این نوشته نقدِ فروید را از سطحِ جزئیاتِ بالینی به پیشفرضهای فلسفهٔ علم میکشاند: فیزیکالیسمِ روشی در برابرِ ادعایِ هستیشناختی، فروکاهشِ میانسطحی، و بیبنیادیِ امید به تقلیلِ کاملِ روان به جسم. از آنجا به تمایزِ علتِ ذهنی و علامتِ جسمی، استقلالِ روانکاوی همشأنِ فیزیک، تقدمِ شناختِ ذهن و علومِ حضوری، و نقشِ آموزش و اتوریته در شکلگیریِ ایمانِ علمی میرسد.
نقد فروید و فضای علمی قرن نوزدهم
نقدِ نظریهٔ فروید در این مسیر به جایی رسیده که اشکالها دیگر فرعی نیستند؛ بنیادیاند. سه لایه از بررسی لازم آمده تا معلوم شود مشکل فقط در این یا آن مفهومِ بالینی نیست. فروید اصولی را فرض گرفته — از جمله میل به فروکاهشِ روان به چیزی علمیتر بهمعنایِ فیزیکِ زمانه — و همان فرضها نظریه را از درون محدود کردهاند. «فضای علمی اواخر قرن نوزدهم در نظریه فروید یک مشکلاتی ایجاد کرده». ریشهٔ بسیاری از تنشها همینجاست: اقتباسِ روحیهٔ علمیِ آن عصر، نه فقط دادههای بالینی.
این بحثها، هرچند از روانکاوی آغاز میشوند، مستقلاً به فلسفهٔ علم تعلق دارند. فاصلهگرفتنِ گاهبهگاه از اصطلاحاتِ صرفاً بالینی، گریز نیست؛ لازم است چون دعویِ علمیبودنِ روانکاوی بدونِ روشنکردنِ معنایِ علم، شعار میماند. در مسیرِ نقد، گاه باید سنگرهایِ موقت را ترک کرد: «یعنی هی یک سری سنگرها را باید موقتاً هم شده ترک بکنیم». ترکِ سنگر بهمعنایِ تسلیم نیست؛ بهمعنایِ بازنگری در موضعی است که دیگر قابلِ دفاع نیست. نظریهٔ فروید در فضایی بالید که امیدِ وحدتِ دانش و تقلیلِ همهٔ حوزهها به پایهٔ فیزیکی نیرومند بود؛ شیمی به فیزیک، زیست به شیمی، و روان به زیست. همان امید امروز سستتر است، اما ردش در متنِ روانکاوی کلاسیک باقی مانده است.
مشکل فقط اشتباهِ تجربی نیست؛ ساختارِ استدلال است. وقتی فروکاهش پیشفرض شود، مشاهداتِ روانی یا به نشانههای جسمی برگردانده میشوند یا در انتظارِ برگردانِ آینده میمانند. آن انتظار، نظریه را وابسته به فیزیکی میکند که هنوز نیامده و شاید هرگز آن شکلِ سادهای را که قرنِ نوزدهم میخواست ندهد. نقد از همین وابستگی آغاز میشود: نه انکارِ جسم، که انکارِ حقِ انحصاریِ جسم برای تبیینِ معنا. عقبنشینی از علمگراییِ فرویدی به معنایِ ترکِ دقت نیست؛ به معنایِ ترکِ بتسازی از یک الگویِ تاریخیِ خاص از دقت است.
