→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۱۱ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

روش‌های درک زبان قرآن

۱۷,۷۲۶ واژه · ۱۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مسئله فهم واژه‌ها و زبان قرآن در سه مرحله عرفی مطرح می‌شود. حوزه‌های معنایی، دستگاه تصوری و تحول مفهومی ایمان و کفر بررسی می‌گردد. دیدگاه ایزوتسو و راه‌های فهم معنی واژه نیز مرور می‌شود.

فهم واژه‌ها در قرآن

خب من می‌خواهم شروع کنم. من موضوعی که دو جلسه قبل در واقع یک سوال مطرح کردم به عنوان اولین بحثی که به نظرم خیلی مهمه، خیلی پایه‌ای هم هست که اصلاً واژه‌ها را تو قرآن چگونه می‌فهمیم. و حالا به غیر از واژه‌ها در واقع اصلاً زبان قرآن را چگونه می‌فهمیم دیگر.

باید مثلاً فرض کنید قبول بکنیم که این همان زبان اعراب نمی‌دانم ۱۴۰۰ سال قبله دقیقاً یا مثلاً یک زبان رمزیه. این بحثی که از اول در مورد قرآن شده خیلی خیلی زیاد سابقه دارد. و من دفعه قبل به عنوان طرح مسئله در واقع سه تا چیز گفتم. سه تا مرحله که می‌شود به عرفی، این را اصلاً می‌گویند بحث عرفی، می‌گویند زبان قرآن.

عرفی می‌گویند به معنی اینکه همان زبانیه که مردم باهاش صحبت می‌کردند. مخالف داره، موافق دارد. می‌خواهیم حالا دقیقاً ببینیم می‌توانیم طیف آدم‌هایی که معتقدن به اینکه زبان قرآن قرآن عرفی هست یا نه، ببینیم معنایش دقیقاً چیست. قبول داریم می‌توانیم قبول کنیم عرفیه یا اگر نیست چگونه. بعد سه تا چیز کاملاً مشخص گفتم.

یکی اینکه اه قبول بکنیم که واژگان قرآن که می‌گویم عرفی یعنی واژگانی که تو قرآن واژگان مثلاً عربی همان زمانه. یعنی من یک کلمه‌ای را وقتی تو قرآن می‌خونم، ملاک بر اینکه این کلمه معنایش چیه، این است که عرب آن زمان چه می‌فهمد.

و یک جمله که می‌خوانم بر اساس مثلاً استراکچر دستوری خاصی این جمله نوشته شده، خب ملاک این است که عرب آن زمان آن جمله را می‌شنیده چه می‌فهمیده ازش.

بنابراین حداقلش این است که واژگان را قبول بکنیم که جزو ادبیات مثلاً عرب همان زمانه. بعد اینکه مرحله دومش این است که کل ادبیات، ادبیات شامل گرامر که به نظر بدیهی می‌رسد که باید مربوط به همان زمان باشه و مثلاً فرض کنید معانی و بیان.

یعنی تکنیک‌های مثلاً ادبی که تو قرآن به کار می‌ره، مثلاً از استعاره، ایهام یا مثلاً مثل، از هر چیزی که استفاده می‌شه، این‌ها چیزاییه که باید مربوط به آن زمان تعریف شده بوده و به همان معنی آن‌ها می‌فهمیدن و ما باید بفهمیم.

یعنی به نظر می‌آید مثلاً یک جوری درست نمی‌آید که بگوییم که یک چیزی تو قرآن هست، آن موقع مردم نمی‌فهمیدن ولی حالا مثلاً ما بتوانیم یک جور دیگه‌ای این را معنی واژه یا معنی جمله را بفهمیم.

هرچه که ملاک آن چیزی است که عرب آن زمان می‌فهمیده. بله.

زبان عرفی و سه مرحله

پس شما که می‌گویید آن چیزی که آن‌ها می‌فهمند همان باید باشه، این که دو طرفه نیست که، نه من منظورم ببینید، من الان یک کلمه تو قرآن می‌بینم، مثلاً فرض کنید کلمه «قرطاس». خب، آن چیزی که من برداشت می‌کنم، آن چیزی که آن عرب برداشت می‌کنه، نباید یکی باشه؟ خب این همین بحثه دیگر.

من نمی‌گویم که، من هنوز جواب نمی‌دم. دارم مراحل بحث را می‌گویم. شما هرکدوم اصلاً قبول ندارید که واژه را اونطوری که عرب می‌فهمیده بفهمید. خب؟ مثلاً شما در واقع یک جور آن مرحله اول حتی عرفی بودن را هم قبول نمی‌کنید. خیلی‌ها هستند این را ممکن است قبول کنن، مراحل بعدیشو قبول نکنن.

که واژگان مثلاً واژگان عرب ۱۴۰۰ سال پیش هست، ولی مثلاً معانی و بیانش ممکن است بگویند که یک سری تکنیک‌های ادبی تو قرآن برای اولین بار ابداع شده و این‌ها را قبول نکنن که جزو ادبیات عرب مثلاً جاریه. و مرحله سومش فرهنگه دیگر.

اینکه عده‌ای عرفی بودن را تا این حد در واقع ادامه می‌دهند که اصلاً فقط این‌جوری نیست که از زبان قوم استفاده شده باشه. فرهنگ قوم مثلاً عرب هم در قرآن انعکاس پیدا کرده. مثلاً بعضی از عقاید و آداب و رسومشون، نحوه مثلاً نگاه کردنشون به دنیا هم در قرآن هست. یعنی در واقع یک جور جهان‌بینی عربی هم در قرآن نفوذ دارد.

کسانی هستند که مسلمونن و این حرف‌ها را هم می‌زنن، یعنی معتقدن به اینکه به دلایلی فرهنگ عربی در قرآن هست. این‌جوری نیست که فرهنگ بین‌المللی جهانی داشته باشه. من می‌خواهم چیز کنم، دیگر یک طیف خیلی وسیعی از آدم‌ها مثلاً که در این زمینه چیزهایی گفتن و نوشتن بگویم و سعی کنم یک جایی را مشخص کنم که تو این طیف کجاش مثلاً به نظر معقول‌تر می‌رسد.

من می‌گم، حالا یک خورده استدلال‌های این‌ها را هم بگویم که هر کدام چگونه در واقع اینجا از این‌ها کشیدم بیرون که خب، از اینجا مثلاً اول کسانی که اصلاً بهشان می‌گویند حالا اسم این‌ها مثلاً کل یک شخصی مثل اشعری و خیلی‌ها اصلاً این‌ها یک جورهایی آدم معروف مثل شاطبی و خیلی‌های دیگر که همین در زمان حاضر تو شمال کشورهای مثلاً مصر و این‌ها زندگی می‌کنن، خیلی آدم‌های جدید هم هستند که این حرفو می‌زنند.

این‌ها را طیف در واقع اینکه هر چیزی که تو قرآن نوشته، کلمه به کلمه همان چیزی که عرب می‌فهمیده همان معنی را می‌دهد. یعنی مثلاً این اشعری را نوشتم به دلیل اینکه این جمله معروفی دارد که می‌گوید ما از اینکه مثلاً خداوند بر عرش مستوی شد، استوی علی العرش، چه می‌فهمید؟ یعنی خداوند بر یک عرشی، به همان معنی که عرب می‌فهمه، استوی شد، به شخص.

و وقتی می‌گوییم مثلاً یدالله، می‌فهمیم خداوند دست دارد. ولی این جمله‌اش خیلی جالب است. می‌گوید ما هم این را می‌فهمیم، همان چیزی که عرب می‌فهمید را می‌فهمیم، پس سؤال هم نمی‌کنیم که چطور. نه، یعنی جمله معروفش، اشعریه که همان مثلاً شما بگویید که بله خداوند دست دارد ولی دیگر نپرسید یعنی چه و چطور.

چون عرب دست دارد دیگه، ها؟ می‌پرسن عمو موسی که نیست. نه، این ولی یک چیزه، این فعلیه، عرش و استوی. نه، عمو موسی. اصلاً حرف نمی‌زد. خب، بگذار یک خورده این‌ورتر، آدم‌هایی هستند که مثلاً در واقع یک عده‌ای معتقدند که فرهنگ یه، یکی دیگر یک چیز خیلی اکستریم، اکستریم، هیچ‌کی فکر نمی‌کنه، مثلاً در این سر طیف این‌جوری قبول داشته باشه.

مثلاً حتی که الفاظی که در مورد خداوند تو قرآن هست را همه به عنوان اینکه این لفظ عین آن لفظی که تو زبان عرب بوده که نیست. مثلاً عرش معنایش یک همان چیزی به اسم مثل عرش خودمان نیست. مثلاً یک چیزی است به دلیل یک شباهت‌هایی دارد به کار می‌رود.

این خیلی مثلاً چیز است دیگر. حالا یک یک عده‌ای که حالا را قبول ندارن، مثلاً آقا، نه، این حرف را ندارید. واقعاً این‌جوری. این که یک آدم عامی عرب‌زبان می‌شینه چه می‌فهمه؟ همان. خب، عامی‌اش که استعاره نمی‌فهمه. نه، این‌جوری نیست. استعاره، بله.

آره، این‌ها یک جوری حتی مثلاً ببینید، این هم که یدالله مثلاً یک جوری تعبیرهایی برایش بکنیم، در واقع بگذار این بیشتر از اینکه معتقد باشیم خدا واقعاً دست داره، احساسش این است که آن چیزی که آن‌ها نمی‌فهمن، آن‌ها نمی‌فهمیدن یعنی چه دقیقاً، دقیقاً استعاره‌اش چیست.

پس دیگر سؤال هم نمی‌کنیم. این از محدوده فهم آن آدم‌هایی که عموماً می‌فهمند خارج نشود. فوقش مثلاً قبول بکنیم که آره، استعاره است. نه، این‌جوری سؤال نکنیم.

یعنی وارد بحث نشیم. یک جایی که خب این‌جوری است. حالا من مثلاً این‌ها مهم نیستند. من نمی‌خواهم. از این‌جاش کم‌کم مهم می‌شود. در واقع آدم‌های ایرانی‌دارن، مثلاً این‌ها چون ایرانی نداشتن، این‌ها را هم قبلاً قدیمی نوشتن.

ولی اینجا مثلاً حالا خرم‌شاهی هست. واقعاً خیلی معروفه. و چند نفر دیگر. مثلاً یک آدمی، حالا این مثال که می‌زنم، دلیلش اینه، آدم معروفی نیست ولی مقاله خیلی معروفی دارد. این‌ها معتقدند که فرهنگ عربی در زمان قرآن هست.

طیف فرهنگ و زبان

یعنی جدای از اینکه همه واژگان و ادبیات دقیقاً همان چیزی است که به اصطلاح اعراب استفاده می‌کردن، فرهنگ عربی هم در قرآن، چیز کرده، انعکاس داده. این دلایل هم می‌آورد. هم شواهدی که از در قرآن و هم دلایلی که خوب بوده این اتفاق می‌افتد.

مثلاً در مقاله‌ای که نوشته، سر می‌کند مثلاً توجیه بکند که لازم بوده که باعث مثلاً ایدئولوژی و جهان‌بینی اعراب باشه، مثلاً. یک زمانی مثلاً خیلی به فکر فرهنگ را قبول دارد به عنوان چیزی که در قرآن. حالا اینجا من یک اصطلاح عرفی می‌گم، حالا به مرحله شماره یک، آقای مصباح اینجا هست.

آقای این آقای دکتر مهدی‌ما هست. چون خیلی تو این زمینه با صراحت زیاد بحث کرده. آدم با این‌همه، استاد دانشگاه امام صادق هم هست. و همه تقریباً فوق‌العاده‌ست. به عنوان خاص، حالا قوی. به دلیل اینکه بحث‌هایی توی، این‌ها معتقدند که فرهنگ در قرآن نیست، ولی واژگان و ادبیات و همه‌چیز همان در واقع ادبیات زمان نزول قرآن.

یک بحثی هست به اسم «خلقیتِ» ضوابط، نمی‌دانم این کلمه را اصلاً چه می‌گن، «خلقیتِ» ضوابط قرآن. ببین، در بحث‌های فقهی و اصول فقه، این خیلی چیزِ تثبیت‌شده‌ایه. همه این فقها یک جور «خلقیتِ» ضوابط قرآن را قبول دارند. یعنی وقتی که یک آیه فقهی تو قرآن هست، این حجته. یعنی هم دلالتِ دیگر در آن نیست.

اصلاً این‌جوری نیست که این کلمه‌ها یک معنی‌های عجیب و غریبی داشته باشه. همین چیزی که می‌خونی، حجته. برای همین می‌گویم همه، آقای خویی هم نوشتن، برای اینکه آقای خویی، خویی یک کتاب خیلی معروف به اسم «بیان» داره، در مورد قرآن. کتاب خیلی کتاب معروفیه از، در واقع، قرآنی که، به هر حال، همه کتاب‌هایی که در مورد قرآن الان، یا بحث، مثلاً از همین «البیان» کتاب «البیان» دارد.

آقای مصباح هم، آقای «قرآن‌شناسی» نوشتن، آقای، این‌ها به دلیل اینکه یک مقاله‌ی خیلی خاصی، مثلاً با عنوانِ مثلاً «قرآن‌شناسی» قرآن داره، این‌جوری می‌شود. و کسانی که می‌خوان، یک مرحله دیگه، یک پله این‌ورتر، الان می‌توانم قبول بکنم. آقای دکتر میشناسید میشناسید؟ آقای دکتر معرفت را میشناسید؟ که این هم فوت کردن؟ من باهاشون... آقای دکتر میسری اردبیلی را که میشناسید.

میسری اردبیلی من، آقای میسری بازی مواد خاصی نوشته و مواد خوبی هم هست. این آقای دکتر معرفت، مهم‌ترین آدمی که تو علوم قرآنی داره، کار می‌کند. تو علوم قرآنی من کلاسیکش را گفتم. خیلی آدم... خیلی باهوش و... ببینید این‌جوری بگم، واقعاً خیلی کلاسیک کار میکنه، خیلی نباید انتظار داشته باشیم چیزهای جدید بگیره، ولی واقعاً یک چنین چیزی است.

که آدم خیلی محققیه. تمام کتاب‌های علوم قرآنی را یک جوری دیده تا ته مثلاً این موضوع رفته. یک آدمی که زندگیش را گذاشته برای علوم قرآنی، خیلی هم با استعداد بوده. مثلاً یک کتابی دارد مینویسه به اسم «التمهید». همین‌جوری دارد مینویسه. چند جلدش در اومده، به فارسی هم، به عربی مینویسه، به فارسی هم ترجمه می‌شود.

به گمانم مهم‌ترین کتاب علوم قرآنی که الان در کل، حداقل تو شیعه دارد نوشته می‌شود تا از اول تاریخ تا حالا و شاید در کل، نه تو جهان اسلام، از نظر جامعیتش یک چیز خاصی باشه. به هر حال آدم خیلی مهمی است. این هم یک چیزی تو این مایه‌ها هست، این تیپ را میزنم.

ولی این‌جاها، این‌جاهاش را باید آدم یک ذره، یک ذره می‌شود عوض کرد یا نه، این‌ها را دیگر خیلی من دقیق نمی‌دانم. فکر می‌کنم، فکر می‌کنم این‌جوری باشه. آقای میسری اردبیلی هم از همین‌ها این‌ورتره. و این‌جاها، مثلاً ایزوتسو، این‌جاهاست. ایزوتسو که آدم‌های مهمی، اسلام‌شناس ژاپنیه که خیلی را مواد واژگان قرآن کار کرده و دیگر از آنجا به بعد، فکر می‌کنم خارجی می‌شوند.

خارجی نمیشن، ولی یک آدم خیلی مهمی که این‌جاهاست، آقای جوادی آملی. خیلی عجیبه. این‌ها را آقای حامد ابوزید را هم میشناسید. اخیراً خیلی معروف شده. آن هم در واقع تحت تأثیر ایزوتسوئه. بعد، تو این‌جاها که قرار می‌گیره، خیلی روش بحث می‌شود. همه این کلام و عرفان و فلسفه، یک جوری از این‌ها این‌ورتره.

عرفا خیلی به خودشان مثلاً اجازه می‌دهند که کلمه را به معنی غیرواقعیش به عنوان یک رمز ازش استفاده کنند. و این‌جاها، مثلاً، نه، به نظرم تفسیرهای فلسفی پرت‌تره. خیلی مقوله‌های کلام، اصولاً مقوله‌های قرآنی‌ان.

ایمان و اسلام و نمی‌دانم فسق و همه این مقوله‌هایی که خیلی روش بحث می‌شود یا مثلاً صفات خدا و این‌ها، یک جوری از متکلمین خیلی خیلی احساس می‌کنن، آن‌ها واقعاً در مورد همان مقولات قرآنی بحث می‌کنند.

ولی یک جوری نیست. این یک تفاوت‌هایی بین مثلاً، وقتی تو کلام می‌گویند اسلام یا ایمان با آن چیزی که تو قرآن هست، تفاوت وجود دارد. حداقل به نظر می‌آید مقوله‌ها همان هستند. قرآن خودش یک جوری، یک جای کم‌سی‌دی و رمزی داره، بحث قرآن.

ولی فلاسفه اصلاً مقولاتشون هیچ ربطی به قرآن نداره، یک ربطی‌شون هست. یعنی خیلی فرق دارد. این‌ها، این‌ها به اصطلاح خیلی نزدیک‌ترن به اینکه مثلاً به اصطلاح، تعبیر بکنند چیزها را. تا فلاسفه، خیلی زیاد تفسیر فلسفی ندارند. و علم هم که بهتان گفتم، این‌هایی که مثلاً به قول پروتون تو قرآن میگردن، این‌ها از این‌جا به بعد، من دیگه، این‌ها را اصلاً قبول ندارم.

این‌ها به اصطلاح، فراتر از افقی‌ان و همه این چیزهایی که از این‌جا به بعد هست، یعنی هیچ‌کدوم این‌ها دیگر قبول ندارند که یک واژه‌ای که تو قرآن میاد، همان معنی‌ای را می‌دهد که عرب می‌فهمیده. از یک جایی به بعد دیگه، این تیپ این‌ها هم همین‌طوره.

حالا باز کلام بیشتر، شاید مثلاً از یک جاهایی، بد نیست این را هم بذاریم، بیشتر این. واقعاً، آن‌هایی که کلام هم، خوبه، می‌خونن، می‌فهمن، یک جوری دارند بحث می‌کنند. این واژه‌ها را خارج از معنی‌ای که عرب می‌فهمیدن، دارند استفاده می‌کنند. بعد، می‌رسیم به این‌جاها. ببینید، این‌ور کسانی هستند که اصولاً معتقدن که مثلاً فرض کنید، اخباریون هستند.

