متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
شیوهٔ کلی بررسی داستان آفرینش
با توجه به صحبتها و سؤالهایی که خارج یا داخل جلسه میشوند، من حس میکنم که هنوز برای بعضی از افراد مشخص نیست که من دارم چه کاری انجام میدهم. من دقیقاً همان کاری را که در داستان یوسف انجام دادم میخواهم انجام بدهم، یعنی به نظر خودم در پایینترین سطح ممکن سعی میکنم این داستان را بخوانم. مثلاً یکبار یک نفر در کلاس گفت که «اگر کسی توحید را نفهمد، این داستان را نمیفهمد». من هم کاملاً موافقم. یعنی من احساسم این است که همهجای قرآن (از داستان گرفته تا بقیهٔ جاها) یک شکل هرممانند دارد: یک چیز سطحی در حد الفاظ و اینکه بفهمیم در این داستان دارد چه اتفاقی میافتد، هست. بعد مثلاً جنبههای تمثیلی هم دارد و یا ممکن است جنبههای خیلی خیلی عمیقتری داشته باشد که نهایتاً به توحید ربط داشته باشد. من آنجا این کار را نکردهام که بخواهم مثلاً تعبیرهای عرفانی که عرفا به کار بردهاند را بیان کنم و اصلاً قصدم این نبوده است. الان هم احساس خودم این است که در سطح بسیار پایینی راجع به این داستان صحبت میکنم. فقط در این حد که بفهمیم که چرا داستان با این دیالوگ شروع میشود یا مثلاً چرا این عبارت میآید، و یا چرا شیطان سجده نمیکند؟ اینها مثل این است که میخواهیم یک داستان را بفهمیم.
با اینکه در پایینترین سطح ممکن این داستان را میخوانیم، اما فضای بحث داستان آفرینش با فضای بحث داستان یوسف تفاوت دارد و این دو داستان خیلی با هم فرق دارند. داستان آفرینش جنبهٔ دراماتیک داستان یوسف را ندارد و شخصیتهای آن آدمها نیستند که مقابل هم قرار گرفته باشند و مانند داستان یوسف نمیتوانیم خیلی عادی با آن برخورد کنیم. این داستان خودبهخود یک وجه تمثیلی و یک بار فلسفی دارد. برای فهمیدن اینکه چرا این داستان به این شکل گفته میشود مجبور هستیم وارد بحثهایی غیر از بحثهای دراماتیک شویم.
باز هم تأکید من این است که دارم در پایینترین سطح ممکن راجع به این داستان صحبت میکنم. مثلاً در مورد مفهوم «جَعْل» و اینکه وقتی مفهوم «جَعْل» در مقابل «خَلْق» در قرآن به کار میرود به چه معنی است، هم در فلسفه هم در عرفان خیلی بحثها و چیزهای سختی (بهخصوص در فلسفه) گفته شده است. همچنین خیلی مفاهیم دیگر مثل مفهوم اسماء یا خلیفه و غیره مورد بحث قرار گرفته است. شما میتوانید در کتابهای عرفا و یا در تفسیرها نگاه کنید و ببینید که دربارهٔ این مفاهیم خیلی حرفها زده شده که به نظر من حرفهای خیلی جالبی هم هستند ولی مربوط به کاری که ما میخواهیم بکنیم نمیشود. من حداکثر میخواهم یک بحث سطحی در حد همان داستان یوسف بگویم و در آخر هم اگر وقت شد یک سری چیزهایی که جنبهٔ تمثیلی دارند اضافه کنم.
یکی از کارهایی که از دو یا سه جلسه پیش شروع کردم و میخواهم ادامه بدهم این است که بهجای اینکه فقط بگوییم که معنی داستان چیست، سعی کنم که مشخص کنم که چه چیزی را از متن میفهمم و چه چیزی را خود من با استفاده از یک نظریهٔ دیگر میفهمم. به نظر من خیلی مهم است که توجه داشته باشیم که وقتی آدم دارد یک چیزی را میفهمد، گاهی از اشارههای زبانی یک مطلب را میفهمد (و مثلاً شاید برای اولین بار یک چیزی به ذهنش میرسد و میفهمد که قبلاً در فکرش نبوده است) و گاهی هم ممکن است به این خاطر باشد که از قبل عقاید خاصی نسبت به زبان دارد یا نظریهای را بلد است و خودبهخود بخشی از یک داستان را که راجع به زبان است را یک جور خاصی میفهمد. به نظر من خیلی مهم است که شما وقتی هر متنی را (مخصوصاً قرآن یا متون دینی) میخوانید، سعی کنید که ذهنیتهای خودتان را یک مقدار از چیزی که مستقیماً دارید از متن میفهمید، جدا کنید. البته خیلی نمیتوان جدا کرد چون بالاخره من هر چیزی را که از متن میفهمم یک جوری به دانش زبانی من، به اینکه واژه را چگونه میفهمم، به اینکه از چه روشی استفاده میکنم ربط پیدا میکند. اما یک طیف وجود دارد؛ یعنی گاهی اوقات آدم دارد کاملاً از یک نظریهٔ خارج از متن استفاده میکند و گاهی سعی میکند که استدلالهایش به نوعی استدلالهای مربوط به متن و زبان باشد. من این جلسه هم سعی میکنم که خیلی سریع، علاوه بر اینکه چند مطلب را تکمیل میکنم، مطالبی را که فکر میکنم از متن فهمیده میشود را بگویم و بعد بروم سراغ مطالبی که ضرورتاً از متن فهمیده نمیشود و در واقع به نگاه ما نسبت به زبان و یا به چیزهای دیگر بستگی دارد.
مرور و تکمیل نکاتی از جلسات قبل
چیزهایی که از متن روی آنها تأکید کردم یکی این بود که این داستان (مثل خیلی از جاهای دیگر در قرآن) با خطاب به پیامبر بیان و روایت میشود. گاهی اوقات این تأکید که این داستان دارد برای پیامبر روایت میشود معنیدار است، مثل اینکه حضور پیامبر برای روایت آن داستان لازم است.
خبر:
نکتهٔ دیگری که دفعهٔ قبل به آن اشاره کردم راجع به نقش دیالوگ اول در داستان بود. الان میخواهم که به یک جنبهٔ دیگر آن هم اشاره کنم که خود این داستان با یک خبر (قبل از اینکه آدم به وجود بیاید) شروع میشود. خداوند دارد این خبر را میدهد که میخواهد انسان را به زمین بفرستد. به نظر میآید که در عالم ملکوت، «امر کردن» از «خبر دادن» متداولتر است. یعنی فکر میکنم که ملائکه عادتشان این است که چیزهایی به آنها امر بشود و انجام بدهند.
من دفعهٔ قبل گفتم که این دیالوگ، دیالوگ خوبی نیست و اظهار نظری که ملائکه میکنند اظهار نظر خوبی نیست. شاید واقعاً یک مقدارش هم مربوط به این است که داستان دقیقاً دارد خبر به همان چیزی میدهد که بعداً هم میبینیم ظهور انسان باعث بسط آن شده است. خبر دادن در واقع میتواند چیزی باشد که ما نسبت به آن علم قطعی هم نداریم و در واقع فقط در زبان اتفاق میافتد. داستان با خبر اینکه انسان دارد به زمین میرود، آغاز میشود. مثل اینکه خداوند دارد به ملائکه خبر میدهد و نظرشان را میخواهد و این چیز متداولی برای ملائکه نیست. اما این شروع در واقعاً مقدمهٔ خوبی است برای ظهور موجودی که زندگیاش با خبر میگذرد و از این جهت با شروع خود داستان به این شکل تناسب دارد.
شما در زبان روزمرهمان نگاه کنید. واقعاً بیشتر گزارهها خبری هستند تا امری. یعنی ما هم در بین خودمان علاقهٔ خاصی به خبر دادن و خبر گرفتن داریم و الآن هم وارد دنیایی شدهایم که رسماً دنیای اطلاعات است و اطلاعات دقیقاً مقابل همین خبر است. یعنی اطلاعاتی را میتوانیم در قالب زبان به هم منتقل کنیم و این یک ویژگی مهم انسان است. میبینید بهمحض اینکه انسان ظهور میکند اولین کاری که از انسان خواسته میشود این است که خبر اسماء را به ملائکه بدهد. مثلاً انگار یک جور صفت خبرنگار بودن در ذات انسان هست. مفهوم «علم» چیزی نیست که یک مفهوم خاص برای انسان باشد ولی مثل اینکه «نبأ» یک ویژگی خاص و بارز انسان است و انسان مرتباً خبر جابهجا میکند.
جعل:
استفاده از واژهٔ «جعل» در آیهٔ «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» است. یک برداشت ساده این است که انگار زمین جایگاه طبیعی زندگی انسان نیست. در واقع «قرار دادن» این معنی را میدهد که انگار یک موجودی هست که میتواند خیلی جاهای دیگر هم باشد، ولی من دارم این موجود را در اینجا میگذارم. مثل اینکه اصلاً انسان جای دیگر خلق شده است و بعداً هم شما در داستان همین را میبینید که جایگاه اولیهٔ انسان در جایی به نام «جنت» است و بعداً (با قرار دادن) وارد زمین میشود. حداقل چیزی که از جعل میفهمیم این است که این رابطه، رابطهای ضروری نیست و انسان میتواند جای دیگری هم باشد. حتی به نظر من از داستان اینگونه میفهمیم که زمین جایگاه «طبیعی» انسان هم نیست. در واقع زمین برای انسان مثل تبعیدگاه است و جای ما اینجا نیست. این همان احساسی است که خیلی از شعرا هم بیان کردهاند. یعنی یک احساس واقعی که جایشان اینجا نیست. مثل اینکه از یک جای دیگری آمدهاند و احساس اینکه به اینجا تعلق ندارند و انگار دارند یک زندگی موقتی را به شکل تبعید میگذرانند. راجع به اینکه حالا آیا واقعاً تبعید است و معنی بدی دارد را شاید بعداً کمی صحبت کنیم. ولی من میخواهم بگویم که در واژه جعل این مفهوم هست: اینکه انسان جایگاه ضروری و سکونتگاه طبیعیاش اینجا نیست.
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مىكنيم؛ و به تقديست مىپردازيم.» فرمود: «من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.»
خلیفه:
در مورد خلیفه هم بحث شد. میتوانیم معنی آن را همان جانشین در نظر بگیریم، مگر اینکه کسی پیشنهاد بهتری داشته باشد. وقتی شما حرف از خلیفه یا جانشین (اگر معنیاش را همین در نظر بگیریم) میزنید، انگار که موجودی نیست و یا غایب است و کسی را دارد به جای خودش میگذارد و به نوعی تفویض اختیارات میکند (در زمینههایی که خودش به نوعی غیبت دارد). فهمیدن اینکه چطور خداوند یک جاهایی به شکلی غایب است، سخت است. فهمیدن اینکه خدا یک چیزی را در اختیار کسی قرار میدهد، سخت است. فکر میکنم که اصلاً مفهوم اصلی توحید این است که هیچ چیزی را خداوند به کسی واگذار نمیکند. میخواهم تأکید بکنم که همهٔ این نکات به شکلی از متن درمیآید و هر کسی با هر تئوریای راجع به هر موضوعی داشته باشد، تا حدود زیادی باید همین چیزها را از متن بفهمد.
