→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۱۲ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

دشواری‌های فهم معنای واژگان با تمرکز بر رمان تهوع سارتر

۲۰,۵۱۳ واژه · ۳۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه واژگان قرآن و شباهت متون اسلامی با آن از منظر ساختار معنایی ایزوتسو بررسی می‌شود. فرضیهٔ ساپیر-وورف، حروف مقطعه، واژه‌های غریب‌القرآن، و تمثیل تجارت در فهم انسان مطرح است. نسبت واژه با حس و تجربهٔ مصداق نیز می‌آید.

بله نیست وقعا ولی با این حال نیست مثل نهج‌البلاغه برابر واژگانش خب ببینید نهج‌البلاغه ؟ مدیهیه که واژگان و حوضه های معنی شناختیش شبیه قرآنه ولی مجموعه واجگانی که نهج‌البلاغه ؟ استفاده می‌کند فرید با قرآنها فرق ده بعد از قرآن ببینید قرآن در واقع یک مبدع تحوله که فرهنگ جدید به اونجور آمده و این کلمه ها دیگر تقریبا به همان معنیی که تو قرآن هست استعمال شده مثل مقاریس های بینی کلمه های قرآن قبل از اینکه این فرهنگ به وجود بیاید با قبل از قرآن برگردد این صدوره خیلی نیست یعنی خیلی نیست صدوره های بیاید فرهنگ بیاید بله یعنی این هر این آدم هایی که موند بودن این هر صدوره بیاید درست است نه

لزمان یاد نگرفتن من می‌خواهم ببینیم وقتی که این اتفاق میفته یعنی وقتی که باجران جدید نسان به روزید نیاز شما باید باجر جدید که مواجه می‌شوید فکر می‌کنید که فهمیدید همیشه این‌گونه و عربی هم که آن موقع بودن فکر می‌کردند که همیشه تو می‌فهمند ولی الان من توضیح می‌دهم که این‌گونه نیست الان برای ما همینطوری نیست که شما قرآنی می‌خوانید فکر می‌کنید که این واجه ها را می‌فهمید برنیشتیه ولی نمی‌فهمید اینطوری که دیگر نمی‌فهمید اونطوری که خوب باید به فهمید نمی‌فهمید دلائل واضحی هم دارد که چرا خواهد می‌مند از اینکه کلماتی کلیدی استفاده از کلماتی دیگر قرآن هست نه دیگر الان ما کلماتی کلیدیی که تو قرآن هست و استعمال می‌کنیم بعضیها در غیر آن معنایی که تو قرآن هست استعمال می‌کنیم بله خب بنابراین از آن کلماتی کلیدی استفاده نمی‌کنیم ولی خب خیلی بهتر از مثلا یک عرب دوران جاهلی که تازه با این واجه ها در واقع آشنا شده بودیمی فهمیدیم هر شکل از تو فاصله داشته باشد تو هر زمینه بیم از آن واجه ها می‌خورد تغییر شکل هایی پیدا کردن و نسبتاشون با هم دیگر شبیه آن چیزی که تو قرآن هست بگی می‌بینیم مثلاً، شما بگو من یک مثال خیلی ساده بگو دارم از آیه چه می‌فهمید؟

از کلمه آیه اکثران چیزی که می‌فهمید از آیه، نه واقعاً رفت مردم در موضوع آیه دارند صحبت می‌کنند مثلا آیات قرآن، اما شما کلمه آیه را تو جامعه بگی مردم چه می‌فهمند؟

مفهوم پیچیده آیه

یک جمله از قرآن آیه به این معنی در نظر مردم هست مثل تقسیم بندی هایی تو قرآن موجود دارد سوره و آیه نقص می‌کنید. اما به هرکی بگویید آیه این را می‌فهمیدید. مثل اینکه یک شعره یکی از مصره ها شما می‌گوییم آیه. ولی اصلا آیه تو قرآن این مفهوم خیلی پیچیده است. مفهومش آن‌قدر پیچیده است که اصلا یک آدم معمولی برای همین می‌تواند بفهمد.

که چرا؟ ببینید چرا پیچیده است؟ اینکه همین کلمه برای پدیدهای طبیعی دارد استفاده می‌شود برای جمله های این کتاب هم دارد استفاده می‌شود این در دوتا مورد کاملا متفاوت استفاده می‌شود اینکه یک مفهوم کلی است که خیلی بایدید دارد مثلاً فلسفی و عرفانی دارد بنابراین طبیعی است که یک آدم به طور معمول نفهمه.

حالا شما سوالتون این است که در واقع به نظرتون می‌آید که چون مثلاً ما این فرهنگ و این کلمات را الان فهمیدیم فرض کنیم که فهمیدیم یک جوری مثلاً خیلی جدید نبوده من سوال را نمی‌فهمم.

جدید نبوده من دارم می‌گویم که این اگر واقعاً این‌قدر فهمیده بابا کلمه‌هایی که یعنی معنی که واقعاً داشتن چرا این‌قدر مسلط یعنی چقدر یعنی فقط با یک دایره لغت خیلی بالایی این را نه اصلاً اینطوری نیست.

اصلاً اینطوری نیست. اولاً قرار بود توضیح بدهم. شما مشکل این است که شما مشکلتون این است. در واقع سوالی که دارند می‌کنند این است که این‌قدر تفاوتی که ما توصیف کردیم در واقع من از زبان ایزوتسو توصیف کردم که این‌قدر تفاوت وجود دارد بین مفهوم بعضی از این کلمات کلیدی با آن چیزی که تو زبان عرب جاهلی بود آن وقت پس فهمیدن قرآن برای مردم عرب خیلی سخت بود.

و باید خیلی ضریب هوشی بالایی این کلمه ضریب هوشی را تو این کلاس دیگر به کار نبرید. این ضریب هوشی نیست. وجود ندارد. بله مثلاً فهم و شعور خیلی بالایی می‌خواست که یک نفر از آن استعمال این کلمات بفهمد که مثلاً این معنی این کلمات چیست.

خب حالا اولاً خب با توجه به اینکه پیغمبر آن زمان زنده بود می‌تونستن بهش رجوع کنند، اتفاقاتی می‌افتاد و اصولاً هم این موضوع آن‌قدر پیچیده نیست.

یک کلمه را وقتی که هی استعمال می‌کنن، کلمات کلیدی زیاد استعمال می‌شه، کم‌کم مفهومش در واقع تو ذهن جایگزین می‌شود. هیچ ربطی به ضریب هوشی ندارد. من امروز توضیح می‌دهم که چه جوری این کلمات در واقع جا می‌افتد. هیچ ارتباطی به ضریب هوشی ندارد.

به یک چیزهای دیگه‌ای مربوطه. ضریب هوشی مربوط نیست. ضریب هوشی از مفاهیم سرمایه‌داری اینجا تو این کلاس از مفاهیم سرمایه‌داری استفاده نکنید. خب شما سوال دارید. خواستم بگویم که کلاً حالا حضرت علی به نظر من یک مقدار تفاوته حالا متن‌هایی که می‌نویسن.

کلاً متن‌هایی که بعد از قرآن بودن خیلی حتی کپی‌برداریه دقیقاً از آن چیزی که این قرآن مثلاً حضرت علی، تو قرآن داریم ان الله خالق الحب و النوی.

بعد حضرت علی می‌گوید خطبه‌شون فقط و فالق الحب و مثلاً و تو دعاها، خیلی دعاها که داریم دقیقاً عبارات دعاها، دعای صباح حضرت امیر، یفلق و المرو و... دقیقاً همان عباراتی هست که در و خیلی مثلاً دعاهایی که مثلاً ولی باز ببخشید، این دقیقاً چیزی که می‌گویند درست است.

شباهت متون اسلامی با قرآن

یعنی اصلاً در متون اسلامی بعد از قرآن یک عالم اصلاً عیناً یا مشابه آیات قرآن به کار رفته. بنابراین یک شباهت‌هایی این‌گونه وجود دارد بین ولی با این حال شما به وضوح زبان حضرت علی تو نهج‌البلاغه با قرآن فرق دارد.

یعنی یک نفر یک خورده به اصطلاحش می‌گویند درایت داشته باشد، یک جمله همین‌طوری بلد نباشه، قرآن را یک دور خوانده باشد، نهج‌البلاغه را یک دور خوانده باشد، شما یک جمله بگویید با احتمال خیلی بالایی درست می‌گوید که این نهج‌البلاغه‌ست یا قرآن.

نهج‌البلاغه خیلی زبان فاخری دارد. ریتم مثلاً صحبت کردن از علی یک خورده فرق دارد با این چیزهایی که تو قرآن می‌بینیم. ولو اینکه باز یک سری جاهایی اصلاً عیناً آیات قرآن را به کار می‌برد.

همین‌جور نهج‌الفصاحه. یکی از نکات خیلی جالب تفاوت بین نهج‌الفصاحه با قرآن. شما همین‌جوری کتاب دو تا را بخوانید به عنوان دو تا کتاب عربی. هر دو تاش می‌گویند که بعضی‌ها معتقد هستند که هر دو تاش را پیغمبر نوشته. خیلی آدم زیرکی پس بوده که دو تا کتاب نوشته، یکیش این‌جوریه، یکیش این‌جوری است. واقعاً زبان‌ها با همدیگر تفاوت‌های اساسی دارند.

باید خیلی به زحمت یک نفر خیلی باید نبوغ داشته باشد که یک دانه مثلاً نسخه خیلی خوب بنویسه، بعد آن یکی‌ش حتی نوع مثلاً کلمات خیلی به با قرآن مشابه نیست گاهی اوقات. بگذریم. حالا به هر حال ضریب هوشی بالا نمی‌خواست فهمیدن قرآن و نکته اصلی‌ش هم این است که اصلاً نه تنها آن‌ها خیلی خوب نمی‌فهمیدن، ما هم خیلی خوب نمی‌فهمیم.

حدوداً می‌فهمیم. فکر می‌کنیم می‌فهمیم. ولی اینکه چقدر می‌فهمیم را حالا یک خورده در موردش صحبت می‌کنیم. خب. بگذارید من یک صحبتی در مورد این بکنم که چرا. خب بگذارید من این مقدمات را دوباره بگویم. یک چیزهایی تکرار بکنم بعد برسیم به اینکه همین یک چیزی که در واقع تو حرف‌های شما بود. در واقع یک خورده من بیشتر توضیح بدهم که خیلی احتیاج به اسناد تاریخی ندارد.

اثبات کردن اینکه این واژه‌ها خیلی با واژه‌های عربی فرق دارند. به راحتی می‌شود این را در واقع فهمید. خب بگذارید من یک مقدمات را در واقع تکرار بکنم. بحث در مورد این بود که زبان قرآن عرفی هست یا نه. عرفی به این معنی که همان زبانیه که مردم عرب آن موقع باهاش صحبت می‌کردند.

سه تا چیز داشت. سه تا مرحله داشت. یکی اینکه واژگان همان واژگان هست یا نه. یکی اینکه زبان و معانی بیان در واقع دستور زبان خب گرامره و معانی بیان به معنای شیوه‌های بیان در واقع حالا جنبه‌های هنری زبان هم در آن می‌آید.

در واقع فصاحت و بلاغت و این چیزها عیناً مثل همان عرب دوران پیغمبر هست یا نه و اینکه فرهنگ قرآن با فرهنگ عرب چه رابطه‌ای دارد.

بر حسب قضاوتی که روی این سه تا عنصر آدم می‌کند در واقع یک طیفی تشکیل می‌شود از آدم‌هایی که تا حالا اظهار نظر کردن از اینکه کاملاً عرفی می‌دانند طوری که حتی فرهنگ را هم دخیل می‌دانند تو قرآن تا اینکه کسانی که فرهنگ را دخیل نمی‌دونن ولی واژگان و گرامر را همان واژگان عرب می‌دانند می‌دانند تا آدم‌هایی که اصولاً به جایی می‌رسد که مثل مثلاً بعضی از این تفاسیر فلسفی و همه چیز را رمز می‌دانند اصلاً معتقد هستند که این واژگان آن واژگان نیست، هیچ چیزیش در واقع شبیه آن نیست.

طیف فهم واژگان و رمز

معمولاً چیزی که تقریباً کسی زیاد روش ادعا ندارد این است که گرامر و معانی بیان را خیلیا معتقد هستند با صراحت که همان چیزاییه که در زبان عرب بوده ولی واژگان را خیلیا معتقد هستند که اصلاً معتقد بودن که رمزی‌ست. خب من یک قسمت‌هایی را پاک کردم از یک جاهایی به بعد و از یک جایی به قبل هم پاک کردم.

موندیم بین اینکه زبان قرآن را عرفی می‌دانند به معنای اینکه واژگان و گرامر و حتی فرهنگ را در آن می‌دانند تا آخرش می‌رسید به ایزوتسو، جوادی آملی، آقای جوادی آملی که آن‌ها را پاک نکرد. قرار بود که من آن جلسه در مورد حرف‌های ایزوتسو صحبت کردم. این جلسه یک جوری ربط دارد به آن موضوعی که آقای جوادی آملی مطرح کرد.

بگذارید من استدلال‌های ساده‌ای که وجود داشت، اساس استدلال‌ها را در واقع تکرار بکنم. آن‌هایی که طرفدار عرفی بودن زبان هستند، اساس استدلالشون در واقع این است که چون زبان وسیله ارتباطه و قرار است باعث هدایت بشود پس مخاطب باید بفهمد. بنابراین باید به زبان خودش باشد. نمی‌شود با یک آدمی که زبانش مثلاً عربیه به زبان دیگر صحبت کرد.

آن‌هایی هم که تأثیرات پذیری از فرهنگ را در واقع معتقد هستند، استدلال اصلی‌شون این است که یک استدلالشون این است که اولاً فرهنگ تو زبان در واقع یک جوری مندرجه. شما نمی‌توانید به زبان صحبت بکنید و فرهنگ منتقل نشود. برای خاطر اینکه از واژگان گرفته تا گرامر و همه چیزهایی که در زبان هست به نوعی حامل فرهنگه.

این چیزی است که در مثلاً از قرن گذشته تا حالا خیلی خیلیا در موردش صحبت کردن. من یک مقدار در مورد آن آدم‌هایی هم که این ادعا را کردن بحث کردم. پس یک ادعا این است که اصلاً به محض اینکه شما به یک زبان صحبت کردید یک بخشی از فرهنگ آن زبان هم در واقع شامل حال این حرف‌هایی که شما می‌زنید می‌شود.

نمی‌شود از فرهنگ فرار کرد. و نکته دیگر هم اینکه یک نشانه‌هایی از فرهنگ عربی را سعی می‌کردم نشان بدهم که تو قرآن واقعاً هست. یعنی به طور تجربی نشان بدهند که فرهنگ تأثیر گذاشته. خب این بحث‌هایی که من جلسه قبل کردم در واقع یک جوری فکر می‌کنم حرف‌هایی که ایزوتسو می‌زند نشان می‌دهد که می‌شود هر دو تا استدلال را در واقع فرض کنیم که زبان عرفی نیست.

در واقع نه اینکه فرض کنیم. ایزوتسو به نظر من ثابت می‌کند. یعنی یک کار تمام شده‌ست. همین کتاب خدا و انسان در قرآنش نشان می‌دهد که زبانی که در واقع در قرآن هست زبان عرفی حجاز نیست. در عین حال قابل فهم هم بوده.

در حدی زبان عرفی نیست که فرهنگ در آن تأثیر نمی‌ذاره با آن فرض‌هایی که در واقع خود آن سنتی که ایزوتسو بهش وابسته است. آن سنت آلمانی که معتقد هستند که چرا فرهنگ در واقع در زبان وجود دارد.

مقدمات ایزوتسو و ساختار واژگانی

با توجه به آن مقدمات ایزوتسو در واقع نشان می‌دهد که چون ساختار واژگانی که قرآن به کار می‌برد با ساختار ساختار واژگان عرب یکی نیست، بنابراین فرهنگ عربی در قرآن به آن ترتیب انعکاس پیدا نمی‌کند و در عین حال این نوع صحبت کردن هم قابل درک هست.

یعنی یک واژه را از معنی واقعی شما بگیرید، در نسبت‌های جدیدی با واژه‌های دیگر برقرار بکنید طوری که مفاهیم تغییر بکنند در عین حال آدم‌ها می‌توانند بفهمند. کافیه که شما مثلاً شروع که می‌کنید کمتر واژه‌های نامأنوس را واژه‌ها را تو معنی‌های نامأنوس به کار ببرید. کم‌کم در اثر استعمال واژه‌ها معنایش روشن می‌شود که آن معنی سابق نیست و معنی جدیدیه.

از جمله من مثلاً یک مثالی که آخرش بهش رسیدیم اگر یادتون باشد، این آیه «إنّ أکرمکم عند الله أتقاکم» بود. من به آن توضیح‌هایی که مثلاً ایزوتسو داده، این اصلاً این جمله تو زبان عربی حجاز اصلاً قابل درک نیست. یعنی یک چیزی است که خود خنده‌داری می‌شود اگر با آن معنی‌ها بگیرید.

به هر حال بعد از یک مدتی که خیلی هم طول نکشیده این آیه هست و الان ما تقریباً می‌فهمیم که کرامت دیگر آن کرامت به معنای عربیش نیست. الله هم آن گوشه قرار ندارد، در مرکز قرار دارد، همه چیز بهش ربط دارد. بنابراین «عند الله» معنی دارد و «أتقاکم» هم که اصلاً آن کلمه تقوا خیلی آقای معنی پیدا کرد از آن چیزی که عرب می‌فهمند.

خب من بگذارید یک مقدمات یک خورده کلی دوباره یک چیزی را تکرار می‌کنم و بقیۀ مطالب در واقع در جهت اینکه یک خورده می‌خواهم توضیح بدهم که این فرض که فرهنگ در واقع توسط زبان تعیین می‌شه، خیلی رابطه تنگاتنگی بین درک ما از دنیا و زبان وجود دارد، این از اولی که مطرح شده تا حالا خیلی ضعیف شده.

من می‌خواهم یک نشانه‌هایی از اینکه این ضعیف شده بگویم و بعد برویم سراغ بحثی که امروز می‌خواهیم مطرح بکنیم. ببینید من دفعه قبل گفتم که این اساساً در سنت رایج زبان‌شناسی که خب همیشه سنت‌های رایج سنت‌های انگلیسی هستند دیگر، آمریکایی انگلیسی. چون زبان انگلیسی تو دنیا مسلطه، مثلاً مشابه آلمانی این سنت را هم داریم.

زودتر از سنت انگلیسی‌اش هم شروع شده. این که وابستگی فرهنگ و زبان را مثلاً من دفعه قبل گفتم هومبولت شروع کرده و مثلاً وایس‌گربر این‌ها هم ادامه دادن که ایزوتسو در واقع در آن سنت آلمانی‌اش بیشتر قرار دارد.

ولی اسم این را تو سنت رایج می‌گویند فرضیه ساپیر-وورف. ساپیر و شاگردش وورف در واقع این ادعا را خیلی عمیقاً در واقع با قدرت زیاد بیان کردن که فرهنگ تحت تأثیر زبانه.

یعنی نحوه اندیشیدن ما اصلاً وابسته به زبانه. یک جوری حتی این ادعا را دارند که اندیشه بدون زبان وجود ندارد. درست؟ از آن موقعی که این حرف را زدند تا حالا همه‌اش در جهت تضعیفش در واقع جریان‌ها پیش رفته.

الان به اصطلاح یک جور به اصطلاح می‌گویند فرضیه ساپیر-وورف استرانگ که دیگر تقریباً هیچ‌کی بهش معتقد نیست. ویکش که زبان روی فرهنگ تأثیر می‌گذارد را کم‌وبیش قبول دارند.

فرضیه ساپیروورف

بنابراین با آن قدرتی که در واقع از اول فرضیه ساپیر-وورف داشت، الان تقریباً کسی بهش معتقد نیست. من می‌خواهم یک نشانه‌هایی بگویم از اینکه اگر کسی بخواهد یک خورده مطالعه هم بکند، این موضوع جالبیه. بگذارید اول بگویم که این اصلاً از کجا شروع شده. بفرمایید. تفکر ساختار زبانی مثلاً چهارچوب زبان این‌ها خب؟ آن هم تضعیف شده یا آن؟

نه آن که در جهت خلاف ساپیر-وورف، آن‌ها تقویت شدن، این تضعیف شده. نه دیگر، آن مثل حرف ساپیر-وورف که تفکر را می‌سنجن با زبان، حالا یک جوری بیانش فرق دارد دیگر. نه. ببین ساپیر-وورف اساسش این است که شما تفکر وابسته از زبانه و بنابراین هر آدمی که در و این آن به اصطلاح دو تا اصل داشت.

یکی دترمینیسم بود، یکی ریلیتیویتی بود. ریلیتیویتی می‌گوید که زبان‌ها می‌توانند هرچقدر که ممکن است از همدیگر دور بشوند. بنابراین آدم‌ها تو زبان‌های مختلف دنیاهای مختلفی دارند. این است که خیلی تضعیف شده دیگر.

در واقع آن ادعایی که چامسکی این‌ها می‌کنند یک جوری وحدت زبان‌ها را نشان می‌دهد. اصلاً ما کلاً رفتیم به سمت اینکه زبان‌ها خیلی با همدیگر برخلاف آن چیزی که از اول به نظر می‌اومد، وحدت دارند.

