→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۴ · تفسیر سوره حج

اجازهٔ قتال، حدود قدرت و مسئلهٔ مرگ در شریعت

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

بازگشت به آغاز سوره و نسبت حج با

ایمال لذین کفرو و یسود دونانسی، از این درخواست شما دیدم تا آیه‌ای که اجازه جنگ برای اولین بار ظاهراً صادر شده را خواندم. حدود دو سطح از این سوره نکاتی که در این آیات بود، الان می‌خواهم روی آن‌ها دوباره تأکید کنم. این بود که هم شروع و هم انتهای این مجموعه آیات، کمی خارج از مسئله و در واقع تمرکز روی خود عبادت بود. وقتی وارد این مجموعه آیات می‌شویم، درباره حج صحبت می‌کند، ولی در ابتدا قصد این است که کسانی هستند که می‌خواهند مانع حج شوند و در انتها نهایتاً به آیاتی می‌رسیم که به نوعی درباره مقابله، دفاع و جنگیدن با کسانی صحبت می‌کند که در واقع همان کسانی هستند که جلوی راه خدا را می‌خواهند بگیرند.

خود متن آیات سعی کردم بگویم به ترتیب چه مفاهیمی مطرح شده است. به نظرم می‌آید که این مجموعه آیات شاید بزرگ‌ترین آیات باشد که به طور یک‌پارچه در مورد حج در قرآن صحبت می‌کند و دقیقاً به دلیل اینکه جزئیات شریعت آن‌طور که در سوره بقره هست، اینجا نیست، از نظر درک کلی مفاهیم مربوط به هر چیز، مهم‌ترین آیات قرآن است. تأکید روی چه چیزهایی است؟ مثلاً فرض کنید تأکید روی مسئله توحید، نسل، زیارت، قربانی، به منظور شکل‌گیری در مقابل رزق چهارپایان و سایر مواردی که من جلسه قبل چهار پنج مورد به ترتیب گفتم که این سوره به آن‌ها اشاره کرده است. از یک جایی به بعد بیشتر متمایل می‌شود به همان مسئله قربانی و با همین تصویر قربانی کردن، مجموعه آیات تمام می‌شود.

حالا من سعی کردم بگویم که در واقع چگونه ارتباط پیدا می‌کند به آیات بعد. کنش الان دو راه برای ادامه داریم؛ یکی این است که فکر می‌کنم آماده هستیم که وارد بخش بعدی سوره بشویم که درباره مسئله جهاد و دفاع صحبت می‌کند. همین که می‌توانیم مقدمه را بخوانیم. من واقعاً جلسه گذشته ایده خیلی قطعی نداشتم که برای این جلسه چه کار بکنم، ولی نهایتاً به این نتیجه رسیدم که این جلسه برگردیم آیات قبل از این آیات را بخوانیم و مجدداً برگردیم. احساس من این است که یک بار شاید کافی نباشد که آن مقدمه را بخوانیم.

فعلاً با همین مقدار حرف‌هایی که زدیم درباره خود حج، میل دارم که یک بار آیات ابتدایی سوره را یک مرور بکنیم و در واقع درباره فضای کلی سوره یک بار دیگر خود توضیح بدهم، بعد ادامه دهیم. باز مجدداً این کار را یک بار دیگر تا آخرش تکرار می‌کنیم. یعنی الان در این جلسه لزوماً همه جزئیاتی که در مقدمه هست و درباره آن بحث نمی‌کنیم، ولی من سعی می‌کنم با استفاده از مقدمه یک بار دیگر درباره فضای کلی این سوره صحبت کنم و البته در این جلسه تا حدود زیادی ممکن است از دقیق شدن و خواندن جزئیات خود سوره هم دور شویم؛ یعنی بحث‌هایی مطرح کنم که بیشتر به همان فضای کلی مربوط است و لزوماً به تک‌تک آیات اینجا مربوط نمی‌شود.

خب، از ابتدای سوره اگر نگاه کنید، همان‌طور که در اولین جلسه که بحث را شروع کردیم درباره‌اش صحبت کردم، کلّاً سوره حج با تصویر... غیامت و تحولات کلی که در انتها در زمین، جایی که ما داریم روز زندگی می‌کنیم، پیش می‌آید، شروع می‌شود. من در همان جلسه اول تأکید کردم که فضای کلی سوره حج انگار یک نگاه از راه خیلی دور به انسان، جمعیت مردمی که کلّاً در قرآن به آن‌ها «ناس» گفته می‌شود، دارد؛ یعنی یک وجه انسان وجود دارد که تقریباً نزدیک به معنایی است که ما می‌گوییم «انسان» به کار می‌رود، و یک وجه «ناس» وجود دارد که بیشتر شبیه وجه مردم، مجموع آدم‌هایی است که با همدیگر روی زمین زندگی می‌کنند. در آن دیدگاه کلی سوره، این است که انگار به انسان به عنوان یک موجودی که در یک زیستگاه خاصی زندگی می‌کند نگاه می‌کند.

سعی کردم در جلسه اول بگویم خود زمین و جغرافیا در این سوره اهمیت دارد. لازم است که وقتی درباره ناس صحبت می‌کنید، به جغرافیا هم خیلی اهمیت دهید، ولی اینجا به زمین اهمیت داده می‌شود. علاوه بر این، چون یک مسئله اساسی در واقع در این سوره مسئله حج است، و حج هم یک عبادت جغرافیایی است، یک نقطه خاصی از جغرافیای زمین وجود دارد که شما باید در زیارت به آنجا بروید از اطراف و اکناف. تصویر کلی که از حج ما داریم، حرکت مردم از سراسر زمین به سمت یک نقطه خاص و تجمع در آن نقطه خاص است.

بنابراین کلّاً از ابتدا که شروع می‌شود، تصویری از غیامت که دارد صحبت می‌کند، حرف از زلزله است؛ یعنی شما در واقع تصویر زمین را در آخرین لحظه‌هایی که مردم روی زمین به این شکل فعال خودشان را زندگی می‌کنند، می‌بینید؛ یک زلزله خیلی بزرگ که انگار همه چیز را دارد به هم می‌ریزد. بنابراین شاید کنار وجه ناس که به طور مداوم در این سوره دارد تکرار می‌شود، مثلاً در آیه اول ناس داریم، در آیه دوم ناس داریم، آیه سوم باز ناس داریم، و آیه پنجم دوباره ناس داریم، این نمی‌شود که شما این سوره را بخوانید و از این تکرار زیاد این وجه یک جوری در آیات دقت نکنید.

در کنار این وجه ناس در آیات اول وجه ارز هم هست، ولی تصویر زمین در واقع وجود دارد. لزوم من این است که اولاً همراه با ناس، شما یک جوری انگار وجه ارز را هم باید در نظرتان داشته باشید وقتی به کلیت مردم نگاه می‌کنید. ولی تأکید بیشتر در واقع این است که شما اولاً تصویری که از سوره دارید می‌بینید، تصویر مردم روی زمینی است که در حال لرزش و فروپاشی است. این تصویر پایان در واقع زندگی انسان روی زمین است و خیلی مهم است که این قطعه اول سوره، از اینجا تا قبل از آیاتی که من روی «اطمه هجر» اگر نگاه کنید، من شروع کردم بگویم که آن قطعه دوم آغاز و پایان شبیه همدیگر دارد؛ یعنی از اول بنا را بر این گذاشته‌ام که شما اگر آیه اول آن قطعه را بردارید که می‌گوید «این کسانی که کفر ورزیدند و حسد می‌ورزند»، و سپس آیه‌های مربوط به ابراهیم را شروع کنید، آن وقت شاید خیلی بدیهی نباشد آن پایان و رسیدن به مسئله جهان، ولی قبل از اینکه شما بحث در مورد خود حج و مناصقش را اصلاً ببینید. مثلاً این‌که یک نفر مخالف است و در واقع با عبادت در زمین هستند و راه خدا را در واقع سد می‌کنند، در آن مجموعه آیات آمده است و بعد طبیعتاً ختم می‌شود به مسئله جهان. در این جلسه هم ببینید که به هم خیلی بار دیوزیات بشوند.

اگر به این قطعه اول، مثلاً سه صفحه با این رسمان سطحی که ما در اختیار داریم، نگاه کنیم، طول می‌کشد که این قطعه را به عنوان یک قطعه مستقل بررسی کنیم. آواز و پایان این قطعه با فاجعه‌ای همراه است؛ یعنی تصویری هولناک از یک زلزله که مردم به شدت دچار دلهره و هراس می‌شوند، طوری که هر زن حامله، هر نوزاد، هر انسان و هر موجودی می‌گوید «حملن، حملن»؛ همه موجودات زنده‌ای که آواز دارند، از شدت هراس و ترس به هم می‌پیچند. مردم را می‌بینیم که حالت مستی دارند، در حالی که مست نیستند، بلکه اعضای بدنشان دچار لرزش شده است.

بنابراین اولین تصویری که وقتی سوره را می‌خوانید، اولین آیه‌ای که می‌خوانید، آیه‌ای است که حول یک انگیزه و واقعه تکان‌دهنده است؛ نشانه عذاب خداوند و تأثیر شدیدی که روی انسان‌ها گذاشته است، انسان‌هایی که در واقع در این واقعه شرکت می‌کنند. وقتی که سوره به پایان نزدیک می‌شود، شما شاهد توصیف‌های وحشتناک از عذاب‌های جهنم در این سوره هستید؛ مثلاً آیه‌ای که می‌گوید «یُوسُرُّ وَبِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ وَ جُلُودُهُمْ وَلَهُم وَغَامَةٌ وَمُنْحَدِرٌ کُلَّ مَا أَرَادُوا وَإِخْرُوجُوا مِنْهَا»؛ بنابراین این مجموعه آیات که ما الان داریم بررسی می‌کنیم، با آیه‌ای شدید و لحن عذاب و تحدید مردم و درخواست این‌که تقوا را رعایت کنند، شروع می‌شود و با تصاویری از عذاب به پایان می‌رسد.