مسئلهٔ شر:
نکتهٔ دیگری که من خیلی روی آن تأکید کردم، این بود که شروع داستان با مسئلهٔ شر است و شما باید این داستان را با کنجکاوی اینکه این داستان چگونه مسئلهٔ شر را حل میکند، بخوانید. اولین چیزی که با حرف جعل انسان در زمین زده میشود (جعل خلیفه) این است که اتفاقات بدی دارد میافتد. انسان کارهای بدی میکند. در مقابل، ملائکه خودشان را توصیف میکنند که در حال تسبیح هستند و همواره دارند کارهای خوب میکنند. انگار کسی قبلاً کار بدی نمیکرده و به شکلی شر دارد ظاهر میشود. اینها چیزهایی هستند که ما مستقیماً از متن میفهمیم. ملائکه از خدا میپرسند که تو چرا چنین موجودی را خلق میکنی و در زمین قرار میدهی، و خداوند در پاسخ به این سؤال ملائک، آزمایشی ترتیب میدهد که به آنها نشان بدهد که شما چیزهایی را نمیدانید و این موجود میداند و میتواند چیزهایی را به شما خبر بدهد. در واقع ویژگی مثبت انسان بیان میشود و نهایتاً کار به اینجا میرسد که خداوند از ملائکه میخواهد که به موجودی که تا الآن به آن اعتراض داشتهاند، سجده کنند. یعنی خداوند در واقع دارد عظمت چیزی در انسان را نشان میدهد و این توجیه این است که انسان چرا دارد خلق میشود و در زمین قرار میگیرد. در نهایت قرار است ملائکه به خاطر ویژگی خاصی از انسان، قانع شوند که این موجود ارزش خلق شدن و قرار گرفتن بر روی زمین را دارد.
دفعهٔ قبل تأکید کردم که نوع پاسخی که در اینجا به مسئلهٔ شر داده میشود، این نیست که شر وجود ندارد. در واقع پذیرفته میشود که یک نوع شر وجود دارد. در واقع چیز دیگری دربارهٔ انسان مطرح میشود که پاسخ به مسئلهٔ شر است. به عبارت دیگر یک ویژگی مهم در انسان هست که این ویژگی توجیهکنندهٔ این است که چرا میتوان آن شر را تحمل کرد. اگر بخواهیم قبول کنیم که تعلیم اسماء به انسان جواب مسئلهٔ شر است، باید اینگونه بگوییم که هر وقت موجودی (مانند انسان) به وجود بیاید که یک دانش زبانی جامع داشته باشد، خودبهخود شر ایجاد میشود. در غیر این صورت، اگر ما فقط بگوییم که این موجود این خوبیها را دارد و این بدیها را هم دارد، هنوز این سؤال باقی میماند که این موجود میتوانست این خوبیها را داشته باشد و این بدیها را هم نداشته باشد. با فرض اینکه بخواهیم مسئلهٔ شر را توجیه کنیم باید به یک ویژگی در انسان اشاره کنیم که این ویژگی خیلی باارزش است و نمیشود این ویژگی را بدون در نظر گرفتن مسئلهٔ شر به وجود آورد. در غیر این صورت ممکن است که جواب به ملائکه قانعکننده به نظر نرسد که من موجودی خلق کنم که خیلی شر دارد ولی مثلاً یک مقدار خوبیها هم دارد و این خوبیها تا حدی وجودش را توجیه میکند، در حالی که میتوانستم موجودی خلق کنم که دانش زبانی جامعی داشته باشد و شر هم تولید نکند. من فکر میکنم که از روی این متن میتوان استدلال کرد که به طور طبیعی، شر همیشه همراه موجودی با یک دانش زبانی هست (آن طور که من تعبیر کردم موجودی قرار است نقش «زبان هستی» را بازی کند). به سؤال ملائکه در مورد خلق انسان و قرار گرفتن آن در زمین پاسخ داده نمیشود، اگر ممکن بود که موجودی بتواند این نقش «زبان هستی» را بازی کند و همچنین طوری خلق شود که دیگر آن شرها را به پا نکند. باید بشود نتیجهگیری کرد که هر موجود دیگری هم اگر بخواهد این نقش را بازی کند خودبهخود خود شر درست میکند. این پاسخ کاملتری از این است که اگر موجود جنبههای منفی دارد، جنبههای مثبتی هم دارد. در واقع توانایی زبانی لایهٔ جدیدی به موجود اضافه میکند و این لزوماً آن شر را همراه خودش دارد. من فکر میکنم که این توجیه قویتر از این است که فقط بگوییم که یک سری ویژگیهای خوبی هم دارد که شما نمیبینید.
استفاده از روایات و اطلاعات خارج از متن برای فهم متن
من یک سری از نکاتی که از داخل متن برداشت میشود را تکرار کردم. بحثهایی که امروز بیان میکنم به نوعی برداشتهای خارج از متن حساب میشود، ولی در استفاده از برداشتهای خارج از متن باید سازگاری برداشت خود با متن را چک کرد. متن همیشه ملاک است و ما سعی میکنیم که آن را بهتر بفهمیم. مثلاً بحثی که بارها در کلاس مطرح شده است این است که بعضی وقتها روایتهایی در مورد معنی یک آیه وجود دارند که اطلاعات خارج از متن محسوب میشوند. در اینجا به طور خاص در مورد تعلیم «اسما» چیزهایی میگویند. مثلاً یک بار کسی در بیرون از کلاس به من گفت که در یک روایت گفته شده است که اینجا تعلیم اسما معنایش این است که خداوند نام معصومین (یا مثلاً پیامبران) را به هر معنی (که من دقیقاً نمیدانم متن روایت چیست) به آدم تعلیم کرده است و بعد به ملائکه عرضه کرده است و آنها نمیدانستهاند و انسان اسماء آنها را یاد گرفته است. بعضی از مفسرین، پیرو یک روش تفسیری به نام «تفسیر روایی» هستند که بدون داشتن شواهدی از روایات چیزی نمیگویند. آنها با توجه به اینکه روایت محکم باشد یا نباشد، از آن استفاده کرده و معنی متن را درک میکنند. چون خیلی راجع به این مطلب در کلاس بحث شده است، من میخواهم به عنوان حاشیه کمی راجع به این مطلب صحبت کنم که اصولاً در فهم متن چقدر بر روایتها میتوان اتکا کرد؟ یک بخش از صحبت من خیلی کلی است: اینکه اصولاً شما چقدر اجازه دارید در هر جایی برای درک کردن یک متن از اطلاعات خارج از متن استفاده کنید؟ مثلاً در جواب همین سوال، من کمی از فلسفه و زبانشناسی استفاده میکنم. روایت هم جزء چیزهای خارج از متن است. به عبارت دیگر من مطلبی را از خود متن را نمیفهمم و فرد دیگری اطلاعاتی را به من میدهد که به فهمیدن متن کمک میکند.
میزان قابل اعتماد بودن روایات:
اولین نکتهای که راجع به بحثهای روایی مطرح میشود این است که همهٔ ما میدانیم که تعداد زیادی روایت، مخصوصاً در مورد شأن نزول و تفسیر قرآن، جعل شده است. بنابراین همیشه این خطر وجود دارد که ممکن است اصلاً روایت غلط باشد. ما اعتماد بسیار زیادی به درستی و صحت قرآن داریم و حتی میتوانیم به جزئیات ریز متن مانند «واو» آن هم اعتماد کنیم، چرا که متن کاملاً حفظ شده است. اما در مورد روایات اینگونه نیست و یک نقطهضعف وجود دارد. فرض کنید که من متن را بهگونهای میفهمم که به نظر سازگار هم هست. حال فرض کنید که یک روایت دقیقاً مخالف آن چیزی که من از متن میفهمم باشد. در این صورت اگر روایت سست باشد میتوانم آن را بهراحتی کنار بگذارم. به عبارت دیگر، اگر من چیز قاطعی را از متن میفهمم که با روایت جور درنمیآید و روایت هم روایت قویای نیست، خیلی راحت روایت را کنار میگذارم. این کار در واقع پیروی از یک روایت مشهور است که میگوید «اگر روایتی از ما دیدید که با قرآن سازگار نبود، آن را به دیوار بزنید».
بعضی جاها ما در تفاسیر روایی (که خیلی از روایت استفاده میکنند) چیزهای عجیبی میبینیم که اصلاً با متن سازگار نیستند، مخصوصاً در مورد شأن نزولهایی که ساخته شده است. تعداد خیلی زیادی شأن نزول برای مقاصد خاصی ساخته شده است و به نظر من طیف وسیعی از آدمها هم درگیر ساختن این شأن نزولها بودهاند. به عنوان مثال خلفا برای توجیه کارهای خودشان استناد به کارهایی که پیغمبر کرده است، میکردند و اگر ممکن نبود بهشکلی مطلبی را اطراف یک آیهٔ قرآن میگذاشتند و میگفتند که معنی آیه این است و به این وسیله کاری را توجیه میکردند. به هر حال این یک روش کلی است که اگر یک روایت چیزی را بیان میکند که مخالف بیان و یا استنباط مستقیم از قرآن است، میتوان بهراحتی روایت را کنار گذاشت، بهویژه اگر روایت، روایت قویای هم نباشد.
اهمیت مخاطب در روایات:
علاوه بر این در مورد روایتها همیشه یک خطر دیگری هم وجود دارد و آن این است که خود ائمه تأکید میکردند که «ما در حد عقل آدمهایی که از ما سؤال میکنند حرف میزنیم». این روایت معروفی است. بسیاری از علمایی که اخباریگری به مذاقشان خوش نمیآید، روی روایتهایی با این مضمون تأکید کردهاند. در واقع ما باید همیشه مواظب این باشیم که چه کسی از ائمه سؤال کرده و این جواب را شنیده است. مثلاً در مورد خداشناسی، میگویند که یک پزشک هندی از امام جعفر صادق در مورد خدا و قیامت پرسید و امام جعفر صادق جواب داد که «فرض کن خدا نباشد و من عبادتش کردم. وقتی من میمیرم ضرری نمیکنم، ولی اگر خدا باشد و من عبادتش نکرده باشم، وقتی میمیرم دچار عذاب ابدی میشوم. پس بهتر است که عبادتش کنم». به نظر من این جواب همهٔ آدمها را قانع نمیکند، ولی دستهای از آدمها را که خیلی عملگرا هستند بهراحتی قانع میکند. آیا اینکه به هر کسی این توضیح را بدهیم و اینکه همه جا بگوییم که امام جعفر صادق این را گفت، کار درستی است؟ یک مثال فقهی دیگر که بعضیها روی آن اعتراض دارند، این است که روایتهایی وجود دارند که مصارف زکات را به چهار مورد محدود کردهاند. بعضی از فقها این محدودیت را قبول ندارند. در واقع ممکن است که آدم خاصی رفته و از امام جعفر صادق این سؤال را پرسیده است. امام جعفر صادق هم این آدم را میشناخته و به او گفته است که از این چهار مورد باید زکات بدهد. آیا میتوان این را به عنوان یک حکم کلی و بدون توجه به اینکه این حرفها بین چه کسانی رد و بدل شده است، در نظر گرفت (به صورت حکمی که تا ابد به همین چهار مورد زکات تعلق میگیرد و مثلاً برنج زکات ندارد ولی شتر زکات دارد)؟ مثلاً به فردی که کارخانهای با درآمد بالا دارد زکات تعلق نگیرد، در حالی که کارخانه منبع درآمد اصلی فرد است. از طرفی زکات به یک سری موارد کشاورزی خاص تعلق بگیرد. عدهای از فقها به این حکم اعتراض دارند و استدلال آنها هم این است که باید دانست که امام جعفر صادق به چه کسی این حرف را زده است. بنابراین شناخت مخاطب مهم است.
