متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۶)
خلاصهٔ صحبتهای قبلی
با صرفنظر از جزئیات و بهطور خلاصه، مهمترین نکاتی که تا به حال دربارهٔ داستان آفرینش از متن قرآن گفتهایم به شرح زیر هستند:
مهمترین ویژگی بشر «دانش زبانی جامع» او است. دانش زبانی جامع ترجمهٔ فارسی «تعلیم الأسماء» در آیهٔ «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا»
وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: «اگر راست مىگوييد، از اسامى اينها به من خبر دهيد.»
میباشد که «كُلَّهَا» جامعیت آن را نشان میدهد. «دانش زبانی» اصطلاحی در عرف زبانشناسی است که به علت استفادهٔ زیاد چامسکی از آن متداول شده است. اما در اینجا مسئله جامعیت داشتن زبان بشر است که به صراحت در متن آمده است. من در مباحث قبلی سعی کردم که اهمیت خلقت موجودی با دانش زبانی جامع را نشان دهم. دانش زبانی جامع به شکلی امکان بازنمایی همهٔ جهان را فراهم میکند و در نتیجه خلقت چنین موجودی لایهٔ جدیدی به جهان اضافه میکند. علاوه بر این، نکتهٔ مهم دیگر نقص بقیهٔ موجودات در درک برخی از اسماء الهی است. این موجودات حداکثر میتوانند «خبر» این اسماء را بشوند. در واقع کاری که آدم میکند خبر دادن اسماء الهیای که ملائکه با آن آشنا نیستند، میباشد. این کارکرد خاص بشر است که گویی جای خالیای در دنیا وجود داشته که با خلقت بشر در حال پرشدن است. در جلسات قبلی (جلسهٔ اول از کل جلسات و جلسهٔ قبل) بر این تأکید کردم که خلقت بشر و وجود یک زبان جامع باعث میشود که کل قرآن (که به نوعی در تکوین هم وجود دارد) به طور کامل در لایهٔ دوم (زبان) تجلی پیدا کند. همهٔ موجودات به نحوی هدایت تکوینی دارند و گویی بخشی از قرآن به هر موجودی تعلیم داده شده، ولی وجود زبان بشر باعث میشود که قرآن به طور کامل تجلی یابد. اینها توضیحاتی بود که دربارهٔ اهمیت زبان داده شد.
سعی ما این است که چیزهایی که مستقیماً از متن میفهمیم و چیزهایی که خودمان اضافه میکنیم را تا جای ممکن از هم تفکیک کنیم. البته ممکن است که این تفکیک به طور کامل ممکن نباشد و به طور دقیق نفهمیم که کجا ذهنیت قبلی ما در برداشت مفاهیم تأثیر گذاشته است (مثلاً ذهنیت و فهم ما از زبان به طور بدیهی در فهم ما از متن دخالت میکند). ولی به صورت عملی کاری که میخواهیم انجام دهیم مشخص است. به عنوان مثالی از اینکه چه چیزی را از متن میفهمیم و چه چیزی را خودمان اضافه میکنیم، به اعتقاد من اینکه زبان به نوعی مهمترین ویژگی بشر است را مستقیماً از متن میفهمیم. ولی اینکه اهمیت خلقت موجودی با زبان جامع چیست را سعی میکنیم با فکر کردن استنتاج کنیم. ما این کار را با استدلال کردن و تطبیق آن با جاهای دیگر قرآن انجام میدهیم.
این روش برای فهم متن را میتوان در مورد هر متنی، مستقل از اینکه ماهیت متن چه باشد (و مثلاً متن هنری، و یا حتی نقاشی، فیلم یا داستان باشد) انجام داد. وقتی متن را میخوانیم (میبینیم یا گوش میدهیم) برداشت اولیهای شکل میگیرد و همیشه باید این برداشت را با سایر اجزای متن تطبیق داد. مرتباً و به صورت رفت و برگشتی باید دریافت خود را با متن مطابقت داد تا به نتیجه برسیم. مثلاً برای فهمیدن یک واژه ممکن است ما با دیدگاه خاصی برای یک واژه معنی و مرجعی حدس بزنیم. لازم است که این حدس را با سایر جاهایی که این واژه در متن استعمال شده تطبیق داد و بررسی کرد که آیا در آن جاها نیز به همین صورتی که ما فکر میکنیم از این واژه استفاده شده یا خیر؟ با فرض اینکه در یک متن واژهها با معنای خاصی ظاهر میشوند، چک کردن استعمال یک واژه در سرتاسر متن به ما کمک میکند که تعبیر دلخواه از معنی واژه نکرده باشیم.
نکتهٔ بعدی این است که شروع داستان با مطرح شدن مسئلهٔ شر است. به این معنا که حضور انسان در زمین (و نه صرف خلقت او) مترادف با ایجاد شر است. چون دلیل این ارتباط را «زبان» داشتن بشر دانستیم، برای حل مسئلهٔ شر باید در ویژگیهای زبان جستوجو کرد. کرد (این جز نکاتی است که از متن استنتاج میشود). وقتی خداوند در پاسخ ملائکه در اعتراض به ایجاد شر بر اثر جعل انسان در زمین، به آنان پاسخ میدهد که او علم کامل اسماء را دارد، دو چیز استنتاج میشود: اول اینکه زبان جامع آنقدر چیز ارزشمندی است که ایجادش به مشکلات مورد اشارهٔ ملائکه میارزد و دیگر اینکه بدون شر نمیتوان زبان جامع به وجود آورد. این را جلسهٔ قبل از متن استنتاج کردیم، چون در غیر این صورت پاسخ خداوند به ملائکه پاسخ قاطعی نخواهد بود.
نکتهٔ اصلیای که به عنوان محور بحث در نظر گرفتیم این است که اگر زبان بخواهد زبان جامعی باشد و قابلیت بازنمایی همه چیز را داشته باشد، باید بتوانیم در آن گزاره تولید کنیم. این ویژگی را در اصطلاح متداول زبانشناسی مولد بودن زبان (productive) مینامند. ویژگی مولد بودن به این معنا است که در زبان انسان، مکانیسمها، واژهها و گرامرهایی وجود دارد که با استفاده از آنها میتوان گزارهها و حتی مفاهیم جدید را تولید کرد. همچنین با استفاده از آنها نامگذاری اسامی جدید ممکن بوده و این نامگذاریهای جدید را میتوان در جملات جدید به کار برد. بنابراین همه چیز به ویژگی مولد بودن زبان برمیگردد. اما وقتی زبانی مولد شد، گزارههای نادرست و در نتیجه کذب هم به وجود میآید که حاصل آن شر است. اتفاقی هم که در این داستان میافتد این است که بشر برای اولین بار گزارهای کاذب میشنود و گمراه میشود. در واقع بنای شر بر روی کذب است. اشاره به این نکته لازم است که در این بحث منظور از کذب معنای اخلاقی آن نیست، بلکه کذب به معنای «گزارهای که درست نیست» یا «گزارهای که مطابق واقعیت نیست» به کار رفته است. کذب در این معنا تنها در جهان تشریع وجود دارد و در جهان تکوین کذب وجود ندارد. مثلاً اگر به صورت تکوینی به موجودی احساسی دست دهد و یا چیزی در وجودش بازنمایی شود، هیچگاه نادرست نخواهد بود. اما بشر به علت داشتن پیچیدگی زبانی میتواند واژههایی درست کند که به چیزی اشاره نمیکنند و یا گزارههایی بسازد که معنایی ندارند.
مرور مباحث پیشین: زبان، اسماء و جامعیت انسان
در بخش اول این جلسه وارد جزئیاتی می بپردازیم که بیشتر به موضوعاتی که ما بهصورت روزمره با آنها سروکار داریم، مربوط است. این صحبتها به داستان آفرینش هم مربوط است، اما این ارتباط حاشیهای بوده و این مطالب میتوانست مطرح نشود.
نکتهٔ بسیار مهمی که قبلاً هم رویش تأکید شد این بود که ما واژههایی داریم که به چیزی اشاره نمیکنند. مثلاً مبنای شرک (طبق داستان یوسف) واژههایی هستند که به چیزی اشاره نمیکنند (اسمگذاریهای نادرست). این موضوع که در جاهای مختلف قرآن هم به آن اشاره میشود، در واژهشناسی قرآن هم اهمیت دارد.