در همان فضا، موفقیتهای ترمودینامیک و شیمی و امید به مدلِ اتمی، این حس را تقویت میکرد که دیر یا زود همهٔ لایهها به یک پایه برمیگردند. روانکاوی اگر خود را شاخهای در انتظارِ آن پایه بداند، هویتِ مستقلش را گرو میگذارد. حال آنکه موضوعِ روان — معنا، تعارض، میل، خاطره، انتقال — از همان آغاز با زبان و تاریخِ فرد گره خورده است. انکارِ این گره بهنامِ آیندهٔ فیزیک، امروز را خالی میکند. نقدِ حاضر میکوشد امروز را بازگرداند: چه میتوان دربارهٔ روان گفت بیآنکه منتظرِ امضایِ نهاییِ فیزیک ماند؟
فیزیکالیسم روشی، نه هستیشناختی
فرضِ ماتریالیسم یا فیزیکالیسم در کارِ علمی، در خوانشِ درست، پیشفرضِ روشی است نه حکمِ متافیزیکی. شیمیدان در تبیینِ واکنش به عنصرِ ماورایی متوسل نمیشود؛ این محدودیتِ روش است برای پیشرفتن در یک بازیِ معین، نه اثباتِ اینکه جز ماده چیزی نیست. خلطِ این دو — روش و هستیشناسی — همان جایی است که علم به ایدئولوژی بدل میشود. جملهٔ معروفِ فرضنساختن اگر جدی گرفته شود، دستکم دربارهٔ متافیزیکِ اضافی سکوت میکند؛ اما در عمل، سکوتِ روشی اغلب چون انکارِ هستیشناختی فهمیده شده است.
ماتریالیسمِ روشی میگوید: در این میدان، فقط با عللِ طبیعی کار کن تا پیشگویی و آزمایش ممکن شود. ماتریالیسمِ هستیشناختی میگوید: جز ماده چیزی نیست. دومی از اولی لازم نمیآید. بسیاری از مناقشههای علم و دین و علم و روانکاوی از همین جابهجاییِ خاموش زاده میشوند. وقتی دانشمند در مقامِ روش سخن میگوید و خواننده آن را چون متافیزیک میشنود، یا برعکس، گفتوگو از همان آغاز کج میشود. پاکیزگیِ مفهومیِ این تمایز، پیششرطِ هر نقدِ منصفانهٔ فروید است.
در فیزیکِ جدید، هویتها از ذرهٔ صرف فراتر رفتهاند؛ میدان در کنارِ جسم رسمیت یافته است. حتی در سطحِ روش، «عنصرِ فیزیکی» دیگر آن تصویرِ قرنِ نوزدهمی نیست. با اینهمه، دعوت به حلکردنِ همهٔ مشغولاتِ انسانی فقط با ابزارِ فیزیکالیسمِ خام، از همان تصویرِ کهنه تغذیه میکند. رسیدنِ دانشِ تجربی به حلِ کاملِ مشغولاتِ انسان ادعایی است که خودِ فیزیکِ امروز با فروتنیِ بیشتر بیان میکند. تجربهٔ میدان و موج نشان داد که فهرستِ هستیهای فیزیکی باز است؛ پس بستنِ در به رویِ معنا بهنامِ فیزیک، از خودِ فیزیک هم عقبتر است.
ابطالپذیری بهعنوانِ معیار، در فیزیکِ واقعی پیچیدهتر از شعار است. نمیتوان هر نظریه را با یک آزمایشِ ساده خط زد؛ شبکهای از فرضها و ابزارها در میان است. انتقالِ خامِ همان شعار به روانکاوی، بدونِ توجه به تفاوتِ موضوع، یا روانکاوی را یکسره غیرعلمی میخواند یا آن را به تقلیدِ سطحی از فیزیک وامیدارد. هر دو راه، موضوعِ روان را از دست میدهند. درجهٔ اطمینان به فکتها در فیزیک و در بالین یکسان نیست؛ انکارِ این تفاوت بهنامِ وحدتِ روش، خودِ روش را سطحی میکند.