در مورد روایت خاصی که اسماء به نامهای ائمه و پیامبران اشاره دارد، یک نفر ممکن است اینگونه بفهمد که خداوند تمثالی از ائمه و پیامبران را به حضرت آدم نشان داده که اسمهای آنها مثلاً زیر تمثالها بوده است. آدم این اسمها را حفظ کرده و به فرشتهها خبر داده است. فرشتهها گفتهاند ما اینها را نمیشناسیم. سپس خداوند گفته است که ببینید که آدم این اسمها را بلد است! این دیگر واقعاً کمدی است و انگار که تقلب شده است! ببینید واقعاً چگونه باید این روایت را فهمید؟ اما اگر یک نفر خوب فکر کند و سعی کند این روایت را بفهمد و این حالت کمدی ظاهری آن را کنار بگذارد، ممکن است که در این روایت امام جعفر صادق واقعاً با آدمی صحبت کرده که فهم بالایی دارد. به همین دلیل توضیح زیادی نمیدهد. مثلاً وقتی که ما میگوییم خداوند اسما را به آدم یاد داد، منظور اسماء الهی مانند رحمت الهی، رحیم بودن، رحمان بودن و ... بوده است. اکثر مفسرین اسماء الهی را به این معنی میگیرند. ما نمیتوانیم اسم رحیم بودن را به آن معنی واقعیاش که خداوند دارد بفهمیم. انسان اسماء الهی را تا حدی میتواند بفهمد و حد فهمش همان اولیاء هستند. اولیاء هم وقتی یک اسم را فهمیدهاند یعنی درون آنها ظهوری پیدا کرده است. بعداً راجع به این موضوع کمی بحث میکنم که اگر یک نفر یک اسم را میفهمد یعنی اینکه مرجع آن اسم پیش او است و توانسته آن مرجع را پیش خود ظهور دهد. اولیاء در واقع جلوههای اسماء الهی هستند و این آخرین حدی است که بشر میتواند بفهمد. اگر با این دید به روایت نگاه کنیم، روایت معنی خوبی پیدا میکند و این میشود که اسماء الهی تا آخرین حدی که قابل فهم بشر است به حضرت آدم عرضه شد. این آخرین حد همان تجلی خداوند به صورت اولیاء خداوند است. در واقع این اسماء را در قالب اولیاء خدا میتوان فهمید. اگر این روایت را به کسی که بیشتر به معانی توجه میکند تا به ظواهر آن بدهید، برداشت مشابهی از آن خواهد داشت. اما افرادی که اخباریگری میکنند معمولاً فقط ظاهر روایات را میبینند و به شکلی گویی تعمد هم دارند که خیلی به روایات فکر نکنند تا نکتهٔ عمیقی از آن بفهمند. در نتیجه از تفسیرهای روایی به غیر از نکاتی که گفتم چیز زیادی به دست نمیآید. مطالعهٔ اصولی و منظم جهت فهم متن قرآن بشود:
تلاش ما در اینجا مطالعهٔ متن قرآن با استفاده از یک روش سیستماتیک است. با استفاده از یک روش سیستماتیک میتوان معنی واژهها، استعمال گرامر و نحوهٔ استنباط از متن قرآن را منظم کرد. من همیشه از این تمثیل استفاده میکنم که قرآن واقعاً به شکلی در موازات کل جهان خلقت است و همانطور که در فهم جهان خلقت و فیزیک از روشهای سیستماتیک استفاده میکنیم، در فهم قرآن هم میتوان از روشهای سیستماتیک استفاده کرد. در حال حاضر مد شده است که بگویند دنیا را هم بهصورت یک متن میفهمیم. نظریهٔ انتقادی جدید بیان میکند که همهچیز متن است. اما آیا استفاده از یک روش سیستماتیک با روش استفاده از روایات در فهم قرآن سازگار است؟
فهم قرآن را برای لحظهای کنار بگذارید و فهم دنیا را در نظر بگیرید. یکی از اهداف بشر فهمیدن دنیا است. برای مثال ما سعی میکنیم که فیزیک را بفهمیم. یک جریان فهمیدن فیزیک در تمام طول تاریخ وجود داشته است. مثلاً یک نقطهٔ عطفی در رنسانس داشته و کمکم روش تجربی آمده و بهتدریج تئوریهای فیزیکی ارائه شده است. نهایتاً به تئوریهایی رسیدهایم که فکر میکنیم میتوانیم طبیعت را تا حدودی بهصورت ریاضی بفهمیم. حال فرض کنید که مثلاً روایتهای بسیار مستندی از ائمه داریم که چیزهایی راجع به فیزیک گفتهاند و گزارههایی فیزیکی از ائمه به ما رسیده است. از آنجایی که روایات مستند هستند و ما به ائمه اعتماد داریم، ایمان داریم که این گزارهها درست هستند. یا میتوان از ائمه هم مثال نزد و فرض کرد که یک کتاب از موجوداتی فضایی که فیزیک را خیلی خوب بلد بودند به ما رسیده است و ما یک سری فرمول درست فیزیکی داریم. آیا این دلیل میشود که ما روی فیزیک کار نکنیم؟ تصور کنید که برای اولین بار که مکانیک کلاسیک به وجود آمد، مشاهده میکردیم که بعضی از معادلات مکانیک کلاسیک با معادلات آن کتاب (با فرمولهای درست) نمیخواند. آیا به دلیل این ناسازگاری باید تلاشمان را برای سیستماتیک فهمیدن فیزیک متوقف کنیم؟ یا حتی فرض کنید که همهٔ فرمولهای درست فیزیک را در یک کتاب به شما داده باشند. اینکه تلاش کنیم ابتدا فیزیک را به صورت کلاسیک بفهمیم و بعد به صورت کوانتومی گسترش دهیم و سپس به طریقی نظریهها را جلو ببریم، فعالیتی ارزشمند است که حتی با وجود یک کتابچهٔ پر از فرمول درست هم نباید متوقف شود. اما چه کمکی میتوانیم از آن کتابچه بگیریم؟ اینکه مثلاً وقتی که مکانیک کلاسیک را ساختیم، هیجانزده نشویم چون دقیقاً فرمولهایش منطبق بر فرمولهای آن کتاب نیست. زمانی فکر میکردند که مکانیک کلاسیک همهٔ مسائل فیزیک را حل کرده است. عدم تطبیق فرمولها میتواند به ما نشان بدهد که روشهای ما هنوز خوب پیشرفت نکرده است و نظریهٔمان هنوز کامل نیست. در نتیجه هنوز نیاز داریم که روی آن روشها کار کنیم. مشابهاً فرض کنید که شما روشهای اصولمندی برای فهم قرآن وضع کردهاید. سپس تمام سعی خودتان را هم میکنید که متن قرآن را خوب و مستدل بفهمید. با این حال شما از متن چیزی را میفهمید که با روایت مستند سازگار نیست. نتیجهای که شما باید بگیرید این است که روش شما هنوز روش پیشرفته و دقیقی نیست. به عبارت دیگر اگر بخواهید که متن را خوب بفهمید باید بتوانید متن را به همان جایی برسانید که ائمه رساندهاند و یا لااقل بخش عمدهای از آن چیزی که ائمه گفتهاند را با روش خودتان در بیاورید.
به نظر من پروسهٔ فهمیدن قرآن تنها با استفاده از روایت (و بدون داشتن یک روش سیستماتیک) مثل این است که یک نفر به ما بگوید که همان فرمولهایی که ائمه به ما گفتهاند را قبول داریم و دیگر کسی به روش دیگری فیزیک را مطالعه نکند. وجود یک سری گزارهٔ درست (که میدانیم تعدادشان هم زیاد نیست) در مورد متن قرآن (با حجم به این بزرگی) نباید باعث شود که بخواهیم روش خودمان را متوقف کنیم. عدهای از اخباریگرایان اصولاً مخالف این هستند که شما روی قرآن فکر کنید، تفسیر بنویسید و سعی کنید که این تفسیر در طول تاریخ به تدریج تکامل پیدا کند. این گروه از اخباریگرایان این کار را با استناد به اینکه چند گزارهٔ درست در مورد بعضی از آیههای قرآن داریم، انجام میدهند؛ در حالی که واقعاً میدانیم که تعداد این روایات (با فرض اینکه همه درست هستند) خیلی کم. است. این نحوهٔ فکر کردن (بعضی از اخباریگرایان) فاجعهبار است.
بیشتر روایات آموزشدهندهٔ حکمت هستند تا بیانکنندهٔ تفسیر قرآن:
همانطور که در جلسات قبلی راجع به آن صحبت کردهام، در قرآن دو جنبه برای رسالت پیامبران بیان میشود: یکی «آوردن کتاب» و دیگری «آموزش حکمت». بهوضوح از روی قرآن معلوم است که «حکمت» یعنی روشهای احکام عملی، که البته ممکن است جنبههای اخلاقی یا تشریعی داشته باشند. در مورد «آوردن کتاب»، پیامبر نقش واسطه را بازی میکند، یعنی آنچه که به ایشان وحی میشود را بیان میکند. اما در واقع کار شخص پیامبر آموزش حکمت و نکات عملی است که ما باید از پیامبر یاد بگیریم. بهوضوح ائمه نیز در بسط حکمت و نه در تفسیر کتاب تلاش زیادی کردهاند. اگر ما مجموعهٔ تمام سخنانی که ائمه (یا خود پیامبر) گفتهاند را جمعآوری کنیم، میبینیم که بحثهای تفسیری حجم بسیار کمتری از احکام عملی و حکمت دارند. به نظر من وظیفهٔ پیامبر و معصومین همین «آموزش حکمت» بوده است. البته آموزشدهندهٔ کتاب هم هستند ولی وزن بیشتری به آموزش حکمت دادهاند. مثلاً یک کتاب روایت مانند اصول کافی روایتهای زیادی در مورد تفسیر قرآن ندارد. معمولاً روایات تفسیری جواب سؤالهایی بوده که از ائمه پرسیده میشده است و مستقلاً چیزی راجع به تفسیر نمیگفتهاند. البته برخی معتقد هستند که چیزی از ائمه به شکل تفسیر از بعضی سورهها باقی مانده است، ولی من فکر میکنم که تعداد این آدمها زیاد نباشد.
در جمعبندی باید گفت که استفاده از اطلاعات خارج از متن، چه از نوع روایت و چه از انواع دیگر (مثلاً مطالبی که از زمینههای علمی و غیرعلمی میفهمیم) با فهمیدن روشمند متن نباید تناقض داشته باشد. ما باید سعی کنیم که متن را با روشهای خوب و درست بفهمیم.
تعلیم همه اسماء، زبان مولد و لزوم ظهور شر
در ادامه بحثهایی را مطرح میکنم که مستقیماً از خود متن درنمیآید.