زندگی زمینی انسان و یادآوری جهان‌بینی قرآنی

یک آیه در انتها وجود دارد که درباره مومنان است. من نمی‌خواهم دقیقاً بگویم که پایانش با تصویر هولناک جهنم در مقابل تصویر هولناک و دهشتی است که تفاوت بهشتی و سرنوشت انسان‌ها بعد از رسیدن به اطمینان در این دوران حیات دنیوی ایجاد می‌شود. بله، بفرمایید. اینجا که قدر محاکمه نشده و عذاب را ندارید، یعنی لزوماً عذاب خداوند اختصاصی به بعد از محاکمه و آخرت نیست. ما در مورد نزول عذاب، مثلاً فرض کنید اقوامی که نابود شدند و عذاب الهی بر آن‌ها نازل شد، دیگر محاکمه به معنای محاکمه قیامت که هنوز عذاب اختصاص به جهنم و بهشت دارد، نیست. این حرف‌ها هدفمند است؛ دنیا برای آدم‌هایی که تقوا ندارند، با عذاب تمام می‌شود، هرچند که آدم‌هایی با تقوا هم داریم.

بله، می‌گوید «یا ایها الناس» که یعنی یا این مردم تقوا داشته باشید؛ در اینکه همه‌شان بلا می‌بینند، انگار قرار است با بلا مواجه شوند. بله، ولی دعوت می‌کند «یا ایها الناس اتقوا ربکم» در ابتدا یعنی این که تقوا داشته باشید، این بار این بلا سر شما نمی‌آید. اگر تقوا داشته باشید، این بلا سر شما نمی‌آید. اگر تقوا هم داشته باشم و همان بلا سرم بیاید، دیگر یعنی چه؟ به من دارد دعوت می‌کند که تقوا داشته باشید، یعنی چه تقوا داشته باشید و چه نداشته باشید، خواهید دید که مثلاً پوستتان کنده می‌شود. فکر می‌کنم وقتی شروع می‌شود که «یا ایها الناس اتقوا ربکم» یعنی این تقوا دقیقاً شما را در مقابل این عذاب محافظت می‌کند.

توصیف کلی «ناس تکارا» و «ماهوم ده تکارا» در واقع نشان می‌دهد که عموم مردم تقوا ندارند و نخواهند داشت؛ اکثریت غالب مردم، یعنی وقتی به مردم نگاه می‌کنید، آن چیزی که می‌بینید این است که دچار این هراس و دلهره هستند. شده است؛ به هر حال، آیه به وضوح معنایش این است که اگر تقوا داشته باشید، نجات پیدا می‌کنید. تقوا داشته باشید در این که چنین عذاب و چنین سزای هولناکی در پیش است. در انتها هم که درباره جهنم و البته درباره بهشت صحبت می‌کند، درباره تفاوت هولناکی که بعداً پیش می‌آید. اکنون ما هنوز جهان به پایان نرسیده است، داریم زندگی می‌کنیم و ظاهراً تفاوت عمده جهان انگار واکنش خیلی خاصی در مقابل تقوا داشتن و تقوا نداشتن به ما نشان نمی‌دهد، ولی این‌گونه نخواهد ماند؛ یعنی در پایان جهان و بعد از اینکه داوری انجام شد، تفاوت بین انسان‌های با تقوا و انسان‌های بی‌تقوا از زمین تا آسمان است.

در انتهای این قطعه، خودتان بگذارید شاید حرکتی زده باشم که تصدیق کنم ابتدا و انتهای این قطعه حول انگیزه است. من گفتم که در انتهایش عذاب است. اتفاقاً اگر فقط و فقط جهنم وجود داشت، این‌قدر حول انگیز نبود. وقتی که من این تصاویر جهنم و کنار تصاویر بهشتی را می‌بینم، بیشتر دچار یک چیزی می‌شوم که روی من تأثیر می‌گذارد. این‌قدر می‌تواند فرق کند آینده من در آن جهان، در حسن این که در این دنیا چگونه زندگی کرده باشم.

آن چیزی که آدم را دچار هول و حراس می‌کند و باعث می‌شود که مثلاً یک جور بیشتر موازه به خودش باشد، این است که سرنوشت‌های خیلی خیلی متفاوتی در انتظار آدم‌ها در آن دنیا است. این در حال ابتدا و انتهای این قطعه، این حالت تحدید کردن، این حالت در واقع تشویق به تقوا به دلیل این است که ممکن است در واقع عذابی در پیش باشد و دچار عذاب شویم. این ویژگی در واقع مقدمه‌ای است که این‌گونه دارم نگاه می‌کنم.

خب، چه چیزی مطمئناً مقدمه دارد؟ چه چیزی را دارد می‌گوید؟ مطمئناً مقدمه این است که انسان‌ها در زمین دارند زندگی می‌کنند؛ شما، من، آن‌های خود، مفصل‌تر یادآوری می‌کنم، فقط یک نُخزه به یاد بیاورید که ما در واقع در جهان دینی و قرآنی انسان‌ها را در چه موقعیتی در زمین داریم. ببینیم ما همان موجوداتی هستیم که حبوب کردیم دوران موقعیتی را داریم، در حالتی انگار به چیزی شبیه «علا تبعید» اسمش را بگذاریم، هر چه می‌خواهیم بگذاریم، در حالت حبوب، در این زمین داریم زندگی می‌کنیم و قرار است دوباره به بهشت برگردیم. برنامه این بود دیگر؛ ما از بهشت رانده شدیم. انسان خُلق نشده بود برای اینکه عذاب بشود، خُلق نشده بود برای اینکه سختی بکشد، ولی انگار نقطه ضعفی وجود داشت که نمی‌شد انسان در بهشت ساکن و عبدی باشد و این نقطه ضعف انسان را به یک دوره جدیدی از زندگی خودش رساند، آن هم زندگی کردن مبتنی بر زمین. به یک معنای دیگر، قرار است ما دوباره برگردیم به همان حالت. برنامه این است که برگردیم به بهشت، به وضعیتی که هیچ سختی در واقع آنجا نباشد. ما در دوران مبتنی هستیم که در زمین داریم زندگی می‌کنیم. حالا واقعیت این است که همه بازگشت به بهشت را نمی‌توانند انجام دهند، به آن رفتن در واقع چیزهایی که از آن‌ها خواسته شده، هدایت‌هایی که قول داده شده بر انسان‌ها فرستاده شده، انسان‌ها از هدایت پیروی نمی‌کنند؛ بنابراین آن‌هایی که پیروی نمی‌کنند به بهشت برنمی‌گردند. حالا اینکه چه اتفاق‌هایی بعداً می‌افتد، آن‌ها از من...

موضوع این سوره نیست، بلکه چیزی که در این سوره داریم، در واقع نگاهی است از راه دور به وضعیت مبغت زندگی بشر در این دنیا. ما خلاباً چیزهایی از بشر در دوران مبغت حیاتش روی زمین می‌بینیم؛ خواسته‌هایی که شیطانی و گمراه‌کننده هستند و نقشه‌هایی برای نابودی انسان دارند. این نقشه‌ها و حرف‌ها از انسان برای نابودی انسان است و به نظر می‌رسد از همین ابتدای سوره و همان دستی که از آن مطرح شد، اکثریت مردم باید بیشترین گوش را به این حرف‌ها بدهند. جاذبه‌هایی دارد که در واقع جاذبه حرف‌های گمراه‌کننده می‌شود.

چیزی که در ابتدای سوره، اگر تحدیدهای اول و آخر را کنار بگذاریم، این قطعه در واقع بیان‌کننده وضعیت زندگی آدم‌ها است؛ عمدتاً بیان زندگی آدم‌ها روی زمین است که غافل از سرنوشت نهایی خودشان هستند. خداوند را نمی‌بینند، برخی می‌بینند و برخی محال است ببینند. در مورد این وضعیت بشر در دوران حیاتش روی زمین می‌خواهم مفصل‌تر صحبت کنم و بحث‌هایی که قبلاً با اشاره در جلسات گذشته مطرح کردم، سعی می‌کنم در این جلسه کمی مفصل‌تر درباره یکی دو نکته که قبلاً اشاره کرده‌ام، صحبت کنم.

یک نکته که قبلاً گفته‌ام و اکنون می‌خواهم مجدداً تکرار کنم، بسیار مهم است؛ اینکه انسان، چه در مسائل دینی، چه در مسائل علمی و هر موضوع دیگری که فکر می‌کند، دچار این وضعیت نشود که شک و تردیدهای موجود مانع از درک عمیق دیدگاه مشخصی شود که قرار است درک کند. ببینید، ما همه تقریباً این نقطه ضعف را داریم که اگر نسبت به درستی یا غلطی چیزی شک داشته باشیم، انگار نمی‌توانیم به راحتی بنشینیم و فکر کنیم.

