در این جلسه پیوند دانش زبانی جامع و تعلیم اسماء با مسئلهٔ شر و پیدایش کذب بررسی میشود. چرخش زبانی در فلسفه و واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنند مطرح است. صحنهٔ سجده، ابلیس و استکبار در داستان آفرینش خوانده میشود.
فرمت جلسه و بحثهای حاشیهای
خب من نمیخواهم اولین جلسه حالا تا چقدر طول بکشه، بعدیا جلسهها همیشه اینطوری بوده که یک دفعه بحثهای حاشیهای پیش مطرح میشد. یعنی ممکن است تا یک مدتی این جلسه بحثهایی بگذره که مستقیماً به کاری که داریم میکنیم مربوط نباشد. یعنی به داستان مربوط نباشد به طور مستقیم.
ولی فکر میکنم گاهی احساس میکنم که یک چیزی به یک جایی رسیده که میشود یک مطلبی را مطرح کرد، میگویم دیگر. مثلاً همین تیپ مسائل مربوط به کاپیتالیسم و مسئلهداری و اینجور چیزها معمولاً هر جایی یک نیشی من بتوانم بزنم، حالا تو نیشم ولی ممکن است حالا وارد بحث خیلی مفصل نشم.
امروزم حالا با کاملاً مربوط به بحثهایی که دفعه قبل کردیم ولی میخواهم رسماً بگویم که لزومی ندارد این بحثهایی که اول جلسه میکنم تا یک جایی که برگردیم به خود داستان، لزومی ندارد این حرفها را بزنم ولی فکر میکنم که مثلاً حرفهایی که جلسه قبل زدم یک کلیاتی بود بعد نیست مثلاً یک یک خورده وارد جزئیات چیزهای روزمره که باهاش سروکار داریم هم بشویم. مشکلات زبان به وجود میاره آن حرفها.
دانش زبانی جامع و تعلیم اسماء
خب بگذارید من خیلی مختصر بگویم که از جزئیات صرفنظر بکنیم، مهمترین چیزهایی که تا حالا در داستان به نظر من دیدیم و مربوط به خود متن داستان میشد، یکیش این بود که در واقع مهمترین ویژگی بشر یک چیزی است که من حالا اسمش را تو جلسه قبل گفتم بگوییم دانش زبانی جامع. این یک ترجمه فارسیه این عبارت تعلیم اسماء، علم الاسماء کلها میشود اینکه دانش زبانیه و بعد جامعیت هم.
دانش زبانی اصطلاحیه الان خیلی در عرف زبانشناسی به دلیل اینکه چامسکی خیلی به کار میبرد خیلی متداوله. ولی اینجا مسئله یک جوری جامعیت داشتن زبان بشر هست. این نکتهای که در واقع با کمال صراحت بهش اشاره میشود. من سعی کردم توضیح بدهم که چرا مهم است که یک موجودی وجود داشته باشه که زبان جامع داشته باشه.
اینکه همه جهان در واقع یک جوری در زبان قابل بازنمایی باشه و در واقع مثل این است که یک لایه جدیدی دارد به جهان اضافه میشود و بعد یک نکته خیلی مهم اینکه شما همه موجودات تقریباً یک نقشی دارند در درک بعضی از اسماء الهی و حداقل در آن حدی که میتوانند مثلاً خبرشو بشنون، خلقت انسان باعث میشود مثلاً اولین کاری که آدم میکند این است که اسماء الهی که ملائکه باهاش آشنا نیستند را خبر میکند.
این دقیقاً آن کارکرد خاص بشره که با خلقت بشر در واقع دارد انجام میشود. یعنی یک چیزی انگار یک جای خالی در دنیا وجود داشته که دارد پر میشود.
و یک چیزی که من روش قبلاً تأکید کردم، جلسه قبل قبلاً یعنی مثلاً جلسه اول از کل جلسات و جلسه قبل هم تأکید کردم، این است که در واقع خلقت بشر و اینکه یک زبان جامع اینجا وجود دارد باعث میشود که کل قرآن که یک چیزی است که در تکوین هم در واقع به نوعی وجود داره، به طور کامل در واقع در این لایه دوم تجلی پیدا میکند.
خب؟ یعنی همه موجودات یک جوری هدایت تکوینی دارند بنابراین در واقع یک بخشی از قرآن انگار به هر موجودی تعلیم داده شده ولی در واقع وجود زبان بشر باعث میشود که این قرآن به طور کامل تجلی پیدا کند. خب اینها توضیحهایی بود که من در مورد اینکه چرا زبان مهم است دارم.
من مرتب دارم سعی میکنم که در این بحثهایی که دارم میکنم، از همین جلسه قبل هم با صراحت این را گفتم، اینکه بین چیزهایی که از متن میفهمیم مستقیماً و آن چیزهایی که خودمان در واقع داریم اضافه میکنیم، باید سعی کنیم تا جای ممکن تفکیک بکنیم هرچند که ممکن است تفکیک کامل امکان نداشته باشه واقعاً اینکه من چه مقدار چیزی را دارم دقیقاً از متن میفهمم و هیچجوری مثلاً ذهنیت قبلی من روش دستاندازی نمیکند.
حداقل ذهنیت ما در حد فهمی که از زبان داریم در فهمیدن متن هم به حالت ولی فکر میکنم من به طور عملی واضح است که دارم سعی میکنم چه کار کنم. یعنی من مثلاً اینکه زبان در واقع یک جوری مهمترین ویژگی بشره، وجود یک زبان مثلاً کامل، این از متن به نظر من درمیاد.
این چیزی نیست که من بخواهم از خودم در واقع فکر کنم. ولی اینکه چرا مهم است که یک موجودی زبان جامع داشته باشه را دارم سعی میکنم فکر بکنم و اینجوری به نتیجه برسم. این چیزی نیست که از متن بگویم. فکر میکنم توضیح را مثلاً درست دارم میدهم. با یک جاهای دیگهای از قرآن هم تطبیق میکنم.
روش فهم متن و رفتوبرگشت با اجزا
ببینید، فهمیدن متن اصولا یعنی همین. شما متن را برمیدارید میخونید، متن مهم نیست چه باشه ها، یا متن هنری، ممکن است مثلاً فرض کنید حتی یک نقاشی باشه، یک نقاشی یک خورده خیلی دور از ذهنه، ولی مثلاً یک فیلم، یک داستان، هرچه ممکن است باشه، این متن معمولی یک خورده پیچیده که باشه، شما وقتی متن را میخونید، یک در واقع برداشت اولیهای دارین و همیشه در واقع این کار را باید بکنید، ببینید این برداشتتون با بقیه اجزای متن مثلاً تطبیق میکنه، نمیکنه، که ما در واقع یک رفت و برگشتی به آن چیزی که میفهمیم با متن همهاش باید برقرار بکنیم تا به نتیجه برسیم.
مثل فهمیدن یک واژه هم همینجوریه، من این واژه را با یک دیدگاه خاص، ممکن است یک رفرنس برایش پیدا بکنم، بعد باید بقیه جاهای متن را نگاه کنم ببینم واقعاً اگر رفرنس اینه، بقیه جاها هم همینجوری استفاده شده از واژه یا نه.
با فرض اینکه قبول داشته باشیم که واژهها با معنیهای خاص در واقع ظاهر میشن، نه اینکه هر جایی هر واژه را هرچه دلمون خواست به نظرمون درست بگذاریم و جاهای مختلف را چک نکنیم. فکر میکنم اصلاً این کلاً، حداقل در مورد قرآن کاملاً این کارش درست است. این یک نکته.
مسئله شر و پیوندش با زبان
نکته دوم این بود که شروع داستان با مطرح شدن مسئله شر بود. یعنی اصلاً وجود انسان در زمین، حداقل نه خلقت انسان، ولی جعل انسان در زمین مترادف بود با اینکه شر ایجاد میشه، یعنی انگار یک پدیدهی نامطلوبی دارد اتفاق میافتد.
و چون پاسخ این مسئله شر این بود که زبان، بشر زبان داره، من دفعه قبل استدلال کردم که بنابراین باید دنبال حل مسئله شر اگر هستیم در ویژگیهای زبان بگردیم دنبالش، خب؟ و به نظرم میآید این را دارم از متن استنتاج میکنم.
وقتی که جواب مسئله شر، وقتی جواب، جواب در واقع حالا اعتراض یا آن حرفی که ملائکه میزنند این است که خداوند بهشان نشان میدهد که این یک علم مثلاً اسمای کامل دارد و میتواند به شما منتقل بکنه، این جوابش، بنابراین اولاً در واقع یک معنایش این است که این آنقدر چیز باارزشیه که یک جوری آن را خنثی میکند و ثانیاً اینکه بدون شر نمیشود زبان جامع به وجود آورد، وگرنه جواب قاطعی نیست.
درسته؟ من دارم استدلال میکنم به نظر خودم را متن. استفاده کردن از من و استدلال، دیگر خارج شدن از متن حساب نمیشود. اطلاعات خاصی استفاده نمیکنم.
در حقیقت تقریباً همهاش یک اختصاص داشت که من یک جوری سعی کنم این را بگویم که چرا وقتی که زبان جامع وجود داره، مسئله شر خودبهخود مطرح میشود و به وجود میآید. اینجا را دیگر همهاش را از دانش زبان هست، اینکه ما چه چیزی از زبان میفهمیم سعی کردم استفاده کنم.
پروداکتیو بودن زبان و پیدایش کذب
من برای اینکه تأکید بکنم روی این نکتههایی که دارم از خارج متن در واقع میآرم، من اگر دقت کرده باشید، نکته اصلی که در واقع به عنوان محور بحث در نظر گرفتم این است که اگر زبان بخواهد یک زبان خوبی باشه، جامع باشه، همهچیز را بتوانیم بازنمایی بکنیم به طور نامتناهی، مثلاً بشود گزاره را تولید کرد، یک ویژگیای به اصطلاح پروداکتیو بودن باید داشته باشه.
پروداکتیو بودن این اصطلاح، اصطلاح خیلی متداولی زبانشناسیه. اینکه زبان انسان پروداکتیوه، شما میتوانید جملات، بینهایت جمله بسازید. جملههایی که نمیدانم از، یعنی در واقع یک مکانیسمهایی وجود داره، یک واژههایی وجود دارد و یک سینتکسی وجود دارد که اینها را میشود همینجوری باهاش جملههای جدید، گزارههای جدید تولید کرد. و حتی ما میتوانیم مفاهیم جدید تولید بکنیم.
اسمهای جدید، نامگذاریهای جدید بکنیم و این نامگذاریهای جدید را در جملههای جدید به کار ببریم. من همهچیز را سعی کردم برگردونم به اینکه وقتی پروداکتیو شد، گزاره کاذب هم به وجود میآد، کذب به وجود میآید و این در واقع نتیجهاش شره دیگه، همینجوری که در همین داستان بعداً میبینید.
اتفاقی که میافتد این است که برای اولین بار در واقع بشر یک گزاره کاذب میشنوه، برای اینکه در زبان در واقع میشود چنین گزارههایی ساخت و گمراه میشود و نتیجهاش این است که به یک مهلکهای میافتد که در آن شر هست. یعنی اصلاً با بنای شر روی کذب، روی کذب من دفعه قبل گفتم، برداشت اخلاقی ارزیابی کردن. کذب یعنی گزارهای که درست نیست.
ما در غیر از در زبان مثلاً زبان شبیه زبان بشر، در جهان تشریع، جهان تکوین کذب نداریم. مثلاً اگر یک موجود تکوینی یک احساسی مثلاً بهش دست بده یا یک چیزی در آن بازنمایی بشه، غلط نیست هیچوقت. مطابق واقع همیشه.
بشر که میتواند به دلیل همین زبان پیچیدهای که داره، در واقع یک بازنماییهایی داشته باشه که در واقع واژههایی درست بکند که به چیزی اشاره نمیکنند و یک گزارههایی درست بکند که باز هم معنی در واقع نمیدن. خب این بحث چیز بود، فکر میکنم لازم داشت که اینها را برای فهمیدن داستان بگوییم.
واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنند
ولی چیزی که من الان میخواهم ادامه بدهم که ضروری نیست، این است که یک خورده این من بارها تا حالا به مناسبتهای مختلف حرف این را زدم که این خیلی نکته مهمی است که ما یک واژههایی داریم که به چیزی اشاره نمیکنند.
اصلاً شرک مبناش، من آن چیزی که تو داستان یوسف بود، شرک مبناش همین وجود واژههاییه که به چیزهایی اشاره نمیکنند. خب؟ این چیزی که اینقدر مهم است که هی در جاهای مختلف قرآن هم اصلاً یک جوری اشاره میشود بهش، مسئله اسمگذاریهای نادرست. من تو تمام بحثهایی که در مورد واژهشناسی قرآن داشتم، بحث همین بود دیگر.
آنجا هم به یک معنا یک خورده با چیز کمتر، مثلاً با اعلام خطر کمتر این بود که خیلی از واژههایی که ما به کار میبریم، اصلاً در فرهنگ عرب وجود داشته، واژگان اصولاً حامل فرهنگه. واژههایی که مثلاً تو زبان عرب وجود داشته، اینها لزوماً تو قرآن نیومدن. بعضی از متداولترین واژهها مثلاً نیومدن.
قرآن یک جوری به همه واژههایی که در آن به کار میره، واژههایی هستند که به چیزهایی واقعاً اشاره میکنند. من دفعه قبل مثالی که زدم، مثلاً قبلاً هم در موردش بحث مفصلتر کردیم، اینکه مثلاً واژه مروت و شجاعت و اینها که تو قرآن نیومده، جزو واژههایی هستند که به چیزی اشاره نمیکنند. یعنی به چیز درستحسابیای اشاره نمیکنند.
مثلاً اینکه به چیزی، یک چیزی که به هیچی اشاره نمیکنه، مثلاً خب نام یک بت حداقل یک مجسمه دارد اشاره میکند. ولی اینکه این مفهوم، مفهوم، آنجا خطبه حضرت یوسف هم این است. میگوید نمیپرستید الا اسماءً سمیتموها انتم و آبائکم. خب؟ ما انزل الله بها من سلطان. اینهای اسمهایی که شما به اجدادتون گذاشتید، یک چیزهایی اسمان و سلطان ندارند.
اینکه یک مفهومی اینجا وجود داره، من میتوانم یعنی واژهای که برای بت به کار میبرن، به چیزی که مثلاً ازش تأثیری حاصل بشود و اینها وجود ندارد. میبینید؟ من حالا وارد اینکه همیشه خب یک واژه به یک چیزی، موهومی حداقل دارد اشاره میکند. این شجاعت به یک چیزی ظاهراً دارد اشاره میکند. من دفعه قبل گفتم که چرا شجاعت واژه خوبی نیست.
در واقع یک خورده بیشتر فکر بکنید میبینید که به یک چیز خالصی اشاره نمیکند دیگر. یک چیزی، ترکیبی، مثلاً باید حتماً بگویید شجاعت مثلاً نترسیدن از یک چیزهاییایه. بنابراین خودش یک واژهایه که به نترسیدن حتی اشاره نمیکند. نترسیدن به اضافه یک سری چیزهای دیگر. یعنی بله؟ تعریف میشود. آره، یعنی مثل اینکه به هیچچیز خالص اشاره نمیکند.
در واقع این مثل اینکه این واژه وجود ندارد. واژههای دیگهای وجود دارن، شما دارید مثل اینکه فرض کنید یک افراز خوبی در جهان وجود داره، ولی من میتوانم مثلاً فرض کنم به جای اینکه با مربع مستطیل افراز بکنم، با دایره افراز کنم. این دایره یک بخشهایی از واژههای باقیای که خوبن و ممکن است دربر بگیرد دیگر.
بنابراین شجاعت مثلاً میشود نترسیدن از این، آن قسمت را حذف کنیم، هی باید توضیح بدهیم. واژهها معمولاً واژههایی که بشر درست میکنه، دایره هم نیستند. این چیزها را خیلی چنین ممکن است با مرزهای پیچیده باشند. اینکه اصولاً هم بعد اینها در زبان اشکال ایجاد میکنند دیگر. این ابهامهایی که در واژه هست، واژههایی که درست قابل تعریف نیستند.
