→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۲۹ · سورهٔ مریم

حرکت سیارات و قیامت در سوره مریم

وب‌گاهِ منبع ↗

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۹)
  1. تفسیر۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱, sec-۲, sec-۳ · روش و فرابحث
  2. حقیقت۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲, sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  3. سوره۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱, sec-۲, sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  4. مریم۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱, sec-۲, sec-۳ · اشخاص و شخصیت‌ها
  5. ارض۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  6. دعا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  7. ژاک لکان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · اشخاص و شخصیت‌ها
  8. مرگ۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  9. فیزیک۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی

حرکت سیارات و نظم کیهانی

خب، از من یک نکته کوچک درباره یک بحث فرعی که جلسه قبل مطرح شد و می‌خواهم بین صحبت‌ها تصحیح کنم، بگویم. در مورد این که تصور علمی ما قبل مدرن از حرکت سیارات و این‌گونه مسائل، حالتی به‌اصطلاح دل‌خواه و حرکت طبیعی داشتند، بعداً نمی‌دانم نیوتون تصور دیگری ارائه داد. من یک نکته‌ای گفتم در جواب سوالی که می‌خواهم آن را اصلاح کنم. آنچه گفتم نیاز به اصلاح ندارد، ولی فکر می‌کنم در بیان آن کمی ابهام ایجاد شد. گفتم قبل از نیوتون، حرکات در طبیعیات ارسطویی، که طبیعتاً در طبیعیاتی که ما به نام طبیعیات اسلامی می‌شناسیم ادامه داشت، به دو نوع حرکت غصری و حرکت طبیعی تقسیم می‌شدند. منظورشان از حرکت غصری این بود که حرکاتی که مثلاً نیرویی وارد می‌کنید و چیزی را وادار می‌کنید در جهتی حرکت کند؛ و حرکت طبیعی، حرکتی مثل افتادن اشیا یا حرکت سیارات که به میل طبیعی خودشان، بدون دخالت نیرو انجام می‌دهند.

نیوتون هنرش این بود که تقسیم‌بندی حرکت قصری و حرکت طبیعی را به نوعی تغییر داد؛ انگار که همیشه نیرویی وجود دارد و یک فرمول واحد فیزیکی هست که همه چیز را کنترل می‌کند. این‌که حرکت همه قصری شد، شاید من صراحتاً اشتباه گفته باشم که در مکانیک نیوتونی همه حرکت‌ها قصری می‌شوند و حرکت طبیعی وجود ندارد، در حالی که در واقع حرکت طبیعی به این معنا وجود دارد، ولی محدود می‌شود به حرکات مستقیم و خطی یکنواخت، حرکتی که وقتی نیرو وارد نمی‌شود، به میل خود انجام می‌شود. اگر بخواهیم با همان تعریف قدیمی بگوییم، در مکانیک نیوتونی حرکات طبیعی ما، حرکات مستقیم و خطی یکنواخت بدون اعمال نیرو و آزادانه است. بقیه حرکات همه می‌شوند حرکات غصری که از فرمول فیزیکی نیرو تعیین می‌شود که شتاب چیست.

در طبیعیات ارسطویی، نیرو با سرعت متناسب است، ولی در مکانیک نیوتونی نیرو با شتاب متناسب است. من طبیعتاً میل ندارم در موضوع طبیعیات اینجا صحبت کنم، و حرفی که می‌زنم، حرف معروفی است که خیلی دقیق و درست نیست، چون تفاوت عمده‌ای بین طبیعیات ارسطویی و طبیعیات فیزیک نیوتونی وجود دارد؛ آن هم این است که در طبیعیات ارسطویی خلا وجود ندارد، بنابراین همه حرکات در محیط انجام می‌شوند. اگر این‌گونه در نظر بگیریم، نباید قانون تناسب حرکت و سرعت ارسطویی را با تناسب سرعت، شتاب و نیرو در مکانیک نیوتونی مقایسه کنیم. چیزی که در فیزیک جدید باید مقایسه شود، قانون اسپوکس است که قانون حرکت اشیاء در سیال است. آنجا فرض بر این است که خلا وجود ندارد و همه چیز در سیال حرکت می‌کند.

اگر این‌گونه نگاه کنیم، قانون آن چیزی که ارسطو به طور شهودی می‌گوید، یعنی نیرو با سرعت متناسب است، درست است. معمولاً در مقایسه کردن یک حکم در یک پارادایم با پارادایم دیگر، همیشه این‌گونه خطاها وجود دارد که فراموش می‌کنیم آن پارادایم به طور کلی به دنیا نگاه متفاوتی دارد. وجود نداشتن خلا در طبیعیات ارسطویی خیلی مهم است، و همین‌طور در طبیعیات پسامدرن بعد از نیوتون هم به نظر می‌رسد کم‌کم خلا وجود ندارد، اما کم‌کم، نه خیلی سریع.

من این‌گونه بحث‌ها را دوست دارم و گاهی وارد آن می‌شوم، ولی بحثی که دوست دارم ادامه دهم، مثلاً جلسه قبل تقریباً همین موضوع فیزیک و این‌گونه مسائل بود. احساس می‌کنم حوزه هم دوست دارند؛ یعنی موضوع یک نوع انحراف است که همه به آن رضایت می‌دهند. کمتر پیش می‌آید که من چیزی سر کلاس بگویم و بعد از جلسه با ایمیل و این‌ها درباره آن حرف‌ها که در مورد ساینس و فیزیک زده‌ام، بازخورد دریافت کنم. برای این‌که همه ما در واقع در یک جو مبتلا به هستیم. آنچه می‌گویم این است که خلا در طبیعیات پسامدرن دوباره ظاهر شده یا ظاهر می‌شود، اولاً به دلیل وجود بحث‌های مربوط به دارک ماتر و دارک انرژی است که به نوعی احساس می‌شود همه جا پر از خلا نیست، بلکه پر از یک چیز دیگر است. شاید مهم‌تر از این، همان‌طور که خود انیشتن می‌گوید، انیشتن خیلی محافظه‌کارانه و کوتاه به این موضوع اشاره می‌کند که نسبیت عام نوعی بازگشت به اتر بود.

یعنی اگر در نسبیت خاص اتر وجود نداشت و مدل بدون اتر ارائه شده بود، به نظر می‌آمد که موضوع اتر تمام شده است. اما در نسبیت عام، فضا انحناء پیدا می‌کند و انگار چیزی وجود دارد، جایی که ما می‌گوییم خلا است، چیزی هست که می‌تواند انحناء پیدا کند. انیشتن در مقاله‌های اولش وقتی از خمیدگی فضا صحبت می‌کند، جمله کوتاهی دارد که می‌گوید این نوعی اتر جدید است؛ انگار جو یا محیطی وجود دارد که همه جا پر از یک چیز است که می‌تواند خمیدگی داشته باشد. اگر خلا را به معنای عدم بدانیم، معنی ندارد که بگوییم روحی خمیدگی پیدا کرده است. انگار سراسر دنیا پر از چیزی است که می‌تواند تغییر شکل پیدا کند و اشیاء در آن حرکت کنند.

بعداً اگر این جمله را گفته باشم، شاید گوش نکردید، چون تصورم این است که گفته‌ام نیوتون دو نوع حرکت در مکانیکش ندارد، بلکه یک نوع حرکت است؛ این اشتباه است، زیرا حرکت طبیعی خیلی محدود است، ولی وجود دارد. حرکت مستقیم و خطی یکنواخت هست، اما این به آن چیزی که من می‌خواستم بگویم نمی‌رسد. آنچه می‌خواستم بگویم این بود که در مکانیک نیوتونی، تصور نیوتون از حرکت سیارات این است که سیارات به میل خودشان در منظومه حرکت نمی‌کنند و اجرام آسمانی انگار میل دارند حرکت مستقیم و خطی یکنواخت داشته باشند، ولی در جایی گیر افتاده‌اند و وجود جاذبه با نیرویی که وارد می‌کند، اجباراً باعث می‌شود سیارات در مدارهایی حرکت کنند، در حالی که میل ندارند چنین حرکاتی داشته باشند.

در مکانیک ارسطویی، تصور از حرکات سماوی این‌گونه نبود و تصور می‌شد که سیارات آزادانه به میل خودشان حرکت می‌کنند و حرکتشان از نوع حرکت طبیعی است. انیشتن در واقع آن تصور ارسطویی را در حرکات سماوی احیا کرده است؛ به این معنا که همچنان در مکانیک نسبیتی، یعنی نسبیت عام، همه اجرام سماوی در واقع حرکت طبیعی انجام می‌دهند. در نسبیت عام مفهوم حرکت مستقیم و خطی یکنواخت تغییر کرده است، زیرا هندسه فضا اقلیدسی نیست و هندسه فضایی که توسط اجرام تعیین می‌شود، همان مداری است که مثلاً سیاره در آن حرکت می‌کند. برای آن سیاره، مستقیم و خطی بودن تغییر کرده است. مدارهایی که می‌بینید جانشین آن مفهوم ساده مستقیم و خطی بودن در مکانیک نیوتونی شده‌اند. به هر حال این تصور مجدداً احیا می‌شود که حرکت سیارات نوعی حرکت آزادانه و حرکت طبیعی است و نیروی بین آن‌ها وجود ندارد.

بنابراین چیزی که احیا می‌شود این است که حرکت سیارات از نوع حرکت طبیعی است، نه حرکت غصری، اگر آن مفهوم غصری و طبیعی را به معنای ارسطویی بخواهیم در مکانیک نیوتونی تعمیم دهیم، حرکت طبیعی خیلی محدود می‌شود و نمی‌تواند شامل حرکات منظومه شمسی شود. اما در مکانیک نسبیتی، با توجه به پیچیدگی هندسه فضا، همه حرکت‌ها طبیعی هستند و دیگر مفهوم مستقیم و خطی بودن به آن معنا نیست.

این چیزی بود که می‌خواستم بگویم. فکر می‌کنم این عبارت را گفتم که نیوتون در واقع همه انواع حرکت را یکی می‌کند و حرکت قصری و طبیعی نداریم. این درست نیست، حرکت طبیعی به معنای خیلی محدودی باقی مانده است. خب، بگذارید بحثی که در مورد سوره داشتم و جایی که بحث می‌کردم را ادامه دهم، با فرض این‌که خیلی نمی‌خواهیم وارد محتوای خود آیات شویم که در آخر نوشته شده است. من مایل هستم این را توضیح دهم که چرا واقعاً به دلیل کمبود وقت یا چیزهای دیگر نیست که دارم تمام می‌کنم، بلکه خسته شده‌ام از این‌که زیاد روی سوره بمانم. یک جور احساس می‌کنم وارد بحث مربوط به قیامت و آخرت و این حرف‌ها شده‌ام که جای مناسبی نیست.

تولد، قیامت و ساختارِ سوره

امیدوارم اصلاً جای بحث مستقلی در این مورد باشد، مثلاً یک سال دیگر یا هر وقت موردش پیش آمد. دیدگاه اینجا خیلی خاص است و برای من کمی دشوار است. اولاً اگر بخواهیم وارد شویم، جلسه طولانی می‌شود و باید به بقیه جای قرآن هم سر بزنیم و فکر می‌کنم خیلی مناسب نباشد. من در حد این‌که ارتباط آیات با قبلش مشخص شود، می‌خواهم بحث کنم و واقعاً بحث را اینجا تمام کنم. فقط یادآوری کنم که نکاتی که تا حالا گفتم این بود که از اینجا که «وَیَقُولُ الْإِنْسَانُ أَئِذَا مَا مِتُّ فَإِنِّي لَمَبْعُوثٌ»، یعنی انسان می‌گوید آیا من وقتی می‌میرم دوباره زنده می‌شوم؟ این حالت به استدلال استبعاد و این‌که این چیز عجیبی است که آدم بمیرد و دوباره زنده شود، شروع بحث این قسمت سوم است.

من توضیحاتی که دادم یکی این بود که نوع ورود به بحث و ارتباطش با سوره این است که شما حداقل یک سوم اول این سوره داستان تولد انسان است. تولد چون اگر موضوع حیات دوباره انسان را دقیقاً به صورت تولد مجدد ببینید، واضح است که از این دیدگاه الان در این سوره جای مناسبی است برای مطرح کردن این مسئله. شما یک بار در واقع هیچ جای قرآن مثل سوره مریم مسئله تولد انسان و حقایقی درباره تولد انسان و این‌که انسانی که متولد می‌شود چگونه متولد می‌شود، نقش پدر و مادر چیست، چگونه ویژگی‌هایی پیدا می‌کند که شایستگی داشته باشد ویژگی‌های پدر و مادر در او بروز کند، و این‌گونه مسائل، این‌گونه به این موضوع پرداخته نشده است.

طبیعی است که ورود مسئله قیامت از این دیدگاه کاملاً اینجا طبیعی است. نکته این است که اگر تولد را این‌گونه نگاه کنیم، خیلی واضح است که متولد شدن از هیچ خیلی پیچیده‌تر و سخت‌تر و عجیب‌تر از این است که یک بار متولد شوید و دوباره تولد مجدد پیدا کنید. اگر عالم را نگاه کنیم، این موضوع لازم نیست در یک کانتکست مذهبی مطرح شود. شما به طور کلی نگاه کنید که اگر قوانین عالم طوری باشد که اجازه دهد انسانی از هیچ به وجود بیاید، باید بپذیرید که دوباره متولد شدن یک انسان در آن عالم ساده‌تر و طبیعی‌تر است از این‌که از هیچ چیزی به وجود بیاید.

مثلاً فرض کنید رشته DNA که اصلاً وجود نداشته باشد، شکل‌گیری آن خیلی سخت‌تر از این است که مجدداً از روی همان رشته DNA یک موجود را بازسازی کنید. دفعه اول این‌گونه است که رشته DNA شکل می‌گیرد و بعد در یک فرآیند تبدیل می‌شود به موجود زنده. دفعه دوم DNA را دارید و می‌توانید از روی آن موجودی را بازسازی کنید. در واقع مثالی که در قرآن آمده است که می‌گفتند استخوان مرده را می‌آورند و می‌گفتند چگونه ممکن است این استخوان پودر شده دوباره تبدیل به انسان شود؟ اگر بین سلول‌های استخوان DNA پیدا کنید و آن را بازسازی کنید، امکان چنین چیزی وجود دارد. این مسئله از نظر علمی قابل توضیح است.

