→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۵ · داستان آفرینش در قرآن

شیوه کلی بررسی داستان آفرینش، استفاده از روایات و اطلاعات خارج از متن، و عدم هماهنگی نیاز و خواسته و بروز شر

۱۷,۴۴۴ واژه · ۱۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه داستان آفرینش در پایین‌ترین سطح فهم متنی، جدا از نظریهٔ بیرونی، دنبال می‌شود. خطاب آغازین، جعل غیراضطراری انسان در زمین و شروع داستان با مسئلهٔ شر بررسی می‌گردد. تعلیم اسماء، زبان، شرک در نام‌گذاری و هدایت غریزی و انسانی مطرح می‌شود.

خب، داده من اول به این چیزی به عنوان معترضه بگویم. که طبق این برنامه صحبت کردن در مورد این داستان هم مطابق معمول دارد پیش می‌دهد یعنی من یک چیزی حدود 3 تا 4 جلسه نظرم این بود که صحبت بکنم اولین جلسه پنجم را فکر میکنم مثلا حدوداً قصد ۱۰ جلسه طول بکشه همیشه هم این اتفاق این‌جوری میوفته که خیلی چیزهایی که همین دارم می‌گویم و قرار نبوده بگویم ولی مثلا میام یا شما سوال میکنید یا خودم می‌شود به ذهنم می‌رسد بعد یک دفعه به خودم کجوری بود؟ همه از فراموش همی؟

همه از فراموش یک نفرگی زده شد و یک باید میرم فراموش آها خب بازم آدم همه از دو باری تکرار می‌خواهم در اینکه چیز دیگر یک چیزهایی مثلا خیلی فرض کن داستان یوسف مهمونن چیزی تکرار نمی‌شود خیلی یک چیزی بود تو ذهن من آماده بود مثلا صبحش اینکه هجمش داشت یاد میشد ولی درصد یک چیزی را همین الان مثلا دارم فکر می‌کنم اولین بار می‌خواهم بگویم همیشه احساسم اینکه خوب نگفت بعد دوباره هی مثلا من فکر آمیم یک جنگ را خواستیم میبنم این هم من گوشتو شده بودم مطابق این هسته که اما الان جیبی که تو خوب گوش نمیدادی این پردوری گوشتو کار را تا اصلا تا ایسته چیز نمیدونستم بعدش یک تنها میدیریم.

حالا باز این جلسه هم همونجور در واقع مثل خیلی چیزها را مرتب میکنم به جای اینکه بخواهم مثلا چیزهای جدید بگویم حالا امیدوارم چیزهای جدید بیشتر بگویم خیلی هم چیز است دیگر یکی از دلائلی که این وحسا گایی طول میکشه اینکه چیزهای معترضه در آن دیگر هات پیش می‌آید مثلا واسط داستانی وصف به اندازه دو جلسه در مورد مفصال هایی صحبت شده اگر را هم بگوید جمع بخونه یا الان ممکن است من این جلسه چیزهایی با معترضه نوشتم اگر احساس مرا ورد می‌شود اینها را می‌گویم که ایش ربطی به موضوع ندارد فکر میکنم مهم است دیگر اگر دیگر چی؟

تأکید: بحث در پایین‌ترین سطح ممکن

از معترضه شروع کنی من همه جوری می‌خواهم من یک چیزی که می‌خواهم تأکید بکنم این است یعنی واقعا به نظر خودم در پایین‌ترین سطح ممکن دارم این داستان میکنم مثلا یک بار یک نفر در کلاس گفت که تا آدم توحید و نفهمه این داستان را نمیفهمه.

راست می‌گویند من احساسم این است که همه جای قرآن از داستان گرفته همه داشته مثل حالت هرمانن دارد یعنی یک چیز تطهیه در حد الفاظ و که بفهمی که این داستان چه اتفاقهایی دارد میفته هست بعد مثلا یک جمعه تمثیبی دارد همان ممکن است.

مثلا یک جمعه خیلی خیلی عمیق تری داشته باشه که نهایتا به مسائل توحید رفت داشته باشه من نه آنجا این کار را کردم که بخواهم مثلا فرسون بعضی از قدیل های ارفانی که عرف ها گفتن را بگویم مثلا قصدم این نبود الان همینطور الان واقعا احساس خودم این است که دارم در یک لیول خیلی خیلی پایی بحث می‌کنم در مورد این داستان در حد اینکه بفهمیم مثلا چرا با این بیالوک شروع می‌شود چرا نمی‌دانم این جمعه می‌آید چرا این عبارت معنایش چیست یا چرا نمیدونن مثلا شیطان سجد نمی‌کند شخصیت ها آدم نیستند که مقابل همیگه آدم بخواهد خیلی عادی.

مثلا برکرد کند یعنی خود به خود این داستان یک چیزی دارد دیگر یکی وچ تمثیدی و بار فلسفی دارد خود به خود هر کسی بخواهد در مورد این داستان بفهمه که چرا این‌جوری دارد بفته می‌شود مجبور بارد یک سری بحثای غیر از بحثای دراماتیک بشوید من تأکیدم را این است که خیلی به نظر خودم در پایین‌ترین سطح ممکن بحث میکنم قرارم هست همین‌جوری بحث بکنیم مثلا این‌جوری چیزهایی که یاد داشت کردم در مورد مفهوم جعل در هم فلسفه هم ارفان این کسان جل در قرآن وقتی واجه به کار می‌دهد.

یعنی چه در مقابل خلق خیلی چیزوی بسایی سختی هست در فلسفه مخصوصا مفهوم جعل و رموزش کلی بحث کردن مفهوم اسماء و خلیفه اینها را من فکر می‌کنم در حد منیموم نگرمی دارم میتونی در کتابای مثلا عرفای تفسیرا نگار کنید ببینید خیلی حرف‌ها زده شده که به نظر من خیلی حرفای جالبی هم هست ولی برابوت به این کاری که من می‌خواهم بکنم نمی‌شود من حد اکثر می‌خواهم همین بحث سطحی مثل همان داستان صحبت یک مقدار حالا اگر چیز تمثیلی هم در موردش بگویم شاید.

مثلاً اواخرش یک سری چیزهایی که حالت تمثیلی داشته باشه را بگویم. ببخشید شما یک بار دیگر از بحث‌هایی که بسته بودین را دوباره باز کردین گفتین چون که یک دلیل مخالفی را کردین گفتین که این خوبیش این است که تو متن بله آفرین. من این چیزی که اینجا یادداشت کردم آها خب.

تو متن مثلاً یک چیزهایی داشتیم می‌توانیم دوباره بنویسیم بله ولی بگذار این جلسه من می‌خواهم یک خورده فرض کنم سوالی نیست. مثلاً جلسات آینده گاهی من این‌جوری یک روز میام خودم می‌پرسم سوال دارید یا نه؟ بله واقعاً احساس می‌کنم وقت کم میارم نمی‌خواهم زیاد وارد سوال جواب بشوم.

جدا کردن فهم متنی از نظریه بیرونی

یک نکته‌ای که حالا گفتیم و به ذهنم رسید این است که یکی از چیزهایی که الان من به نظرم هست و از مثلاً شاید از دو سه جلسه قبل در واقع شروع کردم و می‌خواهم همین‌جوری هم سعی کنم ادامه بدهم این است که به جای اینکه فقط حالا به اینکه این داستان در واقع معنی‌اش چیست کار داشته باشم اینکه هی سعی می‌کنم جدا کنم که چه را دارم از متن می‌فهمم چه را دارم خودم مثلاً فرض کن از یک نظریه دیگه‌ای استفاده می‌کنم.

به نظر من این خیلی مهم است که آدم وقتی که دارد یک متنی را می‌فهمد گاهی از اشاره‌های زبانی دارد یک چیزهایی را درک می‌کند.

مثلاً برای اولین بار شاید اصلاً به ذهنش می‌رسد یک چیزی که قبلاً در فکرش نبوده و گاهی به دلیل اینکه مثلاً فرض کنید در مورد زبان من یک عقاید خاصی ممکن است داشته باشم و چیزهایی بلدم، خودبه‌خود آن باعث می‌شود که من این داستان و آن قسمت مربوط به زبانش را یک جور خاصی دارم می‌فهمم.

دقت می‌کنید؟ یعنی من به نظر من این خیلی مهم است که شما وقتی که هر متنی را مخصوصاً که در مورد قرآن، متون دینی، خیلی مهم است که ذهنیت‌های خودتان را سعی کنید که یک مقدار جدا کنید از چیزهایی که مستقیماً دارید از متن می‌فهمید.

خیلی نمی‌شود جدا کرد. یعنی به هر حال من هر چیزی که از متن می‌فهمم یک جوری به دانش زبانی من به اینکه واژه‌ها را چه جوری دارم می‌فهمم یا حتی چه روشی دارم استفاده می‌کنم برای فهمیدن به این‌ها ربط پیدا می‌کند. ولی خلاصه یک طیفیه دیگر.

یعنی گاهی اوقات کاملاً آدم دارد از این نظریه خارج از متن استفاده می‌کنه، گاهی چیزها را در واقع یک جوری سعی می‌کند که استدلال‌هاش استدلال‌های مربوط به متن و زبان. حالا من همین این جلسه می‌خواهم خیلی سعی کنم با سرعت حالا علاوه بر اینکه یکی دو تا نکته را تکمیل می‌کنم، چیزهایی که فکر می‌کنم از متن دارم می‌فهمم را لیست کنم.

بعد بروم سراغ چیزهایی که فکر می‌کنم که ضرورتاً از متن درنمیاد. در واقع بستگی به نظر ما در مورد زبان دارد و یا چیزهای دیگر.

خطاب به پیامبر و دیالوگ آغازین

من چیزهایی که از متن روشون تأکید کردم یکی این بود که به نظر من مهم است که این داستان مثل خیلی جاهای قرآن با همه جای قرآن، قرآن خطاب به پیامبره. داستان هم اگر دارد روایت می‌شه، دارد برای پیامبر روایت می‌شود.

بعضی جاها روی این روایت شدن برای پیامبر یعنی خطاب شدن پیامبر تأکید می‌شود که یک جوری معنی‌دار به نظر من. یعنی حضور پیامبر انگار تو آن داستان یک جوری به عنوان یک پس‌زمینه لازم است که آدم حضور پیامبر را حس کند.

و من این را قبلاً گفتم که این از تو متنه که این از آن داستان‌هایی که با خطاب پیامبر رسماً شروع می‌شود. و یک چیزی که دفعه قبل یک جوری بهش اشاره کردم باز می‌خواهم الان یک نکته‌ای در موردش بگم، این است که داستان یک خورده که جلو رفتیم من برگشتم در مورد اینکه این دیالوگ اول چه نقشی در داستان دارد یک خورده صحبت کردم.

می‌خواهم حالا به یک جنبه دیگه‌اش اشاره بکنم که داستان در واقع خود این داستان با یک خبر قبل از اینکه انسان به وجود بیاید با یک خبر دارد شروع می‌شود.

خداوند دارد خبر اینکه قرار است انسان را در زمین بفرسته را می‌دهد. و به نظر می‌آید که آن چیزی که در عالم ملکوت متلاول‌تره امره نه خبر دادن. یعنی فکر کنم ملائکه مثلاً عادتشون این است که چیزهایی بهشان امر بشود و انجام بدن.

و این چیزی که دفعه قبل گفتم یا دو دفعه قبل یادم نیست که این دیالوگ دیالوگ خوبی نیست در واقع ملائکه اظهارنظری که می‌کنند اظهارنظر خوبی نیست، شاید واقعاً یک مقدارش مربوط به این است دیگر که داستان دقیقاً دارد با همان چیزی که بعداً هم می‌بینید که ظهور انسان باعث می‌شود که این انگار یک جوری بسط پیدا بکند با خبر دادن.

خبر دادن می‌تواند در مورد چیزی باشه که ما علم قطعی هم نداریم فقط در حالت در واقع در زبان اتفاق می‌افتد. داستان با خبر اینکه انسان دارد می‌رود در زمین، مثل اینکه خداوند دارد از به ملائکه خبر می‌دهد.

می‌خواهد این چیز به نظر می‌آید چیز متداولی برای ملائکه نیست و این مقدمه خوبی است برای اینکه آن موجودی که بعداً در واقع زندگیش بیشتر با همین خبر می‌گذره و ویژگی در واقع خبرش خیلی زیاده دارد ظهور می‌کند. خود این داستان هم در واقع این‌جوری شروع می‌شود. نمی‌دانم منظورم منظورمو خوب گرفتید یا نه.

که در واقع ما ببینید ما تو زبان خودمان نگاه کنیم واقعاً بار بیشتر گزاره‌های خبری‌ان تا گزاره‌های امری. می‌اومد بین خودمان هم علاقه خاص به خبر دادن و خبر گرفتن و الان هم که اصلاً تو دنیایی وارد شدیم که رسماً دنیای اینفورمیشن اینفورمیشن دقیقاً مقابله همین خبره.

یعنی یک چیزهایی یک اطلاعاتی را می‌توانیم تو قالب زبان به همدیگر منتقل بکنیم. این یک ویژگی مهم انسانه. می‌بینید به محض اینکه انسان ظهور می‌کند اولین کاری که از انسان خواسته می‌شود این است که خبر اسما را به ملائکه بده. ما اصلاً انگار یک جوری صفت خبر نگار بودن در واقع در ذات انسان هست.

انسان با این مفهوم علم چیزی نیست که برای انسان یک مفهوم خاص باشه ولی این نبأ به نظر می‌آید که یک ویژگی نه اینکه در دیگران نیست، ویژگی خاص انسانه، بارزه در انسان. که مرتب خبر جابه‌جا می‌کند.

جعل: جایگاه غیراضطراری انسان در زمین

بعد در مورد واژه جعل که نمی‌خواهم وارد بحث این بشوم که مثلاً فلاسفه چه چیزهایی گفتن، من اصلاً نمی‌دانم واقعاً دقیقاً نمی‌دانم چه گفتن. می‌دانم که خیلی بحثی کردن.

می‌خواهم یک یک چیزی که قبلاً روش نگفتم یا تأکید نکردم را بگویم که این استفاده از واژه جعل که ما انسان را داریم انی جاعل فی الارض خلیفه، یک چیزی حداقل چیزی که ازش می‌فهمیم این است که زمین جایگاه طبیعی زندگی انسان نیست.

قرار دادن این معنی را دارد دیگر. یک موجودی هست که می‌تواند خیلی جاهای دیگر هم باشه. من این را دارم می‌ذارمش اینجا. می‌دانید منظورم چیه؟ مثل اینکه اصلاً به نظر می‌آید انسان جای دیگر خلق شده. بعداً هم شما تو داستان همینو می‌بینید. جایگاه اولیه انسان در جاییه که اینجا به عنوان جنت ازش یاد می‌شود.

بعداً وارد زمین می‌شود. مثل قرار دادنه. مثل اینکه نه تنها طبیعی ضروری نیست، نه تنها بودن انسان، حداقل چیزی که آدم از جعل می‌فهمد این رابطه ضروری نیست. انسان می‌تواند جای دیگر هم باشه. دقت می‌کنید؟ یا حتی به نظر من از داستان این‌جوری می‌فهمیم که جایگاه طبیعی انسان هم نیست.

یعنی این وارد شدن در زمین یک جوری در واقع زمین مثل تبعیدگاه می‌ماند برای انسان. ما جامون اینجا نیست. این همان احساسیه که شعرا خیلی بیان کردن دیگر. یک احساس واقعی که به این احساس می‌رسند که جاشون اینجا نیست. مثل اینکه از یک جای دیگه‌ای اومدن.

احساس اینکه به اینجا تعلق ندارند. یک زندگی موقتی را به حالت تبعید داریم اینجا انگار می‌گذرونیم. حالا اینکه تبعیده واقعاً یعنی مثلاً معنی بدی داره، حالا این را بعداً شاید یک خورده در موردش صحبت کنیم. ولی من می‌خواهم بگویم در واژه جعل این مفهوم هست.

اینکه انسان جایگاهش در واقع جایگاه ضروری‌ش یا حتی جایگاه طبیعی‌ش اینجا نیست. به هر حال این جعل خلیفه است دیگر. یعنی خلیفه دارد اینجا حالا هرکی که هست. مهم نیست خلیفه کیه. این خلیفه دارد اینجا قرار داده می‌شود. حتی می‌گویم احساس من این است که خلق شده.

نمی‌دانم یک خورده حالا متوجه شدید چه گفت دیگر و به نظر من که این‌جوری از این جمله این‌جوری برمیاد. به هر حال استفاده از واژه جعل یک جوری عدم ضرورت را آدم می‌فهمد. اینکه این موجود می‌تواند اینجا نباشد. خب، من در مورد خلیفه به یک چیزی فکر می‌کنم در کلاس اشاره شد و باز می‌خواهم تأکید بکنم.

این‌ها همین چیزهایی که دارم می‌گویم احساس می‌کنم که از خود متن دارد درمیاد. یعنی هر کسی هر تئوری در مورد هر چیزی داشته باشه تا حدودی زیادی همین چیزها را باید از متن بفهمن.

اینکه خلیفه جانشین در کلاس یک یک نفر فکر می‌کنم سؤال کرد، یک جوری معنی وقتی شما حرف از جانشین می‌زنید اگر معنیشو همین بگیرید مثل اینکه یک موجودی حالا نیست یا غایبه، کسی را به جای خودش دارد می‌گذارد دیگر. یک تفویض مثلاً اختیارات می‌کند در یک زمینه‌هایی که خودش غیبت دارد. این یک خورده فهمیدنش سخته دیگر.