چرخش زبانی در فلسفه غرب
این، این من فقط به عنوان یک اشاره بگویم که این موضوع حداقل نیمقرن تو اوایل قرن بیستم تا همین الان هم نمیخواهم بگویم موضوع حذف شده، ولی شاید مهمترین اختلاف بین فیلسوفها در جهان غرب این بود که باید در واقع یک تحولی به وجود آمد که همه شروع کردن در مورد زبان فکر کردن و بحث کردن.
چیزی که اصطلاحاً بهش لینگوئستیک ترم میگویند. تا قبل از آن مثلاً تو فلسفه زبان به عنوان یک موضوع، موضوع نه تنها موضوع اصلی نبود، موضوع فرعی هم حساب نمیشد به آن صورت. بعد وقتی فلسفه زبان را در واقع به عنوان یک موضوع خیلی اساسی در نظر گرفت، دو تا گروه بودن.
یک گروهی که در واقع معتقد بودن که زبان روزمره برای فلسفه به درد نمیخوره، برای کشف حقیقت به درد نمیخوره، زبان را باید پالایش کرد. مثلاً راسل نمونه آدم افراطی این گرایشه. اصلاً زبان را میگوید باید یک زبان منطق درست کرد، زبان فرمال، که جانشین زبان عادی بشود.
دیدشون این بود که در واقع همین استفاده نامناسب از واژهها و گرامر و این چیزهاست که باعث میشود مسائل مبهم میشوند و واقعاً هیچوقت درسهای فلسفی به نتیجه نمیرسه. پس ما یک زبان جدید باید درست کنیم، یک زبان دقیق خیلی خوب، که این زبان یک جوری فیت بشود مثلاً روی مباحثی که میخواهیم بحث بکنیم. استدلال راسل هم خیلی ساده بود. میگفت مثلاً چه چیزیاش از علم کمتره؟
اصلاً چطور فیزیک برای خودش یک زبان داره، ریاضیات مثلاً زبان داره، ما چرا تو فلسفه نخوایم یک زبان فلسفی خیلی مثلاً شستهرفته داشته باشیم؟ که دقیقاً این دو تا گرایش را هم ویتگنشتاین هست. ویتگنشتاین اول دقیقاً با این گرایشه.
دارد سعی میکند که زبان روزمره را بگذارد کنار و یک در واقع زبان اصیلی که مثلاً باید باشه، زبان اونطوری که باید باشه در واقع وارد بحث بشود. بعد ویتگنشتاین دوم که گرایش دیگری را نشان میده، گرایش دارد به آن چیزی که بهش میگویند فلسفه زبان روزمره. اینکه اصلاً فلسفه موضوعش همین زبان روزمره است.
کلی چیزها در زبان روزمره هست، اینها را نه تنها نباید کنار بذاریم، نمیتوانیم کنار بذاریم، نباید کنار بگذاریم و با همین زبان در واقع خیلی چیزهایی که حالا ولو به طور غیردقیق میشود گفت و مثلاً نظریه که بهش میگویند بازیهای زبانی یا مثلاً یک یک اصطلاح خیلی مهم هست، یک مبحث خیلی مهم به اسم Speech Act گفتار Speech Act کنش گفتاری، کنش گفتاری اینها همه مال این مکتبیان که در واقع با زبان روزمره کار میکنند.
آدمهای مهمش یک دانه آستین، یکی هم رایت. اینها دو تا آدمهاییان که خیلی این زمینه در واقع سر هم دارند به اضافه خود ویتگنشتاین شماره دو هم در واقع یک جوری با همین نهضت حساب میشود.
من میخواهم بگویم که یک جوری ما گرایشمون این است دیگه، اینکه حالا نه اینکه از زبان روزمره فاصله بگیریم و زبان فرمال بسازیم، ولی به نظر من قرآن کاری که دارد میکند این است که زبان روزمره به آن معنایی که مثلاً عرب به کار میبرد را به کار نمیبره. یک واژهای که یعنی واژه خوب و بد داریم.
هرچه مردم مثلاً گفتن ما هم همان به همان ترتیب به کار ببریم، حتی ممکن است سینتکس خوب و بد داشته باشه، این سینتکس به درد نمیخوره زیاد. اینکه نه واژههای قرآن نه سینتکسش خیلی منطبق به واژهها و سینتکس عرب نیست. این دیگر فکر میکنم شواهد انقدر زیادن که معنایش میکنم در موردش بحث کردم.
واژه طبیعت و استعاره ماشین خودکار
خب، من میخواهم در مورد این چند واژههایی صحبت بکنم که یک چیزی بهش اشاره نمیکنند. الان ما چه وا، ما بت نداریم الان. بشر که کلاً از شرک دست نکشیده، ها؟ شما فکر میکنید بشر یک دفعه خوب شده. مثلاً در دوران قدیم مشرک بودن، الان یک دفعه خوب شدن. دیگر الان مشرک نیستن، کسی بت نمیپرسته رسماً.
ولی واقعاً چه چیزهایی الان هست، چه واژههایی وجود دارد که کلیدیان، خیلی مهمان و به چیزی اشاره نمیکنن، یعنی یک جوری در واقع جای این فکر کنم موضوع چیزی است دیگر. اصلاً کلاً میخواهم شما را به شک بندازم که همه واژه، اکثر واژههایی که در فرهنگ به طور مستمر خیلی راحت استفاده میکنیم، ممکن است جزو واژههایی باشند که واژههای خوبی نیستند و به چیز درستحسابیای اشاره نمیکنند.
کسی اصلاً این ایدهای دارد که یک واژهی خیلی مهم که به چیزی اشاره نمیکنه، تقریباً به هیچ چیزی اشاره نمیکنه، ها؟ نه بابا، میخواهم واژههایی که خیلی بار مثلاً فلسفی و جهانی و اینها دارند بگید، نه اینکه اصلاً صفتی که خفن که به چیزی اشاره نمیکند. من به نظرم یکی از مهمترین واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنه، حالا تو جملههایی که یک خورده در موردش صحبت میکنیم، واژه طبیعته.
اینکه مثلاً بشر شاهکار طبیعته. طبیعت همهچیز را مثلاً به سمت کمال میبرد. خود از این میدانید منظورم چه جور عبارتهاییایه دیگر. وگرنه عبارتهایی که تا یک موقعی این عین این جملهها گفته میشد و به جای طبیعت خدا میاومد. یعنی خداوند مثلاً بشر شاهکار مثلاً خلقت خداوندیه، خب؟
یا مثلاً خداوند جهان را طوری خلق کرده که همهچیز به سمت کمال میرود. خب؟ حالا همه این جملههایی که در آن خدا هست را میشود الان استفاده هم میکنند. خیلی خیلی متداوله. شما رادیو تلویزیون و صدا و سیما هم بگیری، مرتب از این چیزهایی که طبیعت دارد این کار را میکنه، طبیعت اینجا تقسیم گرفته که این کار را بکند.
مرتب از ما عبارتهایی میشنویم که در آن طبیعت یک تصمیمات خیلی خوبی میگیرد و جریانها را خیلی خوب کنترل میکند و به این سمت میبرد. و این اصلاً خیلی چیزه، خیلی متداولتر از این که من بتوانم با یک توضیح خیلی مختصر و کوتاه این را یک جوری درستش کنم. همه ما اینجوری فکر میکنیم.
این در واقع بر اساس یک استعارهای که یک استعاره جدیدیه، اصلاً استعاره قدیمی نیست. طبیعت، چیزی که در بیرون، این جهانی که مثلاً هست، که معمولاً هم انگار ما در آن نیستیم، یک جوری مثلاً حالا من میگویم چرا ما در آن نیستیم. اینکه طبیعت یک چیزیه، مثل یک ماشین، یک استعارهای وجود داره، اصلاً این را رسماً در فلسفه الان میگویند.
اینکه بر اساس یک استعارهای که طبیعت مثل این ماشینه که به طور اتوماتیک دارد کار میکند و طراحی هم نشده. طراحی وجود نداشته برایش. یعنی یک یک ماشینی که اتوماتیک دارد کار میکند بدون طراحی از قبل. این یک استعارهایه در مورد جهان که الان ما عملاً بر اساس این حرف میزنیم.
و هر جایی هم که بخواهیم به این ماشین در واقع اشاره بکنیم، همین واژه طبیعت را به راحتی به کار میبرن. میشود اصلاً نمیپرسید که این یعنی چی؟ بنابراین که یک فکت که یک خورده ببینید این قسمتهایی که من از همین الان شروع بکنم این حرف را بزنم بعداً یک خورده بیشتر بازش میکنم.
والد، سنت، و نامحسوس بودن زبان
من خیلی تو این کلاس باز یک سری چیزهایی که مرتب مثل کاپیتالیسم و یک چیزهایی هست که من هر جایی که بشود یک اشارهای میکنم.
این مفهوم والد که در موردش صحبت کردم، اینکه والد در واقع یک مجموعهای از سنتها و حالا حقایق، یک باید و نبایدهای چیزهایی هست که به طور اتوماتیک ما انگار یک تو ذهنمون کپی میشود و بررسی هم نمیکنیم همینجور ممکن است تا آخر عمرمون با اینها زندگی بکنیم و خب این جالب نیست.
مثلاً از جمله من حالا با تأکید بعداً گفتم که مثلاً سنتهای جغرافیایی داریم که مربوط به آن محلههای خاص هستند، سنتهای تاریخی داریم که معمولاً دیده نمیشن، قویتر هستند.
من مخصوصاً میخواهم اینجا بگویم که این تیپ سنتهای فکری، این چیزهایی که نفوذ میکنند در واژهها، اینها دیگر واقعاً تشخیص دادنش، فهمیدن اینکه این یک جور نگاه خاص میشوند. این یعنی نقش نقش یک چیزی. ما اصولاً یک ویژگیای که بشر دارد چه قبل از لینگویستیک ترم چه بعد از لینگویستیک ترم، زبان خودمان را اصلاً حساب نمیکنیم. یعنی متوجه زبان نیستیم.
همه احساسشون این است که انگار زبان خب زبان که چیز خیلی معصوم و بیگناه، داریم حرف میزنیم دیگر مثلاً چیزهایی را میبینیم و مشاهده میکنیم، بیان میکنیم. این چیزی به فکرمون میرسد و این را تو قالب زبان میریزیم. زبان میگوید یک مدیوم خیلی شفافیه که افکار ما، چیزهایی که میبینیم قشنگ ازش عبور میکند و به دیگران هم میرسد.
این لینگویستیک ترم یعنی اینکه واقعاً یعنی اصلاً این هیچ ربطی به واقعیت ندارد. این زبان نه اونجوریه که اولاً ما با زبان فکر میکنیم، ثانیاً وقتی داریم فکر میکنیم یا اگر یک چیزی را احساس کردیم تو قالب زبان که میریزیم داریم تو یک قالب از پیش طراحی شده میریزیم. من طراحیاش نکردم، این سنته.
زبان یک چیزی است که از قبل گرایش فرانسویها در مسائل زبانی، این چیزی که بهش میگویند ساختارگرایی، زبان یک چیزی است بیرون از بشر دارد زندگی میکند برای خودش. زبان فرانسوی را نه من به وجود آوردم نه کسی دیگر.
یک چیزی است که من به قول فکر کنم لکان این اصطلاح را به کار میبره، ما در زبان پرتاب میشویم اصلاً. یک جور یعنی به دنیا میآییم میافتیم در مثلاً یک تور زبانی.
زبان به ما میگوید که چه واژههایی هستند. بنابراین وقتی یک واژه وجود دارد حتی اگر به چیزی اشاره نکنیم من طبق عادت چیزی میسازم که دارد بهش اشاره میکند. ببینید هر چقدر که سنت همین والد، قدیمیتر بشه، یعنی برگرده مثلاً به ماهها و سالهای اول زندگی، قدرتمندتره و نامحسوستره دیگر. اولین سنتی که شما باهاش اولین کاری که شما در دنیا کردید این است که زبان یاد گرفتید.
طفلکها. زبان یاد گرفتید که زبان خوبی نیست دیگر. هیچکدوم این زبانها، یعنی بار فرهنگی دارد. ها؟ بعداً هم من اینجوری میآیم مثلاً بچه هست، میریم تو ببینید بگذار من الان بهتان بگویم که من میخواهم بگویم که اصلاً شما آن غیرعادی بودن این جملهها را الان احساس نمیکنید. برای اینکه تو زبان من خیلی شنیدید. تو طبیعت نمیدانم.
داروین، نیچر، و عادتشدن عبارتهای بیمعنی
ببینید من به عنوان یک فکت بگم، فکت تاریخی. اولین بار اولین سالهایی که داروین نظریه تکاملش را داده تو کتاب معروف منشأ انواعش منتشر شد، خب یک عکسالعملهایی به وجود آورد حالا به دلیل محتوای اینکه تکامل مثلاً یک جوری به نظر میاومد که به یک نوعی دارد مثلاً نیاز اینکه خالقی وجود داشته باشه، دیزاینی وجود داشته باشه را دارد از بین میبرد.
به نظر میآمد که مثلاً یک جور طبیعی دارد توجیه میکند که چه جوری این انواع مختلف به وجود اومدن. آن موقع یک نفر بود من الان واقعاً اسمش یادم هست اگر زودتر یادم میاومد، اصلاً میتونستم نگاه کنم، الان میآم اسمش را بگویم. یک آدمی بود که جزو آدمهای خیلی مثلاً طرفدار نظریه داروین بود.
یک عبارتهایی داره، حساسیت نشان میداد که از کلمه نیچر درست استفاده بکنیم. چون قرار است ما بگوییم که نیچر طراحی وجود ندارد و بنابراین مثلاً یک چیزی بدون هوش اینجا عمل کرده، بنابراین هر جملهای را نباید مثلاً در آن نیچر بیاریم.
متوجه هستید منظورم چیه؟ آن سالهای اول که این در واقع این واژه نیچر برای اولین بار داشت در جملههایی به کار میرفت که یک جوری به چیزی اشاره نمیکنن، احتیاط وجود دارد.
یعنی مثلاً من دقیقاً یادمه که یک جایی خواندم که یک جملهای را ایراد گرفتیم که چرا این را گفتی؟ اصلاً به عنوان یک آدمی که اینقدر سردم داره، اینجوری اگر بگویید که باز اینکه نشان میدهد مثلاً نیچر میخواهد نمیدانم این کار را میکنه، اصلاً نباید در نیچر واژهای مثل میخواهد به کار برود.
ببینید من میخواهم بگویم سالهای اول که این داشت این واژه و این نوع عبارتها وارد فرهنگ میشد، خیلیها خب متوجه بودن این غیرعادیه، یعنی چه طبیعت میخواهد یعنی چی؟ طبیعت این کار را میکند یعنی چی؟ نباید مثلاً نیچر را به عنوان فاعل جمله یک سری جملههایی به کار میبرن که انگار خداست و هوشمنده.
که نیچر میخواهد نمیدانم همهچیز را به سمت کمال ببره. این یعنی چی؟ این اصلاً هیچ معنیای ندارد واقعاً این جمله. ولی یک جوری چیز است دیگر ما عادت کردیم و دیگر الان اینقدر شما از در مدرسه هم رفتید یک چنین چیزهایی شنیدید و اصلاً غیرعادی بودنش را به نظر من الان احساس نمیکنید.
قوانین طبیعت و فیزیک بهمثابه محاسبه
یک چیزهای دیگهای که در حول و حوشش وجود دارد که دیگر خیلی بدیهیاته، این است که قوانینی در طبیعت وجود دارد. یعنی یک چیزهایی به طور اتوماتیک انجام میشود. مثلاً ببینید، بگذار من بگویم که این استعاره چگونه قرار بود کار بکند. اینکه طبیعت یک چیزی، یک موجودیتی دارد. اصلاً یک مثلاً فرض کنید نظریه، از نظر فیزیکی نگاه کنید، یک ذراتی وجود دارند که اینها یک ویژگیهایی دارند.
خب؟ حالا یک جوری اینها از کجا اومدن را حالا کار نداریم. جهان مثلاً یک موجودیتی داره، یک ذراتی هستند با یک ویژگیهای خاص و اینها به دلیل همان ویژگیهای خاصی که دارند در یک یک قوانینی به وجود میآد، مثلاً. و این قوانین به طور اتوماتیک همهچیز را دارند اداره میکنند.