بنابراین این خیلی واضح است. بخشی از بحث هم اختصاص داشت به این‌که این سوال و جواب هیچ ابهامی ندارد و کاملاً درست است که جواب آن انکار به دلیل دشواری نیست، بلکه این دنیا که می‌بینیم همیشه اتفاقات عجیبی در آن می‌افتد، آن اتفاق نسبت به این عجیب‌تر نیست و یک جور طبیعی‌تر و ساده‌تر است. این نقطه شروع بحث است.

نقطه دوم این است که ویژگی این سوره ظهور و غیاب انسان‌هاست، یعنی زندگی موقت آن‌ها در این دنیا، مرگ و مردن، این‌که کسانی جانشین می‌شوند و این‌گونه سلسله انسان‌ها، و از جایی مثل رودخانه شروع شده است. در هر لحظه شما آدم‌هایی را می‌بینید که می‌میرند و نسل‌های بعدی می‌آیند. آن چیزی که در این سوره به طور خاص اشاره شده، مخصوصاً با این ویژگی که بیشتر متمرکز بر نسل انبیاء است که به دنبال هم ظاهر می‌شوند، ولی بعد از ذکر انبیاء، درباره انسان‌های غیر انبیاء هم همین حرف زده می‌شود که جانشینی انسان‌ها به جای همدیگر چه عملی‌ها باشد، چه غیر عملی‌ها، این چیزی است که در طول تاریخ می‌بینید و قیامت را می‌توانید از این دیدگاه نگاه کنید که لحظه حشر همه انسان‌ها، یعنی همه کسانی که در طول زمان آمده و رفته‌اند، در یک جا جمع شده‌اند، مثل این رودخانه‌ای که از انسان‌ها می‌بینیم که در حال حرکت است و به سامان می‌رسد و همه در کنار هم ظاهر می‌شوند.

این همان چیزی است که ما به آن می‌گوییم حشر، و در این آیات به این نگاه از جهت حشر اشاره شده است. نکته دیگری که جلسه قبل اضافه کردم و باز می‌خواهم به آن اشاره کنم، این است که ویژگی دیگری که در این سوره مطرح شده، مسئله ارس است؛ این‌که آدم‌ها به نوعی از همدیگر ارس می‌برند و ارس که در اینجا تأکید خاصی دارد، رسالت جهانی است که از ابراهیم شروع شده و در نسل ابراهیم ادامه پیدا می‌کند. هر بار که حرف از قیامت می‌شود، یک بار از اولین واجه ارس می‌آید؛ یعنی آخرت را به عنوان یک پدیده به ارس بردن می‌بیند. این ویژگی خاصی است که در این سوره نگاه به قیامت دارد.

مثلاً اولین بار که داستان عیسی تمام می‌شود، انحرافی که حضرت عیسی را خدا می‌دانند مطرح می‌شود، و بعد می‌گوید «إِنَّا نَرْفَعُ إِلَيْنَا»، یعنی زمین را به عرش می‌بریم. وقتی این سری دوم آیات سلسله انبیاء تمام می‌شود و می‌گوید جانشینی و کارهای خلاف و کسانی که توبه کنند به بهشت می‌روند، آخرین آیه در این قسمت بهشت و لطیف نور است که می‌گوید «وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ هُمْ فِي الْأَرْضِ سَاكِنُونَ»، یعنی این بهشتی است که ما به ارس می‌دهیم به کسانی که تقوا داشته باشند.

مجدداً در این قسمت وقتی خود سوره می‌گوید «وَنَرْزُقُ مَن نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا»، این بهشت که از ابتدای سوره در دعای حضرت زکریا آمده است که «يَرْزُقُنِي وَيَرْزُقُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ»، مفهوم این است که چیزی هست که به ارس برده می‌شود. تمام این سوره به نوعی درباره این است که کسانی جانشین می‌شوند و میراثی را تصاحب می‌کنند. این کل آن میراث نهایی است که قرار است به ارس برسد؛ خود کره زمین به بهشتی که برپا می‌شود. این‌ها نکاتی است که تأکید دارم به آن‌ها نگاه کنید که با محتوای این سوره و نگاه به آخرت در اینجا تناسب دارد.

اکثر آیات مربوط به آخرت در قرآن، اگر نگاه کنید، بیشتر به توصیف بهشت و جهنم و وضع مؤمنین و صالحین و مفسدین در بهشت و جهنم و بخشی به احوال روز قیامت و تغییرات طبیعی که ایجاد می‌شود اختصاص دارد. کمتر جایی است که من می‌خواهم دیدگاهی که اینجا هست را مطرح کنم؛ دیدگاهی خاص که در اینجا زیاد کاری به توصیف بهشت و جهنم به صورت سمبولیک یا مدام نداریم. شما در قرآن اوصاف و توصیفات خاصی از بهشت و جهنم می‌بینید، اما عذاب در اینجا خیلی کم است. شما لحظه‌ای که آدم‌ها جمع می‌شوند و انگار زنده می‌شوند، یعنی لحظه حشر را می‌بینید، نه قبلش که تغییرات طبیعی و زنده شدن آدم‌هاست که در جاهای دیگر قرآن آمده است، و نه بعدش که در بهشت و جهنم رفتن و نوع نعمت‌ها و عذاب‌هاست.

کفر به مثابهٔ پردهٔ شناختی

من تأکید دارم که این نوع نگاه با محتوای این سوره تناسب دارد و در قسمت پایانی به این شکل آمده است. از نظر منطقی، نکته‌ای که جلسه قبل گفتم این بود که ابتدا یک سری نقل قول‌های بی‌ربط درباره قیامت مطرح می‌شود که قیامت و زنده شدن مردگان اصلاً ممکن نیست، چون خیلی عجیب است. شما ندیده‌اید؛ ما دیده‌ایم که انسان متولد می‌شود، این عجیب نیست، ولی دوباره به دنیا آمدن عجیب است. در این قسمت، نقص انسان که به کف کشیده می‌شود، این است که چون در سوره پایین شناخت گیر می‌کند.

کف یعنی آدمی که چیزهایی را نمی‌بیند؛ پرده‌هایی جلوی نیروی شناختی اوست. اولین آیات سوره بقره را نگاه کنید، مثلاً می‌گوید «الَّذِينَ كَفَرُوا»، توصیفی که از کسانی که کافر شدند در اولین جایی که در قرآن می‌بینید، این است که «لَا قُلُوبَ لَهُمْ وَلَا أَسْمَاعٌ وَلَا أَبْصَارٌ»، ویژگی آن‌ها این است که مرکز شناختی یا بینش آن‌ها در پرده و حجاب و رکود است؛ به گونه‌ای که کار قلبشان تمام شده است، درهای قلبشان بسته شده و روی چشمشان پرده است.

کف یعنی این‌که شما در وضعیتی از نظر شناختی قرار بگیرید که حقایق را نبینید. کفر نتیجه رفتار بد است، اما در واقع کافر کسی است که در پرده‌ای از شناخت است. ولی کسی که خودش نداند در چنین وضعیتی است، کمی گمراه است. نکته‌ای که داشتم می‌گفتم، این است که نکته اساسی درباره ایمان و کفر این است که آدم‌هایی که کافر هستند، کسانی هستند که در سطح پایینی از شناخت قرار دارند. می‌توانید تصور کنید که همان‌طور که جسم ما رشد می‌کند، قوه شناختی ما هم در طول زندگی باید رشد کند. همان‌طور که باید غذا بخورید و کارهایی انجام دهید تا جسمتان شکل بگیرد و رشد کند، برای این‌که نیمه شناختی شما رشد کند و به اوج برسد، باید کارهایی انجام دهید.

آن کارهایی که مربوط به غذا خوردن است، همه انجام می‌دهند، حتی کافران زیاد هم انجام می‌دهند، ولی کارهایی که مربوط به قوای شناختی در آن نیمه‌ها است، انجام نمی‌دهند؛ مثلاً خود امساک کردن، اتفاقاً از غذاست. از یک جایی به بعد، چیزی مثل روزه گرفتن باعث رشد قوه شناختی می‌شود. گیر کردن در مراحل اول رشد قوه شناختی دقیقاً این است که شما وزن بسیار زیادی به محسوسات می‌دهید. آن چیزی که در ابتدا هست، همان‌طور که انسان شروع می‌کند به زندگی و شناختن، اولین مرحله شناخت استفاده از حس‌ها است؛ یعنی حس به حس‌دار، حالا می‌گویم پنج‌دانه یا هر چند دانه که باشد، دیدن به معنای متعارف، شنیدن به معنای متعارف.

سده‌ها طول می‌کشد تا قوه شناختی رشد کند؛ این است که شما فقط به چیز ظاهری که می‌بینید اکتفا نمی‌کنید و می‌توانید چیزهای دیگر را ببینید و شنیده‌ها برایتان معنی پیدا می‌کند. مثلاً بچه‌ای که در دوران کودکی است، اگر گوشش مشکلی نداشته باشد، صدا را می‌شنود، ولی هنوز معنی واج‌ها را نمی‌فهمد. ما تا جایی می‌رسیم که زبان را یاد می‌گیریم و می‌توانیم الگوهای رنگی را تفکیک کنیم. برای اکثر آدم‌ها در همین مرحله متوقف می‌شوند و جلوتر نمی‌روند.

به اصطلاحی که شاید خود مسامحه در آن باشد، این است که در اینجا تقابل بین حس و عقل وجود دارد. شما واقعیت‌هایی را با عقل درک می‌کنید و کم‌کم تفکر انتزاعی و عقل در وجودتان پیدا می‌شود که با آن‌ها حقایقی را تشکیل می‌دهید بدون این‌که محسوسات باشند. آدم کافر در مراحل اولیه گیر کرده است و وزن زیادی به حس می‌دهد، یعنی به چیزهایی که به طور محسوس دیده و شنیده می‌شود، وزن زیادی می‌دهد.

مثلاً یکی از اعتراض‌های کافران به پیامبر این است که درباره قیامت می‌گویند: «ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين»، یعنی ما چنین چیزی را در اجدادمان نشنیده‌ایم. آن‌ها هر چیزی را که دیده‌اند، حقیقت می‌دانند و هر چیزی را که ندیده‌اند، حقیقت نمی‌دانند. مؤمن‌ها، در مقابل، کسانی هستند که به چیزهای پنهانی ایمان دارند، چیزهایی که محسوس نیستند و دیده نمی‌شوند. این نوع ایمان، مرحله‌ای است که با عقل متعارف، به معنای فلسفی، همراه است.

آدم مؤمن وقتی عقلش به چیزی می‌گوید، برایش فرقی نمی‌کند که آن چیز را دیده باشد یا نه. دیدن برایش اهمیت ندارد. مثلاً در این مباحثه، کسانی که شک دارند و انکار می‌کنند که انسانی که مرده، زنده شود، دلیلش این نیست که عقلشان می‌گوید این عجیب است، بلکه دلیلش این است که چون ندیده‌اند، باورشان نمی‌شود. وقتی چیزی را نبینند، باورشان نمی‌شود و این ویژگی شناخت آن‌هاست.

ممکن است همه قبول کنند که حتی یک آدم کافر هم در حدی قبول کند که زنده شدن مجدد انسان، تولد مجدد، ساده‌تر و معقول‌تر از تولد اول است. اما باز احساسشان این است که چون ندیده‌اند، باورشان نمی‌شود؛ یعنی باور شناختی به آن‌ها اجازه نمی‌دهد. حتی اگر اثبات کنید، مثلاً وجود خدا را برای آدم کافر اثبات کنید، اگر آدم منصفی باشد، برهان را می‌پذیرد، ولی این‌گونه نیست که وجود خدا برایش در حد محسوسات باشد. انگار که حقیقتی را می‌بیند و مجبور است قبول کند که برهان به نتیجه رسیده است.

این مشکل در سوال و جواب اول این قسمت دیده می‌شود؛ یعنی چرا آدم‌ها نسبت به این‌که مرده‌ای زنده شود مشکل دارند؟ چون تا حالا چنین چیزی ندیده‌اند. مشکلی ندارند با این‌که انسانی از هیچ به وجود بیاید، چون این را دیده‌اند. اگر بخواهید به صورت معقول نگاه کنید، اصلاً فراموش کنید که چه چیزی ندیده‌اید، عقلتان به شما می‌گوید که این دومین حالت، یعنی زنده شدن مجدد، از حالت اولی آسان‌تر است. بنابراین هیچ استبعادی ندارد.

اگر موجودی از هیچ به وجود بیاید، سخت‌تر است تا این‌که دوباره به وجود بیاید. اما این استدلال به رشد روانی واقعی نیاز دارد که در دل آدم‌ها بنشیند و حقیقت را به معنایی ببینند که دیدن با چشم محسوسات فرق دارد. دفعه قبل در این مورد مفصل صحبت کردم. اعتراض اول این بود که اصلاً قیامت امکان دارد؟ آیا چنین اتفاقی می‌افتد یا نه؟ جواب منطقی و معقولی در قرآن آمده است.

اعتراضِ دوم: نعمتِ دنیا

اعتراض دوم که شاید از اولی هم بیشتر است، این است که می‌گویند: «وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَيُّكُمْ أَشَدُّ مَغْنَمًا وَعِشْنَ نَبِیًّا»، یعنی استبعاد دوم این است که شما می‌گویید خدا وجود دارد و همه عالم حاکم است، و حالا که نعمت‌ها را به ما داده‌اید، شما آدم‌هایی که مؤمن هستید، معمولاً از فقر و سختی رنج می‌برید، و آدم‌هایی که جزو سردمداران کافران هستند، زندگی مرفه و ثروتمند دارند.