فروکاهش میانسطحی و بیبنیادی تقلیل کامل
یکی از امیدهای علمگرایانه این است که ترمهای سطحِ بالاتر عاقبت به ترمهای سطحِ پایینتر فروکاسته شوند. در روانکاوی این امید به شکلِ تقلیلِ ترس به آدرنالین، یا تقلیلِ معنا به شیمی، ظاهر میشود. پرسشِ صریح این است: «حالا حرفهایی که زدم این است که اولاً چقدر این ریداکشن ما امید داریم که قابل انجام باشه؟» چنین فروکاهشی تا کجا امیدوارکننده است و آیا اصلاً کاملشدنی است. حتی اگر روزی نگاشتی دقیق میانِ برخی حالات و برخی مدارها یافت شود، باقیماندنِ معنا بهعنوانِ توصیفِ ضروریِ تجربه همچنان مسئله است.
حتی اگر همبستگیهای جسمیِ پایدار یافت شود، معنایِ علیت روشن نیست. ممکن است نشانهٔ جسمی همیشه با اسکیزوفرنی بیاید بیآنکه علت باشد: «یعنی همیشه مثلاً اسکیزوفرنی همراه با این نشانه باشه». همزمانی غیر از سببیت است. ترس را میتوان با سخنگفتن کاست: «حداقل ترس یک آدم را به راحتی میشود با حرف زدن برطرف کرد». اگر کلام بیماری یا دستکم علامت را جابهجا میکند، روایتِ یکسویهٔ فقط جسم علت است ناکافی است. تعاملِ میانِ معنا و بدن باقی میماند. روانپزشکی چیزی را ثابت نمیکند که عوامل فقط جسمانیاند یا فقط ذهنی؛ آنچه میبیند درهمتنیدگی است.
پروژههایی که فیزیک را هنوز ناقص میدانند و میکوشند ذهن را در افقِ فیزیکیِ گستردهتر بگنجانند، خود گواهیاند که تقلیلِ امروزین کامل نیست. تعبیرهای گوناگونِ مکانیکِ کوانتومی نشان میدهند که حتی در فیزیکِ بنیادین اجماعِ هستیشناختی نیست. روانکاوی اگر منتظرِ آن اجماع بماند تا حقِ وجود بیابد، خود را تعطیل کرده است. استقلالِ مشاهداتِ روانی از این انتظار، شرطِ امکانِ دیسیپلین است. اکثریتِ مکاتبِ پسافرویدی نیز بهنوعی با مسئلهٔ فروکاهش درگیرند: برخی میگریزند، برخی بازمیگردند، برخی ترمها را میانِ سطوح جابهجا میکنند بیآنکه متافیزیکِ روشنی بدهند. نامبردن از فروکاهش بهعنوانِ فرضِ متافیزیکی — نه دستاوردِ اثباتشده — نخستین گامِ پاکیزگیِ مفهومی است.
علت ذهنی و علامت جسمی
روانپزشکیِ زیستی اغلب از علامتِ جسمی به علتِ جسمی میجهد. آنچه نشان داده میشود غالباً همبستگی است نه جهتِ علیت. ممکن است حالتِ ذهنیِ معنادار بدن را دگرگون کند، چنانکه بدن نیز ذهن را. درمانِ گفتاری که علامت را کم میکند، شاهدی است برای مسیرِ ذهنبهبدن، دستکم در برخی موارد. تقدمِ زمانی هم همیشه روشن نیست؛ همراهیِ پایدار غیر از سببِ یکطرفه است.
این به انکارِ دارو یا عصبشناسی نمیانجامد؛ به انکارِ انحصار میانجامد. مدلِ درست، تعامل است نه یکسویگی. قوانین در فلسفهٔ علم همیشه به معنایِ فرمولِ بستهٔ فیزیکی نیستند؛ نظمهای پایدار در هر سطحی میتوانند موضوعِ دانش باشند. روانکاوی اگر نظمهای تکرارپذیر در معنا و رابطه و انتقال بیابد، از حیثِ صورتِ دانش تهی نیست — هرچند با فیزیک یکی نیست. مثالِ ریاضی و اسماء در افقهای دیگر نشان میدهد که لایههای توصیف میتوانند همزمان معتبر باشند بیآنکه یکی دیگری را ببلعد.
