خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ درسگفتار در ادامه آمده است.
علت طرح مسئله تعارض شریعت و ساختار زندگی جدید
ادامهٔ صحبتهایی است که در ۲ جلسهٔ گذشته مطرح کردم و میخواهم این جلسه هم همان مسیر را پیش ببرم. خوشبختانه مقداری واکنش، هم شفاهی و هم از راه ایمیل، دریافت کردم که برای من خیلی خوشحالکننده بود. امیدوار بودم این بحث واکنش داشته باشد؛ چون همین نشان میدهد که در ذهنها یک درگیری و اشتغال فکری به وجود آمده است.
موضوعی که دربارهاش صحبت میکردم، در واقع تعارضی بود میان دعوت به شریعت الهی و وضعیت فعلی جهان؛ یعنی وضعیتی که از غرب شروع شده و کمکم فرهنگ و نوع نظامهای اجتماعی و سیاسیِ برخاسته از غرب دارد به همهٔ جهان سرایت میکند. سعی من این بود که نشان بدهم این ۲ با هم در تعارضاند.
انگیزهٔ اصلی بحث، اگر یادتان باشد، به ابتدای سورهٔ حج مربوط میشد. در آن بخش، تصویری داریم از انسانهایی که مجادله میکنند؛ کسانی که مؤمن نیستند و در برابر دعوت الهی میایستند. آنجا اینطور از آنان یاد میشود که علم ندارند، کتاب منیر ندارند و بدون علم بحث و مجادله میکنند. بحث من از اینجا شروع شد که آیا این تصویر، که مؤمنان اهل علماند و کسانی که اهل ایمان نیستند در واقع اهل تفکر و اهل کتاب نیستند و بدون علم بحث میکنند، امروز هم درست است یا نه؛ بهخصوص با توجه به اینکه بعضی شواهد، دستکم در ظاهر، ممکن است خلاف این را نشان بدهد.
در جلسهٔ قبل بحث را به جایی رساندم و در کنار آن، به همین مناسبت، سعی کردم این موضوع را پیش ببرم که تصویری که ما امروز از جهان، مخصوصاً از جهان غرب، داریم چقدر با دعوت انبیا و محتوای دین سازگار است. آنچه معمولاً در دنیا به عنوان «پیشرفت» شناخته میشود، مثلاً وقتی میگویند کشورهای پیشرفته و کشورهای غیرپیشرفته، دقیقاً چه نسبتی با دعوت انبیا دارد؟ من تلاش کردم بگویم این نوع نگاه جدید، که حتی گاهی حالت فلسفی به خودش گرفته، نگاهی نیست که با دین سازگار باشد.
واقعیت این است که این را هم پنهان نمیکنم: وقتی دربارهٔ مسائل قرآنی بحث میکنم، معمولاً یکسری انگیزههای فرعی هم وجود دارد. بعد از اتفاقات سیاسی و اجتماعی سال گذشته، من کلاً احساس میکنم دانشجوها و آدمهایی که درگیر این مسائلاند، انگار به ۲ اردو تقسیم شدهاند. یک عده بهنوعی سنتگرا هستند؛ یعنی به وضع موجود و به دینی به همین معنای موجود در جامعهٔ ما وفادارند. یک عده هم مخالف وضع موجودند که شاید در میان دانشجوها اکثریت مطلق باشند، و حتی در میان مستمعان این جلسات هم به نظر میرسد اکثریت بالایی دارند. احساس من این است که گروه دوم گاهی با حسرت به جهان غرب نگاه میکند. اینکه این احساس من چقدر درست است، بحث دیگری است؛ اما گاهی در اوج یک جنبش اجتماعی، انگار هدف این است که به چیزی شبیه جامعهٔ غربی برسیم. این برای من تأسفآور است. شاید یکی از دلایلی که به این بخش از حرفهایم واکنش نشان داده میشود و به بخش سنتگرایانهٔ بحث کمتر واکنش نشان میدهند، همین باشد که به نظرم میآید بیشتر با افرادی طرفم که این مشکل را دارند؛ یعنی به این شکل به مسئله نگاه میکنند.
البته یک دلیل دیگر هم هست: آدم اگر این حرفها را بزند، دردسری پیش نمیآید؛ آن بخش دیگر ممکن است کمی دردسرسازتر باشد. به هر حال، من این بخش بیدردسرتر را که شاید اکثریت هم گرفتار آن باشند، سعی میکنم بیشتر محل بحث قرار بدهم. به اندازهٔ کافی در مذمت سنتگرایی حرفهایی زدهام، ولی فعلاً نمیخواهم آن سوی ماجرا را خیلی زیر ذرهبین ببرم.
این را هم بگویم که منظورم از این تقسیمبندی، این نیست که واقعاً همهٔ آدمها به صورت دقیق و تمیز در ۲ اردو جا میگیرند. حرفم بیشتر دربارهٔ یک فضای ذهنی است. یک طرف، کسانی هستند که به وضع موجود، یا دستکم به بخشی از وضع موجود، چنان وفادارند که هر نقدی را به معنای بریدن از سنت میگیرند. طرف دیگر، کسانی هستند که چون از وضع موجود دلزدهاند، ناخودآگاه یا آگاهانه، همهٔ نگاهشان به آن طرف دنیا میرود. در چنین فضایی، اگر کسی بگوید غرب هم آن قبلهٔ نجاتی نیست که تصور میکنید، طبیعی است که واکنش ایجاد کند.
برای من مهم است که این بحث در حد یک دعوای سیاسی روزمره باقی نماند. نمیخواهم بگویم چون از وضع موجود ناراضی هستید، پس حتماً باید از آن دفاع کنید؛ اصلاً چنین چیزی در بحث من نیست. مسئله این است که ناراضی بودن از وضع موجود، بهخودیخود، دلیل نمیشود هرچه در سوی دیگر جهان هست مطلوب و نهایی تلقی شود. اگر بناست با معیار قرآنی نگاه کنیم، باید بتوانیم هم وضع خودمان را نقد کنیم و هم آن آرمان ذهنی غربی را. این ۲ نقد، یکی جای دیگری را نمیگیرد.
پس بحث را اینطور ادامه میدهم: کمی دربارهٔ اوضاعی که در جهان وجود دارد، دربارهٔ اینکه این وضع واقعاً چه توجیهی میتواند داشته باشد، چه توجیهاتی برای آن وجود دارد، خود غربیها این وضع را چگونه توجیه میکنند، و تصور من از واقعیت چیست، صحبت کنم. مثل ۲ جلسهٔ قبل باز هم دعوت میکنم اگر مایل هستید در بحث مشارکت کنید. در چنین جلساتی بیشتر دوست دارم اگر کسی واقعاً این بخش از بحث برایش سؤالبرانگیز است یا قانعکننده به نظر نمیآید، وارد بحث شود.
میخواهم یک نکته را تکرار و کامل کنم: اینکه جهتگیری جهان امروز چیست. این را دوباره کمی توضیح میدهم و این بار میخواهم از خود سوره کمک بگیرم؛ سورهای که با نشان دادن صحنهای از قیامت شروع میشود، از لحظهای که این جهان به پایان میرسد و جهان آخرت آغاز میشود. اگر دعوت انبیا را آنطور که قرآن به آن توجه میکند دقیق نگاه کنید، اساس دعوت انبیا دعوت به اعتقاد به توحید و آخرت است. اعتقاد به آخرت سهم بسیار مهمی در دعوت انبیا دارد. من قبلاً هم بحث کردهام که جزئیات مربوط به رستاخیز و آخرت، جایی که بهطور کامل مطرح میشود و بسیار بر آن تأکید میشود، قرآن است. مثلاً در کتابهای آسمانی پیشین، مثل تورات، به نظر میرسد میزان ورود به جزئیات رستاخیز و اوضاع آخرت کمتر بوده است؛ ولی به هر حال، اعتقاد به دنیا پس از مرگ قطعاً وجود داشته است.
آخرت؛ مرکز دعوت انبیا و نقطهٔ تعارض با فرهنگ جدید
حالا همین صحنهای را که در ابتدای این سوره توصیف میشود در نظر بگیرید: زلزلهای عظیم، وقایعی که رخ میدهد، و واکنشی که از مردم دیده میشود؛ مردم را میبینید که گویی مستاند در حالی که مست نیستند، هر کسی که باری دارد بارش را به زمین میگذارد، و از این قبیل تصویرها. واقعاً اگر امروز در همین جهان غربی که میشناسیم قیامت برپا شود، فکر میکنید چه وضعیتی پیش میآید؟ آیا مردم غرب، در این فرهنگ مدرنی که در آن زندگی میکنند، منتظر چنین واقعهای هستند؟ اصولاً آیا فرهنگ غربی بر مبنای اعتقاد به آخرت شکل گرفته است؛ بر این مبنا که این دنیا زندگی بسیار مقدماتی است و ما باید در یک زندگی اصلیتر آشکار شویم؟ روشن است که چنین نیست.
به نظر من، شاید همان جایی که تعارض با دعوت انبیا بدیهیتر است، نوع نگاه به زندگی در دوران حیاتی است که ما در این دنیا سپری میکنیم. اساس فرهنگ مدرن، اگر نه عدم اعتقاد، دستکم توجه نکردن به این است که این زندگی جنبهٔ مقدماتی دارد. بلکه به نظر میرسد تشویق میکند که آدم حداکثر استفاده را از همین دوران حیات بکند؛ آن هم استفاده به معنای بسیار ملموس و محسوس، یعنی لذت بردن. آنچه در فرهنگ غرب غالب است همین است.
ممکن است کسی بگوید جهان غرب به یک معنا مسیحی است و اساسش غفلت از خدا نیست؛ یا بگوید برای عدهٔ زیادی از مردم هنوز اعتقادات دینی وجود دارد. اما آنچه ذاتاً در تحولاتی که در ۲، ۳ قرن اخیر پیش آمده وجود دارد، نوعی فراموش کردن دعوتی است که ما به جهان پس از مرگ شدهایم؛ و فراموش کردن اینکه زندگی دنیایی باید به عنوان مقدمه نگاه شود. از زمان ظهور پروتستانتیسم به این سو، یکی از چیزهایی که در غرب پیش آمد توجه زیاد به زندگی دنیایی و تلاش برای ساختن نوعی بهشت روی زمین بود. از جهاتی ممکن است این مشروع به نظر برسد، ولی نهایتاً آنچه به آن میرسیم و وجه بارز فرهنگ غربی است، غفلت از آخرت و غرق شدن در همین زندگی است. دقیقاً همین چیزی است که انبیا آمدند بشر را از آن رها کنند. به همین دلیل است که من میگویم تعارض، فقط در چند حکم فقهی یا چند اختلاف اخلاقیِ پراکنده نیست. تعارض در خود افق زندگی است. یک افق میگوید زندگی این دنیا مقدمه است و اصلِ حیات جای دیگری آشکار میشود؛ افق دیگر، عملاً یا حتی گاهی نظری، میگوید همین زندگی را باید تا حد ممکن کامل، راحت، لذتبخش و گسترده کرد. ممکن است در زبان رسمی هنوز از خدا و دین حرف زده شود، اما روح غالب این است که مسئلهٔ اصلی، سامان دادن همین زندگی و بیشینه کردن بهرهبرداری از آن است.
