معلم مثلاً کلنجار بروید که این چه چرندیاتیه، میگویید من اینها را قبول ندارم.
ولی وقتی ۶ سالگی میرید دیگر خانم معلم و آقا معلم اینها یک چیزی بگویند که اصلاً آدم فکر نمیکنه، حتماً درست است.
شما سؤال دارید؟
آقا در مورد آن مسئله که تفاوت فیزیک و سیاره و اینا، بله خب. بله نه اصلاً بله ولی ببینید همین الان یک آدمهایی هستن، آدمهای مذهبی که کلی برایشان مسئلهست که چرا مثلاً در قرآن حرف از هفت آسمان میزنند.
اینکه مثلاً تعداد در واقع همان آن موقع که در مجامع علمی آن زمان مثلاً بطلمیوس و اینها تا یک جایی را مثلاً فرض کنید به عنوان سیارهها اعلام میکردند دیگر.
ببینید این یک ملاکه. آن چیزی که با چشم غیرمسلح دیده میشود را حساب کنیم، آنهایی که دیده نمیشود را حساب نکنیم. مهم نیست چند تا چیز وجود دارد. الان ما نمیگیم ۱۰ تا چیز وجود دارد یا ۹ تا که. میدانیم خیلی زیادن. بله ولی بحث اینجاست که نه میخواهم بگویم دانشمندا دانشمندا دارند تعداد را بر اساس یک ملاک بزرگی و کوچیکی تعیین میکنند.
این ملاک یک موقعی چیز دیگهای بود. دیده شدن و دیده نشدن. خب؟ برای خاطر اینکه اصلاً طبیعت قدیم دانش قدیم بر اساس مثلاً کمیات کار نمیکرد زیاد. واقعاً مثلاً برای یک شاعر وقتی به دنیا نگاه میکند مهمتر این است که چه چیزهایی را میبینه، چیزهایی را نمیبینه. اندازه نمیدانم سیاره و اینها چه اهمیتی برایش دارد.
شما بگویید سیاره خیلی خیلی بزرگی وجود دارد ولی آنقدر دوره که دیده نمیشود. خب شاعر میگوید خب من نمیبینم دیگر بنابراین تو احساسات من تأثیر نمیذاره. درست؟
من میخواهم بگویم همین که آدمهای مذهبی اینقدر بعضیها دچار وسواسان که این چرا هفت تا گفته شده، دانشمندا میگویند ۹ تاست، این نشان میدهد که آن در ذهنشون در واقع اینکه آن دانشمند چیز دیگهای دارند میگویند چقدر انرژی دارد دیگه، اینها را اذیت میکند.
فکر نمیکنند که خب حالا ما با یک ملاک دیگهای نگاه کردیم، چیز دیگهای گفتیم. همین الان شما برای یک نفر توضیح بدهید که آقا خب با ملاک دیدن میتونی نگاه بکنی، راحت نمیشود. میدونی؟
دانشمندا ملاک دیگهای دارند. دانشمندا بزرگی و کوچیکی برایشان ملاکه. نه این دیسیپلین مثلاً مذهبی یک ملاک دارد برای اینکه تعداد سیارهها را بشماره، دیسیپلین مثلاً دانشگاهی و علمی یک چیز دیگر و آن واقعاً قدرت دارد.
ما الان در یک جامعه میایم زندگی میکنیم که در مدرسه هم تعلیمات دینی میبینی هم تعلیمات علمی میبینی. اصلاً هم این دو تا خیلی جاها با همدیگر یک جوری تعلیم و تربیتهاشون با همدیگر تناقض دارد. خب؟
همه آدمهای مذهبی هم به نظر من این مشکلات را در ذهن خودشان دارند که یک جایی میرسند آن یک چیزی میگه، این یک چیز دیگهای میگوید و این دو تا را با همدیگر یک جوری باید سعی بکنند که مثلاً بعضیها یک جوری عادت میکنند که آقا اصلاً این را مثل اینکه این من در مورد سوپر ایگو که صحبت میکنم به عنوان مثال گفتم مثل یک مجموعه اطلاعاتیه که به دست نیاوردید، کپی شده تو ذهنتان. خب؟ ما یک مجموعه اطلاعات دینی تو ذهنمون کپی شده، یک مجموعه اطلاعات علمی.