در بحث واژهشناسی قرآن گفته شد که واژگان حامل فرهنگاند. بسیاری از واژههایی که ما به کار میبریم و یا واژههای متداولی که در فرهنگ عرب وجود داشتهاند، لزوماً در قرآن به کار نمیروند. واژههایی وجود دارند که واقعاً به چیزی اشاره نمیکنند. مثلاً واژههایی مثل «مروت» و «شجاعت» یا … که در قرآن نیامدهاند به چیز خالصی اشاره نمیکنند، یا حداقل به چیز موهوم و یا بیارزشی اشاره میکنند. مثلاً نام یک بت به یک مجسمه اشاره میکند، ولی بت چیز باارزشی نیست چون از آن تأثیری حاصل نمیشود. در اشاره به این نکته، در خطبهٔ حضرت یوسف میآید: «مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ» اینها اسامیای هستند که شما و اجدادتان گذاشتید ولی «سلطان» ندارند و از آنها تأثیری حاصل نمیشود.
مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءًۭ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ ۚ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ ۚ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
شما به جاى او جز نامهايى [چند] را نمىپرستيد كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كردهايد، و خدا دليلى بر [حقانيت] آنها نازل نكرده است. فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين درست، ولى بيشتر مردم نمىدانند.
در مورد واژهٔ «شجاعت» در جلسهٔ قبل گفته شد که به مفهوم خالصی اشاره نمیکند. از آنجاییکه ممکن نیست که کسی از هیچ چیزی نترسد، شجاعت به شکل خالصش وجود ندارد و همیشه باید مشخص شود که شجاعت نترسیدن از چه چیزهایی است. بنابراین واژهٔ «شجاعت» به نترسیدن، بهعلاوهٔ مفاهیم دیگری اشاره میکند.
واژههای خالص به شکل مناسب و کامل مفاهیم را در جهان میپوشانند. به عنوان تشبیه میتوانید مستطیلهایی را در نظر بگیرید که کنار یکدیگر چیده شدهاند و بدون همپوشانی صفحه را افراز کردهاند. اما یک واژهٔ ناخالص با چند مفهوم اشتراک داشته و همانند دایرهای است که با چند مستطیل اشتراک پیدا میکند. چند ممکن است این دایره بخشهای خوبی از یک مستطیل را دربر بگیرد ولی بخشهایی از مستطیل را از دست میدهد و اشتراکش با مستطیل باید توضیح و تشریح شود. معمولاً واژههایی که بشر درست میکند حتی مرزهای مشخصی همانند دایره هم ندارند؛ بلکه همانند اشکالی هستند با مرزهای پیچیده که دقیق توضیح داده نشدهاند. عدم تعریف دقیق از معنای واژهها باعث ابهام میشود.
موضوع ابهام در معنای واژهها برای حداقل نیم قرن (به طور خاص در اوایل قرن بیستم) محل بزرگترین اختلاف فلاسفه در جهان غرب بود. در آن هنگام تحولی به وجود آمد که همه شروع به فکر و بحث دربارهٔ زبان کردند. به این اتفاق در فلسفه «چرخش زبانی» و یا linguistic turn گویند. تا قبل از این اتفاق، نه تنها زبان در فلسفه موضوع اصلی نبود، حتی موضوعی فرعی هم به حساب نمیآمد. بعد از این چرخش زبانی، دو گروه اصلی از فلاسفه با رویکرد مختلف در مورد مطالعهٔ زبان به وجود آمدند. گروهی که معتقد بودند زبان روزمره مناسب فلسفه و کشف حقیقت نیست و در نتیجه زبان نیاز به پالایش دارد. به عنوان مثال «برتراند راسل» یکی از افراطیترین اشخاص این جریان است که اعتقاد به ایجاد یک «زبان منطقی» کاملاً فرمال جهت استفاده در فلسفه را داشت. او اعتقاد داشت که استفادهٔ نامناسب از واژهها و گرامر و … باعث مبهم شدن مسائل و به نتیجه نرسیدن بحثهای فلسفی میشود. او میگفت که همانگونه که ما زبان ریاضیات را برای بررسیهای علمی داریم، طبیعی است که زبان مناسبی را برای بررسیهای فلسفی داشته باشیم. این دو گرایش دقیقاً در ویتگنشتاین دیده میشود. ویتگنشتاین اول به همین گرایش تعلق دارد. او سعی در کنار گذاشتن زبان و یافتن زبان اصیلی که «باید باشد» دارد. ولی ویتگنشتاین دوم به «فلسفهٔ زبان روزمره» گرایش دارد و معتقد است که اصولاً موضوع فلسفه همین زبان روزمره است و نه تنها نباید زبان روزمره را کنار بگذاریم، بلکه نمیتوانیم آن را کنار بگذاریم. در دیدگاه ویتگنشتاین دوم، با همین زبان روزمره نکات زیادی را (ولو به طور دقیق) میتوان گفت. بحثهای مربوط به «بازیهای زبانی» یا مبحث speech act (کنش گفتاری) همه متعلق به این مکتب هستند. فلاسفهٔ مهم این مکتب علاوه بر ویتگنشتاین دوم، راستون و رایل هستند.
قرآن از زبان روزمره به این شدت فاصله نگرفته است که زبان خودش را بسازد، اما در عین حال زبان روزمره را به نحوی که عرب به کار میبرد، به کار نمیبرد. در واقع زبان قرآن (واژهها و syntax) خیلی بر زبان عرب منطبق نیست. به عنوان مثال "کلمات بد" و یا "ساختارهای نحوی بد" در قرآن استفاده نمیشوند.
میخواهم به چند واژه اشاره کنم که به واقعیتی اشاره نمیکنند. در دنیای امروز «بت» نداریم. اما واضح است که بشر هنوز از شرک دست نکشیده است. این طور نیست که زمانی بشر مشرک بوده و یک مرتبه شرک را کنار گذاشته باشد. در دنیای امروز هم واژههای کلیدی و مهمی هستند که به چیزی اشاره نمیکنند. یکی از مهمترین این واژهها، واژهٔ «طبیعت» و استعمال آن در جملاتی از قبیل «بشر شاهکار طبیعت است» و یا «طبیعت همه چیز را به سمت کمال میبرد» میباشد. قبلاً همین جملات گفته میشد ولی به جای «طبیعت»، «خدا» قرار میگرفت: مثلاً «بشر شاهکار خلقت خداوندی است». عبارات از این دست در مورد طبیعت به راحتی در متون درسی، رسانههای دیداری، نوشتاری، شنیداری به کار میرود. این نحوهٔ استعمال واژهٔ «طبیعت» در فرهنگ معاصر این ذهنیت را در ما ایجاد میکند که برای چیزی به نام «طبیعت» توانایی تصمیم گرفتن و هدایت و کنترل جریانات به سمت خاصی را در نظر بگیریم. این ذهنیت بر اساس استعارهای شکل گرفته است که طبیعت (به معنای جهان بیرون) مانند یک ماشین و به طور اتوماتیک در حال کار کردن است. همچنین این ماشین طراحی قبلی هم نشده است. ما بر اساس این استعاره حرف میزنیم، بدون اینکه بپرسیم که این واژهٔ طبیعت چه معنایی دارد.
زبان به عنوان یک سنت
مفهوم والد را به خاطر بیاورید که مجموعهای از سنتها، حقایق، بایدها و نبایدها است که به طور اتوماتیک در ذهن ما کپی میشود. ممکن است که ما تحت تأثیر این سنتها زندگی کنیم بدون اینکه درستی آنها را بررسی کرده باشیم و یا حتی متوجه حضور آنها باشیم. این سنتها میتوانند سنتهای جغرافیایی (مربوط به محل زندگی فرد) و سنتهای تاریخی باشند. بعضی از سنتهای فکری در واژهها هم نفوذ میکنند و استعمال یک واژه میتواند نوع نگاه خاصی را در خود نهفته داشته باشد.