این همان چیزی است که در ظاهر شاید خیلی طبیعی و حتی انسانی به نظر برسد. چه اشکالی دارد آدمها زندگی راحتتر، امنتر و خوشتری داشته باشند؟ اشکال از جایی شروع میشود که این راحتی و خوشی، جای افق آخرت را بگیرد و زندگی مقدماتی به زندگی اصلی تبدیل شود. دعوت انبیا آمده بود همین جابهجایی را بههم بزند؛ آمده بود بگوید چیزی که شما اصل گرفتهاید، اصل نیست.
اگر بگویید مردمی که در دنیای قدیم زندگی میکردند، وقتی انبیا میآمدند، بهنوعی اعتقاد به خدا داشتند، درست است؛ حالا به جای یک خدا، گاهی چند خدا داشتند. اما نکتهٔ واقعی این بود که در زندگی روزمره و زندگی دنیایی خود غرق بودند. انبیا که میآمدند، خبر عظیمی که میآوردند این نبود که «خدا وجود دارد»؛ آن خبر تکاندهنده این بود که آخرتی وجود دارد.
در قرآن وقتی از «نبأ عظیم» سخن گفته میشود، یعنی خبر بزرگی که پیامبر آورده است، این است که پس از این دنیا، یک زندگی نامتناهی در انتظار انسان است و انسانها باید خودشان را برای آن رستاخیز و زندگی دوباره آماده کنند. اصلاً انبیا آمده بودند تا مردم را از مشغول بودن دائمی به دنیا و فراموش کردن اینکه این زندگی مقدماتی است، رها کنند.
به نظر من این نگاه به جهان و زندگی، با فرهنگی که امروز در دنیا ترویج میشود، هیچ سازگاری ندارد. بهطور بدیهی اساس این فرهنگ، مشغول بودن به همین دنیا و اصالت دادن به زندگی دنیاست؛ یعنی به این زندگی به عنوان مقدمه نگاه نکردن.
من چند ایمیل دریافت کردم. بعضی از آنها از این موضع بود که همه چیز در دنیای غرب بد نیست و خوبیهایی هم دارد. من مطلقاً منکر این نیستم که جهان غرب قطعاً خوبیهایی هم دارد. اگر بخواهیم با خودمان مقایسه کنیم، در حوزههایی ممکن است نسبت به ما وضعیت بسیار بهتری داشته باشد. زندگی دنیایی مرفهتری دارند. اما همهٔ چیزهایی که به عنوان محاسن گفته میشود، اصولاً برمیگردد به اینکه مثلاً نظامهای سیاسی و اجتماعی پیشرفتهتری دارند؛ یعنی یاد گرفتهاند وقتی آدمها در جامعه با هم زندگی میکنند، چگونه با هم کنار بیایند. واقعاً این را از ما بهتر یاد گرفتهاند. مثلاً از ما بهتر رانندگی میکنند. یعنی فهمیدهاند لازم است یک نظم و مقرراتی وجود داشته باشد و رعایت آن به نفع همه است. یا مثلاً تولیدات بیشتری دارند، تکنولوژی بیشتری دارند، دانشگاههایشان علم بیشتری تولید میکند که به تکنولوژی قدرتمندتری تبدیل میشود، تولیدات صنعتی بیشتری دارند. بله، بهطور قطع جهان غرب از نظر اقتصادی تولید بیشتری دارد و غربیها بودند که در چند قرن اخیر بشر را به سمت نوعی سلطه بر طبیعت بردند.
البته این هم نسبی است. نمیشود گفت چند قرن قبل ما هیچ سلطهای بر طبیعت نداشتیم. این سلطه بهتدریج برای انسان ایجاد شده بود. انسانها چند هزار سال قبل کمکم شهرها و جامعههای امنی درست کرده بودند که حیوانات وحشی یا بعضی عوامل مخرب طبیعی به آنان آسیب نرساند. اما همچنان در معرض آسیبهای دیگری بودند؛ بیماریهای واگیر، سیل، قحطی، و چیزهایی از این دست که گاه با هزاران کشته پیش میآمد. امروز سد میسازیم، نظام بهداشتی بهتری داریم، و کسی نمیتواند تردید کند که سطح بهداشت نسبت به دوران گذشته در جهان بهتر شده است.
محاسن دنیایی غرب و نسبت آن با دعوت انبیا
پیشرفته بودن یک کشور ممکن است با همین ملاکها سنجیده شود. همهٔ این حرفهایی که میزنم یعنی مردم یاد گرفتهاند در این دنیا بهتر زندگی کنند. اما انبیا نیامده بودند در این موارد مردم را به جایی برسانند. حرف من این است که این پیشرفتها در جهت حرف انبیا نیست. انبیا نمیآمدند به مردم بگویند تولید بیشتری بکنید، بیشتر کشاورزی بکنید، خانههای قشنگتر بسازید، خیابان درست کنید یا برای خودتان تکنولوژی ایجاد کنید. دعوت اصلی انبیا این نبود.
ممکن است بهطور فرعی، در جاهای خاص، مثلاً دربارهٔ یک مسئلهٔ نظامی، پیامبری با استفاده از وحی چیزی را ابداع کرده باشد. اما واقعیت این است که اینها اصل دعوت انبیا نیست. اگر چنین چیزهایی در کار انبیا بوده، کاملاً فرعی است. اینها مربوط به زندگی مادی و دنیایی مردم است. انبیا نیامده بودند به مردم یاد بدهند در این دنیا چگونه تولید بیشتری داشته باشند، یا علم منجر به تکنولوژی را به مردم یاد بدهند. اصل دعوت این بود که این زندگی، زندگی مقدماتی برای یک زندگی نامتناهی در دوران بعد است.
در این دنیا خوب زندگی کردن، از منظر دعوت انبیا، به یک معنای بسیار معنوی مطرح است، نه به معنای داشتن نظامات اجتماعی بهتر صرفاً برای رفاه دنیایی. البته در شریعت، دربارهٔ نحوهٔ تعامل مردم با یکدیگر احکامی هست؛ اما نگاه این است که ما جامعهای داشته باشیم که در آن خداوند بهتر پرستیده شود، نه جامعهای که تولید سرانهٔ ملیاش بیشتر باشد. پس آنچه معمولاً به عنوان پیشرفت جامعهٔ غربی میبینیم، این است که مردم در چند قرن اخیر یاد گرفتهاند بهتر زندگی کنند، به معنای خیلی دنیایی کلمه؛ غذای بیشتری تولید کنند، تولیدات صنعتی بیشتری داشته باشند، نظامهای اجتماعی منظمتری داشته باشند. حتی اگر همهٔ اینها را مثبت نگاه کنیم، باز باید گفت غربیها در جهتی تلاش کردهاند که علم را بسط بدهند به تکنولوژیهایی که در همین جهان بازدهی برای ما دارد. دقیقاً آن دسته از علومی که به تکنولوژی منجر نمیشوند یا بازده مادی ندارند، نسبت به علوم دیگر بسیار کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند و کمتر پیشرفت کردهاند.
این نکته را نباید با نفی همهٔ سودهای مادی اشتباه گرفت. اینکه امروز بیماریهای واگیر کمتر از گذشته آدمها را قتلعام میکند، اینکه سیلها تا حدی مهار میشوند، اینکه شهرها امنتر شدهاند، اینکه حملونقل و ارتباطات بهتر شده، همه واقعیت دارد. حرف من این نیست که اینها بد است یا باید از بین برود. حرف این است که اگر معیار دعوت انبیا را پیش بگذاریم، اینها مقصد نهایی نیستند. اینها در بهترین حالت وسایل و امکاناتی هستند که میتوانند در خدمت یک زندگی دینی قرار بگیرند، اما خودشان نشانهٔ رسیدن به آن مقصد نیستند.
برای همین است که اگر کسی لیستی از محاسن غرب بیاورد و بگوید ببینید آنها بیمارستانهای بهتر، دانشگاههای بهتر، جادههای بهتر، تولید بیشتر، نظم اجتماعی بیشتر و رفاه بیشتر دارند، من میگویم بله، بسیاری از اینها درست است. اما این فهرست هنوز جواب نداده که نسبت آن فرهنگ با خدا، آخرت، عبادت، شریعت و معنای مقدماتی بودن دنیا چیست. آن سؤال اصلی سر جایش مانده است.
بنابراین وقتی به پیشرفت به معنای غربی نگاه میکنید، میبینید ربطی به پیشرفت به آن معنایی ندارد که انبیا آمده بودند مردم را به سوی آن ببرند. میتوانید بگویید در جهاتی پیشرفتی اتفاق افتاده است؛ اما این در جهت نگاه انبیا نیست. من نمیخواهم بگویم همه چیز در غرب سیاه و منفی است؛ میگویم این آن چیزی نیست که انبیا به آن دعوت کردند. اینکه مردم خانههای بهتر و محکمتر بسازند، ربطی به دعوت انبیا ندارد. انبیا نیامدند فیزیک و شیمی و راه رسیدن به تکنولوژی مدرن را به مردم یاد بدهند.
البته ممکن است کسی بگوید بعضی از حکمتهای قدیم منشأ انبیایی داشتهاند. حتی اگر چنین باشد، حکمت قدیم از جنس علمی نیست که ما بعداً به آن رسیدیم؛ علمی که فرمول مینویسد، محاسبه میکند، پیشبینی میکند و در نتیجه میتواند وقایع و طبیعت را کنترل کند و تکنولوژی بسازد.
یکی از اظهار نظرها این بود که امروز در عصر پیشرفت تکنولوژی به چیزی مثل فناوری اطلاعات و اینترنت رسیدهایم، و این به نوعی ترویج دانش است؛ دانش هم الزاماً مادی نیست. من میخواهم این مسئله را خوب بیان کنم. یک بخش از تکنولوژی به جایی رسیده که دیگر فقط نان تولید نمیکند؛ اطلاعات و نوعی دانش تولید میکند. انبیا هم دعوت به علم میکردند، پس آیا این را نباید مثبت دید؟
قطعاً این اتفاقها مثبتاند. فناوریهای ارتباطی باعث شدهاند نوعی کار رسانهای در همهٔ دنیا صورت بگیرد و اطلاعات به سرعت منتشر شود. اما اینکه این اطلاعات زیاد، واقعاً معرفت عمیق ایجاد میکند یا نه، جای تردید دارد. «Information» یک سطح بسیار ابتدایی از دانش است. اینکه در حالت انفجار اطلاعات، ما آدمهای دانشمندتر به معنای واقعی کلمه داریم، یعنی آدمهایی که عمیقتر جهان را میفهمند، به نظر من چندان قابل دفاع نیست.
این تفاوت میان اطلاعات و معرفت برای بحث ما مهم است. ممکن است من هر روز خبرهای بسیار زیادی از نقاط مختلف جهان بخوانم، آمارهای فراوان داشته باشم، تصویرهای دورترین جاها را ببینم و دربارهٔ هزاران موضوع داده جمع کنم؛ اما آیا این الزاماً مرا به انسانی تبدیل میکند که جهان را عمیقتر میفهمد؟ ممکن است فقط مواد خام بیشتری داشته باشم. مواد خام داشتن لازم است، ولی کافی نیست. انبیا وقتی از علم و معرفت سخن میگویند، انسان را به چیزی فرا میخوانند که جهت وجودی او را عوض میکند، نه فقط بانک اطلاعاتش را بزرگتر.