اینکه اصلاً یعنی چطور خداوند مثلاً یک جایی غایبه، یک چیزی را واقعاً اینکه خدا یک چیزی را در اختیار کسی قرار می‌دهد. فکر می‌کنم که اصلاً مفهوم اصلی توحید این است که هیچ چیزی را خداوند به کسی واگذار نمی‌کند. یعنی همیشه بحث شد. من قرار شد که من یعنی جانشین را بگیریم. من که کسی دلایل دیگه‌ای بیاورد.

شروع داستان با مسئله شر

بعد نکته‌ای که من خیلی خیلی روش تأکید کردم اگر بگویم الان دیگر همه عصبانی می‌شن، این است که به نظر من این خیلی نکته مهمی است که شروع داستان با مسئله شر. اصلاً این داستان را شما باید این‌جوری بخوانید با کنجکاوی که این داستان چه جوری دارد مسئله شر.

را حل می‌کند. اولین چیزی که با حرف در واقع جعل انسان در زمین زده می‌شه، جعل خلیفه این است که یک اتفاق‌های بدی می‌افتد. انسان کارهای بد می‌کند. انگار قبلش کسی کار بد نمی‌کرد. چه جوری شر دارد ظاهر می‌شود و در مقابل اینکه مثلاً ملائکه خودشان را توصیف می‌کنند که در حال تسبیح هستند همه‌اش دارند کارای خوب می‌کنند.

این‌ها باز این‌ها چیزاییه که مستقیماً از متن داریم می‌فهمیم. و باز من دفعه قبل فکر کنم تأکید کردم که نوع پاسخی که اینجا به مسئله شر. داده می‌شود این نیست که شر وجود ندارد یا نمی‌دانم این چیزهایی که در بحث‌های فلسفی می‌گویند.

یک جوری پذیرفته می‌شود که اینجا یک شرّی وجود دارد. فقط مسئله این است که چیز دیگه‌ای در واقع مطرح می‌شود که این پاسخ شره. یک ویژگی در انسان هست که این ویژگی ویژگی مهمی است و یک جوری توجیه کننده این است که چرا آن شر را می‌شود تحمل کرد. من دفعه قبل آخر جلسه فکر می‌کنم این مسئله را گفتم و امروز می‌خواهم در موردش بحث بکنم.

تعلیم اسماء

اینکه اگر بخواهیم قبول کنیم که مثلاً فرض کنید این مسئله تعلیم اسماء به این شکلی که اینجا ذکر شده جواب مسئله شره، باید یک جوری سعی کنیم که این‌جوری در واقع بگوییم جواب داده شده دیگر.

اینکه هر موجود دیگه‌ای هر وقتی که شما یک موجودی در واقع به وجود بیاید که یک دانش زبانی جامعی داشته باشه مثل انسان، این خود به خود شر همراه ضرورتاً ایجاد می‌شود. می‌دانید منظورم چیه؟

ببین اگر من بگویم که این موجود قبول دارم این بدی‌ها را دارد ولی این خوبی‌ها را هم داره، همین‌جا سؤال باقی می‌ماند که خب یک موجودی درست کن که این خوبی‌ها را داشته باشه، آن بدی را نداشته باشه دیگر.

می‌دانید منظورم چیه؟ شر را اگر می‌خواهم توجیه کنم، مثلاً اگر قرار است برای ملائکه وجود شر توجیه بشه، باید من یک ویژگی را تو انسان نشان بدهم که این ویژگی خیلی با ارزشه و نمی‌شود این ویژگی را بدون آن مسئله شرّی که آن‌ها بهش اشاره می‌کنند به وجود آورد.

درسته؟ وگرنه یک جوری جواب شاید خیلی قانع‌کننده به نظر نرسه. که من یک موجودی درست کنم که خیلی شر دارد ولی مثلاً یک مقدار خوبی‌هایی هم دارد که آن خوبی‌ها مثلاً تا حدودی توجیه می‌کند و می‌تونستم موجودی به وجود بیارم که مثلاً دانش زبانی جامعی داشته باشه و شری هم تولید نکند.

ها؟ یک جوری پس به نظر من احساسم اینه، دارم استدلال می‌کنم باز، فکر می‌کنم روی متن دارم استدلال می‌کنم، یک جوری باید از این دانش زبانی در واقع در بیاید که چرا شر همیشه همراه با یک چنین دانشی به طور طبیعی هست.

خب حالا رسیدیم به این چیز قرمزی که اینجا نوشتم. من یک مجموعه‌ای از چیزهایی که از در متن در واقع فکر می‌کنم که گفتم، این‌ها را تکرار کردم که بحث‌هایی که امروز می‌کنم بیشتر در واقع یک جوری برداشت‌های خارج از متن حساب می‌شود ولی معنایش هم این نیست که هی مرتب آدم باید برگرده چیزهایی که تو ذهنش هست را کمک بگیره، باز می‌تواند چک بکند این چیزی که فهمیده با متن خوب سازگار هست یا نیست. متن همیشه به عنوان یک ملاک که اینجا هست که ما داریم سعی می‌کنیم که بهتر بفهمیمش.

خب بگویید شما که من این بحث حاشیه‌ای را. به چی؟ به شر ربط دارد. بله. اصلاً جواب سؤال ملائکه است دیگه، نیست؟ این عبارتی که ملائکه یک چیزی می‌گویند که چرا این دارد این کار را می‌کنه، خداوند این کار را می‌کنه، آزمایشی ترتیب می‌ده، به آن‌ها نشان می‌دهد که شما چیزهایی را نمی‌بینید و این می‌دونه، این به شما خبر می‌دهد.

دارد در واقع دارد ویژگی مثبت انسان بیان می‌شود و کار به اینجا می‌رسد که از ملائکه خواسته می‌شود که به این موجودی که تا حالا اعتراض داشتن سجده کنند. یعنی یک جوری عظمت مثلاً یک چیزی را در انسان خداوند دارد اشاره نشان می‌دهد که این تو این توجیه این است که چرا دارد انسان خلق می‌شود و در زمین جا می‌گیرد.

نیست؟ ملائکه نمی‌دونن اصلاً ویژگی خوب این موجود چیست. من می‌گویم که من می‌گویم ویژگی مثبتی را از انسان که نشان دهنده این است که خیلی موجود خوبی است نشان می‌دهد و ملائکه در واقع قرار است قانع بشوند که این موجود ارزش خلق شدن یا مثلاً جعل در زمین را دارد دیگر خب؟

و می‌خواهم بگویم که این سوال پاسخ داده نمی‌شود که چرا اگر قرار است یک موجودی مثلاً اونطوری که من تعبیر کردم نقش زبان هستی را بازی بکند چرا طوری خلق نمی‌شود که دیگر آن شر را به پا نکنه؟ من می‌گویم که یک جوری به نظر می‌آید که باید بشود نتیجه گرفت که هر موجودی که بخواهد این نقش را بازی بکند خود به خود شر ایجاد می‌کند.

این پاسخ پاسخ کامل‌تریه تا اینکه مثلاً من فقط بگویم که این جنبه‌های منفیشو شما ببینید خب مثبت هم دارد. اینکه مثبت‌ها که در دلیل اصلی خلقت و جعل انسان در زمینن همین که در واقع یک زبانی را در واقع بسط می‌دهد و یک انگار اصلاً یک لایه‌ی جدیدی به وجود اضافه می‌کند این توجیه این لزوماً آن شر را همراه خودش دارد دیگر. من فکر می‌کنم این توجیه قوی‌تره تا اینکه فقط بگویم که یک چیزهای خوبی هم دارد که شما نمی‌دونید.

بحث چیز بحثی که بارها در کلاس مطرح شده این است که گاه‌گداری یک روایت‌هایی مثلاً هست در مورد معنی یک آیه یا اینجا به طور خاص در مورد معنی این تعلیم اسماء و یک جوری گاه‌گداری مثلاً بحث می‌شود که خب این روایت هست مثلاً فرض کنید یک یک نفر یک روایتی در کلاس گفت بعداً بیرون کلاس هم یک نفر در موردش بحث کرد با من که اینجا مثلاً یک روایتی هست که می‌گوید که این تعلیم اسماء معنایش چیزش این بوده که خداوند معصومین را مثلاً حالا پیامبران معصومین.

حالا به هر معنی من نمی‌دانم متن دقیق روایت چیست این‌ها را به ملائکه عرضه کرده ملائکه این‌ها را مثلاً به عالم آدم اسماء این‌ها را در واقع اسماء اولیاء خودش را تعلیم کرده بعد به ملائکه عرضه کرده آن‌ها نمی‌دونستن انسان مثلاً اسم‌های این‌ها را یاد گرفته و یک چنین چیزی و اینکه وقتی که این هست مثلاً یک چنین روایتی هست حالا به هر حال اینکه روایت محکمی باشه یا حالا ضعیف باشه خیلی‌ها واقعاً می‌دانید یک جریان تفسیری وجود دارد تفسیر روایی که اصولاً کاری که می‌کنند همین است. یعنی حرفی نمی‌زنن مگر اینکه از روایات یک شواهدی بیارن که معنی متن را درک بکنند.

من می‌خواهم یک خورده به عنوان حاشیه چون بارها این بحث شده فکر می‌کنم بد نباشد در حد مثلاً ۱۰ دقیقه یک ربع در مورد این صحبت کنم که اصولاً چقدر می‌شود مثلاً به روایت‌ها اتکا کرد وقتی که داریم سعی می‌کنیم یک متن را بفهمیم.

این در این بحثی که من می‌خواهم بکنم یک بخشش خیلی خیلی کلیه که اصولاً شما چقدر حق دارید در هر جایی به اطلاعات خارج از متن برای فهمیدن یک متن اتکا بکنید. یعنی مثلاً من همین الان از یک چیزهای فلسفه زبان‌شناسی دارم استفاده می‌کنم. روایت هم جزو چیزهایی که خارج از متن یعنی خود متن من این را از خود متن نمی‌فهمم.

کسی دیگه‌ای دارد به من اطلاعاتی می‌دهد که به درد فهمیدن متن می‌خورد. اولین نکته‌ای که در مورد حالا بحث‌های روایی می‌شود همه ما می‌دانیم که یک تعداد خیلی زیادی روایت مخصوصاً در شأن نزول و تفسیر قرآن جعل شده دیگر. یعنی همیشه این خطر اینکه اصولاً آن روایت ممکن است غلط باشه. ما اعتماد خیلی بالایی به درستی و صحت قرآن داریم.

تقریباً مثلاً یک جوری واقعاً را بابش هم می‌توانیم مثلاً قسم بخوریم که این‌ها متن کاملاً حفظ شده. ولی در مورد روایات این‌طوری نیست. یک نقطه ضعفیه دیگر.

یعنی اگر من متن را یک جوری دارم می‌فهمم که سازگار هم هست به نظرم خوب می‌رسد اگر یک روایتی دقیقاً در مخالفت با این چیزی که من دارم می‌فهمم وجود داشته باشه خب اینجا این واقعاً اگر روایت سست باشه خیلی بهش اطمینان نداشته باشم می‌توانم به راحتی بذارمش کنار.

من یک چیز خیلی قاطعی از متن دارم می‌فهمم با یک روایتی در واقع جور درنمیاد و روایت هم روایت قطعی نیست. بنابراین خب خیلی راحت می‌ذارم کنار. من عین خود این یک روایته که می‌گوید اگر روایت‌هایی از ما نقل شد که با قرآن سازگار نیست این‌ها را بزنید به دیوار. خب؟

کسی که خیلی کسانی که خیلی از روایت استفاده می‌کنند ولی جاهایی واقعاً در تفسیرهای روایی چیزهای عجیب و غریبی که اصلاً با متن سازگار نیست. مثلاً مخصوصاً تو شأن نزول‌هایی که ساخته شده. یک تعداد خیلی زیادی شأن نزول ساخته شده به یک مقاصد خاصی که یک عده خیلی طیف وسیعی از آدم‌ها هم درگیر به نظر من ساختن این شأن نزول‌ها بودن.

مثلاً خلفا. خلفا برای توجیه کارهای خودشان استناد می‌کردند به کارهایی که پیغمبر کرده. اگر نه مثلاً یک آیه قرآن را این‌جوری برمی‌داشتن یک چیزی اطرافش درست می‌کردند می‌گفتند معنی این آیه این است بعد یک چیزی را توجیه می‌کردند.

اینکه به هر حال این یک مکانیسم کلی هست که اگر یک روایتی مخالف با چیزی که متن دارد به طور ظاهر می‌گوید یا ازش استنباط می‌شود کرد خب می‌شود روایت را کنار گذاشت مخصوصاً اگر روایت روایت خیلی قوی نباشد. این یک نکته. ببین در مورد خود این روایت در مورد روایت‌ها باز من یک نکته دیگر می‌خواهم بگویم.

اینکه یک خطری هم می‌شود تو فهمیدن روایت‌ها وجود دارد آن هم این است که خود ائمه تاکید می‌کردند که ما در حد عقل آدم‌هایی که از ما سوال می‌کنند حرف می‌زنیم.

خیلی روایت معروفیه و خیلی بعضی از علما مخصوصاً علمایی که خیلی اخباری‌گری به اصطلاح به مذاقشون خوش نمیاد خیلی روی این روایت‌هایی که این مضمون را دارند تاکید می‌کنند که همیشه ما باید مواظب این باشیم که کی رفته از ائمه یک چیزی را پرسیده و بعد این جواب را شنیده.

مثلاً در خداشناسی یک می‌گویند یک پزشک هندی از امام جعفر صادق پرسید که خدا هست نیست نمی‌دانم قیامت هست یک چیزی این‌جوری و جواب امام جعفر صادق این است که می‌گوید فرض کن که خداوند نباشد و من عبادتش کردم.

خب وقتی می‌میرم ضرری نمی‌کنم ولی اگر باشه و من عبادتش نکرده باشم وقتی که می‌میرم دچار عذاب ابدی میشم پس بهتر است که عبادتش بکنم. این آدم به نظر من این کامل جواب همه آدم‌ها را قانع نمی‌کند ولی قبول دارید یک تیپی از آدم‌ها را که خیلی عمل‌گرا هستند را به راحتی قانع می‌کند.

ها؟ اینکه حالا من بیام به هر کسی این توضیح را بدهم این کار درستی‌ایه. مثلاً همه جا بگویم خب امام جعفر صادق این را گفت. مثلاً یک نمونه‌ای که در فقهیه و بعضی‌ها روش اعتراض دارند اینکه روایت‌هایی وجود دارد که مصارف زکات را به چهار مورد محدود کرده.

خب بعضی از فقها این را قبول ندارند دیگر. ممکن است یک آدمی رفته از امام جعفر صادق پرسیده و امام جعفر صادق آن آدم را می‌شناخته. گفته من از چه زکات بدم؟ امام جعفر صادق گفته از این چهار مورد زکات بده.

شاید مثلاً این آدمه که گوسفند داره، خرما داره، مثلاً یک چیزهایی داره، امام جعفر صادق هم این آدم را می‌شناسه بهش این را امر کرده. اینکه من حالا این را بیام این عبارت را به عنوان یک حکم کلی جدای از اینکه بین چه آدم‌هایی اتفاق افتاده بگیرم و بگویم که تا ابد هم همین چیزها فقط دارند.

مثلاً الان برنج زکات نداره، نمی‌دانم ولی شتر مثلاً زکات دارد. یا بعضی از در مثلاً فرض کنید کارخونه کسی داشته باشه، خیلی هم درآمد داشته باشه زکاتی بهش تعلق نمی‌گیره با اینکه منبع اصلی درآمد یک آدمه ولی به یک چیزهایی کشاورزی خیلی خاص دارد تعلق می‌گیرد.

خب یک عده فقها روی این اعتراض دارند و اعتراض هم به همین است دیگر در واقع. اینکه امام جعفر صادق به کی این حرف را زده؟ این مهم است. من بفهمم که مخاطب کی بوده. یا مثلاً ببینید حالا من در مورد این روایت خاص بگذارید یک چیزی بگویم.

اگر یک نفر چیزی که از این روایت می‌فهمد این است که مثلاً فرض کنید یک تمثالی از ائمه یا معصومین و پیامبران به حضرت آدم نشان داده شده و اسم‌هاشون مثلاً زیرش نوشته بوده بعد این اسم‌ها را مثلاً حفظ کرده بعد این‌ها را ملائکه نشان دادن ملائکه گفتن ما این‌ها را نمی‌شناسیم ولی بعد گفتن خب بیا مثلاً آدم.

این که دیگر کمدیه دیگر قبول داری؟ واقعاً یک چنین تصوری از یک چنین ماجرایی و ملائکه هم واقعاً ملائکه این توضیح نشد که این‌ها را تقلب شد دیگر. اصلاً آن‌ور رفتید تمثال‌ها را اسم‌هاشو یاد دادید بعد اومدید از ما پرسیدید ما بلد نیستیم.

مثل حالا دیگر به ملائکه به خداوند اعتماد نه ببین برای ببین چه جوری باید این روایت را فهمید؟ من می‌خواهم بگویم این روایت را اگر یک آدم خوب فکر کند و سعی کند بفهمه یعنی این حالت کمدی در واقع ظاهری‌شو بگذارد کنار ممکن است واقعاً امام جعفر صادق دارد با یک آدمی صحبت می‌کند که خیلی فهمش بالاست.

خیلی توضیح نمی‌دهد. آن می‌فهمد که این یعنی چه. مثلاً بگذار این‌جوری من بگویم. خب یک وقتی که ما می‌گوییم که اسماء را خداوند به آدم یاد داد. مثلاً فرض کن رحمت الهی، رحیم بودن، رحمان بودن.