تشخیص نفوذ سنت در واژهها ممکن است که خیلی سخت باشد. این جزء ویژگیهای بشر بوده و هست که متوجه زبان خود نیست و زبان را ابزاری معصوم و بیگناه میپندارد که ما فقط بر اساس آن بیان میکنیم. گویی زبان یک رسانهٔ شفاف است که افکار و مشاهدات ما را بهخوبی عبور میدهد و به دیگران میرساند. اما مفهوم «چرخش زبانی» و یا linguistic turn در فلسفه به این معنا است که اولاً ما با زبان فکر میکنیم. ثانیاً هنگامی که ما افکار و احساساتمان را در قالب زبان میریزیم، آن را در یک قالب از پیش طراحیشده میریزیم. بر اساس گرایش فرانسویها در بحثهای زبانی که به آن «ساختارگرایی» میگویند، زبان خود یک سنت است که از طریق والد به ما منتقل میشود. اولین چیزی که به کودکان یاد میدهند زبان است. به گفتهٔ لاکان، ما به داخل زبان پرتاب میشویم و در تور آن گیر میکنیم. زبان به ما میگوید که چه واژههایی وجود دارند. وقتی واژهای در زبان باشد که به چیزی اشاره نکند، ما بنا بر عادت خودمان چیزی میسازیم که مرجع آن واژه باشد. دلیل عدم توجه ما به زبان این است که زبان اولین چیزی است که به ما در این دنیا آموزش داده شده است. از آنجاییکه هر چقدر که والد قدیمیتر باشد و به سالها و ماههای اول زندگی برگردد قدرتمندتر و نامحسوستر است، ما بار فرهنگی زبان را احساس نمیکنیم. مثلاً ما غیرعادی بودن جملات مربوط به طبیعت را احساس نمیکنیم، چون این جملات در زبان است و ما آنها را شنیدهایم.
بهعنوان یک حقیقت تاریخی دقت کنید که اولین سالهایی که کتاب معروف داروین (منشأ انواع) و نظریهٔ تکامل او عرضه شد و عکسالعملهایی را (به علت از بین بردن نیاز به خالق و طراحی از قبل) برانگیخت، یکی از طرفداران نظریهٔ داروین به نحوهٔ استفاده از کلمهٔ طبیعت (Nature) حساسیت نشان میداد. او میگفت که چون قرار است که بگوییم که طراح و یا موجود هوشمندی در جهان وجود ندارد، پس نباید هوشمندی و یا اراده را به طبیعت نیز نسبت داد. نسبت به کاربرد فعل «خواستن» دربارهٔ طبیعت حساسیت نشان میداد. به عبارت دیگر، در ابتدا که واژهٔ طبیعت وارد فرهنگ میشد، خیلیها به غیرعادی بودن جملاتی مانند «طبیعت میخواهد همه چیز را به سمت کمال ببرد» و فاعل قرار دادن طبیعت پی بردند. ولی ما امروزه به دلیل عادت کردن به استعمال واژهٔ طبیعت، غیرعادی بودن این جملات را به این معنی حس نمیکنیم. اخیراً یک مستند از تلویزیون ایران پخش میشد که تمام مدت در مورد «شاهکار طبیعت» صحبت میکرد. این مستند ستون فقرات دایناسورها را نشان میداد و میگفت که از یک مکانیزم شبیه به پلهای معلق استفاده میکند. اما خیلی جالب بود که گفت که این دایناسورها زیاد دوام نیاوردند زیرا «طبیعت فلان موجود را خلق کرد»!
واژهٔ طبیعت و قوانین فیزیکی
مثالهای مشابه دیگری نیز وجود دارند. مثلاً این جمله که «قوانینی در طبیعت وجود دارد و کارهایی به طور اتوماتیک در طبیعت انجام میشود» را در نظر بگیرید. به صورت خاص مثلاً قانون جاذبه (اگر بتوان آن را یک قانون فیزیکی دانست) را در نظر بگیرید. آیا ما هیچوقت به این سؤال جواب دادیم که چرا اجسام یکدیگر را جذب میکنند؟ فرض کنید که برای اولین بار به کسی بگویند که همهٔ اجسام همدیگر را از راه دور و مطابق یک قانون ریاضی جذب میکنند. قطعاً جای سؤال دارد که بپرسیم چرا؟ قانون جاذبه را برای اولین بار در سن پایین به ما آموزش میدهند و محیط مدرسه امکان مطرح کردن چنین پرسشی را فراهم نمیکند. به دانشآموز کتاب درسی داده میشود و در انتهای هر فصل کتاب یک سری پرسش وجود دارد که در امتحان پرسیده میشوند. اگر دانشآموزی از معلم فیزیک در کلاس بپرسد که چرا اجسام همدیگر را جذب میکنند، ممکن است معلم دانشآموز را از کلاس بیرون بیندازد. اما اگر در یونان باستان کسی ادعا میکرد که اجسام همدیگر را جذب میکنند همه از او میپرسیدند که دو جسم چطور از راه دور به هم نیرو وارد میکنند؟ اگر کمی ذهنمان را آزاد کنیم میبینیم که این توصیف از قانون جاذبه که دو جسم در دو سر دنیا به هم نیرویی متناسب با مجذور فاصلهشان وارد میکنند، بیشتر به جادو شبیه است. ما حتی از خود نمیپرسیم که چرا این نیرو متناسب با مجذور فاصله باید باشد؟
بهصورت تاریخی و پس از کشف قوانین ترمودینامیک، فیزیکدانها میخواستند که فیزیک و طبیعت را به این شکل توصیف کنند که از لحاظ فیزیکی ذراتی وجود دارند و این ذرات دارای ویژگیهایی هستند. به چگونگی پیدایش این ذرات و ویژگیهایشان هم فعلاً کاری نداریم، اما به دلیل این ویژگیهای ذرات است که قوانین به وجود میآید. سپس قوانین مذکور به طور اتوماتیک دنیا را اداره میکنند. به عبارت دیگر این دیدگاه در میان فیزیکدانان وجود داشت که هدف پیدا کردن ذرات، خواص و قوانین آنها و رسیدن به قوانین ماکروسکوپیک از روی خواص ذرات ریز است. در این نگاه، فیزیک قرار بود که ما را به این سمت ببرد که بفهمیم که ذرات تشکیلدهندهٔ عالم چه هستند و از روی این چیستی، قوانین را در حد ذرات بیان کنیم و در انتها تمام چیزها و پدیدههای ماکروسکوپیک را از روی این قوانین بهدست آوریم. اما در مورد قانون جاذبه چنین توضیحی به دست نیامده است. حداقل در فیزیک، دانشمندان برجستهای چون اینشتین و فاینمن این سوالات را از خود میپرسیدند و سعی میکردند که پاسخی به آنها بدهند. مثلاً فاینمن در مورد برقراری قانون عکس مجذور فاصله ایدهٔ بسیار جالبی دارد. او پیشنهاد میکند که اجسام ذراتی (که اسمشان را گراویتون میگذاریم) از خود منتشر میکنند. او پیشنهاد میکند که جاذبه در اثر مبادلهٔ ذرهٔ گراویتون به وجود میآید، به این صورت که مقداری از این گراویتونها به بقیهٔ اجسام میرسد و باعث ایجاد نیروی جاذبه میشود. با این فرض و با در نظر گرفتن اینکه گراویتونها به صورت کروی ساطع میشوند میتوان قانون عکس مجذور فاصله را توجیه کرد. این هنوز توجیه قطعی نیست. میتوان پرسید این ذرات گراویتون چیستند؟ کجا هستند؟ چرا برخوردشان باعث ایجاد جاذبه میشود؟
نکته این است که ایدهٔ اولیهٔ فیزیک (مبنی بر رسیدن از چیستی ذرات به قوانین میکروسکوپیک آنها و از آنجا به قوانین ماکروسکوپیک آنها) مهجور مانده و گویی متوقف شده است. یعنی ما نه تنها به این سمت نرفتیم و نزدیک آن هم نشدیم، بلکه به نظر میآید که پاسخ دادن به این سوالات از طریق مطالعهٔ فیزیک ذرات ناامیدکننده شده است. گویی کسی دیگر سراغ این مطالعه نمیرود. ولی زمانی این ایده وجود داشت که اگر فیزیک نمیتواند منشأ این عالم و این که جهان چگونه خلق شده را توضیح دهد (که محال است توضیح دهد که از نیستی چگونه چیزی به وجود آمد، چون قوانین فیزیکی در عدم کار نمیکنند!)، حداقل پس از به وجود آمدن ذرات توضیحاتی را ارائه دهد. توضیحی به این صورت که چون ذرات به شکلی خاص هستند، پس قوانین حاکم بر آنها نیز به شکلی خاص باید باشند.