سوال معکوسی که می‌پرسند این است که چطور می‌خواهید به ما بگویید که ما که الان در نعمت زندگی می‌کنیم، بعداً نعمت‌ها از ما گرفته می‌شود و به شما داده می‌شود و ما موجوداتی می‌شویم که عذاب می‌بینیم، در حالی که شما الان عذاب می‌بینید؟ اگر بخواهیم وضعیت بهشت و جهنم را در این دنیا ترسیم کنیم، از دید این آدم‌ها، ما در بهشت هستیم و آن‌ها در جهنم. خداوند این‌گونه حکم کرده است.

منطق این است که خدا در دنیا حاکم است و همه نعمت‌ها را به ما داده است. آینده را که نمی‌بینیم، پس زمان حال را نگاه کنیم. خداوند ما را در بهشت قرار داده و آن‌ها را در جهنم، و آن‌ها می‌خواهند به ما بگویند که بعداً اتفاقی می‌افتد که جای ما عوض می‌شود و ما این را باور نمی‌کنیم. در واقع همین که ما مقام بهتری داریم و در وضع بهتری هستیم، نشان می‌دهد که خداوند اگر دنیای دیگر هم باشد، باز همین‌گونه حاکم است.

شما این را کنار عقاید خاصی که مخصوصاً عرب‌ها داشتند بگذارید که این دنیا برایشان مقدس است. در تمام دوره‌های تاریخی، همیشه عقایدی وجود داشته که وضعیت موجود را تثبیت می‌کنند. جزو وظایف فرهنگی است که هر چیز مزخرفی هم که ظاهر شده در دنیا را به گونه‌ای معقول جلوه دهند. مثلاً ما الان در همین شرایط هستیم، به نوعی تکنولوژی و علم دست پیدا کرده‌ایم و فرهنگی وجود دارد که به طور مداوم به همه انسان‌ها تلقین می‌کند که ما در اوج تاریخ بشر هستیم و بسیار پیشرفته‌ایم.

این فرهنگ روشنفکری، فرهنگی که ساز مخالف می‌زند، در این فرهنگ هم معمولاً این کار را می‌کند، اما کمتر به معنای واقعی کلمه. بخشی از فرهنگ وجود دارد که جلوی توهمات را می‌گیرد. مثلاً اعراب را نگاه کنید؛ فرهنگ آن‌ها اصل و نسب است و به وجود خداوند به معنای خالق معتقدند، فقط فرقش با دیدگاه توحیدی این است که آن‌ها اعتقاد دارند بعضی امور را خداوند به موجودات دیگر که واسطه هستند واگذار کرده است. به هر حال امور تحت نظر خداوند است و موجوداتی آن را اداره می‌کنند.

وقتی نعمتی به کسی می‌رسد، مثل این است که خدا یا خدایان این نعمت را داده‌اند و اصل و نسب در این که نعمتی به شما برسد یا نرسد، خیلی دخالت دارد. وقتی فرزند یک رئیس قبیله یا آدم شریف هستید، آن کرامت به نوعی به شما به ارث می‌رسد. بنابراین ایدئولوژی وجود دارد که این را توجیه می‌کند که اگر کسی فقیر است، مهم نیست، حق او این است که آن کسی که خیر و مقام دارد، آن را داشته باشد. این چیزی است که در عالم واقعی می‌بینید.

خداوند این‌گونه حکم کرده است. من می‌خواهم این تصور را قوی‌تر کنم که این اعتراض چرا جا دارد پرسیده شود. آن‌ها می‌گویند خداوند یک رأس متمرکز است و ارزش انسان‌ها به اصل و نسب آن‌ها بستگی دارد. اگر آدم کریمی باشید، کرامت به شما می‌رسد. این چیزی است که در آیات قرآن واقعی می‌شود. خداوند این‌گونه حکم کرده که آدم‌هایی که پادشاه هستند، پسرشان هم پادشاه می‌شود و کسی که رئیس قبیله است، انوال زیادی دارد که به ارث می‌رسد.

شما رد پای خداوند را در این چیزی که در این دنیا هست، می‌بینید. بنابراین شک نکنید که خدا نظرش تغییر کند. تصور این‌ها این است که انگار خدا با ما بازی می‌کند، الان نعمت‌ها را داده و بعد همه چیز را برعکس می‌کند و می‌گوید کسانی که عشق و نصب داشتند، نعمت‌ها را می‌گیرم و به کسانی که نداشتند می‌دهم. همه فرهنگ‌ها به گونه‌ای وضعیت موجود را توجیه می‌کنند و این‌که یکی پول دارد و یکی ندارد را به شکل معقولی توجیه می‌کنند، مثلاً به اراده خداوند یا چیزهایی شبیه اراده خداوند.

طبیعی است که تحولاتی اتفاق بیفتد و برعکس شود، اما قبول آن دشوار است. سوال این است که چگونه می‌توان پذیرفت که خداوند این بالا و پایین را در آن دنیا به طور کامل عوض کند؟ پاسخ‌هایی که جلسه قبل دادم، مختصر بود و این جلسه می‌خواهم این موضوع را ببندم و جواب‌هایی که اینجا آمده‌اند را بررسی کنم و اشکالات آن‌ها را بگویم.

داشتن و بودن؛ اعتباریات

موضوع کلی را گفتم، ولی حالا می‌خواهم چیزهایی اضافه کنم تا جایی که وقت باشد. اگر دوست دارید، اشاره می‌کنم به مفهومی که دو جواب اینجا هستند. جواب اول این است که اصولاً این چیزهایی که فکر می‌کنید خیلی مهم و احسن است، آن چیزی که اشاره می‌کنید که شما نسبت به کسانی که مؤمن هستند، حسادت دارید و نمی‌پذیرید که مؤمنین به بهشت بروند و شما به جهنم، این چیزها در همین دنیا داده و گرفته می‌شود.

پس این استدلال مشکل دارد، چون انگار شما استدلال می‌کنید که این‌ها به شما داده شده است و هدف این است که تا قبل از مرگ همه این‌ها را داشته باشید، اما می‌دانیم که این‌گونه نیست. همین آدمی که الان پول دارد، ممکن است در همین دنیا این‌ها را از دست بدهد. این مشکل در صورت استدلال وجود دارد.

نکته دوم که خیلی اساسی است و به طور مداوم در قرآن به آن اشاره شده، این است که به ظاهر دنیا که نگاه می‌کنید، ممکن است توهم کنید که وضع شما بهتر است، اما در باطن همین الان، همان آدمی که هدایت شده و در بهشت است، شما همین الان در جهنم هستید. این نکته اساسی است که کل این تصور شما توهم است که فکر می‌کنید چیزی دارید.

می‌خواهم کمی این موضوع را در سوره روم که این موضوع خیلی برجسته است، باز کنم. البته در آنجا جلسه مفصل نداشتم و خیلی باز نکردم. موضوع ایشان مستور است و ایشان نبودند. در این جلسه هم به طور مختصر می‌خواهم کمی این موضوع را باز کنم. تفاوتی وجود دارد بین چیزهایی که حقیقی هستند و چیزهایی که اعتباری هستند.

اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، چیزی که مدام درباره آخرت صحبت می‌شود، این است که آن چیزهایی که اعتباری هستند، در آن دنیا از بین می‌روند و آن چیزی که باقی می‌ماند، چیزهای حقیقی است. من چند بار به کتابی اشاره کرده‌ام که می‌خواهم به آن اشاره کنم. هرچند کتاب خیلی جالبی نیست، اما این‌که یک متفکر غربی درباره این موضوع کتاب نوشته، خودش جالب است.

قیامت در سوره‌ی مریم - بخش ۱

کتاب «داشتن و بودن» یا «بودن، داشتن» نوشته اریک فروم است که اساساً می‌گوید ما چیزهایی را داریم و چیزهایی هستیم. من خودم این‌ها را دارم زندگی می‌کنم. آن چیزی که در جیب من است، چیزی است که دارم. هرچند کتاب خیلی خوب توضیح نمی‌دهد، اما به نوعی همین حرف را می‌زند؛ رابطه من با چیزهایی که در دوران حیاتم دارم، رابطه قراردادی است، مثل مالکیت اشیا. این‌که قانونی می‌گوید مال من است، نظر اریک فروم درباره داشتن است، ولی این‌که من دانش دارم، به معنای واقعی کلمه دانش دارم، نوع داشتن از نوع بودن است.

این‌گونه نیست که به صورت قراردادی من دانش داشته باشم. من به معنای واقعی دانش دارم. این یکی از ابهامات بزرگ جهانی است که چرا پول ارزش دارد. خوب است که آدم‌ها بنشینند و فکر کنند که ارزش پول چیست. مثلاً اگر روزی مردم بگویند که همه توافق کنند که پول ارزش ندارد، چه اتفاقی می‌افتد؟ چون اکثریت با آدم‌هایی که پول کمی دارند، اگر روزی بگویند این قرارداد را قبول نداریم، اقلیت چه می‌خواهند بکنند؟ پول از کجا می‌آید؟ ارزش آن مثل قراردادی است که همه به آن گردن گذاشته‌اند. پول ارزش دارد.

حالا اگر فقرها یک روز پول را ارزشمند ندانند، چه باید بکنند؟ اگر فکر کنند که پول پشتوانه‌اش طلا نیست، اگر پشتوانه پول طلا بود، مثلاً در سیستم‌های قدیمی که سکه‌ها طلا و نقره بود، ارزش داشت، اما الان سیستم پول مدرن این‌گونه نیست که پشتوانه طلا داشته باشد. می‌دانیم که ندارد. نه این‌که کودکی در کار باشد، بلکه می‌دانیم ندارد. سیستم پول مدرن این‌گونه نیست که پشتوانه طلا باشد.

اگر مردم بیایند و این قرارداد را بشکنند و پول را ارزشمند ندانند، تکلیف چیست؟

با فرض اینکه پول پشت سرش مثلاً تلا یا چیز خالی باشد، نمونه بسیار واضح قراردادهایی که ما داریم، مالکیت است؛ مخصوصاً مالکیت‌های قراردادی مانند داشتن پول، داشتن حساب بانکی. مثلاً من یک برگه‌ای دارم که تصدیق می‌کند در یک حسابی پول‌هایی دارم، یا یک کارت در جیبم است که این به من قدرتی می‌دهد؛ باید قراردادی جایی من را به رسمیت بشناسند با این کارت. اگر رمز عبورش را هم داشته باشم، مثلاً می‌توانم پولی را از جایی بگیرم که آنجا قرار داده شده است. فرق بین آدمی که در مراحل بالاتر شناخت زندگی می‌کند با آدم سطح پایین این است که یکی از تفاوت‌هایشان این است که برای آدم‌های سطح پایین، چیزهای محسوس خیلی مهم و معقول است. یک جور حالت فرق دارد؛ یک فرقش این است که آدم‌های سطح پایین فرق نمی‌گذارند بین چیزهایی که طبق قرارداد دارند و چیزهایی که واقعاً به دست آورده‌اند. تمام زندگی‌شان را معمولاً صرف این می‌کنند که این چیزهای قراردادی را هی زیاد و زیاد کنند، اشیاء را مثلاً به چنگ بیاورند. در حالی که آدمی که به رشد معنوی خودش اهمیت می‌دهد، به نظر اریک فروم، به آن بخش بودن خودش اهمیت می‌دهد؛ آدمی که احساسات خوبی دارد، آدمی که دانش دارد، معرفت بیشتری نسبت به جهان دارد، این‌ها خارج از قراردادها زندگی می‌کنند. یکی از ویژگی‌های آدم در مراحل بالاتر این است که چقدر قراردادها برایش در زندگی‌اش ارزش دارند و آن‌ها را مهم می‌داند. مثلاً دنبال مالکیت اشیاء رفتن، دیگر چه چیزی از مالکیت اشیاء؟ چه مقدارش ارزش بود؟ اصلاً داشته‌های من واقعی است؟ من طبق قرارداد مالکیت یک چیزی می‌شوم و ممکن است از آن چیز هیچ اثر وجودی من نداشته باشم. واقعاً مثلاً بفهمید یک چیزی را شما مالک هستید که هیچ وقت ندیده‌اید، هیچ استفاده‌ای از آن نکرده‌اید صرف اینکه یک جوری به طور خیلی ضعیف تعلقی دارد. مثلاً آدم‌هایی که در بورس شرکت می‌کنند، خیلی از آدم‌هایی که دنبال پول و مالکیت‌های این‌چنینی هستند، معمولاً آدم‌هایی هستند که همه عمرشان آن کار را می‌کنند و کمتر می‌رسند که استفاده‌ای بکنند. آدم‌هایی که می‌روند در بورس از صبح تا شب آنجا هستند، معامله می‌کنند و حالتشان بهتر می‌شود. این‌طور نیست که فرضاً پول را بگیرند و خرجش کنند. یک طیف آدم‌هایی این‌چنین هم وجود دارد. آدم‌هایی که پول به پول می‌زنند، برای خودشان خانه می‌خرند ولی در خانه خیلی فقیرانه زندگی می‌کنند. بعضی‌ها آدم‌های خیلی خسیس و خیلی پول‌پرست هستند، برایشان حس به خرج کردن پول هم ندارند. صرف اینکه یک چیزی را دارند، مثلاً حساب بانکی‌شان، تعداد سفته‌هایشان زیاد می‌شود، این‌ها برایشان یک لذت می‌دهد، دید.