این ماجرا اصلاً این ماجرای ساپیر-وورف از اینجا شروع شد که این آمریکایی‌ها این زبان‌های سرخ‌پوستی را مطالعه کردن. مثلاً فرض کنید خود وورف متخصص زبان قبیله هوپی بود و به نظر می‌اومد که به نظر وورف رسید در مرحله اولی که این زبان را مطالعه کرد، یک کشف خیلی مهم کرد.

اینکه زبان هوپی‌ها اصلاً زمان در آن مطرح نیست. و یک جوری احساس کرد که زبانی که آدم‌هایی که زبانی دارند که در آن زمان گذشته و حال و آینده اصلاً مطرح نیست، بنابراین این‌ها اصلاً زبان را زمان را درک نمی‌کنند. احساس وورف واقعاً این بود که هوپی‌ها آن چیز درکی که ما از زمان داریم ندارند.

و خیلی خب روش تأثیر گذاشته و می‌گویند که به هر حال تأثیر زیادی گذاشت تو اینکه این قاطعانه اعلام بکند که مثلاً زبان تا حد خیلی زیادی تفکر را در واقع تعیین می‌کند. یعنی جهان‌بینی ما، نگاه ما به دنیا تحت تأثیر زبان و زبان‌ها هم خیلی می‌توانند با همدیگر فرق داشته باشند.

تحقیقات بعدی، آزمایش‌هایی که را هوپی‌ها انجام دادن، نسل بعد از وورف نشان داد که این‌ها به خوبی ما زمان را می‌فهمند. اصلاً این یک چیز اشتباه بوده که به نظرش می‌اومده که چون این زبان زمان در زبان هوپی‌ها به طور واضح وجود ندارد، این‌ها زمان را درک نمی‌کنند. ولی به راحتی همه چیزهایی که ما از زمان می‌فهمیم را درک می‌کنند. منتها ساختار زبان‌شون در واقع فرق دارد.

و کم‌کم در واقع مطالعات اولیه زبان‌شناسی که نشان می‌داد که زبان‌های مختلف خیلی با هم فرق دارند، مثلاً گرامرهاشون کاملاً متفاوته، واژگان‌شون خیلی فرق دارد، کم‌کم به اینجا رسیده که الان زبان‌شناس‌ها یک جوری اصلاً به وحدت کم‌کم زبان‌ها دارند معتقد می‌شوند.

مثلاً همین حرفی که آقای محمودی زد، مثلاً حرف از یونیورسال گرامره. این یک نظریه خیلی معروفی که چامسکی گفته. چامسکی هم مهم‌ترین زبان‌شناس قرن بیستم از در نه، تو آمریکا این‌جوری‌ست. یعنی از آمریکایی‌ها بپرسید حتماً چامسکی از همه مهم‌تره. و خب واقعاً آدم مهمی است.

گرامر جهانی چامسکی

حالا من حرفی تو مهم بودن چامسکی اصلاً ندارم. یک موضوع مثلاً یونیورسال گرامر را مطرح کرده. اینکه به نظر می‌آید که اصلاً یک گرامر یونیورسال وجود دارد. اولش وقتی وارد یک زبان‌ها شدن، زبان‌های مختلف مطالعه کردن، به نظرشان می‌اومد گرامرها خیلی خیلی اصلاً با همدیگر فرق دارد.

من دفعه قبل گفتم در واقع اتفاقی که افتاده این است که ما وقتی گرامر مثلاً زبان فارسی را شما می‌گی، مطالعه می‌کنید، آن بخش‌های خیلی خاص مهمش را انگار آدم به نظرش می‌آید لازم است در کتاب گرامر بنویسه. صدها چیز مشترک تو دنیا بین همه گرامرها وجود دارد که تو هیچ گرامری نوشته نمی‌شود این‌قدر که بدیهی است.

این گرامر به مفهوم اینکه این واژه‌ها را چگونه کنار هم بگذاریم تا یک جمله معنی‌دار بسازیم، اجزای خیلی خیلی زیادی دارد که هیچ زبون زبان‌شناسی وقتی گرامر زبان خودش را می‌نویسه، آن قسمت‌های مشترک را نمی‌نویسه چون یک جوری به نظر می‌رسد بدیهی است. فقط در واقع آن قسمت‌هایی که ممکن است اختلاف داشته باشد را می‌نویسه.

قبلاً متوجه این نبودند که صدها دستور گرامری مشترک تو همه زبان‌ها هست. هرچه بیشتر مطالعه کردن و دقیق‌تر شدن، این‌جوری بیشتر به نظر می‌آید که یعنی تقریباً عمده گرامر همه زبان‌ها یکیه و یک جاهایی با همدیگر اختلاف‌هایی دارند که اختلاف‌ها در حد مثلاً بعضی اختلاف‌هایی که در واژگان وجود دارد. واژگان هم که تا مدتی تا حدود زیادی می‌بینید که مشترکه.

اصلاً این پدیده که شما می‌توانید هر زبانی را هرچقدر هم عجیب و غریب باشد به راحتی به زبان‌های دیگر ترجمه کنید و بفهمید آن زبان را، نشان می‌دهد که این زبان‌ها خیلی به همدیگر شبیه‌ان. همین پدیده قابل ترجمه بودن خودش نشان‌دهنده اشتراک زیادی بین زبان‌هاست. الان حرف از غریزه زبان حتی می‌زنند.

در مورد اینکه چگونه یک بچه زبان یاد می‌گیره، معتقد هستند که یک غریزه یعنی یک چیز زبان یک چیز ژنتیکه در بچه‌ها. تا حدودی خیلی حتی در مثلاً این ساختار گرامر یونیورسال وجود دارد انگار در ذهن. یعنی یک چیزهای خیلی کلی مربوط به زبان، حتی نحوه مثلاً یادگیری واژگان، این‌ها به‌طور غریزی وجود دارد. این‌ها نشان می‌دهد که خیلی چیزها در واقع مشترکه.

مربوط به ساختار وجود آدم همون‌جا که گفتم که آدم‌ها به همدیگر شبیه‌ان، زبان‌هاشون هم به همدیگر واقعاً شبیه‌ان. یا مثلاً یک آدمی به اسم پینکر. یک مدتی الان یک بحثی را در واقع مطرح کرده به اسم منتالیز.

اینکه زبانی که ما باهاش فکر می‌کنیم، آن زبانی نیست که باهاش صحبت می‌کنیم. منتالیز یک کلمه‌ی ساختگیه مثل مثلاً جاپنیز، مثل مثلاً کلمه‌ی زبان ژاپنی، زبان منتال. منتالیز یعنی زبانی که باهاش می‌شود فکر کرد.

زبان عقل. این منتالیز به نظر می‌آید یک چیز مشترک بین همه آدماست. این نظریه پینکره. خیلی نظریه‌ای نیست که همه قبول داشته باشند، ولی نظریه کاملاً مطرحیه.

اینکه زبان تفکر به دلایلی که پینکر می‌آره، مثلاً شواهدی ارائه می‌ده، زبانی که ما باهاش فکر می‌کنیم با زبانی که در واقع باهاش صحبت می‌کنیم تفاوت‌هایی دارد. و آن منتالیز تا حدود زیادی بین همه آدم‌ها مشترکه. برای همین منطق در واقع در دنیا یک جور مشترکیه.

شباهت منطق و ذهن انسان‌ها

قابل بیانه. منطق آدم‌ها با همدیگر فرق می‌کند. باز با یک دیدگاه دیگه‌ای که یک دیدگاه خود فلسفی‌تری، من دارم چیزهایی می‌گویم که نشان می‌دهد که فرض در واقع آن تأثیر اولیه‌ای که مطالعه زبان‌های مختلف گذاشته بود که به نظر می‌رسید زبان‌ها خیلی خیلی با هم فرق دارند و بنابراین فرهنگ‌ها هم خیلی با همدیگر فرق دارند، مردم جورهای عجیب و غریبی ممکن است به دنیا نگاه کنند، واقعاً توهم بوده.

این هم این شواهدی که دارم می‌گویم الانشون نشان می‌دهند که کم‌کم داریم به این نزدیک می‌شویم که اختلاف‌ها خیلی کمه و زبان‌ها خیلی خیلی شبیه همدیگر هستند. زبان تفکر را چگونه می‌گی؟ ها؟ زبان تفکر را منظورت این است که مثلاً ببین یک جوری مغز را به‌عنوان یک پردازشگر در نظر بگیر، یک عملیاتی انجام می‌دهد دیگر.

مثلاً یک چیزهایی را به‌عنوان فرض بهش می‌دی و این‌ها را شروع می‌کند پردازش کردن. به دلایلی به نظر می‌آید این پردازش روی این کلمات انجام نمی‌شود. یک جوری انگار این واژه‌ها تبدیل می‌شوند به یک چیزهایی که خود منطقی‌تر، بعداً این‌ها هستند که پردازش می‌شوند. بعد دوباره یک جوری انگار از منتالیز ترجمه می‌شود به زبان واقعی.

خب من منظورم تفکر لزوماً این نیست که ما یک زبان تفکر داشته باشیم. باید مثلاً یک چیزهایی اصلاً تفکر را چگونه ربطش می‌دهیم به زبان؟ تفکر را چگونه اصلاً ربطش می‌دهیم به تا حالا حرف از این بود که اصلاً تفکر و زبان یکی‌ان. خب ربط که دارند به هر حال. تفکر خیلی به زبان. این‌قدر ربطش می‌دهیم.

می‌گویم مثلاً تفکر خیلی وقتا آدم وقتی فکر می‌کند اصلاً تو قالب کلمات نیست. حالا می‌بینی الان شواهدشون چی‌که می‌گویند. نه مسئله این است که فکر می‌کنی یعنی مثلاً فرض کن داری استنتاج انجام می‌دی، داری یک چیزهایی تو ذهنت می‌آید و بعد این‌ها را مثلاً ازش یک نتیجه می‌گیری، واقعاً بعیده که بتونی یک جوری مثلاً بتونن بدون کلمات دارند فکر می‌کنن، به یک نتیجه‌ای می‌رسند.

تا یک حدی در حد احساسات، یک حسی داری، این حس ممکن است تبدیل به یک حس دیگه‌ای بشه، این را بهش نمی‌گن فکر کردن. مسئله این نیست که هر چیزی در درون ما می‌گذره زبان دارد. تفکر به معنای یک چیز خاص، مثلاً استدلال کردن، استنتاج کردن.

واقعاً وقتی می‌شینی یک چیزی فکر می‌کنی، می‌بینی که مفروضاتی داری، مفروضات را یک جوری به زبان می‌آری و بعد شروع می‌کنی به فکر کردن. یعنی هر چقدر که در خودآگاه خودت باشی، تفکر خودآگاه بکنی، یک جوری حرف از اینکه تفکر ناخودآگاه وجود دارند می‌شود زد.

ولی این چیزی که بهش می‌گویند تفکر، معمولاً آن چیزی است که در خودآگاهت می‌گذره. خودآگاهی پر از زبانه دیگر اصلاً. یک جوری رابطه خیلی عمیقی بین زبان و خودآگاهی وجود دارد.

و ممکن است جلسه آینده در موردش صحبت کنیم. ممکن است. شرط دارد. امروز که شرط این بود که یک نفر تحول را خوانده باشد، می‌شینیم خوانده نه. شرط این سخنرانی نبود که کسی تحول را خوانده باشد، ولی یک قسمتش بر حسب اینکه کسی خوانده یا نخونده، مثلاً من می‌توانم الان روی این حساب کنم که یک نفر اینجا حداقل تحول را خونده، حالا شاید هم دو نفر.

پرسش بیرون از کلاس

بهتر. همه‌تون خوانده بودید بهتر می‌شد. این بحثی که الان مطرح شد، می‌توانیم بهش بپردازیم. آها خب. یک سوالی من دقیقاً می‌خواستم ازتون کنم در مورد دعاها. آره، ولی خارج از کلاس. خب این هم خارج از کلاس. خب، می‌خواهم جواب بدهید که این تایید کند یا نه، همه‌تون هم نیست. خب باشد، خارج از کلاس.

خب ببینید من این موضوع‌هایی که گفتم، این‌ها واقعاً خیلی لازم نبود. می‌خواستم چون یک خورده در مورد ساپیر-وورف صحبت کردم، یک خورده بد نبود که از نظر چیز، الان بدونید که وضعیت و حال ساپیر-وورف چه‌جوریه. تقریباً هیچ‌کی دیگر به آن وضعیتی که آن‌ها اول ادعا کرده بودن معتقد نیست و یک مقدار زیادیش تحت تاثیر عمیق‌تر شدن زبان‌شناسیه.

آن موقع زبان‌شناسی خیلی سطحی‌تر داشتیم، اختلافات بیشتر به نظر می‌اومد، هرچه که عمیق‌تر شده به نظر می‌آید که اختلاف‌ها کمتره. تازه روی آن موجوداتی که به نظر می‌اومد دنیا را خیلی جورای عجیبی می‌بینن، آزمایش هم انجام دادن، دیدن نه همه‌شان یک جور می‌بینند. اصلاً خیلی با آدم‌های معمولی فرق ندارند.

خب من اگر من هم یک اشاره خیلی کوتاه بکنم که از یک چیز دیگه‌ای که پیشرفت کرد، بحث‌های فلسفی که اطراف زبان هست، هم ویتگنشتاین و سوسور، این دو نفر هم جزو آن آدم‌های خیلی خیلی مهم زبان‌شناسی و فلسفه زبان هستند.

در سنت فرانسوی‌اش سوسور مهم‌ترین زبان‌شناس قرن بیستم، نه چامسکی. واقعاً آدم مهمی است. هم در جنبه‌های فلسفی‌اش یک به هر حال حرف‌هایی برای گفتن داشته، هم زبان‌شناس بوده به معنای واقعی.

و این یک یک چیزی ویتگنشتاین می‌گه، این هم به نظر من یک دلیل خیلی ساده‌ست برای اینکه زبان‌ها با همدیگر خیلی نباید فرق کنند. ویتگنشتاین من قبلاً این حرفشو زدم که زبان نتیجه نوع معیشته. یعنی مثلاً در واقع نحوه وجود ما، نیازهای مثلاً حیاتی ما یک جوری به زبان به‌شدت ربط دارد.

چون نحوه معیشت آدم‌ها خیلی شبیه همدیگه‌ست، از نظر حیاتی، در بعد مثلاً حیات نگاه کنید ما همه‌مون در واقع یک چیز هستیم، طبیعی است که زبانمون باید خیلی شبیه همدیگر دربیاد که دراومده. زبان‌های مختلف از خیلی جاها به همدیگر شباهت دارند برای اینکه ما موجودات شبیه هستیم. من یک نکته می‌خواهم بگم، فقط این نکته هیچ ربطی به این بحث ندارد، فقط به نظر من خیلی نکته جالبیه.

دو تا دو تا چیز خیلی مهم، دو تا گرایش مهم، نمی‌خواهم حالا دو تا را با همدیگر کنار هم آوردند هم شاید خیلی معنی نداشته باشد. دو تا گرایش مهم فکری در زمان و حال وجود دارد، یکی پست‌مدرنیسمه، یکی هم فمینیسمه.

فمینیسم را حالا من به آن معنایی می‌گیرم که مثلاً خیلی روی تساوی زن و مرد، نه تساوی حقوق، حتی تساوی زن و مرد به معنای اینکه این دو تا موجود خیلی شبیه همدیگر هستند، تکیه می‌کنند از نظر فلسفی.

یک چیز خیلی جالب وجود دارد، آن هم اینکه پست‌مدرن‌ها، یکی از به اصطلاح خودشان فرار روایت‌های پست‌مدرنیسم، تفاوت خیلی زیادی بین آدماست. اصلاً چگونه پست‌مدرن‌ها، چرا ادعا می‌کنند که حقیقت مشترکی وجود ندارد برای همه آدما؟ برای اینکه می‌گویند آدم‌ها خیلی با همدیگر فرق دارند. خب؟

شباهت ذهنی آدم‌ها و زبان

بعد از طرف دیگر، ببینید واقعیت اینه، آدم‌ها خیلی خیلی شبیه همدیگر هستند. زبان هم این را نشان می‌ده، زبان‌شناسی این را نشان می‌دهد. آدم‌ها از نظر ذهنی خیلی خیلی شبیه همدیگر هستند، فیزیولوژی‌شون، همه‌چیزشون مثل همدیگه‌ست، اختلاف‌ها خیلی جزئیه.

این‌قدر یک اختلاف مهم بین آدم‌ها وجود دارد، آن هم این است که دو جنس‌ان، زن و مرد. تو دوران حاضر، پست‌مدرنیسم یک جوری روی اختلاف خیلی خیلی زیاد آدم‌ها ترکیب می‌کند.

شما می‌نویسید را اینکه زن و مرد با هم می‌فرمایند. درست می‌نویسند برعکس آن چیزی که واقعاً هست. یعنی به یک جایی رسیدیم که آن شباهت‌های خیلی زیادی که ما همه می‌بینیم و می‌دانیم منکر، بعد اولاً یک اختلاف اساسی که هر موجودی از فضا بیاید بگوید که این آدم‌ها چه فرقی با هم دارند، می‌گویند بعضیا این‌شکلی‌ان، بعضیا اون‌جوری‌ان.

این را می‌گویند نیست، ولی بعد آدم‌ها تک‌تکشون با هم دیگر زمین تا آسمون فرق دارند. طوری که مثلاً جهان نمی‌تواند تو ذهن آدم‌ها به‌طور مشترک انعکاس پیدا کند. بنابراین اصلاً حقیقت که من می‌فرماید، ربطی به حقیقت که از این می‌فهمند ندارد. همین‌جوری به‌عنوان یک نکته جالب که من خودم مثلاً گاهی فکر می‌کنم و خیلی خوشم می‌آید. چرا این‌جوری شدن؟

خیلی واضح و نمی‌دانم. خب من نمی‌دانم حالا می‌خواهم دیگر حرف‌هایی که دفعه قبل زدم و آن چیزهایی که ایزوتسو مثلاً گفته بود را خیلی تکرار نمی‌کنم دیگر. اساس حرفش این بود که واژگان، واژگان یک زبان یک چیز توده‌ای که مثلاً را هم ریخته باشند نیست. واژگان ساختار دارد و ساختار واژگان یعنی ارتباط بین این واژه‌ها به جهان‌بینی آدم‌ها ربط دارد.

یعنی یک فرهنگ وقتی در آن یک واژه‌هایی آن حوزه‌های معنی‌شناختی کوچک‌تر را تشکیل می‌دن، یک استراکچر کلی هست با یک سری ساب‌استراکچر که این‌ها نشان می‌دهد که این‌ها دنیا را واقعاً چگونه دارند می‌بینند. بیشتر در واقع در این سنت آلمانی که من در واقع کسی که خیلی اساسی بیان کرده وایزگربره، تو این سنت بیشتر به ساختار واژگان توجه می‌شود.

به رابطه بین واژگان از نظر مفهومی با همدیگر توجه می‌شه، نه تک‌تک واژه‌ها. و معتقد هستند که آن بخش چیزی که باعث می‌شود جهان‌بینی در واژگان وجود داشته باشد، این ساختاریه که در واقع به واژگان ما می‌دهیم. مثلاً شما می‌توانید کلمه الله را وسط بگذارید تو واژگانتون، همه‌چیز بهش ربط داشته باشد یا کنار بگذارید.

این یک جوری اینکه این جهان‌بینی، جهان‌بینی توحیدی هست یا نیست، آن مشخص می‌شود. درست؟ حالا به‌غیر از اینکه اصلاً بعضی از واژه‌ها می‌توانند وجود داشته باشند و می‌توانند وجود نداشته باشند.

دو تا نکته خیلی اساسی در واقع ایزوتسو اشاره می‌کند. آن اینکه یکی اینکه واژگان قرآن یک زیرمجموعه کوچیکی از واژگان عربه. خیلی از واژگان در زبان عربی هست که خیلی هم واژه‌های کلیدی بودن و تو قرآن نیست.

مثل مثلاً فرض کنید شرافت، شجاعت، این‌ها حتی یک بار هم یکی از مشتقات این مفاهیم اخلاقی اساسی عرب در قرآن نیامده و خیلی چیزهای دیگر. پس اینجا یک زیرمجموعه خاص داریم، یعنی خیلی واژه‌ها استفاده نشده و آن واژه‌هایی هم که استفاده شده، نسبت‌هاشون، روابطشون با همدیگر کاملاً به هم ریخته، مخصوصاً در آن واژه‌های کلیدی.

جهان‌بینی قرآن و جهان‌بینی عرب

نه واژه‌های ساده‌ای که مثلاً اشاره به یک چیزی در جهان خارج می‌کنند. بنابراین طبیعی است که جهان‌بینی‌ای که قرآن دارد می‌سازه با جهان‌بینی‌ای که اعراب دارند اصلاً شباهت به همدیگر ندارد. خب دیگر حالا من مثال‌ها را هم تکرار نمی‌کنم.

بگذارید من فقط یک نکته، این نکته‌ای که در واقع اول گفتم که دوباره بهش اشاره می‌کنم، که لازم نیست من زبان عرب جاهلی را بدونم و بفهمم که این واژه‌ها واژه‌های عربی نیست.

من قبلاً تو جلسه قبل هی استناد کردم که ایزوتسو به‌عنوان یک محققی که زبان حجاز را خیلی خیلی خوب می‌شناسه و همه مثلاً اسنادی که مربوط به زبان عربی قبل از قرآن هست را مطالعه کرده و واژه‌ها را می‌شناسه، استناد به حرف‌های ایزوتسو کردم، ولی واقعاً لزوم ندارد که من برای مثلاً اثبات اینکه یک مفهوم کلیدی قرآن در زبان عربی نیست، استناد کنم به بعضی از چیزهای تاریخی.

