→ بازگشت به سورهٔ هود

جلسهٔ ۲ · سورهٔ هود

مطالعه از ابتدای سوره هود: نور، ایمان و آزمایش

وب‌گاهِ منبع ↗

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. علامه محمدحسین طباطبایی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · اشخاص و شخصیت‌ها

نکاتی از جلسه قبل

بگذارید من اول در مورد نکاتی که در جلسهٔ قبل مطرح شد صحبت بکنم و یک تذکر کوچکی در مورد این بحثی که در کلاس شد بدهم، به غیر از بررسی کلی که در مورد واژه‌ها و عبارت‌های زیادی که در سوره زیاد تکرار شده که می‌تواند در واقع کلید شروع یک متن باشد که از روی کتاب نظم قرآن در جلسهٔ قبل گفتم. تأکید من روی این عبارت تکرارشدهٔ «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ» بود که حداقل در این اولین آیه‌ای که از سوره آمده که آیهٔ سوم سوره است در موردش بحث کردم. سعی کردم بگویم که چه ارتباط منطقی‌ای هست بین موحد بودن از لحاظ عملی یعنی اعتقاد به توحید و عمل بر اساس توحید و کسی را به غیر از خداوند اطاعت نکردن، الهی جز الله نداشتن و همان معنایی که اشاره کردم که در واقع معنی توحید و معنی عملی این است که آن ارباب متفرق وجود نداشته باشند.

شما در درونتان مقابل هیچ‌کس و هیچ‌چیز جز خداوند احساس مسئولیت نکنید. خداوند که حق است و منشأ حق.

سعی کردم بگویم که این فضای در واقع روانی‌ای که توسط توحید ایجاد می‌شود و این حس آزاد بودنی که در واقع به وجود می‌آید از قیدوبند‌هایی که از طرف جامعه یا حتی از درون خودمان ممکن است بهمان تحمیل شده باشد، این چه جوری ارتباط دارد با اینکه انسان به تحقق استعداد‌های خودش و آن چیزی که الان اصطلاحاً خودشکوفایی می‌گویند نزدیک بشود. زمینه‌هایی به وجود بیاید از لحاظ روانی که ما آن فضیلت‌ها، استعداد‌هایی که به صورت بالقوه داریم این‌ها یک جوری به فعل تبدیل بشود.

من این را به عنوان یک ویژگی سوره گفتم که شما اگر از ابتدای این سوره بخوانید، آنجا که می‌گوید «الـــر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر» این در ابتدای خیلی از سوره‌ها، بعضی از سوره‌ها یک چنین اشاره‌ای در مورد کتاب و حتی اشاره به تحکیم و تفصیل کتاب شده. و اینکه پیام نبوت و کتاب این است که أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ. این هم چیزی است که در بقیهٔ سوره‌ها آمده، ولی از اینجایی که در واقع این پیام، این تفصیل پیدا می‌کند که اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ.. این یک شروع خاصی است در این سوره که در جای دیگر شما نمی‌بینید و یک جور در واقع من تأکیدم روی این بود که این عبارت و بعد حالا آن تصویری که بعدش می‌آید، این‌ها در حقیقت ویژگی‌های این سوره را در ابتدا می‌سازند. یعنی شما از یک فضای عمومی که در ابتدای خیلی از سوره‌ها هست بالاخره رد می‌شوید و به یک عبارت‌هایی می‌رسید که در واقع عبارت‌های سوره هستند، مخصوصاً من تأکید دارم که عبارت اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ این به دلیل آن تکراری که در بقیهٔ سوره شده در واقع خیلی پررنگ است و باید به آن دقت کرد، چون ما خیلی از سوره‌ها داریم که از همان شروعش، از همان آیهٔ ابتدایش یک چیز خاصی است که نظر آدم را به یک فضای خاصی جلب می‌کند.

مثلاً فرض کنید سورهٔ انفال این‌جوری شروع می‌شود که یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفَالِ. این شروعی نیست که شما جای دیگر مشابه دیده باشید، یا اصلاً این موضوع جای دیگر در قرآن مطرح شده باشد. این است که خیلی سریع آدم پرتاب می‌شود به فضای سورهٔ انفال.

بعضی از سوره‌ها آن شکلی هستند، بعضی‌ها با یک عبارت‌های مثل همین حروف مقطعهٔ تکراری مثل «الم» یا «الر» که دقیقاً در ابتدای بعضی از سوره‌ها آمده‌اند، یا یک آیه‌هایی شبیه این مثلاً کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ، یا سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ. عبارت‌هایی که تکرار هستند. در ابتدای بعضی از سوره‌ها و گاهی اوقات در متن سوره‌ها آمده‌اند و بنابراین یک جوری آدم از این‌ها که رد می‌شود، بالاخره ما دنبال این هستیم که به یک تصویری، به یک عبارتی، محتوایی برسیم که به نظر من خیلی سریع در همان آیهٔ سوم و چهارم و پنجم و این‌ها به یک فضای خاصی می‌رسیم که فضای این سوره است. من به هر حال جلسهٔ قبل سعی کردم که ارتباط بین توحید و استغفار و توبه و این که چه جوری به طور منطقی راه را باز می‌کند برای این که انسان به خودشکوفایی برسد، زمینه را برای یک زندگی متعالی آماده می‌کند، این را جلسهٔ قبل صحبت کردم.

آن نکته‌ای که می‌خواستم بگویم در بین جلسه، این سؤال که.. من روی این تأکید کردم که شناخت حقیقت یک بخش عمده‌ای از وظیفهٔ انسان است. چون ما در یک فرهنگی زندگی می‌کنیم که به آن جنبه‌های شناختی تأکید کمتری می‌شود، من روش معمولاً تأکید بیشتری می‌کنم ولی بالاخره این شناخت پیدا کردن نسبت به حق و بعد عمل کردن به حق هر دو در واقع ضروری هستند و من حالا تأکیدم روی این است که آن را فراموش نکنیم که ما وظیفه داریم که حقیقت را بشناسیم و همین که مثلاً فرض کنید یک جایی دنیا بیاییم و یک چیزی تحت عنوان حقیقت به ما عرضه بشود و ما مطابق همان مو به مو عمل بکنیم و فکر بکنیم که این ما را یک جوری به سعادت برساند، این جوری نیست. همهٔ آدم‌ها در همه جای دنیا در یک فرهنگ‌هایی به دنیا می‌آیند که آموزش‌هایی که می‌بینند، حق و باطل مخلوط وجود دارد و همهٔ آدم‌ها وظیفه دارند آن باطل‌هایی را که بهشان آموزش داده شده آن‌ها را شناسایی بکنند، کنار بزنند و به یک حق و حقیقت خاصی سعی بکنند نزدیک بشوند و بعد مطابق همان چیزی که درک می‌کنند، عمل بکنند.

عبادت راه لازم و نه کافی برای هدایت

بحثی که در جلسهٔ قبل شد در ادامهٔ این حرفی که من زدم، این بود که چطور می‌شود این حقیقت را شناخت و این حرف‌ها. من اشاره کردم به آیات ابتدای سورهٔ بقره و این که آنجا یک راه حلی نشان داده شده بعد از این که گفته می‌شود که.. در واقع نمایش داده می‌شود که یک عده آدم‌هایی هستند متقینی که در راه شناخت حقیقت هستند رسیده‌اند و همین طور دارند عمل می‌کنند و پیش می‌روند در کنار کسانی که کلاً راه شناخت به دلیل کفر، روی قلبشان بسته شده و گروه سومی که ما بین این‌ها هستند وقتی که این تصاویر در ابتدای سورهٔ بقره و در واقع در ابتدای قرآن گفته می‌شود بالاخره سؤال پیش می‌آید که چه جوری می‌شود آدم جزء آن متقین باشد؟ و از این حالت کفار که «خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ» که به شدت می‌بینید توصیفی که از کفر و کفار هست، شناختی است. آن‌ها کسانی هستند که قلبشان از کار افتاده، چشمهایشان چیزی را نمی‌بیند و الی آخر. جواب در واقع این سؤالی که پرسیده شده بود را من با این آیه دادم که بعد از این ابتدای سوره، این آیه می‌آید که «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم...» اینکه راه رسیدن به تقوا این است که شما خداوند را عبادت بکنید. حالا عبادت به معنی اینکه پروردگارتان را عبادت بکنید، به معنای اینکه ستایش بکنید، اعمال عبادی انجام بدهید یا پیروی بکنید از آن چیزی که می‌دانید فرامین الهی است یا آن چیزی که نهی کرده را انجام ندهید، عبادت کردن شامل همهٔ اینها می‌شود.

پس سؤالی که پیش آمد این بود که چطور بعضی‌ها به نظر می‌آید که مثل خوارج و این‌ها خیلی عبادت می‌کردند و به جایی نمی‌رسیدند. من یک جواب‌هایی دادم و بعد که جلسه تمام شد، یک‌دفعه یادم افتاد که آخر این آیه اصلاً می‌گوید که «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم والذین من قبلکم لعلکم تتقون». بنابراین پیام آن قطعی نیست که بگوییم مثلاً فرض کنید الان یک دستورالعملی هست، هر کس عبادت بکند، بعد از یک روز، دو روز، ده روز به تقوا می‌رسد. خود آن آیه هم این‌جوری است که می‌گوید راهش این است دیگر؛ بیایید عبادت بکنید، شاید به تقوا برسید. شاید دریچه‌های ذهنتان باز بشود. شاید معرفت پیدا بکنید.

من خصوصی با بعضی‌ها این حرف را زدم، فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت تو جلسات خیلی مفصل این حرف را زده باشم که بالاخره سر راه آدم‌ها یک موانعی هست که ممکن است واقعاً برطرف کردنش راحت نباشد، حالا به غیر از آن موانعی که از طرف محیط به آدم تحمیل می‌شود. من یک خاطرهٔ مشخصی تو ذهنم هست؛ گاهی آدم از یک نفر یک حرفی می‌شنود، شاید تو آن لحظه خیلی عمیق به نظرش نیاید و بعداً مثلاً یک سال، دو سال می‌گذرد، وقتی که آدم ممکن است دسترسی‌ای هم به آن آدم که این حرف را زده نداشته باشد. من یک بار سر همین مسائل مربوط به مسائل دینی و اینکه چگونه می‌شود به رشد رسید و این حرف‌ها، پیش یک آدم نه‌چندان شناخته‌شده‌ای که به هر حال اهل این حرف‌ها بود، بودم. ایشان می‌گفت که همان‌طور که در سنت‌های عرفانی هست، داشتن استاد لازم است. من هم یک خورده نسبت به این مسئله حالت انکار داشتم که لازم است. ایشان یک چیزی که به من یاد داد، واقعاً یک نشانه‌هایی از قرآن آورد که ببین همهٔ پیغمبر‌ها یکی را داشتند، همینجوری از زیر بوته درنیامدند. گفت موسی را ببین بالاخره... یادم هست دقیقاً ایشان گفت که موسی هم فرستادند پیش شعیب. اگر کسی می‌خواهد خیلی رشد بکند، ایشان منظورش واقعاً این بوده: کسی که خیلی می‌خواهد رشد بکند، نه حالا در حد مقدماتی، مثلاً وارد راه عرفان و این‌ها بشود، یکی باید بالاسرش باشد. بعد یک چیزی گفت. من که می‌گویم بالاخره موضع انکار داشتم، فکر می‌کردم که مثلاً شریعت آمده و قرآن هست و آدم‌ها می‌توانند بنشینند به همین شریعت عمل بکنند و گناه نکنند و قرآن را مثلاً به‌اصطلاح هادی خودشان قرار بدهند و به یک جایی می‌رسند. ایشان یک عبارت‌هایی گفت که در ذهنم ماند ولی آن لحظه به نظرم آمد که چنین حرف خیلی جالبی نیست، ولی الان فکر می‌کنم خیلی حرف جالبی بود. گفت ببینید آدم‌ها همشان معمولاً یک مرض‌هایی دارند که این مرض‌ها را یکی باید تشخیص بدهد و این‌ها را درمان بکند وگرنه این‌ها اصلاً نمی‌توانند رشد بکنند! هنوز هم یک خورده موضع انکار دارم، فکر می‌کنم آدم‌ها بدون استاد و این‌ها تا یک جاهایی می‌توانند پیش بروند، قطعاً اگر بخواهند خیلی پیش بروند بهتر است که یک نفر بالاسرشان باشد. و حتی شاید آدم بتواند بگوید که واجب است. ولی آن حرفش را من واقعاً متوجه نشدم ولی بعداً با تجربه احساس کردم که آدم‌ها به طور ژنتیک، خانواده‌ای که توشان به دنیا آمدند، جامعه‌ای که در آن متولد شدند، یک مرض‌هایی بهشان منتقل می‌شود، یک موانعی سر راه رشدشان قرار می‌گیرد که اگر این‌ها را تشخیص ندهند، هی رشد می‌کنند، مثل کانون بیماری. مثل اینکه آدم یک بیماری‌ای داشته باشد، بعد بخواهد ورزش کند! خیلی راه ورزش کردن را خوب بلد باشد، خیلی هم ممارست داشته باشد ولی بعد از یک مدت آن بیماری عود می‌کند و انگار زحماتش را یک جوری بر باد می‌دهد.

