متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
درآمد / آیا شیطان از ملائكه بود یا از جن؟
میخواهم ابتدا در مورد چند سوالاتی كه جلسات پیش مطرح شد صحبت كنم و سپس صحبت در مورد داستان آفرینش را ادامه دهم.
آیا شیطان از ملائكه بود یا از جن؟
سوال: در جایی از قرآن به ملائكه امر میشود که به آدم سجده کنند و همه سجده كردند به جز شیطان. در اینجا به نظر میرسد كه شیطان جز ملائكه است. ولی جای دیگر قرآن گفته میشود که «كان من الجن». این را چگونه توضیح میدهیم؟
من گفتم كه نمیخواهم وارد این مبحث بشوم. مفسرین در این مورد صحبت های مختلفی داشته اند. مثلا پیشنهاد شده که ملائكه نام یک «صنف» از موجودات و نه نام یک «نوع» موجودات میباشد. حتی عده ای معتقدند که شیطان یك موجود تمثیلی بوده و موجود فیزیكی نیست. این عده شیطان را در عرف دینی نماد همهی چیزهایی كه انسان را به سمت شر میبرند، میدانند. این نظریه مورد پسند دسته ای از علاقمندان به علم است که به حرف زدن در مورد چیزهایی که در علم نیامده علاقه ای ندارند، میباشد. منظور گروهی از علاقه مندان افراطی به علم هستند که وقتی علم درباره موضوعی چیزی نگوید، آنها هم علاقه ای به صحبت کردن درباره آن ندارند. دلیل افراطی بودن این گروه افراد این است که علم در محدودهای مشخص و در مورد ادعاهایی که آزمایش تكرارپذیر برایشان قابل انجام است، صحبت میكند. این كه همه چیز را محدود بكنیم به آن چه علم میگوید و میشود آنها را تجربه کرد، زیاده روی است. از گذشته دور به یاد دارم که یک بار در مركز مطالعات فرهنگی دانشگاه صنعتی شریف بحثی در مورد نظریه «قبض و بسط» سروش بود. آن نظریه تازه در آن زمان ارائه شده بود. من در این بحث از یک نفر پرسیدم كه چه چیزی در قرآن مخالف علم است كه صحبت از برطرف کردن تعارضها با علم میکنید؟ یك نفر گفت که مثلا در قرآن آمده که حضرت سلیمان با حیوانات صحبت میکرده است، ولی چنین چیزی در علم نیست. من گفتم که علم حال حاضر نتوانسته است که زبان حیوانات را رمزگشایی كند و ممكن است در آینده علم این زبان را رمزگشایی كند. اینکه علم امروز نتوانسته چیزی را نشان دهد، دلیل بر تعارض قرآن با علم نیست. این دیدگاه خیلی افراطی است که فرض کنیم که مجموعهی همهی آنچه را که تا به حال به آن رسیدیم، علم است و حق نداریم پایمان را از آن بیرون بگذاریم (و اگر بگذاریم با علم مخالفت كردهایم). حتی آدمهای متعصب مذهبی هم این قدر متعصب نیستند كه بعضی ها در مورد محدوده علم معتصباند که علم را محدود به دانش فعلی ما بکنند. مرزهای علم همواره تغییر میكنند و چیزهایی حذف و اضافه میشوند. اینکه در هر لحظه این مرزها هر کجا هست، حق نداریم چیزی جز آن بگوییم مانند كلیسای قرون وسطی است که میگفت هر چه ارسطو گفت همان است و خلاف آن نمیتوانیم حرف بزنیم.
ماهیت معصیت و تمرد شیطان
من خودم هیچ وقت به اینکه شیطان از ملائكه هست یا نیست و یا به رابطهی بین جن و ملائكه علاقمند نبوده ام. در اینجا نمی خواهم مستقیما به جواب به این سوال ها بپردازم. اما می توان پرسید که چرا این گونه برخورد نمیکنیم که بگوییم این یك اشتباه است چون یك جا گفته که شیطان از ملائكه است و یك جا گفته شده است که شیطان از جن است. آیا ساده تر نیست که بگوییم این از سوتیهای قرآن است؟ این همیشه یک انتخاب است. اما اگر پذیرفته ایم که قرآن كتاب خدا است و اشتباهی در آن نیست، آنوقت اگر جایی با جای دیگر نمی خواند، باید سعی كنیم که تطبیقاش دهیم. من تاكید می کنم كه این جاها، اتفاقا معرفتزا هستند. جاهایی از قرآن كه كاملا بر فهم ما منطبق هستند كه چیز عجیبی به ما نمیفهمانند. فرض کنید كه قرآن از طرف خدا است و هر آنچه در آن است، درست است. با این فرض، جاهایی كه با عقلمان یا حسمان جور درنمیآید، خیلی جاهای مهمی هستند زیرا یا چیزی در دنیا وجود دارد كه شما آن را خیلی بد میفهمید یا اینکه چیزی از متن را خیلی بد میفهمید. همین كه سعی كنیم آن قسمتی را كه بد میفهمیم را بهتر بفهمیم خود گام بزرگی در فهمیدن متن است. به عنوان مثال، ممکن است که من فكر میكنم كه جملاتی كه با افعال گذشته هستند مربوط به وقایعی در گذشته میشوند و بر این اساس جایی را در متن خیلی بد میفهمم و برایم مشكل ایجاد میشود. ممکن است که با دقت بیشتر در کل متن قرآن و دیدن جملات مشابه آن و یا رجوع به ادبیات عرب متوجه اشتباهم بشوم. یا ممکن است که اصلا واژه ای را بد بفهمم. این یک حالت است. اما معمولا اتفاقی كه میافتد این گونه نیست که در ادامه راجع به آن صحبت خواهم کرد.