بیان ریاضی قوانین دلیل وجود آنها را توضیح نمیدهد
واژهٔ «قانون» در فیزیک مدرن تنها به یک سری فرمول اشاره میکند که با استفاده از آنها حداکثر میتوان حرکات و اتفاقات جهان را پیشگویی کرد. به عبارت دیگر آنچه به عنوان قانون بیان میشود فقط مدلهای محاسباتی هستند و به منشأ قانون پرداخته نمیشود. در واقع فیزیک جدید از پرداختن به منشأ قوانین دور شده است. تصور کنید که یک یونانی باستان الان زنده شود و شما به او بگویید که ما آن چیزهایی را که شما نمیدانستید، که مثلاً اجسام چرا و طبق چه قوانینی حرکت میکنند، را ما کاملاً کشف کردیم. او از شما میپرسد که علت حرکت آن جسم از آنجا به اینجا چیست؟ شما یک جواب کلاسیک به او میدهید: «دلیل حرکت این جسم در این مسیر این است که باید لاگرانژینِ یک فرمول کمینه شود.» آن یونانی قطعاً مطمئن میشود که شما دیوانه هستید که دلیل حرکت یک جسم را به کمینه شدن لاگرانژینی نسبت میدهید. وقتی یونانیان باستان میخواستند پدیدههای طبیعت را توضیح دهند، علاقهمند بودند که به یافتن دلایل بپردازند. اینکه نیرویی به اسم جاذبه از غیب به اجسام وارد میشود، چرایی حرکت را برای آنها توضیح نمیدهد. توجیهات یونانیان باستان از نوع دیگری بود، قوانین ریاضی را به کار نمیبردند و اصلاً مدل ریاضی نیز نداشتند. ما در فیزیک مدرن مرتباً فرمول مینویسیم ولی این فرمولها چیزی را «توضیح» نمیدهند. یک نوع دیوانگی در اینجا وجود دارد اگر کسی گمان کند که این فرمولها در حال توجیه چرایی اتفاقاتی است که در جهان رخ میدهد، زیرا این فرمولهای ریاضی فقط ابزار اندازهگیری کمیتها و محاسبهٔ اتفاقاتی است که در جهان میافتد.
استعارهٔ «اتوماتیک بودن ماشین طبیعت» یک استعارهٔ خیلی جدی است که آنقدر ذهن ما را پر کرده است که نمیتوانیم بهراحتی بدون این استعاره به دنیا بنگریم. در ادامه این را با نگاه قرآن به پدیدههای طبیعی مقایسه میکنیم. ابتدا توجه کنید که انسانها در طول تاریخ در توصیف طبیعت از جملات مجهول و نسبت دادن فعل به پدیدههای طبیعی بهره میبردهاند. مثلاً جملهٔ «باد میوزد» در ظاهر جملهٔ بیخطری است. باد فاعل است که میوزد. گویی باران است که میآید، خورشید است که میرود، باد است که میوزد و یا ابرها هستند که میآیند. یعنی مثلاً ابرها موجوداتی هستند که برای خودشان میآیند. ولی در قرآن همهٔ پدیدهها را خدا میفرستد. مثلاً گفته میشود که «باد را فرستادیم» و یا «باران فرستاده شد». در واقع نسبت دادن اعمال و فاعلیت پدیدههای طبیعی به خود «باد» و «باران» و «ابر» در زبان بشر خیلی قدیمیتر از تحولات مربوط به علم در دوران جدید است.
منظور ما از اینکه «قوانین طبیعی به چیزی اشاره نمیکنند» را در ادامه توضیح میدهیم. واژهٔ «بت» را در نظر بگیرید: وقتی اسم بت برده میشود، ما در ذهنمان چیزی گذر میکند که واقعاً وجود ندارد. وقتی واژهٔ «قوانین طبیعی» آورده میشود باعث به وجود آمدن چیزی در ذهن ما و احساس آرامشی کاذب (در اثر توهم دانستن منشأ و چرایی پدیدهها توسط این قوانین) میشود که واقعیت ندارد. این آرامش نتیجهٔ تصوری است که گویی چیزی حل شده در حالی که هیچ چیزی حل نشده است. همانگونه که وقتی به «بت» اشاره میشود، به یک مجسمه اشاره میشود ولی حقیقتی پشت سر آن وجود ندارد، مشابهاً وقتی به فرمول ریاضی لاگرانژین به عنوان قانون فیزیکی اشاره میشود، به چیزی اشاره میشود ولی آن فرمول ریاضی حقیقت و دلیل وقوع پدیدههای فیزیکی نیست، بلکه تنها توضیحی ریاضی از اتفاقاتی است که میافتد.
دیدگاه عمومی فیزیکدانها امروزه عملیاتی است به این معنی که در پاسخ به این سؤال که «الکترون چیست؟» میگویند که باید به این سؤال جواب داد که «چگونه الکترون را اندازه میگیریم؟». همینطور جواب به این سؤال که «بار الکتریکی چیست؟»، روش اندازهگیری آن مطرح میشود. به نظر اکثر فیزیکدانها اینکه آیا واقعاً چیزی به اسم بار الکتریکی وجود دارد یا نه، تصوری قدیمی از فیزیک است که به فلسفه ربط پیدا میکند و ارتباطی با حرفهٔ فیزیکدانها و یا پروژهٔ فیزیک ندارد. به عبارت دیگر این سؤال که «آیا فیزیک واقعاً حقیقت را کشف میکند؟» جزو پروژهٔ فیزیک محسوب نمیشود. در این نگاه جدید، فیزیک صرفاً مدلهای ریاضی محاسباتی ارائه میکند. شاید یکی از آخرین فیزیکدانهایی که عقیده داشت که فیزیک واقعاً حقیقت را کشف میکند، اینشتین بود. امروزه وقتی کسی مثل ویتن مقالهٔ سیاهچالههای دوبعدیاش را چاپ کرد، کسی از او نپرسید که این سیاهچالههای دوبعدی واقعاً چیستند؟ تنها چیزی که اهمیت داشت، کارکرد این نظریه به عنوان یک ابزار محاسباتی بود. در واقع احساس اینکه فیزیک راجع به واقعیت صحبت میکند، از بین رفته است و نگاه امروزی خیلی محاسباتی است.
واژهٔ «غریزهٔ جنسی»
واژهٔ دیگری که میخواهم به آن اشاره کنم که به چیزی اشاره نمیکند واژهٔ «غریزهٔ جنسی» است. درک این موضوع که «غریزهٔ جنسی» به چیزی اشاره نمیکند بسیار شگفتانگیز است. واژهٔ «غریزهٔ جنسی» واژهای جدید است که بد ساخته شده است. ابتدا فرض کنیم که «غریزه» واژهای باشد که به چیزی اشاره میکند. مثلاً تعریف رایج را بگیریم که غریزه به برنامهٔ از پیش تنظیمشدهای در موجودات زنده اشاره میکند که به محرکهای درونی در جنبههایی پاسخ میدهد! خود واژهٔ غریزه هم جدید است ولی فرض کنیم که موجودات زنده واقعاً چیزی به نام «غریزه» دارند. اگر رفتارهای انسان را خوب مشاهده کنیم، شاید بتوان گفت که در انسان غریزهای وجود دارد به نام «غریزهٔ تشکیل خانواده»، «غریزهٔ عشق»، اما چیزی به نام «غریزهٔ جنسی» وجود ندارد. این غریزه مانند یک درخت بسیار بزرگ با شاخ و برگهای بزرگ و ریشههای زیاد است که یکی از شاخههای آن هم مربوط به مناسبات جنسی است. بهوضوح در امیالی که ما با تمام وجود به آن پاسخ میدهیم (به عنوان مثال در مردان) میل به زیبایی وجود دارد؛ در یک مرد طبیعی میل به پدر شدن و تشکیل خانواده، تمایل به حمایت از موجودی که به او علاقهمند است، هم وجود دارد. اینها همه شاخه و برگهای یک چیز در زندگی بشر هستند. تمایل به رابطهٔ جنسی هم شاخهای از آن درخت است که «طبیعت!» با هدف حفظ نوع بشر در نهاد ما قرار داده است. هدف از تمایل به رابطهٔ جنسی این است که با وجود مشکلات تولیدمثل، به خاطر لذتهای رابطهٔ جنسی این عمل انجام شود و به همراه میل به زیبایی و عشق و … خانواده تشکیل شده تا نسل بشر حفظ شود. اگر «طبیعت» میل به زیبایی، میل به پدر شدن را در نهاد ما نگذاشته بود، انسانها ازدواج نمیکردند و نسل بشر هم منقرض میشد. بنابراین چیزی به اسم «غریزهٔ جنسی» به شکل خالص آن وجود ندارد. در فرهنگ رایج میگویند که بشر غریزهٔ جنسی دارد و منظورشان این است که «یعنی انسان میخواهد این عمل را انجام دهد». در صورتی که آنچه به نام «غریزهٔ جنسی» از آن نام میبرند، خیلی پیچیدهتر از این حرفها است و «غریزهٔ جنسی» به شکل خالص آن وجود ندارد.