قرآن منشأ همهٔ هدایت‌ها

فکر می‌کنم این خیلی حرف خوبی است یعنی ایشان نکته‌ای که در واقع گفت و من بعداً متوجه شدم، این است که استاد بیشتر از اینکه راهنما باشد؛ یعنی من در نظرم بود که قرآن راهنمای خوبی است، یک نفر اگر وصل بشود به قرآن، راهنما دارد دیگر؛ مثلاً استاد چه چیزی اضافهتر از این می‌تواند بگوید. بهترین چیزهای هدایت.

جملهٔ جوادی آملی را فکر می‌کنم چند بار نقل کردم که جملهٔ خوبی است؛ می‌گوید هدایت منحصر در قرآن است. یعنی منظورش این است که اگر یک کس دیگری هم یک حرفی زد و شما هدایت شدید، اگر ریشهیابی کنید، بالاخره اگر آیه هم برای شما نخوانده، محتوای یک آیه را گفته. یا مثلاً محتوای یک داستانی، در واقع شما را رسانده به یک چیزی، ممکن است خود داستان را نقل نکرده باشد ولی آن حسش را ایجاد کرده باشد و الی آخر. اگر هدایت منحصر در قرآن است. خوب. قرآن مثل یک دستورالعمل‌های عمومی برای رشد می‌ماند مثل اینکه یک نفر به شما خیلی خوب آموزش بدهد که چه جوری می‌توانید خیلی خوب جسمتان را پرورش بدهید، تمرین بکنید، ورزش بکنید، تغذیه بکنید تا به یک جایی برسید ولی دیگر اینکه اگر یک نفر یک مرض خاصی دارد که از خانوادهاش گرفته یا به طور ژنتیک گرفته یا در محیطش بوده. آن‌ها هم ممکن است، می‌گویم من هنوز در موضع انکار هستم؛ یک آدمهایی ممکن است از این موانع هم خودشان شخصاً بتوانند رد بشوند ولی قطعاً یک آدم رشدیافت‌های از بیرون بیاید این‌ها را نگاه کند، خیلی سریعتر ممکن است این مشکلاتشان را تشخیص بدهد و یک جور در واقع دستورالعمل‌های خاصی برای این آدم صادر بکند که این مشکلاتش حل بشود و بتواند سریعتر رشد بکند.

تلاش و وعدهٔ هدایت

تلاش و وعدهٔ هدایت

تلاش و وعدهٔ هدایت

به هر حال دستورالعمل کلی رشد این است که آدم تلاش بکند، حالا چون من حرفهایی که این جلسه می‌زنم، ارتباط هم دارد. مخصوصاً این آیه را یادتان باشد آیهای که دیگر لعلکم هم در آن ندارد. می‌گوید وَالَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا ...﴿۶۹ عنکبوت﴾. بالاخره هدایت برای کسانی که تلاش می‌کنند می‌رسد بهشان، این‌جوری نیست، حالا اینکه باز آن هدایت را بتوانند پیگیری بکنند، عمل بکنند به آن حالتی که متقین دارند. آن حالت آدمهای رشدیافته که به یک شناخت قوی رسیدند، به یک ایمان قوی رسیدند، و مطابقش عمل می‌کنند. شما ابتدای سورهٔ بقره را میخوانید این احساس که آدمهایی که کارشان را غلطک افتاده به اصطلاح. می‌گوید «الذین یؤمنون بالغیب». انگار راهشان را به سمت غیب اصلاً پیدا کرده‌اند و همین‌طور دارند این گرایش به طور مستمر درشان هست و همهٔ فعل‌ها می‌بینید حالت مضارع دارد که این کارها را می‌کنند، این گرایش را دارند. راه افتاده‌اند؛ دارند یک راهی را طی می‌کنند. از آن موانع اولیه گذشته‌اند. قطعاً یک آدم‌هایی پیدا می‌شوند که بدون اینکه استادی داشته باشند، به صورت انقلابی بالاخره همهٔ آن مشکلات و زنجیر‌ها را پاره بکنند و راه بیفتند. ولی فکر می‌کنم این حرف درستی است. الان به این اعتقاد دارم که عموم مردم بالاخره اگر یک نفر بالای سرشان باشد، یک استادی که این چیزها را تشخیص می‌دهد، خودش راه را طی کرده و می‌تواند تشخیص بدهد و مداوا‌های ابتدایی انجام بدهد، می‌تواند مؤثر باشد.

حالا من معمولاً خصوصی که بعضی از دوستان از این جور گله‌ها دارند که مثلاً کار می‌کنند ولی به نظر می‌رسد که پیشرفت نمی‌کنند و این‌ها. این حرف را می‌زنم که اگر یک نفر را پیدا می‌توانید بکنید؛ متأسفانه این جور آدم‌ها زیاد نیستند. پزشک زیاده، در هر کوچه‌ای کلینیکی هست که اگر آدم‌ها درد ساده‌ای دارند مداوا بکند. طبعاً طبیعت موضوع این جوری است که این تیپ آدم‌ها خیلی ممکن است کمیاب باشند. آن هم در دور و زمانهٔ ما.

به هر حال اگر آدم شخصی هم پیدا نکرد که به او تذکرات خوب این شکلی در جهت مداوای بعضی از مشکلاتش بدهد، خوب است که آدم بالاخره متوجه این باشد که یک گیرهای این جوری تو کارش هست، همهٔ ما یک چیزهای این شکلی را داریم، در روان‌شناسی یک اصطلاحی هست که به فارسی ترجمه می‌کنند می‌گویند «منش». شما در همان دورهٔ اول زندگی‌تان بنا به بعضی از ویژگی‌های ژنتیک و محیط تربیت خانوادگی که خودش ممکن است متأثر از محیط بیرون باشد منش‌هایی پیدا می‌کنید، یک آدمی ممکن است بیش از اندازه سهل‌انگار باشد یا بیش از اندازه سخت‌گیر باشد، گرایش‌های این جوری. یک آدمی که خیلی سهل‌انگار است و این طبیعتش است، منشش هست، این جوری زندگی می‌کند، خوب این یک مشکلی در واقعاً رفتن به سمت کمال دارد. آن هم که بیش از اندازه سخت‌گیر است مثلاً هر کاری که می‌خواهد شروع بکند، بعضی از آدم‌ها هستند مثلاً می‌خواهند یک چیزی بنویسن، ۱۲ تا قلم باید تراشیده، مداد اینجا بگذارند، در ۷ رنگ! اینقدر مقدماتش را کش می‌دن، مثلاً تمام اتاق را اول باید جارو پارو کنند، می‌خوان یک نامه بنویسن مثلاً. این آدم تو راه رشد هم تا حالا بیاید مقدماتش را فراهم بکنه و کل خونه و شهر رو احتمالاً حاضر بکند! بعضی‌ها می‌گویند در شهر این‌جوری که نمی‌شود به کمال رسید، یعنی کلاً چیزند، مقدماتی که باید فراهم باشد خیلی زیادند. مثلاً درخت‌ها، درختی که دود روش نشسته، مثلاً من چه جوری می‌تونم نمازم را بخوانم! این جور حالت‌های وسواسی، ببینید بعضی از این منش‌ها عمیق‌اند، طرف راحت اصلاً... یک آدم وسواسی که حس نمی‌کند وسواسی است، فکر می‌کند همین‌جور درست است. بعضی آدم‌ها مثلاً یک جوری سهل‌انگارند.

به هر حال، من دوست داشتم این نکته را تذکر بدم که این آیه هم بالاخره می‌گه که لعلکم تتقون. شرط کافی هم نیست، یک نفر واقعاً ممکن است خیلی عبادت هم بکنه ولی به آن جایی که متقین رسیده‌ان هم نرسه، به خاطر اینکه موانعی سر راهشون هست، این موانع ممکن است این را باعث بشن که سهم این آدم از عبادت کم بشود یعنی کمیتش رو هر چه زیاد می‌کنه، کیفیتش به آن حدی نمی‌رسه. مثل اینکه تغذیه‌ش بکند و باعث رشدش بشود.

به هر حال من تذکر اصلی‌ام در مورد این بود که جلسهٔ قبل واژهٔ «لعلکم» باز نکردم آیه را، همین‌جور محتوای آیه تو ذهنم بود، بعداً آیهٔ کاملش به ذهنم آمد، دیدم خوب این نکتهٔ مهمی‌یه که آنجا هم یک شایدی هست. نگفته که شرط کافی. شاید لحن من جوری بود که انگار هر کسی عبادت بکند حتماً به تقوا می‌رسد. در حالی که آیه می‌گوید که إن شاء الله، شاید به تقوا برسد.

در... یهودیت در مورد... مرض؟ خیلی دین را پیچیده می‌کنند و یک سری کارهایی می‌کنن که فکر می‌کنن این کارها درست است. به نظرم خیلی به خوارج می‌خورد این بحث... – آره، خوب خوارج که قطعاً نمونهٔ الذین فی قلوبهم مرض هستند. این شکی در آن نیست و چیزی که قرار است الذین فی قلوبهم مرض را از آن حالت در بیاورد این است که توبه کنند، عبادت بکنند. یک آیه‌ای است که من آنجا به آن اشاره کردم که می‌گه این الذین فی قلوبهم مرض را من سالی یکی دو بار به ایشان... موقعیتی می‌دهد که توبه کنند.