مثلاً فرض کنید اگر من تا حدودی به یک نظریه علمی اعتقاد داشته باشم، ولی در این حال شک داشته باشم، نمی‌توانم به خوبی آن را درک کنم. من یک مثال دارم، اجازه بدهید یک مثال تاریخی جالب بزنم. شخصی به نام فولکرسون وجود دارد؛ او ریاضیدانی است که بیشتر در نظریه برنامه‌ریزی خطی و مسائل مرتبط کار کرده است. یک حدسی وجود داشت به نام حدس بر که من نمی‌خواهم وارد جزئیات آن شوم. این شخص فکر می‌کنم حدود پانزده سال به این حدس فکر کرده است. او آدم بسیار مهمی بود و کارهای علمی خوبی در زمینه برنامه‌ریزی خطی انجام داده بود و بسیار شاخص بود. او به این حدس فکر می‌کرد و بسیار به حل آن نزدیک شده بود. یک نکته داشت و بعداً در یک مصاحبه گفته بود که یک لم باقی مانده بود که هنوز ثابت نشده بود؛ یعنی یک راه‌حل برای اثبات قضیه در ذهنش بود اما یک لم را هنوز حل نکرده بود. سپس لوبست یا ریاضیدان دیگری آن حدس را ثابت کرد. شب بعد از آن، من آن لم را حل کردم و اثباتی ارائه دادم که دو اثبات آن به هم ربطی نداشتند. ببینید، وقتی یک مسئله علمی مطرح می‌شود، اگر من به شما مسئله‌ای بدهم و بگویم قضیه زیر را ثابت کنید، ممکن است شما بنشینید و آن را ثابت کنید، اما اگر بگویم این قضیه معلوم نیست، آن‌وقت شرایط متفاوت می‌شود. درست است یا غلط است، شاید درست است، شاید غلط است. بعد شما می‌نشینید و می‌خواهید ثابت کنید. به نظرتان می‌آید غلط است، می‌روید مثال نقض می‌سازید. به نظرتان می‌آید نمی‌شود، انگار درست است. دوباره شروع می‌کنید که ثابتش کنید. آخرش مثلاً ممکن است جلسه امتحان تمام شود و هیچ کاری نکرده باشید. و اگر واقعاً مسئله واقعی باشد، شاید هیچ وقت به نتیجه نرسید. بگذارید باز یک مثال دیگر بزنم؛ یک مثال خیلی جالب. یک آدم، یک مدل تئوریست خیلی خیلی بزرگ وجود دارد به اسم چانگ. همه کسانی که منطق و مدل تئوری می‌خوانند، کتاب درسی چانگ را دیده‌اند. آدم خیلی خیلی بزرگی است. این شاگرد تارسکی بوده. تارسکی هم که از بزرگ‌ترین منطق‌دان‌هاست، یک قرن پیش، داستانی که من نمی‌دانم کی نوشته، فکر می‌کنم تارسکی نوشته است، این است که چانگ یک دانشجوی چینی بوده. در برکلی رفته پیش تارسکی و احتمالاً باید حدس بزنید که چینی چطور حرف می‌زند. تارسکی آدم خیلی بزرگی است، خیلی حس ندارد مراجعه کند. همه دانشجوها دوست دارند با او تز بگیرند. چانگ رفته پیش تارسکی و مثلاً به زبان چینی یا انگلیسی گفته که من می‌خواهم با شما تز بگیرم. تارسکی هم کلن، نه اینکه این آدم چون چینی است و نمی‌شناسد، رد کند. کارش ظاهراً این بوده که اگر یک نفر بخواهد، یک تستی می‌کند ببیند. اول اینکه یک استاد همین الان هم منطقی این است که شما این کار را بکنی: یک استاد یا دانشجویی را می‌شناسد، به او اعتماد دارد، قبول می‌کند. گاهی ممکن است خود استاد افراد پیش‌قدم شود و به دانشجو پیشنهاد کند بیاید با من تز بگیر. اگر نشناسد، خب چه کار می‌کند؟ یک مسئله‌ای به او می‌دهد ببینند مثلاً چند مرد حل می‌کند. تارسکی به نظرم این‌طور گفته که دو تا مسئله به چانگ داده و گفته برو فکر کن، دو هفته دیگر بیا با همین یک جلسه بگذاریم، می‌روم مثلاً ببینم چه به ذهنت رسید، چه ایده‌ای داری. چانگ رفته و دو هفته تمام وقت آن مسئله را فکر کرده و آمده به تارسکی. در نهایت مثلاً ناراحتی گفته که یکی‌ش را نتوانسته حل کند. و تارسکی هم خب تحقیق کرده، خوانده، دید که واقعاً دو تا اوپن پرابلم مهم است، مثلاً منطق و مدل تئوری‌ها را به چانگ داده. چون یکی‌ش را حل کرده، یکی‌ش را هم مثلاً نتوانسته حل کند و ناراحت است، چون نمی‌دانست این اوپن پرابلم است. یک جوری به عنوان اینکه این کانجکچر بوده، چون فکر می‌کرد درست است، رفته تا این را ثابت کند. قدم اول موقع فکر کردن این بوده که اگر مطمئن باشم این چیزی درست است و راهی برای اثباتش هست، دیگر اصلاً ذهنم بر نمی‌گردد، شک نمی‌کنم، تا تهش می‌روم. حالا خلاصه هر جور شده یک راهی پیدا می‌کنم. باز یک داستان خیلی بامزه در مورد یک ریاضیدان معروف، یک آماردان بسیار دانشمند است که می‌گویند اینقدر دانشمند بوده، دانشجوی منضبطی بوده، کلاس نمی‌رفته و با کسی هم خیلی صحبت نمی‌کرده. واقعاً یک روزی می‌گویند رفته در کلاس آمار. دانشجوی ریاضی بوده، علاقه خاصی هم به آمار نداشته، کلاس آمار هم نمی‌رفته. یک روز رفته در جلسه، دیده استاد دو تا مسئله نوشته روی تخته و فکر کرده این‌ها را حفظ کرده و بعداً دیگر خیلی کلاس نرفته. تحمیل داده‌اند که آخر ترم استاد اعلام کرده...

شک، ثبات قدم و فهم همدلانه

زمانی که یک نفر به من مراجعه می‌کند، ابتدا می‌پرسم این چیست و شما کی هستید. مثلاً دیده‌اید که مسئله‌ای را حل کرده‌اید، مثلاً دو مسئله را توانسته‌اید حل کنید. وقتی مطمئن می‌شوید که درست است و در فکر کردن به آن قدم به قدم پیش می‌روید، تا آخر ادامه می‌دهید و افکارتان را پی می‌گیرید. اما وقتی شک و تردید دارید، این کار را انجام نمی‌دهید. فرض کنید می‌خواهید کمی فکر کنید، اما انگار چیزی جلوی شما را می‌گیرد و یک قدم بیشتر برنمی‌دارید.

وقتی قرآن می‌خوانید و در این حال شک و تردید دارید، مثلاً فرض کنید در ذهن‌تان تردید وجود دارد، خوب است که نترسید. اگر فکری به ذهنتان می‌رسد و می‌خواهید عمیق‌تر چیزی را بفهمید، ممکن است اشکالاتی هم باعث شود که افکار مخالف به ذهن‌تان بیاید و در نهایت به آن چیزی که باید برسید، نرسید. چیزی که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است که سعی کنید وقتی به مسئله‌ای، چه دینی و چه علمی، فکر می‌کنید، لحظه‌ای را اختصاص دهید به این که مطمئن نیستید همه مبانی درست است. شک و تردیدها را باید داشته باشید.

مثلاً ممکن است وقتی قرآن می‌خوانید، بخواهید آن را در کانتکست دینی و با اصول و مفروضات دینی به طور کامل و خالص بررسی کنید. ممکن است یک ساعت هم بخواهید اختصاص دهید تا به قرآن از زاویه‌ای دیگر، مثلاً با حالت نقادانه نگاه کنید. اما برای اینکه یک مفهوم را خیلی خوب بفهمید، مثلاً اگر می‌خواهید فروید را بخوانید و به دیدگاه او نزدیک شوید، باید واقعاً با همان نگاه و حالتی که او به مسئله نگاه می‌کرد، نگاه کنید تا عمیق‌تر بفهمید.

مثلاً وقتی از اول فروید را می‌خوانید، می‌دانید که ایراداتی دارد، می‌دانید که مبانی‌اش ناقص است و مثلاً تحت تأثیر علم پایان قرن نوزدهم است که الان خیلی منسوخ شده است. بارها این حرف را به زبان‌های مختلف زده‌ام که بدترین کار این است که آدم‌ها نظریه‌ای را می‌خوانند، مثلاً در فلسفه، روانکاوی یا علوم اجتماعی، و به جای اینکه همدلانه بخوانند و دقیقاً بفهمند طرف چه می‌خواسته بگوید، فکر می‌کنند هنر این است که نقد کنند. یعنی از اول دنبال پیدا کردن ایرادهای نظریه هستند، قبل از اینکه اجازه دهند نظریه را کامل درک کنند، جذب کنند و در وجودشان ته‌نشین شود.