بعد بعضی از آدمها اینجوری به موفقیت دست پیدا میکنند که اینها را دو جا در ذهنشون انگار ذخیره کردن و هیچوقت هم در حالی که آنجا هستند اصلاً این را کلاً کارش ندارند. یعنی یک جاهایی مذهبیان، به دین دارند فکر میکنن، یک جاهایی هم مثلاً در جامعه دانشگاهی هستن، دارند از آن استفاده میکنند.
به وضوح به نظر من، نه فقط از گزارهها، من یک جلسه تو همین دانشگاه صحبت کردم، یک تناقضهای به اصطلاح اساسی بین پیشفرضهای دانش با مذهب واقعاً وجود دارد. حتی ریزالتها هم همینجوری مثل هفت آسمان ممکن است با همدیگر فرق داشته باشند.
و بعضی از آدمها هر دو تا را کنار همدیگر دارند دیگه، فقط یک جوری سعی میکنند که این دو تا را اصلاً دیگر دور نگه دارند که با همدیگر تصادم نکنن.
یعنی فکر در همزمان فکر نکنن که حالا مثلاً ملاک علم اینه، ملاک مذهب یک چیز دیگهست. اینها نشانه قدرت آموزش، قدرت آن جامعه به اصطلاح علمی در هر زمانیه. کلیسا دقیقاً جامعه علمی زمان خودش بود. که تصویب میکردند حالا ممکن است مسائل مذهبیش یک خورده مسخره به نظر برسد که تصمیم بگیرند.
مسخره هم نیست برای خاطر اینکه ببین کسانی که به کلیسا اعتقاد دارن، کلیسا را وصل به خداوند میدانند. میدونید؟ یعنی معتقدن که مثلاً پطرس که اول بنیانگذار کلیساست، به دستور مسیح وارث بوده، دچار الهامات الهی بوده و بعد هم اینکه اصلاً ببین واقعاً اعتقاد مسیحیها این نیست که همینجوری یک نفر الکی پاپ میشود. یک جوری این دستگاه کلیسا به آسمان مثلاً وصله.
بنابراین وقتی که تصویب میکنند حتماً نظر خداوند هم همین هست. حالا اصلاً یک چنین اعتقادهایی دارند فقط. و در قرون وسطی به همین معنا ممکن بود کلیسا مسائل علمی را تصویب بکند. زمین مثلاً حرکت میکنه، نمیکند. از کتاب مقدس هم استفاده نمیکردن، از طبیعیات ارسطو استفاده میکردند. ولی جلسه تشکیل میدادن، معلوم میشد که زمین حرکت میکند یا نمیکند دیگر.
حالا فوقش یک رأیگیری میکردند و وقتی تصویب میشد که اینجوری است دیگر کسی حق نداشت مخالفت بکند. آنها یک جوری دیگر خود شدیدتر برخورد میکردند. من یک یک نکته کوتاهی دیگر فقط بگویم. من فقط خواستم اولین تحلیل روانکاوانهمون را بگوییم اینجا که این خودش یک پدیده روانیه. اینکه به نظر من یک چیز عجیبه، احتیاج به توجیه دارد.
چطور ما مثلاً ترم خندیدن را میخواهیم ردیوس بکنیم به یک چیزهای عجیب و غریبی مثلاً تو نوروساینس که حالا نیامده هنوز و تا وقتی که نکنیم مثلاً مشکوکه. یعنی چی؟ من خندیدن برای من مشکوکه، من نوروساینس برای من مشکوکه. اصلاً اگر خیلی هم پیش برود باز من خندیدن را راحتتر و بهتر میفهمم تا یک چیزی در نوروساینس.
آن را بیایم به این ردیوس بکنیم. حالا بگذریم. به یک نکته دیگر دقت بکنید. چقدر در مثلاً یادگیری یک چیزی مثل فیزیک، زبان نقش دارد. این همه ترمها، این همه به اصطلاح اصلاً شما وقتی فیزیک را از در کتاب دارید یاد میگیرید، از زبان استفاده میکنید. ما هیچ نوع مشاهده فیزیکی نداریم که در دانش فیزیک ثبت بشه، از خارج از حیطه زبان باشه.