حالا فرض کنیم که این اسماء الهی هستند اصلاً. حالا همه اسماء نیستند. در آن معنایی که اکثریت فکر می‌کنم مفسرین به این معنی می‌گیرند. خب ما که نمی‌توانیم مثلاً فرض کنید اسم رحیم بودن را به آن معنای واقعی کلمه که خداوند دارد بفهمیم. محدود می‌فهمیم دیگر. انسان همه چیز را تا یک حدی می‌تواند بفهمه. قبول دارید حدش همان اولیاء هستند.

و فهمیدن یک اسم هم یک جوری وقتی که یک نفر اولیاء یک چیزی را فهمیدن یعنی درشون ظهور پیدا کرده. حالا این را بعداً یک خورده در موردش بحث می‌کنم که فهمیدن اگر یک نفر یک اسم را می‌فهمد که رفرنسش پیشش هست مثل اینکه آن رفرنس را به آن حد در واقع در خودش تونسته ظهور بده.

خب؟ اینکه اولیاء خدا مثلاً پیامبران جلوه اسماء الهی هستند دیگر. و آن آخرین حدی هم هستند که بشر می‌تواند بفهمه. حالا این خیلی ممکن است این‌جوری نگاه کنید خیلی روایت معنی خوبی پیدا می‌کند.

روایت و تجلی اسماء

اینکه در واقع مثل این است که به حضرت آدم اسما را در آن حدی که در آخرین حد فهم بشره ارزش و که این همان در واقع تجلی خدا به صورت مثلا اولیای خداست و بعد این اسما را این تو در واقع فهمید این اسما را در قالب مثلا اولیای خدا فهمید.

اینکه من فکر می‌کنم خیلیا این روایت را اگر مثلا به یک نفر بگویید که یک خورده بیشتر به معانی توجه می‌کند تا اینکه چیزهای خیلی ظاهری بفهمه احتمالا یک چنین چیزی می‌فهمد و این با چیزی که من دارم می‌گویم اصلا تناقض ندارد.

اینکه معمولا کسانی که اخباری‌گری می‌کنند تفسیر روایی می‌کنند آدم‌های ظاهر ظاهر روایت هم نگاه می‌کنند یک جوری انگار اصلا تعمد دارند که همان روایت را یک خورده فکر نکنیم که مثلا این چیز عمیقی ازش بفهمیم. برای همین است که معمولا تفسیرهای روایی را نگاه کنید خیلی چیزن دیگر خیلی خیلی آدم چیزی دستش نمیاد واقعا.

حالا به غیر از آن نکته‌های دیگه‌ای که گفتم و نکته‌ای که اصل چیزی است که می‌خواهم بگویم این است که حداقل کاری که من دارم می‌کنم این است که دارم سعی می‌کنم که مثلا وقتی که اینجا داریم در مورد قرآن بحث می‌کنیم یک جوری به بحث‌ها حالت سیستماتیک داشته باشه متد داشته باشه. مثلا ببینیم واژه‌ها را چه جوری باید بفهمیم.

سعی کنیم بگوییم که مثلا با این روش ما واژه‌ها را می‌فهمیم حتی در مورد گرامر هر چیزی که داریم می‌فهمیم از این متن چه جوری داریم یک چیزی را استنتاج می‌کنیم. من به عنوان مثال بگویم و من همیشه این از این تمثیل استفاده می‌کنم که واقعا قرآن یک جوری به موازات همین کل جهان خلقت همان جوری که ما این قرآن را.

بگذارید کنار ما این دنیا را هم داریم سعی می‌کنیم بفهمیم دیگر ها دنیا را حالا الان که خیلی مد شده که دنیا را هم به عنوان یک متن می‌گویند داریم می‌فهمیم این ادبیات به اصطلاح نقادی نظریه انتقادی جدید اینکه همه چیز متن ما مثلا فیزیک را داریم سعی می‌کنیم بفهمیم خب من می‌خواهم بگویم که این چیزی که در واقع دارد اتفاق می‌افتد این‌جوری است فرض کنید که ائمه روایت‌های مستند خیلی خوبی داریم که چیزهایی در مورد فیزیک گفتن گزاره‌های فیزیکی از ائمه مثلا به ما رسیده که ما چون روایت‌ها مطمئنن و به ائمه هم اعتماد داریم مطمئنیم که این روایت‌ها این گزاره‌های فیزیکی گزاره‌های درستیه.

خب مثلا فرض کنید دارم با تمثیله دیگر فرض کنید یک سری معادل هست یک سری معادل فیزیکی که ما نمی‌دونیم دقیقا الان به نظرمون می‌آید ممکن است برقرار نباشد.

حالا من یک جریان مثلا فهمیدن فیزیک را مثلا در تمام طول تاریخ داشتم یک نقطه عطفی در رنسانس داشته کم‌کم مثلا روش تجربی آمده کم‌کم یک تئوری‌های فیزیکی دادیم و الان نهایتا به یک تئوری‌هایی رسیدیم که احساس می‌کنیم که طبیعت را تا یک حدودی می‌توانیم به صورت ریاضی بفهمیم.

خب دقیقا به نظر من این پروسه فهمیدن یک چیزی در مورد قرآن با استفاده از روایت مثل این است که یک نفر بگوید که ما همان چیزهایی که ائمه گفتن در مورد فیزیک همان فرمول‌ها را این‌ها را قبول داریم تفسیر دیگر هم جور دیگر نریم فیزیک را مطالعه بکنیم و اگر..

مثلا من مثلا فرض کنید یک حالا من این مثال از ائمه نمی‌زنم فرض کنید یک کتابی دست ما آمد مثلا موجودات فضایی که فیزیک را خیلی خوب بلد بودن از دستشون افتاده بود ما یک سری فرمول فیزیکی درست را داریم خب آیا دلیل می‌شود که من کار نکنم را فیزیک مثلا اولین بار باید مکانیک کلاسیک به وجود بیاید بعضی از این معادله‌هایی که تو مکانیک کلاسیک با معادله‌های آن کتاب نمی‌خونه من نباید تلاش خودم را برای سیستماتیک فهمیدن فیزیک متوجه کنم برای اینکه چند تا فرمول فیزیکی درست را می‌دانم یا حتی شما بگویید همه فرمول‌های فیزیکی درست را بدونید.

یعنی یک سری کتاب فرمول بهتان داده باشند هی در آن فرمول زیاد باشه اینکه من سعی کنم که اول به صورت کلاسیک بفهمم بعد کوانتومیش کنم بعد همین‌جوری این نظریه را پیش ببرم این فعالیتی نیست که بخواهد با وجود یک کتابچه‌ای حتی خلاص فرمولی که ما مطمئنیم این‌ها درست متوقف بشود فقط آن‌ها می‌توانند چه کمکی می‌توانیم ازش بگیریم که مثلا وقتی مکانیک کلاسیک را ساختیم و دیدیم که فرمولاش دقیقا اون‌طوری فرمول‌های آن کتاب نیست خیلی هیجان‌زده نشیم یک موقعی فکر می‌کردند دیگر مکانیک کلاسیک همه چیز را حل کرده.

خب آن می‌تواند به ما نشان بده که نه هنوز این متدهای ما مثلا خوب پیش نرفتن نظریه‌هامون کامل نیست باز باید کار کنیم یعنی من می‌گویم اگر یک جایی مثلا شما یک روایتی مطمئنی هم از ائمه دیدید شما از متن با روش‌های متدیکی که خودتان وضع کردید و تمام سعی‌تون هم دارید می‌کنید که متن را خوب و مستدل بفهمید از متن یک چیزی می‌فهمید ولی در روایت چیز دیگه‌ای آمده من می‌گویم چیزی که شما باید بفهمید این است که هنوز متدتون به اندازه کافی پیشرفته نیست.

یعنی اگر خوب بخواهید مثلا در واقع متن را درک بکنید باید بتوانید متن را به همان جایی برسونید که مثلا ائمه رسوندن لااقل بخش‌های عمده‌ای از آن چیزهایی را که ائمه گفتن را درک بکنید اینکه وجود یک سری گزاره درست در مورد یک متن به این بزرگی تعدادشون هم ما می‌دانیم زیاد نیست اینکه بخواهید روش روش‌های خودمان را متوقف بکنیم بگوییم اصلاً واقعاً یک عده‌ای آدم‌های اخباری‌گری یعنی این که یک عده‌ای مخالف اینن که شما در مورد قرآن فکر بکنید، تفسیر بنویسید و سعی بکنید که این تفسیر را در طول تاریخ کم‌کم تکامل پیدا کند.

می‌دونید؟ اصلاً فاجعه‌ست این نوع فکر کردن. به استناد اینکه چند تا گزاره درست داریم در مورد بعضی از آیه‌های قرآن که واقعاً تعدادشون خیلی کمه با فرض اینکه حالا می‌گویم همه را فرض کنیم که درست هستن، اصولاً ائمه بیشتر در واقع من یک بار تو کلاس در مورد این بحث کردم که دو تا چیز تو خود قرآن، دو تا چیز در مورد رسالت پیامبران گفته می‌شود.

یکی آوردن کتاب، یکی آموزش حکمت. حکمت را من سعی کردم فکر کنم قانع‌کننده بود که از روی خود قرآن معنایش به وضوح همان چیز است در واقع روش‌های احکام عملی.

حالا جنبه‌های اخلاقی ممکن است داشته باشن، جنبه‌های مثلاً تشریعی داشته باشند. اینکه به وضوح ائمه همان‌طوری که خود زندگی پیامبر بیشتر در واقع صرف بست آن قسمت حکمت شده، آن را ما باید از پیامبر می‌گرفتیم. کتاب در مورد کتاب پیامبر نقش مدیوم را دارد بازی می‌کند.

یعنی فقط انگار یک چیزهایی دارد وحی می‌شود و این‌ها را دارد بیان می‌کند. آن بخش اصلی کار خود شخص پیامبر که موجود مهمیه، آن قسمت آموزش حکمته. ما داریم چیز عملی از پیامبر یاد می‌گیریم. به وضوح شما یک نگاه سرسری، اصلاً نگاه کردن هم لازم ندارد واقعاً.

ائمه در بحث این حکمت که خیلی حرف زدن و کار کردن، نه از تفسیر کتاب. شما مجموعه همه حرف‌هایی که ائمه در مورد کتاب زدن را جمع کنید، مثل خود پیامبر حتی.

بحث‌های تفسیری در کارهای ائمه خیلی خیلی کمتر از آن چیزی است که ما در مورد احکام عملی و حکمت در واقع می‌بینیم و به نظر من وظیفه پیامبر و معصومین همین بوده. یعنی قرار بوده که آموزش‌دهنده حکمت باشند. آموزش‌دهنده کتاب هم هستند ولی در واقع وزن بیشتری در آموزش حکمت وزن بیشتری به آن دادن اینکه دیگر لازم نیست من دلیل بیارم.

به وضوح این‌جوری هست. شما همین یک کتاب روایت مثلاً یک اصول کافی را بردارید ببینید چند تا روایت در تفسیر. معمولاً هم تفسیر قرآن در جواب سوال‌هایی که ازشان می‌شده. یعنی مستقلاً در تفسیر قرآن چیزی گفته به آن صورت نمی‌گفتن.

مثلاً بیان یک حالا بعضی‌ها معتقدن که بعضی در بعضی از موارد مثلاً حتی در مورد بعضی از سوره‌ها چیزی شبیه تفسیر از ائمه مانده ولی خب فکر می‌کنم خیلی تعداد این آدم‌ها زیاد نیست. حالا بگذریم. من یک نکته این را به هر حال گفتم برای اینکه اولاً به نظرم آن روایت را همین‌جوری فکر کردن فرقی نمی‌کند.

از یک جهتی به نظرم جالب هم آمد. گفتم که بگویم و بعد هم اینکه اصولاً وجود اطلاعات خارج از متن چه از نوع روایت چه از نوع مثلاً چیزهایی که از زمینه‌های علمی و غیرعلمی می‌فهمیم، این‌ها با فهمیدن متدیک متن نباید تناقض داشته باشه.

ما باید سعی خودمان را بکنیم که متن را تا جایی که می‌شود با یک روش‌های خوبی بفهمیم. روش‌هایی که در مربوط به خود در واقع خواندن متن. من کم‌کم دارم چیزهایی را می‌گویم که به نظر قبلاً بعضی‌هاشو گفتم، تکمیل می‌کنم و این‌ها چیزهایی که لزوماً از خود متن درنمی‌آرم.

فکر می‌کنم مثلاً یک نفر می‌تواند بعداً در مورد زبان چیزهای بهتری بفهمه. وقتی بهتر فهمید، چیز کامل‌تری در واقع دربیاره در مورد این مسائلی که من دارم در موردش صحبت می‌کنم. یک تفاوتی بین علم و انباء در واقع تعلیم و انباء قبلاً گفتم.

فکر می‌کنم تو متن، یعنی این را جزو چیزهای نظر خودم نمی‌دانم. یعنی اینکه در واقع آن تفاوتی که بین سنس و ریفرنس به نظرم می‌آید خب اسمش هم انگلیسیه داریم از خارج متن استفاده می‌کنیم ولی به هر حال خارج از متن هست دیگر. یعنی حداقل ایده‌شو از یک جای دیگه‌ای من گرفتم.

اون‌که تو زبان‌شناسی یک تفاوتی این‌جوری می‌ذارن. یک بخش فرمال زبان و یک بخشی که مربوط به در واقع معانی می‌شود. من این را من از خود متن نمی‌توانم استنتاج کنم ولی به نظر من تعلیم در واقع مجموعه همه چیزها یعنی یک چیزی را به من بگویم شما همه ریفرنس‌هاشم بفهمید و نبأ می‌تواند این‌جوری نباشد.

در مورد داستان یوسف اگر یادتون باشه یک چنین اتفاقی می‌افتد. مسئله این است که قرار است انباء انجام بشود ولی آخرش می‌پرسه که علم پیدا کردید یا نه. در واقع یک انگار یک مرحله بالاتره. آن قسمت انباء انجام شده ولی معلوم نیست که علم.

اینجا هم دقیقاً همینو می‌بینید. نمی‌دونن ولی می‌توانند خبرشو در واقع درک بکنند. می‌شود اسما را بفهمن یاد بگیرند. من تعبیری که کردم که فکر می‌کنم واقعاً به نظرم می‌آید که از متن دارم می‌فهمم که اینجا نکته اصلی در مورد بشر که در موردش دارد بحث می‌شود چیزی که حالا من می‌خواهم یک اسم برایش بذارم، اینکه این «عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ کُلَّها» آن ویژگی انسان، چون عبارت دانش زبانی الان خیلی متداوله، در مورد انسان به کار می‌ره، انسان یک دانش زبانی ویژه دارد. یک چیزی که در مورد انسان دارد گفته می‌شه، اسمش را می‌توانیم بگذاریم دانش زبانی جامع.

که همه چیز را در واقع در بر می‌گیره، در واقع به همان معنایی که همه اسما تعلیم داده شده. من تعبیری که نهایتاً کردم این است که ببینید یک اتفاق خیلی مهم انگار دارد می‌افتد. بگذارید من سعی کنم یک بار دیگر هم یک خورده چیز بگم، دیگر این چیزهایی که گفتم و آخر یک جلسه مثلاً سریع گفتم و یک مقدار با شرح و بسط بیشتر بگویم.

دارم سعی می‌کنم مسئله شر. را با استفاده از زبان می‌خواهم بگویم که چگونه می‌شود بهش نگاه کرد. اینکه این اتفاقی در واقع با ظهور انسان در عالم می‌افته، این است که یک چیزی به وجود می‌آید در واقع.

بگذارید به حداقل چیزی که از همین‌جا می‌شود فهمید، اینکه این اسما را حداقل دیگر چیزی که می‌توانیم بگوییم به اسما الهی برگردونیم، انگار بعضی از اسما الهی مکتومن. حتی ملائکه اسمشون هم نشنیدن. دقت کنید ملائکه مثلاً موجودات خیلی بالایی هستند دیگر به نظر می‌آید حالا حداقل تو این جهانی که ما می‌شناسیم.

ملائکه هم حتی اسم بعضی از نه تنها چیز نیستن، نه تنها علم ندارند و نمی‌توانند داشته باشن، یک بخشی از صفات مثلاً الهی، حتی اسمشون هم نشنیدن. یک اتفاقی انگار با ظهور انسان دارد می‌افته، اینکه همه هستی یک جوری به اصطلاح امروزی بازنمایی دارد می‌شود.

انگار ببینید یک من قبلاً گفتم، می‌خواهم این را سعی کنم خوب بفهمیم. مثل اینکه یک لایه‌ای به هستی دارد اضافه می‌شه، مثل اینکه یک آینه‌ای جلوی هستی دارد گرفته می‌شود که همه چیز در این بازتاب پیدا می‌کند. هر موجودی در دنیا این کار را تا حدودی دارد انجام می‌دهد.

هر موجودی در دنیا مثلاً ملائکه با یک جنبه‌هایی از جهان هستی در چیز هستن، تعامل هستند و یک باز جهان در ملائکه بازتابی پیدا می‌کند. درسته؟ همه حیوانات این‌جوری‌ان دیگه، هر جهان برای یک موجود خیلی کوچکم یک بازتابی دارد. یک با یک جنبه‌ای از جهان در واقع درگیره.

بیشتر در واقع مربوط به حیات خودش می‌شود. اینکه انسان در واقع انگار مثل یک آینه‌ایه که جلوی همه هستی گرفته شده. تمام هستی در انسان به دلیل این ویژگی زبانی خاصی که دارد بازتاب پیدا می‌کند. یعنی یک بار انگار جهان مثلاً به طور تکوینی که وجود داره، حالا جهان به طور مکتوب، به طور در واقع بیان شده، بازنمایی شده در زبان دارد به وجود می‌آید.

