در این جلسه نسخ احکام در قرآن و اینرسی فرهنگی بررسی میشود. تاریخ تشیع پس از پیامبر، سقیفه، فدک، و طیف زیدیه تا صفویه و آلبویه مرور میگردد. کار فرهنگی ائمه، اختلاف کلامی سنی و شیعه، و نسبت عرفان و زهد در اسلام اولیه مطرح است.
به این راحتی آدم ولی اصولا اینجوری است که یک نکته خیلی خیلی مهم این است که تو خود قرآن حرف از این هست که یک حکمی نسخ بشود. هرچقدر یک حکمی که تو قرآن آمده میتواند نسخ بشود. مثلا فرض کنید احکام مربوط به برده داری عملا نسخ شده است. موضوعش در واقع نسخ و حکم معنایش این است که موضوع عوض میشود.
مثلا یک حکمی در یک موردی آمده حالا دیگر آن موضوع وجود ندارد یا تغییر شکل داده بنابراین دیگر نه اینکه آن حکم مثلا اشتباهی آمده. حکم بله یعنی شرایطی مثل اینکه صورت مسئله را عوض میکنید خب جوابش هم ممکن است یک تغییراتی بکند. برای این امکان که یک چنین چیزی میتواند اتفاق بیفتد تو خود قرآن پیش بینی شده.
بنابراین ولی الان شاید نکته بگذار یک یک یک سوال که قبلا مطرح شد این است که چرا یک چیزی که ممکن است نسخ بشود را اصلا در قرآن ثبت میشود؟ خب برای اینکه یک چیز مهمی لابد در آن هست. مثلا فرض کنید موضع اسلام در مقابل برده داری یک چیز نکته خیلی مهمی در آن هست.
اینکه مثلا فرض کنید الان من سوالم این است باید مثلا نظام سرمایه داری را که الان مستقر مستقر هست را تحریم کرد و مثلا باهاش به مبارزه کرد که از بین برود؟ این یک سوالیه. خب من هم فکر میکنم که اینکه اسلام برده داری را با اینکه خوشش نمیومده ولی به دلیلش اینکه با اقتصاد آن دوره یک هماهنگی داشته منحل نکرده برای من یک پیامی دارد برام.
الان هم من تو این شرایط با اینکه نظام سرمایه داری را چیز بدی میدانم ولی دنبال این مثلا به طور طبیعی شاید نباشم با توجه به این چیزی که میبینم تو قرآن اینکه مثلا هم و غممو بگذارم این را اصلا کنسلش کنم. فکر میکنم این اصلا شرایط اقتصادی یک جوری معمولا نظام های اقتصادی تابع شرایط اقتصادی خاص اند.
به این راحتی نمیشود اینها را برداشت و یک چیزی که جاش گذاشت. من الان نمیخواهم در واقع آن چیزی که تو قرآن آمده یک این است که خاصی روش هستش. بله صد در صد. خب این یعنی اینکه شاید آن موقع اقتضای زمانه میگوید موضع برده داری آن زمان که این موقع باید برای آن میشده.
ولی خب با این تفکر که این در آینده باید نسخ بشود ولی خب روش این است که اصلا چون نسخ نمیشود مشکلات در آینده ممکن است ایجاد کند. خب با معمولا این دیده بوده روی قرآن چرا باز هم اینطوری احکام آمده؟
که شما میگویید در واقع اومدنش میتواند یک چیز هم داشته باشد. آنهایی که احکامی که هستند و ممکن است نسخ بشوند نسخ نمیشوند. نسخ نمیشوند به دلیل اینکه ما بد عمل میکنیم.
نسخ و اینرسی فرهنگی
مثلا نمیتوانیم تشخیص بدهیم که الان دیگر وقتش نسخ بشود. خب اینکه چیز نیست استدلال خیلی خوبی نیست. اینکه چون ما مثلا موجودات فوق العاده پر اینرسی هستیم و هیچ چیزی را نمیخوایم تغییر بدهیم پس ببینید یک الگوهایی تو قرآن برای ما آمده. شما ببینید یک دنیایی را میشود تصور کرد که خیلی احکام دیگر هم در آن نسخ بشود مثلا.
شاید احکام ارث هم مثلا دیگر مالکیت خصوصی اصلا از بین رفته تو یک جامعه ای بنابراین ارث هم اصلا معنی ندارد. مثلا هزار تا چیز را میشود فرض کرد که تو یک جهان خیلی پیچیده و عجیب و غریب دیگر این احکام مثلا معنی نداشته باشند. ولی قبول کنید که یک الگویی حداقل این احکام دارند میدهند.
یعنی من میدانم که تو این شرایط اوضاع چه جوری بوده و این حکم یعنی اطلاعات در آن هست. حتی اگر این حکم دیگر به درد نخوره ولی اطلاعات خیلی خوبی در آن هست که نوع برخورد با شرایط و موقعیت های آن زمان چه جوری بوده. من دارم خیلی حداقلی به اصطلاح جواب میدهم. ولی بگذارید این بحث واقعا احتیاج به چیز دارد دیگر.
حتما من به طور طبیعی فکر میکنم یک روزی برسیم در مورد احکام صحبت کنیم. اینکه احکام ابدی هستند نیستند نمیدانم شان نزول را باید توشون دخالت داد نداد. اینها یک سری بحث های فنی اینگونه هست. طبیعی است که این سوال ها را آنجا میشود پرسید. من جلسه قبل در مورد یک چیزهایی یک سوال هایی مطرح کردم قرار شد این جلسه در موردش صحبت بکنیم.
و در عین حال آخر جلسه قبل یک بحثهای فرقهای مطرح بود که به اجبار مثلاً من در موردشون خود صحبت کردم متاسفانه خب وقت نشد موند برای این جلسه. این جلسه هم یک طوری است که من این جلسه هم یک جوریه که باید مثلاً باز حداکثر یک ربع هشت فکر کنم بروم هفته دیگر هم نیستم باز.
من میخواهم این بحثهای فرقهای را اول اینها را دارم دلایلشو میگویم. میخواهم از الان شروع کنم بحث فرقهای بگویم اول کار که اگر طولم کشید دیگر این جلسه تمام بشود. یک جوری میخواهم تعهدم بگیرم دیگر از این حرفها نزنیم.
من سعی میکنم آخرش مثلاً یک توضیحی بدهم چرا اینقدر از این بحثها من بدهم میآید. و همهاش از اولش اولین حرفی که من فکر کنم باور کنید زدم این بود که باشد میگوییم صحبت میکنیم ولی من حرفهای فرقهای نمیزنم. و همین خودش باعث شده که یک جوری مثلاً انگار یک سوال مجبور بشوم.
اگر این حرفها را نمیزدم فکر کنم لازمم نمیشد بیام این جلساتی از این صحبتها بکنم. ولی دیگر تو را خدا چیز کنید دیگر خیلی بعداً دیگر تو جلسات آینده. چون آدم هر چیزی که بگوید بعدش یک سوال میشود که حالا این چه جوریه آن یکی چه جوریه. و من هر جلسه ممکن است در کنار صحبتهایی که میخواهم بکنم یک دو تا سوال فرقهای هم میخواهم جواب بدهم..
من میخواهم از اول شروع کنم سعی کنم تمومش کنم وقتم بشود سوال هم بکنید دیگر پرونده این بحثها را ببندیم. بیرون کلاس حالا روزهای غیر شنبه اگر مرا دیدید غیر یکشنبه اگر مرا دیدید سوال کنید. این یک روزی که میآم اینجا دیگر هی از این حرفها نشود.
خب بگذار من یادآوری بکنم که چیها گفتم. ممکن است یک عده خوششون نیاد مثل من از این بحثها من باید ازشان عذرخواهی کنم و لعنت بفرستم به کسانی که مجبور کردن مرا مخصوصاً آقای محمد محمودی که خب این لعنت کردن بله.
توضیح درباره لعنت و سوالات
آخه خب خیلی سوال برانگیز شده من چیزهایی شنیدم که سوالهایی از من کردن که لازم است توضیح توضیحاتی عرض کنم. خب بگذار من دفعه قبل حرفهای خیلی چیزی زدم فکر میکنم به اصطلاح بحثهای یک خورده تاریخی که از نظر من نشان میدهد که مسئله جانشینی تعیین جانشینی حضرت علی فکر میکنم از نظر تاریخی یک جوری سعی کردم نشان بدهم به یک دو سه تا دلیل که مبرز بود.
حالا شما هم به دلایل دیگر ممکن است این را قبول داشته باشید. حالا برای این بحث تاریخی دیگر. حالا من این دلایل هم تکرار نمیکنم. حدیث در مورد غدیر فکر میکنم خیلی تصریح شده است همه قبولش دارند. بعیده بشود جوری دیگر معنایش کرد.
یکی اینکه یک نکتهای که من روش تاکید کردم این است که ابوبکر عمر را به عنوان خلیفه معرفی کرده. این به نظر من خیلی واضح است که با توجه به اینکه به اصطلاح کار پیغمبر را سعی میکردند دنبال بکنند اینکه به خودش اجازه میدهد تعیین بکند نشان میدهد که انگار یک چنین چیزی قبلاً هم شده دیگر.
سنت پیغمبر این بوده. حالا من دلایل را تکرار نمیکنم. خب بگذارید من میخواهم سعی کنم بگویم که اصلاً اولین چیزی که صحبت میکنم میخواهم بگویم که چه جوری شده که اصلاً این اتفاق افتاده. یعنی این خودش یک ابهامیه. پیغمبر معرفی کرده تعیین کرده ولی نپذیرفتن. مثلاً یک یک تحلیل خیلی معمولیش این است که آدمها بسیار بدجنسی بودن.
این شیخین مثلاً آدمهای خیلی بدی بودن که به پیغمبر خیانت میکردند. یک بار من تو یک جلسهای بودم یک نفر میگفت که خصوصیا حالا جلسه سخنرانی نمیکرد. صحبت میکرد میگفت که ابوبکر چیز بوده. ابوبکر اصلاً مشرک بوده. جاسوس مشرکین در جمع مومنین بوده. یک چنین حرفی در مورد ابوبکر میزد.
من هم مخالفت کردم خلاصه به من مرا تهدید کرد که چون هر کسی با کسانی که دوست دارد مثلاً محشور میشود این چیز کن. اگر یک ذره علاقهام به ابوبکر داری و اینها اصلاً فراموش کن که ممکن است آن دنیا با ابوبکر محشور بشی.
حالا به هر حال یک تحلیل معمولیاش که خیلی به اصطلاح عوام هم بهش اعتقاد دارند این است که ابوبکر و عمر اینقدر آدمهای بدی بودن و دنیاطلب بودن میخواستن حکومت بکنند رسماً نشستن توطئه کردن و رفتن یک جایی و به هر حال در حالی که حضرت علی مثلاً مشغول چیز بود تشییع جنازه و این حرفها بود رفتن و یواشکی این کار را کردن.
فقط از آن بدجنسی و میل به مثلاً دنیاطلبی و این حرفها. در حالی که خب یک خورده این نامعقوله برای اینکه ابوبکر و عمر جزو خیلی پیشتا مومنین پیشتاز بودن. ممکن است مثلاً قابل مقایسه با حضرت علی نباشد ولی دیگر نباید اینقدر آدمهای بدی باشند. که اینقدر اطراف پیغمبر بودن.
پیغمبر خب یک حرفهایی در مورد اینها هم زده که به نظر میآید که خیلی هم چیز نیست. تاریخی تثبیت شده است که به هر حال پیغمبر نظر مساعدی نسبت به ابوبکر و عمر داشته.
ابوبکر به طور خیلی خیلی واضحی تو قرآن در واقع یک اشارهای بهش شده این خودش یک چیزی است. حالا اینکه آن اشاره اشاره خوبی است یا اشاره بدیه به هر حال به نظر میآید جز اصحاب بزرگن نباید اینقدر آدمهای بدی باشند.
تاریخ تشیع پس از پیامبر
شاید به نظر میآید میخواهم سعی کنم اول بگویم که چه محذوراتی وجود داشته که حضرت علی در واقع این اتفاق افتاده و اصلاً اتفاق خوبی نبوده ولی اینکه خلاصه در شرایط خاصی این اتفاق افتاده نه از روی بدجنسی مثلاً یک عده آدم خاص.
و بعدش میخواهم یک خورده در مورد تاریخ تشیع صحبت کنم یک چیزهایی بگویم و بعد هم یک حرفهایی که به نظر من حرفهای اصلیتریه در مورد اینکه اصلاً شماها شیعه هستید یا نه. خب برگردونم موضوع را به بفرمایید. خب الان سوال میکنم که آن موقع شما اینجوری است که خلافت هم قوی بوده یا صددرصد نه خلافت خیلی چیزهای دیگر جانشینی پیغمبر نه جانشینی پیغمبر فقط خلافت بوده.
آن هم همونطور که خودت گفتی بله خلافت که قطعاً بله حق علی بوده یعنی به نظر من معرفی شده بود به عنوان بهترین کسی که میتونست جانشین پیغمبر بشود ولی قبول نکرد. بعداً قبول نکرد. خب این کلاً اصلاً بحث را عوض میکند دیگر. خب پیغمبر پیشنهاد داده که این میتواند جانشین من باشد. این پیشنهاد پیغمبره.
خب میتوانند قبول کنند، میتوانند قبول نکنند دیگر. خب نه آنگونه نیست. پیغمبر که تو خود قرآن نوشته که مثلاً حداقل اینشو که دیگر هیچ اختلافی، اطیعوا الله و اطیعوا الرسول. پیغمبر یک چیزی گفته. بنابراین باید گوش بدهند دیگر یعنی چه؟ آن موقع اینگونه بوده که یک سری آدم جمع شدن یک حرفی را به خلافت انتخاب کردن.
اصلاً به هر حال آن توضیح اصلاً سیستمی وجود نداشته. خب اینگونه میخواهند بگویند که آخه اینجا دیگر قبیله نیست. اولین لحظهای در تاریخ اعراب که دیگر قبیله نیست. یک چیز جدیدی تشکیل شده. بنابراین سنت قبیله را نمیشود برای مثلاً یک جامعه جدید اجرا کرد. آن هم تازه با فرض اینکه پیغمبر ما میدانیم که یک چیزهایی گفته.
خب اگر ما بخواهیم اینگونه بگوییم که فقط به صرف حرف پیغمبر علی اصلاً حرف پیغمبر حداقلش دیگر این است دیگر که حضرت علی آدم خوبی است. من مثلاً از پیغمبر میگوید اگر از من بپرسید من این را معرفیش میکنم. خب دیگر کی حالا نشستن فکر کردن شورا برایش تشکیل دادن؟ حداقل برای جانشینی پیغمبر یک کاندیدی خود پیغمبر داده.
طبیعی است تخلف حساب میشود. پیغمبر حتماً بهترین را انتخاب کرده. اشتباه که نمیکند. تخلف حساب میشود انتخاب نکردنش. خب آنها نخواستن بهترین را واقعاً حکومت کنند بهشان. خب بله نخواستن. دقیقاً مشکل همین است نخواستن. نه، نه. مثلاً تو این جریان، جریان جنگ بود یا اینکه دستبردار نبودند. اینجا مؤاخذه نشدن چرا با حرف پیغمبر مخالفت کردن؟
پیغمبر گفت که شرطتون را نقض نکنید. مؤاخذه نشدن چون شما از رسول نگفتید. پیغمبر باهاشون مشورت کرد. اینگونه نبود که پیغمبر یک چیزی بگوید و آنها بگویند نه. ولی خب نظر داشتید تو آن مشورت. پیغمبر باشد. نه. ببین یک بار پیغمبر میآید یک چیزی میگوید. میگوید این کار را بکنید. یک نفرو به عنوان فرمانده تعیین میکند.
از کسی هم سوال نمیکند که این به نظر تو خوب است یا نه. یک بار این است که یک جلسه تشکیل شده، پیغمبر میگوید چه کار کنیم؟ به نظر من میتوانیم این کار را بکنیم. یکی یک پیشنهاد دیگر میده، پیغمبر موافقت میکنه، پا میشوند میروند. دارد مشورت میکند.
پیغمبر در زمینه حضرت علی ظاهراً مشورت نمیکرده. داشته تعیین میکرده. بگذار حالا که این حرف شد، یک نکته خیلی خاص در مورد اینکه، ببین یکی از مشکلات در مورد حضرت علی سن و سالش بوده. یعنی در هیچکدوم از قبایل حاضر نمیشدن که یک آدمی حدود ۳۵ سال را به عنوان رئیس قبیله خودشان قبول بکنند.
سنتشکنی معرفی جوان
حتی حاضر نبودند به عنوان یک رئیس یک بخشی از قبیله هم قبول بکنند. این است که این خیلی سنتشکنی بوده. معرفی کردن یک آدم کاملاً جوان. و یک چیزی وجود دارد آخرای عمر پیغمبر. من چون ندیدم جایی روی این بحث بکنند حالا بد نیست اینجا اشارهای بکنم.
یک ماجرای خیلی معروف هست همه تون شاید شنیده باشید که در یکی از آخرین جنگهای زمان پیغمبر، پیغمبر اسامه بن زید را به عنوان که یک آدم ۱۸، ۱۹ ساله بود به عنوان فرمانده لشکر تعیین کرده و کلی سرش حرف شد.
حتی میگویند که شیخین، یعنی جزو معترضین بودن که این چه کاری است. به وضوح به نظر من این در جهت شکستن این مسئله سن و سال و این حرفهاست.
این تعمد وجود دارد. یک عالمه آدم وجود داشتن که میتونستن فرمانده آن لشکر بشوند. کوچکترین را تقریباً انتخاب کرد پیغمبر و همه را در واقع مجبور کرد، قانع کرد که باید از این پیروی بکنید که یک چیزی بشکنه.
من فکر میکنم به عنوان یک ماجرای خاص قطع که همه قبول دارند به نظر میآید که یک چنین مثل اینکه پیغمبر یک حرفایی زده میبینی یک زمزمههایی هست مثلاً از علی که نمیشود این خیلی جوونه خیلی عملی در واقع این کار را انجام داد که شاید این در واقع کمک بکند که نظر این آدمها نسبت به علی تغییر بکند.