یعنی این قرار است فیزیک این کار را بکند دیگر. قرار بود این کار را بکند. ما را ببره به سمت اینکه ذرات تشکیلدهنده عالم چه هستند و از روی اینکه این ذرات چه هستند ما قوانینی را در واقع قوانینی خیلی پایه، در حالت ذرهای در واقع بیان بکنیم، بعد تمام چیزهای ماکروسکوپی که میبینیم از در این قوانین دربیاد.
این یک ایدهای بود که در واقع فیزیک قرار بود این کار را برای ما انجام بده. خب، این که وقتی از یک قانون طبیعی صحبت میکنیم، حتی شما این هم شاید برایتان چیز باشه که ما نوع حرفهایی که در مورد قوانین طبیعت میزنیم کاملاً تازگی دارد و اگر یک آدم قدیمی مثلاً بیاید شما این جملهها را بگویید اصلاً نمیفهمه شما دارید چه میگید، یعنی چه.
مثلاً ببینید، من شما قانون جاذبه، فرض کنیم قانون جاذبه قانون درستیه، قانون فیزیکیه. شما هیچوقت پرسیدید از کسی یا خودتان برایتان این مسئله پیش آمد که چرا اجسام همدیگر را جذب میکنن؟ من فرض کنید برای اولین بار شما نشنیدید، این هم به شما میگویم که اجسام از راه دور نزدیک هر جرمها همدیگر را با یک طبق قانون ریاضی جذب میکنند همدیگر را.
خب؟ اینجا من میخواهم بگویم اصلاً جا دارد که سوال بکنیم که چرا اینجوریه؟ دارد ولی پرسیدید؟ کوچیکی، وقتی که کوچیکی و اصلاً محیط مدرسه محیطی نیست که شما یک چنین سوالی بتوانید بپرسید. خب؟ به طور نامحسوسی دانشآموز هر سوالی که نمیتواند بپرسه سر کلاس مثلاً فیزیک.
خب آخر یک وقتی شما درس میخونی، آخر هر فصلی یک نوع پرسشها و مسئلههایی که مربوط به اونه به شما میگن، اینهاست و همینها را تو امتحان از شما میپرسن. اگر من از معلم فیزیک بپرسم آقا اجسام چرا همدیگر را جذب میکنن، اگر از کلاس مرا بیرون نکنن، نمیدانم دیگر.
من میخواهم واقعاً یک خورده من دلم میخواهد یک خورده به این فکر بکنید. را همین سوال. و من مطمئنم خیلیهاتون به این فکر نکردید که اصلاً یعنی چه که اجسام همدیگر را جذب میکنن، نیرو به همدیگر وارد میکنند. ببینید، من میخواهم اینجوری بهتان بگویم. شما اگر در یونان یک نفر میاومد میگفت که اجسام همدیگر را جذب میکنن، همه ازش میپرسیدن چرا؟ چطور؟
مثلاً آنور اینور یک چیزی اصلاً عجیب، اصلاً از نظر یک خورده از ذهنتان اینجوری بکنید، به اصطلاح آزاد بکنید، اصلاً یک چیزی مثل جادوییه دیگر. یک جسمی مثلاً آنور دنیاست، یک جسمی اینور دنیاست، اینها دارند به همدیگر نیرو وارد میکنن، طبق قانونی. یعنی حتی شما نمیپرسید که چرا مجذور مثلاً عکس مجذور مربعه.
این حداقل در فیزیک آدمهای برجسته مثل انیشتین، مثل فاینمن، اینها این سوالها را میپرسن و سعی میکنند حل کنند. مثل فاینمن یک ایدهی خیلی جالب دارد برای اینکه چرا قانون عکس مجذور مربعات باید برقرار باشه. اصلاً فکر نکردید شما. فاینمن میگوید که اگر ما فرض کنیم که اجسام در اثر گرانش در اثر مبادلهی ذره به وجود میآید.
یعنی فرض کنید یک مدل که اجسام از خودشان ذراتی مثل گراویتون اسمش را بذارید، ازشان بیرون میآید و بعد مثلاً روی و مقداری که این ذرات به اجسام دیگر میرسه، یک جاذبهای به وجود میآد، در اثر تبادل ذرات. اینجوری عکس مجذور مربعات درست میشود.
برای اینکه این دارد در یک کره در واقع این اجسام این گراویتونها میروند و بعد به یک جسم که میرسن، برحسب اینکه دقیقاً عکس مجذور فاصله است، میتواند ذراتی که به آن میخورد متناسب با عکس مجذور فاصله است. خب؟ این هنوز چیز نیستا، خب من میتوانم بگویم این ذرات چیان، کجان، چرا، چرا وقتی اینها میخورن جذب میکند.
ببینید، در واقع من میخواهم بگویم که هیچ آن کار آن ایدهای که قرار بود فیزیک انجام بده، اینکه در واقع یک جوری از ساختار ذرات ما همهچیز را دربیاریم، اصلاً یک جوری قوانین را توضیح بدهیم که چرا این قوانین پدیدهها به وجود میآیند در حد ذرهای، بعد هم یک جوری ماکروسکوپیش بکنیم.
اصلاً ما نه نمیسازیم، نرفتیم، آن نزدیک هم نشدیم و اصلاً نمیبینیم، به نظر من دیگر نمیریم. یعنی اینقدر محیط ذرات ناامیدکننده شده که فیزیک اصلاً این پروژه به نظر من متوقف شده دیگه، کسی نمیره دنبال اینکه چنین کاری انجام بده. ولی یک موقعی این ایده وجود داشت.
ایده اینکه من فیزیک میتواند اگر نمیتواند منشأ عالم را که جهان چگونه خلق شده را فیزیک توضیح بده، اینکه محاله توضیح بده که مثلاً از عدم چگونه یک چیزی بهوجود آمده با این ساختار، و اینکه قبول کنیم فیزیک تو عدم کار نمیکنه، فیزیکدان بنابراین نمیتواند چنین چیزی را توضیح بده.
اگر نمیشود توضیح داد که جهان از کجا اومده، از یک جایی بگوییم که بله مثلاً تصادفاً یک چنین ذراتی بهوجود اومدن، بقیهاش را میتوانیم توضیح بدهیم.
این ذرات چون اینجوریان، پس این قوانین بهوجود میاد، بعد هم ماکروسکوپیش میشود این چیزهایی که من میخواهم بگویم از بنابراین از واژه قانون هم که استفاده میکنیم تو طبیعت، کاملاً داریم به یک چیزی اشاره میکنیم که آن چیزی نیست که قرار است باشه.
یعنی منظورم این است که یک انحرافی وجود دارد در استفاده از در واقع ما فقط وقتی از کلمه قانون داریم استفاده میکنیم به یک فرمولهایی داریم اشاره میکنیم که اینها یک جوری در واقع میشود جهان را باهاش مثلاً حرکات و اتفاقهایی که میافتد را پیشگویی کرد. فقط مدلهای محاسباتیان.
اینها اصلاً فیزیک جدید هرچه که داریم میرود جلو، دورتر میشود از اینکه به منشأ مثلاً قوانین حتی اشاره بکند. من یک بار در یک جلسات خیلی قبل گفتم که کلاً اگر شما به یک یونانی، یک یونانی الان زنده بشود بیاید و شما بهش بگویید بله این چیزهایی که شما نمیدونستید، که مثلاً نمیدونستید که اجسام چرا حرکت میکنن، چه قوانینی مثلاً زمین میرسن، اینها را ما همهرو کشف کردیم.
بعد از شما میپرسه که علتش چیه؟ فرض کن یک جواب کلاسیک الان میخواهیم بهش بدهیم که خیلی پیچیدهاش نکنیم. دلیل اینکه یک جسمی مثلاً به این مسیر دارد حرکت میکنه، شما باید توضیح بدهید که یک از مثلاً لاگرانژی را بنویسید، بگویید که علتش که آن اینجوری دارد حرکت میکند این است که این لاگرانژیاش باید مینیمم بشود.
این یونانیه قطعاً مطمئن میشود شما دیوانهاید. آن جسم دارد از آنجا حرکت میکند میآید اینجا که این لاگرانژی که تو نوشتی مینیمم بشه، اصلاً یعنی چی؟ اینها وقتی میخواستن بگویند که یک جسم مثلاً حرکت میکنه، توجیهاتشون این قانون ریاضی که نبود، اصلاً آنها مدل ریاضی به کار نمیبردن. میخواستن ببینن آن چرا مثلاً از آنجا دارد میآید اینجا. میدونید؟
مثلاً اگر بهش بگی یک نیرویی از غیب دارد بهش وارد میشود مثلاً به اسم جاذبه، خب باز مثلاً ازت میپرسه که این نیرو چیه؟ ولی ما اصلاً میخواهم بگویم در این حد هم توضیح نمیدیم. ما یک فرمول مینویسیم مرتب. این چیزی که بهش میگوییم قوانین، فرمولهایی هستند و کاملاً یک جوری دیوانگی در رابطه باهاش هست.
اگر کسی فکر کند که این فرمولهایی که ما مینویسیم دارند توجیه میکنند که جهان چرا این اتفاقها دارد در آن میافتد. میدانید منظورم چیه؟ فقط اینها ابزار محاسبهان. ما میتوانیم با استفاده از اینها محاسبه کنیم که تو جهان چه اتفاقی میافتد و چه مثلاً یک کمیاتی را در واقع اندازه بگیریم. بگذریم. خب من این واژه خیلی مهم است.
اینکه این استعاره اتوماتیک بودن چیزی که تو طبیعت میگذره، این استعاره خیلی خیلی حساسیه. ذهن شما را تا تهش را تقریباً پر کرده. اصلاً نمیتوانید به نظر من، نمیتوانید بدون این استعاره راحت به دنیا نگاه کنید. یعنی مثلاً یک جوری چیز میشه، غیرطبیعی میشود. غیرطبیعی.
سینتکس پدیدههای طبیعی در قرآن
بله یک چیزی که مثلاً من به نظر من جالب است این است که شما ببینید با قرآن مقایسه کنید دیگر. قرآن پدیدههای طبیعی رو، ما همیشه در تمام زبانها تقریباً این رسمه که یک جور جملههایی که در مورد طبیعت بهکار میره، از نظر سینتکس، حالا واژهها را بگذاریم کنار.
سینتکسی که در مورد طبیعت بهکار میره، اصولاً پر از جملههای مجهول و نسبت دادن فعل به پدیدههای طبیعی بوده، همیشه هم همینطور بوده، تو زبان فارسی. ما میگوییم مثلاً باد دارد میآید. باد یک فاعله که دارد میآید.
ها؟ و معنی اینکه میفهمیم خب اشاره داریم به این میکنیم که ظاهراً خیلی عبارت بیگناهیه دیگر. میخواهیم بگوییم که باد چیز میکنه، به اصطلاح باد هست مثلاً. میخواهیم ولی ما زبانمون پر از این است.
همیشه باد دارد میاد، ابرها اومدن، ابرها رفتن، خورشید اومد، خورشید رفت. حالا اصولاً شما قرآن را نگاه کنید اصلاً سینتکسش در مورد پدیدههای طبیعی اینجوری نیست. همهرو خدا میفرسته. باد فرستاده، یا فرستاده میشود یا ما میفرستیم. این پدیدههای طبیعی اینجوری نیست که، یعنی اینکه خودش مثلاً باد دارد میاد، نه اینکه یک موجودیه، اینجا مثلاً برای خودش راه افتاده دارد میآید دیگر حالا مثلاً میخواهد برود یک جایی.
ولی من میخواهم بگویم که خیلی موضوع حرفزدن در شماره یک نمونه یک واژهای که به نظر من مهمه، یک واژهای که به چیزی اشاره نمیکند ولی هزاران جملهای که به چیزی درست و حسابی اشاره نمیکنند باهاش میسازیم، یکیش همین واژه طبیعت و قوانین طبیعی و اینجور چیزاست.
که قوانین طبیعی، خوب بفهمید قوانین طبیعی به چیزی اشاره نمیکنند یعنی چی؟ یعنی در واقع به یک چیزی، مثل مثلاً بت. من وقتی اسم یک بت را میبرم شما تو ذهنت یک چیزی میآید که آن وجود ندارد. قوانین طبیعی وقتی که حرفش میشه، شما به یک چیزی تو ذهنتان میآید که آن واقعاً وجود ندارد.
یک چیزی که منشأشو میدانید. یک قانونی که منشأشو میدانید و معلوم است که چرا اینجوری است. ما یک جوری احساس آرامش میکنیم وقتی که به ما توضیح میدهند که مثلاً اینجا از آنجا رفت برای اینکه لاگرانژین اینجوری میشود. من میخواهم بگویم آن آرامشه نتیجه یک تصوریه که که واقعاً یک چیزی حل شده اینجا. در حالی که هیچچیزی حل نشده.
به یک چیزی اشاره میکنند که به یک چیزی دارند اشاره میکنن، قوانین طبیعی مثلاً به فرمول لاگرانژین اینها اشاره میکنند. ولی آن چیزی نیست که ما تصور میکنیم. مثل بت. بت به یک مجسمه اشاره میکند ولی آن حقیقتی که مثلاً پشتش هست که یک کارهایی را مسائل را حل میکنه، آن واقعاً وجود نداشته.
قوانین طبیعی، طبیعت اینها هم همینجوری هستند. اینها چون من برمیگردم به سن مثلاً پنج شش سالگی و اینها یا حداکثر تا یک هفت هشت سالگی اینجور چیزها را شنیدید دیگر حالا زیاد زحمت نکشید. بعیده به راحتی نمیشود از دست این توصیفها آزاد شد. باد بادمجون را که دو سالگی شنیدید. خب. نه همان سمت رفت دیگر.
یعنی الان اینجوری شده که به این سمت رفت که یک سری قوانین پایهای واسه ذرات پیدا کند که همهچیزو بتواند باهاش توضیح بده. خب؟ حالا دترمینستیک بودنشو کاری ندارم ولی به هر حال الان ما تو سطح ذرات قوانینی داریم که قوانینی مثلاً ماکروسکوپی، تغییرهای پایینتر هموناست. حد رسیدن از مولکول به مثلاً ماکروسکوپی داریم. مثلاً ترمودینامیک نمونه خیلی خیلی خوب است.
این اتفاقیه که همه را امیدوار کرد که میشود رفت. نه، استایلهای مختلف فیزیک داریم. که خب بعد اینها هم به هم مربوطن. من میخواهم بگویم مثلاً ببین، الان من نمیبینم تو فیزیک در مورد نیروی جاذبه مثلاً بحثش از این پایینتر بشود. پایانبندیاش. من احساس نمیکنم مثلاً فرض کن بریم به سمت اینکه این کار غلطه. نه، این کار پایانبندیاش ما
رو به کجا میرسونه؟ کار پایانبندی به شما میگه یه سری یه شهودی میده میگه اگه اینطوری نگاه کنید، این مثلاً ذرات دارن پرتاب میشن، پس تو خودت حس به این میکنی چرا اینطوریه. خب، حالا بذار اینجوری بپرسیم چرا مثلاً ذرات دارن، چرا اون ذرات، خب چرا اگه اینا رو دارن میکشن، همون فیزیک و اینا، به هر چقدر، حد نداره. حداقل نداره، نه. حداقل یه مجموعهی مینیمم از قوانینی که میتونیم بنویسیم.
اینو میگن که داره. یعنی الان ببین مثلاً توی استرینگ، الان آخرین چیزی اینه دیگه، مثلاً تو استرینگ تئوری، حالا این نظریهی ابرریسمان، اینکه ساختار در نظر بگیریم برای ذرات، خب؟ و بعد بریم سراغ اینکه این کاریه که من نمیبینم تو استرینگ تئوری بکنم، شاید واقعاً اطلاعات من کافی نیست.