در ذهن همهی آدمها اشکالات دینی وجود دارد. در هر جایی که باشیم، نسبت به دین آن جامعه و یا موضوعاتی كه از بیرون تحمیل میشود همیشه یك سری اشکالات وجود دارد. معمولا اتفاقی که میافتد این است که این اشکالات را یك بار معمولا در دوره تحصیلی راهنمایی میپرسید و جوابی كه میشنوید، برایتان قانع كننده نیست. حداکثر یكبار دیگر در دبیرستان هم میپرسید و باز هم قانع نمیشوید. بعد دیگر پیگیر نمیشوید و این شبهه را پس ذهنتان و در یك پستو میگذارید. با این سوالاتی که برایشان جوابی ندارید، كنار میآییم. كنار آمدن هم به این دلیل است كه با وجود این مشکلات، تاییدهای زیادی هم میبیند. مثلا قرآن را میخوانید و حس میکنید بعضی جاهای آن نمیتواند كلام بشر باشد. این یك موازانه است. همانند یك نظریه مشکلاتی دارد ولی بعضی جاهای آن هم بسیار جالب است. بنابراین با این مشکلات کنار میآیید و به نظر میآید كه آن پستو، یك چیز فراموش شده است ولی این طور نیست. مثلا قرآن میخوانید و با یك اشكال جدید روبرو میشود. یک دفعه تمام شبهات در پستو آزاد میشوند و شروع به اذیت كردن میكنند. در اینجا احساس این وجود دارد كه این شبهها جواب ندارند زیرا چند شبه را امتحان كردید و جوابی قانع کننده نگرفتید، در نتیجه امید به حل این مسائل را از دست داده اید. با خود میگویید که من زندگی خودم را میكنم و امیدوارم كه این شبهات زیاد اذیتم نكنند. اكثر آدمها چنین مسائلی را در زندگی دینی خود دارند و امید به حل شدنشان را هم از دست داده اند. نتیجهی این پدیده چیست؟
نتیجه این پدیده این است که هنگام خواندن قرآن، احساس اینکه كه کتاب خدا را میخوانید و در نتیجه برای حل مشکلاتی که در فهم آن دارید باید تلاش کنید، را از دست میدهید. بعضی از اشکال ها ممکن است که با تلاش کوچکی حل شوند (مثلا با تصحیح فهم ما از متن و یا با تصحیح نحوه نگاه ما به دنیا)، ولی برای شما عادت شده است که به هر اشكالی که برخوردید آن را كنار اشكالهای قبلی دیگر بگذارید. این عادت یكی از موانع مطالعه جدی قرآن است. جهت رفع این عادت راهی جز این نیست که حتما باید یكی، و یا دوتا از مشکلاتی كه خیلی وقت قبل داشته اید و در پستو ذهنتان گذاشته اید را با تلاش زیاد و سماجت حل كنید. آن وقت این احساس که چیزهایی که کنار گذاشتید حل شدنی نیستند، كاملا عوض میشود.
برای شخص خود من اینكه شیطان از جنس ملائكه است یا نه، برای من مشكل محسوب نمیشود و اصلا علاقمند نیستم كه به دنبال حل آن بروم. یعنی حتی آن را به عنوان مشکل کنار هم نگذاشته ام چون احساس میکنم که این نکته راه حلی دارد ولی برای من ارزش وقت گذاشتن را ندارد چون نکته خیلی کوچکی است. برای خود من مشکلاتی بزرگی در ذهنام بوده اند که به آنها پرداخته ام و چندین مسئلهی این گونه را با پیگیری به طور قاطع حل كرده ام. مثلا در یک مورد فهمیدم كه ترجمهی یك آیه را غلط میفهمیدم. موردی بوده است كه فهمیدم چیزی در مورد دنیا را خیلی بد میفهمیدهام. تنها در صورتی که این کار را انجام دهید، میتوانید قاطعانه به این احساس که وقتی قرآن را میخوانید، کتاب خدا را میخوانید دست پیدا کنید و قاطعانه بدانید که به هر مشكلی هم كه برمیخورید قابل حل است. در غیر اینصورت در ته ذهنتان همیشه از چیزهایی که پنهان کرده اید، میترسید. از این میترسید که ممکن است در زمانی همه چیزهایی که پنهان کرده اید، سر باز کرده و بیرون بریزند.
حداقل باید این سماجت را داشته باشید كه اشتباهات كوچك را حل كنید تا به سراغ مسائل بزرگتر بروید. من نمی گویم که تمام وقتتان را صرف از بین بردن شبهه های ذهنی تان بکنید ولی اگر چند مورد خاص را پیگیر شوید و به حسی برسید كه میتوان این مسائل را با پیگیری حل كرد و به جواب رسید. در غیر این صورت زندگی خوبی نخواهد كرد. مثلا فرض كنید کسی كه فیزیك مطالعه میكند بخواهد با فیزیك این گونه برخورد كند. مثلا مكانیك كوانتم در توضیحات فلسفی و یا در بعضی موضوعات مربوط به كهكشان شناسی مشکلاتی دارد. اگر کسی هر کجا که در حل مساله ای به سختی برخورد كرد بگوید که این هم از مشكلات مكانیك كوانتم است و آن را کنار بگذارد، این فرد از حد عادی هم كمتر فیزیك یاد میگیرد. من قبول دارم که هیچ وقت به جایی نمیتوان رسید كه بگوییم که همهی آنچه در قرآن آمده را میفهمیم، هیچ مشكلی نداریم و جواب همه سوالات را می دانیم، ولی این خیلی فرق میكند با این که روحیه تلاشگر خود برای حل مشكلات را از دست بدهیم. این برخورد خیلی با این تفاوت دارد که بگوییم ما ایمان داریم و هیچ مقاومتی در برابر سوالات نکنیم و از آنها صرفنظر كنیم و بگوییم که ایمان داریم. مسیحیان این گونه برخورد میكنند که ما ایمان داریم هر ایرادی که وارد شود آن را در پستوی خیلی بزرگی كه دارند قرار میدهند.
جلسهی پیش یك نفر با صراحت احساس خود را گفت که ممکن است اینکه شیطان از ملائکه هست یا نه، یک سوتی است. خیلیها هم ته دلشان این كار میكند و تا اشكالی میبینند میگویند که این سوتی است چون کاملا مطمئن که نیستند که قرآن كتاب خدا است. آنها مخصوصا میترسند با پیگیری بیشتر به جاهای بدتری هم برسند! این افراد مثل زندگی روی دهانه آتشفشان همیشه احساس عدم امنیت میكنند. ایمان آوردن یك معنیاش احساس امنیت كردن است. من نمیگویم همهی شبههها را حل كنید ولی نترسید و دنبال حل شبهه هایی که برای تان مهم است، بروید. چند نكته را هم در نظر داشته باشید: نكتهی اصلی اینکه آمادگی تغییر ذهنیت خود را داشته باشید. مثلا نمیتوان همان برخورد علم پرستانه را كه ذكر كردم، داشته باشید. بعضی ها حتی جرات صحبت در مورد چیزی که علم در موردش حرف نزده را ندارند (و وای به حال وقتی که علم چیز کوچکی هم در مورد موضوعی گفته باشد). با چنین دیدگاهی خیلی چیزها حل نمیشوند. باید به خود اجازه بدهید كه خیلی از چیزهایی كه تا حالا به نظرتان مسلم میرسیده است، را زیر سوال ببرید. فرضیات زیادی از دوران کودکی (از علم گرفته تا خیلی چیزهای دیگر) در ذهن ما انبار شده است که بررسی شان نکرده ایم. همچنین در این تلاش با خود روراست باشید: به دنبال حل چیزهایی كه برایتان مهم است بروید و اگر تلاش کردید ولی نفهمیدید، خود را گول نزنید که این موضوع اصلا مهم نیست. در مورد مسائل مهم كنجكاو باشید و حتی اگر به نتیجه نرسید، این تلاش، تلاش خوبی است. روحیهی ناامیدی روحیهی بدی است. این احساس كه چیزهای مهمی هستند كه جوابی ندارند و نمیتوان جواب آن را پیدا كرد، احساس بدی است.