ببینید، واضح است که مثلاً شما یک مفهومی مثل تقوا، مثل کفر، یا مثل آیه با این مفهومی که در قرآن دارید، در زبان عربی وجود ندارد. این‌ها این‌قدر این فرهنگ قرآنی یک فرهنگ خاصی است. بگذارید من این‌جوری بهتان بگویم. الان در هیچ فرهنگی به‌غیر از فرهنگ اسلامی، کلمه تقوا به این معنایی که تو قرآن هست وجود ندارد.

یعنی تو فرهنگ‌های دینی کشورهای دیگر مثلاً کفر به این معنایی که ما تو قرآن داریم که مقابله با شکر و اسلام و ایمان، هم‌زمان مقابله متضاد هر سه‌تای این‌هاست، تو هیچ زبان دیگه‌ای، زبان‌های مذهبی‌ای هم که الان وجود دارند، این مفهوم به این شکل وجود ندارد. کلمه‌های مشابه ممکن است پیدا بکنید که مفهوم مثلاً شبیه کفر بدهند، ولی فرهنگ قرآنی خیلی فرهنگ تنهایی‌ایه.

یعنی این‌جوری نیست که ما مشابه زیادی همین الان تو دنیا داشته باشیم، چه برسد کسی بخواهد این فرهنگ را با این واژگانش مقایسه بکند با فرهنگ قبل از قرآن که مثلاً جاهلیت، تو زمان جاهلیت واضح است که مثلاً وقتی الله یک موجودی که اصلاً کاری به کار ما ندارد، وقتی یک فرهنگی جانشینش می‌شود که مرکز آن الله و به قول ایزوتسو حتی مفاهیم بازرگانی و داد و ستد مثلاً یک جوری ربط پیدا می‌کنند در ساختار این واژگان به الله، یعنی همه‌چیز در واقع به الله لینک دارد، واضح است که این‌ها نمی‌تواند قبلاً وجود داشته باشد. یک نکته خیلی ساده این است که ببینید این یک چیز خیلی بدیهی و واضحی است که اعراب خیلی شگفت‌زده می‌شدن از شنیده قرآن.

یک حالت شگفتی‌شون وجود داشت. و باز لازم نیست که من استناد تاریخی به چیزی بکنم. دلیل خیلی دلایل خیلی واضحی وجود دارد. آن هم این است که ما خودمان هم اگر واقعاً یک خورده این به اصطلاح عادت‌ها را بگذاریم کنار، همین الان شما قرآن را بخوانید کلی جاهاش شگفت‌زده می‌شوید. اگر جلوی خودتان را نگیرید.

مثلاً این چه متنیه؟ مثلاً فرض الان شما شگفت‌زده نمی‌شید. من متن را این‌گونه شروع می‌کنم. مثلاً بسم‌الله الرحمن الرحیم یعنی به نام خداوند مهربان مهربان. دو بار یک کلمه را به خیلی نزدیک به هم تکرار بکنم. بعد بگویم الف، لام، میم. بعد مثلاً شما شگفت‌زده نمی‌شید این چیست؟ یعنی من الان هم من مثلاً می‌شنوم یعنی چه؟

حروف مقطعه و فهم ناقص

مثلاً الف، لام، میم. هیچ‌کس هم نمی‌فهمه. شما فکر می‌کنید کسی می‌فهمد الف، لام، میم یعنی چه؟ می‌خواهم بگویم این حداقل از این حروف مقطعه ما می‌فهمیم که خیلی چیزها تو قرآن بود نمی‌فهمیدن. الان هم ما نمی‌فهمیم. ما خیلی فکر می‌کنیم که خیلی چیزها را می‌فهمیم. یعنی حالا بگذارید من بحث را ادامه بدهم بگویم منظورم از اینکه فکر می‌کنیم می‌فهمیم، فکر می‌کنیم خوب می‌فهمیم ولی خوب نمی‌فهمیم.

بنابراین اینکه قرآن یک چیز خیلی خاصی است، واژگان خاصی دارد، سبک خاصی دارد و من همین‌جوری یک چند جلسه جلوتر برویم چیزهای شگفت‌انگیزی یاد می‌گیرید که خیلی در نظر اول ممکن است متوجه‌شون نشید ولی خب واقعاً شگفت‌انگیزه. ما فعلاً در سطح واژگان داریم این بحث را می‌کنیم.

مثلاً فرض کنید کلمه آیه. تو کجای دنیا یک چنین کلمه‌ای وجود دارد که به معنی نشانه باشد و بعد هم برای یک جمله مثلاً تو این متن به کار برود هم ببینید این یک جهان‌بینی خاصه. که این کتاب یک جوری منطبق انگار با عالم خارجه. بنابراین یک چیز را، یک کلمه را می‌شود برای دو معنی مختلف به کار برد.

همان‌طوری که خورشید و مثلاً طلوع خورشید و شروع شب آیه هستند، این چیزی هم که اینجا نوشته شده هم یک آیه است. یعنی این‌ها همه نشانه‌های مثلاً الله هستند. یعنی یک پیچیدگی‌هایی وجود دارد در زبان قرآن که می‌گویم حتی ارجاع تاریخی لازم نیست. من بدونم قبل از اسلام مثلاً آنجا چه خبر بوده تو زبان.

همین‌قدر که ما بدونیم که جهان‌بینی قبل از اسلام جهان‌بینی توحیدی نبوده، واضح است که این مفاهیم نمی‌تونسته قبلاً وجود داشته باشد. برای اینکه اصولاً مسئله ارتباط انسان و الله مطرح نبوده. بنابراین کلمه تقوا نمی‌تونسته به این معنا وجود داشته باشد. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه. کلمه کفر، الله، ببین این‌ها همه در رابطه با الله هست که معنی دارد.

کفر، نمی‌دانم تقوا، فسق، این‌ها به این معنی که الان ما می‌فهمیم نمی‌تونسته وجود داشته باشد. برای اینکه این‌ها نتیجه جهان‌بینی توحیدیه. نتیجه این است که شما الله را بگذارید وسط و همه چیز را با استفاده از این، با لینک با این تعریف بکنید. و آن می‌دانید حداقل ما این را به عنوان یک نقطه تاریخی می‌دانیم که در زبان قبل از اسلام بت‌پرست بودن.

موحد نبودند. همین کافیه برای اینکه من بفهمم که لازم نیست به اسناد و مدارک تاریخی اعتماد بکنم. این واژه‌ها جهان‌بینی توحیدی توشون موج می‌زند.

همه چیز در ارتباط انسان و خدا مثلاً دارد تعریف می‌شود و این چیزی نیست که تو فرهنگ جاهلی وجود داشته باشد. یک نکته‌ای که در واقع باعث می‌شود که ما الان زیاد شگفت‌زده نشیم این است که یک جوری چیز شده دیگر، این واژگان عادی شده.

مثلاً همه شما الان فکر می‌کنید می‌فهمید کفر تو قرآن یعنی چه ولی باور کنید نمی‌فهمید. یعنی الان مثلاً به این معنایی که ما کفر را به کار می‌بریم که مثلاً غیرمسلمونا را می‌گویند کافر دیگر، معمولاً یک چنین معنی‌ای دارد.

هیچ ربطی به آن کفری که در اسلام، تو قرآن آمده ندارد. کفر به عنوان یک واژه‌ای که مقابل شکر و ایمان و اسلام، حرفش هست، این ربطی به آن ندارد.

اسلام به عنوان حالت نه نام دین

اسلامی هم که ما الان به عنوان اسم یک دین ازش مثلاً چیزی می‌فهمیم با اسلامی که تو قرآن آمده یکی نیست. اسلام یک در قرآن کلمه اسلام یک چیزی است مثل ایمان. یک حالتیه، یک حالت روانی، نه اسم یک دین. چون تأکید این دین روی این حالت اسلام، تسلیم بودن در مقابل خدا زیاد بود، اسمش شد اسلام.

خیلی‌ها الان قرآن را می‌خونن، هرجا کلمه اسلام و مسلم می‌بینن، فکر می‌کنند منظور این است که مثلاً یعنی آدم به دین پیامبر اعتقاد داشته باشد، یعنی همین مسلم، مسلمین به این معنایی که ما می‌بینیم. و مثلاً این را لازم نیست که تحقیقات تاریخی بکنید، خود متن این‌ها را در واقع نشان می‌دهد.

مثلاً فرض کنید وقتی شما یک اصطلاحی به کار می‌برید، الان می‌گویند اهل کتاب کافرن دیگر، به کلاً به یهودی‌ها و مسیحی‌ها می‌گویند کافر. خب؟ ولی تو قرآن شما مثلاً می‌خوانید الذین کفروا من اهل الکتاب. آن‌هایی که از اهل کتاب کافر شدن و المشرکین مثلاً.

ببینید، این هم که قبلاً شما تعیین می‌کنید، ولی فکر نکنم بگوییم اهل کتاب باور دارند، ولی می‌دانید که تفاوت‌هایی هستند، ولی تو قرآن یک لحظه مثلاً دارد می‌گوید که از اهل کتاب کسانی هستند که می‌گویند «و نحن مسلمون»، ما مثلاً مسلمونیم.

اسلام مثل ایمانه. یعنی یک همان‌طوری که یک یهودی می‌تواند مسلم باشد، یک مسلمون هم می‌تواند مسلم باشد. بنابراین اسلام، کفر، این‌ها خیلی تو زبان محاوره ما یک تغییر شکل‌هایی داده.

می‌خونیم و این یکی از نکته‌هایی که اسلام به راحتی نمی‌توانید تو قرآن درک بکنید. همان بلایی که عرب جاهلی سرش می‌اومد، یعنی این واژه‌ها معنی‌های دیگه‌ای داشتن و معنی‌های جدید پیدا می‌کردن، شما یک خورده هم این بلا سرتون می‌آید.

یعنی با چیزهایی که تو ذهنتونه وقتی این واژه‌ها را می‌خوانید اگر دقت نکنید، متوجه اختلافش با آن استعمالی که در قرآن دارد، با استعمالی که تو عرف ما دارد، ممکن است نشید.

یک خورده احتیاط لازم است. مخصوصاً اینکه الان اختلاف، مثلاً فرض کن برای عرب خیلی زود می‌فهمید که اسلام به آن معنی که تو عرب جاهلی این کلمه به کار می‌رفت نیست، چون خیلی فاصله داشت. ولی الان یک جورهایی یک خورده نزدیک‌تره دیگر.

تشخیص دادن اختلاف ممکن است یک خورده ضریب هوشی بالاتری بخواهد. من این موضوع که قرآن اصولاً از واژه‌ها گرفته که آیاتش یک مقدار و موضوعاتش حتی شگفت‌انگیز بوده، بعداً عواقبی داشته که من فکر می‌کنم یک جاهایی برسیم در موردش صحبت کنیم. یعنی اصولاً واژه‌ها را هم حتی نمی‌فهمیدن. خیلی دیگر این یک چیز خیلی بدیهی تاریخی‌ایه.

یک دوره اول به اصطلاح قرآن‌شناسی و تفسیر قرآن که بهش می‌گویند دوره صحابه و بعد مثلاً دوره تابعین، این‌ها شروع به اصطلاح خواندن و تفسیر کردن قرآنه. تو دوران صحابه و تابعین یکی از مهم‌ترین چیزهایی بود که مردم می‌اومدن از یکی از صحابه می‌پرسیدن آقا این کلمه یعنی چه؟

من دفعه قبل گفتم که خلیفه دوم در مورد رفت بالای منبر و گفت که من این آیه «و فاکهة و ابا» که تو قرآن هست، فاکهه را می‌فهمم یعنی چه، ولی ابا یعنی چه؟

واژه‌های نامأنوس و غریب‌القرآن

از مردم پرسید کی می‌داند که ابا یعنی چه؟ واقعاً مثلاً بعضی از واژه‌ها نامأنوس بود. اصلاً یک رشته‌ای به وجود آمد که هنوزم مثلاً می‌توانید مقاله تو این زمینه پیدا کنید به اسم «غرائب القرآن». در مورد واژه‌های عجیب و غریبی که تو قرآن هست و مأنوس نبوده برای عرب.

همین که یک سری واژه وجود دارد که نامأنوسه، مثلاً تو مکه زیاد استعمال نمی‌شده، ولی مثلاً یک قبیله‌ای شاید این را زیاد استعمال می‌کردند. یک چنین کلماتی وجود دارد که روش اختلاف وجود داشت. فکر می‌کنم ابن‌عباسه که یک روایت معروفیه که می‌گفت من معنی «انفطار» را آیه اول سوره انفطار را نمی‌فهمیدم «اذا السماء انفطرت» یعنی چه؟

تا اینکه مثلاً دو تا عرب آمدند با همدیگر دعوا داشتن سر چاه و یکیشون به عنوان ادعا گفت که من اولین چاه را انفطار کردم. خب من تازه متوجه شدم که انفطار مثلاً یعنی چه. یعنی یک چیزی را شکافتن و یک چیزی از در آن بیرون بیاید. حالا اینکه درست فهمیده یا نه، به هر حال.

یعنی اینکه کلماتی وجود داشته که مثلاً یک آدمی مثل ابن‌عباس هم نمی‌فهمید. باید مثلاً یک جایی می‌رفت و می‌گشت که واژه کجا به کار رفته. پس قرآن کتاب ساده‌ای که همه مثلاً خیلی راحت واژه‌هاشو حتی بفهمند نبود. کم‌کم می‌گویم چیزهای شگفت‌انگیز باز من یک جایی ادعای شگفت‌انگیز از یک زمینه‌های دیگه‌ای هم به غیر از واژه هم می‌کنم.

خب آها، بگذارید من باز یک نکته بگویم. لازم نیست در مورد این صحبت بکنیم، ولی فکر می‌کنم مثل همان موضوع پست‌مدرنیسم و فمینیسم موضوعی که اگر حالا همین‌جوری مطرح کنم بد نیست.

یکی از اشکال‌هایی که می‌گیرند در این کسانی که معتقد هستند که فرهنگ جاهلی در قرآن نفوذ پیدا کرده، یکی از چیزهایی که بهش استناد می‌کنند این است که واژه‌های، چون فرهنگ بازرگانی تو مکه وجود داشته، واژه‌های مربوط به بازرگانی تو قرآن پیدا می‌شود.

مثلاً فرض کنید بیع، ربا یا اشتری مثلاً به معنای مبادله کردن. و این را جزو تأثیرهای فرهنگ جاهلی در قرآن می‌بینند. خب ببینید، بعضی از این شغل‌ها یک جوریه من بیشتر از میل داشته باشم جواب بدم، عصبانی می‌شم.

اصلاً اینکه آدم واقعاً خوب دقت بکند، این واژه‌ها اصلاً به معنی بازرگانی تو قرآن نیومدن‌ها. می‌گویم مثلاً فرض کنید واژه اشتری تو قرآن آمده. درست است مربوط به بازرگانی می‌شده، می‌شود ولی همه‌جا شما مثلاً نگاه کنید حرف اینه که طرف دنیا رو به آخرت مثلاً فروخته،

آخرتش رو به دنیا فروخته مثلاً. خب؟ یعنی اشترا رو به عنوان یه واژه کلی که معنی مبادله میده، یه چیزی رو شما بگیرید یه چیزی رو بدید. اصلاً تو معنی بازرگانی ما اینو نداریم.

درسته. اصلاً حتی معنی گرفتن حتی داره مثلاً می‌گه من یشری لغته یعنی کلام رو اشترا رو برای کلام به کار برده مثلاً. خب؟ مختلف هم می‌گه که نه من می‌خوام بگم که نه ولی اونجا هم اشترا به معنای چیزه، به معنای بازرگانی به همان معنای مبادله‌ست یه جوری.

یه مبادله‌ای اونجا صورت می‌گیره. کلام داره به کار می‌ره. می‌دونم آره. اصلاً موضوع اینه که به هر حال اصلاً تو قرآن حرفی از بازرگانی نیست. دقت می‌کنید من عصبانیت کجاست؟

ادعای انعکاس فرهنگ بازرگانی

که اصلاً هیچ‌چیزی از بازرگانی تو قرآن ما نمی‌بینیم. مثلاً نسیه بخرید، نسیه بفروشید، جنس رو دارید می‌فروشید. معلومه که فرهنگ بازرگانی توی قرآن انعکاس پیدا نکرده.

ولی همین که یه مستشرقی یه روزی اومده چهار تا واژه لیست کرده، مثلاً تعدادشو شمرده و ادعا کرده که واژه‌های بازرگانی عرب در قرآن زیاده و بعد این نشون می‌ده که مثلاً فرهنگ جاهلی در قرآن انعکاس پیدا کرده. یه عده آدم هستن این‌قدر موضوع براشون ضعیفه که هر ادعایی یه نفر بکنه اینا مثلاً فوری دست و پاشونو گم می‌کنن و نه اصلاً نه یا مثلاً شروع می‌کنن جواب‌های چرند و پرند دادن. مثلاً یه چیزهای دیگه رو می‌شمارن می‌گن نه اونا مثلاً تعدادشون از اینا بیشتره و اینا یا اینکه اصلاً قبول می‌کنن.

شما مثلاً این مقاله‌ای که آقای بهاءالدین خرمشاهی که آدم خیلی معتبری هست نوشته، واقعاً اینو به عنوان یکی از اسنادی که فرهنگ جاهلی در قرآن بازتاب پیدا کرده، اینکه یه آدم مستشرقی اومده ادعا کرده که اینجا کلمات بازرگانی وجود داره. کجا تو قرآن بازرگانی وجود داره؟ بازرگانی وجود نداره.

چهار تا کلمه رو مثلاً برداشته به معناهای دیگه‌ای استعمال کرده و بعد این بدیهی هم هست که بازرگانی تو قرآن اصلاً هیچ‌جایی برای محلی از اعراب نداره. به غیر از مثلاً یه سری چیزهای خیلی ساده مثل مثلاً مسئله حرمت ربا که اونم ربطی واقعاً به بازرگانی نداره به اون معنایی که مثلاً توی بین عرب متداول بوده. همه جای دنیا همین الان هم هست.

مثلاً بیشتر به نظر می‌آد به فرهنگ یهودی‌ها مربوط بشه ربا خوردن تا به فرهنگ اعراب. اینکه یه همچین چیزهایی تو قرآن کلماتش اومده و بعد اینو نه تنها حالا مثلاً شروع می‌کنن یه صغری کبرای عجیب و غریب چیدن برای جواب دادنش، اصلاً قبول می‌کنن فوری. یعنی به محض اینکه طرف یه اشکال گرفت همه دستاشونو به علامت تسلیم می‌برن بالا.

این مستشرقین غربی‌ها یه ابوهتی دارن، چیزی بگن دیگه تأثیر خودشونو فوری می‌ذاره. حالا من مفهومش رو خب ولی وارد همین که مفهومی که داری یه چیزی می‌خری، داری معامله می‌کنی، این مفاهیم وارد شد تو قرآن. ربا و دین و خسروان و اینا همه چیزهایی که من می‌خوام وقت دارم.

حالا قبول دارم بازرگانی ربط نداره ولی همین که مفهوم اصلاً مبادله قطعاً شما یه چیزی می‌گید، یه چیزی می‌گیرید دست خودتون. خب اصلاً چهار تا فرض مفاهیم وارد می‌شه کجا این کجا کدام فرهنگ دنیا هست این مفاهیم توش نیست؟ خلاصه آدم یه چیزی می‌ده، یه چیزی می‌گیره. نه ولی با این اسم این تو قرآن زمان رو زمان رو صرف می‌کنی، یه چیزی رو به دست می‌آری.

ببین این مفهوم اون‌قدر کلیه که مثلاً اینکه تو ضرر می‌کنی، مثلاً عمرتو به بطالت می‌گذرونی و ضرر می‌کنی. مثل اینکه ببین ما اینکه یه سرمایه‌ای وجود داره، مثلاً سرمایه عمر. جایی هست سرمایه عمر وجود نداشته باشه؟ بنابراین مفاهیمه. نه، نه، نه. چون که تو فرهنگ همین‌ها هم همین شعرهای مثلاً بقیه یادم نیست، خب اونا هم تحت تأثیر قرآن، سرانجام گرفتن و اینا رو می‌دونی چی می‌گم؟ نه، نه،

تمثیل تجارت و پتانسیل انسان

نه. اصلاً ببین این مفاهیم من می‌خوام بگم این مفاهیم، این مفاهیمی که آدم یه چیزهایی داره، اصلاً این پتانسیل‌هایی داره و بعد می‌تونه از این‌ها استفاده بکنه یه چیزهایی رو به دست بیاره. این بازرگانی که نیست. این تو می‌خوام بگم اصلاً کتابش من نمی‌دونم شما اصلاً لازم نیست اصلاً لازم نیست تو متن رجوع بدی.

آدمی وجود داره که اینو نفهمه؟ که یه مثلاً نه. [خنده] ببین، ببین، ببین، کلی، خیلی مفهوم مهم باشه. من نمی‌دونم، کتاب مقدس، اصلاً متن زیاد بکنیم این‌قدر روی مثلاً مبادله و مثلاً بازرگانی، بازرگانی نه، مثلاً یه چیزی به خدا می‌دی، یه چیزی می‌گیری.

اصلاً این‌ها این‌قدر مسئله، مثلاً مفاهیم مثل محبت و عشق و این‌ها، خب، به دست آوردن می‌تونه توی یه فرهنگی وجود نداشته باشه، توی مثلاً مفهومش مهم نباشه. تو برای اینکه یه چیزی به دست بیاری باید یه چیزی رو خرج کنی. خب؟ می‌خوام بگم این‌ها جزو بدیهیاته. اصلاً این‌ها در مفهوم بازرگانی که به کار نرفته. این‌ها مفاهیم کلی‌ای هستند.