اینکه چهجوری از ساختار ذرات، قوانین بنیادی درمیاد. این منظورم چیه؟ یعنی من من وقتی که یه استرینگ رو در نظر میگیرم، چرا مثلاً الکترون و پروتون یه همچین نیرویی به همدیگه دارن وارد میکنن؟ اینا اگه همهشون مثلاً حالتهای پایدار یه چیزی به اسم استرینگ هستن، چرا این اتفاق میافته؟
ولی قبول داری که اصولاً یه ناامیدیای وجود داره توی دترمینستیک کردن مثلاً قوانین فیزیکی و کاری که باید بکنه اینه که همونطور که میدونی، این یه تئوریای که ممکنه اونجا رو مثلاً ساده کنه، بعد هم مثلاً یه تئوری واسه ذرات، یه تئوری واسه چیزای ماکروسکوپیک مثلاً با هم یکی داره، میتونی اینا رو یه جوری به هم وصل کنی. میتونی اینا رو با هم قوانینش و
این کارم به اینقدر هم کرد، رفت. ولی اگه میشد از اول فکر میکردم که این کارو میکنه که اون قطعاً لااقل هم برداره، که اون یه بچهام از اول فکر میکردن میفهمید که ما تهش رو نمیشه توضیح داد. همیشه باید چهار تا قانون تهش بمونه. من اینجوری بگم. نمیخوام بگم اصلاً پروژههای فیزیکی واقعاً متوقف شدن.
چقدر الان احساس میکنی که همین فیزیک جدید این حس رو به آدما میده که به یه چیز خوبی رسیدیم؟ این آخرش استرینگ تئوریه دیگه. یعنی بهترین مدلهای، واقعاً چقدر الان مثلاً اطمینان وجود داره اینقدر استرینگ تئوری؟ خیلی کم. یعنی یه جوری اینکه مثلاً فرض کن جهان رو جهان اینجوریه. اونوقت خیلی هم واقعاً فکر میکنم این احساس رو نداشته باشیم که جهان واقعاً اینجوریه. اونوقت میشه این این جهان رو خیلی خوب
مدلسازی میکنه. من به من فکر میکنم که این این گرایش فیزیک جدید اینه. اینکه من دارم مدلی درست میکنم که محاسبات من رو در واقع به بهترین وجه ممکن توجیه کنه. یعنی اصلاً واقعاً فیزیکدانها مشکل دارن با اینکه ما داریم، این داریم بحث عکس نه
نه نه، اکثریت فیزیکدانها اصلاً اینکه ما داریم در مورد جهان خارج صحبت میکنیم و حقایق رو کشف میکنیم رو یه جوری کنار گذاشتن. یعنی الان من هیچ فرقی نمیکنه. قبل از این قوانین میگفتن، الان هم میگن. قوانین اینجوریه. اینکه ببین الان دیدگاه عمومی فیزیکدانها به اصطلاح خودشون چیزه. اه، چی میگن؟ عملیاتی، اپریشنال. تعریفها اپریشنال، نمیدونم مثلاً الکترون چیه؟
باید بگی چهجوری اندازه میگیری. مثلاً بار الکتریکی چیه؟ روش اندازهگیریاش چیه؟ بعد قراره اینکه اصلاً چهجوری وجود داره به اسم بار الکتریکی اینا، اینا یه خورده به نظرشون میآد این تصورات قدیمی.
الان تو همین دانشگاه، یکی از اساتید دانشکدهی فیزیک به دلیل اینکه تو کلاسهاش بحثهای فلسفی میکرد. یعنی یه جوری سعی میکرد بگه که فیزیک داره جهان رو واقعاً توصیف میکنه. نمیدونم چقدر خبر دارید یا نه. به هر حال با اکثریت قاطع آدمهایی که تو دانشکدهی فیزیک همینجا بودن مشکل داشتند.
یعنی همه میگفتند که اینا بحثهای فیزیکی نیست، انحرافیه، فیزیکی نیست. که من بیام مثلاً سعی کنم بگم که مکانیک کوانتوم واقعاً داره جهان رو توصیف میکنه یا نمیکنه. مهم نیست اصلاً، این کار ما نیست.
این منظورم چیه؟ اینکه من میگم این حس به فیزیکدانها نسبت به اینکه پروژهشون اینه که واقعاً جهان رو دارن کشف میکنن. اینشتین یکی از آخرین آدمهای مهمیه که واقعاً این حس رو داشت. که فیزیک داره حقایق جهان رو کشف میکنه.
الان یه جوری محاسباتیه دیگه. من مدل نظری فیزیکی میدم. من یه بار این بحث رو تو کلاس کردم که مثلاً این نظریهی سیاهچالهی دوبعدی ویتن، خب؟ نه اینکه سیاهچالهی دوبعدی. کسی از ویتن، من میخوام بگم، من نمیگم که سیاهچالهی دوبعدی هست، نیست. حرف من اینه. یه ویتن یه مقالهی خیلی معروف به اسم سیاهچالههای دوبعدی چاپ کرد. که جزو مهمترین مقالههای فیزیکی اون سال حداقل بود. و این مسئلهاش این بود که تو اون معادلاتی که جوابش سیاهچالهست، یه پاسخ دوبعدی پیدا کرد.
حرفم اینه که هیچکی از ویتن نپرسید که آقا خب سیاهچالهی دوبعدی نمیشه. میفهمی منظورم چیه؟ اگه صد سال پیش بود که میاومدی یه همچین معادلهای رو حل میکردی، یا میگفتن معادلهات غلطه، یا حل تو غلطه، یا اینجا جوابهای غیرقابلقبوله. مثلاً یه چیزی میگفتن. من وقتی نمیدونم اصلاً یعنی چی سیاهچالهی دوبعدی دیگه چیه. توی تازه اونم توی یه استرینگ تئوریای که سه چهار بعدی، ده بعدیئه.
یعنی توی فضای مثلاً با ده بعد، من یه سیاهچالهی دوبعدی به عنوان جواب توی معادلاتم ظاهر شده. من من حرفم اینه که فضا اینجوری نیست که از ویتن، نه نه ویتن تو مقالهاش مینویسه که سیاهچالهی دوبعدی چیه، یعنی چی و نه کسی هم ازش میپرسه. خیلی هم همه خوشحال میشن. فضای فیزیک اینجوریه واقعاً.
ببین من ببین در اون حدی که مثلاً فرض کن فیزیک ترمودینامیک و قوانین ترمودینامیک و ببین مولکولها تغییرات، من نمیخوام بگم هیچ قانونی نبود. باز داشت از قوانین مثلاً ذرهای استفاده میکرد. این اتفاق یه حسی به فیزیکدانها میداد که ما داریم یه پروژه انجام میدیم که تحولات جهان رو به یه مجموعهای از اشیاء و قوانین مینیمم ردیوس میکنه.
خب؟ ذات که در اون نبود که کشف بکنه. واقعاً اینجوری نیست که کسی بخواد مثلاً بگه منشأ جهان چیه یا اینا چرا اینجوریان. ولی اینکه بگیم که حداقل از قوانین یه اشیایی مثلاً به عنوان ذرات در نظر بگیریم، بگیم که اینا طبق این چیز دارن مثلاً این پدیدار رو تولید میکنن. این حس اصلاً از بین رفته تو فیزیک.
امید به اینکه مثلاً من با استرینگ تئوری بیام اون کاری رو که تو ترمودینامیک انجام شد برای جهان انجام بدم. در حالی که واقعاً واقعاً این پروژه وجود داشت. یعنی رسماً من میتونم کتاب براتون بیارم. اول کتاب درسی فیزیک نوشته که پروژهی فیزیک اینه.
یعنی ما میخوایم بریم ذرات رو بشناسیم، قوانین ذرات رو پیدا بکنیم، به حد مثلاً مینیمم و بعد همهچیز رو ازش نتیجه بگیریم و همیشه هم مثال میزنن که مثل ترمودینامیک. اصلاً من میخوام بگم حس به اینکه فیزیک داره در مورد واقعیت بحث میکنه از بین رفته. محاسباتی شده. بگذریم.
غریزه جنسی؛ واژهای که به چیزی اشاره نمیکند
خب، من یه واژهی دیگه میخوام بگم و واژههای چیز انتخاب میکنم دیگه. یه خورده یه شگفتانگیز یه واژهای بگم که به چیزی اشاره نمیکنه. بگم یا نه؟ بچهها همین اخیراً با یکی از شماها که بحث خصوصی کردن، فکر میکنم بد میشه. یه واژهی غریزهی جنسی به چیزی اشاره نمیکنه. یعنی چی؟
غریزهی جنسی وجود نداره. شگفتانگیز، حالا بذارید من بگم منظورم چیه که غریزهی جنسی به چیزی اشاره نمیکنه. یه واژهای در واقع نمیکند. یک واژهای در واقع جدید بدساخته شدهست. یعنی چی؟ یعنی اگر غریزه اصولاً واژهای باشه که به چیزی اشاره بکنه، فرض میکنم فعلاً غریزه یک چیزی نشان میدهد. مثلاً یک غریزه را به همان معنی که میفهمید بفهمید دیگر.
مثلاً موجودات زنده مثلاً یک چیزی درشون هست به اسم غریزه مثل یک برنامه از پیش تعیین شدهای که در یک جنبههایی غریزه را تعریف میکنن، یک پاسخی به محرک در یک نوع که با تمام وجود پاسخ داده میشود. فرض کنید که چنین چیزی واقعاً در جهان وجود دارد. یعنی موجودات زنده یک چیزی دارند به اسم غریزه.
این هم این واژه هم جدیده. خب حالا اگر غریزهای وجود دارد مثلاً در انسان واقعاً خوب مشاهده بکنید یک غریزهای شاید بشود گفت وجود دارد به اسم غریزه مثلاً خانواده، تشکیل خانواده، غریزه، غریزه عشق، نمیدانم. من میخواهم بگویم که چیزی به اسم غریزه جنسی. این یک چیزی یک غریزهای وجود داره، کلی شاخ و برگ داره، یک درخت خیلی بزرگه.
خب؟ یک ریشههایی داره، شاخ و برگ دارد و یکی از قسمتهای این غریزه مربوط به مناسبات جنسیشه. ولی مثلاً فرض کنید ببینید تو آن امیالی که ما با تمام وجود بهش پاسخ میدیم، میل به زی، مثلاً در مورد غریزه جنسی در مردها بگویم حداقل. میل به زیبایی هست.
یک جور زیباییشناسی در گرایشی که ما الان بهش میگوییم غریزه جنسی وجود داره، درسته؟ یک میلی در بشر به تو بشر طبیعی وجود داره، میل مثلاً در یک مرد میل به پدر شدن، تشکیل خانواده، تمایل به اینکه از این موجودی که بهش علاقه دارد حمایت بکنه، ساپورتش بکند. خب؟ اینها قبول دارید اینها همه شاخ و برگهای یک چیزن در زندگی بشر.
و آن قسمت جنسیشم، رابطه جنسی و اینها برقرار کردن، در واقع یک بخشی از این چیز است دیگر که طبیعت در نهاد ما گذاشته، غریزه را در نهاد ما گذاشته که نوع حفظ بشود.
یعنی ما بدونیم مثلاً برویم با وجود مشکلاتی که مثلاً تولید مثل داره، ولی مثلاً چون یک لذتهایی هم دارد قبول بکنیم و مثلاً میل به زیبایی داریم و همه اینها جمع بشود و مردم بروند تشکیل خانواده بدن و نسل بشر هم حفظ بشود.
اگر مثلاً این میل به زیبایی، میل در واقع لذتبخش بودن عشق، میل به پدر شدن، این امیال وجود نداشت، اگر طبیعت اینها را در نهاد ما نذاشته بود، آنوقت مردم با هم ازدواج نمیکردن و نسل بشر هم همان اول کار منقرض میشد.
خب؟ پس میفهمید منظورم از اینکه چیزی به اسم غریزه جنسی وجود نداره، غریزه جنسی خالص ما نداریم. یعنی اینجوری نیست که، یعنی همه الان میگویند که ما مثلاً بشر غریزه جنسی داره، کشش جنسی داره، یعنی اینکه میخواهد فقط این عمل جنسی را انجام بده. این یک چیز خالصه. به این معنی به کار میبرم. به این معنی به کار میبرم.
یک چنین چیزی وجود ندارد. خب بشر میل به این داره، میل به عمل جنسی با نوع مخالفش دارد. نه میخواهم بگویم آن میلی که بشر نسبت به جنس مخالفش دارد یک چیز خیلی کوچیکتر از این حرفاست. اینها را به یک اسم سادهشون میگویند غریزه جنسی. نه نه، من میخواهم بگویم که یک چیز خالصی به اسم غریزه جنسی وجود ندارد.
تو حق نداری که همه واژهها به یک معنایی به یک چیزی اشاره میکنند. من نمیگویم که هیچ دستهبندی میکنید واژهها را. نه نه، یک یک رده از این چیزی که شما میگویید به چندتاشون میگویید که غریزه جنسی. ببین اگر تو الان بگی من غریزه جنسی دارم، من میخواهم بگویم این بعداً کاربرد پیدا میکند.
وقتی که اسم میذاری، یعنی من میخوای بگی که من یک بخشی از یک درخت و یک شاخهشو درخت فرض میکنم. بله ولی درخت نیست. یعنی تنها و خالص معنی ندارد. حالا ببین چه مشکلی پیش میآید. من میگویم که آقا مثلاً بشر نیاز جنسی داره، غریزه جنسی داره، خب دیگر مردم با همدیگر ارتباط، خب مثلاً فرض کن این اگر شاخهای از یک درخته، خب معنایش چه میشه؟
تو میگی من الان دچار مثلاً بحران جنسی و غریزه جنسی و اینها هستم، من میگویم خب باید بروید تشکیل خانواده بدهید. همه در. ولی الان وقتی که تو غریزه جنسی را خالصش کردی، شد یک میلی جدای از امیال دیگر که میشود جداگانه هم ارضاش کرد واقعاً. من میخواهم بگویم اصلاً غریزه جنسی ارضا نمیشود به غیر از به صورت درخت خانواده.
تو وقتی که یک چیزی را اسم روش گذاشتی، شاخه را کردی درخت، بعد یک احکامی ازش درمیآد. اینکه من اصلاً هیچ آدمی وجود ندارد که الان میل جنسی خالص داشته باشه که بشود با یک رابطه جنسی خالص این را جبران کرد. یک بخشی از یک چیزه، از یک درخته. خب؟
بنابراین اصلاً معنی ندارد که من بگویم که آدمها مثلاً غریزه جنسی دارند و راهشون این است که خب بروند مثلاً ارتباط جنسی با هم داشته باشند. این چیزی که الان تو فرهنگ به وجود آمده. شکلی در واقع ساپورت میشه، اینکه ما یک واژهای داریم که به طور خالص به یک چیزی که واقعاً وجود ندارد به طور خالص دارد اشاره میکند. میفهمید منظورم چیه؟ خب.
پورنوگرافی، خلوص ساختگی، و فوکو
حالا من میخواهم بگویم که از یک طرف حالا فرهنگ فقط کارش واژهسازی نیست. یعنی وقتی که شما میخواهید به یک سمتی برید، یک فرهنگ به یک دلیلی کردن سعی میکند این را توضیح بده. ارزش پیدا میکند به یک نوع مثلاً رفتار خاص. خب؟ بعد اگر نیاز داشته باشه واژه برمیخوره. من میخواهم بگویم این غریزه جنسی یک سری این واژه تولید شده مثل یک پروژه.
یعنی وقتی میگویم پروژه، اه بگویم پروسه. یک جزئی از یک پروسه. چون پروژه که آدم میگوید به نظر میرسد که یک آدمهایی نشستن تو اتاق گردن که بیایم مثلاً بشر را مثلاً این بلا را سرش بیاریم. بله. مثلاً یک جوری انگار یک آدمهای هوشمندی برای انجمن این تصمیمها را گرفتن. معمولاً اتفاقهای خوب و بدی که میافتد اینجوری نیست.
یعنی یک جوری یک پروسههایی که در واقع به دلایلی یک تو ممکن است چیزهای دیگهای را در واقع فکر کرده باشند و مطرح کرده باشن، اینها دیگر بهطور طبیعی نتیجهی آن کاری که انجام میشود. خب، این حالا این پروژه چیه؟ اینکه اصولاً هیچوقت نیاز جنسی بهطور خالص وجود نداشته و الان هم وجود ندارد.