تعليم همه اسماء، زبان مولد و لزوم ظهور شر، یک زبان جامع باید مولد باشد
در آیهٔ «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» همهٔ اسماء به آدم تعلیم داده میشود و سپس آدم ملائکه را در مورد اسماء «انباء» میکند. در فهمیدن تفاوت میان «تعلیم» و «انباء» از تفاوتی که بین مفاهیم سنس و مرجع (Sense and در زبانشناسی مطرح شده است، میتوان استفاده کرد. در زبانشناسی تفاوت بین سنس و مرجع این است که سنس مربوط به شکل فرمال و صوری زبان و مرجع مربوط به معانی میشود. مرجع چیزی است که از درون درک میشود؛ مثلاً ممکن است که فردی رحمت الهی را در درونش احساس کند که در این صورت به آن مرجع گفته میشود. اینکه تفاوت میان «تعلیم» و «انباء» از تفاوت بین مفاهیم سنس و مرجع میآید مستقیماً از خود متن درنمیآید و یک نظریه است. به نظر من «تعلیم» در واقع به این معنی است که من یک چیز را بگویم و شما همه مرجعهایش را هم بفهمید ولی «نبأ» میتواند اینگونه نباشد. در داستان یوسف هم اتفاق مشابهی میافتد. قرار است که «انباء» انجام شود، ولی در آخر میپرسد که علم پیدا کردید یا نه؟ در واقع انگار علم یک مرحله بالاتر است. قسمت «انباء» انجام شده است ولی معلوم نیست که علم پیدا کردهاند یا نه. در داستان آفرینش هم اتفاقی مشابه میافتد. ملائکه نمیدانند ولی میتوانند خبرش را درک کنند. از متن داستان میفهمیم که بعضی از اسماء الهی پوشیده هستند و حتی ملائکه هم اسم آنها را نشنیدهاند. این در حالی است که به نظر میآید ملائکه (حداقل در این جهانی که ما میشناسیم) موجودات سطح بالایی هستند. ملائکه نه تنها به بخشی از صفات الهی علم ندارند و نمیتوانند علم داشته باشند، بلکه حتی اسم آنها را هم نشنیدهاند. بنابراین با ظهور انسان اتفاق خاصی میافتد. نکته مهم این است که با ظهور انسان انگار پدیده «انباء» به وجود میآید و یا حداقل تکمیل میشود. مثل اینکه بعضی از اسماء الهی در جهان مکتوم بودهاند. هر موجودی با دسته خاصی از اسماء سر و کار دارد. ظهور انسان نه تنها باعث میشود که خودش تمام اسماء الهی را پیدا کند، بلکه حداقل این اسماء در حد خبر به تمام عالم میرسند. این اتفاق، اتفاق مهمی است که ملائکه به واسطه انسان با همه اسماء آشنا میشوند. انسان واسطهای است که قابلیت این را دارد که از لحاظ علمی همه چیز را بفهمد، و بعد آن را در قالبی بیان کند. با این بیان انسان، خبرها درون عالم پخش میشود تا همه ملائکه حداقل در حد خبر آن را شنیده باشند. روی این تأکید میکنم که یک اتفاق تاریخی خاص با خلقت انسان میافتد و این را میتوان در صحنهٔ عجیب بعدی که به ملائکه امر میشود که سجده کنند، دید. این سجده کردن به انسان به این دلیل است که انسان نقش ویژهای در جهان بازی میکند. خلقت انسان باعث میشود که ظهور خداوند به این معنی تکمیل شود که اگر ملائکه قبلاً از جنبههایی از وجود خدا هیچ درکی نداشتهاند، بعد از خلقت انسان با آن جنبهها حداقل در حد خبر آشنا میشوند.
هر موجودی در دنیا، جهان هستی را به شکلی بازتاب میدهد. مثلاً ملائکه با جنبههایی از جهان هستی در تعامل هستند و جهان در ملائکه بازتابی پیدا میکند. همهٔ حیوانات هم اینگونه هستند. جهان هستی برای یک موجود خیلی کوچک هم بازتابی دارد و او با جنبهای از جهان درگیر است، که این جنبه بیشتر مربوط به زندگی آن موجود میشود. گویی هر موجودی از طریق بخشی از اسماء الهی با جهان در ارتباط است، ولی در حد خبر میتواند ارتباطش را وسعت دهد. به عنوان مثال ملائکه (و یا مثلاً ستارگان) چیزی از «مغفرت» و «توبه» و «تواب» نمیفهمند چون اصلاً گناه نمیکنند. بنابراین این موضوع به آنها مربوط نمیشود که آن را بفهمند. اما انسانها گناه میکنند و بعد توبه میکنند؛ بنابراین این مرجعها در وجود انسانها قابل عرضه و فهم و درک است. بعضی از مرجعها مثل رحمت خدا در وجود ملائکه هم بازتاب طبیعی دارد و آن را میفهمند، اما بعضی از مرجعها را نمیفهمند. گویی انسان مثل یک آینه جلوی همهٔ هستی قرار گرفته و «تمام هستی» را بازتاب میدهد؛ میتوان گفت که با خلقت انسان یک لایه به هستی اضافه میشود. گویی هیچ موجودی قبل از انسان این جامعیت را نداشته و نمیتوانسته همه چیز را بازتاب دهد. وقتی میگویم «هیچ موجودی»، با یک قید کلی است. یعنی در این جهانی که ما در آن هستیم و توصیف آن را در قرآن میشنویم موجودی قبل از انسان این جامعیت را نداشته است. در مورد اینکه آیا قبلاً این اتفاقها افتاده است یا نه، ممکن است خیلی اتفاقها قبلاً افتاده باشد ولی الآن به ما ربطی ندارد. مثلاً فیزیکدانها میگویند که شاید جهانهای موازی وجود داشته باشند که هیچ ارتباطی به ما ندارند. نباید انتظار داشته باشیم که درون قرآن شرح این جهانهای موازی را بشنویم، چون قرآن فقط چیزهایی که به ما ارتباط دارد را بیان کرده است. بنابراین هر وقت از «هیچ»، «همه» و یا «هر» استفاده کردم، به همین دنیایی که به ما مربوط است برمیگردد.
من همچنین میخواهم استدلال کنم که حضور موجودی مثل انسان در جهان لازم است. در حدیثی نبوی آمده است که خداوند هدف از خلقت را اینگونه بیان کرده که «گنج پنهانی بودم، خلق کردم تا شناخته شوم». بر اساس این حدیث، خداوند در هر جایی تا حد ممکن ظهور میکند. به نظر من، این «حد ممکن» با انسان تکمیل میشود چون اگر ملائکه نمیتوانند نسبت به بعضی از اسماء الهی علم پیدا کنند ولی میتوانند خبرش را بشنوند. با ظهور انسان این اتفاق میافتد چون همهٔ موجودات با ظهور دانش بشری، مستفیض میشوند و اخباری را (از چیزهایی که نمیتوانند نسبت به آنها علم پیدا کنند) دریافت میکنند. بنابراین در یک لحظهٔ خاص اتفاقی در دنیا میافتد و گویی هستی زبان باز میکند. این با هدف خلقت که خداوند در همه جا تا حد ممکن ظهور کند و جلوهٔ خودش را به نمایش بگذارد، سازگار است.
من در بحثم فرض کردهام که اسماء همان اسماء الهی هستند. پیشتر روی این تأکید کردم که اینطور هم میشود تعبیر کرد که اسماء بهصورت کلی «نامهای همه چیز در عالم» هستند، ولی این فرض لزومی ندارد. اگر «ابن عربی» اینجا بود میگفت: «فرقی نمیکند»! ابن عربی از یک ایدهٔ سطح بالایی که عرفا گفتهاند استفاده میکرد و میگفت که همهٔ اسماء، اسماء الهی هستند و همه چیز همان است و فرقی نمیکند.
تعلیم همهٔ اسماء، زبان مولد و لزوم ظهور شر
در آیهٔ «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» از درون متن میفهمیم که یک نکتهٔ اصلی در مورد بشر بیان میشود. من میخواهم برای این ویژگی انسان اسم «دانش زبانی جامع» را بگذارم. امروزه عبارت دانش زبانی در مورد انسان متداول است. انسان دانش زبانی جامع دارد به این معنی که «همهٔ اسماء» به انسان تعلیم داده شده است و انسان میتواند «تمام هستی» را بازتاب دهد. ذهن انسان آئینهای است که همه چیز درون آن قابل انعکاس است. ما در قرآن واژهٔ ذهن نداریم و بحثی هم دربارهٔ ذهن در قرآن (به شکل رایج آن در فلسفه و فرهنگ بشر) نیست. اما امروزه تقریباً همهٔ اندیشمندان قانع شدهاند که ذهن وابسته به زبان است. در واقع آنچه که در ذهن انسان انعکاس پیدا میکند، چیزی است که ما در درون خود احساس میکنیم و در اصطلاح به آن «مرجع» میگوییم. اما مراجع واقعاً به زبان و به فرمالیسم آن وابستهاند. یعنی اگر فرمالیسم زبان نباشد، چیزی هم که ما به آن ذهن میگوییم وجود نخواهد داشت. همهٔ موجودات زبان و ذهن دارند اما در حد خودشان. ظهور انسان در واقع به وجود آمدن یک زبان جامع است که همه چیز را میتوان درونش جا داد. جهانی که قبلاً به صورت تکوینی وجود داشته، حالا به صورت بازنماییشده در زبان به وجود میآید. میخواهم روی این مطلب بحث کنم که چرا شر حتماً همراه با زبان جامع است؟ برای این کار ابتدا نیاز است که ویژگی «مولد بودن» یک زبان جامع را توضیح دهم.
توجه به بخش صوری زبان در فرهنگ پسامدرن و منشأ شر
اگر یک زبان جامع داشته باشید که بتواند همه چیز را انعکاس دهد، بهطور طبیعی این زبان باید به قول زبانشناسان ویژگی «مولد بودن» (productive) را داشته باشد. یعنی زبان نباید تنها از تعدادی نام و گزاره تشکیل شده باشد، بلکه باید بتوانید تولیدات هم داشته باشید و بتوانید بینهایت جمله بسازید و بینهایت اسمهای مختلف بگذارید. دلیل این مولد بودن این است که زبان جامع قرار است تمام دنیا را بپوشاند و مشابه آینهای باشد که قرار است روبهروی همهٔ جهان گرفته شود. چنین زبانی حتماً باید قابلیت تولید را داشته باشد. چنین زبانی امکان محدود نگه داشته شدن را ندارد.
در اینجا مقایسهٔ زبان انسان با زبان حیوانات مفید است. تقریباً همه قبول دارند که حیوانات میتوانند چیزهایی و یا حسهایی را با صداهایی بیان کنند. اما اصولاً به نظر نمیرسد که اکثریت حیوانات بتوانند از کنار هم قرار دادن دو صدا و توالی آنها، یک مفهوم جدید به وجود بیاورند. به نظر میآید که تنها پرندگان تا حدودی این کار را انجام میدهند و با تولید دو صدای کنار هم به شکلی جملهسازی انجام میدهند. هفتهٔ گذشته یک کارگاه علوم شناختی در تهران برگزار شد که محققی از انگلستان راجع به تکامل زبان سخنرانی داشت. او در این سخنرانی برخی از حرفهایی را که قبلاً محققان قبول نداشتند ولی الان همگی قبول دارند بیان کرد. سپس چند نمونه از کشفیات جدید را هم ذکر کرد. یکی از کشفیات جدید این بود که بر خلاف تصور قبلی، خیلی از موجوداتی که در سلسلهٔ به اصطلاح تکامل از نظر خویشاوندی از ما دورترند، از لحاظ زبانی به ما نزدیکتر هستند. در گذشته همواره سعی میکردند که به میمونها زبان یاد بدهند. پس از تلاشهای طاقتفرسایی، توانستند به یک میمون چند هزار کلمه یاد بدهند ولی با این حال به نظر میآید که این میمون چیزی از زبان نفهمید. از طرف دیگر یک طوطی به اسم «آلکس» (که عکسش را هم نشان داد) در حدی زبان را آموزش دیده بود که معقولات را میفهمید. به عنوان مثال اگر یک مکعب و یک کره که هر دو سبزرنگ هستند را روبهرویش بگذارند و از طوطی بپرسند که این دو چه ویژگی مشترکی دارند، طوطی میگوید «رنگ»! یعنی به شکلی زبان مرتبهٔ دوم را میفهمد و قادر به تشخیص ویژگیهای مشترکی مانند تشابه شکلی و یا رنگی میباشد. طوطی اصلاً هم اشتباه نمیکند و به همین دلیل شهرت جهانی پیدا کرده است. در واقع امروزه همهٔ محققان قانع شدهاند که پرندهها زبان پیچیدهای دارند و از نظر زبانی به ما نزدیکتر هستند.
