ارجاعات بیرونی این جلسه (۴۰)
متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
شُبهه مردسالارانه و شُبهه زن سالارانه
فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّى وَضَعْتُهَآ أُنثَىٰ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَيْسَ ٱلذَّكَرُ كَٱلْأُنثَىٰ ۖ وَإِنِّى سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ وَإِنِّىٓ أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ
پس چون فرزندش را بزاد، گفت: «پروردگارا، من دختر زادهام -و خدا به آنچه او زاييد داناتر بود- و پسر چون دختر نيست، و من نامش را مريم نهادم، و او و فرزندانش را از شيطان راندهشده، به تو پناه مىدهم.»
من در جلسه دوم درباره این شُبهه مردسالارانه گفته بودم که به نظر میرسد که تعلیم اسماء به آدم نسبت داده شده و انباء به ملائکه را هم آدم انجام داده است. همچنین قبلا هم گفته بودم که زبان و دنیای کلام بیشتر متمایل به مردها است و زنها در عالم تشریع نقش کمتری دارند و به جای آن در عالم تکوین قدرت دارند. بنابراین شبهه مرد سالارانه را اینگونه می توان مطرح کرد که به نظر میرسد که اصل ماجرا آدم است و آدم به معنای مرد است.
از طرف دیگر من شُبهه های زن سالارانه ای را هم مطرح کردم: دخالت شیطان در زبان در قسمت سمبلیک آن است. اما زبان فقط بخش سمبلیک ندارد بخش سینوتیک هم دارد که زنها در آن قوی تر هستند. بنابراین زبان حالت بینابینی دارد که در بخشی از آن زنها و در بخشی از آن مردها قوی تر هستند. اما شیطان فقط از قسمت سمبلیک وارد می شود و جمله کاذب می سازد. بنابراین شیطان اصولا موجودی است که بیشتر با مردها نسبت دارد، تا با زن ها.
با اینکه هم شُبهه مردسالارانه و شُبهه زن سالارانه مطرح شد، اما کسی توجهی و یا علاقه ای به پاسخ به شبهه های زن سالارانه ندارد. دلیل این موضوع این است که همه چیز به درون خود مخاطب باز می گردد: مردها در درون خودشان این احساس را می کنند که بر زنها برتری دارند و در نتیجه فکرشان به سمت این می رود که این شبهه های مرد سالارانه را مطرح کنند تا ثابت کنند که مردها بالاتر هستند. آنها با چنین فرضی و چنین نگاه مردسالارانه ای، حتی این سوال را هم می پرسند که چرا در قرآن گفته شده است که «منافقین و منافقات» و در ابتدا نام خانم ها گفته نمیشود!
در قرآن زمانی که مریم به دنیا می آید و دختر است، می آید که «لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى» (مرد مثل زن نیست). راجع به این آیه قبلا صحبت کرده ام. با توجه به اینکه گفته نمی شود که «زن مثل مرد نیست»، بدون هیچ ابهامی زنها بزرگتر یا مساوی مردها محسوب شده اند. اما چنین جملاتی برای آقایان مهم نیست و باعث جلب توجه آنها نمی شود. نهایتا مردها می گویند که حداکثر خانم ها مساوی آقایان هستند، چون ما که مطمئن هستیم که کوچکتر نیستیم. اما برای خانم ها، اگر جایی کوچکترین مشکلی وجود داشته باشد، دچار اضطراب و یا حواس پرتی می شوند، در حالی که مردها در کمال آرامش می نشینند و نسبت به شُبهه های زن سالارانه هیچ واکنشی نشان نمی دهند. دلیل این موضوع این است که ما در یک جامعه مردسالار زندگی می کنیم و این باعث ایجاد می شود که زنها نسبت به خودشان شک داشته باشند. آنها به دلیل احساس عدم اطمینان به خودشان، فکر می کنند که از بین این شبهه های مردسالارانه، بالاخره یکی از آنها به هدف می خورد! اما اگر کسی در قرآن بگردد، می تواند شُبهه های زن سالارانه هم پیدا کند. مثلا این که امر و نهی ها بیشتر بر علیه مردها است. می توان آن را اینگونه تعبیر کرد که مردها نیاز به امر و نهی کردن دارند و خانم ها به دلایل تکوینی بیشتر می فهمند و کمتر احتیاج به امر و نهی کردن دارند. اما اگر این شبهه ها را به مردها بگویید، آنچنان خونسردانه و بدون احساس برخورد می کنند که گویی اصلا چیزی نشنیده اند.
چند نکته دیگر را در اینجا اضافه می کنم: بصورت کلی هر وقت صحبت از خلقت میشود، گفته شده «خلق الانسان» و فقط در یک جا صحبت از خلقت آدم هست و آن زمانی که گفته می شود که «خلقت آدم مساوی با خلقت مسیح» است. علاوه بر این اشارات عمومی به آدم (مانند تعلیم اسماء) به عنوان اشاره به انسان (به صورت کلی) است و به عنوان اشاره به «مَرد». خصوصا ویژگی تعلیم اسما متعلق به آدم به معنا یک مَرد نیست. من می توانم به یک موجود خاص به عنوان نماینده نگاه کنم و در اینجا نیز باید گفت که آدم نماينده مردها نیست، بلکه نماینده تمام انسان ها است (تعلیم اسماء به دلیل مرد بودن آدم نیست). منظور این است که آدم در اینجا در نقش یک مَرد ظاهر نمیشود بلکه در نقش انسان ظاهر می شود. سجده ملائکه بر آدم، سجده ملائکه بر انسان است و نه بر مردها. در اینجا صحبت از روابط انسان با ملائکه است و حرفی از تفاوت بین مرد و زن نیست. اما پس از تعلیم اسماء (که ربطی به مرد یا زن ندارد)، آنجا که حرف از انباء و خبر بردن به ملائکه می شود، این مربوط به مردها است. در قرآن انباء و نبی بودن فقط مربوط به مردها است و زنها نبی نمیشوند (مردها خبرها را می برند). اگر در اینجا یک زن به عنوان نماینده برای رساندن خبر (پیام-بری) انتخاب می شد، آنوقت او نماینده پیامبران زن می بود، اما در قرآن پیامبرها هم همه مرد هستند. ملائک ظهور تعلیم اسماء را در آدم میبینند ولی این به این معنی نیست که زنها این اسامی را نمی دانند.
در مورد اینکه چرا آدم اسم دارد و اشاره مستقیمی به نام «حوا» نمیشود، در قرآن اصولاً اشارهای به نام زنها (به جز حضرت مریم و یک جا هم هاجر) نمیشود. به اصطلاح «ذکر شدن» مربوط به مذکرها میشود (اسم زنها به صورت کلی ذکر نمیشود). در مورد این قبلاً مفصلاً صحبت کردیم. اسم مریم به استثناء و به عنوان یک نماینده انتخاب شده و طبق یک ترتیب خاصی اسم ایشان گفته شده است.
همین قدر برای مردها کافی است.
مردسالاری در فرهنگ و ادیان
این احساس اطمینان و یا عدم اطمینانی که آدمها نسبت به خودشان دارند، از درون فرهنگ ایجاد شده است. حتی در فلسفه، ژاک لکان (فیلسوف و روانکاو برجسته فرانسوی) یک شبهه بزرگ مردسالارانه مطرح کرده است: او با استفاده از روانشناسی خود و با استدلالهای جالبی نتیجه میگیرد که زبان و قانون ماهیت مردانه دارند. در پاسخ به لکان، ژولیا کریستوا (فیلسوف فرانسوی) روی اینکه زبان تنها وجه سمبلیک ندارد، تأکید کرده است.
همچنین اگر قرآن را کنار بگذاریم و به ادیان نگاه کنیم، نفوذ مردسالاری در متون دینی به وضوح قابل مشاهده است. در تورات حوا از دَنده آدم تشکیل میشود. همچنین گفته شده که ابتدا حوا فریب خورد و بعد منجر به این شد که آدم هم فریب بخورد. در نتیجه تقصیر زنها بیشتر است. اما مسیحیت مردسالارنه تر است زیرا در آن خدای پدر، مَرد است و او یک پسر دارد. رسما به خداوند نسبت مذکر بودن داده شده، و وقتی هم که در روی زمین ظهور کرده، به شکل پسر است. مریم مقدس هم تقریباً حذف شده است. برتری مرد نسبت به زن در اصول عقاید مسیحیت دیده میشود.
تکمیل نکاتی در مورد فرهنگ کاپیتالیستی
در جلسه قبلی که درباره پخش مواد مخدر و کاپیتالیسم صحبت کردیم، از یک طرف کاپیتالیسم به انسانها به عنوان کارگر نگاه میکند و انسانهایی که عاشق میشوند و ازدواج میکنند، خوب کار نمیکنند و باید در جایی با آن به صورت طبیعی مقابله شود (چون کار کردن مردم به نفع کاپیتالیسم است). اما در جای دیگر گفته شد که پخش مواد مخدر در دوران تنش بین کاپیتالیسم و مارکسیسم باعث آن شد که مردم توانی برای جنبش و مبارزه سیاسی نداشته باشند. یک نفر پرسید که این دو توضیح با هم تناقض دارند. بالاخره کاپیتالیسم میخواهد که ما سرحال باشیم و کار کنیم یا نه؟ من توضیحات جلسه قبل را تکمیل خواهم کرد و به بیان نکاتی در مورد فرهنگ کاپیتالیسم خواهم پرداخت.