خب بگذارید ببینید اتفاقایی که افتاده که به نظر من یعنی اتفاق خیلی طبیعی است که این از علی اصولاً انتخاب نمیشود نهایتاً قبول نمیکنند.
این آخرین سالهای زندگی آخرین سال زندگی پیغمبر اوضاع خیلی فرق کرده دیگر بعد از فتح مکه یک دفعه تمام جزیرهالعرب به طور ناگهانی همان عمل یدخلون فی دین الله را انجام دادن آمدند مسلمون شدن یعنی شدن جزو کسانی که پیرو پیغمبرن. این اتفاق از نظر سیاسی و اجتماعی اتفاق خیلی عظیمیایه برای اینکه جزیرهالعرب اصولاً هیچوقت حکومت نداشته.
اینها یک آدمهای پراکندهای بودن به هر حال یک جامعه جدید تشکیل شده یک کشوری که دارد یک نظام سیاسی جدید پیدا میکند. اوضاع خیلی اوضاع خاصی است تو سال آخر حکومت پیغمبر. این خیلی آدمهایی که الان مسلمونن واقعاً مسلمون نیستند یعنی چیزی نمیدانند. شاید هنوز یاد نگرفتن نماز بخونن. یارو در قبیله خودشه رئیس قبیله آمده گفته من اسلام را میپذیرم.
حالا اینکه یک آیهای یک بار روش بحث شد که چرا از هر قومی یک کسی نیست که بیاید بپرسه و برگردد شرایط اینجوری است دیگر اصلاً یک آدمهای مسلمونی وجود دارند که هیچی نمیدانند اصلاً اسلام چیست. فقط رئیس قبیلهشون قبول کرده که بله ما مثلاً میگوید شرک را میذاریم کنار مسلمون میشویم.
در شرایط شرایط خیلی خاصی است یعنی آدمهای خیلی محدودی هستند اطراف پیغمبر که تو این مثلاً ۲۳ سال کموبیش بودن و میدانند دین چیست، میدانند پیغمبر چیست، قرآن بلدند و یک خیلی عظیمی هم هستند که تازه مسلمون شدن و آدمهای با چیزهای مختلفن یعنی میخواهم بگویم بدنه این آدمهایی که در این نظام هستند مطلقاً همان مشرکینن با همان آداب و رسوم خودشان.
مثلاً تصوری که از این یک رئیس برای خودشان دارند همان تصورات قدیمیه دیگر. نظامی که مثلاً در جزیرهالعرب یک جوری حاکم بوده یک جور اشرافیت مثلاً در آن هست. اصل و نسب در آن مهم است. آدمها تحول پیدا نکردن که بشود مثلاً گفت که حالا یک آدم ۳۰ و چند ساله را به دلیل اینکه فضایل مثلاً اخلاقی دارد و این حرفها به عنوان رئیس بپذیرند.
اشرافیت قریش و رهبری
اصلاً این خیلی خیلی دور از ذهنه که نظام مثلاً سیاسی آنجا که اصولاً در هر قبیلهای در خود قریش مثلاً که مرکز در واقع این ماجرا هست این اشرافیت را مثلاً یک دفعه بذارن کنار. این مفاهیم ذهنی خودشان را کلاً یک دفعه بذارن کنار در حالی که اینها تازه چهار روزه مسلمون شدن اصلاً تغییری فکری در واقع توشون اتفاق نیفتاده.
یکی از چیزهایی که نشان میدهد که چقدر دورن از اینکه آدم فکر کند که اینها ذرهای ایمان آوردند یا پیام اسلام بهشان رسیده، شما نگاه کنید ببینید بعد از پیغمبر چند سال طول کشیده تا این اتفاقات اتفاقهایی که بعداً افتاده تا اینکه مثلاً حدود ۴۰ سال بعد از ۴۰ ۵۰ سال بعد از پیغمبر نوه پیغمبر را مثلاً اهل بیت پیغمبر را تو قرآن سفارششون هم یک جوری شده بود و با آن وضع فجیع کشتن دیگر.
این همین آدمها کشتن. همین آدمهایی که یک جوری یدخلون فی دین الله اصلاً فضیلت حالیشون نیست. مثلاً یزید شراب میخورد نمیدانم همه هم میدانند که این یک چنین وضعی دارد. آن آدمها آن طرف آدمهای خیلی مثلاً سالمی هستند. هیچکسی مثلاً در هیچ جایی از شیعه و سنی چیزی مثلاً به علیه امام حسین که یک حرف بدی زده باشد وجود ندارد.
یعنی از نظر اخلاقی خیلی به نظر میآید که آدمهای موجهیان. کلاً وضع جزیرهالعرب اینگونه نیست که یک شما فکر کنید مثلاً موضوع انتخاب بین مهاجرین و انصار مطرحه و همه اینها هرکی را انتخاب بکنند همه این قبیلههایی که ایمان آوردند به راحتی مثلاً میپذیرن. واقعاً اولاً یک اتفاق خیلی مهم افتاده آن هم این است که نظام سیاسی واحد دارد حاکم میشود.
این یک خیلی وسوسهانگیزه. برای آدمهایی که سالها زندگی کردن اعراب همیشه زیر سلطه مثلاً حکومتهای اطراف خودشان بودن. اصولاً خیلیا شاید ایده این را داشتن لذت میبردن از این اتحادی که میدیدن. از اینکه تمام قبایل زیر یک پرچم جمع شدن برای اولین بار به نظر میآید که خیلی واضح است که اگر حضرت علی را اجباراًمثلاً یک جوری رئیس میکردند خیلیا میتونستن برگردند.
اینها که اصلاً ایمان درستوحسابی نداشتن. یعنی همان اتفاقی که بعد از ۲۵ سال خلافت سه نفر خلافت به دست علی رسید تمام این حوزه حکومت حضرت علی پر از جنگ داخلی شد این اتفاق به راحتی میتونست همان اولم بیفتد.
اتحاد شکننده سقیفه
خیلی از اسناد تاریخی واضح است که یک عدهای کاملاً دنبال این بودن که یک کوچکترین اختلالی ببینند، اختلافی ببینند و این را دامن بزنن سعی این زنگی داخلی را بیندازن من نمیدانم شما میدانید یا نمیدونید ایکی از مهمترین در راقع معترضین به انتخاب ابو برد کنار گذاشتن ازده علی ابو صوفیان اصلا رسمن آمد تو کند ازده علی در حالی که یک دیگر گرم شده بودن ناراحت بودن اعلام کرد که من اگر الان اجازه بدهیم اصلا به طرفدارم میگویند که برنگ نارو بیندازن بیرون را میکشیم واضح است که همچنان آدم های هستند و از کچکترین اختلافی بردبرداری میتوانند بکنند خیلی چیز است خیلی با توجه به کارهایی که بعدا معاویه اینها کردن خیلی باید این موضوع خانوادگی و این هم از اصولا چندان الان از اینگونه بوده که نه سر اینگونه بوده حالا به هر حال مثلا مردم کلان کارداره خب طبیعی نمیآید بگوید من میخواهم جنگ آرد میدازم چیزهایی با آن روش که آمده خانه از دلی یعنی یک شرایط خیلی خاصی یک تفکراتی نسبت به اینکه رهبرکی باید باشد وجود دارد حالا یک اتحاد خیلی شکننده به وجود آمده و فشار آوردند و یک نفر را بهزور تنگ کردن میتواند این اطلاعات و فرایندی از بین برد من دارم از سعی میکنم این را توضیح بدهم که صرف این که بلگیه مشکلات وجود داشته که از سعی رئیس مثلا این حکومت بشود جانش این پیغمبر بشود و به نظر میآید به هر حال باید درصدیش یک مسئلت اندیشی هایی هم بوده اینگونه نیست لانه ممکن است شما بودید دست داده ایش بلچنسی بوده یک دست داده ایش مسئلهتنیش خیلی چیزها میشود توجیح کرد که به نظر میآید مسئلهت نبوده برای این جامعهی که تازه تشکیل شده یک رئیسی به که قبول ندارند و اصلا با سوپراستیشن سازداره
و حتی محاجر انسار روش توافق ندارند و آدم بیاید اینجا به زور بگوید که جانشین بشود محقول نه نمیخواهم بگویم محقول نبود اصلا فرمایی احساس نداری که اگر ما هم بودیم شکل میدهد این کار چه کار باید باشد به نظر میآید که بهترین آدم این است ولی مردم نمیپذیرند و اگر این بشود ممکن است جنگ داخلی بشود مثلا آینده کل این نظام ممکن است به خطر بیاید مثلا مستحط هایی هم بوده من میخواهم بگویم یعنی اینگونه نیست که مثلا هزده آن یک چیزهایی کدکانهی به نظرم وجود دارد مثلا اگر هزده ادیمی شد اصلا دنیا اینگونه نبود که الان شده مثلا این کار را که کردن یک مشکلات پیش آمد مثلا گولستان میدهد اصلا اینگونه نیست یعنی هزده ادیمی شد همان
اتفاق هایی میافتاد احتمالاً با شدت خیلی بیشتر که زمان پنی سال رکومتش افتاد آیشه به هر حال نسبت به حضرت علی نظر خوبی نداشت و حضرت علی میآمد از آن اولش همین کارهایی میکرد که بعد از بیس پنی سال کرد یعنی همان جور به اطول مال تفصیل میکرد همان جور مثلاً تو سر یهده آدم هایی که اشراف بودن میجرد رعایت آلی تازه اتفاقا فکر کنم چیز است نزدیک پیغمبر بیشتر اینطوری 25 25 من فقط دارم میگویم که اگر عقلشونو به کار میداختن باید از درده قبول میکنند پیغمبر گفته تمومه دیگر پکردم ندارد جایی که پیغمبر یکی از این را تعین کرده در این مورد نباید فکر میکردند من میخواهم میگویم این انگیزه های به اسطلاح آقلانهی هم وجود داشته به اسطلاح آقلانه مسترهد اندیشی وجود داشته یعنی این تصور که مثلا توتعی شده یک عدد آدم مثلا بگرد جنس فقط به صرف اینکه حکومت را میخواستند یعنی الان مثلا یک عدد فکرشان اینگونه نگاه میکنند که اگر وقت میدانند از تشکیل نظر برگرد بعد این را تشکیل بدهند این جلسه را مثلا از تشکیل نظر به راحتی انتخاب میشود و همیشه ها کنیش من میخواهد بگویم این تصور خیلی خیلی باته یعنی مشکلات خیلی بزرگی که مانع از این بود که از درگیر بپذیر.
چه قبل از تشکیل نظریه که بعد از تشکیل نظریه مشکلات، مشکلات خیلی خالی هست. جانمخته، ببینم دو تا چیز را باید جدا کرد. یکی اینکه خود مردم کلاً تصمیم بگیرند مثلاً وظیفه کل جامعه چه بوده، یکی اینکه حالا مردم یک وضعیتی دارند، یک عده حالا میخواهند انتخاب کنند.
یعنی اینکه حالا پیامبر مثلاً گفته این اتفاق بیفتد خوبه، یعنی خب خوب است دیگر در کل اگر این اتفاقها را همش را قبول داریم خب خوب است. مثلاً همه اعراب این را قبول میکردن، خب یک دیدگاه خوبی است. مثلاً همین میگوید که نمیشود گفت مستند بوده، از دید کی مستند نبوده؟
خطای جمعی جامعه عرب
از دید برای مردم این کار کار بدی بود، بله دیگر. کلاً جامعه عرب یک اشتباهی کرد مثلاً. بله. خب؟ ولی خب اینکه بگوییم فلان آدمی که آمد تو آن جلسه فلان رأی را داد، حالا این آدم بله اشتباهی کرد، این آدم بر اساس وضعیت جامعه دارد حالا تصمیم میگیرد.
میتوانم چنین چیزی بگم؟ آره، میخواهم بگویم آره، یعنی اشتباهی که مثلاً بدجنسی نبوده، من همونطور که گفتم، این کار اشتباهی بوده، ولی بدجنسی نبوده. آره، میگویم وقتی مردم یک وضعیتی دارند، آره، خب پیامبر میدونست، یعنی اگر میدونست پیامبر، پیامبر میدونست، میفهمید. میفهمیده، ولی پیامبر چیز نداشته، آمده دیگر.
آره، این یعنی یک نکتهای که مهمه، من میخواهم این کسانی که اینجوری فکر میکنن، اینجوری به نظر من خیلی کودکانهست، اینکه اصلاً هیچ متوجه شرایط نیستند، اصلاً همهچیز خوب بوده، فقط دو نفر اینجا بدجنسی کردن، مثلاً حقی را ازش گرفتن و بعد هم فکر میکنند اگر اینجوری نمیشد، دنیا گلستان میشد.
این سؤال خیلی اساسی را باید جواب بدهند دیگر. پیامبر چرا از علی را در زمان حیات خودش نصب نکرد؟ در حالی که میدونست، رسماً اعلام کرد این که سال آخر عمرمه. این یک روحانیه. روستا میداند که اگر پسرشو میخواهد جای خودش بذاره، یا یک کس خاصی را میخواهد بذاره، آن آخرا که مریض میشه، خب میفرسته جاش نماز بخواند.
پیامبر بهراحتی میتونست در زمان حیات خودش، مثلاً شش ماه آخر از علی را بهعنوان جانشین خودش نصب بکند و هیچکی هم تخلف نمیکرد. کما اینکه اسامه بن زید ۱۸ ساله را در زمان حیات پیامبر پذیرفتن. پس پیامبر یک واهمهای داشت که اگر این کار را بکند، چه مشکلی بعداً ممکن است پیش بیاید.
یعنی میپذیرن، ولی باز ممکن است بعد از شش ماه، بعد از مرگ پیامبر، مسائلی پیش بیاید که صلاح اصلاً نباشد. این نکتهای به نظر من همهچیز خیلی خوب پیشرفته.
اینکه پیامبر جانشین خودش را تعیین کرده، باید تعیین، باید میگفت که کی، مثلاً بهترین آدمی که میتوانید بهش اعتماد بکنید، بیشتر به دلایل فرهنگی، به دلایل دینی، نه به دلیل خلافت. کاملاً به نظر من خلافت آن یک چیز حاشیهای بوده تو این ماجرا.
بنابراین پیامبر باید این کار را میکرد و در واقع آن آدمها هم نه اینکه کار درستی کردن، گناهی را مرتکب شدن که پیامبر هم حدس میزد که این گناه را مرتکب میشوند. جملههایی از پیامبر هست که در کتابهای اهل سنت نقل شده که پیامبر یک چنین حرفهایی زده.
مثلاً من میدانم که شماها بعد از من اصلاً چه، نه به افراد خاص، کلاً، این جماعت که متفرق میشید، مثلاً آینده خوبی ندارید، یک چنین چیزهایی بهعنوان پیش، من احساسم این است که هرکی مثلاً آن دوره آدمی اگر یک خرده سیاست میدونست، اینها معلوم بود که به هر حال این حکومت با این قبایل مثلاً پراکنده، یک چیز خیلی خوبی درنمیآره. یک مشکلاتی اینجوری هست.
به هر حال اینکه پیامبر میتونست نصب بکند و نکرد، این به نظر من یک خرده چیز است دیگر. این گناه آدمهایی که حرف پیامبر را گوش نکردن را به نظر من پاک نمیکند.
ولی آن تصورات آنجوری که نمیدانم اینها آدمهای بدجنسی بودن و اگر نمیشد چه میشد و دنیا عوض میشد، اینها را هم به نظر من خیلی دیگر چیز است. یک خرده زیادهروی. مس، مصلحتهایی وجود داشت، ولی اینجا جای مصلحتاندیشی نبود. ولی بهتر بود که مثلاً یک آدمی مثل ابوبکر قبول نکند دیگر.
ثبت ناقص جلسه سقیفه
گناهشون را تو گردن خودش، حالا ولو اینکه دیگران پیشنهاد داده باشند. حالا ما نمیدونیم، ما نمیدونیم تو آن جلسه چه گذشته. خیلی تاریخ آن جلسه ثبت نشده در تاریخ. خب این یک نکته که این اتحادی که بهوجود آمده، اتحاد شکنندهایه و خیلی وسوسهانگیزه. یعنی میبینید که خیلی وسوسهانگیز بود دیگر.
یعنی یک قوم جنگجویی که همیشه داشتن با هم میجنگیدن، قبایل جنگجو، حالا با همدیگر یکیشون را ندیدید چه کار کردن. یعنی مثل اینکه شما اگر آن موقع زنده بودید، این قدرت را احساس میکردید.
میدیدید پتانسیل عظیمی بهوجود آمده که میشد دنیا را باهاش گرفت. حالا بیایم برای خاطر اینکه مثلاً از پیامبر یک چیزی گفت، حیف بود، مثلاً حیف بود، خلاصه چیز کردن. من هم رفتم دنیا را گرفتم.
آره، خب این یک نکته. حالا من میخواهم در مورد یک چیز صحبت کنم، در مورد خود تاریخ تشیع صحبت کنم. واقعاً چه، من دفعه قبل یک اشارههایی کردم، میخواهم یک خرده وارد جزئیات بشیم، یک ذره هم همینجوری که تحولات مهمی که اتفاق افتاده چیست، تا اینکه به یک چیزهایی یک خرده مفهومیتر هم بعداً. خیلی عکسالعمل فوقالعادهای.
دیر بیعت میکند ولی بیعت میکند. اگر اینها شیطان بودن که باهاشون بیعت نمیشد که. دیر بیعت میکند که این بمونه، همه بدونن که حقش بوده. یعنی همینجور خیلی راحت هم نمیره بیعت بکند. به هر حال مقاومت میکنه، حرف خودشان میزند ولی بیعت میکند. بیعت میکند و روابطش همیشه با ابوبکر و عمر فوقالعاده خوب بوده. مثلاً دخترشو به ابوبکر، به عمر میدهد.