انگار همزمان که می‌خوانند، مدام به اشکالاتش فکر می‌کنند و این‌گونه به هیچ جایی نمی‌رسند. واقعاً هر چیزی را که می‌خواهید درک کنید، باید نهایت تلاش‌تان را بکنید که در چارچوب فکری آن قرار بگیرید و همه چیز را از آن دیدگاه ببینید و تا جایی که ممکن است افکارتان را ادامه دهید تا به نتیجه خوبی برسید. راهی که برای رسیدن به نتیجه خوب درباره یک نظریه وجود دارد، این است که به جای نقد مبانی، ابتدا مبانی را بپذیرید و در چارچوب آن فکر کنید. بپذیرید و تا جایی که ممکن است ببینید به چه نتایجی می‌رسید. اگر مبانی غلط باشند، به نتایج غلط می‌رسند. لازم است بیشتر توضیح دهم. من خیلی سپاسگزارم که مثلاً در موضوع مبانی تفکری، الان فرض کنید مبانی تفکر فروید از نظر من خیلی اشکال دارد. خب، الان می‌خواهم نظریه فروید را از اول بخوانم؛ هر جمله‌ای که می‌خوانم می‌گویم که خب این که از همان مبنای غلطش داریم حرف می‌زنیم، پس این که قبول نیست، این هم که نادرست است. حالا بیاید برعکس فرض کنیم که همه مبانی‌اش درست است و مقدمات را بپذیرید، سعی کنید نظریه را کامل بفهمید، همان‌طور که فروید به دنیا نگاه می‌کرده، انسان نگاه می‌کرد، نگاه کنید، جلو بروید. بعد اگر مبانی ایراد داشته باشند، خب یک جایی شما درک می‌کنید که اینجا به نتایج خیلی خیلی غلطی رسیده‌اند. مثالش در ریاضیات همین اتفاقی است که در کشف هندسه‌های نااقلیدسی افتاد. شما در نظر بگیرید که آیا اصل پنجم از چهار اصل دیگر در هندسه اقلیدسی نتیجه می‌شود یا نه. خب، یک راه این بود که دقیقاً همین کار را سعی کردند انجام دهند. راهش این بود که اصل پنجم و نقض آن و در واقع یک چیز دیگر را به چهار اصل اضافه کردند. به نظرشان می‌آمد که خب این یک مبنای غلطی برای هندسه است. چهار اصل اول را بگیرید، مثلاً این اصل را اضافه کنید که از یک نقطه خارج، خط بیش از یک خط موازی می‌شود رسم کرد. خب، بروید جلو ببینید چه می‌شود. اگر این غلط باشد، این اصل پنجم جدیدی که شما اضافه کردید حتماً به تناقضی می‌رسد. خب، رفتند و به این تناقض هم نرسیدند و یک جور هندسه‌های جدیدی کشف کردند که یکی از مبدعان تحول ریاضیات و علم و حتی باید تصدی‌های فلسفی در قرن نوزدهم بوده است. من فکر می‌کنم این که از نقطه عطفی که در علم پیش آمد و کم‌کم سرایت کرد به سایر علوم و بعد هم به فلسفه، کشف هندسه‌های نااقلیدسی بود، برای این بود که این یکی از اولین مواردی است که علم به چیزی به اصطلاح بر خلاف عقل سلیم رسیده است. یعنی از هر دانشمندی می‌پرسیدید، حتماً نظریه کوپرنیک و در واقع ساکن نبودن زمین یکی از این خلاف عقل سلیم‌ها بود که از جای دیگری، از ستاره‌شناسی و فیزیک مثلاً آمد. و در ریاضیات هم به نظر من این نظریه خیلی خیلی نظریه آشفته‌کننده‌ای بود که روی علم و فلسفه به طور کلی در قرن نوزدهم تأثیر گذاشت. به یک معنایی شاید فراتر، حتی شکش تدریجی‌تر و یک خورده هم ملایم‌تر بود. حتی شکی بود که مثلاً نظریه کوپرنیک درست باشد. آن هم مطمئناً خیلی تأثیرهای عمیری گذاشت. من می‌خواهم شما را دعوت کنم که این عادت ذهنی را برای خودتان ایجاد کنید که این‌گونه با این حالت فکر نکنید. یعنی وقتی دارید قرآن را می‌خوانید، عمداً با همه مبانی همیشه یادتان باشد که اصلاً داستان زندگی بشر طبق روایت قرآن چیست؟ ماجرا از کجا شروع شده؟ معلوم است که در زمین هستیم، چه کاره‌ایم؟ همیشه آن داستان اخراج از بهشت باید در ذهنتان باشد. این که فرض کنید یک نفر ممکن است آن داستان برایش خیلی غافلگیرکننده نبوده باشد، چون خیلی غافلگیرکننده نبوده، حالا خیلی برایش کار...

این‌طور نیست که نتوانید قرآن را بخوانید. فرض کنید اصلاً یک نفر آدمی است که اعتقادی ندارد و مسئله دینی هم برایش مطرح نیست. فهم قرآن یعنی جامعیت قرآن را باید درک کرده باشید. اگر آن را نپذیرید، جایی دیگر حج را هم می‌خواهید نگاه کنید. این حج در این زمین دارد اتفاق می‌افتد. این زمین همان زمینی است که ما در رابطه با آن خوبود کردیم. ما الان در همان مرحله از حیات خودمان هستیم که آن داستان به طور واقعی یا تمثیلی دارد اتفاق می‌افتد.

اگر یک آدمی شک داشته باشد که مبانی دینی درست هستند یا غلط، اصلاً ببینید، من نمی‌خواهم دوباره بحث حکومت دینی و این مسائل را مطرح کنم، چون در یکی دو جلسه آخر بحث تشکیل جامعه دینی به مسئله‌ای سیاسی‌تر منجر شد. با این حال، من قبول دارم که نمی‌شود بحث تشکیل جامعه دینی را در فضای سیاسی و اجتماعی امروز دنیا مطرح کرد. کسی که چنین حرفی بزند، هیچ‌گونه ایده سیاسی نخواهد داشت. برای پیاده کردن یک جامعه دینی، احتیاج به سیاست است. مثلاً فرض کنید دست حکومت دینی باشد.

اگر من تردیدی داشته باشم که اصلاً دین چیز خوبی است یا چیز بدی، درست یا غلط است، اگر تردید دارم و درست فکر می‌کنم که دین چیز خوبی است، این‌گونه ممکن است وارد یک سری بحث‌ها شوم که کمی جلوتر می‌روم. این مثل یک خط است که با یک زاویه جلوتر می‌رود. مثلاً به بحث‌های سیاسی و اجتماعی که نزدیک می‌شود، تا جایی که بحث‌های فلسفی و عبادات نزدیک به دیدگاه دینی هستند، ولی چند کیلومتر که دور می‌شوند، آن ده درجه اختلاف به جایی می‌رسد که اصلاً حرف‌های سیاسی و اجتماعی یک آدم دینی را که می‌شنوید، می‌بینید اصلاً انگار هیچ اثری از اعتقادات دینی در آن نیست.

مثلاً فرض کنید آدم‌های دانشگاهی وقتی دارند بحث می‌کنند، من دارم درباره بحث روز صحبت می‌کنم. علم را می‌گیرند و اسلامی یا غیر اسلامی بودن آن را مطرح می‌کنند که خطرناک است. یک آدم در خانه خودش فضای ذهنی کاملاً نسبی دارد، ولی وقتی می‌آید دانشگاه، حالا لازم نیست فقط علوم انسانی باشد، فیزیک و شیمی و این‌ها هم که کار می‌کنند، اصولاً دیگر حسی از این که اینجا یک مبنای دینی ممکن است تفاوت ایجاد کند، وجود ندارد. حالا می‌گویند اصلاً هیچ فرقی ندارد؛ فیزیک و شیمی اسلامی و غیر اسلامی ندارد.

یعنی در واقع کسانی که می‌گویند فیزیک به دین ربطی ندارد، از یک جهت کاملاً حق دارند، چون وقتی این حرف را می‌زنند، احساسشان این است که فیزیک یک شاخه از علم است؛ یک سری فرمول می‌نویسند و بعد می‌روند آزمایش می‌کنند تا به طور تجربی ببینند مدل‌های ریاضی که ساخته‌اند درست یا غلط است. آن چه ربطی دارد به این که شما آدم مسلمانی باشید یا آدم مسیحی، ندارد. حالا شما مسلمانید. من یک سخنرانی پشت تلویزیون دیدم که با داد و فریاد می‌گفتند آقا این‌ها دیکتاتوری می‌کنند و نمی‌گذارند ما مثلاً علم اسلامی داشته باشیم. می‌گویند علم اسلامی وجود ندارد و مزخرف است. این چه حرفی دارید می‌زنید؟ علم که اسلامی و غیر اسلامی ندارد. خودشان نمی‌دانم جامعه‌شناسی‌شان مبانی غیر دینی دارد و از این حرف‌ها با داد و فریاد می‌زنند. من واقعاً احساس می‌کردم که یک نفر بلند شد و گفت: «آقا، خب درست کنید! کسی جلوی مسلمان را گرفته که جامعه‌شناسی اسلامی درست کند؟ درست کردن ببینید، من می‌گویم من عبود دارم که مبانی با نگاه مثلاً مبانی دینی و غیر دینی منگلوم انسانی‌های متحاولی به وجود می‌آید.» خب، چه چیزی تورید شده؟ یعنی من اگر همین یک جامعه‌شناسی مثلاً فرض کنید با یک نگاه جدیدی، یک تحلیل جدیدی ارائه دهم، خیلی خوب بکنم، یعنی تئوری درست بکنم، خیلی خوب بتواند با مبانی غیر، مثلاً آن چیزی که الان هست، این تئوری جوابگوی بعضی از مسائل باشد، خب می‌توانم بروم این را در محیط آکادمیک مطرح بکنم. الان اگر مثلاً از مبانی فرض کنید، همچنین ممکن باشد من به مبانی اسلامی بگویم بنشینم مدل‌های جدیدی درست بکنم برای مثلاً در فیزیک، بعد آزمایشگاه سرنم آزمایش بکنم و مدل من تأیید بشود. خب، تأیید شده، دیگر چه کار؟ اصلاً در فیزیک دارم اگر از من بپرسند که در مبانی مثلاً مدلی که ساختی اسلامی بوده یا غیر اسلامی بوده، خود سری فرمول قرار بنویسی، یک مدل ریاضی درست بکنید، یک فرمول‌هایی بنویسید که جواب بده. به این معنا که فیزیکدان‌ها وقتی خودشان را اصولاً کار خودشان این می‌دانند، ساینتیست‌ها که یک سری مدل بسازند و بعد این‌ها را به محک تجربه آزمایش بکنند، معمولاً احساسشان این است و نظرشان این است که ما کاری به کار مبانی خاصی نداریم؛ شما هر جوری بخواهید مدل‌های خودتان را ارائه دهید، از در ما قابل قبولید. ولی در یک اسفل‌هایی وجود دارد که زیرمتق به آن می‌گویند. در همین حتی فیزیک و فرمول‌هایی که نوشته می‌شود، زیرمتق وجود دارد، یعنی این‌طور نیست که فرض‌هایی نکرده باشد. من گاه به این موضوع اشاره می‌کنم، مثلاً فیزیک این فرض را دارد که اصولاً قوانین جهان به صورت ریاضی قابل بیان است. فیزیک این فرض را دارد که مثلاً هندسه‌ای که مناسب برای بیان مفاهیم فیزیکی است، یک هندسه مشابه همین هندسه‌های به اسفل جا به جایی است که الان ما داریم. ببخشید، این که به اسفل مفروضاتی است که الان دیگران جوری دیگر به آن نگاه می‌کنند. هر چه فیزیک جلوتر می‌رود، مخصوصاً در اینکه بومبست‌هایی در واقع در رشد فیزیک نظری پیش آمده، طبیعی است که به هی برمی‌گردد عقب‌تر ببینی این مبانی آیا ایرادی در مبانی اولیه هست که منجر شده به بومبست درستیم یا نه. ببینی دو تا گرایش کلن، هر دو فیزیک نظری من دارم از فیزیک مثال می‌زنم برای اینکه مهم‌ترین شاخه است در واقع نظریه ساینس. الان در فیزیک دو تا شاخه دارید، دو تا گرایش دارید برای شکستن با مستای موجود فیزیک، مثل مثلاً حل مسئله کوانتوم گراویتی یا رسیدن به چیزی که به آن می‌گویند تئوری اویوریتین. یکی این است که همین راهی که رفتیم و فشار بیشتر بیاوریم، این سطح شکسته می‌شود و یکی این است که نه، ما در خیلی غرب خرد انگار یک اشتباهی داریم و به یک جایی رسیدیم که اینجا بومبسته؛ هر چقدر هم فشار بدهیم، این دیگر شکسته نمی‌شود. اگر شکسته می‌خواست بشود تا حالا شده بود، پس باید بگردیم ببینیم آن مواد از کجا اشتباه کردیم، کجا یک راهی را رفتیم که به...

