→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۶ · داستان آفرینش در قرآن

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

تعلیم اسماء، جامعیت زبان انسان، و سجده در داستان آفرینش

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این مسیر از رفت‌وبرگشت میانِ فهم و متن آغاز می‌شود و همان سخت‌گیری را بر خودِ واژه‌ها پیاده می‌کند: یک واژه را فقط وقتی می‌توان فهمید که در همه‌جا یکسان به‌کار رفته باشد. از اینجا به نام‌هایی می‌رسد که به چیزی اشاره نمی‌کنند — طبیعتِ خواهنده، قانونِ فرمان‌ده، غریزه‌ای خالص — و نشان می‌دهد چگونه نام، بتی می‌سازد که قدرتی پشتش نیست. همین ابزار است که صحنهٔ سجده را خواندنی می‌کند: مقایسهٔ آتش و گل همان مقیاسِ زبانی است، و برتریِ انسان از جنسی است که برای ابلیس دیدنی نیست.

فهمِ متن رفت‌وبرگشت است و واژه یک معنا دارد

داستانِ آفرینش از همان آغاز بر دانشی زبانی تکیه دارد که تعلیمِ اسماء خوانده شده است: دانشی جامع، نه مهارتِ حرف‌زدن. جهان در زبان بازنمایی می‌شود و لایه‌ای تازه به هستی افزوده می‌گردد. موجودات هر یک به قدرِ خویش از اسماء بهره‌ای دارند و هدایتی تکوینی می‌گیرند؛ با انسان، بازنمایی چنان گسترده می‌شود که خبرِ آنچه ملائکه نمی‌دانستند به میان می‌آید. این پر شدنِ یک جایِ خالی است. قرآن نیز، که در تکوین به نوعی حاضر است، در همین لایهٔ دوم به تمامی تجلی می‌کند.

فهمِ هر متنِ پیچیده — داستان، فیلم، حتی تصویری که باید خوانده شود — با برداشتی نخستین آغاز می‌شود و بی‌درنگ باید با بقیهٔ اجزا سنجیده شود. اگر آن برداشت با جایِ دیگرِ همان متن نسازد، باید برگردد. فهمِ یک واژه نیز همین است: با دیدگاهی خاص مرجعی برایش یافته می‌شود، سپس باید دید آیا در بقیهٔ جاها نیز همان‌گونه به‌کار رفته است. فرضِ کار این است که واژه‌ها با معنی‌هایِ خاص ظاهر می‌شوند، نه آنکه هر جا هر معنایی به دلخواه بر آن‌ها نهاده شود. «فکر می‌کنم اصلاً این کلاً، حداقل در مورد قرآن کاملاً این کارش درست است».

از متن برمی‌آید که زبانِ جامع مهم‌ترین ویژگیِ بشر است؛ اینکه چرا چنین موجودی باید باشد، دیگر توضیح است نه ظاهرِ آیه. توضیح از اینجا شروع می‌شود که زبان اگر بخواهد همه‌چیز را بازنمایی کند باید بتواند گزاره‌های تازه بسازد، نام‌های تازه بگذارد، و همان نام‌ها را در جمله‌های تازه به کار ببرد. همان توان، گزارهٔ کاذب را هم ممکن می‌کند. در جهانِ تکوین کذب نیست: احساس یا بازنماییِ موجودِ تکوینی مطابقِ واقع است. بشر می‌تواند واژه‌ای بسازد که به چیزی اشاره نکند و گزاره‌ای بسازد که معنا ندهد.

شروعِ داستان با مسئلهٔ شر است. جعلِ انسان در زمین با پدیده‌ای نامطلوب هم‌افق می‌شود: فساد و خون‌ریزی. پاسخِ اعتراضِ ملائکه نشان‌دادنِ علمِ اسماء است؛ پس آن علم چنان ارزشی دارد که شر را خنثی می‌کند، و در عینِ حال بدونِ شر زبانِ جامع پدید نمی‌آید. نخستین گزارهٔ کاذب که بشر می‌شنود گمراهش می‌کند و به مهلکه‌ای می‌کشاند که شر در آن است. شر بر کذب بنا می‌شود، و کذب ارزیابیِ اخلاقیِ گزاره‌ای است که درست نیست. از این‌رو بحثِ زبان مقدمهٔ فهمِ داستان است، نه حاشیهٔ تزئینی.