دیگر من نمیدانم این تقیه است دیگر، حالا ممکن است یکی یک حرفی نزنه ولی بیاید دخترشو که نمیدهد به یک آدم شیطانی که بدترین موجود دنیاست مثلاً در تاریخ. خب. سوالم عکسالعمل حضرت علی در رابطه با شرایطی که مردم داشتن. یعنی زمانی که حضرت علی خلافت بهش پیشنهاد شد بعد از عثمان، مثلاً رسماً میگویند که من به خاطر این دارم این قضیه مثلاً اسرائیل فلان.
بعد ولی زمان بعد از خود پیغمبر یک شرایطی اینجوری بوده و مثلاً ملت هم میروند بیعت میکنند با ابوبکر و مثلاً زبیر و فکر کنم طلحه و اینها هم میآیند تو خانه حضرت علی میگویند که ما آمادهایم که هر کاری را بکنیم.
یک عده دیگر میآیند و فقط این سه تا میمونن و حضرت علی میگوید این سه تا، اینها من میگویم ۴۰ تا بودن. من میرفتم و میجنگیدم که این حق را بگیرم. این بحث را میخواهم بکنم باهاتون. یعنی دو تا شرایط، آن حق را در مورد شرایط یک خورده مشابه.
یعنی مردم اینجا حضرت علی برای حقشون که مثلاً خودشان گفتن که ما حضرت علی را میخوایم، بعد عثمان. برای من فقط به خاطر این دارم میگویم جلو و آنجا حق یک نفر را که مردم دارند میگویند که آقا ما تو را میخواهیم و میگوییم من هم با آن قیام میکنم. دو تا آدم هم با هم فرق دارند، قبول داری؟
یکم فقط در حدی که مثلاً آن موقع هنوز قرار نشده بود که مثلاً ۲۵ سال بعد. بله. من سوال جواب نمیدم. فقط به خاطر اینکه آن حرفی که از حضرت علی نقل میکنی، حرف موثقی نیست.
اینکه اگر ۴۰ نفر بودن و این حرف. من واقعاً سعی میکنم این چیزهایی چیزها را توجیه بکنم که میدانیم که اینجوری شده. میدانیم پیغمبر مثلاً کسی را نصب نکرد، بله؟ خیلی میگویند این حرفو. خب خیلی میگویند که، خب خیلی نوشتن.
نقل مشترک شیعه و سنی
نه، من به هر حال تا جایی که من میدونم، چیزهای خیلی موثقی نیست، چیزهایی که همه گفتن، شیعه و سنی گفتن. واقعاً مثلاً فرض کن، تقریباً هر چیزی که گفتن، شیعه و سنی نقل کردن. تو کتابهای اصلی سنیها هم هست. حالا به هر حال، خیلی چیز نیست که، من اشکالی نمیبینم، میشود جواب داد ولی میخواهم بحث نکنم در موردش.
یک نکتهای هست که خودش مهم است که این دو تا آدم با هم فرق دارند. کدام دو تا آدم؟ آدمی که نقد میکند شیعهها، حضرت امام علی و آن امام علی که برای ۲۵ سال بعدش. خب هر، من میخواهم بگم، من میخواهم بگویم باز خود این، این خودش نکتهست که اینجوری یک، حداقل تأیید میکند که یک تکونی میدهد که شاید یک سری جعل شده باشد یک سری حرفها.
که خیلی به نظرم میتواند با هم فرق کند. بله که مگه کسی شک دارد که خیلی حرفها جعل شده؟ نه، خیلیها شک ندارند. این نکته مهم است دیگر، برای خیلیها ممکن است مفید باشد این دو تا. اصلاً یک سری چیزها را اینقدر بدیهی است من نمیگویم اصلاً. یعنی چه جعل نشده؟ همین الان هم بین دو تا آدم دعوا میشود کلی چیز جعل میکنند.
۱۴۰۰ سال پیش بین دو تا گروه بزرگ دعوا شده و مردم، یک میلیون ۹۹ درصد چیزها را همه جعل کردن طرفین. مثلاً شیعیان اینقدر در چیز غلو میکردند به اصطلاح بعد از مثلاً از اواخر قرن اول در مورد ائمه که میگویند که خلفا چیز میکردن، جایزه میدادن برای کسی که احادیثی در منقبت مثلاً اصحاب بیارن، پول میدادن.
بعد دیگر آنجا خب چه شده دیگر. هرکی آمده گفته آقا از پیغمبر شنیدم که مثلاً عمر فلان، اصلاً چیست مثلاً، از من هم بالاتره. این گفتن دیگر، طرفین ساختن، مطمئن باش. ببخشید، من میخواهم بگویم که یکی از حالا هرچند این موضوع هم هست، همیشه اشاره نکردیم، نمیدانم.
دوست دارم این داستان اینجوری باشد یا نه، ولی این داستانیه که عمر میرود و سعی میکند همینجوری کار را با حضرت علی بیعت بگیرد، نمیدونم، آنقدر که سعی میکند. این هم که الان من گفتم که چه؟
آها، آن ماجرایی که عمر میره، عمر که در زمان ابوبکر بوده، که حالا عمر تو آن جمع بوده، نبوده، این خود چیز است. آره، یک یک ماجرایی هست. خب این چیست؟ این نکتهاش چیست؟
یعنی اینکه یک ماجرایی هست که ابوبکر اینها یک جوری سعی کردن به زور چیز کنند، از علی. بله. آن ماجراش خیلی شانسیه. خب آخه تو کدام کتابا خیلی شاد مثلاً یک تاریخ طبری خیلی سادهست. بله. بله. مهم نیست نظرم چیست آخه. نه.
من فکر میکنم که این اتفاق در حد چیز افتاده در حد اینکه رفتن بیعت بگیرند اتفاق افتاده. و تقریباً تو همه تاریخها در همین حد نقل شده. و خب خیلی بزرگنمایی شده. از طرف شیعه بزرگنمایی شده که مثلاً تبدیل به یک فاجعه چیز شده.
که خب اولاً خود عمر آنجا بوده میدونی؟ خود زیادی چیز است که دیگر. شورشو مثلاً درآوردن. من احساسم این است. ولی احتیاج به تحقیقات خود عمر آنجا بودنش هم چیز است دیگر. خب ببین شیعه مثلاً میگوید که درو نمیدانم حضرت عمر هل داده.
این الان من اگر صبح اینجا یک اتفاقی بیفتد نمیدونیم درو کی هل داده. اینقدر شلوغی. نه. یک چیزهایی در این روایت با اینکه شورشو درآوردن وجود دارد اینکه حضرت فاطمه را ایشان میخواهد بگوید که حضرت فاطمه شهادتش را میشود به عمر نسبت داد یا نه.
فاطمه، عمر و ازدواج امکلثوم
خب. میشود نسبت داد. نه. من سوالم این است. میشود نسبت داد و بعد حضرت علی دختر فاطمه را به عمر داده باشد؟ به نظر شما میشود این کار را کرد؟ میشود نسبت داد؟ خب ببینید اگر تو یک من یک چیزی حالا خیلی ساده بگویم. اگر بروید در فقه میبینید همهچیز یک توجیهی میشود.
نه آخه موضوع این است که این چیز داستان این داستانی که شما دارید میگویید که چه؟ که مثلاً عمر رفت و مثلاً به حضرت علی گفتش که اگر به دخترت عمر ندی من شاهد میگیرم که تو زنا کردی، مثلاً شلاقت میزنم، گردنتو میزنم. از طرفی هم دعواست. اِ! چرا الکی میکشی؟ نه من توجیهش واقعاً اینجوری تو واقعاً هست این روایت.
بله خب روایته در خب تو به این کافی نیست. نه من یعنی چه؟ خب من موضعگیری راجع به این هم صحبت کردم. من میگویم که این داستان، داستان رفتن اینها برای بیعت گرفتن با حضرت علی در همه کتابها هست. به طور خیلی مختصر. مشترکش خیلی چیز مختصریه.
اینکه اینها رفتن مثلاً حتی بگذارید من میخواهم بگویم این روایت آنقدر ضعیفه داستانی که بالای منابع را شما زیاد میشنوید، مثلاً علامه طباطبایی تو شیعهدرستان مطمئناً اینجوری نقل نکرده. گفته رفتن و حضرت علی گفتن برای بیعت، گفت من تا عهد کردم تا قرآن را تمام نکنم نوشتنشو از خانه بیرون نمیآم. و بیعت نکرد تا شش ماه بعد. خودش آمد بیعت کرد.
میخواهم بگویم این چیزی اینکه نمیدانم این اتفاق افتاده، رفتن دم در خانه حضرت علی، حضرت فاطمه آنجا بوده، به هر حال اینها در تاریخ یک چیز مشترک هست. ولی آن قسمتهای فاجعهآمیزش که باهاش روضه میخونن، من میخواهم بگویم علامه طباطبایی هم نقل نکرده. یعنی حتی خود شیعیان هم همه قبول ندارند که اینجوری بوده.
اصلاً اصولاً اینکه نمیدانم درو یکی هل داد معلوم است این دروغه. یعنی که اینکه درو کی هل داد. اینکه یعنی با این دقت ثبت شده آنجا کی دید که درو کی هل داد؟ کی این روایتی نقل کرده؟ آنجا وایساده بوده، دیده که عمر درو هل داده؟ میگویند که فرزند، یعنی فرزند حضرت فاطمه که سقط شده نامش محسن بوده.
قبل از اینکه به دنیا بیاورد اسم گذاشته بودن برایش. خیلی عجیب و غریب. من میخواهم بگویم ببینید افسانه، من به نظر من یک خورده، من میخواهم بگذار اصلاً من کاری، بحث تاریخی داریم میکنیم دیگر. این داستان با این جزئیات اصولاً توسط کتابهای شیعه نقل شده و چیز مشترکی که میشود بهش اعتماد کرد به این شدت نیست.
و اینکه حضرت علی هم روابطش با عمر همیشه خوب بوده، اینکه دیگر بگوییم همهش تقیه بوده و دروغ بوده و اینها یک خورده زیادهروی به نظرم. حضرت فاطمه روابطش با عمر واقعاً خوب نبود. حضرت فاطمه اتفاقاً روابطش با ابوبکر. یک کلمه من ندیدم جایی نقل بشود که حضرت فاطمه چیزی به حضرت عمر گفته باشد.
ولی حضرت فاطمه به حضرت ابوبکر خیلی چیز گفت. همان موقع که پیامبر تا قبل از شهادت حضرت فاطمه یک جورهایی از حضرت فاطمه خیلی سنگین از علی را به سینه میزند. بله خب.
مشکلات حضرت فاطمه با ابوبکر بود. بله از حق دفاع میکرد برای خاطر اینکه آن ماجرای فدک، آن ماجرای قطعی تاریخی، تعمدی در آن بوده. خیلی چیزهایی من دارم سعی میکنم دل برادرهای اهل سنت را نشکنم.
فدک و قصد سیاسی
خیلی چیزهای بدی پیش آمده. ولی من تا جای ممکن میخواهم مثبت نگاه کنم. بله در زمان مثلاً ماجرای فدک کاملاً حالت چیز داشته یعنی قصد در آن بوده.
که مثلاً این حرف که پیغمبر میراث به جا نمیذارن و اینها یک چیزهایی بوده یک خورده درست کردن دیگر اینها جزو چیزهای قطعی تاریخی ولی آن ماجرای در و دیوار و اینها به دردمون روز نمیخورد به نظر میآید که ساختن که عمر نمیدانم رفت قول داد و همه دیدن اصلاً بین آن جمعیت یک خورده غلو شده در آن.
مثلاً وقتی ما میبینیم که از فامیلی از دریاهاشون کمتر نسبت به این ماجرا حساس بوده مثلاً شاید نسبت به این ماجرا عواقبش هم خورده. ببینید این اصلاً نمیآید به خاطر اینکه اشتباه کرد بیاید موضع بگیرد.
خب؟ بگوید تو اشتباه کردی من از دیگر من نمیبخشم. نه این حرفها نباید یعنی نمیآید این ماجرای به اصطلاح یک خورده این حرفی که حضرت فاطمه در مورد ابوبکر زده آن ماجرا سر فدک بوده نه سر جانشینی حضرت علی. سر جانشین نبوده سر فدک بوده.
برای اینکه دیگر خیلی به اصطلاح شورشو درآورده بودن از فاطمه دفاع کرده بودن ولی خب واضح بوده همه کسانی که آن مثلاً از اصحاب نزدیک پیغمبر سلمان، ابوذر، مقداد چیز عمار یاسر که از چهرههای مثلاً مهم دور و بر پیغمبر که خیلی در موردش حرف زیاد زده پیغمبر اینها همه از حضرت علی دفاع کردن از فاطمه هم کردن. ولی آن ماجرای خاصی که بین حضرت فاطمه و ابوبکر سر فدک بود برای خاطر اینکه واقعاً دیگر حالت توطئه آمیز بود.
با عرض معذرت از برادران اهل سنت. یعنی خیلی کار چیزی بود یعنی میخواستند اصلاً یک جوری انگار فامیل بودن اینها را با پیغمبر انکار کنند برای اینکه قائل بخوابه. خب حالا کار نداریم به هر حال نقطه ضعفهای خیلی زیادی در حکومتهای مثلاً ابوبکر و عمر هست در کتابهای اهل سنت روایت شده. بنابراین میشود بهشان اعتماد کرد.
یک سوال خانم بحثی که مطرح شد خلافت یعنی خلافت از علی بوده یا حق آن بوده؟ من فکر میکنم شیعه اصل مشکلشون سر خلافت و حکومت نیستا. سر این است که اینها معصومن یک سری حرفها. الان بحث من آمد نمیدونید من حرف بزنم. من یک ساعت هم کمتر وقت دارم. خب؟ خب بقایای موضوع را بررسی میکنیم. بقایای این تاثیر مهمی دارد حداقل.
چون بعداً این حرفایی میزنم که چیز میشود یعنی نظر شخصی من این است که حتی مثلاً اگر آنگونه شده باشد باز موضع من فرق نمیکند. میخواهم اینگونه یک حرفای اینطوری بزنم میشود اسکیپ کرد. میشود نشان داد که اسکیپ بکنی اصلاً بهتر است.
لااقل حتی اگر وجود داشته باشد. ولی آن ماجرای خاصی که شما میگویید ماجرای بسیار مشکوکیه با آن غلوها. یعنی ما میخواهیم به چه اعتماد بکنیم؟ سعی کنیم را قدر مشترک. مثلاً حدیث غدیر را بهش اعتماد میکنیم. همه جا آمده.
یا مثلاً آن حدیث کتابالله و عترتی که تو کتابهای علامه طباطبایی تو کتابش تعداد از ۳۵ صحابی مثلاً چیز شده روایت شده. در واقع هم ۱۰۰ جا. خب یک جوری قابل اعتماد میشود. وقتی همه در کتابهای خودشان نوشتن.
میشود اصلاً یک کار خیلی خوبی که میشود کرد این کتابهای شیعه را میشود گذاشت کنار. فقط مثلاً صحیح بخاری و صحیح مسلم را برداشت. واقعاً اکثر چیزها آن تو هم نوشتن. مثلاً خیلی چیزها مربوط به وقایع خلافت ابوبکر و عمر هست. لازم نیست شیعه روایت بکند.
غلو و اعتماد به منابع
خودشان نوشتن دیگر. پس میشود بهش اعتماد کرد. من میخواهم بگویم این لازم نیست که یک چیزهای مشکوکی که کاملاً ممکن است چیز باشد غلو شده باشد. این سوالها را میخواهیم بگذاریم آخر. خب؟ من حرف بزنم یک خورده سوال جواب بگذاریم. بگذاریم بگذار من تا حالا چیزی که گفتم این است که آن شرایط خیلی خاصی بوده.
پیغمبر نصب نکرده و این نکته خیلی مهمی است. باید کسانی که خیلی معتقد هستند که توطئه بوده و اصلاً میشد حضرت علی را راحت انتخاب کنند به عنوان جانشین این سوال خیلی اساسی را باید جواب بدهند. که چرا پیغمبر نصب نکرده حضرت علی را؟ چرا روزهای آخر باز ابوبکر را فرستاده مسجد؟ ابهامهایی به وجود میآید دیگر.
حالا اصلاً آدم اگر میخواهد یکی را جانشین خودش بکند و میداند دارد از دنیا میرود میتواند بکند. میتواند رسماً ۶ ماه قبلش بگوید که آقا نماز تو برو بخون. نمیدانم من میخواهم مثلاً ۶ ماه آخر عمرم فقط عبادت تو خانه بکنم. میشد. پیغمبر اگر میخواست میتونست. به نظر من این کار را بکند و نکرد. باید یک توجیهی داشته باشید.
اگر کسی معتقده که میشد به راحتی این کار را کرد و یک عده توطئه کردن و مربوط به مسائل اجتماعی و سیاسی خاص آن دوره نبوده میشود چیز کرد.
باید این را توجیه بکند که چرا این کار را پیغمبر نکرد. خب. بگذارید من دفعه قبل یک صحبتهایی کردم. اینکه شیعه خب تشکیل که شده یعنی حضرت علی مقاومت کرده یک عده دورش بودن که اصحاب خیلی بزرگ پیغمبر بودن.
بعداً حضرت علی بیعت کرده اینها هم بیعت کردن. به هر حال یک عدهای از همان اولش تفکر حضرت علی جانشین واقعی بوده و حقش به اصطلاح اینجا ضایع شده و یک کار خیلی بزرگ خلاف بزرگی صورت گرفته اطراف حضرت علی بودند. ما آدمهایی اصلاً ما اینها را خیلی خوب میشناسیم دیگر.