وضع کردن واژهٔ «غریزهٔ جنسی» تأثیراتی دارد. وقتی برای یک شاخه از این درخت به صورت تنها واژهای وضع میشود، این شاخه را به صورت خالص و جداگانه یک درخت فرض میکنند. حال ببینید که با این طرز تفکر چه مشکلی پیش میآید: حکم صادر میشود که بشر نیاز جنسی دارد، پس مردم ارتباط جنسی برقرار کنند. اما اگر آن را به صورت شاخهای از درخت میدیدیم (یعنی این واژه به صورت خالص کاربرد پیدا نمیکرد)، اگر کسی میگفت: «من دچار بحران جنسی هستم» در پاسخ به او گفته میشد که «برو و تشکیل خانواده بده». یعنی شاخهٔ درخت را نشکن و جدا نکن، بلکه همهٔ یک درخت به دست بیاور. اما وقتی «غریزهٔ جنسی» را به صورت یک واژهٔ خالص تصور کنیم، آنوقت میل به رابطهٔ جنسی به یک میل جدای از سایر امیال تبدیل میشود که جداگانه هم باید ارضایش کرد. اما اصولاً غریزهٔ جنسی به این شکل به طور واقعی ارضا نمیشود، مگر از طریق درخت خانواده. دلیل این موضوع این است که «غریزهٔ جنسی» به صورت خالص آن وجود ندارد که بشود آن را به تنهایی ارضا کرد، بلکه این تمایل بخشی از یک درخت است. وقتی ما روی چیزی اسم گذاشتیم و شاخهای را به درخت تبدیل کردیم، احکامی هم از آن مانند صدور حکم «برقراری ارتباط جنسی» در صورت «احساس نیاز جنسی» به وجود میآید که کاملاً بیمعنی هستند. این اتفاقی است که در حال حاضر در فرهنگ افتاده است. اما این امر چگونه محقق شده است؟ به این صورت که ما واژهای داریم که به طور خالص به چیزی اشاره میکند که واقعاً به طور خالص وجود ندارد. فرهنگ به این شکل از این حکم حمایت میکند.
اما کار فرهنگ فقط به واژهسازی ختم نمیشود. وقتی که قرار است به سمتی حرکت کنیم، فرهنگ به دلیلی (که توضیح داده خواهد شد) به نوعی از رفتار گرایش پیدا میکند و بعد اگر نیاز داشته باشد واژه هم برای آن وضع میکند. یعنی تولید واژهٔ «غریزهٔ جنسی» بخشی از یک پروسه است. حال این پروسه چیست؟ اصولاً هیچگاه در تاریخ نیاز جنسی به طور خالص وجود نداشته و حالا هم به این صورت وجود ندارد. ولی وقتی واژهٔ «غریزهٔ جنسی» در یک فرهنگ وضع میشود، خود نشانهٔ این است که در فرهنگ گرایشی به گونهای از رابطهٔ جنسی به وجود آمده است. یعنی به وجود آوردن این واژه یک کارکرد برای فرهنگ دارد. از طرفی دیگر، وضع این واژهٔ «غریزهٔ جنسی» در فرهنگ هم کارکردش را انجام میدهد. یعنی فرهنگ به سمتی میرود که به نحوی رابطهٔ جنسی هر چه خالصتری به وجود بیاورد. یعنی فرهنگی به وجود میآید که در آن برای ارضای غریزهٔ جنسی حتماً لازم به ازدواج نیست (چون برای خودش یک درخت کاملاً مستقل است) و این ایده در میان آدمها جا میافتد.
به پدیدهٔ «پورنوگرافی» توجه کنید. خلوص غریزهٔ جنسی در مورد آدمی که به یک تصویر یا فیلم پورنو نگاه میکند، چیزی است که اصلاً در طول تاریخ وجود نداشته است. حتی در رابطهٔ جنسی بین زن و مرد خیلی چیزهای دیگری غیر از احساس خالص جنسی وجود دارد. مثلاً ممکن است که شرم وجود داشته باشد (حتی در رابطههای خارج از خانواده که در آن حس پدر شدن و حامی بودن و … هم وجود ندارد). اگر ما یک رابطهٔ جنسی را تا حد امکان هم خالص کنیم، از نظر میزان خلوص به پای پورنوگرافی نمیرسد. در رابطهٔ بین زن و مرد (رابطهٔ جنسی و نه لزوماً زناشویی) ممکن است حس عاشقانه وجود داشته باشد. ممکن است تعهداتی اخلاقی به وجود بیاید، هر چقدر این رابطه زودگذر باشد، باز هم رابطهای انسانی است. پورنوگرافی به نوعی به خلوص رساندن چیزی است به نام جنسیت که اصلاً وجود ندارد. حس تحریک شدن جنسی کسی که در خلوت یک تصویر پورنوگرافی را نگاه میکند، اصلاً طبیعی نیست. چون به طور طبیعی (و حتی فیزیولوژیک) تحریک جنسی با یک سری شاخ و برگهای دیگری هم همراه است. حتی یک رابطهٔ جنسی فیزیولوژیک عادی (غیرزناشویی) را در نظر بگیرید. حتی در این رابطه هورمونی وجود دارد که به آن هورمون صمیمیت میگویند و در هنگام رابطه به پنج برابر مقدار عادیاش میرسد. این هورمون هنگام دیدن پورنوگرافی ترشح نمیشود. یعنی لذتی که یک نفر هنگام دیدن فیلم پورنو میبرد، لذتی جدید است که حتی با طبیعت ما هم سازگار نیست. نه تنها ما در غریزهٔ جنسی یک شاخه از درخت را برداشتهایم، بلکه در همین شاخه یک برگ را برداشتهایم و این فعالیت را به عنوان کل درخت محسوب میکنیم. اما کل این پروسه به وسیلهٔ واژهسازی طبیعی نشان داده میشود.
معروفترین کاری که میشل فوکو انجام داده است، کتابی مفصل به نام «تاریخ جنسیت» است. او در این زمینه حتی عقیدهای افراطی دارد و معتقد است که اصولاً چیزی به نام جنسیت یا «سکسوالیته» وجود ندارد. یعنی نظامی که در مورد روابط جنسی، ما به عنوان نظامی طبیعی فرض میکنیم یک چیز کاملاً اجتماعی و قراردادی است. او به طور مطلق حتی منکر این است که دو جنس مخالف مرد و زن باید با هم رابطهٔ جنسی داشته باشند. او میگوید جنسیت پدیدهای مطلقاً فرهنگی است که در دوران مختلف تاریخ توسط فرهنگ ساخته میشود. هر چند که این عقیده خیلی افراطی است و بعید میدانم که کسی با خواندن کتاب او قانع شود. اما این کتاب و کتاب دیگر او (اراده به دانستن) تعداد زیادی حقایق جالب دربارهٔ تغییراتی که در مورد مسائل مربوط به جنسیت و نگرش به آن در دو قرن اخیر پیش آمده است، دارد. این حقایق خیلی جالب و در عین حال ارزشمند است. مثلاً حقایقی در مورد تصوراتی که دربارهٔ انحرافات جنسی در تاریخ وجود داشته است. برخورد قدیم چطور بوده و الان چطور است؟ مثلاً کلیسا چگونه با اطلاعیهٔ مشخصی که در سال معینی صادر شده، روندی جدید در نگاه به جنسیت به وجود آمده است.
در کنار صحبتهای فوکو، عامل کاپیتالیستیای هم وجود دارد که باعث میشود تمایل جنسی به خلوص برسد. آدم معروفی به نام آلتوسر وجود دارد که تحقیقاتی در مورد کاپیتالیسم و مقولهها و واژههایی که کاپیتالیسم وارد فرهنگ کرده است، انجام داده است. آلتوسر از معروفترین نئومارکسیستهای فرانسوی است و مهمترین حرفش این است که چگونه کاپیتالیسم با تولید مقوله خودش را حفظ میکند. قبل از او بحثهایی توسط گرامشی و دیگران در این باره که چگونه ساختارهای اجتماعی، رسانهها و تبلیغات قدرت را حفظ میکنند، وجود دارد که در جلسهٔ کاپیتالیسم به آن اشاره شد. آلتوسر حرف عمیقتری میزند چون وارد بافت زبان میشود. آلتوسر میگوید که کاپیتالیسم مقولههایی را در حوزهٔ زبان تولید کرده و این مقولهها از کاپیتالیسم محافظت میکنند.