نحوه ایجاد فرهنگ سرمایهداری
اول اینکه هر نظامی که حاکم میشود (کاپیتالیسم و یا غیر آن) حالت ارگانیک پیدا میکند و هرچه زمان میگذرد اجزا سیستم با هم مربوط میشوند. در واقع هرگونه تغییر در بخشی از سیستم، باعث تاثیر روی اجزای دیگر سیستم جهت هماهنگی بین اجزای سیستم می شود. این گزاره صحیح است حتی اگر سیستم به صورت کاملاً قراردادی ایجاد شده باشد، سیستم های اجتماعی با گذشت زمان به هماهنگی می رسند. یک بخش از فرهنگ کاپیتالیستی به صورت کاملا ناخودآگاه به وجود میآید. اینگونه نیست که کسی در پشت درهای بسته فکر کند که چنین واژه هایی را ایجاد کنیم و مردم را فریب بدهیم و «فرهنگ سازی» بکنیم. خیلی از تاثیرات کاپیتالیسم به شکل فرهنگسازی فعال نیست که توسط عده ای خاص بصورت فکر شده و عامدانه ایجاد شده باشد. تنها بخشی از اتفاقات بر اساس تصمیمات آگاهانه اتفاق می افتد.
یک مکانیزم ایجاد فرهنگ روشن است: کاپیتالیستها میخواهند از خود دفاع کنند و این کار را با رادیو، تلویزیون و ابزارهایی که به آن هژمونی گفته میشود، انجام میدهند. آنها از طریق این هژمونی یک فرهنگ به جامعه تزریق میکنند. این مسئله خیلی مورد توجه آنتونیو گرامشی (فیلسوف ایتالیایی مارکسیست) است. خیلی از مارکسیستهای متاخرتر هم که بر علیه کاپیتالیسم مطالعه میکنند، همه به مفهوم هژمونی و فرهنگسازی کاپیتالیسم توجه کردهاند.
بجز مکانیسم بالا، بخشی از فرهنگ هم هست که خود به خود در فضای کاپیتالیسم و به دلیل اقتضائات آن وجود میآید و کسی از قبل نمی داند که این فرهنگ به چه شکلی قرار است که شکل بگیرد. به عنوان مثال از مسیری که چنین فرهنگ هایی به وجود می آیند، توجه کنید که حاکم شدن کاپیتالیسم باعث ایجاد تاثیراتی بر نحوه معیشت مردم می شود. منظور از این تاثیر، نحوه فراهم شدن غذای مردم، نوع کارهایی که مردم در طول روز انجام می دهند، یا چیزهایی که مردم از نظر اقتصادی و اجتماعی روزانه با آن مواجه می شوند، است. تغییر نحوه معیشت، طبق صحبت های قبلی، روی زبان تاثیر میگذارد. یعنی لازم می شود که مفاهیم جدیدی به وجود بیاید (جای واژه هایی خالی است). این اتفاق کاملا بصورت ناخودآگاه اتفاق میافتد و واژه ها خود به خود به وجود میآیند. همچنین این فضا، افکار متناسب با کاپیتالیسم به وجود می آیند. اصلاً اینگونه نیست که دسیسه یا حُقه ای در کار باشد. بصورت خود به خود فرهنگی که با معیشت هماهنگ باشد به وجود میآید. نحوه معیشت مردم وارد زبان و سپس وارد کل فرهنگ میشود. فرهنگ هم خودش را با سیستم اقتصادی و اجتماعی هماهنگ میکند. یکی از اعتقادات خیلی پایه ای مارکسیستها این است که اساسا فرهنگ رو بنا است و زیربنا سیستم اقتصادی است. مارکسیستها به صورت مطلق معتقدند که سیستم اقتصادی و اجتماعی فرهنگ را به وجود میآورد. اما من در اینجا در این حد به این نکته اشاره می کنم که سیستم اقتصادی بر روی فرهنگ تاثیرات ناخودآگاه می گذارد.
یک مثال ساده می زنم: فرهنگ بودیسم در کاپیتالیسم نمیتوانند رواج پیدا کند زیرا بودیسم از آدمها میخواهد که در خودشان نگاه کنند و ریاضت بکشند. این اصلاً با نظام کاپیتالیستی سازگار نیست. یک کتاب خیلی مهم درباره جامعه شناسی از ماکس وبر وجود دارد که درباره رابطه بین سرمایه داری و پروتستانی صحبت می کند. این کتاب به فارسی ترجمه شده است. وبر معتقد که این پروتستانتیسم بود که به سرمایه داری اجازه رشد داد. فرهنگ کاتولیکی اجازه رشد سرمایه داری را نمی داد. فرهنگی که از شما می خواهد که از دنیا دوری کنید و فقط به آخرت توجه کنید، فضا را برای به وجود آوردن کاپیتالیسم نمی تواند فراهم کند. کشورهایی مثل آلمان و انگلستان که سرمایه داری در آنها رشد کرد، دقیقا همان کشورهایی بودند که پروستانت شدند. تنها بعد از پروتستان شدن این کشورها راه برای جلو آمدن کاپیتالیسم باز شد. در اینکه یک هماهنگی بین عقاید پروتستانی با سرمایه داری وجود دارد، خیلی واضح و روشن است. البته اینگونه نیست که مارتین لوتر پولی دریافت کرده تا پروتستانتیسم را بسازد! برعکس زمانی که سرمایه داری هجوم میآورد، آن عقیده ای که با آن متناسب است را خود به خود حاکم میکند. زیرا آن دولتی که می خواهد به دنبال تولید بیشتر اقتصادی برود، در پروتستانتیسم انتخاب بهتری پیدا می کند. دین توسط هیئت حاکمه تبلیغ می شود و دقیقا اتفاقی که در انگلستان افتاد این بود که پروتستانتیسم از بالا تصویب و به جامعه تزریق شد. احتمالا آشنا با داستان تامس مور (صدراعظم انگلستان) رو که نمی گذاشت هنری هشتم (پادشاه انگلستان) ازدواج کند هستید. جدایی انگلستان از کلیسای کاتولیک به دلیل آزادی هایی بود که پادشاه به دنبال آن بود. بعلاوه فضا به گونه ای بود که به سمت سرمایه داری و مستقل شدن کلیسا از پاپ می رفت. همچنین مفاهیم پروتستانیسم خیلی متناسب تر با فضای موجود در اروپا بود.
پخش مواد مخدر
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ ٱلشَّهَوَٰتِ مِنَ ٱلنِّسَآءِ وَٱلْبَنِينَ وَٱلْقَنَٰطِيرِ ٱلْمُقَنطَرَةِ مِنَ ٱلذَّهَبِ وَٱلْفِضَّةِ وَٱلْخَيْلِ ٱلْمُسَوَّمَةِ وَٱلْأَنْعَٰمِ وَٱلْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَٰعُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ وَٱللَّهُ عِندَهُۥ حُسْنُ ٱلْمَـَٔابِ
دوستىِ خواستنيها[ى گوناگون] از: زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سيم و اسبهاى نشاندار و دامها و كشتزار[ها] براى مردم آراسته شده، [ليكن] اين جمله، مايه تمتّع زندگى دنياست، و [حال آنكه] فرجام نيكو نزد خداست.
به نظر من مواد مخدر را سرمایهدارها به صورت خودآگاه تزریق کردند و بخشی از اتفاقاتی که در دهه ۵۰-۶۰ میلادی در زمان جنگ سرد و جهت مقابله با کمونیسم اتفاق افتاد، عمدی بود. افرادی در پشت درهای بسته فکر کردند که به جای اینکه کاملاً نابود شویم و کمونیسم جانشین ما بشود، بهتر است که فعلاً مردم را مشغول ستارههای راک، مواد مخدر و چیزهای دیگری بکنیم. ترویج این چیزها در کشورهای غربی به صورت انفجاری بود.
از طرف دیگر، کاپیتالیسم به دلیل این که کارگر می خواهد، نمیگذارد همه مردم معتاد شوند. رسالت مواد مخدر در دهه ۵۰-۶۰ میلادی تمام شده است و سرمایه داران آنچنان احساس این خطر را نمیکنند که نظام دیگری قرار است بیاید تا جانشین آنها شود. آنها خیلی خوشحال هستند و رسما اعلام میکنند که به پایان تاریخ رسیده ایم و لیبرال دموکراسی همه جا حاکم میشود. آنها نمی گویند کاپیتالیسم؛ بجایش می گویند «لیبرال دموکراسی» که اسم محترمانه و زیبای کاپیتالیسم است. بنابراین امروزه سرمایه داران از بالا مردم را به سمت مواد مخدر هُل نمی دهند. تعادل به گونه ای ايجاد شده که در حال حاضر مواد مخدر یک صنعت پررونق است و خودش جزئی از دادوستد های بزرگ کاپیتالیستی دنیا است. بنابراین کلا از بین نمیرود زیرا که منافع مالی در آن وجود دارد، و در عین حال خیلی هم شیوع پیدا نمی کند. یک نظام ارگانیک اینگونه به تعادل میرسد که تا حدودی ممنوعیت وجود دارد ولی ریشه کن هم نمی شود. شما انتظار نداشته باشید که در سراسر دنیا انقلابی بشود و همه بگویند که بیایید مواد مخدر را ممنوع کرده و با آن مبارزه کنیم. میبینیم که در کشورهای اروپایی-آمریکایی مبارزه جدی ای نمی شود.
نحوه بقای کاپیتالیسم
یکی از ویژگیهای کاپیتالیسم جهت حفظ بقایش این است که فشارهای داخلی خودش را به خارج منعکس می کند. مثلاً آمریکاییهایی خیلی آگاهانه این کار را انجام میدهند و برای خودشان دشمن درست می کند. شوروی از بین رفته و چیزی مثل تروریسم درست می کنند و مسلمانها در آن تبدیل به دشمن می شوند. وجود یک دشمن خارجی تهدید کننده، باعث انسجام نظام آنها می شود.