هیچ موجودی انگار قبل از انسان، حالا حداقل من هر وقت این را می‌گویم یعنی هیچ واقعاً با یک قید خیلی کلی که در ما در جهانی که ما تو قرآن داریم توصیفشو می‌شنویم، جهانی که مربوط به ما می‌شه، اینکه قبلاً این اتفاقا افتاده، خیلی اتفاقا ممکن است افتاده باشه، ربطی به ما ندارد.

الان فیزیک‌دان‌ها می‌گویند جهان‌های موازی‌ای وجود دارند که با ما هیچ ارتباطی هم ندارند. خب آن‌ها را که دیگر قرار نیست، اگر فرض کنیم دو تا جهان موازی وجود داره، ما شرح آن یکی جهانی که ربطی به ما ندارد را قرار نیست تو قرآن بشنویم.

ما تو قرآن آن چیزهایی که با ما ربط دارد را می‌شنویم. تو این جهانی که با ما مربوطه، این قید کلیه که من هر وقت هیچ و هر و هرچه گفتم به این دنیایی که با ما مربوطه برمی‌گردد. به نظر می‌آید هیچ موجودی تا حالا این جامعیّت را نداشته، همه چیز را نمی‌تونسته بازتاب بده.

و ظهور انسان در واقع یک جوری به وجود اومدن یک زبانه، زبانی که همه چیزو می‌شود در آن جا داد و در ذهن آن چیزی که ما بهش می‌گوییم ذهن، چیزی که ما بهش می‌گوییم ذهن در واقع یک آینه‌ایه که همه چیز در آن قابل انعکاس دادن هست.

این ذهن الان تو قرآن ما واژه ذهن نداریم، بحثی هم در مورد ذهن به آن معنایی که در مثلاً فلسفه و همه فرهنگ بشر هست نیست.

الان همه تقریباً این‌جوری قانع شدن که ذهن یک چیز خیلی وابسته به زبانه. در واقع این انعکاس پیدا کردن در ذهن یعنی آن رفرنس‌ها که در چیزهایی که تو ذهن انعکاس پیدا می‌کنه، آن چیزهایی که مثلاً ما می‌گوییم بهش رفرنس، آن چیزهایی که ما در درون خودمان حس می‌کنیم.

و واقعاً این‌ها وابسته‌ان به زبان، در واقع به همان فرمالیسم وابسته‌ان. اگر آن فرمالیسم نباشد انگار این چیزی که ما بهش می‌گوییم ذهن هم وجود ندارد. همه موجودات زبان دارن، ذهن دارند در حد خودشان. من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که اتفاق خیلی خاصی در واقع با خلقت انسان دارد می‌افتد.

این بعداً این صحنه عجیبی که ملائکه امر می‌شوند که سجده بکنن، شیطان نمی‌کنه، این یک صحنه خیلی عجیب و غریبی که تاریخی که پیش می‌آد، این سجده کردن بر انسان دلیل این است که تا یک نقش خیلی ویژه دارد در دنیا باز می‌کند.

با وجود در واقع وقتی انسان به وجود می‌آید انگار یک لایه‌ای به وجود دارد اضافه می‌شود دیگر. آن لایه‌ای که در آن همه چیز بازنمایی شده مثل یک تصاویری که در آینه افتاده. و نکته خیلی مهم این است که در واقع با ظهور انسان این پدیده انباء انگار دارد به وجود می‌آید و تکمیل می‌شود حداقل.

ببینید در مثل اینکه اسماء الهی هستند که در جهان مکتوم بودن یا برای مثلاً ملائکه مکتومن. بعضی هر موجودی با یک اسمایی در واقع سروکار دارد. انسان حداقل ظهورش نه تنها خودش همه اسماء را علم پیدا می‌کنه، لااقل این اسماء در حد خبر به همه دنیا دارند می‌رسند.

متوجه هستید؟ یعنی همین این اتفاق مهمی است که ملائکه با همه اسماء دارند آشنا می‌شوند به واسطه انسان. انسان یک واسطه‌ایه مثل یک موجودی که از نظر علمی یک قدرتی دارد می‌تواند همه چیز را بفهمه و بعد در قالبی می‌تواند این را بیان بکند. بیان بکند و همه چیز در واقع خبرها دارد در دنیا پخش می‌شود. خبرهایی که حداقل در حد خبر همه شنیده باشند.

ملائکه حداقل اسماء را شنیدن. چیزهایی که دقیقاً هم نمی‌توانند درک بکنند را می‌دانند که یک چنین اسمایی وجود دارد. این لایه جدید که یک لایه خیلی ظریف و شکننده ایه خیلی با جهان در واقع همان به اندازه تصویری در آینه حالت در واقع فقط بازنمایی دارد ولی ارزشمنده برای خاطر اینکه به نظر می‌رسد که یک جوری ظهور خداوند دارد کامل تکمیل می‌شود.

به چه معنی؟ اینکه ملائکه حداقل اگر یک جنبه‌ای از وجود خدا را که تا حالا باهاش سروکار نداشتن در آن حدی که می‌توانند بفهمن در حد نبا دارند می‌فهمند دیگر. می‌فهمید منظورم چیه؟ هر موجودی با یک بخشی انگار از اسماء الهی با جهان در ارتباطه ولی در حد خبر می‌تواند ارتباطشو توسعه بده.

بنابراین امکان این من می‌خواهم یک جوری در واقع دارم استدلال می‌کنم که لازم است یک موجودی مثل انسان در جهان لازم است. اگر خداوند دنیا را خلق کرده اونطوری که مثلاً باز در حدیث خیلی معروف نبوی هست که خدا می‌گوید که من یک یک حدیثی هست می‌گوید گنج پنهانی بودم خلق کردم تا مثلاً شناخته بشوم.

اینکه خداوند در هر جایی در واقع تا حد ممکن ظهور می‌کند من می‌خواهم بگویم این یک حد ممکنیه که دارد با انسان تکمیل می‌شود. می‌فهمید منظورم چیه؟ یعنی ملائکه اگر یک اسمایی را نمی‌توانند علم پیدا کنند ولی خبرشو می‌توانند پیدا بکنند این خبر دارد بهشان می‌رسد.

یعنی در همه موجودات انگار با این ظهور در واقع زبان بشری دارند مستفیض می‌شوند دیگر. یک اخباری را در واقع دریافت می‌کنند از چیزهایی که نمی‌توانند بهش علم پیدا کنند. خب بنابراین یک لحظه خاصیه که یک اتفاقی در دنیا دارد می‌افتد و در دنیا، این دنیا، هر این‌ها همه دارد به همان چیزی که من گفتم ارجاع می‌دهم به همه چیزها.

خب سوال داشتید؟ در متن می‌گوید که به انسان اسماء کلها را یاد داد. بعد می‌گوید که پس انبئهم به اسماء هولاء. می‌گوید ثم عرضهم علی الملائکه. همان اسماء کلها را دیگر. عرضهم علی الملائکه. فقال انبئونی باسماء هولاء. همه‌اش من این از کجا احساس می‌کنی که این ضمیر به می‌گوید که بگذار ترجمه‌اش این است.

می‌گوید که از اسماء کلها را به انسان یاد داد. بعد آن‌ها را بر ملائکه عرضه کرد. این آن‌ها به چه برمی‌گرده؟ به اسماء کلها دیگر. ها؟ انسانی که حالا اسماء کلها را می‌داند. ثم عرضهم علی الملائکه یعنی این اسماء را.

فقال انبئونی باسماء هولاء. و گفت مرا به این اسم‌ها آگاه کن. یعنی این همان هم بعدی به یک آدم‌هایی برگرده؟ نه انسانی که بهش یاد داده شده اسماء، ملائکه عرضه می‌کند. آن جمع هم، هم، جمع، اولاً دارد یک حرفی، اولاً این جمع، من که حرف عجیبی داری می‌زنی.

باید قرینه داشته باشی تو متنی که می‌زنی. چرا این‌جوری می‌گی؟ به نظر می‌آید این است دیگر که بعد بعضی از این اسماء، بعضی از این اسماء را ملائکه نمی‌دونن و دقیقاً چه می‌گن؟ می‌گویند البقرة · ۳۲قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُگفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‌اى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم.». به غیر از آن چیزی که تو ما به ما تعلیم کردی ما علمی نداریم.

بعد خداوند می‌گوید که یا آدم انبئهم باسماء هم. باز این هم به نظر می‌آید به همان چیز کل به آن چیزهایی که عرضه شدن دیگر. چیزهایی که عرض شد همان رفرنس‌هاست. من رحمت خداوند، رحمت الهی را به همه عرض می‌کنم.

فکر کنم موجودی تو این دنیا نباشد که با خالقیت خدا را نفهمه، رحمت خدا را نفهمه. ولی من به عنوان مثال گفتم که چرا فکر می‌کنید مثلاً ملائکه یا ستاره‌ها، تواب را می‌فهمن؟ چه ربطی به زندگیشون داره؟ مثلاً گناه بکنن، بخوان حالا توبه را نمی‌فهمن، تواب هم نمی‌فهمن، ممکن است مغفرت هم مثلاً این‌جوری نفهمن.

یک سری چیزها هست که هیچ‌کی نمی‌فهمه، ولی اینکه به زندگیش ربط دارد. من باز دارم از این چیزهای خارج از مغز استفاده می‌کنم، آن حرفی که در مورد اینکه زبان به معیشت، به نحوه حیات ربط دارد.

وقتی که ما در واقع یک پیچیدگی در حیاتمون هست، در از ساختارمون گرفته تا نحوه در واقع اداره حیاتمون که باعث می‌شود که زبان همه چیز را انگار بفهمه. ما همه کار می‌کنیم دیگه، مثلاً گناه می‌کنیم، بعد باید مثلاً توبه بکنیم. این که ویژگی خداوند یک جوری در درون ما این رفرنس‌ها، همه رفرنس‌ها قابل عرضه و فهم و درک و نامش هم می‌دانیم.

چیزی که به ملائکه عرضه می‌شود در واقع، من این‌جوری می‌فهمم. این چیز چیزهاست، انگار رفرنس‌هاست. بعد بعضی‌ها در وجود ملائکه بازتاب طبیعی داره، مثلاً رحمت خدا را می‌فهمن، بعضی چیزها را نمی‌فهمن. این همان اسماء کلها، بله. به همان اسماء کلها، گاهی ممکن است مثلاً به معنای با آن چیز فرمالش یا بدون فرمالش. این چیزی که دارد خبر داده می‌شه، آن نقش فرماله دیگه، اسم‌ها دارد گفته می‌شود.

اسم‌هایی که هیچ‌وقت در واقع ملائکه تو زندگی خودشان انگار باهاش با آن رفرنس‌ها آشنا نبودن، ولی خب حالا دارند اسم‌ها را یاد می‌گیرند. من سعی کردم یک چیزی را یک خورده کامل‌تر بگویم که یک نکته مهمی در به وجود اومدن انسان هست، یعنی که هستی انگار زبان دارد باز می‌کنه، این با کل اهداف خلقت به نظر می‌آید که خداوند در همه جا تا حد ممکن ظهور می‌کند و جلوه خودش را نشان می‌ده، این سازگاره.

بله. من حرفم این است که آن مسمی وقتی که علامه طباطبایی، منظورم این است که دارد می‌گوید رفرنس، مرجع در واقع. من هم همین را گفتم دیگه، مراجع در واقع دارند عرضه می‌شوند. یعنی مثلاً رحمت الهی، یک حسی من در درون خودم، رحمت رحمت را حس می‌کنم. ممکن است اسم، من خیلی وقت‌ها یک چیزی را حس می‌کنم، اسمش را نمی‌دانم.

اسمی برایش ندارم. این ملائکه چیزهایی را در واقع در درون خودشان حس می‌کنند. چیزهایی را ممکن است اصلاً هیچ‌وقت نتونن در واقع به طور کامل درک بکنند. حالا فکر کنم همین حرفی که زدی، فقط من یک خورده بنا به بعضی از اعتماد به این حرف که این اسماء اصولاً همان اسماء الهی هستن، بیشتر دارم روی این تأکید می‌کنم.

همیشه هم گفتم که اگر این‌جوری نگیری، مثلاً اسماء به معنای کل اسماء همه چیز که وجود داره، همه عالم، این‌جوری هم می‌شود تعبیر کرد، ولی لزومی ندارد. همه‌اش تأکیدم روی این است که اگر ابن‌عربی اینجا بود، می‌گفت که خب، تعبیر نمی‌کند بهش. خب، به نظر از یک چیزی یک خورده سطح بالایی که این عرفا گفتن، استفاده می‌کنم و از یک بحث‌هایی فرار می‌کنم.

که همه ابن‌عربی اینجا اگر نشسته بود، می‌گفت خب همه اسماء، اسماء الهی‌ان. همه چیز هم همونه، فرق نمی‌کند. خب، و من دارم سعی می‌کنم که در پی قبل در واقع شروع کردم، یک خورده شرح و بسط بدهم که چرا، چه جوریه که زبان شر به وجود می‌آورد.

تأکید اصلی در واقع روی این است که وقتی شما می‌خواهید یک زبان جامع داشته باشی، ویژگی‌هایی داشته باشه که همه چیز را انگار بتواند انعکاس بده، به طور طبیعی زبان، مثلاً همین‌طوری که الان شما در زبان ما می‌بینید، به اصطلاح زبان‌شناس‌ها، ویژگی پروداکتیو بودن باید داشته باشه.

یعنی شما نباید یک تعداد اسم‌ها و یک تعداد گزاره‌ها، مثلاً این زبان از همین تشکیل شده باشه. اینکه شما بتوانید پروداکت بکنید دیگه، یک بی‌نهایت مثلاً جمله بسازید، بی‌نهایت اسم‌های مختلف بگذارید. متوجه هستید چه می‌گم؟ اینکه این مثل یک تولی که قرار است همه دنیا را بپوشونه.

یک ربه، یک ربه که قرار است همه جهان، یک آینه‌ای که قرار است جلوی همه جهان گرفته بشود. اینکه نمی‌شود خیلی محدود نگهش داشت دیگر. یک جوری باید پروداکت در آن باشه. مثلاً همین الان شما در ویژگی واقعاً زبان انسان، زبان انسان را با زبان حیوانات مقایسه می‌کنند. مهم‌ترین ویژگی‌ها همین است دیگر.

ما مثلاً حیوانات می‌توانند حداقل در این حدشون همه قبول دارند که حیوانات می‌توانند یک چیزهایی را بیان بکنند. مثلاً یک حس‌هایی را با یک صداهایی می‌توانند بیان بکنند. ولی اصولاً به نظر نمی‌آید که حالا اگر حداقل اکثریت حیوانات بتونن از کنار هم گذاشتن دو تا صدایی که درمی‌آرن مثلاً یک مفهوم جدید ایجاد بکنند.

توالی مثلاً یک جوری به مفهوم جدید برسد. به غیر از اینکه الان تقریباً همه قانع شدن که پرنده‌ها تا حدودی این کار را می‌کنند. حداقل دو تا صدای کنار همشون مثلاً یک جوری معنی چیز میده، مثل یک جمله‌سازی می‌دهد.

پرنده‌ها به نظر می‌آید که وضعیتشون، من همین هفته گذشته یک ورکشاپی در تهران بود، علوم شناختی که یک نفر از انگلستان آمده بود و یک سخنرانی درباره تکامل زبان کرد. خیلی این سخنرانی‌اش محتواش این بود که یک تعداد از حرف‌هایی که قبلاً قبول نداشتن ولی الان همه قبول دارند را گفت و بعد چند تا کشفیات جدید هم گفت.

یکی از آن چیزها این بود که برخلاف تصورات قبلی خیلی از موجوداتی که در سلسله به اصطلاح تکامل خویشاوندان نزدیک ما نیستند از نظر زبانی به ما نزدیک‌ترن تا آن‌هایی که با ما خویشاوندی نزدیک‌ان. قدیم همه‌اش سعی می‌کردند بروند مثلاً به میمون‌ها زبان یاد بدن.

عمر خودشان را تلف کردن، مثلاً چند هزار کلمه هم مثلاً یک میمونی ۲ هزار کلمه یاد گرفت. ولی چه از زبان به نظر می‌آید خالیش نشد. در حالی که یک طوطی‌ای را عکسش هم نشان داد، یک طوطی‌ای را به اسم Alex گفت که این در حد اینکه مقولات را می‌فهمد الان زبان بلده.

مثلاً یک چیز دایره می‌ذارن با یک چیز مثلاً دو تا شیء می‌ذارن، یکی دایره‌ست، یکی مکعبه ولی هر دو سبز‌ان. بعد ازشان می‌پرسن که این چیش مشترکه؟ می‌گوید رنگ. می‌گوید رنگ. یعنی مقوله یک جوری زبان مرتبه دوم دارد می‌فهمد دیگر. شیء مثلاً جواب می‌دهد شیء، جواب می‌دهد رنگ.

بر حسب اینکه چه چیزی آنجا مشترک بوده اصلاً اشتباه نمی‌کند. اصلاً شانسی نمی‌گوید. خیلی شهرت جهانی پیدا کرده. که به نظر می‌آید پرنده‌ها هستند که از نظر زبانی الان همه قانع شدن که پرنده‌ها زبان پیچیده دارند. یک چیزی چند بار گفتم، بگذار یک بار دیگر این را بگویم اینجا.