مبانی دینی و خطر زندگی حجره‌ای

به این مرحله رسیدیم و نمی‌توانیم مسائل خودمان را حل کنیم. مثلاً فرض کنید به اینجا برسیم که آیا مدل هندسی که مبنای فیزیک است، مدل درستی است یا نه. مثلاً سعی کنید یک هندسه داشته باشید که به معنای واقعی مختصاتش جابه‌جایی نداشته باشد یا به هر چیز دیگری. فرمالیسم مکانیک کوانتوم اشتباه است؛ دو جور گراهش (بردار گذار) در آن وجود دارد. اینجا واقعاً یک آدم با مبانی فلسفی، غیر از مبانی فلسفی که پارادایم جدید علم را ساخته‌اند، هیچ دید دقیقی ندارد که بتواند دفاع خیلی خوبی بکند؛ یعنی بیاید از یک مبنای فکری بسیار منسجم فلسفی، آن مبانی اولیه را در جایی تغییر دهد و سعی کند نظریه‌ای جدید ارائه دهد.

یک آدم معروفی هست در این حوزه به نام مجید، کجاست؟ استار کدام دانشگاه است؟ می‌شناسیدش؟ او یک فیزیک‌دان و ریاضی‌فیزیک‌دان است که هندی یا پاکستانی است، فکر می‌کنم. او یکی از معدود افرادی است که به نظر من حداکثر تلاش خود را کرده که این‌گونه رفتار کند. یعنی شما وقتی کتاب‌ها و مقالاتش را می‌خوانید، چند کتاب دارد که متخصص نظریه کوانتوم گروه و این چیزهاست و در عین حال بحث‌های مبنایی هم دارد. این نمونه آدمی است که بحث‌هایش کاملاً فلسفی است و از این جهات، شاید خیلی‌ها در خود به اصطلاح کامیونیتی فیزیک این نوع دیدگاه‌ها را نمی‌پسندند.

او از جایی شروع می‌کند که دیدگاهش نسبت به جهان نیمه‌مبهم است؛ چون از مبنای فلسفی هندی و این‌ها سرچشمه می‌گیرد. سعی می‌کند که از اول کل پارادایم ما را به این شکل عوض بخواند؛ یعنی در مورد observation (مشاهده) که فیزیک‌دان‌ها چقدر به آن فکر می‌کنند، به نظرشان observation چیز خیلی ساده‌ای است؛ یک چیزی است که من observation می‌کنم و همین‌طور که جلو می‌رویم، مثلاً در مکانیک کوانتوم می‌رسیم به این که observation به این سادگی‌ها نیست.

یعنی وقتی من می‌خواهم observation انجام دهم، حتماً در آن اختلال ایجاد می‌کنم و هزار جور مسئله دیگر پیش می‌آید. یکی از مشکلات مکانیک کوانتوم این است که observation چقدر پیچیده است. چرا من نمی‌توانم observation را همراه با سیستمی که دارد observation انجام می‌دهد، به عنوان یک سیستم کلی جدید در نظر بگیرم و مکانیک کوانتوم در موردش صادق باشد؟ چون اگر از یک فیزیک‌دان نامی بپرسید که observation ممکن است مشکلاتی ایجاد کند، حتماً می‌گوید که این مفهوم ساده نیست. اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، observation ممکن است مانع ایجاد کند. به نظر می‌رسد این افکار فساد به بار می‌آورد. الان ما به این مرحله رسیدیم که به نظر می‌رسد observation را خیلی ساده گرفته‌ایم. اگر observation بخواهد دستکاری شود، قبول دارید که این موضوع خیلی ابتدایی است و در واقع به ساختار اصلی فیزیک دست می‌زند. من تا به حال آدمی نشنیدم که این‌گونه نگاه کند. بقیه آدم‌هایی که هندسه‌ها را تغییر می‌دهند، در واقع در مبانی فکر نشده‌ای که ما پذیرفته‌ایم، کار می‌کنند. هیچ مشکلی وجود ندارد در این که یک آدمی اگر شکل می‌کند با...

استفاده از دیدگاه دینی، مبانی فلسفی دارد که این مبانی منجر به دیدگاه‌های جدیدی در مورد مشاهده یا هر موضوع دیگری از موانع فلسفی علم می‌شوند. بر اساس دیدگاه خود، می‌تواند نظریه‌های جدیدی مطرح کند، حتی فرمول‌های جدیدی بنویسد و فرمالیسم‌ها را تا جایی که می‌خواهد تغییر دهد. هیچ‌کس جلوی این‌ها را نگرفته است. هیچ ضرورتی ندارد که ما داد و فریاد کنیم که «آقا، نمی‌گذارند ما مثلاً علم اسلامی ایجاد کنیم.» چه کسی گفته که ما می‌خواهیم ایجاد کنیم؟ من نیستم. من دارم می‌گویم این نوع فعالیت‌ها وجود دارد.

حتی آقای مجید که استاد بسیار معتبری در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا است و کتاب‌هایش را در بهترین انتشارات دنیا چاپ کرده، تا حالا دو کتاب مهم درسی کوانتوم گروپ نوشته است؛ یکی ساده‌تر و یکی دشوارتر. نکته این است که حتی در آن کتاب مفصل‌تر کوانتوم گروپ، ایشان سرخود نظر فلسفی خود را بیان نمی‌کند. شاید ایرادی که به ایشان می‌گیرند و خیلی‌ها خوششان نمی‌آید از این نوع برخورد، این است که از این آدم کوانتوم گروپ یاد بگیری، باید با مبانی فلسفی‌اش آشنایی پیدا کنی؛ در حالی که لازم نیست. من می‌توانم کوانتوم گروپ را مطالعه کنم بدون اینکه کوچک‌ترین حرفی از مبانی فلسفی آن بدانم.

به هر حال، این حرف درست است که مقاومتی در مقابل شکست پارادایم وجود دارد. یعنی اگر الان در فیزیک، کسانی که روی نظریه ریسمان کار می‌کنند، باشند — من کمی از دست نظر دور افتادم — ولی به نکته‌ای که می‌خواهم اشاره کنم، شاید این مقدمات بد نباشد: در خود فیزیک، کسانی که روی نظریه ریسمان کار می‌کنند، اصطلاحاً مین‌استریمر هستند؛ یعنی افرادی که تمایل بیشتری دارند به نتیجه نهایی برسند و مسئله کوانتوم گراویتی را حل کنند. در این زمینه هم امید زیادی به وجود آمده که این اتفاق بیفتد.

طبیعی است، چون انسان‌ها راحت‌تر می‌پذیرند که مشکلاتی که در زندگی‌شان پیش آمده، به خاطر کاری است که دیروز انجام داده‌اند، تا اینکه کسی بیاید بگوید «از بچگی اشتباه کردی، اصلاً اشتباه کردی رفتی مدرسه، اشتباه کردی فلان کار را انجام دادی.» آدم دلش می‌خواهد اگر مشکلی را می‌خواهد حل کند، تا حد ممکن با کمترین مقاومت و انرژی این کار را انجام دهد. در موارد تغییرات بزرگ، اگر کسی بیاید به من بگوید تو اصلاً مبانی فلسفی‌ات نسبت به جهان از اول اشتباه بوده است و تمام ۲۰۰ یا ۳۰۰ سال گذشته کاملاً راه انحرافی رفته‌ای، و میزان دوری‌ات از حقیقت این‌گونه است که انگار یک کوچه اشتباهی را رفته‌ای، یک فرد بمبست شده‌ای و یک شهر اشتباهی رفته‌ای، باید مثلاً جلوی پلاس‌مونی جمع کنیم و برویم جای دیگری، معلوم است که مقاومت وجود دارد.