ادامه بحث در مورد معصیت
در مورد مطالبی که جلسه پیش گفتم، معنی معصیت خیلی بحث برانگیز است. من از روی خود متن قرآن و شواهد خارج از متن، دست كم اتفاقی كه در مورد شیطان میافتد این نیست كه شیطان كارهای میكند كه خداوند با آن مخالف باشد و یا اینکه خداوند نمیخواسته که موجودی نقش شیطان را بازی کند. از متن شواهدی آوردم كه قرار بوده است که كسی كار شیطان را انجام دهد. قرار است که انسان به زمین هبوط كند. پس این كه موجودی به سراغ او برود و او را گمراه کند، از پیش تعیین شده است. این جمله كه «انك لمن المنظرین» این را پیشنهاد میکند كه انگار از قبل قرار بوده كه شیطان این كار را بكند. مثلا فرض كنید در صحنهی سجده، شیطان سجده میكرد و خداوند به او میگفت که برو و انسان را گمراه كن. شیطان هم در نهایت علاقه این كار را میكرد. شیطان میتوانست كار خود را به عنوان عبادت انجام دهد و هم میتوانست با نیت نافرمانی این كار را انجام دهد.
من از اینجا خواستم که مدلی برای معصیت را نتیجه بگیریم. در این مدل هر كاری كه انجام میشود، قرار بوده که انجام پذیرد. این کار نقشی به وجود می آورد که کسی باید آن را بپذیرد. در اینجا شیطان به عنوان نافرمانی و از روی عصبانیت این كارها را انجام میدهد، ولی میتوانست به عنوان عبادت این كارها را انجام دهد. یا ممکن بود به موجود دیگری این شغل محول شود ولی به هر حال این شغل گمراه کردن آدم وجود داشت. شیطان با این نافرمانی در جایگاهی قرار گرفت كه از قبل قرار بود توسط كسی پر شود. شیطان تصور می کند که نافرمانی می کند و بدعت جدیدی را می گذارد و كاری را خلاف خواست خدا انجام می دهد، در حالی که اینگونه نیست. این نکته در مورد معصیت شیطان گفته شد ولی مدل كلی برای معصیت انسان هم همین است. من از قرآن از عمل برادران یوسف در تایید این موضوع مثال آوردم. همچنین از حضرت خضر مثال آوردم كه به وضوح به عنوان عبادت كاری را انجام میدهد كه از نظر شرعی گناه است. اگر فرض کنیم که جایگاهها وجود دارند و آدمها فقط آنها را اشغال میكنند، فرد دیگری میتوانست از روی نافرمانی بچهای كه حضرت خضر كشت، را به قتل برساند.
برخی از سوالاتی كه از من شده در حالتهای خیلی پیچیده است. مثلا آدمی را در نظر بگیرید كه به پدر و مادر خود بد میكند. هیچ آدمی برای عبادت خدا این كار را نمیکند. حال سوال این است كه بدی به پدر و مادر را كه كس دیگری نمیتواند انجام دهد. نقش نافرمانی فرزند به والدین نمیتواند توسط فرد دیگری اشغال شود (چون فرد دیگری نمیتواند جایگزین فرزند در این رابطه بشود). پاسخ من این است که من یک مدل کلی از معصیت بیان کردم ولی علاوه بر این بیان کلی، جزئیات دیگری هم ممکن است در معصیت دخیل باشند. مثلا میتوان گفت كه اگر پدر و مادر توسط فرزندان خود آزار میشوند، شاید در گذشته كار بدی انجام دادهاند كه مستوجب بدی دیدن شده اند. اما کسی ممکن است بپرسد که كدام بدی این پدر و مادر بیچاره یا گناه گذشته آنها منظور است؟ ما همه چیز را راجع به افراد نمیدانیم. یا مگر دلیل ظلمی که به حضرت یوسف شده، به خاطر گناه قبلی ایشان بوده است؟ بنابراین در شرایط خاص و در حالتهای پیچیده شاید نتوان این مدل کلی را به راحتی تطبیق داد و با این مدل هم ممکن است که نتوان خیلی از اتفاقات را توضیح داد. جهت تقریب ذهن در مورد ماهیت مدلسازی انجام شده، مثلا فیزیک را در نظر بگیرید. ما قوانین فیزیک را برای یك نقطهی مادی بیان میکنیم، اما همه میدانیم که یک «نقطه» وجود ندارد و این ساده سازی برای درک مفهوم حركت انجام میدهیم. بعد از تعریف این قوانین برای یک نقطه، قوانین را برای اجسام صلب تعمیم میدهیم. اما همچنان توصیف پیچ و تاب خوردن یك برگ در حال افتادن از درخت بر اساس قوانین مكانیك خیلی سخت خواهد بود. اصولا ممکن است که تطبیق مدلهای ذهنی و انتزاعی در سطح مثال ها و موقعیت های پیچیده به راحتی قابل انجام نباشد. اهمیت مدلسازی من این است که نشان میدهد که كاری كه شیطان كرد یا نافرمانیهای انسان ها از حیطهی اراده ی خداوند خارج نیست.
برای توضیح بیشتر یك بار دیگر مدل كلی را میگویم: فرض كنید که شما میخواهید نافرمانی كنید و كاری را انجام دهید كه خداوند نمیخواهد. اگر خداوند نخواهد كه این اتفاق بیافتد، شما هر كاری هم که بكنید به نتیجه نمیرسید. مثلا ممکن است مقدماتی را فراهم کنید، اما آخرین لحظهای كه قرار است كسی را بكشید، یك پیانو روی سرتان میافتد و له میشوید. نگرش مذهبی این گونه است كه چیزهایی را كه خداوند نمیخواهد اتفاق بیافتند، اتفاق نمیافتند. داستان انداختن یوسف در چاه و رفتن یوسف به مصر تحقق یك امر است كه میتوانست به صورتهای مختلف اتفاق بیافتد؛ مثلا یوسف را با احترام به مصر ببرند. در سطح کلی، اتفاقات از ارادهی خداوند بیرون نیست. این به معنی جبر نیست. هیتلر ضرورتا قرار نبود که هیتلر شود. هیتلر میتوانست كار دیگری بكند. فرد دیگری میتوانست رهبر ملت در حال انفجار آلمان شود. اگر او نبود فرد دیگری را پیدا میکردند. اما وقتی کسی در جایگاهی قرار گرفت نمیتواند بگوید چون قرار بود یك نفر این كار را انجام دهد، من آن را انجام دادم.