درجهٔ اطمینان به واقعیتهای روانی با واقعیتهای آزمایشگاهی فرق دارد؛ بینالاذهانیکردنِ تجربهٔ درونی دشوار است. «حتی به یک معنایی شاید نتونیم یک دانش بینالاذانی ترتیب بدهیم». با اینهمه، نبودِ دقتِ فیزیکی به معنایِ نبودِ هرگونه دانش نیست. دانشِ حضوری و تجربهٔ نزدیک به زیست، نوعی دسترسی میدهد که فیزیکِ ذرات فاقدِ آن است. انکارِ مطلقِ این دسترسی، بهنامِ علم، خود غیرعلمی است. نمیتوان تجربهٔ درونی را بینالاذهانیِ کامل کرد همانطور که آزمایشگاه را؛ اما نمیتوان آن را هم هیچ خواند.
از سوی دیگر، بیدقتیِ فعلیِ روانکاوی را نباید فضیلت شمرد. اگر مجموعهٔ مشترکی از فکتها و روشها شکل نگیرد، شاخهها پراکنده میمانند و هر مکتب جزیرهای میشود. ایرادهای ذاتی برای ساختنِ نظریهای چون فیزیکِ کلاسیک وجود دارد؛ اما میانِ فیزیکشدنِ کامل و رهاکردنِ هر معیار، طیفِ وسیعی هست. هدفِ واقعبینانه میتواند دانشی بینالاذهانیِ محدود باشد: توافقهای موضعی، توصیفهای تکرارپذیرِ بالینی، و آمادگی برای ابطالِ ادعاهایِ مشخص — نه رویایِ فرمولِ واحد برای همهٔ روان.
استقلال روانکاوی همشأن فیزیک
روانکاوی میتواند همشأنِ فیزیک بایستد نه بهعنوانِ شاخهٔ فرعیِ آن. وحدتِ دانش آرمان است نه شرطِ جواز. مشاهداتِ بالینی، حتی اگر تعبیرِ فیزیکیشان روشن نباشد، میتوانند در دستگاهِ مفهومیِ خود منظم شوند. لزومی نیست فیزیکدانان نخست امضا کنند که آینده بر حال اثر میگذارد یا نمیگذارد تا روانکاو حقِ سخن بیابد. احتیاط دربارهٔ ترمها سودمند است؛ فلجشدن تا روزِ تقلیلِ نهایی نه.
گفتوگوی مفید با فیزیک ممکن است و مطلوب؛ وابستگیِ مشروعیت نه. فیزیکِ امروز دربارهٔ سیستم، درهمتنیدگی، و مشاهدهگر چیزهایی میگوید که سازگارتر است با تصویری از ذهن که یکسره تابعِ قانونِ علّیِ ساده نیست؛ و این برای روانکاوی فرصت است نه تهدید. اما فرصت وقتی است که روانکاوی زبانِ خود را نگه دارد و فقط ترجمهبهزور نکند. استقرارِ مستقلِ روانکاوی به معنایِ هرجومرجِ روش نیست. فکتهای پراکنده باید گرد آیند، اصطلاحات پایدار شوند، و ادعاها با تجربهٔ بالینی درگیر بمانند.
شکاکیتِ مطلق — که هیچ دانشی ممکن نیست — به همان اندازه عقیم است که علمگراییِ مطلق. میانِ این دو، جایی برای دانشِ محدود، خطاپذیر، و مفید دربارهٔ ذهن هست. وحدتِ فکتهای پراکنده در روانکاوی میتواند از مسیرِ بالین و تاریخِ موردها پیش برود، نه فقط از مسیرِ آزمایشگاه. بدهبستان با فیزیک وقتی بارور است که دو دیسیپلین یکدیگر را تحقیر نکنند.