چون اینجا این کلمات تو معناهای بازرگانی به کار می‌رفت، وجود داشت، واژه‌ها وجود داشت، ولی این واژه رو قرآن به عنوان یه واژه بازرگانی استعمال نمی‌کنه.

صرفاً داره از، یکی از چیزهایی که ایزوتسو می‌گه اینه که اصولاً سه تا فرهنگ وجود داشت. یکی اون فرهنگ جاهلی قبایل و این‌ها بود، بعد یه فرهنگ بازرگانی زبان. سه تا دوره زبانی، سه تا مثلاً حوزه زبانی توی حجاز وجود داشت.

یکی اون حوزه خیلی عرب جاهلی بود که بیشتر برای شعر استعمال می‌کردن و یکی هم یه حوزه به اصطلاح بازرگانی بود و یه چیز خیلی محدودی هم که اهل کتاب داشتن. مثلاً یه جوری یه فرهنگ مذهبی هم اونجا وجود داشت. خب؟ اینکه از واژگان بازرگانی اونجا خیلی زیاد بوده و ازش استفاده شده، ولی حرفی از بازرگانی تو قرآن نیست.

می‌گه این واژه‌ها هم واژه‌های خیلی کلی‌ای هستند. اگه یه جایی مثلاً مثالی بزنی که این واژه‌ها به این معنای غیرمتعارفی به کار رفتن که مثلاً ربط به اعراب داره، برای من که الان دارم زندگی می‌کنم مفهوم نیست یا مورد نداره. بازرگانی هست، ولی شما قبول ندارید. این حس رو منتقل می‌کنید که مثلاً زندگی یه جور داره مثلاً خرید و فروش می‌کنه.

مثلاً یه چیزی داری می‌دی، یه چیزی داری می‌خری. این مفهوم می‌تونه این‌جوری نباشه. قبول دارید؟ یعنی می‌تونست وجود نداشته باشه؟ آره.

یعنی منظورم اینه که این که این ترکیب به این مثال، این تمثیل به کار برده شده در مورد زندگی، شاید از این کم باشه. شاید باشه دیگه، آره. ولی ولی این‌قدر ولی این‌قدر کلیه این مفاهیم، اینکه شاید باشه، مثلاً با چه احتمالی؟

من می‌خوام بگم این مفاهیم این‌قدر کلی‌ان، این‌قدر مفاهیم بزرگ و کلی‌ای هستند که تو تو هر زبان دیگه‌ای یه همچین مفاهیمی داری. یعنی یه بار وقتی اون حرف، حرف مستند و درستی که مثلاً من ادعا بکنم که چیزهایی تو بازرگانی اینجا وجود داشته که الان مثلاً دوران که ما بازرگانی نیستیم با اون مفاهیم سروکار نداریم و قرآن اونا رو استخدام کرده و به یه معناهایی به کار برده که برای زندگی من مهم نیست.

فهم تمثیل بازرگانی

ولی تو این تمثیل رو که به قول تو می‌گی که شبیه بازرگانیه، به راحتی می‌فهمی. برای اینکه تو زندگی خودت تو یه جور تجارت داری می‌کنی، ولی اینکه اسمشو تجارت نذاری. یعنی تو داری یه امکاناتی رو صرف می‌کنی که یه چیزهایی رو به دست بیاری. ها؟ من می‌خوام بگم که در صورتی اون استدلال جای جواب دادن داشت که آثار بازرگانی خیلی تو قرآن ببینی.

یعنی واقعاً خود بازرگانی، نه استفاده کردن از واژه‌های بازرگانی. و بعد هم اینکه تو مفاهیمی در واقع وارد بشیم که برای ما معنی نداره. ولی الان ما همه‌مون اینو در واقع به راحتی می‌بینیم که برای ما معنی‌دار هست و اگه کسی به ما نگه، شاید اصلاً متوجه‌اش هم نشیم.

یعنی خیلی راحت این‌ها رو می‌پذیریم که ما مثلاً داریم دنیا رو صرف می‌کنیم که یه چیزی رو به دست بیاریم. خب؟ ؟ حالا من چیزی که می‌خواستم بگم گفتم لازم حالا من چیزی که می‌خواستم بگم، گفتم لازم نیست که بهش اشاره بکنم این است که چون ببینید این نیست ما تو دورانی داریم زندگی می‌کنیم که یک سنت مذهبی حاکم نیست.

در واقع یک جور یک سنتی یک خود الحادی حاکم شده، حالا پشت ساینس و این‌جور چیزها. من قبلاً در مورد این موضوع صحبت کردم. اصولاً این‌جوری مذهبی‌ها در موضع ضعف‌ان. چون شما بحث‌هایی بین مذهبی‌ها و آدم‌های مثلاً ملحد و آن کسانی که وابسته به سنت مستقر هستند ببینید، یک حال و هوای خاصی دارد.

مثلاً شما وقتی که حرف استدلال‌های خداشناسی می‌شه، مثلاً می‌خواهند اثبات وجود خدا بکنند، بلافاصله آن آدم‌هایی که در واقع در سنت فلسفی حال حاضر هستند، مثلاً راسل، بحث معروفی دارد با کاپلستون در مورد اثبات وجود خدا که BBC جلساتش پخش شد.

بعد به محض اینکه کاپلستون شروع می‌کند حرف زدند، راسل چنان چیزهای منطقی دقیقی مطرح می‌کند که این کلمه‌ای که شما می‌گویید را باید دقیقاً تعریف بکنید. واژه وجود مثلاً یعنی چه؟ این مفهوم تحلیلی نیست. چنان سخت می‌گیرند از نظر منطق که طرف اصلاً نمی‌تواند حرف بزند. یعنی در حدی این سطح دقت را این‌ور هم بالا که اصلاً زبان به آن حد دقت نمی‌رسه.

و خب کاپلستون هم مثلاً نمی‌تواند اثبات بکند، راسل هم می‌گوید خب من نمی‌گویم که اثبات می‌شود یا نه، من می‌گویم که نمی‌شود اثبات کرد. نمی‌گویم هست یا نیست. این حرف راسل تو این جلسه این است که ما نمی‌توانیم وجود خدا را ثابت کنیم با استدلال‌های منطقی.

ضوابط منطقی را آن‌قدر ارتقا می‌دهند که دیگر واقعاً نمی‌شود ثابت کرد هیچ‌چیزی را. اصلاً نمی‌شود حرف زد دیگر. این کلمه را شما بگویید نمی‌شود تعریف کرد. بعد همین‌ها شبهه‌ای که دارند ایجاد می‌کنن، مثلاً مسئله شر.

راسل می‌آید می‌گوید که مثلاً کرم‌کدو چرا وجود دارد؟ یک آدمی که آنجا دقیق‌ترین چیزها را نمی‌شد بهش گفت، برای اینکه مثلاً ادعا می‌کرد که این‌ها معنی ندارد. شما این مسئله شر را یک خورده دقت کنید. شر تعریفش چیست؟

تا حالا کسی اصلاً تعریفی از شر ارائه داده از نظر فلسفی؟ من می‌خواهم بگویم این مذهبی‌ها این‌قدر انگار چیز ندارند، اعتماد به نفس ندارند که خیلی خب حالا تو که اومدی این بلا را سر مثلاً استدلال من آوردی، تو می‌گی مسئله شر، شر را تعریف کن.

مسئله شر و سطح دقت استدلال

حالا اگر تونستن تعریف بکنند. یعنی ما هم خب می‌توانیم در مقابلش با این سطح دقت را این‌قدر ببریم بالا که مثلاً کرم‌کدو چه معنی، مثلاً شرش کجاست؟ طرف باید تعریف بکند، توضیح بدهد، به هیچ‌جا هم نمی‌رسه.

مذهبی‌ها فوری مثلاً به دست و پا می‌افتن، اثبات‌شون که قبول نشده، فوری مسئله شر کتاب می‌نویسن، آقا این‌جوریه، به خدا نمی‌دانم عمه شما مرد، اشکال ندارد، عقلش یک جای دیگر مثلاً به شر می‌شه، این هم نسبیه، فلان.

اصلاً جواب نباید داد. سطح دقت اگر اونه که چیزی را نمی‌شود اثبات کرد، اشکالم نمی‌شود گرفت با آن سطح دقت. بنابراین اصلاً بحثی نمی‌توانیم بکنیم. نمی‌شود یک جا سطح دقت آن‌قدر بالا باشد که نشود حرف زد، بعد عوضش در مورد مسائل مثلاً قرآن و این‌ها هرچه بگویند ما فوری بگوییم ای داد و بیداد مثلاً جواب بدهیم.

این نشان‌دهنده چیز است دیگر، اینکه محیط آدم‌های فکری، آدم‌های مذهبی دچار یک خیلی ضعف و تزلزل و آدم سس‌لکی شدن مثلاً باید همه‌اش در حال تمام رسانه‌ها و این‌ها دارند این‌ها را بمباران می‌کنند و این‌ها باید از موجودیت خودشان دفاع بکنند. هیچ اصلاً جواب ندید. خیلی راحت. یک راه کلی رفع کردن شبهه‌هایی که سطح دقت را بگویید تعریف بکنید. سطح دقت را مشخص بکنند.

اگر آوردند پایین شما فوری بروید استدلال‌های دقیق و مثلاً برهان‌های خداشناسی را بگذارید اول این را ثابت کنید، اگر جواب بدهند بعداً بروید سراغ. اگر ما مثلاً فرهنگ مذهبی حاکم بود این‌جوری می‌شد دیگر. ما سطح دقت را تعیین می‌کردیم از آنجا دلمون می‌خواست، ما ضوابط را تعیین می‌کردیم، اون‌جایی که دلمون می‌خواست سطح را می‌آوردیم پایین، اثبات می‌کردیم، هر جا می‌خواست می‌بردیم بالا طرف نتونه شبهه وارد کند.

الان برعکسه. این خلاصه یک نکته‌ایه در مورد این وضعیت آدم‌های مذهبی که همه‌اش دچار تزلزل و به دست و پا می‌زنند که این‌جوری این شبهه‌ها را رفع کنند. متوجه این نیستند که واقعاً این مسئله شر، من خیلی چیز خواندم اصلاً هیچ معلوم نیست مسئله‌اش چیست. این‌همه جواب می‌دهند بهش. تعریف شر چیست خلاصه؟ به چه می‌گوییم شر؟

برای ما ضرر داشته باشد، مثلاً اینکه یک چیزهایی وجود داشته باشد برای من ضرر داریم، کلاً همه‌چیز را می‌بره، می‌برد زیر سؤال. اصلاً ضرر یعنی چه؟ اصلاً ما چه هستیم اصلاً؟ این‌جوری بحث کنید. با کسانی که از این حرف‌ها می‌زنند این‌جوری بحث کنید تا اینکه سطح دقت را یک خورده بیارن پایین فوری خدا را می‌شود ثابت کرد. خب.

خانم بگذارید من بحث‌هایی که امروز می‌خواهم بکنم، امروز دیگر خورده سخته. چه کار کنم؟ موضوع سخته و الان می‌ریم سراغ تحول ساخت. من می‌خواهم یک چیزهای دیگه‌ای بگم، جدای از، بگذارید در واقع تفاوت اساسی‌اش این است که الان تو زبان‌شناسی دو تا مفهوم خیلی مهم داریم در مورد واژه.

یکی مفهوم، یکی مصداق. مفهوم را مقابل، انگلیسی‌اش را می‌گویم برای اینکه طبق معمول در ترجمه‌های مختلف ممکن است چیزهای مختلف ببینید. مفهوم را مقابل سنس می‌ذارن برای واژه و مصداق را مقابل ریفرنس.

واژه و رابطه با جهان خارج

فرق بین مفهوم و مصداق این است که مصداق، آن ریفرنس در واقع، ریفرنس آن چیزی است که این واژه واقعاً در جهان خارج بهش دارد اشاره می‌کند. در واقع یک واژه، یک رابطه‌ایه که بین یک، نه فقط واژه، جمله، هر عنصر زبانی، یک رابطه‌ایه که بین عنصر زبانی با یک عنصر غیرزبانی وجود دارد.

مثلاً فرض کنید مصداق واژه سگ ممکن است مثلاً این سگی باشد که من وقتی می‌گویم این سگ یا اسم یک نفرو می‌برم، مصداقش این چیزی است که اینجا وجود دارد. این را بهش می‌گویند مصداق دیگر، ریفرنسه.

این عنصر زبانی دارد یک چیزی را خارج از زبان مشخص می‌کند. مفهوم، در واقع آن نظام پیچیده داخل خود زبانه. شما جدای از اینکه، این چیزی که در واقع ایزوتسو می‌گه، درباره مفاهیمه، نه درباره مصادیق.

اصولاً دارد خود واژه‌ها را، رابطه بین خود واژه‌ها را، یعنی عنصرهای زبانی را در یک نظام و ساختار پیچیده‌ای که در واقع وجود دارد بررسی می‌کند. مفهوم، هر واژه‌ای مفهوم دارد. شما می‌توانید واژه را مثلاً با واژه‌های دیگر تعریف کنید. مثلاً فرض کنید یک واژه می‌تواند با واژه‌های دیگر هم‌نشین بشود به طور مترادف یا متضاد و اینجا کم‌کم مفهوم پیدا کند.

این یک مثلاً نکته خیلی اساسی که سوسور اولین‌بار خیلی روش تأکید کرد، این است که اصلاً مفهوم واژه‌ها با اختلاف معلوم می‌شود. یعنی ما واژه‌ها را بیشتر از این جهتی واژه هویت پیدا می‌کند که ببینیم اختلافش با واژه‌های نزدیکش چیست. دقت می‌کنید؟ این یک چیزی است در دنیای زبان مفهوم اتفاق می‌افتد.

همه حرف‌هایی که ایزوتسو می‌گوید یک جوری درباره مفهوم واژه‌هاست، نه درباره مصداق. اصولاً ارجاع نمی‌دهد به جهان خارج. دارد استراکچر واژه‌ها را بررسی می‌کنه، اینکه این رابطه‌ها چه جوریه، حوزه‌های معنی‌شناختی خود این واژه‌ها چه جوریه.

هیچ‌جایی ما در مورد جهان خارج بحثی نداریم که ایزوتسو بکند. مثلاً این کتابی که دارد، ترجمه دقیقی هم در واقع واژه‌ای که به‌کار بردند درسته، اسمش مثلاً مفاهیم اخلاقی و دینی در قرآن.

مفهوم این واژه‌ها را دارد بررسی می‌کند به عنوان عنصرهای زبانی داخل خود زبان. یعنی همه‌اش در واقع کاری که می‌کند از خود نحوه به‌کار رفتن این واژه در قرآن می‌خواهد مفهومشو در واقع دربیاره. درسته؟ به عنوان یک عنصر زبانی در یک متن. کاری به جهان خارج ندارد.

من چیزهایی که می‌خواهم بگویم الان دیگر بیشتر در مورد مصداق‌هاست. یعنی یک خورده فضای بحث فرق می‌کند. این موضوع اصلاً کلاً سخت‌تره. تقدیر من نیست. خب برویم سراغ تحول ساخت. خب بله. آقا اینکه شما دارید می‌گید، من دوباره برمی‌گردم به آن سؤال که فرهنگ، یعنی تو قرآن فرهنگ عرب، دارد تصویر نداشته. خب این کاملاً بدیهی است.

مثلاً اگر قرآن در یک منطقه‌ای و حالا که به هر حال شدید باشد، نازل می‌شد، در مورد بهشت همیشه می‌گفت که یک جایی این‌قدر بحث وجود ندارد، این‌قدر مثلاً کسر و بلندی وجود ندارد، چیزی دیگر خب من این را الان بعداً می‌رسم یک وقت بشود صحبت می‌کنم.

در مورد مثلاً این توصیفات بهشت، این آخر بحث. درست است. اگر یک انسانی هیچ کلمه‌ای را بلد نباشد می‌تواند فکر کند؟ می‌تواند بدون اینکه زبانی را بلد نباشه؟ بله. مثلاً یکی از شواهد پینکر که یک جوان مکزیکیه که این ماجرای کاسپار هاوزر را می‌دانید چیست؟

کاسپار هاوزر و یادگیری زبان

همان که همه چیو حفظ می‌کرد دقیق و نه. این کاسپار هاوزر یک بچه‌ای بود که در زیرزمینی تا سنین جوانی نگهش داشتن بعد آمده بود. تازه داشت زبان یاد می‌گرفت. یک آدم معروفی هست الان در زبان‌شناسی این بحث نه. یا یک آدمی یک فیلم فیلم خیلی معروفی هست از پینکر که چیز هم تلویزیون ایران چند بار پخش کرده.

اصولاً لازم نبود بگویم چند بار پخش کرده چون معمولاً هر فیلم را چند بار پخش می‌کنند. بله. یا پخش نمی‌کنند یا چند بار پخش می‌کنند. حالا خلاصه نه این حالا این موضوعی که من پینکر استناد طرفدارهای پینکر استناد می‌کنن، یک جوان مکزیکی بدون زبانه دیگر. فکر می‌کند. یا مثلاً کودکان کرولال به یک معنایی فکر می‌کنند.

هیچ واژه‌ای هم بلد نیستند. این‌ها یکی از شواهدی که مثلاً یک چیزی به اسم منتالیز وجود دارد. یعنی ما یک جوری خارج از در واقع در تعامل با همدیگر دیگر. یعنی مثلاً زبان به نوعی اندیشه را مخفی می‌کند. نمی‌شود گفت مثلاً ما اگر مثلاً یک کلمه یک چیزی مثلاً اسمش را ندونیم نمی‌توانیم در موردش فکر کنیم. خب بله.

یا مثلاً خیلی لغت‌ها هستند در زبان‌های مختلف که اصلاً در زبان من چیزی که گفت من چیزی گفتم دفعه دیگر ممکن است در موردش صحبت بکنم، این‌ها که اصولاً یاد گرفتن واژه‌ها خیلی به خودآگاهی ربط دارد. یعنی یک رابطه خیلی مستقیمی هست بین حضور یک مفهوم تو خودآگاهی با طول کدی که شما حتی برایش به کار می‌برید.

یعنی ببینید وقتی در زبان برای یک مفهومی یک مثلاً برای یک حسی یک واژه مشخصی دارید، این حس در خودآگاهی مردمی که آن زبان را به کار می‌برن بیشتر وجود دارد. مثلاً ببینید ژاپنی‌ها برای احساسشان نسبت به طبیعت واژه‌های خیلی متنوعی دارند. مثلاً یک واژه‌ای دارند که ترجمه تحت‌اللفظیش تقریباً می‌شود احساس صبحگاهی.

همه‌تون کم‌وبیش می‌فهمید احساس صبحگاهی چه می‌تواند باشد. می‌دونید؟ ولی اگر ۲۰ تا واژه شما داشته باشید که احساس‌های مختلف‌تون نسبت به طبیعت را تداعی می‌کنه، احساس صبحگاهی، احساس مثلاً عصرگاهی، مثلاً می‌گویم حالا عصرگاهی احساس خاصی ندارد ولی صبح یک احساس خیلی خاصی از مثلاً فرش بودن مثلاً دارید. وقتی شما واژه‌های زیادی می‌ذارید، توجه بیشتری به این موضوع می‌کنید.

بنابراین مثلاً ارتباط با طبیعت تو فرهنگ ژاپنی بیشتر نمود دارد. هرچه که به یک چیزی بیشتر توجه می‌کنن، واژه بیشتری می‌ذارن و بعد طبعاً توجه بیشتر می‌شود. این حالت وجود دارد.

ولی معنایش این نیست که من نمی‌توانم در مورد احساس صبحگاهی تو فرهنگ خودم فکر کنم یا حرف همیشه می‌شود در مورد هر چیزی چون ترجمه ممکنه، من می‌توانم بگویم که تو زبان خودم، می‌توانم در مورد احساس صبحگاهی هم فکر کنم.

خبش اینکه یک مثلاً شما می‌گویید اگر مثلاً بین احساس صبحگاهی و ظهرگاهی و احساس ساعت ۱۰ و ساعت ۱۱، مگه هر چیزی وجود داشته باشد آیا واقعاً ترجمه اصلاً ممکنه؟ یعنی مثلاً شما ترجمه هم می‌توانید مثلاً احساس ساعت ۱۱، ولی هیچ مفهومی اصلاً این ترجمه هم برایش نیست.

واژه‌های خاص زبان‌های بومی

نه ولی من می‌توانم با یک دو تا جمله آن مثل همان چیزی که دفعه قبل مثال زدم، در زبان مثلاً استرالیایی از این بومی‌های استرالیا یک واژه‌ای وجود دارد به معنای سوراخی که یک نوع پرنده خاصی یک جایی می‌کند موقع مثلاً نمی‌دانم جفت‌گیریش می‌کند و بعد حالا یک چیزهای دیگر هم ممکن است با همراهش باشد، یک سوراخ خاصی.

خلاصه من می‌توانم این را تو زبان خودم بیان کنم. همین که دارم می‌گم، شما می‌فهمید چه جور سوراخیه. می‌بینید؟ بله. بنابراین اصولاً این‌جوری نیست که یک مفهومی در یک زبان وجود داشته باشد که نشود تو زبان دیگر بیانش کرد. منتها کدیبل بودن، این طول کد باعث می‌شود که خودآگاهی بیشتر یا کمتر بشود. توجه شما بیشتر بشود یا کمتر بشود.