مارکس تحلیل هایی از نظام سرمایه داری دارد و آن را نظام پایداری نمی داند. یکی از چیزهایی که باعث شهرت تحلیلهای مارکس شده است، نشان دادن همین نکته است که نظام سرمایه داری به صورت دائم و خود به خود به سمت بحرانهای داخلی میرود. مارکس می گفت که نظام سرمایه داری نهایتاً نمیتواند این بحران ها را کنترل کند و متلاشی میشود. اما تا الان که نظام سرمایه داری این بحران ها را کنترل کرده است و به نظر نمی رسد که پیش بینی مارکس درست از آب در بیاید. مارکس بیشتر مکانیسم های داخلی و خود جوش را تحلیل می کرد. اما سرمایه دارهایی بوده اند که همین تحلیل مارکس را خوانده و درباره آن فکر کرده اند و در نتیجه تصمیم های کلی ای در مقابله با این مکانیسم ها میگیرند. در جایی خواندم که مارکس با تحلیل هایش به بقای کاپیتالیسم کمک کرد، زیرا اگر این تحلیل ها نبود شاید واقعاً کاپیتالیسم از درون متلاشی می شد و انقلابهای هایی صورت میگرفت. همین تحلیل ها سرمایهداری را بر سر عقل آورد و به مکانیسم هایی برای بهبود وضعیت کارگران پرداختند.
واژگان و فرهنگ
قَالَ سَـَٔاوِىٓ إِلَىٰ جَبَلٍۢ يَعْصِمُنِى مِنَ ٱلْمَآءِ ۚ قَالَ لَا عَاصِمَ ٱلْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ ٱللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ ۚ وَحَالَ بَيْنَهُمَا ٱلْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ ٱلْمُغْرَقِينَ
گفت: «به زودى به كوهى پناه مىجويم كه مرا از آب در امان نگاه مىدارد.» گفت: «امروز در برابر فرمان خدا هيچ نگاهدارندهاى نيست، مگر كسى كه [خدا بر او] رحم كند.» و موج ميان آن دو حايل شد و [پسر] از غرقشدگان گرديد.
همه ما در یک جامعه با فرهنگی خاص زندگی میکنیم. فرهنگ و محیط اطراف به ما هجوم میآورند و مجموعهای از عقاید و افکار را به ما منتقل میکنند. هر چقدر عقاید و افکار بیشتر تبدیل به گزاره شده باشند، و این گزارهها بهصورت رسمی درآمده باشند، نفوذ آنها را راحتتر میتوان تشخیص داد. مثلاً شما خیلی راحت میتوانید مجموعهای از عقاید و افکار دینی که از طریق پدر و مادر به شما داده شده را تشخیص بدهید. گزارههایی که در مدرسه به شما یاد دادهاند را میتوانید خیلی راحت تشخیص بدهید.
فرهنگ از طریق واژههایش هم روی ما تأثیر میگذارد. زمانی که واژه نادرستی در فرهنگی وجود دارد و این واژه حامل یک عقیده است، ما از آن تأثیر میپذیریم ولی در عین حال، حتی وجود این تأثیر بر روی خودمان را به سادگی نمیتوانیم تشخیص دهیم. در واقع حتی این واژهها ممکن است باعث بشوند که گزارههایی که غلط هم هستند، درست به نظر ما برسند. اینگونه تأثیرهای فرهنگ خیلی عمیق است.
امروزه هر چقدر که دنیا پیش میرود، فرهنگ انسان گسترش پیدا میکند. انسان موجودی فرهنگی تر می شود. گویی ما امروزه در جهان و فرهنگی که خودمان ساختیم زندگی می کنیم. هر چه به قدیم برویم زندگی انسان به طبیعت نزدیکتر بوده است. اطلاعات او کمتر بود، زبانش ساده تر بود، فرهنگش ساده تر بود و واژه های منحرف هم کمتر وجود داشت. اما هر چقدر که به جلو می رویم با فرهنگی غلیظ تر سر و کار داریم. الان که در دنیای ارتباطات زندگی می کنیم، قطعاً با یک فرهنگ سر و کار نداریم. ما در دنیایی زندگی می کنیم که با صدها فرهنگ مختلف تعامل داریم.
در ایران یک تناقض خیلی عمیق بین تعلیمات مذهبی و آموزش رسمی مدارس در ایران وجود دارد. ما در آموزش رسمی نگاه ماتریالیستی که در علم تزریق شده (ولی وجودش ضروری نیست) را به بچهها منتقل میکنیم. یعنی به بچهها یاد میدهیم که دنیا را به شکلی خاص با «نگرش علمی» نگاه کنند، اما به آنها آگاهی نمیدهیم که این یک نحوه خاص نگاه کردن به دنیا است (اینکه این روش نگاه محاسباتی به دنیا است). برعکس، به بچهها این احساس که علم با کشفیاتش دنیا را روشن و کشف میکند، در مدارس ما وجود دارد. بخشی از این فرهنگی که آموزش داده میشود، به صورت گزاره رسمی شدهاند و شکل عقاید دارند. این بخش را میتوان به سادگی تشخیص داد و از آنها فرار کرد. اما آنهایی که در سطح واژه هستند، عمیقتر بوده و تشخیص دادن و فرار کردن از آن سختتر است.
به عنوان مثال از یک واژه، من میخواهم درباره مثال «غریزه جنسی» که قبلاً در موردش صحبت کردم، صحبتم را ادامه بدهم.
غریزه جنسی
در پشت واژههایی مثل «غریزه جنسی» عقیدهای وجود دارد که ممکن است در نگاه اول دیده نشود.
اولاً اینکه غریزه جنسی به حالت خالص آن وجود ندارد. وقتی ما از غریزه جنسی صحبت می کنیم، اشاره ما به غرایز بیولوژیکی در انسان است، در حالی که غریزه جنسی همانند شاخه ای از یک درخت است که برای خودش مستقلاً وجود ندارد. اما زمانی که برای این واژه اسم گذاشته می شود، یعنی اینکه در بین غرایز، غریزه ای به اسم غریزه جنسی وجود دارد. گویی غریزه جنسی یک چیز کاملاً مستقل است که من باید به آن بپردازم و در زندگی دنبال آن باشم که آن را ارضا کنم.
از نگاه زیست شناسی، همه موجودات میخواهند تولید مثل کنند. همانطور که موجودات غذا می خورند، می خواهند خودشان را از مرگ دور کنند و حیات خودشان را ادامه دهند، همه موجودات تولید مثل می کنند و می خواهند نسلشان را ادامه دهند. حتی اگر وجود غرایز را به عنوان یک ویژگی زیستی قبول کنیم، مطمئناً ما چیزی به عنوان غریزه جنسی نداریم، بلکه غریزه تولید مثل داریم. تولید مثل همانند یک درخت است که یکی از شاخه های آن یک حس و میل به جنس مخالف و ارتباط جنسی است. اما در این درخت قطعاً تمایل به بچه دار شدن هم باید باشد. مثل درختی است که شاخه های متعدد دارد. تولید مثل در مردها به شدت همراه با حس زیبایی شناسی هم هست و فقط محدود به رابطه جنسی بین دو موجود زنده نیست.
غریزه جنسی یک واژه است. باید دید که این واژه چه کارکردهایی پیدا می کند. نکته اینکه هر وقت حرفی از غریزه جنسی می شود، پشت آن این فکر کلی است که انسان ها باید آن را ارضا کنند و اصلاً نمی توان این کار را نکرد. بلکه اضطراری هم وجود دارد چون با غرایز نمی توان مبارزه کرد. بنابراین هر وقت حرف از غریزه جنسی می آید، پشت سر آن این فکر به طور کاملاً طبیعی می آید ما باید در طول زندگی خود به فکر ارضای غرایز جنسی خود باشیم. این ایده که ارضای غرایز جنسی جزو اصول زندگی انسانها است و اگر کسی از آن تخطی کند دچار عذاب می شود چون یکی از غرایز خود را نادیده گرفته است.
کسی ممکن است بگوید که یک نامگزاری تاثیر خاصی ندارد اما اینگونه نیست. وقتی که شما اسم غریزه را روی چیزی گذاشتید، معنی آن این است که من همان گونه که دنبال غذا خوردن هستم باید مستقلاً دنبال ارضای غریزه جنسی خود هم باشم. بعلاوه تئوری هایی هم پشت سر این فکر می آید. مثلاً فریود میگوید که منشا تمام مشکلات روانی سرکوب غریزه جنسی است. بعداً این سرکوب ها در ناخودآگاه مشکلات روانی ایجاد می کنند. اتفاق جالبی که در ایران افتاده این است که عدهای یک مجموعه از کتابهای خیلی کلاسیک روانکاری فروید را ترجمه میکنند. یکی از این کتاب ها توسط فردی به اسم ویلهلم رایش (یکی از تابعین فروید) است. رایش کتاب عجیبی به نام «روان شناسی در عمق» نوشته که حتی بین طرفداران فروید هم مورد اقبال قرار نگرفته است. رایش همانند یک شاخه تندرو در نظریه روانکاری فروید بوده و بعد از او هم کسی آن را ادامه نداده است. نظر روانکارانه رایش این است که «سلامت روانی و بیماری روانی به این بستگی دارد که فرد در طول زندگی خود به اندازه کافی به ارگاسم (حالت اوج لذت جنسی) رسیده یا نه». به عقیده رایش، هر نوع بیماری روانی با رسیدن به ارگاسم از بین می رود و هر کس هم که این کار را نکند، مریض می شود. استدلال رایش دقیقا این است که غریزه جنسی، یک غریزه است و طبق تعریف نمی توان جلوی غریزه ها را گرفت. این حرف هر چقدر هم که عجیب و افراطی باشد، اگر احساس کنید غرایز جنسی یک غریزه همانند خوردن، خوابیدن و امور زیستی و طبیعی دیگر است، به صورت طبیعی نتیجه می گیرید که این یک اضطرار است و اصلاً نمی شود با آن مبارزه کرد. در واقع مبارزه هم نباید کرد. بلکه ما باید همانطور که در طول زندگی به فکر خوردن هستیم، به فکر ارضای غریزه جنسی هم باشیم. اگر این کار را نکنیم مریض می شویم. با این نگاه ایده افراطی رایش طبیعی به نظر می رسد.