در حالی که یک بخشی از علوم حصولی ما اصلاً رویایی که میبینیم فارغ از حتی اصول به اصطلاح زبان به نظر میآید هست. میدونید؟ این تمام علم دانشگاهی، علم حصولی یک جوری به هر حال زبان خیلی خیلی زیاد یا به هر حال تا یک حدودی در آن تأثیر دارد. در حالی که بخش بخشی از این چی؟
فکتهای روانکاوی تقریباً فارغ از حتی زبان هستند. دقت میکنید؟ من وقتی یک رویای تصویری میبینم، بعد مثلاً در آینده دوباره در به طور واقعی میبینم، خیلی زبان اینجا کم دخالت کرده. زبان همیشه یک دخالتی میکند ولی خیلی دخالت آنجا کمتره تا اینکه شما یک گزاره فیزیکی را مثلاً میخواهید یاد بگیرید. از یک زبان مجعولی داری اصلاً استفاده میکنی که ترمهاش خیلی برایتان طبیعی نیست.
دقت میکنید؟ ترمهای فیزیکی را ما برای اینکه شما بفهمید، با جملههایی مثلاً به زبان فارسی باید بیانش بکنیم تا شما بفهمید که این ترم یعنی چه. یعنی باز از ابزار زبان اوردینری، زبان روزمره، از زبان روزمره استفاده میکنیم تا یک ترم را تعریف بکنیم.
شما شهود بهش پیدا بکنیم. در روانکاوی که داریم بحث میکنیم مستقیماً نسبت به ترمهایی که داریم استفاده میکنیم شهود داریم. خندیدن لازم نیست کسی برای ما خندیدن تعریف بکند. خندیدن یک حالتیه که ترسیدن کسی لازم نیست برای ما تعریف بکند. اصلاً نمیشود ترسیدن را به یک چیز زبانی ارجاع کرد. خودش از همه چیز انگار واضحتره.
فقط یک جوری ما در واقع ترسیدن یک سری جملهها و کلمات مثلاً میگوییم تا شما آن را پیدا بکنید. وقتی پیدا کردید مستقیماً میدانید ترسیدن یعنی چه. دیگر احتیاج نیست که رجوع بکنید به آن تعریف. فهمیدید که آن حالتتون اسمش ترسیدنه. دقت میکنید؟ پس این هم باز یک نشانه خیلی واضح که فیزیک و اصولاً دانش خیلی خیلی دور از باز به اصطلاح بداهت هستند.
از یک زبان جعلی داریم زبان فرمال استفاده میکنیم که به تدریج در طول تاریخ ساخته شده. شما یک نشانه خیلی واضح برای اینکه بخواهید ببینید چه علمی مقدمه واقعاً به تاریخ نگاه کنید ببینید چه علومی زودتر پا گرفتن.
فیزیک پا گرفته. به این معنای جدید اصلاً فیزیک چند قرن بیشتر سابقه ندارد. خیلی خیلی چیزهای بنا شده تا یک زبان ریاضی پیشرفت بکنه، زبان فرمال پیدا بکنیم، بتوانیم مثلاً فیزیک را اصلاً بیان بکنیم.
در حالی که یک مجموعهای از اطلاعات در مورد روانشناسی اصطلاحاً عامیانه از بدو خلقت بشر فکر میکنم هر بشری خلاصه یک مفاهیمی مثل باور داشتن، ترسیدن، خندیدن در ذهنش بوده. این ترمها طبیعیترین ترمهاست و یک سری ایدهها هم داشته در مورد یک سری قواعد روانی که اگر مثلاً یک نفر بترسه بعداً یک چنین حالتی بهش دست میدهد.
مثلاً مثل یک گزارهای مثل یک قانون که از ترمهای خیلی آشنا دارد استفاده میکند. من میخواهم به هر حال به اینجا برسم که تعجب بکنید از اینکه آدم بیاید وقتی دارد روانکاوی را بنیان میگذارد بیاید سعی بکند که ریدوس بکند به فیزیک.
اینکه بیشتر احساسمون این باشه که ما اتفاقاً به یک دانشی رسیدیم که به نظر من روانکاوی یک جاییه که محک خوبی است که فیزیک درست است یا غلط است.
یعنی اگر ما تو روانکاوی یک فکتهایی را دیدیم و فیزیک اینها را تایید نکرد، جایگاه این فکتها تو فیزیک نداشتن، فیزیک غلط است. کاملاً این است. سفت وایسیم بگوییم آقا ما این مشاهداتمون این را به ما نشان میدهد که یک چنین پدیدهای در جهان وجود دارد. حالا شما تا حالا مثلاً بهش نرسیدید، بروید مشکل خودتان را حل بکنید.