مثلاً یک کسی که بعداً دیگر ما زیاد نمیشناسیم چیزهایی مثلاً عباس عموی پیغمبر که جزو شیعیان اولیه هست. منتها حالا ببینید من دفعه قبل سعی کردم این را توضیح بدهم و این اگر میخواهیم تاریخ تشیع را نگاه کنیم چه اتفاقهایی افتاده یک یک هسته مرکزی اینگونه وجود دارد اینها همه آدمهای خیلی برجستهای هستند. بعد دیگر کیا دور این هسته جمع شدن؟
حالا ابوسفیان یک عده آدمهایی که آن اول آمدند و سرخورده شدن و دیگر نموندن یک عده تیپ اینگونه بودن اینها از نظر تاریخی مهم نیست. یک عدهای واقعاً به نظر میآید آمده بودن جنگ راه بندازن. اهداف خودشان را پیش ببرند که اینها به دلیل مخالفت حضرت علی نموندن اینجوری اطراف چیز به اصطلاح در جمع شیعیان.
ولی یک اتفاق خیلی مهم تاریخی این است که به بعد از اینکه فتوحات انجام شده یک جاهایی فتح شده یک عده بردهی مثلاً فرض کنید از کشورهای مثل امپراتوری ایران و جاهای دیگر وارد قسمت به اصطلاح چیز حکومت اسلامی شده یک جمعی که بهش از نظر تاریخی میگویند موالی. آدمهایی که در واقع تا تبعهی کشورهای دیگر بودن که وارد جزیرهالعرب شدن و اعرابی که جزو فقرا بودن.
میذار از اینجا شروع کنیم. اعرابی که یک جوری عرب بودن آدمهای عرب بودن ولی جزو طبقهی مثلاً یک خورده پایین جامعه بودن و بردهها مثلاً. بردههایی که بعد بردهی عرب هم داشتیم دیگر همهشان خارجی نبودند.
اینها به دلیل احیای آن چیزهای اشرافیت کمکم جذب این حضرت علی شدن که کاملاً مشخص بود که آدم عادلی و این چیزها را اعتراض دارد نسبت به این نوع حکومتی که کمکم دارد پیش میآید.
اعتراض به حکومت عثمان
زمان عثمان دیگر خب اوضاع خیلی علناً چیز بود دیگر. خانواده و مثلاً همان قبیله و نمیدانم مسائل اشرافیت و اینها مطرح. بنابراین طبیعی که یک عده عرب مثلاً از طبقهی پایینتر که مخالف با این کارها بودن جمع شدن و یک جمع بزرگی از موالی هم دور و بر حضرت علی جمع شدن. نه دور و بر حضرت علی، کمکم دور و بر این خاندان جمع شدن.
موالی مربوط به مثلاً سالهای بعدتر میشود. یک واقعیت خیلی مهم این است که بعد از اینکه قدرت موالی را ببینید که اکثریت را انگار به نظر میآید شیعیان از این تیپ آدمها تشکیل میدهند حتی در خود عربستان و آن محدودهی اصلی حکومت اسلامی بعد از اینکه امام حسین کشته میشود همهتون احتمالاً شنیدید که یک عده تحت عنوان توابین سعی میکنند انتقام بگیرند.
اینها مردم خود کوفه هستند که پشیمون شدن از اینکه چرا این کار را کردن نامه نوشتن و کمک نکردن فکر نمیکردن یک چنین فاجعهای پیش بیاید. اینها به شدت سرکوب شدن. ولی مختار بعداً آمد انتقام امام حسین را گرفت برای خاطر اینکه با موالی این دفعه آمد. مختار تمام لشکرش تقریباً آدمهای غیرعرب بودن اکثراً.
تو تاریخ اینجوری ثبت شده که علت موفقیت مختار این بود که موالی موجود در جزیرهالعرب و عراق و اینها را جمع کرد و رفت با موفقیت تونست که این کار را پیش ببرد. یک سردهای هم آنها از نظر مذهبی ایجاد کردن که تقریباً چندان باقی نمونده جز این فرقه کیسانیه. اینها چیز هستند پسر سوم حضرت علی را چیز میدانند امام زمان میدانند.
و من میخواهم این شیعیان از اولش اینجوری است یک هسته مرکزی خیلی خوب دارد یک عده آدمها به دلایل اقتصادی و اجتماعی و اینکه با سنتهای موجود مخالفن یا ممکن است از این قبیلهای باشند که بهش ظلم شده دور و برش اصلاً اینها عربن و یک عده زیادی هم موالی هستند.
این خیلی خوب مثلاً این ماجرای به اصطلاح مختار و کیسانیه نشان میدهد که چرا در مثلاً یک جایی مثل ایران و اقصی نقاط ایران اصلاً از اول حضرت علی سمپاتی داشتن نسبت بهش. این ماجراها اینجوری تو تاریخ زیاد ثبت شده. ایرانیها مثلاً در مقابله بخشهایی از ایران در مقابل اینکه سب علی را در خطبه مثلاً نماز بگویند مقاومت کردن.
در حد اینکه مثلاً تهدید به جنگ شدن باز گفتن ما این کار را نمیکنیم. اینکه یک من دفعه قبل آخر جلسه این را توضیح دادم که یک هماهنگیای وجود دارد بین شیعیانی که آنجا بودن بهشان ظلم میشد توسط مثلاً بنیامیه و آدمهایی که تو کشورهای اطراف بودن و آنها هم در واقع دشمن مشترکی اینجا وجود داشت.
بنیامیه داشت به آنها ظلم کرده بود تحت فشار بودن اینور هم یک عده زیادی در واقع تحت فشار بودن این است که به طور طبیعی نسبت به حضرت علی و جانشینهایی به اصطلاح شیعیان یک سمپاتی و ولی وجود داشت.
من تاکیدم روی این است که خیلی این تصور را سعی کنید از ذهنتان بیرون بکنید که جمع شیعیان آدمهای خیلی خوبی بودن و همه مثلاً حقطلبی را میفهمیدن و آدمهای خوب اونورن، اینور آدمهای بد رفتن آنور.
اصلاً اینطوری داستانوار. اصلاً اینجوری نیست. واقعیتِ تاریخی این نیست. ممکنه آدمهای بسیار بسیار بدی هم اینور اومدن به دلیلِ منافعِ خودشون دیگه. به هر حال یه دعوایی هست. هر کسی که مخالفِ بنیامیه است، یه جوری طرفِ شیعه رو داره میگیره.
زیدیه و شاخه انقلابی شیعه
یعنی این جمعِ که مثلاً چیز میکنه، قیام میکنه. من به عنوانِ مثال بگم، انقلابیترین شاخهی شیعه، زیدی است. که هنوزم هستن دیگه. یمن، شیعهی زیدی است. زیدیه که اصلاً اصولاً چیزشون جنگِ مسلحانه است. ایدئولوژیِ اصلیشون اینه که اصلاً من نمیخوام زیاد واردِ چیز بشم، جزئیاتِ ایدئولوژیشون بشم ولی انقلابیترینن. یعنی
همیشه اصلاً زیدیه اگه یه جنبشی بوده، جنبشِ مسلحانه بر اساس بر علیهِ حکومتهای وقت بوده. سالهایِ سال هم بودن، هنوزم که وجود دارن. یکی از سه تا شاخهی شیعه هستن که به هر حال اونا یه کشور هم برای خودشون دارن، اسماعیلی کشور ندارن. خب من در موردِ اینکه اینا آدمهای خوبی نیستن، آها در طولِ تاریخ، اسماعیلی، حد اینا شیعهان به هر حال. ما
وقتی حرفِ شیعه رو میزنیم، فقط شیعهی امامی نیست، امامیه نیست. شیعهی زیدی هم هست، اسماعیلی هم هست، شیعیانِ دیگهای هم هستن که بعضی از شاخههاشون اصلاً منقرض شدن.
زیدی در طولِ تاریخ واقعاً منفیترین آدمهایِ فکر کنم تاریخِ اسلام تو این، شرورترین آدمها از اتباعِ زیدی هستن. اصلاً یه گروهی هستن قرامطه که خیلی جاها اسمش هم شاید تو تاریخ دیده باشید، دیگه عجیب و غریبترین کارهایِ ممکن اینا کردن.
اصلاً اینا یکی از مشاغلشون این بود که تو این اطرافِ خوزستان و اینا که قدرت گرفته بودن، کاروانها رو حجم میزدن، قتلِ عام میکردن مثلاً. کلاً همه غیر از خودشون رو مهدورالدم، بیشتر دزد بودن تا اینکه بخوان مثلاً، حالا البته چیزِ مذهبی داشتنها، امام داشتن، زیدی بودن دیگه. یه بار حجرالاسود رو دزدیدن.
بردن یمن. ۲۲ سال، ۳ سال طول کشیده بعداً برگردوندن. یعنی رفتن مکه رو گرفتن، زمانِ حج مثلاً قتلِ عام کردن. اینا جزءِ شیعیانان. یعنی من میخوام بگم که یه تصوری وجود داره که مثلاً شیعیان خیلی آدمهایِ خوب اینوری بودن، آدمهایِ بد اونوری بودن. اصلاً تاریخیشون اینجوری نیست.
از همون اول خیلی واضحه که اکثریت با آدمهایِ بد بوده. یعنی همون مثلاً موالی و اینا، مثلاً شکستخوردههایِ این اطراف بودن، دلشون میخواست بزنن مثلاً این خلیفهیِ وقت رو که مثلاً پدرشو طرف میبینه کشته، میخواد نابود بکنه. دیگه اینکه جمعِ شیعیان، جمعِ خیلی خوب و بافرهنگ و اینا بوده، واقعاً اینجوری نبوده.
منتها میگم نکتهیِ اساسی به نظرِ من اینه که همون اعلامِ جانشینیِ حضرتِ علی، یه جمعِ محدودی که آدمهایِ خیلی خوب بودن، هستهیِ مرکزیِ تشیع بودن با یه پوستههایِ همینجوری هرچقدر دورتر برید، آدمهایِ نابابتر که بیشتر قصدِ سوءاستفاده داشتن، نه اینکه واقعاً بخوان کارِ خوبی بکنن.
بذارید من در موردِ روابطِ خودِ ائمه با موالی، همهتون احتمالاً شنیدید که ابومسلم رفت بنیامیه رو منقرض کرد، به امام جعفرِ صادق گفت که تو بیا خلافت رو به عهده بگیر، امام صادق قبول نکرد.
یه جملهیِ معروفی هست، گفت تو از مردانِ من نیستی. یعنی من رو مثلاً با تو کاری نیست. اصلاً اینکه یه عدهیِ دیگهای به یه دلایلِ دیگهای اومدن این خلافت رو، یه چیزی، ابومسلم اصلاً معلوم نیست، نماز میخونده، نمیخونده، اصلاً معلوم نبود چیکاره است.
یعنی اسلام میفهمه، مثلاً حقِ نمیدونم ائمه رو میفهمه. مخالفینِ بنیامیه بودن دیگه، اینا به هر حال ائمه هم به نظر میآد هیچ اعتمادی به اینا نداشتن. هیچوقت مثلاً از این جمع استفادهیِ سیاسی نکردن.
یه بار هم که در کلِ تاریخِ شیعهیِ امامی، یه حرکتِ سیاسی انجام شده توسطِ امام حسین، با پشتگرمی یه عده آدمهایِ شناختهشده تو کوفه بوده، نه با مثلاً یه عده آدمِ خارجی که اومدن اینجا میخوان خلیفه رو بکشن.
هسته محدود فهم جانشینی
حالا به هر حال این، من میخوام از اون از اون اولش، جمع اینجوریه. یعنی یه عدهیِ خیلی محدودیان که میفهمن مثلاً جانشینیِ پیغمبر حقِ این بوده، این با بقیه فرق داره، مثلاً اینا با بقیه فرق دارن، اینا آدمهایِ مثلاً چیزی هستن، از نظرِ فرهنگی سطحشون بالاتره. این چیزها رو اصولاً شیعیان، جمعِ شیعیان نمیفهمیدن به غیر از یه عدهیِ محدودی که اطرافِ خودِ ائمه بودن.
تعدادشون هم خب طبیعیه که زیاد نیست. حالا من این یه نکته، نکتهای که از اول میخوام بگم که یه همچین چیزی به وجود اومد، همیشه اکثریت با آدمهایِ بد بوده و هست در همهجا تقریباً. آدمهایی که خیلی چیز نیستن، اینطوری نیست که واقعاً حق بفهمند و بخوان از حق دفاع بکنن.
بیشتر همه دنبالِ منافعِ خودشون هستن دیگه. واقعیتیه که همیشه بوده، الانم هست. خب، بذارید من میخوام یه چیز کنم، یه مختصری بگم که در طولِ تاریخ همین کارهایی که در واقع نقطهیِ عطفی که پیش اومده برایِ جمعِ شیعیان تا اینکه نهایتاً ما یه حکومتِ شیعه پیدا کردیم تویِ دنیا، که صفویه اینجا مستقر شده، که قبلاً هم تو مصر مستقر شده بودن. یه چیزهایِ کموبیش مختصری میخوام بگم
که خود در موردِ چیزهایِ، تصورتون از تاریخِ تشیعِ خودتون تغییر بکنید. اصلاً تاریخِ تمیزی نیست. مطلقاً. یعنی از ائمه به اینور، یعنی ائمه که حتی در زمانِ ائمه مشکلاتِ زیاد وجود داشته. از ائمه به اینور، یعنی از مثلاً قرنِ سوم، همونقدر که شما فکر میکنید مثلاً آدمهایی که سنی بودن کارهایِ بد کردن، آدمهایِ شیعه هم کارهایِ بد کردن.
دعوا دیگه اصلاً دعوا، دعوایِ بچهگانهست. مثلاً تو بغداد هر چهار سال یه بار اینا میرن نمیدونم مالِ اونا رو آتیش میزنن، اونا میآن مالِ اینا رو آتیش میزنن. اصلاً اینجوری نیست که مثلاً شما ببینید که واقعاً از مسائلِ فرهنگی دور بشید، تاریخ رو نگاه کنید، فکر کنید مثلاً اینا آدمهایِ بافرهنگتر و بهتری هستن.
حالا بذارید من یه چند تا چیز مثلاً میتونم چیزهایِ خاص اشاره بکنم، چیزهایِ قطعی. ولی لازم نیست. بذارید من یه چیزهایی بگم که چهجوری مثلاً آخرش ختم شده به، بذارید یه چیزهایِ دیگه بگم، بعد یه خورده چیزهایِ تاریخی رو بررسی بکنیم. بذارید یه چیزی که اینجا نوشتن بد نیست بهش اشاره بکنم. همهجا حرف از این میزنن که مأمون چرا امام رضا رو به عنوانِ ولایتِ عهد قبول کرد؟
میگن یه دلایلِ سیاسی داشت، معمولاً نمیگن دلایلِ سیاسیاش چی بود. اصولاً تویِ جمعِ شیعهیِ امامی اصلاً حرفِ زیدی و اسماعیلیه نمیشه. خیلیها نمیدونن که مثلاً یه کشورِ دیگهیِ شیعه هم تو دنیا داریم. یمن شیعهست ولی چون زیدیست، ما اصلاً اونا رو اسمشون هم نمیبریم
مثلاً. یه جوری انگار میخوایم انحصارِ اینکه یه فرقهیِ شیعه فقط وجود داره رو حفظ کنیم. ولی سه تا فرقهیِ شیعه وجود داره. زیدیان، امامیه هست، اسماعیلیه هم هست. و آره یه نکتهیِ خیلی جالبی که آقایِ نصر یه جایی تویِ یکی از کتابهاش یه چیزِ خیلی جالب گفته.
میگه تمامِ طولِ تاریخ از اول که نگاه کنی، زیدی و اسماعیلی و به شدت سیاسی و انقلابی بودن و امامی فوقالعاده فرقه چیزی بود. دور از سیاست و اصلاً هیچ انگار به فکر خلافت و اینها نبودند. از یک جایی تو تاریخ برعکس شد.
یعنی آن دو تا آروم گرفتن، الان اصلاً زیدی و اسماعیلی آب از آب تکون نمیخوره. آدمهای بسیار آرومی هستند از نظر سیاسی و شیعه اثنیعشری یک دفعه به اصطلاح امامیه از یک جایی به بعد تو تاریخ چیزهای سیاسی پیدا کرده، جنبه سیاسی پیدا کرده.
صفویه و آلبویه
عمداً از بوده. مثلاً عمداً از چیز، از زمان صفویه دیگر کاملاً کشور اشغال کردن. مثلاً آلبویه هم زیدی بودن در واقع. زیدی بودن رفتن بغداد را گرفتن، بعداً امامی شدن. مستقر که شدن امامی شدن.
بگذریم. حالا من بگذار یک چیزی، من یک نکتهای که میخواهم روش تأکید بکنم این است که از اولش بدونید که وضع همینجوری بود و در طول تاریخ هم وضع تاریخی شیعیان اصلاً جالب نیست.
خب، حالا بگذار من یک چیزهای تاریخی را بگویم. قسمتهای دیگر را بگویم در بحث فرهنگیش. چیزهای مربوط به تاریخ شیعه. اصلاً نقطه عطفهای تاریخ شیعه یکیش همین این است که آلبویه از آنجا پاشدن رفتن بغداد و عملاً گرفتن. خلیفه را کارش نداشتن ولی سلطه پیدا کردن.
زیدی بودن، بعداً تبدیل به طرفدار به اصطلاح شیعه امامیه شدن. دلیل روشن سیاسی دارد برای اینکه زیدی امام حی و حاضر داشتن. اگر کسی زیدی بود میرفت حکومتش را میگرفت، باید میداد به امام وقتش دیگر. که امامیه را ترجیح دادن برای خاطر اینکه امام غایب داشت. میشد حکومتم کرد. زیدی امام حاضر داشت؟ زیدی همیشه امام دارد. زیدی خیلی فرقه جالبیه.
یعنی چه؟ همیشه علیه؟ نه، فرقه اوایل زیدی، هر وقت که یک نفر قیام مسلحانه بکند به عنوان امام، این را میشود قبولش کرد دیگر. به هر حال یعنی اصل این است که یک آدمی فکر کنم حالا شاید شرط از خاندان پیغمبر باشد و مثلاً به حق قیام بکند. تاریخ زیدی پر از چیز است. پر از دعواهای بین خود امامهای خودشونه.