ولی من میخواهم بگویم که وقتی که قرار است که این واژه وضع میشه، نشانهی این است که تو فرهنگ یک گرایشی به سمت یک جور رابطهی خالص جنسی وجود دارد. که این واژه را ساختن. که یک یک کارکردی دارد برای فرهنگ که این واژه به وجود بیاید. خب؟ حالا از آنور اینطرف ببینید تو فرهنگ این کار فانکشنال فانکشنش هم انجام میشود. چه کاری انجام میشه؟
اینکه اصولاً در واقع یک جوری فرهنگ میرود به سمت اینکه رابطهی جنسی خالص، هرچه خالصتر در واقع به وجود بیاید. اینجا از چه میگم؟ یعنی من مثلاً فرض کنید فرهنگی به وجود میآید که در آن لازم نیست برای ارضای غریزهی جنسی، غریزهی جنسی دیگر یک چیز دیگهای که مستقله، حتماً برود ازدواج بکند. و این در واقع جا میافتد.
لازم نیست آدمها ازدواج کنند غریزهی جنسیشون، اصلاً ارضا میشود. آن غریزهی جنسی یک درخت کاملاً مستقلی برای خودش وجود دارد. خب، بعد ببینید من میخواهم به این شیوهی خالص شدن، من میگویم چون این بحثی کردم حالا بعداً به نظرم بد نیست تو جمع بگویم. یک دلیلی حرف از این شد که خب یک مقدار فکر کنید به اینکه مثلاً یک پدیدهای مثل پورنوگرافی.
خب؟ من میخواهم بگویم خلوص غریزهی جنسی در موقعی که آدم دارد یک چیز پورنوگرافی را نگاه میکنه، یک چیزی است که اصلاً دیگر واقعاً در طول تاریخ وجود نداشته. یعنی من مثالی که میخواهم بزنم، شما اگر حتی در رابطهی بین یک زن و مرد، رابطهی واژهی جنسی، خیلی چیزهای دیگر به غیر از احساس خالص جنسی وجود دارد. اصلاً ممکن است شرم وجود داشته باشه.
این کلی در رابطهی طبیعی، حتی خارج از خانواده، شما بیاید آن حالتهای مثلاً ساپورتیو بودن، نمیدونم، من همش دارم از اصطلاحاتی که حالا مردان میشود استفاده میکنم. اینها دارم چون دارم ذکر میکنم این مردسالاری حساب نمیشود. مردسالاری عبارت است از اینکه من همهی چیزهای مردانه را بگویم و نگم که اینها مربوط به مرده، بگویم مربوط به همه است.
اینکه مثلاً فرض کنید ساپورت کردن، تلاش مثلاً معاش برای حفظ حیات، نمیدانم همهی این چیزهایی که در رابطهی خانوادگی هست، اینها را تا حدودی میشود خالصش کرد. یک رابطهی زناشویی، غیر زناشویی، مثلاً خالص بین یک مرد و زن که فقط مثلاً ارضای جنسی در آن مطرحه، یک جوری خالصشدهی یک شاخهای از آن درخته.
من میخواهم بگویم پورنوگرافی از این هم جلوتره. باز در رابطهی زن و مرد، یک حس عاشقانهای ممکن است وجود داشته باشه، یک جور تعهدات اخلاقی ممکن است به وجود بیاد، ها؟ هرچقدر هم میخواهد رابطهی زودگذر باشه، به هر حال یک رابطهی انسانیه. پورنوگرافی یک جوری به خلوص رسوندن مثلاً یک چیزی به اسم جنسیت که اصلاً دیگر وجود ندارد.
یعنی واقعاً من میخواهم بگویم آن احساسی که یک نفر مثلاً فرض کنید در خلوت میشینه و یک تصویر پورنو را نگاه میکنه، آن حس تحریک جنسی اصلاً دیگر طبیعی نیست. چون بهطور طبیعی تحریک جنسی با یک چیزهای شاخ و برگهای دیگر همراهه، اصلاً بهطور فیزیولوژیک حتی.
مثلاً فرض کنید در یک رابطهی جنسی فیزیولوژیک عادی بدون خانواده، همه را بگذارید کنار، یک چیز آزاد، سکس رولوشن شده، هرکی دوست دارد هر کاری بکند.
باز در رابطهی بین یک زن و مرد، مثلاً یک هورمونی وجود داره، بهش اصلاً میگویند هورمون اینتیمسی، هورمون صمیمیت، که در موقع رابطهی جنسی زن و مرد، پنج پنج برابر مقدار عادیشون هست. این هورمون موقعی که شما دارید پورنو نگاه میکنید، ترشح نمیشود.
من میخواهم بگویم اصلاً لذتی که یک نفر از یک چیز پورنو میگیره، اصلاً یک چیز جدیده، یک چیزی است که با طبیعت فیزیولوژیک ما هم در واقع سازگار نیست.
یک جور، نه فقط آن شاخه را مثلاً برداشتیم، از در شاخهاش مثلاً یک برگ را فکر کن برداری بگی و این را به عنوان یک چیز فعالیت، مثل یک درخت در واقع محسوب بکنی. و اینها همهچیزن دیگه، اینها را میشود با واژهسازی، میشود با یک عبارتهایی در واقع کاملاً طبیعی جلوه داد.
اینکه اصلاً من به عنوان یک واژهای که به چیزی اشاره نمیکنه، نمونهی خیلی خوبش به نظر من این چیزی است که بهش میگویند غریزهی جنسی، جنسیت، اینها یک تحقیق مهم معروفترین، نگم مهمترین، معروفترین کاری که میشل فوکو انجام داده، یک کتاب خیلی خیلی مفصله به اسم تاریخ جنسیت، تاریخ سکسوالیته. بله؟ مرده دیگر حالا تمام شده.
با مرگش تمام شده، چاپ شده، یعنی دیگر چیزیش باقی نمونده، یعنی قرار نیست کسی کارش را ادامه بده. این کتاب بعیده به زبان فارسی حالا ترجمه بشه، اگر هم بشود خب قطعاً یک قسمتهاییش باید حذف بشود.
یک چیزی، یک چیزی دراومده، یک کتابی به اسم اراده به دانستن. نه. نیست. اراده به دانستن یک کتابی، فکر میکنم مستقله. یعنی حداقل خود فوکو در زمان حیاتش اگر اشتباه نکنم منتشر کرده.
ممکن است یک بحثهایی از آن تاریخ جنسیتش رو، من اینجوری میدانم. حالا ممکن است اشتباه کنم. ولی موضوع، موضوع اراده به دانستن نزدیکه به همان بعضی از موضوعات تاریخ جنسیت هست. در واقع چیزی را که داره، ببین، اولاً، حالا میخواهم ادعای میشل فوکو را تایید بکنم، خیلی احتیاطی. اصولاً معتقده که چیزی به اسم سکسوالیته وجود ندارد اصلاً.
یعنی آن نظامی که به عنوان نظام طبیعی ما در مورد روابط جنسی فرض میکنیم، کاملاً یک چیز اجتماعیه در واقع. به طور مطلق. حتی مثلاً فرض کنید که قرار است مرد و زن با همدیگر رابطه جنسی داشته باشند هم ممکن است. که اینها در واقع در نظام چیز به وجود میاد، نظام اجتماعی.
اینها میرود تو یک حالت خیلی خیلی افراطی، که کل چیزی، در واقع سکسوالیته یک چیزی است که در دوران مختلف تاریخ ساخته میشده. توسط فرهنگ، مطلقاً فرهنگ. خب خیلی حرف عجیبیه. شما فکر نمیکنم آدم مثلاً کتاب اصلش هم بخونه، کاملاً قانع بشود. ولی خود آن کتاب، همین کتاب اراده به دانستن، یک عالمه فکتهای جالبی دارد.
از تغییراتی که تو نگرش و یک سری مسائل مربوط به سکسوالیته در قرن، این دو سه قرن اخیر پیش آمده. به نظر من کتاب، اگر یک ادعاهای فوکو را قبول نشود کرد، مثلاً من به نظر من خب خیلیهاش قابل قبول نیست. ولی نمیشود از این در واقع ارزش کارش صرفنظر کرد که فکتهای خیلی خیلی جالبی تو کتابش هست.
در مورد مثلاً فرض کنید تصوری که از بیماریهای مثلاً انحراف جنسی در تاریخ وجود داشته، که قبلاً چگونه برخورد میکردن، بعداً چگونه برخورد کردن، کلیسا چگونه مثلاً با یک اطلاعیهای که در یک سال مشخصی صادر کرده، یک روند جدید مثلاً در نگاه به سکسوالیته به وجود آورده.
کلاً پر از چیز دیگه، پر از فکتهای جالب تاریخیه. من اسم فوکو را اولاً نقل کردم برای اینکه موضوعهای مربوط به جنسیت معمولاً در این سالهای اخیر، هر کسی یک حرفی میزنه، ارجاع میدهد به کارهای فوکو. اولاً، ثانیاً در مورد، آها. بگذار این هم من بگویم.
کاپیتالیسم، آلتوسر، و کالاییشدن سکس
در مورد کار، در مورد کاپیتالیسم و واژههایی که کاپیتالیسم تولید کرده، که حالا آن اصطلاح واژه را معمولاً به کار نمیبرم، مقولاتی که کاپیتالیسم وارد فرهنگ کرده، یک آدم خیلی مهمی وجود داره، آلتوسر. مثلاً آن شاید مهمترین چیزی که میگه، یک آدم خیلی معروفترین شاید مارکسیست جدید فرانسویه و مهمترین چیزی که شاید بگوید همین است که چگونه کاپیتالیسم با تولید مقوله، خودش را حفظ میکند.
یک بحثهایی در قبل از آلتوسر، مثلاً گرامشی اینها دارند که من تو آن جلسهای که در مورد کاپیتالیسم بود بهش اشاره کردم که چگونه مثلاً فرض کنید یک ساز هژمونی وجود دارد. اصلاً یک پلیس وجود دارد. یک سری ساختارهای اجتماعی وجود دارند که قدرت را حفظ میکنند.
رسانهها چگونه در واقع دخالت میکنند تو اینکه قدرت را حفظ بکنند با تبلیغات و اینها. آلتوسر یک چیزی به نظر من عمیقتر در واقع میگوید. هرچه که بیشتر بروید در بافت زبان، عمیقتر و غیر در واقع شفافتر میشود. اینکه شما در واقع آلتوسر یک مقولههایی را مشخص میکند که اینها را کاپیتالیسم تولید کرده و این مقولهها ازش دارند محافظت میکنند.
حالا من برای اینکه این بحث موضوع جنسیت را ختم بکنم، چه عاملی چه عامل کاپیتالیستی وجود دارد که این تمایل وجود دارد که قرار است جنسیت به خلوص برسه؟ چرا، چرا این فضا وجود داره؟ بله؟ کالا کردن، آفرین. یک نکتهاش این است که ازش کالا میشود درآورد. شما در روابط خانوادگی کالا، زن و شوهر خرید و فروش نمیشود کرد به واقع.
خب؟ ولی سکس میشه، هرچه خالصتر، بهتر. کالا، پورنوگرافی تولید کنی، تولید انبوه، به مردم بگی که آقا شما نیاز دارید، نیاز جنسی دارید، چه میخواید؟ مثلاً نگاه میکنید، لذت میبرید، لذت جنسی میبرید، همه این چیزهایی که صفت جنسی دارن، اینها وجود ندارند.
آن معنایی که من میگم، به چیز، به اشاره و اینکه به هر حال از در الان سکس اینداستری دارد یک میلیاردها دلار سالانه پول در میاره دیگر چی؟
یک دلیل خیلی مهم دیگر هم دارد. خیلی خیلی بدیهی در واقع یک دلیلی وجود دارد که این جور رابطه خیلی نسبت به اینکه شما بگویید نه اصلاً غریزه جنسی نیست و غریزه خانواده است و اصلاً جنسیت معنی ندارد. بله. نه، چیزی نیست، نه، کاپیتالیسم. کاپیتالیسم چه میخواد؟
از کاپیتالیسم مردم رو، کاپیتالیسم مردم را به دو عنوان بشر نگاه میکند. یک دهان باز که میشود در آن مثلاً یک چیزهایی فروخت و پول ازش گرفت و یک موجودی که کار میکند دیگر. هرچه مردم بیشتر کار کنند و بیشتر مصرف کنن، تولید بیشتر میشه، مصرف بیشتر میشه، آن شیء فرضی که اسمش کاپیتاله، آن افزایش پیدا میکند.
همه روندهای کاپیتالیسم به سمت افزایش یک چیزی به اسم کاپیتال که آن هم وجود ندارد. یک چیزی، یک چیزی که دارد یک چیز قراردادی دیگه، یک چیزی واقعی در جهان خارج به اسم کاپیتال وجود ندارد. خب، مردم اگر عاشق میشوند که دیگر کار نمیکنند.
اگر خانواده تشکیل بدن بعد بخوان نمیدانم هی بروند بشینن با همدیگر حرف بزنن، مثلاً درس میخوانند کسی، اگر جوونها مثلاً فرض کن ۱۴، ۱۵، ۱۶ سالگی مثلاً این غریزههاشون را میخوانند تکامل پیدا بکند و بعداً عاشق بشن، بنابراین اصلاً عشق و خانواده آنها همه ضرر کاپیتالیسم. چه خوبه؟
مردم فقط یک جوری در واقع به طور چیزی که آن بخشیش که باعث میشود که ممکن است مثلاً یک جایی گیر بکنند و کار نکنن، بروند رابطه جنسی داشته باشن، مخصوصاً مردها دیگه، ببینید زنا اصولاً تو این جور موارد ضرر میکنند.
یعنی حس نارضایتی از رابطه جنسی تو زنا به وفور زیاده دیگر. زنا اصولاً پایه، پایه بیزه اصلی تشکیل خانواده اینها زنا هستن، نه مردها. به دلایل غریزی.
دلایل غریزی خیلی بدیهیه. یعنی زن به طور غریزی شما هر کاری میخواهید بکنید. وقتی رابطه جنسی برقرار میشه، احساس غریزیاش بهش میگوید که ممکن است باردار بشود و بنابراین باید یک نفر مواظبش باشه. احساسی که هر زنی، برایش مهم نیست که شما برایش هرچه هم توضیح بدی آقا تو چون مثلاً فرض کنید قرص مصرف کردی و اینها این اتفاق نمیافته، ولی آن مکانیسمهای غریزی کار میکند.
مثلاً اگر من به شما یک فلز کوچیک بدهم شما غرض بدید، هرچقدر هم بهتان توضیح بدهم که آقا این مطمئن باشید فلزه، این اصلاً هیچ ضرری نداره، شما حذفش کن. حذف شدنی نیست. وایسا این برای خودش مثلاً در مورد معده شما ترشح میکند. تمام عملیات حذف برای آن چیزی که این در واقع خورده انجام میشود دیگر.
من نمیتوانم به مکانیسمهای فیزیولوژیک خودم توضیح بدهم که نه اینجا اصلاً این رابطه رفع بچهدار شدن ندارد. چون هورمونی که باید ترشح بشه، آن حسهایی که باید ایجاد بشه، ایجاد میشود. زنا هم میشود تمایل، همین الان هم به طور بدیهی زنا تمایل به روابط طولانیمدت دارند با جنس مخالف، مردها تنوعطلبان و دوست دارند. بنابراین مردسالاری هم اینجا به خوبی حکمش این است که خب اینجوری بهتر است.
کاپیتالیسم هم که راضیه، دیگر کی، کی ناراضیه؟ همه راضیان. بنابراین تا دلتون بخواهد میشود فکت در مورد یک چیزی که وجود ندارد تو فرهنگمون فکت پیدا بکنید. حالا در مورد غریزه جنسی حرف میزنیم، میخواهم بگذرم.
من علت این سوال را واقعاً به این دلیل کردم که ربطش به کاپیتالیسم چیست. این به نظرم مهم است که آقا من یک بار اینجا گفتم، شاید شنیدم ولی من واقعاً شوخی نکردم حالا، شاید ممکن است خندهدار باشه.
نشانههای کاپیتالیسم در شهر
گفتم که به جای این شعری که بابا طاهر عریان میگوید که من هر به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از روی زیبایی تو بینم، من از تو که از خانه درمیام همینجور در و دیوار را که نگاه میکنم نشانههای کاپیتالیسم را میبینم. و به نظر من خیلی مهم است که یک آدم، این، اگر کاپیتالیسم را بشناسی، خیلی چیزها وارد تحلیل میشود.