ما میتوانیم تصور كنیم كه با رفتار خود با خدا مخالفت میكنیم. اما اتفاقات از ارادهی خداوند بیرون نیست. من قبلا مفهوم غیبت خداوند را توضیح دادم. انسان میتواند یك طرف دیگر را نگاه كند و چیزی را نبیند؛ معنی واژهی كفر همین است. ما میتوانیم روی خودمان یك پوشش بیاندازیم كه واقعیتها را نبینیم و تصور كنیم كه با خدا مخالفت میكنیم. اما آنچه محقق میشود، خواست و ارادهی خداوند است. فکر نمیکنم که در سرنوشت یک انسان همه کارهایی که انجام میدهد، بصورت اجباری از قبل مشخص شده باشند. اما آنچه که در جهان خارج نمود پیدا میكند حق است و نه باطل. من تصورم در مورد كارهای آدمیزاد این است كه ما مقدمات را فراهم میكنیم. سعی خودمان را هم میكنیم ولی ممكن است نتوانیم آن را به سرانجام برسانیم. مثل انجام دادن كار در یك اداره است که مراحلی را باید طی کند و امضا شود. بعضی از کارهایی را كه میخواهیم انجام دهیم، ممكن است که به نتیجه نرسد. آنهایی كه به نتیجه میرسد، مصوباتی از مقامات بالا دارند. اما ممكن است که من خیلی از چیزها (مانند این كه چرا به كسی مانند حضرت یوسف ظلم میشود) را نفهمیم. لزوما هم رسیدن بدی یا ظلم به کسی به معنی بد بودن فرد نیست. همچنین آدم ها بجز اینکه همدیگر را در موقعیت های پیچیده قرار میدهند، هیچ آسیبی به همدیگر نمیرسانند. بنابراین در مورد موقعیتهای خاص خیلی فكر نكنید و سعی كنید که مدل كلی را خوب بفهمید. آدمها اگر دقت كنند در زندگی خودشان چیزهای خیلی جالبی را پیدا میكنند كه این مدل را تایید میكند. اما انتظار نداشته باشید كه در مورد زندگی دیگران بتوانید خیلی چیزها را توجیه كنید. آدم باید به جاهای خیلی بالایی رسیده باشد كه بتواند اسرار پشت پرده را ببیند. بنابراین انتظار نداشته باشد كه موردهای خیلی خاص و پیچیده توجیه شوند.
فواید شیطان برای انسان
در ادامه درباره فواید شیطان برای انسان صحبت میكنیم. شیطان با این همه دروغی كه تولید میكند و كذبی كه میگوید، چه خدمتی به ما میكند؟
وجود امیال پیچیده در انسان
من در ابتدا بگویم که راجع به رابطهای بین زبان و جسم صحبت نخواهم کرد چون در این مورد اطلاعات زیادی در دست نیست و این مباحث پیشرفت علمی زیادی نكرده است. من در کتابی که بیست سال پیش نوشته شده چند پاراگراف راجع به ارتباط خاص بین زبان و بدن دیده ام، اما این موضوع گسترش پیدا نکرده است. همچنین ارتباطاتی بین زبان و پیچیدگی بین امیال، حیات و معیشت بیان شده است که من در قبلا تا حدی راجع به آن صحبت کردم. اما اطلاعات ما در این زمینههای زبانی در سطوح ابتدایی، مقدماتی، و غیر قابل اتکا است. استفاده از این دانش همانند این است که كسی كه بخواهد با استفاده از طبیعیات ارسطو چیزهایی را در قرآن توجیه كند. به همین خاطر وارد این بحثها نمیشوم ولی با حرفهایی كه زدم یك ایدهی كلی داریم: بشر به این دلیل زبان پیچیدهای دارد كه بیولوژی، فیزیولوژی و نحوهی حیات خیلی پیچیده ای دارد.
بشر همچنین امیال خیلی متنوعی دارد. در روانشناسی زبان حتی گفته میشود که انسان استعداد این را دارد كه وقتی چیزی را برای اولین بار میشنود، بصورت موقت خود را تبدیل به آن چیز بکند. خیلی به آن توجه و فكر كند. امیال خیلی وسیع انسان سبب میشود كه بتواند به خیلی چیزها كه حتی به آن نیاز ندارد، میل پیدا كند. من نمیخواهم که چندان وارد این بحث شوم؛ در اینجا تنها به یك پدیدهی معروف اشاره میكنم: بشر گستره بسیار وسیعی از تمایلات دارد. بر خلاف حیوانات که خیلی از تمایلاتشان در محدودههای زیستی خیلی خاص (مثل خوردن، یا استراحت کردن) قرار دارد، ما به بینهایت چیز میل داریم. شما این را در کودکان هم مشاهده میکنید که هر چه جلویشان قرار گیرد را در دهانشان میگذارند. اصطلاحا انسان خواستار «كمال مطلق» است و به هیچ محدودیتی راضی نمیشود. انسان چیزهایی که به نظرش جالب برسند را میخواهد هر چند آنها با نیازهای زیستی اش رابطه نزدیکی نداشته باشد. اما پیچیدگی امیال انسان به زبان پیچیدهی او ارتباط دارد و این در حیطهی بحث ما كه «دانش جامع زبانی» است، قرار میگیرد. زبان پیچیده روی جسم و امیال پیچیده قرار میگیرد. اینکه انسان «دانش جامع زبانی» دارد با اینکه انسان امیال جامعی دارد، همه چیز را میخواهد و به کمال مطلق گرایش دارد، ارتباط دارد. متاسفانه هنوز تئوری علمی خوبی در این زمینه نداریم. كارهایی توسط لكان و كریس دوا در این زمینه انجام شده است. كریس دوا جملهای معروفی دارد: «زبان در بدن است و بدن در زبان است». اما این بحث هنوز چندان مورد توجه و مطالعه نبوده و فعلا فقط عدهای از زبان شناسان فرانسوی راجع به آن بحث کرده اند، اما پیش بینی من این است که در آینده مورد توجه بیشتری قرار خواهند گرفت.
قرار است که همهی موجودات توجهشان به خداوند باشد. اما موجودی با امیال بسیار پیچیده خلق شده است که میتواند به غیرخدا هم میل پیدا بكند. امیال بشر فقط متوجه خداوند که كمال مطلق است، نیست. بلکه ممکن است به همهی كمالات در تمام سطوح میل پیدا کند. ممكن است این حالت تا حدودی در همهی موجودات باشد ولی نه به شدتی که در انسان هست. تمایل داشتن به موجودی غیر از خدا با قواعد كلی این جهان ناسازگار است و «لغزش» محسوب میشود. پس انسان تمایل به لغزش هم دارد.
نقش شیطان
این خطر بشر را به طور طبیعی تهدید میكند كه امیالاش به چیزهایی كه نباید توجه كند، میل پیدا میكند. این امکان برای بشر هست که از میوه ای که نیاز ندارد، بخورد. ما آزادی عملی داریم که امکان انجام خیلی از کارهایی را داریم که نیاز یا تمایل به انجام آن را نداریم.