عزاداری رسمی در بغداد
یعنی حتی این را چیز بله امام زیدی از نه آخه آن که یعنی خودش ادعای امامت بکند نه امام وجود داشت حالا اینکه تو میگویی سیاست های آل بویه خیلی هم پیچیده نیست اینکه خلیفه را نگه میدارن در عین حال خودشان چیز میکنند دیگر یعنی تو با خلیفه دیگر نمیخوان آل بویه نمیخواد با خلیفه بجنگه حکومت نمیخواد ور بندازه به دلیل اینکه نمیتواند نگه دارد چون اکثریات غریب به اتفاق خب طرفدار خلیفه اند خلیفه را نگه میداره و خودش هم میرود حکومت خودش را در قسمت خودش میکند زیدی باشد به قول تو آن حکومت یا باید ادعای امامت بکند بعد بیاید با خلیفه را مثلا دوباره بجنگه باید در حال جنگ باشد اینکه وقتی اصولا نمیشود
یک آدمی که زیدی مستقر بشود حکومت بکند باید یا برود مثلا تا تهش بجنگه همه ادعای امامت بکند یا میشود نه این راه معتدلی انتخاب کردن گرایش به امامیه پیدا کردن و دیگر حالا این خلاصه زیدی اینجوری است مرتب این در تاریخ زیدی تاریخ جنگ بین امام های خودش این ادعای امامت داشت یکی هم داشت میزدند همدیگر را میکشتن یکی بیشتر امام تر میشد مثلاً نه باید زیدی هم نباید مسخره کنیم وجود دارند برادرای زیدی خیلی جالب است اصلاً کسی بهشان کار ندارد نه شیعیان کاریشون دارند نه سنی ها برای خودشان هستند دکتر شریعتی یک جا در کتابش من نمیدانم دارم از آن نقل میکنم گفته که رئیس فعلی زیدی بزرگترین کلکسیونر مشروب دنیاست چه شده تمام تاریخ داشتن میجنگیدن برای مثلاً حکومت و اینها لابد دیگر خسته شدن مشهور خلاصه یکیش این آل بویه که در بغداد خیلی چیزها خیلی از سنتهای شیعی برمیگردد به این دورهای که آل بویه بغداد را گرفتن و از تشیع حمایت کردن در بغداد تا آن لحظه همیشه تشیع یک جوری یک اقلیتی در حال فرار و در حال ایذاء و آزاره آنجا خلیفه باقی میماند ولی آل بویه آنقدر نفوذ دارند که از شیعیان حمایت میکنند مثلاً اولین بار عزاداری امام حسین در بغداد رسماً آل بویه چیز کردن به اصطلاح مثل اینکه فرمان صادر کردن مجلس عزاداری به این فرمی که الان ما داریم در بغداد شروع شد بعد دیگر چیز شد دیگر از اینجا به بعد بغداد همیشه چیز بود محله شیعهنشین و سنینشین شاید چند سال یک بار تو همین مراسم عاشورا مثلاً با همدیگر جنگیدن و دعوا کردن کلی زد و خورد و کشمکشهای اینگونه داشتن ولی این خیلی این ماجرای آل بویه تو علنی شدن تشیع و اینکه یک سری سنت سنتهای اینگونه به وجود آمده مهم است بعد یک دور دیگر این مرکز خلافت آن جای اصلی چیز که مهم است سلجوقیا
که اینجا چیز شدن دوباره بعد از آل بویه همینجا را پاکسازی کردن دوباره وضع تشیع فوقالعاده خراب شده مثلاً خیلی از بغداد علمای شیعه آمدند بیرون باز دوباره در زمان مغول من میخواهم تصور تون این بشود اصلاً دیگر این چیز حق و حقیقت و مذهب و اینها واقعاً وجود ندارد دو تا گروهن یک گروه اکثریتان یک گروه اقلیتان و اینها با همدیگر درگیرن همه تاریخ همین است شما تقریباً جایی نمیبینید که اینها یک کاری و آن گروه اکثریت هم چهار تا فرقهشون با همدیگر درگیرن مثلاً شافعیها با حنفیها مثلاً اصفهان تمام تاریخش تاریخ درگیری شافعی و حنفی مثلاً خیلی مبرهن که نقل میکنند که اصلاً اصفهان اینگونه مغولها اصفهان نمیتونستن از دروازههای اصفهان تو بروند در حالی
که محاصره بود یک دعوایی آن تو بین شاف نصف شافعی و حنفی شد و شافعیها رفتن به مغولها گفتن که ما شما را راه میدهیم به شرطی که اینها را بکشید آنها هم قبول کردن آمدند اول شافعیها را کشتن بعد حنفیها یکی از وقایع مهم تاریخ اصفهانه که یک چنین اتفاقی مثلاً آنجا افتاده دیگر خلاصه میخواهم بگویم یعنی شیعه هم اینجا یک چنین چیزی است حالا من از آن ببین یک چیز باریکی در شیعه وجود دارد که از ائمه شروع میشود یک فرهنگی به وجود آوردند و یک عده آدمهای خاص هستند که تو آن باریکه وجود دارند یک بدنهای هم شیعه دارد که یک چیزی است مثل همان اهل سنت دعواست دیگر یعنی چه جوری یارو
شیعه میشود باباش شیعه بوده تو منطقه شیعهنشین به دنیا آمده شیعه شده دیگر انتظار نداشته باشید شیعیان یک جمع مثلاً خیلی با فرهنگ و چیزی باشند همینطوری یک عده مثلاً طرف پدربزرگش برده بوده مخالف بنیامیه بوده رفته یک جایی جنگیده شیعه شده حالا هم همینجور اصلاً نمیدونن ائمه چه گفتن اکثر مثلاً شیعیان تا قرنها هیچ آموزشی هم به آن صورت ندیدن یک جمعیان تاریخ خوبی خلاصه تشیع ندارند نمونهاش که رسیدم این حرفو زدم این است که مثلاً از نظر تاریخی یک چیز زیادی وجود دارد که فتح بغداد توسط مغولها با توطئههای داخل از طرف شیعیان همراه بوده. اصلاً نامه نوشتن، دعوت کردن، گفتن بیا اینجا را بگیر.
میگویند که وقتی که هولاکو مثلاً مستعصم بالله را گرفته، اینها دیگر حالا بعضیهاش داستانه ولی یعنی من نمیدانم چقدر اینها هم مبرهنه. که میگویند بین مردم چنان این عقیده محکم بود که اگر کسی خلیفه را بکشد مثلاً زلزله میآید و همه دنیا را با خاک یکسان میکنه، هولاکو هم ترسید. با خواجه نصیرالدین طوسی که به اصطلاح وزیرش بود و شیعه بود، مشورت کرد. گفت نه تو بکش هیچی نمیشود و کشت هیچی نشد.
مغول و سقوط خلافت
یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخ شیعه بعد از اهل تسنن که مغولها آمدند خلیفه مثلاً بغداد را کشتن. که حالا مغولها کی بودن دیگر آخه. البته خواجه نصیر هم امامی نبود خوشبختانه. به هر حال اسماعیل. منتها خب دیگر، تو آدم خیلی بافکریه، آدم نابغهایه، معمولاً اینجور آدما، اینجور قالبی نیست. گرایش به اسماعیلی داشت. حالا کاری ندارم، برای تاریخ اینجوری است.
بعد مثلاً تیمور آمده میگویند تیمور شیعه بود، تقیه میکرد. تیمور که سر همه را کلاه میذاشت. تیمور به شیعیان میگفت من شیعه هستم، به نمیدونم، ولی اصلاً بغداد را میگرفت آنجا مثلاً امام جماعت حنفی میذاشت. آنجا همه فکر میکردند این با خودشه. اصلاً یکی از آدمهای خیلی جالب تاریخ این است. ولی در زمان تیمور از زمانهایی که خیلی شیعه رشد پیدا کرد.
این آدمیه که در مثلاً رشد شیعه تو ایران حداقل زمان تیمور خیلی مهم است. من اینها را فقط دارم همینجوری میگویم برای اینکه خیلی چیزاش خندهداره واقعاً. و بعد از اینکه این را از ذهنتان بیرون بکنید که شیعه چیز خوبا شیعه بودن، نمیدانم بدا سنی بودن. از اولش، آن لحظه اول اینجوری بود.
یعنی از صاحب پیغمبر خوبا آمدند اینور، مثلاً یک خورده بدترا رفتن آنور. ولی بعداً دیگر چه شده مثل هر چیزی، شما هر فرقهای الان درست بکنید، چهار تا آدم خوب، تاریخ که پیدا میکند میشود مثل بقیۀ. اصلاً در اینکه نمیدانم شیعیان نه یک جا، من موضوعم مغول، اصولاً شیعیان تو حکومتهای اسلامی با خارجیها همکاری میکردند برای اینکه اقلیت بودن.
خیلی جاها تو تاریخ اینچنین ابهامهایی وجود دارد که آن فلانی مثلاً نظیر شیعه تقیه کرده. اصلاً یکی از کارهایی که شیعیان میکردن، تقیه میکردن، میرفتن وزیر میشدن ولی معلوم نبود شیعهان. بعد یک کارهایی میکردند. مثلاً نامههایی مینوشتن، یک نفرو دعوت میکردند که ما مثلاً از اینجا بیای میتونی این کشور را بگیری. از این کارها زیاد کردن شیعیان در طول تاریخ.
و فرقههای افراطی زیدی و اسماعیلی هم که چیزن دیگر، اصلاً دیگر دنیا را گذاشتن اونسره. میدونی که کلمه اسسینیشن اصولاً کلمهای از چیز آمده. اصلش حشاشینه. اسماعیلیه به اصطلاح میخواستن بروند ترور بکنند، حشیش میگویند مصرف میکردند برای اینکه تو حال خودشان نباشد و این اسم ترور اصولاً، قتل سیاسی از همین اسماعیلی آمده.
یعنی شیعیان اصلاً بانی ترور تو دنیا هستند. فکر نکنید الان به طور تصادفی ما با ترور مربوطیم. اصلاً میشود از نظر مردم، از نظر مردم دنیا اصلاً ترور را مثلاً شیعه ابداع کرده. اسماعیلی اولین بار این کار را کرده. بفرمایید.
نه، من میگویم که فرق شیعه با بقیۀ تو همان هسته مرکزی که از اول این بود فرق داشت. از آن بیاید بیرون، من میگویم اونجاش فرق، اینجاش فرق دارد دیگر. قابل فرقهای خیلی اساسیایه. خب ببین مرتب انشعاب میشده، مثلاً فرقههای دیگر را به وجود میآوردن، میرفتن کار خودشان را میکردند.
یعنی مثلاً مقالی میاومدن میدیدن نه، مثلاً امام محمد باقر اهل این حرفها نیست. میرفتن مثلاً پیرو زید بن علی میشدن. میخواستن بجنگن دیگر به هر حال. اینها راه نمیدادن، میرفتن با یکی دیگر. کلاً این هسته کار خودش را داشت میکرد.
به نظر من بیشتر هم کار فرهنگی بود. کمتر کار سیاسی. شما تأثیرگذار خیلی خیلی به نظر من خیلی تأثیرگذار بود. حالا بعد یک چیزهای فرهنگیشو گفتم بعداً. بعد از تیمور دیگر این چیزهای تاریخی صفویه تو ایران رسماً چیز کرده. حاکم شده.
تصوف، تشیع و ملیت ایرانی
خیلی دیگر به اندازه کافی اولاً ایران شیعه داشته، ثانیاً اینها این فرقههای در واقع تصوف خیلی قدرت داشتن، پیرو زیاد داشتن، نهایتاً تونستن با گوش دادن تصوف و تشیع و به اضافه ملیت ایرانی اینجای حکومت تشکیل بدهند. رسماً برای اولین بار تشیع را رسمی اعلام کردن و احتمالاً میدانید که دکتر علی شریعتی این را مبدأ چیز مبدأ مثلاً تحولات منفی تاریخ شیعه میداند.
اینجوری نیست واقعاً. خیلی مبدأ تحولات تو این مثلاً آلبویه هم که آنجا رفته، هر وقت که یک جوری حکومت شیعه تشکیل شده، یک مشکلاتی پیش آمده ولی دکتر علی شریعتی صفویه را دیگر اوج چیز میداند. اینکه خیلی مثلاً این مراسم عزاداری به این شکل دیگر مال دوران صفویه به بعده.
ببینید یک جوری عقدهگشایی در دوران صفویه وجود دارد. مثلاً خود شریعتی نقل میکنه، من نمیدانم از کجا نقل میکند ولی نقل میکند که در زمان صفویه از اولی که اینها به حکومت رسیدن، این قزلباشها در بازار میگشتن و از همه میخواستن یک شعار میدادن که مثلاً لعنت بر عمر و ابوبکر و فلان فحش میدادن.
و بعد همه باید مثلاً یک جوابی میدادن. اگر کسی تعلل میکرد گردنشو میزدن. این آن کاری که در تمام طول تاریخ انگار شیعه نمیتونست بکند، همه را دیگر تو دوران صفویه با صورت افراطیش انجام داد. یعنی هر بلایی که سنیها سر اقلیت شیعه آورده بودن با شدت خیلی زیاد صفویه سر سنیها آورد. میبینید دیگر چقدر سنیها تو ایران کم شدن.
یا نابود شدن یا از اینجا فرار کردن رفتن به دلیل سختگیری زیادی که وجود داشت. خب به هر حال دعواست دیگر. خلاصه آنها همین کارا را بدترشو با شیعیان کرده بودن، اینجا هم اینها حاکم شدن بعد سعی کردن تلافی همه آن کارا را سر اینها در بیارن. مثلاً غلو در مورد حضرت علی به شدت از همین دوره صفویه رواج دارد.
از اول هم بودا فکر نکنید نبود. کارای عجیب و غریب زیاد کردن. مثلاً جامی و نمیدانم یعنی این خیلی جالب است چون تصوف هم یک مال فرقهای بودن دیگر. فرقههای دیگر تصوف هم میکوبیدن. مثلاً جامی و نمیدانم اینها و غزا و همه اینها نقش قبر کردن در زمان صفویه که یک اتفاقای اینجوری هم افتاده.
اینها به هر حال صوفیهایی بودن که مثل شیعه نه. اصلاً ببینید شاه اسماعیل صفوی رسماً اعلام کرده که غیر شیعه مهدورالدمه. رسماً برای اولین بار تو تاریخ از زمان صفویه این شروع شده که غیر شیعه مهدورالدمه. سنیها فکر نمیکنم یک چنین حکمی داده باشند که مثلاً شیعه مهدورالدمه.
آنها در مورد مثلاً کرامت و خیلی چیزها مهدورالدم اعلام میکردند ولی فکر نمیکنم هیچوقت شیعه را رسماً مهدورالدم کرده باشند. چون که اعتقادی بله یا غیر سنی بله. نه رسماً غیر شیعه را انگار اعلام کردن که مهدورالدمه. خب بحث دیگر بعد و بیراه گفتم به تاریخ شیعه. حالا من میخواهم در مورد آن هسته مرکزی که در واقع اصلاً تشیع اصلش چیست خودش صحبت کنم.
ببینید باور کنید هیچچیز نیست، هیچچیز غیر قابل انکاری نیست که ائمه اصولاً کار فرهنگی کردن. دخالتشون تو سیاست واقعاً مینیمم بود. به غیر از یک بار که امام حسین برای در زمان یزید که وضع خاصی پیش آمده قیام کرده، آن هم تازه حالا با یک شرایطی که خودتان میدونید، حتی اگر ازش بیعت به زور نمیخواستن بگیرند حاضر بود که برگردد، اصولاً کار تشیع در طول تاریخ سیاستش سیاست امامیه، سیاست در آن خیلی کمه. آن فرقههای دیگر شیعه هستند که خیلی سیاسیان.
ائمه و کار فرهنگی نه فقط سیاسی
یعنی دعوا زیاد سر خلافت واقعیت این است که دعوا سر خلافت از طرف امامیه نبود. همهاش مسئله به نظر میآید در درجه اول فرهنگی، نه سیاسی. چیزهایی که در واقع ائمه کارهایی انجام دادن.
مثلاً پایهگذار فقه اسلامی امام جعفر صادقه. این که اصلاً شک نمیتوانید بکنید. آن چهار فرقه اهل سنت دوتاشون مستقیماً شاگرد امام جعفر صادق بودن و از نظر تاریخی اینها چیزی نیست که ابهام در آن باشد.
و دوتا فرقه دیگر هم تحت تأثیر به هر حال حوزه فقهی امام جعفر صادق بودن. فقه اسلامی، اصولاً بحث احکام و اینها بیشتر از همین ائمه شیعه، این اینکه این کاری که اینها انجام دادن چه بوده، این کار مثلاً یکی از کارهایی بوده که حالا هرکس به سلیقه خودش میتواند بگوید این چقدر مهم است یا مهم نیست.
کلام اسلامی، کلام شیعه از زمان امام محمد باقر شروع شده. مثلاً فرض کنید اختلافهایی که وجود داشت. ببینید اینکه چه تأثیری گذاشتن، شما باید یک خورده نگاه بکنید ببینید اختلاف عقیدههای اوایل اسلام در چه حد بوده.
مثلاً این رئیس فقه اشعریه، مثلاً یکی از به اصطلاح چیزهای کلامیه، این واقعاً مثلاً میگفته که این آیه را که میگوید که مثلاً یدالله فوق ایدیهم نه، اصلاً در مورد این چیز گفته که استوی علی العرش، خداوند بر عرش مستولی شد، گفته چیزی که ازش باید بفهمی این است که عرشی هست و خدا هم رفته بالاش. اصلاً یعنی خدا وجه دارد، دست دارد، پا دارد، در این حد کجفهمی وجود داشت.
من چیزی که به نظرم میآید که واقعاً یک خورده احتیاج به دقت دارد این است که الان نگاه نکنید مسلمانها به هر حال به یک چیزی رسیدن. من فکر میکنم میشود این ادعا کرد که نه فقه، خیلی چیزهایی که الان بین همه مسلمانها مشترکه یک جوری از ائمه شروع شده. یعنی شما مثلاً کلام را که نگاه کنید، حرفهای چندانچندان زیاد نمیزدن.