یک نکتهٔ حاشیهای: در رابطه با مثالی که در مورد پرنده و میمون زدم، یک نکتهٔ جانبی میگویم. یک اتفاق پوچ و بیمعنی در دنیا بهصورت تاریخی افتاده است. یک گسستگی در فرهنگ جهانی اتفاق افتاده که از غرب شروع شده و در همهٔ جهان هم شیوع پیدا کرده است. این اتفاق این ایده بوده که همهٔ آدمها تا قبل از عصر روشنگری که علوم تجربی آمد، چیزهایی را از دنیا فهمیده بودند ولی درگیر خرافات بودند. سپس یکدفعه پس از عصر روشنگری همهٔ آنچه را که خرافات میدانستند دور ریختند و دانش را از نو شروع به تولید کردند! مثلاً گفتند که تفسیر رؤیا خرافات است. بعد از گذشت دویست سال در اول قرن بیستم، کمکم تفسیر رؤیا مجدداً معنیدار شد، ولی گفتند که این تفسیر رؤیا، آن تفسیر رویای قدیمی نیست و مثلاً برای اطلاعات روانکاوی خوب است. سپس بعد از گذشت چهل، پنجاه سال گفتند که چیزهایی را هم میشود با رؤیا پیشبینی کرد و نهایتاً تقریباً همان چیزی شد که قبلاً میگفتند! فقط مقداری شیوههای مطالعهٔ امروزی فرق میکند. من فکر میکنم که یک نمونهٔ دیگرش مثال زبان حیوانات است. تقریباً تمام دنیا میدانستند که پرندگان دائماً در حال حرف زدن با هم هستند و اگر یک موجود بتواند حرف بزند و ما حرفش را بفهمیم، پرندگان هستند (منطقالطیر). در دنیای قدیم همه میدانستند که پرندهها توانایی خوب حرف زدن را دارند. اما به دلیل نظریهٔ تکامل گفتند که شامپانزهها به ما نزدیکتر هستند و در نتیجه «شامپانزه خوب حرف میزند» و صد سال عمر خود را تلف کردند تا به یک چیز بدیهی رسیدند. در حالی که تنها موجودی که ما میبینیم زیاد حرف میزند پرندهها هستند. از صبح مینشینند و مدام حرف میزنند؛ حرفی که به نظر نمیآید مربوط به امور روزانهشان باشد. مثلاً فکر میکنید در جنگلی پرسروصدا، پرندهها راجع به غذا خوردنشان با هم صحبت میکنند؟! خیلی حیوانات گاهی برای کارهای حیاتی خودشان از خودشان صدا درمیآورند ولی پرندهها مینشینند و روزانه آواز میخوانند. جالب این است که امروزه محققان میگویند «کشفیات جدید»! و اینها در نهایت به نام آنها تمام میشود. آنها این احساس را داشتند که همه چیز تا الآن خرافات بوده و همهٔ گذشتگان احمق بودهاند و نظرات آنها خرافه بوده است چون از روشهای جدید مطالعه استفاده نمیکردند. در حالی که قدیمیها هم روش داشتند و این طور نبود که به طور تصادفی حرف بزنند. همچنین میبینیم که بعد از سالها به وضوح معلوم شد که چیزی به نام «علوم تجربی» وجود ندارد و روش تجربی خودش مبنای متافیزیکی دارد.
در یک زبان مولد میتوان گزارههای نادرست ساخت
دیدیم که یک زبان جامع باید مولد باشد. در یک زبان مولد یک لایهٔ فرمال داریم که با آن کارهای مختلفی میتوان کرد. به صورت خاص، میتوان در سطح فرمال زبان گزارههای نادرست هم ساخت. نادرست بودن مربوط به لایهٔ فرمال زبان است. در واقع در شکل صوری زبان می میتوانیم گزارههایی بسازیم که مابهازای خارجی ندارند و به هیچ واقعیتی اشاره نمیکنند. مثلاً ما میتوانیم از مربع سهگوش حرف بزنیم. ما میتوانیم روی چیزهایی که وجود ندارند اسم بگذاریم و میتوانیم گزارههایی تولید کنیم که به هیچ واقعیتی اشاره نمیکنند. از یک طرف ویژگی مولد بودن زبان باعث میشود که زبان جامعیت پیدا کند و همه چیز را بتواند در خودش نمایش دهد. از طرف دیگر، مولد بودن بهصورت خودبهخود این ویژگی را هم به وجود میآورد که چیزهایی را به صورت فرمال و صوری نمایش دهیم که مابهازای خارجی ندارند. این ویژگی زبان در تمام عالم تکوین منحصربهفرد است. در تمام دنیا چیزهایی وجود دارند و چیزهایی هم وجود ندارند؛ چیزی که به شکلی پوچ باشد وجود ندارد. اگر موجودی حسی دارد، آن حس را دارد. احساس اشتباه نداریم. برای همهٔ موجوداتی که حیات طبیعی دارند، احساساتی را تجربه میکنند که درست و واقعی هستند. در حالی که انسان این گونه نیست. به دلیل همین ویژگی فرمال زبان، انسان میتواند از چیزی که وجود ندارد بترسد! من میخواهم بگویم که یک ویژگی در آن لایهٔ فرمال و صوری زبان وجود دارد که در لایهٔ ذهنیای که مرجعها در آن قرار میگیرند، انعکاس پیدا میکند. در حالی که تمام موجودات این گونهاند که همان چیزی که هست در ذهنشان منعکس میشود؛ چیزی که وجود ندارد منعکس نمیشود. اما در مورد انسان روند برعکسی هم اتفاق میافتد. اگر در زبان به صورت فرمال اشتباهی صورت بگیرد، آن اشتباه هم در ذهن انسان انعکاس پیدا میکند. البته این انعکاس نه در جهان، بلکه در ذهن انسان میباشد و به هر حال میتواند تأثیراتی ایجاد کند. مثلاً اگر فردی برای چیزی که وجود ندارد اسم بگذارد، آن چیز در جهان خارج به وجود نمیآید، ولی آن چیز هنوز میتواند او را بترساند و یا یک حالت درونی و ذهنی در او ایجاد کند (علیرغم اینکه آن چیز مابهازای خارجی ندارد). به عبارت دیگر، چون حالتهای ذهنی تحت تأثیر فرمالیسم زبان به وجود میآیند، میتوانند افراد را به اشتباه بیندازند. این پدیده مخصوص انسان است و مثلاً ملائکه و یا کرات آسمانی این گونه نیستند. از لحاظ قرآنی (و نه فلسفی) کرات آسمانی هم به یک معنا ذهنیت و زبان در حد وجود خودشان دارند. اما در داخل ذهن کرات آسمانی چیزی که در دنیا وجود ندارد، انعکاس پیدا نمیکند. اما در ذهن انسان چیزی که وجود ندارد میتواند انعکاس پیدا کند. شرک نمونهٔ واضحی از انعکاس یک اشتباه در ذهن انسان است. همان طور که در سورهٔ یوسف توضیح دادم ما میتوانیم برای چیزهایی که وجود ندارند، اسم بگذاریم و حتی آنها را بپرستیم و احساس خضوع و خشوع در مقابل موجوداتی که وجود ندارند، داشته باشیم. اوهام از اینجا به وجود آمدهاند که برای چیزی که وجود خارجی ندارد، اسم گذاشتهاند و این اسم گذاشتن باعث شده که در درون انسانها انعکاس واقعی پیدا کند.
نکتهٔ بعدی اینکه ما نه تنها میتوانیم واژههایی را وضع کنیم که به چیزی اشاره نمیکنند، بلکه میتوانیم خیلی وسیعتر و مفصلتر از این تولیداتی داشته باشیم که به چیزی اشاره نمیکنند. به عنوان مثال، یک هندسهدان مشهور و بزرگ به نام «وین مور» هست که نقل شده که در یک جلسهٔ دفاع دکتری شرکت کرده بود. پایاننامهٔ ارائهشده این گونه بوده که تعدادی اشیاء هندسی انتزاعی را تعریف کرده بودند و در تمام طول پایاننامه این اشیاء را بررسی کرده بودند. گفته شده که وقتی جلسه تمام شد، وین مور ثابت کرد که چنین اشیائی وجود ندارند؛ یعنی مجموعهای که پایاننامه راجع به آن نوشته شده است، تهی است. بشر قدرت این را دارد که نه تنها روی چیزهایی که وجود ندارد اسم بگذارد، بلکه حتی میتواند راجع به آنها پایاننامهٔ دکترا هم بنویسد! البته همهٔ گزارههای پایاننامه هم به انتفای مقدم درست بودند، چون اساساً چنین اشیاء هندسیای وجود نداشتند.
این ویژگی در ما وجود دارد که در مورد چیزهایی که نیستند و چیزهایی که در واقع فقط به صورت صوری وجود دارند، حرف بزنیم، ازشان بترسیم، عاشقشان بشویم و هزاران کار برایشان انجام دهیم! حتی در مقابل چیزی که وجود ندارد میتوان یک انسان را قربانی کرد. این واقعاً ویژگی جالبی در مورد انسان است که خودش میتواند برای چیزی که وجود خارجی ندارد اسم بگذارد و مفهوم آن را درست کند و بعد انسان بیچارهٔ دیگری را که وجود خارجی دارد، برای آن از بین ببرد (قربانی کند). سوالی که مطرح میشود این است که آیا میتوان همهٔ این اتفاقات را به زبان برگرداند؟ در طول تاریخ فلسفه معمولاً ریشهٔ همهچیز را از ذهن بشر میدانستند، ولی اخیراً به زبان اولویت میدهند و ذهن و زبان را همبسته با هم در نظر میگیرند. امروزه در زبانشناسی و فلسفهٔ زبان، بحثهای مربوط به زبان و ذهن به هم نزدیک شدهاند.
زبان و غیبت خداوند در فرهنگ بشری
اگر به فرهنگ بشر امروز نگاه کنید، به شکلی خداوند در آن غایب است و تا حدود زیادی ظهور ندارد. فرهنگ ما در واقع به زبان وابسته است و مجموعهای از عقاید، افکار و انواع بیانهای مختلف (مانند بیانهای هنری) را شامل میشود. در این فرهنگی که ما ایجاد کردهایم، خداوند غیبت دارد. در واقع یک آزادی عمل در زبان وجود دارد که من میتوانم کتابی بنویسم که در آن اشارهای به خداوند نمیشود. من میتوانم در این کتاب بنویسم و بگویم که خداوند وجود ندارد (یا اینکه مثل نیچه بگویم که «خدا مرده است»). در نوشتن این کتاب به چه معنیای خداوند غایب شده است؟ این یک کتاب است و اگر انسانی آن را نخواند که اتفاقی نمیافتد؛ در واقع این کتاب مجموعهای از مولکولهای کاغذ و جوهر است که در واقع خیلی هم خداشناس هستند و به شادی و خوبی زندگی میکنند. مسئله این است که نمادهایی در کتاب به کار رفته، که انسان را به یک جهان موهومی ارجاع میدهند که خداوند در آن وجود ندارد. در واقع اتفاقی در جهان خارج نمیافتد و اتفاقات تنها در ذهن انسان میافتد. گویی فقط انسان است که غایب میشود چون در ذهنش چیزی را پیدا نمیکند؛ نه اینکه جایی از جهان وجود دارد که خداوند در آن نیست.
در توضیح ارتباط میان زبان و فرهنگ، «ایزوتسو» میگوید که واژگان و ساختار ارتباطی میان واژهها یک آینهٔ تمامنما از فرهنگ است. مثلاً به گفتهٔ ایزوتسو در واژگان قرآن واژهٔ «خداوند» واژهای مهم است که از نظر ساختاری در مرکز قرار گرفته است و با همهچیز ارتباط دارد. در حالی که برای فرهنگ عرب پیش از اسلام، یک توصیف چهارخانهای از واژگان کشیده که خداوند در یکی از آن چهار خانهها قرار دارد و به هیچچیزی ربط ندارد.