وقتی من برای یک مفهوم لازم است که یک عالمه حرف بزنم، این نشان می‌دهد که در لایه‌های خیلی بالای خودآگاهی من این طبعاً وجود ندارد. دیرتر می‌توانم این را بکشم از در خروجی خودم بیرون. وقتی که کد کوتاه‌تری دارم، سهل‌الوصول‌تره. بنابراین نحوه به اصطلاح آگاهی من به آن یک خورده سریع‌تره.

به هر حال این‌جوری این ادعایی که شما دارید می‌کنید نزدیک به آن حرف به اصطلاح استرانگ ساپیر وورفه که کسی الان بهش اعتقاد ندارد. اینکه بله. زبان می‌تواند از نظر زمان می‌تواند اندیشه را به راه‌های خاصی ببرد. نه اندیشه ببینید، نفر مثلاً سرعت دسترسی پیدا کردن نبودید شما جلسه قبل.

مثلاً در مورد اینکه زرد و نارنجی در یک زبان سرخ‌پوستی وجود ندارد و این باعث می‌شود که یادآوری اینکه مثلاً یک گوی زرد برداشته شده یا نارنجی، این سرخ‌پوست‌ها یک خورده بیشتر دچار مشکل بشوند. نه اینکه اصلاً نتونن. ولی ما چون یک کد مشخص، یک لیبل خاص دارند این‌ها از نظر رنگ، به راحتی آزمایش را جواب می‌دهند.

یک سری گوی بذارید، یک زرد و یک نارنجی باشد، مثلاً زرد را یک بار بردارید جابه‌جا بکنید، بعد دفعه مثلاً ازش بپرسید، یاد به راحتی ما یادمون می‌ماند که زرده بود، ولی آن‌ها ممکن است ببینند که این گوی بود یا آن گوی بود، شک کنند برای خاطر اینکه این مفهوم زرد و نارنجی این لیبل را ندارند.

بنابراین باید یک خورده به خودشان فشار بیارن که یادشون بمونه این بود. می‌فهمید منظورم چیست؟ بله. این‌جوری نیست که تأثیر قاطع بذاره، تأثیراتی می‌گذارد.

این ادعای ویک که الان همه قبول دارند این است که یک تأثیرایی می‌ذاره، مثلاً تو سرعت فکر کردن به یک مفهوم تأثیر می‌ذاره، ولی نه اینکه اصلاً یک مفهوم در یک فرهنگ قابل بحث باشد، یک جای دیگر نباشد. به همین دلیل که ترامپ همه زبان‌ها به اندازه قابل ترجمه‌ان. بله. یک یک مقایسه‌اش مثلاً این جمله را یک جمله مثلاً این‌شکلی بگوییم.

بگوییم هر زبانی که تعداد لغت‌های بیشتری داشته باشد، از محدوده فکری خیلی گسترده‌تری برخورده و آدم‌هاش آن‌ها خیلی فهمیده‌تر و دانش‌آموزهای مثلاً خیلی بزرگتری مثلاً از شهر دارند. اصلاً این‌طوری نیست. در واقع این نیست.

حالا من نمی‌خواهم وارد بحثش بشوم ولی این‌جوری نیست. تعداد واژه‌ها اصلاً ملاک نیست. ساختار واژه‌ها مهم‌تره تا تعدادشان. ممکن است یک عالم من واژه‌های مثلاً فرض کنید که اعراب، مثلاً اعراب ۳۰۰ تا کلمه برای شمشیر داشتن، حالا مثلاً به کجا می‌رسن؟

شتر و شمشیر و غنای واژگانی

۳۰۰ تا هم برای شتر بذارن، ۳۰۰ تا هم برای ۴۰۰ تا برای شمشیر، شتر خیلی خوب می‌توانند بگویند. بله ولی دانشمند نه، شما یک ادعای بزرگی کردید. می‌گویید اصلاً دانشمند اصلاً دانشمند، مثلاً این مسئله شمشیر شناس است. نه، مثلاً در واقع در زبان مریخی، مثلاً در نظر بگیرید مثلاً شمشیر ۵۰۰ تا لغت، در نظر بگیرید شتر مثلاً ۴۰ تا در نظر بگیرید، ایزوتسو، سوپ‌خوری، سوپ‌خوری، ۱۱۰، ۱ مثلاً ۵۰ تا لغت دارند.

پس این‌ها خیلی خوب می‌تونن، فکر می‌کنم خیلی سریع به نتیجه برسد. تو روشی داری که هرچه که تعداد واژه، نه این واقعاً، نخندید، حرف خیلی درستی دارد می‌زند. هرچقدر تعداد واژه‌ها بیشتر باشد، را پروسه شما تأثیر منفی هم می‌گذارد.

این‌جوری هم نیست که من مثلاً ۱۰۰ میلیون واژه داشته باشم، اصلاً دیگر هیچ‌وقت زبان یاد نمی‌گیرم، اصلاً هیچ نمی‌توانم فکر کنم. این‌جوری هم نیست. تعداد واژه نگید. چیزهایی هست، ملاک‌هایی هست که فرهنگ از نظر زبان الان گرایش عمده تو زبان‌شناسی این است که زبان‌ها از نظر تفکر معادل‌ان تقریباً. این اختلاف‌ها آن‌قدر نیست که بتوانیم بگوییم که یک زبان مثلاً نشون‌دهنده فرهنگ پیشرفته‌تر از آن یکی زبانه.

واقعاً الان عمده آدم‌هایی که تو این زمینه‌ها اظهارنظر می‌کنن، این‌جوری عقیده‌ای دارند. اینکه فرهنگ‌های بدوی هم که ما می‌گوییم و فکر می‌کنیم زبانشون هم کم‌واژه دارد و عقب‌افتاده‌ست، اصلاً نشان می‌دهند که آن‌ها هم به هر حال از نظر زبانی مشکل ندارند. حالا ممکن است مشکلات تاریخی، اجتماعی داشته باشند، ولی مشکل زبانی ندارند.

من می‌خواهم جواب ندم، اشکال ندارد. من که واقعاً آن هفت‌دو‌ربع من موضوع اصلی این جلسه را شروع نکردم. ها؟ خیلی سؤال مهمی است واقعاً. سؤال خب سؤال که نباشد که هیچی سؤال. الان نوبت آقای اسدپور که قرار در مورد رمان تهوع یک خورده صحبت کند. آره، سؤالاتتون را بعد از جلسه هرچقدر بخواهید می‌توانید بپرسید.

اگر واقعاً تأثیر عمده‌ای دارد تو این بحث‌ها بگید، ولی اگر ندارد، من مفهوم مصداق و مفهوم و این دو تا کلمه را در واقع به معنی خاصی گفتم که معنایش چیست. دیگر الان مثلاً زبان‌شناس‌ها این سنس و ریفرنس را می‌گویند و الان ما وارد ریفرنس واژه‌ها در واقع می‌شویم. بحث‌های ایزوتسو در مورد سنس واژه‌هاست. یعنی در داخل زبان دارد بحث می‌کند.

خب، برویم سراغ رمان تهوع سارتر. من یک سؤال خیلی ساده دارم. دو نفر اینجا رمان تهوع را خواندن. خب، این چرا اسم این رمان تهوعه؟ این تهوع تو این رمان یعنی چه؟ شما مثلاً چقدر یادتونه؟ یک احساسی تو این آدم شخصیت اصلی رمان، راه یک احساسی بهش دست می‌دهد که می‌گوید دچار تهوع می‌شود. یعنی چه؟ چه فهمیدید ازش؟

یک حسی بوده خب که واسه‌اش هیچ منطق و هیچ چیزی نداشت. یعنی هیچ بر اساس عقلش بهش هیچ چیزی نداشت که مثلاً چنین چیزی که وجود دارد. و خب اینکه ولی واسه‌اش یک احترام عایدی بود. نمی‌توانم اصلاً حسش چه بود. ببین من می‌خواهم یک یک موردی دارم مثال می‌زنم. یک حسی تو این آدم وجود دارد که سارتر اسمش را گذاشته تهوع. بیشتر شاید به فارسی بگوییم دل‌به‌هم‌خوردگی.

رمان تهوع و حس خاص

خب؟ ولی منظورش که تهوع نیست. این یک دچار تحول نمی‌شد و مرا فیزیکی. منظورت چه فهمیدید از معنی؟ من می‌خواهم بگویم اینجا یک واژه ای دارد به کار می‌برد که رفرنس خاصی تو این آدم دارد دیگر. چه فهمیدید شما؟ رفرنسش چه بود؟ چه حسی؟

من یک چیزی بود که مثلاً امروز داشتم، خب مثلاً یک حسی می‌کردم در مورد مثلاً این صندلی که این چنین دیدی داشت در مورد این صندلی و خب خودش چنین حسی داشت که این دید درست نیست واقعاً.

ولی آن فکر می‌کرد که با این دیدی که آن موقع داشته، مثلاً آن لحظه داشته، این دید الان درست. بعد من در لحظه بعد به این نتیجه رسیدم که اه، آدم احمق بود.

من این فکر را می‌کردم که این دیدیه. این اصلاً واقعاً اینطوری نیست. خب حالا آیا هست واقعاً؟ تحول حسش. که خیلی بعضی اوقات من خودم هم احساسش می‌کنم. آها خب. من یک خورده بهت امیدوار بودم. که با توجه به بقیۀ کتاب هایی که خوندی شاید یک خورده بهتر این را اول دومی را می‌خواهد بگوید.

خب ببینید اصولاً من احساس می‌کنم که این آدم می‌آید خودش را می‌بیند بعد می‌بیند که دارد یک کارهایی می‌کند. مثلاً آن موقع کارش این بود که یک رمانی در مورد یک شخصیت فلسفی خفنی که مثلاً رفته تو در و روسی و یک کارهایی کرده دارد در مورد آن می‌نویسه. ولی خود این آدم دارد یک کارهایی می‌کند.

بعد از یک طرفی اصلاً مانده که بودنش اصلاً چیست؟ یعنی چه دلیلی دارد برای بودنش و چه این‌جور حس پوچی دارد. بله. دقیقاً. و بعد می‌خواهد اگر بتواند یک چنین دلیلی پیدا کند، ولی های اینکه قانع بشود که چنین دلیلی مثلاً مسخره است. بعد می‌بیند از تو مردم اطرافشو که آن‌ها احساس می‌کنند که همه چیو می‌دانند و دلیل دارند برای زندگی‌شان.

میان مثلاً همین‌جوری هفته می‌روند سر کار، مثلاً یک شنبه هم کمتر کار می‌کنند، یک شنبه هم استراحت می‌کنند، می‌روند کلیسا، این‌ها فکر می‌کنند همه چیو می‌دانند و همه کار دارند می‌کنند و هدفشون هم مشخصه، کارشان هم درست است و این‌ها و نمی‌فهمند که واقعاً همه چیزی نیست و این‌ها قالب هایی که تحمیل شده بهشان و این‌ها.

خب؟ و بعد این احساس دل به هم خوردگی که بهش دست می‌دهد اول از همه از حالت اولیه اش این است که می‌بیند این‌ها را و از یک جماعتی که این‌ها را اسمش را می‌گذارد رجاله، از این‌ها حالش به هم می‌خورد.

و اینکه اطرافش همش این‌ها را احاطه کردن. و بعد حالا قسمت دومش که خیلی مهم تره، آن احساس دل به هم خوردگی که از وضعیت خودش دارد و بعد اینکه من یک یادآوری بکنم.

نسبت به یک سنگ یک بار یک حس خاصی بهش دست می‌دهد و نسبت به ریشه درخت. این‌ها با آن چیزهایی که شما می‌گویید خیلی جور نیست. آخه من دارم حس می‌کنم بله من می‌خواهم بگویم شما چیزی که این واژه این حسی که این نسبت به آن سنگ دارد ارتباطی مثلاً به این مسئله پوچی و این‌ها به طور مستقیم به نظر می‌آید ندارد.

حس تحول نسبت به اشیاء

حتی فکر کنم دقیقاً یک چنین جمله هایی هست که نسبت به آن سنگ مثلاً دچار تحول می‌شود. ها؟ یادم نیست دقیقاً. یک چنین جمله دقیقاً این‌ها نیست. نسبت به ریشه درخت. نسبت به اشیاء خارج از خودش یک حس خاصی دارد. نیست؟ گاهی یک دفعه بهش هجوم می‌اره اصلاً این حس مثلاً یک جایی نشسته و این حس بهش دست می‌دهد.

من احساس می‌کنم که این همان حسیه که این‌ها همه انگار می‌دانند برای چه هستند و این خودش نمی‌دونه. آن سنگ و ریشه درخت این‌گونه نیست. اتفاقاً آن‌ها هستند دیگر. همین‌جوری هستند و دارند یک کارهایی می‌کنند. خب؟ در مورد سنگ و درخت و در مورد مثلاً در مورد کاغذ و این‌ها دقیقاً می‌شود.

اگر بخواهم من این را بردارم، شاید احساس کنم یک چیزی در درونم تغییر می‌کند. بعد این واقعاً در دنیای خارجی ندارد چنین چیزی. چون که این یک شیء، یک شیء نباید چنین اتفاقاتی در آن بیفتد. خب حالا بگذارید من یک خورده توضیح بدهم. ببینید بگذارید من تجربه شخصی خودم را می‌خواهم بگویم.

من تو سنین نوجوانی یک حس عجیبی داشتم. بیشتر نسبت به خودم تا نسبت به اشیاء دیگر. و آن‌قدر چیز عجیب و غریبی بود که وارد خیلی وارد خودآگاهی من نمی‌شد. این اتفاقی که برای من افتاده این است که یک روز رفتم در کتابخونه کتاب تهوع سارتر را گرفتم و به طور اتفاقی چند قسمتشو خواندم.

از جمله این قسمتی که این کنار یک درخت می‌شینه و توصیف می‌کند که این درخت دارد می‌بیند، ریشه درخت را و دچار این احساس می‌شود. با اینکه آنجا نشستم این را خواندم ولی باید متوجه نشدم. اومدم خانه یک دفعه احساس کردم این دقیقاً داشت همینو می‌گفت. این حس عجیبی که گاهی به من دست می‌دهد را داشت در موردش صحبت می‌کرد.

که شبیه حالت دل به هم خوردگی و این‌ها هم به آدم دست می‌دهد و بلافاصله رفتم کتاب تهوع سارتر را خریدم و با هیجان خیلی زیاد خواندم که یک نفر دیگر تو این دنیا دارد در مورد این موضوع عجیبی که من اصلاً هیچ بهش فکر هم نمی‌کنم حرف می‌زند.

اصلاً کتاب مثلاً یک جوری محتوای اساسیش در مورد این حس خاصی است که می‌شود در مورد اشیاء داشت. خب؟ این واقعیت این است که کتاب تحول یک حس یک خورده عجیب و غریب دارد صحبت می‌کند که بعضیا دارند، بعضیا هم ندارند.

خیلی هم حس آن‌قدر حس متداولی نبوده که یک واژه برایش انتخاب بشود. دقت می‌کنید؟ و چون این یک کمیابیه وارد فرهنگ عمومی نشده. واژه‌ها و زبان، این حرفی که فوکو می‌زند که می‌گوید که زبان یک جوری حامل اقتداره.

یعنی یک فرهنگ مسلطه که زبان به وجود می‌آورد. زبان خصوصی که نداریم. بنابراین زبان همیشه آن چیزهایی را که خیلی عمومیت دارند را در واقع بهشان اشاره می‌کند. شما خیلی حس‌های خصوصی خودتان را ممکن است تو زبان واژه‌ای برایش پیدا نکنید.

دقت می‌کنید؟ من به این دلیل حامل اقتدار می‌شود زبان که همین بحثی که الان با ایشان کردم، وقتی که یک حس خصوصی‌ای دارید که مورد قبول عام نیست، این خیلی تو خودآگاهی‌تون در واقع نمی‌آید دیگر.

واژه و توجه خودآگاه

دور می‌شوید ازش. شما آن چیزهایی که برایش واژه وجود دارد بیشتر بهش می‌پردازید. دقت می‌کنید؟ من این نکته رمان تهوع این است که هزاران نفر این رمان را می‌خوانند و واقعاً نمی‌فهمن که اینجا یک بحث از یک حس واقعی خاصی است که سارتر دارد و دارد به عنوان برای قهرمان داستانش هم این حس را در واقع توصیف می‌کند.

خیلی هم سعی می‌کند این حس را توصیف کند، خوب توصیف کند که این حالتی که نسبت به سنگ پیدا می‌کند را هی در موردش حرف می‌زند. کسانی که این حس را ندارند رمان را می‌خوانند و فکر می‌کنند رمان را می‌فهمند. هیچ‌کس نیست که اگر این حس را نداشته باشد بفهمد که یک چیزی اینجا هست که نفهمیده.

الان هر دو نفر این‌ها رمان را خواندن و هیچ احساس نکردن که اینجا یک چیزی اسرارآمیزی وجود دارد. یعنی یک تعبیراتی برای خودشان کردن. مثلاً فرض کنید آقای اسد تو خیلی خوب دارد این را ربط می‌دهد به یک سری حالت‌های دل‌به‌هم‌خوردگی دیگه‌ای که نسبت به جهان خارج و نسبت به فرهنگ در واقع دارد.

ولی این آن چیزی نیست که آنجا در موردش دارد بحث می‌کند. یک حس خیلی خیلی خاص و عجیب نسبت به اشیا. بله. بعد، اه، بله بفرمایید. اینکه شما دارین می‌گین بعضیا دارند، قبول ندارم. بیشتر از ۹۰، ۱۰ درصد آدم‌ها همه‌شان این را دارند ولی کم و زیاده یعنی آفرین. بله. اصلاً این حس خیلی ساده‌ایه. حس خاص پیدا کردن نسبت به وجود داشتن اشیا.

یعنی از یک چیز دیگر نگاهش می‌کنید. نه اصلاً الان این شیء وجود دارد. با وجود این شیء من رابطه دارم دیگر وقتی که لمسش می‌کنم. مثلاً وقتی نسبت به سنگ دچار تهوع می‌شود که اگر اشتباه نکنم سنگ را تو دستش می‌گیرد. دستش را می‌گیرد.

خب ممکن است هر همه‌بار که این سنگ را می‌گیره، چنین همه ما وقتی که یک چیزی را تو دستمون می‌گیریم احساس می‌کنیم که این یک چیزی است که وجود دارد. ولی این احساس وجود داشتن یک شیء یا وجود داشتن خود من یا اعضای بدهند من می‌تواند در یک سطح خیلی بالاتری اتفاق بیفتد. بله. در سطحی که چیز باشد. دچار شگفتی بشی.

به‌طور ناگهانی مثل اینکه برق شما را گرفته و دچار از حالتی که بهتان دست می‌دهد یک چیزی شبیه دل‌به‌هم‌خوردگی بهتان دست می‌دهد. از بس که مثلاً این حالت سنگینه. این ارتباط می‌تواند ارتباط خیلی انگار قوی‌تر از چیز معمولش باشد. سارتر دچار این حالت بوده در دوران اصلاً همه اصلاً فلسفه اگزیستانسیالیست روی این حالت بنا شده.

آن آدم‌هایی که اگزیستانس خودشان را یک جوری با اگزیستانس در واقع رابطه قوی‌ای دارند، این احساسات را دارند. حالا شدت و ضعفش خیلی مهم نیست چقدر باشد ولی معمولاً از حالت عادی شدیدتره.

دنبال در واقع بیان این حس و متعاقبش خیلی چیزهای دیگر به فکرشان می‌رسد. شما اگر این حس را مثلاً داشته باشید می‌فهمید که تمام چیزهای دیگه‌ای که تو آن کتاب این آدم حس می‌کند به این مربوطه.

حس پوچی و معرفت نفس

این احساس پوچی و همه این‌ها به دلایلی که من می‌توانم توضیح بدهم ولی نمی‌دم، لازم نیست دیگر از این بیشتر جلو برم، مربوطه مثلاً حس پوچی به احساس قوی‌ای که گاهی به این آدم نسبت به یک شیء دست می‌دهد. من بعداً مثلاً یکی دو سال بعدش در کتاب معرفت نفس آقای حسن‌زاده آملی یک شب خواندم.

از اینکه ایشان تو سنین خیلی بالا به یک حس خیلی خیلی قوی و عجیب و غریب این شکلی در واقع رسیده بود که کلی آنجا چیز نوشته و شعر گفته و این‌ها که یک جوری منتقل بکند که این حسش چیست. یک حس خیلی عمیق ناگهانی نسبت به هستی داشتن و نسبت به موجوداتی که هستند.

من چرا این بحث تهوع را به عنوان مثال در واقع گفتم؟ دقیقاً برای خاطر اینکه این نکته‌ای که اینجا پیش می‌آید چیست؟ چرا من احساس می‌کنم که این مفهوم تهوع را خوب می‌فهمم؟ برای اینکه قبل از اینکه این کتاب را بخوانم این حس را داشتم. به محض اینکه این کلمه تهوع را ببینم می‌فهمم که دارد به چه اشاره می‌کند.

برای اینکه پیش من این مصداقش پیش من حاضره. و کسی که آن مصداق را نمی‌فهمه، هرچقدر هم این کتاب را بخواند دقیقاً متوجه نمی‌شود که این چه دارد می‌گوید. و این‌ها هم چیست؟ اصلاً یک جوری به نظر می‌رسد که زبان این‌جوری در واقع انگار تولید می‌شود. مثلاً بگذارید یک مثال خیلی ساده.