این واقعاً دیوانگی محض است که آدم بگوید در واقع مثل این است که من دلم خوش است به این که دیگران من را پولدار می‌دانند، برای این که طبق قراردادم پول دارم. مثلاً من نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه. ببینید، در زندگی آدمی که این‌طور زندگی می‌کند، فریب مهم است، چون قراردادها... من وقتی معرفت دارم، وقتی احساس خوبی دارم، شاد هستم. این مهم نیست که دیگران بدانند من شادم یا قبول کنند که من شادم یا معرفت دارم. من می‌خواهم دیگران بدانند، از منِ دیگر باشد یا نباشد. ولی اگر هیچ منِ دیگری نباشد، پولدار بودن اصلاً یعنی چه؟ من پولدارم، می‌خواهم چه کار کنم؟ آره، باشد، این که اشیا مال من است، یعنی چه؟

اصلاً این‌ها در واقع بخشی از زندگی ما هستند؛ زندگی کردن به شیوه‌ای که دیگران به زندگی شخصی ما نفوذ می‌کنند و به آن اهمیت می‌دهند، بیشتر به چیزهای قراردادی مانند مالکیت مربوط می‌شود. انگار که نفوذ دیگران وجود دارد و این‌ها جزئی از زندگی ما می‌شوند که والدینی مانند قانون و مقررات در آن نقش دارند و دیگران در زندگی ما خط می‌کشند و به نوعی دخالت می‌کنند؛ مثلاً سوپرایگو و هر اصطلاح دیگری که به کار ببریم، این نوع زندگی قراردادی و دخالت دادن قرار داده‌هاست. به نوعی، زندگی کردن در چشم دیگران و بیش از حد اجتماعی بودن است.

این موضوع، تمام دانشی است که من دارم و نکته مهمی است که مدام در قرآن به آن اشاره شده است. مثلاً وقتی حرف از ظاهر و باطن می‌زنیم، بخشی از آن همین است. اگر یادتان باشد، مثالی که آنجا آمده است درباره فاصله است؛ این چیزی ظاهری است. وقتی حرف از پول، ثروت و مالکیت می‌زنیم، مالکیت به این معنا خیلی ظاهری است. این موضوع به مقام و سلسله مراتب اجتماعی مربوط می‌شود که جامعه ایجاد می‌کند و بعد آدم‌ها را به عنوان رئیس یا مرئوس تعیین می‌کند. بعضی افراد رئیس می‌شوند و درونشان هم این احساس را دارند که رئیس هستند. رئیس بودن به این معناست که دیگران تابع تو باشند و تو نفوذ داشته باشی.

یک آدم رشد یافته این‌گونه نیست؛ یعنی فرقی نمی‌کند درونش چه حالتی دارد، حتی اگر دیگران بگویند تو رئیس هستی یا نیستی. کسی که واقعاً اهل دانش و معرفت است، اصلاً برایش مهم نیست که مدرک داشته باشد یا نداشته باشد؛ مدرک یعنی چیزی که دیگران تحقیق کرده‌اند و اثبات کرده‌اند که تو دانش آن حوزه را داری، مثلاً در حد دکترا. اگر مدرک نداشته باشی، در حالی که خیلی‌ها واقعاً دانششان همان چیزی است که دنبال گرفتن مدرک هستند، مردم معمولاً به کسی که مدرک ندارد خیلی گوش نمی‌دهند.

برای فاطمیان، علم به معنی واقعی، بیشتر با قراردادهای اجتماعی سر و کار دارد. این موضوعی است که فکر می‌کنم در فهم بحث‌هایی که درباره دنیا و آخرت مطرح می‌شود، بسیار مهم است. تفاوت اساسی دنیا و آخرت این است که دنیا لایه‌هایی دارد که این لایه‌های قراردادی خیلی واقعی نیستند و بر اساس قرارداد به وجود آمده‌اند. همه این‌ها در آخرت به طور کامل از بین می‌روند؛ این لایه‌های قراردادی مانند مالکیت اشیا به معنایی که در این دنیا وجود دارد، در آخرت وجود ندارد. وقتی از این دنیا می‌رویم، دیگر مالک قراردادی در جامعه وجود ندارد.

در جای دیگری هم اشاره می‌شود که آن روزی که افراد از دنیا می‌روند، جامعه به معنایی که الان ما داریم، وجود ندارد؛ قرارداد اجتماعی وجود ندارد و امور اعتباری از این دنیا حذف می‌شود. کسانی که در دنیا به چیزهای اعتباری وابسته‌اند، در واقع ضرر می‌کنند. آدمی که معرفت دارد و مدرک دارد، مدرکش را دنیا نمی‌تواند ارائه کند؛ چه تقلبی باشد چه واقعی، فرقی نمی‌کند. حتی مدرک واقعی هم نمی‌تواند ارائه شود. آدمی که مدرک ندارد ولی دانش دارد، دانشش در دنیا به نوعی باقی می‌ماند. من نمی‌خواهم خیلی وارد این موضوع شوم که دانش چه چیزهایی باقی می‌ماند و چه چیزهایی نمی‌ماند؛ ولی شرایطی برای دانش به معنای واقعی‌تر وجود دارد که دنیا شرایط مناسبی برای رسیدن به آن نیست. در قرآن هم به این موضوع اشاره شده است.

موضوع این است که دنیا حقیقتاً صرفاً اعتباریات است؛ یعنی ما برای خودمان فرض می‌کنیم که مثلاً چیزی معنایی دارد و دیگران هم آن را قبول می‌کنند. مثلاً رئیس بودن یا جایگاهی بالاتر در سلسله مراتب اجتماعی. این‌ها همه برساخته و قراردادی هستند.

هر چیزی که جمعیت اجتماعی دارد، جمعیت قراردادی دارد و قابل تغییر است. آن چیزی که باقی می‌ماند در واقع آن حقایقی است که در درون انسان‌ها وجود دارد. به قول اریک فروم، چیزهایی که ما به واسطه آن‌ها زندگی می‌کنیم، جزو هستی ما هستند و جزو داشته‌های ما به معنای قراردادی نیستند؛ بلکه جزو بودن ما هستند. دانشی که جزو بودن ماست. نمی‌دانم.

احساساتی که با آن زندگی می‌کنید و جزم ماست، ادامه نمی‌یابد. یک نگاه به آن دنیا بیندازید و تفاوتی که دنیا ایجاد می‌کند؛ آن دنیا و این دنیا. این دنیا، دنیا حقیقت است؛ دنیا مجاز نیست، دنیا اعتبار نیست و همه این‌گونه چیزهای قراردادی را در اصل جمع می‌کند. برای این آدم‌ها چیزی نمی‌ماند. آدم‌هایی که الآن می‌بینید، اصلاً مشکلشان این است که دلشان خوش است به اینکه الآن خیرون مقامن و احسنون ندیگر هستند؛ یعنی به‌نوعی بر اساس قراردادهای اجتماعی در وضع بهتری زندگی می‌کنند، در حالی که وضعیت درونی‌شان وضعیت خوبی نیست. در واقع، نگاهشان به ظاهر است و چون نگاهشان به ظاهر است، خودشان را بهشت فرض می‌کنند و دیگران را در واقع کسانی می‌دانند که از ظاهر دنیا بهره نبرده‌اند و طبق قراردادهای اجتماعی، از ارازل به قول حضرت نون، می‌گفتند که این‌ها ارازل ما هستند؛ به دنبال تو نیستند و ما جزو آدم‌های اصیل و شریف هستیم. این شرف‌ها و این‌گونه مسائل در واقع در آن دنیا ادامه پیدا نمی‌کند.

وابستگی به قراردادها و استدلالِ باطل

مشکلی که پیش می‌آید، همین است. اساس این است که اشتباهی که تا الآن در زندگی شنیده و عمل کرده‌اند، بیش از اندازه دنبال همین چیزها رفته‌اند. در اساس همین اشتباه، دارند یک استدلال کاملاً بی‌خود می‌کنند و آن این است که خودشان را در واقع بالاتر و در مقام بهتری فرض می‌کنند. اشتباه کرده‌اند که در زندگی‌شان دنبال همین مقامات این‌چنینی رفته‌اند و حالا هم که در ادامه آن اشتباهشان دارند استدلال می‌کنند که ما به مقام بالاتری رسیدیم و شما در مقام پایین‌تری هستید و برای آن دنیا همین‌طور ادامه پیدا می‌کنید.

نکته‌ای که به آن‌ها در واقع تذکر داده می‌شود، همین است که اگر دقیق نگاه کنید، اولاً قراردادها و داشته‌های قراردادی ویژه‌شان این است که همین فراموش می‌شوند و از بین می‌روند. چیزهای مادی را نمی‌توانید خیلی راحت تصور کنید که یک آدمی که مثلاً به عرفان رسیده، عرفانش را یکی بیاید از او بگیرد. به دزدی مثلاً دست آدم‌ها به آن امور غیردسترس است. به این امور ظاهری می‌رسد دزدی؛ در امور اعتباری اتفاق می‌افتد. مالکیت اشیاء بر آدم‌ها قراردادی است؛ یک نفر می‌تواند آن را نقص کند، ولی حقایق را به این راحتی نمی‌شود نقص کرد. یک آدمی که در مراتب عرفانی خودش هست و دست کسی هم انگار به او نمی‌رسد، ولی این آدم‌ها ممکن است همه چیزشان را از دست بدهند.

بنابراین، نکته مهم بودن این وضعیت، واقعی نبودنش و قراردادی بودنش است که هر لحظه ممکن است خودش از بین برود، از این دنیا خارج شود یا در همین دنیایی که هست، چیزی را از دست بدهد. نکته اساسی این است که در واقع آن اشتباه، اگر بخواهم توضیح بدهم، این است که بیایند به درون آدم‌ها نگاه کنند. این چیزی که بهشت واقعی است، هدایت شده است، به حقیقت رسیدن است؛ آدم‌هایی که مؤمن هستند، دنبال همین‌اند. نقطه اساسی این است که آدم‌هایی که به آن خیرون مقامن رسیدند، معمولاً آدم‌هایی هستند که زندگی‌شان را صرف همین کرده‌اند. اگر زندگی‌تان را صرف معرفت و مثلاً امور معنوی کنید و توجه کمتری به قراردادهای اجتماعی داشته باشید، طبیعتاً احتمال اینکه رئیس شوید و خیلی مال به معنای اشیاء به دست بیاورید، کمتر است. خودبه‌خود آن آدمان معنوی‌تر می‌روند.

جزای افرادی که در سلسله مراتب اجتماعی ممکن است جایگاه بالاتری نداشته باشند، آن آدمی که خیلی به این چیزها توجه می‌کند، طبیعتاً دنبال همین است و می‌رود و به همان چیزهایی هم می‌رسد و با دیدگاه‌های نادرستی که دارد، به جایگاهی می‌رسد که باز دیدگاه نادرستی در زندگی‌اش دارد. در مقابل، آدمی که همه زندگی‌اش را صرف کند که پولدار شود، خیلی سخت است به او بگویید که این پول چندان چیز مهمی نبود. همه زندگی‌اش را گذاشته به اینجا رسیده و خب، گفتن این موضوع برای این آدم دشوار است.

آدمی که همه زندگی‌اش را گذاشته به خیرون مقامن و احسنون ندیگر رسیدن، راحت نمی‌توانید به او بگویید که کل زندگی‌ات اشتباه بوده و باید در زندگی‌ات دنبال چیز دیگری می‌رفته‌ای. آدم مؤمن دنبال معرفت و هدایت می‌رود، می‌رسد، اعمال صالح انجام می‌دهد و این‌ها را می‌خواهد. بنابراین، به نوعی در واقع همه انرژی‌اش را صرف چیزهای دیگر کرده و به آن چیزهای ظاهری توجه نکرده است. معمولاً هم به طور معمول پیشرفت نمی‌کند. اکثریت مؤمنین در طول تاریخ جزو آدم‌های خیلی پولدار و این‌گونه نیستند. معمولاً رفتار مؤمنین با آن چیزهای مالکیت‌های قراردادی این است که از خودشان دور می‌کنند. اگر خودشان به آن‌ها برسند، با دیگران هم می‌خواهند تقسیم کنند و خیلی دل‌بسته این چیزها نیستند؛ بنابراین به آن‌ها نمی‌رسند.

نکته اساسی این است که آن چیزی که واقعاً در دنیا ارزش دارد، این آدم‌ها نیستند؛ ارزش‌های حقیقی آن چیزهایی است که در آخرت می‌ماند و آن‌ها از جنس هدایت و زلالت و از جنس ایمان و کفر و این چیزهاست که درونی است. بنابراین همین الآن این‌ها دارند اشتباه می‌کنند؛ همین الآن به حقیقت واقعی، به حقیقتی که مؤمنین در آن زندگی می‌کنند، نگاه نمی‌کنند. جهنم آن چیزی است که این‌ها در آن زندگی می‌کنند؛ یک جور عدم امنیت مداوم، چون مالکیت قراردادی قابل نقض است و نمی‌شود یک آدم به این توجه نکند که این چیز قابل نقض است. مال داشتن قابل دزدیده شدن است. نمی‌دانم حساب بانکی‌تان ممکن است بانک مثلاً وضعیتی که همین الآن دارد پیش می‌آید و بیشتر هم پیش می‌آید، یک بار ورشکستگی جهانی پیش بیاید؛ مثلاً سقوطی رخ دهد، بانک اعلام ورشکستگی کند و بعداً باید افراد صبر کنند ببینند می‌توانند پولی از بانک پس بگیرند یا نه.

این تجربه‌ها، مثل آن صف‌های چند کیلومتری که در سال ۱۹۲۹ در آمریکا رخ داد و اگر اشتباه نکنم، شروع آن بحران اقتصادی قبلی بود، نشان می‌دهد که مردم صف می‌بستند تا پولشان را از بانک بگیرند؛ بانک‌هایی که همه ورشکسته بودند. شما نمی‌توانید روی یک ورقه نازک که نیست، این قرارداد را درست کنید و احساس عدم امنیت نکنید. درونتان نسبت به این داشته‌ها همیشه این احساس عدم امنیت را دارید. این نمونه خیلی واضح و کوچکی از این است که آدم‌هایی که روی چیز غلطی سرمایه‌گذاری می‌کنند، هیچ‌وقت به احساس امنیت نمی‌رسند، در حالی که آدم‌هایی که به چیزهای واقعی تکیه می‌کنند، در زندگی‌شان احساس امنیت کامل دارند.