یک نکته اساسی دیگر هم در واژه «غریزه جنسی» وجود دارد و آن این است که این غریزه در بین همه انسانها مشترک بوده و تعلق به زن یا مرد ندارد. این واژه به این معنی است که همانطور که مردها نیاز به «اطفاء غریزه جنسی» دارند، با همان ترتیب و با همان شدت هم زنها نیاز به رابطه جنسی دارند. اما دلایل زیاد فیزیولوژیک و تجربی وجود دارد که اصلاً اینگونه نیست. به عبارت دیگر، آن حالت اضطراری که در مردها مشاهده میشود، در زنها وجود ندارد. سادهترین نمونهای که در کتابها مینویسند این است که بر اساس آمارهای موجود زنهای زیادی هستند که وقتی در اولین ازدواج، همسرشان فوت میکند بدون فشار قابل ملاحظهای تا آخر عمر مجرد زندگی میکنند. در عوض در مورد مردها در صورت فوت همسرشان، معمولاً بعد از مدتی مجدداً ازدواج میکنند. در واقع حالت اضطراری که در مردها وجود دارد، در زنها وجود ندارد. این مسأله جزئیاتی دارد که وارد آن نمیشوم. اما کتابهایی در مورد تفاوت بین نوع و حالت اضطرار غریزه جنسی در بین زنها و مردها وجود دارد که میتوانید به آنها رجوع کنید. اما وقتی کسی حرف از غریزه میزند، غریزه از یک نوع بوده و مختص به مرد یا زن نیست. مردها دوست دارند که با استفاده از واژه «غریزه جنسی» به زنها تلقین کنند که همانطور که مردها نیاز به رابطه جنسی دارند، زنها هم به آن نیاز دارند. بنابراین هیچ مطالبهای در آن وجود ندارد.
در طول تاریخ زنها نسبت به رابطه جنسی طلبکار بودهاند، به این شکل که این خواسته مردان است. در نتیجه مردان باید تعهدات، پول یا مهریهای در ازای ارضا شدن امیالشان بدهند. اما الان فرهنگ به سمتی رفته است که رابطه جنسی همگانی محسوب میشود. همانقدر که مردان به این رابطه نیاز دارند، زنها هم نیاز دارند. در نتیجه در این نگاه، در ازای برقراری رابطه چیز اضافهای نباید مبادله شود و لازم هم نیست که مرد از زن حمایتی بکند. مردها مشکل به وجود آمدن بچه را هم حل کردهاند. بنابراین تا جای ممکن تلاش برای متقارن شدن رابطه جنسی صورت گرفته است. این در ادامه و بسط ایده کاپیتالیسم در راستای تساوی زن و مرد است. کاپیتالیسم تساوی مرد و زن را به دلیل اینکه به حضور زن و مرد در کارخانه نیاز است، اشاعه داد. کار نکردن زن برای کاپیتالیسم خوب نیست. ما پس از دو قرن و تبلیغ اینکه زن و مرد هیچ تفاوت اساسی با هم ندارند و هر کاری که مردان میکنند، زنها هم میتوانند بکنند، به اینجا رسیدهایم. درست شدن واژه غریزه جنسی مشوق این احساس در زنها است که غریزه جنسی دارند. حتی بسیاری از آنها قانع هم شدهاند.
بهصورت سنتی واژهای به نام غریزه جنسی وجود نداشت. در نگاه سنتی صحبت از درختی به نام درخت شهوات است. بخشی از این درخت شهوت جنسی است و بخشی دیگر از آن شهوت خوردن و یا شهوت خوابیدن است. به عبارت دیگر شهوات عبارت هستند از کامجویی از لذتهای حسی و مادی. در نگاه سنتی زمانی که صحبت از پیروی از شهوات میشود، منظور کسی است که به دنبال کرختی، کمکاری، و تنبلی است. در این نامگذاری، نه تنها اضطراری در مسائل جنسی نیست، بلکه دوری کردن از آن تبلیغ هم میشود. در مسیحیت، نگاه اینگونه است که اصولاً شهوات جنسی را کنار بگذارید.
تاثیر واژهها در نحوه نگاه ما به جهان
قَالَ إِنَّكَ مِنَ ٱلْمُنظَرِينَ
فرمود: «تو از مهلتيافتگانى.»
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مىكنيم؛ و به تقديست مىپردازيم.» فرمود: «من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.»
هر واژه ای که در زبان مرسوم وجود دارد، برای ما طبیعی به نظر میرسد و ما به سادگی نمی توانیم بفهمیم که این واژه ها قلابی بوده و درست نیستند. شکستن حصاری که فرهنگ واژه ها ایجاد می کنند، خیلی سخت است. در واقع ما با واژه ها جهان را مقوله بندی می کنیم. مثلاً فرض کنید که ما کشش جنسی را احساس می کنیم. این واژه ها هستند که نگاه ما و درک ما از کشش جنسی را تعیین می کنند. زمانی که نام «غریزه جنسی» را برای کشش جنسی می گذارند، ما به راحتی آن را قبول می کنیم و به عنوان چیزی عجیب تلقی نمی کنیم.
در اینجا نکته ای عمیق روانشناسی و فلسفی وجود دارد و آن این است که اصولا واژه ها در اینکه ما چه چیزی را می بینیم و چه چیزی را نمی بینیم، تاثیر گذار هستند. عبارت خیلی متداولی در فلسفه علم به نام theory-laden وجود دارد که به فارسی به صورت «نظریه-بار» ترجمه شده است که ترجمه خوبی نیست. این ایده اولین بار توسط پیر موریس ماری دوئم (فیزیکدان و فیلسوف علم فرانسوی) در قرن ۱۹ بیان شد. بر اساس این ایده، نظریه ها به ما می گویند که چه چیزی را مشاهده کنیم و چه چیزی را مشاهده نکنیم. مثالی از نظریه پردازی در فیزیک می زنم. یک تصور خام این است که ما مجموعه ای از نظریه ها داریم؛ سپس آزمایش هایی انجام می دهیم (که ربطی به نظریه ندارند) و این آزمایش ها آن نظریه را رد میکنند یا تایید میکنند. به عبارت دیگر این تصور که نظریه در انتخاب آزمایش تاثیر نمی گذارد، تصور درستی نیست. در حالیکه اصلاً خود نظریه به ما می گوید که آزمایش را چگونه انجام دهیم. خود نظریه به ما می گوید که قرار است چه ببینیم و چه نبینیم؛ نظریه به ما می گوید که چگونه اندازه گیری را انجام دهیم. مثلاً جریان الکتریسیته را با چه روشی اندازه بگیرم. مشاهدات فیزیکی ما در آزمایشگاه، از دستگاه اندازه گیری گرفته تا شرایط آزمایشی که به وجود آوردیم، تا آزمایشاتی که انجام می دهیم، همه مبتنی بر پیشفرض های نظری است.
بنابراین این خطر همیشه وجود دارد که ما تحت تاثیر تئوریها آزمایش های خوبی ترتیب ندهیم و یا کمیت های خوبی را اندازه گیری نکنیم. ما باید در میزان استفاده از نظریه ها در آزمایش هایمان احتیاط کنیم. شما ظاهراً یک آزمایش انجام می دهید، اما چینش آزمایش خود بر مبنای یک تئوری است. حتی ممکن است که در شرایطی، نتیجه آزمایش هم تایید مناسبی برای نظریه نباشد.
بحث بالا در مورد آزمایشهای فیزیکی بود. اما حال مشاهده را نه به معنای آزمایشگاهیاش، بلکه مشاهده به معنای معمولش در نظر بگیرید. من میخواهم توضیح بدهم که چگونه تئوریهای من، نگاه من به دنیا را جهتدهی میکنند و چگونه در اینکه من چه ببینم یا چه نبینم تاثیر میگذارند.