واژگان حاملِ فرهنگ‌اند و قرآن آن‌ها را غربال می‌کند

شرک بر واژه‌هایی استوار است که به چیزی اشاره نمی‌کنند. نام‌گذاریِ نادرست در جاهایِ گوناگونِ قرآن تکرار می‌شود، و واژگان اصولاً حاملِ فرهنگ‌اند. زبانی که پیش از نزول در عرب رواج داشت جهانی از پیش بریده را با خود می‌آورد؛ هر واژه برشی از واقعیت است، و برش می‌تواند کج باشد. «واژه‌هایی که مثلاً تو زبان عرب وجود داشته، این‌ها لزوماً تو قرآن نیومدن». برخی از متداول‌ترینِ آن‌ها غایب‌اند، نه از فقرِ واژگان که از بی‌مصداقی.

قرآن واژه‌هایی را به کار می‌برد که به چیزهایی واقعاً اشاره می‌کنند. مروت و شجاعت، در این خوانش، از آن دست‌اند که به چیزِ درست‌حسابی اشاره نمی‌کنند. شجاعت حتی به نترسیدنِ خالص بازنمی‌گردد؛ نترسیدن است به‌اضافهٔ قیدهایی که باید جداگانه گفته شوند. واژه دایره‌ای با مرزِ پیچیده است، نه افرازی تمیز. می‌توان جهان را با مربع برید یا با دایره؛ دایره تکه‌هایی از واژه‌هایِ درست را قاطی می‌کند و تکه‌هایی را جا می‌گذارد. آنچه می‌ماند شبیه واژه‌ای است که وجود ندارد: ترکیبی مبهم که ابهام می‌زاید.

نامِ بت دست‌کم به مجسمه‌ای اشاره می‌کند. آنچه در خطبهٔ یوسف آمده سخت‌تر است: پرستش جز نام‌هایی نیست که خود و پدران نهاده‌اند و سلطانی با آن‌ها فروفرستاده نشده. «قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌۭ وَغَضَبٌ ۖ أَتُجَٰدِلُونَنِى فِىٓ أَسْمَآءٍۢ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّا نَزَّلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍۢ ۚ فَٱنتَظِرُوٓا۟ إِنِّى مَعَكُم مِّنَ ٱلْمُنتَظِرِينَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۷۱: گفت: «راستى كه عذاب و خشمى [سخت‌] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است. آيا در باره نامهايى كه خود و پدرانتان [براى بتها] نامگذارى كرده‌ايد، و خدا بر [حقانيت‌] آنها برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مى‌كنيد؟ پس منتظر باشيد كه من [هم‌] با شما از منتظرانم.»). اسم هست و نیرویی که گمان می‌رود پشتِ اسم ایستاده نیست. شجاعتِ مبهم نیز به چیزی ظاهراً اشاره می‌کند و با اندکی تأمل معلوم می‌شود که آن چیزِ خالص در جهان نیست. بتِ کهنه مجسمه داشت؛ بتِ مفهومی حتی مجسمه هم ندارد.

در فلسفهٔ غرب، نزدیک به نیم‌قرن، اختلافِ بزرگ بر سرِ زبان چرخید. تا پیش از آن چرخش در نگاه به زبان، فلسفه زبان را موضوعِ اصلی نمی‌شمرد. پس از آن دو راه پیدا شد. یکی زبانِ روزمره را برای کشفِ حقیقت ناکافی دانست و خواست زبانی صوری و پالوده جانشینش کند؛ ویتگنشتاینِ نخست با همین گرایش بود و راسل نمونهٔ افراطی‌اش. استدلال ساده بود: فیزیک و ریاضی زبانِ خود دارند، چرا فلسفه نداشته باشد. راهِ دیگر موضوعِ فلسفه را همین زبانِ روزمره دانست: نباید و نمی‌توان کنارش گذاشت. ویتگنشتاینِ دوم، آستین و رایت در این سمت ایستادند؛ بازی‌هایِ زبانی و کنشِ گفتاری از همین مکتب است.