اما چه عامل کاپیتالیستیای وجود دارد که باعث میشود تمایل جنسی به خلوص برسد؟ اول از همه این است که با این نگاه میتوان کالا تولید کرد. در یک رابطهٔ جنسی طبیعی درون خانواده کالایی وجود ندارد، چون زن و شوهر را نمیتوان خرید و فروش کرد. ولی در پورنوگرافی میتوان کالایی را تولید انبوه کرده و خرید و فروش کرد. کافی است که به مردم بگویید که شما غریزه و نیاز جنسی دارید و برای برطرف کردن آن به این کالا نیاز دارید. دقت کنید که در حال حاضر صنعت سکس سالانه میلیاردها دلار درآمدزایی میکند. اما یک دلیل مهم دیگر هم وجود دارد. کاپیتالیسم از مردم چه میخواهد؟ کاپیتالیسم به دو صورت به مردم نگاه میکند: یکی دهان باز که میتوان چیزهایی به آن فروخت و بابت آن پول گرفت و یکی هم موجودی که کار میکند. هر چه مردم بیشتر کار و مصرف کنند، هم تولید بیشتر میشود و هم مصرف. در نتیجه، آن شیء فرضی که نامش کاپیتال است افزایش مییابد (دقت کنید که کاپیتال هم از آن واژههای قراردادی است که واقعاً وجود ندارد). حال اگر مردم عاشق شوند که دیگر کار انجام نمیدهند. اگر کسی در سن پانزدهسالگی بخواهد خانواده تشکیل د و با هم در محیط خانواده حرف بزنند که کسی نمیتواند کار کند یا درس بخواند. عشق و خانواده و محبت و … همه به ضرر کاپیتالیسم هستند. اما چه چیزی برای کاپیتالیسم خوب است؟ اینکه آدمها رابطهٔ جنسی داشته باشند. بهویژه مردان؛ زنان معمولاً از این نوع رابطهٔ جنسی ضرر میکنند و حس نارضایتی در آنان از این نوع رابطه زیاد است. اصولاً زنان پایهٔ اصلی تشکیل خانواده هستند و نه مردان. زنان به دلایل غریزی پس از برقراری یک رابطهٔ جنسی احساس میکنند که ممکن است باردار شوند و لازم است که کسی مراقبشان باشد. حالا هر قدر میخواهیم قرص ضدبارداری به آنها بدهیم و به آنها اطمینان بدهیم که باردار نمیشوند، مکانیسمهای فیزیولوژیک کار خودشان را میکنند. مثلاً اگر به کسی یک فلز کوچک بدهند و به او بگویند که مطمئن باش این فلز است و هضمشدنی نیست؛ در نتیجه زحمت هضم آن را به خودت نده و منتظر باش که دفع شود، هر چقدر هم که تأکید کنند، باز تمام عملیات هضم برای آن فلز انجام میشود. ما نمیتوانیم به مکانیسمهای فیزیولوژیک خود توضیح دهیم که این رابطه ربطی به بچهدار شدن ندارد. آن هورمونهایی که باید ترشح شوند و حسهایی که باید ایجاد شوند، ایجاد میشوند. همین حالا هم میتوان دید که زنان تمایل به روابط طولانیمدت دارند و مردها برعکس تنوعطلب هستند. بنابراین قضاوت مردسالارانه هم این است که روابط جنسی به صورت کوتاهمدت بهتر است: مردسالاری راضی است، کاپیتالیسم راضی است، پس چه کسی ناراضی است؟!
دلیل تأکید بر رابطهٔ جنسیت با کاپیتالیسم، اهمیت شناخت کاپیتالیسم است. کسی که در طبیعت است، نشانههای خدا را میبیند. کسی که در شهر است، نشانههای کاپیتالیسم را میبیند. اما نکته این است که در شهر فقط یک واسطه وجود دارد. اگر کسی بتواند کاپیتالیسم را ببیند و بشناسد، در شهر هم میتواند به احساسات توحیدی برسد. مثلاً وقتی یک قوطی کنسرو لوبیا را میبیند، حس اینکه رزقش رسیده را داشته باشد. به یاد داشته باشد که این قوطی کنسرو همان لوبیا است که کنسرو شده است. حتی ممکن است که احساساتی شده و در مورد قوطی کنسرو لوبیا، یک شعر بسراید. فقط مهم است که بتوانیم کاپیتالیسم را تحلیل کرده و بشناسیم. به عنوان مثالی که میتوان روی آن فکر کرد، میتوان به این سوال اشاره کرد که «چرا این تعداد زیاد اتومبیل وجود دارد؟» اگر کمی فکر کنیم، میبینیم که این تعداد اتومبیل به درد نمیخورد. اگر هدف حمل و نقل است، به راحتی میتوان در همین شهر تهران یک سیستم حملونقل عمومی طراحی کرد که از جلوی در هر خانهای یک دقیقه به یک دقیقه ماشین رد شود. چرا این قدر اتومبیل وجود دارد؟ میبینیم که در شهر تهران حتی به درد حملونقل هم نمیخورد و اتفاقاً بیشتر مردم در آن گیر میکنند. اصولاً از ابتدای به وجود آمدن اتومبیل، امکان این بود که طراحی و تولید به گونهای انجام شود که اتومبیلهای با حجم بالا برای راههای اصلی و اتومبیلهای با حجم کمتر برای رفتن به کوچهها و راههای فرعی انجام شود. سپس یک سیستم حمل و نقل شهری هم برای رساندن هر شخص از جایی به جای دیگر ظرف مدت حداکثر ده دقیقه را طراحی کرد. اما از لحاظ تاریخی چگونه به این سمت رفتیم؟ آیا کسی فکر نکرد که اگر حملونقل قرار است انجام شود، با چه فرم و حجم و ساختاری بهترین نوع تولید است؟ اصولاً در یک تولید کاپیتالیستی هیچوقت چنین فکرهایی انجام نمیشود. اصلاً پیامبر کاپیتالیسم شخصی به نام «فورد» است که اولین خط تولید را راهاندازی کرد. میتوان بررسی کرد که چرا فورد ماشینهای به این حد کوچک و خصوصی تولید میکرد، در حالی که لازم نبود.
نقد واژه غریزه جنسی، تمایز انسان و حیوان، و بحث حیا و عفاف
نکتهٔ بااهمیت دیگری هم وجود دارد. اینکه بعد از جنگ جهانی دوم که خطر کمونیسم وجود داشت، انقلاب جنسی و رواج مواد مخدر برنامهریزیشده و (در پشت پرده) مورد حمایت جوامع غربی بود، جزو بدیهیات است. آنقدر در این موارد اتفاقات غیرعادی افتاده است که محال مینماید بدون حمایت و برنامهریزی باشد. مثلاً در جشنوارهٔ موسیقی سالانهٔ وودستاک (Woodstock) در سال ۱۹۶۹ در بین تمام جمعیت حاضر مواد مخدر به صورت رایگان توزیع شده است. چه کسی این مواد مخدر را توزیع کرده است؟ اصولاً در جریان موسیقی پاپ و راک (Rock) در زمان ظهور الویس پرسلی، مواد مخدر و انقلاب جنسی همگی حمایت شدند. اتفاقاً این حمایتها جواب هم داد و باعث از بین بردن کمونیسم شد و جوانها خود را اینگونه تخلیه کردند. حتی در کشورهای اروپای شرقی، جوانان آرزوی چنین زندگیای پیدا کرده بودند و به مرور ناراضی شده و خواستار مهاجرت به غرب و زندگی در آنجا شدند. جاذبههایی در آنجا به وجود آمده بود. جریانی در پشت این مسئله بود؛ بعید است که کسی بهصورت خیرخواهانه به چند صد هزار نفر مواد مخدر داده باشد.