من میخواهم مثال بزنم و تا حدودی روشن کنم که چرا واژهها در نحوه نگاه ما به جهان مهم هستند. فرض کنید شما به کنار رودخانهای رفتهاید و از شما در مورد چیزهایی که وجود دارد، سؤال میشود. شما درخت، رودخانه، سنگهای کنار رودخانه و چیزهای دیگر را اسم میبرید. حالا اگر از مورچهها همین سؤال را بپرسند، انواع سوراخهای روی سنگها را اسم میبرند. آن سوراخهایی که میشود داخل آنها رفت و آنهایی که نمیشود داخلشان رفت ولی میشود استفاده دیگری را از آنها کرد. وقتی ما به کنار رودخانه نگاه میکنیم، سوراخهای روی سنگ را نمیبینیم. بلکه خود سنگها را میبینیم. ولی مورچهها توجهی به سنگها ندارند بلکه به حفرههای لابلای سنگها توجه خاص دارند. سوراخهای میان سنگها وجود دارند، ولی ما آنها را نمیبینیم و توجه نمیکنیم چون هیچ ربطی به ما ندارد. هزاران چیز دیگر هم در کنار رودخانه وجود دارد. اگر از من بپرسند که چه میبینی و چه نمیبینی، من چیزهایی را میگویم که در واقع برای آنها اسم دارم. سوراخ سنگهای کنار رودخانه ممکن است از نوع اول، نوع دوم و یا نوع سوم باشند، ولی ما واژههایی برای آنها نداریم چون ربطی به زندگی ما ندارند. ما حداکثر ممکن است سنگ را برداریم و به سمتی پرت کنیم، ولی به سوراخ لای سنگ کاری نداریم و اسمی برایش نگذاشتهایم. بنابراین به آن توجه هم نمیکنیم. ما برق زدن یک ذره کوچک طلا در کف رودخانه را میبینیم. بنابراین فقط مسئله ابعاد و یا کوچک و بزرگی نیست. طلا برای ما اهمیت داشته و به معیشت ما هم مربوط است. بنابراین فرهنگ و زبان در مشاهدات روزمره ما (اینکه چه میبینیم و آنچه میبینیم را چگونه گزارش میکنیم) به نوعی تأثیرگذار هستند.
واژه ها توجه ما را به اشیا جذب می کنند. به عنوان مثالی دیگر، فرض کنید که برای گرد و خاک هایی که بالای دیوار می نشیند، اسم هایی گذاشته باشیم و چند نوع آن را از همدیگر متمایز کرده باشیم. اگر چنین واژههایی وجود داشته باشند، شما هنگام ورود به اتاق آنها را بیشتر می بینید. ممکن است الان دقت نکنید، ولی وقتی برای این انواع گرد و غبار واژه می گذارید، آن را برجسته می کنید. به عنوان مثال دیگر، فرض کنید یکی از خوشمزه ترین غذاهای بشر، گیاهانی بود که روی دیوار می رویید و این گیاهان انواع اسم های مختلف هم داشتند. در چنین شرایطی به محض این که کسی وارد اتاقی می شود، حتماً جهت نگاهش به طرف دیدن گیاهان متنوع و جالب روی دیوار می افتاد. زیرا این گیاهان به معیشتش مرتبط هستند.
در واقع ما چیزی را که در محدوده زبان خودمان داریم میبینیم. کارل پوپر (فیلسوف علم) مثال اینکه وقتی کسی میگوید که «یک اسب سفید میبینم» را مورد بررسی قرار میدهد. در واقع زمانی که ما چنین حرفی را میزنیم، از پیشزمینههایی که از تقسیمبندی حیوانات داریم، استفاده میکنیم. من یک موجودی را در خارج دیدهام. وقتی اسم اسب را روی آن میگذاریم، یعنی اینکه این حیوان را در شاخههای حیوانات و بر اساس ذهنیت خودم در جایی قرار دادهام. ما بین اسب و گاو فرق میگذاریم. اما اسبها هم نژادهای مختلف دارند؛ ولی ما بین نژادهای مختلف اسب فرق نمیگذاریم و برای همه از کلمه «اسب» استفاده میکنیم. اینکه چه زمانی دو حیوان را متفاوت میبینیم، تا حدودی به واژهها و به زبان باز میگردد. مثلاً اگر فرض کنیم که در فرهنگی برای تمام حیوانات یک واژه وجود داشته باشد، هنگام دیدن اسب سفید فقط میگویند که یک حیوان دیدهایم. فرقی با دیدن گاو سفید نمیگذارند. زبان به ما میگوید که چقدر جهان را ریز تقسیمبندی کنیم، چه چیزهایی را برجسته و چه چیزهایی را حذف کنیم.
واژهها به شکل عجیبی بر ما مسلط هستند. در فرهنگ ما میتوان به سادگی صدها واژه تأثیرگذار را انتخاب کرد و در مورد این بحث کرد که این واژهها چگونه آموزشدهنده یک نحوه نگاه خاص به دنیا هستند. ولی ما چون به دیدن واژهها عادت داریم، احساس بدی نسبت به این واژهها پیدا نمیکنیم. بنابراین ما در قالب زبان مشاهدات را میبینیم، توصیف میکنیم و حس میکنیم. برای من اصلاً عجیب نیست که چگونه مردم به خودشان نگاه میکنند و چیزی به عنوان «غریزه جنسی» را در خودشان میبینند، در حالی که ممکن است چیزی به اسم غریزه جنسی (به معنی رایج آن در فرهنگ یعنی نیاز زیستی قطعی و اضطراری به ایجاد ارتباط جنسی بدون حواشی آن) وجود نداشته باشد.
مقایسه نگاهها به کشش جنسی
من تا اینجا دو نظریه بیان کردم که هر دو از جنس زبان هستند. یک نظریه این است که نیاز به ارتباط جنسی و لذت جنسی شاخهای از درخت شهوات است. دیگری اینکه «غریزه جنسی» برای خودش غریزه مستقلی است و پرداختن به آن ضروری است؛ حتی تمام بیماریهای روانی از سرکوب این غریزه میآید و حتی نظریههای افراطیتر که اگر کسی به اندازه کافی به ارگاسم برسد، اصلاً مریض نمیشود و حال خوبی خواهد داشت. اینها دو نظریه هستند. چگونه میتوان درستی این نظریهها را امتحان و آزمایش کرد و فهمید که کدام به واقعیت نزدیکتر است؟ میتوان به پیشبینیهای این دو نظریه نگاه کرد.
نظریه اول میگوید که کشش جنسی بخشی از درخت شهوات است و در واقع تبلیغ این را میکند که کشش جنسی مضراتی دارد و ما را از چیزهای خوبی دور میکند. پیشبینی این نظریه این است که میتوان از لذتهای جنسی دوری کرد. البته هیچوقت دوری کامل و صد در صد از رابطه جنسی منظور نبوده است (بجز مثلاً بعضی نگاههای افراطی در مسیحیت که دوری کامل از رابطه جنسی را تبلیغ میکنند). از طرف دیگر نظریه دوم، کشش جنسی را یک نیاز میداند که در ارضای آن اضطرار هم هست.
حال می توان این آزمایش را انجام داد: می توان دید که کسانی که به دنبال ارضای غرایز جنسی می روند، چقدر واقعا ارضا میشوند؟ اگر غریزه جنسی مثل خوردن یک غریزه باشد، آیا دنبال غریزه جنسی رفتن باعث ارضا و قطع نیاز ما به آن می شود؟ تجربه بینالمللی نشان می دهد که اصلا این گونه نیست. هر چه مردها بیشتر دنبال تمایلات جنسی می روند، عطششان حتی بیشتر هم می شود (عطش کمتر نمی شود و به حس ارضا نمی رسند). مثلا ترانه معروف «I Can't Get No Satisfaction» که توسط «میک جگر» (خوانندهٔ اصلی و یکی از بنیانگذاران گروه موسیقی رولینگ استونز) عنوانش این است که «من به ارضا نمی رسم». حرف تمام دنیا این است که به احساس ارضا به معنی واقعی (به سیری) نمیرسند. چرا این گونه است؟ فرض کنید که بجای «غریزه جنسی»، در واقع «غریزه تشکیل خانواده» یا «غریزه تولید مثل» وجود دارد. این سوال را در نظر بگیرید که مردهایی که خانواده تشکیل می دهند و بچه دار می شوند، چقدر با کشش جنسی شان مشکل دارند؟ سپس این را مقایسه کنید با کسانی که خانواده تشکیل نمی دهند و مستقیما به دنبال ارضای «غریزه جنسی» هستند. به نظر من خیلی بدیهی و واضح است که چیزی که به آن غریزه جنسی می گویند، بخشی از یک مجموعه بیولوژیک خیلی کلی است که (برای یک مرد) در آن نیاز به عشق، نیاز به خانواده، نیاز به سرپرستی کردن و نیاز به بچه دار شدن است. اگر مردی به همه اینها برسد، به یک حالت آرامش و سکونت دست پیدا می کند. به نظر من فقط در رابطه عاشقانه است که انسان ها از رابطه جنسی با دیگران صرف نظر می کنند. به نظر من یک وابستگی عاطفی باید به وجود بیاید. در صورت وجود این رابطه عاطفی، رابطه جنسی علاوه بر لذت بخش بودنش، افراد را از تمایل به برقرای رابطه جنسی با دیگران باز می دارد. در این صورت رابطه جنسی از معنای خام خودش به پختگی میرسد و با عواطف و احساسات مخلوط می شود.
به نظر من این نکته واضحی است که هر وقت ما از نگاه اشتباهی پیروی کنیم، ما را راضی نخواهد کرد. مثلا کسانی که به مواد مخدر رو می آورند، باید دوز آن را زیاد کنند تا لذت ببرند. آنچه به آن «غریزه جنسی» می گویند هم کاملاً این حالت را دارد. هیچ وقت به حالت ارضا یا سیری نمی رسد. همیشه این حالت عدم رضایت در آن وجود دارد. مشکل «میک جگر» که آن ترانه را میخواند این نبود که یک اندازه کافی ارتباط جنسی برقرار نکرده است. او غرق در این مسائل بود ولی باز هم به رضایت نمی رسید. خیلی چیزهای جالبی در هنر نیمه دوم قرن بیستم که همه آزادانه حرفشان را زده اند، وجود دارد. چیزهایی که در هنر قدیم ممکن بود به راحتی گفته نشود، الان گفته می شود. ما الان در موقعیت خوبی هستیم که خیلی چیزها افشا شده است. در دوران قدیم ممکن بود آدمها تصور کنند که افراد شهوت ران خیلی خوشبخت هستند و من بدبخت هستم که این کارها را نکردم. اما گزارش های زیادی از آدم هایی که شهوت رانی کرده اند، در ترانه ها، فیلم ها و آثار هنری قرن بیستم وجود دارد و همه از سیاهی و ظلمت و عدم رضایت صحبت میکند.