اما اینکه اطلاعات ما از اطراف و اکناف دنیا بیشتر شده، واقعیت دارد. من همیشه گفتهام هرچقدر هم دربارهٔ اینکه علم مدرن از نظر فلسفی توضیحی برای جهان ایجاد نمیکند حرف بزنیم، هیچکس نمیتواند منکر این فایدهٔ بزرگ علم شود که در سایهٔ علم، تکنولوژیهایی پیدا کردهایم که با استفاده از آنها چیزهایی را میبینیم که قبلاً نمیدیدیم. آسمانها را تا عمقی میبینیم، اطلاعاتی از جاهایی داریم که قبلاً تاریک بود، و مثل این است که نوری به زوایای تاریک طبیعت و جوامع بشری، از جمله با اینترنت، تابیده شده است.
این یک واقعیت است. انگار مواد خام بیشتری در دست ماست؛ جهان و پدیدههایش را بیشتر میشناسیم. تا ۲۰۰، ۳۰۰ سال قبل، و حتی شاید تا ۱۰۰ سال قبل، هنوز گاهگاهی شایعاتی از این دست پخش میشد که غولی جایی دیده شده است و مردم هم هیجانزده میشدند. در قرن ۱۸ و ۱۹، حتی در نوشتههای آدمهای فرهیخته، دریانوردانی که از سفر برمیگشتند خبرهای عجیب و غریب میآوردند و تا حدودی باور میشد. انگار هنوز کرهٔ زمین همه جایش روشن نبود؛ تاریکیهایی وجود داشت، زوایایی کشفنشده وجود داشت، و ممکن بود مردم فکر کنند آنجا غولی، اژدهایی یا دیوی زندگی میکند. امروز میدانیم که به اندازهٔ کافی همهجا اکتشاف شده است و دیگر چیز خاصی باقی نمانده که ناگهان فکر کنیم دیوی جایی بوده و ما ندیدهایم. البته هنوز مثلاً دربارهٔ زیر آب خیالپردازیهایی هست؛ چون بعضی از اعماق دریاها را هنوز ندیدهایم. ممکن است کسی هنوز بگوید شاید اژدهایی زیر دریا زندگی میکند. اما در خشکیها دیگر چنین زاویههای تاریکی تقریباً باقی نمانده است.
علم، اطلاعات و «نور» بودن یا نبودن دانش جدید
پس علمی که الزاماً توضیح نهایی جهان نیست و بیشتر در جهت تکنولوژی پیش رفته، این فایدهٔ بزرگ را داشته که اطلاعات و مواد خام زیادی برای تحلیل کردن در اختیار ما گذاشته است. یکی از شما هم در ایمیلی به همین نکته اشاره کرده بود. این واقعیتی است و از همان فواید علم است که من همیشه بر آن تأکید کردهام و میکنم؛ نباید آن را دست کم گرفت.
اما باز تأکید میکنم که این در جهت دعوت انبیا نیست. پیشرفتهای واقعی جهان غرب در جهت اینکه مردم متوجه خداوند و آخرت بشوند نیست، در حالی که بحث اصلی انبیا همین است.
سؤال: به نظر من در دیدگاهی که طرح میکنید، شفتگی نسبت به غرب را صرفاً به پیشرفت تقلیل میدهید. یعنی ممکن است کسی بگوید یکسری چیزها رعایت شده و از نظر کمی پیشرفتی بوده، ولی مسئله فقط این نیست. دربارهٔ علمی که مطرح است، اینکه این علم نور هست یا نیست، به نظر من هنوز سؤال مهمی است. خیلی از بچههایی که از همین دانشگاهها آمدهاند، فوقلیسانس خواندهاند یا دورهٔ پژوهشی بالاتر دیدهاند یا در حال خواندناند، دقیقاً با چنین پرسشی مواجهاند. آیا چیزی که ما خواندیم نور بود یا نبود؟ آیا باید بیرون برویم و دنبال علوم دیگری بگردیم؟ اگر انبیا به علم دعوت میکردند، پس علم برای چه بود؟ اگر جواب این سؤال از دل آیهها پیدا شود، شاید به نتیجهٔ بهتری برسیم. این پرسش باز است و جواب قطعی برایش نیست.
من در این مورد واقعاً سؤال تازهای مطرح نمیکنم. حرفم این است که چیزی که ما تحت عنوان «علم» یا «ساینس» میشناسیم، از جنس آن معرفتی نیست که انبیا میخواستند بشر پیدا کند. علم و معرفتی که در دعوت انبیا مطرح بود، معرفت پیدا کردن به خداوند و آخرت بود. این علم مدرن اساساً موضوعش آن نیست و حداکثر میتوانید بگویید نسبت به آن مسئله خنثی است. یعنی اینطور نیست که مثلاً با خواندن شیمی، انسان خودبهخود به آن معرفت برسد.
ما روزبهروز، نه از نظر اشخاص بلکه در فضای کلی فلسفهٔ علم، به این دیدگاه نزدیکتر شدهایم که علم مدرن بیشتر کاری که انجام میدهد این است که مثلاً یک مدل فیزیکی یا محاسباتی ارائه بدهد تا بتوانیم وضعیتهایی را که پیش میآید پیشبینی کنیم. دیگر خیلی اصراری نیست بر اینکه وقتی از مدلهای فیزیکی صحبت میکنیم، واقعاً داریم دربارهٔ حقیقت نهایی جهان سخن میگوییم. چیزی که مهم است و بر آن تأکید میشود این است که قدرت پیشبینی پیدا کنیم. مثلاً مکانیک نیوتونی زمانی پایهٔ محکم ساینس به نظر میآمد و گمان میشد واقعاً دربارهٔ جهان سخن میگوید. بعد فهمیدیم با اینکه محاسباتش تا حدود زیادی و با تقریب بسیار خوبی درست بود، الزاماً دربارهٔ واقعیت نهایی جهان حرف نمیزد؛ یک مدل محاسباتی بود. حالا اینکه مکانیک کوانتوم یا نسبیت و فیزیک مدرن هم در همین وضعیت است یا نه، خود فیزیکدانها معمولاً فیزیک را موظف نمیدانند وارد این بحثها شود. لازم نمیبینند دربارهٔ این مسائل سخن بگویند.
این نوع دانش، یعنی دانشی که فرمول مینویسد، محاسبه انجام میدهد و گزارههایش از این جنس است که اگر چنین وضعیتی پیش بیاید، میتوانم پیشبینی کنم وضعیت بعدی سیستم چگونه خواهد بود، جزو علومی نیست که انبیا تعلیم داده باشند. نگاههایی از این دست به طبیعت، معمولاً به این منجر نمیشود که انسان دیدگاههای عمیقی نسبت به جهان پیدا کند؛ نسبت به بخشی از جهان ممکن است به او قدرت پیشبینی بدهد.
حضار: اما شاید این قلوب یا قدمها در حد همان قدمهایی باشند که پیامبران دادهاند؛ مثلاً چون این پیشرفتها در زمان مردم آنها نبوده، بعدها مردم خودشان میفهمند. شاید این قدمها در حد همان قدمها باشد. شما با این دیدگاه دارید آن را نفی میکنید؛ نمیتوانید قدمها را نفی کنید.
چیزی که من دارم نقد میکنم فقط وضعیت فعلی همین ساینس در دنیاست. اینکه در آینده ممکن است به جای دیگری برسد، ممکن است. من قبلاً هم صراحتاً در این مورد صحبت کردهام که فکر میکنم شاید پارادایم دیگری از دل همین بحثها بیرون بیاید که بسیار روشنگر باشد و توضیح خوبی بدهد؛ از نظر فلسفی هم همه چیز در آن بهتر توجیه شود. اما الان دارم دربارهٔ همین وضعیت فعلی، همین دانش موجود، صحبت میکنم؛ دانشی که معطوف به تکنولوژی است، تکنولوژی ایجاد کرده و لایههای پنهان جهان را روشن کرده است.
این کار، یعنی اینکه زاویههای ندیدهٔ کمتری داشته باشیم، کاری مثبت است؛ مثل این است که چراغی به دست گرفتهاید و جاهای مختلف را روشن میکنید. اما این روشن کردن، آن معرفتی نیست که کل جغرافیا را از دور به شما نشان بدهد و یک دیدگاه کلی نسبت به جهان بدهد. ساینس فعلی بسیار پارهپاره است. هر کسی در چیزی متخصص است و گوشهای از جهان را با چراغی روشن میکند. اصولاً دیدگاه کلی از دل این علم به وجود نیامده است.
من معتقدم تا وقتی پارادایم عوض نشود، این مشکل باقی میماند. زیر این تحقیقات علمی، یکسری نگاههای فلسفی پنهان وجود دارد که هرگز صریحاً بیان نمیشوند. منظورم این نیست که توطئهای هست یا کسانی دانشی را با منظور خاصی ساختهاند. اما به هر حال، پیشفرضهای فلسفیای وجود دارد که مانع میشود این دانش، همینطور که دارد پیش میرود، به نوعی توضیح عمیق از جهان منجر شود. برای همین فکر میکنم اگر بخواهیم به دانش عمیقتری برسیم، باید نوعی تغییر پارادایم اتفاق بیفتد؛ یعنی بعضی از آن پیشفرضهای فلسفی شناخته و تغییر داده شوند. اتفاقی عمیقتر از پیشرفت جزئی در علم باید رخ بدهد تا به دانشی برسیم که مبانی فلسفی محکمتری داشته باشد.
پس من فعلاً دربارهٔ همین وضع دنیا صحبت میکنم؛ همین ساینس ۲، ۳ قرن اخیر. این ساینس همین است: حداکثر کمکی که به ما میکند شناختن بعضی جزئیات، تهیهٔ اطلاعات و تبادل اطلاعات در دنیاست. شما میتوانید معتقد باشید که احتیاج به تغییر پارادایم نیست و ۵۰ سال دیگر همین علم، با همین نوع تحقیقات و همین مکانیسمهای آکادمیک، به تصویری کلی و جامع در حد دانش انبیا دست پیدا میکند. این میتواند تصور شما باشد. اما تا حالا چنین نکرده است. راهی که در این ۲، ۳ قرن رفتهایم ما را به دانشی کلی و فلسفی نرسانده، بلکه مدام در حوزههای کوچکتر و کوچکتر به دانشهای جزئی رسیدهایم؛ و دقیقاً همین دانشهای جزئی هستند که از دلشان تکنولوژی، تسلط بر طبیعت و زندگی مرفهتر ایندنیایی بیرون میآید.
از درک عمیق جهان شاید تکنولوژی به معنای متعارف بیرون نیاید؛ شاید نوعی قدرتهای دیگر بیرون بیاید که اصلاً ما تا حالا کشف نکردهایم و بهتر باشد نامش را فراتکنولوژی بگذاریم. اما آنچه اکنون مردم دنبالش هستند و حسرتش را میخورند، همان وضعیت موجود است؛ یعنی زندگی روزمرهٔ غربی.