بالاخره این‌ها آدم‌هایی هستند که درست است قلبشان واقعاً تقوا ندارد و با مؤمنین نیست، ولی در جماعت مؤمنین هستند و این حس را برایشان دارد؛ چون بالاخره یک عبادت‌های ظاهری را انجام می‌دهند و در جمع‌هایی شرکت می‌کنند که حرف از معنویت هست. ممکن است چند تا آدم واقعاً باتقوا در آن جمع وجود داشته باشد، این بهشان یک چیزی می‌رسد دیگر. انگار به‌طور کامل ارتباطشان با خدا -به نظر می‌رسد- قطع نیست. همان جامعهٔ دینی که توش زندگی می‌کنند، شریعتی که بهش عمل می‌کنند، این‌ها یک راه‌هایی از آسمان به سمت این‌ها باز کرده که به این فضیلت -در واقع- رسیدند که همان سالی یکی دو بار این موقعیت را پیدا می‌کنند که بعضی‌شان متحول می‌شوند و از آن حالت درمی‌آیند. بالاخره یک پلی بین این که از روِ «الذین فی قلوبهم مرض» به سمت متقین هست که هر سال یک عده از این‌ها می‌روند. از آن‌ور فکر می‌کنم کمتر کسی می‌آید این‌ور، ولی از این‌ور یک آدم‌هایی منتقل می‌شوند آن‌ور. در حالی که این پل -در واقع- بین بخش کفار و مؤمنین نیست. آن‌هایی که در جوامع غیر دینی زندگی می‌کنند، در محیط‌های غیر دینی، آن تذکر‌ها هم بهشان نازل نمی‌شود و آن موقعیت‌ها برایشان این‌طوری که برای «الذین فی قلوبهم مرض» پیش می‌آید، پیش نمی‌آید. یک دفاعیه از این که چرا علی‌رغم این‌که این‌همه فسادی که تشکیل جامعهٔ دینی به وجود می‌آورد -همین در واقع به وجود آمدن افرادی که بهشان می‌گوییم «الذین فی قلوبهم مرض» که گاهی در قرآن به نظر می‌آید فاسدترین افراد بین این‌ها هستند- بالاخره این یک توجیهِ دفاعِ خوبی است از این که چرا یک چنین جامعه‌ای علی‌رغم این مشکلات تشکیل می‌شود؛ برای این‌که راه ارتباطی به سمت تقوا، یک جوری این پل تعریض می‌شود و تعداد بیشتری آدم می‌توانند گذر کنند. در حالی که ممکن است سقوط بیشتری هم بکنند.

آیات ابتدایی سوره، نزول قرآن و هدف خلقت

من برنامه‌ام این است که شروع بکنیم آیات اول سوره را یک مقدار بخوانیم، بعد هم یک مقدار آخر سوره را.

دفعهٔ قبل اشاره کردم یک ساختار خیلی خیلی مشخصی دارد: یک مقدمه، یک بخش بزرگ از داستان‌ها، و بعد دوباره یک مؤخره. من فکر می‌کنم -به نظرم رسیده- مناسب‌تر است که مقدمه و مؤخره را در موردش صحبت کنیم بعد وارد بخش میانی بشویم که یک بخش مفصلی از داستان انبیاست.

من ابتدای سوره را می‌خوانم و روی چند نکته می‌خواهم تأکید کنم. یک آیهٔ مهم دیگر در این سوره هست که حالا من در مورد اهمیتش سعی می‌کنم تیپ استدلال‌های لفظی و تکرار هم داشته باشم. در مورد آیهٔ ۷ که می‌گوید: «وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ...» (۷ هود) و آیاتی که بعد از آن می‌آید و به آن مربوط است، یک خرده بیشتر می‌خواهم در این جلسه صحبت کنم.

شروع خواندن آیات اول

شروع خواندن آیات اول

شروع خواندن آیات اول

خوب، بگذارید از آیهٔ اول شروع کنیم به خواندن.

بسم الله الرحمن الرحیم. «الر ۚ كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ» (۱ هود). مثل خیلی از سوره‌ها، سوره با اشاره به خود کتاب شروع می‌شود، مثل یک تذکری از اینکه در واقع با نزول قرآن و کتاب مواجه هستیم و داریم کتاب می‌خوانیم و می‌بینید که در واقع در طول سوره هم باز برمی‌گردیم. مثلاً فرض کنید مثل خیلی سوره‌های دیگر، شما در این سوره مسئلهٔ حقانیت خدا و پاراگراف‌هایی مربوط به خود کتاب داریم، مثلاً عبارت «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ...» (هود: ۳۵). می‌خواهم بگویم خود این آیه که شروع می‌شود حداقل نشانهٔ این است که در این سوره خود کتاب موضوعیت دارد. بعضی از سوره‌ها ممکن است هیچ اشاره‌ای به اینکه سوره‌ای از قرآن را دارید می‌خوانید و این یک بخشی از کتاب است نشده باشد، خیلی از سوره‌ها این‌چنین هستند ولی سوره‌هایی که مخصوصاً با یک چنین آیاتی شروع می‌شوند خود کتاب در آن‌ها موضوعیت دارد، از ابتدا به ما تذکر می‌دهد که دارید فصلی از کتابی که نازل شده را می‌خوانید و بعداً در خود سوره، به نحوی به این موضوع برمی‌گردد.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(حمد، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

عربی

به نام خداوند رحمتگر مهربان

ترجمه فارسی فولادوند

به هر حال اشاره می‌کند به کتاب: «أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ» (۱). «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ...» (۲) یعنی این پیام را، پیام کتاب را در واقع دارد بیان می‌کند که این کتاب آیاتش نازل شده. چه پیام اصلی‌ای دارد؟ «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنَّنِي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ» (۲) غیر از خدا را عبادت نکنید، بندگی نکنید، «إِنَّنِي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ». من برای شما از سوی او، از سوی خداوند، هشداردهنده و بشارت‌دهنده هستم. وَأَنِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَاعاً حَسَناً إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى...(۳)، با واو عطف، عطف شده به آن پیام اول که پیام این است که در مقابل پروردگارتان استغفار بکنید که شما را تا یک زمان مشخصی از بهره‌های خوب و زیبایی بهره‌مند می‌کند.... وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ...(۳). و اینکه به هر صاحب فضلی، فضلش را عطا می‌کند. و... وَإِن تَوَلَّوْا فَإِنِّيَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ (۳) و اگر روی برگردانید من می‌ترسم برای شما از عذاب آن روز بزرگ. إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (۴) به سوی خدا برمی‌گردید. و او بر همه چیز قادر است.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
۱. (هود، ۲)

أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّا ٱللَّهَ ۚ إِنَّنِى لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌۭ وَبَشِيرٌۭ

عربی

كه جز خدا را نپرستيد. به راستى من از جانب او براى شما هشداردهنده و بشارتگرم،

ترجمه فارسی فولادوند
۲. (هود، ۳)

وَأَنِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَٰعًا حَسَنًا إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِى فَضْلٍۢ فَضْلَهُۥ ۖ وَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍۢ كَبِيرٍ

عربی

و اينكه از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد، [تا اينكه‌] شما را با بهره‌مندى نيكويى تا زمانى معيّن بهره‌مند سازد، و به هر شايسته نعمتى از كَرَم خود عطا كند، و اگر رويگردان شويد من از عذاب روزى بزرگ بر شما بيمناكم.

ترجمه فارسی فولادوند
۳. (هود، ۴)

إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ

عربی

بازگشت شما به سوى خداست، و او بر هر چيزى تواناست.

ترجمه فارسی فولادوند

من حداقل اشاره می‌کنم که می‌دانم که عبارت وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ. رو در ترجمه‌ها و تفسیر‌ها ممکن است چیزهای دیگری هم در موردش نوشته باشند، معمولاً در این نوع جلسات من الزام نمی‌دیدم که اگر اختلاف‌هایی وجود دارد به آن‌ها اشاره بکنم، سعی بکنم استدلال بکنم که این‌جوری باید خوند و این حرف‌ها، مثلاً می‌تونید به المیزان مراجعه بکنید که معنی وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ. چیست. فکر می‌کنم مثلاً این که این ضمایر به چه برمی‌گرده و معنیش چه می‌شود شبیه آن چیزی است که من گفتم، فقط مسئله این است که علامه طباطبایی یک جوری گرایشش این است که بگوید این اتفاق در قیامت میافتد در آخرت. کل ذی‌فضل، فضلشون به آن‌ها داده می‌شه. من حداقل اشاره می‌کنم که یک چنین چیزی... تازه مفسرین دیگر، حرف‌های دیگری هم زدند، من نمی‌خواهم بحث ادبی بکنم ولی خوب سر حرف خودم هستم، یعنی با این مقدمات و مؤخراتی که این آیه دارد به نظر نمی‌رسد که فقط مربوط به آخرت باشد. اولاً به نظر ادبی که فکر می‌کنم علامه طباطبایی به اندازه‌ی کافی خوب استدلال ادبی کرده که چرا این آیه را باید اینجوری ترجمه کرد که به هر ذی فضلی، فضلش داده می‌شه مثلاً این فضل، زمین نباید به خدا برگردوند و این حرف‌ها، فکر می‌کنم آن روشنه، فکر می‌کنم سیاق آیات اینجوریه که در بارهٔ همین دنیا داریم صحبت می‌کنیم، یک خرده برای من عجیب است که این عبارت‌های «فضل» و «ذی فضل» و این‌ها را به آخرت بردهاند، برای من عجیب است. همیشه من احساسم این بوده که این آیه معنایش روشن است ولی بالاخره یک چیزی اینجا هست. من جلسهٔ قبل صحبت‌هایی که کردم، بد نیست مراجعه بکنید اگر دوست دارید، که جورهای دیگری که این آیه را معنی کردید، ببینید که المیزان به اندازهٔ کافی در موردش بحث شده. من می‌خواستم بگویم علیرغم اینکه این‌ها را می‌دانم، قلباً اطمینان دارم که معنایش همان است که خودم گفتم.

سؤال:.. زمان معین به شما عطا بکند. بعدش هم گفتید که اگر.. عذاب.. یک جورایی می‌تواند مثلاً این حس را به آدم بدهد که این فضل بپذیرد که.. زمان معین..؟ - آره دیگر شما دارید حرف من را صحه میگذارید. حرف من هم این است که چه جور می‌شود این را به آخرت برد، می‌گویم سیاق آیه، همین دیگر. می‌گوید شما استغفار بکنید، توبه بکنید، «یُمَتِّعْکُمْ مَتاعاً حَسَناً إِلیٰ ...» این‌ها نتایج دنیایی همین استغفار و توبه را دارد می‌گوید. «وَ إِنْ تَوَلَّوْا ...» اگر روی برگردانند یک عذاب الهی است.

به نظر می‌رسد حداقل این یک جوری طبیعیتر است. آدم که هیچ وقت نمیفهمد، نباید با اطمینان بگوید که الا و بالله همان چیزی که من می‌فهمم درست است، نه در مورد قرآن نه در مورد هیچ چیز دیگری. ولی من واقعاً قرائت‌های دیگر و حتی چیزی که در المیزان هست یک خرده برایم عجیب است. المیزان از همه برایم نزدیکتر است حداقل ذی فضل را فکر می‌کنم از نظر ادبی حرفی که می‌زند درست است ولی گرایشش به این است که بگوید این مربوط به آخرت است. حالا شاید بشود گفت در آخرت تکمیل می‌شود. حالا اینکه اشکال ندارد که یک نفر بگوید که نهایت اینکه مثلاً فضیلت‌ها برسد، چون فضیلت‌ها در اثر عمل هم اینجا می‌شوند دیگر یک نفر نسبت به کس دیگر فضیلت دارد به دلیل اعمال بهتری که انجام داده نه به این دلیل که استعداد‌های بیشتری داشته فقط. آن نتیجهٔ اعمال، فضیلت‌ها، برتری‌هایی که نتیجهٔ اعمال افراد هست خوب آن‌ها در آخرت به او می‌رسد. می‌شود گفت این در آخرت تکمیل می‌شود ولی اینکه کلاً این عبارت را یک چیز مربوط به آخرت بدانیم فکر می‌کنم با سیاق این آیه و... با قبل و بعدش جور نیست. به هر حال جای بحث دارد دیگر.