در قرآن آیه‌ای هست که می‌گوید: «لا یَزِرُ وَازِرٌ وَازِرَةَ أُخْرَى»؛ یعنی هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نمی‌کشد. اگر شما در هدایت باشید، هیچ آدم گمراهی نمی‌تواند به شما آسیبی برساند. چه کار می‌خواهد بکند؟ شما هدایت شده هستید و نمی‌تواند به شما آسیب برساند. این هم در هدایت شما می‌تواند تأثیر کاملاً مثبت بگذارد. اینکه آدم‌هایی که گمراه هستند، شما را عذاب می‌کنند، بلکه ممکن است به مقام بالاتری هم برسید و به درون شما، به آن جاهای واقعی، رویید. کسی دسترسی ندارد که بخواهد بیاید چیزی از شما بدزدد. جسم شما را تحت شکنجه و آزار قرار دهند؛ برای آدمی که واقعاً هدایت شده، این اصلاً چیز منفی حساب نمی‌شود.

معصیتِ انسان و عالمِ تکوین

این حالت امنیت کامل که در سایه ایمان و حقیقت به دست می‌آید، چیزی است که آدم‌هایی که گمراه هستند، از آن محروم‌اند. من می‌خواهم کمی این بحث را پیش ببرم؛ موضوعی کمی عمیق‌تر می‌خواهم اشاره کنم. اینجا شیخ روشن است. این بحث به نوعی سطح است. من این موضوع را می‌گویم که این موضوع خیلی مهم است که وقتی دنیا را نگاه می‌کنیم، بخش اعتباری‌اش، بخش قراردادی‌اش و بخش حقیقی‌اش را به طور مداوم احساس کنیم؛ اینکه چه چیزهایی قراردادی‌اند، چه چیزهایی بر اساس قرارداد به دست آمده‌اند و چه چیزهایی واقعاً مال من هستند. خیلی مهم است که آدم‌ها گم نشوند در سلسله مراتب اجتماعی، در جامعه و در قراردادهایی که در جامعه گذاشته شده و دیگران پذیرفته‌اند. همه ما تحت تأثیر آن هستیم که دیگران علم ما را بپذیرند یا نپذیرند. در مورد علم، اگر دیگران بپذیرند یا نپذیرند، علم ما از بین نمی‌رود، ولی در مورد مال، اگر دیگران نپذیرند که این چیز مال من است، کاملاً نیست. قراردادی است. اموال من را مثلاً دادگاه می‌تواند نپذیرد و بگوید این مال به من نرسیده است.

اینجا یک بحث دیگر در مورد داشته‌ها وجود دارد که تا چه حد قراردادی هستند و تا چه حد حقیقی هستند. و یک تفاوت دیگر هم هست که بگوییم برخی قراردادی هستند و برخی حقیقی. این‌گونه هم نیست که بگوییم به طور قراردادی چیزی است و هیچ نوع حقیقتی در آن نیست یا چیزی که حقیقی است، هیچ وجه قراردادی ندارد. من می‌خواهم این‌گونه توصیف کنم؛ به بحثی که مدام به آن اشاره می‌کنم و خیلی هم دریافت نمی‌شود، تفاوت بین عالم تکوین و تشریع است که به نوعی به همین موضوع از یک جهت ارتباط دارد. در واقع ما در...

شما انسان را از عالم کنار بگذارید؛ هر چیزی که هست، حقیقت است و قرارداد انگار وجود ندارد. در عالم تشریحی وجود ندارد؛ همه چیز... عالم تکمیل است، عالمی است که همه چیز در آن به طور حقیقی و واقعی وجود دارد و... به نظر می‌رسد که این جنبه‌های اعتباری، قراردادی و تشریحی عالم، قانون‌گذاری و این مسائل به نوعی به جهان انسانی مربوط می‌شود. در واقع، نکته چیست؟

نکته این است که در عالم تکوین قانون وجود دارد، ولی انگار قوانینی که در عالم تکوین وجود دارند، با قوانینی که ما می‌گذاریم متفاوت‌اند. شاید آن موقع احساس نمی‌کردم که این موضوع مهم است، اما هر چه گذشته، این مسئله برای من جنبه مهم‌تری پیدا کرده است. فکر می‌کنم اگر الان بخواهم داستان را بررسی کنم، در اینکه دو جلسه درباره این موضوع صحبت می‌شود، تفاوتی وجود دارد بین انسان و معصیتی که انسان انجام می‌دهد، حتی با معصیتی که شیطان انجام می‌دهد. من آنجا مدام روی این تأکید می‌کردم که حضور انسان در عالم خلقت باعث شد که معصیت به وجود بیاید، در حالی که باعث شد لایه‌های جدیدی به عالم اضافه شود.

نقطه‌ای که آن موقع خیلی به نظرم مهم نبود و الان بسیار مهم است، این است که معصیت انسان با معصیت شیطان تفاوت دارد. فکر می‌کنم اینجا چیزی بسیار مهم وجود دارد، و آن این است که در واقع شیطان در مقابل یک عمر معصیت انجام می‌دهد، اما انسان در مقابل نهری از معصیت انجام می‌دهد. به شیطان گفته می‌شود که مثلاً به آدم سجده کن و نمی‌کند، در حالی که به انسان گفته می‌شود که به چیزی نزدیک نشو و این قانون را می‌شکند. تصوری که می‌خواهم الان بیشتر درباره آن صحبت کنم این است که به نظر می‌رسد وجود نهی و اینکه کاری هست که می‌توانی انجام دهی یا ندهی، ویژگی انسان است و به ذات انسان خیلی نزدیک است.

شاید در آن جلسات این موضوع را گفته باشم که به اصطلاح نهی کردن و تخلف کردن در مقابل نهی، به نوعی به ذات انسان وابسته است، ولی در حد اشاره بود. الان فکر می‌کنم این موضوع مهم‌تر از آن چیزی است که آن موقع تصور می‌کردم. یادم هست آن موقع خیلی تأکید کردم که ما مثلاً می‌توانیم جمعه‌های زبانی داشته باشیم که در جمعه‌های کاذب ساخته می‌شود؛ یعنی به نوعی جمعه‌های هر صورتی که داریم، چیزهای منفی هم در آن وارد می‌کنیم.

ببینید، عالم تکوین عالمی است که ویژگی‌اش این است که در آن عمر وجود دارد؛ آسمان‌ها مثلاً عمر می‌شوند، به این معنا که حرکت می‌کنند، همه موجودات عمر می‌شوند به این معنا که کارهایی را انجام می‌دهند. کسی نهی نمی‌شود از اینکه یک کاری را نکند. ببینید، من می‌دانم ویژگی عالم تکوین این است که همه چیز در آن مصبت است؛ مثل این تشبیه که بعضی‌ها از عالم حیوانات دارند، غرایزی که به آن‌ها می‌گوید چه کار کنند، این‌ها به چیزهایی میل پیدا می‌کنند و مثلاً یکی به سمت همان میل می‌رود. یک جور حقایقی وجود دارد، یک جور تمایل‌های تبینی وجود دارد و همان‌ها اطاعت می‌شوند، به سمتی کشیده می‌شوند و به همان سمت می‌روند.

انسان این ویژگی را دارد که انگار اولین موجودی است که خلق می‌شود و علاوه بر اینکه یک سری کشش‌های طبیعی در او هست که طبق آن امر تکوینی برایش وجود دارد، در بعد دیگری هم چیزی به وجودش اضافه شده است. یعنی وقتی انسان در بهشت رها می‌شود، خداوند آدم و حوا را رها می‌کند، یک امری وجود دارد. مثلاً کلماتی مانند «هیست رو رغدم»، «هیسو شیعتو ما رقضن»، «هیسو شیعتو ما» که هر چه دلتان می‌خواهد از این‌ها بخواهید، این از نوع امری است که به همین موجودات داده شده است. آن‌ها مطابق آن رفتار می‌کنند، تو را رها می‌کنند. خب، گرسنه می‌شوی، میل پیدا می‌کنی. در این بقیه این مثل اطاعت کردن امر خداست.

اینکه نیرویی در شما به وجود می‌آید، درست است، می‌خواهید، می‌خواهید و می‌خواهید. اینکه چیزی در انسان وجود دارد که از آن نهی شده است، از همان اول آدم را در باغی گذاشتند، مثل یک چیز به‌اصطلاح تره‌تازه. آنجا درختی هست که قرار است از آن نخورد. این اتفاق برای بقیه موجودات نیفتاده بود که امکاناتی در مقابلشان گذاشته شود و نهی شوند از اینکه از این راه نروند یا از آن راه بروند. انگار همه آن‌ها در یک هیئت به آن‌ها عمر داده شده است که کارهایی انجام دهند و همان کارها را انجام می‌دهند. طبیعت انگار این‌گونه ساخته شده است.

انسان موجودی است که وارد می‌شود و ویژگی انسانی که مورد نهی قرار می‌گیرد، از ابتدای حیات خودش از چیزی است، حتی در باغی که قرار است آن چیز خورده نشود. یک نهی وجود دارد و این نکته اصلی زندگی انسان است؛ اینکه نهی وجود دارد و می‌توانی تخلف کنی یا نکنی. اینکه چه چیزی باعث شده این نهی به وجود بیاید، خیلی نکته مهمی است. آن چیزی که می‌گویم، آن موقع به نظر من شاید خیلی مهم نبود، اما الان به آن مقیاسی که در مورد آن داستان گفتم می‌خواهم اضافه کنم.

نکته‌ای که وجود دارد و من این را از ژاک لاکان شنیدم، می‌توانید بخوانید که می‌گوید ویژگی اصلی انسان آرزومندی است و آرزومندی نتیجه نهی است. آن چیزی که لاکان می‌گوید، این است که ویژگی اصلی انسان آرزومندی است. آرزومندی وقتی به وجود می‌آید که شما از چیزی نهی شده باشید. مطمئناً از تفسیر کتاب مقدس این حرف را نزده است؛ این چیز دیگری است، جز مبانی اساسی دیدگاه‌های لاکان درباره روان‌کاوی انسان. واقعاً جالب است که شما در واقع نهی را ذات انسان بدانید، ذات انسان را وابسته به نهی بدانید. اگر انسان از چیزی نهی نشود، ممنوعیتی نداشته باشد، آرزومند نمی‌شود و آرزومندی ذات انسان است. این حرفی است که لاکان می‌زند.

چیزی که به نظرم جالب است، این است که شما از عرفا می‌شنوید که مثلاً انسان چرا خلق شده و چه ویژگی خاصی در انسان هست. چیزی که من خوب نمی‌فهمیدم و الان بهتر می‌فهمم، عرفا می‌گویند ویژگی انسان این است که انسان عاشق است. عشق همراه با انسان به عالم می‌آید. مثلاً شعر حافظ می‌گوید:
«در ازل پرتوی حسن سی تجربی دم زد
عشق پیدا شد آتش به همه عالم زد»
بعد می‌گوید جلوه‌ای کرد رخش دید ملک، عشق نداشت بر غیرت شد و این آتش شد. این آتش از این غیرت است. در آدم چیزی هست که در فرشته نبود، و آن عشق است.

من خیلی با این حرف میانه خوبی نداشتم، اما الان دارم بر این باورم که به طور بدیهی همه موجودات عاشق خداوند هستند. این بی‌عدالتی انسان نیست که عشق دارد. فرشته هم عاشق خداست، همه موجودات عاشق خدا هستند، همه به سمت کمال می‌روند و این را به نوعی با عشق انجام می‌دهند. ولی آن چیزی که در عشق نیست، آنجا یک چیز واقعاً ملاحظه‌نشده است که اسمش را بگذاریم عشق آرزومندانه.

ببینید، اینکه شما چیزی را دوست داشته باشید ولی احساس فقدان آن را نکنید، مثلاً فرض کنید آدم غذا را دوست دارد، اما احساس هجران ندارد. چیزی در عشق انسان هست که در عشق بقیه موجودات نیست، و آن حس جدایی است؛ اینکه شما هدفی داشته باشید و به سمت آن بروید، اما این حس را نداشته باشید که نرسیده‌اید، آن آتش را نداشته باشید. آن چیزی که در مرک نیست، آن آتش است. مرک نمی‌سوزد، اما از هجران خداوند انسان می‌سوزد.

ببینید منظورم چیست؟ مثل اینکه شما در راهی هستید و خیلی دوست دارید این راه را بروید، اما احساس آتشی در درونتان هست که به شما می‌گوید هنوز به هدف نرسیده‌اید. مثل سنگی که از جایی به پایین می‌آید، هم به سمت هدف می‌رود، اما احساس نمی‌کنید که نرسیده‌اید. من دورم و حس هجران دارم. این حالت آتش گرفتن و اینکه زودتر به مقصد برسید، یک جور راهی در عشق انسانی است که در فرشته نیست.

فکر می‌کنم آن چیزی که من نمی‌فهمیدم و بسیار مهم است، این است که عشق، درست است، نتیجه همه موجودات عالم است؛ عشق نسبت به خداوند و اصلاً دنیا این‌گونه خلق شده است. همه موجودات خلق شده‌اند و به نوعی می‌خواهند به سمت خدا برگردند. اما یک ویژگی زیبایی در انسان هست و آن آگاهی از هجران و دور بودن است؛ مثل اینکه به موجودی نهایت را نشان داده باشیم و حالا این مسیر را به سمت آن طی می‌کند. با یک موجودی که همان مسیر را دارد می‌رود، شاید به همان صورت هم در عرفان خوب بیان شده است، اما این‌گونه نیست که ته آن را دیده باشد و از اینکه آنجا نیست، احساس هجران کند.

آن چیزی که در فرشته نیست، به لفظ لاکانی، آرزومندی انسان است. انسان عاشق است و به آن معنایی که لاکان می‌گوید، آرزومند است؛ یعنی چیزی را احساس فقدان می‌کند. در آرزومندی حس فقدان هست که در هیچ موجود دیگری نیست، جز انسان. این چیزی است که لاکان می‌گوید و به نظر من حرف درستی است؛ اینکه نهی شدن، آرزومندی را به وجود می‌آورد. یعنی در عالم انسانی چیزی به وجود آمده است از آن توته الهی که یک شجره در آن باقی است که قرار است از آن نخورد، و آن معصیتی که انسان انجام می‌دهد، ویژگی‌ای به انسان می‌دهد.