ولی یک جوری به هر حال یک همگرایی پیش آمده به سمت یک چیزهایی که مرغوبتر بوده و این تأثیر داشتن ائمه در بحثهای کلامی، تو بحثهای فقهی، بیشتر از هر چیزی در مسائل مربوط به عرفان و زهد و تصوف که دیگر هیچ شکی ندارد. اصلاً تمام مثلاً این بحثهای عرفانی و اینها همه برمیگردد به حضرت علی و همین اهلبیت.
تمام همین الان سنیها که به شدت توشون تصوف رایجه، همه فرقههای صوفی، صوفیه اهل سنت، خودشونو میرسونن به حضرت علی به عنوان بزرگ به اصطلاح خودشان و تصوف اصولاً از اینجا شروع شده، از تو همین به اصطلاح حاشیه کارهایی که ائمه کردن. زهد، مسائل اخلاقی، بحثهای مثلاً مربوط به مثلاً این کار خیلی مهم ائمه تولید یک تعداد دعاست.
این از نظر عرفا، این از همه کارهایی که ائمه کردن ممکن است مهمتر باشد. اینکه یک چیز معنوی در واقع به اصطلاح عرفا در جواب قرآن بشر لازم بود تولید بکند و ائمه این کار را کردن. یک معنویتی تو این دعاها هست که حالا الان خب خیلی از این دعاها هستند که خب چیزشون خوبه، اسناد و اینهاشون خوب است.
ولی حتی اگر شما بگویید که فلان مثلاً کتاب یا فلان دعا اسناد معتبر ندارد، این تو فرهنگ شیعه تولید شده دیگر. حالا ممکن است یک دعایی بوده آن مثلاً از بین رفته، بعداً یک شیعهای آمده تو قرن سوم مثلاً این دعاها را نوشته، ولی این فرهنگ واضح است که فرهنگ خاصی که این وسط یک جای خاصی به وجود آمده. شما در مثلاً فرقههای اهل سنت این مقدار معنویتی که در شیعه هست از همان اول بوده نمیبینید واقعاً.
اختلاف کلامی سنی و شیعه
من در واقع چیزی که میخواهم بگویم این است که الان ممکن است اختلاف سنی و شیعه از نظر معنویت و از نظر اعتقادات کلامی اینها زیاد نباشه، ولی آنها تحت تأثیر این بحثها قرار گرفتن. یعنی درست است مثلاً رسماً خلافت و حق علی نمیدونن یا پیرو ائمه نیستند، ولی این بحثها را آنها هم تأثیر گذاشته.
اینجوری نیست که فقط ما جمعیت شیعه هستیم که این چیزها به گوشمون خورده و پذیرفتیم. میفهمید منظورم چیست؟ آنها هم دعا دارند، دعا را به ائمه منسوب نمیکنن، مثلاً منسوب میکنند به عبدالقادر گیلانی. ولی تیپ دعا را نگاه کنید شبیه همان دعای ائمهست. حتی الفاظ، مثلاً جملات، یک جوری تأثیر ائمه را روی فرهنگ آنها هم به نظر من میشود.
من ادعای چیز نمیکنم، این تحقیق تاریخی مفصل میخواهد. ولی اصولاً تو قرن دوم، سوم و اینها آدم مقدس مثلاً وجود ندارد که شما بخواهید بگویید که این معنویتی که سنیها دارند اگر از اینجا نگرفتن از آنجا گرفتن. میفهمید منظورم چیست؟ آن حوزه معنوی اسلام به نظر میآید همینجاییه که ائمهای که در واقع اهلبیت پیغمبر.
در واقع چیزهای خیلی مهم که اختلاف بین شیعه و سنی بوده و هست، این آموزشی که ائمه در مورد عدالت اجتماعی داشتن. همان ۵ سال حکومت، این در تمام طول تاریخ شیعه از این نظر ممتاز بود.
که مخالفه با مثلاً اشرافیت و طرفدار یک جوری عدالت بود. واقعاً یک جوری تو عقاید شیعه یک نهادینهشدهست که مثلاً عدل یک ذره اگر کسی اعتقاد به عدل علی داشته باشد، سنیها اینجوری نیستند.
سنیها اصولاً ببینید اهل سنت یکی از مشکلات عمدهشون این است که همیشه دین حکومتی بودن اینها. یعنی از اول که حکومت تشکیل شد، یک اقلیتی ازش جدا شد، اینها دین اکثریت بودن.
عرفان و زهد در اسلام اولیه
برای همین خب مشکلات همیشه دین حکومت و حکومتی را دارند مثلا ببینید نقطه خیلی مهم این است که روحانیت سنی هیچوقت مستقل از حکومت نبوده و نیست اگر ببینید ویژگی روحانیت شیعه این بوده که همیشه مستقل از حکومتها کار میکرده تا زمانه از و تو زمانه غرب در حال سنی ها تا همین الان مثلا شما ببینید در کشور سنی نصف مفتی کشور را حکومت تنگی میکند میگوید عوض میکند میزاره برگیره چجور فتحا گرفتنی میشود الان یک نفر کودتا بکند مفتی کشور عوض میکند یک کسی میآورد
که متابقه ملی این فتحا بگیرد این همیشه تو تاریخ بوده چیزی است که شیعه را ممتاز میکند شیعه همیشه چون اقلیت بوده تا قبل از سفر دیگر یک جوری یک حس انقلابی او نمیدانم اینکه با ظلم به جنگ باید او در شیعه نهادین شده هست یا مثلا ببینید مفهوم شهادت و شهادت تلقیم و واران هست و مثلا نمیبینید تو احل سنن این به عنوان یک چیز مهبری در شیعه باز نهادین شده هست یک جوری این که آدم برای مثلا حق و حقیقت برود به جنگ اینها دوی حتی عوام شیعه هم فکر کنند بگویید چیزها تحصیل گذارید آدم هایی که زیر پروبال حکومت راحت درانده گیرن خود علمه مثلا با غلوف کردن و اینها خیلی به وزدوح چیز کردن در حق خودشان و پیغمبر مبارزه کردن این هم میتوانست مثلا انحراف بزرگیرش دیگر هلا خیلی چیز هست اران من احساسم این است که تاریخ را میخوانید خیلی فرقیت فرنگی که این میکردند در همه دروابه هم شیعه و سنی در همه اقاید اسلامی احکام اسلامی تحسین گذار بود فقه از همه واضح دارید جای دیگر هم هست که مثلا عرفان تصوف و زهر کلن این هم جزی چیزی که اختلافی نداری که اینها نمونه های اولیه دینش عرفانی در اسلام چه کار پرستید چه کار کردن خاصی است سری کار فرهنگی خیلی مهم کردن کار سیاسی هم که در یک حدی من فکر میکنم مثلا نگفتم مسئله سیاسی شده که تفضیلی تمام حکومت بنیاباز را سر خودشان بذاشته بودن اطراف و اکناف ریام کرده بودن اونطور لشکر نداشتن بلکه ریام های محلی زیادی باشد و معمول میخواست که امامیت را تربیت کنید اینها شما سلطلتر بودن حرف سلافت نمیزدن معمول نباید کبیدن زیدیه که خیلی انقلابی بودن به نظر میادی همچنین تصمیمی گره و تعدادی ها دیگر ظاهرن معفق یک جوری در واقع شیعه امامیه که دخالت نمیکرد ولی تایید کردن یک جنب شیعه یک جوری تربیت آن یکی را تو خودش داشت اینگونه که من آن آدم چیزی فرهنگی بوشت داشت و امام رضا را بنیادش کرد، میدانم که بازه اینکه نکته یک خب باید آن بزار تویتون میخواست نه؟
آه خب باید تویتونی من نمیدانم. خب باید اینکه امام صدق که آن زمانی که موسیقی را بیاورید برده بیاورید از اینکه سر را برموندن موزن را معلوم شیعه؟ اینکه به امام رضا پیشنهاد ولایت عهدی شده ولی به امام سالون پیشنهاد پادشایی شده خلقشین واقعا.
امام رضا ممکن است خیلی به راحتی شما بتوانید بگویید که میداند که با ترجیب اینکه معمولون میشناسه و برگرام اصلا کاملا فرمالیت هست. این چیزی که همه میدونند امام رضا ایشوقت حاکم نمیشود فقط یک جوری مثلا حالت فرمالیتی میخواهد تبلیغات را برمیزند.
امام نظام میخواهد استفاده که بکند این است که آمده حوضه درسی بزرگ در مشهد میتواند را بندازی بگوید خیلی فرما دارد. یک کسی را پیشناد بلایت عرضی بشود بکند که معلوم نیست و احتمال 99 درست بعد شما میدهد که علکی باشد یا شاید 100 درست.
بعد باید اینکه یک نفر آمده در را خانه یک نفر گرده مثلا بله بگوید یعنی باید بیاید خلیفه بشود. من فکر نکنم امام از آن میخواست خلیفه به چیز بشود. نمیدانم من خیلی در مورد این ماجرا نمیخواهم بحث وارد جزئیات بشویم.
تصورم این است که همه میدونستن این فرمالیزه است. فقط یک جوری مثل موقعیت فرهنگی بود که داشت پیدا میکرد. در عین حال زیدی هم جمع مثلاً خیلی چیزی نبودند که بگوییم که این اگر امام رضا قبول کند آنها یک خورده موضعشون تضعیف بشود. این خیلی نکته مهمی است از نظر تاریخی.
امام صادق اگر قبول میکرد باید میاومد سیاستمدار میشد و نمیشد دیگر. همونطور که از علی نتونست ۵ سال بیشتر حکومت بکند، امام صادق وضع بدتری داشت. یعنی به هم ریختهتر از آن بود حکومت که بعد امام صادق ببینید وقتی یک ابومسلم با قدرت نظامی میآد، امام صادق بدون قدرت نظامی میگوید پادشاه شو، یعنی تو برو آن بالا ولی حرف مرا گوش کن.
اینکه این حرف که تو از مردان من نیستی یعنی اعتماد ندارد. اینها کیان رافع آمدند بنیامیه را مثلاً سرکوب کردن؟ آنها هم دنبال منافع خودشونن. اینها مثلاً ایرانیان، دلشون شاید برای خیلی چیزها تنگ شده مثلاً. میگوید ایرانیها خیلی بد میکردند.
خلاصه، حالا بگذارید من چیز کنم دیگر سعی کنم وارد بحثهای چه بشم؟ غیرتاریخیش بشوم که به نظر من مهمتره. بعد کل این چیز تاریخی که میگم، شما از اولی که شیعه به وجود آمده، شیعیان در طیفی از آدمها هستند که از واقعاً از یک سر طیف تا آن سر طیف کلی فاصله هست.
طیف وسیع تشیع
یعنی یک عدهای که یک جوری ادامه آن هسته مرکزی ائمه و اینها هستند، یک جوری نماد فرهنگ شیعه هستند. یک عده هم آدمهایی هستند که مثلاً چیکار؟ کسانی که حالا به هر حال باباشون شیعه بوده و جز عوامان و منافع سیاسی و اقتصادی دارند و حالا دارند از طریق مثلاً مذهب شیعه منافع خودشان را دنبال میکنند.
در واقع یک من میخواهم دو سر طیف را یک جوری توصیف بکنم و حالا اینکه این سر طیف حتماً آدم باید باشد یا آن سر طیف، خلاصه یک جایی این وسطها یا حالا نزدیک به قسمت مثبتش، دور از قسمت منفیش آدم سعی کند که یک جایی قرار بگیرد. من میخواهم منظورم این است که اینجوری نیست که یا باید اینجوری باشد یا اینجوری.
همه در واقع یک جور حد وسط دارند. بعضیها نزدیک به این سر طیفان و در واقع دو تا چیز اکستریم را میخواهم توصیف کنم. نگید که یک آدمی با برداشت به این بدی وجود ندارد و کسی هم آنجوری برداشت نمیکند. به هر حال هر آدمی یک چیزی در این بین این دو تا سر طیف قرار دارد.
این در واقع یک طرف طیف آدماییان که حالا اسم بخواهیم برایشان بذاریم، در واقع شیعیانی هستند که یک جوری مثبتان. نسبت به تشیعشون تشیع مثبتان. یعنی اینکه یک چیز خوبی را دیدن و پسندیدن و طرفدارشان. آن سر طیف، این از نظر تاریخی هم واقعاً همینجوریه دیگر. آن سر طیف آدماییان که با یک چیزی مخالفان و چون با آن مخالفان، حالا آمدند شیعه شدن.
یعنی مثلاً اصل مطلبشون مخالفت با بنیامیه است، نه با موافقت. نمیدونن ائمه چیان و چه دارند میگویند زیاد. نکتهشون طرفداری از اینها نیست. مخالفت با یک عده دیگر است از طریق یک موجودیت مثلاً سیاسی که الان هست. در واقع این آدمهای منفی، آدمهای مخالف، اینها بیشتر سیاسیان تا فرهنگی. اینجوری نیست که ائمه را بفهمند. موضع سیاسی دارند.
در مقابل مخالفین ائمه موضع سیاسی دارند. این آن سر مثبت طیف حالا من میآم یک چیز اکستریم دارم از نظر فرهنگی توصیف میکنم. اینکه ائمه را در واقع به عنوان چه میشناسن؟ به عنوان معلمینی میشناسن که بعد از پیغمبر، دعوت پیغمبر را دارند از نظر فرهنگی ادامه میدهند. اصلاً اینها مفسرین واقعی قرآنان. اینها کسانی هستند که احکام میشود ازشان گرفت.
اینها معلمان. معلمین بزرگی هستند که ما میتوانیم بهشان اقتدا بکنیم. در واقع به عنوان آموزشدهندههای دین به ائمه رجوع میکنند. کسانی که مرجع دینی میدانند ائمه را.
و این تیپ آدمهای مثبت، اصولاً آدمهایی هستند که شما وقتی باهاشون برخورد بکنید، در مورد تشیع اگر صحبت بکنند، همهاش حرفشون درباره معارف ائمه است، در مورد اخلاق ائمه است، در مورد آن چیزی است که از ائمه در واقع باقی مانده. در حالی که آنور طیف، معمولاً ائمه را به عنوان معلم نمیشناسن، به عنوان کسی که باید ازش چیزی یاد گرفت نمیشناسن.
به عنوان یک مثلاً موجودیت سیاسی ائمه را میشناسن و معمولاً به عنوان موجودات مقدس مثلاً ممکن است به ائمه نگاه بکنند. زیاد کاری به این ندارند، به معارف ائمه زیاد کار ندارند. به خود ائمه کار دارند در واقع.
یعنی شما الان آدمهایی را که میبینید اینها یک تشیع دارند خیلی هم ممکن است متعصب باشند، میگویم دو تا چیز ایکس اکستریم دارند میگویند چقدر اینها حرف از این میزنند که ائمه بر حق بودن یا نبودند؟
آشنایی با محتوای کلام ائمه
چقدر حرف از این میزنند که ائمه چه میگفتند؟ حالا فرض که بر حق بودن، اینکه چقدر آشنا هستند ائمه را با محتوای چیزهایی که ائمه گفتن آشنا هستند.
یک سر طیف کاملاً متمایل به اینه، مثلاً من حالا اسم بخواهم ببرم مثل زمان ما علامه طباطبایی. شما این کتاب شیعه در اسلام را نگاه کنید، یک ۱۰ درصدش در مورد خلافت و آن اتفاقای اولیه میگوید و میرود دنبال اینکه تشیع یعنی چه؟
حرف ما چیست؟ مثلاً چه فرقهایی داریم؟ کجاها چه میگیم؟ کلاً دیدشون نسبت به ائمه و تشیع این است که یک چیزهایی یاد گرفتن، معارفی تو اینجا هست که باید یاد بگیرند. مثلاً از عرفان ائمه صحبت میکنن، از مسائل اخلاقی، عبادت، عبادت کردن از ائمه یاد گرفتن.
چه یاد گرفتن؟ این سر طیف آدمهاییان که از ائمه چه یاد گرفتن و ائمه را خوششون میآید، مثبتن یعنی شیعه، تشیع را به عنوان نه اینکه بیرون تشیع چه میگذره، خود تشیع را دیدن و مثلاً پسندیدن.
یک آدم خیلی مثبت هانی کوربن که امروز فکر کنم اولین روز سمینار هانی کوربن تو ایرانه. هانی کوربن به من میگوید نمونه آدم مثبته که اصلاً با کسی نه دشمنی دارد نه هیچی.
آمده مثلاً این مستشرق بوده، چیزها را دیده از تشیع خوشش آمده. این عقاید شیعه خوشش آمده، از معارف شیعی به اصطلاح خوشش آمده. جذب یک آدمی مثل علامه طباطبایی و این حوزه درس شیعی که اینجا وجود داشته شد. خب این آدم اصلاً کاری به این ندارد که عمر و ابوبکر اینها چه کار کردن، نکردن.
یک وقایع تاریخی ۱۴۰۰ سال پیش اتفاق افتاده، حالا مثلاً حق از آن را خوردن، نخوردن، اصلاً اینها را بگذارید کنار، این یک درصدی از ماجراست. حالا به هر حال اینها ائمه یک فرهنگ درست کردن، آدم میتواند این فرهنگ را بشناسه، قبول بکند، خوشش بیاید یا ردش بکند.
اینکه چقدر مهم است که ائمه چه کشیدن، کیا مخالفش بودن، بیرون تشیع اصلاً چه میگذشته، مثلاً یک آدمی مثل هانی کوربن اصلاً این چیزها برایش مهم نیست. و خب این من اسم مثبت روش میذارم یعنی با دید مثبت دارد نگاه میکند. چیزهای خوب را دارد نگاه میکنه، اینکه آدمهای بد کیا بودن زیاد کمه. یکی از ویژگیهای اینجور آدمها این است که ۹۰، ۹۰، ۹۹ درصد عقایدشون مربوط به خداست.