خب، این ابتدای سوره بود که من دفعهٔ قبل روی خاص بودن این شروع صحبت کردم. حالا بگذارید یک خرده سریعتر ادامه بدهیم تا به آن برسیم.

مقاومت در برابر پیام

مقاومت در برابر پیام

مقاومت در برابر پیام

باز یک تصویر خیلی خاص و اختصاصی. یعنی بالاخره این چیزها در ابتدای سوره مخصوصاً نظر آدم را جلب می‌کند. یک تصویر آدم‌هایی که در مورد این پیام مقاومت می‌کنند، خیلی جاها در قرآن آمده. مثلاً می‌گوید انگشت‌هایشان را در گوش خودشان می‌گذارند، کسانی که قرآن را می‌شنوند، پیام پیامبران را می‌شنوند ولی نمی‌خواهند بپذیرند. یک تصویر این‌جوری که تصویر خیلی... این که عبارت معنایش دقیقاً چیست خودش همراه با یک سری ابهام‌هاست که اصلاً هم احساس نمی‌کنم لازم باشد بخواهیم در مورد این واژه‌ها یکی‌یکی خیلی کنجکاوی بکنیم و ابهامش را برطرف کنیم. آن چیزی که لازم است از این تصویر بفهمیم به نظرم روشن است.

می‌گوید: «أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ ...(۵)» آگاه باشید که آن‌ها، آن‌هایی که در واقع نمی‌خواهند این پیام را بشنوند. این که «يَثْنُونَ» یعنی چه، یک کاری با سینه‌های خودشان می‌کنند. به نظر می‌رسد که «صدر» یک جوری در قرآن بیشتر به معنای معنوی است تا منظور سینه به معنای قفسهٔ سینه. ولی آن‌جوری هم ترجمه و معنی کرده‌اند که «صدر» به معنای معمولی‌اش برگردد.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(هود، ۵)

أَلَآ إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا۟ مِنْهُ ۚ أَلَا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ ۚ إِنَّهُۥ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ

عربی

آگاه باشيد كه آنان دل مى‌گردانند [و مى‌كوشند] تا [راز خود را] از او نهفته دارند. آگاه باشيد آنگاه كه آنان جامه‌هايشان را بر سر مى‌كشند [خدا] آنچه را نهفته و آنچه را آشكار مى‌دارند، مى‌داند، زيرا او به اسرار سينه‌ها داناست.

ترجمه فارسی فولادوند

مطالعه از ابتدای سوره - بخش ۱

یک کاری می‌کنند، «يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ»، مثلاً فرض کنید مثل این که سینه‌های خودشان، آن قوای شناختی خودشان را عمداً منحرف می‌کنند. بالاخره این چیزی که این تصویر دارد می‌گوید شما هر جوری که ترجمه بکنید، حالا روی بحث‌هایی که در مورد معنای این واژه‌هاست، مخصوصاً معنای «يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ»، بالاخره این‌جوری است که تعمداً انگار راه را می‌بندند بر روی این که این پیام وارد قلبشان بشود و به اصطلاح در سینه‌شان جای بگیرد. «أَلا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ...» می‌خواهند یک جوری در واقع خودشان را پنهان بکنند. «... أَلا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ ... (۵)» می‌گوید وقتی که این‌ها پیراهن‌های خودشان را، لباس خودشان را روی خودشان، برای پنهان شدن انگار. یک سری تصویر تفصیلی می‌دهد. می‌گوید مثلاً وقتی زیر یک چیزی هم پنهان می‌شوند «... يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ» آن چیزی که پنهان می‌کنند و آن چیزی که آشکار می‌کنند، خداوند می‌بیند. «إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» خداوند به محتوای این سینه‌ها آگاه است.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(هود، ۵)

أَلَآ إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا۟ مِنْهُ ۚ أَلَا حِينَ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ ۚ إِنَّهُۥ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ

عربی

آگاه باشيد كه آنان دل مى‌گردانند [و مى‌كوشند] تا [راز خود را] از او نهفته دارند. آگاه باشيد آنگاه كه آنان جامه‌هايشان را بر سر مى‌كشند [خدا] آنچه را نهفته و آنچه را آشكار مى‌دارند، مى‌داند، زيرا او به اسرار سينه‌ها داناست.

ترجمه فارسی فولادوند

به هر حال این آیه، هر جور که واژهٔ «يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ»، این عبارت را تعبیر بکنید، تصویری از آدم‌هایی است که مقاومت می‌کنند؛ انگار نوری تابیده و این‌ها نمی‌خواهند که این نور روی آن‌ها بتابد. سعی می‌کنند پنهان شوند. گوشه‌ای گیر آورده‌اند... چیزهایی می‌خواهد وارد سینهٔ آن‌ها بشود اما این‌ها نمی‌خواهند به آن اجازهٔ ورود بدهند.

سؤال: دقیقاً تمثیل نور را گفتید... می‌گوید خودشان را... می‌کنند. این جور نیست که بخواهند. انگار که یک چیزی هست. – تصویر بعدی، «عَلَىٰ حِينِ يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ»؛ اصلاً مثل اینکه دارند می‌روند زیر یک چیزی، زیر لحافی، پتویی چیزی مثلاً! مثل این کبک که می‌گویند سرش را می‌کند زیر برف، انگار این‌ها دارند خودشان را ایمن می‌کنند از یک پیامی که هست. آن را که نمی‌شود کاریش کرد، یک فضای روشنی هست که آن‌ها نمی‌خواهند تو آن فضای روشن زندگی بکنند. زندگی‌شان تو همان تاریکی می‌گذرد و با آن در واقع یک جوری سازگارند. خیلی واضح است. شما ببینید نکته این است که شما یک لحظه حقیقت را همین بگیرید که مثلاً خداوند هست و پیامبران را فرستاده و چیزهایی را از بشر خواسته. خوب، این زندگی خیلی از آدم‌ها را به هم می‌ریزد دیگر؛ یعنی پذیرفتن این، این نور حقیقت، پاشیدنش تو زندگی یک آدم‌هایی که همین جوری زندگیِ همراه با یک تمتع‌های مادی‌ای که خلاف آن چیزی است که خداوند از بشر می‌خواهد، عادت کرده‌اند، زندگی‌شان را به هم می‌ریزد. بنابراین فرار می‌کنند. حالا چقدرش خودآگاهانه است، چقدرش ناخودآگاه؛ بالاخره نمی‌خواهند در فضای روشنی زندگی بکنند. آن سبک زندگی‌شان را باید دور از این پذیرفتن حقیقت، در واقع باید ادامه بدهند. بنابراین مجبورند که یک جوری پنهان بشوند.

سؤال: منظور از «لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ» چیست؟ چه چیزی را از خدا پنهان می‌کنند؟

ترجمهٔ «لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ» این است که تا خودشان را نهفته بدارند. حالا ممکن است منظور راز خودشان هم باشد، شما آدمهایی می‌بینید، هنگام شروع هم گفتم، این تصویر ممکن است ابهام‌هایی داشته باشد، پیامی از طرف خداوند برای بشر آمده اینکه: فقط خدا را عبادت کنید، استغفار و توبه کنید تا به چیزی برسید و در آخرت هم مصونیت پیدا می‌کنید، این‌ها دارند در مقابل این پیام مقاومت می‌کنند. حالا «یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ» را دقیقاً چه بگیریم. یا منظور این است که خودشان را پنهان می‌کنند یا راز خودشان را پنهان می‌کنند؛ و دارند مقاومت می‌کنند پس تصویری از آدمهایی است که به نحوی فعالانه سعی می‌کنند که این پیام را نپذیرند.

در ادامهٔ اینکه «إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» در ادامهٔ این، تصویر آدمهایی که دارند پنهان می‌شوند یک چیزی را سر خودشان کشیدن. «يَسْتَغْشُونَ ثِيَابَهُمْ» این عمل را دارند انجام می‌دهند تا خودشان را پنهان بکنند، و این پیام بهشان نرسد، می‌گوید «إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»
و بعد این آیه می‌آید که تأکید روی علیم بودن خداوند است: وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا ۚ كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (۶) جنبند‌های روی زمین نیست، مگر اینکه رزقش به عهدهٔ خداوند است و «يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا...» و خداوند محل استقرارش و محل جایی که می‌میرد را می‌داند. همهٔ این‌ها در یک کتاب روشنی است. «مَا مِن دَابَّةٍ» هیچ جنبندهای نیست، مگر اینکه خداوند به او رزق داده و همه چیزش را می‌داند.

۴ آیهٔ اول که به طور منسجم پیام را بیان می‌کند. آیهٔ ۵ طرف مقابل که نمی‌خواهد و نمی‌پذیرد را یک تصویرش در موردش می‌دهیم. می‌شود در واقع ۵ آیهٔ اول را کنار هم گذاشت و مثل یک پاراگراف خواند. و از آیهٔ هفتم هم یک موضوعی شروع می‌شود و آن آیهٔ وسط هم یک‌جوری به هر دوتای این‌ها می‌چسبد. از یک طرف به دلیل اینکه دارد می‌گوید که مسئلهٔ علم خداوند را در واقع دارد بیان می‌کند که به هر جنبنده‌ای داناست، ادامهٔ آیهٔ قبلی است و از یک جهتی هم ادامهٔ این پاراگراف بعدی است که شروع می‌شود. که خیلی جاها این را در قرآن می‌بینید. حالا من یک جایی این تعبیر را کردم که مثل یک آیه‌هایی هستند که مثل لولا عمل می‌کنند. دقیقاً یک پاراگراف که می‌خوانید، به نظرتان می‌آید که این ته این پاراگراف است و پاراگراف بعدی را می‌خوانید، که آن عبارت، اول این پاراگراف بود. وقتی دو تا موضوع یک‌خرده متباین هستند، یک مقدار از هم دور هستند، یک آیه‌ای، چیزی که این دو تا را به هم دیگر وصل می‌کند، یک‌جوری یک‌خرده پیوستگی‌ای را از یک پاراگراف به پاراگراف دیگر منتقل می‌کند، وجود دارد.

خلق آسمان و زمین در شش روز

خلق آسمان و زمین در شش روز

خلق آسمان و زمین در شش روز

حالا پاراگراف بعدی را بخوانیم که می‌گوید: وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ...(۷) خداوند آن کسی است که آسمان‌ها و زمین را، عالم را، «فی ستة الایام». در شش دوره، در شش مرحله خلق کرده و «و کان عرشه..» روی این یک‌خرده باید توضیح بدهم، بالاخره یک عبارت ممکن است مبهمی باشد. می‌گوید: «وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ» عرش خداوند بر آب بود. ببخشید من ترجمهٔ تحت‌اللفظی کردم، بعداً اگر یک‌خرده ترجمه‌ام، یعنی چیزی که گفتم با این ترجمه فرق کرد، نگران نشوید، چون این «کان» یک‌خرده اینکه «بود» را جایش بگوییم یک‌خرده مشکل دارد. «وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ» و عرش خداوند بر ماء بود «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» که بیازماید شما را که کدام یک بهتر عمل می‌کنید.