نگاه قرآن
آیه ۱۴ سوره آل عمران در قرآن میگوید «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ». از نگاه قرآن مشکل از خود شهوات نیست، بلکه «حُبُّ الشَّهَوَات» مشکل زا است و این نکته خیلی مهمی است. شهوت طبیعی است، اما ایراد به کسی که شهوات را خیلی دوست داشته باشد، گرفته می شود. در این آیه کاملا «مردانه» گفته می شود که «شَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَا» و یک عدم تقارن وجود دارد. در این آیه تاکید می شود که در بخش جنسی شهوات، فلش از سمت مرد به سمت زن است. یعنی دوستی شهوات جنسی بیشتر مربوط به مردها است؛ برای زن ها این کمتر بوده و فرم دیگری دارد. همچنین دقت شود که در این آیه، دوستی شهوات جنسی در کنار دوست داشتن طلا و نقره می آید. دوست داشتن طلا و نقره مثل دوست داشتن پول است که ماهیتی اعتباری دارد. آنچه در این آیه توصیف می شود، از زمین تا آسمان با توصیف کردن کشش جنسی به عنوان «غریزه جنسی» فرق دارد.
در فرهنگ ما صدها واژه شبیه «غریزه جنسی» دارد که روی هر کدام انگشت بگذارید، میبینید که چقدر در آنها نحوه نگاه خاصی به دنیا نهفته است. امروزه خیلی از افراد به راحتی میگویند که «من نیاز به ارضای جنسی دارم». آنها میگویند که اصلاً انجام این کار حق من است چون وقتی نمیتوانم ازدواج کنم، حتماً باید کاری بکنم. این افراد نظریه فروید را نخواندهاند، اما به این فرد تلقین شده که غریزه جنسی داری و باید برای پاسخ به آن کاری بکنی (و این کار همانند خوردن است). فرهنگ ما پر از این مثالها است.
شیطان بر خلاف تصوری که خیلیها دارند، یکنفر یکنفر به سراغ مردم نمیآید که آنها را وسوسه کند. با حضرت آدم شاید چنین کاری را کرد، ولی در مورد بقیه فرهنگها ساخته شده و ما بهصورت سیستماتیک وارد این فرهنگها میشویم. ما در آن زبان غلطی که توسط اجداد ما به وجود آمده، زندگی میکنیم. برای اکثر افراد نیازی به کار بیشتری نیست. ما همه در فرهنگهایی که پر از اعوجاج و اشکال است، زندگی میکنیم. اما اگر کسی از این سطح گذشت و به مراحل بالاتری رسید، شیطان سراغش میرود. لطیفهای در این باره وجود دارد. گفته شده که شبی فردی شیطان را در خواب دید که طنابهای متعددی در دست دارد. این فرد از شیطان پرسیده که این بندها برای چیست؟ شیطان پاسخ داده که اینها را به گردن مردم میاندازم و آنها را به سمت خویش میکشم. سپس آن فرد از شیطان پرسیده که آن طناب محکم برای کیست؟ شیطان جواب داده که برای فلان عارف است. سپس از شیطان پرسیده که طناب من کدام است؟ شیطان در پاسخ گفته که تو نیاز به طناب نداری و خودت دنبال من میآیی!
در انتها به واژههایی که برای برقراری رابطه جنسی بین مرد و زن وجود دارد، به دو واژه معروف در فارسی و انگلیسی اشاره می کنم که بار فرهنگی واضحی دارند. در فارسی واژه «عشق بازی» را داریم. یعنی «عشق» وجود دارد و این بخشِ «بازی کردن» عشق است. اما در زبان انگلیسی از واژه «making love» استفاده می شود که یعنی عشقی وجود ندارد. بیا این کار را با همدیگر بکنیم تا عشق به وجود بیاید. این همانند دروغی است که مردان به زنان می گویند. یعنی اول این رابطه جنسی را داشته باشیم، و از اینجا به بعد عشق قرار است به وجود بیاید. در حالی که در زبان فارسی تا عشقی وجود نداشته باشد، اصلا رابطه معنی ندارد چون رابطه جنسی بازی ای است که دو نفر عاشق با هم انجام می دهند. این واژه ها خیلی بار فرهنگی دارند. این نحوه نگاه «making love» بیشتر تحت تاثیر فرهنگ اروپایی و فرانسوی شروع شد.
ادامه داستان آفرینش
معنی سجده بر انسان
معنی سجده در داستان می تواند تکریم و تعظیم و قبول مقام بالای انسان باشد، به آن معنایی که به پادشاهان سجده می کردند (در داستان یوسف هم به مقام بالاتر سجده میکنند) و اشکالی هم ندارد. معنی سجده بنا به تعبیر عرفانی در خدمت در آمدن هم هست. یعنی ملائکه امر می شوند به اینکه خادم انسان باشند. سجده کردن همانند نماد شروع اتفاقی است که برای ملائکه می افتد. فکر نمی کنم که از روی متن بتوان خیلی دقیق معنی سجده را تشخیص داد. قطعا منظور تکریم و تعظیم و قبول مقام بالای انسان بوده است، و فکر میکنم تا حدودی مفهوم اینکه یک خدماتی هم برای انسان انجام می دهند، هم در سجده وجود دارد. مثلا در سوره الإسراء آمده که انسان را خلق و تکریم کردیم («وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ») و در آیات نزدیک به آن می آید که به ملائکه گفتیم که سجده کنند. سجده کردن می تواند بخشی از این که کرامتی که انسان پیدا کرده باشد. به هر حال معنی سجده کردن خیلی مهم نیست و روی آن تاکید نمی کنم.
آیا شیطان جزء ملائکه است؟
یک چیزی که در موردش بحث نکردم این است که شیطان جزء ملائکه هست یا نیست. به نظر من در فهمیدن داستان اهمیت ندارد. شاید با دقت در آیات بتوان فهمید که چگونه است که شیطان از ملائکه نیست، ولی وقتی ملائکه امر به سجده میشوند، شیطان هم مشمولش می شود. مثلاً ممکن است کسی اینگونه بگوید که واژه ملائکه یک صنف است (همه موجوداتی که خدمات خاصی را ارائه می دهند، اسمشان ملائکه است) و اشاره به یک نوع از موجودات نمی کند. در هر حال هدف من انسان شناسی است. کسی ممکن است که همین داستان آفرینش را با هدف شیطان شناسی بخواند که اشکالی هم ندارد.
نحوه کشف معانی واژهها در قرآن
در اینجا نکته ای را بگویم. اگر کسی قبول نداشته باشد که قرآن کتاب خدا است، وقتی در جایی به ابهام برسد، آن را به صورت یک اشتباه در متن در نظر می گیرد. مثلاً یک جا می خواند که به ملائکه گفتیم سجده کنید و ابلیس سجده نکرده است. اما در جایی دیگر گفته شده که ابلیس از جن است. کسی که اعتقاد به قرآن ندارد به سادگی می تواند بگوید که اشتباه شده است. اما کسی که با اعتقاد به اینکه قرآن همه چیزش سازگار است و از طرف خداوند نازل شده است، قرآن را می خواند، سعی می کند که جاهای خالی را پر کند. وقتی با این اعتقاد جاهای خالی را پر می کند و نکته های جالبی از متن بیرون می کشد، اعتقادش هم تقویت می شود. از نظر کسی که اعتقاد دارد که قرآن کتاب خدا است، این متن درست است و با دقت زیاد می توان آن را خواند و نتایج جالبی گرفت. هر شبهه ای که به نظر نامعقول می آید و شک برانگیز است، فرصت خوبی برای یادگیری نکات جدید و جالب است. از نگاه این فرد، جاهایی از قرآن که خیلی معقول و متداول هستند، خیلی جالب نیستند. اما جاهایی که از عقل و شناخت معمول ما فراتر است و ما به آن شک می کنیم، جالب هستند چون می توانیم در آنها تعمق کنیم و چیزی از آنها یاد بگیریم. تجربه خود من این بوده که هر جایی را که کنجکاوی کردم، به نکتههای زیادی رسیدم و اعتمادم به قرآن زیادتر شده است. کسی می تواند به محض اینکه مشکل ظاهری کوچکی در متن دید، آن را جزو سوتی های قرآن محسوب کند و کنجکاوی نشان ندهد. اما من به نظرم قرآن خیلی دقیق است و می توانید روی واژه ها و عبارت های آن حساب کنید و اگر مشکلی به نظر میآید، در متن به دنبال عبارات و واژه های مشابه آن و استعمال های آنها بگردید. در تقابل جاهایی که به نظر می آید که با همدیگر نمی خوانند، نکات زیادی را یاد می گیرید. مثلا اگر کسی حدس زد که ملائکه اسم یک صنف از موجودات است که خدمات خاصی را ارائه می کنند (و حتی می توانند در ردیف مثلا انسان و جن باشند)، می تواند به آیات دیگری که درباره ملائکه صحبت می کنند، رجوع کرده و درستی حدسش را تحقیق کند. در هر صورت، هر چقدر می خواهید آزادانه فکر کنید و سپس با متن تطبیق بدهید.