دقت کنید که وقتی به گروههای پاپ معروف نگاه میکنیم، میبینیم که خیلی از آنها آزادانه چپ هستند. مثلاً گروههای Sex Pistols، Beatles در اوج جنگ سرد هنگام اجرای کنسرت با پیراهنی که عکس مارکس روی سینهشان بود در انگلستان روی صحنه میآمدند. اما از کار آنها جلوگیری نمیشد چون مفید بودند! گروه Sex Pistols که چپ بودند، فقط موسیقی اجرا میکردند. چپ بودن به معنای طرفدار گروه Sex Pistols بودن بیشتر انسان را تخلیه میکند. طرفداران این گروهها فقط موسیقی گوش میکردند و اصلاً وارد سیاست واقعی و حزبها نمیشدند. همه میدانستند که این گروهها در نهایت کار انقلابی نمیکنند. همچنین دقت کنید که هر کاری که در یک نظام کاپیتالیستی انجام میشود (مثل توزیع رایگان مواد مخدر در وودستاک ۶۹) به این دلیل نیست که در آن سود تولیدی میشود. بلکه ممکن است که برای مقابله با یک دشمن باشد. مثلاً سیاستمداران احساس میکنند که کمونیسم وجود دارد و برای مقابله با آن باید کاری کرد. در جلسهٔ کاپیتالیسم هم اشاره شد که در اینجا دو چیز مختلف وجود دارد. یکی فرهنگ ناخودآگاهی است که از دل کاپیتالیسم بیرون میآید و دیگری کارهای فکرشده و تعمّدی است که انسانها انجام میدهند. اینها ممکن است در جاهایی با هم تضاد داشته باشند.
نکتهٔ من به صورت خلاصه این است که وجود واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنند (مثلاً بتها) مسئلهای مربوط به دنیای قدیم نیست. اتفاقاً هر چه زمان پیش میرود، زبان پیچیدهتر میشود و واژههای بیشتری به وجود میآیند که به چیزی اشاره نمیکنند.
سجده در داستان آفرینش
قَالَ فَٱهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَٱخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ ٱلصَّٰغِرِينَ
فرمود: «از آن [مقام] فرو شو، تو را نرسد كه در آن [جايگاه] تكبّر نمايى. پس بيرون شو كه تو از خوارشدگانى.»
در ادامه بحث داستان آفرینش را ادامه میدهیم. هر چقدر بیشتر بدانیم که زبان چست، چگونه به وجود میآید و چگونه کار میکند. قطعهٔ شروع داستان را عمیقتر میتوان فهمید. حال به این صحنهٔ عجیب میرسیم که ملائکه به امر خدا به آدم سجده میکنند، اما ابلیس سجده نمیکند. این صحنه بسیار شگفتانگیز است زیرا ما نمیدانیم که قبل از این در تاریخ جهان، آیا کسی به موجودی غیر از خدا سجده نکرده است. همین حالا هم از نظر شرعی سجده بر غیر خدا حرام است. معنای سجده به آدم چیست؟ آیا تجلیل، تعظیم و یا تکریم از مقام آدم است؟ یا همانطور که خادمها به پادشاه سجده میکنند، به معنای فرمانبرداری است؟ معنایش مطمئناً پرستش نیست. به نظر میآید معنای دوم باشد و به خدمت انسان درآمدن است زیرا خداوند میگوید که من یک خلیفه (جانشین) در زمین وضع میکنم. بنابراین شما همانطور که به خدا سجده میکنید (به حالت خادم و مخدوم) باید به خلیفهٔ او هم سجده کنید. این برداشت از این جهت تقویت میشود که سجده بر غیر خدا به این معنی در سجده بر حضرت یوسف در قرآن آمده است. سجده بر حضرت یوسف پذیرفتن ایشان به عنوان پادشاه و پذیرفتن خودشان به عنوان رعیت و فرمانبردار است و صرفاً به معنی تعظیم و تکریم یوسف نیست.
صحنهٔ عجیب و غریبی است که خداوند فرشتگان را به سجده به غیر خودش امر میکند و یک نفر سجده نمیکند. مطمئناً این صحنه نیاز به توضیح دارد که چطور شیطان سجده نکرد. معنای فرمان خدا به سجده بر غیر خدا چیست؟ سرپیچی از فرمان خدا یعنی چه؟ مگر نه این است که خدا میگوید: «کُنْ فَیَکُونُ» پس معنای این سرپیچی چیست و رابطهاش با توحید چه میشود؟ اینکه چگونه این سرپیچی شیطان از خداوند (که قدرت مطلق جهان است) تحمل میشود؟
نکتهٔ دیگر خداوند میگوید به ملائکه امر کردیم که سجده کنند و همه سجده کردند به جز ابلیس. ولی در خود قرآن تصریح شده که ابلیس از جن بود. این امر به سجده چگونه شامل ابلیس هم میشده است؟ وقتی خداوند میگوید
کی و چگونه به ابلیس امر شده است. این موضوع آخر در تفاسیر مورد بحث قرار گرفته است. مثلاً میگویند که با اینکه شیطان از جنس جن بوده ولی در میان ملائکه قرار داشته. است. ولی به هر حال امر به ملائکه، باز هم امر به ملائکه است. احتمالات مختلفی در تفاسیر داده شده است و من در این مورد نظر قاطعی ندارم. به نظرم، در فهم داستان هم تأثیر زیادی ندارد. چیزی که ما از این داستان میخواهیم بفهمیم نکاتی در مورد انسان و با گرایش انسانشناسی است. شاید یک نفر بخواهد که این داستان را به قصد شیطانشناسی بخواند و در آن صورت فهمیدن این مسئله مهم میشود (و مطالعهٔ سورهٔ اعراف در این راستا مفید خواهد بود).
قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢ
فرمود: «چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى؟» گفت: «من از او بهترم. مرا از آتشى آفريدى و او را از گِل آفريدى.»
واژه «غريزه جنسي»
به سؤالات بپردازیم: دلیل تمرد شیطان چیست؟
اولین چیزی که از متن برمیآید این است که ظاهراً شیطان از قبل هم جزو کافران بوده است. یعنی این عدم سجده آغاز سقوط او نبوده است. از آنجا که میآید «أَبَىٰ وَ ٱسۡتَكۡبَرَ وَ كَانَ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ» که از فعل با زمان گذشتهٔ «كَانَ» استفاده شده است و میگوید او از کافران بود. اگر گفته شده بود که «أَبَىٰ وَٱسۡتَكۡبَرَ و كَفرَ» این معنی را میداد که تا قبلش کافر نبود و حالا کافر شد. اما
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ
و چون فرشتگان را فرموديم: «براى آدم سجده كنيد»، پس بجز ابليس -كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد- [همه] به سجده درافتادند.
«أَبَىٰ وَ ٱسۡتَكۡبَرَ وَ كَانَ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ» پیشنهاد میکند که کفر در آن لحظه اتفاق نیفتاده است. اینکه میگوید «أَبَىٰ وَ ٱسۡتَكۡبَرَ وَ كَانَ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ» به این معنی است که یا شیطان از قبل کافر بوده است و یا اینکه حداقل در شیطان پیشزمینهای از قبل وجود داشته و این پیشزمینه این عدم سجده کردن را نتیجه میداد.
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ
و چون فرشتگان را فرموديم: «براى آدم سجده كنيد»، پس بجز ابليس -كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد- [همه] به سجده درافتادند.
حضار: در گرامر زبان عربی قاعدهٔ استفاده از فعل گذشته در «كَانَ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ» به این معنی است شیطان قطعاً از کافران شد. یعنی گذشته برای تأکید کردن استفاده شده است. یا اینکه گذشته برای آیندهٔ قریبالوقوع استفاده شده است. یکی دیگر از حضار: «کان» به معنی بودن است و نه تبدیل شدن.
إِلَّآ إِبْلِيسَ ٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ
مگر ابليس [كه] تكبر نمود و از كافران شد.
پاسخ: به نظرم این کاربرد عجیبی است و به متن نمیخورد. برای بررسی دقیقتر خوب است که تحقیق کنیم که در سایر جاهای قرآن گرامر استفاده از فعل گذشته چگونه استفاده شده است. در روایاتی هم که دربارهٔ شیطان نقل شده است، گفته شده که شیطان خدا را عبادت میکرده است ولی نه با خلوص نیت کامل؛ به بیان دیگر ایرادی در شیطان وجود داشته است که کارش به اینجا رسیده است.