در مورد مراحل، یک جایی «یومین» هست، یک بار اگر گوش کرده باشید یا یادتان باشد، استدلالی که هست که چرا... اولاً «یوم» که به معنای ۲۴ ساعت که قطعاً نیست، این که واضح است. این که چرا مرحله ترجمه می‌کنیم برای خاطر اینکه، اگر مثلاً فرض کنید، یک نفر بیاید بگوید که یک واحد زمانی است، مثلاً روز در آسمان‌ها و این حرف‌ها که یک چنین عبارت‌هایی در قرآن هست، می‌گوید مثلاً روزی که نزد خداوند به اندازهٔ مثلاً «خمسین عاماً...» پیش شما هست و این حرف‌ها. اگر واحد زمانی هم بگیرید مشکل این است که بعد باید توجیه بکنید که چه طور یک بار می‌گوید «فی ستة ایام» یک بار می‌گوید «فی یومین». ولی همین‌طور که لفظ «یوم» این اجازه را می‌دهد که دوره و مرحله ترجمه بشود، بنابراین ترجمهٔ مناسب برایش، به جای روز، همین است که بگوییم در یک دوره، دوران. من می‌توانم بگویم در ۶ دوره یا ۶ دوران خلقت گرفته و در عین حال بگویم در ۲ مرحله. مثلاً ۴ دورهٔ اول را بگویم مرحلهٔ اول؛ ۲ دورهٔ آخر را بگویم مرحلهٔ دوم. بعد بگویم خوب در دو مرحله خلق شده.

چون این عبارت در قرآن «یومین» و «ستة ایام» هست؛ یک مقدار این را دور از ذهن می‌کند که یک نفر بگوید «یومین» یک معنای روز آسمانی یا چیزی بگیرد. باید بعداً جواب‌گو باشد که بعد آن «یومین» را چه‌کار می‌کند! ممکن است هم هست که حالا جواب‌هایی وجود داشته باشد، به نظر من چون واژهٔ «یوم» آن پتانسیل را دارد که مرحله ترجمه بشود، دوره ترجمه بشود، اصلاً اصل معنایش هم در واقع در یک چنین جایی بیاید، بنابراین طبیعی است که این‌جوری ترجمه کنیم و بفهمیم. حالا خیلی نکتهٔ خاصی در این آیه نیست.

پس می‌گوید در ۶ روز (نه در پنج روز!) در ۶ روز یا حالا ۶ مرحله، آسمان‌ها و زمین را خداوند خلق کرده «و کان عرشه علی الماء...» شما را آزمایش بکند که کدام‌یک بهتر عمل می‌کنید. «و لئن قلت انکم مبعوثون...» و اگر بگویید که بعد از موت، بعد از مرگ مبعوث می‌شوید، «لیقولن الذین کفروا...» این که جواب می‌دهند این‌هایی که کافر شدند، این نیست به غیر از یک سحر مبین. خیلی معلوم نیست یعنی چه.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(هود، ۷)

وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ وَكَانَ عَرْشُهُۥ عَلَى ٱلْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا ۗ وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِنۢ بَعْدِ ٱلْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ

عربی

و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد كه كدام‌يك نيكوكارتريد! و اگر بگويى: «شما پس از مرگ برانگيخته خواهيد شد» قطعاً كسانى كه كافر شده‌اند خواهند گفت: «اين [ادّعا] جز سحرى آشكار نيست.»

ترجمه فارسی فولادوند

مطالعه از ابتدای سوره - بخش ۲

من یک بار این تذکر را دادم که بنی‌اسرائیل مثلاً حرف‌های پرت‌وپلا می‌زنند. بعضی‌ها خیلی جدی می‌گیرند مثلاً حرف‌هایی که نقل می‌شود از بنی‌اسرائیل یا از کفار، گاهی اوقات حالت چیز دارد، یعنی همین که این‌ها یک حرف بی‌معنی می‌زنند. گاهی اوقات صراحتاً قرآن می‌گوید که مثلاً این چیزی که می‌گویند معنی ندارد. مثلاً فرض کن می‌گویند خداوند ثالث ثلاثه. می‌گوید این اصلاً معنی ندارد. این که می‌گویند اعتقاد به تثلیث، اصلاً نمی‌شود. خودشان هم نمی‌دانند اصلاً معنایش را. بپرسید ازشان، خودشان هم نمی‌دانند چه دارند می‌گویند! حالا اینجا هم خیلی چیز نکنید که حالا «الذین کفروا... سرٌ مبین» حالا این چیست؟ منظورشان چیست؟ چه چیزی سرّ مبین است؟ این مبعوث شدن سرّ مبین است یا این حرفی که دارد می‌زند؟ یا مثلاً آیه‌ای که آمده؟ حالا یک چیزی گفته‌اند دیگر. من توصیه‌ام این است که زیاد جدیش نگیرید. خوب است که بفهمیم حرف‌هایشان گاهی اوقات چیست ولی گاهی اوقات منظور خیلی خاصی هم ممکن است نداشته باشند. پس این نکتهٔ مهمی نیست.

عرش بر آب و حیات

عرش بر آب و حیات

عرش بر آب و حیات

من می‌خواهم در مورد «و کان عرشه علی الماء» صحبت بکنم و آن عبارتی که گفتم به‌نظر من بی‌نهایت مهم است و به بحث‌هایی که جلسهٔ قبل کردم ربط دارد و باز به آن فضای خاصی که آیات اول این سوره در واقع ما را واردش کردند از در این پاراگراف هم به یک شکلی دارد ادامه پیدا می‌کند که می‌خواهم باز در واقع رویش تأکید بکنم. این که «و کان عرشه علی الماء» یعنی چه به جای اینکه من بیایم بحث بکنم که مثلاً عرش یعنی چه، ماء یعنی چه و یک بحث‌های ادبی و لفظی و این‌ها بکنم، می‌خواهم سعی بکنم که معنای تقریبی‌اش را لااقل از درون خود قرآن و اینکه این الفاظ در خود قرآن چه جوری به کار می‌روند و چه هستند یک جوری دربیاورم طوری که حداقل اطمینان پیدا بکنید که حدوداً دارید معنایش را درست می‌فهمید.

بگذارید اول در مورد آب صحبت بکنیم. من قبلاً در سورهٔ نور به دلیل آن آیهٔ معروف «و جعلنا من الماء کل شیء حی...» در سورهٔ نور بود در مورد ارتباط بین آب و حیات آنجا صحبت کردم و آنجا سعی کردم بگویم که وقتی حرف از آب می‌زند و کلاً وقتی در قرآن حرف از خاک و تراب و طین و آب و این‌ها هست، بیشتر باید فضای ذهنیتتان، بیشتر شبیه به فضای سنتی آن چهار عنصر باشد تا اینکه فکر کنید آب یعنی H۲O، آب یعنی آن چهار عنصری که در جهان هستند، هنوز هم بودند، هستند هر چند با تئوری جدید شیمی به نظر برسد که خیلی کاربرد نداشته باشند، با این شیمی که سعی می‌کند تجزیه بکند، بالاخره اتم‌های مثلاً فرض کن تشکیل‌دهندهٔ این‌ها، چیزهای دیگر، مثلاً جدول مندلیف به درد مقاصدی می‌خورد که در شیمی جدید است. این یک تقسیم‌بندی دیگری است که بیشتر شبیه جامد، مایع، گاز و پلاسما است. در آن طب قدیم و طبیعیات قدیم بوده که هنوز هم جای خودش هست. ولی به درد شیمی و فیزیک مدرن نمی‌خورد. به هر حال اینکه مثلاً چهار حالت کلی تشخیص داده می‌شد و هنوز هم اگر نگاه کنید تشخیص می‌دهید برای حالت موجوداتی که روی طبیعت دارند زندگی می‌کنند، آب یکی از آن حالت‌هاست. حالا ما در معنای کلی شاید بتوانیم به آن بگوییم مایع ولی واقعاً تصوری که از عنصر آب وجود داشته یک مقدار با جامد و مایع و این‌ها فرق می‌کند، به نظرم این‌ها یک جور مفاهیم باارزش فراموش‌شده هستند که ان‌شاءالله احیا می‌شوند.

کلاً یک گرایشی به اینکه مثلاً طبیعیات ارسطو را یک خرده جدی بگیرند، به وجود آمده. هنوز خود این گرایش خیلی قوی نیست ولی مقاله‌های خوبی نوشته می‌شود و اینکه سعی کنند طبیعیات ارسطو را آن جوری که واقعاً بوده بفهمند چون علوم مدرن یک جوری با یک انقلابی جانشین علوم قدیمی شدند، مثل هر انقلابی خاصیتش این بود که شروع کردند به گذشته را تحقیر کردن و فحش دادن و بد و بیراه گفتن و بعد از مثلاً حدود ۳۰۰ سال، به یک چیزهایی رسیدند که دیدند نه خوب یک چیزهایی تو قبل هم بود.

خود ما هم در انقلابی که در ایران شد بعد از ۳۰ سال به این نتیجه رسیدیم که همهٔ چیزهایی که در قبل بوده قابل فحش دادن و این‌ها نبوده. همه چیز هم بد نبود، خیلی چیزهایش هم خوب بود.

مثل اینکه خیلی از این پرونده‌های، برنامه‌ریزی‌هایی که تو دههٔ ۵۰ شده بود که داشت خاک می‌خورد را بعضی‌هایش می‌آورند بیرون نگاه می‌کنند می‌بینند عجب طرح‌های جالبی بوده مثلاً! طرح تأسیس پژوهشکده‌ای در فلان جا، با یک چنین مشخصاتی مثلاً. یک برنامه‌ریزی‌هایی بود که اگر ادامه پیدا می‌کرد بد نبود.

خوب به هر حال، آب منظور آب به معنای H۲O نیست و اینکه در قرآن این ملازمت و هم‌نشینی حیات با آب رویش تأکید شده. هر جا که حیات هست اصلاً کلاً حیات از روی آب درآمده.

این را در ذهنتان داشته باشید بعد بیایید این عبارت را نگاه کنید که یک جای دیگر قرآن آمده، برای اینکه یک خرده روشن بشود مسئله؛ ابتدای سورهٔ ملک که اولین سورهٔ جزء ۲۹ هست عیناً این عبارت آمده. می‌گوید «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هو علی کل شیء قدیر. الذی خلق الموت والحیاة لیبلوکم أیکم أحسن عملاً...» خدایی که مرگ و حیات را خلق کرده که شما را آزمایش کند. عین این عبارت. آزمایش کند شما را که کدومتون بهتر عمل می‌کنید. حالا این دو تا چیز کنار همدیگر. آن ملازمت بین آب و حیات و این آیه‌ای که اینجا مقدمه‌اش این است که موت و حیات را خلق کرده که شما رو آزمایش بکنه، یک جوری روشن می‌شه که «و کان عرشه علی الماء» اینجا چیکار میکند. یعنی مثل این است که خداوند آسمان‌ها و زمین را خلق کرد و بعد به خلق حیات در زمین پرداخت.