مثلاً از ریاضیات نانکامپیوتشنال استفاده بکنید، بروید نمیدانم یک تعبیرهایی درست بکنید که در آن آینده وجود داشته باشه در زمان حال و الی آخر. دقت میکنید؟ این دانش روانکاوی دانشیه که میتواند یک جوری دانش حتی مادر باشه به جای اینکه یک دانش تابع باشه.
من حالا جلسه آینده یک خورده با سعی کردم بهتان روحیه بدهم که دیگر از فیزیک و فیزیکدانها نترسید. از این به بعد دیگر لازم نشود که حتماً حالا از مفهومهای فیزیکی و ترمهای عجیب و غریب استفاده بکنید. مستقلاً بروید ببینید روانکاوی خودش به ما چه میگوید.
سوالی هست؟ بفرمایید. نه. من تاکید کردم روی اینکه من با صراحت خیلی زیاد همینو اعلام کردم. نظر من این است که روانکاوی و فیزیک و همه دیسیپلینها با هم باید بدهبستان داشته باشند. نه فقط بستان بستان. در روانکاوی من فقط هی هی نگاه کنم ببینم آن چه به من میگه، چیزی نداد بگویم خب نداد. اگر داد بگویم ازش استفاده میکنم.
یک جایی ممکن است یعنی اصولاً یونیک ساینس اینجوری آدم باید بهش نگاه کند. دیسیپلینهای مختلف هر کدومشون زیستشناسی چرا هستی؟ چیچی از فیزیک کم دارد که محتاج این باشه که هی مثلاً فرض کنید سادهترین چیزهایی که میبینند بگویند آقا شما مثلاً چون این پدیدههای فانکشنال بیولوژی را نتونستید به مولکولار بیولوژی تحویل بکنید، اصلاً اینها دانش نیستند.
باید حتماً تحویلش بکنید. این را که من دارم میبینم، مولکولار بیولوژی که نمیبینم. یک چیز خیلی بدیهیه. من میبینم که چنین فانکشن مثلاً بیولوژیکی وجود دارد. تو برو آن را یک دستکاری بکن اگر مشکلی دارد. میدونی یعنی من میخواهم بگویم کلاً باید به این فکر باشیم که من از فروید تحسین میکنم برای اینکه یک مقدار به اصطلاح به فیزیک فکر میکند.
ولی تقویتش میکنم که زیادی در واقع در غیر فیزیکه. ولی من واقعاً از این تعبیرهای انرژتیک فروید خوشم میآید. به نظر من جالبن. حالا اگر کامل نباشن، یک ایدههایی به آدم میدهند که ممکن است در ساختن یک مثلاً دیسیپلین روانکاوی بتواند کمک بکند. ولی اصلاً اینجوری نیست که آدم مقید باشه که یک جاهایی مثلاً اگر تطبیق نکرد ول بکند یا هی خودش را در چارچوب محدود بکند.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
علم ماتریالیسم را روشی فرض میگیرد و نمیتواند تأییدش کند؛ فرض واقعی «بیشتر» فرمالیستی است.
روانکاوی به معنای پوپری علمی نیست و این اشکالی ندارد؛ غلبهٔ فروید بر یونگ بیشتر از عواملی بیرون از علم است.
ریداکشنِ روان به فیزیک نه عملی است، نه فیزیک کامل است، و پیشفرضی متافیزیکی دارد؛ ولی «وحدت علم» میماند.
روانکاوی همشأن فیزیک و ایدهدهنده به آن؛ جهتِ فروید «همهاش گیرندگی» است و یونگ و لکان «انگار» به وحدت علم بیاعتنا.
علم حضوری از هر دانشی قویتر است؛ پس روانکاوی میتواند محکِ فیزیک و «یک جوری» دانش مادر باشد.
اولویتِ فیزیک بر روانکاوی نشانهٔ «والد»ی است که آموزش میسازد؛ مرجعیت دانشمندان به شوراهای کلیسا مانند شده است.