یک چیزی، یک اتفاقی که تو دنیا افتاده، یک اتفاق چرندی بوده. یک گسستگی تو فرهنگ جهانی، حداقل تو غرب اتفاق افتاده و همه جهان، جهان هم اینو، چیز، شیوع پیدا کرده.

که همه آدم‌ها در تمام طول تاریخ تا این دوره‌ای که به اصطلاح می‌گویند دوره روشنگری و علم و این‌ها اومد، خب خیلی زحمت کشیده بودن، حالا ما نابغه هم بهشان می‌گیم، چیزهایی فهمیده بودن. یک دفعه این اتفاق افتاد که همه را ریختن دور و بعد انگار از صفر شروع کردن یک چیزهایی را گفتن. مثلاً گفتن تفسیر رویا، گفتن خرافاته. گذاشتن کنار.

بعد مثلاً ۲۰۰ سال گذشت، اول قرن بیستم دیدن نه، کم‌کم معنی‌دار شد. گفتن نه ولی آن‌جوری که آن‌ها می‌گفتند نیست. این‌جوری است که مثلاً اطلاعات روانی برای روان‌کاوی خوب است. بعد مثلاً این ۳۰۰، ۴۰۰ سال گذشت، گفتن نه یک چیزهایی را هم می‌شود باهاش پیش‌بینی کرد. همان ترس‌ها، همان چیزهایی که بود.

فقط خب مثلاً شیوه‌های مطالعه خود را قرار می‌کند. این یه، یک نمونه‌اش همین است دیگر. فکر کنم تمام دنیا می‌دونستن که پرنده‌ها این‌همه می‌شینن حرف می‌زنن، یک جوری حسشون این بود که اگر قرار است موجودی حرف بزند و ما حرفشو بفهمیم، منطق و طیره.

مثلاً پرنده‌ها هستند که حرف می‌زنند. رفتن گفتن نه مثلاً شامپانزه خوب حرف می‌زند و رفتن و مثلاً ۱۰۰ سال عمر خودشان را تلف کردن. الان می‌خواهند به یک چیز بدیهی رسیدن. تنها موجودی که ما می‌بینیم که زیاد حرف می‌زنه، پرنده‌ها هستند. از صبح می‌شینن، هی حرف می‌زنند.

حرفی که به نظر نمی‌آید مربوط به مثلاً کارهای روزمره‌شون باشه، دیگر نیست. واقعاً مثلاً شما احساس می‌کنید در جنگل این‌همه سروصدا هست، این‌ها مثلاً دارند درباره غذاها، خوردن‌شون حرف می‌زنند. مثلاً به همدیگه، یک خیلی حیوانات برای جفت‌گیری، برای اعلام خطر، یعنی چیزهای اعمال حیاتی خودشون، گهگاهی یک صدایی از خودشان درمی‌آرن.

ولی پرنده‌ها روزانه می‌شینن و آواز می‌خوانند. دقیقاً آواز می‌خوانند. این هم حالا بعد از این‌همه مدت مثلاً، بعد جالب هم این است که این از را هم نمی‌رن. این تشویقات، می‌گویند تشویقات جدید.

مثلاً این‌ها به اسم این‌ها تمام می‌شود که ما فهمیدیم که برای پرنده‌ها خب یک جوری این احساس اینکه یک دفعه احساس کردن که همه چیزهایی که قبلاً بوده، همه آدم‌ها احمق بودن، همه چیزها خرافات بوده، همه چیز را بریزیم دور، هیچی را نگه نداریم، چون متد عوض شده. من نمی‌دانم که متد عوض شده، حالا به هر حال اونا، آن‌ها متد داشتن دیگه، نیست؟

طبیعیات قدیم هم متد داشت ولی این‌جوری نبود که به اصطلاح به طور کاملاً رندوم حرف بزنن. سوال دارید شما؟ بگذارید من یک جواب بدهم اگر قانع نشدید بعداً ادامه بدهیم. می‌دانید که بعداً بعد از سال‌ها به توبه وضوح معلوم شد و همه الان می‌دانند که اصلاً چیزی به اسم تجربه وجود ندارد.

یعنی تجربه خودش مبنای متافیزیکی دارد. مثلاً رویا مثلاً خیلی قدیم رویا را از کردن خب یک یا همان حافظ مثلاً در یک صحبت کردن از عالم رویا یک تلقی‌ای داشتن که این موضوع شما چه ربطی به این رویا دارد.

یک وقتی شما می‌آید صحبت می‌کنید از پرنده‌ها این را خودتان زبان می‌دانید. اینجاست که چون به توبه شما می‌تواند این موضوع تجربه را به شما یک جایگاه وجودی بده. این به توبه شما می‌فهمونه تلقی شما از پرنده‌ها چیست و بعد می‌توانیم بگوییم که یک منبع جدا هست.

نه اینکه همه یک جوری به طور شهودی می‌فهمیدن که پرنده‌ها هستند که زبان پیچیده‌تری دارند. این چگونه کنار رفت؟ با استفاده از نظریه تکامل. با یک نظریه‌ای که مبنای تجربی هم نداشت. این‌جوری واقعیت این است اتفاقی که افتاد تجربه که نبود. اتفاقاً تجربه‌های روزمره نشان می‌داد که پرنده‌ها بهتر و بیشتر حرف می‌زنند و میمون مثلاً علاقه‌ای به حرف زدن یاد گرفتن ندارد.

دقت می‌کنید؟ حتی مثلاً قدیم نگاه کنید طوطی اینکه ربطش به روشن‌بینی یک اتفاق تاریخی دیگر. یعنی یک دفعه در یک لحظه‌ای از زمان همه چیز ریست شد و بعد دوباره داریم این چیزها را در واقع کشف می‌کنیم. قبول دارید ربطی به بحث‌های من نداره؟ بگذارید بعد از جلسه با همدیگر صحبت کنیم.

خوبه؟ خب پس ببینید یک چیزی که در واقع اینجا وجود دارد اینکه زبان باید خاصیت پروداکتیو داشته باشه و من مجدد در واقع چیزی که به وجود می‌آید این است دیگر. من حالا یک زبان دارم، یک لایه فرمالی دارم که باهاش می‌توانم هر کاری بکنم.

می‌توانم گزاره‌های کاذب بسازم. این کذب یک چیزی است که مربوط به زبان می‌شود دیگر. من می‌توانم یک چیزی به وجود بیارم که این درست نیست. ما در واقع در این آینه در آن سطح فرمالش، در سطح فرمالش چیزهایی در واقع می‌توانم بسازم که مابه‌ازای خارجی ندارند دیگر. من می‌توانم روی چیزهایی که وجود ندارند اسم بگذارم و می‌توانم گزاره‌هایی تولید بکنم که به هیچ واقعیتی اشاره نمی‌کنند.

خب ویژگی‌های پروداکتیو زبان که در واقع باعث می‌شود زبان جامعیتی پیدا بکند و بشود همه چیز را در خودش در واقع نمایش بده، خود به خود این خاصیت را هم به وجود میاره که من بتوانم در واقع چیزهایی را نمایش بدهم حالا به صورت فرمال که مابه‌ازای خارجی ندارند.

درست؟ این ویژگی زبانه. من می‌خواهم بگویم که یک جوری دارم سعی می‌کنم توصیف بکنم که چه چیزی خاصی در زبان هست که در تمام دنیا در واقع منحصر به فرده. اینکه در تمام دنیا در عالم تکثیر یک چیزهایی هستن، یک چیزهایی هم نیستند. چیزی که نمی‌دانم یک جوری پوچ باشه وجود ندارد.

اگر یک موجودی یک حسی دارد آن حس را دارد. حس غلط دیگر ندارد. حسی که مثلاً به بگوییم این حس تو اشتباهه. همه موجودات موجوداتی که در واقع زبان محدود دارند و همان مطابق چیزی که ساخته شدن در واقع یک حیات طبیعی دارن، این‌ها همه‌شان در واقع همه چیزهایی که برای‌شان واقع می‌شود همه حس‌هاشون درستن.

یک چیز واقعی را دارند نمایش می‌دهند. در حالی که انسان این‌جوری نیست. انسان می‌تواند به دلیل همین ویژگی فرمال زبان از یک چیزی که وجود ندارد بترسه. من می‌خواهم بگویم که یک ویژگی تو آن زبان فرمال، تو آن لایه فرمال وجود داره، حالا تو آن لایه ذهنی که این انسان‌ها قرار می‌گیرن، انعکاس پیدا می‌کند.

ببینید تمام موجودات اینجوری‌ان که چیزهایی که هستند در ذهنشون منعکس می‌شود. چیزی که وجود ندارد منعکس نمی‌شود. انسان به دلیل ویژگی خاص زبان خودش که در واقع به یک فرمالیسم کاملی رسیده که می‌تواند حالا همه چیز را بفهمه و همه چیز را بیان بکنه، قرار است جهان اینجا منعکس بشه، این برود در زبان دیگه، درسته؟

روند برعکسش هم اتفاق می‌افتد. یعنی اینجا تو زبان به طور فرمالی اشتباهاتی صورت می‌گیرد و آن اشتباهات منعکس می‌شوند نه در جهان، در ذهن انسان منعکس می‌شوند. من اگر برای یک چیزی که وجود ندارد اسمی بگذارم آن به وجود نمیاد. ولی آن چیزی که وجود ندارد مرا می‌تواند بترسونه.

یعنی یک حالت ذهنی به من می‌ده، یک حالت درونی که این مابه‌ازای واقعی ندارد. می‌توانم به این‌جوری من به اشتباه می‌افتم دیگه، ها؟ یعنی حالت‌های ذهنی تحت تأثیر فرمالیسم زبان در واقع پیدا می‌کنند. این یک پدیده جدیده. تا حدودی جدیده. حالا نه خیلی.

بعداً می‌گوییم که بله. بله دیگر یعنی بله یعنی در مثلاً ملائکه این‌جوری نیستند موجوداتی دیگر. کرات آسمانی این‌جوری نیستند. بعداً می‌بینیم که بله، طبیعت، بله دیگر یعنی بله یعنی در اصلاً ملائکه این‌جوری نیستن، موجودات دیگه، کرات آسمانی این‌جوری نیستند. به نظر از نظر قرآنی، من بحث و کلام قرآنیه، فلسفی نیست.

کرات آسمانی هم ذهنیت به یک معنایی دارن، زبان هم به یک معنایی دارند. در حد وجود خودشون، درست؟ ولی آنجا در ذهنشون چیزی اش، چیزی که نیست انعکاس پیدا نمی‌کند. ما یک جوری به نظر می‌آید تو ذهنمون در واقع روند برعکسش یک چیزی که وجود ندارد انعکاس پیدا می‌کند.

من می‌توانم از مربع سه‌گوش حرف بزنم. ما نه‌تنها می‌توانیم در مورد اشیایی صحبت بکنیم مثل بت‌ها، بت‌ها نمونه، اصلاً شرک، در واقع بت‌پرستی نمونه‌ی واضح این رونده دیگر.

زبان، شرک و نام‌گذاری

من روی همان‌طوری که تو سوره‌ی یوسف توضیح دادم، روی چیزهایی که وجود ندارند اسم می‌ذاریم بعد می‌توانیم این‌ها را بپرستیم، در مقابلشون احساس خضوع و خشوع بکنیم.

شرک دقیقاً نشانه‌ی این است دیگه، با بارزترین چیزی که من در واقع در مقابل یک موجوداتی که نیستن، یک کاری را انجام می‌دن، برای‌شان کاری انجام می‌دهند در حالی که همه‌ی این‌ها در واقع اوهام. این اوهام از اینجا می‌آید که برای چیزی که وجود ندارد اسم گذاشتن.

این اسم در واقع یک جوری در درون من یک انعکاس به نظر می‌آید واقعی پیدا کرده. این من به عنوان ما نه‌تنها می‌توانیم واژه‌هایی وضع بکنیم که به چیزی اشاره نمی‌کنن، می‌توانیم خیلی وسیع‌تر از این می‌توانیم چیزهایی تولید بکنیم که به چیزی اشاره نمی‌کنند. من همین الان داشتم می‌اومدم یاد یک چیزی افتادم که یک یک ریاضی‌دان خیلی بزرگی هست، هندسه‌دان بزرگی هست به اسم میلنور.

اگر کسی ریاضی‌دان باشه اینجا میلنور را حتماً می‌شناسه. می‌گویند که در جلسه‌ی دفاع دکترا شرکت کرد. این دانشجو از تز خودش دفاع کرد. وقتی جلسه تمام شد، میلنور رفت پای تخته، این تز این‌جوری بود که یک اشیاء هندسی را تعریف کرده بود و در تمام تز ویژگی‌های این اشیاء را بررسی کرده بود و اشیاء انتزاعی بودن.

میلنور ثابت کرد که چنین اشیایی وجود ندارن، یعنی مجموعه‌ای که تز در موردش نوشته شده بود تهی‌ئه. ما بشر این قدرت را دارد که می‌تواند در مورد هیچی تز بنویسه، نه تنها اسم، ما می‌توانیم بهش بگوییم وجود ندارد اسم بذاریم، می‌توانیم در مورد چیزهایی که وجود ندارن، همه‌ی گزاره‌های تز هم درست بودن دیگه، برای اینکه در مورد هیچی‌ام دیگر به هر حال.

به انتفای مقدم همه‌شان درست می‌شود. واقعاً من همیشه خودم را می‌ذارم جای این دانشجوئه. یا فکر کنید بعد از چند سال یک نفر بیاید بهتان بگوید اصلاً همه‌ی این چیزهایی که گفتید در مورد مجموعه‌ی توصیف مجموعه‌ی تهی‌ئه.

و آن‌وقت چیزهای دیگه، اگر می‌دونست می‌تونست شعر بگوید. یا اختیاری می‌شد دیگه، چقدر زحمت کشید، استدلال کرد و این‌ها. به هر حال ما یک موجود خاصی هستیم که ویژگی این ویژگی را داریم که می‌توانیم در مورد چیزهایی که نیستن، در مورد چیزهایی که اصلاً فقط در واقع به‌طور فرمال وجود دارند حرف بزنیم، ازشان بترسیم، به عاشقشون بشویم و هزار تا کار برای‌شان انجام بدهیم.

می‌شود در مقابل چیزی که وجود ندارد یک انسان را قربانی کرد. واقعاً ویژگی جالبیه در مورد انسان که می‌تواند خودش برای یک چیزی اسم بذاره، برای خودش مثلاً یک چیزی درست کند که اصلاً نیست، بعد هم یک بیچاره‌ای را که هست از بین ببرن.

بفرمایید. می‌شود همه‌ی این‌ها را به زبان برگردوند؟ یعنی واقعاً می‌شود بگوییم زبان و ذهن ببینید من می‌خواهم بگویم که من می‌خواهم بگویم در طول تاریخ در فلسفه همه‌اش بحث از ذهن بود و الان تازه این اتفاق افتاده که زبان را یک جور اولویت می‌دهند.

مثل اینکه ذهن در واقع زاد نه اینکه زاید بر زبانه، یک جوری وابسته و حداقل هم‌بسته با زبانه. لزوم ندارد که شما در مورد ذهن مثلاً یک چیز کنید، بحث‌های خیلی جداگانه‌ای انجام بدهید. زبان و ذهن خیلی به همدیگر نزدیک شدن در بحث‌های به‌اصطلاح فلسفه‌ی زبان، خود زبان‌شناسی.

و من تأکیدم روی این است که اینجا حرفی از ذهن نیست دیگه، همه‌اش بحث‌های زبانیه به نظر من. در واقع من الان که گفتید دروغی، آیا دروغ واقعاً صرفاً ناشی از زبان نیست؟ نه اصلاً دروغ یعنی چی؟ یعنی اینکه من یک چیزی بگویم که این مطابق واقع نیست دیگه، ها؟

نادرسته. یعنی باید دروغ یعنی چی؟ ممکن است یک نفر هم بخواهد دروغ بگه، ولی صادقانه. مثلاً من می‌توانم برای مقاصد شخصی خودم بالاخره نه نه، من منظورم از تز به دروغ به معنای اخلاقی‌اش نیست، تز به معنای گزاره‌ی کاذبه.

زبان گزاره‌ی کاذبه، اصلاً تز به معنای کاذب بودن ویژگی زبانه. صدق و کذب یعنی یک چیزی که اینجا به‌طور فرمال می‌نویسم که یک رفرنس‌ای داره، این با جهان خارج، مسئله‌ی مطابقت‌ئه دیگه، ها؟ نه نه، دروغ به معنای اینکه من مثلاً بخواهم از نظر اخلاقی دروغ بگم، مثل اینکه من در زبان می‌توانم گزاره‌ای ایجاد کنم که کاذبه.

حالا این را به هر به چه نیتی می‌کنم اصلاً مهم نیست. این یک ویژگی زبانه، صدق و کذب ویژگی‌های زبانه. حالا من می‌خواهم این را در واقع برای‌تان توصیف بکنم که اینکه خدا خداوند می‌شود غایب باشه یا نه، که بشر مثلاً خلافت داره، چگونه خداوند غایب شده؟

من در واقع الان می‌توانم روی تخته بنویسم خداوند وجود ندارد. من می‌توانم فرهنگ الان ما فرهنگ ما را نگاه کنید، فرهنگ بشری. قبول دارید خداوند غایبه یک جوری توش، نمود زیادی دیگر ظهور ندارد. در زبانی که ظهور ندارد دیگه، می‌فهمید منظورم چیه؟ ما فرهنگمون در واقع یک چیزی زبانیه دیگر.