انسان ویژگی دارد که می‌شود از چیزهایی نهی‌اش کرد، اما بقیه موجودات عالم این ویژگی را ندارند. آن‌ها به طور طبیعی امر می‌شوند، به سمت‌هایی حرکت می‌کنند، نه اینکه راهی در مقابلشان باز شود که به آن‌ها بگویند مثلاً از آن راه نرو، از این راه بیا. به آسمان و زمین امر می‌شود که به سمت این کار بروند و آن‌ها اطاعت می‌کنند. اینکه راهی باید مقابل این‌ها باز شود و به آن‌ها گفته شود که از آن راه نرو، این حس را در موجودی به وجود می‌آورد که از چنین چیزی نهی شده است.

این یکی از ویژگی‌های انسانی است که به دلیل ویژگی‌های شناختی‌اش و وجود زبان، می‌تواند از این چیزها نهی شود. به دلیل این نهی، احساس اختیار می‌کند، احساس آرزومندی می‌کند و اینجا چیزی به وجود می‌آید. من تأکید کردم که تفاوت انسان با شیطان این است که انسان موجودی است که خلق شده و از چیزی نهی شده، در حالی که بقیه موجودات فرق دارند و به چیزهای اهم شده‌اند.

این نکته مهمی است. آن چیزی که عرفا درباره انسان می‌گویند، این است که وقتی می‌خواهند درباره انسان و ویژگی او صحبت کنند، می‌گویند انسان عشق دارد، بقیه موجودات ندارند. منظورشان از این عشق، نه مثلاً اینکه همه موجودات نسبت به خداوند احساس دارند و به سمت خداوند می‌روند. ملائکه هم همین‌گونه‌اند، اما یک چیز بیوانورولوژیکی در انسان هست؛ یک جور بیوانگی در دوست داشتنش که در واقع در موجودات دیگر نیست.

این چیزی است که عرفا با این کلمه می‌خواهند درباره‌اش حرف بزنند؛ یک جور محبت آرزومندانه، یک جور احساس فقدان کردن. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که در آن داستان وجود آن نهی نمادینی که انسان از آن تجربه می‌کند و این امکان معصیت کردن، همه این‌ها مثل یک تری هستند که به انسان حالت آرزومندی و فقدان می‌دهند؛ حالت آگاهی نسبت به اینکه باید به سمتی برود، در جایی باشد که نیست.

مثلاً نماد واضح اخراج از بهشت است. تمام وجود انسان پر از این حالت است که به چیزی که می‌داند جایی هست، می‌رود. بقیه موجودات از جایی شروع می‌کنند و هر وقت به سمتی می‌روند، این‌گونه نیست که بدانند آخرش چیست. از جایی اخراج نشده‌اند. انسان است که به این حالت رسیده است که از جایی اخراج شده و می‌خواهد به سمتی برود، چیزی را دوست دارد و انگار قبلاً آنجا بوده است و حالا در جایی است که آنجا نیست.

این چیزی است که به ما هجران می‌دهد. دیگر چیزی در انسان به وجود آمده که در بقیه موجودات نیست. فکر می‌کنم این چیزی است که عرفان می‌گوید و حالت جالبی دارد. من خیلی خوب نمی‌فهمیدم منظورشان از اینکه انسان بی‌جگی‌اش عشق است و فرشته و هیچ موجود دیگری ندارد چیست. آن‌ها عشق همراه با حس آرزومندی و فقدان ندارد. و اینکه نه شدن به این موضوع مربوط است.

قیامت در سوره‌ی مریم - بخش ۲ - بخش ۱

آرزومندی و هجران

این نکته مهمی است که می‌گوید. بنابراین این نقطه‌ای است که فکر می‌کنم اگر آن زمان در موضوع داستان صحبت می‌کردم، خیلی بیشتر درباره آن حرف می‌زدم. به حال انسان وارد عالم هستی که می‌شود، علاوه بر حالت حکیمانه و طبیعی که در همین موجودات هست، لایه‌ای به هستی اضافه می‌شود. مثلاً ما گیجی را داریم، ما یک سری قراردادها و قوانین می‌توانیم بنویسیم، شریعتی از خودمان ابداع کنیم که این با نیازهای واقعی ما سازگار باشد.

می‌توانیم دستورالعمل‌های قراردادی داشته باشیم، جهانی قراردادی بسازیم که مطابق با هستی ما و نیازهای ما باشد یا نباشد. به طور طبیعی انسان منحرف می‌شود به سمت یک جور فرهنگ، یک جور قرارداد و ذهنیت‌هایی که با حقیقت و وجودش سازگار نیستند. این لایه، آن لایه تشریحه است که خود ما یک جور تشریح منطقه با تکمیل داریم که تعارض ادیان را ارائه می‌دهد و یک جور قانونگذاری‌ها و فرهنگ‌هایی که متعلق به واقعیت و حقیقت نیستند.

آن چیزی که در من الآن دارد شکل می‌گیرد و می‌روم به سمت آن، موضوع این سوره است. آن چیزی که در عالم تکوین غالب است، از صفات الهی رحمانیت است. من چند بار به این موضوع اشاره کرده‌ام که تفاوت بین رحمان و رحیم یک جور تفاوت بین تکوین و تشریع است. اگر عالم تکوین را نگاه کنیم، هر موجودی که به وجود می‌آید، مسیر رشد، تعالی، کمال و بازگشت به خداوند دارد. همه چیز در اختیار اوست و می‌تواند به آن برسد. این در واقع رحمانیت خداوند است که در همه عالم جاری است.

اگر ما یک سری نیازهای تکمیلی داریم، قضا لازم داریم، در عالم بندگی کافی است. قبل از تنفس، هوا هست، هر چیزی که بدن ما نیاز دارد، به امور تکمیلی نگاه می‌کنیم. نگاه به ذهنیت‌های غلط و درست بودن فرهنگ‌ها را کنار بگذارید. به عالم طبیعت نگاه کنیم، همه چیز خوب است. همه موجودات نیازهایی دارند و این نیازها در راه دیگران هم به نوعی شرایط برای ارضای آن‌ها برقرار است. مشکلی وجود ندارد.

اگر انسان را از دنیا کنار بگذاریم، مشکلی وجود نداشته است. نه ستاره‌ها مشکلی داشتند، نه فرشته‌ها مشکلی داشتند. همه بر اساس نقشه‌های حک شده بودند و برای همان نقشه عمل می‌کردند و همین‌گونه به خوبی و خوشی پیش می‌رفتند. اینکه انسان می‌تواند خطا کند، می‌تواند قوانین و مقرراتی بگذارد، کارهایی را انجام دهد، از امور نهی واقعی است.

شما این‌گونه تصور کنید که ذهنیت انسان مثل لایه جدیدی از هستی است که آن‌ور تکوین قرار دارد. با رد نبایدها این‌گونه انعکاسی دارند، یک جور جوگ بر واقع است. ذهنیت درست منطبق با حقیقت، با یاد و نبایت‌های درست منطبق با نیازها، اینجا می‌تواند متمرکز شود. این لایه می‌تواند متزلزل شود؛ یعنی من می‌توانم ذهنیتی داشته باشم خلاف باقی یاد و نبایت‌های فرهنگ من، خلاف نیازهای من. اینجا در این موجود دوچار مشکل می‌شود؛ انگار یک بخشی از هستی‌اش به بخش دیگر منطبق نمی‌شود.

بنابراین چیزی در عالم هست که رحمانیت است و ما مشمول آن هستیم. چیزی برای انسان با وجود انسان اضافه می‌شود و آن در واقع رحمیدن خداوند نسبت به این خطاهاست. وقتی می‌گویم رحمیدن، مثلاً در روایات این‌گونه است که رحمانیت عام است، ولی رحمیت خداوند خاص مومنین است. مثلاً فرض کنید کسی که توبه می‌کند، مورد افقرار قرار می‌گیرد. اینجا رحمیت خداوند است که در کار است، نه رحمانیت.

رحمانیت یک چیز عام است، یک جور بخششی است که به هر موضوع داده شده است. شما خطاب می‌کنید، ولی می‌خواهید اصلاح کنید. سرکارتان می‌افتد. مثلاً با اسم رحمان و رحیم در این عالم تشریع که انعکاس رحمانیت و رحمیت است، انعکاس دو چیز است؛ یکی تکمیلی و دیگری تشریعی. تشریع این‌گونه است که شما به چیزی امر می‌شوید، به آن عمل نمی‌کنید، نهی می‌شوید، به آن عمل می‌کنید، حالا توبه می‌کنید، خداوند توبتان را می‌پذیرد و مورد مهربانی قرار می‌دهد.

شما در مقابل اینکه خطایی را اصلاح می‌کنید، مثلاً شما کلاً تواب رحمان نمی‌شوید. این‌ها تواب رحم هستند. مثلاً حضرت آدم وقتی گناه کرد و خواست توبه کند، می‌گوید: «فتلقی آدم من ربی کلمات فتاب علیه»؛ این نوع توبه و تقویم است. سرکار حضرت آدم بعد از اینکه معصیت کرد، با رحم دیدن خودم مواجه شد. بنابراین رحیم بودن یک جور به آن لایه‌های قراردادی و ذهنی انعکاس مهر خداوند است و در امور حقیقی که در عالم تکوین هستند، رحمانیت انعکاس است.

چگالیِ اسمِ رحمان در سوره

خب، چیزی که می‌خواهم بگویم این است که معلوم کنید سوره‌ای که ویژگی بسیار بارزی دارد، اشاره‌های بسیار زیاد به اسم رحمان در آن است؛ هیچ سوره‌ای شاید چنین ویژگی با این مقدار چگالی اسم رحمان در آن وجود ندارد. شما بیشتر در این سوره مدام می‌بینید اشاره به این است که حتی بیشتر از اسم الله، شاید اسم رحمان است.

از اول سوره همین‌طور است. من این قرآن را که دارم، خوشبختانه یک نسخه‌ای دارد که الان خیلی قرآن‌های این‌چنینی اسامی خداوند را به شکل‌های رنگی دیگر می‌نویسد و بنابراین راحت‌تر می‌خوانید و جلب توجه می‌کند. اینجا در این سوره وقتی نگاه می‌کنید، اسم رب خیلی زیاد تکرار شده است، اسم رحمان از اسامی خداوند و اسم رب بسیار زیاد است. در این سوره کلمه الله زیاد است، رب زیاد است، ولی ویژگی این نیست که اینقدر به جای کلمه الله به رحمان اشاره شود.

اولین بار از قول حضرت مریم است که می‌گوید: «إني أعوذ به منک الرحمان»؛ این کلمه تقیه است. بعد همین‌طور حضرت ابراهیم، «إنه رحمان» است یا «عذاب من الرحمان» و همین‌طور بی‌جلو اسم رحمان و آیات رحمان، «وعدت الرحمان»، «اشتدالر الرحمان»، «أتی فلیم الرحمان» و مدد. همه این‌ها اشاره‌هایی است.

مثلاً فرض کنید «وقالت» مخصوصاً آخرهای این سوره که صفحه آخر را اگر نگاه کنید، یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه بار اسم رحمان با فاصله خیلی کم مدام تکرار می‌شود. «یامو نه شویل متقینه»، «لرحمان غالو»، «تخذر الرحمان»، «ولدوا»، «همه تخذر»، «الرحمان»، «اهداء»، دو بار آمده، هم «دعول الرحمان» و «ولدوا ما یم بقیل الرحمان»، «آت الرحمان»، «أبدا» و آخرش هم «سیج علی لهم الرحمان» بود.

اینکه من نمی‌خواهم خیلی وارد بحث عمیق شوم، فکر می‌کنم کلن بررسی اسامی خداوند و نحوه ظاهر شدنشان در آیات و سوره‌ها، خیلی بحث مهمی است. من تا حالا که هنوز وارد آن نشده‌ام، فکر می‌کنم خیلی راحت نیست که در این زمینه کاری انجام دهم. باید بیشتر بفهمم و یک نفر باید خیلی عمیق‌تر بفهمد تا بتواند همه این چیزها را بگوید.

اینقدر واضح است که ما در سوره‌ای هستیم که نام یکی از اسامی خداوند به طور خاصی در آن اشاره شده است. هر حال باید چیزی داشته باشیم. به نظر من نمی‌آید که در این مورد حرفی اینجا بزنم، یک جور وضوح است. ما در روز قیامت به سمت خداوند می‌رویم. نصیب جمع شدن آن لایه قراردادها و این‌ها می‌ماند. انگار ما در مسیر رفتن به سمت خداوند، از جایی می‌گذریم که با اسم رحمان سر و کار داریم.

انگار عالم از وقتی به وجود آمده، انسان وارد این عالم شده و یک جور بغض هجرانی به این عالم اضافه شده است. قراردادها و قانون‌ها و نهی‌ها، انگار در عالم آخرت جمع می‌شوند. انگار ما در مسیر بازگشت به سمت خداوند هستیم و جلوه‌هایی از رحمانیت خداوند را قرار می‌دهیم. در همین دنیا جلوه‌هایی از رحمانیت خداوند وجود دارد.

یکی از چیزهایی که می‌خواهم الآن بگویم این است که یکی از جلوه‌های رحمانیت خداوند در این دنیا این است که حتی آدم‌هایی که چیزهای بدی می‌خواهند، معمولاً به آن‌ها می‌رسند. من می‌خواهم این آیه را دقیق بررسی کنم که می‌گوید: «قول من کانف زلالته فریم دود لحال رحمان». رحمانیت خداوند عالم تکوین این‌گونه است که آدم‌ها به سمت چیزهای غلطی که دارند می‌روند، رحمانیت به آن‌ها کمک می‌کند که به این چیزها برسند، ولی اینکه در نهایت ممکن است این گمراهی برایشان حساب شود، نکته‌ای است که اینجا می‌خواهم بگویم.