اما کافر بودن به چه معنیای است؟ من در جلسۀ گذشته راجع به مفهوم «غیبت خداوند» صحبت کردم. گفته میشود که در جهان «غیبت خداوند» وجود دارد، در حالی که جایی نیست که «غیبت خداوند» وجود داشته باشد. تنها مسئله این است که آیا ما به سمتی که باید نگاه کنیم، نگاه میکنیم یا نه. جهتهایی وجود دارد که اگر ما به آن سمتها رو کنیم، خداوند را نمیبینیم. کفر دقیقاً به همین معنی است. کفر به معنی پوشاندن چیزی روی خودمان است تا چیزی را که هست نبینیم. مثلاً من با ذهنیات خودم، یا با چیزهایی که از زبان و فرهنگ رسیده است، چیزی که قابل دیدن است را از خودم دور میکنم و نمیبینم. در مورد کفر ورزیدن شیطان، ابتدا توجه کنید که با توجه به سخنان شیطان در جاهای دیگر قرآن نقل شده است، متوجه میشویم که شیطان از پیچیدگی زبانی زیادی برخوردار است. در نتیجه این نکته طبیعی مینماید که شیطان اولین کافر باشد و چیزی را نبیند. در اینجا شیطان با توجه به پیچیدگیهای زبانی که دارد میتواند حجابی روی خودش بگذارد و چیزی را که وجود دارد نبیند: مثلاً قدرت خداوند یا چیزی مشابه آن را نبیند. چیزی در شناخت شیطان کم است. اگر مانند ملائکه خداوند را همانطور که هست میشناخت، آن وقت تمرد کردنش غیرقابل توجیه میشد. گویی شیطان چیزهایی را نمیداند و یا چیزهایی برایش پوشیده است.
حال چرا ابلیس سجده نمیکند؟ خود شیطان هنگامی که از او سؤال میکنند توضیح میدهد که «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ». خودش را با آدم مقایسه میکند و چون به نظرش میآید که از جنس بهتری خلق شده است، به خودش حق میدهد که سجده نکند. چون حس میکند در شأنش نیست که به موجودی مانند آدم سجده کند.
قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ ۖ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢ
گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريدهاى و او را از گِل آفريدهاى.»
تصور شخصی من از رفتار شیطان این است: زمانی را تصور کنیم که هنوز انسان به وجود نیامده بود. در آن زمان هم بعضی موجودات کرامت داشتند. ملائکه «عِبادٌ مُكْرَمُونَ»
وَقَالُوا۟ ٱتَّخَذَ ٱلرَّحْمَٰنُ وَلَدًۭا ۗ سُبْحَٰنَهُۥ ۚ بَلْ عِبَادٌۭ مُّكْرَمُونَ
و گفتند: «[خداى] رحمان فرزندى اختيار كرده.» منزّه است او. بلكه [فرشتگان] بندگانى ارجمندند،
بودند. گویی که ملاکهای ارزش در جهان وجود دارد و کسانی که آن ملاکها را دارند، محترمترند. یعنی ملاکهای واقعی وجود دارد که کرامت را نشان میدهد. در بین همه موجودات عالم این ملاکها وجود دارد. مثلاً حتی یک ستاره میپذیرد که آن ستارهٔ دیگر بزرگتر است و نور بیشتری دارد، و در نتیجه وظیفهٔ مهمتری را انجام میدهد و نقش مهمتری دارد. حال تمام ملاکهای قابل تصور برای عظمت و بزرگی را در آن زمان قبل از خلقت آدم در نظر بگیرید (مثلاً میزان «نور»). به نظر میرسد که با توجه به این ملاکها آدم هیچ مزیتی ندارد که برتری او را بتوان دید: موجودی بسیار کوچک که نورانی هم نیست؛ هیچ نشانهٔ ظاهری هم در انسان نیست که از او کار خاصی بربیاید و یا برتریاش را نشان دهد. واقعاً شاید ملاکهای تثبیتشدهای در جهان وجود دارد و شیطان با توجه به آن ملاکها مشکلی با ملائکه ندارد؛ یعنی قبول میکند که آنها بر او مزیتی دارند. به نظر میرسد موجودی خلق شده که با ملاکهای موجود کسی نمیفهمد که خوبی این موجود خلقشده چیست. چرا؟ دقت کنیم که خوبی انسان در این است که میتواند چیزهایی را بفهمد که دیگران آن را نمیفهمند. حال چگونه موجودات غیرانسان میتوانند بفهمند که آدم میتواند چیزی را بفهمد که آنها نمیفهمند؟ وقتی موجودی خودش چیزی را نمیفهمد (و راهی برای فهمش هم ندارد)، چگونه میتواند بفهمد که موجود دیگری این را میفهمد؟ به این معنی برتری انسان آشکار نیست، بلکه پنهان است. حتی اگر ملائکه سجده میکنند تنها در حال فرمانبرداری محض هستند. برتری آدم در «تعلیم اسماء» است. وقتی موجودات معنای این اسامی را نمیفهمند (حتی به فهمیدنش هم راه ندارند) چگونه میتوانند بفهمند که آدم معنای اینها را میداند؟ دقت کنید که یک انسان میتواند بفهمد که یک انسان دیگر یک موضوع را بهتر از او میفهمد، ولی این موضوع به این دلیل است که تقریباً همهٔ انسانها زبان جامع مشترکی دارند. ولی این موضوع در مورد همهٔ موجودات در زمان پیدایش و خلقت آدم صادق نیست. آن موجودات مثلاً معنای «تواب» را نمیفهمند. هر چقدر هم برایشان توضیح بدهند به مرجع آن نمیرسند چون ساختار وجودشان و ناقص بودن زبانشان اجازهٔ علم پیدا کردن به بعضی از اسماء الهی را به آنها نمیدهد. آنها حتی نمیتوانند تصوری هم نسبت به آنچه انسان میفهمد، داشته باشند. علاوه بر این که انسان موجودی کوچک است که با ملاکهای موجود در جهان ارزشی ندارد، حتی تنها چیزی که به عنوان برتری او شمرده میشود هم برای سایر موجودات قابل درک یا کشف نیست. آنها تصوری از بیشتر فهمیدن انسان ندارند. از جمله شیطان هم برتری انسان نسبت به خودش را نمیفهمد. اگر بخواهد سجده کند باید با اطاعت محض این کار را بکند و میبینیم که سرانجام نمیکند. به نوعی برای اولین بار در اینجا دیوانگی به وجود آمد: یعنی موجودی گمان کرد که بالغانه و از روی فکر زندگی میکند و امری چنین بدیهی – اطاعت از امر خدا - را نادیده گرفت. شیطان با وجود این که قبول داشت که خدا چیزی میداند که او نمیداند (و خداوند هم این را رسماً اعلام میکند) ولی باز هم این موضوع را قبول نمیکند. پس اصولاً کرامت انسان برای شیطان قابل کشف کردن نیست.
اما از طرفی به نظر میآید که اتفاقاً برتری شیطان به ملائکه در زبان پیچیدهٔ او است. با توجه به نقلقولهایی که از شیطان وجود دارد و مقایسهٔ آن با سخنان ملائکه میبینیم که پیچیدگی زبانی شیطان خیلی بالاتر است. قاطعتر، زیباتر و منسجمتر از ملائکه حرف میزند. اصولاً شیطان معیشت پیچیدهای دارد و به دلیل همین پیچیدگی زبانی است که میتواند دلایل زبانی درست کند که بشر را گمراه کند. طبق اصطلاحی که در علم زبانشناسی وجود دارد، «توانش زبانی» شیطان در این لحظه از سایرین بیشتر است. بنابراین وقتی اعلام میشود که موجودی خلق شده که نقطهٔ قوتش دقیقاً همین دلیل برتری فعلی شیطان نسبت به سایر موجودات است، شیطان حسدورزی میکند. یعنی شیطان یا برتری انسان را واقعاً نمیتواند درک کند و یا این که نمیخواهد برتری انسان را قبول کند. یعنی تکبر میکند. تکبر یعنی خود را در چیزی بالاتر میبیند که واقعاً بالاتر نیست. آیا تکبر همیشه چیز بدی است؟ واضح است که با این تعریف تکبر برای هر موجودی الا خداوند بد است ولی «متکبر» برای خداوند جزو صفات خوب است. خداوند بزرگ است و اگر نسبت به دیگران بزرگی نکند و آن را نمایش ندهد، این خلاف حق است. اما شیطان با دلایل واهی که من از آتشم، این بزرگبینی را میکند. شیطان را میراند و میگوید
و او را از کوچکان («صَّاغِرِينَ») مینامد. وقتی خداوند او را میراند و شیطان از خداوند مهلت میخواهد، به او گفته میشود که تو از مهلتدادهشدگان هستی («إِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ»). گفته نمیشود که به تو مهلت دادیم، بلکه گفته میشود تو از مهلتدادهشدگان هستی که به نظر کمی غیرعادی میآید. گویی خدا میگوید: تو همین حالا هم از مهلتدادهشدگان هستی، مگر خودت نمیبینی.
قَالَ إِنَّكَ مِنَ ٱلْمُنظَرِينَ
فرمود: «تو از مهلتيافتگانى.»
سؤالی که باقی میماند این است که آیا خداوند دستوری داد و محقق نشد؟ فرمان خدا به وقوع نپیوست؟