قرآن زبانِ روزمرهٔ عرب را عینِ عرف به کار نمی‌برد. واژهٔ خوب و بد هست، نحوِ خوب و بد هست؛ هرچه مردم گفتند همان ترتیب برای حقیقت کافی نیست. نه واژه‌هایِ قرآن و نه نحوِ آن کاملاً بر واژگان و نحوِ عرب منطبق است. گرایش این نیست که زبانی صوری ساخته شود؛ گرایش این است که زبانِ موجود غربال شود. آنچه می‌ماند باید به چیزی اشاره کند. آنچه نمی‌ماند، هرقدر در فرهنگ جا افتاده باشد، بت است.

قانونِ طبیعت فرمان نیست؛ مدلِ محاسبه است

شرک کهنه نشده است. کسی بت نمی‌پرستد به رسمِ قدیم، و از همین‌جا گمان می‌رود بشر یکباره خوب شده. واژه‌هایِ کلیدیِ تازه جایِ بت را گرفته‌اند. یکی از مهم‌ترین‌شان طبیعت است: بشر شاهکارِ طبیعت است، طبیعت همه‌چیز را به کمال می‌برد، طبیعت تصمیم می‌گیرد و جریان‌ها را کنترل می‌کند. همین جمله‌ها پیش‌تر با خدا گفته می‌شد. استعاره تازه است: جهان ماشینی خودکار است که طراحی نشده و به‌خودی‌خود کار می‌کند. هرجا بخواهند به این ماشین اشاره کنند، واژهٔ طبیعت را می‌گذارند و نمی‌پرسند یعنی چه.

سنت‌هایِ فکری در واژه‌ها نفوذ می‌کنند و به نگاهِ خاص بدل می‌شوند، بی‌آنکه دیده شوند. زبان مدیومی شفاف پنداشته می‌شود که فکر از آن عبور می‌کند و به دیگری می‌رسد. چرخش در نگاه به زبان درست همین پندار را برمی‌دارد: با زبان فکر می‌شود، و ریختنِ احساس در قالبِ زبان ریختن در قالبی ازپیش‌ساخته است که فرد طراحی‌اش نکرده. زبان بیرون از فرد زندگی می‌کند؛ آدم در آن پرتاب می‌شود. وقتی واژه‌ای هست، عادت چیزی می‌سازد که آن واژه به آن اشاره کند. هرچه سنت کهنه‌تر باشد — و نخستین سنت همان آموختنِ زبان در کودکی است — نامحسوس‌تر و نیرومندتر است.

سال‌هایِ نخستِ رواجِ نظریهٔ داروین هنوز کسانی حساس بودند که طبیعت فاعلِ «می‌خواهد» نشود. اگر قرار است طراحی و هوش در کار نباشد، نباید جمله‌ای ساخت که طبیعت بخواهد همه‌چیز را به کمال ببرد. آن جمله هیچ معنایی ندارد؛ امروز از بس در مدرسه شنیده شده غریب نمی‌نماید. در کنارش قانونی در طبیعت نشانده می‌شود که همه‌چیز را خودکار اداره می‌کند. «این یک ایده‌ای بود که در واقع فیزیک قرار بود این کار را برای ما انجام بده»: ذراتی با ویژگی‌هایی، قوانینی پایه در حدِ ذره، و پدیده‌هایِ درشت که از همان قوانین درآیند. برنامه تا جایی پیش رفت؛ استعاره از برنامه پیشی گرفت.