اولاً برپاشدن قیامت یک جور جلوه کامل رحمانیت است؛ مثل اینکه ما به حقایق و طبیعت و این چیزها برمی‌گردیم و این چیزهای قراردادی و ذهنی که می‌تواند باطل یا درست باشد، از بین می‌رود و اصلاح می‌شود. بنابراین جلوه رحمانیت یک جور در قیامت است.

نکته دیگر اینکه در این دنیا شما چیزهایی می‌بینید که ممکن است به نظرتان بیاید به ضرر آدم‌هاست، و این هم از نظر قرآن جلوه رحمانیت است. همان‌طور که جهنم جلوه رحمان است. مثلاً در سوره الرحمن یکی از آیات خداوند می‌گوید: «فبأي آلاء ربكما تكذبان» و جهنم را می‌گوید. مثلاً چنین بلایی سر این آدم‌ها می‌آید. می‌گوید: «فبأي آلاء ربكما تكذبان». کلی آنچه از نعمت‌های خداوند است، نعمت‌های این دنیا را می‌گوید، آن سوره، سوره الرحمن است.

بنابراین وقتی می‌خواهید بدانید رحمان در قرآن یعنی چه، باید دقیق‌تر نگاه کنید.

آن سوره، فکر می‌کنم، جلوه‌های رحمانیت و خداوند را از اینکه درخت و بوته و این چیزها، این موجودات طبیعی، وجود دارند، شروع می‌کند. بعد هم به آنجا می‌رسد که در جهنم نه تنها به آن‌ها، بلکه به جهنم هم پرداخته می‌شود و مدام این سوال تکرار می‌شود که خب باید یک چیز واضح و روشن باشد؛ به آیه «إِلَّا عِبَادَ الرَّحْمَنِ» و «کَمَا تُكَذِّبُونَ» بازگشت به سمت خداوند، یک بساط رحمت خداوند است. این که برای بعضی‌ها این بازگشت باید با کتک خوردن انجام شود، خب، می‌فهمیم که بساط رحمت برقرار است. من دارم به سمت الله از طریق جهنم برمی‌گردم، به سمت خداوند. همه، هرچند خیلی نمی‌توانم باید به این بخش اشاره کنم، افراد می‌خواهم در حد اشاره به شما بگویم که یک ارتباطی دیناً، در واقع، بین آخرت و رحمانیت هست؛ آن هم این است که انگار یک جور قراردادهایشان از بین می‌رود. آنجا جلوه رحمانیت و خداوند است که ما باید روبرو شویم.

به علاوه این که در این دنیا اتفاقاتی می‌افتد که بعضی از آدم‌ها به نظر می‌رسد خداوند در جهت گمراهی‌شان کار می‌کند، آن هم به نوعی قراردادی. نگرمکانی، میل‌هایی در این آدم‌ها به وجود آمده که این‌ها دارد تحقیق پیدا می‌کنند، عاشق چیزهایی شده‌اند و خداوند دارد راه را برای این‌ها به سمتی که به آن عشق دارند باز می‌کند؛ ولی این که این‌ها نادرست است. ولی یک جوری انگار آن رحمانیت خداوند در گمراه کردن این آدم‌ها به این معنی است که بخواهد کمک کند. و این چیزی است که این آیه به صراحت دارد می‌گوید. در این وجه رحمان را شما می‌شنوید، انتظار دارید که جایی باشد که موردی از رحمت و مهربانی ببینید. چیزی که اینجا گفته می‌شود این است که «مَن کانَ فِی زُلالَهٍ فَلَم یَرَ الرَّحْمَنَ»؛ با کسی که در گمراهی است، خداوند این را در همان جهت، انگار در جهت گمراهی‌اش، دارد. یک جوری انتظار دارید، ولی اسمی که از اسامی خداوند می‌آید، اسم رحمان است.

من دارم سعی می‌کنم بگویم چطور این معنی پیدا می‌شود که اگر یک آدمی میل‌های اشتراکی دارد به سمت چیزهایی که نباید میل داشته باشد، ولی باز می‌بینید که در این دنیا تحقق پیدا می‌کند. یک جایی، سرعتاً در قرآن آیه‌ای هست که ما به کسانی که خیلی این دنیا را می‌خواهند، دنیا را می‌دهیم؛ برای آن‌ها آخرشان مثلاً خراب می‌شود. این که میل‌ها تحقق پیدا می‌کنند، چیزهایی که واقعاً حرفی هست، یک حرف خیلی درست است. آدم‌ها محطی یک چیزهایی را واقعاً با تمام وجود می‌خواهند و به آن می‌رسند. این که دعاها، هر روی منایی مستجاب می‌شود، یک دعایی مستجاب نمی‌شود، واقعاً خواسته نشده؛ چیزی که به لفظ آمده واقعی نبوده است. اگر یک نفر به معنای واقعی کلمه یک چیز را بخواهد، همه چیز فراهم می‌شود. این جلوه رحمانیت و خداست که خواسته هر موجودی را انگار به او می‌رساند.

این که آدم‌های گمراه، یک آدم آشغ‌پست و مغام شده و یک جوری راه‌هایی به طور غیبی انگار باز می‌شود که به پست و مغام می‌رسد و حالا ممکن است یک احساس شادی هم بکند، این جلوه از رحمانیت و خداوند است. اینجا در واقع دارد می‌گوید که موجودات را به چیزهایی که می‌خواهند می‌رساند، هرچند که ممکن است راه اشتباه بروند. من خیلی نمی‌خواهم وارد این بحث شوم. فکر می‌کنم این بحث خیلی مهم است و روشن شدن این است که چرا اینجا بحث از اینقدر اسم رحمان تکرار می‌شود و غلبه دارد بر بقیه اسامی خود خدا. و چه نسبتی با گنجایش‌های این سوره داریم.

من چندین بار، حقیقتش، فکر کردم که این موضوع را می‌توانم بگویم، مثلاً این‌جوری یک رأی پیدا کنم که به‌نوعی خوب مطرح کنم، ولی خیلی چنین چیزی به ذهنم نرسیده است. حدس می‌زنم اینجا در موضوع این آیه فکر کردم که آدرس سؤال مطرح کنم. فکر می‌کنم سؤال مهم دیگر این سوره این است که اعتباری که کل محتوای این سوره دارد، قطب‌بندی علم به تکمین و تشریف زن‌ها است. در قطب تکمین بیشتر به آن سطح متماهیدن، مردها در قطب تشریف هستند. اصلاً یکی از نتایجی که من می‌گیرم این است که چرا پرامره از مردها هستند، آن‌هایی که اهل تشریح هستند مردی.

زن در عوض، به طور تکمیلی انسان‌ها را خلق می‌کند. در واقع، در خلقت انگار که زن در امور تکمیلی نقش عمده‌ای دارد که مرد ندارد. این تعادل به گونه‌ای برقرار می‌شود که نقشی که زن در عالم تکمیل دارد، به نوعی مرد در عالم تشریح دارد.

عقیم بودن تکمیلی مرد با یک نوع زایش تشریعی در واقع به نوعی جبران می‌شود. مثلاً حضرت مریم که ایشان را متولد می‌کند، مانند حضرت رسول است که قرآن را به عالم می‌آورد. من می‌خواهم بین این که این سوره پر از اسم «رحمان» است و این که اسم سوره «مریم» است، یک همبستگی (کوریلیشن) به عنوان یک دلیل وجود داشته باشد. ممکن است من نتوانم استنتاج کنم که دلیل حرف‌هایی که می‌زنم چیست، اما وقتی فرض کنید در جایی که صحبت می‌شود، این سوره نام خود را از حضرت مریم گرفته و «رحمانیت» صفتی است که در اینجا بسیار جلوه دارد، حضرت مریم در اینجا با رحمانیت مرتبط است. وقتی کسی را می‌بینید، می‌گویید این اوزه با رحمان است؛ این کنتراست است.

من دارم همبستگی می‌گویم بدون اینکه خیلی استدلال کنم. شما یک موضوعی را اینجا می‌بینید که «ارث» یک رابطه طبیعی بین انسان‌هاست. ببینید، فرزندان یک آدم به طور طبیعی، نه بر اساس قرارداد، چیزهای معنوی را از آن آدم به ارث می‌برند. این جزو علم تکمیلی است. اگر اموال را ممکن است بر اساس قراردادهای ارث ببرند، اما رسالت مثلاً حضرت ابراهیم به طور طبیعی در آدم‌هایی که مالکیت معنوی دارند، منتقل می‌شود. مالکیت رسالت به طور قراردادی به ابراهیم داده نشده است؛ شایستگی در ابراهیم به وجود آمده که این رسالت را دارد. این چیزی است که واقعاً وجود دارد. ببینید، ارث فقط اموال ظاهری نیست. این سوره به شدت این موضوع را مطرح می‌کند.

چیزی که اینجا به عنوان میراث از پدر به پسر می‌رسد، در این صورت، چیزهایی مانند قابلیت‌های معنوی است که آن آدم پیدا کرده است؛ مثلاً رسالتی جهانی که از حضرت ابراهیم دارد، در زمان حیاتش تحقق پیدا نمی‌کند، بنابراین یکی از فرزندانش به نوعی آن را به ارث می‌برد. در اینجا کسی بردست حضرت ابراهیم وسیله‌نامه لازم نیست. لازم نیست که آدم‌ها بنشینند تبادل قانونی درست کنند تا این درست شود، مثل اموال ظاهری نیست که تبادل قانونی و رسمی داشته باشد. آن چیزی که دست‌نخورده از داشته‌هایی حقیقی است، به طور حقیقی و تکلیمی به ارث می‌رسد.

در میراث بردن که در این سوره مطرح است، اسم «رحمان» قالب است. حضرت مریم شخصیت اصلی این سوره است. مثلاً از طرف دیگر، سوره‌ای که اختصاص دارد به ارث، سوره «نساء» است. بنابراین شبکه خانوادگی که «اولوالارحام» هستند، به رحم مرتبط‌اند. زن‌ها هستند که زایش دارند و خویشاوندی را به معنای واقعی ایجاد می‌کنند؛ آن مسیرهایی که ارث در آن‌ها تقسیم می‌شود. بنابراین جای دیگری که در قرآن حرف از ارث است، در سوره «نساء» است و در ابتدا هم موضوع زن‌ها مطرح می‌شود و اینکه شبکه خویشاوندی از طریق زن‌ها ایجاد می‌شود.

در مدارم قوانین ارث می‌بینید که ارث اصلاً چیزی قراردادی نیست؛ ارث‌های قراردادی و حقیقی همه به این شبکه خویشاوندی که پایش در زن‌ها است، مربوط می‌شود. مردان به تنهایی نمی‌توانند این شبکه را ایجاد کنند. من نمی‌دانم روزی بتوانم در مورد این دوگانگی‌های آدمی، تشریف و تکنی، به زبانی برسم که بتوانم چیزی را که حس می‌کنم خوب بیان کنم. دو جلسه باید بیایم حرف بزنم که فقط یک جامعه و دلیل نشان دهم. این موضوع را بگویم و اینکه چرا تفاوت‌های زن و مرد به این تفاوت‌های تکمیلی و تشریعی مربوط می‌شود و اینکه چرا «رحمان» و «رحیم» هم به عنوان این دو اسم که یک معنا دارند و در دو ساحت مختلف ظاهر می‌شوند، یک چیز هستند اما دو جمع متفاوت این دنیا را نشان می‌دهند.

برای من این یک سؤال است که موضوع غلبه اسم «رحمان» در این سوره چیز بسیار مهمی است که مثلاً در یک درک عمیق این سوره، باید این را فهمید. چرا این قالب در این سوره وجود دارد؟ فکر می‌کنم در هر سوره نهایتاً یک سؤال عمده وجود دارد که شما اسمای الهی که در آن سوره آمده را به خوبی درک کرده باشید و اگر اسمی قالب دارد، یعنی این سوره موضوعش چه ارتباطی با آن اسم دارد. من فعلاً نمی‌توانم این را بگویم با حُرَضش، اما سعی کردم دو نکته را بگویم. می‌توانید بگویید قیامت و آن اتفاقی که در دنیا می‌افتد، یک جور قدر رحمانه است؛ چون جمع شدن عالم دیده رحمت بعد از رحمانیت ظاهر می‌شود و زودتر هم اینجا جمع می‌شود، قبل از اینکه همه چیز به الله پیوند بخورد.

مثل من مجدد دارم این نکته را می‌گویم؛ دنیا از الله شروع می‌شود، بعد اسمای الهی، الله در آن اسم جامعه مثل اسم زادش می‌ماند. اسمای الهی ظاهر می‌شوند به جور این عالم، مثلاً به جریان می‌افتند و دوباره جمع می‌شوند. همه چیز اما به الله است و اما الله راجع برمی‌گردیم به سمت خداوند. در این مسیر تکلیمی و تشریعی، مقدمه یعنی اسم «رحمان» زودتر ظاهر می‌شود. اسم «رحیم» که مربوط به لایه پایین‌تری از هستی است، که انسان در به وجود آمدنش نقش خاصی دارد، از آن رو موقع جمع شدن، چیزی که اول ظاهر شده دیرتر به آن برمی‌گردد. بنابراین عالم آخرت یکی است، انگار ما سرکار همه موجودات با تکمیل است؛ دیگر آن چیزهای تشکیلی و خطاها و ذهنیت‌ها همه کنار می‌روند و آن چیزی که باقی می‌ماند انگار حقیقت است.