از آن یک درصد باقیمونده ۹۹ درصدش مربوط به پیامبره، از آن یک درصد باقیموندهاش مربوط به ائمه و تشیع. حالا ۹۹ درصد میگویم حالا شاید اغراق، ولی اصولاً جهتشون از عقاید از عقیده اصلیشون خداست، بعد پیامبر، بعد ائمهست. آن شیعیانی که آنور هستند معمولاً برعکسن.
ممکن است اصلاً خدا پیامبر، اصلاً حرف از خدا پیامبر زیاد ازشان نمیشنوید، ولی همهاش دارند حرف ائمه را میزنند. اینها آن تیپ همان بازماندههای آن آدمهایی هستند که رفتن دور و بر ائمه را گرفتن دیگر، نه مسلمان بودن، حالا یک مقاصدی داشتن.
خود ائمه را تقدیس میکنن، هیچی از ائمه یاد نگرفتن. آنور طیف آدمهاییان که هیچی نمیفهمن و هیچی از ائمه یاد نگرفتن، موحد هم نیستند، مسلمان هم نمیشود اینها را حساب کرد، قرآن هم نمیخونن، فقط طرفدار ائمهان.
مثلاً میگویند که ما ائمه را دوست داریم، میگویند ما مثلاً طرفدار ائمهاین، اینورن. خب مثلاً تو دعوای بین شیعه و سنی اینورن. ولی ازتون بپرسید که اینور چه خبره و مثلاً خب حالا اینور چه، فرق از نظر فرهنگی با آنور چیست؟ هیچی نمیدونن.
چهرههای معنوی مشترک
مثال برای همین آدمهایی که ۹۰ درصد، شهیدچمران، شهیدچمران؟ همه همینجوریان، آدمهای خوب همه همینجوریان. علامه طباطبایی اینجوری است. علامه طباطبایی یک آدمیه که شما واقعاً اصلاً کلاً سر مثلاً ائمه و اینها دعوا ندارند، سر معارف ائمه دعوا دارند.
واقعاً یک جا من ندیدم، غیر از همین شیعه در اسلام که ناچار اول کار خلاصه یک چهار تا بحث تاریخی کرده، حرفش سر این است که مثلاً ما یک جور چیز داریم، عرفان خاصی اینجا داریم، یک جور شیعه کلاً به چیزهای معارف عقلی توجه بیشتری کرده، همهچیز، نه، نکردن، خیلی نقلی بودن.
تفاوتهای فرهنگی را میبیند و روش بحث دارد. نه اینکه مثلاً حالا آن ماجرای نمیدانم آنجا پیش آمده، اینجوری بوده، نبوده، نمیدانم آن واقعه تاریخی واقعاً اتفاق افتاده، نیفتاده، اصلاً هرچه بوده، اصلاً مثلاً فرض کنید اصلاً پیامبر از علی هم جانشین خودش نکرد.
حالا ما پنج تا فرقه اسلامی داریم، میتوانیم بینشون بحث کنیم بگوییم من شیعه را دوست دارم دیگر. مستقل از چیزهای تاریخی، من این فرهنگ را مثلاً بیشتر میپسندم. من یک بخشی از این فرهنگ مربوط به امامت. یک درصدیاش به هر حال مربوط به امامت، ولی که به هر حال احتیاج به بحث تاریخی دارد.
ولی میگویم اگر هم بحث تاریخی ندارید، یک بخش عمدهای از معارف شیعه را میشود بدون آن بحثهای تاریخی هم گفت که اینها از آنها بهتر است. اصلاً کلام شیعه بهتر از کلام مثلاً فرض اشعری و معتزلی. این کتاب همان حرفهای ماریکران با علامت شیعه در اسلام ولی مستقل منتشر شده. من میدانم یک جا خواندم که اینجوری است ولی به هر حال اینها را قشنگ اینجوری خندهداره.
یعنی ماریکران، ماریکران میکنه، علامتشون تاریخیام نمیدهد. این پرسش که شیعه در اسلام هست، آن نیست، آن تو کتاب بله. کتاب اینجاست. شیعه در اسلام و علامه طباطبایی رسماً نوشته برای معرفی شیعه، ترجمه شده، یک جایی تدریس شده. کتاب خوبی است به نظر من. باید نگاه کنید حجمش، قسمت مربوط به معارف شیعهست دیگر.
همهش هم اینکلاً از این، به غیر از یک محدودهای خب نمیشود بحث کرد. خلاصهش چه جوری دارد توضیح میدهد که چه جوری شیعه به وجود آمده. چیزهایی که اینها را اصلاً جواب نمیدهد. یعنی ماریکران میپرسه که اینها میگویند شیعه اینطوری درست شده. بله. خب، اصلاً از آن چیزها انگار نشنیدن. شروع میکند میگوید نه، شیعه میگوید که مثلاً این حرفها خوب است.
آره، یعنی واقعاً اصولاً آدمهایی وجود دارند که ۹۹ درصد کل شیعهشون غیرتاریخیه، مربوط به فرهنگ شیعه میشود. مربوط به همان چیزی میشود که ائمه دنبالش بودن که ایجاد بکنند، نه مربوط به ائمه تبلیغ خودشان را به خدا نمیکردن که.
داشتن تبلیغ یک دین دیگهای را میکردن، مثلاً داشتن یک دینی را به اصطلاح تبلیغش را میکردن، تبلیغ خدا را داشتن میکردن، نه اینکه همهش از صبح بشینن بگویند ما امامیم، ما امامیم. اصلاً.
در حالی که یک عدهای الان وجود دارند، به نظر میآید که خب به هر حال تو عوام هم اینجور دیدگاه نسبت به شیعه بیشتر متداوله. اینکه تشیع یعنی اینکه امام را قبول داشتن. یعنی شما فقط اسم این ۱۲ تا امام را انگار بدونید، اصل تشیع این است.
و البته تحت اما یک لحن به مثلاً عمر و ابوبکر و نمیدانم بقیۀ هم بکنید. چون آنها را قبول نداشتن ائمه نیست. در حد اسم دونستنه. ببینید، اینها واقعاً میگویم اینها از نظر تاریخی هموناییان که از اول همینجوری شیعه شدن دیگر. یعنی هیچوقت نفهمیدن که ائمه چه میگویند.
طرفداری ورزشیگونه از ائمه
کنجکاو هم نبودند زیاد ائمه چه میگویند. طرف ائمه بودن. مثل دعواهای بین مثلاً استقلال و پرسپولیس. اینها مثلاً اینها طرفدار اینها بودن، مثلاً پاس و پرسپولیس، چون اینها خیلی کمان. طرف یک عده طرفدار ائمه بودن، یک عده هم آنور حکومت بودن. همین، در همین حد. اینکه هیچوقت انگار نپرسیدن که حالا ما طرفدار اینها، اینها چه میگن؟
به اینها فرقشون با آنها چیست؟ دعوا سر فقط احساسشان همین بود که دعوا سر مسائل سیاسی دیگر. اینها بهترن حاکم بشوند. اینها قول دادن که مثلاً ما موالی را اذیت نمیکنیم، ما با اینها مثلاً یک طرف قرار میگیریم. حرفها را تمام کن. الان یک ربع در هشت دقیقه. باید هرچه سعی کنم زودتر.
یکی از مشخصات این آدمهایی که من بهشان میگویم منفی، این است که اصولاً اهل بحث تاریخیان دیگر. الان حرف شیعهسنی میشه، اینکه هر از علی بخور. فاطمه، نمیدانم از فاطمه اینجوری شد، آنها آمدند اینجوری گفتن. اصلاً چیزی به غیر از این معمولاً نمیگن. یک سری چیزها هم برای مثلاً تحریک احساسات و یک سری وقایع تاریخی را بهش ارجاع میکنند.
اصلاً انگار که الان تو همان ۱۴۰۰ سال پیش هستند. یک دعواهاییایه و اینها طرفدار اینها. اصلاً متوجه این که مثل اینها آن دعوا گذشته. الان ما پنج تا فرقهایم. حالا هرچه که آن آنجا اتفاق افتاده، ما یک سری حرفها داریم. اینها را باید با هم دیگر مطرح بکنیم. این چیزها در کارشان نیست. اعمال اصلی زندگی اینجور آدمها زیارت و معمولاً عزاداریه.
واقعاً این کلاً ببینید، اینکه من میگویم که خود آن چیز خدا، پیغمبر، امام را رعایت نمیکنن، شما ببینید زیارت چیست؟ به هر حال یک فعالیت انسانیه دیگر. یعنی یک آدمی دارد میرود پیش یک آدمی، حالا زنده باشد یا بعد از مرگش باشد. فرض کنید حتی اگر ائمه زنده هستند، اینکه من بروم با ائمه ملاقات بکنم، یک فعالیت انسانی بین خود ما آدماست.
تمام ماجرا این است که ما باید با خدا ارتباط. اگر پیش امامان میریم، یعنی که اصلاً انسان قرار است یک موجودی باشد، همه کارش این است که با خدا ارتباط برقرار کند. بنابراین زیارت، عزاداری مثلاً. حالا یک آدم خیلی خوبی را به طرز بدی مثلاً کشتن. به هر حال این موضوع بین آدمها پیش آمده.
کار خوبی حالا عزاداری مثلاً جنبه سیاسی دارد، فرضاً. برای اینکه موضوع شهادت را مطرح بکنیم، کار خیلی خوبی است. ولی به هر حال یک مسئلهایه که انگار بین آدمها دارد میگذره. زیارت یک چیزی بین آدماست. نزدیک به عبادتی خدا کردن هم حتی نیست.
مثلاً من بروم از پیغمبر تقاضا کنم که برای من استغفار بکند، خب کار خوبی دارند میکنند. ولی من خودم استغفار نکنم، نماز نخونم، مثلاً آن کارای اصلی باید، مثل اینکه من بروم از ائمه بخواهم که روابط من را با خدا اصلاح کنند.
و بعد دیگر خودم هم چیز نکنم، مثلاً عبادت نکنم، مثلاً از ائمه، این را بخوام، این لینک مثلاً افقی بین آدمها را یک جوری جایگزین یک لینک عمودی با رابطه با خدا بخواهم بکنم. واقعاً این را شما میبینید تو خیلی از آدمها که مشغله اصلیشون زیارت و عزاداری و این حرفاست.
بگذار یک چیزی یک چیز خیلی خوبی دکتر شریعتی گفت. من زیاد با دکتر شریعتی توافق ندارم به این حرفایی که میزند مثلاً تو کتاب شیعه صفوی علوی. خب خیلی تحت تأثیر جبر سیاسی زمان خودشه ولی خب آدم با سلیقهایه. چیزهای جالبی تو کتابش میتوانید ببینید.
مدینه و خانه خدا
فکتهایی که مثلاً میآورد بعضیاش خیلی جالب است. یکیش این است که واقعاً شما ببینید خیلیها هستند که حج میروند برمیگردن، من خیلی زیاد اینها را از مدینه بیشتر خوششون میآید. از مسجد پیامبر بیشتر خوششون میآید تا از زیارت خانه خدا. مشکلتر نیست. میبینید؟ زیارت جاذبهاش اینه، زیارت و عزاداری اینکه مثلاً از زیارتنامه دارند میخوانند میدانند با چه موجودی طرفن، با یک انسان طرفن، حالا انسان خیلی خوب.
با خدا حرف زدند کار سختی است، اصلاً حسی ندارد طرف نسبت به خدا. پیامبر را دوست داشتن خیلی کار سادهتریه تا خدا را دوست داشتن. خب معماری شما که اصلاً ربطی به معماری ندارد. شما مستر ببینید، من با این خب، چه چیزی؟ مسئله معماریه؟
ببین آقا، ببین آن که اصلاً عبادت خدا نیست، واقعاً اسمش یک چیز دیگهست. بگذار من، بگذار یک لحظه اجازه بدهید. الان آدمهایی هستند، من بهتان میتوانم هزاران نفر نشان بدهم که در عزاداری حس دارند، در زیارت حس دارند، نمازشون حس ندارند. خب همین، من الان من به عنوان آن حالا از شریعتی نقل کردم.
این به وضوح هست که آدمهای فراوانی بین مثلاً شیعیان هستند که نسبت به خدا حس ندارند، عبادت هم زیاد نمیکنند ولی تو عزاداری خودشونو میکشن. اصلاً از حس پیدا میکنن، نمیگویم ادا درمیآرن، حس پیدا میکنند برای خاطر اینکه میدانند موضوع چیست حداقل. اصلاً چه هم میدانند چیست؟ مثلاً در حد اینکه حضرت رقیه مثلاً بیسرپرست شد. برای این گریه میکنند.
آنجا هم اینطوری نیست که یک نفر ممکن است واقعاً از اینکه یکی از اولیای خدا مثلاً توسط یک آدم، نه که پیامبر بوده، برای محبتی که به پیامبر و خدا دارد گریه بکند، یکی برای اینکه مثلاً میبیند ای وای مثلاً این تازه داماد بود، نمیدانم کشتنش مثلاً. این روضهها را میبینید دیگر، به این سمت میرود.
عوام هم دیگر بفرما دیگر، عوام مثلاً خدا و پیامبر اینها واقعاً خیلی آره، به خودشان سختشون را بفهمند، در حد همین که یک بچهای را مثلاً شلاق زدند. این میشود اصل مثلاً عزاداری. بگذریم به امام حسین که اینقدر توهین میکنند در روضههای تاسوعا و عاشورا که همهاش مثل یک آدم طفلک، نمیدانم آدم یک چیز دیگر، دل آدم میسوزه.
مثلاً یک موجودی که اصلاً دارند میکشنش، همه خانوادهاش را میکشن. حالا بگذار من یک مثالی که یک بار با همین حمید داشتم صحبت میکردم، این دقیقاً ماجرا مثل این است که بعد از پیامبر از نظر فرهنگی برای ما میخواهیم چه کار کنیم؟ اصلاً دین آمده که ما مثلاً با خدا آشنا بشیم، با یک معارفی آشنا بشویم.
پیامبر یک چشمهای را نشان داده که آن چشمه اصلیایه که میشود از در آن آب برداشت و سیراب شد. حالا یک عدهاونو قبول نکردن، یک سری نهرهای فرعی زدند که تو آنها هم آب میآید دیگر به هر حال. آنها هم مثلاً سنیها هم دارند قرآن میخونن، نماز میخونن، آب میآید ولی آبش به زلالی مثلاً این چشمهای که ما داریم نیست. خب؟
ولی اینجور آدمهای منفی اینطوریه که از اول تاریخ تا الان دارند بحث میکنند که از این شی، این چشمه باید آب خورد، نه از آنها. اینها از آن، این چشمه از آنها بهتر است ولی آب نمیخورن.
اصلاً دعواشون در حد این است که این چشمه از آن بهتره، آنها گلآلودن. آنها ممکن است لااقل اصلاً آب گلآلود دارند میخورن خلاصه. اینجوری نیست که فقط بحث کنند. اینها فقط بحثشون این است که این چشمه بهتر است و اصلاً هیچوقت هم نه آب خوردن، نه هست را خوردن دارند.
دو طیف مثبت و جدلی
فقط دعوا سر این است که از کدام یکی از آن چشمههایی که با آن باید آب خورد. بعد دو تا طیف را دارم میگم، یک سری که مثبت برخورد میکنه، میخواهد چیز یاد بگیرد از ائمه، دعوا زیاد ندارد با کسی. و یک طرف هم که اصلاً چیزی یاد نمیگیره، نمیتواند هم بگیرد و فقط دعوا دارد.
یک اختلاف تاریخی ۱۴۰۰ سال قبل را همچنان دارد ادامه میدهد. روضه درست میکنه، میخونه، مرتب حرف از این میزند که کیا ائمه را کشتن. یا مثلاً ائمه با کیا دشمن بودن. خب حالا همهاش هم که راست نمیگن. ببینید مثلاً این نکته خیلی جالبیایه دیگر. واقعاً الان شما فکر کنید همه سنیها یک دفعه یک اتفاقی بیفتد که بیان شیعه بشوند.
بعد بیان بپرسند خب حالا ما قبول کردیم، باید از ائمه میگرفتیم، حالا باید چه کار کنیم؟ ما چه داریم به این مثلاً بگوییم چه کار کنیم؟ شما از این آدمهایی که این حرفها را میزنند بپرسید آقا من مثلاً سنی بودم، الان چه کار کنم؟ یک دو تا جمله تو اذان میگویند اضافه کن. دستتون اینجوری از آن مهر بردار، همین.
اصلش این است که ائمه را قبول بکنیم. اصلش اینه، یعنی اختلاف سر همین است. اختلاف سر حرفها انگار زیاد نیست. اصلاً نمیدانم مثلاً کلام شیعه فرقش با کلام آنها چیست. اختلافهای یک خورده معنویتر و اینها اصلاً نمیبینن، نمیفهمن، اهل این حرفها نیستند. حالا ببینید این تیپ آدمها الان این سؤاله دیگر. یعنی این سؤاله، یعنی طرف برای خودش هم پیش میآید.
من چه طرفدار ائمهام که خب که چه؟ چه فایدهای دارد؟ میخواهد بگوید که من طرفدار ائمه هستم، فایدهای بردم. میبینید یک چیزهایی میگن، مثلاً یکیش این است. میگویند که چیزهایی برای رستگاری لازم است یا مثلاً مفیده که خداوند عمداً تو قرآن نگفته، ولی به ائمه یاد داده که ائمه این رازهای رستگاری را به پیروانشون بگویند.
که مثلاً فرض کنید یکیش این است که نمازتو اگر اول وقت بخونی، ائمه تعهد کردن که نمازتو اول وقت بخونی، به ائمه هم اعتقاد داشته باشی، میری بهشت. یک سری چیز، در واقع یک سری راههای جدید رستگاری اختراع کردن. اینها را خدا نگفته به مسلمونا، تو قرآن نگفته، گفتن ائمه به طرفداراشون بگویند که اینها رستگار میشوند.
این برای گول زدند بچههای کودکستانی مثلاً فکر کنم این حرفها به درد میخوره، که مثلاً یک چیزی را خدا به قرآن نازل کرده برای هدایت مردم، ولی یک چیز اساسی را که اصل ماجراست نگفته، که بعد نمیدانم ببینید کیا طرفدار آن جانشینهستگی میشوند که آنها را رستگار کنند. اصلاً ما ایرانیا الان همه رستگاریم. مثلاً. بعد آنهایی که این طرفی نیستند رستگار نمیشن.