استقلالِ همشأن به معنایِ انزوا نیست. میتوان از زیستشناسیِ اعصاب آموخت، از آمار بهره برد، و همزمان از تقلیلِ شتابزده سر باز زد. میتوان پذیرفت که برخی ادعاهایِ کلاسیکِ فرویدی ابطال یا تضعیف شدهاند، بیآنکه کلِ افقِ سخنگفتن از ناخودآگاه و تعارض و معنا بسته شود. مکاتبِ گوناگونِ روانکاوی، با همهٔ اختلاف، اغلب در یک نقطه شریکند: انسان فقط مجموعهٔ بازتابهایِ شرطی نیست. دفاع از این نقطه نیازی به دشمنی با فیزیک ندارد؛ نیاز به مرزبندیِ درست دارد.
تقدم شناخت ذهن و علوم حضوری
فیزیک در نهایت پدیدهای ذهنی است بهمعنایِ دقیق: شاخهای از دانش که بشر ساخته و در ذهنِ جمعی حمل میکند. «خود فیزیک به عنوان یک شاخهای از علم، یک چیزی در ذهن بشره». پیش از آنکه جهانِ بیرون را با فیزیک بخوانیم، ذهنی هست که میفهمد، مینویسد، و توافق میکند. شناختِ ذهن، از اینرو، از حیثِ تقدمی معین بر فهمِ خودِ فیزیک بهعنوانِ فعالیتِ بشری مینشیند — نه لزوماً تقدمِ زمانیِ کیهانی، که تقدمِ معرفتی.
حتی در افراطیترین شکاکیت — جهانی نباشد، القا باشد — حسِ ترس و الگویِ درونی را نمیتوان انکار کرد. احساسها یقینیتر از گزارشِ آزمایشگاهِ دورند. علومِ حضوری بر علومِ حصولی تقدمِ مبنایی دارند: هر دانشِ حصولی عاقبت باید به چیزی در درون تکیه کند. روانکاوی از مشاهداتی بهره میبرد که به حضور نزدیکاند؛ فیزیک از مشاهداتِ بیرونیِ بهشدت نظریهبار. نزدیکیِ مشاهدهٔ خوابِ خود به یقین، با نزدیکیِ خواندنِ گزارشِ آزمایش یکی نیست.
دانشِ فیزیک از تجربهٔ روزمره دورتر است تا دانشِ روانکاوی از تجربهٔ درونی. احساس و معنا را بیواسطهتر درمییابیم تا ذرات را. استدلالهای شکاکانه — مغز در خمره و جهانِ برساخته — نشان میدهند که فاصلهٔ فیزیکِ نظری از یقینِ حضوری چقدر میتواند زیاد باشد. این به معنایِ باطلبودنِ فیزیک نیست؛ به معنایِ آن است که سلسلهمراتبِ فیزیکِ واقعی و روانکاویِ مجازی خود پیشداوری است. اعتماد به کتابِ فیزیک، اعتماد به نویسنده و جامعهٔ علمی و دستگاه است؛ اعتماد به رؤیایِ خود، لایهای متفاوت دارد.
مقایسهٔ مستقیم روشنگر است: یقین به اینکه خوابی دیدهاید، با یقین به گزارشی از آزمایشگاهی که هرگز ندیدهاید، از یک جنس نیستند. دومی زنجیرهای از اعتمادهایِ واسطه میطلبد؛ اولی به حضور نزدیک است. ادراکِ وجودِ خود و پیوند با ادراکاتِ درونی، پایگاهی دارد که فیزیکِ دور فاقدِ آن است: «اونطوری که مثلاً وجود خودمان را درک میکنیم یا با ادراکات خودمان ارتباط داریم». روانکاوی اگر از این نزدیکی شرمنده شود و فقط بخواهد شبیه گزارشِ آزمایشگاه حرف بزند، سرمایهٔ اصلیاش را پنهان کرده است. البته نزدیکبودن، مصون از خطا نیست؛ تعبیر میتواند بیراهه برود. اما راه، دورریختنِ نزدیکی نیست؛ ضابطهمندکردنِ تعبیر است.