ما یک مجموعه‌ای از عقاید و افکار و مثلاً از هرچه فکر کنید، انواع representation داریم. حالا آثار هنری هم بگذارید در آن. و در این فرهنگی که ما ایجاد کردیم، خدا غیبت دارد. در همین معنی که من می‌توانم بنویسم یا می‌توانم بگویم که خداوند نیست.

می‌توانم بگویم مثل نیچه بگویم خدا مرده است. یک آزادی عملی در زبان وجود دارد که این در واقع من می‌توانم کتابی بنویسم که در آن اشاره به خداوند نمی‌شود. درسته؟ می‌توانم این را ایجاد کنم. خب حالا یعنی چه خداوند غایب شده؟ خب اینکه کتابه. خب وقتی انسان مفهومه که اصلاً اتفاقی نمی‌افته.

یعنی من این کتابو که نگاه می‌کنم، این مجموعه‌ای از مولکول‌های کاغذ و جوهر و ایناست که خیلی هم همه‌شان خداشناسن و خیلی هم شاد و به خوبی دارند زندگی می‌کنند. مسئله‌مون این است که آن نمادهایی که آنجا به کار رفته، وقتی انسان می‌خونه به جهانی رفرنس می‌دن، یک جهان موهومیه که در آن خداوند وجود ندارد.

یعنی اتفاق اصلاً در جهان خارج می‌خواهم بگویم نمی‌افته. فقط در چیزی می‌افتد که من بهش می‌گویم ذهن. خب؟ فقط انسانه که در واقع یک جوری غایب می‌شود دیگر. من در ذهن خودم یک چیزی را پیدا نمی‌کنم، نه اینکه واقعاً جایی از جهان هست که خداوند در آن نیست.

می‌فهمید منظورم؟ یعنی اصلاً اشکال فلسفی حساب نمی‌شود که خداوند یک جایی غایبه. خداوند جایی غایب نیست. در کتابی، سمبل‌هایی نوشته شده در آن اشاره، من یک بار در یک چیزی از ایزوتسو نقل کردم. در مورد واژگان. که یک آیینه‌ی تمام‌نمای فرهنگ واژگان و آن رابطه استراکچریه که واژگان پیدا می‌کند.

می‌گوید در واژگان قرآن، خداوند خیلی بزرگه و در آن مرکز قرار گرفته و به همه‌چی لینک دارد. در حالی که در توصیف ایزوتسو در فرهنگ عرب قبل از اسلام، یک چهارگوش‌هایی کشیده که خداوند آن گوشه مثلاً در یکی از آن چهارگوش‌ها هست و ربطی هم به هیچی با هیچی لینک ندارد.

اینکه من می‌توانم در ذهنیت خودم با استفاده از زبان یک چنین ذهنیتی ایجاد بکنم. این چیزی نیست که در جایی از جهان باشه که در واقع مسئله غیبت خداوند این است که ما می‌توانیم به خداوند توجه نکنیم. این‌جوری نیست که جایی از جهان نیست که خداوند نباشد.

من می‌توانم رومو برگردونم. این اصطلاحی که زیاد تو قرآن استفاده می‌شود. می‌گوید دیگر روتونو برنگردونید. تو می‌گوید مثلاً در مقابل صلا و تولا دارد. صلا به معنای دقیقاً جهت‌گیری کردن، انگار زاویه درست گرفتن و را به خدا ایستادن، تولا به معنای برگشتن. و بنابراین غیبت غیبت معنای واقعی وجود ندارد.

ما غایب می‌شویم. ما نمی‌فهمیم داریم چه می‌گوییم. این‌ها همه‌شم من نکته‌شم می‌گویم که این است که رسیدیم به یک جایی به یک فرمالیسمی که آنجا آزادی عمل داریم. Productive و می‌شود شما هر گزاره‌ی فرمالی که بنویسی، یک نقیضی می‌تونی بذاری کنارش و گزاره‌ی نقیضشو تولید کنی.

بنابراین حداقل یکی از این نصف زبان چرنده دیگر. یکی از این دو تا اشتباهه. یعنی به یک چیزی به یک چیز واقعی اشاره نمی‌کند. خب بگذارید من به عنوان مثال بگویم این را. شما در جهان غیرانسانی من با عرض معذرت حیوانات هم در جهان انسانی حساب می‌کنم.

به نظر من نظرم این است که حیوانات هم به همان معنای انسانی یک جوری زبان دارن، زبان خاصی دارند که در آن کذب ممکن است به وجود بیاید. کسی مخالفه بعداً صحبت می‌کنیم. من کلاً خیلی احترام زیادی برای حیوانات قائلم. اصلاً تمام بحث‌هام در مورد آن بچه گربه‌خره بود، راضی نبودم از آن که اظهار خورد.

اینکه تو جهان غیرانسانی حالا مهم نیست که حیوانات در آن بگیرید یا نگیرید، این چیزهایی که هست، من یک آقای انسان محرم‌زون یک چیزهایی پخش شد بعد از افطاری سخنرانی‌های شبکه ۴ پخش می‌کرد، یک آقایی به اسم دولابی، نمی‌دانم کسی دیده یا نه، به اسم چیست طوبا؟ طوبای، خیلی جالب بود.

یک آدمی هم چند سال فوت کرده از آن آدم‌های عارف مسلک که یکی از خصوصی داشت و حالا چیزش کردن به اصطلاح مدت فوت کرده و تلویزیون سخنرانی هاشو پخش می‌کردند. خیلی سخنرانی های ظاهر ظاهراً ساده ای بود مثلاً خیلی اصطلاحات عرفانی نداشت ولی واقعاً حرف های خیلی عمیق گاهی میزد.

یک جلسه بارها این را گفت. گفت تمام مسئله این است چیزی که هست هست، چیزی که نیست نیست. به نظرش کل ماجرا این است.

آن چیزی که میگی هست، آن چیزی که هست را بگی هست، آن چیزی که نیستم نیست، یعنی واقعاً به نظر من همین را خیلی خوب می‌فهمد. ما مشکلمون این است دیگر ما یک چیزهایی را می‌گوییم هست که نیستن، یک چیزهایی هم که هستند را می‌گوییم نیستند.

می‌گوید ما تو زبانمون می‌توانیم در واقع یک جوری چیز کنیم، انگار داریم با کلمات بازی میکنیم. بقیه جهان این‌جوری نیست. یعنی انعکاسی که از جهان مستقیماً در ذهن همه موجودات، این ذهن را من در همه موجودات به کار میبرم اگر ناراحت نمیشید، در اصل همش چیز دیگه، این حالت را دارد که همه چیز را بگوید فقط من زبان دارم، من ذهن دارم.

حالا تو قرآن این‌جوری نیست. تو ذهن همه موجودات این جهان انعکاس پیدا می‌کند و هیچ کذب و نادرستی ای وجود ندارد. همه چیز را اگر یک موجودی میترسه مثلاً ملائکه از خداوند میترسن، از آن چیزهایی که هست از خداوند میترسن، از آن چیزی که نیست نمیترسن.

یعنی آن مثل چیزه، فکر کنید مثلاً اینجا فرض کنید موضوع زبان فرمال نباشه، یک چیز فیزیکی باید وجود داشته باشه، یک تأثیری روی این موجود بگذارد تا این بترسه. می‌دانید منظورم چیه؟ یعنی این‌ها آن جنبه اوهام یعنی یک چیزها، تخیلاتی که اصلاً به هیچ چیزی اشاره نمیکنن، در جهان وجود ندارد.

و چیزی را که در جهان غیر انسانی یک موجودی میخواد، همان چیزی است که بهش نیاز دارد. نیاز و خواست در جهان منطبق. این است این نکته اساسی ای که در مورد بشر اتفاق میفته، که من چیزی را که بهش نیاز ندارم را می‌توانم بخواهم. چرا؟ برای اینکه فرهنگ به من می‌گوید که این را بخواهم.

شما از اولی که به دنیا اومدی، در این زبانی که از اول بشر داشته، همین‌جور یک فرهنگ تلنبار شده دیگه، پر از گزاره های غلط، پر از چیزهای اعتباری غلط، ما در واقع در جهان اعتباری داریم زندگی میکنیم و آموزش میبینیم توسط والد و خودمان که یک چیزهایی را باید بخواهیم.

یک باید و نبایدهایی به ما گفته می‌شود. باید این کار را بکنیم و باید این کار را نکنیم. باید به یک جایی برسیم. مثلاً یک نفر باید دنبال این باشه که به یک مقام مثلاً اجتماعی برسد. این نیازش نیست که بهش میگی که باید آنجا برسی. میفهمید؟ این چیزی از بیرون دارد بهش تحمیل می‌شود.

این پدیده ایه که اینکه چرا انسان ها، برخلاف همه موجودات، یک منشأ، یکی از منشأهای شر این است دیگر. من به چیزی که می‌خواهم نمیرسم. به آرزویی که دارم نمیرسم و رنج میبرم. اینکه بشر این ویژگی را دقیقاً باز به دلیل زبان، زبانی که فرهنگ ایجاد می‌کند و در آن خواست هایی در واقع بیان می‌شوند که منطبق با نیاز هیچ کس ممکن نباشد.

خب؟ این جلسه این خواسته به یک چیزهای کاملاً معدوم اشاره می‌کند. اینکه ما در واقع یاد میگیریم که چه چیزهایی را بخواهیم و نخوایم. بقیه جهان این‌جوری نیست. موجودات چیزهایی را که نیاز دارند می‌خواهند. واسطه ای اینجا وجود ندارد. من دفعه قبل آخر جلسه توضیح دادم که خواست مثل انعکاس نیاز در زبانه.

من یک چیزی را مثلاً بهش نیاز دارم ولی بعد یک چیزی را به عنوان خواسته مطرح میکنم. تو این مرحله ترجمه، فرهنگ دخالت می‌کند. خب؟ اینکه من چه چیز نیازهایی را حس کنم، کدام ها را بیان بکنم، دنبال کدومش برم، این به یک سری باید و نبایدهایی که از والد دارم میگیرم در واقع، از والد خودم دارم میگیرم، ارتباط پیدا می‌کند.

بنابراین یکی از منشأهای شر این است که من چیزهایی را که نیاز ندارم می‌خواهم. قرار نیست که چیز، خداوند همه موجودات نیازهاشون را در واقع برآورده میکنه، برای همین همه خوشن خیلی. همه موجودات دنیا در اوج خوشی و سرحالی دارند زندگی میکنند به غیر از انسان ها و این موجوداتی که اینجا هستند که ما دچار این پدیده شر هستیم.

خداوند نیاز همه را برآورده می‌کند ولی خواست همه را برآورده نمی‌کند. من برای خودم همین‌جوری یک چیزی مثلاً بابام بهم گفته که تو باید مثلاً رئیس نمی‌دانم فلان اداره بشی، خداوند این خواسته مرا برآورده بکند چون بابام بهم گفته، اصلاً به نیازی هم ندارم.

مثلاً یک جوری ممکن است اتفاقاً شخصیت من این‌جوری باشه که نیازم این باشه بروم یک گوشه ای دنج بشینم و مثلاً در درون خودم تأمل کنم. رئیس آنجا بشوم بدبخت میشم مثلاً. خب؟ ولی اینکه من فقط خواست را دارم بیان میکنم و بشر احساس بدبختی میکنه، خیلی وقتا این‌جوری است ها.

پدیده شر به غیر از مرگ و میر و یک سری چیزها بگذارید کنار، عمده احساس بدبختی بشر این است که چیزهایی می‌خواهد و بهش نمیرسه. دچار رنج و حرمان می‌شود و همش در طول زندگیش دارد بدبختی میکشه. مشکلش این است که نمیدونه واقعاً به چه چیزهایی نیاز دارد.

چون این خواست ها در واقع خیلی آن تحمیل می‌شود. یک نکته، نکته دیگر اینکه آن گزاره‌های نادرست، بازنمایی‌های نادرست، من حتی اگر نیازی را تشخیص بدهم و دنبالش بخواهم برم، راه را کاملاً ممکن است اشتباهی بروم. نمی‌دانم که چگونه به آن نیاز باید برسم، برای اینکه با ذهنیت، ما همش واسطه‌ای برای دیدن دنیا، برای تماس با دنیا، برای کار کردن، همیشه این ذهنیت ما واسطه است دیگر.

و من از این چیزهایی که می‌دونم، هستی می‌گیرم که چه کار بکنم. و از این که فرض می‌کنم که دنیا چه، یعنی آن انعکاس دنیا در درون من، به من می‌گوید اگر از این نقطه بخوای به این نقطه بری، اولاً به من می‌گوید که یک چیزی در بیرون به من می‌گوید به کدام نقطه باید بری.

ممکن است هدف اشتباه باشه. این یک نکته، این نتیجه زبانه. من دارم استدلال می‌کنم که هدف‌های غلط که تو دنیا وجود نداره، ستاره‌ها همیشه به هدف‌های درست هدف می‌گیرند و خوب راه می‌رن، همیشه هم کارشون را درست انجام می‌دهند.

اینکه من به کدام نقطه می‌توانم برم، به دلیل همین ویژگی فرهنگی و ذهنی بشر، این نتیجه همین زبانه، می‌تواند نقطه اشتباهی باشه و راه اشتباه ممکن است پیدا بکند.

آن توصیفی که من دارم از اینکه از اینجا به آنجا چگونه باید رفت، بر اساس ذهنیت منه دیگر. ممکن است اشتباه خطا باشه. من فکر می‌کنم برای اینکه مثلاً فرض کنید به فلان هدف برسم، باید این‌ها را همه را بکشم.

مثلاً وزیر هم همه را دارد می‌کشه، به آن هدف هم نمی‌رسم و هم می‌بینم که فقط تنها کاری که کردم اصلاً یک موجوداتی را از بین بردم. این‌ها را ذهن ما با در ذهنیت خودمان داریم زندگی می‌کنیم. بنابراین اشتباه می‌کنیم به چیزهایی که می‌خواهیم نمی‌رسیم، آدم می‌کشیم.

هیچ انسانی نیاز ندارد انسان دیگر را بکشه. اگر کسی فکر می‌کند نیازی در انسان هست که انسان دیگر را بکشه، بگوید این به کدام یکی از نیازهای درون انسان ارتباط دارد. ما کارهایی می‌کنیم که به نیازهای ما ربط ندارد. در واقع خواستش هم هست.

ما کارهایی می‌کنیم که نمی‌خوایم حتی. اصلاً می‌کشیم طرف را بعد می‌گوییم من نمی‌خواستم این‌جوری بشه، می‌خواستم مثلاً من فکر می‌کردم که این را بخوری مثلاً بیهوش می‌شود ولی مرد. این مربوط به این است که یک سری هست‌هایی که در بازنمایی اشتباه شدن. می‌آیند فکر می‌کنم که اگر این را بدهم این فقط بیهوش می‌شود ولی این یکی اتفاقاً مرد.

یا مثلاً اولین قتلی که اتفاق افتاد که قابیل هابیل را کشت، ربطی به این نداشت که اگر آن باشه یا نباشه، خداوند بهش توجه بکنه، نکند. می‌دونید؟

معمولاً اتفاقاً اگر جلوتر بریم، معمولاً این‌جوری است دیگر این ذهنیت‌های غلط، اصلاً انگار به این شیطان تفریحش این است که وقتی یک نفری یک چیزی داره، بهش بگوید تو این را نداری و گولش بزند و یک بگوید تو باید فلان کار را بکنی که این را داشته باشی.

بعد می‌بینی یک کاری دقیقاً آن کاری را که اگر بکند آن را از دست می‌دهد. اولین دروغی که شیطان گفت، بشر از جنت بود و خلد آشیان هم بود آنجا و همه چیز هم در اختیارش بود.

تنها کاری که نباید می‌کرد را شیطان گفت که اگر می‌خوای خلد داشته باشی تا ابد اینجا باشی و یا ملک بشی که اصلاً از ملائک بالاتر بود، بیا به این شجره مثلاً از این بخور. این دقیقاً آن کاری بود که اگر این می‌کرد همه این‌ها را از دست می‌داد. آن یک چیزی را نمی‌دونست که دارد و از دست داد.

خب حالا به هر حال من دو تا دو تا چیز مختلف دفعه قبل گفتم الان تکمیل کردم که چگونه در واقع ما هم در باید و نبایدها در اثر زبان و فرهنگ اشتباه می‌کنیم، هدف‌ها و خواست‌های نادرست داریم، چیزهایی هدف می‌گیریم که نیاز ما نیست و بعداً اینکه راه‌های اشتباه می‌ریم به دلیل اینکه هست و نیست‌ها را درست نمی‌شناسیم.

خب بیاید من یک یک نکته در مورد فرهنگ بشر را نگاه کنید. این فرهنگ بشر یک جوری می‌رود به سمت اشباع شدن از نظر زبانی. یک این‌جوری بهش نگاه کنید. مثل اینکه بشر یک جوری همه گزاره‌های ممکن است را دارد کم‌کم تولید می‌کند.

مثلاً تا یک موقعی شاید گزاره خدا نیست وجود نداشت. بعد این گزاره به وجود آمد. همین‌جور گزاره‌هایی که حرف‌هایی که هیچ‌کس نزده را مردم می‌زنند. ما در دوران مدرنیسم این اصلاً چیز شد، این یک تبدیل به یک قاعده شد، نوگرایی دیگر. من یک چیزهایی را بگویم که کسی تا حالا نگفته.

بنابراین هی در واقع انگار این تور زبان، این چیزهایی که دارد انعکاس پیدا می‌کنه، هست و نیست بیشتر دارد با همدیگر قاطی می‌شود. مثلاً دیگر خلاصه حالا آیا خدا هست یا نیست، ولی این هر دو تا گزاره‌اش، همه گزاره‌ها با نفی‌اش در فرهنگ وجود دارد.