برای فهمیدن معنی یک واژه ابتدا یک نظریه تشکیل داد و سپس آن نظریه را با متن تطبیق داد و درستیاش را تحقیق کرد. بهعنوان یک مثال ملموس، «سبع السموات» یا هفت آسمان را در نظر بگیرید. ممکن است کسی حدس بزند که هفت آسمان لایههای جوی هستند. اگر چنین نظریهای با اینکه حضرت نوح به قومش میگوید که «مگر هفت آسمان را نمیبینید»، میتواند در تناقض قرار بگیرد. هر نظریهای باید با همه آیههایی که «سبع السموات» در آن آمده تطبیق داشته باشد.
هدف باید این باشد که به یک ایدهای برسیم که با آیهها تطابق داشته باشد. یعنی باید روی آیات فکر کرد تا به ایده درست از معنی واژه برسیم به طوری که این ایده همهجا با متن انطباق پیدا کند و اینگونه نباشد که فقط با بخشی از استعمالهای واژه در متن سازگار باشد.
در نگاه مسلمانان به قرآن حتی جزئیات ریز متن، حرفها و واژههای آن با دقت بالایی قابل اطمینان بوده و مستقیماً کلام خدا هستند، در حالی که مسیحیان و یهودیان به دلیل ترجمههایی که از متن صورت گرفته، اینکه توسط حواریون نوشته شدهاند، ادعای اینکه واژههای کتاب مقدس و ترتیب دقیق کلمات چنین دقت بالایی را دارد، ندارند. با اینکه متن برای آنها مقدس و وحی است، ولی با این دقت زیاد به موشکافی متن و کلمات و حروف آن نمیپردازند زیرا این کار ممکن نیست. به عنوان مثال در یکی از داستانهای تورات، یکی از پادشاهان بابل که شخصیت یک ماجرا است، در ترجمه لاتین تبدیل به فرشته شده است. اما میتوان کلمه به کلمه به قرآن نگاه کرد و سازگاری آن با خودش را بررسی کرد. قرآن تفاوتهای اساسی با کتاب مقدس دارد زیرا سندیت تاریخیاش خیلی بیشتر است و نمیشود آن گونهای که ما به قرآن نگاه میکنیم، به کتاب مقدس نگاه کرد و مسیحیان و یهودیان هم این کار را نکرده و نمیکنند. چون واژهها در چند بار ترجمه متوالی تغییر کردهاند. اما در مورد قرآن ما معتقدیم که واژه به واژه کلام خدا است و حفظ شده است.
عبارت «کان من الکافرین»
من قبلا گفتم که «کان من الکافرین» نشان می دهد که شیطان از قبل جزو کافران بوده است. اما با مراجعه به بخش های دیگر قرآن نظرم در این باره کمی تغییر کرد. مثلا در مورد غرق شدن پسر نوح آمده است که با هم حرف زدند و موجی آمد و «فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ». نمی توان در اینجا گفت که او از قبل جزو غرق شده ها بوده است. ممکن است اینگونه تعبیر کنیم که اینکه جزو مغرقین بوده به معنی این است که راه نجات نداشته است؛ چیزی اتفاق افتاده و از قبل قطعی شده است. با اینکه غرق شدن در آن زمان اتفاق افتاد، ولی گویی از قبل مشخص بود که قرار نیست که پسر نوح نجات پیدا کند. ولی زمینه غرق شدن او از قبل فراهم بوده و آدمی نبوده که بشود با این حرفها نجاتش داد.
در مورد شیطان هم مشابهًا منظور این نیست که شیطان از قبل کافر شده بوده است. بلکه شیطان به جایی رسیده بوده که اگر در مقابل این آزمایش قرار میگرفته، این سقوط برایش اتفاق میافتاده است. به عبارت دیگر شرایط برای این سقوط از قبل فراهم بوده است. به نظرم استعمالهایی مانند «و کان» اشاره به اتفاقی است که از قبل به قطعیت رسیده باشد. به عنوان مثال کسی در امتحان مردود میشود و شما از قبل میدانید که معلوم است که این اتفاق میافتد و هیچ راهی غیر از این وجود ندارد. به عبارت دیگر از قبل کارهایی انجام داده است که نتیجه قطعیاش این بوده است.
به عنوان یک استعمال مشابه، هر وقت اسم ابراهیم در قرآن میآید بر این تأکید میشود که «ما کان من المشرکین». این عبارت با تکرار بسیار زیادی در قرآن درباره ابراهیم ذکر میشود که به نظرم این هم از قبل به قطعیت رسیده بودن را نشان میدهد.
چرا شیطان سجده نکرد
به نظر من دلیل اینکه چرا شیطان سجده نکرد این بود که برتری آدم مثل برتری بقیه موجودات واضح و قابل تشخیص نبود. شیطان نمیتوانسته برتری آدم را بفهمد. برتری آدم به اصطلاح در عالم شهادت نیست. این برتری چیزی نیست که همه آن را ببینند و بفهمند. عالم شهادت در قرآن معنی شبیه «بین الأذهانی» دارد. چیزهایی که میتواند برای همه جزو معارف مشترک باشد. اما ما یک عالم غیب هم در قرآن داریم. عالم غیب اختصاصی است و در موردش مثلاً نمیتوان کتاب نوشت.
برتری آدم قابل تشخیص دادن نبود زیرا وقتی موجودی اسمایی را بلد نیست، بلد نبودنش را هم نمیتواند بفهمد. شیطان نمیفهمد که چه چیزی را نمیفهمد. سجده کردن به انسان احتیاج به یک اطاعت بیچون و چرا در مقابل خداوند داشت. این چیزی است که شیطان در آن مردود شد و ملائکه در آن قبول شدند. اینکه امر خداوند جای چون و چرا کردن ندارد. یکی از توضیحات خداوند «حق» است و هرچه که میگوید بر اساس «حق» است.
یک عده ای این روحیه را دارند که حتی وقتی که دین را قبول کردند، در جزئیات آن چون و چرا می کنند. مثلاً اگر من قبول کردیم که قرآن کتاب خدا است دیگر نمی توانم بگوییم که یک بخشهایی از آن را قبول دارم و یک بخش هایی را قبول ندارم. در مورد احکام دین اسلام هم همینطور است. نمی توان به بعضی از احکام عمل کرد و به بعضی ها عمل نکرد. تنها سوالی که باقی می ماند این است که آیا بعضی از احکامی که شنیده ایم، واقعا احکام اسلام هستند یا نه؟ یک نفر ممکن است که بگوید که من به فلان حکم عمل نمی کنم چون معتقدم که این حکم در اسلام نبوده است. مثلا منابعی دارم و بر اساس مطالعه ام به این نتیجه رسیده ام. این یک بحث جداگانه است. اما اگر کسی اسلام را پذیرفت و یک حکم را جزو احکام قطعی اسلام دانست، دیگر معقول نیست که در مورد اینکه آیا این حکم را انجام بدهد یا نه، شک داشته باشد. اگر شیطان قبول دارد که در مقابل خداوند ایستاده است و خداوند حق است، نمی تواند به حکم صادره اعتراض کند چون از آن خوشش نیامده است. عقل می گوید که نمی شود گزاره هایی را پذیرفت ولی بعضی از نتایجش را نپذیرفت. مثل این است که کسی بگوید که من اصول موضوعه هندسه را پذیرفته ام، ولی بعضی از قضایایی که اثبات شده اند را قبول ندارم!
شیطان میداند که سجده امر خداوند است ولی عمل نمیکند چون با امیال درونیاش ناسازگار است. دل شیطان راضی به سجده نمیشود چون خودش را برتر میداند و تکبر دارد. شاید تا قبل از آن ملائکه را هم عددی حساب نمیکرده است ولی کسی به او نمیگفته که به ملائکه سجده کند. حال یک موجود کوچکی آمده است و قرار است به او سجده کند. شما به لحن شیطان نگاه کنید. به غیر از اینکه میگوید که من از آتشم، حس برتری و قدرت هم دارد. احساس قدرت دارد چون میگوید که سر راه آنها مینشینم و آنها را گمراه میکنم. از پشت سر، از چپ و از راست به آنها حمله میکنم و اکثر آنها شکر نمیکنند. او فکر میکند که به راحتی میتوانم آنها را گمراه کنم. او انسان را یک موجود ضعیف مییابد. احساس میکند که هر بلایی که بخواهد میتواند سر آدم بیاورد. شیطان قدرت خودش را درک میکند و ملاک برتری برای او شاید این قدرت باشد.