این کاپیتالیسم یک چیزی است که انگار، نمیدانم چگونه بگویم. خب، من میخواهم بگویم شما حتی پشت، فرق بین اینکه شما تو طبیعت باشین و نشانههای خدا را ببینید و اینکه در شهر هستید و نشانههای کاپیتالیسم را میبینید، با یک تحلیل، با یک واسطهای باز دارید نشانههای خدا را میبینید.
اگر یک نفر کاپیتالیسم را بدون حذف کند و خوب تحلیل بکنه، میتواند تو شهر هم یک احساسهای تورمی بهش دست بده. مثلاً فرض کن وقتی یک قوطی کنسرو لوبیا میبینه، یک دفعه احساس رزقش رسیده بهش دست بده. مثلاً یک جوری کافیه بدونه که خب این همان لوبیا هست، فقط قوطیش کردن و دلیل این کارشون کردن چیست.
بعد مثلاً احساساتی بشود برای یک قوطی کنسرو لوبیا یک هایکو بگوید. من به نظرم مهم است که، مهم است که کاپیتالیسم را بتوانید تحلیل بکنید. یعنی یک جوری برگردونید که اینها چیان ما داریم این چیزهای عجیب و غریبی که داریم میبینیم، اینها چیان؟ چرا به وجود اومدن؟ از کجا اومدن؟ مثلاً یک چیزی بگویم فکر کنید روش، چرا اینقدر اتومبیل وجود داره؟
چرا اینقدر اتومبیل وجود داره؟ یک خورده فکر کنید. سیستم حمل و نقل عمومی طراحی بکنند که حتی در خانه همه آدمها یک دقیقه به دقیقه ماشین رد بشود. چرا این همه اتومبیل وجود دارد تو دنیا؟ در حالی که حمل و نقل این است که اصلاً تو تهران که به درد حمل و نقل نمیخوره، بیشتر آدم گیر میکنند در آن.
ببینید، اصولاً از آن وقتی که اتومبیل به وجود اومد، میشد یک طراحی کرد که این را مثلاً چه جوری تولید بکنیم، همیشه مثلاً اتومبیلهای با حجم بالا تولید کنیم، برای مثلاً رفتن تو کوچهها و جاهای چیز بشود کوچیکتر را تولید کرد و بعد واسه آن سیستم حمل و نقل شهری که همه مردم حداکثر مثلاً ظرف مدت ۱۰ دقیقه جایی که میخواهند به جای دیگر برسن، طراحی کرد دیگر.
همین الان هم میشود طراحی کرد. ولی چرا اینقدر اتومبیل به وجود اومد؟ هرچه تولید زیادش تو دنیا واقعاً. بگذارید از نظر تاریخی یادم جالب است که فکر کنید که چه جوری شد که به این سمت رفتیم.
این است که کسی فکر نکرد که حمل و نقل اگر قرار است باشه انجام بشود به عنوان یک وسیله حمل و نقل، چه جور چه فرمیش، با چه حجمی، اصلاً بهترین نوع تولید.
هیچوقت در تولید کاپیتالیستی یک چنین فکرایی نمیشود. اصولاً مثلاً اصلاً پیامد کاپیتالیسم یک آدم مثل Ford. در حالی که این دفعه خط تولیدو این اولین بار رسماً راه اندازی کرد، تولید انبوه کرد. شما بروید ببینید Ford چرا اینقدر ماشینهای کوچیک و خصوصی تولید کرد؟ در حالی که لازم نبود.
خب. سوال بدهید. حالا این را میگم، مثلاً که یک طراحی دیگر ای هم هست. این طراحی، در که فرم میگرفتی واسه این بود که مثلاً باید جعبهها را سرگرم کند و درست کند و مثلاً یک جور شیوه استایلی هم داشته باشه. بله.
و این با آن که کارخونهها نه نه، اینکه من، این اینکه اصولاً رواج بعد از جنگ جهانی دوم که خطر کمونیسم وجود داشت، سکس رولوشن و رواج مواد مخدر، این دیگر چیز بود، یعنی دستخوش جوامع غربی ساپورت میشد پشت پرده.
این جز بدیهیاته. من همه اینها را دارند که قرار است این اتفاقهای راحتی اینقدر غیرعادی افتاده که محاله که مثلاً یک جوری بدون ساپورت باشه. مثلاً در این وودستاک ۶۹ چند نفر میدانند وودستاک ۶۹ چیه؟
یک نفر، دو نفر، سه نفر. وودستاک یک چیزه، یک جشنواره موسیقی سالانه است که هنوز هم در نظام میشود سال ۶۹ اش یک سال خیلی خاصی بود. تو وودستاک ۶۹ مواد مخدر مجانی توزیع شده بین آن همه جمعیت. کی این را توزیع کرده؟
میخواهم بگویم اصلاً این جریان موسیقی مثلاً پاپ و راک از موقعی که الویس پریسلی ظهور کرد، مواد مخدر و سکس رولوشن اینها کاملاً ساپورت شدن. اینجوری نیست که خیلی هم پشتش در واقع فکر نبود و کار هم کردن دیگه، یعنی کمونیسم و اینها از این میبردن. نه.
اینجوری هم نیست که، یعنی من میگویم که جوونا اصولاً اینجوری خودشونو خالی کردن و حتی جوونای کشورهای اروپای شرقی و شوروی و بلوک شرق، آرزوی یک چنین زندگیای در واقع پیدا کردن و ناراضی شدن، همهشان میل داشتن بروند غرب زندگی بکنند. موقعی که جاذبههایی به وجود آمد دیگر.
حالا چقدر مثلاً در چه سطحی ساپورت شده، من نمیدانم ولی واقعاً من فکر نمیکنم بشود به چند هزار نفر یک نفر هم دیگر خیرخواهانه مواد مخدر داده باشه.
این مسئله را دیگر بگم، این که نیست، ولی برای جنگ جهانی دوم دوباره از طرف ماها، واسه این است که سکس رولوشن بعد از جنگ جهانی دوم به وجود آمد. بنابراین، اینکه میخوای بگی که انگلیس نرفته ولی آلمان رفته. آلمان رفته.
کلاً این انگلیسها را دارن، آره، این جنگ این زمانه. بله. بعد از جنگ، کلاً با دوباره رفتن، آموزش را کردن، این را هم میدانند. نه، به هر حال این چیز بود دیگه، تو اروپا هم کاملاً این جو موسیقی، موسیقی در واقع یک جوری به طور انبوه در موردش تبلیغات، خب یک راک استارها همینجوری یک دفعه خلق نشدن.
یک چیزی در واقع پشت این جریان تولید موسیقی و اینها بود. حالا تا حدودیاش هم که همان کاپیتالیسم دیگه، یعنی بفروشه، خب تولید میشود. بگذریم حالا از اینها. اینها مسائل حاشیهای بودن، فقط چون خیلی فکر کردم، زیاد این حرفو زدم که هی واژههایی هستند که به چیزی اشاره نمیکنند.
مثلاً بتها، یک چیزی قدیمی نیست، ما الان اتفاقاً هرچه که فرهنگ پیش میره، زبان پیچیدهتر، واژههای بیشتری که به چیزهایی اشاره نمیکنند هست. اینکه یک جوری در واقع هر چیز زبانی لزوماً معنی ندارد. نه نه، سس شدن، سس شدن ایشان بود. اینکه مشغوله در واقع، اینجوری نیست که آدمی که مثلاً فرض کنید دنبال چیز سکس ما از سوس شدن ایشان گفت.
اینکه مشغول در واقع اینجوری نیست که آدمی که مثلاً فرض کنید دنبال چیز سکس رولوشن میره، اصلاً اینجوری کار نمیتواند بکند. بیشتر از اینکه عاشق بشود کار میکند. نه، اصلاً به عنوان کار کردن برای اینها با فیسبوک و اینها کار میکنه، این که در واقع اینها مثلاً برده نیستند که شورش کنند.
مثلاً یک جنبش مثلاً یک کار مثلاً انقلابی عمومی نیست که مثلاً انقلابی باشه. مثلاً. این از اتفاقاً ببینید یک یک چیز خیلی جالبی این است که شما به این موسیقی به موسیقی پاپ نگاه کنید، خیلی از این گروه های معروف هم چپان. آزادانه چپان.
مثلاً فرض کنید کنسرت داشتن اجرا میکردن، اوج جنگ سرد و طرف قشنگ با آرم این که عکس مثلاً مارکس را سینهاش بود میومد اجرا میکرد تو انگلستان. خب؟ آن گروه معروف سکس پیستولز که اصلاً این و مثلاً فرض کنید چیز، مثلاً گروه بیتلز، خیلی از این گروه ها نهایتاً گرایش چپ داشتن. خب؟ ولی جلوگیری نمیشود. چرا؟ برای اینکه مفید بود دیگر.
اینکه چپ بودن برای طرفدار مثلاً گروه سکس پیستولز بودن در واقع یک جوری انگار یک چیزی را دارد تخلیه میکند. من اینها چپان، من هم چپام. آنها که هیچ کاری نمیکردن. موسیقی اجرا میکردن، اینها هم میرفتن طرفدارشون گوش میکردند. اینکه بروند حزب درست کنن، وارد، مثل اینکه یک جوری یک چیزی سد میشود. آنجوری نبود که، برای اینکه همه میدونستن که این گروه ها نهایتاً کار انقلابی نمیکنند.
بنابراین خوب بود که یک خورده هم حرف های چپی بزنن اگر یک چیزی مثلاً دارد به وجود میآید از بین میرود. حالا بگذریم. اینکه همه چیزهایی که در جهان مثلاً به وجود میاد، اینها را این حرف میزد کلاً واقعاً جواب یک جواب کلی میشود داد. اینکه شما انتظار نداشته باشید که همه چیز در دنیا هماهنگ بشود.
یک جایی مثلاً فرض کنید ممکن است سیاست به طور خاص الان، این در واقع کاری که یک عده دولتمردها میشینن تصمیم میگیرند که الان مواد مخدر پخش کنند یا یک چنین چیزهایی را ترویج بکنن، این لزوماً معنایش این نیست که آن نظام سرمایهداری از نظر تولید بهش نیاز دارد.
مثلاً یک چیزی به اسم کمونیست وجود داره، من الان فعلاً میخواهم از خودم در مقابل کمونیست حمایت بکنم. چه کار میتوانم بکنم؟ این کار را انجام میدهم.
میدانید این هم چیه؟ در همان جلسه سرمایهداری گفتم دو تا چیز وجود دارد. یک مجموعه فرهنگ ناخودآگاهی که به وجود میآید از دل خود سرمایهداری. کسی هم اصلاً نمیدونه و تحلیلش هم ممکن است نکند.
یک سری چیزهایی که میشینن فکر میکنند و این کار را انجام میدهند. اینها ممکن است اینها با همدیگر تضاد داشته باشند. لزوماً یکی نیستند. من یک موضوع حاشیهای دیگر دارم که نمیدانم. و شاید یک روز دیگر بگویم. خیلی بحث پیچیدهایست.
بازگشت به داستان؛ صحنه سجده
خب برویم برویم سراغ داستان دیگر. من بیشتر از یک ساعت و بحث حاشیهای بکنیم خوب نیست. ببینید بگذار من رسیدیم فکر میکنم آن شروع داستان را به اندازه کافی چیز گفتم. میتوانم خیلی چیزهای دیگر هم میشود گفت. هرچقدر شما بیشتر بدونید که زبان چیست و چه جوری کار به وجود میاد، چه جوری کار میکنه، بحث شروع داستان را ممکن است خیلی عمیقتر بتوانید بفهمید.
من آن حدی که مثلاً یک چیزهایی در مورد زبان میدونستم و آن وجود داره، حالا یک ایده کلی دفعه قبل دادم. که چه جوری مثلاً میشود زبان را به شرح نوشت. حالا الان به جایی که تو داستان رسیدیم، یک صحنه عجیبی واقعاً عجیبیست که به ملائکه امر میشود که سجده بکنند و بعد شیطان ابلیس سجده نمیکند.
این شگفتانگیز بودنش به چیه؟ اینکه اصلاً من نمیدانم قبل از این در تاریخ جهان به یک موجودی غیر از خدا کسی سجده کرده یا نه. این منظورم چیه؟ سجده کردن مثلاً، همین شما تعجب نمیکنید همینجوری بشنوید که مثلاً به یک کسی، ما الان رسماً از نظر شهری، حرامه به غیر از خدا سجده کردن، اینجوری نیست؟
اینکه خداوند مثلاً میخواهد که یک عدهای به آدم سجده کنند. خب این سجده معنایش چیست اینجا؟ مثلاً یک جوری اینکه مقام تجلیل کردن از مقام آدمه یا به معنی این است که مثلاً یک جوری باید همانطوری که خادمها در مقابل مثلاً پادشاه سجده میکنند به معنای فرمانبرداریه. مثلاً یک جوری ملائکه قرار که خادم مثلاً انسان بشوند که دارند سجده میکنند.
این مقام خلیفه اللهی میتواند باشه؟ به معنی اینکه نه، به معنای تعظیم و تکریم، این یا این حالت را داشته باشه، فقط جنبه معنوی داره، مثلاً بزرگی این را پذیرفتن، دارند سجده میکنند. یا ممکن است معنی دیگر هم داشته باشه. پرستش که مطمئناً نیست. معنایش میتواند این باشه که مثلاً یک جوری در خدمتش دارند در میارن.
خب؟ در واقع ملائکه به آدم خدمت میکنند. سجده کردن همانطوری که خادم در مقابل پادشاه به معنای در واقع اظهار بندگی سجده میکند. ها میتواند معنی این هم باشه اشکالی ندارد که مثلا یک خلیفه الان من دارم جهل میکنم. خب آفرین دقیقا مثل پادشاه دیگر. خلیفه مثل اینکه جانشین خداوند در زمینه حالا شما مثلا بهش سجده کنید.
من میگویم مثل همان من چرا این را تاکید میکنم: همانجوری که به پادشاه سجده میکردند یعنی تو خود قرآن سجده به غیر خدا به این معنی آمده که در مقابل یوسف مثلا سجده سجده کردن به معنای اینکه مثلا ما چیزی دیگر رعیت تو هستیم در فرمانبردار تو هستیم تو را به عنوان پادشاه مثلا فقط صرف تعظیم و تکریم نیست.
یک خودمان بیشتر از این میشود. من نمیدانم این را همینجوری به عنوان سوال مطرح میکنم که اصلا اصولا این اولین باره دارد این اتفاق میفته یا نه. من میخواهم صحنه صحنه عجیب و غریبی هدفش شگفت انگیز بودن و اینکه یکی سجده نمیکند.
خب دیگر صحنه را عجیب و غریب میکند شما یک فیلم درست بکنید این داستان کسی تا حالا نشنیده باشه و یک جوری خوبی درست بکنید که مثلا خداوند امر کرده که سجده بکنید همه سجده کنید به یک کسی دیگر غیر از من ولی یکی هم نکرد. واقعا به اوج.
من هی تاکید میخواهم بکنم که این صحنه چون عادت داریم و خیلی با آن بچگی شنیدیم این حالت غرابتش را شاید درک نکردیم ولی واقعا یک صحنه عجیب و غریبی. اجازه توضیح دارد دیگر. اجازه توضیح دارد که شیطان چرا سجده نکرد چطور خداوند مثلا امر کرده و یک موجودی نافرمانی.
چطور میشود نافرمانی کرد در مقابل خدا مثلا خدا بنا به آیات قرآن وقتی میگوید وقتی یک چیزی را میگوید کن فیکون بلافاصله مثلا چه میشود اینجوری نیست که تمردی وجود ندارد. در اصلا یعنی چه در جهان با توجه به تصوری که ما از توحید داریم تمرد یعنی چی؟
یعنی خدا میگوید که من بهش میگوید سجده کن من نمیکنم. نکرد پادشاه هم تحمل نمیکنند که یک نفر این کار را نکند چه برسد مثلا خداوند با آن قدرت مطلق. ولی یک نفر بهش این کاری که گفت انجام نداد من میخواهم سعی کنم این را این حس را ایجاد کنم که صحنه سوال برانگیزیه.