اخباریون. یک معنی یا یک آیه را اصلاً هیچ‌چی نباید فکر کنن، هیچ‌چی نباید مثلاً برود ببیند چی، اصلاً باید بپرسه. اصولاً قرآن نوشته نشده که مردم بفهمن. که قرآن چیده. قرآن به خطابش به پیغمبر و مثلاً اهل‌بیت و افراد خاصی بوده. بنابراین، من و شما دستمون، دستمون نمی‌رسه به قرآن.

فکر می‌کنیم، فکر می‌کنیم یک چیزهایی می‌فهمیم، اگر زیاد هم بخونیم، گمراه می‌شویم. بنابراین، بهتر است که خیلی از مثلاً به این فکر این نباشیم. اخباریون اصلاً به اصطلاح یک آدم‌های این ها خیلی آدم های اطلاعی برای آن بیگه چی؟

معنای رمزی و عرفان

از سالی که نمون نداریم که باران اطلاع در دسترک بچه ها هست این ها آدم های حلی نمونیدید که داروی که اعتراض در آن احساسش اینکه مثلاً ندارید را رای آدمی کنند در این را ها نمیدونند در واقع این چیزهایی باید برای آن که اصابه باشه داروی دوستش که این هایی ندارید اینکه از چه برابر می‌کنید؟

اینکه قصد من و از این اخباری که می‌شوید، ممنون هستند که شما باید قرار به ارهادی سیروی کنید اگر آدم قرار می‌دارد، باید دوست دارید آن‌ها چه گفتند یا مثلا، اولادش که این را بازارون می‌کنند، نرمی‌تردی هستند آن شمس، یعنی پیداورد اولد اولد، یعنی حضرت علی می‌دانید که ملی شمس و نور واقعیه یکی این‌جوری مثلا کلیره اربانی لندی و اینها هم می‌شود داد و اینکه حلی را باید دلیل ببینید که از همه این چه بفتند این‌جوری برخوره با دیگر هستند که می‌توانید برای آن بله دیگر اینها دیگر برخوره هستند کاملا و هر.

بار برای خود خواهدی این یک تیز که گردنم من سرکنم چیزی این‌جوری بگیرم از تویشو خارج از درست است من باورم از اینکه این تیف نیست این همه شون قبول دارند که واژه ها یک یکی واژه های مثلا که شده یکی خدا گفته خب؟

اگر این را قبول نداشته باشید اگر از این کار نکرده که خضایی دیگر میشین مثلا فرض میتونین قبول بکنی که واجه ها چیز هم دارد از این عرفی هستند و فرنگ هم حتما در آن بیده اگر میتونین که پرانگ میراه بکنیم با فرض اینکه نفرز فیلترزنگ پیغمبر میذاشته از اینجا ها میذاشده بله و دیگر چیزی که اینجا هستند.

از نام خونی آن رکزند. و باز یک نوشتی نتر هم سر می‌کنند که یک جاهایی بگنند که فرنگ نیست. این کار آقایی می‌گوید. این کار آقایی نه بوده. فرنگ آقایی نه بوده. آمدانه بوده. یکی سرورش می‌کند که نه. سرورش نه بوده. یکی تاریخی از اینکه بوده. بله. بله. بله.

بقیه هم که می‌شود اینکه میبینیم نظریه خیلی چیزی داریم نظریه خیلی چیزی چه ها رو؟ مثلا این چیست را زفتشه مرا نمی‌شود که کجا را زنو گیریم آها همه این که افتاده بیدن معترن است این ها چیست دارید؟

استداره خیلی ساری دارد برنامه این است که شما کتاب قرار است هدایت بکنید برنامه باید برای عرب که آن زمان نازل شده مفهوم بوده باشه برنامه این میمونید به زبان صحبت بکنید آیه ای که باران هست که مثلا آیات که باران هست که یکی زبان عربی موبیل نیست یا مثلا محضوسا یک آیه ای که خیلی محبوب که باران به هر پیغمبری که باران به بسامه و خودش صحبت کرد بنابراین می‌گویند که حسیمات خود و

باران همین زبان عربیه و زبان عربی که من را مهم می‌گویم می‌شود و این را در عدد عملی هم به استرال لازم می‌توانم بنایی.

که برای مفاهمی صورت بگیرد من از این که می‌خواهم هدایت بکنم و چیزهایی که می‌گویم تر بفرمه و به اضافه این که یک استرال خیلی ساده دیگرم که دارم نیتر یعنی مثلا اگر زمان عرفی نیست باید در خود آرام میگفتیم زمان عرفی نیست یکی از قرار قدیمه هایی وجود داشت که کلمه ها را دارد به معنی که آن‌ها نمی‌فهم هم به خواهد بودند.

درست است. دو تا دلیل همین ساله دارند. اینکه باید کلم باقی خرم باشد. اینکه من یک چیزی بگویم و به هدایت می‌گویم این مفهوم نیست، درست نیست.

و به اضافه اینکه هیچ اشاره نشده به اینکه این اردی نیست. برعکس یک جوری به نظر میدهد که آیات آن را بیشتر که میدهد اینها لطفان و قومه برای این اطلاع کشتر که برنامه از خود مدت بیشتری برنید این‌ها همینشون چیز دیگر ایه، یک شواهده ایرانی می‌دهند که بعضی که در فرهنگی عرب اصلا تو باران هست اصلا فراموش کنید باجرای بازرگانی تو باران هست، می‌گویند که به دلیل این فرهنگ مکه به شدت بازرگانیه اینجا باید برداریانی به نکاس بیار کرده هست دو باران یا من دقیقا صحبت کردم خیلی تصمیمی کرده بهش دورد بهش دو باران هست این‌ها در واقع این ایده‌آل عرب‌نوزمان، یعنی فقط مسئله زبان نیست، این که ایده‌آل‌ها و آرزوهای مثلاً فرض کنید اعراب که در فرهنگ‌شون هم در قرآن یک جوری انعکاس پیدا کرده.

این یک نکته‌اش، شواهد دارند برای حرف‌شون می‌زنن، مثلاً می‌گویند که قرآن هم در کتاب‌ش، خب آن مقاله‌ش یک سری شواهد فهرست کرده که این‌ها مثلاً می‌توانند نشان می‌دهند که به فرهنگ عربی مربوط می‌شود چیزهایی که تو قرآن هست. به اضافه این که یک بحث‌های کلی دارند.

بحث‌های کلی که اصولاً این بحث‌های خیلی کلی الان در غرب هست، آن هم این است که فرهنگ، زبان، تفکر و فرهنگ این‌ها به شدت با همدیگر وابسته‌ان. یعنی تفکر و فرهنگ وابسته به زبانه.

یعنی اگر مثلاً من به یک زبان خاصی یاد می‌گیرم صحبت می‌کنم، خود به خود آن زبان یک جهان‌بینی پنهانی هم با خودش دارد. این‌جوری نیست که مثلاً فکر کردن یا مثلاً یک فرهنگ یا جهان‌بینی داشتن مستقل از زبان باشه.

زبان به آدم یاد می‌دهد یک جوری که دنیا را چه جوری باید ببیند. بنابراین این‌ها در واقع حرف‌شون، حرف به اصطلاح استدلال عقلی‌شون این است که اصلاً نمی‌شود در واقع عرفی، اگر شما قبول بکنید که با این‌ها در واقع حرف‌شون با این است دیگر.

این‌ها می‌گویند که این‌هایی که عرفی‌ان، این معنا را قبول دارن، شما می‌دانید، این‌ها را هم می‌دانند، شماره یک و دو، شما معتقدید که واژگان مثلاً از چی آمده؟ از زبان عربی آمده، ولی فرهنگ انعکاس پیدا نمی‌کند. این‌ها استدلالشان این است که اصلاً نمی‌شود. یعنی شما از یک زبانی استفاده کردید، خودبه‌خود فرهنگ هم همراهش هست، جهان‌بینی هم همراهش هست.

خب، این‌ها را می‌گویند، خب، من که برای من که غیر عرب‌ها مشکل ایجاد می‌شود، آره، مشکل حالا در چه حد ممکن است مشکل ایجاد بشود، یک‌جوری در واقع حداقل مجبور می‌شوند که فرهنگ عربی را بفهمند تا قرآن را درک کنند.

خب، پس باید بفهمند. خب، مثل اینکه زبان عربی را باید بفهمند، فرهنگ عربی را هم باید یک‌مقدار بشناسند تا از آن درک‌شان ببرند. مثلاً حالا، این مثال، مثال‌هایی که می‌زنم، ضرب‌المثل‌های عربی یکی دو بار مثلاً در قرآن یک‌جوری به نظر می‌رسد ظاهر شده. یعنی این‌ها را بهتر مثلاً برای اینکه این دید قرآن را می‌فهمند که فرهنگ عرب را بهتر می‌فهمند. آره، دقیقاً.

اینجا هم تقریباً از یک جهاتی نه فرهنگ عرب، ولی شما باید ادبیات جاهلی را مثلاً بفهمید، کلمات را باید بفهمید که این‌ها به چه معنایی بین اعراب به کار می‌رفتند. و اگر یک نفر آن زمان یک چیزی گفت، و اعراب چه می‌دانستند.

این‌جوری به نظر می‌رسد که تا همان‌قدر که موضوع بحث می‌کنند، یکی، این‌ها که اینجا بیایند، یعنی ترکیب، یعنی بیایند، این، تا این حد هم باید بفهمند، دیگر. آره، یک‌جوری، این‌ها در واقع معتقدند که فرهنگ عربی شما نگیرید، ولی زبان عربی را که بشناسید، همه چیز حل است و این‌ها معتقدند که خود فرهنگ هم یک‌جوری توی قرآن آمده، دکتر سروش هم که خب، چیز دیگر.

می‌گویند که معتقدند که علاوه بر اینکه اصلاً واژگان در واقع اختراع پیامبر که نبوده، بدیهیات بوده، شما باید بدانید که پیامبر دنیا را چطور می‌دیده، فرهنگ خودش. ببخشید، یعنی شعور خواننده ما را درگیر می‌کند، این‌طوری می‌فهمند این‌ها را؟

ببینید، مثلاً ما مثال خیلی مهم همین کسانی که به فرهنگ معتقدند، مثلاً می‌گویند که این هفت آسمانی که در قرآن هست، به دلیل این است که اعراب به هفت آسمان اعتقاد داشتند. یک‌جوری هیئت بطلمیوسی مثلاً اعتقاد داشتند، نه اینکه قرآن آمده.

خب، شما در واقع این‌جوری، این‌ها می‌خواهند بگویند که ممکن است یک چیزی اصلاً در قرآن آمده باشد، الان برای ما قابل‌قبول نیست. ولی آن موقع به دلیل اینکه آن‌ها معتقد بودند، فقط به زبان آن‌ها صحبت نکرده، مطابق اعتقادات آن‌ها با آن‌ها صحبت شده.

خب، مثلاً آقای جدیدی توی مقاله‌اش، استدلالش در واقع این است، می‌گوید چرا باید خوب است که فرهنگ استفاده بشود؟ برای اینکه می‌گوید فقط حرف زدن از دور نیست، یک‌جوری شما باید مثلاً نقدِ این آدم‌ها بشوید، به آن‌ها نزدیک بشوید.

دین فطری و ساختار وجودی

نمی‌شود آدم مثلاً از دور بایستد و یک چیزهایی بگوید، این‌ها آره، مثلاً یک‌جوری باید با آن‌ها هم‌زبان بشوید، بیشتر از اینکه بخواهید به زبان‌شان صحبت بکنید.

مثل اینکه وقتی می‌گوییم با یک بچه‌ای می‌خواهید سروکار پیدا بکنید، باید به زبان بچه‌ها صحبت بکنید، بچه شاید دنیا را یک‌جوری خاصی دارد می‌بیند، خوب هم نمی‌بیند، ولی شما مثلاً این‌جوری همراهش بشوید، یک‌جوری همراه شدن با اعتقادات و اصلاً یک قوم برای اینکه بیشتر به آن‌ها تأثیر بگذارید.

حالا بیایید مثلاً نگویید هفت آسمان و این‌ها، مثلاً بهش می‌گویند هفت تا، بالای سرشان نگاه می‌کنند، فکر می‌کنند هفت آسمان است، شما بیایید مثلاً پیش‌شان دیگر بگویید، یک عدد دیگر بگویید. یک‌جوری درست‌تر درمی‌آید، مشکل ایجاد می‌شود، وگرنه همه‌اش کنتاکت ایجاد می‌شود که این، ما این برایمان این‌جوری مثلاً درست است، شما شاید در واقع طبیعت هم دارید صحبت می‌کنید، چیز دیگری می‌گویید.

به هر حال این‌هایی که معتقدند، در واقع یک‌جوری اعتقاد دارند به اینکه خوب بوده این اعتقادات که افتاده، لازم بوده که باز، نه فقط با زبان عربی صحبت کردن نیست، آمیخته با همان فرهنگ عربی صحبت کردن، یک‌جوری در واقع برای هدایت مردم بهتر است. خب،

این‌ها، این ایزوتسو و من این اسم را فقط چون خیلی معروف شده نوشتم، لازم نیست که بنویسم، فکر می‌کنم برای نظر خاص جدیدی داشته باشد. آره. آره، چون کتاب معنای متن‌اش توی زبان فارسی ترجمه شده و من کتاب خیلی خوبی است. مثلاً بهتان می‌گویم که اگر این متن را بگذارید بخوانید، خیلی بهتان در واقع کتاب را خوب و جامع یاد می‌دهد که یک‌سری مباحث را با یک دیدِ نسبتاً خیلی علمی‌تر نسبت به این چیزهایی که در زبان فارسی هست، بررسی می‌کند.

به هر حال اسمش برای آدم مهم می‌شود، متن این به دلیل اینکه دادگاهش که این به دلیل اعتقادات خاصی که داشته، که یکی از دوستانم گفت که اعتقاد به اینکه معتقد است که حتی پیامبر هم ممکن است قرآن را کامل نمی‌فهمد.

تعبیرات پیامبر از قرآن را هم مقدس نمی‌داند. به دلیل این اعتقاد، خب، یک‌جوری چیز شد، اینکه توی الازهر و توی نصف، به دلیل یک شکایت‌هایی شد، نتیجه دادگاه این بود که همسرش ازش جدا شد. به این دلیل خیلی، یک‌جوری تمام این‌نامه‌ها را آن موقع نوشتند،

در واقع یک‌جوری جالب، اینکه اصلاً این یارو کافر است یا نیست، ولی‌اش هم نیست، داشت با این زندگی می‌کرد. دادگاه حکم داد که این‌ها از هم دیگر جدا بشوند، الان‌شان توی یک مؤسسه پژوهشی خیلی مهم اسلامی توی هلند دارد کار می‌کند، احتمالاً اکثرشان آنجا هستند. آره. ببینید، ایزوتسو در واقع، حافظ، آقا ابوزید که این چیز نیست، لازم نیست که

اسمش را اینجا بنویسم، چیز خاصی نمی‌خواهم بگویم. ایزوتسو دیگر از، ببخشید، ایزوتسو معتقد نیست که واژه‌ها، واژه‌های عربی را از آن استفاده کرده، ولی یک عالم شباهت برای هر دو، برای اینکه در واقع یک‌جوری به نظر من ایزوتسو این مشکل را حل می‌کند که واژه‌ها، واژه‌های عربی نیستند، ولی این‌طوری هم نیست که قرآن قابل‌فهم نباشد.

ولی به زبان ساده‌ای مثلاً هم آدم‌ها هم صحبت نمی‌کردند. و در واقع تمام، علاوه بر اینکه شواهد خیلی زیادی برای حرفش می‌آورد، نشان می‌دهد که آن مشکل انعکاس فرهنگ هم یک‌جایی حل است. حالا اگر بخواهد به لغت معتقد بشود، دیگر یک‌جوری فرهنگ را باید قبول بکند. آره،

حالا من می‌خواهم بحث بکنم که این، این موضوع که چقدر فرهنگ به زبان وابسته است، خیلی چیز است، خیلی مثلاً آره، این‌ها خیلی تئوری دارد. ولی نکته جالب حالا این‌که گفتید، ایزوتسو از آن آدم‌هایی است که خیلی اکستریمال معتقد است که فرهنگ و زبان وابسته است.

بنابراین بدیهی است که اگر بخواهد مثلاً یک‌جوری فرهنگ را از قرآن جدا بکند، باید واژه‌ها را اصلاً یک‌جوری چیز بکند، یک‌جوری واژه‌های دیگری در واقع، تعبیرهای دیگری برایش داشته باشد. آقای جوادی آملی خود فرق دارد نظرش با ایزوتسو، خیلی نظری اخیراً هم مثلاً اعلام کرده، یک همچین چیزی را. ما به یک چیزی معتقدیم، آقای جوادی آملی اسمش را گذاشته زبان جهانِ فطرت.

معتقد است که یک زبان مشترکی اصلاً بشری وجود دارد، تو همه زبان‌ها یک‌جوری اشتراک‌هایی وجود دارد، مربوط به فطرت آدم، مثلاً یک‌جوری خود آدم وابسته است. این‌جوری نیست که شما مثلاً توی یک زبانی بروید، مثلاً ببینید یک‌سری واژه‌های مشترک تو همه زبان‌ها هست، نمی‌شود یک زبان مادر نداشته باشد مثلاً،

یا پدر، خیلی اختلاف ممکن است تو زبان‌ها باشد، ولی یک چیزی، بیس مشترک هست که آقای جوادی آملی اسمش را می‌گذارد زبان جهانِ فطرت، این‌ها را زبان فطرت بهش بگوییم، و معتقد است که قرآن به این زبان است، اصولاً. این تو مقاله‌ای چیزی گفته؟ نه، همین تفسیر، تفسیری از تفسیر تسنیم، چون مثلاً برای اولین‌بار تفسیر همان آیه لسانِ مبین، این‌جوری بحث می‌کند که

لسانِ مبین لزوماً معنی‌اش این نیست که مثلاً از فرهنگ و این‌ها استفاده می‌کند، خیلی عمومی در واقع نظرش را دارد استفاده می‌کند. خیلی عمومی در واقع نظر جواد طباطبایی این است که زبانی که قرآن دارد استفاده می‌کند خیلی خیلی چیز است.

نزدیک به چیزهای مشترک بین همه زبان‌هاست. و خب چه کار نمی‌کنه؟ یعنی آن صورت این نظر به این دلیل خیلی اطرافش بحث نشده برای اینکه احتیاج به یک عالم اصلاً ساپورت تئوری و عملی دارد.

این فقط در حد تئوری گفتن خیلی طبعاً شاید قانع‌کننده به نظر نیاد. بله. این هم تسنیم را خودش بحث می‌کند. چرا؟ من این‌که وسط این دو تا می‌خواهم بگویم. آها. آن همون‌طور که گفتم از نظر من اصلاً نمی‌آید. آها. خب. یعنی آدم‌ها مثل مادرشون در نظر می‌گیرند.