مطالعه از ابتدای سوره - بخش ۳

این‌جوری این عبارت، «و کان عرشه علی الماء» این که مثلاً پادشاهی خداوند؛ عرش به معنای تخت پادشاهیه. این که انگار آن خالقیت خداوند، پادشاهی خداوند بر ماء قرار گرفت، مثل اینکه خالقیت خداوند متوجه آب شد برای خلق حیات، این عبارت «و کان عرشه علی الماء» مشابه همان «خلق الموت والحیاة» است. یعنی خداوند بعد از اینکه آسمان‌ها و زمین را خلق کرد، خلقتش متوجه خلق حیات شد. «لیبلوکم...» آسمان‌ها و زمین خلق نشدند برای اینکه آزمایش بشن، که کی خوب عمل می‌کنه و کی بد عمل می‌کنه. آن حیاتی که در زمین و یا جاهای دیگر، حیاته که موضوع آزمایش این است که کی خوب عمل می‌کند کی بد عمل می‌کند که بعداً بهشت و جهنمی به وجود می‌آد و این حرف‌ها. بدون اینکه من بخواهم در مورد لفظ عرش خیلی کنجکاوی بکنم یا اینکه فعل «کان» اینجا دقیقاً به چه معناست و چه جوری باید ترجمه بشود، معنی این عبارت با آن مقایسه‌ای که با آن آیه‌ی سوره‌ی ملک می‌کنیم روشنه.

منظور این است که اول آسمان‌ها و زمین در شش دوره خلق شد بعد دوره‌ای هست که خداوند متوجه حیات شد و بعد مثلاً فرض کنید از حیات نتیجه‌اش این است که انسان‌ها به وجود می‌آیند، موجودات زنده به وجود می‌آیند که مورد آزمایش‌اند.

ارتباط این آیه با آیه قبل که گفتم مثل لولا عمل می‌کند این است که آنجا می‌گوید و ما من. به حیات دارد اشاره می‌کند، به جنبنده‌ها دارد اشاره می‌کند، جنبنده‌هایی که در زمین هستند، «و ما من دابة فی الارض...» خداوند است که این جنبنده‌ها را زنده نگه می‌دارد، بعد می‌گه «و یعلم مستقرها» این یعلم مستقرها به وضوح به قبل ربط دارد. این که دابه. پس موجودات زنده‌ای هستند که خداوند رزق می‌دهد، به نحوی به مسئلهٔ خلق حیات در زمین و آزمایشی که خداوند از این موجودات زنده تحت آزمایش هستند در پاراگراف بعد ربط پیدا می‌کند.

پس این آیه معنایش یک جورهایی روشن است که خداوند آسمان و زمین را خلق کرده، حیات را به وجود آورده «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً...» من می‌خواهم یک خرده در مورد این صحبت بکنم. این از آن آیاتی است که بالاخره جای دقت کردن دارد و با محتوای سوره هم کاملاً یک ارتباط نزدیکی دارد.

آزمون احسن عملاً

آزمون احسن عملاً

آزمون احسن عملاً

اینکه خداوند همهٔ این حیات را، نه آسمان و زمین را، این که در قرآن هست خداوند می‌گوید موت و حیات را خلق کردم برای اینکه شما را آزمایش بکنم که کی بهتر عمل می‌کند، زیباترین و بهترین عمل را چه کسی دارد، مثل یک آزمون دیگر. همهٔ ما به دنیا می‌آییم، مثل اینکه در یک آزمونی شرکت کردیم که به هر حال نتیجه‌اش را یک روزی به ما اعلام می‌کنند که خدا آن را نیاورد واقعاً. این که اینجوری نگاه کردن به زندگی فکر می‌کنم از ضروریات دینی است، که من هر چه که پیش می‌آید، هر موقعیتی که در آن قرار می‌گیرم، مثل موقعیت آزمون به آن نگاه کنم، هدفم این باشد که در هر موقعیتی بهترین عمل ممکن را انجام بدهم. در هر دوره‌ای که به دنیا آمدم سعی کنم بهترین زندگی ممکن، بهترین کارهایی که می‌شود در آن دوران انجام داد چیست و همانجوری زندگی کنم. و هم تأکید من بر روی این لفظ «لِیَبْلُوَکُمْ» است که یعنی دارد آزمونی برگزار می‌شود و هم تأکید من روی لفظ عمل است، آن کاری که در واقع ما در مقابل این آزمون، اتفاقی که می‌افتد این است که ما باید دنبال این باشیم که احسن عمل را انجام بدهیم، خوب اینجور زندگی کردن، زندگی راحتی نیست دیگر. کلاً اینکه هر روز من پا شوم احساسم این باشد که امروز هم یک موقعیت‌هایی پیش می‌آید، یک موقعیتی است که در اختیار من قرار داده شده که باید به زیباترین صورت ممکن این روز را به شب برسانم، یک جور فشار و مسئولیتی را برای انسان به وجود می‌آورد که مطلوب نیست برای کسی که دوست دارد که از زندگی بیشتر بهره‌مند بشود در واقع تا اینکه یک چیزی پس بدهد.

کسانی که در بی‌خیالی و... ببخشید من این لفظ را در سورهٔ یونس هم به کار بردم، هنوز هم در ذهنم می‌آید، کسانی که زندگیشان را در حالت چریدن بیشتر می‌گذرانند با این حالتِ مورد آزمون بودن خوابشان آشفته می‌شود! خوب یک جمع بزرگی از مردم همانطور که در قرآن هم از این تمثیل استفاده می‌شود «کَالْأَنْعَامِ» مثل چهارپایان در حال بهرهمند شدن از مثلاً لذت‌های دنیایی هستند. کسی که دنبال لذت بردن است طبعاً برایش یک مقدار گران تمام می‌شود که این حس را بتواند در خودش مستقر بکند.

اگر حتی نعمتی به او برسد، این نعمت این‌جوری نیست که بدهم من بخورم، حتی یک چیزی، سیب هم از آسمان، دارد راه می‌رود در سبدش افتاد فکر می‌کند که من باید با این چکار بکنم، فوری این نیست که بردارد بخورد. نعمت‌ها را به شکل اینکه من مثلاً خودم حق دارم استفاده بکنم، ممکن است که زیباتر این باشد که بدهم کس دیگری استفاده بکند مثلاً من به اندازهٔ کافی نعمت دارم. این که با نعمت‌ها این‌جوری مواجه نشویم که این‌ها یک چیزهایی است که داده‌اند به ما از این‌ها استفاده بکنیم و خوش بگذرانیم و اگر یک موقعیت سختی هم پیش بیاید احساس نکنیم که این‌جوری است که حالا دارند من را مجازات می‌کنند، کتک می‌زنند چه می‌دانم، موقعیت سخت یک موقعیتی است که من باید توش به بهترین وجه ممکن عمل بکنم، گاهی زندگی ممکن است پر از نعمت باشد من باید با این شرایط نعمت، بهترین رفتار ممکن را انجام بدهم. همه چیز را برای خودم نخواهم به دیگران هم بدهم.

موقعیت‌های سختی در زندگی پیش می‌آید که ممکن است چند سال، نه فقط برای رزق و روزی، از خیلی جاها در فشار باشید در محیط خوبی زندگی نکنید، مهم این است که من به جای اینکه گلایه بکنم، نمی‌دانم ناامید بشوم یا این احساس به من دست بدهد که خداوند من را طرد کرده، مثل این دو تا آیه‌ای که در سورهٔ فجر هست، می‌گوید که «فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ...» وقتی این آزمایشش می‌کنیم «رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ» به او نعمت می‌دهیم، اکرامش می‌کنیم «فَنَعَّمَهُ» به او نعمت می‌دهیم «فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ» می‌گوید خدا من را عزیز داشته، گرامی داشته. «وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ...» وقتی که آزمایشش می‌کنیم و رزقش را تنگ می‌گیریم بر او، «فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ» می‌گوید پروردگارم من را خوار داشته است! تصورشان این نیست که کل این ماجرایی که در این دنیا به وجود می‌آید حالت آزمون دارد و این شکلی نیست که اگر به تو نعمت زیاد دادند، مثل اینکه اگر نعمت به تو زیاد دادند می‌خواهند ببینند با نعمت زیاد چه‌کار می‌کنیم. وقتی رزقت تنگ می‌شود، تو داری این آزمون را پس می‌دهی که با رزق تنگ چه‌کار می‌کنی. هنوز شکرگزار هستی یا نه، گلایه می‌کنی؟ یا چه می‌دانم می‌روی دزدی می‌کنی و از مال دیگران برمی‌داری؟ عکس‌العملت در مقابل این دو تا حالتی که وفور نعمت باشد یا خیلی نعمت کم باشد، چیست؟ کلاً موضوع این است که این‌ها ابتلاء است.

فلسفهٔ کلی خلقت این است که این حیات خلق شده و شما مورد آزمون قرار بگیری که کی خوب عمل می‌کند و کی بد عمل می‌کند. حالا خوب چون این سخت است، این حس این‌جوری با دنیا مواجه شدن سخت است، آدم‌ها معمولاً این طوری برخورد نمی‌کنند دیگر، یعنی اکثریت آدم‌ها همهٔ موقعیت‌ها را به شکل آزمون نگاه نمی‌کنند، تعبیر و تفسیر‌های عجیب و غریب می‌کنند یک جا مثلاً شاد می‌شوند که خداوند مثلاً چقدر من را دوست دارد، یک جا ناراحت می‌شوند که خداوند مثلاً از من بدش آمده و الی آخر.

در ادامهٔ پاراگراف همین‌جور به این عکس‌العمل‌ها دارد اشاره می‌کند که اگر یک نفر این‌جوری برخورد نکند، آدمی که اهل عمل نیست، آدمی که تمام زندگی‌اش این‌جوری برنامه‌ریزی نشده که همیشه سعی کند حداکثر تلاشش را انجام بدهد.

آدم مؤمن به این سمت می‌رود که زندگی‌اش این‌جوری بشود که در تمام طول زندگی‌اش همیشه در حال این است که بهترین کارها را انجام بدهد، حداکثر تلاشش را بکند و کارها را در حد نهایت به طور کامل سعی کند انجام بدهد. به هر حال چنین گرایشی در فرد مؤمن هست. یک چیزی از درونش می‌جوشد که این اعمال را به صورت ممکن زندگی بکند و به زیباترین صورت ممکن اعمالش خودش را انجام بدهد و در موقعیت‌های مختلف رفتار بکند. و اگر آدمی اهل عمل نباشد، اهل بیشتر بهره گرفتن و خوردن باشد.