بعضی‌ها به این معتقدن، بعضی‌ها به آن معتقدن. ما یک جوری به سمت یک فرهنگی که الان فرهنگ پست‌مدرن، این است که یک مجموعه‌ی تختی از گزاره‌ها که همه دارند کنار هم دیگر وجود دارند. و یک جوری اصلاً احساسی که عموماً به وجود آمده این است که حتی نمی‌شود قضاوت کرد که کدام مجموعه از این گزاره‌ها درستن.

حقیقت چیه؟ حرف از این است که حقیقتی وجود ندارد. ما یک جوری به آن سطح فرمال زبان من دفعه قبل توصیف کردم که از ویژگی‌های مردسالاری، رفتن به سمت آن لایه آخرین لایه، مثلاً به نوشتار رسیدن. اینکه در این سطح مثلاً نوشتار همه گزاره‌ها به اندازه همدیگر وجود دارند و هستند.

می‌فهمی منظورم چیه؟ چه چیزی باعث می‌شود که گزاره‌ها با هم فرق کنن؟ آن ارجاعشون به رفرنس‌ها و بعد به جهان خارج. وقتی که شما وقتی خیلی متوجه آن سطح فرمال زبان بشوید که الان ما روز به روز داریم قدم به قدم فکر می‌کنم فرهنگ و بشر را می‌شناسیم، این‌جوری به طور صعودی گفت که دارد به لایه‌های فرمال‌تر نزدیک می‌شود.

من دفعه‌ام آن دریدا را مثال زدم به عنوان یک آدمی که در واقع اصلاً دیگر گفتار را در مقابل نوشتار فلسفه‌ای که درست کردیم این است که نوشتار را در واقع ارجح می‌دانیم.

که هرچقدر شما به این لایه‌های بیرون زبان در واقع نزدیک می‌شید، این گزاره‌ها فرقشون را با همدیگر از دست باید بدن دیگر. بنابراین اتفاق عجیبی نیست که ما در دنیایی داریم زندگی می‌کنیم که دیگر این گزاره‌ها خیلی با هم فرق نمی‌کنند.

اگر یک نفر بیاید هر مدتی یک بار تو این کلاس یک نفر می‌آید و از این حرف‌ها می‌زند. مثلاً یک چیزی که شما دارید می‌گویید اصلاً عقل وجود نداره، نمی‌شود این‌ها را ثابت کرد. این حرف‌ها خیلی مده دیگر الان. الان تو دوران پست‌مدرن حقیقتی وجود ندارد. هرکی مثلاً برای خودش یک چیزی در وجودش انعکاس پیدا می‌کنه، همونا حقیقت خودشه.

نمی‌دانم اصلاً این حرف‌ها یک خورده عجیب و غریبه. می‌گویم من یک بار توصیف کردم که یکی از پایه‌های بیان‌نشده پست‌مدرن که شاید الان بعضی‌ها بیان رسم کرده باشند این است که آدم‌ها خیلی خیلی زیاد با هم فرق دارند. بنابراین نمی‌شود از این حقیقت مشترک حرف زد. به غیر از زن و مرد که همه‌چیزشون یکی‌ست.

خیلی دقیقاً این ترکیب فمینیسم و آن معنای متداول با پست‌مدرنیسم خیلی چیز کمیکیه. من نمی‌دانم چرا کسی از خنده‌اش نمی‌گیره. همین‌جوری گاهی تو خانه می‌شینم می‌خندم. من خلاصه اینکه ما دقیقاً به دلیل آن گرایش به فرمالیسمی که این‌قدر این گزاره‌ها هی تولید می‌شوند و هی را همدیگر تلنبار می‌شوند و هی لحظه به لحظه قضاوت روی درستی و نادرستی گزاره‌ها دارد ضعیف‌تر می‌شود.

باز من این به عنوان یک نکته به بحث‌های قدیمی می‌خواهم ارجاع بدهم. این منشأ شر به این معنایی که من دارم می‌گم، منشأ شر برای بشر در واقع تو والدشه. آن سخنیه که از بیرون می‌آید. درسته؟ همه موجودات بر اساس درون خودشان دارند زندگی می‌کنند. بشر بر اساس یک چیز بیرونیه که به اشتباه می‌افتد.

من یک بار مثلاً گفتم که دشمن مثلاً انسان در درونش نیست، در بیرونه. در واقع ما نیازهایی داریم و اگر واقعاً فرهنگ نادرستی نباشه، یک موجود یک انسان هدایت‌شده باشه به این معنا که چیزهایی که هست را بدون هست و چیزهایی که نیاز دارد هم درست برایش بازنمایی شده باشه که اشتباه نمی‌کند.

برای چه اشتباه کنه؟ نیازهایی دارد بر اساس همان نیازهاش تصمیم می‌گیرد. اشتباه وقتی پیش می‌آد، شر وقتی پیش می‌آید که یک گزاره نادرست ایجاد می‌شود. از فرهنگ، از بیرون در واقع یک چیزی که قبلاً بازنمایی شده به وجود می‌آید. حالا ممکن است یک نفر بگوید ذهن بشر هم خودش گزاره نادرست ممکن است تولید کند.

خب، من چیزی ندارم. عملاً نگاه کنید. عملاً این‌جوری است که ما تحت تأثیر ۹۹ درصد فرهنگه که ما گزاره نادرست درست می‌کنیم، نه اینکه ما کمتر خودمان جنریت می‌کنیم. سیگما می‌بندیم. با استفاده از انتگرال یا سیگما می‌کنیم. من این را دارم دوباره تأکید این را می‌گویم که والد در واقع نقش اصلی را در گمراهی ایجاد می‌کند.

شر را از والد می‌گیرید شما. کسی واقعاً برای خودش نمی‌شینه یک آدمی مثلاً در یک جای عجیب و غریبی از دنیا بیاید کسی را نبینه، این را بت درست کند. خیلی بعید می‌دانم. انفرادی این کار را بکند.

مثلاً ممکن است یک ترس‌های موهومی پیدا کند ولی اینکه یک چیزی درست کنه، اسم بذاره، این‌ها عمل‌های اجتماعی‌ایه که در واقع تو فرهنگ به تدریج به وجود می‌آید. ما در نگاه دینی به شدت به این معتقدیم که نهایتاً یک موجودی حتی خارج از عالم انسانی شر را دارد ایجاد می‌کند. یعنی اولین گزاره نادرست را شیطان دارد به انسان القا می‌کند.

یعنی یک یک مقدار به نظر من دیدگاه دینی این‌جوری با این چیزهایی که تو روان‌شناسی می‌گویند که مثلاً ما در درون خودمان یک غریزه مرگ داریم، غریزه خودتخریبی داریم، این‌ها چیز سازگار نیست.

یعنی چیزی که در واقع بشر را تخریب می‌کنه، خارج از موجودیت بشر قرار دارد. بشر هم انسان هم مثل همه موجودات دنیا یکپارچه‌ست. اینکه بین دو تا گرایش نوع مرگ و زندگی در نوسان باشه، به نظرم می‌آید که در دیدگاه دینی ما این‌جوری نیست. بفرمایید.

شیطان و هدایت موجودات

کسی شیطان شیطان بنا به دیدگاه قرآن مثلاً شیطان یعنی دروغ‌ها را شیطان دارد یاد می‌دهد وقتی یک گزاره کذب کاذب وارد ذهن تو شد تو بعداً گزاره‌های کاذب را با استفاده از این بذر جنریت می‌کنی این عین متن روایتیه که می‌گوید کاری که شیطان می‌کند این است که می‌آید در قلب‌های شما بذر می‌کاره و از آن بذرها شیطانک‌هایی به وجود می‌آید که قلب شما را مثلاً پر می‌کند شما یک یک گزاره نادرست در یک مجموعه سیستم اصل موضوعی درست یک سیستم اصل موضوعی نادرست ایجاد می‌کنی یک بخش عمده‌ای از گزاره‌های نادرست این کار را ما.

جنریت می‌کنیم من می‌گویم روایت دینی همیشه اشاره به این دارد که گزاره‌های نادرست اولین بار حداقل ابتکارشو کسی دیگر به خرج داده که بعداً ما خودمان جنریت کردیم و کلی. مثلاً زحمت کشیدیم استاد شدیم تو این کار.

بله تازه بچه‌ها را ما مجبور کردیم که از آن گزاره‌های نادرستی که خودمان جنریت کرده بودیم اخیراً مثلاً یک بتی را تازه ساخته بودیم داریم هیچکی نمی‌پرستیدش به بچه خودم دادم پرستید. این‌ها را ما کردیم.

ولی من فکر می‌کنم این داستان این را دارد می‌گوید که منشأ این گزاره‌های نادرست بیرون از وجود بشره. این را بگذار به اونجای داستان برسیم من امیدوارم همین الان برسیم. بعد جلسه آینده بیشتر بحث کنیم.

بله به هر حال نهایتش این است یک چیزی در جهان وجود دارد برای همه موجودات یکی از انعکاس‌های در واقع اسمای الهی که در همه موجودات بدون استثنا در واقع حضور دارد صفت هادی بودن. هدایت همه موجودات بنا به نص صریح قرآن هر چیزی که خلق می‌شود هدایت می‌شود. چه جوری موجودات هدایت می‌شوند.؟

مثلاً حالا بگذارید من در مورد حیوانات مثال بزنم با اینکه یک خورده فکر می‌کنم مثال خیلی منطبق نباشد ما خیلی از ستاره‌ها و سیاره‌ها و ملائکه و این‌ها اطلاعاتمون خوب نیست حیوانات را یک خورده بیشتر می‌شناسیم حیوانات چه جوری هدایت می‌شن؟

هدایت غریزی حیوان و انسان

حیوانات توسط احساسات درونی خودشان هدایت می‌شوند که چه کارهایی را باید بکنند چه کارهایی نباید بکنند. یعنی لازم نیست کسی به یک مثلاً حیوان کلاس گذاشته باشه و درس داده باشه که چه قارچ‌هایی مثلاً سمی‌ان. وقتی که به یک موجود سمی نزدیک می‌شود حس می‌کند که احساس خطر می‌کند.

حیوانات در مقابل موجوداتی که در واقع یک جوری برای‌شان خطرناکن هرچه بو بکشن مادرش بهش نمی‌گوید این کفتارها دارند میان تو را بخورن بیا دنبال من بدو. این یک جوری اتوماتیک‌تری اتفاق می‌افتد. این به یک دلیلی وقتی کفتار را می‌بیند می‌ترسه.

لازم نیست که نمی‌تواند بیانم بکند از چه دارد می‌ترسه و مثلاً بنویسه برای شما. برای مورد موجودات دیگر هم آموزش نمی‌بینه ترس‌ها احساس لذت که دلش می‌خواهد. من یک بار یک مثالی در کلاس زدم.

مثلاً خیلی از حیوانات مثلاً گربه‌ها خرس این‌ها همه‌شان به زور این کار را می‌کنند وقتی که ناراحتی دارند احساس بیماری می‌کنند می‌روند مثلاً تو جنگل در باغچه من این را خودم دیدم می‌گردن گل‌ها را بو می‌کنند علف‌ها را بعد یکیشون انتخاب می‌کنند می‌خورن تو لحظه حس می‌کنند که این به دردشون می‌خورد نه فرمولشو بلدن نه می‌دانند که اصلاً مرضشون چیست یک احساسی بهشان می‌گوید وقتی که گوش به مشامشون می‌رسد یک جوری مکانیسم بدنشون بهشان می‌گوید که این خوب است برات ما هم مکانیسم‌های شبیهی داریم مثلاً نمونه‌اش موقع بارداری زنا یک چنین چیزهایی همه تو شنیدید دیگر.

مثلاً نسبت به بوی خاک حتی تو آن موقعی که استخوان‌های بچه دارد شکل می‌گیرد احتیاج به سیلیسیوم دارد بدن به طور غیرعادی بدن مادر احتیاج به سیلیسیوم دارد.

خب بعد مثلاً مثال بوی خاک اکثراً هم نشان می‌دهند مثلاً یک یواشکی خجالت می‌کشن می‌روند این گوشه کنار خاک می‌خورن و مفیده یعنی واقعاً نه تنها ضرر ندارد یک جوری برای‌شان مفید هم هست برای خاطر اینکه بهترین منبع سیلیسیوم مثلاً. این از کجا می‌فهمد.

ببینید همه حیوانات همه موجودات هدایت تکوینی دارند از یک چیزهایی خوششون می‌آید از یک چیزهایی بدشون می‌آید از یک چیزهایی می‌ترسن و این‌ها باعث می‌شود که درست رفتار کنند دیگر.

تو موقعیتی که قرار می‌گیرند آن موقعیت یک انعکاسی تو وجودشون پیدا می‌کند با احساساتشون در واقع ترکیب می‌شود. و بعد بشر دقیقاً به دلیل آن زبان فرمالی که دارد این برایش کافی نیست برای اینکه دیگر من نمی‌توانم بوی فرهنگ اشتباه را که دیگر نمی‌فهمم ولی هیچ.

مثلاً بوی خاصی نمی‌دهد که به من بگویید این گزاره کاذبه طرفش نرو. بعد منظورم چیه؟ ما غیر از گمراهی‌های به طور معمول که ممکن است اشتباهات غریزی مثلاً بکنیم، اگر امکانش باشه، مشکلمون این است که در یک تور در واقع فرهنگ نادرست گیر می‌افتیم از همان اولی که به دنیا می‌آیم.

چیزی که از در مذهبی، حالا بحثشو بعداً می‌کنیم، جرقه شیطان مثلاً، یک موجودی که در واقع خارج از موجود انسان‌ها بوده. حالا پس ما احتیاج به چه چیزی داریم برای اینکه هدایت، آن هدایتی که به همه موجودات می‌رسه، باید در فرهنگ بشر انعکاس پیدا کند.

من دارم برمی‌گردم اولین جلسه‌ای که این جلسه‌ها شروع شد، که اصلاً قرآن این است. که لازم است که ما یک متن داشته باشیم. یک متنی که در آن در واقع هست‌ها هست، نیست‌ها نیست، بایدها، همان چیزهایی که ما نیازهای ما منطبق و الی آخر. یعنی قرآن یک چیز ضروریه.

هدایت خداوند باید در زبان بشر، من می‌خواهم بگویم ظهور بکند. ظهور هدایت خداوند در زبان بشر، همین چیزی است که ما بهش می‌گوییم قرآن. من یک جمله چیزی می‌خواهم نقل کنم از آقای جوادی آملی به نظر من حرف درستیه. ایشان می‌گوید که هر هدایتی که در جهان وجود داره، قرآنه.

یعنی اگر یک آدمی قبل از این قرآن معادل بشه، یک چیزی گفت و یک نفر هدایت شد، این یک چیزی است که در واقع از قرآنه. نمی‌دانم این منظورش چیست. که مجموعه چیزهایی که بشر را هدایت می‌کنه، همان چیزی است که در قرآن آمده. ممکن است شما بتوانید با یک جورهایی یک خورده فرق داشته باشه تو موقعیت‌های دیگر بگویید.

ولی هدایت آقای جوادی آملی می‌گوید هدایت منحصر در قرآنه. یعنی هر چیزی که یک بشر را هدایت می‌کنه، به نوعی در واقع آن چیزهایی که بعداً مثلاً در قرآن بهش اشاره شده. به زبان عربی اشاره شده، طی یک داستان به آن حقیقت اشاره شده، شما ممکن است با یک ابزار دیگه‌ای اشاره کرده باشید.

آن چیزهای زبانی که در واقع باعث اصلاح رفرنس‌ها می‌شن، اصلاح خواست‌ها می‌شن، این‌ها همان چیزهایی که در قرآن آمده. اولین جلسه‌ای که داشتیم، می‌گوییم که ضرورت دارد که انسان در واقع یک کتاب برای هدایتش نازل بشه، یک چیزهایی مختصر و مفید گفتم.

آن جلسه هم به همین «عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ کُلَّها» در یک ظرف ۳۰ ثانیه اشاره کردم، گفتم بحثشم نکنیم ولی الان فکر می‌کنم به خود بیشتر در موردش بحث کردیم، روشن‌تر شاید شده باشه. و بگذارید ببخشید. بعد قرآن بنا به توصیف خود قرآن، یک حقیقت کلیه. همان حقیقت هدایته در واقع.

که حالا به فرم زبانی دراومده. دقت می‌کنید؟ اینکه توی، من از این سوره رحمان این را می‌فهمم وقتی می‌گوید که «الرحمن عَلَّمَ القُرآنَ خَلَقَ الإِنسانَ» که این قرآن اصلاً بنا به خود متن قرآن، اشاره‌هایی هست که قرآن جدای از انسان یک حقیقتیه. انگار به همه تعلیم داده شده.

همان قرآن بروز همان هدایتیه که به طور تکوینی و وضعی دارد. دقت می‌کنید؟ هدایت تکوینی و تشریعی نداریم جدا بکنیم. یعنی نه اینکه نداریم. هدایت تشریعی همین چیزی است که ما بهش می‌گوییم قرآن و حالا اینکه بیان‌های مختلف ممکن است داشته باشه و این همان چیزی است که به دیگران هم تعلیم داده شده.

همان غرایز مثلاً یک جوری اینکه چه کارهایی باید کرد، نباید کرد، چه چیزهایی هست، چه چیزهایی نیست، در حد ناقص، قرآن به هر کسی در حد حیات خودش تعلیم داده شده به صورت تکوینی و انسان وقتی ظهور می‌کند در دنیا، در واقع شاید برای اولین بار، باز شاید می‌گم، آن مجموعه هدایت یکباره مثلاً به یک موجود داده می‌شود به صورت فرمال.