سؤال: اول صحبتتان چیزی گفتید که من بخشی از آن را میفهمم. شاید کسی شیفتهٔ این نباشد که علوم غرب در چه جهتی است یا در جهت خوش داشتن همین دنیا پیش رفته است. شفتگی بیشتر به چیزهایی مثل روابط اجتماعی، قانونمداری، رعایت حقوق یکدیگر و اینجور چیزهاست؛ چیزهایی که میتواند مقدمهٔ پیشرفت باشد. هر کسی میتواند دیدگاه و جامعهٔ خودش را داشته باشد، اما این امور مطلوباند.
بگذارید مسئله را اینطور بگویم. فکر کنید من در خانهای زندگی میکنم که در آن مسئلهٔ معنوی خیلی مطرح است، اما همسایهای دارم که خیلی خوب آشپزی میکند و غذاهای خیلی بهتر آنجا وجود دارد. آیا من باید خانهٔ خودم را زیر و رو کنم و بشوم مثل آن خانه؟
وضعیت اجتماعی ما این است که نسبت به وضع موجود، نوعی نفرت وجود دارد و در مقابل، نوعی آرزومندی نسبت به جهان غربی دیده میشود. این چیزی است که من میبینم. شاید واقعاً در محیطی که شما با دوستانتان زندگی میکنید، اینطور نباشد؛ من در جامعهٔ ایران، مخصوصاً در نسل جوان، چنین حسی میبینم. البته اصراری ندارم بگویم دقیقاً چند نفر چنیناند. حرفم این است: اگر نگاه دینی و قرآنی داشته باشید، نمیتوانید با شفتگی به غرب نگاه کنید. ممکن است به غذاهای فرانسوی با شفتگی نگاه کنید و بگویید چیز کوچکی آنجا هست که خوشمزه است و جالب است. اما نمیتوانید به غرب به عنوان یک کل نگاه کنید و حسرت غرب را بخورید. آنچه غرب به آن رسیده، در عناصر مهمش از جنس چیزی نیست که در دعوت انبیا مهم بوده است. وقتی نگاه دینی دارید، عناصر مهم این نیستند که آن جامعه چقدر تکنولوژی دارد؛ مسئلهٔ اصلی این است که آن جامعه در رابطهاش با خدا، در اعتقادش به آخرت، و در جهت دعوت انبیا چقدر پیش رفته است. اگر نگاه دینی داشته باشید، معنای پیشرفته بودن فرق میکند.
نمیخواهم بگویم جایی که ما زندگی میکنیم از آنجا بهتر است یا باید مقایسه را اینطور انجام داد. آن بخش بحث دیگری است که فعلاً نمیخواهم واردش شوم. فقط میگویم یک آدم دینی نمیتواند به جهان غرب نگاه کند و احساس شفتگی کند. حتی اگر کسی به غذاهای آنجا با شفتگی نگاه کند، همین هم میتواند نشانهٔ باقی ماندن در بند چیزهای دنیایی باشد؛ یعنی هنوز در بند این است که شکمش را با چیز خوشمزهای پر کند.
نوع پیشرفتهایی که غربیها کردهاند، از جنس امور مهمی نیست که انبیا به آن دعوت میکردند.
اصلاً انبیا وقتی میآمدند، مردم داشتند به معنایی خوب زندگی میکردند؛ و انبیا میآمدند زندگی آنها را بههم بزنند، چون به آنان میگفتند آخرتی هست. من در بحثهای یهودیت روی این نکته خیلی تأکید کردم. شما یهودیها را در جهان ۳۰۰۰ سال قبل نگاه کنید. همهٔ مردم دارند خوشگذرانی میکنند، جشنها و مراسم ادیان گذشته پر از خوردن و شادی و لذت است. یهودیها چه میکنند؟ یهودیها دارند روزه میگیرند. انبیا نیامده بودند ما را دعوت کنند به خوب غذا خوردن؛ مدام میگویند غذا نخورید، خودتان را کنترل کنید.
دعوت انبیا دقیقاً در این جهت است که خوب زندگی کردن به معنای غربی، برای بشر کافی نیست. انبیا آمدند این وضع را بههم بزنند. قرآن میگوید مردم امت واحده بودند. اگر اصلاً آخرتی وجود نداشته باشد، تکلیف شما در دنیا روشن است: زندگی ساده، آرام و تا حد ممکن لذتبخشی میکنید و بعد از دنیا میروید. دیگر این همه دنگ و فنگ، روزه، حلال و حرام و شریعت لازم نیست.
انبیا آمدند تا مردم را از این حالت زندگی دنیایی، از این منطق که تا حد ممکن خوش بگذرد، بیدار کنند و بگویند زندگی شما این نیست؛ حیات واقعی چیز دیگری است. زیر این لایهٔ سطحی حیات، چیز عظیمی وجود دارد که در آخرت نمایان میشود.
حالا غرب در این جهت چه کرده است؟ به چه رسیده است؟ حرفی که میزنید دقیقاً به همان غفلت از آخرت مربوط میشود. انبیا آمده بودند بگویند این زندگی به این شکل کافی نیست. من میخواهم بگویم اگر نگاه دینی داشته باشید، که اساسش اعتقاد به خدا و آخرت است، نمیتوانید شیفتهٔ این زندگیای شوید که غربیها به آن رسیدهاند. این حداکثر همان چیزی است که قبل از انبیا بود؛ انبیا آمدند همین را بههم بزنند. اتفاقاً انبیا در جوامع پیشرفته میآمدند؛ در جوامعی که بهنوعی تمدنهای بزرگ زمان خودشان بودند و بهشدت احساس میکردند به اوج تمدن و دانش رسیدهاند. این احساسی که امروز در غرب هست که «ما پیشرفت کردهایم و دانش داریم»، همیشه در همان جوامعی که انبیا با آنها مواجه بودند وجود داشته است.
شفتگی به غرب یا توجه به امور مفید آن؟
من یکی دو بار به آیهای اشاره کردهام که به نظر من بسیار جالب است؛ از این نظر که دستکم میدانیم این کتاب ۱۴۰۰ سال سابقه دارد و دربارهٔ اقوامی که در برابر انبیا بودند، این عبارت را به کار میبرد: «فرحوا بما عندهم من العلم»؛ یعنی به دانشی که در اختیارشان بود شادمان بودند. هر کدام از تمدنهایی که در برابر انبیا میایستادند، علوم و تکنولوژیهایی داشتند. فرعون تکنولوژی ساختمانسازی اهرام را داشت؛ ساختمانهایی ساخته بودند که هنوز باقی مانده و شوخی نیست. از نظر مهندسی بسیار پیشرفته بودند و در زمان خودشان حرف اول را میزدند.
فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ رُسُلُهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَرِحُوا۟ بِمَا عِندَهُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ
و چون پيامبرانشان دلايل آشكار برايشان آوردند، به آن چيز [مختصرى] از دانش كه نزدشان بود خرسند شدند، و [سرانجام] آنچه به ريشخند مىگرفتند آنان را فروگرفت.
وضع بشر همیشه این بوده که به سمت همین دانشها و تکنولوژیها برای خوب زندگی کردن میرفته است، و انبیا میآمدند بگویند این هدف نهایی نیست. این پهلو و عمق زندگی نیست.
حضار: آفرین. نکتهای که دارید میگویید به نکتهٔ دیگری هم مربوط است. در بعضی ایمیلها بود که غربیها به چیزی رسیدهاند که خیلی بر آن تأکید دارند: به نوعی عدالت، به نوعی زندگی اجتماعی عادلانهتر، مثلاً دموکراسی و نبود حکومتهای آنچنانی.
من سؤالم این است: واقعیت اینجا چیست؟ در این جهتها غرب قطعاً پیشرفتهایی کرده است؛ یعنی نظامات اجتماعی منظمتر و بهتری برای زندگی ایندنیایی به وجود آورده است. آن حالت اشرافی و سلسلهمراتبی که کسی در طبقهای به دنیا بیاید و تا آخر عمر محکوم به همان طبقه باشد، تا حدی شکسته شده است. من اصلاً نمیگویم نباید این بحثها بشود.
اما سؤال من این است: انبیا وقتی مثلاً به دربار فرعون میآمدند، حرف اصلیشان این بود که مشکل شما این است که نظامات اجتماعیتان ظالمانه است؟ واقعاً اصل حرف انبیا چه بود؟ دربارهٔ قوم صالح، شما چه میدانید که نظامشان دموکراتیک بوده یا نبوده؟ آیا صالح میآمد و میگفت: ای قوم، چرا رئیسجمهورتان را خودتان انتخاب نمیکنید؟ اصلاً انبیا از این جنس حرفها میزدند؟
درست است که عدالت اجتماعی بسیار خوب است و در قرآن هم به آن اشاراتی شده است، اما متن اصلی دعوت انبیا نیست. اینها مثل همان امور مقدماتیاند. چرا عدالت اجتماعی خوب است؟ چرا ساختن جوامع منظمتر و بهتر خوب است؟ برای اینکه در آن خدا را بهتر بتوان عبادت کرد. جامعهٔ منظم، حملونقل مرتب، ارتباطات خوب و امثال اینها، همه به همین زندگی دنیا مربوطاند؛ صورت پیشرفتهتری از زندگی مادی پیش از مرگاند. انبیا به این بخش حداکثر به عنوان مقدمه کار داشتند. اصل حرکتشان این بود که باید به این حیات به عنوان مقدمه نگاه کنید. غرب به نظر میرسد به این نگاه پشت کرده است. فرهنگ غربی همان فرهنگ همیشگی و اینرسیدار بشر است که انبیا میخواستند آن را بههم بزنند: حداکثر لذت در همین زندگی.
انبیا و بههمزدن زندگی خوشِ ایندنیایی
البته امروز، با توجه به نوع جامعهای که در آن هستیم، این نگاه ممکن است پایهٔ فلسفی پیدا کرده باشد. پایهٔ فلسفی پیدا کردنش هم اولین بار در غرب اخیر شروع نشده است. در یونان هم فیلسوفانی بودند که میکوشیدند پایههایی فلسفی برای حداکثر خوشگذرانی در زندگی بگذارند. شکاکیتی هم که امروز در فلسفهٔ غرب شایع شده، اینکه میتوانید آخر هر چیزی را زیر سؤال ببرید و چیزی را نمیشود ثابت کرد، حرفهای جدیدی نیست. اینها ما را به همان امت واحده بازمیگرداند؛ یک چیز اینرسیدار در بشر وجود دارد که اگر رهایش کنید، به همین سمت میرود.
قبل از انبیا همین بود. انبیا آمدند تلاطمی ایجاد کردند. من در بحثهایی که دربارهٔ آمریکا داشتم، به این نکته اشاره کردم: اگر کسی از من بپرسد چگونه شده که جهان غرب دوباره به این سمت رفته و انگار به همان فضای امت واحده، زندگی بدون عقیده و بدون ایدئولوژی، زندگی برای زندگی کردن، بازمیگردیم، یک جواب ساده این است که انبیا در تاریخ آمدند و تلاطمهایی ایجاد کردند، ولی وضعیت طبیعی بشر همین است. بشر را اگر رها کنید، به همین شکل زندگی میکند.