فراهم آوردن بهانه ای برای عذرخواهی
به نظر میآید كه كاری كه شیطان میكند این است كه بهانه به دست انسان میدهد. خداوند بشر را در جنت قرار داد و به آنها گفت كه از همهی این باغ، به جز آن یک درخت، بخورید. همچنین می گوید که «فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُۥ عَزْمًا» یعنی انسان فراموش كرد و عزمی كه باید برای نخوردن در درخت میداشت را نكرد. مشکلات ذاتی انسان میل داشتن، فراموش کردن و عزم نداشتن است. میخواهم بگویم كه حتی اگر شیطان نبود، شاید انسان روزی میرفت و كاملا از روی معصیت از آن درخت میخورد. كاری كه شیطان میكند این است كه به انسان بهانه میدهد. انسان بعد از شنیدن یك دروغ و به كمك شیطان معصیت میكند. برخی از عرفا میگویند این از الطاف خداوند است كه هر وقت انسان میل به غیر از خدا پیدا میكند، شیطان به نحوی همراهی میكند و مسئولیت معصیت بصورت کامل به انسان تعلق نمیگیرد. آنها این آیه را شاهد میگیرند که «اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ» (شیطان آنها را به لغزش افکند)؛ گویی هل آخر به سمت پرتگاه را شیطان داد. بنابراین میتوان معصیت را تقصیر شیطان گذاشت. همچنین این عرفا میگویند که امر خدا این است كه «لا تقربا» (نزدیک درخت نشوید)، ولی آنها نزدیك شدند و این دستور را خودشان نقض کرده بودند. ولی شیطان با یک دروغ آنها را به خوردن از درخت هدایت کرد. شیطان با یك دروغ که «جاودان میشوید یا فرشته میشوید» آنها را گمراه کرد. این جمله شیطان هم جالب است چون یکی از ویژگی های دروغ همین است: مثلا فرض کنید که یك نفر صبح سر قرار دیر رسیده و از او میپرسند که چرا دیر آمدی؟ میگوید ترافیك شد، ماشینام پنچر شد و بعد هم فلان اتفاق افتاد. معمولا وقتی كسی چند تا دلیل میآورد، معمولا دلیل اصلی چیز دیگری است (مثلا خواب افتاده است). اگر آدم به آن «یا» در «جاودان میشوید یا فرشته میشوید» توجه میكرد، متوجه دروغ شیطان میشد. بعضی از عرفا می گویند كه کار شیطان فراهم كردن زمینهی لغزیدن است. شیطان آن هل آخر را میدهد و این جایی را برای عذرخواهی انسان باز می کند. این عرفا میگویند این آیه که «اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ» حرف در ذهن انسان میگذارد. مثل بچهها كه کار بدی می کنند، پدر و مادر میگویند که «كلاغه گلدون را شكست». در اینجا انسان راهی دارد كه تقصیر را گردن دیگری بیندازد. این تعبیر، تعبیر بدی نیست. شیطان شخصا، به تنهایی و بدون همکاری موجود دیگری معصیت كرد، ولی انسان همواره براساس كذب شیطان معصیت میكند. پس همواره تقصیر كامل به عهدهی انسان نیست. نتیجه تعبیر این حرف عرفا این است که اگر شیطان هم نبود، ممكن بود که انسان معصیت كند. اما این ممکن است برای برخی قابل قبول نباشد که اگر شیطان هم نبود، ممكن بود که باز هم انسان معصیت كند.
وَلَقَدْ عَهِدْنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُۥ عَزْمًۭا
و به يقين پيش از اين با آدم پيمان بستيم، و[لى آن را] فراموش كرد، و براى او عزمى [استوار] نيافتيم.
محافظت از ارزش های بنیادین در ذات انسان
بگذارید این ایده به گردن شیطان انداختن گناه را کنار بگذاریم. راجع به نقش شیطان حرف های دیگری هم گفته شده است. ذات انسان این گونه است كه از نقص بیزار است و به سمت كمال تمایل دارد. ما همیشه بین بد و خوب، كاملتر و بهتر را انتخاب میكنیم. وقتی آدمها منحرف میشوند به چیزهایی تمایل پیدا میكنند كه نباید به آنها میل پیدا کنند. اتفاقی كه میافتد این است كه از انسان از ذات اصلی خود كه دوست داشتن كمال مطلق است، سقوط میكنند. فریب شیطان این تاثیر را دارد که برای انجام كار بد توجیه میسازد و این توجیه نمیتواند درست و صادق باشد؛ توجیه کار بد حتما باید دروغ باشد. اگر من همهی چیز دنیا را درست و بدون ابهام بشناسم هیچ كار بدی انجام نمیدهم. ولی انسان به دلیل ساختار و تمایلاتش میتواند منحرف شود و به غیر خدا تمایل پیدا کند. كاری كه شیطان میكند این است كه برای انسان مدل ذهنی ای تولید میكند که شما در ذهنیت خودتان همیشه كار خوب انجام میدهید. اگر از هر آدمی، حتی یك قاتل زنجیره ای، بپرسیم که چرا این بچهها را كُشتی، می گوید که حق شان بوده که کشته شوند. این فرد قاتل ذهنیتی دارد که در آن ذهنیت حق با خودش است و کارهای درستی را انجام داده است. مثلا هیتلر فكر میكند که موجوداتی از نظر نژادی پست هستند كه از بین رفتن آنها به نفع بشریت است. همهی انسانها كارهای خود را توجیه میكند و در یك محیط ذهنی زندگی میكنند كه هستهی مركزی وجودی شان را حفظ میکند. این محیط ذهنی باعث می شود که كمال دوستی درونشان باقی بماند و حق پرستی شان حفظ شود. همواره خود را گول میزنند که این کارشان اشکالی ندارد. این فریبهای ذهنی به نوعی محافظ چیزهای ارزشمندی در نهاد انسان (مانند حق پرستی) است. شیطان محیطهای كاذبی درست میكند كه وقتی شما یك كار نادرست را انجام میدهید، ذات و مرکزیت بشری تان حفظ شود.
خالص سازی انسان
این نظراتی كه تا اینجا در مورد نقش شیطان گفتم، نكات جالبی هستند. اما به نظر من نکته اصلی نیستند. نکته اصلی به نظر من خیلی سادهتر است. بنا به تمام جزئیاتی كه در این داستان میبینیم، بشر در جایی خلق میشود و قرار است که در حیاتش راهی را طی كند. هر جا بحث از انسان میشود، بحث از «صراط» هم هست. بشر موجودی است كه باید راهی را در طول حیات خودش (خصوصا بخشی که بر روی کره زمین است) طی كند. انسان باید به صورت اختیاری مسیر رشد را بپیماید. باید كارهایی را بكند و کارهایی را نكند. یك صراط رفتن به سوی خداوند وجود دارد. شواهد بسیار زیادی در قرآن در این باره وجود دارد.
انسان میتواند به دلیل میل به غیر خدا از صراط مستقیم انحراف پیدا كند و كار شیطان دقیقا همین است. هر میل به غیر خدایی که انسان داشته باشد به قلاب شیطان گیر می کند. شیطان آدمی را که به چیزی غیر خدایی میل دارد می گیرد و سر او را محکم به دیوار می کوبد تا دردش بیاید و دچار مشکلی بشود. این شغل شیطان است. آدم ها در مسیری حرکت می کنند و هر موقع که منحرف شوند و میل به غیر خدا پیدا کنند، ماموری آنجا هست که یک شُک الکتریکی و یا بلایی به آن ها وارد می کند. این که مثلا آدم میل به جاودانه شدن و یا فرشته شدن دارد که میل بدی نیست. ولی اینها امیال متفرقه هستند و میل به خدا نیستند. شیطان چگونه می تواند بشر را گول بزند؟ اینکه ما میل به چیزی که در واقع میل اصلی (میل به خدا) نیست، را داشته باشیم. وظیفه شیطان در زندگی انسان ها این است. هر میلی به غیر خدا داشته باشیم، شیطان آن ها را «کشف» کرده و بر علیه خود ما به کار می برد.