سومین جلسهایه که میخواهیم نظریه فروید را به اصطلاح نقد کنیم
من احساسم این است که نظریه فروید دقیقاً مشکلات خیلی بنیادی دارد
یک جوری فضای علمی اواخر قرن نوزدهم در نظریه فروید یک مشکلاتی ایجاد کرده
در قضاوت جامعه علمی بین یونگ و فروید، تقریباً ماجرا این است
فروید موفق شد که عده زیادی را دور خودش جمع بکند
که فرویدیسم در روانکاوی یک جوری هنوزم که هنوزه شاید نسبت به طرفدارهای یونگ در اکثریت هستند
بیشتر به شخصیت فروید، به اینکه چقدر آموزگار خوبی بود، کتابهاش چقدر خوب و منظمان
اگر اشتباه نکنم توماس مان، در مورد یکی از کتابهای فروید گفته که اگر این همه چیزهایی هم که در آن نوشته غلط باشه، ولی یک شاهکار ادبیه
من به نظر من روانکاوی فروید اینجوری نیست. خیلی چیز است به اصطلاح با ترس و دلهره
ببین فروید افراطی میخواست که ریداکشن بکند و یونگ و لکان اصلاً این چیزها انگار حالیشون نیست
یک ذره به فیزیک هم فکر میکند. حالا منتها همهاش جهت چیزش گیرندگیه
تمام جاهایی که نظریهی فروید مبنا را بر این میگذارد که مثلاً بنا به داروینیسم دارد صحبت میکنه، بنا به عصبشناسی دارد صحبت میکنه
اینها را همهرو میتوانیم کلاً فراموش بکنیم
هرجایی که بیشتر از مشاهدات استفاده کرده، آنجا را میتوانیم بیشتر بهش اتکا بکنیم و نگه داریم
روانکاوی و فیزیک و همه دیسیپلینها با هم باید بدهبستان داشته باشند
من از فروید تحسین میکنم برای اینکه یک مقدار به اصطلاح به فیزیک فکر میکند
ولی من واقعاً از این تعبیرهای انرژتیک فروید خوشم میآید. به نظر من جالبن.
یعنی اشکال ندارد روانکاوی یک خورده عقب بشینیم. بگوییم که نمیخواهیم یک علمی مثل فیزیک داشته باشیم. یک علمی مثل خود روانکاوی میخواهیم داشته باشیم.
این معنایش این نیست که این دانش نیست. یک نوع معرفته.
روانپزشکی اصلاً اصولاً اینجوری کار میکند از پایین به بالا. روانکاوی میخواهد از بالا به پایین کار کند.
علتی درمان نمیکند به اصطلاح پزشکی. میگویند که علامتی درمان میکند.
روانکاوی را کلاً مستقر مستقل بکنیم. حداقل همشان فیزیک بکنیم اگر بالاتر قرارش نمیدیم
میخواهم بگویم که یک جوری بالاتر از فیزیک هم میشود قرارش داد
بخشی از روانکاوی بر اساس علم حضوریه و بنابراین به راحتی نمیشود بینالاذهانیاش کرد
روانکاوی دانش معتبرتر و به اصطلاح مقدمتری بر بقیه دانشها
به نظر من روانکاوی یک جاییه که محک خوبی است که فیزیک درست است یا غلط است
این دانش روانکاوی دانشیه که میتواند یک جوری دانش حتی مادر باشه به جای اینکه یک دانش تابع باشه
این هم یک جور ادعای علمی بودنه. در واقع ریداکشن کردن.
این را میتوانید در واقع ترمهاشو بر اساس ترمهای یک مدل دیگر تعریف بکنید و اصولشو بعداً از اصولی که آنجا در واقع دارد نتیجه بگیرید
یک مثال خیلی خیلی معروف از ریداکشن که معمولاً به عنوان یک مثال کلاسیک بهش ارجاع میدن، ریدوس کردن ترمودینامیک به فیزیک با استفاده از مکانیک آماریه
هرچند به طور کامل انجام نشده، قانون دوم ترمودینامیک یک ایرادی دارد اگر میخواهید ریدوس بکنید
ریداکشن، ریداکشنیسم، اینکه میخواهیم همه تئوریهای خودمان را به فیزیک ریدوس بکنیم، به نوعی از یک فرض متافیزیکی داریم استفاده میکنیم که انگار فیزیکالیسم را به عنوان یک نه یک فرض متدولوژیک، به عنوان یک فرض واقعی، فرض متافیزیکی قبول کردیم
این آنقدر دور هست از اینکه یک چنین کاری را ریداکشن را به طور کامل انجام بدهیم که از نظر عملی میشود ازش صرفنظر کرد
ما اصلاً فیزیکمون آنقدر در حال حاضر قابل اعتماد نیست، یعنی به وضوح یک علم ناکاملیه
مثلاً عرفا یک جور دیگهای نگاه میکردند
انگار به سمت بالا ریداکشن را انجام میدادن
نظریه تکامل یک چنین استدلالی میتواند بکند که دوجنسی شدن در واقع در جهت بقا و به وجود اومدن انواع جدید بوده. این یک جوری ریداکشن کردن این مسائل به پایینه.