ابلیس و امر به ملائکه
احتیاج به فکر کردن دارد که اصلا چطور این اتفاق افتاده صحنه و نکته دیگر باز میشود روش سوال کرد. من نمیخواهم زیاد در موردش صحبت بکنم. این است که رسما هست که خداوند میگوید که امر کردیم به ملائکه که سجده کنید. بعد میگوید که فسجدو الا ابلیس آن همیشون که ابلیس جز ملائکه است.
در حالی که در خود قرآن تصریح شده که جز از تو مخلوقاتی که تو قرآن ذکر میشوند غیر از انسان و ملائکه جن وجود دارد. جز ملائکه نیست. جن از کجا این امر به سجده به ملائکه چه شده به شیطان هم رسیده و آن در واقع یک نوعی تمرد.
امر اصلا به شیطان رسیده مثلا اینجوری که به ملائکه هم شده. پس شیطان اینجا چه برخورد. یعنی سجده کردن یعنی چه. امر مستقیم به شیطان نکرد که میگوید قولنا میشود.
میگوید قولنا ملائکه سجده کنید به آدم. سجده کنید به معنی سوره اعراف. ملائکه گفتیم که سجده کنید و سجده کردند الا ابلیس. مگر ابلیس لم یکن من الساجدین از سجده کنندگان نبود بعد خداوند میگوید ما منعک الا تسجد اذ امرت. چه شد که سجده نکرد در حالی که امر کردم اینجا امر کردم. آنجا وایساده مثلاً برای خودش کنار خداوند به اینها گفته.
خب آن سجده نکرده و میگوید که من نگفتم که وقتی که میگوید که من به ملائکه امر کردم بعد ابلیس را بازخواست میکند که وقتی بهت امر کردم چرا جزو ملائکه حساب میشدی. ها من فکر کنم اینقدر تو تفاسیر در مورد این بحث کردن که من نظر خاصی ندارم.
خب دیگر باید این مشکل را مثلاً میگویند که جنسش مثلاً جزو جنه ولی در میان ملائکه بوده عبادت میکرد. باز ولی ما موضوع این است که امر به این که ملائکه سجده بکنند امر به ملائکه است من چون نظر خاصی ندارم و انواع اینجور احتمالات و تفاسیر داده شده.
خب بعضی ها را من میدانم واقعا یک چنین چیزی فعلاً قصد ندارم بحث کنم. و به خاطر اینکه ممکن است یک نظریه بقیه ترجیح داشته باشه من قاطعانه مثلاً نمیتوانم بگویم این موضوع چیست. بنابراین این را اصلاً فکر میکنم فهمیدن داستانم دخالت داشته باشه.
بنابراین این نکته را نمیخواهم وارد بحث بشوم اما قاطعانه مثلا نیستم که این چیست که میخواهم فهمیدن داستان هم دخالت داشته باشه این نکته را نمیخواهم وارد بحثش بشوم من هم گفتم این مسئله تفسیری خیلی معروفه تقریبا هر تفسیر نگاه کنی در این مورد یک نظری داده غالبا هم نظر این است دیگر که جمع ملائکه مثلا ابلیس هم حضور داشته با این که ممکن است جنسش با آنها یکی نیست و امر به سجده ملائکه امر به ابلیس هم بوده در سلک ملائکه میگویم شما داستان آدم به نظر من چیزی که من میخواهم مثلا انسانی چه دارید بفهمید من اصولا این داستانو دارم یک بار بخواهم با گرایش به انسان شناسی نه شیطان شناسی میخوانم ممکن است یک نفر همین داستانو به قصد اینکه بفهمید شیطان یعنی چه بخوانید اگر به نصف شیطان خواستید بخوانید سوره اعراف را بخوانید دیگر به مطلق نیست. شیطان اینجا بیشتر حرف زد و مطلق نیست.
کان من الکافرین و پیشینه تمرد
که فکر کنم لازم در موردش بحث بکنیم این است که شیطان چرا سجده نمیکند دلیل تمرد شیطان چه چیزهایی پیرامونش هست اولین چیزی که پیرامونش هست این که شیطان از پیش هم به نظر میآید جز کافرانی یعنی خلاف این که ممکن است اینکه فکر کند تا اینجاش خیلی خوب بوده و اینجا یک دفعه یک اتفاقی افتاده تمرد کرد در نوع به خود متن درمیآید که اینجوری نیست میگوید تو همی سوره بغره میگوید و از غالنالی ملاکتی سیدی دیده آدم هم کسان جدید او اله ابلیست اما رستک برام کارمینال کافر چیز گذشته است از کافران قبول دارم که روزمومن فیل گذشته استعمال کردن قطعاً ورنگ گذشته نیست باید بازی نمیدونید 2020 این از دیگر از این بزرگ، فرق بین اینکه چیزی که میخواهم بگویم قرار دارد مسئله زمان گذشته نیست.
عبا وستک دارند و کفر. این فرق برد. عبا وستک دارند و کامل من کافر. بود. میگی شما وقتی یکی این نفر در گلشته میگی این از کافران بین. میتوانیم من دونم چیه؟ نه اینکه در این لحظه این کفر اتفاق نیفتد. مثل اینکه یا همانجوری که اشون دارد میگوید.
مثل یک چیزی که زمینه ای دارد که در مورد محقق و غروب کرده ایم. میتوانیم من دونم چیه؟ لحظه. نه اصلا لحظه نیست. سینتکسشه. عبا. اوه، ابا وستک فره و کفره این یک جور بیانه مثل این که تورات کرد استقبال کرد و کافر شد خب؟
این در همان لحظه مثل این کافر نبود و کافر شد. در واقعی وقتی که تو میگی که ابا وستک فره و کانا میال کافری در واقع معنایش اینجی که از کافران بود یا اصلا در اینکه دارد اشاره میکند که از قبل کافر بود.
که نه منیش قبول حلقی یک چیز برگیر میدهد قبول حلقی مثلا نه منیش که واقعیشه میدهد ترجمه چه میشود به پارسیانی یعنی بعد تنبیه نمیدونه از یک قاعده نیست نمیدونه آن دقیقه نیست.
یعنی خودت رفتی در میندالیه یعنی سجده نکرده همان کافر نشده در این لحظه تا در آینده قرار بشود. اگرچه قاعده عربی خیلی دقیقه همان درست است باشه میمیخورد فعالیش کنید اسمی تکتو یعنی امر شده یعنی موجودی به اینجا رسیده امر مستانین و خداقت باید بازپاس میشود.
عمل نکرده. حالا انگام کافر نشده. باید بگوید در یک بعدن. نه. نه. نه. خدا قرار داشته. حالا؟ یک تیزی که بود را خدا بگیر داشته. چی؟ شما بود دارید او کار را بگیرد. باید بگیرد کار را بگیرد. او کار همه چیزی که بود دارید بگیرد. خیلی کار میکند. من اینجا در واقع برای من خیلی عجیبه که کفر را در واقع به این بعد هم کشیده.
نه بعداً کشیده نشده. اصلاً این قاعده، این قاعده یعنی وقتی میخواهم وارد فارسی بشم، میخواهم قطعاً از کفر بگویم. یعنی قطعاً آن وقت زیاد این است که میآم به دست میرسونم. نه، این که نه. بقیه هم همینطور. من بگذار ببینید، بگذار میشود من به نظرم یک موضوع خوبی است.
در خود قرآن ببینید این در واقع این فرم گرامری چه جوری استفاده میشود. خیلی در واقع، این قرآن خیلی از لحاظ استفاده خیلی خیلی قانون، اصلاً یک اولین با مضارع میآید ولی با کان مثلاً من الفلان، میگویم نگاه کنید ببینید که واقعاً این، خب به کدام یکی از اینها میآید.
اینکه اصولاً اینکه زوا، اینکه شیطان، ببینید در چیز هم همین است دیگه، تو داستان مثلاً در روایتهایی که اطراف داستان هست، اصلاً حرف از این زده میشود که عبادت میکرد شیطان، ولی این هم مثلاً خیلی انگار با خلوص نیت. یک یک ایرادی در شیطان بود که مثلاً کارش به اینجا رسید. اینکه در همین لحظه یک دفعه این اتفاق افتاده باشه، یک خورده عجیب و غریبه.
کان را میشود یک چیزی در واقع، سریعاً میشود یک جای دیگر با همین مشابه همین میگوید کان، نه؟ نه، کان چی؟ کان من الجن. و کان من الجن مثلاً. من از کان من الجن یعنی بعداً متأسفانه آنجوری مثلاً جن شد. باز این دلیل واضحی نیستها، برای اینکه کان دارد با فاعل، مثلاً فاعلی، یک چنین چیزی.
ولی من به نظرم بد نیست این را نگاه کنیم. خب؟ اینکه اصولاً تصور آدم این باشه که شیطان از قبل کافر بودن یعنی چی؟ من دفعه قبل یک توضیحی دادم که اینکه خداوند غایبه یعنی چی؟ یادتون هست؟ میگوییم مثلاً خداوند در جهان مثلاً خداوند، غیبت خداوند، اینجور چیزها. جایی نیست غیبت خداوند وجود داشته باشه. فقط چیه؟
مسئله این است که من به آن سمتی که باید نگاه بکنم، نگاه میکنم، این نمیکنم. جهتهایی وجود دارد که من میتوانم سرم را برگردونم و خداوند را مثلاً نبینم. اصلاً این دقیقاً کفر یعنی همین دیگر. یعنی تعبیر کفر که میشه، من یک چیزی را در واقع میپوشونم. روی خودم یک پوششی میذارم که یک چیزی را که هست، نبینم. درسته؟
یعنی من با ذهنیات خودم، مثلاً آن چیزهایی که از زبان و فرهنگ و اینها به من میرسه، یک چیزی را که قابل دیدنه، این را مثلاً از خودم در واقع دور میکنم و نمیبینم. اینکه شیطان، که بعداً در همین داستان میبینید که از لحاظ زبان در واقع موجود خاصیه، خیلی طبیعی است که اولین بار مثلاً شیطانی که کافر شد، یعنی میتواند یک چیزی را نبینه.
من میخواهم بگویم شیطان یک چیزی را نمیبینه. مثلاً قدرت خداوند و یک چیزی اینجا کمه در شناختش که تملک میکند. این هم ببینم چیست. اگر مثلاً مثل ملائکه خداوند را مثلاً همانطوری که هست بشناسه، خب اصلاً تملک کردنش خود چیز میشود دیگه، غیرقابل توجیه میشود. مثل اینکه یک چیزهایی را نمیدونه، یک چیزهایی را در واقع برایش پوشیده است.
من اولین چیزی که گفتم اینه، حالا بگذارید سینتکسش را دقیقاً نگاه کنیم ببینیم که واقعاً معنی مثلاً چیزش آینده غیرالوقوع چه میتواند باشه. ولی خیلی چیز نیست. در بحثی که میخواهم بکنم چون مهم نیست، زیاد واردش نشیم. بگذارید برویم یک چیز دیگر بگویم. نه. نه، نه. اسمش جنسه دیگه، از آنها بود. در واقع ممکن است در آینده تولید بشوند.
لزومی ندارد. ممکن است دیگرانی هم مثل شیطان بودن که اینجوری بودن. لزومی ندارد. ببینید واقعاً بخشهای مهمی داریم. بگو. اینکه شدن در عربی، خیلی اصلاً کانه اینجوری است. هیچوقت برای شدن دلالت، حتی اگر بخواهیم آن را نادیده بگیریم که این آیندهی در واقع، حتماً آیندهای که حتماً روی میده، باز هم میتوانند بگویند که شدن نیست.
اگر بخواهد شدن باشه، باید اصلاً یک چیز دیگر باشه. اصلاً کار اینها کارکرد شدن ندارد. حالا من معمولاً یک قاعدهی عربی که یک نفر میگه، من خیلی چیز نمیکنم. اصلاً در قطع این نمیکنم، حتی اگر کانه اصلاً معنی شدن نمیده، مگرنه آن کسی که آن حرف را میزنه، شاید نسخههایی وجود دارد که در یک حالتی، درست است.
آن هرکی که میگوید که گذشته، معناش زمانی نیست، یعنی فعل ماضی را اگر اینجوری زمان گذشته را میگیم، درست است. اما اینکه کانه به معنای شدن نیست، به معنای بودن، بودن. شدن یعنی از، ریشهی شدن در عربی اصبحه. یعنی وقتی میگوییم مثلاً از کافران میشود، حتی با آن قاعده، میشود اصبح من الکافرین، نه کانه. خب، کانه اینجوری است.
انا خیر منه؛ برتری پنهان انسان
خب. بذارید، چرا ابلیس سجده نمیکنه؟ توضیح میدهد دیگر. میخواهم ببینم ابلیس ازش سوال میکنن، میگویند که چرا سجده نکردی؟ خب این جمله معروف را میگوید. میگوید: «قال، الأعراف · ۱۲قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢفرمود: «چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى؟» گفت: «من از او بهترم. مرا از آتشى آفريدى و او را از گِل آفريدى.»؟» چه شد که سجده نکردی بر این آدم وقتی که بهت امر کردم؟ «قال انا خیر منه» خب من از آن بهترم.
«خلقتنی من نار و خلقته من طین» مرا از آتش خلق کردی و این را از خاک، از گل آفریدی. یعنی من موجود باارزشتری هستم از آتش، آتش باارزشتر از خاک. خودش را با آدم مقایسه میکند و به دلیل اینکه به نظرش میآید که از یک جنس بهتریه، به خودش حق میدهد که سجده نکند. نه از شأنش میبیند که به چنین موجودی سجده کند.
خب حالا ببینید اینجا یک نکتهای وجود دارد. آن هم این است که اگر موجودات قبل از اینکه انسان به وجود بیاد، اینقدر دارم تصورات خودم را میگم، نمیخواهم از آن متن نمیخواهم استفاده بکنم. اینکه قبل از اینکه انسان به وجود بیاد، موجودات به هر حال بعضی از موجودات خیلی کرامت داشتن. فرض کن، ملائکه که اصلاً جزء عباد مکرمون هستند.
یک جوری مثل اینکه، چگونه بگم؟ یک ملاکهای ارزشی در جهان وجود داره، خب؟ که کسانی که آن ملاکها را دارن، محترمان. انسان هرچه تبرّج به خدا بیشتر باشه، میخواهم بگویم این ملاکهای واقعی وجود دارد که موجودات میپذیرن که مثلاً فرض کن آن ستاره میپذیره که آن ستاره ازش بزرگتره، نورش هم بیشتره، بنابراین وضعش به آن.
کار مهمتری دارد انجام میدهد. یک نقشی که دارد بازی میکند نقش مهمتریه. من میخواهم این را بگم، اگر مثلاً فرض کن نور در جهان یک چیز ملاک خیلی مهمیه، یا مثلاً عظمت و بزرگی حالا به هر معنایی که میفهمیم، یک ملاک شناختهشدهایه. بعد احساسم اینه، تصورم این است که با ملاکهای موجود در جهان، آدم هیچ وضعیتی ندارد.
یک موجود بسیار کوچک، نورانی نیست، تاریکه، یعنی هیچچیزی یعنی ازش هیچی برنمیاد، هیچ نشانهای در آدم نیست که موجودات دیگر مثلاً این را به عنوان چیز بپذیرن که این یک برتری نسبت بهشان دارد. میخواهم بگویم یک ملاکهایی در جهان شاید تثبیتشده وجود داره، شاید شیطان در مقابل مثلاً بعضی از ملائکه مشکلی نداره، میفهمد که آنها یک برتری نسبت بهش دارند.
موضوع این است که موجودی خلق شده، اینکه این تمرد اتفاق میافته، موجودی خلق شده که با ملاکهای موجود کسی نمیفهمه که این خوبیش چیست. چرا؟ این خوبی انسان چیه؟ اینکه میتواند یک چیزهایی را بفهمه که دیگران نمیفهمن. چگونه یک نفر میتواند بفهمه که آن یک چیزی میفهمد که من نمیفهمم؟ این منظورم چیه؟
یک آدم بیاید لیست اسامی خداوند را که میفهمه، وقتی یک نفر یک چیزی را نمیفهمه، چگونه بفهمه که آن یک چیزی بیشتر از من دارد میفهمه؟
بنابراین، من میخواهم بگویم این یک موجودیه که خلق شده، یک برتریای دارد که این برتری اصلاً پنهانه. آشکار نیست. بنابراین اگر ملائکه هم مثلاً سجده میکنن، فقط دارند فرمان محض میبرن بدون اینکه خب، آدمها میتوانند بفهمن که رفرنس، رفرنس در مورد واژههاست.