قانونِ جاذبه را فرضِ درست بگیریم. هنوز می‌توان پرسید اجسام چرا یکدیگر را جذب می‌کنند. پرسش در مدرسه جا ندارد، چون پرسش‌هایِ مجاز همان‌هایی‌اند که آخرِ فصل آمده‌اند. برایِ یونانیِ زنده، نیرو میانِ دو جسم در دو سویِ جهان چیزی شبیه جادو بود و علت می‌خواست. فیزیکِ برجسته هنوز گاه این پرسش را طرح می‌کند؛ اما آنچه در عمل قانون خوانده می‌شود غالباً فرمولی است که حرکت را پیش‌بینی می‌کند، نه توجیهی که بگوید چرا. «قانون هم که استفاده می‌کنیم تو طبیعت، کاملاً داریم به یک چیزی اشاره می‌کنیم که آن چیزی نیست که قرار است باشه». انحراف در خودِ واژه است: قانونِ مدنی فرمان است؛ قانونِ طبیعی مدلِ محاسبه است.

بت به مجسمه اشاره می‌کند و قدرتی که گمان می‌رود مسائل را حل می‌کند پشتش نیست. قوانینِ طبیعی نیز به فرمول اشاره می‌کنند، و آن آرامش که «چیزی حل شد» از تصوری می‌آید که وجود ندارد. قرآن پدیده‌هایِ طبیعی را با نحوِ فاعلِ مستقل نمی‌گوید. در زبانِ رایج باد می‌آید و ابر می‌رود؛ در قرآن باد فرستاده می‌شود. فاعل‌پنداریِ طبیعت جانشینِ مشیت می‌شود و مسئولیت در روند گم می‌گردد.

«اینشتین یکی از آخرین آدم‌های مهمیه که واقعاً این حس رو داشت» که فیزیک حقایقِ جهان را کشف می‌کند. کارِ بعدی بیشتر محاسباتی و مدل‌ساز است. تعاریف عملیاتی شده‌اند: الکترون آن است که چگونه اندازه‌اش می‌گیرند، نه چیزی که از آن دربارهٔ جهانِ خارج خبر می‌دهند. مقاله‌ای مشهور پاسخی دوبعدی برایِ سیاهچاله در معادلات یافت؛ کسی نپرسید سیاهچالهٔ دوبعدی یعنی چه، و در فضایِ چندبعدیِ همان نظریه همه خوشحال شدند. صد سال پیش یا معادله را غلط می‌گفتند یا حل را، یا جواب را غیرقابل‌قبول. حسِ اینکه پروژهٔ فیزیک تحولاتِ جهان را به مجموعه‌ای کمینه از اشیاء و قوانین فروکاهد، از میان رفته است. «بعیده به راحتی نمی‌شود از دست این توصیف‌ها آزاد شد»، چون از پنج‌شش‌سالگی شنیده شده‌اند.

غریزه برای حفظِ نوع نهاده شده، نه برای شاخه‌ای خالص

واژهٔ دیگری که به چیزی اشاره نمی‌کند غریزهٔ جنسی است، دست‌کم به آن معنایِ خالص که در فرهنگ رواج یافته. غریزه اگر باشد برنامه‌ای ازپیش‌نهاده است که به محرک پاسخی تمام‌عیار می‌دهد. در انسان درختی بزرگ با ریشه و شاخ‌وبرگ دیده می‌شود: میل به زیبایی، میل به پدر شدن، تمایل به حمایت از آن که دوست داشته می‌شود، و نیز مناسباتِ جنسی. آن بخشِ جنسی جزئی از همان درخت است. «غریزه را در نهاد ما گذاشته که نوع حفظ بشود». تولیدمثل هزینه دارد؛ لذت و زیبایی و عشق کنارش نهاده شده‌اند تا ازدواج و نسل ممکن شود. اگر آن امیال نبود، مردم ازدواج نمی‌کردند و نوع از میان می‌رفت.

غریزهٔ جنسیِ خالص یعنی اینکه بشر فقط بخواهد عملِ جنسی را انجام دهد، جدا از بقیهٔ شاخه‌ها. چنین چیزی مشاهده نمی‌شود. میل به عمل با جنسِ مخالف هست، و آن میل بسیار کوچک‌تر از درختی است که به یک نامِ ساده فروخته می‌شود. نام‌گذاری اینجا کارِ بی‌گناهی نیست. وقتی شاخه‌ای درخت خوانده شود، احکامی از آن درمی‌آید که به درختِ واقعی نمی‌خورد. اگر بحرانِ جنسی شاخه‌ای از درختِ خانواده باشد، راهش تشکیلِ خانواده است. وقتی همان شاخه خالص و مستقل شد، راهش ارضایِ جداگانه می‌شود.