خیلی مادرشون مثل چی؟ خیلی آها. می‌خواهم بگویم به نظر من مثل مادرشون به نظر خیلی بدیهیه. چرا؟ به خاطر اینکه مقایسه کن. می‌گوید مثلاً این دو تا واژه وجود دارد.

آقا شما این به همین شکل یعنی به همین شکل کلمه لغتی لغتی می‌گوید که وجود خود واژه را استعاره می‌گوید یعنی ببینید مثلاً ایشان من واقعاً چون وارد جزئیات نشده خدا را شکر جواد آملی من نمی‌خواهم خیلی تغییرات خاص بکنم ولی من این‌جوری میفهمم که مثلاً شما یک واژه ای که تو قرآن میبینید یک مفهوم فطریه مثلاً مادر یک چیزی است که حتی اگر تو یک زبان دیگر نداشته باشه برای همه آدم‌ها مفهومه یک چیز عجیب و غریبی مثل اینکه با چیزهایی

در واقع تو قرآن بهش اشاره می‌شود در یک جوری. ببینید وقتی دین یک چیز فطری قلمداد می‌شود یعنی ساختار مثلاً وجودی انسان مربوطه همه این اعواید و اینکه فقط در واقع یک امور کلی که مربوط به مثلاً همه انسانهاست تو قرآن دارد صحبت می‌کند بنابراین ممکن است شما یک زبان پیدا کنید واژه مادر در آن نباشد ولی معنایش این نیست که مفهوم مادر را طرف نمیفهمه بنابراین وقتی قرآن میخونه می‌فهمد آن واژه مثلاً کنار پدر مادر می‌گوید مثلاً معنایش این است این فرض کن یک واژه مثلاً این حرف این است که خب مثلاً این‌جوری می‌توانم بگویم مثلاً این زبان این کاملاً خب معنایش این است دیگر خب بعد مثلاً آها خب این می‌گوید خب این یعنی چی؟

چون همه انسانها معنایش مشترکی دارند تا حدود خیلی زیادی بنابراین تبدیل به یک زبانی که اشتراکات زیادی استفاده می‌کنند یعنی کلاً می‌توانیم بگوییم کلاً به زبان این‌جوری نیست که به زبان نمی‌شود نتیجه گرفت که این زبان که یک خواسته کلی در واقع می‌شود باشه نه اینکه یک زبان خاصی خاصیت دارد قرآن هم مثلاً می‌گوید که مثلاً یعنی ولی نظر آقای جواد آملی که مثلاً به زبان دیگر ای هم احتمالاً میشد قرآن نازل بشود آنجا هم یک قسمت های مشترکش را مثلاً خدا باهاش صحبت میکرد این حرف این است که یک چیزهای خیلی خاصی که در فرهنگ باشه.

ایزوتسو و خدا و انسان

فطری نباشد تو قرآن نیامده معنی این حرف این است بفرمایید خب که این معتقدند که

مقدمات سلامت دوران مثلاً پیشین معتقدند هست خب حالا من قرار دارم در مورد این‌ها صحبت کنم من دارم کلاً می‌گویم که این‌ها هر کدام استدلال هاشون چیست ایزوتسو در واقع استدلالش بیشتر از همه چیز این است که شواهد ارائه می‌دهد این کتاب که الان منجور قرار امروزی خدا از روش صحبت بکنم کتاب خیلی خیلی دقیق ایزوتسو که بعضی ها می‌گویند خیلی خوب نیست خدا و انسان در قرآن اصولاً ما از شواهد شواهد از لغاتی که تو قرآن معنی را که در زبان عرب بوده را نمیگن خب پس معنایش از کجا میاد؟

خب می‌گوید دیگر حالا من توضیح می‌دهم که چگونه در واقع معنایش چگونه معنایش ساخته می‌شود یعنی یک جوری یعنی نقش دارد ریشه یابی هم نقش ندارد مثلاً الان من موضوع بحث امروز من در مورد همین است که ایزوتسو چگونه در واقع تغییر می‌کند که این معانی از کجا میان و آن معنی که اعراب گفتن نیست حالا جدا از این چیزهایی که با من استدلال اصلی ایزوتسو همین است شاهد آوردن بحث تئوری ندارد یعنی چون آدم نیست که بخواهد قرآن دفاع کند و حمله بکند مثلاً در دفاع از قرآن می‌گوید.

چون نباید فرهنگ در آن باشه پس این واژه نیست نظرش این است که این‌جوری هست به عنوان یک زبان شناس می‌گوید که این واژه

ها مثلاً ادبیات جاهلی عرب را حفظه همش را ایزوتسو و می‌گوید که این کمبود آن معنی که آن‌ها استفاده می‌کردند نیست دیگر و هزاران مثال ها تو کتابش در واقع دارد که معانی تغییر کردن تو قرآن بحث این است که هر کدام از اینها چقدر نزول دارد آیا تو هم همین را می‌زنند یعنی نه خیلی این بحث تخصصی تریه مربوط به زبان و از زبان می‌شود آخه این که هم برای واژه ها می‌شود این.

می‌گویم فرقه یعنی که من بهتان هیچی مثلاً دانشی از عرب ندارم بهتان بفهمونم دیگر نه نمی‌گوید این که عرفیه نه فرقه عرفیه بدون دانش عرب بدون اینکه من فرهنگ عرب که از عرب می‌آید نه

آخه این‌جوری بگویم مثلاً ایزوتسو در واقع بیس کلمات قرآن یک جوری همان عربیه عربیه ولی هرش در واقع ببینید یک واژه هایی را جدا می‌کند همیشه این مشکل برایش پیش می‌آید یک چیزهایی را می‌گویند برای یک سری بعداً باید بگویم باید این را می‌توانم زودتر بگویم یک واژه هایی که در هر زبان تو هر کتابی در واقع هر فرهنگی جدا می‌کند.

بهش می‌گوید واژه های کلیدی معتقدم این واژه های کلیدی قرآن واژه های کلیدی زبان عرب نیستند ولی مثلاً فرض کن کلمه مثل قرطاس همان معنی که عرب گفته این جزو واژه های کلیدی قرآن نیست یک بار مثلاً تو قرآن کلمه به عنوان کاغذ آمده یک تعداد خیلی زیادی از

واژه هایی که واژه های مهم نیستند تو قرآن که بیس در واقع مثلاً فهمیدن قرآن هستند همان معنی که عرب میفهمیده ولی نکته اساسی این است که واژه های کلیدی واژه های چه نیستند واژه های عرب نیستند اینکه چگونه معنی پیدا می‌کنند تو قرآن آن هم به آن.

معنی خب این‌ها هم این‌ها همش بحث‌های مربوط به این است که مثلاً و این‌ها و این‌جوری احساس می‌کنم که خیلی آسیب می‌رسونه به قرآن از این بحث‌های عرفانی و مذهبی و این‌ها یعنی تفسیر عرفانی تفسیر اینقدر دل‌بخواهانه در مورد قرآن صحبت کردن، صحبت صحبت کردن که یک جوری یاد دکتر سروش خیلی مثلاً هست تأثیر این‌جور بحث‌هاست.

یک جوری احساس می‌کند که خب در واقع دکتر سروش مجاز می‌داند که یک عارف بیاید یک عرفانی ببره سراغ قرآن، یک فیلسوف بیاید یک بحثی ببره سراغ قرآن. من شخصاً از نظر من دکتر سروش مجاز نیست این‌ها را چون این مجاز نیست این‌ها را پاک می‌کند. یک نفر فکر کند مثلاً دنیا را یک جوری خاصی ببیند.

مثلاً فرض کن مثلاً به گت و مرشد و این‌ها یک چیزی این‌جوری معتقد باشه بعد برود سعی کند تو قرآن رمز و رازها را پیدا بکند که به این چیزها اشاره می‌کنه، خیلی چیز نیست به اصطلاح رفتن به سمت فهمیدن قرآن نیست. این‌ها را هم می‌خواهم بگویم. خب ممنون.

تفسیر و چسباندن معانی

اگر چیز باشه که خب بله دیگر یعنی واقعاً اینقدر چیز در طول تاریخ هرچه دلشون می‌خواسته به قرآن چسبوندن که یک جوری معنی اینکه اصلاً می‌شود تفسیر قرآن گفت و استدلال کردن این متن و این نتیجه را از این آیه گرفت، محو شده. اینقدر تفاسیر باهاش دیگر اشتراکش کمه که یک فیلیه ناامیده از اینکه اصلاً قرآن را واقعاً می‌شود فهمید.

فکر می‌کنم که دکتر سروش هم می‌خواهد بگوید خب آدم هرچه که فهمید، مثلاً یکی عرفانی می‌بینه، یکی با این دکتر سروش هم بیس به اصطلاح حرفاش این است که فلسفه‌کردن یک چیز به اصطلاح متداولی که اصولاً نمی‌شود از پیش‌فرض‌های ذهنی‌مون فرار کرد. بنابراین یک عارف و پیش‌فرض‌های ذهنی عرفانی داره، قرآن را طبعاً این‌جوری می‌فهمد.

بعد دست‌بند به هم می‌زند دیگر. بله دیگر یعنی دقیقاً دارد دست‌بند به هم می‌زند. خب من می‌توانم عارف باشم دنیا را یک جوری ببینم، اگر قرآن دارم می‌خونم، مواظب باشم که پیش‌فرض‌های مثلاً عرفانی چیز نکنه، تأثیر نذاره. و مخصوصاً این شما این تفسیرهای فلسفی را بخوانید خیلی این‌ها جالب است.

تفسیرهای فلسفی اصلاً چون مقولات فلسفه یونانی‌ش ربطی به قرآن نداشته. این‌ها چه جوری مثلاً سعی کردن از معنی فلسفی به وضعیت آیه آوردن، حالا بر آن‌ها را من پاک کردم. همین‌طور که می‌بینید در واقع همین‌طور هست. خب حالا اگر چیز باشه، من به دیدگاه خودم هم بگویم.

فهم‌کردن از قرآن، اصلاً هرچه که هست، همه‌قرآن را خب ببین این موضوع در واقع این است که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم از پیش‌فرض‌های ذهنی‌مون تو فهمیدن نه کتاب، نه قرآن، نه هیچ‌چیزی فرار کنیم.

ولی موضوع این است که من می‌خواهم مثلاً فرض کن قرآن را بخوانم و بفهمم، واقعاً ببینم خدا چه می‌خواسته بگوید و مثلاً چون یک آدم ساینتیستی هستم، ذهنم پر از مفاهیم علمیه، خب وقتی می‌رم تو قرآن، این متن به هر حال الزامات دارد.

ازش به نظر می‌آید که تو چارچوب پروتون نیست. مثلاً اینکه من نفس واحده که تو قرآن آمده را بگویم معنایش پروتونه، یک جوری تحمیل کردن یک مفهوم به کتابه دیگر.

یعنی اگر یک خورده دقت بکنم، یک خورده مثلاً عادلانه برخورد کنم، می‌دانم که این معنایش معنی نفس واحده پروتون نیست. این‌همه مثلاً تفسیرهای علمی عجیب و غریبی که از قرآن شده یا تفسیرهای فلسفی، یک جوری طرف در واقع با به اصطلاح با تقوا برخورد نکرده که می‌گوید منظور این آیه این است. یک خورده دقت کند می‌فهمد که این تو این متن نفس واحده پروتون زده نشده، این‌جوری به نظر می‌آید.

حالا اینکه من دلم می‌خواهد که تو قرآن پروتون پیدا کنم، بگویم یک جایی مثلاً یک چیزی پیدا کنم، این خوب نیست. اینکه ما نباید به خودمان مجاز بدونیم که پیش‌فرض‌های ذهنی‌مون را با اینکه می‌دانیم یک چنین پیش‌فرض‌هایی داریم و این‌ها چیزهای خاصی مربوط به دوره تاریخی زندگی خودمون، این‌ها را حمل بکنیم، مثلاً یک جوری قرآن را به این رنگ در بیاریم.

وقتی من می‌بینم مقولات فلسفی مثل جوهر و عرض و اعراض و صفات و این‌ها تو قرآن نیست، مقولات فلسفی تو قرآن نیست، مفهوم حرکت به آن معنی که مثلاً یک مفهوم بیسیک در فلسفه است تو قرآن نیست، اینکه بروم سعی کنم یک جوری از تو قرآن این‌ها را در بیارم، این یک جوری چیز است دیگر به اصطلاح عادلانه یا برخورد نمی‌کنیم، صمیمانه برخورد نمی‌کنیم، داریم سعی می‌کنیم یک چیزی را تحمیل کنیم.

متن یک الزاماتی داره، نمی‌شود هر چیزی را به متن تحمیل کرد. یعنی مثلاً این‌جوری بهتان بگم، شما یک واژه را می‌بینید یک جایی، مثل این موضوع هفت آسمان، من چون زیاد در موردش بحث کردم، فرض کن هفت آسمان را می‌گویند لایه‌های جو.

خب؟ فرض کن یک آدم خیلی گوشت‌مرده‌ی مثلاً علم و هواشناس، می‌آید می‌گوید هفت آسمان یعنی هفت تا مثلاً لایه‌ی جو. خب صمیمانه برخورد کردن، عادلانه برخورد کردن یعنی لااقل یک دور برود همه‌ی قرآن، هرجا هفت آسمان آمده را نگاه کنه، ببیند این چیزی که من می‌گویم هفت آسمان یعنی لایه‌های جو، همه‌جا می‌خورد یا نه، همین‌طوری دارم می‌گم؟

خب این را نگاه نمی‌کنن، یعنی مثلاً فرض کن نمونه‌اش می‌گه، در واقع خودِش می‌گوید که آیا این هفت آسمان را نمی‌بینی؟ خب نه آن‌ها بیچاره‌ها نمی‌بینن، ما هم نمی‌بینیم. هیچ‌کی نمی‌بینه. خب این به نظر می‌آید که مثلاً در واقع یک جوری تحمیل کردنِ یک فرضیه که نمی‌خوره با متن. هر چیزی را نمی‌شود به این متن تحمیل کرد.

شما نمی‌توانید نفسِ واحده را مثلاً پروتون بگیرید، بعد آن آیه چه می‌شود آخه؟ اصلاً شما را از نفسِ واحده آفریدیم یعنی که دارد به اعرابِ مثلاً زمانِ پیغمبر می‌گوید که ما انسان‌ها را از پروتون آفریدیم. حالا یک جوری چیزِ دیگر. من نظرم این است که نه، من می‌خواهم بگویم ما نمی‌توانیم فرار کنیم.

هرچقدر سعی کنیم هم به هر حال پیش‌فرض‌های ذهنیِ ما اثر می‌ذارن، ولی باید سعی کنیم که پیش‌فرض‌های بی‌ربطی که تو ذهنِ ما ممکن است باشه را بگذاریم کنار. ببینیم واقعاً وقتی که یک معنی را به یک آیه نسبت می‌دهیم یا معنی را به یک واژه نسبت می‌دیم، حداقل نگاه کنیم ببینیم همه‌جای این واژه این معنی را می‌دهد یا نمی‌دهد.

این تئوری یک بحثِ بحث کردنِ آن متن، یک چیزهایی داره، یک قواعدی دارد. همین‌جوری متن را نمی‌شود خوند هرچه دلم خواست مثلاً. عرفا، فلاسفه، مفسرینِ متکلمین کمتر. واقعاً هرچه دلشون می‌خواسته گفتن. آخه خودِ این گفتنِ این رو، نه مثلاً یک چیزی که ببین باز دو تا، یک چیزِ مستند را باید گفت، خیلی خوب است.

آره، مثلاً اینکه در تو زمینه‌ی مستندسازی می‌گویند که هیچ مستندسازی نمی‌تواند یک فیلمی بسازه در موردِ یک زمینه بدونِ اینکه افکار و جهت‌گیریِ خودش را تو فیلم دخالت بده.

فیلمِ مستند به معنایِ یک چیزِ کاملاً غیرِکی، هیچ نظری در آن ابراز نشده، وجود ندارد. به هر حال جایی که کات می‌زنه، مکثی که می‌کنه، که می‌آید تایید می‌کنه، این‌ها همه‌ش یک جوری حسِ خودِ آن آدم تو این چیزها القا می‌شود.

این یک حرفه. واقعاً این‌جوریه، نمی‌شود. یکی اینکه یک مستندسازی بیاید و بگوید که من رسماً می‌گوید عوارضِ خودمو مثلِ بعضی‌ها، آدم‌های سیاسی، رسماً به خودِ چون نمی‌شود از دستِ مثلاً پیش‌فرض‌ها فرار کرد، از ذهنیتِ خود هم نمی‌شود فرار کرد، دیگر رسمیش کنند. بگویند من ذهنیاتمو این‌جوری می‌سازم که مردم همه‌شان را ببینن که من دوست دارم ببینن.

به هر حال می‌شود سعی کرد. خیلی فرقِ بینِ این دو تا. ما باید تلاش کنیم که پیش‌فرض‌هامون تأثیرِ کمتری داشته باشه. می‌فهمی چه می‌گم؟ می‌فهمم. خب، شما یک فرضی هم می‌خواهید که اصلاً یک آیه یک معنیِ فیکس دارد. یک آیه یک معنیِ فیکس داره؟ نه. خب، بعضی‌ها می‌گویند که نه، ممکن است آن مثلاً عربِ یک چیزی می‌فهمیده، الان خب، اون‌طوری می‌فهمند.

بله، ولی یک چیزی هم هست، همه‌ش هم درست است. من می‌گویم که باید تئوری داشت. حداقل باید یک تئوری داشته باشیم که حرف‌ها را سلیقه‌ای هم نزنیم. مثلاً یک جوری بگوییم که چگونه می‌شود چنین اتفاقی بیفته؟ که قرآن در آن زمان مثلاً عرب غلط می‌فهمیده، درست می‌فهمیده. من می‌خواهم بگویم این‌ها را که کامل بشود.

آها، متکامل. آن هم درست می‌فهمه، ما هم درست می‌فهمیم، دقیقاً درست می‌فهمیم. نه، عرب اصلاً نفسِ واحده پروتون نمی‌فهمیده. نمی‌فهمیده. اصلاً یکی دیگر می‌فهمیده. ملاک را شاید بگی آن‌ها دارند می‌بینن، ولی ملاکِ ما که فهمِ ماجراست. هرچه فهمِ ماجراست. آها، ولی خب می‌گویم حداقل این پیش‌فرض هستش که متن معنیِ واحد ندارد. یعنی متن متکامل دارد.