خب؟ یعنی همه موجودات معیشتشون آن‌قدر پیچیده نیست و امکانات گمراهی و اشتباهشون آن‌قدر پیچیده نیست که به همه قرآن نیاز داشته باشند. ممکن است با یک چیزهای خیلی کوچیکی نیازشون رفع بشود.

انسان قرآن را در واقع یک جوری به معنای واقعی کلمه به طور کامل به وجود می‌آورد. آن اسما می‌تواند به همه اسم‌های داخل قرآن اشاره بکند که بازم فرقی نمی‌کند. همه اسما، همه اسم‌هایی که تو قرآن آمده اسم خداست. خب. اه.

من یک چیزهایی در مورد حیوانات این‌ها نوشتم که الان نمی‌گویم برای اینکه هر دفعه در مورد حیوانات یک حرفی می‌زنم همه اعتراض می‌کنند. مثلاً حاضر نیستید این‌ها را یک ذره آدم حساب کنید. واقعاً من حیوانات در واقع پروجکشن انسانن روی یک محورهای محدودی. و همه‌شان ویژگی‌های زبانی دارن، همه‌شان گمراه می‌شوند.

شر به همان معنایی که در انسان وجود داره، در حیوانات هم به نظر من وجود دارد ولی اگر این را بگویم شما ناراحت می‌شوید. یعنی مثلاً چیزی را که ممکن است یک حیوان چیزی را که نباید بخوره، بخوره. چه جوری اینه؟

ذهنیتش به اشتباهش می‌ندازه دیگر من نمی‌فهمم چه چیز دیگه‌ای ممکن است به اشتباهش بندازه. یعنی یک جوری اینکه اصلاً یک چیزی از من، چه عشقی در انسان‌ها هست که یک گپ بی‌نهایت بزرگ قائل می‌شوند که مثلاً می‌گویند آن‌ها از غریزه استفاده می‌کنن، ما از غریزه، ما یک چیز دیگر مثلاً استفاده می‌کنیم.

آن‌ها مطلقاً غریزه، ما یک چیز، نه اینکه اصلاً این‌جوری نیست. به نظر من آن‌ها بیشتر از غریزه استفاده می‌کنن، تکوینی و یک چیزهای ذهنی هم دارند. دارم بحث نکنم، ولی در واقعیت نگم ولی یک چیزهایی دارم می‌گویم.

انسان برعکس، انسان کلی از غریزه، غریزه‌های خودش استفاده می‌کنه، از حس‌های درونی خودش استفاده می‌کند به طور ناخودآگاه و نمی‌فهمه. انسان فکر می‌کند که همه‌اش با خودآگاهی‌اش که دارد راه خودش را انتخاب می‌کند. آدم‌ها اینجوری‌ان، تا حالا. من گفتم بحث نمی‌کنم دیگر. بله، باز. بگذارید من یک چیزهایی بگویم. من می‌خواهم چند تا سوال مطرح کنم.

به جای اینکه یک چیزهایی را که فکر می‌کردم برسم بگویم نمی‌خوام، بگویم لااقل بگویم که شما جلسه آینده زمینه یک چیزهایی که می‌خواهیم بحث بکنیم داشته باشید. یک چیزی در واقع اینجا هست. یعنی شیطان را در فراموش نکنید. شیطان را از یاد نبرید.

که نقشی که تو این داستان دارد بازی می‌کند مثلاً بعضی‌ها می‌گویند که خاصیت بشر که عصیان می‌کنه، در حالی که به نظر من اول شیطان عصیان می‌کند. اولین عصیان‌گر تاریخ شیطانه. ما به تبع شیطان عصیان می‌کنیم. در واقع فریب می‌خوریم. عصیان به آن معنایی که شیطان می‌کنه، شاید برای ما صدق نکند.

من سوالام این است. چیزهایی که مثلاً می‌شود در موردش فکر کرد. و امیدوارم همه‌تون خوانده باشید که اگر هر کسی هر وقتی از در طول تاریخ در مورد این داستان می‌نشست فکر می‌کرد، این سوال‌ها را باید می‌پرسید و جواب می‌داد. خب؟ یعنی چی؟

سوال عجیب و غریبی مطرح نکردم که مثلاً چه شر چه ربطی به تعلیم اسماء دارد. این متن این را می‌گوید دیگر. مثلاً این‌جوری باید سعی کنیم که با استفاده از این مفهوم تعلیم اسماء برویم ببینیم که شر چرا به وجود آمد. و تو قرآن جاهای دیگر هم می‌بینید اشاره شده.

مثلاً خطبه‌ای که از یوسف می‌خونه و خیلی چیزهای دیگر. یعنی به دخالت زبان در واقع در مسئله شر. گمراهی و بعد به وجود اومدن شر اشاره می‌کند. و من سوال‌های دیگه‌ام به نظر من طبیعی است. یک یک سوال این است که اولاً اینکه انسان سجده کردن ملائکه در مقابل بشر، یک صحنه بی‌نهایت عجیبه دیگر.

آدم خودش را یک صحنه تصور بکند و سعی کند بفهمه که یعنی چه. که در غیر خدا، خداوند امر می‌کند که به غیر خدا سجده بکنند و بعد صحنه را تجسم بکنید، یکی نمی‌کند. برای اولین بار در طول تاریخ، در یک جمع بزرگی اصلاً همه سجده می‌کنن، یکی آنجا وایمیسته و بعد تو سوره اعراف وایمیسته جلوی خدا و حرف دارد.

می‌گوید من نمی‌کنم. من دلیل دارم. خیلی سخت. حرف‌های شیطان را در چیز بخونید، در سوره اعراف بخوانید. هر چقدر که حرف زدن ملائکه غریب است برای ما، ببینید حرف‌های شیطان چقدر آشناست. من بهترم. مرا این من از آتشم، آن از گلم. همه ما خودمان از این حرف‌ها زیاد می‌زنیم.

لحن صحبت شیطان خیلی فراوان‌تر از لحن صحبت قرآنه. بله. خب ایشان سوالش این است که شیطان این چیزها را از کجا می‌آره؟ خود شیطان مثلاً من تمام این داستان را با کنجکاوی در مورد انسان می‌خوانم. یعنی واقعاً هیچ کنجکاوی در مورد شیطان ندارم.

وگرنه آن می‌شود کنجکاوی کرد. می‌خواهم بگویم سوال یک نفر می‌تواند اصلاً قرآن را بخونه، شیطان‌شناس بشود. شما می‌توانید در این رشته سعی کنید تخصص بگیرید. شما موجودات را از روی نحوه حرف زدنشون می‌توانید بشناسید. هر جا تو قرآن شیطان حرف می‌زنه، یک حرف می‌زنه، این خیلی حرف جالبیه.

آن دنیا، این‌هایی که گمراه شدن، می‌آیند به شیطان، به خداوند می‌گویند که این ما را گمراه کرد. شیطان می‌گوید که می‌گوید من شما را به سمتی که مثلاً خیرتون نبود دعوت کردم. خداوند هم به سمتی که خیرتون بود دعوت کرد. شما خودتان انتخاب کردید.

یک چیزی که کلاً یعنی بدترین جواب را می‌دهد دیگر. که حالا که این‌ها را تو جهنم انداختی، چیزی هم بگی که مثلاً دیگر بیشتر بسوزن. حرف درستی هم می‌زند. می‌گوید که خب من این کار را کردم، خدا هم آن کار را کرده، شما چرا اومدید این‌ور؟

می‌خواستید بروید آن‌ور. یعنی سخن‌های دیگر هم وجود داشته. حالا سخن شیطان در فرهنگ راستی هم روزنند. می‌گوید من این کار را کردم خدا همان کار را کرده و چرا اومدی زندن؟ میخواستید بردونم. یعنی سخن های دیگر هم وجود داشت. فقط سخن شیطان در فرهنگ وجود نداشت.

شما چرا سخن باطل را مثلا پیرو بی کردید؟ خیلی حرف‌ها خیلی میزنید. آخر عمری حرف‌ها خیلی خوب بود از خدا. بگذارید من در مورد این کسانی سجد کردن معنی دارد ندارد فقط نصره تعظیم و اکرامه مثلا بگذارید من این سوال ها را بگویم کدام این کسب آخر این نکته که من در این وقت بخواست که درکت بسیاری در این طوانی زبانی خواست داشت.

خیلی برای این نکته اینجا دیگر خود شیطان باید صحبت کند شیطان دقیقا توانای زبانی خاص داشت از این بشر به وزیف دیگر حرف هایی که در مورد جلس آینده...

خود این مسئله اصیان یک مسئله یک دیگر خداوند عمری می‌کند که یک نفر اطاعت نمی‌کند خودش احتیاط به بحث دارد ندارد خداوند می‌گوید که من هر چیزی که بگویم مثلا باش به وجود می‌گویم اصیان اصلا یعنی چی؟ چطوری موجودی و خلاف امر خدا کاری انجام میده؟

این یک چیزی که به نظر من خوب است اولین بار اصیان را هدفقل در این محدود قرآن شیطان کرده شاید جا را خوب باشه کلن بپرمه اصیان اصلا یعنی چه و ما هم که مثلا نافرمانی میکنیم در واقع داریم چه کنیم به این مثلا اگر واقعا فکر کنید که به همین چیزی که شیطان می‌گوید احساس می‌کند بهتر است اشاره میکنند مثلا منشای خلقت خود.

اینکه چرا شیطان سجدنه می‌کند یک چیز خوبی است دیگر. سوال خوبی است. باید درک بکنید چرا این اتفاق داریم. نقطه خیلی خیلی مهم. این که به نظر می‌آید که اومدن انسان در کوره زمین و بعد به وجود شهر این همه از اندل داستان پیدا است به نظر می‌آید که شیطان نقش عمده ای را اینجا دارد بازی می‌کند یعنی قابل پیش می‌دهید که شیطان این کار نافرمانیه می‌کند یا در حال این کاری که دارد انجام می‌دهه انجام می‌دهد شیطان به چه درد می‌کنه؟ چرا؟ این سوال خیلی خیلی چرا انسان باید در کنار شیطان باشد؟

می‌توانید مطمئن کنید؟ نه، من نمی‌دانم چه می‌گویند من خیلی خالی را سرحنگی برسنیم چه میگن؟ همینطوری... بله نمی‌دانم. کبور دارید این سوال مهم این است که به نظر می‌آید که همه چیز دنیا خواهده ای مثلا دارد. یعنی شیطان واقعا برای بچه هم موضعه. این سوال قبلی ربطه.

باید همچنان هر چقدر میخوایید در مورد بقیه این داستان فکر بکنید. و آمد یک سوال خیلی مهم دیگر و هر که این داستان را دفتونه سوال هایی که به نظر من اگر دقیقا ما بعضی این سوال ها به ذهنمون نمیدونید از دست این داستان آشناس.

این کلیده که یک نفر سجده نمی‌کند سوال بر انگیزه. سهمیدن اینجا چرا ملحایی که باید سجد کنند این عمرو می‌شود و چرا یک نفر تمرین می‌کند آدم را سرکنه. این را به عنوان این چیزی که داستان دارد اتفاق میفته و یک نفتعت دیه و یک سحنه عجیبیه.

این سحنه را سرکنیم خوب بفهمیم داستان. و اینکه انسان در دستور پیدا می‌کند که برو تو جلنهت و بعد میفتید یک شجعه هست که قرار نلویگیش نسید این چجاری چرا خود پیدا هست؟

یک چیزی، یک باغیه که قرار انسان که این باغ به انسان می‌دادند، می‌گفتند برو هرچقدر می‌خوای بخور، خب می‌رفت می‌خورد دیگه، مشکلی هم پیش نمی‌اومد. می‌گوید یک چیزی آنجا تعبیه شده که نباید بهش نزدیک بشه، این جواب باید بدهیم دیگه، ها؟ این سوال اینجا وجود دارد. می‌گوید چرا خداوند این کار را می‌کنه؟

چه فایده‌ای دارد مثلاً؟ همه چیز باید یک فایده‌ای برای بشر داشته باشه، آن شجره هم باید یک دلیلی داشته باشه که دلیلش چیه؟ چرا یک یک چیزی هست که نباید ازش بخوره؟ و تو سوره اعراف این روندی که شیطان حرف‌هایی که می‌زند خیلی خیلی جالب است و کاری که با بشر می‌کند.

حالا آن‌ها را فکر کنم جلسه دیگر شاید به آن‌ها برسیم. من یک چیزهایی می‌خواستم بگویم که دیگر نشد، در هر حال سوالش مطرح کردم. حالا آن‌هایی که سوال داشتن بپرسن. نه، این سوالا که سوال مهمی دارد بپرس. در مورد گاو و این‌ها. این گذاره‌ها را خب؟ چه ندارن؟ گذاره‌هایی که به طور خورمان تولید می‌شوند.

آها، آها. خب، حرف حرفو می‌زنیم. مثلاً بگوییم که خیلی ما در هر حال مشاممون از اول که به دنیا می‌آییم آن‌قدر آلوده می‌شود که دیگر بوشو نمی‌فهمیم. ممکن است آره، حرف درستی می‌زنی. مثلاً یک جوری در حد فرمال هم در حد زبان فرمال هم یک جوری چیزی وجود دارد.

هدایت تکوینی حتی آنجا هم وجود دارد. به یک معنایی. حرف تو، به نظر من حرف درستی. ولی قبول کن که یک چیزی دیگه، مثل یک سیگنال‌های اینقدر ضعیف که در این فرهنگ گم می‌شوند. یعنی اولاً شما گذاره‌ها را درستی غلطیشو به این راحتی حس نمی‌کنی.

از بچگی این، اصلاً واژگان اشتباهی داری استفاده می‌کنی تو زندگیت تمام مدت. یعنی اسم‌هایی گذاشته شده برای چیزهایی که لیاقت اسم داشتن ندارند. و داری با هم این را زندگی می‌کنی دیگر. در یک زبانی که واژگان و گرامر و همه‌چیزش اعوجاج دارد. خب این خیلی عمیقه این اعوجاج.

فقط مسئله چند تا گذاره غلط نیست. زبانش، زبان غلط شده اصلاً. می‌فهمی منظورم چیه؟ زبان نه نه، من ببین، من اصلاً فرض کنین که واژه مروت به چیزی اشاره نمی‌کند. مروت به معنای مردانگی. واژه مقدس اعراب بود و تو قرآن نیومده، در اینکه اینجا چیزی اشاره نمی‌کند.

اصلاً یعنی هیچ چیزی به اسم مروت در جهان وجود ندارد. ولی در فرهنگ می‌تواند به وجود بیاید. ما تمام صفات و ویژگی‌هایی که می‌گوییم همه‌شان اعوجاج دارند. یعنی به رفرنس‌های درستی رجوع نمی‌کنند. برای همین است که خیلی از واژه‌ها تو قرآن حذفن. شجاعت در قرآن نیست.

شجاعت را سعی کن تعریف بکنی، می‌بینی نمی‌شود اصلاً. شجاعت به هیچی اشاره نمی‌کند. برای خاطر اینکه به عنوان یک صفت مثبت چیزهایی هستند که برای بشر ترسناکن. بشر باید بترسه. پس شجاع بودن یعنی چی؟ یعنی از آن چیزهایی که باید بترسه، بترسه. از آن چیزهایی که نباید بترسه، نترسه.

می‌خواهم تعریفش این می‌شود. پس شجاعت یک جوری بر اساس ترس دارد تعریف می‌شود. تو قرآن هم این‌جوری است. ترس داری ولی شجاعت نداری. تو قرآن می‌گوید که از غیر خدا نترسید. این می‌شود معنی شجاعت دیگر. ولی بعضی وقتا که از کلمه شجاعت به کار، شجاعت استفاده می‌کنی، یک حالت روحی به نظرت می‌آید.

یک آدم بی‌کله‌ای که از هیچی نمی‌ترسه. واقعاً عرب به این معنا شجاعت به کار می‌برد. کسی که ترس تو وجودش نیست. می‌خواهم بگویم اصلاً آدمی وجود ندارد که ترس تو وجودش نباشد. حتی اگر دیوانه هم باشه باز از یک چیزهایی می‌ترسه. اصلاً شجاعت وجود ندارد.

واژه این نیست که به یک چیزی اشاره کند. می‌فهمی منظورم چیه؟ یعنی واژگان غلط داریم، گرامر غلط داریم، زبان غلط است. حتی زبان حافظ هم در آن واژه‌هایی که به چیزی اشاره نمی‌کنند حتماً پیدا می‌شود. چه برسه، قرآن یک کتابیه که قرار است این‌جوری بخونیمش. واژه‌هاش درستن. به چیزهایی اشاره می‌کنند که هستند.

و مفهوم‌هایی که واقعاً وجود دارند. ترس وجود دارد ولی شجاعت وجود ندارد. اتفاقاً اولین بحث معروف زبانی که برای تعریف واژه‌ها انجام شده، سقراط در اولین بار مفصلاً بحث کرده درباره شجاعت. و کلی همین‌جا چیز دیگه، یعنی صفحه‌ها، مثلاً یک بحثی بین سقراط و پیالی که هی سعی می‌کند تعریف ارائه بده و بعد ایراد پیدا می‌کند.

در به نظر من واژه بدی را انتخاب کرده بود. مثلاً ترس را اگر انتخاب می‌کرد شاید سریع می‌تونست تعریفش بکند. شجاعت را نمی‌شود تعریف کرد برای اینکه واقعاً وجود ندارد. به این معنایی واژه خوبی نیست.

خب دیگه، سوال هم که کردید و دیگر.