در مورد ریداکشن و اینکه سایکولوژی و مثلاً روانکاوی را سعی بکنیم هی به فیزیک موجود انطباق بدهیم یا ندیم، اعتقادم این است که این کار خیلی یعنی هم عملی نیست، هم اینکه فیزیک خیلی قابل اعتماد نیست
به آن ایدهای که اصطلاحاً میگویند Unity of Science، یعنی وحدت دانش مثلاً تجربی، وحدت ساینس، خیلی خیلی علاقهمندم و مقیدم
در حالی که یونگ به شدت آدمی بود که نمیتونست خوب ارتباط برقرار بکند. هیچ احترامی برای مجامع دانشگاهی قائل نبود.
ذهن یک خورده نسبت به فروید نامنظمتری داشت
ولی قبول دارید که ممکن بود مثلاً از روانکاوی یونگ یک نفر به یک چنین چیزی برسد
من دارم زمینه را برای یونگ آماده میکنم
ببین فروید افراطی میخواست که ریداکشن بکند و یونگ و لکان اصلاً این چیزها انگار حالیشون نیست
انگار به Unity of Science اعتقادی ندارند. دانشهای دیگر را نمیبینن.
فرض ماتریالیسم یا حالا فیزیکالیسم به زبان امروزی، فرض متدولوژیک علمه، نه یک فرض متافیزیکی
واقعاً آن فرض اصلی، فرض فیزیکالیست، فرض متدولوژیک، فرض ماتریالیسم و فیزیکالیسم نیست. بیشتر در واقع یک فرض فرمالیستیه
این اصلاً کلاً معنی فیزیکالیسم را کاملاً از بین میبرد دیگر. فیزیکالیسم دیگر هیچ کرانهای پیدا نمیکنه
پس خود فیزیک به عنوان یک شاخهای از علم، یک چیزی در ذهن بشره. مقدم این است که من اصلاً ذهن بشر را بشناسم.
چرا سایکولوژی میتواند مقدم بر فیزیک دونسته بشود
این دقیقاً به نظر من نشانهای این است که آدمها چقدر تحت تأثیر آن آموزشهای عمومی، تحت تأثیر سوپر ایگو، والد خودشان هستند
بنابراین فیزیک جایگاه فوقالعاده عمیقی در والد ما دارد
در یک نوع مثلاً از فرمالیسم مکانیک کوانتوم یک چنین پدیدهای درمیاد، پیشبینی میشود
این پیشنهاد چالمرز پیشنهاد خوبی نیست و از نظر دانشمندا هم قابل قبول نیست، برای اینکه آن کانشسنسی که این میگوید در هیچ معادلهای صدق نمیکند
در اشیاء فیزیکی یک چیزی تحت عنوان کانشسنس به عنوان یک پدیده مثلاً کیهانی وارد بکنیم
از یک تعبیری برای مکانیک کوانتوم به اصطلاح یاد کردم که عنوانش هست Transactional Interpretation
یکی از چیزهایی که از نظر متافیزیکی فرض میشود امکان وجود بخشهایی از آیندهست
اینها ایدهای از روانکاوی نگرفتن به دلایل فیزیکی به اینجا رسیدن
تمام جاهایی که نظریهی فروید مبنا را بر این میگذارد که مثلاً بنا به داروینیسم دارد صحبت میکنه، بنا به عصبشناسی دارد صحبت میکنه
اینها را همهرو میتوانیم کلاً فراموش بکنیم
یک جور دانش حضوری به اصطلاح داریم. اونطوری که مثلاً وجود خودمان را درک میکنیم
مثل این حرفی که دکارت میگوید اگر به هر چیزی شک بکنم به این نمیتوانم شک بکنم که هستم
کوآر، فیلسوف خیلی خیلی معروف معاصر، معتقده که فلسفه یک جزئی از روانشناسیه
فایرابند یکی از مهمترین فیلسوفهای علم قرن بیستم
مثلاً معتقده که روش علمی اصلاً وجود ندارد. و معتقده که دانشمندا چیزی بیشتر از همان کلیسا نیستند.