چون اگر بخواهید مثلاً فیزیک اسلامی بسازید، به این معنا که همان کاری که آقای مجید فرض می‌کند، از یک جور حال و هوای فلسفه هندی الهام می‌گیرد و سعی می‌کند مفاهیمی را دستکاری کند که خیلی به... استراشیزن مفهوم اولیه اصلاً این است که فرض کنید یک نفر از مثلاً یکی از قدیس‌های اسلامی الهام بگیرد و کاری انجام دهد. خب، در این مورد مقاومت وجود دارد، نه به این خاطر که اسلامی است، بلکه مثلاً فرض کنید یهودی‌ها یا آمریکایی‌ها جلوی آن را می‌گیرند. این مسئله خیلی مبنایی است و همه دانش‌ها در مقابل تغییراتی از این دست به هر حال مقاومت می‌کنند. من این انحرافی که در بس ایجاد شد را در واقع به نقطه‌ای که قبلاً اشاره کردم می‌خواهم برسانم. می‌خواستم این را از اینجا شروع کنم که اشاره کردم به بس؛ در بس‌های حکومت دینی که واقعاً می‌خواهم سعی کنیم بس شما در قرآن می‌خوانید، سعی کنید که همه مبانی را اگر چیزهای بدیدی هستند مبترن ست کنید، در ذهن خودتان با همان دیدگاهی که قرآن بیان کرده در مورد انسان، خدا، رابطه انسان و خدا فکر کنید. بعد ببینید آیا چیزی که در این کانتکس با این مفروضات دارید به آن می‌رسید، آیا سازگار است، درست است؟ بعد حالا می‌توانید به این نتیجه برسید که کل خود مبانی را نقل کنید یا ریزالتری که به دست آمده را نقل کنید و انتقاد را بگذارید. بعد از این که عمیقاً فهمیدید، من مثلاً فرشنگ من نمی‌فهمم یک آدم اگر کل به مبانی بپردازد، در مانگ خود من مبانی دینی را مبقتاً تکرار کنم، هر نوع چیزی غیر از این را فعلاً از ذهن خودتان پاک کنید. ببینیم مبانی دینی ما به ما چه می‌گویند. ما مثلاً اگر آدم‌هایی داشتیم که کاملاً ایمان دارند، باید به دنیا الآن چگونه نگاه کنیم؟ مثل این آدم‌هایی نشویم که در خانه‌مان دینی هستیم، نمی‌دانم در کتاب‌هایمان داریم می‌خوانیم، مبانی دینی یادمان می‌رود. اگر بحث ما می‌دانم سیاسی است، اصلاً انگار نه انگار که دین وجود دارد و پیامبرانی آمده‌اند. سعی کنیم یک خورده تفاوت در واقع تفکر دینی داشتن با غیر دینی نگاه کردن به دنیا را درک کنیم. همه جا حداقل این‌گونه باشد که اگر دارم در مورد مسئله سیاسی اجتماعی بحث می‌کنم، اگر دارم در مورد مسئله علمی بحث می‌کنم و چیزی می‌گویم که خلاف مبانی دینی است، حداقل بدانم که دارم خلاف مبانی دینی خودم صحبت می‌کنم. من که همین‌طور فکر می‌کنم. یک دوره به بحث‌هایی می‌شنوم از مسئله سیاسی اجتماعی تا علمی، همه جا که به وضوح چیزی که می‌گویند یک جوری با مبانی دینی سازگار نیست، اصلاً متوجه این نکته نیستند. یک اصطلاح یونگ دارد در بحث‌های روانکاوی خودش که ترجمه‌اش را من خواندم، فکر می‌کنم ترجمه کردند «زندگی حجره‌ای» یا چیزی شبیه به این. فرقش این است که آدم‌ها، بعضی از آدم‌ها، انگار همه آدم‌ها با یک شدت ضعفی در واقع در کم‌تا خجل زندگی می‌کنند. در یک جا این‌گونه هستند، وقتی که مثلاً فرد به محیط دیگری یا فضای دیگری می‌رود، یک زندگی دیگری دارند، الی آخر. مثلاً یک جا کاملاً آدم‌های نسل‌اول، اصلاً شما رهزداشان را می‌شنوید که در نظر می‌آید خیلی تأثیرات دینی دارند، بعد یک جای دیگر می‌روند مثلاً در محیط دانشگاهی، اصلاً عوض می‌شوند. یا آدم‌های دیگر اصلاً در خانه خودشان، مثلاً بعضی از آدم‌ها، مثلاً یک مرد جلوی همسر و جلوی زن و بچه‌ها چه شخصیتی دارد، ولی جلوی...

تکرار مبانی دینی: زمین، هدایت و جامعه

مامانش دواره که می‌رود، یک خورده فرق می‌کند. حالا ممکن است این فرق خیلی زیاد باشد یا کم باشد. از این جهت فکر می‌کنم که روابطشان زیاد در محیط خانواده خودشان یا خانواده یک جای دیگر اصلاً یا خانواده‌ای دیگر، بعد می‌دانم که اصلاً وقتی کنار رئیسشان قرار می‌گیرند، چون این آدم یک شخصیتی از خودش نشان می‌دهد، ولی با محارم خودش نه. این که چیز باشد، این که خب یک مدار سیاسی و کاری ممکن است، نه، اصلاً شخصیت در رفتار عوض می‌شود.

حالا درخواست من این است که سعی کنیم مبانی دینی خودمان را همیشه در واقع یک جوری مدنظر داشته باشیم که چه نتایجی دارد. آیا می‌شود مبانی دینی را داشت و مثلاً فرسنگ چیزهای دیگر را هم قبول کرد؟ این حالت در یک حج زندگی کنیم، سر کنیم. من بارها این را گفته‌ام که دقیقاً معنی بالغ بودن، همه افکار و چیزهایی که در ذهنمان هست، این‌ها یک جوری با همدیگر تبدیل به یک نوع تفکر و ذهنیت سازگار بشود. این که یک بخشی از آن مثلاً فرض کنیم مراجعه دینی در ذهنمان یک چیزهایی کپی شده باشد، در مدرسه یک چیزهای دیگر کپی شده باشد، یک کتاب‌هایی هم خوانده‌ایم و از آن‌ها چیزهایی کپی شده، و این کپی‌های مختلف افکار ناسازگار همین‌طور در ذهن آدم باشد.

دایی در مبحث تأثیر فران کتابی که خواندن، آن‌جوری رضاوت می‌کنند، وقتی در موضوع مسائل شریعت یک جور دیگر رضاوت می‌کنند. رسول این که در هر موضوع مطلبی از کجا در واقع انگار مجلّب آورده‌اند و از کجا کپی کرده‌اند، هیچ‌وقت این‌ها با همدیگر کنار هم پالایش نشده که ببینیم این‌ها سازگاری‌شان سازگار هست یا نیست. من فکر می‌کنم دقیقاً نوع در واقع فکر والدینی این‌جوری است که حجرهای مختلف به وجود می‌آید، ذهنیت‌های مختلف بر اسم اینکه هر آدمی در فرانهوزه از کدام مکتب، از کدام مرجع افکار خودش را گرفته باشد و آموزش دیده باشد.

من خیلی طولانی نمی‌خواهم صحبت کنم، یک خورده مبانی دینی خودمان را تکرار بکنم و بعد یک خورده به این مقدمه بپردازیم، ببینیم که در این مقدمه چیزی که دارد گفته می‌شود و این که الان در دنیا چه خبر است. چون قبلاً یک چیزی گفته‌ام، می‌خواهم برگردم به آن حرفی که قبلاً در موضوع صحبت گفته‌ام.

خب، مبانی دینی ما این است که ما ایمان داریم، قرار ایمان داشته باشیم. من دیگر نمی‌گویم قرار ایمان داشته باشیم، ما صد در صد ایمان داریم که خداوند انسان را خلق کرده است. ایمان داریم به این که انسان موجود استثنایی در نظام خلقت بوده، از این نظر که مثلاً این شعور را داشته که اسماع الهی را به طور جامع می‌توانسته درک بکند؛ کاری که موجودات قبل از انسان، حتی دقیق موجوداتی که ما آشنا هستیم، چنین قدرتی نداشتند. انسان در اصالت، حالتی دارد که یک خطا یا یک نفس در وجودش هست و وارد یک دوره آزمایشی موقّت در زندگی‌اش می‌شود که همین دوران زندگی ما روی زمین است. ما ادامه همین موجوداتی هستیم، یک پیشینه‌ای داریم، انگار از دار حیات، و الان داریم یک دوران موقّت آزمایشی را از زمان تولد تا مرگ در این محیطی که زندگی می‌کنیم، در زیست‌گاه خودمان که زمینه می‌گذرانیم. خداوند از روز اول وقتی که قرار شد که انسان‌ها...

این دوره، موقعیتی است برای تجربه زندگی در زمین و دریافت هدایت‌هایی که برای شما فرستاده می‌شود. اگر از این هدایت پیروی کنید، سبک زندگی‌ای که برایتان تقدیم می‌شود و در واقع عقاید درست را درک کنید و مطابق آن زندگی کنید، هیچ نگرانی درباره آینده نخواهید داشت و به همان سعادت ایده‌آلی زندگی خواهید رسید که از ابتدا از آنجا شروع کرده‌اید. همه ما در درون خود حس دوری از بهشت را داریم و همیشه وقتی با ناملایمات روبه‌رو می‌شویم، احساس می‌کنیم که نباید این بلاها سرمان بیاید و این اتفاقات قرار نبوده رخ دهد. انگار انسان در درون خود درک می‌کند که برای آسایش و آرامش خلق شده است.

همه ما ایمان داریم که در دنیایی زندگی می‌کنیم که مسئله اصلی زندگی ما این است که آیا هدایت الهی را درک می‌کنیم و می‌پذیریم تا به سعادت برسیم یا نه. هر مسئله دیگری در مقابل این مسئله، مسئله‌ای فرعی و غیرقابل‌توجه است. انسان برای زندگی کردن در زمین آفریده شده است؛ مثلاً فرض کنید افتخار انسان این باشد که به پیشرفت تکنولوژی در دوران حیات خود کمک کند یا حکومت‌های دموکراتیک ایجاد کند. من فکر نمی‌کنم اصل ماجرا ایجاد جامعه‌های حتی ایده‌آل باشد. اگر از نگاه دینی نگاه کنیم، انسان در زمان حیات خود بر اساس میزان برخورداری از هدایت الهی سنجیده می‌شود و اصل ماجرا این است که چقدر تقوا دارد، چقدر عبادت کرده و چقدر در مقابل خداوند عبادت خالص و مطلق داشته است. کسی که فرامین الهی را درک کرده و به آن‌ها عمل کرده، عبادت خاصی انجام داده است.

اگر ما ایمان داریم که آن هدایت مقصود، فرستاده شدن انبیاء بود، انبیاء چیزی که با خود آوردند این بود که مجموعه‌ای از عقاید درست درباره جهان به صورت فرضاً قرآن در آن نگاهی نسبت به جهان وجود دارد، و مجموعه‌ای از فرامین که باید به آن‌ها عمل کرد. این در واقع عبادت خدا و بندگی خداست و عبادت آن قناعت خاص این است که هر انسانی باید در طول روز ارتباطی با خدا داشته باشد. از نگاه دینی، انسان‌ها بر اساس میزان تقوای خود و میزان تبعیت از فرامین و اراده خدا با هم مقایسه می‌شوند. اراده خدا مطمئناً به شریعت محدود نمی‌شود، بلکه معقول رفتار کردن، عدالت داشتن و اخلاق نیکو بسیار مهم‌تر است. حتی از مسائل جزئیات شریعت به وضوح مهم‌تر است؛ یعنی ممکن است فردی به جزئیات شریعت عمل کند ولی آدم عادل نباشد و برخورد دوگانه داشته باشد. واضح است که چنین فردی بنده خدا نیست. بنده خدا کسی است که همیشه طرف حق را می‌گیرد، حق را می‌شناسد و اولاً و ثانیاً از حق دفاع می‌کند. این حق می‌تواند مربوط به هر کسی باشد و ممکن است ابعاد سیاسی، اجتماعی یا فردی داشته باشد. بنابراین، زمین آن‌گونه که خداوند می‌خواهد، ایده‌آل است که انسان‌ها در آن زندگی کنند، شور عبادت داشته باشند، با همدیگر عادلانه رفتار کنند و جوامع درست و سالمی بسازند.