شما مفهوم سوزش و درد را چه جوری یک بچه یاد می‌گیره؟ چون درد را دارد، حس می‌کند گاهی اوقات، سوزش هم دارد. فقط کافیه که در چند تا جمله بشنود است، بفهمد که این حسی که دارد این را بهش می‌گویند سوزش. این را بهش می‌گویند مثلاً درد. این در واقع یک جوری من اول انگار یک چیزهایی را درک می‌کنم، یعنی یک مثلاً یک چیزهایی را می‌بینم.

یک پترنی جلوی چشم من هست، یک حسی دارم، ارتباطی دارم با یک مصداق‌هایی. بعد می‌فهمم که این چیزی که می‌فهمم این را بهش می‌گویند فلان اسم را در واقع برایش می‌ذارم. بعد در واقع یک جوری می‌خواهم بگویم که انگار در یاد گرفتن واژه‌ها درک کردن مصداق مقدمه به درک کردن واژه‌ست، در غالب اوقات.

یعنی من اول مثلاً درد را می‌دانم چیست، اسمش را بلد نیستم، بعد اسمش را یاد می‌گیرم. من در پترن‌هایی که مثلاً تو ذهن این مثلاً یک بچه آمده، آب بوده. آب به عنوان یک چیزی که می‌خورد مثلاً.

این حس اینکه یک چیزی را هر روز بهش می‌دهند می‌خوره، این را دارد. می‌داند که و شیر هم مثلاً، بعد یاد می‌گیرد که این را بهش می‌گویند آب، آن را بهش می‌گویند شیر.

پس کسی که با دنیا ارتباط ندارد، یعنی اصولاً هیچ‌چیزی درک نکرده، زبان هم یاد نمی‌گیره. من می‌خواهم بگویم یک جوری ما اول باید تجربه‌هایی داشته باشیم نسبت به جهان خارج و جهان درونی خودمان که به ما امکان این را بدهد که معنی یک واژه را بفهمیم.

خب؟ واژه‌ها همین‌جور چرا این‌قدر زبان‌ها در زبان‌های مختلف به همدیگر شبیه واژه‌هاشون؟ برای خاطر اینکه ببینید شما ما خیلی شبیه همیم، انسان‌ها خیلی خیلی شبیه همدیگر هستند. کارهایی که انجام می‌دیم، نیازهای حیاتی‌مون همه‌ش شبیه همدیگر هست.

واژه مادر و مصداق مشترک

خب طبیعی است که در یک زبان واژه مادر وجود دارد. همه زبان‌ها مثلاً دارند، پدر دارند. حالا ممکن است یک تغییرات مثلاً جزئی بکند، ولی برای اشاره کردن به کسی که آدم را مثلاً به دنیا آورده، واژه پدر و مادر طبعاً وجود دارد. می‌گویم برای اینکه این مصداق‌ها تو ذهن کودک هست. کودک مادر را می‌شناسه، ولو اینکه این کلمه را بلد نباشد.

بعداً به راحتی می‌فهمد که این واژه واژه مادر به این موجود اشاره می‌کند. دقت می‌کنید چه می‌گم؟ آب و هزار تا چیز دیگر حیاتی و غیرحیاتی. تا جاهایی که مخصوصاً حالت حیاتی دارد، همه آدم‌ها یک سری واژه مشترک دارند برای خاطر اینکه مصداق‌هاش برای همه ما مهم است و همه ما قبلاً آن را در واقع یک جوری درک کردیم.

همه ما درد می‌فهمیم یعنی چه، سوزش می‌فهمیم یعنی چه. حالا ممکن است تو یک فرهنگی این درد و سوزش و این‌ها شیش تا کلمه برایش باشد. درست؟ ولی به هر حال در یک حدی اینکه مثلاً من دردم آمد یا مثلاً احساس سوزش کردم، حالا ما با دو سه تا کلمه این چیزها را بیان می‌کنیم، می‌تواند یک دانه کلمه یا بیشتر باشد.

ولی بعیده یک زبانی اصلاً این مفهوم را نداشته باشد. دقت می‌کنید؟ ولی این مفهوم خیلی حیاتیه و همه ما این مصداق را درک می‌کنیم. نمی‌دانم متوجه منظور من شدید یا نه. کسی مثلاً رمان تحول را می‌فهمد و این موضوع را درک می‌کند که یک جوری پیش‌آگاهی‌ای داشته باشد. بعیده مثلاً شما با خواندن رمان تحول آن حس را بگیرید از آن رمان.

در واقع حس وجود دارد، آن‌هایی که این حس را دارند بلافاصله مثلاً تو این رمان می‌فهمند که مرکز، چرا اسم این رمان تحوله؟ برای اینکه واقعاً آن حس مرکزی این رمان همین حس عجیبی که این آدم نسبت به هستی اشیاء پیدا می‌کند و هی سعی می‌کند توصیف کند. من فکر می‌کنم شاید ساد تصورشون بوده که این‌قدر دارد توضیح می‌دهد که هرکی بخواند بفهمد.

یک جوری این حس را پیدا کند، ولی فکر نمی‌کنم موفق بوده باشد. بعید می‌دانم آدمی مثلاً با خواندن تحول این احساس یک دفعه بهش دست داده باشد. من می‌خواهم در مورد یک چیزی صحبت کنم دیگر. این‌جوری حالا یک خورده نگاه کنیم. مصداقی که نگاه کنید به واژه‌های قرآن، در واقع ببینید مثلاً همه شما الان فکر می‌کنید که می‌فهمید توبه یعنی چه.

کلمه توبه تو قرآن آمده، ولی اصلاً این‌جوری نیست. یا کلمه اسلام را به همان معنی‌ای که حالا تو قرآن آمده یا ایمان را، تا کسی ایمان را واقعاً به معنای واقعی کلمه تجربه نکند، معنی این واژه را بنابراین نمی‌دونه.

کسی که آن حس توبه یک بار بهش دست نداده باشد، نه اینکه اصلاً از توبه هیچی نمی‌فهمه، خب می‌فهمد مثلاً یک چیزهایی تو مایه اینکه آدم پشیمون بشود و برای یک سری واژه‌های هم‌نشین این واژه دارد و این واژه جورهایی دارد به کار می‌رود.

مثلاً این مفهوم ببینید این‌جوری نیست که مثلاً آقای اسدپور از تحول آنجا هیچی نمی‌فهمه. مثلاً می‌شود یک کلمه‌ای مثلاً یعنی چه؟ ایکس. هیچی نمی‌فهمه. از نوع به کار رفتنش یک چیزهایی می‌فهمد که بی‌ربط هم نیست، کاملاً ربط دارد.

توبه و اسلام به عنوان حس

کاملاً این چیزهایی که الان ایشان دارد می‌گوید در حول و حوش آن مفهومه. منتها بعضیا نتایجشه، بعضیا آثارشه مثلاً. شما مثلاً پشیمانی جزو چیزاییه که نزدیک به توبه‌ست، ولی خود آن حس توبه یک چیزی است که تا کسی بهش نرسه، واقعاً عمیقاً نفهمه، مثلاً آن مصداق را نبینه، این واژه را واقعاً معنیشو نمی‌دونه. همین‌جور اسلام.

این حس مثلاً ایمان داشتن، اسلام آوردند به آن معنایی که تو قرآن هست، تا کسی این را تجربه نکند، مفاهیم اخلاقی قرآن را و مفاهیم دینی‌شو تا کسی تجربه نکرده باشد، دقیقاً نمی‌فهمه یعنی چه. بنابراین این‌جوری فکر نکنید که الان من قرآن را می‌فهمم، با آن کاری که ایزوتسو می‌گه، شمای خیلی خوبی پیدا می‌کنم که جای این واژه کجاست، حدوداً چیست.

ولی مصداقش را تا تجربه نکنم نمی‌فهمم. این‌ها در مورد قرآن، در مورد هر چیزی در زبان، در واقع این حرفی که من دارم می‌زنم درست است. ببینید، ما شاعرای کور مادرزاد داریم که از واژه‌های رنگ به خوبی استفاده می‌کنن، در حالی که اصلاً نمی‌دونن مصداقش چیست. این معنایش این نیست که این آدم نمی‌دونه آبی یعنی چه.

اصلاً نمی‌دونه رنگ یعنی چه. ولی می‌داند که این واژه آبی را چگونه به‌کار ببرد و خوب هم به‌کار می‌برد. شما اگر شعرشو بخونید، اصلاً نمی‌فهمید این آدم کوره و مصداق آبی را هیچ‌وقت نفهمیده چیست. و اینکه با مفهومش دارد کار می‌کند. می‌داند که آبی در مورد دریا، در مورد آسمان و یک چیزهایی به‌کار می‌رود. می‌داند که حسش چیست حتی.

حس آبی را، مثلاً یک حس آرامش در آن هست، همه این‌ها را می‌فهمد بدون اینکه اصلاً بدون که آبی یعنی چه. اصلاً برای اینکه چیزی ندیده و نمی‌دونه رنگ یعنی چه. همه ما وقتی که مثلاً یک متنی مثل قرآن را می‌خونیم، یک جاهایی واقعاً مثل یک آدمی هستیم که یه‌جوری کورمال‌کورمال داریم یک چیزهایی می‌فهمیم، نه آن معنی‌های واقعی.

من می‌خواهم جلسه قبل هی این آقای معینی می‌پرید وسط اول بحث که عرفا می‌گویند که یک سری چیزها را تا آدم مثلاً عارف نشده باشد نمی‌فهمه. خب راست می‌گوید. عرفا دقیقاً این را می‌گویند. کسی این مسیر را نرفته باشد، چه می‌فهمه؟ اصلاً کی می‌تواند بفهمد بدون اینکه تجربه کند سدرةالمنتهی که تو قرآن آمده یعنی چه؟

خب شاید یک تا تهش مثلاً یک عارفی این در مسیر سیر برود، آنجا یک دفعه متوجه می‌شود که آها سدرةالمنتهی که نوشته بودم اینجا این بود. یک مثلاً حسی بهش دست می‌ده، یک چیزی را کشف می‌کند در مثلاً عالم که اسمش را می‌شود گذاشت سدرةالمنتهی. ببینید، وقتی که یک چیزی وجود دارد که نمی‌شود بهش به‌راحتی اشاره کرد، تو فرهنگ عامه نیست، شما چه کار می‌توانید بکنید؟

همین کاری که سارتر کرد. یک کلمه‌ای از فرهنگ عامه بگیرید که خودش شبیه آن حالت باشد دیگر. کاری به دلایل نمی‌شود کرد. واژه‌ای انتخاب کنید که اگر هیچ‌کدوم ما نمی‌توانیم بفهمیم سدرةالمنتهی یعنی چه از روی این واژه.

سدرةالمنتهی یک واژه یک خورده عجیب‌وغریبیه که ساخته شده در قرآن. هیچ‌کی نمی‌فهمه این واژه به چه دارد اشاره می‌کند مگر اینکه سدرةالمنتهی را اول مصداقشو یک جوری بفهمید. می‌فهمید منظورم چیست؟

واژه‌های اخلاقی و دینی قرآن

خیلی، من می‌خواهم بگویم حتی واژه‌های ساده‌تر قرآن، مثل واژه‌های اخلاقی و دینی، یک مقدار زیادی این‌جوری‌ان. آن وقت‌ها که یکم نشانه تو چیز باشد دیگر، تو قرآن سدرةالمنتهی چهار جا به‌کار برود که طرف دید یک دفعه بفهمد این‌جوری‌ان. مگه این یک جا مثلاً به‌کار نرفته، ولی این‌جوری‌ان. خب در حدی می‌تواند به‌کار رفته باشد که طرف از همان یک کاربردش می‌فهمد که این یعنی چه.

مثل همین تحول. مثلاً اگر یک‌بار، نه نمی‌تواند بگوید. شما الان تحول را توضیح دادید. ولی این را نفهمیدید شما. نه، اگر در شما سر این قضیه نه. خب مثلاً، بگذارید مثلاً فقط می‌تونست این را بگوید که بابا فکر نکنید تحول را راحت می‌فهمید. تحول یک حالت خیلی خاص و عجیب‌وغریبی نسبت به هستی که این را می‌گوید تو کتابش.

شما وقتی می‌خواهید تحول را که از قبل نه. من یک بار رفتم تو کتاب، من یک بار رفتم تو کتابخونه نشستم و یک بند مربوط به حالت تحول این آدم نسبت به ریشه درخت را فقط خواندم همین و فهمیدم که این یعنی چه. می‌فهمید منظورم چیست؟ اصلاً وقتی که آن حس را تو داری، یک بار هم که تو را کار بری می‌دونی که این یعنی چه.

بگذار من یک مثال بزنم برات. مثلاً فرض کن من نسبت به آیه‌های قرآن یک احساسی دارم. که این‌ها یک چیزی در قرآن هست که نمی‌دانم چقدر آن‌هایی که خواندن توجه کردن، چقدر قاطعیت وجود دارد. می‌بینی آدم‌ها وقتی که حرف می‌زنن، خیلی شاید و اگر و احتمالاً و این‌ها در آن می‌آید.

قرآن همیشه در هر چیزی که دارد صحبت می‌کنه، همیشه مجزی و واضح و این است. و اگر این‌طوری باشد، این‌طوری می‌شود. وقتی شما این را حس می‌کنید، خیلی این حس برایتان قوی می‌شه، ممکن است به نظرتون برسد که خب این خوب است که یک اسمی داشته باشد، یک جایی بهش اشاره شده باشد.

بعد شاید به ذهنتان برسد که مثلاً این آیه‌ای که می‌گوید که مثلاً کتاب احکمت آیاته، مثلاً احکمت یعنی این. می‌فهمید چه می‌گم؟ یعنی این‌جوری نیست که من از کلمه‌ی یا مخصوصاً به نظر من این اصطلاح ذالک الکتاب لا ریب فیه. یعنی چه لا ریب فیه؟ اگر من احساس این احساس به این دست داده که واقعاً این‌جوری یک چیزی در قرآن وجود دارد.

همه آدم‌ها که حرف می‌زنند یک شک و شبهه‌هایی دارند و این آدم می‌بیند در کلام. که یک جاهایی یک تزلزل‌هایی ظاهر می‌شود. از کلمه شاید یک استفاده می‌شود. یک جورهایی آدم حس می‌کند که این آدم خیلی با قاطعیت نمی‌گوید. ببینید من این حس بهم دست می‌دهد که قرآن یک چنین توصیفی، یک چنین صفت خاصی دارد.

صفت اینکه این همه چیز به وضوح با قاطعیت تمام همیشه دارد بیان می‌شود بدون اینکه هیچ شک و شبهه‌ای تو کار باشد. بعد احساس می‌کنم که آن لاریفی احتمالا اشاره به این موضوع.

منظورم این است که یک جای دیگر هم بیشتر تو قرآن مثلاً لاریفی نیامده. تا من حس قرآن نخونده باشم و حس خاصی نسبت به این آیات نداشته باشم ممکن است معنی آن را نفهمم. شکی در آن نیست.

عارف و تجربه مصداق واژه‌ها

همین الان شما تفاسیر را نگاه کنید هزار تا چیز می‌گویند. یکی می‌گوید یعنی مثلاً نمی‌شود شک کرد. یکی می‌گوید که نمی‌دانم این‌جوری است. من می‌خواهم بگویم که یک یک عارف اگر واقعاً مطابق با آن چیزی که یک انسان مثلاً کامل باید بهش برسد یعنی درست زندگی، همین حالت‌های مذهبی را تجربه کرده و خیلی بالا رفته، همه این واژه‌ها واژه‌هایی هستند که آن یک جوری نسبت بهشان چیز دارد، مصداقشون را به شدت درک کرده و یک آدمی که در واقع درست زندگی کرده، مطابق فطرت زندگی کرده و تا مثلاً آن سیر طبیعی خودش را انجام داده، خوب تشخیص می‌دهد که چه چیزهایی مهم‌ان و احتیاج به واژه دارند. این حالت اسلام احتیاج به واژه دارد.

این یک نکته خیلی مهم که من می‌خواهم غیر از رابطه بین واژگان، چیزی که ایزوتسو در موردش خیلی تاکید می‌کنه، اینکه اصولاً چه چیزهایی شایستگی این را دارند که واژه بشوند. این هم به جواب می‌بینید ربط دارد.

ایزوتسو این را منکر نیست. می‌گوید که همین که قرآن یک زیرمجموعه خیلی کوچیکی از واژه‌ها را استفاده می‌کند نشان می‌دهد که برای بعضی از واژه‌ها مثل مثلاً شرافت و شجاعت، شأن این را قائل نیست که این‌ها اصلاً واژه باشند.

آن حالت‌ها بیخودی اسم برای خودشان گرفتن. دقت می‌کنید؟ اینکه واژگان باید یک چیزهایی باشد که خود اینکه چیا واژه‌ان بدون اینکه ارتباطشان را بررسی بکنیم، من از مصداق یک جوری فرهنگ توشه، یک جوری جهان‌بینی توشه که چه چیزهایی شایستگی این را دارند که شما یک کد کوچیک برایشان بگذارید.

ارزش‌گذاریه دیگر. و من برای این می‌خواهم بگویم که این یک نکته خیلی خیلی مهم است که واقعاً این‌جوری است. اینکه نمی‌شود شما قرآن را همینطوری مثلاً فقط با بدون اینکه تجربه‌های مذهبی داشته باشید، بدون اینکه تجربه‌های مثلاً عارفانه داشته باشید، بعضی جاهاشو بفهمید. هیچی نمی‌فهمید. از صدرات‌المتألهین من و شما هیچی نمی‌فهمیم.

ممکن است یک آدمی به هر حال تجربه‌هاش خیلی وسیع باشد و بعد مثلاً یک واژه‌های خیلی عجیب و غریب و خاصی هم که کسی در موردش چیزی نمی‌دونه را به وضوح بفهمد. که این صدرات‌المتألهین یعنی این. یا مثلاً فرض کنید توصیف عجیبی که عرفا خیلی بهش علاقه دارند که در مورد وحی شده که می‌گوید که به اندازه قاب قوسین و ادنی، عرفا خیلی از آن خوششون آمده.

لابد یک تجربه‌ای دارند که خیلی شبیه این است که نمی‌دانم یک کمان مثلاً وجود داشته باشد و نزدیک بشود به اندازه مثلاً به اندازه قاب قوسین یا نزدیک‌تر. می‌گوید چرا این‌قدر خوششون آمده؟ به نظر می‌آید که به دلیل اینکه یک مصداق‌های شبیهی دیدن. خب؟

حرفم این است که جدای از آن بحث‌هایی که ایزوتسو دارد می‌کنه، اصولاً ما به عنوان یک موجودات مشترکی که در یک جهان مشترک داریم زندگی می‌کنیم، اگر مسیری که دین می‌خواهد را طی بکنیم، تجربه‌های مشترکی پیدا می‌کنیم و اینجا این واژه‌های قرآن در واقع واژه‌هایی هستند که می‌شینن روی آن مصداق‌هایی که این آدم‌ها در زندگی خودشان اگر مطابق فطرت زندگی بکنند پیدا می‌کنند.

من حرف این است که اگر شما مطابق فطرت زندگی بکنید و پیش بروید تو آن مسیری که باید باشید پیش برید، آن‌وقت این واژه‌ها برایتان همه‌شان معنی پیدا می‌کنند.

واژه درد و فهم حسی

همان‌طوری که مثلاً فرض کنید واژه درد برایتان معنی دارد. یک چیزی که حس کردید و می‌دانید که این باید یک جوری با تمام وجود معتقدید که این باید یک واژه داشته باشد، بعد می‌روید می‌فهمید که این قرآن این واژه که تا حالا خوب نمی‌فهمیدید این برای این به کار رفته. دقت می‌کنید؟ حدوداً می‌فهمیم ما واژه‌ها را، نه دقیقاً. مثل همین چیزی که در مورد تحول سارت هست.

حالا این یک چیز خیلی عارفانه‌ای هم نیست. به هر حال یک حالت انسانی ممکن است همه نداشته باشند. به هر حال نکته مهم این است که در واقع اگر ما قبول بکنیم که آدم‌ها خیلی خیلی شبیه هم‌ان و تو جهان مشترک دارند زندگی می‌کنند و با خدای مشترکی سروکار دارند، بنابراین یک جوری این حرفی که آقای جوادی آملی می‌زند که قرآن زبان جهان فطرته، معنی پیدا می‌کند.

یعنی یک جهانی وجود دارد که اگر آدم‌ها درست مثلاً مطابق فطرت خودشان زندگی بکنند، این واژه‌ها در آن معنی پیدا می‌کند. بدون اینکه هیچ ابتکارات ایزوتسویی هم به کار ببرد یک نفر، اگر آدمی سالم باشد، وقتی قرآن را می‌خونه خودش می‌فهمد که این اسلام مربوط به آن حالتیه که من دارم. ایمان برای آن یکی حالت من دارد به کار می‌رود.

دقت می‌کنید؟ و مثلاً شکر را می‌فهمد و کفر را هم به عنوان متضاد این‌ها می‌فهمد. درسته؟ این نکته‌ای که در واقع در مورد مصادیق وجود دارد و آقای جوادی آملی روش تأکید کرده، این است که ما در واقع یک جوری بنا به فطرت می‌توانیم یک واژگان خاص داشته باشیم که قرآن منطبق با این واژگان. بفرمایید.