هیچ‌کس میلِ جنسیِ خالصی ندارد که با رابطه‌ای خالص جبران شود. ارضا، در این خوانش، جز در صورتِ درختِ خانواده معنا ندارد. فرهنگی که می‌گوید آدم‌ها غریزهٔ جنسی دارند و راهشان ارتباطِ جنسی است، واژه‌ای ساخته که به چیزی اشاره می‌کند که به‌طورِ خالص وجود ندارد. اشاره هست؛ مصداقِ خالص نیست. این همان الگویِ بت است، این‌بار در نهادِ انسان.

نام، پس از وضع، طبیعی جلوه می‌کند. گمان می‌رود که همیشه چنین میلی جداگانه بوده و فقط حالا نامش پیدا شده. وارونهٔ این نزدیک‌تر است: گرایشِ فرهنگ به رابطه‌ای هرچه خالص‌تر، واژه را لازم کرده است. واژه نشانهٔ پروژه نیست به آن معنا که کسانی در اتاقی نشسته و تصمیم گرفته باشند؛ نشانهٔ فرایندی است که به‌طورِ طبیعی از کارِ دیگر نتیجه می‌شود. کارکردِ واژه این است که آن خلوصِ ساختگی را شدنی و گفتنی کند.

جدا کردنِ شاخه از درخت، فرهنگ و کالا می‌سازد

فرهنگ فقط واژه نمی‌سازد؛ ارزشِ رفتاری می‌سازد و اگر لازم شد واژه بر آن می‌نهد. وقتی ارضایِ آن میلِ جداشده دیگر به ازدواج بسته نباشد، «آن غریزه‌ی جنسی یک درخت کاملاً مستقلی برای خودش وجود دارد». تصویرِ جنسیِ بریده از رابطه، از این هم جلوتر می‌رود. حتی در رابطه‌ای بیرون از خانواده شرم هست، تعهدی ممکن است بسته شود، حسِ عاشقانه یا دست‌کم رابطه‌ای انسانی در کار است. نگاه به تصویر در خلوت، تحریکی می‌سازد که در طولِ تاریخ به این خلوص نبوده است. هورمونِ صمیمیت که در رابطهٔ زن و مرد چندین برابر می‌شود، در آن نگاه ترشح نمی‌کند. لذتِ تازه‌ای است که با فیزیولوژیِ همراه با شاخ‌وبرگ سازگار نیست: نه شاخه، که برگی جدا شده و درخت خوانده شده.

معروف‌ترین کارِ فوکو در این باره تاریخِ جنسیت است؛ کتابِ «اراده به دانستن» نیز در نزدیکِ همان موضوع است. ادعایِ افراطی این است که جنسیت به‌عنوانِ نظامِ طبیعی وجود ندارد و یکسره در نظامِ اجتماعی ساخته می‌شود، حتی تا آنجا که رابطهٔ مرد و زن نیز ممکن است برساخته شمرده شود. این ادعا به‌آسانی کسی را قانع نمی‌کند. «ولی خود آن کتاب، همین کتاب اراده به دانستن، یک عالمه فکت‌های جالبی دارد»: تغییرِ نگرش در دو سه قرنِ اخیر، تصوری که از بیماری و انحراف در تاریخ بوده، و اطلاعیه‌ای که کلیسا در سالی معین صادر کرده و روندی تازه در نگاه به جنسیت گشوده است. ارزشِ کار در همین واقعیت‌هایِ تاریخی است، نه در قبولِ تمامِ ادعا.

سرمایه‌داری از خلوص کالا درمی‌آورد. زن و شوهر را نمی‌توان خرید و فروخت؛ هرچه جنسیت خالص‌تر شود، بسته‌بندی و تولیدِ انبوه آسان‌تر است. صنعتِ وابسته به همین خلوص سالانه پولِ کلان درمی‌آورد. سرمایه‌داری انسان را دو چیز می‌بیند: دهانی که بتوان در آن فروخت، و تنی که کار کند. «هرچه مردم بیشتر کار کنند و بیشتر مصرف کنن»، آن چیزِ قراردادی که سرمایه نام دارد افزایش می‌یابد. عشق و خانواده، اگر جوان را به نشستن و حرف‌زدن و نکار کردن بکشاند، زیان است. ارضایِ جداگانه آن گیر را برمی‌دارد و چرخ را می‌چرخاند.