من ممکن است من الان قرآن را بهتر از یک عربِ ۱۴۰۰ سالِ پیش بفهمم. خب، مشکل نداره، آره، من حرفی ندارم. منتها نکته این است که من می‌گویم فهمیدنِ متن باید قواعد داشته باشه. من می‌گویم که آقا مثلاً واژه‌ها را چگونه دارم می‌فهمم؟ ادبیات را چگونه دارم می‌فهمم؟ چرا من دارم بهتر می‌فهمم؟

و وقتی یک حرفی می‌زنم، شما هر واژه را وقتی که معنی می‌کنید، مثلِ اینکه یک تئوری دارید. یعنی باید با همه‌ی شواهد جور دربیاد. آخه نمونه‌اش عرفا، دیدید که ما یک چیزی داریم می‌بینیم، بعد قرآن می‌خونیم، انگار توضیحِ همان چیزی است که ما داریم می‌بینیم. خب؟ ولی این حالا این حرف را که آها، الان باید چگونه بیان کنم؟

مثلاً من حالا شنیدم، مثلاً می‌گویند هفت، هفت درِ مثلاً جهنم یعنی هفت نمی‌دونم، می‌گویند یعنی هیچی. خب؟ طرف می‌گوید مثلاً حالا من نمی‌دانم چگونه می‌خواهم بهش بگم، به‌خصوص تجربه کرده که آن یک چیزی، حالا می‌گوید من این را دیدم و مطمئنم که این توصیفِ از اونه. خب؟

خب این‌ها حالا، آخه خب بعدی‌اش این است که مثلاً تِست این است که این‌ها می‌آیند با یک سری قاعده باشه، قابلِ ارائه به همه که همه بیان تصدیقش کنند. اصلاً چرا باید این‌جوری باشه؟ یک نفر بیاد، طرفِ تِستِ این را بگیره، مطمئن بشود معنی‌اش چیست. اولاً یک یک فرق بگذار بینِ اینکه یک نفر یک چیزهایی را می‌فهمه، برای خودِش می‌فهمد.

مثلِ اینکه مثلاً ملاصدرا، راهِ‌اش خیلی صادقانه دارد می‌گوید اصلاً ایده‌ی حرکتِ جوهری را از یک آیه‌ی قرآن گرفته. ولی این یک حرفیه که من داشتم قرآن می‌خوندم، یک ایده‌ای گرفتم از این آیه. یک چیزی به ذهنم رسید. یک وقتِ که می‌گویم تفسیر بنویسم، بگویم معنیِ آیه این است که من فهمیدم. این دو تا چیز است. اینکه یک کسی یک چیزی را برای خودِش فهمیده.

مثلاً قرآن داشته می‌خونده، به طورِ ذوقی یک چیزی، احساس بهش دست داده. تا اینکه بیاید به عنوانِ یک مفسر، این را به عنوانِ معنیِ آن آیه بنویسه. واژه را مثلاً یک معنیِ خارج از معنیِ معمولِ که به هر حالِ شواهدِ مثلاً بکند و بعد آن واژه جاهایِ دیگر هم معنیِ دیگه‌ای داشته باشه، یک جوری هرچه دلش، هرچه فهمِ خودش فهمیده را بدونِ استدلالِ کافی به این متن.

من همه‌ش حرفم این است که باید این متن استدلال کند. یعنی من اگر یک واژه را به این معنی می‌گیرم، باید یک جوری چیز داشته باشه.

ابهام و هاله معنایی لفظ

دلائل از داخل خود نمی‌کنم داشته باشم آره‌ای که معتقد که چیزی که شبیه می‌کنند تو برام دارون می‌بینه، خب بنابراین مثلا فرض کنید علی صدت و منتحال و چیزی می‌فهمد یک چیزی باید با خود آن آیه، با بریه آیات که یک جورش مربوطن باقوره بگیریم، من حرفم نه، برای پس اشتراف کردیم همین‌جوری یک چیزی فهمیدن بدون دلت...

من را حالا می‌کنم که تصویرهای ارفانی مختلف دیگر اصلا دلت ندارد یعنی اسمیت ندارد در فهمیدن مختلف خب او دارم این ماشکل که به آن‌جوری بیده...

به آن‌جوری بیده من در آن‌جوری بیده ولی به من دیگر چون آن‌جوری بیده من تا تردش کنم سات بشود این‌جوری رواندشو بفرام پاکش درگیریم از این‌جوری فهمیدن پاواورفیه دیگر اما این پاورفیه زباشون نمیدونه نمیدونه پاک کردن چیز تاریخی به بادن هست ولی یک تفصیل اقمالی می‌تواند این برای زبزو باشه می‌تواند خیلی مستدل و خوب باشه پاواورفی باشه نداریم نمی‌شود این هم محترم که حرف های درست حسابیگی زده شده مثلا قابل نمشتن همین ایناست دنبالی این نفرانی فراغلوی نسبت بده و یک جوری سر کند مثلا یک طوری با این میکانیسم مددوری با آن را دفتن این روزون.

دارد این مدرمانه همجوری که اینها تحریف می‌کنند باشه یک شبابه در پرد می‌آید یک ماشین دارد هم می‌دهید طرف یک چیزی دیده چگونه اثبت می‌دهید در مرد خب سرگیر چیزی دیده چگونه می‌گوینی سردتون متاهمه باز باید نهی برد کنید باز همان کاری که رای این همه باز بکند ما باید یک چیزی در سردتون متاهمه چگونه میمیسپدیدی؟

همه چیزی که میمیسپدیدی باید برنامه بیاریم من یک جورهایی با یک همدلی با نکلی دارم و می‌گویم یعنی چیزی که تو نهایتاً آن درده را بگیریم رفتن همه سن تن چیزی که تو میگی در باده تا حدودی ولی آن چیزی که هم حاد کردم تصویرهای ارفانی بدونی هیچ حساب کتابی بدون زابطه یعنی مثلا فرض کنید اصلا هفت آسمان را می‌گویند که منظور اشاره به آسمان واقعی نیست هفت آسمان مندگیه و از زباهرش کاملا خارجش میخوانند یک باری که تو بگویید پشت این داستان یک بسیاری محالی وجود دارد یک باری که اصلا می‌گویید که این. داستان این چیزهایی که اتفاق میفته با سمبولیکه اگر بگی سمبولیکه خب بگی چرا چگونه

میفهمید کجایش سمبولیکه کجایش نیست اصلا مخصوصا ندیدن این است وارفتار را دابتهی بگذارد داستانه همه سمبولیکه ولی مثلا احکام نیست یا بگویند اصلا یک چیزی که میل ندیدشتن حه تحییل مورد اسماعیلیه دیگر اصلا اسماعیلیه آن چیزهایی که در مورد باران می‌گویند اصلا قلیلی سیمان آمد اینجوریم به نظرم یکی هر چیز دیگر همشو گفت در این حدود که میگنیم مثلا احکام و حتی آیات احکام را تعمیل فاتنی میکنیم یعنی اینکه نمازم مثلا لازمی که بخونیم مثلا این اشاره به چیز نهرنگی دیگر ای دارد.

این کلمه خفت چون هفته امام دارند یا عالم در چیز دارد اینقدر دل بخواهی حرف موندن اسماعیلیه اونجایی که میبینید از کار غرافظ می‌توانید.

هر جایی که گریه برقید می‌کنند از این کار روی بخشدانی می‌کنند. وقتی می‌توانید درد داخلش می‌کنند. این چیز یک کاری که همه نیست مرسی نیست چیزی که همه نیست این چیزی در این حال می‌کند این چیزی که همه نیست خیلی خوانم حالا بگوید به من چیز خواهند بگوید من فکر می‌کنم که من با این مخالف نیستم که یک آدمی از یک آیه یک چیزی میفهم کند و از آن نیست ولی اگر بخواهد برام بکند یک جوری باید زعبت بگویم خودم میام زوغی چیزی بگویم مطمئن باید یک چیزی درگ و داگم بکنم یعنی من اصلا همین‌جوری بگویم که آدم نیست نماد یک چیزی است برادران اینکه. من احساسی که

عرب هم نیست خب من احساسم این است که یک حارف حتی من میدونی چیزهایی که میفهمم بینیست من اینسوشو تفصیل نزدیک یک چیزی زوردومم بینا بگذرم ممکن است یک چیزی از یک آیه و آرام به ذهنم رسید و برویم میساند اگر برآم میخوندم می‌گویم که این را به سینم رسید نمی‌گویم این معنی این است اگر می‌خواهم بگویم که این تفسیرشه این معنیشی باید یک خورده زابطه باشده این مشکلی که علامه توا توایی مقدمی دارد را رنگ نظام مقدمی خیلی خوبی است اساس حرفش این است تفسیر باید یک اصطوری داشته باشه خالص.

من بگویم آقایم شروع کردم کام به اسطلاح برآم برخواهم روش هم همین است مشخص باشه چه کار دارم میکنم اگر یک جایی گفتم این رمزیه یک جوری قریمه ای ارها را بروم تو این رمزیه اگر بدون قریمه گفتم رمزیه باز آن را یکی رمزیه بیست چرا رمزیه نیست یعنی همین‌جور علکی نمی‌توانم حرف بزنم هر جد دلم خواستش نیفردیدم بگویم این رمزیه آنجا که نمیفردم دیگر نیست روشی که بشین بگوین که بیان کن موشیل محمد درامی آرفا چه فرق موانداره؟

این شده دیده من را سویه دو کردمه ازشو می‌خواهد بهد مدت نسبت ددیم چرا باید بیاید هرمه این چیز برای همه رسیده می‌خواهم می‌گویم میریانه ما چرا باید باهم فرق کند آن یک چیزی دیده آن بعد می‌آید استرد می‌دهد مثلا به سدرت و منتظر که این معموله بوده من هم خب یکیزی میفهم می‌خواهم نصف دارم خب دیگر میلاکومون این حد داریم این نسبت نیست این همان حرفیه که من همیشه تو جلسات قبل میزنم در این جلسات هم خیلی صحبت شد بینالازانی که دارید حرف میزنید روابط دیگر دست. من نیست من هر چه دلر می‌خواهد بگویم اگر من قرار است یک چیزی بگویم و منتقل

کنم به دیگران باید برایش روابط خواستم خودشان این قبول را بیرون نسم ولی دیگر من نمی‌دانم مثلا چیز کند که تو خودتن خواهی به فهمین جیبه ده نمی‌دانم بخواهم کسان بنویسن خودش نمی‌دانم خودم منی کنم من می‌خواهد بگوییم مثالی که در مولا صدرازنده و آقا می‌خواهد بگوییم آیه معنیشینی هست یا نیست نه، نه این فهمیه فرق دارد با اینکه به یک معنیشینی و یعنی همین افتضال می‌شود که در طول تاریخ شده هر که ازش دلش می‌خواهد می‌گوید.

ورس می‌شوند می‌گذارد تفصیل و اینها یک بار نمیفتند بیدارم تفصیل کردن خواستین این مت یک چیزی دارد بگیر یک الزاماتی دارد بسان همین‌جوری یک معنی واجر نمی‌تواند که دل به

خواهه گیرن و جاهای دیگر آن معنی نده هر جا واجر یک معنیشو عوض کنند بتواند اینش ترینه ای بینداردان من خودی چیز است اگر قرار پا بسان این‌جوری بگویند که من این‌جوری نیفتردم استودیال هم ندارم می‌توانم بگویند مجازن که یادهای خودشان را بگویم شاید یک نفر بردم بتواند استعداد دقیق میاره بروم که این می‌تواند این معنی آیه این باشه.

ولی اگر همین‌جوری دارند حرف می‌زنند من اسمش را نمیذارم تقسیم من می‌توانم یک کتاب از این عربیات بخوانم یک نفر برویم میسنم بگویم من یک احساساتی به این دستور گرم چیزهایی فهمیدم هرچقدر ظابطی منتر باشه بیشتر می‌توانم اسمش را بگذارم نه یا بگویم که من دارم کتاب تحلیل میکنم یا اینکه بگویم همجوری دارم روستان

را رسیسم در کافه و ازم بهترین ستم دارم می‌گویم که من این را خواندم یک چنین حس بگویم که از در که این سحرمت هم در این فیلم همیشه هست همچینی هستی در آن هست. اگر فقط من یک هستی در من هم ایجاد شده نمی‌توانم برام کردنش را به صاحبی هم منتقد نه می‌کنم منتقد می‌دانم حرف میزنون در مورد یک چیزی.

می‌شود در مورد بارام حرف زد آدم برای خودش بشینه ویدئوهای خودشان را بگیرند. ولی نمی‌شود ارسال شد پفسیر نمی‌شود. در این حال با اینکه آدم ها در طریق تفسیر ارخانی، تفسیر فلسفی، تفسیر ندارند روایی هشت دلاشون میخواست که گفتن بدون اینکه ظابط های مشخص تشکر باشند.

این نتیجه همین است که مثلا یک آدم اسیبت را تشکر می‌شود چون تفسیر های افغانی زیبا هستند که غیر که این آدم مثلا بگوید که غلط هست اما به از بیندگیدید.

یک جوری مثلا خیلی جا هستند می‌گویند که آرزایی تن همین‌جوری هر کسی از دید و خودش تا برای آن هر چه میفرد بگویید من به این نظرم تفسیر یعنی یک چیزی که خود زوادت بیشتر باشده باشد من بگو بگو برای بخشش من این جلسه نمی‌توانم که از کنیم من خیلی می‌خواهم بگذارم بخشش کنیم حفظ شد سه من می‌خواهم بیایم کلی راست هایی که اینجا هست که دیگر هم راست اینکه دختر اشکالی کنیم این بحث‌ها خیلی حساسه.

کلی‌ش این است که بحث‌ها خیلی خیلی از راه عقلی و دور از متن می‌آید. یعنی شما هیچ‌کدوم این آدم‌ها را تو مقاله‌ها و کتاباشون نگاه کنید، نمی‌آن مثلاً اگر می‌گویند زبان فراعرفیه، خب این چند تا کلمه فراعرفی نشان بدن به مردم. بگویند که این‌ها غیرواژگان عربه. یا اگر می‌گویند عرفیه، یک جوری سعی کنند شواهد بیارن. فقط بحث‌ها از راه دوره.

خرم‌شاهی این کار را کرده دیگر. خرم‌شاهی یک سری شواهد فقط آورده درمورد بله اینکه فرهنگ این‌طوریه. ولی باز مثلاً اینکه واژگان از محل خودش انحراف پیدا کرده باشه، من یادم نمی‌آید بحث‌ها این‌جوری داشته باشه. فقط یک جوری یک چند تا شاهد فرهنگی می‌آورد. کلاً بحث‌ها از دور، یعنی می‌شود استدلال می‌کنند که چون هدایت به این‌ور نمی‌رسه، پس باید عرفی باشه.

آن هم می‌گوید چون فرهنگ، اگر عرفی باشه فرهنگ در آن چیز می‌شود و این درست نیست، پس عرفی نیست. خیلی بحث‌ها این‌جوری از راه دور انجام می‌شود. تمام این آدم‌ها را نگاه کنید، کمتر موقع این بحث‌ها مثال‌های خوبی می‌آرن که آدم‌ها را قانع بکنند که نه، این‌جوری درست. من یک مثالی هست، این آسی‌موف تو یکی از کتاباش می‌گه، من این مثال را خیلی دوست دارم.

می‌گوید تو این آکادمی‌های علوم یونان، سال‌های سال، چند قرن، دو قرن، بحث سر این بود که اگر یک نفر یک سنگی را از بالای دکل یک کشتی رها کنه، هیچ‌چه مسیری هندسی را طی می‌کند می‌آید پایین. می‌نشستن بحث می‌کردند که مثلاً نیم‌دایره‌ست، نیم‌سهمیه، نیم‌غضوریه، یا حالا هرچی، بحث می‌کردند که اصلاً هست یا نیست.

آسی‌موف می‌گوید در طول این دو قرن هیچ‌کی نرفت این کار را انجام بده و سعی کند ببیند این چه می‌شود. یعنی کلاً برای آکادمی علوم تو قرآن، چیزشون این بود. مثل آکادمی علوم تو یونان، آکادمی می‌خواست بتواند با یک استدلال عقلی این مسئله را حل بکند. برای‌شان خیلی مهم نبود واقعاً که این چیست.

یک مقداری این بحث‌ها را آدم یاد آدم می‌آورد این‌جوری می‌شود. مثلاً آدم بشینه از دور یک عالم بحث و جدل بکند که چون این‌جوریه، پس عقلاً باید این‌جوری باشه یا آن‌جوری باشه و نره واقعاً تو قرآن مثال‌ها مثال‌ها را نگاه کند. بحث را روی همین کلمات نبره. واژگان را واقعاً تست نکند یک جوری ببیند این واژگان حالا واقعاً واژگان، ببین خیلی طبیعی است دیگر.

شما بروید واژه‌های عربی زبان جاهلی رو، ادبیات جاهلی را یک خورده این واژه‌هاشو نگاه کنید، بعد بیاید ببینید تو قرآن معنایش همان هست یا نه. این خیلی روش طبیعی‌تری برای بحث کردن. یعنی آدم از دور وایسته بگوید چون این‌جوریه، باید این‌جوری باشه. این یک نکته.

نکته دیگر اینکه اصولاً یک چیز خیلی خیلی مهم تو همه این بحث‌هایی که به‌غیر از بازخوانی بزرگ‌ترا که خود زبان‌شناسه، اصلاً یک جوری درمورد معنی لفظ صحبت می‌کنند که خیلی چیز بدیهیه به اصطلاح. یعنی می‌گویند که لفظ یک معنی‌ای دارد. حالا این معنی چیه؟ همان معنی اعراب. انگار که مثلاً فرض کنید یک لفظ را الان شما به عربی جاهلی بگید، مشکلی در اینکه معنایش چیست وجود ندارد.

این خیلی تفکر چیز پیش‌پاافتاده‌ایه. الان ما مثلاً تو زبان‌شناسی اصلاً اینکه معنی یک لفظ چیه، یا وقتی که چه جوری می‌توانید یک لفظ را معنی بکنید. یک کتابی هست، من این کتاب اسمش اسمش یادم نیست. یک خورده وارد این بحث‌ها شده که ممکن است زبان‌شناسی در آن بیاید. یا یک کتابی به اسم مقدمه‌ای بر زبان‌شناسی.

از سمت تفریحی هم کتاب‌ها را بخونید، احتمالاً خوشتون می‌آید. یک آدمی به اسم شانس. شانس. اشارات اشارات. مثلاً تو این کتاب یک چند تا بحث دارد درباره معنی این کتابو معرفی کردن ولی این چی؟ مثال بله چرا. یک تو همین کتاب یک بحثی دارد درباره معنی سگ. سگ یعنی چی؟ خیلی بحث جالبیه. چند صفحه بحث کرده.

فرض کرده که یک موجودی از یک کره دیگر اومده، شما می‌خواهید بگویید سگ یعنی چه. اگر تونستید بهش بگویید سگ یعنی چه. یعنی یک تعریفی بدهید که این از این سگ می‌بیند بفهمه که این سگه. اصلاً معنی الفاظ چیز واضحی نیست. یعنی الفاظ همیشه یک چیزی دارند دیگه، یک به اصطلاح مصداق‌های مبهمی دارند.