از آیه های قرآن بر می آید که حتی اگر کسی سر جای خودش بنشینید و کاری که لازم است که در زندگی انجام دهد را ندهد و مسیر خودش را نپیماید، باز هم شیطان به سراغش می آید و ناخالصی هایش را کشف می کند. به نظر می آید انسان راهی جز آنکه در صراط مستقیم به سوی خدا حرکت کند، ندارد. کسی ممکن است که میلی به غیر خدا داشته باشد و اگر شیطان نبود، این میل هیچ وقت مثل یک پیکان به چشمش فرو نمی رفت. اما شیطان دقیقا این کار را می کند. ناخالصی های ما را کشف می کند و نهایت سو استفاده را هم می کند که به ما ضرر برساند. در واقع شیطان به ما کمک می کند که ناخالصی های خودمان را کشف کنیم. در مورد آدم، لزومی نداشت که میل به جاودانه بودن ایشان به ضررش تمام شود؛ اما شیطان دقیقا همین کار را کرد. اگر کسی میل به جاودانه شدن داشته باشد (که میل خوب و طبیعی هم هست) ولی اگر این میل را در مسیر رسیدن به خدا قرار نداده باشد، شیطان از آن بر علیه خودش یک وسیله می سازد و فرد را به مسیرهای انحرافی می کشاند. این کار شیطان باعث ورود شُک الکتریکی، درد، رنج و بدبختی می شود. دسته ای از آدم ها هستند که آنچنان مسیرشان را ادامه می دهند تا سرشان محکم به دیوار می خورد و می فهمند که راه را اشتباه رفتند و در نتیجه سر جای خودشان بر می گردند.
از آنجاییکه انسان میتواند به چیزهای مختلف میل کند، احتیاج به موجودی دارد که نگهبان او باشد و او را در مسیر مستقیم حفظ کند. ناخالصی های او را به خاطرش بیاورد. کارکرد اصلی شیطان برای انسان همین است. چند بار در قرآن تاکید میشود که شیطان در زمان عصبانیت میگوید که به سراغ همه انسان ها میآورم مگر «إلا عبادك منهم المخلصين»؛ یعنی به جز آدم هایی که خالص شده باشند و میل به غیر خدا نداشته باشند. شیطان اساسا نمیتواند سراغ کسی که میل به غیر خدا نداشته باشد برود و کاری از دستش بر نمیآید. باید یک ناخالصی در انسان باشد تا شیطان بتواند سراغ او برود و او را منحرف کند. بنابراین کار شیطان خالص کردن آدم ها است.
ما موجوداتی پُر از امیال متفرقه هستیم و لازم است که وقتی سراغ امیال متفرقه مان رفتیم، کتک هایی بخوریم تا متوجه انحراف های خود بشویم. اگر ما میل به جاودانگی را مستقل از خدا خواستیم، شیطان می تواند آن را بر علیه ما استفاده کند. میلی مانند میل جاودانگی می توانست لزوما به معصیت و خروج از جنت منجر نشود. فرض کنید که اگر آدم تمایل به غیر خدا نداشت و فقط و فقط عاشق خدا بود. آنوقت اینکه خدا به او در یک جمله گفته بود که «نزدیک این درخت نرو» برایش کفایت می کرد و به حرف شیطان که اگر از این درخت بخوری، جاودانه می شوی، فرشته می شوی، نباید گوش می دهد. اما آدم به چیزهای دیگری غیر از خدا علاقه داشت؛ او جاودانگی را دوست داشت، حتی اگر خدا نخواسته باشد. او چیزی غیر از خواست خدا را می خواست.
دوباره تاکید می کنم که لزوما داشتن یک میل مستقیما باعث این نمی شود که سر فرد به دیوار کوبیده شود. برای این اتفاق نیاز است تا فرد بر اساس این میل راهی را برود. لازم است که قلابی باشد که فرد را با خود ببرد تا سرش به دیوار کوبیده شود. شیطان پس از کشف ناخالصی در امیال، ما را به یک سمت می برد و آسیب کوچکی می رساند. اگر زود متوجه نشویم، آن طرف تر می برد و ضربه محکم تری می زند. آنقدر این کار را ادامه می دهد تا متوجه بشویم که باید تغییر مسیر بدهیم. در واقع شیطان همان کاری را که در قرآن خودش می گوید، انجام می دهد: بر سر آدم هایی که اخلاص ندارند تا آنجا که می تواند بلا می آورد و آنها را عذاب می کند. با اینکه هدف شیطان دشمنی است، اما گویی آدم ها را تشویق می کند که اخلاص داشته باشند. مثلا در قرآن آمده که انسانهای با تقوا تا شیطان به آنها نزدیک می شود، متوجه می شوند و خود را جمع و جور می کنند. گویی تا می خواهند منحرف شوند، سیگنالی دریافت می کنند و متوجه امیالی می شوند که ممکن است آنها را منحرف کند. آدم های با تقوا قبل از این که قلاب گیر کند، متوجه سیگنال ها می شوند و از مسیر خود باز می گردند. بنابراین کار شیطان در عمل باعث می شود که انسان ها رشد کرده و به راه درست بروند.
در قرآن آمده که ما شیطان را به سراغ کسانی که کفر می ورزند، می فرستیم تا آنها را اذیت کنند. اگر کسی سر جای خودش نشسته باشد و به سوی خدا حرکت نکند، خداوند موجوداتی را خلق کرده تا به انسان ها شُک الکتریکی وارد کنند و آنها را مجبور کنند تا مسیری که باید بروند را طی کنند. شیطان کاری به انسان های با اخلاص که در مسیر درست حرکت می کنند، ندارد. آدمها به دلیلی مشکلاتی که درون خود دارند، توسط شیطان دچار مشکلاتی می شوند که این برایشان خیلی هم خوب است. شیطان می توانست این شغل را کاملا از روی مهربانی انجام دهد و بر سر هر آدمی که میل بدی در ذهن اش دارد، بکوبد. اما او این کار را با عصبانیت انجام می دهد و البته فرق چندانی هم نمی کند.
هر موجودی که رشد نکند دچار تاریکی، ظلمت و مشکلاتی میشود. هر کسی که به هدایت نرسد، اذیت میشود. پدیده ای که در دنیا وجود دارد این است که آدمهایی که معمولا به دنبال شهوات میروند همیشه در حال نمایش دادن خوشی شان هستند. اما اگر در زندگی شخصی شان به آنها نزدیک شوید میبینید که اصلا حال خوشی ندارند. مثلا به نظر میآید که هنرپیشه ها و هنرمندان خیلی خوشحال و سرخوش هستند، اما اینگونه نیست. من فیلم مستند خیلی جالبی از پشت صحنه ی آخرین تور الویس پرسلی دیدم. اگر کسی الویس پرسلی را روی صحنه ببیند، فکر میکند که همیشه آدم شوخ و شنگی و بدون هیچ ناراحتی است. اما در پشت صحنه نشان میداد که پرسلی در آخر عمرش، مشروب فراوان میخورد و کوکایین زیاد مصرف میکرد تا موقعی که روی صحنه میرود کاملا سرحال و پرانرژی باشد. او دچار افسردگی بود و چند هفته بعد از پایان این تور هم در اثر مصرف این مواد فوت کرد. اینکه ما آدم ها را در حال رنچ کشیدن شان نمیبینیم، فریبی است که در جهان وجود دارد. در قرآن نیز به این اشاره میشود که فریب این را نخورید که بعضی از انسانها همه جا حاکم هستند و وضعیتشان خیلی خوب به نظر میرسد. آدمی که به هدایت و روشنایی نرسد همیشه در رنج است. ممکن است آدم ها در دوره هایی از زندگی شان این درد را خیلی حس نکنند، ولی در نهایت به جای خوبی نمیرسند. رنچ رشد نکردن، رنجی است که همه میبرند. امکان ندارد آدمی این رنج را احساس نکند و نفهمد که به آنجاییکه که باید میرسید، نرسیده است. هیچ آدمی نیست که این حس تعالی گاهی سراغ اش نیاید. حس این که موجودی نیست که برای این وضعیت خلق شده باشد. چیز دیگری باید در زندگی اش باشد، که نیست. همه بدون استثنا این را احساس میکنند.