آموزش، اتوریته و علم چون قصه
فیزیک در سوپرایگو و در تصویرِ والد جایِ عمیقی دارد؛ از کودکی چون حقیقتِ بیچونوچرا مینشیند. چقدر مهم است که ما از ۶ سالگی میفرستیم آموزشگاه. در ششسالگی کمتر میتوان با آموزگار کلنجار رفت؛ در پانزدهسالگی شاید بشود. آنچه زود درونی شود، بعدها چون طبیعتِ جهان حس میشود نه چون تصمیمِ تاریخیِ آموزشی. دانشمندان در اخبار چون مرجعِ نهایی سخن میگویند؛ این صورتِ اجتماعیِ سوپرایگو است. تجربهٔ شخصی — سالها سیبخوردن بیآسیب — ممکن است در برابرِ دانشمندان گفتند عقب بنشیند.
فایرابند، از رادیکالترین فیلسوفانِ علم، روشِ واحدِ علمی را انکار میکند و جامعهٔ علمی را از حیثِ صورتِ قدرت به کلیسا مانند میکند. مقالهٔ دانش به مثابه قصه علم را تا حدِ قصههای پریان پایین میآورد از حیثِ رئالیسم، هرچند قدرتِ پیشگویی را میپذیرد. لازم نیست همهٔ این تندروی پذیرفته شود تا نکتهٔ اصلی دیده شود: مشروعیتِ علمی نهادی است و نهاد مرز میکشد. رأیگیریِ اخترشناسان و شورایِ قدیم از حیثِ صورتِ تصمیمِ جمعی شباهت دارند. مجازاتِ امروز نرمتر است — اخراج از دانشگاه بهجایِ زندان — اما فشارِ هنجاری هست. پذیرشِ بیچونوچرایِ سخنِ دانشمند خود پدیدهای روانی است و توجیه میخواهد: «این قبول این خودش یک پدیدهی روانی که احتیاج به توجیه دارد دیگر». «اینکه به نظر من یک چیز عجیبه، احتیاج به توجیه دارد». اتوریته وقتی طبیعی جلوه کند، دقیقاً همانجاست که باید شکافت و دید از کجا آمده است.
زبانِ روزمره و ترمهایِ روانکاوی از همینرو اهمیت دارند: دانشِ ذهن در زبانِ انسان زنده است، نه فقط در فرمول. بدهبستانِ دیسیپلینها وقتی بارور است که هیچکدام دیگری را به سکوتِ پیشینی واندارد. نمونهای از فشارِ اتوریته این است که تجربهٔ زیسته در برابرِ خبرِ دانشمندان گفتند رنگ میبازد. ممکن است نسلها سیب خورده باشند بیآسیب، و باز با یک اعلامِ علمیِ هراسافکن، ایگو عقب بکشد و والدِ درونی پیروز شود. فیزیک، چون زود و با لحنی قاطع آموزش داده شده، بخشی از همان والد است. کلیسایِ قرونِ وسطی نیز با اتکا به طبیعیاتِ ارسطو — نه فقط کتابِ مقدس — مرزِ حقیقت را میکشید؛ امروز مرز را جامعهٔ علمی میکشد. تفاوتِ شدتِ مجازات هست؛ تفاوتِ صورتِ قدرت کمتر از آن است که معمولاً پنداشته میشود.
برنامهٔ ادامهٔ نقدِ فروید از همینجا روشن میشود: سوپرایگو، آموزشگاه، و اتوریتهٔ دانشمند را باید در کنارِ مفاهیمِ بالینی دید. زبانِ روزمره حاملِ ترمهایِ روانکاوی است و از اینرو بدهبستان با فلسفه و فیزیک باید دوطرفه باشد. روانکاوی نه مستعمرهٔ فیزیک است و نه جزیرهٔ ایزوله. اگر فروکاهشِ کاملِ متافیزیکی کنار گذاشته شود، میتوان هم از عصب آموخت و هم از معنا، هم از دارو و هم از کلام، بدونِ آنکه یکی دیگری را ابطالِ پیشینی کند.