شما نمی‌توانید به‌راحتی بگویید یک لفظ اصلاً معنایش چیست. برفرض همه این آدم‌هایی که بحث کردن، یک جوری معنی یک لفظ را چیز بدیهی و ساده‌ای. عرب یک چیزی را مشخص می‌فهمیده، حالا تو قرآن قرار است که آن چیز یک جوری دیگه‌ای بشود.

حوزه‌های معنایی واژگان

انگار که لفظ و معنی یک چیزی از هم معنی یک چیز کوچولویی به اندازه خود لفظ و معنی چسبیده.

حالا می‌شود این را برداشتش زیر گذاشت. اصلاً معنی همیشه یک معنی لفظ یک هاله‌ای از ابهام دارد. خود عرب هم بپرسید یک لفظ، مثلاً فرض کنید تقوا، از یک عرب جاهلی بپرسید معنایش چیه، نمی‌تواند به شما بگوید دقیقاً معنایش چیست. یک چیزهایی می‌تواند بگوید. بنابراین خیلی بحث این نیست که یک معنی خیلی فیکس مشخصی هست و ما قرار این را تغییرش بدهیم.

یک معنی مبهمی وجود دارد و ممکن است این معنی مبهم یک جوری هم‌نواهاش تغییر کنه، یک انحراف‌هایی پیدا بکنه، یک خورده معنی فرا‌عرفی‌دار، من می‌خواهم بگویم از آن کسانی که معتقد به عرفی‌دیدن‌ان، این خیلی چیز عجیبیه که یک لفظ یک معنی‌ای دارد و حالا در یک معنی دیگه‌ای دارد استفاده می‌شود.

در واقع اتفاق قرار نیست این باشه که یک لفظ، معنی خودش را به‌طور کلی خارج بشود و یک معنی دیگه‌ای پیدا کند. خب این‌جوری نامعقوله دیگه، خب چرا دارد آن کلمه را استفاده می‌کنه؟ آن که معنی دیگه‌ای می‌کند. معمولاً این‌جوری است که یک هاله‌ای از ابهام دور‌وبر یک لفظ به‌عنوان معنایش هست، با مرزهای نامشخص، این دارد یک تغییراتی در آن در واقع ایجاد می‌شود.

این‌هایی که به فرا‌عرفی‌دیدن معتقد‌ان، معمولاً در واقع معتقد‌ان که معنی تغییر دارد می‌کنه، یک چیزهایی ازش حذف می‌شه، یک چیزهایی بهش اضافه می‌شه، نه اینکه مثلاً به‌کلی معنی به‌طور اساسی تغییر می‌کند. و یک نکته دیگر اینکه این موضوع معمولاً به‌غیر از حتی آن‌هایی که معتقد به تأثیر فرهنگ‌ان، خیلی ساده برخورد می‌کنند با این موضوع تأثیر فرهنگ.

یعنی خیلی تو جمع این بحث‌هایی که الان در مورد زبان و فرهنگ هست، نیستند. مثلاً این‌هایی که به عرفی‌دیدن معتقد‌ان، خیلی راحت می‌گویند که بله، واژگان همونه، ادبیات همونه، ولی فرهنگ واردش نشده. یک جوری جای بحث دارد دیگر این مطلب. بحث‌های خیلی اصولی‌ای این‌جوری دارد که وقتی زبان همونه، فرهنگ وارد می‌شود.

اینکه چگونه فرهنگ وارد می‌شه، چگونه یک توجیهی باید داشته باشیم، من می‌خواهم بگویم این آدم‌ها که به عرفی‌بودن معتقد‌ان، اصولاً از این چیز بحث نمی‌کنن، از این موضوع بحث نمی‌کنند که چطور فرهنگ وارد نشد. حالا بگذارید من شروع کنم یک چیزهایی در مورد همین زبان و فرهنگ می‌خواهم بگم، بعد در مورد ایزوتسو صحبت می‌کنم.

امروز همان سه تا را خیلی آن سمتِ آقا جواد آملی نمی‌گیره. فقط می‌خواهم در مورد اگر بشود وقت بشود در مورد ایزوتسو صحبت کنم. من یک چند تا خیلی این جلسه، جلسه خیلی چیزِ، انتقادی از این نظر که یک چیز جدیدی را داریم شروع می‌کنیم تو این جلسه. تا الان همش بحث‌های کلی از ما دور بود.

یک خورده زیادی فنی‌من در تشخیص اینکه چقدر می‌توانم فنی صحبت بکنم، ممکن است علاقه داشته باشید یا نه، تصمیم از عاطفه ندارم. یک خورده می‌رفتم پای تخته، ولی یک خورده فنی‌تره کلاً بحث. مثلاً مسئله‌یی که می‌خواهم چند تا طیف و شکل بکشم. چند تا اسم انگلیسی می‌خواهم بنویسم، یک خورده مثلاً تاریخچه موضوع زبان و فرهنگ بگویم.

شاید علاقه‌مند شدید مطالعه کردید، شاید هم نه. ولی تو من همه چیزهایی که می‌گویم برای فهمیدن مثلاً بحث‌های ایزوتسو به نظر من خیلی لازم می‌شه، چون مستقیماً در مورد خود ایزوتسو صحبت می‌کند. این‌ها این موضوع زبان و فرهنگ دو تا چیزی داره، دو تا ریشه‌ی تاریخی به‌اصطلاح موازی دارد.

یک آدمی هست به اسم هومبولت، یک آلمانیه، زبان‌شناس هم بوده. این اولین کسی که خیلی جدی مطرح کرد، کسی که زبان و تفکر در واقع یک چیز‌ان. یک جوری یک یگانه، در واقع اصلاً تفکر و خارج از زبان نداریم. تفکر همش تو زبان دارد اتفاق می‌افتد. تمام دیدگاه ما نسبت به جهان را یک جوری زبان دارد شکل می‌دهد.

این خودش خیلی تو بحث‌های خیلی در این نظر‌ده، الان بهش ارجاع نمی‌دن، فقط به‌عنوان یک آدم شروع‌کننده بوده. چون این چیزها تو آلمان، یک چیز آلمانی، آلمانی‌نویسی‌ان.

این خیلی تو آلمان، چون هومبولت شروع می‌شه، تا یک آدمی می‌نویسه به اسم وایزگربر، که ایزوتسو چیزی، در واقع ایزوتسو، این‌ها، من فکر می‌کنم اگر شاگردی می‌کنی، تو یک حاشیه‌ی کتابش نوشته که خیلی مدیون وایزگربره، در نقد تلقی‌ای که از تأثیر زبان در فرهنگ دارد.

این‌ها آدم‌هایی‌ان که خیلی معتقد‌ان که فرهنگ و زبان با هم هستند. می‌بینید که تو جریان آلمانی‌شون، خیلی جریان قوی‌ای بوده. یک برنامه‌ای هم هست، در واقع الان هم آن زمان ایزوتسو کار می‌کرد، خیلی این‌ها به دلایلی که یک خورده با دلایل این‌ها فرق می‌کنه، معتقد‌ان به تأثیر زبان می‌فهمند.

و من در مورد اینکه وایزگربر چگونه بحث می‌کنه، می‌خواهم یک خورده مفصل‌تر بگم، که در واقع نظر ایزوتسو را در مورد چگونه با ما را مطرح کرد. تو آمریکا یک آدمی هست به اسم ساپیر و یک نفر اسمش وورف. این نظریه‌ی اصلاً هومبولت و وایزگربر اینجا، این‌ها مستقیماً یک بحث‌هایی کردن و الان در دنیا به اسم این‌ها می‌شناسن.

تا حرف از این می‌زنند که وابستگی فرهنگ و زبان، می‌گویند فرضیه‌ی ساپیر-وورف. این‌ها می‌گویند این بحثشون بیشتر فلسفی این‌ها خیلی چیزها، خیلی زبان‌شناس‌ها یک زبان، مثلاً ریشه خیلی بحث‌هاشون این بود که زبان‌ها سرخ‌پوستی که آشنا شدن، به نظرشون آمد که اصلاً به دلیل زبان‌های متفاوتی که این‌ها دارن، دنیا را یک جور دیگه‌ای دارند می‌بینند.

و خب اینکه تو آمریکا این بحث‌ها شروع شده به دلیل اینکه زبان‌های سرخ‌پوستی که اوایل قرن، اواخر قرن، اوایل قرن مطالعه می‌شد، خیلی چیزهای عجیبی در آن پیدا می‌کردند. و به نظرشون آمد که وقتی زبان یک جوریه، دنیای تو را یک جور دیگه‌ای می‌کند. مثلاً Whorf در مطالعاتش در واقع می‌گوید یک قبیله‌ای متوجه شد که این‌ها اصلاً زبان ندارن، مثلاً گذشته و آینده ندارند زبانشون.

خب این به نظر می‌اومد که این‌ها یک درکِ مشابه ما از زمان ندارند. یا حالا خیلی بحث‌ها این‌جوری می‌کردند که واژه‌ها یک جوری دیدگاه ایجاد می‌کنند. مثلاً در فرض کن اینکه یک چیزی واژه برای‌شان دید داشته باشه، نداشته باشه، این‌ها دیدگاه‌های متفاوتی دارند. مثال‌های معروفی می‌زنند.

خب خیلی که نه، چند تا رنگ در این طیف وجود دارد. و وقتی که مثلاً پدیده‌ای اتفاق می‌افته، مثلاً رنگ نارنجی، چند تا رنگ وجود دارد تو رنگ نارنجی؟ معمولاً می‌گویند هفت تا. ولی همه‌مون می‌دانیم که یک طیف کاملاً پیوسته است. چرا ما هفت تا را می‌بینیم؟ دسته‌بندی کردیم. از قبل دسته‌بندی کردیم اولاً.

ثانیاً یک دلیل خیلی عمده‌اش این است که ما این‌جوری یاد گرفتیم. شما به روس‌ها برای رنگ آبی اصلاً کلمه دارند. رنگ آبی یک رنگ، مثلاً بگوییم آبی آسمانی، از این چیز تو زبان روسی نیست. در واقع یک چیز بزرگ‌تری که شامل چیزهای دیگر هست، یک واژه برایش دارند. اسپانیایی‌ها دو تا رنگ برای این رنگ آبی اسم دارند.

تو قبول داری یک آدم اسپانیایی این طیف را می‌بینه، خیلی واضح است که آن وقتی که ما می‌گوییم آبی، دو تا چیز می‌بیند. خب، نیستش و یک اسمی دارد براش، آن نیستِ دیگه‌اش یک اسم دیگه‌ست. به زور باید بگویم که طیف هفت‌رنگه. چون که نگاه که می‌کنه، هشت تا رنگ دارد این‌جوری می‌بیند دیگر. نیستم، نمی‌دانم.

این نمی‌دونم، نمی‌دانم. خب، بگذارید یک آزمایش که واقعاً انجام شده بگویم. همین این یکی از این قواعد سرخ‌پوست‌ها، باهاشون یک آزمایش انجام دادن. زرد و نارنجی ندارند. یعنی تمایزِ کلمه برای زرد و نارنجی به طور جدا ندارند. دو تا را یک چیز می‌دانند. یک آزمایش نشان می‌دهد که این آدم‌ها بهشان اشیاء زرد و نارنجی مثلاً نشان می‌دهند.

و بعد مثلاً فرض کن یکی را انتخاب می‌کنند. خب، این باید تو حافظه‌اش نگه دارد که کدام یکی از این اشیاء انتخاب شده. فکر کن در یک طیفی از اشیاء رنگی، یک زرد هست و یک نارنجی. شما اگر این آزمایش را برای طرف انجام بدهید که زرد را برداره، فرداش ازش بپرسن کدام را برداشته، آن را نشان می‌دهد.

ولی این‌ها مشکل دارند. و به راحتی تو خاطرشون نمی‌مونه که این زرد می‌رود یا آن نارنجی می‌رود. چون این‌ها از نظر این‌ها یک جوریه، یک مقوله‌ست. مثلاً چه می‌گن؟ این کلمه وجود داشتنِ یک کلمه باعث می‌شود که یک چیزی یک خورده در واقع تو هوشیاری‌اش سخت بشود.

وقتی تو واژه نداری برای یک چیزی، مثلاً فرض کن، اسم‌گذاری‌ها، همه سِیو کردن‌ها، یعنی ما در عملِ سِیو کردنِ این‌ها، در واقع یک جوری این‌ها، صافی‌بُرد، این‌ها در افراطی به نظر می‌اومد به شدت این نظریه سِیو‌بُردِ قوی‌ست. از یک جایی شروع می‌شود که معتقد بودن، Whorf و این‌ها اوایل این‌جوری معتقد بودن که حتی ادراک‌شون دستِ زبان‌شون قرار می‌گیرد.

یعنی آن طرف واقعاً وقتی که کلمه ندارد برای زرد و نارنجی، آن چیزی را انگار نمی‌بینه که من دارم می‌بینم. یا وقتی که زبان را در زبان خودشان نداره، ادراک‌شون نسبت به زمان با ادراکِ ما فرق دارد. آزمایش‌هایی که خیلی زیادی در واقع این را رد کردن.

یعنی تقریباً هیچ‌کی الان به این سِیوِ افراطی این طیف که ادراک‌شون دستِ زبان‌شون قرار می‌گیره، توجه ندارد. ولی اینکه یک جوری زبان تأثیر می‌گذارد روی طیف و روی ادراک، مثلاً غیر کردن از ادراک تأثیر می‌ذاره، خیلی آزمایش‌های اصطلاحاً همین‌طوری که الان توصیف کردم، مدون‌تری وجود دارد.

واقعاً وجود داشته که یک کلمه مشکل ایجاد می‌کند یا مشکل ایجاد نمی‌کند. مثلاً یک چیزی کلمه نباشه، تو دستِ ما باعثِ سِیو کردن مشکل ایجاد می‌کند. تا فرض کن سِیو کردن. خیلی را تأثیراتِ زبان، این تفکر و فرهنگ بحث شده.

مطالعه زبان و جهان‌بینی

و منتها دیگر این‌جوری نیست که در این حد افراطی، یعنی ما دنیا را یک جوری دیگر می‌بینیم. ولی تأثیراتِ عاطفی کلمات را می‌توانند بذارن، یک جوری واضح است.

وقتی که یک واژه یک جوری در یک زبان حالا با استفاده از این واژه‌های فرهنگ‌نامه‌ای استفاده می‌شه، خود به خود این‌ها هم این بار معنایی‌اش مثلاً منتقل می‌شود. یعنی فرهنگ، زبان که حامل آن فرهنگ می‌شود. نمی‌شود شما مثلاً با یک زبان صحبت بکنید و این تصورات فرهنگی رو، اه، روی شما تأثیر نذاره.

پس این، اه، بگذارید دیگر. آقا، اگر می‌خواهید مطالعه در مورد این موضوع بکنید، در زمینه linguistics، یعنی در زمینه linguistics، می‌توانید با این اسم Sapir-Whorf، خیلی راحت می‌توانید خیلی از کتاب‌ها را پیدا بکنید. از این‌جا این بحث رو، زبان و فرهنگ رو، از این قضیه Sapir-Whorf، دو تا چیز دارد Sapir-Whorf، در واقع دو تا بخش جدا دارد.

یکی بهش می‌گویند linguistics، یکی دیگر linguistics. این linguistics در واقع آن حالت خیلی بحرانی که منتقل می‌کند که یک یک طرف قضیه اش اول این بوده که اصلاً تفکر توسط زبان، تفکر و زبان یکی‌ان. مثلاً می‌توانید این را هم بکنید. مثلاً ما فکرمون فقط توسط زبان انجام می‌شه، همه فرهنگ‌ها در واقع توسط زبان انجام می‌شود.

تا اینکه مثلاً linguistics به این معنی می‌رسد که یک جوری چیز است. اینکه ما تحت تأثیر زبان قرار می‌دهیم ولی در یک حد معینی. و این خب اصل دومی که در قضیه Sapir-Whorf هست این است که این‌ها منتقل می‌گویند که زبان‌ها در حد دلخواه می‌توانند با هم تفاوت داشته باشند. زبان‌های بشری تا حدی که ممکنه، ممکن است شباهت‌شون با همدیگر کم باشه.

این‌ها جفت این در واقع Sapir-Whorf شروع کردن خیلی در واقع مطالعه آن زبان‌ها را شروع کردن. یک دفعه وارد یک حیطه‌هایی شدن که زبان‌های گوناگون را مطالعه کردن. با خیلی در واقع اطلاعات انجمن‌های مختلف. یکی از نتایج قضیه Sapir-Whorf در واقع این است که ما نمی‌توانیم وقتی یک زبان را به زبان دیگر ترجمه کنیم.

ترجمه کردن این‌قدر ممکن نیست. حتماً مثلاً شما وقتی کلمه، دلیل کلمه در یک زبان نمی‌توانید عیناً معادلش را در زبان دیگر پیدا کنید. حتماً بار معنایی‌اش یک تفاوت‌هایی دارد. این به طور خیلی چیزی که توی، اه، شعر در واقع می‌شود شنید.

این در واقع، اه، خیلی این‌ها را با جزئیات می‌شن، ولی همه این‌ها، همین، این واقعاً linguistics که می‌بینید، با آن شدت و حدتی که این‌ها در واقع بهش معتقد بودن، متأسفانه الان زبان‌شناسی از بین رفته. اه، فوق‌العاده زیاد، چیز شده. متوجه می‌شوید که چقدر شباهت بین زبان‌ها.

الان، الان فضای زبان‌شناسی این است که مطالعه دقیق در زبان‌های مختلف بیشتر در واقع همه را دچار این شیفتگی کرده که چقدر ما با هم اشتراک داریم. من این دلیل خیلی ساده بهتان بگم، یک دلیل خیلی ساده. این مطالعه، شما گرامر انگلیسی را مثلاً فرض کنید چه می‌دانید از گرامر انگلیسی؟ چند تا قاعده در می‌کشید گرامر انگلیسی؟ اصلاً ممکن است یک جاهایی نیست، ها؟ نه، این‌جوری نیست.

بله. حالا مثلاً در انگلیسی‌ات الان خیلی‌ها می‌رن، می‌روند گرامر کامل یا گرامر انگلیسی، زبان انگلیسی را می‌نویسن. خیلی از در ۶۰ به این‌ور متوجه می‌شدن که هزاران قاعده وجود دارد در گرامر هر زبان. اصلاً گفته نمی‌شود و هیچ‌وقت هم کسی یاد نمی‌گیره. اصلاً فرض کنید روش‌های استفاده از زبان.

شما در این استفاده می‌کنید باید حتماً اسم‌تون آمده باشه، حتماً ابهام پیدا نکند. یک عالمه قاعده وجود دارد. همه ما استفاده می‌کنیم و تو همه زبان‌ها باید استفاده بشود. در واقع یک چیزی بهتان می‌گویم. اگر به یک موضوع، الان که می‌خواهید به ماشین زبان یاد بدید، فهمیدید که گرامر خیلی چیز پیچیده‌ایه که ما نمی‌دونیم.