البته این غیر از این است که متدینان امروز هم آن نیروی کافی را برای جلوگیری از این اینرسی ندارند. بهطور طبیعی آدمها را اگر رها کنید، میروند سراغ چیزی که برایشان محسوس، ملموس و جذاب است.
حالا دارم به بخشهایی میرسم که شما هم با سؤالهایتان مرا به آن سمت بردید. یکی از ویژگیهای فضای مدرن این است که صدای افراد بسیار بیشتری در آن شنیده میشود. پیشرفتهای تکنولوژیک و سواد عمومی باعث شده اگر پیشتر هنرمندان و تولیدکنندگان فرهنگ شاید ۱ نفر در ۱۰ هزار نفر بودند، اکنون تعداد کسانی که اثر فکری یا هنری خلق میکنند صدها برابر شده است. تعداد کسانی هم که از این آثار فرهنگی استفاده میکنند بسیار بیشتر شده است.
این پدیده مدرن است. در جامعهٔ هزار سال قبل، نه تولیدکننده در این حد داشتیم، نه مصرفکننده. تعداد آدمهایی که سواد داشتند کم بود، از میان باسوادان هم تعداد کمی تولیدکننده بودند. در مورد هنر هم همینطور بود. در دوران قدیم، اگر با واژههای امروز حرف بزنیم، خواص فرهنگ تولید میکردند و خواص هم آن را مصرف میکردند. عوام حتی خیلی مصرفکننده هم نبودند. اما امروز عوام تولید میکنند و عوام هم مصرف میکنند. این وضع، آن اینرسی را بیشتر میکند. شما انتظار دارید خواص بیایند به بشر تلنگر بزنند و بگویند اینطور زندگی نکنید و اینطور فکر کنید. هیچ توطئهای هم در کار نیست. من همیشه سعی میکنم بگویم مسئله بیشتر مکانیسمهاست، نه توطئه. راه خاص شدن و هنرمند شدن را در نظر بگیرید؛ راه دشواری است. آدمها باید سختی بکشند تا هنرمند یا متفکر یا دانشمند شوند. در دنیای ۲۰۰۰ سال قبل، کسانی که حرف میزدند و فرهنگ تولید میکردند، معمولاً آدمهایی بودند که راهی طولانی و سخت را طی کرده بودند.
حالا دنیایی را تصور کنید که در آن بهسادگی میشود هنرمند شد. شما در سن ۴ سالگی ممکن است اثری هنری خلق کنید. همه سواد دارند، همه به آثار هنری به وفور دسترسی دارند، و ممکن است با ابزارهای تکنیکی بهسرعت به جایی برسند که تولید کنند. مصرفکنندهها هم دیگر فقط خواص نیستند، مصرفکنندهها اتفاقاً عواماند. نظام هم نظام سرمایهداری است؛ هر چیزی که بیشتر بفروشد، بیشتر طرفدار دارد. خب انتظار دارید چه چیزی تولید شود؟ حرفهای عوامانه، هنر عوامانه.
در دوران قدیم هم چند کتاب عوامانه وجود داشت؛ داستانهای عامیانهٔ سطح پایین، با شوخیهای جنسی و مانند آن. شاعران درجهٔ چندم هم گاهی هزلیاتی میگفتند و از الفاظ بیادبانه استفاده میکردند، انگار روزی حالشان خوش نبود و میخواستند به در و دیوار بد و بیراه بگویند. حتی در اشعار سعدی هم حرفهای بیادبانه هست. زمانی عدهای اعتراض میکردند که چرا در کلیات سعدی که بعد از انقلاب چاپ شده، بخشهای مستهجن حذف شده است؛ میگفتند وقتی کلیات اشعار سعدی را میآورید، اینها را هم گفته است. دوستی که سعدی را میشناخت، میدانست در کنار اشعار اخلاقی و گلستان و تعلیم و ادب، گاهی ناگهان به فصلی میرسید که حرفهای بسیار رکیک در آن نوشته شده بود.
من الان هم فکر نمیکنم همهٔ دیوانهایی که منتشر میشوند شامل این بخشها باشند. بعضی شاعران از این کارها میکردند، اما واقعیت این است که اینها حاشیه بود؛ یک جور بازیگوشی یا بیان احساسات عامیانهٔ کسی که احیاناً طبع شعر داشت. در غرب هم مثلاً کتابی مثل «حکایتهای کانتربری» پر از داستانهایی دربارهٔ روابط نامشروع و چیزهایی از این دست است، با حالت طنز و شوخی. مولانا هم حکیمانه از این نوع حرفها در مثنوی دارد؛ داستانهایی که در ظاهر عامیانهاند، اما در نهایت میبینید یک نکتهٔ فلسفی و عرفانی بسیار عمیق را بیان میکند. با این حال، این نوع افکار و هنرها در اقلیت بودند. اما در جهان جدید همین چیزها غلبه پیدا کردهاند. قرن ۲۰، قرن هنر عوامانه و افکار عوامانه است. انگار جمعیت عوامی که قرنها حرف نزده بودند و فرهنگ تولید نکرده بودند، حالا زبان باز کردهاند. هرچه جلوتر میآییم، این وضعیت بیشتر میشود. وقتی فرهنگ عمومی میشود، همه هم زیر حد لازم برای حرف زدن امکان حرف زدن پیدا میکنند، و نظام هم سرمایهداری است؛ یعنی مهم این است که یک اثر هنری چقدر میفروشد. روشن است که به همینجا میرسیم که رسیدهایم.
انبیا نیامده بودند چنین آزادی فرهنگیای، به این معنا، ایجاد کنند. من مدام میگویم به دعوت انبیا نگاه کنید، قرآن را بخوانید، ببینید عناصر پیشرفت غربی جزو عناصر اصلی دعوت انبیا هستند یا نه. نیستند.
تولید فرهنگ عوامانه در جهان جدید
حضار: مهمترین نکته، قبل از اینکه ادامه بدهید، این است: اگر چیزی در جامعهٔ غربی باشد که بتوانیم بگوییم به بخشی از دعوت انبیا نزدیک است، که اگر درجهٔ ۱ نبوده دستکم از مهمهای درجهٔ ۲ بوده، باید برچیده شدن بساط ظلم و عدالت اجتماعی باشد. ظلم هم نوعی معصیت است.
بله، ظلم هم نوعی معصیت است. اصولاً برچیده شدن بساط ظلم و عدالت اجتماعی، اگر درجهٔ ۱ نباشد، شاید مهمترین درجهٔ ۲ باشد. منظورم از درجهٔ ۲ چیزی است که هدف نهایی نیست، اما مقدمهٔ بسیار مهمی است. داشتن جامعهای که مردم در آن به هم ظلم نکنند، برای همین مهم است. در نظامات شریعت هم از این چیزها زیاد میبینید. در کنار عبادات، تعامل عادلانهٔ مردم با یکدیگر جزو اهداف انبیاست؛ برای ساختن جامعهای که در آن خداوند پرستیده شود.
حضار: در اینجا ادعای من این است که عباداتی که انسان انجام میدهد، یا اینکه جامعه معصیت نکند، اگر در دعوت به خدا و آخرت و عبادت قرار بگیرد، جایگاه ویژهای پیدا میکند.
بله. حرف متمایز انبیا با سایر حکما و فلاسفهای که ممکن بود دربارهٔ عدالت صحبت کنند، همین است: انبیا میگفتند جهان دیگری هست، این جهان مقدماتی است، خدایی هست، شریعتی هست، عبادتی هست، و جامعه باید عادلانه باشد تا ظلم نکنیم.
در این زمینه، جملهای از مهندس بازرگان در ذهنم هست؛ اگر اشتباه نکنم او گفته بود در جامعهٔ استبدادی خدا را نمیشود پرستید. وقتی زور و فشار وجود دارد، وقتی کسی اینجا نوعی نقش خدا را بازی میکند، من نمیتوانم نسبت به آن واکنش نداشته باشم و در آن جامعه راحت زندگی کنم و خودم را مقصر ندانم. من نمیتوانم در جامعهای که فرعون در آن هست زندگی کنم و زندگی بسیار الهی داشته باشم و هیچ مشکلی هم پیش نیاید. به هر حال، آنجا کسی ادعای خدایی میکند و من نمیتوانم نسبت به او بیتفاوت باشم. من دقیقاً نمیدانم منظور بازرگان چه بوده، ولی استبداد و ظلم از چیزهایی است که انبیا با آن مبارزه میکردند. با این حال، میگویم اینها درجهٔ ۲ بودند؛ یعنی شما اگر جامعهای ۱۰۰ درصد عادلانه اما بیخدا بسازید، این ربطی به دعوت انبیا ندارد. دهکدهای بسازید که مردم در صلح و صفا کنار هم زندگی کنند، هیچکس به دیگری بدی نکند، اما هیچ اعتقادی به خدا و آخرت نداشته باشند؛ قطعاً خداوند برای این مردم پیامبر میفرستد. صرف اینکه عادلانه زندگی میکنند، کافی نیست.
حضار: شاید جامعهٔ غربی از نظر عدالت نسبت به جامعهٔ ما وضعیت بهتری داشته باشد. من نمیفهمم چرا نباید بشود گفت اینها از جهتی جلوترند. اگر هر کسی بر اساس خودخواهی خودش عمل کند و اگر هم عمل نمیکند چون نعمت فراوان است و خیلی لازم نیست به هم آسیب بزنند، باز آیا این عدالت پایدار است؟
بله، شما شاید بتوانید ادعا کنید که یک جامعه ممکن است یکی دو نسل اینطور زندگی کند و بعد به هم بخورد. این بحثی خارج از بحث اصلی من است و نمیخواهم وارد پاسخ تفصیلی آن شوم.
حضار: جامعهای را فرض کنید که به آخرت و خدا اعتقاد ندارد، عبادت نمیکند، اما دارد به خوبی و خوشی زندگی میکند، یعنی به هم ظلم نمیکنند. بعد مثلاً همجنسگرایی در آن رواج دارد. سپس این جامعه به اینجا رسیده که خدا و آخرت را کنار گذاشته و این رفتار هم جا افتاده است. این تعامل را شما چگونه میبینید؟
منظورتان این است که چنین جامعهای احتیاج به پیامبر دارد یا ندارد؟ روشن است که احتیاج دارد.
حضار: بله، من هم میگویم احتیاج دارد. اما میخواهم بدانم درجهٔ اهمیت عدالت نسبت به این چیزها چیست؛ درجهٔ ۱ است یا درجهٔ چند؟
من آن «۱ و نیم» را به شوخی گفتم. بالاخره ببینید، چه همجنسگرایی باشد چه نباشد، چه ظلم اجتماعی باشد چه نباشد، انبیا میآمدند. اتفاقاً شما به من بهانهای دادید که بگویم در عرف دینی، وجود همجنسگرایی در یک جامعه ظاهراً مهمتر از دموکراتیک بودن آن جامعه است؛ چون دعوتی از انبیا به ما نرسیده که بیایند و بگویند چرا حاکمان به رعایا زور میگویند، اما دربارهٔ همجنسگرایی پیامبری آمده است.