مسئلهٔ غیبت خداوند این است که ما میتوانیم به خداوند توجه نکنیم، در حالی که جایی از جهان نیست که خداوند نباشد. ما میتوانیم رویمان را برگردانیم و این اصطلاحی است در قرآن زیاد استفاده میشود. قرآن میگوید که رویتان را برنگردانید. در قرآن از دو واژهٔ متضاد «صلی» و «تولی» استفاده میشود. واژهٔ «صلی» به معنی جهتگیری کردن و زاویهٔ درست گرفتن به سمت خدا و رو به خدا ایستادن و «تولی» به معنای روی برگرداندن به کار میرود. بنابراین غیبت به معنای واقعی آن وجود ندارد. در واقع ما هستیم که غایب میشویم. به نظر من ما به یک فرمالیسمی در زبان مولد رسیدهایم که در آنجا آزادی عمل داریم. شما هر گزارهٔ فرمال که تولید کنید، میتوانید گزارهٔ نقیضش را هم تولید کنید. بنابراین حداقل نصف زبان اشتباه است چون از یک گزاره و نقیضش حداقل یکی اشتباه است و به یک چیز واقعی اشاره نمیکند.
در اینجا به مثالی اشاره میکنم: امسال ماه رمضان سخنرانیهایی از آقایی به نام «دولابی» که چند سال است که فوت کرده، پخش میشد. ایشان از آدمهای عارفمسلک بوده و کلاسهای خصوصی داشته است. چند سال پس از فوتش در تلویزیون سخنرانیهایش را پخش میکردند. سخنران ظاهراً سادهای بود و اصطلاحات عرفانی هم نداشت ولی گاهی حرفهای خیلی عمیقی میزد. در یک جلسه بارها این را گفت: «تمام مسئله این است: چیزی که هست، هست و چیزی که نیست، نیست!» به نظرش کل ماجرا این بود که آن چیزهایی را که هست، بگویید هست و آن چیزهایی هم که نیستند، بگویید نیستند. به نظر ایشان ما مشکلمان همین است: چیزهایی که هستند را میگوییم نیستند و چیزهایی که نیستند را میگوییم هستند! گویی ما داخل زبانمان داریم با کلمات بازی میکنیم.
عدم هماهنگی «نیاز و خواسته» و بروز شر
چیزی که یک موجود غیرانسانی میخواهد، همان چیزی است که به آن نیاز دارد (نیاز و خواسته منطبق هستند) زیرا در ذهن موجودات غیرانسانی هیچ کذب و نادرستی انعکاس ندارد (اولاً اینکه من حیوانات را هم جزء جهان انسانی حساب میکنم. به نظر من آنها هم به یک معنای انسانی، زبان خاصی دارند که در داخل آن ممکن است گزارههای نادرست به وجود بیاید. همچنین من ذهن را برای سایر موجودات هم به کار میبرم. بشر دوست دارد که بگوید که فقط من زبان و ذهن دارم ولی در قرآن این گونه نیست. اگر مثلاً ملائکه از خداوند میترسند، از آنچه که در خداوند هست میترسند و از آنچه که در او نیست، نمیترسند. اما این نکتهٔ اساسی در مورد بشر وجود دارد که چیزی را که به آن نیاز ندارد، میتواند بخواهد. زیرا فرهنگ به او میگوید که بخواه. به دلیل زبانی که بشر داشته است، فرهنگی پر از گزارههای غلط و پر از چیزهای اعتباریِ غلط در آن تلنبار شده است. ما در واقع در یک جهان اعتباری زندگی میکنیم. از زمان تولد توسط والد خود آموزش میبینیم، باید و نبایدهایی به ما گفته میشود. اینکه چه باید بکنیم یا چه چیز را بخواهیم. مثلاً یک نفر یاد میگیرد که باید به یک مقام اجتماعی برسد. این نیاز خود فرد نیست که به او میگوید تو باید به آنجا برسی، بلکه چیزی از بیرون به او القا میشود. این پدیدهای انسانی است که ما بر خلاف همهٔ موجودات به خواستههای خود نمیرسیم. ما به آرزویی که داریم نمیرسیم و از این رنج میبریم. یکی از منشأهای شر هم همین است. به صورت خلاصه، زبان به علت ویژگی مولد بودنش، فرهنگی را به وجود میآورد. این فرهنگ خواستههایی در درون انسانها ایجاد میکند که ممکن است منطبق بر نیازهای هیچکس نباشد (حتی ممکن است خواستهها به چیزهایی که ناممکن باشد اشاره کند).
ما در واقع یاد میگیریم که چه چیزهایی را بخواهیم و چه چیزهایی را نخواهیم، در حالی که بقیهٔ جهان این گونه نیست. موجودات چیزهایی را که نیاز دارند، میخواهند و واسطهای وجود ندارد. من آخر جلسهٔ قبل هم بیان کردم که خواسته همان انعکاس نیاز در زبان است. من به یک چیزی نیاز دارم و بعد چیزی را به عنوان خواسته بیان میکنم (نیاز، به بیان خواسته منجر میشود). در مرحلهٔ ترجمه از نیاز به خواسته است که فرهنگ دخالت میکند. اینکه من چه نیازهایی را احساس میکنم، کدامها را بیان میکنم و دنبال کدام میروم، به باید و نبایدهایی مربوط میشود که من از والد میگیرم. بنابراین یکی از منشأهای شر این است که من چیزهایی را که نیاز ندارم بخواهم. خداوند نیازهای همهٔ موجودات را برطرف میکند، بنابراین همهٔ موجودات در اوج خوشی زندگی میکنند، بهغیر از انسان که دچار این پدیدهٔ شر است. خداوند «نیاز» همهٔ موجودات را برآورده میکند ولی «خواسته» همهٔ موجودات را برآورده نمیکند. مثلاً اگر پدرم به من گفت که باید رئیس فلان اداره بشوی، خداوند قرار نیست که این خواستهٔ مرا برآورده کند چون پدرم این را به من گفته است. اتفاقاً ممکن است که نیاز من این نباشد؛ ممکن است نیاز من این باشد که بروم و یک گوشهٔ دنجی بنشینم و در درون خود تأمل کنم. ممکن است حتی اگر رئیس آن اداره شوم بدبخت شوم. اگر پدیدهٔ مرگ و یک سری شر دیگر را کنار بگذارید، خیلی وقتها بشر به این علت احساس بدبختی میکند که چیزی را میخواهد، به آن نمیرسد و دچار رنج میشود. مشکل انسان این است که نمیداند به چه چیزی نیاز دارد؛ خیلی وقتها خیلی از خواستهها به او تحمیل میشود.
بنابراین گزارهها و بازنماییهای نادرست باعث ایجاد خواستهها و اهداف نادرست میشود. ممکن است چیزی که از درون به من میگوید که باید به این نقطه برسی، ناشی از اشتباه فهمیدن هدف باشد. این مختص دنیای انسانی است و هدف غلط در بقیهٔ دنیا وجود ندارد: مثلاً ستارگان همیشه هدفهای درست دارند و همهٔ کارهایشان درست است. اینکه من به کجا میخواهم بروم، ممکن است نقطهٔ اشتباهی باشد و به خاطر این ویژگی فرهنگی و ذهنی بشر که زاییدهٔ زبان است، باشد. نکتهٔ دیگر اینکه حتی اگر نیازی را هم درست تشخیص دهیم و بخواهیم دنبالش برویم، ممکن است راه را اشتباه برویم چون نمیدانیم که چطور باید به آن نیاز برسیم. ذهنیت ما همیشه یک واسطه برای تماس ما با دنیا و دیدن و فهمیدن آن است. ما بر حسب چیزهایی که میدانیم، تصمیم میگیریم که چه کاری را انجام بدهیم. توصیف من از اینکه راه را چگونه باید رفت، زاییدهٔ ذهن من است و ممکن است که اشتباه باشد. مثلاً من فکر میکنم که برای رسیدن به فلان هدف، باید همهٔ این آدمها را بکشم. بعد همهٔ این آدمها را میکشم و به آن هدفم هم نمیرسم. تنها کاری که کرده آیا این بوده که فقط یک سری از موجودات را از بین بردهام؟ ما داخل ذهنیت خودمان زندگی میکنیم. بنابراین اشتباه میکنیم و به چیزهایی که میخواهیم نمیرسیم و حتی در این مسیر آدم میکشیم. هیچ انسانی «نیاز» ندارد که انسان دیگری را از بین ببرد. اگر کسی فکر میکند که نیازی در انسان هست که انسان دیگری را بکشد، باید بگوید که به کدام یک از نیازهای انسان مربوط میشود. ما کارهایی میکنیم که به نیازهای ما ربطی ندارد. ما حتی کارهایی میکنیم که خواستهای هم نسبت به آنها نداریم. مثلاً یک نفر را میکشیم و میگوییم که نمیخواستیم او را بکشیم: «من فکر میکردم که اگر این را بخورد بیهوش میشود، ولی او مرد!». اینکه فکر میکرده آن ماده فقط بیهوش میکند، ناشی از بازنمایی اشتباه در ذهن او بوده است. بهعنوان مثال دیگر، اولین قتلی که اتفاق افتاد و قابیل هابیل را کشت، به این ربطی نداشت که اگر هابیل باشد یا نباشد، خداوند به قابیل توجه میکند یا نمیکند. این کار قابیل ناشی از ذهنیت غلط او بود.
شیطان تفریحش این است که وقتی یک نفر چیزی را دارد به او بگوید تو این را نداری. سپس او را گول بزند و به او بگوید که تو باید فلان کار را بکنی که این را بهدست بیاوری. و این دقیقاً همان کاری است که اگر آن را انجام بدهد، آنچه را که داشته از دست میدهد. اولین دروغی که شیطان گفت همین بود: آدم در جنت بود و خلدآشیان هم بود. همه چیز هم در اختیارش بود. شیطان گفت اگر میخواهی تا ابد اینجا باشی و یا اینکه مَلِک بشوی (در حالی که از مَلِک بالاتر بود) باید از این شجره بخوری. این تنها کاری بود که آدم نباید میکرد. و دقیقاً همان کاری بود که اگر میکرد همه اینها را از دست میداد. با این کار، آدم آنچه را که نمیدانست دارد را از دست داد.
تا اینجا من نکات جلسهٔ پیش را تکمیل کردم. اینکه ما چگونه در مورد «بایدها و نبایدها» در اثر فرهنگ و زبان اشتباه میکنیم (هدفها و خواستههای نادرست داریم). هدفی انتخاب میکنیم که نیاز ما نیست و چون هست و نیستها را درست نمیفهمیم راههای اشتباهی میرویم.