به شدت قواعد جلوشون، هزاران صفحه، شما مثلاً سعی کنید قواعد گرامر انگلیسی بنویسید، اصلاً چیزی، مثلاً، اه، نمی‌توانید به گوش‌تون. خیلی چیزها وجود دارد. به دلیل بدیهی‌شون باید با زبان انگلیسی و این‌ها معمولاً همان چیزهایی که تو همه زبان‌ها هست. در واقع ما در قسمتی که یک خورده چیزهای خاص را مشکل می‌کنه، بحث می‌کنیم.

و به نظر می‌آید گرامرها خیلی جاها با هم اختلاف دارند. حتی از نظر همان گرامرهای نوشته شده در زبان‌های مختلف، همان linguistics یا اشتراک‌شون خیلی زیاده. اینکه الان اصلاً نسبت به گرامر احساس خیلی چیز می‌کنه، وحدت. شانسی در واقع در زبان‌شناسی به نظر می‌رسد. یک نظریه‌ای دارد به اسم یونیورسال گرامر.

می‌گوید گرامر یونیورسال این‌جوری است و گفتم آن‌قدر کم‌کم می‌زند همه زبان‌ها را در واقع مشابه همدیگر می‌کند. بنابراین این من می‌خواهم بگویم که بحث‌ها حالت حاد که فرهنگ خیلی تأثیر دارد در واقع واقعاً این سال‌هاست کسی به این‌چیزها معتقد نیست. در واقع این‌چیزهای خیلی ساده‌اش که ترجمه هم‌زمان می‌کنیم و می‌فهمیم.

این اوکیه؟ حالا من هرچه که می‌تونم، هرچیزی که درمی‌آد، خب، ببینید یک جمله داریم که می‌گوید که وقتی این‌جوری ترجمه می‌کنیم و هرچیزی زبانی که وجود نداره، هرچقدر هم ترجمه قوی، زبانی که وجود ندارد که ترنسلیت بشه، نباشد. همه زبان‌ها را داریم ما الان می‌توانیم ترجمه می‌کنیم و همه هم می‌فهمند.

فوقش این‌که یک کلمه‌ای دارد که من باید برایش یک جمله، دو جمله بنویسم تا تو بفهمی این کلمه چیست. اصلاً یک زبان استرالیایی هست که برای حفره‌ای که یک پونده، موقع فوق‌گذاری اگر فلان‌چیز را داشته باشه، ایجاد می‌کنه، یک اسم دارد. خب من این را می‌توانم تو این دو تا جمله بنویسم.

این پونده، اصلاً حفره‌ای که آن پونده، همون‌طور که شما فهمیدید، این‌جوری است. این‌چیز کلمه چیست. به هر حال چون ترجمه انجام می‌شه، حالا باز زحمت هم اگر شده انجام می‌شه، بنابراین نشان می‌دهد که زبان‌ها خیلی با هم اشتراک دارند. دیگر من می‌خواهم بروم سراغ این بحث‌های آدم‌های این جریان آلمانی که ایزوتس‌کلاسی، در واقع بیشتر این برنامه‌های ترنسلیت.

این توصیفی که این وایزگربر دارد از این‌که چگونه زبان تو فرهنگ تأثیر می‌ذاره، به نظر من توصیف خیلی‌چیزه. خیلی یه‌مقداری من احساس می‌کنم عمیق‌تر از این حرف‌های تجربی‌ای که می‌زنند و این‌جوری چیز شده. خیلی به نظر می‌رسد با تجربیات بیشتر، به نظر می‌رسد تأثیر زبان کمتره.

ولی یک چیز خیلی کلی وایزگربر در آن فلسفه آلمانی می‌گویند که به نظر من جای‌جاش هم خیلی تأثیر عمیقی دارد. این حرف وایزگربر این است که ما یک سری واژگان داریم. حرف‌ها خیلی‌هاش مشترکه، آمریکایی‌ها، آلمانی‌ها، این‌جوری می‌گویند ولی یک چیزهایی‌شون، این‌جوری حالا نبودهایی که ایجاد می‌کند بر اساس این حرف‌هاست، یک مقداری خاص همین نظریه است. ما یک واژگان داریم. واژگان چه کار می‌کنن؟

هر واژه‌ای در واقع می‌آید یک مجموعه‌ای از چیزها رو، این‌که ما این دنیا را داریم پارتیشن می‌کنیم، پارتیشن‌بندی می‌کنیم. این مجموعه‌ای از چیزها را وقتی شباهت‌هایی به همدیگر دارن، افتخار این را به این‌ها می‌دهند که یک واژه برای‌شان گذاشته بشود. خب برای این‌که اشاره بکنیم به واقعیت‌هایی که تو جهان خارج مثلاً هست، باید یک پارتیشن‌هایی داشته باشیم، یک جوری روابط این‌ها را بتوانیم توصیف کنیم.

حالا در سطح واژه اگر ببینید، ما تشخیص می‌دهیم که چه چیزی صلاحیت این را داره، قبل مثلاً مهم هست که یک واژه داشته باشه، و چه چیزی ندارد. این کاملاً دلبخواهیه. مثلاً همین که زبان روسی کلمه آبی نداره، شما نمی‌توانید بگویید که چرا ندارد.

ما ممکن است آن‌ها یک مثل آن اسپانیایی‌ها آبی را دو قسمت بکنن، دو تا اسم می‌ذارن، یک رنگ مختلف کاملاً به نظرشون می‌رسد. این‌که چقدر این پارتیشن‌بندی‌ها دقیق بشه، این یک زبان‌شناس روسی هست که تو هر کتاب زبان‌شناسی معمولاً این مثال را می‌زنند. که یک یک واژه‌ای دارند برای یک شیء خاص، شامل از رنگ و حشره و فرهنگ، چیزها، پرندگان و همه‌چیز با هم.

یعنی یک واژه‌ایه، یک واژه‌ایه که هر چیزی که تو فضا حرکت می‌کند و پرواز می‌کنه، طی‌طبیعی. ما نمی‌توانیم بگوییم که چرا این‌ها برای این مفهوم چنین واژه‌ای گذاشتن. این‌ها را می‌گویند یک چیزهای لازم است. و یک زبانی تو استرالیایی هست که واژه درخت ندارد.

درخت‌های خاص اسم دارند ولی مجموع این چیزهایی که ما می‌گوییم درخت، آنجا به عنوان یک چیز واحد شناخته نمی‌شود که اسم داشته باشه. دقت می‌کنید؟ نمی‌شود گفت که این زبان چرا یک چیزی را پارتیشن، برای پارتیشن‌بندی‌اش یک چیز را می‌ذاره، یک چیز را نمی‌ذاره.

پس واژگان می‌توانند کاری که دارند می‌کنند این است که یک جوری این مفاهیم و اشیاء، همه‌چیزهایی که ما درک می‌کنیم را برای ما یک جوری، یک ایده‌ای مثلاً پارتیشن‌بندی را می‌کند که بشود برای‌شان مفاهیم را مثلاً برای‌شون صحبت کرد.

ولی این حرفی که این‌ها در موردش می‌زنن، می‌بینید شما کل واژگان را اگر در نظر بگیرید، یعنی همه واژگان یک زبان باشه، این‌ها همین‌جوری یک مثلاً توری‌ای که واژه روش ریخته باشه نیست.

واژه‌ها با همدیگر رابطه دارند. بعضی از واژه‌ها با همدیگر ربط دارن، بعضی از واژه‌ها با همدیگر ربط دارند. این ارتباط‌ها در واقع این‌ها را اینکه واژگان چه هست، سر جای خودش بیش از این نوع ارتباط این واژگان که در واقع القا می‌کند. پس مثلاً فرض کنید در این‌ها معتقدند تو هر حوزه‌ی واژگانی یک سری چیزها وجود داره، یک سری حوزه‌های به اصطلاح معنی‌شناختی خاص وجود دارد.

مثلاً من از تو همین کتاب این حوزه‌ی معنی‌شناختی را مثلاً در از قرآن می‌توانیم استفاده کنیم. در قرآن ما تو کل واژگان عرب را در نظر بگیرید، واژگان قرآن خودش در واقع یک حوزه‌ی معنی‌شناختی ساب‌سیستم کل ببینید این را من همین کلمه را می‌خواهم استفاده بکنم.

به شدت این‌ها معتقدند واژگان سیستم. یک سازمان‌دهی شده‌ست. واقعاً این‌جوری هست. حالا این مثال، مثلاً ببینید شما معنی کتاب رو، کلمه کتاب را تو قرآن نگاه کنید، این با کلمات نبی، نبی، یعنی در این کلمه، کلمه در واقع این کتاب و اهل کتاب و حالا یک چیزهای دیگر مربوطه.

مثلاً اینجا یک لحظه این‌ها خنثی‌ان مثلاً یک واژه‌ایه مثلاً ارتباط‌هاشون این‌جوری تو این کتابه. یعنی کتاب وقتی تو قرآن می‌آد، این با مفهوم نبوت، با خدا، با وحی، با تنزیل، این‌ها الفاظ مختلفی که وارد می‌شه، مربوطه. درست؟ بعد این یک خب این یک حوزه‌ی معنی‌شناختی خاصه.

مثلاً می‌شود به قول ایزوتسو مثلاً فرض کنید نبی را به عنوان واژه‌ی کلیدی می‌گیره، یک واژه‌ی کلیدی در یک حوزه‌ی معنی‌شناختی از نظر این‌ها خیلی چیزی نیست که شما بگویید کلاً واژگان، حوزه‌های معنی‌شناختی‌اش دقیقاً چیست و نمی‌دانم واژه‌های کلیدی هر کدام چیست.

موضوع این است که ما در هر زبانی، در هر واژگان، یعنی شما در زبان فارسی، یک کلمه کلیدی، یک سری کلمات نزدیک بهش داریم که حالا ممکن است با از طریق اینکه متضادش هستن، مترادفش هستند یا هر چیزی که بهش مربوط باشه، این‌ها در این حوزه‌ی معنایی آن قرار می‌گیرن، ربط بهش دارند. در واقع اینکه چه کلماتی به چه کلماتی ربط داشته باشند یا نداشته باشن، از نظر این‌ها جهان‌بینی را شکل می‌دهد.

که ما این پارتیشن‌بندی که تو واژگان می‌بینیم، چیا به همدیگر مربوطن، چیا به هم نزدیک‌ان، چیا از هم دورن، این یک اتفاقی که تو آن زبان می‌افتد. هر زبانی یک چنین نمودارهایی خیلی بزرگی دارد. پس کل واژگان، حوزه‌های معنی‌شناختی تو در تویی که بعضی‌هاشون با همدیگر ارتباط‌های خاص دارن، بعضی‌ها واژه‌های مشترک دارند یا نه.

پس یک استراکچر وجود داره، مثل سیستم. واژه، یک واژگان ممکن است بعد از یک مدتی در یک واژه، در یک واژگان، ممکن است از یک حوزه‌ی معنی‌شناختی در بیاد، برود تو یک حوزه‌ی معنی‌شناختی دیگر بشود. درست؟ و معنی‌اش هم کاملاً تغییر نکرده باشه. ولی ارتباطش را باید در نظر بگیریم. ممکن است قطع بشود و با یک چیزهای دیگر ارتباط پیدا بکند.

این در واقع اینکه مثلاً تفاوت زبان دارد. در واقع اساس بحث این وایس‌گبر و این‌ها این است که جهان‌بینی در واژگان این‌جوری سوار می‌شود. که من چه چیزهایی مربوط به همدیگر می‌آید. ببینید دو تا موضوع وجود دارد. اینکه واژه‌ها چی‌ان، چه چیزهایی صلاحیت واژه شدن دارند و چه چیزهایی ندارند.

اگر یک جهان‌بینی، یک واژگانی در آن یک واژه‌ی خاصی برای یک موجودی، با وجود نداشتن، در واقع تو آن جهان‌بینی مربوط به آن زمان، آن موجود، وجود ندارد. فرض کنید مثلاً تو زبان عربی یک کلمه‌ای به اسم جن وجود دارد.

این اشاره مثلاً به یک موجود طبیعی ظاهراً. حالا حداقل تو زبان عربی، تو قرآن بحثه. تو زبان عربی جاهلی، کلمه‌ی جن وجود دارد و جن یک موجود چیزه، موجود فیزیکیه.

حالا فیزیکی که اصلاً معنی‌اش از نظر عرب‌ها معنی‌اش، یک موجودیه. پس توی، تو واژگان این کلمه وجود داره، تو آن جهان‌بینی ما، اعتقاد به اینکه چنین موجودی وجود دارد را داریم. یا وقتی که مثلاً فرض کنید یک واژه‌هایی مثل مثلاً آلهه، یا بُت، وقتی وجود داره، به خاطر این است که این بُت تو این فرهنگ معنی داره، اهمیت داره، واژه برایش وجود دارد.

یا مثلاً وقتی ۳۰۰ تا اسم برای شمشیر یا شتر دارن، یک جوری که واژه‌ها چی‌ها هستن، نشان‌دهنده‌ی چند تا واژه برای یک چیزی دارند. چقدر این پارتیشن‌ها در واقع، ترویج شده، نشان‌دهنده‌ی اهمیتی که به آن مفهوم دارند می‌دهند.

پس اینکه واژه‌ها چه هستند که یک معنی داره، این جدا، اینکه چگونه این‌ها به هم مربوط‌ان، یعنی حوزه‌های معنی‌شناختی کوچک‌تر، این ساب‌سیستم‌هایی که در آن می‌گن، این‌ها تو چه شکل‌هایی دارند می‌افتن، این‌ها در واقع یک جوری مربوط به نوع دیدگاه مردم نسبت به دنیا می‌شود. پارتیشن‌ها هم تأثیر دارد روی این‌ها.

همان وضع لغت، خود این واژه هم که وضع می‌شه، چقدر ریز بشه، خب به قول شما، معنی داره، ولی چیزی که، چیزی که از این جهت که خیلی گوش‌تک‌دار هستند، حالا من که اساسی این حالا ایدئولوژی سعی می‌کند توضیح بده که چرا این‌ها خیلی مهم‌اند. این یک یک معنایی که یک اصطلاحی که ایدئولوژی می‌کنه، اصطلاحاتی که به کار می‌برد در کتاب‌ها، یکی‌ش، فقط کلمات کلیدی‌ش را می‌زند.

مثلاً فرض کن یک واژه‌ای مثل «درتاس» در قرآن، کلمه کلیدی‌ست. یک می‌شود در موردش تعریف کرد، ولی آنجا می‌شود با کلمات کلیدی‌ش دید. کلماتی که لزوماً نباید خیلی به کار رفته باشند. «الذین» خیلی به کار رفته. مثلاً «الذین» زیاد به کار رفته، «الذین» کلمه کلیدی نیست. اصلاً مفاهیم و کلمات کلیدی قرآن، «الله» حتماً کلمه کلیدی‌ست.

«ایمان» و «اصلاح» و نمی‌دونم، مثلاً «ظلم» و «فسق» و این‌ها کلمات کلیدی‌ان. کلماتی که در واقع یک شأن یک در واقع در قرآن دارند. و مثلاً یک چیزی مثل «درتاس» حتماً این‌جوری‌ست. به نظر که اصلاً «ملک» را باید کلمه کلیدی‌ست. خیلی تو قرآن می‌آید و نقش مهمی داره، ولی «جن» کلمه کلیدی به آن معنا نمی‌تواند باشه.

دستگاه تصوری

درست است در موردش صحبت شده، ولی این‌جوری نیست که در جهان‌بینی قرآن یک نقش خیلی اساسی به «جن» داده شده باشه. بستگی به این دارد که کلاً یک وزن اصلاً اون، صرفاً تکرار نیست که بگوییم چقدر می‌آد، اینکه مفهومش چقدر اساسی تلقی می‌شود در واژگان. هر زبانی برای خودش کلمات کلیدی دارد. اصلاً این‌جوری نیست که زبان‌ها در مورد یک کتاب باشه.

مثلاً زبان عربی جاهلی را می‌شود در مورد کلمات کلیدی‌ش بحث کرد. که چه چیزهایی را آن‌ها بر اساس خیلی مهم می‌دانند. این یک مفهوم کلمات کلیدی‌ست. تو هر حوزه‌ی دانش‌شناختی، معمولاً یک کلمه‌ی کانونی در واقع وجود دارد. مثلاً برای اینکه اسم بگذارد روی یک حوزه‌ی دانش‌شناختی، معمولاً یک کلمه را می‌آید تعریف می‌کند.

مثلاً هر وقت تو حوزه‌ی معناشناختی کلمه‌ی «ایمان» می‌زند. یا مثلاً «کفر». این‌ها کلمات کلیدی مهم قرآن هستند و هر کدوم‌شون در حوزه‌های ارتباطات خاصی با سایر واژه‌ها دارند. و اینکه از معنای، معنای اساسی و معنای نسبی. این چیزی که خواستم بگم، این‌جوری‌ست. که به این مفهوم ندارم، یعنی در واقعیت، نه.

این معنای اساسی، شما هر واژه‌ای، یک معنای اساسی تو، در هر واژگانی دارد. که از متن بیرون بیارید، همان معنی را پیدا می‌کند. مثلاً مثال، مثال بی‌نظیر، مثال همین «کتاب»ه. «کتاب» به معنای «نوشته»‌ست. زبان عربی یک معنای اساسی دارد. می‌توانید مثلاً ممکن است از این واژه‌شناسی شما حتی بدونید بفهمید که از کجا ریشه گرفته.

شما هرطوری «کتاب» را به کار ببرید، یک معنای اساسی که یک چیزی تو مایه‌ی «نوشته» و این‌چیزها هست، تو این «کتاب» هست. معنای نسبی، آن معنایی‌ست که این ارتباط‌ها به این واژه می‌دهد. تو قرآن دیگر «کتاب» به معنی «نوشته» نیست. با «اهل کتاب» منظور اهل این «نوشته» و اهل خواندن «نوشته» نیست.

«کتاب» به مفهوم «مقدس» تو قرآن، ولی در یک چنین حوزه‌ی معناشناختی‌ای قرار گرفته. و معنای اساسی‌ش همونی که بود. فقط این معنای نسبی‌ش تغییر کرده. دیگر وقتی تو قرآن می‌گویند «کتاب» می‌رسن، به نظر می‌آید که در مورد واژه‌ی دیگه‌ای با این معنی دیگر دارند صحبت می‌کنن، نه آن واژه‌ای که مثلاً معنای اساسی‌ش «نوشته»‌ست.

برای واژه‌ها، بر حسب اینکه چگونه ارتباط پیدا می‌کنند با واژه‌های دیگه، معنای نسبی‌شون که قسمت عمده‌ی معنا در واقع در این قسمت، خیلی از واژه‌ها معنای اساسی‌شون ممکن است در استعمال‌ها اصلاً دیگر چیز نباشه، دخالت نداشته باشه.