میخواهم بگویم عادلانه بودن جامعه بسیار مهم است، و من قبول دارم؛ اما به این دلیل مهم است که شاید مهمترین مقدمه برای تحقق جامعهای باشد که در آن بشود خدا را پرستید. با این حال، متن و بطن دعوت انبیا نیست. اگر غربیها به چنین سمتهایی رفته باشند، که البته جای بحث دارد و من قبلاً هم صراحتاً گفتهام و بحث کردهام که جامعهٔ سرمایهداری را عادلانه نمیدانم و دموکراسی سرمایهداری را هم دموکراسی واقعی نمیدانم، باز اینها اصل دعوت انبیا نیست. جامعهٔ سرمایهداری عادلانه نیست. جامعهٔ سرمایهداری دموکراتیک هم به معنای واقعی کلمه دموکراتیک نیست. آن کسی که سرمایهٔ بیشتری دارد، بیش از یک رأی دارد. البته موقع رأیگیری هر کسی یک رأی دارد، اما میزان نفوذ در سلسلهمراتب سیاسی و حکومت در جامعه، بهشدت از راه سرمایه کنترل میشود. کسی که سرمایهٔ بیشتری دارد ممکن است هزار برابر یک آدم عادی اثر بگذارد.
تولید فرهنگ عوامانه در جهان جدید / عدالت اجتماعی؛ مقدمهٔ مهم، نه متن نهایی دعوت
مشکلی که امروز در جامعهٔ ما وجود دارد و بد نیست به آن اشاره کنم این است که اگر شفتگی نسبت به نظامهای سیاسی غرب یا هر چیز غربی موجود باشد، همیشه مسئلهساز است. من در شرایطی زندگی میکنم و چیزی را با عنوان وضع موجود میبینم. چون نمیخواهم اینطور باشد، انگار میروم سراغ چیز دیگری و نسبت به آن شیفته میشوم. قبلاً میگفتم مرغ همسایه غاز است؛ حالا شاید حتی ما خودمان مرغ هم نداریم و آن طرف فقط یک مرغ دارد. حرف من این است که آن مرغ، غاز نیست.
دفاع سکولار از غرب و نقد بیطرفی آن
اگر دائماً قیاس کنیم، مشکل همینطور پیش میآید. مثلاً من میگویم جامعهٔ سرمایهداری عدالت به معنای واقعی کلمه ندارد و دموکراسی هم در آن معنای حقیقی ندارد، اما این به این معنا نیست که وضع ما بهتر یا بدتر است. اگر سوزن ذهنتان در این گیر کند که ما در مقایسه با آنها کجا هستیم، بحث منحرف میشود.
من سعی میکنم نگاهی به آن سوی دنیا بیندازم. احساسم این است که از نظر اجتماعی و سیاسی ممکن است در سالهای نهچندان دور، از چالهای بیرون بیاییم و در چاه نظام سرمایهداریِ غربی بیفتیم. از چاله به چاه افتادن یعنی از وضعی بیرون بیاییم و به وضعی برویم که شاید به این راحتی هم نتوانیم از آن بیرون بیاییم.
حضار: چرا نظام سرمایهداری غربی؟ این سؤال جدی است. من یادم هست خواندم یکی از بزرگان انقلاب بر آیهٔ «لیقوم الناس بالقسط» تأکید داشت و میگفت انبیا آمدند تا مردم قیام به قسط کنند. وقتی «ناس» در آیه آمده، بر اجتماعی بودن آن تأکید میکرد. اگر قسط را فقط به معنای عدالت اجتماعی بگیریم، نشان میدهد این خیلی مهم است. انگار وقتی انسانها دعوت میشوند، به عنوان فرد به خدا و توحید دعوت میشوند، اما وقتی «ناس» و جامعه دعوت میشود، به قسط دعوت میشود.
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمِيزَانَ لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِٱلْقِسْطِ ۖ وَأَنزَلْنَا ٱلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌۭ شَدِيدٌۭ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥ وَرُسُلَهُۥ بِٱلْغَيْبِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌۭ
به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند، و آهن را كه در آن براى مردم خطرى سخت و سودهايى است، پديد آورديم، تا خدا معلوم بدارد چه كسى در نهان، او و پيامبرانش را يارى مىكند. آرى، خدا نيرومند شكست ناپذير است.
من منکر نیستم که عدالت اجتماعی جزو آرمانهای انبیا بوده است. مردم به قسط دعوت شدهاند. دقیقاً همین را میگفتم. آن آیه همیشه در ذهنم بوده و هست و به نظر میرسد منظور از قسط در آنجا بیشتر عدالت اجتماعی است، نه صرفاً عدالت فردی. جامعهای که میخواهی تشکیل بدهی، باید بر مبنای عدالت باشد، بر مبنای قانون باشد، بر مبنای قانون الهی و قانون غیرشخصی باشد. مثلاً در روایت مشهور، حضرت علی برای زرهی که میگفت مال من است، به دادگاه میرود. قاضی به او حکم نمیدهد، چون میگوید شاهد کافی نداری. او از جایگاه حاکمیت خودش استفاده نمیکند. من نمیدانم این روایت از نظر سند چقدر محکم است، اما بهوضوح نشان میدهد انبیا به چنین چیزی دعوت میکردند: حتی خودشان هم تحت همان قانون قرار بگیرند.
غرب به این نزدیک شده است. غرب به اینکه جامعهای داشته باشیم که همه در برابر قانون محکوم باشند، از ما بسیار نزدیکتر است؛ و این خیلی فاجعه است که ما از این وضعیت دوریم. اینکه نهادی وجود داشته باشد، قانونی وجود داشته باشد و همه، حتی حاکم، در برابر آن قانون باشند؛ اگر من بروم شکایت کنم، قاضی آنقدر مستقل باشد که بتواند علیه امیرالمؤمنین حکم بدهد و بگوید تو شاهد نداری و نمیتوانی زره را از دادگاه پس بگیری.
حضار: ولی وقتی سرمایهداری مبنا میشود، سرمایه در همه چیز اثر میگذارد. افکار عمومی هم متناسب با آن پایهٔ اقتصادی و اجتماعی طرفدار پیدا میکند.
بله، و اینها جالب نیست. من شخصاً نسبت به اینگونه مسائل دیدگاه مثبتی ندارم. بعضیها با خوشحالی به این چیزها نگاه میکنند و میگویند بدنهٔ جامعه چنین شد و چنان شد. بگذارید من بحثم را ادامه بدهم.
از اینکه سؤال میکنید خوشحالم. حتی یکی دو ایمیل هم بود که تصمیم گرفتم فوروارد کنم و دعوت کنم چند نفر جواب بدهند تا این بخش حالت عمومیتر پیدا کند. هفتهٔ قبل تهران نبودم و حقیقتش خیلی گرفتار بودم، و دیر شد. تمایل دارم شما هم درگیر باشید. من میتوانم یک ساعت دیگر هم صحبت کنم، اما اجازه بدهید حدود نیم ساعت دیگر حرفم را ادامه بدهم.
حضار: همان اینرسی است؛ یک مکانیسم دیگر هم دارید که از خودش بیرون میزند. آیا این اینرسی حاصل از لذت فطرت است؟
فطرت کمی چیز دیگری است و درجهٔ اشتعال بالاتری دارد. لذتهایی که از اعماق فطرت میآیند با لذتهای دمدستی فرق دارند. شما از هر چیزی لذت ببرید، برایتان اینرسی ایجاد میکند. عرفان اصلاً همین است که این لذتها را کنترل کنید تا بتوانید دل بکنید.
در روانکاوی مدرن، اگر کسی از شکم و خوردن بیش از حد لذت ببرد، میگویند دچار نوعی «فیکسیشن» شده است؛ مثلاً فیکسیشن دهانی. آدم از هر چیزی که لذت ببرد، همانجا میچسبد. بشر بیشتر از چه چیزی لذت میبرد؟ وقتی دلش را از اینها نمیکند، به مرحلهای که لذتهای معنوی را بچشد نمیرسد. لذتهای اصلیاش از خوردن و خوابیدن و چیزهای مشابه است، و همین او را به همان نوع زندگیای میرساند که امروز در غرب میبینیم. این سبک زندگی سابقه دارد؛ فقط امروز فرهنگیتر و پرجلوهتر شده است، چون تولید فرهنگ آسان و حجیم شده و این سبک زندگی خود را در تفکر و هنر هم ظاهر کرده است.
جمعبندی سرفصل اول: پیشرفت غرب در جهت دعوت انبیا نیست
بله، این سبک زندگی، سبک همیشگی زندگی بشر پیش از انبیا و همان چیزی است که وقتی انبیا کنار میرفتند، مردم دوباره به سویش گرایش پیدا میکردند.
من امروز ۳ سرفصل داشتم و هنوز وسط سرفصل اولم. میخواهم نکتهٔ دیگری بگویم. یک دفاع از نظامات موجود در غرب میتواند این باشد که بگویند غربیها کاری ندارند شما در جامعهٔ آمریکا زندگی میکنید و دیندارید یا نه، عارفید یا نه، دنبال انبیا هستید یا نه. سکولاریسم یعنی همین: نظام اجتماعی مستقل از عقاید دینی افراد اداره میشود. هر کاری میخواهی بکن؛ برو آنجا هرقدر دلت میخواهد نماز بخوان و از انبیا تبعیت کن. چه کار داری به اینکه نظام اجتماعی آنجا چگونه است؟
این یک دفاع است. میگویند آنها به اینجا رسیدهاند که نظم و ترتیب جامعه را از این حرفها مستقل کنند و به بهترین وجه ممکن بسازند. مثلاً من میخواهم خیابانکشی کنم یا شهرسازی انجام بدهم. چه فرقی میکند که بخواهم کسی خدا را عبادت کند یا بخواهم مشرک باشم؟ خیابانها باید آسفالتشان این استاندارد را داشته باشد، برای رفتوآمد باید این کیفیت را داشته باشند، و چند سال عمر کنند. اینها موضوعی مادی و غیرایدئولوژیک به نظر میآید.
اینکه خیابانها چگونه کشیده شوند، چه کیفیتی داشته باشند و چند سال عمر کنند، ظاهراً به این ربطی ندارد که شهردار متدین باشد یا نه. اگر کارش را خوب بلد باشد، کارش را انجام میدهد و همه هم از او راضیاند. سیاستمداری که جامعه را اداره میکند، میگوید من لازم نیست کاری به فرهنگ و دین داشته باشم؛ کار من مستقل از اینهاست. من دارم خیابان درست میکنم، آلودگی هوا را کم میکنم، حملونقل را تنظیم میکنم.
آلودگی هوای تهران را در نظر بگیرید؛ آیا دینی است یا سکولار؟ اگر کسی بیاید و آلودگی را برطرف کند، همهٔ ما خوشحال میشویم؛ دیندارها هم خوشحال میشوند. جامعه وقتی خوب اداره شود، همه در آن راضیاند. حالا هر کسی برود زندگی خودش را بکند. اگر از آمریکاییها بپرسید، میگویند ما چه کار داریم که کسی در آمریکا از شریعت موسی پیروی میکند، از اسلام پیروی میکند یا چقدر خدا را عبادت میکند؟ حتی آزادی عمل برای عبادت جمعی هم هست. آزادی است.