مکانیسم‌هایِ غریزی با توضیح خاموش نمی‌شوند. زن، حتی اگر برایش گفته شود که بارداری در کار نیست، همان حس‌هایی را دارد که مواظبت می‌طلبند. «ولی آن مکانیسم‌های غریزی کار می‌کند». فلزِ کوچکی را اگر کسی فرو دهد، هرقدر توضیح دهند که زیانی ندارد، بدن آن را حذف می‌کند: معده ترشح می‌کند و عملیاتِ دفع راه می‌افتد. نمی‌توان به فیزیولوژی گفت که اینجا رابطه با بچه‌دار شدن قطع شده است. هورمون و حس سرِ جایشان کار می‌کنند. توضیحِ زبانی، غریزه را پاک نمی‌کند؛ فقط می‌تواند انکارش کند.

پس از جنگِ جهانیِ دوم، در جوامعی که خطرِ رقیبِ شرقی حس می‌شد، رواجِ مواد و انقلابِ جنسی چنان غیرعادی و گسترده بود که بدونِ پشتیبانیِ پنهان بعید می‌نماید. «وودستاک یک چیزه، یک جشنواره موسیقی سالانه است که هنوز هم در نظام می‌شود سال ۶۹ اش یک سال خیلی خاصی بود». در همان سال مواد میانِ جمعیت رایگان پخش شد. پرسش این است که چه کسی پخش کرده. جریانِ موسیقیِ مردم‌پسند، از ظهورِ ستاره‌هایش، با همین دو پدیده همراه و پشتیبانی شده است. هدف این نبود که جوان کار نکند؛ برعکس، جوانِ خالی‌شده بیشتر کار می‌کند و کمتر عاشق می‌شود. گروه‌هایی با گرایشِ چپ آزادانه اجرا می‌کردند، چون تخلیه می‌کردند نه حزب می‌ساختند. بت‌ها کهنه نیستند: هرچه فرهنگ پیچیده‌تر شود، واژه‌هایی که به چیزی اشاره نمی‌کنند بیشتر می‌شوند.

امرِ سجده به ملائکه گفته شد و ابلیس در میانشان نرفت

«هرچقدر شما بیشتر بدونید که زبان چیست و چه جوری کار به وجود میاد، چه جوری کار میکنه، بحث شروع داستان را ممکن است خیلی عمیق‌تر بتوانید بفهمید». حاشیهٔ واژه‌ها و قانون‌ها ابزارِ خواندن است، نه گریز از روایت. صحنه این است که به ملائکه امر می‌شود سجده کنند و ابلیس سجده نمی‌کند. غرابتش از عادت پنهان مانده است. سجده به غیرِ خدا در فقه حرام شمرده می‌شود؛ اینجا خداوند می‌خواهد جمعی به آدم سجده کنند. پرستش که نیست. می‌تواند تجلیلِ مقام باشد، یا فرمان‌برداریِ خادم در برابرِ پادشاه، یا درآمدن به خدمتِ خلیفه. در خودِ قرآن سجده به غیرِ خدا به معنایِ فرمانبرداری آمده است، چنان‌که در برابرِ یوسف.

شگفتیِ دوم نافرمانی است. وقتی گفته می‌شود «باش» می‌شود؛ تمرد در برابرِ قدرتِ مطلق چه معنا دارد. پادشاه نیز تحمل نمی‌کند که یکی فرمان نبرد، چه رسد به خداوند. با این حال یکی انجام نداد. صحنه اجازهٔ توضیح می‌خواهد. امر به ملائکه است: قولِ ما به ملائکه که به آدم سجده کنید. «ملائکه گفتیم که سجده کنید و سجده کردند الا ابلیس». سپس بازخواست می‌شود که چه شد سجده نکرد در حالی که امر شده بود. اگر امر فقط به ملائکه بوده، ابلیس از کجا مخاطب شده است. جن در قرآن غیر از انسان و ملائکه آمده است؛ ابلیس از جن است و در سلکِ ملائکه عبادت می‌کرده. تفسیرهایِ بسیار بر همین گره نوشته شده است. آنچه برایِ انسان‌شناسیِ داستان لازم است این است که امر به او رسیده و او از ساجدان نبوده؛ شیطان‌شناسیِ جداگانه اینجا موضوع نیست.