توجه زیاد به بخش صوری زبان در فرهنگ پسامدرن
فرهنگ بشر امروز از لحاظ زبانی به سمت اشباع شدن میرود، به این معنی که کمکم همهٔ گزارههای ممکن را تولید میکند. مثلاً تا زمانی شاید گزارهٔ «خدا نیست» وجود نداشت. بعد کمکم این گزاره به وجود آمد. حرفهایی را که هیچکس نزده است، مردم میزنند. در مدرنیسم این اساساً تبدیل به یک قاعده شد که من چیزهایی را بگویم که کسی تا به حال نگفته است. بنابراین به نظر میآید که در طول زمان این هست و نیست، بیشتر با هم قاطی میشوند. خلاصه آخرش خدا یا هست یا نیست، ولی هر گزاره و نقیض آن در فرهنگ ما موجود است: بعضیها به این معتقدند و بعضیها به آن معتقدند. ما به سمت یک فرهنگ پستمدرن پیش میرویم که در آن یک مجموعه از گزارههای متناقض همه در کنار هم وجود دارند. در این فرهنگ، احساسی که به وجود آمده این است که اصلاً نمیتوان در مورد درستی گزارهها و اینکه حقیقت چیست، قضاوت کرد. حرف از این است که اصلاً حقیقتی وجود ندارد. گفته میشود که در آن سطح فرمال زبان همهٔ گزارهها به اندازهٔ هم و در کنار هم وجود دارند. چیزی که باعث میشود که گزارهها با هم فرق کنند، مرجعهای آنها در جهان خارج است. وقتی که شما به سطح فرمال زبان توجه زیادی کنید و روی آن متمرکز شوید، دیگر گزارههای مختلف فرق زیادی با هم نمیکنند. میتوان گفت که فرهنگ بشر قدم به قدم و به طور صعودی به لایههای فرمال زبان نزدیکتر میشود. من در جلسهٔ قبل توضیح دادم که رفتن به بیرونیترین لایهٔ فرمال زبان (لایهٔ نوشتاری زبان) یکی از ویژگیهای مردسالاری است. من فیلسوفی را مثال زدم که رسماً گفتار را در مقابل نوشتار قرار میدهد و نوشتار را ارجح میداند. هر چقدر شما به لایههای بیرونی زبان نزدیکتر میشوید، گزارهها تفاوتشان را بیشتر از دست میدهند. بنابراین این اتفاق عجیب نیست که با نزدیک شدن به سطح فرمال زبان، اکنون در دنیایی زندگی میکنیم که گزارهها با هم فرق چندانی ندارند. هر چند وقت یکبار یک نفر از دانشجویان در این کلاس میآید و میگوید که اصلاً عقل وجود ندارد و نمیشود اینها را ثابت کرد. این حرفها در دنیای پستمدرن مرسوم است که میگویند حقیقتی وجود ندارد و هر کس در وجودش یک چیزی انعکاس پیدا میکند. یا اینکه همه ما حقیقت هستیم و از این حرفهای عجیب و غریب میگویند. من یکبار توصیف کردم که یکی از پایههای پستمدرن (که رسماً بیان نمیشود) این است که آدمها خیلی زیاد با هم فرق دارند و بنابراین نمیتوان از یک حقیقت مشترک سخن گفت ... "به غیر از زن و مرد که از همه نظر مثل هم هستند!" این ترکیب فمینیسم (به این معنای متداول) و پستمدرنیسم چیز مضحکی است که من نمیدانم چرا کسی خندهاش نمیگیرد!
والد یک منشأ اصلی شر است
بهصورت خلاصه، به دلیل گرایش به فرمالیسم، گزارههای زیادی تولید و روی یکدیگر تلمبار میشوند. همچنین لحظه به لحظه نظارت روی درستی و نادرستی گزارهها ضعیفتر میشود. من به عنوان یک نکته میخواهم به بحثهای قبلی ارجاع بدهم که منشأ شر برای بشر (به این معنایی که من میگویم) در واقع در والدش است و سخنی است که از بیرون میآید. همه موجودات غیرانسانی بر حسب آنچه در درونشان است زندگی میکنند، ولی بشر بر اساس یک چیز بیرونی به اشتباه میافتد. دشمن انسان در درونش نیست و در بیرونش است: در واقع ما نیازهایی داریم؛ اگر فرهنگ نادرستی نباشد و انسان هدایت شده باشد (به این معنی که چیزهایی که هست را بداند که هست و چیزهایی را هم که نیاز دارد درست برایش بازنمایی شده باشد) دیگر اشتباه نمیکند. در این صورت انسان بر اساس نیازهای درونش تصمیمگیری میکند. شر وقتی پیش میآید که یک گزاره نادرست از فرهنگ (از بیرون) آمده و باعث بازنمایی اشتباه میشود. ممکن است که کسی بگوید "ذهن بشر خودش ممکن است گزاره اشتباه تولید کند". من مخالفتی ندارم ولی اگر عملاً نگاه کنید نود و نه درصد گزارههای نادرست از فرهنگ میآید و ما خودمان کمتر چنین گزارههایی را تولید میکنیم. من در اینجا دوباره این موضوع را تأکید میکنم که والد نقش اصلی را در گمراهی ایفا میکند. شرک از والد گرفته میشود. هیچ انسانی نیست که اگر در جایی دورافتاده و به دور از تأثیر فرهنگ رشد کند، تمایل به درست کردن بت بهصورت انفرادی داشته باشد. ممکن است که این فرد ترسهای موهومی پیدا کند و یا چیزی درست کرده و روی آن اسم بگذارد، ولی بتپرستی یک عمل اجتماعی است که بهتدریج در فرهنگ به وجود میآید.
نقش شیطان
ما در نگاه دینی کاملاً معتقدیم که موجودی خارج از عالم انسانی وجود دارد که شر را ایجاد میکند. در واقع اولین گزارهٔ نادرست را شیطان به انسان القا کرد. در روانشناسی میگویند که ما در درون خودمان یک غریزهٔ مرگ یا خودتخریبی داریم. به نظر من اینها با دیدگاه دینی سازگار نیست و چیزی که بشر را تخریب میکند خارج از موجودیت بشر است. بشر هم مانند موجودات دیگر دارای ساختار یکپارچه است و اینکه بین دو گرایش مرگ و زندگی در نوسان باشد، با دیدگاه دینی ما سازگار نیست.
از نظر دینی شیطان گزارههای نادرست را وارد ذهن انسان میکند. وقتی یک گزارهٔ نادرست وارد ذهن شما شد، شما گزارههای نادرست دیگری را با این بذر تولید میکنید. این عین متن یک روایت است که میگوید: کار شیطان این است که در قلبهای شما بذر میکارد و از این بذرها شیطانکهایی به وجود میآیند و قلب شما را پر میکنند. ورود یک گزارهٔ نادرست در یک «سیستم با اصول موضوعی درست» یک «سیستم با اصول موضوعی نادرست» ایجاد میکند. این بخش را ما تولید میکنیم. اما بر اساس روایت دین، ابتکار تولید اولین گزارهٔ نادرست را شیطان به خرج داد. اما خود ما بعداً گزارههای بیشتری تولید کردیم و در این کار استاد شدیم! سپس فرزندانمان را مجبور کردیم که از همین گزارههای نادرست که خودمان (شاید حتی اخیراً) تولید کردهایم، پیروی کنند. مثلاً بتی را تازه ساختهایم. چون هیچکس این بت را نمیپرستید، بچهٔ خود را مجبور کردیم که لااقل او این بت را بپرستد! این کارها را انسانها کردهاند. ولی من فکر میکنم که داستان آفرینش این را میگوید که سرآغاز گزارههای نادرست بیرون از وجود بشر است.
هدایت خداوند
بر اساس نص صریح قرآن، هر چیزی پس از خلق، هدایت میشود (الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ). این انعکاس صفت «هادی» بودن خداوند است که در همهٔ موجودات بدون استثنا بعد از خلق، هدایت صورت میگیرد. اما موجودات چگونه هدایت میشوند؟ مثلاً حیوانات چگونه هدایت میشوند؟ حیوانات بهوسیلهٔ احساسات درونی خود هدایت میشوند؛ یعنی میفهمند که چه کارهایی را باید بکنند و چه کارهایی را نباید بکنند. لازم نیست کسی به یک حیوان آموزش داده باشد که چه قارچهایی سمی هستند. وقتی که به یک قارچ سمی نزدیک میشود، احساس خطر میکند. گورخرِ مادر به بچهاش نمیگوید که کفتارها میخواهند تو را بخورند و دنبال من بدو! بچه گورخر بهطور اتوماتیک وقتی کفتار را میبیند میترسد، اگرچه نمیتواند آن را بیان کند. خیلی از حیوانات وقتی احساس بیماری میکنند، به جنگل یا باغچه رفته و گلها و علفها را بو میکنند. سپس یکی از آنها را انتخاب کرده و میخورند. آن لحظه حس میکنند که آن گیاه برای بیماریشان مفید است، در حالی که اصلاً نمیدانند که بیماریشان چیست. وقتی بوی گیاه دارویی به مشامشان میرسد، یک مکانیسم درونیِ بدنشان به آنها میگوید که این برای تو خوب است. ما هم مکانیسمهای مشابهی داریم. مثلاً در زمان بارداریِ خانمها، هنگامی که استخوانهای بچه شکل میگیرد، بدن مادر نیاز زیادی به سیلیسیم دارد. در این زمان بعضی از مادران نسبت به بوی خاک عکسالعمل نشان میدهند. بعضی در خلوت خاک میخورند و نهتنها برایشان ضرر ندارد، بلکه مفید هم هست؛ زیرا خاک بهترین منبع سیلیسیم است. همهٔ حیوانات یک هدایت تکوینی دارند: از چیزهایی خوششان میآید و از چیزهایی بدشان میآید. همچنین از چیزهایی میترسند. اینها باعث میشوند که درست رفتار کنند. وقتی در موقعیتی قرار میگیرند، آن موقعیت در وجودشان انعکاسی پیدا کرده و با احساساتشان ترکیب میشود و باعث میشود که درست عمل کنند.
قَالَ رَبُّنَا ٱلَّذِىٓ أَعْطَىٰ كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُۥ ثُمَّ هَدَىٰ
گفت: «پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه درخور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است.»
اما این نوع هدایت برای بشر کافی نیست؛ زیرا گزارههای زبانیِ نادرست و فرهنگ اشتباه، طعم و یا بوی خاصی نمیدهند که از روی مزه و یا بو نادرست بودن آنها را تشخیص دهیم و از آنها دوری کنیم. مشکل بشر این است که از زمانی که به دنیا میآید داخل تور فرهنگ نادرست گیر میافتد (حتی اگر فرض کنیم که هدایت تکوینی تا حدودی در سطح فرمال زبان هم وجود داشته باشد، از همان ابتدا مشام ما آلوده میشود و سیگنالهای آن آنقدر ضعیف است که در فرهنگ گم ما از بچگی از واژگان اشتباه در زندگی استفاده میکنیم و اسمهایی برای چیزهایی گذاشته شده که اصلاً لیاقت اسمگذاری را ندارند. مسئله خیلی عمیق است و فقط بحث چند تا گزاره نیست! مثلاً واژهٔ «مروت» به معنی «مردانگی» جزو واژگان مقدس اعراب پیش از اسلام بوده، ولی در قرآن این کلمه نیامده است. در قرآن مروت به چیزی اشاره نمیکند چون هیچ چیزی به اسم مروت در جهان وجود ندارد. اما این واژه در فرهنگ میتواند به وجود بیاید. تمام ویژگیها و صفات میتوانند دچار اعوجاج شوند و به مرجعهای درستی اشاره نکنند. برای همین است که خیلی از واژهها در قرآن نیستند. واژهٔ «شجاعت» اصلاً در قرآن نیست. سعی کنید که شجاعت را تعریف کنید؛ میبینید که امکان ندارد، چون شجاعت به هیچ چیزی اشاره نمیکند! شجاعت یک صفت مثبت است ولی چیزهایی هستند که بشر واقعاً باید از آنها بترسد. بنابراین شجاعت یعنی چه؟ آیا به این معنی است که انسان از چیزهایی که نباید بترسد، نترسد و از چیزهایی که باید بترسد، بترسد؟ پس شجاعت به وسیلهٔ ترس تعریف میشود و در قرآن هم واژهٔ ترس داریم، ولی شجاعت نداریم. قرآن میگوید که از غیر از خدا نترسید و این میشود معنی شجاعت. ولی وقتی یک عرب از کلمهٔ شجاع استفاده میکند، حالت روحیای که به نظرش میآید این است که فرد شجاع، آدمی بیکله است که از هیچ چیز نمیترسد. واقعاً عرب شجاعت را به این معنی به کار میبرد. کسی که ترس در وجودش نیست، در حالی که آدمی وجود ندارد که ترس در وجودش نباشد. حتی افراد دیوانه هم از چیزهایی میترسند. بنابراین شجاعت وجود ندارد و واژهای نیست که به واقعیتی اشاره کند. بنابراین واژگان غلط داریم، گرامر غلط داریم، و زبان غلط داریم. حتی در شعر حافظ هم واژگانی وجود دارند که به هیچ چیز اشاره نمیکنند. قرآن کتابی است که قرار است واژگانی درست داشته باشد؛ واژگانی که به چیزهایی اشاره میکنند که واقعاً هستند و مقولههایی که واقعاً وجود دارند. ترس وجود دارد ولی شجاعت وجود ندارد. اتفاقاً اولین بحث معروف زبانی که برای تعریف واژهها انجام شده است، توسط «سقراط» بوده که اولین بار راجع به شجاعت مفصلاً بحث کرده است؛ بحثی بین سقراط و «خیالی» بوده و سقراط سعی میکرده تعریفی را ارائه بدهد و خیالی از این تعاریف ایراد میگرفته است. به نظر من واژهٔ بدی را انتخاب کرده است چون شجاعت را نمیتوان تعریف کرد، زیرا واقعاً وجود ندارد.