این دقیقا همان چیزی است که همه آدمهای مغرور هم گرفتارش میشوند: آنها به داشتههای خودشان توجه دارند و نظام ارزشی خودشان را با توجه به بیرون تعیین نمیکنند که ببینند در دنیا چه چیزهایی ارزش دارد و چه چیزهایی ارزش ندارد. آنها ارزشگذاری خودمدار دارند و بر حسب آنچه خودشان هستند، بعداً معتقد میشوند که چه چیزهایی ارزش دارد و چه چیزهایی ارزش ندارد. مثلا آدمهای لاتی که در محلات پایین شهر زندگی میکنند، اگر ازشان بپرسی به چه مغروری؟ جواب میدهند که اگر جلوی همه آدمها چاقو بکشی میترسند، ولی من نمیترسم. او این را مرکز نظام ارزشی خودش کرده است. ملاک ارزشگذاری بشر در نظر او این است که چه کسی از چاقو میترسد. او این را مرکز نظام ارزشی خودش کرده است تا خودش را از بقیه بالاتر ببیند. ما به شکلی نظام ارزشی را طراحی میکنیم که احساس آرامش و خوبی کنیم. مردسالاری هم اینگونه به وجود میآید که هر چیزی که مردها دارند، ارزشهای خوب است. تمام فرهنگ دنیا اینگونه است که ارزشها را مردها تثبیت کردهاند و در این فرهنگ زنها احساس بیارزشی میکنند چون ارزشهای مربوط به زنها اصلاً حساب نمیشود. ولی ارزشهای مردها کاملاً محسوب میشود. بنابراین مردها مغرور بوده و احساس برتری میکنند. شیطان واقعاً حرفهای بیربط میزند که من را از آتش خلق کردی. نظام ارزشگذاری شیطان مشکل دارد. چون خود شیطان از آتش است، احساس میکند که آتش چیز مهمی است. بعلاوه اینکه قدرتی دارد و میتواند انسانها را گمراه کند. دقیقاً حالت لاتبازی دارد و انسانها را عددی حساب نمیآورد. او ملاکهایی که برای خودش درست کرده که چه چیزهایی مهماند و چه چیزهایی ارزش دارد. شاید این «کان من الکافرین» اشاره به همین ملاکهای عجیب و غریبی بوده که شیطان برای خودش درست کرده است. به همین دلیل او در مقابل چنین آزمایشی شکست میخورد. بعضی از عرفا میگویند که شیطان کافر بود و فقط کفرش ظهور پیدا کرد. با آمدن آدم چیزی که در دلش بود، موقعیتی برای ظهور پیدا کرد.
معنی نافرمانی خداوند
منظور از نافرمانی کردن چیست؟ خداوند به یک موجودی امر کرده که کاری را انجام بده و آن موجود انجام نداده است. آیا چنین چیزی میتواند در دنیا اتفاق بیافتد؟ آیا موجودات میتوانند بر خلاف خواست خدا کارهایی را انجام بدهند؟
بگذارید از اینجا شروع کنیم که در آیات سوره اعراف، بعد از اینکه شیطان توضیح می دهد که من را از آتش خلق کردی و او را از خاک خلق کردی، خداوند می گوید که «فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» خارج شو که از خوار شدگان هستی. در پاسخ شیطان می گوید که تا روز قیامت که مبعوث می شوند به من مهلت بده. در جواب می آید که «قَالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ». نمی گوید که باشد، به تو مهلت دادم یا مهلت می دهم. این جمله کمی عجیب است. به عنوان یک واقعیت ذکر می شود که تو از مهلت داده شدگان هستی (همین الان هم این اتفاق افتاده است).
از اول داستان مشخص است که انسان قرار است که خلیفه ای در «زمین» بشود. بنابراین وقتی که انسان به جنت می رود، بدیهی است که قرار است که او گناهی کرده و هبوط بکند. اینکه آدم در آزمایش اول شکست می خورد، قطعی است. راهی وجود ندارد که انسان تا ابد در بهشت ماندنی باشد. ظاهرا از ابتدا مقدر شده است که این اتفاقات بیافتد. قرار است که انسان در مرحله ای از حیاتش قرار بگیرد که «يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِکُ الدِّماءَ» بکند.
نکته دیگری که از داستان برمیآید این است که وجود شیطان خیلی مهم است. اگر شیطان نبود و این دروغ نمیگفت، این اتفاق برای انسان نمیافتاد. به نظر میآید که وجود شیطان جزء ضروریات انتقال انسان به زمین است. شیطان باید در کنار انسان باشد و او را گمراه کند.
بنابراین از اول قرار است که انسان به زمین هبوط کند و در زمین فساد کند، قرار است که زندگی در جنت موقت باشد. از طرف دیگر، اگر شیطان نبود هبوط اتفاق نمی افتاد. از اینها نتیجه می گیریم که شغل شیطان، شغلی است که مقدر بوده است. بنابراین این مقدر است که به محض اینکه انسان به وجود آمد، موجودی گمراهش کند. «شغل گمراهی انسان» شغلی است که قطعاً وجودش مقدر بوده است. حتی اگر ابلیس سجده هم میکرد باز هم ممکن بود که همین شغل را به او بدهند. شاید در صورت سجده، ابلیس بهترین کاندیدا برای اشغال این شغل هم بود چون از زبان خوب استفاده می کند و ظاهرا از جهاتی از ملائکه پیشرفته تر هم هست. حتی از شواهد بر می آید که شاید خود ابلیس برای این نقش انتخاب شده بوده است. من خودم از آقای جوادی آملی حضورا پرسیدم و ایشان گفت که اگر ابلیس هم نبود، فرد دیگری نقش او را بازی می کرد.
ابلیس دو تا کار میتوانست انجام بدهد: به آدم سجده کند و سپس به عنوان اطاعت و بندگی خداوند این شغل گمراه کردن انسان را بر عهده بگیرد. ممکن بود که همه این کارهایی که الان ابلیس انجام میدهد را به عنوان بندگی و به دستور خداوند انجام بدهد. یک دشمن برای انسان ضرورت داشته است و قرار بود چنین دشمنی در کنار انسان وجود داشته باشد. اگر خدا این وظیفه را به ابلیس واگذار میکرد، او میتوانست این کار را از سر عبادت انجام بدهد و بگوید که من تمام سعیام را برای اینکه انسانها را گمراه کنم انجام میدهم. کار دیگری که ابلیس میتوانست انجام دهد این بود که به آدم سجده نکند و همین کارها را از سر معصیت انجام بدهد.
اصولا مکانیسم معصیت کردن در دنیا همین است. آدمها هم اینگونه معصیت می کنند. مثلاً در چاه انداختن یوسف را در نظر بگیرید. وقتی داستان را می خوانیم، می بینیم که قرار است که یوسف حاکم مصر بشود. حال برادران یوسف می توانند او را با عظمت و احترام به مصر ببرند، و یا اینکه او را در چاه بیاندازند تا کاروانی یوسف را به مصر ببرد. رفتن به مصر چیزی است که خداوند اراده کرده و تحقق پیدا کند. کسی نمی تواند جلوی این اتفاق را بگیرد. حداکثر انتخاب ها در این حد است که این شغل ها را من اشغال می کنم یا فرد دیگری.
مثال خیلی خوبی در قرآن وجود دارد. حضرت خضر قتل انجام میدهد. همانند یک قاتل و بدون اینکه ظاهراً مجوزی داشته باشد یک کودک را میکشد. اگر خضر از آنجا رد نمیشد، یک انسان دیگری به عنوان معصیت این قتل را انجام میداد، ولی برای خضر این کار عبادت بود. آنهایی که تقدیر است که از بین بروند، میمیرند. آنهایی که باید به قتل برسند، به دلایلی به قتل میرسند. اگر آدمی از روی معصیت این کار را انجام داد که هیچ؛ اگر نه، ممکن است فرد دیگری از روی عبادت و به دستور خدا این کار را انجام دهد.
تا قرنها وقتی خداوند میخواست که قومی را از بین ببرد، طوفان یا زلزله عظیمی اتفاق میافتاد. اما امروزه از این اتفاقات نمیافتد چون به اندازه کافی انسانهایی هستند که این کار را از طریق جنگ و کشتار انجام میدهند. حتی به این موضوع در قرآن اشاره شده است که اگر بعضی از مردم را به بعضی دیگر دفع نمیکردیم، اتفاق بدی در زمین میافتاد. یا در مورد بنی اسرائیل گفته میشود که قومی آورده میشود که آنها را تار و مار کنند. تا پنج قرن قبل بیماری طاعون میآمد و باعث مرگ بسیاری از انسانها میشد. اما در قرن بیستم دوبار جنگ جهانی رخ داد و انسانهای زیادی کشته شدند. فرق چندانی نمیکند. اتفاقاتی که در دنیا به دلیل معصیت میافتد و وقایعی که رخ میدهد، اصطلاحاً حق هستند و باید اتفاق بیفتند. زمانش رسیده که اتفاق بیفتند. البته هیتلر به دلایل پلید و از روی معصیت یک میلیون نفر را میکشد. اما آنچه نهایتاً اتفاق میافتد خارج از تقدیر الهی نیست. این جزو بدیهیات در نگاه دینی است که مرگ و حیات در دست خداوند است و مطلقاً به صورت تصادفی اتفاق نمیافتد. کشته شدن انسانها در وقایع طبیعی مانند زلزله و وقایع انسانی مانند جنگ از تقدیر خداوند خارج نیستند.
خداوند مقدر کرده است که «شغل شیطان» وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، موجودی در کنار انسان باشد که به او دروغ بگوید و به او دروغ گفتن را یاد بدهد. این از ضروریات است و در قرآن هم اشاراتی وجود دارد که چرا چنین شغلی باید وجود داشته باشد (اساساً وجود شیطان برای انسان منافعی هم دارد که بعداً به آنها اشاره خواهم کرد). خداوند میتوانست این وظیفه را به شیطان بدهد و او از روی عبادت و با تمام وجودش سعی در انجام این کار بکند، یا اینکه شیطان از فرمان خدا سرپیچی کند و سپس از روی نفرت و حسادت باز هم همین کارها را انجام دهد. تفاوت فقط در نیت است.
این موضوع به بحث قبلی در مورد غیبت خداوند ربط دارد که در آن خداوند واقعاً غایب نمیشود و تنها انسانها هستند که به خدا توجه نمیکنند. معصیت هم همین گونه است. ما میتوانیم حالتها و نیتهای پلید داشته باشیم، ولی این فکر که ما میتوانیم در عالم کارهایی به ناحق و خارج از خواست خداوند انجام دهیم، تصور اشتباهی است. چیزی غیر از حق در دنیا اتفاق نمیافتد.