عبارتِ «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۳۴: و چون فرشتگان را فرموديم: «براى آدم سجده كنيد»، پس بجز ابليس -كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد- [همه‌] به سجده درافتادند.) بویِ پیشینه می‌دهد، نه حادثه‌ای که در همان لحظه از هیچ ساخته شده باشد. «در خود قرآن ببینید این در واقع این فرم گرامری چه جوری استفاده می‌شود». «کان» به معنایِ شدن نیست؛ ریشهٔ شدن چیزِ دیگری است. اگر شدن مراد بود، ساختِ دیگری می‌آمد. بودن است، نه انقلابِ آنی. کفر پوشاندن است: سربه‌زیر کردن تا آنچه هست دیده نشود. غیبتِ خداوند در جهان نیست؛ جهت‌هایی هست که می‌توان سر برگرداند و ندید. شیطان چیزی را نمی‌بیند. اگر خداوند را چنان‌که هست می‌شناخت، تمرد توجیه‌ناپذیر می‌شد. زبانی که می‌تواند بپوشاند، نخستین‌بار در همین موجود به کار می‌افتد.

پرسش این است که چه چیز بازداشت از سجده، وقتی امر شده بود. پاسخ مقایسه است.

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۲: فرمود: «چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى؟» گفت: «من از او بهترم. مرا از آتشى آفريدى و او را از گِل آفريدى.»)

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۲: فرمود: «چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى؟» گفت: «من از او بهترم. مرا از آتشى آفريدى و او را از گِل آفريدى.»): مرا از آتش آفریدی و او را از گل. آتش باارزش‌تر از خاک انگاشته می‌شود، پس خود باارزش‌تر است. «نه از شأنش می‌بیند که به چنین موجودی سجده کند». مقیاسِ مادّیِ خودساخته جایِ فرمان را می‌گیرد. این همان الگویِ زبانی است که طبیعت را فاعل می‌کرد و قانون را بت: نام و مقیاس، مسئولیت را حذف می‌کنند. پیش از انسان نیز موجوداتی کرامت داشتند؛ ملائکه عبادِ مکرم‌اند. اگر ارزشِ پیشینی معیارِ اطاعت شود، نظامِ امر می‌شکند. تمرد پافشاری بر همان ارزش در برابرِ فرمانِ تازه است.

برتریِ انسان برای شیطان دیدنی نیست

ملاک‌هایِ تثبیت‌شده در جهان — نور، عظمت، بزرگیِ نقش — آدم را نشان نمی‌دهند. موجودی کوچک است، نورانی نیست، از او چیزی به چشمِ آن ملاک‌ها برنمی‌آید. شیطان شاید برتریِ برخی ملائکه را بفهمد؛ برتریِ این موجودِ تازه را نمی‌فهمد. خوبیِ انسان این است که چیزهایی را می‌فهمد که دیگران نمی‌فهمند. چگونه کسی بفهمد دیگری چیزی می‌فهمد که خود به آن راه ندارد. فهرستِ اسماء را اگر بشنود و مرجع را نیابد، نمی‌داند آن فهمِ بیشتر یعنی چه. موجودی را تصور باید کرد که مفهومِ «تواب» را حتی با توضیح به مرجع نمی‌رساند. زبانش ناقص است؛ ساختارِ وجود راه نمی‌دهد.