منظور شما از فهم یک مطلب دقیقاً اینجا چیست؟ فهم یعنی اینکه من مصداقی را که نویسنده آن مطلب دارد عینیتش را ولی خودم بشوم. یعنی مثلاً وقتی شما یک چیزی نوشتین، من وقتی آن نوشته را فهمیدم که مصداقی برای خودم ایجاد بشود که دقیقاً منطبق بر مصداقی که شما موقع نوشتن آن داشتین. یا منظورتون این است که خب من بالاخره آن حرف را معنا می‌کنم.

یعنی این‌طور که شما می‌گویید مثلاً خب شما مثلاً نمی‌فهمی صداتون منتها یعنی چه؟ خب چرا؟ من مثلاً دارم سعی می‌کنم که فهم فهم ببینید این‌جوری نیست که ایشان نفهمیده باشد تحول یعنی چه. می‌بینید که فهمیده و یک درکی دارد. من می‌خواهم بگویم که یک چیزی آنجا وجود دارد که می‌تواند یعنی یک یک مصداق یک خرده عمیق‌تر و واقعی‌تر وجود دارد.

عمیق‌تر بودنه به چه برمی‌گرده؟ ایشان بحثی که دارند می‌کنند یک یک بحث متداولی الان هست در هرمنوتیک، نه در مورد واژگان. می‌گوید اصولاً فهمیدن یک متن رسیدن به قصد مؤلفه یا هر کسی می‌تواند برای خودش معنای متن را پیش خودش یک چیزی معنا بکند و چیز مشترکی وجود ندارد.

از این بحث‌های خیلی متداول مورد علاقه پست‌مدرن‌هاست. خیلی ارتباط به این موضوعی که من الان گفتم ندارد. الان این مقایسه چرا؟ من احساس می‌کنم ربط دارد. اینکه مثلاً می‌گین که واقعاً شاید سارتر آن موقع که تحول را می‌نوشت منظورش این احساس نبود که الان مثلاً آرش می‌گفت.

قصد نویسندهو فهم متن

اما اصالت اینجا یعنی فهم یعنی ما می‌توانیم بگوییم الان آرش نفهمیده چون که منظوری که درک کرده منطبق با منظور سارتر نبوده؟ چون الان خیلیا مثلاً از این حرف‌ها می‌زنند که قصد نویسنده نمی‌دانم معنی فهمیدن متن رسیدن به قصد نویسنده نیست، من جوابتون را نمی‌دم بله. ولی بله. آنجا یک چیزی وجود دارد. ببینید نکته این است.

فهمیدن یک متن یعنی تو برای خودت یک متوجه به سوال حتماً. ۳۰ ثانیه صحبت. فهمیدن این متن. من می‌توانم فهم خودم را از متن با فهم تو مقایسه کنم. چه جوری؟ الان این یک صحبت‌هایی کرد. من ازش سوال می‌کنم. می‌گویم اگر این حرف‌ها این است نسبت به ریشه درخت چرا این اصطلاح را به کار می‌بره؟ نمی‌تواند جواب بدهد.

می‌فهمی چه می‌گم؟ فهمیدن یک متن یعنی یک چیزی من پیش خودم از نظر ذهنی درک کنم که با اجزای متن کاملاً جور باشد. و رسیدن به قصد مؤلف خیلی نزدیکه به اینکه به یک چنین چیزی برسی. برای خاطر اینکه ما می‌توانیم نه قصد ارادی خودآگاه مؤلف. مؤلف گاهی خودش نمی‌دونه که دقیقاً چه خلق کرده.

مثلاً یک شعر می‌نویسه نمی‌دونه. ولی آن حس و حالت آن زمانش اگر من بفهمم، مثل اینکه یک تئوری منطبق بر همه اجزای متن پیدا می‌کنم. ملاک این است که چقدر اجزای متن می‌توانم در واقع انطباق بدهم. نه قصد آگاهانه. خیلی مؤلف‌ها خیلی چیزها نوشتن و خیلی چیزهای جالبی مثلاً در آن هست که خودشان هم نمی‌دونن.

بنابراین چیزی که الان رد می‌کنند این است که قصد آگاهانه مؤلف ملاک نیست. برای خاطر اینکه ما می‌دانیم که خیلی از متن‌ها فراتر از آگاهی مؤلف خودشان وجود دارند. ولی معنایش این است که یک در واقع تو یک چیزی را متن را وقتی می‌فهمی مثل اینکه یک تئوری‌ای داری که همه اجزای متن را توجیه می‌کند.

دقت می‌کنید؟ و این الان تحول به آن معنایی که من دارم می‌گویم منطبق‌تر به آن متن. برای اینکه همه اجزاش را می‌توانم دقیقاً بهت نشان بدهم که همیشه دارد با چیزی که من می‌گویم جور درمیاد. یک فوت‌نوت برای بعد کلاس. فوت‌نوت برای بعد از کلاس. من می‌توانم بگویم توجیه کنم. که ریشه درخت. آها خب باشد.

خب بعد بیا یک روز کتاب را با هم می‌خونیم. من نشان می‌دهم که خیلی ولی در هر حال اگزیستانسیالیست‌ها یک چنین حس و حالایی دارند. بگذارید من یک چیزی بگویم. این کاری که قرآن کرده، در واقع قرآن چه کار می‌کنه؟

مثل اینکه یک مفهوم مصادیقی وجود دارد، دارد برایشان اسم می‌گذارد. اسامی را چه جوری انتخاب می‌کنه؟ نزدیک‌ترین واژه‌هایی که تو همان واژگان عرب هست را مثلاً انتخاب می‌کند. مثلاً اسلام یک جوری به آن حس سلم و مثلاً اسلام که تو وجود آدم هست می‌خورد این واژه.

مثل همین که تحول به آن حالتی که برای سارتر دارد توصیف می‌کند یک نسبت و نزدیکی‌ای دارد. خب؟ می‌خوای دقیقاً؟ تو را خدا بگذار من این حرف خب بگو حالا چند بار چون خواستی بگی.

مثلاً می‌گویم نام پیامبران بعضاً این‌طوریه. مثلاً ابراهیم یعنی پدر جماعت بسیار. خب؟ نوح یعنی طاغی و سلیمان سلیمان یعنی خب حالا بگذارید من این فقط کاری نیست که فکر کنید مثلاً همه آدم‌ها یک جوری این کار را می‌کنند.

هایدگر و واژه‌های نامأنوس

همه ما وقتی داریم احساسات خودمان را بیان می‌کنیم از واژه‌هایی استفاده می‌کنیم که فکر می‌کنیم نزدیک به آن چیزی است که داریم می‌گوییم. یعنی یک چیز عجیب و غریبی نیست. من می‌خواهم به یک آدم خاص اشاره بکنم که به طور خاصی این کار را انجام داده. این هایدگر فلسفه هایدگر پر از واژه‌های نامأنوسیه که قبلاً اصلاً استعمال نمی‌شد.

مثلاً فرض کنید مفهوم اصلی فلسفه هایدگر دازاین. دازایین این واژه آلمانی متداول نیست. برای همین هایدگر کاری که کرده همین حس فوق‌العاده قوی نسبت به وجود هایدگر دارد. طوری که مثلاً سارتر اصلاً در مقابل هایدگر ظاهراً هیچ حسی ندارد. می‌گویند که یک نفر تعریف می‌کند که رفت پیش هایدگر و دید که روی این میزش کتاب هستی و نیستی سارتر هست.

مهم‌ترین کتاب فلسفی سارتر. بهش گفت که با هیجان گفت که راستی این را خوندید؟ چطور بوده؟ مثلاً خوشتون آمده؟ گفت، گفت با عصبانیت که تو فکر می‌کنی من احمقم یک چنین چیزی را بخوانم. و به نظرش سارتر مثلاً کل فلسفه‌اش یک چیز بی‌ربط و بی‌خود می‌اومد. هایدگر یک آدمیه که اصلاً زندگیشو گذاشته با آن به اصطلاح پدیدارشناسی هستی کرده.

یعنی در همین حس غوطه خورده و کلی چیز به دست آورده. چون یک جای عجیب و غریبی داشته کار می‌کرده، کلمه کم می‌آورده. هی برای خودش کلمه گذاشته. مثلاً فرض کنید دازایین اصلاً وجود ندارد در زبان آلمانی. به معنای از ترکیب آنجا به اضافه هست بودن، آنجا بودن. یک چنین واژه‌ای مفهوم اصلی فلسفه هایدگر.

یا مثلاً فرض کنید زورگه به معنای مثلاً نگرانی. مفهومی که هایدگر دارد استفاده می‌کند ولی نه به معنای نگرانی. یک جور نگرانی یا یک چیز خاصی که آن در واقع اسمش را زورگه می‌گذارد. یعنی یک چیزی نزدیک به آن حسی که می‌خواهد بیان بکند. یا یک اصطلاحی دارد داس منش یعنی مثلاً منش یعنی انسان.

داس منش یعنی مثلاً آن انسان. خب؟ ولی این را به این معنای خیلی خاصی به کار می‌برد. به معنای انسان و این حرف‌ها نیست. ربط به انسان دارد ولی به کار می‌برد و هر کسی که فلسفه را بفهمد می‌فهمد که این واژه یعنی چه و قبول می‌کند که این واقعاً جا داشت که یک واژه برای این بگذارد.

وقتی شما در یک حیطه خصوصی در واقع می‌رید که تا حالا فرهنگ عمومی نرفته، واضح است که واژه کم می‌آرید. کاری که می‌توانید بکنید، بهترین کاری که می‌توانید بکنید این است که واژه انتخاب کنید طوری که نزدیک باشد. ولی نه همان واژه به معنایی که عرب به کار می‌برد. و هایدگر هم واژه‌های اصلی فلسفه خودش را به معنایی که آلمانی‌ها به کار می‌برن به کار نمی‌بره.

شما از نوع کاربردش، معمولاً راه درستی هم نیست که شما واژه را تعریف کنید. مثلاً سارتر نمی‌تواند تحول را تعریف کند برایتان در چند جمله. برایش رمان می‌نویسه که شما یک جوری مفهوم تحول و آن حس و حال را یک جوری بفهمید. هایدگر هم بیشتر از اینکه به مفهوم‌ها برایشان تعریف بیاورد، این‌ها را به کار می‌برد کلمات را.

استعمال واژه و حس مخاطب

شما اگر اهل پدیدارشناسی وجود باشید، خیلی خوب می‌فهمید که این دارد به چه اشاره می‌کند. گرچه خیلی جاها توضیح‌های مفصلی هم برای یک کلمه ممکن است بدهد ولی به هر حال مثلاً تو قرآن کاری که ما می‌بینیم همین است. واژه‌ها استعمال می‌شوند و آدمی که آن حس و حال را داشته باشد خیلی خوب می‌فهمد که این واژه به چه در به کدام حس دارد اشاره می‌کند.

به شرط اینکه آن راه را رفته باشد تا یک جاهایی و یک هرچقدر که بعد مدارج هم دارد دیگر. شما فهمیدن مصداق یک کلمه درجه‌درجه‌ست.

یعنی الان مثلاً آقای اسدپور یک چیزی فهمیده از تحول که این‌جوری نیست که غلط باشد ولی خب مثلاً ممکن است من یک خورده یک چیزی بیشتر بفهمم، یک نفر مثلاً هایدگر بگیرد که من از آن حالت تحول یک چیزی بیشتر از خود سارتر می‌فهمم.

به خاطر شما. خب. آها خب. کدوم؟ آها آفرین. بله. مثلاً نه تنها در مورد واژگان این آیه‌ای که تو قرآن هست که می‌گوید که این آیات، اصلاً این آیات قرآن در صدور کسانیه که مثلاً ایمان دارند. یعنی اصلاً انگار این یعنی ببین مثلاً فرض کنید شما نه فقط واژه، شما یک چیزی، یک مثلاً فرض کنید یکی از نشانه‌های خدا را به شدت تو زندگیتون درک کردید.

یک چیزی تو این دنیا شما را شدیداً متوجه توحید کرد. آن مثلاً خیلی خیلی زیاد. فرض کنید نسبت به روز و شب. خب؟ مثلاً این آیه را خیلی خوب می‌شناسید. دقت می‌کنید؟ بعداً وقتی شما معنی مثلاً فرض کنید همین آیه مثلاً اینکه از آیات خدا این است که روز و شب، شما این را خوب می‌فهمید دیگر.

در واقع مصداقشو انگار دارید از قبل. این‌جوری نیست که اگر کسی اگر مثلاً فرض کنید نمونه‌اش دیگر همان و من آیات این ان خلق لکم بله؟ من تراب الروم · ۲۰وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٌۭ تَنتَشِرُونَو از نشانه‌هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد؛ پس بناگاه شما [به صورت‌] بشرى هر سو پراكنده شديد.. چه می‌فهمید از این آیه؟ یک حسی وجود دارد، یک مفهومی وجود دارد، یک انگار یک یک نشانه‌ای وجود دارد که اگر یک نفر بهش نزدیک شده باشد یا رسیده باشد، این آیه را که می‌خونه برایش آشناست.

می‌داند که این یعنی همونی که من می‌فهمم. و قرآن می‌گوید که این‌ها این در همین چیزی که من دارم می‌گویم در واقع تأییدش همین است که ایشان اشاره کرد. تو خود قرآن هست که این آیات اصلاً در سینه آدم‌هایی که ایمان دارند.

آن‌هایی که ایمان می‌آرن مثلاً این آیه در سینه آن آدم هست. وقتی می‌شنوه می‌داند این یعنی چه. ولی من ممکن است این معنی‌شو نفهمم. نه. آیه همین، بگذار من آیه را می‌خواهم دقیقش، دقیقش را برایتان بیارم. که این‌ها آیاتیه در صدور مثلاً الذین آیه «و ما یجحد بآیاتنا الا الکافرون» «و ما یجحد بآیاتنا الا الکافرون» آفرین.

که «و ما یجحد بآیاتنا الا الکافرون» آن‌هایی که علم دارند، مثلاً این آیات انگار در سینه‌شون هست. درست؟ بعداً وقتی که می‌خونن، می‌فهمند. برای خاطر اینکه انگار از قبل زمینه‌اش را دارند، پیش‌آگاهی‌اش را دارند. بنابراین فهمیدن قرآن به اینکه شما چه جور آدمی هستی، چه راهی را طی کردید و یک جوری حس‌هایی که در وجودتون هست چیا هست، ربط دارد.

تقوا و هدایت در قرآن

برای همین است که قرآن کسانی که تقوا دارند را هدایت می‌کند. یعنی ببین یک آدمی که اصلاً احساساتش، زندگیش هیچ ربطی به این چیزهای مذهبی که تو قرآن هست ندارد. درست؟ همین اتفاقی که برایش می‌افته، این را همه چیز را بد می‌فهمد. نمی‌تواند بفهمد دیگر. مثلاً فرض کنید هیچ نزدیک به این نشده که معنی یک واژه را حتی بفهمد.

این واژه‌ها یک جوری در واقع واژه‌هایی هستند که به یک چیزهایی دارند اشاره می‌کنند. مثلاً فرض کنید اسلام. لزومی ندارد یک نفر الان قرآن را می‌خونه اصلاً بتواند درک بکند که اسلام یعنی چه. اگر آن حس را داشته باشد، می‌فهمد اسلام اشاره به آن حس دارد. اگر نداشته باشد، ممکن است واژه را به یک معنی دیگه‌ای بفهمد.

بله نزدیک یا دور. کما اینکه الان این‌طوری هست. خیلی‌ها قرآن را می‌خوانند و اسلام را به معنی دین اسلام می‌فهمند. خب؟ مثلاً این آیه را که «ان الدین عند الله الاسلام و من ال عمران · ۸۵وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ ٱلْإِسْلَٰمِ دِينًۭا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِى ٱلْءَاخِرَةِ مِنَ ٱلْخَٰسِرِينَو هر كه جز اسلام، دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود، و وى در آخرت از زيانكاران است. این را به این معنی می‌فهمند که کسی که مسلمان نباشه، این مثلاً دینش مورد قبول نیست.

بنابراین استدلال ممکن است بکند که مسیحی و یهودی و این‌ها دینشون قبول نیست، مثلاً می‌روند جهنم. از این استدلال‌ها می‌کنند دیگر. برای خاطر اینکه اسلام را همان چیزی که عرف مثلاً بهش گفته، این را دارد می‌فهمد. آن‌قدر شهود ندارد، نزدیک نیست به اینکه در واقع قرآن را درک بکند. ببخشید. بفرمایید. اگر قرآن را بگوییم یک کتابی که هدایت همه جهانیه، همه جهانی نیست.

خودش هم ادعا نمی‌کند همه جهانیه. «هدی للمتقین» حداقل، حداقل تقوا این است که ایزوتسو دارد. یعنی لااقل یک واژه را بقیۀ جاها را هم احتیاط می‌کند. حداقل چیزی که ما از تقوا می‌فهمیم این است که مثلاً شما یک جوری با احتیاط برخورد کنید دیگر. اگر یک واژه را می‌خواهید معنی بکنید، همه جا را نگاه کنید، یک خورده چیز، محتاط باشید در معنی کردن مثلاً یک آیه.

خب یک نفر باید فکر کند مثلاً آره، صادقانه سعی کنید بفهمید و به اندازه کافی هم خودتان زحمت بکشید. به راحتی نگید که این یعنی این. خب؟ این یک حداقل درجه تقواست دیگر. اینکه آدم یک خورده پروا داشته باشد از اینکه یک معنی را به مثلاً یک آیه قرآن نسبت بدهد. خب؟

بعضی‌ها پروا ندارند. به راحتی. خب مثلاً یکی این، اه، «هدی للمتقین» را می‌گیم، این برای همه آدم‌ها هست. تو همه، تو همه آیه، نه. آره، بله. زمینه‌اش تو همه آدم‌ها هست. برای اینکه همه ما در واقع آن فطرت را داریم و می‌توانیم آن راه را طی کنیم و نمی‌کنیم. بنابراین خیلی چیزها را عمیق نمی‌فهمیم. باز درجات دارد. ببینید معنی توبه درجات دارد.

یعنی همه شما یک چیزی از توبه می‌فهمید، ولی اگر خوب دقت کنید، می‌بینید نوع به‌کار بردند واژه توبه تو قرآن خیلی با آن چیزی که تو ذهنتان هست سازگار نیست. اصلاً خداوند هم توبه می‌کند تو قرآن.

خداوند توبه می‌کنه، انسان توبه می‌کند. یک جوری پیچیده‌تر به نظر می‌آید. وقتی شما یک واژه را باید مطمئن بشوید که خوب فهمیدید، می‌توانید مطمئن بشوید خوب فهمیدید، که کاربردش تو قرآن برایتان بدیهی بشود.

بدیهی شدن استعمال واژه‌ها

یعنی بفهمید که این چرا این‌جوری دارد از این واژه استفاده می‌کند. مثلاً اسلام را این‌جوری دارد استفاده می‌کند. ان‌شاءالله بعضی کلمات پیچیده‌ست. خب، می‌توانم بگویم یعنی چه پیچیده‌ست؟ بعضی کلمات مفهومش، فهمیدنش، اگر آدم واقعاً بخواهد با خودش صادقانه برخورد کند، این را نمی‌فهمه. خب خیلی به راحتی بله آدم می‌تونه، من الان می‌توانم بگویم که من «سدرة المنتهی» را هیچی نمی‌فهمم.

مگر اینکه مثلاً همان آیه را بردارم، یک خورده مثلاً بهش فکر کنم، چیز درست‌حسابی نمی‌فهمم. خب پس این آیات را ما چه کار کنیم؟ یعنی چه؟ می‌خواد، می‌خواد، می‌خواهد بفهمد خب، خب. بروید تا آخر مدارج عرفانی را طی کنید. بعداً ان‌شاءالله «سدرة المنتهی» را هم می‌فهمید. که قرار نیست قرآن را کامل کسی بفهمد. قرار، قرار را بفهمید.

اگر، نه باید، خب، مثلاً در مورد یک واژه‌ای مثل «سدرة المنتهی»، ببینید، ایزوتسو نمونه یک آدمیه که خیلی با تکیه کردن به مفاهیم خیلی سعی کرده و خیلی چیزها را فهمیده.

مثلاً از خیلی آدم‌هایی که الان مسلمان هستند، واژه اسلام را تو قرآن بهتر می‌فهمند. ولو اینکه فرض کنیم که حس اسلام را هم نداشته باشد. یعنی آن مصداق واقعی‌اش را درک نکرده باشد. خب، همین یک کتابی دارد به اسم «مفاهیم اخلاقی و دینی در قرآن».

سعی کرده و خیلی چیزها فهمیده چیزهایی که من و شما هم حتی ممکن است به این دقیقه خوبی نفهمید با سعی زیاد فهمید هر راجعه وقتی که یک بار مثلا میادیست مثلا مثل استلاح سیدرتون منتها این دیگر واقعا با سعی زیاد هم بغیر از این سعی عملی با کنید و یک جوری شهود پیدا کنید مثل این چیزی که اسمش سیدرتون منتها جوری دیگر نمی‌توانید بفهمید قرار هم نیست که همه چیز را بتوانید بفهمید.

تا آخر راه باید بروید. تازه باید از دنیا بروید. به آن دنیا هم برسید. بعد همه چیزی بشود. سلامتی. که که می‌فهمیدون. بله؟ می‌فهمید این را باید بفهمید. آهان آفن. شاید. احتمال دارد این‌گونه بفهمید.