جمعِ این رشته چنین است: فروید را باید از پیشفرضِ فروکاهشِ قرنِ نوزدهمی جدا کرد تا روانکاوی بتواند بایستد؛ فیزیکالیسم را روش دانست نه متافیزیک؛ تعاملِ ذهن و جسم را جدی گرفت؛ علومِ حضوری را خوار نکرد؛ و مشروعیت را از نزدیکیِ مشاهده و انسجامِ مفهومی گرفت نه از امضایِ فیزیک. آموزشِ زودهنگامِ اتوریتهٔ علمی را باید دید تا با آن ناآگاهانه بتسازی نشود. آنگاه نقدِ فروید نقدِ خصمانه نیست؛ پاکسازیِ راه برای دانشی دربارهٔ روان است که خود را نمیفروشد.
در میانهٔ این راه، باید از دو پرتگاه پرهیز کرد. پرتگاهِ نخست، تقلیدِ سطحی از فرمِ مقالهٔ فیزیکی است چنانکه موضوعِ روان فدا شود. پرتگاهِ دوم، رهاکردنِ هر ضابطه بهنامِ پیچیدگیِ انسان است چنانکه دیسیپلین به مجموعهای از حدسهای بیمهار بدل شود. میانِ این دو، معیارهایی هست: شفافیتِ پیشفرض، تمایزِ روش و متافیزیک، احترام به دادهٔ بالینی، آمادگی برای اصلاح، و گفتوگویِ انتقادی با علومِ دیگر. فروید در جایی که پیشفرضهایِ عصرش را چون طبیعتِ جهان جا زده آسیبپذیر است؛ در جایی که به سخن و معنا و تاریخِ فرد گوش داده، همچنان آموزنده است. نقدِ درست، این دو را جدا میکند.
سرانجام، مسئله از روانکاوی فراتر میرود و به جایگاهِ انسان در سلسلهمراتبِ دانش میرسد. اگر ذهن فقط پسماندِ فیزیک باشد، خودِ فیزیک چون فعالیتِ ذهنی بیپایه میماند. اگر فیزیک فقط قصه باشد، تکنولوژیِ کارآمدش بیتوضیح میماند. راهی که این نوشته میگشاید، پذیرشِ کثرتِ سطوح است: جسم و معنا، حصول و حضور، آزمایشگاه و بالین، هر یک با قواعدِ خود، و هیچیک با حقِ خفه کردنِ دیگری. در آن افق، روانکاوی میتواند دوباره نفس بکشد — نه چون مذهبِ جایگزین، که چون دانشِ محدود و جدی دربارهٔ ژرفایِ روان.
بازگشت به فروید با این نقشهراه ممکن میشود: آنچه از نظریه باید نگه داشت، حساسیت به معنا و تاریخِ فرد و تعارض است؛ آنچه باید نهاد، امیدِ خام به اینکه روان فقط فیزیکِ دیرآمده است. مهندسان و فیزیکدانان را میتوان به پیشروی تشویق کرد، اما تشویقِ آنان جایگزینِ کارِ بالینی نمیشود. منطقِ درونیِ یک استدلالِ روانکاوانه اگر درست باشد، ارزش دارد حتی اگر هنوز به فرمولِ زیراتمی ترجمه نشده باشد. و اگر ترجمه روزی ممکن شود، آن روز روانکاوی را از میان برنمیدارد؛ لایهای بر لایهها میافزاید. تا آن روز — و حتی پس از آن — شنیدنِ روان همچنان کاری است که باید انجام شود.
→ متنِ کاملِ این جلسه