این یک جور، یک جور هم اینکه اصولاً از ائمه را از مقام معلم و مثلاً آدمهایی که جزو اولیای خدا هستند در بیارید، تبدیلشون بکنید، اصلاً میگویند که ائمه مجرای فیض الهیان. اگر کسی به اینها اعتقاد نداشته باشد، فیض الهی به اینها نمیرسه. این اصلاً نمیتونی، تو اگر ائمه را نشناسی و اعتقاد نداشته باشی، نمیتونی عارف بشی.
اصلاً خدا بهت توجه نمیکند. مجرای فیض الهی اینان. حالا نه جالبش هم این است که این مجرا از نظر اینها اینطوریه که اگر کسی این مجرا را قبول داشته باشد، فیض الهی را، یعنی اگر یک نفر الان فرضاً امام زمان را نشناسه، قبول نداشته باشد، هرچقدر هم عبادت بکند، امام زمان اصلاً خصاست به خرج میده، میگوید چون تو مرا قبول نداری، من هیچ از این مجرا، یعنی مجرای فیضی هم نیست که همینجوری حالت چیز داشته باشد.
مجرای فیض و اولیا
اینکه آدم بگوید مثلاً حالت فلسفی داشته باشد این حرف، که مثلاً فیض الهی، عرفا از این حرفها میزنند. مثلاً فیض الهی از طریق اولیا میرسد. موضوع این است که این مجرا تا قبولش نداشته باشی، فیض را بهت نمیرسونه. یک چنین تصوراتی دارند. باید اسم این ائمه را، اصلاً ۱۲ تا امام را بدونی، لازم نیست بدونی اینها چه گفتن.
اسمهاشون را اعتقاد داشته باشی، آن مجرا باز میشه، مثلاً فیض الهی بهت میرسد. این برای گول زدند بچهها تا راهنمایی هم ممکن است کار بکند. شیعه و سنی سر چه میشود شیعه؟ یعنی من احساس میکنم که خب حرفها را میگن، حرفای فوقالعادهست، چه فرقی؟ یعنی حالا فعلاً ممکن است من نمیدونم، وقتی یک آدم برای چه اعتقادی میره، میگوید شیعهست؟
چه اعتقادیست؟ بعد اعتقاد که اینها معصومان، اینها شیعهان؟ یا نمیدانم چه اعتقادیست؟ موضوع این است که اختلافنظر روش زیاده دیگر. اینایی که این، این تعریفش چیست؟ باید تعریفش کنیم. الان مسلمون بودن باید یک چیزی اسمش یا کار این چیست؟ آن که رستگار شد، آنجوری هم میشود. چه؟ علاوه بر مسلمون بودن، نه؟
تو قرآن خیلی با صراحت تو قرآن با صراحت نه یک بار، بارها نوشته کسی ایمان به خدا داشته باشد، به روز قیامت ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام بدهد، رستگار میشود.
یعنی اصولاً حتی به نظر میآید شرطی نیست که حتماً دین مثلاً آخر را هم شناخته باشی. همه هم این را قبول دارند دیگر، اصلاً یک جوری بدیهیاته که مثلاً یک مسیحی هم آدم خوبی باشد، رستگار میشود.
حالا ممکن است یک آدمهای تنگنظری این را قبول نداشته باشند، ولی آیه قرآن هست. خب میگویم آخه با بعضیا مثلاً میگویند غیر شیعه، منظورم درود بر اینها نیست. یک آدمهای خیلی اینور، این قسمت معنوی شیعه تا جایی که دلت بخواهد کش میآد، یعنی به یک حالتهای عجیب و غریب هم میرسد. آقا ممکن است بکشی، میرود بهشت. خیلی. بله راست میگی.
محدودهاش را میگویند که معادل با رستگار بودن نیست. طرف را میکشی، اصلاً بعد میرود بهشت. مهم این است که، مهم این است که نباشه، الان اینجا نباشه، برود آن دنیا اشکال ندارد. خب. خب، تعریفش چیست؟ الان یک تعریفی ممکن است یک تعریفی از شیعه بدهد، آخرش هم تو بهترین کاری که میتونی بکنی، یکی تاریخش را بگی، بگی شیعهست.
هیچ کاری نمیتونی بکنی. شیعه فقط این نیست شیعه به نظر من فقط این نیست فرهنگ شیعه یک جوری اعتقاد به اینکه جانشین پیغمبر حضرت علی و ائمه بودن و یک جور اعتقاد به عصمت که اینها به هر حال اصلاً یک جانشین پیغمبرن حرف اشتباه نمیزنند این چیزها هست در همین حرف فکر کنم مینیمال نگاه کنیم که میتواند در جایگاهش از آنجا که میخواهند زندگی کنند فرق یک آدم شیعه و سنی یک آدم شیعه میآید یک سری حرفایی که اینها زدند را میفهمد و اعتقاد دارد که حتماً درستن و آن میگوید نه میخواهند ببینند واقعاً عملش آن چیست؟ یعنی چه؟
ارتفاع مقام ائمه و حوادث واقعی
هرچه آدم شیعه فرق دارد با آدم سنی مثلاً در احکام در هرچه احکام احکام که خیلی زیاده. الان تو میگویی که میخواهم یک سری حرف گوش کنم. خب فرقش این است که اینها یک سری حدیث را میگیرند میگیرند که اینها را میگویند مطمئن باشیم از اینها میگویند یک سری حدیث قابل اعتماد هستند.
خب این فقط هم نیست از آنجا هم نیست از همونجا اشتباه پیش میآید. اینها اینقدر هم بالا نیستند و حوادثشون واقعی است نه. آخه بگذار یک خورده فرق میکند.
فرقش این است که اینها در مورد این شیعه امامیه در حال اعتقاد دارد به اینکه این امام در مورد اینها میتواند بگوید صرفاً اگر مثلاً اصلش این است که یک سری آدم که ازشان نقد بکنیم میتوانیم بگوییم که اینها صرفاً این است یک خورده سلیقهای هم میتواند باشد. آقا آدم با اینها قبول میکند.
آقا آدم عملاً چه فرقی میکند؛. من یک قاعده قاعده را قبول دارم از آن مفهومی که دوستم دارد قاعده و مجرا را پیدا کرد باید به این متوسل بشود به این. اگر اینگونه نگاه نکنی کلاً از آنجا فرق نمیکند. آخه تو میخواهید بگی حتماً یک کاری بکنی که خیلی فرق کند.؟
نه من میخواهم بگویم من به نظر من اهل تسنن در طول تاریخ کم کم گرایش پیدا کردن به خیلی از حرفای تند و بی ربطی که اول مثلاً اشعریها زدند و اینها حذف شده برای خاطر اینکه به هر حال یک سری حرفای یک مثلاً کلام شیعه وجود داشته خب کم کم را آنها هم تأثیر گذاشته به نظر من الان اینگونه نیست که مثلاً یک سنی فرقش از نظر اعتقادات با شیعه زمین تا آسمونه آنها میدونی چجوریان؟
آنها مثلاً اهل توسل به خیلی چیزن دیگر به اصطلاح تصوف توشون رواج دارد زندگیشان فرقشون با شیعیان این است که آنها خیلی اینجور خانقاه و عملاً و این چیزی که الان موجوده آنها معمولاً وابسته به یک چیز صوفی هستند مثلاً به جای اینکه زیارت ائمه بروند میروند زیارت عبدالقادر گیلانی عکسشون همه آن را اصلاً به عنوان اولیا خدا دیگر ببین آنها جانشین ائمه دارند در چیز خودشان عقاید خودشان اولیا خدا را مثل ائمه برایشان شأن قائلن حتی از این حرفای مجرای فیض الهی و اینها میزنند مثلاً برای عبدالقادر گیلانی میزنند معروفترینشون اصلاً ساختارشون این است که آنها خب حالا به یک انگار اولیای دیگهای اعتقاد دارند جزئیات اختلاف دارند ولی اینطوری نیست که زمین تا آسمون اختلاف من
به نظر من دیگر شیعه مثبت و سنی مثبت مثبت خیلی با هم نزدیکان خیلی نزدیکتر از یک شیعه مثبت با شیعه منفیان شیعه منفی اصلاً آن چیزی نمیفهمه مثلاً یک چیزهای پرت و پلا دارد میگوید یک سنی ممکن است الان نمونهاش اتفاقاً همینجوری هم هست دیگر معمولاً آن علمای یک خورده رده بالا خیلی با همدیگر میشینن و خیلی اوضاع خوب است این پایین هم همدیگر را میزنند و میکشن واقعاً اینجوری است یعنی اختلاف زمین تا آسمون نیست ممکن است یک روزی دیگر واقعاً مثلاً شاید مثلاً فرض کن اگر فقه تسنن مستقیم یک جای دیگر شکل میگرفت شاید خیلی اختلاف اینها مستقیم شکل نگرفتن اینها اصلاً مثلاً فقه و وضو خب واضح است با همدیگر خیلی نزدیکان برای اینکه تأثیر پذیرفتن سوالی
نیست بفرمایید یک مسئلهای گفتین مثلاً یک نفر که میرود یک زیارت خب آمده یک بار یک واسطه احسان بین خود و خدا قرار دادی بعد راجع به اینکه این را این مثلاً کارا بلده این کارا بلده یک داستانه راجع به مولدش هم هست که مولدش هم مثلاً یک جا از آب رد شه بعد مولدش دست مولدش میگیرد میگوید تو آها بعد میخواهیم رد شیم از آب تو به او یا شمس مولد میگوید یا شمس همینجوری راه میفتن از آب رد میشوند بعدش هم نداشته مولدش گوش میکند اینها خودش هم دارد میگوید یا الله یا خیلی یا علی میخواهند این را یاد بگیرند بعد خودش وقتی میگوید میفته تو آب بعد میگوید بعدش هم میگوید که تو باید به من چه خب این هم حالا داستانه تو الان کی نقد کردی؟
ذکر یا الله و یا علی
ماهیها به نظر من شنیدم دارم میگویم آخه کی من میخواهم بگویم معلوم معلوم داستانه دیگر خودت میگویی داستانی ساختن دو نفران آنجا دارند از روی آب رد میشوند یا ماهی ها گفتن یا مولدی باید گفتن کجا گفتن؟
نه گفتن آن مولدی اونی که نه شمس گفته نه مولدی یک نفران کنار جریا مثل این حرف های اینگونه از اینگونه داستان ها دیاد برویم که سوال اصلی میگویی که این چه نرم نرم نرم حالا من به نظر من که به بزرگ داستان هستند اینها چیز هستند دیگر؟
اگر کسی اعتباد داشته باشد که این است مثلا مجرم فیلمه این را هر کس بیاید فراموش من دیگر کاری با خدا ندارم باید با این صد درصد مشتکه صد درصد میگوید جهنم راه ندارد اصلا شرک این است از اولم شرک این بود اینکه خدا کارهای خودش را به دیگران واگزار میکند، این را میگویند شهرک.
آنها میگفتند ما اگر محضور را خوب میخواهیم، باید داریم مثلا پیش این گوت. اینکه افتاده شهرک خیلی شده شده است. ایسیش ربطی به سنت های اسلامی استفاده از آتش ندارید به شما یاد چیزی نمیدازه.
اصلا چرا ما اینقدر شیعان و ماها مخصوصا ایرانی هایی هستند با عمر دشمن. علتیش نیست که عمر اینجور فت شد مثلا غرنای اولیه ایرانی ها دشمن اصلی شما عمر بود. این که میسودوند مثلا مجسمی عمرو چیز حالت شرکامیزی چیز.
نگاه کنیدید مراسمو مجسمی عمرو مثلا یادوی سیاه یادوی وودو میبود مجسمی عمرو میسازند و بعد آتیش میزند در یک مراسم خاصی همه الان تو تهران برگذار میشود باغات اطراف تهرانی کار میکنید. اینکه چیز دیگر به نظر میآید که در حال یک سنت اینها اصلا به نظر میآید از دو هر تشریفی ها اولی بار این کارها را کرده باشند بین ما مانده.
اینکه آتش عمرو بخورد مزدن یعنی من کاری با خدا ندارم مثلا امام زمان بناهانه مرا میبخشد اگر امام زمان کار با خدا ندارد اینکه مثلا برای امام زمان هم دسته باشد مثلا در این حد اینکه دیارت جامعه که میکنند هست.
دیارت جامعه کجور دارد؟ دیارت جامعه اونجور کمتری دیارت میشنن الان و دیارت کمالات مثلا بزرگان ما گفته میگویی که مثلا یک دوران بکنند یک دور دیارت جامعه بکنند مثلا اینجور این مقتدی میمونیم. این زیارت جامعه چیز دیگر دارد.
یک دارت و معارفی هفته ای که هیمن میگویم شما اینها خوب و از من زمین خواهشن هم چیست اصلی است. این تفصیل از زیارت جامعه. خب برو کس کنید. تفصیل زیارت جامعه را که مثلا آمالی نوشته را بخوانید. خب آنها را دارد دیده. میشود بیری برخورد میخواهید.
یعنی لزومن اینکه... آن دیگر فرار کرده هستیده. مجموعه همراهی تفریم کند ها. تو جامعه ما الان خیلی جدید شده.
انقلاب و شخصیتهای مثبت
از که جدید شده؟ از وقت امام کامیون فوزگرم. مثل این آدم های مثل خداهای خمینی و شریعتی و علامه طباطبایی و مطهری مثلا.
این ها شخصیت های اصلی بودند و محکومینی رسمن از قدرت سیاسی خودش برای کبیدن این طیپ آدم ها استفاده میکردند. پشتشون را کردند. بعد این ها چیز کردند؟ دوباره؟ حجتی ها را همینان نابود کردند. حجتی آخر این ماجراها بود که... نشونید که آن را باید نیست. الان واقعا اینگونه شده. سالهای آخری... نیست. از باید خوب است چرا نشونید. بعد؟
برامون دیگر در اینجا باید برامون دیگر میکنید در خورادنگی ها حالا بازی کنید بله صدا و سیما هم اخیران بیاید از این حرف ها میزنیم این اتفاقهای چیزهای سیاسی و اینها ربط دارد به این موضوع ولی این که امر ما با گذار به شماست و اینگونه که تو میفهمیم و اینها میفهمند یکی از دیگر دارد یکی از دیگر بزرگ دارد.
من میکنم یک سری آدمان آدم های خوبی هستند. تو دو باید چه میدهند؟ یکی از دیگر دارد. یکی این باراخوندن میبیند. همچنین این همه دیگر. تو معتقده مثلا باید برای تفخیل کردن زیارت جامعه برویم نشان بدهیم که این مثلا ممثل هست. نشان دادن نمیکنند. اگر طرف این مثلا بیانه اقدر زدند میکند.
آن چیزی که تو برای روزده شیف مثلا تو میگویی آنها ادعا میکنند که زیارت جامعه خیلی ممثله ادعا را برخور باید چیز کردید باید یک جوری رفت دنبالش من به نظر من همیشه برخوادشون اینگونه بوده که مثلا یکی دیگر مثل زیارت جامعه را تفسیر کردن زیادم فکر میکنم هم زور زدند بشته باشد حالا تو احساسی این است که خیلی باید حرفایی پرده ترجمه من هم دید قزمت همان وجود درک داد قویم خبرت خدیدی ایجادیتی همیشه برداری که زدنگ دارد یکی میداند از این شکل میکند که شده برای مجازی که همونش که نصف ایجادیتی دارد دیگر تفصیل میکند که این هر اشاره به واقعیت مثل زبان شهرگونه حالا در هر حال دارین در هر حال اصلا فرض
کنید که هر چه اخوه شوخی میشود جدی میشود بین عوام سوالا عوام اینجور چیزها را خوب میپذیرند این هر حال جدی میگویند این هرکایی خوبی است که میخواهند بچه های مذهبی خیلی خوب باشد اینها هرکای مهم شده الان اینجوری است بنایی که شما مثلا در دوره دلیلستان از گیر دست کسی هایی گذاشتید که خاصی بود الان در ایران مثلا این هرکایی مهم شده و قبلا که نبوده این دوره هایی مثلا با عنوان مثال یک دوره خیلی خوب است تشریح مصبر یک علمای هستند یک تیپ علمای هستند که در این حوضه هله هستند و اینها واقعا فوقالانه من خودم شخصا یک سمپانتی خاصی نسبت به این آدم ها دارم یک دوره خاصی معرف شیعه را با عرفانی که کم کم به وجود آمد و روشت کرده بود چیز کردم به اسطفه یک جوری تلقیق کردم چیز خیلی خوبی دارد نوع نگاهش نصورم به مصرف خیلی خیلی خوب یک چیزی بین آن نگاه کردن به مصرف با عرفان کاملا بی چفت و بست یکی جوری در واقع اساس چیزی ایده اشون این است که شریعت را یکی کند با طریقت و عرف ها اصلا آدم ها خیلی معروف در سید هزار آمالی هستند که علامه توازن باید به شدت تفضیل شدند یک آدم هم تحملت را میشنسه. حلامه خیلی خیلی. با رگونزی آن کنار از فلی آمد.
خمینی و سرّ الصلوة
سه چهار افراد در آدم خیلی بزرگ آن دوران هستند که هنوز هم آثارشون. امام خمینی به شدت وابسته به این تیپ تفکر کند شیعیه که مثلا این کتاب سر و الصلوة که نوشته کاملا آن تیپیه که آنها بحث میکردند یعنی اینکه نماز فقط یک عمل نیست، هر عملش معنی دارد، باطن دارد سعی کند که نماز کنند مثل طی طریق کردن و زیستن این اعمال عبادی را مثل طریقت بهش نگاه میکردند و معتقدند که این معنا باید یک جایی درسبده اما به نظر من که یک چیز بدیهی است، ولی همینطور همان فکر نمیتوانم کامل جا افتاده بشود.