یک رفت می‌گوید که این ساتیش را شده داشت برای درد که گفت که مثلا یاده و احلامتی را کن و یاده مصدقی را شده خدا اسلام کن یاده مثلا مصدقی را کن و یاده مصدقی را کن خارج من این سوال را جواب دارم این یک چیز میگیه به اسطلاح پرانتز بود که خارج داده بر احساسی مصدقی نه من این یاده و احلامتی را کنم این مصدقی را کنم اصلا اشتباه هستند کدام برد؟

اینکه مثلا یک آدم مثلا مردنگی می‌خواهد باشد این را خواهید از کلاس را باز کنید این پرانتزی آدم می‌توانی احتیاط به کل می‌کشه نیزه ایرانی دارد کنی و دیده مذهبی برای آن طول خواه میزی نکنی. از این وقت آن شکل از اسباط خدا برای همان قطعه هست.

یکی از آن اسباط در نظر کند، خدا را قبول می‌کند. به هیچ نظر در نظر می‌روید، دقیقی کنید و آن‌ها باید هستند. این شکل اسباط نمی‌کند. نصف نکتهی که من گفتم این نبود. من نکتهی که گفتم این بود که... شما مثل دقیقی باید بازخشت کنید. نه.

سطح دقت در اثبات و شبهه

نکته من این بود که سطح دقت بحثا موقعی که در مورد اثبات خداست خیلی فرق دارد وقتی که شبه دارند وارد می‌کنند. من نکتهی که گفتم این بود. اثبات منتقی؟ نه. با سطح دقت موجود از دارد فلسفی نه. اثباتها محتور نیست.

ولی این‌گونه نیست که این اثبات ها بیمعنی باشند مثلا فراموش کن برهان سدگین یا برهان دکارت معنی دارد بکارتی شهودی دارد نسبت به اینکه موجودی مثلا فرض کند دیگر این را شرط حتی هم وجود دارد این چیزی می‌فهمید نمی‌شود منتقل کدیگه کار هست اثباتهای منوی فرمال اشکال پیدا می‌کنم نکته حرف من این نبود که به این خدا را اثبات کنیم نکته حرف من این بود که به این نکته دقیق کنیم آدم هایی که مقابل

مذهبی ها باید نیستند موقعی رفتی مذهبی ها دارند اصطلاح می‌کنند و از ماسی کنید رفتی خودشان دارند شبه باید می‌کنند و هر چیزی می‌گویند مذهبی ها نباید زیر باره این بروند که گاهی با سطح دقیق خیلی بالا باید شون برخورد بشود گاهی باست دقیقه خیلی پایین و خلاصه معلوم نباشد که ما تو چه لگه دیگری بخش می‌کنیم نکتم اینیست که برویم خدا را ثابت کنیم من اولا در روز این استبات هایی بود و خلاص در جلسات خواهد صحبت کردم خب دیگر آخر جلسه نمی‌دانیم چه می‌دانیم آخر جلسه نمی‌دانیم آخر جلسه نمیست آخر وقت تمام شده ولی آخر جلسه نمی‌دانیم چه گفتم آنه بگو اگر بتوانم بگویم خب بگذارید من چیزهایی که بله فیلم ببینید بهتر داد

من یک اشاره دیگر به هایتلر بکنم دوباره یک بار دیگر هم باید بهش اشاره بکنم یک جمله معروفی دارد من چند مورد که کنم بخواهم که زبان خانه آدمی خانه هستی اینکه ما اصلا اینکه در زبان زندگی می‌کنیم خداگاهی ما برای به زبان من بخواهم به این نکته دقیق بکنیم که واجهگان قرآن صرف این واجهگان این که چه چیزهایی واجه دارند چه چیزهایی واجه ندارند چون ما واجه دارم در با زبان و توصیف هر چیزی که می‌بینیم به کار می‌بریم اگر یک نفر غلقه در این واجه دارند قرآن باشد همهن جامعه می‌شود از یک خانه دیگهی در بابای دیده جد من دارم از یک تأثیر زیاد سرکار داشتن با قرآن حرف می‌زنم این مفهوم شرافت و شجاعت تو قرآن نیست ما خیلی جاها مثلا فرض کنید از یک آدم تعریف می‌کنیم که این چرا آدم شجایی خب این مفهوم تو فرهنگ ما همچنان مفهوم اساسی.

من می‌خواهم بگویم یک نفر با قرآن چیزها را نگاه کند و با قرآن فکر کند و حرف بزند یعنی از این تو این محدوده خودش را نگه دارد خیلی چیزها تو ذهنش در واقع حذف می‌شود. چیزهایی که به نظر می‌آید که خیلی معتبر نیست.

ما به دلیل فرهنگ خودمان واژه هایی گذاشتیم چون به یک چیزهایی اهمیت می‌دهیم. منظورم را می‌فهمید دیگر. بنابراین آن حرف هایدگر اگر شما در قرآن زندگی کنید خانه تون را عوض کردید. این خودش یک وضع هدایت شدن. یعنی یاد می‌گیرید که چه چیزهایی بیشتر در واقع بهش اهمیت بدهید.

تفسیر عرفانی و ذوق

و نهایتاً این چیزها را من چند بار در این جلسات یک بار به تذکره الاولیا توهین کردم، یک بار به تفسیر عرفانی توهین کردم و ولی معنایش این نیست که من نسبت به عرفا مثلاً علاقه خاصی ندارم، علاقه خیلی خاص دارم. حتی چیزهایی که در مورد قرآن هم هست چیزهای خیلی جالب در آن هست.

ولی تفسیر عرفانی به دلیل اینکه دیده را پیکره یعنی ملاک های تفسیر را ندارد. این ذوقیه. می‌خوانند یک چیزی می‌فهمند و می‌گویند و استدلال نمی‌کنند را متن. مثلاً این واژه معنایش اینجا این شده، جای دیگر هم می‌شود. اگر صد و اوقات همه جا مثلاً هفت شهر عشق یا مثلاً هفت مرحله مثلاً سیر و سلوک قرار معنی بشه، واقعاً همه جا می‌شود این معنی را کرد.

مثلاً قوم نوح هم سیر و به این معنی می‌فهمد وقتی از صد و اوقات دارد باهاش صحبت می‌شود. نکته این است که این تفسیرهای عرفانی ممکن است چیزهایی که در آن مینویسن جالب باشند ولی به عنوان تفسیر جالب نیست. تفسیر حساب نمی‌شوند به نظر من چون ضابطه ندارند. تذکره الاولیا هم حالا یک جوری چیزش می‌کند. ازش صرف نظر کنیم.

تذکره الاولیا معنایش این نیست که عطار مثلاً آدم منحرفی بوده این کتاب را نوشته. ولی من فکر می‌کنم عطار نمی‌فهمیده که تأثیر تذکره الاولیا روی آدم غیر خواص که می‌خواند چه می‌تواند باشد. به نظر من تأثیر سوء می‌گذارد روی آدمی که می‌خواهد مثلاً وارد راه عرفان بشه، تذکره الاولیا را بخواند چون یک تصور باشکوهی از عرفان در تذکره الاولیا هست.

خوب نیست که آدمی چنین تصوری از عرفان داشته باشد. مثلاً قرآن اگر حرف از راه مثلاً سیر و سلوک به جای اینکه بزند حرف از بندگی می‌زند. خیلی متواضعانه تره. یعنی من فکر می‌کنم خیلی راحت یک نفر تذکره الاولیا را ممکن است بخواند و برود دنبال اینکه این کارها را بکند و سیر و سلوک کند که کرامات پیدا کند که مردم ازش اینطوری یاد کنند.

که در تذکره الاولیا دارد یاد می‌شود. این تأثیریه که می‌تواند تذکره الاولیا بگذارد و عطار نمی‌دونه این‌قدر تو حال و هوای خودشه نمی‌دونه که برای آدمی که مثلاً درجات اخلاص، پایین اخلاص هم ندارد این چه ممکن است سرش بیاید با خواندن تذکره الاولیا.

خب من رسیدم به اونجایی که آها بگذارید من فقط یک چیزی از تفسیر عرفانی ابن عربی دیگر از همه معتبرتره دیگر. در تفسیر اینکه در مورد ادریس در قرآن آمده که و رفعناه مکاناً علیا یعنی او را به جایگاه و بلندی بالا بردیم در تفسیر این آیه می‌گوید که منظور از مکاناً علیا فلک خورشیده که بالای همه افلاک قرار دارد.

آن جایگاه ادریسه. این حالا بنا به ذوق خودش این را نوشته ولی واقعاً مکاناً علیا منظور فلک خورشیده. این‌گونه. پس کجا این را می‌شود گفت؟ اگر هم حتی این حرف مثلاً درست باشد ما نمی‌دانیم فلک خورشید آن بالا قرار دارد و ادریس آنجا مثلاً جایگاه دارد یا نه. این تفسیر نیست من همین‌جوری زیر این آیه این را بنویسم و رد بشوم.

باید یک جوری سعی کنم از متن این را در بیارم. می‌گوید از مکاناً علیا این در می‌آید یا نمی‌آید؟ فلک خورشید شما به نظر می‌آید می‌گویند وقتی این را می‌شنوید. نکته این است که عرفا حتی مثلاً آدمی مثل ابن عربی خیلی ذوقی حرف می‌زنند. این‌ها تفسیر حساب نمی‌شود. حتی اگر درست باشند همه چیزهایی که می‌گویند.

خب من یک بگذار یک یک نکته من بگویم که این شبهه پیش نیاد. چیزی که در قرآن هست، این جهانی که تو قرآن دارد توصیف می‌شود و برآیند جهان به اضافه انسانه. یک ایزوتسو یک جایی یک جوری برخورد می‌کند که انگار جهان همین است که ببینید مثلاً اینکه انسان در قرآن خیلی اهمیت دارد معنایش این نیست که انسان در جهان خیلی اهمیت دارد.

منظورم را می‌فهمید دیگر. این مثل اینکه انعکاس درست جهان در ذهن انسان یک چنین چیزی است، یک چنین مفاهیمیه. خیلی از مفاهیم هست تو دنیا که ربطی به ما ندارد، خیلی چیزها نیاز که ربطی به ما ندارد و این‌ها تو قرآن نیامده. این جهان انسانه نه جهان. چیزی که تو قرآن دارد توصیف می‌شود.

می‌فهمی منظورم چیست؟ یعنی مثلاً کلیدی بودن واژه انسان در قرآن معنایش این نیست که انسان در جهان یک موجود کلیدی است. متوجه هستی؟ ممکن است انسان تو دنیایی که اهمیتی نداشته باشد. ولی اینجا وقتی شما دارید از انعکاس جهان و رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با جهان صحبت می‌کنید، خب معلوم است انسان می‌شود یک موجود کلیدی در قرآن.

یعنی بعد از الله تو قرآن انسانی که موجود دومه. ولی این معنایش این نیست که رتبه‌اش تو دنیا هم دومه. بعضیا فکر می‌کنند انسان تو دنیا مدال نقره گرفته مثلاً. بعد از خدا دیگر مثلاً انسان هست. هیچ رد می‌کنی یا می‌گی اینجاش استدلاله؟ نمی‌شود استدلال. من رد ردم می‌کنم ولی نه با این حرف‌ها که الان زدی. مثلاً مدال نگرفته.

خیلی را آن فقط زیاده از این حرف‌ها. خب. خلیفه را بله. خلیفه را خلیفه انسان را خلیفه خدا تو کره زمین. جانشین خدا در کره زمین. نگفته در جهان. ها؟ ولی آن موقع فکر می‌کردند که کره زمین همه جهانه.

یک چند تا چیزم بالاشه و از اتفاقاً از همین چیزی که شما می‌گویید نتیجه می‌گرفتن که انسان خیلی مهم است. کره الان ما می‌دانیم کره زمین چیست. یک غباریه در یک منظومه‌ای که اصلاً هیچی در یک کره تاریکی که اگر مثلاً خورشید خاموش بشود از بین می‌رود.

این دقیقاً نکته این است که وقتی که شما جهان را معادل با کره زمین و یک چند تا چیز اطرافش می‌بینید و آن‌ها را هم فکر می‌کنید ستاره‌ها هم در پونه‌زن که آن بالا چسبیدن، بله این آیه ممکن است شبهه ایجاد کند که انسان جانشین خدا تو کره زمین پس خیلی موجود مهمی است.

ولی واقعاً این‌گونه نیست. آخه یک جاهایی هم می‌گوید از اکثر مخلوقات اکثر یعنی مثلاً بله این معنایش این است خب ولی مدال که بهش نمی‌دن که مثلاً صدم شده، هزارم شده حالا یک چیزی شده دیگر.

مدال نقره و رتبه مخلوقات

اتفاقاً همین نشان می‌دهد که خیلی هم بالا نیست. و الا می‌گفت از همه مخلوقات بهتر است. اگر مدال نقره گرفته بود بعد از خدا. ما به خدا مدال نمی‌دیم. بین مخلوقات مثلاً بهتر از همه نیست. همین آیه یکی از دلایل خیلی ساده‌اش بله. اصلاً همه‌اش انسان دارد تو قرآن توهین می‌شود. یک جا یک چیزی بله. از این حرف‌ها نیست.

آیه که می‌گویم می‌گوید امانت را به همه عرضه کردیم فقط انسان قبول کرد. خب. بله. آنجا آخر یک حرفی می‌زند. خیلی نه چه؟ اصلاً اینکه اما می‌شود اتفاقاً خیلی جالب است. می‌گوید یک امانتی بوده و همه ازش کردن کسی قبول نکرده. این انسان برداشته. پاش هم می‌گوید که به راستی که این ظلوم و جهول از حماقتشه.

این آیه در توصیف حماقت انسانه که چرا هیچ‌کس قبول نکرد این احمقا. این مثال درترین درترین چیز است. خب حالا مثلاً نمی‌دانم مدال داشته‌ان یا ندارند. من نمی‌دانم. ولی نکته این است که انسان‌ها چطوری مثلاً ببینید تصوری که در بگذارید من این جمله را از ایزوتسو بخوانم. ایزوتسو خیلی درک خوبی دارد از خیلی چیزها.

بعضی جاها ممکن است حس نداشته باشد چون فقط در حوزه مفاهیم دارد کار می‌کند ممکن است مثلاً فرض کنید در کتاب مفاهیم اخلاقی و دینی در قرآن به نظر من جاهلیت را اصلاً خیلی بد فهمیده. چون رفته از چیز فقط استفاده کرده از محتوای خود قرآن و خیلی حس نداشته. شاید نفهمیده ولی خیلی چیزهای جالب زیاد دارد.

این در مورد رتبه‌بندی مخلوقات یک نکته در یک جاهایی یک خورده به نظر می‌رسد که ایزوتسو مثلاً تحت تأثیر اینکه انگار فکر می‌کند که این قرآن همه جهان را دارد توصیف می‌کند. بنابراین می‌گوید که به وضوح تو قرآن انسانه دیگر بعد از خدا. یعنی اصلاً موضوع قرآن انسانه.

این را یک جوری مثلاً یکی دو تا جمله دارد حالا ترجمه‌اش خوب است یا بد، یک جوری آدم استنباط می‌کند که انگار ایزوتسو این‌گونه دارد می‌فهمد که یعنی واقعاً در جهان از قرآن می‌شود استنتاج کرد که بعد از خدا انسانه. این خیلی به نظر من برداشت عجیبی اگر کسی این‌گونه برداشت بکند. کتاب هدایت انسانه بنابراین طبیعی است که موضوعش انسانه. اصلاً موضوع کتاب بیشتر انسانه تا خدا.

یعنی موضوع خاص قرآن مسئله هدایت انسانه. خداشون خیلی مهم است خب تو این کتاب هم خیلی مهم است. مثلاً این واژه الله بیشترین تکرار را در قرآن دارد برای اینکه مثلاً اگر کتابی برای موجودات دیگه‌ای هم نازل بشود باز هم الله شماره یک می‌شود آن‌ها دوم می‌شوند یک جوری تو کتاب خودشان. هیچ ربطی به جهان ندارد.

بگذارید دیگر بگذارید من همین یک پاراگراف را بخوانم تا عزیزان زیاد حرف نزنن، چون واقعاً من بدجوریه ارجاعی، حالا که نگی بحث را می‌خواهم ادامه بدهم. می‌گوید نخستین و مهم‌ترین تقابل بدین معنی از ارتباط اساسی میان الله و انسان حاصل می‌شود.

نیازی به گفتن ندارد که الله به گفته قرآن نه تنها برترین موجود بلکه تمام موجود شایسته نامیده شدن به نام موجود با تمام معنی این کلمه است که در سراسر جهان هیچ چیز نمی‌تواند متقابل آن باشد.

جهان خدا‌مرکز از نظر ایزوتسو

جهان قرآنی از لحاظ وجودشناختی همان‌گونه که پیش‌تر اشاره کردم جهان خدا مرکز است. خدا درست در مرکز جهان هستی‌ست و همه چیزهای دیگر انسانی و غیرانسانی آفریده‌های او و بنابراین در سلسله مراتب هستی بی‌نهایت پایین‌تر از او قرار می‌گیرند. واقعاً قرآن این‌جوری است.

اصلاً هیچ چیزی تو قرآن این‌جوری نیست که اصلاً اینکه مدال این‌ها اصلاً یک حرف‌ها نیست، اصلاً مقایسه یعنی یک خداست، بقیۀ هم مخلوقن، اصلاً رتبه‌بندی و این‌ها نداریم، آن‌قدر دورن، بی‌نهایت پایینن. مثل یک مثلاً فرض کنید یک امتحانی برگزار شده، یک نفر ۲۰ گرفته، بقیۀ مثلاً صفر گرفتن ولی صفرهاشون مثلاً یک خورده با همدیگر فرق‌هایی دارد، حالا بیان رتبه‌بندی بکنند ولی همه‌شان صفر گرفتن تو این امتحان.

این واقعاً قرآن را که بخوانید به‌شدت این‌جوریه، اصلاً فاصله بین خدا با بقیۀ مخلوقات از پیامبرها گرفته بی‌نهایت اون‌همه یک حالت به اصطلاح تحقیرآمیزی یک خورده نسبت به همه موجودات وقتی در مقابل خدا قرار می‌گیرند هست. در حالی که تو خیلی از فرهنگ‌های دینی یک جوری یک سلسله مراتبی درست کردن که یک جوری وصل می‌شود به خدا.

یعنی جهان‌بینی قرآن این‌جوری است که مثل اینکه یک سطح هست، همه موجودات در آن هستند، حالا یک خورده بعضی‌ها قدشون بلندتر، کوتاه‌تره، بی‌نهایت دور هم خداست. ولی در خیلی از فرهنگ‌های مذهبی یک هرم وجود دارد که مثلاً فرض کنید اولیاء خدا همین‌جور نزدیک، اصلاً یک جوریه مثلاً آن اولیاء اصلی خدا دیگر رسیدن تقریباً به خدا. اصلاً این با جهان‌بینی قرآن سازگار نیست.

الان این رتبه‌بندی رتبه‌بندی‌ها از اساس اصلاً زیر سؤاله که بیان موجودات مثلاً خودشان را رتبه‌بندی بکنند. خب کردن دیگر حالا من چه گفتم؟ فرهنگ مستقیم یعنی هست این‌جوری. بله دیگر، همه ادیان تقریباً یک رتبه‌بندی‌هایی دارند. یک جوری اصلاً تقریباً فکر کنم بدیهی همه ادیان این است که انسان اشرف مخلوقاته. دوست دارین باشید دیگر حالا، اشکال ندارد. بله؟ قرار است فرشته بهتر باشد.

کی می‌گوید بهتر بوده؟ یعنی چه؟ بالاتر این هم یک جوری یک چیز است دیگر، یک جوری کلکه. اینکه می‌تواند بالاتر باشد می‌تواند بالاتر برود ولی ما مثلاً من و شما از فرشته‌ها به این‌جاها بالاترین. پتانسیل انسان، انسان تو قرآن پتانسیل خوبی به نظر می‌آید دارد ولی خب پتانسیل بله ولی از فرشته‌ها بالاتر و این حرفا، فرشته‌ها در چیزن به اصطلاح به انسان یک جوری خدمت می‌کنند.

حالا رتبه وجودیشون و این‌ها به نظر می‌آید که انسان می‌تواند از نظر وجودی بالاتر باشد. ولی همه دنیا فرشته‌ها و این چیزها نیستند. انسان از فرشته‌ها بالاتر نیست دیگر. بله؟ بله. بله. بله. یک وقت فرشته یک وقت این‌جوری است. بله دیگر. با دانش که نیست، گردن می‌خواد، جای انسان خب. خب. من آها.

من اصلاً هم نمی‌آید همین‌جوری به عنوان تفریح هم که شده و همین‌جوری مثل تعقب برای اینکه یک حرفی بزنم که خیلی لزوم ندارد، کسی فیلم معجزه‌گر آرتور پن را چند نفر دیدن؟ تلویزیون بارها نشان داده. چطور ندیدی؟ آخه آن زندگی هلن کلر. بله. اگر کسی بتواند این فیلم را تهیه بکند که اینجا نشان بدهیم من یک چیز خاصی، بله سینما شاهرم هم یک مدت پیش پخش.

اگر کسی این فیلم را داشته باشد یا بتواند تهیه کند، من یک چیزی می‌گویم که جالب است. مثلاً یک نیم‌ساعت صحبت می‌کنم، به نظر من یک چیزی تو این فیلم هست که خیلی درباره زبان نکته جالبی در رابطه با فیلم وجود دارد که شاید روی شما تأثیر بگذارد.

مثل همین موضوع تحول، یک چیزی آنجا هست که شاید متوجه نشده باشید. یک چیز خیلی مهمی. و حالا اگر کسی دارد بیاورد خوبه، اگر نه هم که ارزشش را ندارد.

پرسش و پاسخ

آقای دکتر من یک سؤال هفته پیش قرار بود جواب بدین.