یک روایتی هست که می‌گویند که «فی کل رأسٍ حکمة» من مطمئن نیستم روایت است یا یک ضرب‌المثل عربی است که در هر سری حکمتی است. هر آدمی، هرقدر ممکن است یک آدم بی‌سوادی هم به نظر برسد، پای حرفش بنشینی یک چیزی را ممکن است خیلی عمیق و خوب فهمیده. من حالا یک همسای‌های داشتم که، این حرفی که می‌زنم، مثال یک آدمی نیست که بیسواد بوده و این حرفها. ولی یک جملهای گفت که همینجوری آن موقع که شنیدم، خیلی به نظرم جالب نیامد. ولی به نظرم به طور عامیانه جملهٔ جالبی است. می‌گفت همینجوری با خانم حرف میزدند، خانمش هی غرغر می‌کرد و این‌ها، وسط حرفش این جمله را گفت، گفت خانم بالاخره آدم یا دارد می‌خورد یا دارد کار می‌کند! که در کل تصور… می‌بینید تصور بدی نیست. بالاخره شما یا در حال استفاده کردن و بهرهجویی از دنیا هستید یا دارید کار می‌کنید. یا یک چیزی به درون خودتان دارید میکشید، یا یک چیزی را از درون خودتان دارید بیرون میدهید. ما حرف می‌زنیم، کار می‌کنیم، یک چیزی از درون ما به بیرون تراوش می‌کند، یک چیزهایی میسازیم، یا نه خوردن همراه با خراب کردن است؛ یک چیزهای ساختهشده را داریم تخریب می‌کنیم میبریم داخل. یا داریم جذب می‌کنیم یا داریم دفع می‌کنیم. به هر حال آدمی که این‌جوری زندگی می‌کند که می‌خواهد در واقع اهل تلاش و کار کردن باشد، می‌تواند این فلسفه را برای زندگی خودش داشته باشد که نگاهش به این دنیا این‌جوری باشد که همه چیز آزمون است. ولی آن آدمی که اهل خوردن و بهرهمند شدن است، کلاً این نگاه درش مستقر نمی‌شود. برای خاطر اینکه در هر موقعیتی که قرار می‌گیرد، به جای اینکه بتواند به این فکر بکند که مثلاً زیباترین عکسالعملش تو این موقعیت چه می‌تواند باشد، تو فکر این است که حالا یک سفرهای پهن شده و فعلاً یک استفاد‌های بکنیم. بیشتر در حال جذب کردن و همان خوردن است.

در مقابل این، کسانی که اینجوری زندگی میکنند، این فلسفه را پذیرفتهاند که زندگی یک آزمونی است که باید در آن بهترین رفتارها را از خودمان نشان بدهیم، خیلی برایشان طبیعی است که ایمان بیاورند به آخرت. یعنی حتی یک آدمی باشد که شیوهٔ زندگیاش این‌جوری باشد، اهل کار کردن باشد، و همیشه سعی کند به بهترین نحو ممکن زندگی کند و زیاد اهل خوردن نباشد، این یک جوری ذهنیتش و قلبش آماده هست برای پذیرفتن این که آخرتی هست. ولی آدمی که این‌طوری نیست، خیلی برایش گران تمام می‌شود که یک روزی حالا جزئیات زندگی شما را… بررسی میکنند به شما نمره میدهند، در واقع یک روزی هست که این آزمونی که در آن شرکت کردید نتیجهاش میآید، و بعد بر اساسش رتبهبندی میشوید و یک جاهایی قرار میگیرید و یک زندگی ابدی را شروع میکنید. کلاً این به قلبشان نمینشیند، اعتقاد به آخرت. ولی آنهایی که این‌جوری فکر می‌کنند که دنیا جای آزمایش است و باید بهترین زندگی ممکن را برای خودشان پیدا بکنند و انجام بدهند، این‌ها به قلبشان مینشیند.

اولین عبارتی که بعد از بیان این فلسفهٔ پیدایش حیات می‌آید می‌گوید: «... وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ ...(۷)» اگر بهشان بگویید که بعد از مرگ مبعوث می‌شوند «... لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَـٰذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِينٌ (۷)» کسانی که کافرند می‌گویند این یک جادوی آشکار است. این از همان نوع «یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ» است. یعنی چه حالا خیلی مهم نیست. چیزی که دارید می‌گویید مثل سحر و جادوست که آدم بعد از مرگ زنده بشود.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(هود، ۷)

وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ وَكَانَ عَرْشُهُۥ عَلَى ٱلْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا ۗ وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِنۢ بَعْدِ ٱلْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ

عربی

و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش او بر آب بود، تا شما را بيازمايد كه كدام‌يك نيكوكارتريد! و اگر بگويى: «شما پس از مرگ برانگيخته خواهيد شد» قطعاً كسانى كه كافر شده‌اند خواهند گفت: «اين [ادّعا] جز سحرى آشكار نيست.»

ترجمه فارسی فولادوند

من تذکر کوچکی بدهم که در آیهٔ سورهٔ ملک میگوید: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ...(۲)» علت این که زندگی دنیا یک آزمون است این است که مرگی هست. اگر این زندگی ابدی بود، آزمون نبود. یعنی حیات و مرگ، این دو کنار همدیگر آزمون را میسازند. این که زندگی و مرگ را خلق کرده و این زندگی موقت است. این دو با هم نتیجهاش این است که زندگی دنیا حالت آزمون دارد. بنابراین تذکر مرگ در این آیه «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ» خیلی با این محتوا مناسبت دارد.

مطالعه از ابتدای سوره - بخش ۴

در آیهٔ ۸ میگوید: «وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَىٰ أُمَّةٍ مَّعْدُودَةٍ...» یعنی عکسالعمل‌هایی. مثل همان آیه که می‌گوید وقتی شما را آزمون می‌کنیم، نعمت میدهیم یا نمیدهیم، حرفهای بیربط می‌زنند. می‌گوید حالا اگر به این آدمها، عذاب را برایشان به تأخیر بیندازیم، می‌گویند «ما یَحْبِسُهُ». یعنی چه؟ حبسش کردیم. اصلاً نمی‌آید. دوست دارند فکر کنند که این عذاب هیچوقت نیاید دیگر. بنابراین اگر به تأخیر بیفتد می‌گویند که «ما یَحْبِسُهُ» «إِلَىٰ يَوْمٍ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ» بدون آن روزی که عذاب می‌آید دیگر قابل برطرف کردن نیست. «و حاق بهم ما کانوا...» و آن چیزی که به آن استهزا می‌کردند، دچارش می‌شوند و بهشان آسیب می‌رساند. «وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً...» اگر بهشان یک رحمتی بدهیم و ازشان بگیریم، باز این‌ها... این‌ها همش در واقع آزمون‌هایی است که این‌ها به شکل آزمون به آن نگاه نمی‌کنند. اگر رحمت بهشان بدهیم مغرور می‌شوند، اگر ازشان بگیریم مأیوس می‌شوند. «لئن أذقنا...» اگر بعد از اینکه یک مدت سختی کشیده به او یک نعمت‌هایی بدهیم، می‌گوید «ذهب السیئات...» می‌گوید دیگر تمام شد، آن دورهٔ سختی تمام شد، دیگر برویم بخوریم!

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(هود، ۸)

وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ ٱلْعَذَابَ إِلَىٰٓ أُمَّةٍۢ مَّعْدُودَةٍۢ لَّيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُۥٓ ۗ أَلَا يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ

عربی

و اگر عذاب را تا چندگاهى از آنان به تأخير افكنيم، حتماً خواهند گفت: «چه چيز آن را باز مى‌دارد؟» آگاه باش، روزى كه [عذاب‌] به آنان برسد از ايشان بازگشتنى نيست، و آنچه را كه مسخره مى‌كردند آنان را فرو خواهد گرفت.

ترجمه فارسی فولادوند

ببخشید من یک چیزی داشتم می‌آمدم، فکر کردم این موضوع را دارم می‌گویم یک مثالی بزنم، یک جکی به ذهنم رسید که هی گفتم بگویم نگویم، چون در مورد ایرانی‌هاست حالا به نظرم بد نیست. می‌گویند که اگر به یک ایرانی بگویی که... ایرانی‌ها کلاً نمونهٔ آدم‌هایی هستند که نمی‌خواهند کار کنند، فکر می‌کنم ویژگی‌ای دیگر، حداکثر تلاشمان را بکنیم که هیچ تلاشی نکنیم! هیچ کاری انجام ندهیم. خیلی از ابعاد فرهنگ ایرانی ریشه‌اش برمی‌گردد به تنبلی. از اعتقادات گرفته تا شیوهٔ زندگی. برعکس خیلی از کشور‌های اروپایی یا مثلاً ژاپنی‌ها که آدم‌های پرکاری هستند. شیوهٔ نوع اعتقادات ما، شیوهٔ فرهنگمان، اخلاقمان، ریشهٔ عمیقش این است که کلاً ایرانی‌ها تا حد ممکن سعی می‌کنند کاری انجام ندهند. می‌گوید اگر به یک ایرانی بگویی که این کاری که ازت خواستیم را اگر انجام بدهی، هیچ‌کس تا حالا موفق نشده انجام بدهد، می‌گوید خوب من انجام نمی‌دهم، کاری که هیچ‌کس موفق نشده انتظار دارید من انجام بدهم؟ اگر بگویند این کاری که قرار است انجام بدهی، خیلی‌ها تا حالا انجام داده‌اند، می‌گوید حالا همه انجام داده‌اند دیگر من چرا انجام بدهم؟! کلاً کار نمی‌خواهد بکند دیگر. برعکس به ژاپنی اگر بگویند این کار را تا حالا هیچ‌کس نکرده، می‌گوید حتماً من باید بکنم پس، من باید اولین نفر باشم. اگر به او بگویی این کار را خیلی‌ها کرده‌اند، می‌گوید همه کرده‌اند من هم بکنم دیگر، نمی‌شود که این همه آدم موفق شده‌اند، من هم باید موفق باشم.

کلاً این آخرش این گزارهٔ ثابت این است که کار بکنیم یا کار نکنیم. بعد موقعیت‌ها بر اساس آن‌که این گزاره چه بشود جواب‌های مختلف میدهیم که به آن نتیجه برسیم. حالا این‌ها کلاً می‌خواهند بخرند دیگر؛ اهل تمتعاند، حوصلهٔ کار کردن ندارند. اگر نعمت بهشان بدهند می‌گویند بهبه بخوریم، اگر نعمت ندهیم بهشان یک چیز دیگر می‌گویند. بالاخره آن کاری که باید بکنند، یعنی اینکه در قالب نگاه کنند که همهچیز حالت آزمون دارد و قرار است که گرایش ما به زندگی این باشد که در هر موقعیتی که قرار میگیریم، حداکثر سعیمان را بکنیم که بهترین کار ممکن را انجام دهیم. چون گرایش سنگین است، آن‌ها در واقع یک جور دیگر برخورد می‌کنند، یک جور تفضیلی پیدا کردهٔ همان دو تا آیهٔ سورهٔ فجر که دو تا قطب مختلف را می‌گوید و هر دو جا اولش تأکید می‌کند که «اذا ما ابتلاه» یعنی لفظ آزمون را میآورد. نکته این است که این‌ها گرایش‌های آدمهایی است که دنیا را به صورت آزمون نمیبینند و این پاراگراف که شروع شد اساسش این است که می‌گوید اصلاً حیات را برای آزمون خلق کردیم. حیات را خلق کردیم که ببینیم چه کسی خوب عمل می‌کند، چه کسی بد عمل می‌کند که نتیجهٔ این خلقت حیات و این آزمون این است که بعداً بهشت و جهنم به وجود می‌آید. نتیجهٔ این بهشت و جهنم است که بعداً آخرتی هست که در آن مجازات و پاداش وجود دارد.

خوب «وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً...» خیلی شاد و بهاصطلاح مفتخر می‌شود. «إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ...» به غیر از کسانی که صبر کردند، صبر می‌کنند و عمل صالح انجام می‌دهند، این‌ها هستند که برایشان مغفرت و اجر کبیر هست.

سؤال: می‌خواستم بگویم کسانی که به صورت آزمون نگاه می‌کنند لزوماً به این معنی نیست که حالا به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند، چون یک جوری با فطرت آدم ناسازگار است که مثلاً... – اگر کسی به معنای آخرت اعتقاد داشته باشد، به معنای پاداش و عذاب و این‌ها، اصلاً قطعاً چیزها را به صورت آزمون می‌بیند.