یک نوع استعمال‌هایی دارد یک واژه، خیلی از واژه‌ها را شما در طول‌های بی‌ریشه‌ش چیزی‌ست دیگر. گاهی اوقات یک واژه‌هایی هست، مثال می‌زنم، بعضی از واژه‌ها که معنایش در طول تاریخ برعکس شده.

یعنی متضاد خودش شده. بنابراین حتماً از آن معنای اساسی‌ش چیزی در آن باقی نمی‌مونه. هرچند استعمال در واقعیت، معنای نسبی از طرز استعمال یک واژه در واقع به وجود می‌آید. برای اینکه معنای اساسی یک چیزی‌ست که این استعمال‌ها، همه‌شان با یک ترکیب واژه به نظر می‌آید که مثلاً یک دلیلی، یک معنای ثابتی مثلاً داشته باشه.

آن‌ها خیلی هر وقت که در مورد آن معنا صحبت می‌کنیم، حتماً مبهمه. کلاً این بحث معناشناسی، در زبان‌شناسی، یک چیزی‌ست که مثلاً خیلی احتمال دارد که معلوم نیست سردرش کجاست. این بحث معناشناسی‌ش، فلسفه‌ی زبان، در مورد معنا صحبت می‌کنن، مشکل‌شون این‌جوری‌ست. اصولاً خیلی این کارها که من کردم، بله، این‌جوری‌ست، حوزه‌ی نیست.

ولی حدوداً می‌توانم بفهمم منظورش از معنای اساسی و نسبی چیست. این هم در واقع معنای نسبی، آن چیزی‌ست که در اثر این ارتباط‌ها به وجود می‌آید. مثلاً یک دفعه وارد شدن «کتاب» در حوزه‌ی معناشناختی خاص در قرآن، یک هاله‌ی تقدس را مثلاً القا می‌کند در واقع به این مفهوم «کتاب» در قرآن. قرآن شما دیگر «کتاب» را مثل یک نوشته‌ی معمولی نمی‌بینید.

حالا در همین‌جا من بخش‌هایی از این کتاب را اصلاً بخوانم تا وقت باشه. ببینید، این در واقع هر کلمه‌ای، هر کلمه‌ای در واقع می‌شود واژگان یک در واقع یک ساختار محتوایی می‌شود.

هر واژه‌ای یک تصورات همراه خودش دارد و این تصورات در واقع چیزی که نهایتاً به وجود میاد، چرا وقتی این دستگاهی از واژگان به این معنی ارتباط داره، حوزه‌های معناشناسی متفاوتی دارد که این‌ها خود این حوزه‌ها با یک تعبیر مربوط‌تر، کل این در واقع واژگان در زبان، یک همراه با تصوراتی که الان در واژه هست، یک دستگاه تصوری ایجاد می‌کند. اسمش را می‌ذارم دستگاه تصوری. که این دستگاه تصوری در واقع آن جهان‌بینی آدمی که به این زبان دارد صحبت می‌کند را شکل می‌دهد.

مجموعه‌ای اصلاً آن جهان‌بینی‌مون چیه؟ یک سری تصوراتی از دنیا داریم و اینکه چه ارتباط‌هایی بین این چیزهایی که تو دنیا هست اصلاً وجود دارد. در واقع واژگان ما را القا می‌کند. شما اگر یک زمانی را خوب تحلیل بکنید و این حوزه‌های معناشناسی را بشناسید، یک جوری می‌فهمید که این‌ها دنیا را چگونه دارند می‌بینند.

به وجود یک چیزهایی باور دارند و به یک چیزهایی باور ندارن، به چی‌ها اهمیت میدن، به چی‌ها اهمیت نمیدن. این را می‌خواهم عرض بکنم. مثلاً فرض کنید که واژه‌هایی اینجا یک هاله تقدس دارد یا نداره، اگر یک ذره این تقدس داشته باشه، ما می‌توانیم یک حوزه معناشناسی که به یک مفهوم مقدسی مثلاً مربوطه، شرکت کنیم.

اگر مثلاً فرض کنید واژه «کفر» است، هیچ مفهوم مقدسی نیست. «کفر» یک کاره است. که این کلمه‌ای که یک‌بار در قرآن مثلاً اومده، به عنوان یک مثال، اتفاقاً می‌توانم از این مثال بگم، تمومش کنم. آمده این واژه‌ای که خود این یک واژه‌ایه که اصلاً نقشی ندارد در این، در دنیای قرآن، یک واژه‌ایه که معنایش همان که عرب می‌گفت. خب؟

کاری که این دو تا در این کتاب می‌کنه، این است که نشان می‌دهد واقعاً، نه اینکه ادعا کند. به نظر من که از این کتاب می‌خونید، ادعا ثابت می‌شود. که اصلاً کلماتی که در قرآن، کلمات عربی، عربی جاهلی نیست. آن واژگان عربی که استفاده شده، آن واژه‌هایی که واژه کلیدی قرآن هستن، آن نهی‌ای که در واقع، همان واژگان را در زبان عربی می‌دادن، نمی‌دهد.

هیچ‌وقت هیچ واژه‌ای در قرآن معنی عربی خودش را نمی‌دهد. این هم به دلیل اینکه حوزه‌های معناشناسی خیلی خاصی تو قرآن ایجاد شده که معنی این واژه‌ها را به شدت تغییر می‌دهد. این‌قدر مثال در این کتاب هست که می‌خونید، دیگر اصلاً شکی در آن نمی‌مونه. این حرفی که این دارد می‌زند درست است.

من چند تا مثال که مثلاً می‌گوید خیلی واضح است را می‌زنم، می‌توانید کتاب را سعی کنید بخونیدش شما. یک دونه‌شو می‌گویم. مثلاً «کفر». خب، این مثال، یک مثالیه که ببینید، همه‌جا این معنی‌اش دارد تغییر می‌کنه، یعنی کلمه «کفر».

اصلاً «کفر» در حدی تغییر کرده در قرآن که دیگر اصلاً ربطی نداره، معنایش این است که به نظر من که از نظر آن‌ها اصلاً ربطی به آن معنی قبلی‌اش ندارد.

اصلاً یک واژه جدیدی شده در قرآن. «کفر» تو زبان جاهلی، تو عربی جاهلی به این معنیه، پس مثلاً روشن. نه، نه. چرا؟ خب، آن معنی ریشه‌شناسی‌ش که دیگر خود اعراب زمان پیغمبر هم به آن معنی به کار نمی‌بردن. «کفر» به معنی «ناسپاسی» است. این کاری که تو قرآن می‌کنید، «کفر»، اصلاً من خیلی ساده می‌خواهم بگویم.

اگر حوزه معناشناسی «کفر» را بخواهید نمایش بدید، خیلی چیز بزرگیه. خب، از آن کلمه‌های کلیدی خیلی مهم قرآن، همه چیز یک جوری ارتباط مستقیم و غیرمستقیم می‌شود باهاش. این یک چیز خیلی ساده‌ایه. «کفر» تو قرآن هم به عنوان متضاد «شکر» می‌آید، هم به عنوان متضاد «ایمان» می‌آید، هم به عنوان متضاد «اسلام» است.

و به این دلیل، چهار تا معنی دارد. در زبان عربی اصلاً این لینک‌ها وجود ندارد. لینک بالایی وجود ندارد. بالایی وجود دارد. دو تا لینک پایینی اصلاً وجود ندارد. و «کفر» در زبان قرآن تبدیل شده به متضاد اصلی «ایمان». نه اینکه متضاد «شکر» و «اسلام» نیست. ولی همیشه «کافر» در مقابل «مؤمن» می‌آید. درست؟

بنابراین شما وقتی که تو قرآن دارید می‌خونید، مفهوم «کفر»، مفهوم «بی‌ایمانی» است. نه مفهوم «ناسپاسی» که معنایش یک نفر مثلاً فرض کنید ناسپاسی بکند نسبت به یک آدمی که بهش چیزی داده. دقت می‌کنید؟ معنی «کفر» به عنوان یک چیزی مخالف «اسلام» و «ایمان» تو قرآن قوی‌تر می‌شود از معنی‌اش در مقابل «شکر». نه اینکه این لینک از بین می‌رود.

این لینک هست. ببینید این‌جوری بگم، مثل اینکه تبدیل به، مثل اینکه ایدئولوژی می‌شود. که خدا را شکر هم این‌ها یک جور ربط پیدا می‌کنند. آره، همه چیز، همه واژه‌ها تو قرآن یک ارتباط‌های جدیدی بهشان داده می‌شود. این‌ها اصلاً چرا این کفر مقابل ایمان میاد؟ برای خاطر اینکه کفر مقابل شکره. و خداوند می‌گوید من آیات خودم را مثلاً به مردم نمایش می‌دهم.

کسانی که کفر می‌ورزند به آیات من، بدبختن. ما نکته‌مون اینه، از نظر این‌ها کفر یعنی آیات را ندیدن. این یعنی چی؟ یعنی مثل اینکه قلب این آیاتی که بهشان عرضه می‌شود را نمی‌بینن. این یه، مثل یک موهبت الهیه که خداوند نشانه‌های خودش را عرضه می‌کنه، یک نفر به شکرگزار این آیات نیست، استفاده نمی‌کند از اینا، ناسپاسی می‌کند و بعد ایمان نمی‌آره.

بنابراین ببینید یک لینک از اینجا شروع میشه، ایمان نیاوردن نتیجه کفر به نعمت‌ها و مخصوصاً به نعمت مثلاً آیات الهی. بعد دیگر کلاً تو قرآن که نگاه می‌کنید همه جا کفر مقابل ایمان به طور مستقیم به کار میره، مقابل اسلام به کار میره، و تبدیل به یک واژه جدیدی میشه، یک معنی سابق خودش را که در زمان مثلاً فرض کن ناسپاسی آدم، به صفت آدمی‌گری به کار میره، اصلاً تو قرآن دیگر این معنی را ندارد.

کفر مفهوم دینی جدیدی می‌شود تو قرآن که اصلاً واژه مشابه آن تو زبان عربی نداشته و کمتر در واقع با استعمال این واژه و برقرار کردن لینک‌های جدید، معنی جدیدی پیدا کرده. خب؟

بعد تعداد مثال‌هایی که من خیلی، بگذارید اگر مثال‌هایی بگویم خیلی دیگر مثال‌های خاص. مفهوم آیه تو قرآن، یک مفهوم مذهبی فلسفی خیلی مهمی است که من خیلی در موردش صحبت کردم.

آیه تو زبان عربی جاهلی در این مورد استعمال می‌شود که اگر یک نفر تو صحرا گم بشود و بعد مثلاً یک چیزی، علامتی، نشانه‌ای که راه چیست را ببینه، به آن نشانه مثلاً در آن موضع خاص می‌گفتند آیه.

ولی این در قرآن، در حوزه‌های معنی‌شناسی مربوط به ایمان و کفر و همه‌جا، این مفهوم ظاهر می‌شود این کلمه و تبدیل به یک مفهوم کاملاً دینی خیلی عمیق و فلسفی شده. و بعد این در حالی که با اصلاً واژه تو زبان عربی معنی‌ای که تو قرآن می‌دهد را نمی‌دهد.

یعنی من نمی‌گویم این‌ها هیچ اشتراکی نداره، نه این‌جوری نیست. خواسته یک دلیلی دارد که آن واژه انتخاب شده برای این مفهوم خاصی که تو قرآن می‌خواسته ایجاد بشود. ولی در اثر استعمال داخل خود قرآن و آن لینک‌های جدیدی که ایجاد میشه، این آیه یک معنی خاصی پیدا کرده. درست؟

تحول مفهومی ایمان و کفر

این آیه نمونه‌اش خیلی ساده‌ست، چیزی که اصلاً ربطی به آن معنی ندارد. دیگر من مثال نمی‌آوردم. کریم. کریم تو زبان عربی به کسی می‌گفتند که از آباء و اجدادش، آدم مهم و مثلاً سرشناس در آن باشه.

طرف کریمه. یعنی اصل و نسب دارد. خب؟ بعد در خود همان‌جوری که حوزه معنایی کریم در زبان جاهلی یک تغییراتی صورت گرفته، نشانه کریم بودن یک آدم را این می‌دونستن که به اصطلاح بخشنده باشه.

به راحتی مثلاً نصف اموالش رو، همه اموالش را ببخشه. این نشانه این است که آقا اصل و نسب دارد. بعد این تبدیل به سنت شد، برای اینکه ثابت بکنند که آدم اصل و نسب‌دار و کریم هستند، در واقع یک جوری، یک سری، یک بی‌معنی‌ای به نظر، این کار را می‌کردند.

بخشندگی به این دلیل که نشانه کرامت و آن معناست، خیلی متداول بود. طرف همه زندگی‌شون را می‌دادن به شاعر، به کسی می‌بخشیدن. این را کرامت می‌دونستن. ولی تو قرآن اصلاً این معنی را ندارد. تو قرآن اصلاً به اصل و نسب ربط داره، نه به اینکه کسی مال خودش را بده یا نده.

یک جوری یک مفهوم، یک واژه‌ای مثلاً مشابه همان‌جوری که ما گرامی مثلاً می‌گیم، نمی‌دونم، حالا معنی خیلی دقیق فارسی برای کریم نداریم، بزرگواری بیشتر، بزرگواری هم واقعاً معنایش. یک جوری همان مفهومی که از اصل و نسب بودن، از اصل و نسب‌دار بودن در آن هست، ولی نه در واقع به این معنی که طرف اصل و نسب دارد.

که طرف کریمه، یک جوری مثلاً مفهوم بزرگواری، خیلی چیزها در آن هست، ولی من می‌خواهم خود سعی کنم حالا با یک دیگر واژه نمیشه، این جمله مثلاً در این مفهوم کرامت تو قرآن به کار می‌رود. ببینید که قبل از اینکه ادامه بدهم این چیزی که می‌گم، در واقع این حرف خیلی اساسی‌ای تو این است.

دو تا نمودار داشتیم تو این دو تا، یکی اینکه وضعیت الله، کل واژگان قرآن، واژه الله کلیدی‌ترین، کانونی‌ترین واژه قرآنه. واژه الله را اگر تو واژگان قرآن نگاه کنیم، اینجا قرار می‌گیرد. و به همه چیزی لینک می‌دهد. این مثالی که می‌زنه، می‌گوید حتی به دین و ربا لینک می‌دهد. هیچ واژه‌ای تو قرآن بدون ارتباط با الله و مذهب و این‌ها اصلاً به کار نمیره.

همه واژه‌ها کلیدی، حالا دین و ربا خیلی چون کلیدی حساب نشد. همه واژه‌های کلیدی یک جوری با الله لینک‌ان. یعنی الله در مرکز همه واژگان قرآنی قرار گرفته. با همه چیز مربوطه. ولی یک نمودار که می‌کشه که واژگان عرب الله وجود داره، این‌ها را یک جوری معتقد می‌کند که یک خالقی آسمان و زمین یک خالقی دارن، خالقی‌ان.

می‌گوید که واژه الله اگر تو زبان عربی، این‌جا اصلاً واقعاً این‌جوری نیست. با یک سری کلمات اطراف خودش زیاد هم نیست، نه هیچی هم نیست. یعنی اگر به یک آدم عرب بگویید که مثلاً «بی» به الله لینک داره، این یعنی چی؟ «بی» به چی؟ به ماهاست؟ ممکن است یک بتی معلوم بشود.

اگر الهه مثلاً مازندرانی داشته باشن، ممکن است بشود مثلاً الله اصلاً کاری به این کارا ندارد. من اصلاً دارم خلیفه چون می‌کنم یا نه. ولی تو قرآن «بی» و «رب» مربوط به خداست. مثلاً می‌گوید که اگر رب با این کارا بکنید، خدا چه کار می‌کنه؟ اگر مثلاً اینکه می‌گویم «بی» مثل «رب» است، نه، همه چیز تو قرآن کلمه‌های مهم به الله لینک‌ان.

الله در قلبه و همه چیز بهش لینک دارد و در واژگان عرب، الله، الله با ایشان چند تا واژه همدیگر در خودشان می‌کشه، هم به هیچی هم لینک ندارد. این در واقع ببینید یک چیزی است که این دوتو دارد می‌گوید که این جهان‌بینی، آن جهان‌بینی نیست. این جهان‌بینی‌اش خدا‌مرکزه و از نظر این دوتو، جهان‌بینی عرب، جهان‌بینی انسان‌مرکزه.

انسان تو این‌ها همه چیز لینک داره، نه خدا. ببینید یک واژه دیگه، این خیلی واژه مهمیه، «تقوا». تقوا تو زبان، در ادبیات جاهلی به معنای اینکه این حالتی که یک موجود زنده دارد که از حیات خودش دفاع می‌کند در برابر خطرهای خارجی به کار می‌رود. خب، این واژه تقوا با یک سری مشتقاتش به این معنی در زبان عرب دارد استفاده می‌شود.

تو زبان قرآن تقریباً همان چیز شده که شما می‌دانید. یعنی از یک به اصطلاح محافظت کردن از خود در مقابل مثلاً کیفر الهی، کم‌کم احتمالاً در زبان قرآن تبدیل شده به مثلاً مفهوم زهد و پارسایی و اینکه آدم تقوا داشته باشه، پرهیزگاری. خب، این واژه‌ای که تو قرآن یک معنی خیلی کلی‌ای داره، می‌آید به کار می‌رود.

هر کسی که پرهیزگارتره، بهش می‌گویند متقی. این شرط خیلی چیزاست. مثلاً فرض کنید شما از تو زبان عربی بگویید که شرط هدایت تقواست. خب، چه می‌فهمد عربی که ۱۲۰۰ سال پیش؟ که مثلاً این آدم تو بیابان‌ها گم نشه، شرطش این است که نفس خودش، مواظب خودش باشه. آره، مثلاً می‌گوید آره، بی‌دقت.

ولی این آیه را به عنوان این تعریف می‌گیرند که «ان اکرمکم عند الله» این را «ان اکرمکم عند الله» اصلاً می‌گوید عرب چه می‌فهمد از این؟ مگه اولین آیه قرآنی این چه می‌فهمه؟ که «اصلاً از حق‌دارترین شما، نزد الله» ممکن است از آنجا بیاید. خب، یعنی چه «عند الله»؟ یعنی مثلاً «عند الله» هست یا نیست دیگه؟

حالا، «اصلاً از حق‌دارترین شما، پیش خدا اونیه که از همه بیشتر مواظب خودش باشه.» یک جمله کامل از بی‌معنی. این، این در واقع این چیزی که من آن جلسه آخرش گفتم که اصلاً به دلیل این همه اختلافی که بین این واژه‌های کلیدی با زبان عربی پیش اومده، اصلاً نمی‌شود گفت قرآن به زبان عربی حجاز ۱۲۰۰ سال پیشه.