معتقده که ساینس یک چیزی در حد همان قصه های پریان
هاوکینگ و عدهی دیگهای این حرف را میزنند که مثلاً میشود فرض کرد که قوانین به نوعی تحقق پیدا کردن، بعداً عالم مثلاً ماده به وجود آمده
خب برای من این خیلی سؤال مهمی است که جهان
جهان فیزیکی در دیدگاه عرفانی فقط یک جور ظهور یک سری چیزاییه که به طور معنوی انگار وجود دارند
وقتی که به طور بدیهی آدم فکر میکند که باید به سمت فیزیک همه چیز ریداکشن بشه، انگار یک جوری در مورد خلقت و در مورد جهان دارد چیزی را از قبل فرض کرده
به نظر من اصلاً خوب نیست که آدمهایی مثل یونگ و لکان اصلاً به کل هیچ کاری به اینجور چیزها ندارند
به هر حال طرفدار استقلال و مغرور بودن کسانی هستم که تو روانکاوی کار میکنند
به آن معنایی که پوپر میگوید که باید ابطالپذیر تجربی باشه
مشاهدات روانشناسی قابل تکرار نیستند
عین این اتفاق در کلیسا میافتاد
این به آن مسخرهگی که در مورد کلیسا هست نیست. ولی به هر حال یک اتوریتهای وجود دارد دیگر
ساینس نمیتواند تاییدی باشه بر اینکه ماتریالیست درست است یا غلط
ولی این به هیچ وجه تایید نمیکند که این کیسه هرچه در آن هست گلولههاش آهنیه
نظریه تکامل یک چنین استدلالی میتواند بکند که دوجنسی شدن در واقع در جهت بقا و به وجود اومدن انواع جدید بوده. این یک جوری ریداکشن کردن این مسائل به پایینه.
آن حرفی که نیوتن میزند که پایداری منظومه شمسی را خداوند گاهگداری با یک دخالت مستقیمی حفظ میکنه
اگر این را نیوتن بگوید خیلی مشکلی نیست. لازم نیست اسمی هم از خداوند ببره.
به طور قطع به این نتیجه رسیدید که در رویاهای شما چیزهایی مربوط به آینده دارد ظاهر میشود
این یک چیز فرضیه دیگر
میتوانید این را به عنوان خود برای خودتان یک فکت در نظر بگیرید
اقتصاد کاپیتالیستی الان میناستریمه. این معنایش این نیست که این اقتصاد مثلاً خیلی چیز خوبی است.
ولی یک جوری کاربردیتره دیگر
اقتصاد کاپیتالیستی الان میناستریمه. این معنایش این نیست که این اقتصاد مثلاً خیلی چیز خوبی است.
ما هیچ نوع مشاهده فیزیکی نداریم که در دانش فیزیک ثبت بشه، از خارج از حیطه زبان باشه
فکتهای روانکاوی تقریباً فارغ از حتی زبان هستند
به گفتهٔ سخنران روانکاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدیها نامِ آن را فقط از آنِ خود میدانند و یونگیها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمیشناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ میکنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاههایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.
داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید میکوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر میشود.
توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سهگانه را از ضعیفترین جاهای نظریه میداند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل میکند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمیشمارد.
به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطرههای آزاردهنده به آن واپس رانده میشوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را میگیرد، ولی با آن یکی نیست.
به گفتهٔ سخنران، روانکاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقهبندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.
به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکلیافتهٔ آرزوی واپسزده، و با شبکهٔ تداعیهای خودِ بیننده تفسیر میشود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان میدهد.
به تقریر سخنران، به محک پوپر روانکاوی ابطالپذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمیشود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روانکاوی نیست.
به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان میداند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.
به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیشبینیهای مارکس به نظر تحققنیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالباند، به مبانی فروید ربطی ندارند.
به گفتهٔ سخنران با سهگانهٔ فرویدی میتوان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد میبیند.
به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتادهترین کاربردهای روانکاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا میماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبهگرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلمها تصریح میکند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.
پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ میرسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر میرسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر میداند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش میخواند.