برتری از این‌رو پنهان است. ملائکه اگر سجده می‌کنند، فرمانِ محض می‌برند، نه چون خوبی را دیده‌اند. انسان‌ها چون زبانِ جامع دارند می‌توانند با توضیح به مرجعی بزرگ‌تر برسند و پیشرفتِ فهم را حس کنند. آن که اصلاً راه ندارد، تصوری از بیشتر فهمیدن ندارد. «آن هم این است که نوع برتری انسان به مثلاً یک موجودی مثل شیطان، برای شیطان اصلاً قابل دیتکت کردن نیست». نقصِ زبانیِ خود را کشف نمی‌کند. پس باید «با اطاعت محض سجده بکند و این کار را نمی‌کند». به موجودی که در مقیاسِ خود پایین‌تر است سجده نمی‌کند، و نمی‌فهمد که شاید فقط چون خداوند گفته باید کرد. پیش از امر اعلام شده بود که چیزهایی دانسته می‌شود که آنان نمی‌دانند؛ علمِ آسمان‌ها و زمین یادآوری شده بود. باز رفتارِ به‌ظاهر بالغانه همان نادیده‌گرفتنِ بدیهی است: اگر خدا می‌گوید بکن، چیزی هست که دیده نمی‌شود.

تکبر ابرازِ بزرگی است در حالی که بزرگی نیست. برایِ غیرِ خدا بد است؛ در خدا صفت است، چون خلافِ حق نیست. بزرگی اگر باشد باید نمایانده شود. ابلیس با دلیلِ واهی — من از آتشم و او از گل — بزرگی می‌نماید.

«قَالَ فَٱهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَٱخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ ٱلصَّٰغِرِينَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۳: فرمود: «از آن [مقام‌] فرو شو، تو را نرسد كه در آن [جايگاه‌] تكبّر نمايى. پس بيرون شو كه تو از خوارشدگانى.»)

از آن مقام فرو شو؛ تو را نرسد که آنجا تکبر کنی. خارج شو که از صاغرینی، از کوچک‌شدگان. پاسخِ تمرد خوار کردن است، نه بحث بر سرِ عنصر. سپس ابلیس می‌گوید به‌سببِ آنکه به بیراهه افکنده شده، بر راه راست خواهد نشست:

«قَالَ فَبِمَآ أَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَٰطَكَ ٱلْمُسْتَقِيمَ» (سورهٔ الأعراف، آیهٔ ۱۶: گفت: «پس به سبب آنكه مرا به بيراهه افكندى، من هم براى [فريفتن‌] آنان حتماً بر سر راه راست تو خواهم نشست.)

نشستن بر صراط، ادامهٔ همان زبانی است که می‌پوشاند: راه را می‌بیند و بر سرِ راه می‌نشیند تا دیگران نبینند. مهلت تا روزِ برانگیخته‌شدن می‌خواهد. جواب «انظر» نیست، که مهلت دادم؛ جواب این است که تو از مهلت‌داده‌شدگانی. «مثل اینکه هستی دیگه، مثلاً مثل اینکه آدم به یک نفر بگوید که انک من المنظرین، مگه نمیدونی». عبارت می‌تواند معنایی جز اجابتِ تازه داشته باشد: گویی از پیش چنین بوده، نه آنکه حالا بخشیده شده باشد.

در حجر ملائکه همگی، همگی، سجده می‌کنند.

«إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰٓ أَن يَكُونَ مَعَ ٱلسَّٰجِدِينَ» (سورهٔ الحجر، آیهٔ ۳۱: جز ابليس كه خوددارى كرد از اينكه با سجده‌كنندگان باشد.)

دو تأکیدِ پیاپی — همه، همگی — سپس استثنا. معنا این نیست که ابلیس از جمعیت بیرون بوده؛ معنا این است که از همان جمعیت یکی سجده نکرد. امر به او شده بود و مستثنی شد، نه آنکه مخاطب نبود. نافرمانی به این معنا که چیزی خلافِ خواستِ خداوند رخ دهد، در همین صحنه هست. اگر همه‌چیز فقط قانونِ خودکار بود، رد بی‌معنا می‌شد. امر هست، و زبانِ رد همان مقیاسی است که واژهٔ بی‌مصداق می‌سازد: آتش بر گل، قانون بر علت، نام بر آنچه نیست.

→ متنِ کاملِ این جلسه