البته رنجی که به انسان میرسد، همه از ناحیه شیطان نیست. رنج میتواند ناشی از توهم باشد. مثلا بعضی ها از آدم های افسرده نمیتوانند بعضی فکرها را از خود دور کنند. آنها در یک حلقه میافتند. از یک طرف این فکرها آنها را عذاب میدهد ولی باز هم به صورت وسواسی سراغ این افکار میروند (این افکار به آنها هجوم میآورد). من نمیخواهم عملکرد شیطان را دقیقا مشخص کنم. اما رنج همه ی آدم به عدم رشد آنها باز میگردد. هر آدمی که رشد کند از رنج دور میشود و هر که رشد نکند قطعا دچار رنج میشود. این فرآیندی که رنج را تولید میکند از فطرت آدم میآید. زمینه آن در فطرت آدم است. چون فرد رشد نکرده و به آن چیزی که باید میرسید نرسیده است، رنج میبیند. مثلا فرض کنید که شما یک بچه را در یک جعبه بگذارید تا به صورت مکعب مستطیل رشد کند. این کار را میتوان کرد: مثلا ژاپنی ها با هندوانه این کار را میکنند. این بچه که در این جعبه رشد میکند و مکعب مستطیل میشود، با تمام وجود رنج را احساس میکند چون قرار نبوده که مکعب مستطیل بشود. همه ما چیزی بدتر از یک مکعب مستطیل شده ایم، بنابراین در درون خودمان احساس این که نباید اینگونه بشویم، را داریم. فقط آدم هایی که به کمال میرسند، این حس را ندارند.
داستان آدم و حوا و شیطان مدل کلی برای نگاه کردن به زندگی انسان در دنیا است. اتفاقی که برای آدم افتاد این بود که می خواست به جاودانگی برسد و فرشته شود، ولی نه تنها آن چیزها نشد، بلکه چیزهایی را هم از دست داد. دقیقا مثل آن ما با میل به غیر خدا نه تنها به چیزی نمی رسیم، بلکه چیزهایی را از دست می دهیم. باید آنقدر از دست بدهیم تا بفهمیم که اشتباه می کنیم و آن میل ریشه کن شود. در قرآن، خداوند همه کارها را به خودش نسبت می دهد. مثلا گفته می شود که «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً». این گزاره ای خبری است که حقیقتی را بیان می کند که آدمی که قلبش مریض است و هیچ کاری در جهت بهبود آن نمی کنند، مرض اش بدتر می شود. به عبارت دیگر کسانی که کاری برای بهبود بیماری قلبشان انجام نمی دهند، وضعیت بیماری شان ثابت نمی ماند، بلکه بدتر هم می شود تا در انتها به بن بست می رسند. اما خداوند در مورد همین آدم هایی که در دلشان مرض است، می گوید که ما آنها را سالی یکی دو بار امتحان می کنیم و همیشه به آنها فرصت هایی داده می شود که برگردند. اگر برنگردند، امکان زیاد شدن مرض هست، اما همیشه امکان برگشتن هست. شیطان سعی خود را می کند که وقتی که در راه راست نیستیم به ما بد بگذرد. او چیزهایی را از ما می گیرد. شیطان بر اساس میل غیر خالص ما (و زمینه های انحراف ما) معصیتی درست می کند که ما با انجام آن چیزی را که دوست داریم، از دست می دهیم.
فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ
در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت.
شیطان با فریب پیش می رود: آدم به دنبال چیزهایی می رود که لذت های جسمانی به دنبال می آورد، ولی در نهایت مثل مصرف کردن مواد مخدر به جای بدی می رسند. اول چند بار مواد مخدر مصرف می کنید و لذت می برید. ارضا شدن امیال به طور موقت و موهوم لذت بخش هم هست. دفعه بعدی باید مقدار آن را زیاد کنید و بالاخره به جایی می رسید که از این کار پشیمان می شوید. لزوما میل به لذت جسمانی به نهایی نباید به نابودی منجر شود. کاری که شیطان می کند حتی امیال ناخالص کوچکی که در قلب ما است را تبدیل به چیزهایی می کند که هر چه سریع تر سر ما به سنگ بخورد و برگردیم. مثلا فرض کنید که می روید که لذتی ببرید و بعد اتفاقی می افتد و یک نفر می میرد. شما نمی خواستید که آن فرد بمیرد؛ بلکه می خواستید که لذت ساده ای ببرید و این از کارهایی است که شیطان می کند. شما را به جایی می برد که اصلا نمی خواستید بروید. بشر می خواهد لذت کوچکی ببرد. بعد معتاد می شود. بعد مجبور می شود دزدی کند. بعد چون یک نفر می خواهد او را لو دهد او را می کشد و الی آخر. خلاصه در جایی باید متوجه شود که اشتباه آمده است.
چرا خداوند شیطان را نبخشید؟
اما چرا خداوند شیطان را نبخشید؟ اگر به همین داستان نگاه کنیم، می بینیم که وقتی انسان گناه کرد، با این که با همکاری شیطان بود، ولی هیچ چیز نگفت به جز این که ما به خودمان ظلم کردیم و عذرخواهی کرد. اما شیطان وقتی که گناه کرد، با این که هیچ کس کمکش نکرده بود، به خدا گفت که تو مرا گمراه کردی. او نه عذرخواهی کرد و نه بدی را به خودش نسبت داد. این دقیقا ویژگی انسان است. شیطان هر چه گفته باشد، در بدترین حالت انسان را به چیزی دعوت کرده است. در حالی که خدا به چیز دیگری امر کرده است. کار شیطان دلیلی بر اینکه کسی خود را مقصر نداند نیست. انسان این شعور را دارد که وقتی اشتباهی کرد، بگوید که اشتباه خودم است و خودم بر خودم ظلم کردم. او نباید بگوید که «خدایا تو که خودت می دانی، من تقصیری نداشتم. این شیطان لعنتی من را گمراه کرد». فرق بین شیطان با انسان در همین برخورد است. هر دو معصیت کردند. یکی انفرادی و دیگری با کمک شیطان. شیطان عذرخواهی نکرد؛ بلکه گفت که خدایا تو مرا گمراه کردی. چون من را گمراه کردی، حال من انسان ها را گمراه می کنم. در حالی که آدم شعور این را دارد که بفهمد اشتباه کرده است و باید عذرخواهی کند. مشابها در داستان حضرت موسی که فردی را می کشد، با اینکه موسی می گوید که «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ» ولی باز هم گناه را بر دوش می گیرد و طلب بخشایش می کند. در داستان آدم، اگر چه او هبوط می کند و اگر چه صریحا اشاره نمی شود، ولی خداوند می گوید که او توبه کرد و خداوند توبه آدم را می پذیرد.