جامعه‌ای که انسان‌ها را به سمت بندگی خدا می‌کشاند، جامعه‌ای ایده‌آل است؛ جامعه‌ای که در آن هدف ما رسیدن به رشد معنوی در طول حیات خودمان روی زمین باشد. می‌خواهید اسمش را عرفان بگذارید یا هر چیز دیگر، اما هر انسانی هر چه بیشتر به معرفت خدا و جهان برسد و هر چه بیشتر مطابق با این معرفتی که به آن رسیده عمل کند، انسان ایده‌آل‌تری است. جامعه ایده‌آل، جامعه‌ای است که شرایط را برای تحقق چنین هدفی بیشتر فراهم می‌کند.

نقد معیارهای رایج پیشرفت

جامعه ایده‌آل، جامعه‌ای نیست که تعریف آن بر اساس معیارهای امروزی باشد؛ مثلاً اینکه تولیداتش بیشتر باشد یا درآمد سرانه‌اش بالاتر باشد. این نوع نگاه به جامعه، مخالف مبانی دینی است یا نه؟ اگر ایده‌آل را همین بدانیم که همه چیز را کنار بگذاریم و فقط دنبال این باشیم که درآمد سرانه ملی را مثلاً به حداکثر برسانیم و بگوییم دولتی موفق است که بیشترین فعالیت اقتصادی را ایجاد کند، آیا این نگاه درست است؟ فرهنگ ما هر سمتی که رفت، آیا اشکالی ندارد؟ واقعاً اگر با دین نگاه کنیم، می‌توانیم بگوییم که جامعه‌ای که فرهنگش به هر سمتی رفت، اشکالی ندارد؟ اینکه سهم جامعه این باشد که هر اتفاقی در آن بیفتد، اشکالی ندارد؟ فقط مهم این است که در رقابت اقتصادی عقب نمانیم؟

جامعه ایده‌آل، جامعه‌ای است که قدرت نظامی‌اش هر چه بیشتر باشد؛ مثلاً برویم دنبال نظامی‌گری و فکر کنیم هر چه بیشتر قدرت به دست آوریم، به خدا نزدیک‌تر می‌شویم. نگاه دینی به انسان و خدا این‌گونه است که انسان در زمین زندگی می‌کند و اگر اشتباه کند، آقاوت بسیار خطرناکی در انتظارش است. تمام ماجرا این است که از نظر اخلاقی به سوی صواب هدایت شویم؛ این کمک می‌کند که شما نیروهای درونی و تمایلات مختلفی که در ضمیرتان هست و شما را به سمت پستی و انحراف می‌کشاند، کنترل کنید و به جای آن نیروهای مثبت و الهی را تقویت کنید و به رشد برسید.

آدمی که به معرفت نرسیده و مطابق معرفت خود عمل نمی‌کند، کسی است که در واقع زندگی خود را تباه کرده است. به طور کلی، انسان‌ها را ما از دیدگاه دینی با این ملاک‌ها ارزیابی می‌کنیم و جامعه انسانی را نیز به همین صورت می‌بینیم. حالا سؤال من این است: الان می‌گویند جامعه پیشرفته است و بشر پیشرفت کرده است. مثلاً در پانصد سال اخیر بشر پیشرفت کرده است. با چه ملاک و مبنایی بشر پیشرفت کرده است؟ الان مثلاً انسان قرن بیستم و بیست و یکم جامعه‌ای تشکیل داده که در آن ترس از خداوند بیشتر و عبادت بیشتری انجام می‌شود؟ وقتی به جامعه غرب نگاه می‌کنید که جامعه پیشرفته‌ای محسوب می‌شود، مردم آنجا چه کار می‌کنند؟ جز اینکه هر روز نوعی از خواسته‌های جدید تحقق پیدا می‌کند و یک سری خواسته‌های کودکانه جدید در دنیا دیده می‌شود. آدم‌ها به خودشان آزادی عمل می‌دهند که هر کاری می‌خواهند انجام دهند.

در ۱۵۲ سال اخیر، از نظر مبانی معرفتی، انسان به ایمان بیشتری رسیده است یا به بی‌ایمانی؟ با چه مبنایی ما پیشرفت کرده‌ایم؟ اقتصاد ما پیشرفت کرده است، مثلاً فرس کنید بیشتر...

علم و تکنولوژی پیشرفت کرده‌اند و این پیشرفت‌ها مبانی مهمی را فراهم کرده‌اند که انسان بتواند در زمان زندگی خود در دنیا به درک بهتری برسد. من می‌توانم دیدگاه دینی نسبت به جهان داشته باشم و از اوضاعی که در دنیا پیش آمده، متأثر نشوم. حالا اینکه چرا به اینجا رسیدیم و چرا می‌توانیم تحلیل کنیم که به این نقطه رسیده‌ایم، به این دلیل است که کسانی که ادعای دین داشتند و خود را جانشین خدا می‌دانستند، کارهای متعددی انجام دادند که منجر به این وضعیت شد. فرض کنید دلیل این موضوع همین است و دلایل دیگری نیز وجود دارد؛ من کاری به اینکه چگونه به اینجا رسیدیم ندارم. الان باید به جامعه الهی در جهان برسیم، به انسان‌هایی برسیم که راه رشد برایشان بازتر از انسانی باشد که پنجاه سال پیش زندگی می‌کرد. مطمئناً به انسان مرفه‌تر و جامعه مرفه‌تری رسیده‌ایم، اما این رفاه به این معناست که انسان فراغت بیشتری پیدا کرده است. حالا سؤال این است که انسان از این فراغت خود چگونه استفاده می‌کند؟

برای پر کردن اوقات فراغت، یکی از مشکلات تمدن جدید چیست؟ چه کار می‌کنند؟ مثلاً فرار می‌کنند به تلویزیون. تلویزیون نگاه می‌کنند؛ در تلویزیون چه می‌بینند؟ هرچه می‌بینند، مطمئنم روزبه‌روز مزخرف‌تر، غیرواقعی‌تر و غیرانسانی‌تر می‌شوند. من نمی‌دانم دقیقاً چه می‌بینند؛ هرچه بگویم، ۲۰ سال دیگر به چیزهایی بسیار متفاوت از این‌که الان داریم می‌بینیم، خواهیم رسید. من می‌خواهم بگویم که بشر واقعاً پیشرفت کرده است؛ با معیارهای دیگری نگاه کنیم. انسان را باید به‌گونه‌ای ببینیم که شبیه انسان نخستین نشده باشد؛ به‌طوری که انگار هیچ محدودیتی وجود ندارد و هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد انجام می‌دهد. الان در شرق و غرب، از نظر فرهنگی به این نقطه نزدیک نشده‌ایم که هیچ ملاک اخلاقی مطرح نباشد. مثلاً یک ملاک مطرح کرده‌اند که به آن می‌گویند آزادی؛ شاید جواب این حرف‌ها این باشد که بشر آزاد شده، آزادتر زندگی می‌کند و تنها چیزی که غرب و فرهنگ غربی به آن پایبند است، این است که آزادی فردی انسان‌ها به‌گونه‌ای محترم شمرده شود و دیگر به کسی مربوط نباشد که فرد در محدوده شخصی خود چه کاری انجام می‌دهد. آدم‌ها نباید برای یکدیگر محدودیت ایجاد کنند، تا جایی که به کسی آسیب نمی‌رسانی و آزادی دیگران را زیر سؤال نمی‌بری، خودت هر کاری که می‌خواهی انجام بده. یعنی این نگاه به زندگی بشر با مبانی دینی سازگار است؛ اینکه من هر کاری که می‌خواهم انجام دهم، انجام دهم، ولی به آزادی دیگران کاری نداشته باشم. ببینید، اگر یک بار این را به عنوان ملاکی از رفتارهای اجتماعی در نظر بگیریم، شاید خیلی دور نشده باشیم. اما وقتی کل حرفی که در اخلاق گفته می‌شود همین است، نمی‌دانم من منظورم را فهمیده‌اید یا نه. یک بار این است که بگوییم این را به عنوان ملاک در رفتار اجتماعی انسان‌ها قرار دهیم؛ مثلاً حق ندارید به یکدیگر فشار بیاورید، زور بگویید و این حرف‌ها. ولی در عین حال توصیه‌های اخلاقی داشته باشیم درباره اینکه انسان ایده‌آل چیست و انسان‌ها چه کار باید بکنند. بعد همه این توصیه‌ها را یک‌جور پاک کنیم و بگوییم فقط همین ملاک است و هر کاری دلت می‌خواهد انجام بده، ولی فقط به دیگران کاری نداشته باش. این می‌تواند مبنای یک نوع اخلاق جدید باشد که در جوامع پیشرفته وجود دارد. بلاخره سؤال من این است: اگر یک لحظه از دیدگاه قرآن نگاه کنیم، الان جامعه مدرن، جامعه پیشرفته، گسترده شده است؛ آیا جامعه پیشرفته است یا عقب‌افتاده؟ چه چیزهایی مهم‌تر بوده‌اند؟ مثلاً الان در شهرها بیشتر خدا را عبادت می‌کنند یا کمتر؟ نه فقط جامعه غربی، بلکه جامعه‌ای که به شریعت و آن هدایت‌هایی که از طرف خداوند رسیده پابند است. اصل ماجرا این است که ما در زمین هستیم و هدایت می‌آید و باید از آن پیروی کنیم. نه تنها خودشان پایبند نیستند، بلکه مانع می‌شوند که هر کسی بخواهد به آن پایبند باشد. مثلاً فرض کنید در شریعت حکمی مثل اعدام وجود داشته باشد و شما آن را اجرا نکنید. اگر من واقعاً اعتقاد داشته باشم، ممکن است بگویید شریعت این‌قدر سخت نیست و می‌توان به آن سیال‌تر نگاه کرد، ولی فرض کنید شریعت واقعاً اصرار دارد که مثلاً کسی که مرتکب قتل ناحق شده باید کشته شود، مگر اینکه اولیای دم رضایت دهند. خب، خدا از ما فاصله گرفته است و حالا مثلاً فرض کنید جامعه‌ای...