و این یک جور با اسم «رحمان» چیزی مشترک دارد و این «بسم الله الرحمن الرحیم» هم همان ترتیبی که باید باشد هست. در واقع آن دو اسم خاص «رحمان» و «رحیم» که یک چیز هستند و همان ترتیبی که بعد از الله ظاهر می‌شوند، واقعیت عالم به این صورت است. دارم سر این موضوع مناسبت «رحمان» را می‌گویم و این آیه چرا امتداد مسیر زلالت را به «رحمان» نسبت می‌دهد؟

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(حمد، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

عربی

به نام خداوند رحمتگر مهربان

ترجمه فارسی فولادوند

بر اساس ذهنیات‌تان اعمالی انجام داده‌اید. این اعمالی که انجام داده‌اید، به گونه‌ای وجه حقیقی و تک‌دیمی دارند؛ این‌ها ظاهر می‌شوند، یعنی حقیقت اعمال شما در آن عالم ظاهر می‌شود. کارهایی که انجام می‌دهید، حتی اگر گفته شود که جزو کفریات است، همه قبول دارند که در آن عالم اتفاقی نمی‌افتد مگر اینکه شما با حقیقت اعمال خودتان مواجه شوید. بهشت و جهنم و این‌ها را نمی‌سازند و شما را در آن‌ها نمی‌اندازند. اگر آتشی هست، از همان کاری است که خودتان کرده‌اید. مثلاً تعبیر «وقود الناس و الحجر» یعنی آتشگیر بودن جهنم به واسطه مردم و سنگ‌ها؛ یعنی مردم خودشان جزو آن هستند که آتش می‌گیرند و با آتش به وجود می‌آیند. این‌گونه نیست که آتشی ساخته شده باشد تا شما را در آن بسوزانند. شما اعمالی انجام می‌دهید که حقایق دارند و این حقایق در آن عالم ظاهر می‌شوند. ظاهر اعمال‌تان، چیزهای حقیقت‌تان را می‌فروشاند. از اینجا می‌رویم. ما به لایه حقیقی در عالم می‌رسیم. الان ما غیر از آن عالم به اصطلاح حقیقت جهان، هیچ چیز دیگری نداریم. اگر این لایه نازکی از ظاهر و چیزهای باطل هم داریم که روی این حقیقت را پوشانده‌اند، این‌ها از بین می‌روند. بخش خداوند هم آن‌گونه است که در همان بخش حقیقت، ظهور پیدا می‌کند؛ یعنی در همه جا ظهور پیدا می‌کند. رحمت خداوند در همه این بخش‌ها هست. دیگر در آدم تکمین، بعد از اینکه قیامت برپا باشد، بخشش چه تغییری دارد؟ به عنوان تشریح سیمون، حلقت، تشریح‌گر و حلقت... من جواب این سوال را نمی‌دهم. من می‌بینم که نمی‌فهمند تشریح و تکمین و این چیزها را. اصلاً برای این سوال، نمی‌فهمند این چیزها را. آدم معمولاً باید یک سوال را بفهمد که چرا پیش آمده است؛ اما آن چیز را نمی‌فهمند.

یعنی وقتی چنین چیزی وجود دارد که یک آمد و بعد کامل می‌شود، ما با حقیقت خودمان ظاهر می‌شویم. یک چیزی هم رسم بخشش خدا وجود دارد، نه؟ رحمانیت خداوند جهنم را برپا نکرده است. در قرآن این‌گونه نیست که شما از محدوده‌ای خارج نشوید و امانت اسمی باشد که در قلب است و شما به جهنم می‌روید؛ بلکه آن مسیری است که شما را به سمت الله می‌برد. موضوع این است که شما در این دنیا بر اساس کارهایی که می‌کنید، تحریفتان روشن می‌شود که چگونه این بازگشت را به سمت خدا انجام می‌دهید. باید کتک بخورید؟ مثلاً بگذارید من یک چیز خیلی ساده به شما بگویم: شما فکر کنید بازگشت به خداوند یعنی این که به حالتی برسید که به چیزی غیر از خدا توجه نکنید. عرفا نهایت سیرشان این است که به جایی می‌رسند که غیر از خدا چیزی نمی‌بینند. هر چیزی که به آن‌ها داده می‌شود، این را به امان نعمتی که از خداوند گرفته‌اند می‌بینند؛ هر چه باشد، خوشایندشان باشد یا ناخوشایندشان، با کسی به غیر از خداوند در آدم سرکار نیست.

حالا آدم‌های مشرک این‌گونه هستند که مثلاً فرض کنید یک چیز خوبی که به آن‌ها می‌رسد، فکر می‌کنند از خودشان است. یک چیزی برایشان وجود دارد که این عامل رسیدن به موفقیتشان است. این موفقیت‌ها و خوبی‌ها و بردهایشان را به خیلی چیزها نسبت می‌دهند، فقط در مواقعشان خداوند نمی‌دهد. فرض کنید بازگشت به خداوند یک معنای خیلی سالخورده نباشد؛ شما به جایی می‌رسید که توجه به غیر خدا نباشد. خب، شما این را می‌بینید که آدم‌هایی وجود دارند که اگر نعمت داشته باشند، غرق در نعمت باشند، چیزهای خوب به آن‌ها برسد، همه چیز خودشان را نگاه می‌کنند و احساس می‌کنند که از خودشان در واقع به چیزی رسیده‌اند؛ تلاش کرده‌اند و به چیزی رسیده‌اند. خب، بعضی از آدم‌ها در حالت رسیدن به نعمت دچار شرک می‌شوند. مثل آنچه در قرآن می‌بینید، عذاب پیش می‌آید. در همین دنیا نگاه کنید، مبهم باشد، ترجیحش به خدا باشد، احتیاج به تکامل دارد؛ یعنی در حالت نعمت سراغ چیزهای غیر خدا می‌رود.

خب، اگر بازگشت به سمت خدا خیر اصلی است که همه جهان باید به آن برسند، انسان‌ها بر اساس وضعیت خودشان، این که چقدر در واقع طبیعتشان این‌گونه است، وضعیت وجودیشان این‌گونه است که در حال نعمت نمی‌توانند تحمل کنند و از خدا دور نمی‌شوند، خب به آن‌ها نعمت داده نمی‌شود. بنابراین رحمانیت خداوند که آن عامل تکمیلی بازگشت همه موجودات به سمت خداوند است، آن کشش است که در واقع همیشه به سمت خداوند می‌کشد. برای این آدم منجر می‌شود که برود به جایی که خود وضعیتش مثل همان حالت‌های بدون نعمت دنیا باشد، زیرا این توجهش را به خداوند جدی می‌کند، از حالت شرک درمی‌آید، به توحید می‌رسد و بنابراین جلوه‌ای از رحمت خدا در او هست. من ببینم آن را چرا می‌شود؟ می‌شود؟ نمی‌شود که...

در صورتی مشخص می‌شود که شما بگویید در این مدت کتک‌خوردنی، آدم‌ها دیگر توانایی این را پیدا می‌کنند که توجه‌شان از خدا منحرف نشود. آیات قرآن هستند که یا دعوت‌کننده‌اند که کار بکنند یا راه دیگری را برگزینند. همه با هم، یعنی نگاه و صحبت‌شان محکم است؛ همه دین دارند یا همه با کد این کار باید انجام شود. یعنی حالا یک آدم این کد به معنای کنده‌شدن، ریش‌کَند شدن است. شما خودتان با اراده خودتان در همین مدت زمینه‌اش را فراهم می‌کنید. اگر کاملاً ریش‌کَند شده باشید، که اصلاً شایسته مناجات با خدا نیستید و مستقیم می‌بینید به او؛ و اگر نه، ریش‌تان را می‌کنند و می‌آورند. به هر حال مناجات می‌کنیم. این اصلاً این شکلش نیست که همه انسان‌ها، همه موجودات به سمت الله برمی‌گردند. جهان اصلاً این وضعیت را دارد که خلق شده و برمی‌گردد. می‌گوید خدا باید بگوید ما شما را، جهان را خلق کردیم و این‌ها نوعی دوگانگی نیست که اصلاً آن‌هایی که گناه کرده‌اند، خدا بگوید نه، من شما را برنمی‌گردانم. نه، همه برمی‌گردند و این بازگرداندن رحمانیت خداست که همه چیز را به سمت خودش می‌کشد. اصلاً در عوض، جهنم یکی از مسیرهای بازگشت شدید برای آدمی است که مشکلات وجودی خاصی دارد. همین نمونه‌اش را می‌گویم. در این آیات می‌بینید که بارها در قرآن تکرار می‌شود که آدم‌هایی که در نعمت مشرک هستند، بله، سرشان می‌آید، مباهده هستند. ما سرنوشت‌مان این است که مباهده شویم؛ اینکه باید ملاقات خداوند داشته باشیم. حالا دیگر تشکیلش روشن است. برای شما ناچار باید در یک چیزی، در یک افتشار و عذابی باشید و نه دیگر نه. چرا تمام می‌شود؟ کی می‌گوید این رسیدن تمام می‌شود؟ ممکن است شبیه رفتن باشد، مثلاً بینهایت، تمام نمی‌شود. بنابراین خلود وجود دارد. در قرآن هیچ شکی نیست که خلود در نار است. ابن عربی تشکیلش این است که آیا خلودی در نار به معنای خلود در عذاب هست یا نه؟ فرق می‌کند. یک تعبیرهایی دارد، یک چیزهایی می‌گوید که یعنی خلود در عذاب نیست، برخلاف این برداشت‌ها. این یک جور حرف کفرآمیزه با ظاهر قرآن سازگار نیست. حالا به هر حال جهنم جزو جوهر رحمانیت خداوند است، برنامه‌ای است که جزو نصیرهای بازگشت به سمت خداست و برنامه همین است. در سوره الرحمن هم به همان ترتیبی که در مورد بهشت درست صحبت می‌کند و می‌گوید «یا ایها الارب کذّابون»، بعد یک سری آیات می‌گوید که چنین می‌کنیم و این‌گونه می‌شوند، می‌گوید «یا ایها الارب کذّابون»، شما باید بفهمید یعنی چه. جهنم جزو نعمت‌ها از یک جهت است. جهنم جزو نعمت‌های خود است، بدون اینکه کمک کند به این سوال بفهمید. این مفترکی در مورد اراده خدمت فرمودید. درباره حیوانات ممکن است، درباره حیوانات من حرف نمی‌دانم. معمولاً حیوانات محترم محروم هستند. خب باید الان به هر خود شک و شبهه‌ای باشد که حیوانات را محشور می‌کنند یا نه. این حرف‌ها که من هم خیلی نمی‌خواهم غالبش بشوم، خیلی در قرآن همین موضوع عمده است. فرد یک بار در سوره تکبیر آمده که «وعظم به حوش و خوشه». این یک مقدار مسامحه‌آمیز است که شما از این بخواهید نتیجه بگیرید که حیوانات هم مثلاً فرض کنید در آخرت حضور پیدا می‌کنند برای این احوال روز قیامت و مثلاً در اصل آن حول و وحشتی که وجود دارد، حیوانات درنده مثلاً حشر یعنی جمع می‌شوند. اینکه آیا این منظور حشر به معنای آن شکلش هست یا نه، نمی‌شود از اینجا استنباط کرد. من چون در سی و چند سال گذشته معمولاً به مناسبت‌هایی صحبت می‌کنم، یادم افتاد که یک گروهی بعد از انقلاب به وجود آمد به اسم گروه فارغان از حال انقلاب بودند و ترور کردند. همه‌تان می‌دانید که یکی دو سال اول انقلاب چنین ترورهایی انجام شد و یک گروهی به اسم فارغان این را نتیجه گرفتند و عهد گرفتند.

قیامت در سوره‌ی مریم - بخش ۲ - بخش ۲

بعد از آن، این گروه افراغان، گروه‌هایی عجیب و غریب و شُفه‌معصبی بودند که کارهای عجیبی انجام می‌دادند. همه چیز را با تعبیرهایی ذهنی و مارکسیستی تفسیر می‌کردند و در عین حال بسیار معصوم و متعصب بودند. آن‌ها تفسیر قرآن هم نوشتند. دلیل درگیری‌شان هم با مرحوم متحریم بود؛ متحریمی که از معدود آدم‌های معتدل بود و مستقیماً از تفسیر قرآن آن‌ها قبل از انقلاب، مطالبی نوشت که باعث شد به شدت با ایشان درگیر شوند و برخورد کنند. در مقدمه ادلگیراشان و مادی‌گری آیه، مرحوم متحریم مقدمه طولانی‌ای دارد که درباره این تفاصیل و شکل بحث می‌کند. آنجا بیشتر بحث مرحوم متحریم درباره تفسیرهای عجیب و غریب این گروه از آیات اول سوره بقره است؛ مثلاً درباره «یومنونه بالغیب» که منظورشان مومنین انقلابی هستند، یعنی کسانی که علیه رژیم حاکم می‌جنگند. «یومنونه بالغیب» در نظر آن‌ها به معنای مبارزه مخفیانه و زیرزمینی قبل از پیروزی انقلاب بود. این تعبیر واقعاً خنده‌دار است؛ خودتان همین‌طور برای خودتان می‌گویید. الان دیگر چون وجود ندارند، من این حرف‌ها را می‌زنم و کاری به کارم ندارم. اگر وجود نداشتند، نمی‌گفتم؛ اگر همین موجودیت دارند، اگر بگویم یکی از آن‌ها زنده است، می‌دانم. این موضوع برایم خنده‌دار است، شاید هم این‌طور باشد. بعد، آن‌ها درباره «رئیس الوحوش» و «خوشحرد» تفسیرشان این بود که منظور از «وحوش» سرمایه‌داران هستند که در عالم آخرت باید یکی مثل آدم استابل (یا استابل) باشند؛ این‌ها جزای وحوش هستند و محشور می‌شوند. خودتان در روز قیامت همه حالت‌ها را نمی‌دانید. من یاد تفسیر زیبای گروه افراغان افتادم که منظورشان «بوهوش» سرمایه‌داران بود. خب، من فرازم را در این کنیتو (کنیتو ممکن است نام یا اصطلاحی باشد) کنیم. یازده‌ها و بیشده‌ها، یازده‌ها و بیشده‌ها و ترجیحاً اینجا اگر جمعه دوانش هزه ۱۴ روزنی چند تفسیر هم نشوند، نه بیشتر از دو دقیقه ممنون داریم. بسیار دوست داریم.