در سوره ی اعراف تاکید بر روی کارهای شیطان و حرف های شیطان است. در حالیکه سوره بقره داستان کاملا متمرکز بر روی انسان است. دیالوگ خدا و شیطان در سوره اعراف چند نکته سودمند دارد. یک نکته اینکه این سوره خیلی خوب یاد میدهد که ما چگونه نباید باشیم. کلمه به کلمه آن چیزی که شیطان میگوید دقیقا همان کارهایی است که ما نباید بکنیم و حالاتی است که نباید داشته باشیم. مثلا شیطان میگوید که من از او بهترم، من این خاصیت را دارم و او ندارد. همچنین شیطان گناهش را به خدا نسبت میدهد. متاسفانه انسان هایی هم که خیلی گناه میکنند، آن را به گردن خدا میاندازند که «دیگر خدا خواست و ما این کار را کردیم». خیلی از انسان ها هستند که ته دلشان راضی نمیشوند که قبول کنند که اشتباه کرده اند و از عذرخواهی طفره میروند. نکته دیگری این سوره این است که در آن شیطان از جایی به بعد حرف هایی را با عصبانیت میگوید. حال یک لحظه تصور کنید که شیطان این حرف ها را از روی عصبانیت نزده باشد و آن ها را به این صورت بخوانید که دستور الهی برای سجده آمده است و شیطان سجده کرده است و ادامه این حرفها را کاملا عاشقانه میگوید. میبینید که تقریبا هیچ فرقی نمیکند. میگوید که میروم و سر راه مستقیم مینشینم؛ از چپ و راست به آنها حمله میکنم. سپس تعهد میدهد که کاری را که خدا از او خواسته است را با تمام وجود و به نحو احسن انجام دهد. تنها این جمله که اکثر آنها «شکرگزاری» نمیکنند، بوی معصیت دارد ولی به کارهایی که اشاره میکند که میتوانست آنها را از سر عشق و اطاعت خدا انجام دهد. همه ی کارهایی که میکند به نفع انسان تمام میشود و فقط نیات هستند که مهم اند.
بازتاب کلیات زندگی انسان در داستان آفرینش
بعد از این که شیطان سجده نمی کند، به آدم دستور داده می شود که با زوج خودش در باغ ساکن بشود. به او گفته می شود که از هر چیز که هست بخورد ولی به یک درخت نزدیک نشود. من می خواهم به این نکته اشاره بکنم هر جایی حرف از «سکونت» هست حتما «زوج» هم همراه او است. همواره سکنی گرفتن در قرآن همراه با زوجیت است. مثلا می گوید که زوج را برای شما خلق کردیم «لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا». در این جا هم می گوید «اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ». سکونت به معنای مطلق کلمه به رابطه با زوج مربوط است. اصولا ساکن شدن بشریت به خاطر زن است (این جا خطاب به آدم است و زوج او حوا است).
وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَٰجًۭا لِّتَسْكُنُوٓا۟ إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةًۭ وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يَتَفَكَّرُونَ
و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين [نعمت] براى مردمى كه مىانديشند قطعاً نشانههايى است.
داستان آفرینش به گونه ای انتزاعی همه کلیات زندگی انسان را بیان میکند. از اول که داستان شروع میشود اولین چیزی که در مورد بشر در قرآن ذکر میشود شر است. بعد هم مساله دانش جامع زبانی بشر و این که به شر ارتباط دارد، بیان میشود. به این شکل دنیای انسان ترسیم میشود. خلیفه خدا در زمین بودن، فساد کردن، خون ریزی، دانش زبانی جامع داشتن و نهایتا میرسد به اینکه انسان قرار است راه مستقیمی را طی کند و یک راهزن هم در بین راه است. این کلیاتی در مورد انسان است. زوج و زوجیت در داستان وجود دارد. خوردن وجود دارد (که لزوما چیز طبیعی ای نیست چون خیلی از موجودات دنیا چیزی را بر نمیدارند که بر خود اضافه کنند). به واژه هایی که در این داستان میآید دقت کنید. معصیت در زندگی انسان وجود دارد. در این داستان پدیده ای به اسم هبوط وجود دارد. هبوط مخصوص انسان (و شیطان) است. سکونت در جنت و نهی ای در این داستان وجود دارد. در این مورد لاکان حرف های فوق العاده جالبی زده است و گفته که اگر نهی (قانون) وجود نداشته باشد، انسان تبدیل به انسان نمیشود. لاکان حرف معروفی دارد که میگوید آرزومندی نتیجه نهی است. اگر هیچ چیز از انسان نهی نشود، آرزومندی در او به وجود نمیآید.
هدف شیطان از وسوسه انسان به خوردن از درخت
در سوره اعراف آمده است که شیطان تصمیم گرفت که کاری انجام دهد که آدم و حوا از آن درخت بخورند و هدف شیطان این بود که «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا». در یک ترجمه آمده که «تا زشتی های پوشیده آنها آشکار شود». بعضی ترجمه ها می نویسند که عورت شان پیدا شود. به نظر من در ترجمه واژه «سَوْآتِهِمَا» سوتفاهم وجود دارد. به نظر من اگر یک جای دیگر قرآن (خارج از داستان آدم و حوا) این واژه را با معنای واضحی استعمال کرده باشد، آن معنی ملاک است. اینکه عرب چگونه این واژه را استعمال می کرده و یا ما فکر می کنیم که عرب چگونه آن را استعمال می کرده به حاشیه می رود. اما یک جای دیگر این کلمه «سَوْءَةَ» در قرآن در داستان هابیل و قابیل هست. بعد از این که قابیل برادرش را کشت، حیران مانده بود که «كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ» چگونه جسد برادرش را پنهان کند. به نظرم من «سَوْءَةَ» مساله جسم و کالبد است. نشانه ی دیگر این است که در قرآن می آید که آنها لباس هایشان را از دست می دهند. لباس که تنها یک بخش از بدن انسان را نمی پوشاند. گویی که آدم و حوا لباسی داشتند (به صورت واقعی یا تمثیلی) که جسم آنها را می پوشاند. نه اینکه آنها جسم و یا جسد نداشتند؛ این جسد پوشیده و پنهان بود. هدف شیطان آشکار شدن این جسم است. اما یک سوال مهم این است که شیطان چرا این کار را می کند؟ شیطان در واقع می داند که اگر آنها از درخت بخورند، بلای بزرگ سر آنها می آید. او می داند که اگر آدم و حوا از این درخت بخورند (و جسم شان آشکار شود)، دیگر نمی توانند در بهشت بمانند (لایق ماندن در بهشت نیستند). هدف شیطان اخراج آدم و حوا از بهشت است. اینجا این سوال پیش می آید که چه ارتباطی بین جسم و جسد و پوشیده بودن و اخراج از بهشت وجود دارد. این موضوع خیلی مهمی است که در ادامه به آن خواهم پرداخت.