مثلاً خوب بر اساس فطرت انسان یک جور تمام بشود، کلاً فکر می‌کنم خیلی چیزها سختتر باشد برای پذیرش تا اینکه بعد از من چیزی هست. یا اینکه در آن هدف آزمونی هست، بهشت و جهنمی هست، این برمیگردد به آن که چه جوری به هدفمان از آمدن به دنیا نگاه کنیم. مثلاً اگر این‌جوری نگاه کنیم... – من فکر می‌کنم که به‌شدت این نگاه به دنیا که ما مدت محدودی اینجا هستیم و باید بهترین عمل را انجام بدهیم، به‌شدت فطری است. خیلی به‌شدت فطری. یعنی اصلاً مستقل از هر نوع اعتقاد دینی. آدم‌ها این حس را همگی‌شان در نوجوانی تجربه می‌کنند. یک زمان محدودی در اختیارشان است، باید استفاده کنند. حالا یکی آن بهترین کار را خیلی زود منحرف بشود به سمت بیشترین تمتع. یعنی انحراف از فطرتش این است که به‌جای اینکه دنبال یک زندگی زیبا و باشکوهی برای خودش باشد که بهترین کارها را در آن کرده باشد، برود دنبال اینکه بیشترین بهره‌برداری را از دنیا کرده باشد، ولی بالاخره حس اینکه یک دوره‌ای است که، من به نظرم آن جنبهٔ فطری اعتقاد به آخرت هم همین است. که ما در درونمان این احساس که مورد آزمایش هستیم را داریم، واقعاً. این حس که یک روزی باید جوابگوی یک کسی باشیم در مقابل این زندگی‌ای که به ما داده شده. حالا می‌توانی اسمش را وجدان بگذاری.

می‌دانی این چیزی که ما به آن می‌گوییم وجدان؛ مثلاً فرض کن اگر یک روزی هیچ کاری نکنی، آخر شب یک احساس بدی داری، به قول امروزی‌ها وجدان‌درد می‌گیری، یا اگر کار بدی انجام داده باشی یا کار خوبی انجام نداده باشی حس بدی داری، این چیزی که ما به آن می‌گوییم وجدان که در همهٔ آدم‌ها هست، یک چنین احساس‌هایی بهشان دست می‌دهد، این مبنای فطری اعتقاد به آخرت است.

من در واقع می‌خواستم بگویم کدام یک از این‌ها پایه‌ای‌تر است؟ - من به نظرم حس تحت آزمون بودن و تمایل به اینکه زیبا زندگی کردن، بهترین کارها را انجام دادن، این به‌شدت فطری است. در واقع این همان چیزی است که فشاری که از درون به ما می‌آورد. در واقع همان عبارتی که در قرآن هست «نفس لوّامه» که تعبیر می‌کنند که همان چیزی است که ما به آن می‌گوییم وجدان. بالاخره آن چیزی که در درون ما هست که اگر این‌جوری زندگی نکنیم، به بطالت بگذرانیم عمر خودمان را یا کارهای بدی بکنیم یا یک کارهایی که باید انجام می‌دادیم، ندادیم. این حس فشاری که از درون داریم، به نظر من آن حس فطری است که به ما یک چیزی از درون می‌گوید که خوب، یک روزی باید جواب پس بدهی. یک چیزی از درون انگار هی می‌پرسد که تو امروز چه کار کردی؟ تا حالا با زندگیت چه کار کردی؟

خیلی از آدم‌ها این احساس که بالاخره خوب زندگی نکردند، عذاب می‌کشد و این‌ها همان چیز فطری است که به ما می‌گوید که بالاخره در مقابل زندگی خودمان مسئولیم، ازمان سؤال می‌شود.

ببخشید کلاً امروز باید یک خرده زودتر برم.. قصدم این است که یک خرده بیشتر از مقدمه را بخوانم و بعد وصلش بکنم یک جایی از مؤخره را بخوانم تا آخر سوره ولی یک نکته‌ای که گفتم را الان می‌خواهم در تکمیلش بگویم. این که ببینید کلاً فضای شروع این سوره که می‌بینید یک عبارتی در ابتدا آمده دربارهٔ توحید بعد وارد این شدیم که باید استغفار بکنیم و توبه بکنیم تا این که بهتر زندگی کنیم. متاع حسن هم اشکال ندارد، استفاده بکنیم. «وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ» به حالت خودشکوفایی برسیم. ببینید فضای سوره این است که این پیام الهی که آمده، تو همین دنیا باید یک جور خوبی زندگی بکنید. جدای از این که حالا در خطر این هستیم که در آخرت عذاب بشیم یا نه. این پیام الهی، پیام برای خوب زندگی کردن است. توحید، استعداد‌های خودمان را شکوفا بکنیم، من می‌خواهم بگویم این آیه‌ای که جلسهٔ قبل در موردش صحبت کردم این برگشتن به سمت خدا و تلاش برای رسیدن به خودشکوفایی به این که حداکثر استعداد‌های خودم را بتوانم، فضل‌هایی که در وجودم هست این‌ها را در واقع تحقق ببخشم، این با این آیه‌ای که می‌گوید که «أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» یک جوری یکی است، دوباره مثل این که تأکیدمان همین است که آدم‌ها، ما در موقعیتی هستیم تو این دنیا که دعوت شدیم از پیامی که از طرف خدا آمده که بهترین زندگی ممکن را بکنیم. این بهترین زندگی ممکن شامل این است که استعداد‌های خودمان را به تحقق برسانیم هست. فقط شامل عبادت کردن نیست؛ البته از ارکان احسن عمل عبادت کردن است، رکن اصلی عمل انفاق کردن و به دیگران کمک کردن جزء اعمال احسن است. و این که خودم را به جایی برسانم که رشد بکنم و شکوفا بشم هم در واقع جز این برنامه‌ای است که باید به آن عمل بکنیم.

عمل مرکز ثقل سوره

عمل مرکز ثقل سوره

عمل مرکز ثقل سوره

من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که کلاً عمل به همان معنای دنیایی‌اش از مراکز ثقل این سوره است. حالا به غیر از این که این آیه. کلاً به مفهوم عمل این جا یک مفهوم ثقل می‌دهد، کلاً اینکه خلق شدیم همهٔ ما، «... لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا... (۷ هود)» انگار همهٔ ما خلاصه میشیم در این عمل. این چیزی است که از فلسفهٔ خلقت حیاته. من باز می‌خواستم در یک روند طولانیتر که حالا جلسهٔ آینده سعی میکنم همین کار را انجام بدم، ببینید مثلاً انتهای سوره را نگاه کنید، میگوید که «وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ...». یک خورده از صفحهٔ قبل می‌خواستم بخوانم حالا چون وقت کمه از اینجا می‌خوانم برای شما. می‌گوید «وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً». می‌گوید اگر خدا می‌خواست همهٔ شما را امت واحدی قرار میداد و «وَلَا یَزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ» ولی این‌طوری نیست، مدام با هم اختلاف دارید. «إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ». به غیر از آنهایی که خداوند به ایشان رحم میکند «وَلِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ» و برای این است که شما را خلق کردیم. برای همین که تو یک موقعیتی قرار گرفتین که کارهای مختلف می‌شود انجام داد، راههای مختلف می‌شود رفت. مثل اینکه به شما اختیار داده شده، آزمون همان اختیاره دیگر، حیات به وجود آمده، ویژگی حیات این است که عمل مختارانه می‌تواند انجام بده موجود زنده، بر خلاف آسمان و زمین که تحت امر خداوند هستند. یعنی سیاره‌ها با همدیگر اختلاف ندارند، نمیجنگند! این پدیدهٔ حیات همراه با این اختیاره که اختلاف ایجاد می‌کند، آدمها سبکهای مختلف ممکن است زندگی بکنند. بهترین داریم، بدترین داریم، دوباره می‌خواهم بگویم یک جوری برمیگرده به همان ابتدای سوره. که حیاتی را خلق کرده خداوند و در واقع آزمونی ترتیب داده شده که آدمها به جورهای مختلف میتوانند عمل بکنند و خوب و بد دارد این روشهای زندگیشان. «وَلِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ...» و این کلام خداوند ختم شده که جهنم را از جن و انس از این موجودات زندهٔ مختاری که در واقع در زمین هستند، پر می‌کند و کلاً «نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ...» من از این میگذرم، به این آیه دقت بکنید «وَقُلْ لِلَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ...» تأکید می‌کنم روی تکرار لفظ عمل. شما سر جای خودتان عمل بکنید، «إِنَّا عَامِلُونَ». ما عملهای خودمان را بکنیم. من میخواهم مفهوم عمل را در این سوره سعی کنم بگویم. اگر آن «... لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا... (۷ هود)» که اصلاً می‌گوید که دارد اشاره می‌کند که حیات را خلق کردیم برای اینکه عمل شما را بسنجیم. مثل آن آیه که می‌گوید «لَیۡسَ لِلۡإِنسَـٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» اصلاً هیچ چیز برای انسان جز تلاشی که می‌کند نیست. اگر ایرانیها همگیشان این آیه را بنویسند بگذارند در اتاقشان و هر روز نگاه کنند و یک خرده به آن فکر کنند که آقا هیچی، اصلاً به غیر از تلاش هیچی برای شما نمیماند. یعنی آن استعدادهای ذاتی اگر دارید که بدون تلاش بهش رسیدید و همینجوری مثلاً یک نفر باهوش است لازم هم نیست خیلی درس بخواند و یک علمی هم به دست میآورد، این‌ها نیست، چیزی که برای انسان می‌ماند، مال انسان است، عملش است. «لَیۡسَ لِلۡإِنسَـٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» خیلی چیز وحشتناکی است. می‌گوید بالاخره آدم باید خیلی سعی بکند دیگر؛ آن تلاش و اعمال است که به ما چسبیده. زمینه‌های عمل که فراهم بوده وقتی که رفتیم آن دنیا، مالک این عملیم، بر اساس این‌ها به یک زندگی در آن دنیا میرسیم. آن آیه به این مفهوم عمل در این سوره وزنی داده که فرکانس ظاهر شدنش را در انتهای سوره هم ببینیم. می‌گوید «وَقُل لِّلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلَىٰ مَكَانَتِكُمْ إِنَّا عَامِلُونَ (۱۲۱)» دوباره میگوید «وَلِلَّهِ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ...» آخرین کلمهای هم که در سوره گفته می‌شود این است که خداوند از آن عملهایی که انجام میدهید غافل نیست. بروید عمل بکنید! بروید برگردید از اول «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ» و یک زندگی جدید شروع کنید و سعی کنید احسن عمل انجام بدهید در زندگی خودتان. این دعوت به توبه برای این است که راهتان باز بشود به سمت اینکه حالا هر کاری تا الان کردید ریست بشود، شروع کنید بروید در یک زندگی که از این به بعد به صورت یک آزمایش به زندگی نگاه کنید، سعی کنید اعمالتان بهترین اعمال ممکن باشد و الی آخر.

من حداقل یک جز کوچکی از پایان سوره را سعی کردم بگویم که با این فضای اول سوره هماهنگیاش مشخص بشود.

مطالعه از ابتدای سوره - بخش ۵

ببخشید من دیر شروع کردم.