تو در مورد مثلاً یک واژه، یک چیزی میفهمی، من هم آن واژه را دختری میگویم که این واژه را میفهمم. میتونی، ببین همین الان گوش بده. خب، بیا من همان معنی تعلیم اسما را در نظر بگیر. من میخواهم بگویم که همه چیز در واقع پنهانه اینجا.
من وقتی معنی واژه را نمیفهمم به دلیل اینکه اصلاً راه ندارم به فهمیدنش، نمیتوانم بفهمم که دیگران هم چه ازش میفهمند. فرض کن، آدمها دقیقاً این نکتهای که داری میگی، شاید درست است به دلیل اینکه همهشان در واقع یک جور زبان جامعه را دارند. یک موجودی را تصور کن که اصلاً مفهوم فرضاً «تواب» را نمیفهمه. برایش توضیح هم بدی، هیچوقت به رفرنسش نمیرسه.
این موجودات، موجودات به غیر از انسان، اسامی الهی و خیلی چیزها را وجود دارد که اصلاً اینها محاله بتونن بهش علم پیدا بکنند. به دلیل ساختار وجودشون، به دلیل اینکه زبانشون ناقصه، خب؟
من میخواهم بگویم تو یک چنین حالتی وقتی که یک چیزی، یک بخشی از علم، اصلاً خارج از محدودهایه که تو بتونی تصوری ازش حتی داشته باشی، چگونه میشود یک موجود بفهمه که آن دارد یک اسامی الهی را میفهمد که من هیچی نمیفهمم؟
عمقش مثلاً مال آن بیشتر از، اینکه هیچی نمیفهمم که نیست، وقتی من این اسم را میشنوم، میتوانم در موردش توضیح هم مثلاً آدم به من بده، این اسم یک جوری برای من معنیدار بشه، معنی واژه حکیم است ولی این که آن رفرنس عظیمی دارد میفهمد و من بهش راه ندارم این را نمیفهمم.
من میخواهم بگویم که نه این که فقط انسان کوچیکه و با ملاک های مثلاً موجود در جهان چیزی حساب نمیشه، انسان یک موجود خاصیه که برتریش اصلاً قابل دیتکت کردن برای موجودات دیگر نیست. یعنی برتری علمیه در یک زمینه هایی چیزهایی میفهمد که آنها بهش راه ندارند. میفهمی؟ نه این که الان بلد نیستند. ملائکه نمیتوانند دسترسی داشته باشند.
وقتی راه ندارند دسترسی نمیتوانند بکنند و میگویند ما نمیدونیم. تصور ندارن، تصوری ندارند از این که بیشتر فهمیدن یعنی چه. میفهمی منظورم چیه؟ من به نظر من میتوانم وقتی آدم رفرنس یک چیزی را اصولاً نداره، آدمها اینجوری نیستند به دلیل این که من هر چیزی که اگر تو رفرنسشو نداری من میتوانم با توضیح دادن به تو بفهمونم که من یک چیزی بیشتر دارم میفهمم.
تو رفرنسشو نداری. چون میتوانم رفرنس بدهم به خود بزرگتر. وقتی این کار را کردم، تو بیشتر پیشرفت را میفهمی که جلو رفتی. این یارو با من یک چیزهایی دارد میگوید من نمیفهمیدم. خب؟ ولی به نظر من یک نکته اینجا وجود دارد. آن هم این است که نوع برتری انسان به مثلاً یک موجودی مثل شیطان، برای شیطان اصلاً قابل دیتکت کردن نیست.
یعنی نقص خودش را تو زمینه زبانی نمیتواند کشف بکند. بنابراین باید فقط با چه سجده بکنه؟ با اطاعت محض سجده بکند و این کار را نمیکند. در واقع دارد از چیز استفاده میکند دیگر این که من قبول ندارم. خب؟ به یک موجودی که از خودش پایین تره و نمیفهمه که این ممکن است صرفاً به این که خداوند بهش گفته که این کار را بکن نمیکند.
در دلیل هم میاره، بله؟ با ادعای بالغانهست. چیه؟ با ادعای بالغانهست. با نظر ایشان بالغانه دارد زندگی میکند. اطاعت کردن از امر خدا جزو بلوغه. اگر کسی نباشد دقیقاً دارد میشود دقیقاً کاری که شیطان دارد میکند همان چیزی است که ما بهش میگوییم دیوانگی.
خداوند دارد امر میکند و دیوانگی اینجوری به وجود آمد و در عین حال یک موجودی فکر کرد دارد بالغانه زندگی میکند ولی خب یک چیز بدیهی را نادیده گرفت. خب کار خدا میگوید این کار را بکن حتماً یک چیزی هست دیگر.
آن که این را شیطان معمولاً دارد که خدای چیزهایی میداند که من نمیدانم یا نه این هم از آن نداشتم. خداوند یک چیزی در مورد انسان میداند و رفتن و اعلام کرد.
قبل از امر به سجده اعلام میکند که من یک چیزهایی میدانم شما نمیدونید. هی من میگوید من علم سماوات و زمین را میدانم. یک چیزهایی هست با این که شما نمیدونید. ولی باز شیطان بالغانه رفتار، دیوانگی میکند. و بعداً یک عده دیگر ای هم که از شیطان پیروی میکنند همین حالت های دیوانگی بهشان دست میدهد. خب.
خب این یک نکتهایه. پس این که آن کرامت و عظمت انسان برای شیطان قابل کشف کردن اصولاً شاید نیست. من دارم با این شاید میذارم. کی؟ یک نفر به من گفت الان حاضر نیست. هی تو کلاس میگوید شاید و شاید اینطوری باشه میگویم. جزو ایرادهای صحبت کردن بعد من احساس میکنم یک آدمی که خیلی قاطعانه صحبت میکند معمولاً یک خورده از این مشکلات اینجوری دارد.
من چیزهایی که واقعاً هیچ چیزی را نمیشود قاطعانه نه از متن فهمید نه از دنیا فهمید. من یک چیزی را میفهمم میگویم شاید اینجوری باشه. ممکن است یک نفرش خیلی بهتر است. و یک نکته دیگر. باز دارم احساس میکنم. میگویم احساس میکنم یعنی نمیخواهم خیلی دلایل متنی دقیق و مثلاً چیزی ندارم.
این که اتفاقاً برتری و مزیت شیطان و چیزی که در واقع در آن هست این است که زبان خیلی پیچیدهای دارد. به نظر من از ملائکه شما حرف زدن شیطان را با ملائکه مقایسه کنید تو این دو تا داستانی که این دو تا جا آمده. این عقیده هست که شیطان خیلی به نظر میآید که قاطعانه و خوب دارد حرف میزند.
یعنی شیطان جزو موجوداتیه که معیشت پیچیده دارند. شاید همین هم هست که میتواند در واقع تو چیزهای زبانی درست کند که بشر را گمراه بکند. این توانش زبانی شیطان دارد با از اصطلاحات زبانشناسی استفاده میکند. توانش زبانشناسی زبانی شیطان شاید تو آن لحظه از همه بیشتره.
بنابراین حسد به این که حالا یک موجودی آمده که اصلاً من قرار است بهش سجده کنم برای این که این دقیقاً میگویند که زبانش از من کاملتره. چیزهای زبانی میفهمد و اینا، این خودش برای شیطان یک چیز یک نکته منفی ممکن است باشه.
این که به هر حال اینجا یک چیزی وجود دارد. آن هم این است که شیطان واقعاً برتری انسان را قبول ندارد. یا نمیتواند درک بکند و به هر حال به وضوح اینجا مسئله حسادت و من و آن و اینها وجود دارد که در واقع دارد تکبر میکند.
تکبر، استکبار، و مهلت شیطان
تکبر یعنی چی؟ استکبار. تکبر یعنی این که خودش را بالاتر میبیند. ابراز بزرگتر بودن دارد میکند در حالی که نیست. تکبر چیز بدیه. تکبر برای هر موجودی به غیر از خدا بده. در خدا جز صفات خوب خدا نیست.
اگر خداوند بزرگه ولی بزرگی نکند نسبت به دیگران که خب این نمیشود دیگر. خلاف حقه. جز صفات خداوند متکبره. اصلاً تو خود قرآن جز صفات خوب خدا این است که متکبره، باید هم متکبر باشه.
اگر نباشد خلاف حقه. من که از همه بزرگترم، باید بگویم من از همه بزرگترم، باید بزرگی خودش را در واقع نمایش هم بده. این خوب است.
وقتی من بزرگتر نیستم، الکی مثلاً بگویم که آره، من باید با یک دلایل واهی، حالا برایتان بگم، شیطان ابلیس نمیخواد بی احترامی بکنه، من مشکل برام پیش میآید. باید با دلایل واهی، اصلاً من از آتشم، آن از چیز و اینها اصلاً. میگوید الأعراف · ۱۳قَالَ فَٱهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَٱخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ ٱلصَّٰغِرِينَفرمود: «از آن [مقام] فرو شو، تو را نرسد كه در آن [جايگاه] تكبّر نمايى. پس بيرون شو كه تو از خوارشدگانى.».
میگوید برو بیرون و مثلاً هبوط کن که به تو نیامده که اینجا تکبر بکنی. فخرج انک من الصاغرین. خارج شو که تو از صاغرین هستی. صاغرین، از کوچیک، کوچیک. میگوید الأعراف · ۱۶قَالَ فَبِمَآ أَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَٰطَكَ ٱلْمُسْتَقِيمَگفت: «پس به سبب آنكه مرا به بيراهه افكندى، من هم براى [فريفتن] آنان حتماً بر سر راه راست تو خواهم نشست.. ببخشید. قال انظرنی الی یوم یبعثون، قال انک من المنظرین. میگوید که میگوید خداوند گفت، به خداوند گفت مرا تا روز قیامت مهلت بده، جوابش این است. قال انک من المنظرین. تو از مهلت دادهشدگان هستی.
نمیگوید مثلاً مهلت تو را میدم، باشه، مهلت میدهم. میگوید که انک من المنظرین، یک خورده غیر عادیه دیگر. مثل اینکه هستی دیگه، مثلاً مثل اینکه آدم به یک نفر بگوید که انک من المنظرین، مگه نمیدونی؟ خب من دارم میگویم که یک خورده چیزه، یک خورده این عبارت میتواند یک جورهایی دیگر هم باشه.
لزوماً معنایش این نیست که مثلاً این اصطلاحاتی که تو عرب، تو زبان عرب کاربردایی میگویم دارند. ولی به هر حال من میخواهم بگویم جواب یعنی آن طبیعیترین جوابی که میآید به سوال به اینکه من درخواست بکنم انظرنی، این است که مثلاً جواب داده بشود که مثلاً انظر، به تو مهلت دادم، ها؟ فخرج انک من الصاغرین. ولی اینجا یک چیز حالی است، انک من المنظرین.
کلهم اجمعون و استثنایابلیس
ببینید، یک نکتهای هست، فکر کنم یک ذره بحث را روشنتر بکند. یکیش این است که تو سوره، فکر کنم، فسجد الملائکه کلهم اجمعون، الحجر · ۳۱إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰٓ أَن يَكُونَ مَعَ ٱلسَّٰجِدِينَجز ابليس كه خوددارى كرد از اينكه با سجدهكنندگان باشد. الساجدین. خب؟
یعنی بعد اصلاً وقتی مع الساجدین میاره، یعنی اینکه اصلاً کلاً ابلیس را جدا کرده از جمع سجدهکنندگان دیگه، که میگوید این، اصلاً یک جمع کلهم اجمعون میاره به معنی اینکه اینها دو تا ترکیب وایسادن هم میاره که ملائکه به طور کامل سجده کردن، بعد ابلیس را میگوید که این، این هم با آنها ظاهراً بوده.
خب؟ و وقتی با من میآره، یعنی اینکه میگوید که ابلیس به طور خاص سجده نکرد و حالا این، این یک جوری با آن قضیه که این و کان من الجن جور در میآید دیگر.
یک بار آیه را بخون. ببینید، اجمعون، بعد چه میگه؟ که فسجد الملائکه کلهم اجمعون الحجر · ۳۱إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰٓ أَن يَكُونَ مَعَ ٱلسَّٰجِدِينَجز ابليس كه خوددارى كرد از اينكه با سجدهكنندگان باشد. الساجدین. خب الا میاره دیگه، یک نفر میتواند بگوید خب همه، همه جمعیت سجده کردن الا فلان. همه به طور کامل سجده کردن الا فلان. یعنی که این، یعنی این جزو اوناست. نه، دو تا ترکیب پشت سر هم. باشه. و بعد ما چه میفهمیم؟ اگر بعد چه میفهمیم؟
اگر من بگویم که همه جمعیت به طور کامل همهشون، همهشون، همهشان سجده کردن به غیر از آن یکی. این یعنی جزو آن جمعیت بوده دیگر و این یکی نبوده.
من دارم تاکید میکنم که فقط یک نفر سجده نکرد از این جمعیت، نه اینکه این جزو جمعیت نیست. از این نمیشه، حالا کاملاً اینجا ابلیس جزو ملائکه انگار دارد حساب میشه، یعنی آن امر بهش شده، فقط دارد مستثنی میشود که سجده نکرد، نه اینکه جزو آنها نیست.
نافرمانی و وعده جلسه بعد
خب، من، من چیزی دیگه، من جلسه آینده را امیدوارم حالا به غیر از این بحث حاشیهای که موند، با این ادامه این صحبت شروع بکنم که اصلاً نافرمانی کردن یعنی چی؟ یعنی میشود مثلاً شیطان یک کاری را ازش خداوند خواست و نکرد، آن وقت چه شد؟
خدا میخواست که مثلاً شیطان یک کاری را بکند و بعد شیطان آن کار را نکرد، بعد هم میگوید هیچی، فقط بهش گفتن که مثلاً برو. من میخواهم بگویم واقعاً این امر خداوند محقق نشد، نافرمانی کردنش چیه؟ آره، تکوینیه، اینها از این حرفها. یعنی به هر حال نافرمانی به این معنا که یک چیزی خلاف خواست خداوند اتفاق میافته، وجود دارد. وجود دارد. خب باشه، در موردش بحث میکنیم.
همه به طور کامل سجده کردن الا یعنی که این یعنی این جزو آنها نیست. باشه. بعد چه میفهمم اگر من بگویم که همه جمعیت به طور کامل همشون همشون همشون سجده کردن به غیر از آن یکیه. آن یعنی جزو آن جمعیت بوده و این یکیه نه.
من دارم تاکید میکنم که فقط یک نفر سجده نکرد از این جمعیت نه اینکه اینطور جمعیت نیست. از این نمیشود. حالا کاملاً اینجا ابلیس جزو ملائکه انگار دارد حساب میشود. یعنی آن امر بهش شده. فقط دارد مستثنی میشود که سجده نکرد. نه اینکه جزو آنها نیست.
خب من چیز دیگر من جلسه آینده را امیدوارم حالا به غیر از این بحث حاشیهای که موند با این ادامه این صحبت شروع بکنم که اصلاً نافرمانی کردن یعنی چه دیگه؟ میشود مثلاً شیطان یک کاری را ازش خداوند خواست و نکرد؟ آن وقت چه شد؟ خدا میخواست که مثلاً شیطان یک کاری را بکند و بعد شیطان آن کار را نکرد.
بعد هم میگوید هیچی. فقط بهش گفتن که مثلاً برو. من میخواهم بگویم واقعاً این امر خداوند محقق نشد. نافرمانی کردن یک چیزی است. بله تکوینیه یا از این حرفها. یعنی به هر حال نافرمانی به این معنا که یک چیزی خلاف خواست خداوند اتفاق میافتد وجود دارد. وجود دارد. خب باشه در موردش بحث میکنیم.