انسانها برای هدایت به چیزی اضافهتر از موجودات دیگر نیاز دارند. انسانها به یک متن برای هدایت نیاز دارند که در آن متن هستها، هستند و نیستها، نیستند؛ همچنین بایدها همان چیزهایی است که با نیازهای ما منطبق است. به این شکل هدایت در فرهنگ بشر انعکاس پیدا میکند. در اولین جلسهٔ قرآن نیز گفتم که ظهور هدایت خداوند در زبان بشر ضروری است. ما ظهور هدایت خداوند در زبان بشر را قرآن مینامیم. جملهای از آقای جوادی آملی نقل میکنم که فکر میکنم حرف درستی است. ایشان میگویند که هر هدایتی که در جهان وجود دارد، قرآن است. یعنی اگر قبل از اینکه قرآن نازل بشود هم یک آدمی به آدم دیگری چیزی گفت و آن نفر هدایت شد، آنچه گفته شده بخشی از قرآن است. مجموعه چیزهایی که بشر را هدایت میکند همان قرآن است. به هر حقیقتی که هدایت بکند به نوعی در قرآن اشاره شده است (مثلاً طی یک داستان و یا به نحو دیگری). به این معنی هدایت منحصر در قرآن است و آن چیزهای زبانی که باعث اصلاح مرجعها و اصلاح خواستهها میشوند، همان چیزهایی است که در قرآن آمده است. من در اولین جلسهٔ قرآن گفتم که ضرورت دارد برای هدایت انسان یک کتاب نازل شود. در آن جلسه چیزهای مختصر و مفیدی گفتم و راجع به «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» هم اشارهٔ خیلی کوتاهی کردم که فکر میکنم الان روشنتر بیان شد.
وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: «اگر راست مىگوييد، از اسامى اينها به من خبر دهيد.»
بنابر توصیف خود قرآن، قرآن یک حقیقت کلی است؛ قرآن همان حقیقت هدایت است که به فرم زبانی درآمده است. من از سورهٔ رحمان وقتی که میگوید «عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ، عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» این را میفهمم که قرآن یک حقیقت جدایی از انسان است و گویی به همه تعلیم داده شده است. به عبارت دیگر قرآن بروز همان هدایتی است که بعضیها به طور تکوینی دارند. هدایت تشریعی همان چیزی است که ما به آن قرآن میگوییم و ممکن است جنبههای مختلفی داشته باشد. این همان چیزی است که به موجودات دیگر هم تعلیم داده شده است. قرآن به هر کسی در حد خودش به صورت تکوینی تعلیم داده شده است (مثلاً غرایز، اینکه چه کاری باید کرد و چه کاری را نباید کرد، اینکه چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست). وقتی انسان داخل دنیا ظهور میکند، شاید این مجموعه هدایت برای اولین بار به صورت فرمال و یکباره به یک موجود داده میشود. همهٔ موجودات غیر انسان، معیشت و امکانات گمراهیشان آنقدر پیچیده نیست که به همهٔ قرآن نیاز داشته باشند. ممکن است که با بخشهای خیلی کوچکی نیازشان برطرف شود، ولی برای هدایت انسان، قرآن به طور کامل به او داده میشود. این اسماء میتواند به همهٔ اسماء داخل قرآن اشاره بکند (که باز هم فرقی نمیکند چون همهٔ اسمائی که در قرآن آمده است اسم خدا است).
من راجع به حیوانات وارد بحث نمیشوم، چون هر بار که راجع به حیوانات صحبت میکنم با اعتراض روبرو میشوم؛ بعضیها حاضر نیستند حیوانات را جزء آدمها حساب کنند! حیوانات در واقع تصویرهای انسان بر روی محورهایی محدود هستند. آنها هم ویژگیهای زبانی دارند و گمراه میشوند. شر همان طور که در انسانها وجود دارد، به همان معنی در حیوانات هم وجود دارد. اما اگر من این را بگویم شما ناراحت میشوید. ممکن است حیوان چیزی را که نباید بخورد، بخورد. در واقع ذهنیتش او را به اشتباه میاندازد. من نمیدانم چه چیز دیگری ممکن است که حیوان را به اشتباه بیندازد. من نمیدانم که چه علاقهای در انسانها وجود دارد که بین خودشان و حیوانات یک فاصلهٔ بینهایت بزرگ ایجاد کنند. میگویند که حیوانات مطلقاً از غریزهشان استفاده میکنند و ما به شکل دیگری استفاده میکنیم، در حالی که اصلاً اینگونه نیست. حیوانات بیشتر از غریزه به صورت تکوینی استفاده میکنند و یک چیزهای ذهنی هم دارند. اما انسان بدون اینکه متوجه باشد از غرایز و حسهای درونی خودش به اندازهٔ زیادی استفاده میکند و فکر میکند که به صورت کاملاً خودآگاه راه خود را انتخاب کرده است. همچنین، نقش شیطان را در زندگی انسان هیچ وقت فراموش نکنید. بعضیها میگویند که این خاصیت بشر است که عصیان میکند، در حالی که در این داستان شیطان عصیان میکند. اولین عصیانگر تاریخ شیطان است و انسان به تبع شیطان فریب میخورد و عصیان میکند.
چند سؤال طبیعی در مورد داستان آفرینش
به نظر من سؤالهای زیر به صورت طبیعی برای هر کسی که راجع به داستان آفرینش فکر کند، مطرح میشود: اول اینکه شر چه ارتباطی به تعلیم اسما دارد؟ باید سعی کنیم که با استفاده از مفهوم تعلیم اسما بفهمیم که شر چرا به وجود آمده است. به مسئلهٔ شر و نقش زبان در گمراهی انسان، در جاهای دیگر قرآن (مثلاً در خطبهٔ حضرت یوسف) هم اشاره شده است. یک نکتهٔ دیگر این است که صحنهٔ سجده کردن ملائکه در مقابل بشر یک صحنهٔ بینهایت عجیب است. اگر این صحنه را تصور کرده و سعی در فهمیدن آن بکنیم، عجیب بودن آن برای ما روشن میشود. چرا اصلاً ملائکه باید سجده کنند؟ در این صحنه خداوند امر میکند که به غیر خودش سجده کنند. بعد این صحنه را تجسم کنید که یکی سجده نمیکند. این نقطهٔ عطفی در تاریخ است که برای اولین بار جمع بزرگی سجده میکنند و یکی نمیکند. سپس در سورهٔ اعراف نقل شده که شیطان در مقابل خداوند میایستد و در پاسخ به او حرفهایی برای گفتن دارد. حرفهای شیطان را در سورهٔ اعراف بخوانید: هر چقدر که حرفهای ملائکه برای ما غریب است، حرفهای شیطان برای ما آشنا است! «من بهترم، من از آتشم، من ...». ما خودمان از این حرفها زیاد میزنیم و لحن صحبت شیطان میان ما مرسوم است. حرفهای شیطان در سورهٔ اعراف خیلی جالب است و باید در جلسات بعد راجع به آنها صحبت کنیم. برای جلسهٔ بعد به چیزی که شیطان میگوید (من بهتر از انسان هستم) فکر کنید. دلیل سجده نکردنش و حرفهایی که میزند، جای فکر کردن دارد. به راحتی نمیشود گفت که حرفهای شیطان چرند است؛ زیرا مثلاً به منشأ خلقت خودش اشاره میکند. درک اینکه واقعاً چرا شیطان سجده نمیکند، مفید است.
شما میتوانید در قرآن موجودات را از نحوهٔ حرف زدنشان بشناسید. شیطان در آخرت حرف جالبی میزند. کسانی که گمراه شدهاند به خداوند میگویند که شیطان ما را گمراه کرد. شیطان میگوید که من شما را به سمتی که خیرتان نبود دعوت کردم؛ خداوند هم شما را به سمتی که خیرتان بود دعوت کرد. شما خودتان انتخاب کردید. به عبارت دیگر، بدترین جواب را میدهد. حالا که این انسانها را در جهنم انداخته، کاری میکند که اینها بیشتر بسوزند! حرف درستی هم میزند که من این کار را کردم و خدا هم آن کار را کرده بود؛ حالا شما چرا طرف من آمدید؟ میخواستید آن طرف بروید! یعنی چرا شما از سخن باطل پیروی کردید وقتی سخن حق هم وجود داشت؟ شیطان حرف خوبی میزند! من در مورد شیطان بعداً بیشتر صحبت خواهم کرد. واضحاً شیطان تواناییهای زبانی خاصی، هرچند نه در سطح انسان، داشته است. در داستان آفرینش، شیطان از ناحیهٔ زبان وارد شد و از زبانش بهخوبی برای فریب آدم استفاده کرد.
سؤال دیگر اینکه معنای سجده کردن چیست؟ آیا فقط در جهت تعظیم و اکرام است؟ در این مورد بعداً صحبت خواهیم کرد. سؤال دیگر راجع به مسئلهٔ عصیان است که خداوند امر میکند و موجودی اطاعت نمیکند. این نیاز به بحث دارد چون خداوند میگوید که من هر چیزی را که بگویم باش، به وجود میآید. عصیان به چه معنی است و چطور ممکن است که موجودی کاری را خلاف امر خداوند انجام دهد؟ اولین عصیان را شیطان کرد و شاید اینجا محل خوبی باشد که انسان بفهمد که عصیان یعنی چه و وقتی ما نافرمانی میکنیم، در واقع چه کاری را انجام میدهیم.
یک نکتهٔ خیلی مهم اینکه به نظر میآید که آمدن انسان به کرهٔ زمین و به وجود آمدن شر از اول داستان پیداست. همچنین به نظر میآید که شیطان نقش عمدهای را در این داستان بازی میکند. یعنی قابل پیشبینی است که شیطان این نافرمانی را بکند و سپس انسان را بفریبد. شیطان به چه دردی میخورد؟ یک سؤال کاملاً طبیعی اینکه چرا انسان باید در کنار شیطان باشد؟ به نظر میرسد که همهچیز در عالم یک فایدهای دارد؛ اما شیطان بهگونهای برای آدم مضر است و این به سؤال قبلی ربط دارد که چرا انسان باید در کنار شیطان باشد.
چند سوال طبیعی در مورد داستان آفرینش
انسان داخل جنت میشود و شجرهای در آنجا است. باید بفهمیم این شجره چرا آنجا است؟ اگر این داستان را برای اولین بار برای یک کودک تعریف کنید، اولین سؤالی که از شما میپرسد این است که چرا نباید به یک درخت نزدیک شد؟ اگر باغی به انسانی میدادند و میگفتند که هر چه دوست داری، بخور، میرفت و میخورد و هیچ مشکلی هم پیش نمیآمد. اینکه چرا چیزی در آنجا تعبیه شده است که نباید به آن نزدیک شد، را باید جواب دهیم. چرا خداوند این کار را میکند؟ چه فایدهای دارد؟ اگر همه چیز برای بشر به شکلی فایده دارد، دلیل وجود این درخت ممنوعه (که نباید از آن خورد) چیست؟