بنابراین غربیها میتوانند اینطور دفاع کنند که ما کاری به این چیزها نداریم. آنچه در غرب مثبت است، ربطی به مسائل ایدئولوژیک و دینی ندارد. نباید به غرب طوری نگاه کنیم که انگار رقیبی برای دین است. نظامات سیاسی و اجتماعی غربی حرفی برای گفتن دارند، اما کاری به دین ندارند. شما میتوانید نظامات اجتماعی را اقتباس کنید، خوب زندگی کنید و در عین حال دیندار باشید. اولین نکتهای که در این مورد باید گفت این است که باز باید به همان حرفی برگردیم که چند بار تکرار کردم: ما دربارهٔ وضعیت موجود صحبت میکنیم، نه یک تصویر انتزاعی. اتفاقی در ۲ قرن اخیر افتاده است. وقتی به غرب نگاه میکنیم، فرهنگی از غرب به جهان سرایت میکند؛ فرهنگی که با هنرش، با آزادی عملهایی که برای خود قائل است، و با سبک زندگیاش سرایت میکند. اینکه آیا نظامهای سیاسی پشت پرده توطئه میکنند یا نه، موضوع بحث من نیست. بالاخره در این دستگاه، مخصوصاً در قرن ۲۰، غرب به چیزی رسیده که به نظر نمیرسد به این معنا سکولار باشد که کاری به ایدئولوژی و دین ندارد.
یک مثال روشن بزنم. میگویند محیطهای آکادمیک غرب سکولارند؛ یعنی کاری ندارند شما چه دینی دارید و کار خودشان را میکنند. فیزیک اسلامی نداریم، فیزیک یهودی نداریم؛ دانش فیزیک کاملاً مستقل از عقاید شماست و دربارهٔ جهان بحث میکند. این حرف در جاهایی مثل فیزیک ممکن است بیآزار به نظر برسد. اما وقتی به حوزههایی میرسید که دربارهٔ خود دین، انسان، حقوق، مجازات، خانواده و جامعه بحث میکنند، مسئله فرق میکند.
بیایید نظامهای آکادمیکی را در نظر بگیرید که در غرب مشغول مطالعات دینی هستند. من در بحثهای مسیحیت مفصل در این مورد صحبت کردهام. در مطالعات دینی، وقتی دربارهٔ کتاب مقدس بحث میکنند، نظام آکادمیک صراحتاً میگوید شما نباید تحلیلی ارائه بدهید یا تز بنویسید که مثلاً شباهت ادیان، شباهت یهودیت و اسلام، به این دلیل است که هر دو وحی الهیاند. روششناسی این است که باید برای متون مقدس، نظامات شریعت، و وقایع دینی در تاریخ، توجیهاتی بیاورید که فارغ از فرض واقعی بودن وحی باشد؛ یعنی فرض نکنید واقعاً فرشتهای از آسمان فرود آمده است.
در فیزیک شاید این بحث بیآزار به نظر برسد، اما وقتی داریم دربارهٔ خود دین، انسان و حقوق حرف میزنیم، دیگر بیطرف نیست. شما دربارهٔ نظامهای مجازات در جوامع بحث میکنید و حق ندارید در محیط آکادمیک بگویید من دارم به چیزی عمل میکنم که فکر میکنم خدا از من خواسته است. وقتی بحث اعدام را مطرح میکنم، بحث این نیست که برویم اعدام کنیم یا اعدام نکنیم. مسئله این است که نمیشود کسی بگوید من سیاست ندارم و سکولارم، اما دادگاهی تشکیل بدهد و حکم بدهد؛ این دادگاه بر اساس چه چیزی حکم میکند؟
اگر دادگاه واقعاً بر اساس این حکم میکند که انگار دینی وجود ندارد، این دیگر بیطرفی نیست. اینکه من فرض کنم وحی نیست و بعد بگویم کاری به این کارها ندارم، بیطرفی نیست. شما دارید فرض میکنید وحی نیست. دارید نظام حقوقی را طوری ترتیب میدهید که انگار انبیایی وجود ندارند. اگر میگویید خداوند برای بشر نظام حقوقی از آسمان نفرستاده، دارید یک طرف را میگیرید. این سکولاریسم به چه معنا بیطرف است؟
تأکید دوباره بر نسبت فرم، محتوا و دعوت انبیا
برای همین، اگر من بگویم مثلاً در نگاه من حکم اعدام در نظام شرعی وجود دارد، غربیها فشار میآورند که ما چیزی نوشتهایم به نام حقوق بشر و همه باید آن را رعایت کنند. این دقیقاً یعنی آن نظامی که تو به آن معترضی، حق ندارد به این نظم اعتراض کند. پس در ظاهر، لایههایی مثل خیابان کشیدن و شهرسازی هست؛ اما بالاخره وقتی وارد نظام سیاسی و اجتماعی میشویم، حکومت دادگاه دارد، محیط آکادمیک دارد، نظام حقوقی دارد و چیزهای دیگر. آنجا اگر سکولار بودن به این معناست، فرقش با الحاد چیست؟ انگار یکجور مفروض گرفته میشود که دین مزاحم است؛ اگر فرض کنی خداوند شریعتی دارد، بعد دستوپاگیر میشود، به کار اقتصادی و اجتماعی لطمه میزند، و بنابراین بهتر است اینها را کنار بگذاریم. صراحتاً هم نمیگویند من مخالف دینم؛ اما چیزی که در عمل گفته و انجام میشود این است که انگار دینی وجود ندارد. نظام سیاسی و اجتماعی بر این اساس اداره میشود. اگر اسم این سکولاریسم است، خود این مفهوم مشکل دارد و بیطرفانه نیست. سکولاریسم در عمل گاهی یعنی متدینان خیلی حرف نزنند و دخالت نکنند.
چند چیز دیگر هم نوشته بودم، ولی فکر نمیکنم خیلی ضرورت داشته باشد. کل این بخش، یعنی سرفصل اول بحثم، برای تأکید بر این نقطه بود: آنچه در غرب اتفاق افتاده و اکنون وجود دارد، اگر شامل پیشرفتهایی است، آن پیشرفتها مطلقاً در جهت چیزی نیست که انبیا میگفتند.
من نمیتوانم تصور کنم کسی به معنای واقعی کلمه دیندار باشد، پایبند دعوت انبیا باشد، و زندگیاش همان زندگیای باشد که انبیا به آن دعوت کردهاند، اما حسرت جامعهای مثل آمریکا را با فرهنگی که بر آن مسلط شده بخورد. به هنر بیرونآمده از همین جامعهٔ غرب نگاه کنید. واقعیت این است که آثار هنری جالبی ممکن است وجود داشته باشد، اما اگر از نظر محتوایی بخواهید آثار هنری خوب پیدا کنید، گاهی باید مثل سوزن در انبار کاه دنبالش بگردید. حجم تولیدات فرهنگی، با آن چیزهای قابل توجه قابل مقایسه نیست؛ و آن حجم زیاد است که فرهنگ میسازد، یعنی فرهنگ عامیانه را شکل میدهد.
من واقعاً میل دارم به نکات مثبت هم اشاره کنم، اما هدفم این است که بگویم این نکات مثبت، آن چیزهای اصلی درجهٔ ۱ یا حتی «۱ و نیم» نیستند که انبیا میگفتند. حداکثر چیزهای درجهٔ ۲ و مقدماتیاند، نه چیزهای بسیار مهم.
یک نکتهٔ مثبت در غرب هست که من آن را با یک اصطلاح شوخیگونه در جلسات سرمایهداری هم به کار بردهام: به جای «پیشرفته»، بگوییم «بیشرفته». یعنی خیلی جلو میروند؛ مثل ساینس. ممکن است جهتها اشتباه باشد، اما در هر چیزی زیاد میروند. تعدادشان زیاد است، کار زیاد میکنند. مثلاً در قرن ۲۰ شاید صد برابر کل فرهنگ پیش از قرن ۲۰ تولید فرهنگی انجام شده باشد. حالا محتوا چه بوده و در چه جهتی بوده را کنار بگذارید؛ واقعیت این است که بسیار تولید کردهاند.
از نظر فرم، کسی نمیتواند منکر شود که در آثار هنری تجربههای جالبی اتفاق افتاده است. آدمها مکاتب جدید به وجود آوردهاند، فرمهای جدید ساختهاند. من شخصاً فکر میکنم این پیشرفتهای غیرمحتوایی و فرمی که در کار زیاد غربیها در چند قرن اخیر به وجود آمده، مثلاً در ادبیات غرب، حتی کمک میکند متون مقدس را بهتر بفهمیم. من فکر میکنم آثار هنری مدرن از خیلی جهات به قرآن نزدیکترند تا آثار هنری کلاسیک. مثلاً شعر نو را با شعر کلاسیک مقایسه کنید؛ از نظر فرم، شعر نو قطعاً به قرآن نزدیکتر است. منظورم محتوا نیست. هر کسی هر محتوایی دارد گفته است. بحث بر سر فرم است. زیاد کار کردن، متنوع کار کردن و آزادی عمل قائل شدن باعث شده فرمهایی در ادبیات غرب پیدا شود که میتواند مورد استفاده قرار بگیرد. یا مثلاً پیشرفت تکنولوژیکی که منجر به اختراع پدیدهٔ مهمی مثل سینما شد، تأثیراتی در ادبیات گذاشت و ادبیات را تصویریتر کرد. قرآن از همان ابتدا تصویری بود.
به نظر من اولین کسی که در فرهنگ اسلامی به این نکتهٔ مهم، به عنوان یک ویژگی قرآن، توجه جدی کرد و دربارهاش کتاب نوشت، سید قطب بود. کتابی دارد به نام «التصویر الفني في القرآن» که به فارسی هم دو بار ترجمه شده، با عنوان «نمایش هنری در قرآن». من سالها قبل در سری اول جلسات، بخشهایی از این کتاب را خواندم و فکر میکنم دربارهٔ آن خیلی تعریف کردم. کتاب خوبی است.
چرا بعد از ۱۰۰۰ و خردهای سال، سید قطب در قرن ۲۰ انگار اولین کسی است که در این حد به این ویژگی بارز قرآن آگاه میشود و دربارهاش کتاب خوبی مینویسد؟ اگر از خودش میپرسیدید، احتمالاً میگفت عنایات الهی بوده است. من میگویم سینما دیده بود، فیلم نگاه کرده بود، ذهنش تصویریتر شده بود و عادت کرده بود تصویری نگاه کند. وقتی متن را میخواند، متوجه میشود که قرآن چقدر تصویر میسازد؛ در حالی که متون کهن دیگر معمولاً اینطور نیستند.