زمانش را در واقع ساخته. که این‌جوری‌سو علتش چی‌توی قرآن به عنوان یک زبان‌شناس این است. که اصلاً چگونه یک کتاب این‌همه کلمه ساخته؟ این‌همه سبک‌خونه جدید ساخته، این مفهوم‌هایی که اصلاً تو زبان عربی به هیچ‌وجه مشابه ندارن، یعنی این‌این‌کار اصلاً وجود ندارد. اینکه در یک حجم کوچیکی این مقدار واژه، تقریباً فتح‌ها واژه‌ست.

معنیشون یا اصلاً به کل تغییر کرده، یا اینکه تبدیل به یک چیزهایی شدن با یک مثلاً نیم‌کاره خیلی جدیدی که معنیشون را تغییر داده، و اگر کاملاً تغییر نکرده، این یک چیز خیلی جالب تو قرآن.

متن‌های دیگه‌ای هم تو دنیا وجود دارند که واژگان را با معنای جدید به کار می‌برن، ولی یکی، دو تا، ۱۰ تا، اینکه فتح‌ها واژه اصلی اصلاً تو از آن زبان در واقع به‌طور مستقیم گرفته نشده.

فقط یک چیزی گرفته شده مثل تقوا، و بعد یک جوری استفاده شده که کم‌کم تبدیل به این مفهوم جدید مثلاً مذهبی شده. این یک نکته جالبیه که در مورد قرآن هست. خیلی این نکته خیلی جالب که شعر هم هست در حافظ مثلاً حافظ هم برای خودش یک کارهایی کرده. خیلی، اکثر این‌جوری است که حافظ یک سنته.

اصلاً شاعر باید این‌کاره باشه. شاعر اصولاً باید واژه‌های مخصوص خودش داشته باشه. مثل مثلاً شعر نو، یکی از ویژگی‌های خوبش این است که شاعر نوپرداز در حالا هر جای دنیا، حتماً واژه به معنی خاصی‌اش را دارد. مثلاً شرط تو این اصلاً شیرین نیمه حتماً به این سیاق. بنابراین یک خورده با شب تو یک محاوره این‌ها فرق دارد.

ولی اینکه یک در این حد مثلاً در این حد رسیده باشه که همه واژه‌هایی که تقریباً تو مرزهای دیگر هم به کار می‌رن، این اصلاً یک ریز نکته‌ای را می‌گوید که خیلی‌ها شاید متوجهش نیستند. می‌گوید آیات قرآن در اعراب شگفت‌انگیز. در عین زیبایی و در عین حال از بعضی از این استعمالات تعجب می‌کردند.

حالا بگذار من یک چیزی بگویم در مورد اینکه شما آیات مکی را تو اولی که قرآن نازل شده نگاه کنید، می‌بینید که کلمات کلیدی‌اش کمتره. کمتر این‌ها شکل گرفتن. مثلاً فرض کن اولین آیات که اقرأ بسم ربک الذی خلق، احتمالاً اصلاً واژه عربی ندارد. خلقش هم تقریباً خلق همان معنی که ما می‌فهمیم.

همین‌طور مثلاً نگاه کنید چقدر آیات مکی در مورد طبیعت‌اند. در مورد توصیف قیامت‌اند، در مورد چیزهای مثلاً اذا الشمس کورت، همان که معنی کلیدی ندارد. مثلاً شمس، تغییر کرده و کورت تغییر کرده. یعنی شروع قرآن با واژه‌هایی بوده که این‌جور مفاهیم خود عجیب‌تر اعراب کمتر در آن بوده. کمتر این‌ها شکل گرفته.

مثلاً یا ایها المدثر، همان چیزی که الان هم من می‌فهمم، هر که قرآن را می‌خونم، همونیه که اولش که یک عرب می‌گفت می‌فهمید. ولی به تدریج این واژه‌ها از معنی‌های طبیعی خودشون، بعضی‌هاشون خارج شدن. مثلاً اولین باری که قطعاً مثلاً آیه، این کلمه تقوا به کار رفته تو یک آیه، یک خورده فهمیدنش سخته.

یعنی جا افتاده که این کلمه به چه معنایی دارد تو قرآن به کار می‌رود. من به اصطلاح بدیهی نبوده معنی آیه‌های، معنی کلمات قرآن تو دوره اعراب. این نکته خیلی مهمی‌ست از نظر تاریخی که یک نکته‌ای که یک بحثی وجود دارد در واژه‌های قرآن. اصلاً این‌جوری نیست که کلمات قرآن استفاده کرده بین اعراب مرسوم و متداول بوده.

کلماتی بوده که اصلاً بعداً این‌ها را می‌پرسیدن، معلوم می‌شد که یک جایی این کلمه هست. ببینید در یک دوره‌ای وجود داره، دوره اولی تفسیری که می‌گویند دوره صحابه است به اصطلاح. دوره حافظان قرآن. آدم‌هایی می‌اومدن از حافظان می‌پرسیدن که این کلمه یعنی چی؟ صدها روایت این‌جوری داریم که مثلاً ابن عباس، ابن عباس از آن مثلاً غیر عرب‌ها می‌پرسیدن که معنی این واژه چیه؟

واژه‌هایی تو قرآن به کار رفته بود که برای اعراب معنایش معلوم نبود.

تغییر معنای واژه‌ها

یک روایت معروفیه که می‌گویند عمر بالای منبر گفت که من می‌دانم این آیه فاکهة و اباً، فاکهة را می‌دانم یعنی چی، ولی اباً یعنی چی؟ واژه‌ای نبوده که مثلاً خیلی استعمال کنند. اصلاً این‌جوری نیست که واژه‌های قرآن واژه‌های خیلی متداولی هم بودن.

گاهی مثلاً یک جایی واژه‌ی خیلی غیرمتداولی رو، مثلاً شاید بعضی از روای‌ها استفاده می‌کردند که استفاده شده. مشکل داشتن در فهم‌های اول مثلاً تفسیر قرآن که یک واژه اصلاً یعنی چی؟ از کجا اومده؟ می‌خواهم بگویم این جزو بدیهیات تاریخی که لفظ، لفظ متداول حجاز به آن معنایی که ما می‌فهمیم نبوده. بعضی از واژه‌ها غریب بودن برای مردم.

اصلاً واژه‌ای بود که سال‌ها بود دیگر استعمال نمی‌شد. و این‌ها را هم که نشود خالص معنی‌شو بفهمند. این‌جوری بوده. این یک نکته. خب. نکته دوم تاریخی که خیلی مهم است این است که این واژه‌ها بعد از اینکه تو فرهنگ قرآن اومدن، در طول تاریخ تغییر معنا را دنبال کردن. یعنی الان شما بعضی از، الان ما با قرآن خیلی راحتیم.

ولی تو تقوا می‌بینیم یعنی چه. از اول از بچگی این معنی را می‌دانیم. قرآن هم می‌توانیم بفهمیم تقوا یعنی چه. ولی مطمئن نباشید که آن واژه‌ای که ما الان فکر می‌کنیم می‌فهمیم، آن‌جوری که بهتان گفتن همونه. مثل اسلام تو قرآن به آن معنی که ما می‌فهمیم نیست. به معنی دین اسلام نیست.

اسلام یک چیزی مثل ایمانه. فعالیت فلان دینی‌ست. خیلی از واژه‌ها در طول تاریخ معنیشون عوض شده. تغییرات عمده یا تغییرات جزئی کردن. مثلاً وارد فقه شدن. مثل نجس. معنای دیگه‌ای به کار رفتن. ولی نجس تو قرآن آن معنای فقهی‌اش دیگر نیست. اینکه یک خورده علاوه بر اینکه قرآن با قبل خودش خیلی تفاوت داره، با بعد خودش هم واقعاً تفاوت دارد.

و این‌ها را من می‌توانم مثال‌هایی بزنم که این تفاوت‌ها چقدر تو تغییرات مثلاً یک آیه‌هایی که تفسیر می‌تونستن بکنن، به کار استفاده کنند. این که، عربی را به کار می‌برده، یک داکیومنتی بوده در مثلاً از چین درآوردن، جای دیگر چه جوری به کار می‌بردن.

خب یک مجموعه‌ی خیلی بزرگی از اشعار و مثلاً اسناد و کتب کتیبه از عرب‌های جاهلی داریم. این‌جوری نیست که. تو دوره عباسی خیلی‌ها چیز کردن. آدم‌هایی که، حالا دیگر خیلی‌ها را نمی‌توانم بگویم. مهمی اینکه در حال عرضی جاهلی را حساب کنید. و همه علاقه داشته به ارشای جاهلی. خیلی چیزی هم کنید.

این مجموعه این استفاده مدرنبنی از کلام جاهلی که از ارشایش برمیده. این را سپس از مثالی دید. یک جاهلی مثلا... جاهلی مطمئن که مثلا تحلیف هم نشده و این‌ها به اینجام کشید. به قلب تحلیف هم ندارید. خب، حالا به قرار می‌کنیم نسبت به باشنگشت شاید نرمون مثل خلیم آن چند را بشته به نسبت.

این خیلی چیزهایی هستند که خوب در مورد عدلیات و جایی بگیرید. نسبت‌اندازه همان دوره خراب شده بود. بله، بله. ولی خب اونجور کاملا آن چیزی اعتماد کرد.

مثلا ممکن است بعد از مورای اواجد و به آن نرمون به کار بردن و این به عرب و از پنجونی نسبت بود. این اتفاق افتاده باشه. بلکه این کمار مطمئنه... چیزهایی داریم که برنامه از قرآن گیز شده است. یک شاعر بزرگیر اول و اول اینجایی دارد. هست.

این درخواست من این باید بگویم که مثلا از کنو اشعار کشیدم بیرونیم مثلا من این کنم آلیه را بکنم آلیه آلیه این کنم مجموع است به امانی که ارالی جاری می‌کرده اصلا من آلیه را به چون نمی‌کنم دیگر در این دقیقه، اللہ مخشی در رواجه‌ها منوسی را نداره، اینها همه، مثلا چون آیه از آن رنگ این که اللہ آفرز را می‌گیر، هست در نظام عربی نمی‌دهد و کامیابیت را چیز نداشته باشد.

هر حدیقه میبینیم که همین تقابل اساسی می‌گوید میبینیم نه که میبینیم آقاییم و اله ها و جویی به اینکه من شده زاید یا زاید نرکستی کاری کرده دارم یک کاری کار ما ندارد به شده آن کردن این اصولا انسان میبین که چند ناچیدی به اله نداشت برای اینکه دقیقی مثلا میبینیم که اعمال انسان یا نیکرداشت همین منظور من کافیه که بفرمایی که این باجایی نیمی که نیکاش نیکای عربیه این طبعا نیستند ولی باجای منشوی ترین چطور این لحظه همان بحث می‌کنند در مورد یک حالت اول که بیدن آن لحظه هایی که باجبان عربی می‌جنند.

و در این لحظه هم میگیدید هر استداله اینهایی از آن بیدانید که برای آن مفهوده به هر حال می‌توانید درست که واجه ها این واجه های فرهنگی هستند.

می‌توانید اینکه مشکل در هدایت شدن و یادگیر پیش نمی‌ماند. اگر استفاده‌هایی دیدم می‌کنند با این تهوری سازگاه در می‌آدند. مفاهمه تحتیل نمی‌شود که یک سری واجه‌ها دارند از نرمی و آنهای خودشان اتجادار می‌شند. و تأثیر فرهنگ هم با این نرمی هستند.

در اینجا این استداره این نمی‌که جاهمیری طرف شده واجهان شده می‌شوند به کلی منتقل می‌شود من این را بالای مصابه خیلی خاص و پرهنگی هم بیاییم این استداره که چون زبان رفتن از عرب فرهنگ های فرهنگه باید هر طور که از آن سمتن از آن زبان خواهند بگویم این استداره که باید گفتیم مثلا زبان مثل عرب و فرهنگ نه از آن چیه؟ با اینکه زبان نسل یکی از این موانند استفاده چیزی نیست.

این معنایش حدیث است که این فرهنگ فرهنگی. اگر آرام پر از درگاه نسل عربی میداری. این هم ترتیب تصدیق فرهنگیارت نیست. همچنین چه بود؟ نظرم یکی دیگر هستی چرا؟ من می‌کنم ترسیبای می‌خواهم از این بحثا بخواهم چرا تو مقابلی هست؟

تعبیرهای بازرگانی در قرآن

نه، می‌شود نظرم هم نیست مثلا قرار بیدارم هم آن‌قدر داشته شده که تو بارم بزرگ می‌شود هم آن‌جوری دوست دارم حالا؟ زیر برام نه، نه باشه، بودیم تنظیم آه، از چه خواهیده فکر مردم؟

من همان دلگرم این است که با این تهوریای کلیدی که چون زبان عربی میدونن، فرهنگ، حامل فرهنگ همینطور به این دستایی دوست داریم این را اگر مثال خاص فرهنگی هست باید در آنجایش دستایی خاص کنیم مثلا این ضرور نظر که از اینجا چیزی خیلی زیر ندارد ندارد نداره، سوالی که بروند ندارد درس‌های دو‌سویه، یک مثال خاص فرهنگی هست، باید در موردش بحث‌های خاص کرد.

مثلاً ضرب‌المثل‌ها که مثلاً یک چیزی که خیلی ضعیف می‌ماند برای من، عصبانی‌کننده هست، این است که می‌گویند که فرهنگ بازرگانی الان تو قرآن به دلیل اینکه بیع و ربا و این چیزها اومده، تفسیر گذاشته. اینکه دو بار هم کلمه بیع اومده، مثلاً بیع اصلاً اعراب بیع می‌کردن، آن‌وقت ربا مثلاً چیز مخصوص اعراب بود.

اینکه این‌ها چند تا واژه برای بازرگانی داشتن، نسیه خریدن، نمی‌دانم شتر و فلان کار کردن، هزار تا مشاغلی که اعراب داشتن، هیچ‌کدومش تو قرآن نیامده. یک کلمه بیع و ربا اومده، این تأثیر مثلاً فرهنگ بازرگانیه. تماس داشتن این حرف را زدن، حالا خرم‌شاهی هم مثلاً به عنوان یکی از شواهد اینکه چیزهایی را می‌آورد که تأثیر گذاشته.

در مورد یک چیز بازرگانی در قرآن حرف زده. نمی‌دونم، آن در واقع بعضی‌هاش خیلی پرته، ولی یک چیزهایی‌اش مثل حالا همین توصیفی که بهش دارن، می‌تواند بحث خاصی باشه. آن چیز کلی که چون زبان عربیه، پس فرهنگ عربی داره، می‌ذارن با این حرف‌ها توجیهی می‌مونن. و یک چیزهایی دیگر باز برای منتقمین، شرح کاملش می‌توانند جلسه دیگر بگویند.

دیگر حالا ببینید من این یک لیستی از در واقع شیوه‌ها را می‌خواهم بگویم که از این بخش‌ها مثلاً ۲۰ تا خیلی ساده، تقوا، کفر، اسلام، عهد و کتاب، توبه، آیه، نه، امت، نفاق، اصلاً این کلمات، اصلاً این کلمات هیچ سابقه‌ای نداشتن.

امت، نفاق، این‌ها، چون این نفاق را می‌گویم که اصلش، این‌ها را شیک، یک جای حرف می‌کردن، دو تا سوراخ داشت، می‌گفتن، در واقع سوراخ‌ها را می‌گفتن، خب حالا به یک معنی‌ای هم ممکن است بود یک کاری، ولی به عنوان این مفهوم مقدری که در کنار ایمان و کفر مثلاً به کار می‌ره، یک استعمال کاملاً جدید بود. خب در واقع واژه‌های عربی جاهلی که خیلی کلیدی بودن تو قرآن مثلاً، چیز شدن.

ولی اون‌وریش هم مهم است دیگه، می‌گویم که واژه‌های عربی، آها، شتر هم یک جور، یک جور شتر نه، اصلاً شمشیر، شمشیر، یا حرب، حرب کلمه متداولی در اشعار عربی جاهلی بود، پر از این‌ها، ما می‌خواهیم برویم به جنگ، این‌ها اصولاً این‌کنی، این‌ها را اخلاقی، این مفهوم خیلی از این‌ها، شرف، یعنی اصل اساسی‌ترین مفهوم اخلاقی عرب جاهلی، شرفه.

و این‌ها را بردن، یکی از مشتقاتش را تو قرآن آوردن. یعنی اشرفی، یک جایی، یک چیزی، شرف نداریم که، اصلاً شرفی تو قرآن به کار نرفته. شجاعت، این‌ها، چی، این مفاهیم قرآنی نیست واقعاً. برعکس، با یک الفاظی مثل عبودیت، خشوع، خضوع، خوف، با معنی کاملاً مثبت تو قرآن اومده، که اعراب جاهلی متنفر بودن از این صفات.

کسی به ترس، از چه به ترس، از چی، یعنی شباب، یعنی جوانی، اشعار عربی پر از، از کلمه شباب، یعنی، یا شعر، خود مفهوم شعر، پره در فرهنگ عربی، کلام، یا قبیله و طایفه، مهم‌ترین مفهوم زندگی، مثلاً اعراب، قبیله و طایفه و این‌جور چیزهاست، خانواده و فلان، تعصب، اصلاً این چیزها تو قرآن نیست.

شعر، قبیله، نه، نمی‌گویم که اصلاً، با شرف را گفتم، یکی از مشتقاتش را نیومده، این به عنوان یک مفهوم کلیدی، ما مفهوم طایفه را نداریم، یا قبیله، چیز مشارکتی نداریم.

سه راه فهم معنی واژه

ولی اینکه یک کلمه یک بار یک جوری استعمال شده، که خب حالا ممکن است استعمال بشود.

ببینید من این آخر، به عنوان یک نکته، اصلاً نکته مهم، تو که، ببینید، ما با واژگان، سه تا راه تعریف فهمیدن معنی این واژه هست. یکی ریشه‌شناسیه، خیلی در تفسیرهای جدید این کار انجام می‌شود. و یکی همین در واقع وجود شعر جاهلیه. این کار را خب خیلی‌ها، مثلاً تو همین دوره اولیه تفسیر قرآن که مشکل بیشتر کلمات بود، به شدت کار کردن.

نه، کاربردش چیست دیگه؟ وجود می‌داره، مثلاً فلان شاعر این کلمه را این‌جوری گفته، کاربردش این است. بعد به اضافه اینکه، طرز در واقع استعمال در خود قرآن. این هر سه تا این‌ها می‌تواند به فهمیدن معنی این واژه کمک بکند. و اصلاً هم این‌جوری نیست که بخواهد با تورق خیلی دقیق و شبیه بشود.

مثلاً کلمه «میراث» که یک بار می‌آد، خب از استعمالش تو خود قرآن، آدم نمی‌تواند چیز زیادی دستگیرتون نمی‌شود.