در قرآن مرتب تصویرسازی میبینید. یا مثلاً ظرافتهای ریتمیکی که در قرآن هست، در شعر کلاسیک به این شکل نیست. آدمی که کمی با شعر نو آشنا باشد، بهتر متوجه میشود که در شعر نو روی ریتم چطور کار میشود، و شاید آن ظرافتهای قرآن را بهتر بفهمد. این به این معنا نیست که قرآن را بهتر میفهمد؛ قرآن را کسی بهتر میفهمد که توحید را بهتر بفهمد. اما به هر حال، این هم یک چیز است؛ یک پیشرفت از نظر فنی، یک صلاحیتهایی که پیدا میکنیم. میتوانم بگویم این را مدیون هزاران هزار اثر هنری غربی هستم که شاید محتوای خوبی هم نداشتهاند.
اما کنار نکات منفی، باید پرسید کدامیک از اینها اساس دعوت انبیا است؟ من فکر میکنم اساس فرهنگ غرب، مثل فرهنگ پیش از ظهور انبیا، همان امت واحده است: غفلت از آخرت و غرق بودن در همین زندگی دنیا؛ اصل گرفتن زندگی دنیا و مقدمه نگرفتن آن؛ پشت کردن به دعوت انبیا. حالا نظامات اجتماعیشان کمی بهتر باشد، فرمهای هنریشان متنوعتر باشد، همهٔ اینها را داشته باشند؛ اما انبیا در درجهٔ اول نیامده بودند برای مردم نظامات اجتماعی خاص بسازند. در لحظهٔ قرآن هم میتوانید بگویید یکی از چیزهای بسیار زیبا این است که خداوند برای بشر یک اثر هنری بسیار زیبا تقدیم کرده است؛ اما این فرع است، فرع بر دعوت اصلی انبیا. خیلی از انبیا آمدند و کتابی نیاوردند. مثلاً حضرت موسی خیلی بلیغ نبود؛ فرعون ممکن است از موسی نمونهٔ آدمی باشد که از نظر هنر سخن و ظاهر، به هنرمندهای جدید شبیهتر باشد. هنرمندهایی که غیر دینیاند، در بیشتر هنرها شاید بهتر حرف بچینند؛ این واقعیتی است.
در اینجا باز میخواهم تأکید کنم که وقتی از غرب حرف میزنم، نمیخواهم همهٔ نقاط مثبت را پاک کنم یا بگویم هیچ چیز قابل استفادهای در آن وجود ندارد. اتفاقاً یکی از ویژگیهای غرب همین است که بسیار کار کرده، بسیار تولید کرده، و در هر مسیری که افتاده، خیلی جلو رفته است. به همین دلیل آن تعبیر شوخیآمیز را به کار میبرم که به جای «پیشرفته» گاهی باید گفت «بیشرفته»؛ یعنی زیاد رفته، زیاد تولید کرده، زیاد تجربه کرده، و حجم بسیار بزرگی از علم، تکنیک، هنر و شکلهای زندگی را به وجود آورده است.
اما همین «زیاد رفتن» لزوماً به معنای درست رفتن نیست. ممکن است جهت کلی اشتباه باشد و در عین حال، در همان جهت اشتباه، تجربههای فرعی و فنی ارزشمندی به وجود آمده باشد. مثلاً در ادبیات، سینما، موسیقی، فرمهای روایی، تصویرپردازی و ریتم، تجربههایی رخ داده که به فهم بعضی جنبههای متن مقدس هم کمک میکند. این را باید دید. ولی نباید از این کمکهای فنی نتیجه گرفت که کل فرهنگ سازندهٔ آنها در جهت دعوت انبیا حرکت کرده است.
تفاوت فرم و محتوا اینجا مهم است. ممکن است یک فرهنگ از نظر محتوا درگیر غفلت از آخرت و اصالت دادن به زندگی دنیا باشد، اما از نظر فرم، به سبب کار زیاد و تجربهٔ فراوان، ابزارهایی تولید کند که بعدها کسی در افق دیگری از آنها استفاده کند. من وقتی میگویم سینما یا شعر نو ممکن است کمک کرده باشد بعضی ویژگیهای قرآن بهتر دیده شود، منظورم این نیست که آن فرهنگ از نظر محتوایی به قرآن نزدیک شده است. منظورم این است که ذهنی که با تصویر، تدوین، ریتم آزاد و فرمهای تازه آشنا شده، شاید بعضی ظرافتهای بیانی قرآن را زودتر ببیند. همین را دربارهٔ سید قطب و کتاب «التصویر الفني في القرآن» میگویم. ارزش کتاب در این است که توجه میدهد قرآن چقدر تصویر میسازد و چگونه صحنه را پیش چشم خواننده میآورد. اما اینکه نویسندهٔ آن کتاب در قرن ۲۰ چنین چیزی را خوب دیده، شاید بیارتباط با فضای تصویری جهان جدید نباشد. او در جهانی زندگی میکرد که سینما و تصویر و فرمهای تازهٔ هنری ذهن انسان را تغییر داده بودند. این تغییر ذهنی میتواند به دیدن بعضی جنبههای قرآن کمک کند؛ اما باز هم فهم اصلی قرآن از راه توحید، آخرت و تسلیم در برابر دعوت الهی میآید، نه صرفاً از راه ذوق هنری.
جمعبندی سرفصل اول: پیشرفت غرب در جهت دعوت انبیا نیست
به همین دلیل من این نکات مثبت را در جای خودشان میگذارم. فرمهای هنری متنوع، امکانات تکنیکی، نهادهای منظم، راههای ارتباطی، دانشگاههای وسیع، و تجربههای گستردهٔ اجتماعی، همه میتوانند چیزهایی باشند که انسان از آنها بهره ببرد. اما اگر اینها جای اصل را بگیرند، همان خطر شروع میشود. اصل دعوت انبیا این نبود که بشر حتماً سینمای پیچیدهتر، ادبیات متنوعتر، شهرسازی دقیقتر یا نظام اداری منظمتر داشته باشد. اینها اگر باشند، در بهترین حالت فرعاند. اصل دعوت این بود که انسان بفهمد از کجا آمده، به کجا میرود، این دنیا چه نسبتی با آخرت دارد، و چگونه باید در برابر خداوند زندگی کند.
از این زاویه، حتی بحث زیبایی قرآن هم فرعی است. میتوان گفت قرآن اثر هنری بسیار زیبایی هم هست؛ اما قرآن در درجهٔ اول کتاب هدایت است. زیباییاش در خدمت هدایت است، نه اینکه هدایتش در خدمت زیبایی باشد. اگر کسی فقط زیبایی هنری قرآن را ببیند و دعوت اصلی آن را نبیند، باز در همان سطح فرم مانده است. این خطر دربارهٔ نگاه به غرب هم هست: آدم فرمهای موفق، تکنیکها و نظمهای ظاهری را میبیند و خیال میکند آنچه اصل بوده همانهاست.
وقتی میگویم بسیاری از انبیا کتاب نیاوردند یا مأمور به ساختن نظامات پیچیدهٔ اجتماعی نبودند، منظورم همین است. دعوت انبیا در درجهٔ اول یک خبر و یک بیدارسازی است: تو در این دنیا ماندنی نیستی، آخرتی هست، خدایی هست، و باید زندگیات را با این حقیقت تنظیم کنی. ممکن است در ضمن این دعوت، احکام اجتماعی، عدالت، نظم، طهارت، عبادت، خانواده، اقتصاد و سیاست هم مطرح شود؛ اما همهٔ اینها در نسبت با آن حقیقت مرکزی معنا میگیرد. اگر آن حقیقت مرکزی حذف شود، باقی امور هرچقدر هم منظم و جذاب باشند، دیگر همان دعوت نیستند. برای همین است که از حسرت خوردن نسبت به جامعهای مثل آمریکا تعجب میکنم. ممکن است کسی بگوید فلان نظم اداری آنجا خوب است، فلان تکنیک خوب است، فلان شیوهٔ مدیریت شهری خوب است، فلان دانشگاه امکاناتی دارد که ما نداریم. این حرفها قابل فهم است. اما حسرت خوردن نسبت به کل آن جامعه، با فرهنگی که در آن مسلط شده و با هنری که عمدتاً همان فرهنگ عامیانه را بازتولید میکند، از نگاه دینی قابل دفاع نیست. آدم دیندار باید اول بپرسد آن جامعه انسان را به کجا میبرد؛ به یاد خدا و آخرت، یا به غرق شدن منظمتر و خوشآبورنگتر در دنیا؟
اینکه حجم کوچکی از آثار خوب در میان انبوه تولیدات وجود دارد هم مسئله را عوض نمیکند. همیشه ممکن است در هر فرهنگی، اثر خوب، آدم خوب، لحظهٔ روشن و تجربهٔ قابل استفاده پیدا شود. من هم نمیخواهم اینها را انکار کنم. اما فرهنگ را آن حجم عظیم غالب میسازد؛ همان چیزی که تودهٔ مردم مصرف میکنند و همان چیزی که ذائقهٔ عمومی را شکل میدهد. اگر حجم غالب، فرهنگ عامیانهٔ غافل از آخرت باشد، دیگر چند اثر خوب نمیتواند جهت عمومی را عوض کند.
پس نتیجهای که در پایان این سرفصل میگیرم این است: غرب در جهات بسیاری زیاد رفته است؛ در علم، تکنیک، تولید، هنر، رسانه، نظام اداری و شکلهای زندگی. اما زیاد رفتن، وقتی با فراموشی آخرت و اصالت دادن به زندگی دنیا همراه باشد، همان چیزی نیست که انبیا به آن دعوت کردهاند. در بهترین حالت، برخی دستاوردها مواد و ابزارهایی هستند که میشود در افقی دیگر از آنها استفاده کرد. خود افق غربی، به عنوان افق غالب زندگی، با دعوت انبیا در تعارض است.
بگذارید سرفصلهای بعدی را شروع نکنم. سرفصل دیگر من این است که توجیهات غربیها چیست؛ چگونه به اینجا رسیدند؛ واقعاً چه اتفاقهایی افتاده که به این وضع رسیدهایم؛ و خودشان دربارهٔ آن چه میگویند. در مورد تحولات ۲، ۳ قرن اخیر غرب باید بحث کرد. آنها توجیهاتی دارند و میگویند اتفاقهای مثبتی افتاده و به اینجا رسیدهایم. بعضی از توجیهاتشان ممکن است درست باشد و بعضی کاملاً غلط.
میخواهم دربارهٔ منشأ این فرهنگ صحبت کنم؛ اینکه چگونه ایجاد شده است. یک نکتهای که گفتم و تا حدی تحلیلی خارج از عرف است، این است که زمان گذشته و تأثیر حضور انبیا در دنیا کمرنگ شده است. گرد و غبار دوباره نشسته و فرهنگ به همان سمتی برگشته که انگار نقطهٔ تعادلش است؛ اگر انبیا نباشند.
انشاءالله جلسهٔ آینده امیدوارم بتوانیم این بحث را ببندیم. از اول هم که شروع کردم، گفتم عجلهای برای بستن آن ندارم؛ ولی نه اینکه بخواهم ۱۰ جلسه بحث کنم. سه، چهار جلسه کافی است. از اول هم گفتم برای بستن بحث عجله ندارم، اما امیدوارم جلسهٔ آینده بتوانیم آن را جمع کنیم.