به وجود آمده است. خودشان هم در شریعت‌شان، غربی‌ها، یهودی‌ها یا مسیحیان، سابقه‌شان را نگاه کنید؛ همین‌طور احکامی داشتند و برای‌شان تازگی ندارد. آن‌ها خودشان به آن چیزی که اول می‌کردند پشت کردند و حالا نمی‌خواهند اجازه دهند کسی دیگر هم این کار را بکند. دلایل‌شان هم در حد شاه و اصلاً فرع نیست. دلیل اینکه چرا نباید اعدام شود چیست؟ هیچ. اصلاً مبانی ندارند که بخواهند استنتاج کنند که این کار غلط است یا درست. مثلاً می‌گویند غیرانسانی است، چون ممکن است اشتباه شود. خداوند نمی‌فهمد که قاضی ممکن است اشتباه کند؟ غربی‌ها تازه کشف کردند که قاضی ممکن است اشتباه کند. نه، واقعاً دلیلش این نیست. دلیلش چیست؟

دلیلش این است که همه حرف‌هایی که من زدم، وقتی قبل از هر چیزی گفته می‌شود، اگر شما مبانی دینی نداشته باشید و قبول نکنید که خداوند به شما جواز داده است، حتی حیوانات‌تان را نباید بکشید. غربی‌ها چون فضای ذهنی‌شان این است که دیگر قوانین را خودشان وضع می‌کنند، بنابراین خب، تعبیرشان این است که این‌گونه قانون گذاشتن، به خودشان جرأت نمی‌دهد که به سمتی بروند که اعدام را از یک نظر خوب بدانند و نتیجه درستی بگیرند. اگر من ارتباطی با آسمان نداشته باشم، چرا باید بخواهم اجازه بدهم حیوانی را بکشم؟ چرا باید بخواهم آدمی را بکشم؟ بر حسن اینکه یک کاری کرده‌ام، نشانه روز روانی آن لحظه را می‌توانم تشخیص دهم، ولی خیلی چیزها را نمی‌توانم تشخیص دهم؛ بنابراین احتیاطاً می‌گویم این کار را نکن. پس غربی‌ها، بگذارید ببینم غربی‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که مبانی الهی غلط بوده است؛ دیگر چگونه به این نتیجه رسیده‌اند؟ بر چه تاریخی و کی به این نتیجه رسیده‌اند که مبانی دینی غلط است؟ فیلسوف‌هایشان این حرف را زده‌اند؟ دانشمندان‌شان این حرف را می‌زنند؟ کدام آدمی بوده است؟ می‌شود یک کتاب یا آدمی معرفی کنید که در آن به این کشف رسیده باشد که مثلاً خداوند وجود ندارد یا خداوند با بشر ارتباط نداشته است؟ مثلاً یک بحث معروفی هست. خلاصه خیلی از آدم‌های ملحد و حالا یا سکولار نمی‌شوند که به آدم‌های مذهبی بحث کنند؛ بحث‌های فلسفی در مورد مبانی وجود دارد. یک مورد خیلی معروف وجود دارد؛ راسل مثلاً حاضر شد در مویسی با یک فلسفه، حالا نیم‌بند الهی‌دانی به اسم کاپلستون که بیشتر در واقع فلسفه‌شناس است، نه فلسفه‌تاریخ، فلسفه معروفی نوشته که ترجمه هم شده به زبان فارسی. من دیروز برای اولین بار بعد از فکر کنم چند سال، همه مجلداتش را کنار هم در یک کتاب‌فروشی دیدم با یک چاپ یکسان. من همیشه فکر می‌کردم نزدیک بود بخورم اگر نمی‌خواستم یک جایی بروم. بیست سال است که این کتاب چاپ شده است؛ یا جلد چهارم آن نبوده، یا جلد سومش نبوده، یا اگر بوده، یکی رنگش متفاوت بوده و دیگری رنگی دیگر. من خلاصه دیروز این مجموعه را با تأیید خاصی به کاپلسون دادم و زحمت کشیدند و یک تجدید چاپی انجام دادند. کنار هم دیگر، خب، این آدم با راسل بحث می‌کند. بحثش چیست؟ در آن بحث، راسل می‌گوید خدا وجود ندارد. معلوم است که بحثش این نیست. بحثش با کاپلسون به اینجا می‌رسد که راسل صراحتاً موضعش این است که ما نمی‌دانیم خدا وجود دارد؛ ما نمی‌توانیم ثابت کنیم که خدا وجود دارد. یعنی موضع راسل این است که شما ادعایتان این است که می‌توانید ثابت کنید خدا وجود دارد، ولی من ادعایم این است که نمی‌توانیم ثابت کنیم خدا وجود دارد. و کل بحث موضعش به اصطلاح خودش، ما می‌گوییم موضع لاادری، یعنی نمی‌دانم حقیقت چیست.

حالا این مثال که اعدام خوب و بد است، از موضع لاادری درمی‌آید؛ یعنی من نمی‌دانم خدا هست یا نه، نمی‌دانم خدا شریعت فرستاده یا نه، نمی‌دانم قیامتی هست یا نه، و این نباید به شریعت عمل کنیم؛ یعنی باید طوری رفتار کنیم که خدا وجود ندارد. طوری رفتار کنیم که شریعتی نیست. این را دارند از ما می‌خواهند دیگر. یعنی الان وقتی که آن‌ها که نمی‌گویند یک بار نیهید عرب‌ها بیایند بگویند آقا شما شریعت خودتان اشتباه دارد، می‌فهمید؟ اعدام در شریعت شما نیست. یک بحث جداست یا با فقه‌ها وارد بحث شوند، با فقه‌ها و معنای واقعی کنند.

یکی از شما در ایمیلش نوشته بود که جلیه فقیه، یعنی با شوخی نوشتید. یعنی آدم‌های خیلی دانا. کلمه فقیه یعنی آدمی که خیلی عمیق می‌فهمد و واقعاً برای این چیزی که ما الان داریم می‌گوییم فقیه، با عرض و مزارتی خیلی اسم بی‌مسمایی است که اصلاً عمری ندارد. این مجموعه مثلاً نمی‌دانم چه بگویم، اسم این چیزی که ما الان بهش می‌گوییم فقیه، مثلاً می‌تواند علم به احکام، علم شریعت باشد. چون می‌دانم یک همه‌چیزی اسمش را بگذاریم یک مجموع قوانین، مثلاً برویم نگاه کنیم در متون ببینیم کدام راست، کدام دروغ است، چه گفتند، چه نفرمودند. چرا اصطلاح کلمه فقه دارد؟ فقه یعنی من. فقه بیشتر شبیه این است که مثلاً فلسفه این چیز را بفهمد، امید دارد درک کند که این احکام از کجا آمده‌اند، امخ داشته باشد. این چیزی که ما الان بهش می‌گوییم فقه، همه‌چیزی دارد به غیر از امخ؛ یعنی کاملاً یک چیزی در مورد ظاهر شریعت است؛ دیگر چه درست است، چه غلط است، چه کار کنیم، چه کار نکنیم. اصلاً فقه‌ها خیلی به اصطلاح می‌دانند. اگر شما بپرسید در بحث فقهی که چرا این حکم گفته شده، این بحث جای اینجا نیست. اگر بحث چرایی احکام جای اینجا نیست، پس این فقه نیست دیگر؛ به معنای دانش عمیق نسبت به شریعت باشد. حالا با فقه‌ها و معنای واقعی کلمه غربی‌ها وارد بحث شوند به فقه‌های ما، دیگر که آقا شما ما که نمی‌دانیم خدا هست یا نه، نمی‌دانیم شریعت درست است یا شریعت آمده یا نه، آمده یا هدایتی به بشر وصیده یا نه، حالا که نمی‌دانیم، خب فشار نمی‌آوریم که شما می‌گویید شما جزو آن‌هایی هستید که فکر می‌کنید آمده، ما جزو آن‌هایی هستیم که فکر می‌کنیم نمی‌دانیم. خب بنابراین ما که نباید آزادی شما را در واقع تحدید کنیم. شما می‌خواهید مطابق شریعت عمل کنید، عمل کنید. یک بار غربی‌ها می‌توانند بیایند بگویند اشتباه می‌کنید؛ شریعتی که به ایمانداری در شکنجه، اعدام و اصلاً مرتد بودن نیست. خب، راست می‌گویند؛ احتمالاً این حکم اصلاً نیست. بیایید بحث کنیم و فقه‌های ما را نقد کنند. مرتب دارند می‌گویند دیگر اعدام نکنید. یک بار این را بگویند که نه، اصلاً حکم اعدام کلّاً نیست، قصدشان این است که نقلیه ما را برشتگی کنند و بگویند شما دارید اشتباه می‌کنید، اصلاً چنین حرف‌هایی نیست. غربی‌ها بدون اینکه مبنایی داشته باشند که به این نتیجه رسیده باشند یا ادعای این را راحت داشته باشند که خدایی وجود ندارد، بدون اینکه به این نتیجه رسیده باشند و استدلالی کرده باشند یا شاهدی داشته باشند که خداوند پیامبری نفرستاده، اصلاً چنین چیزهایی نه گفته شده و نه کسی مدعایش را دارد. اگر بحث کنیم، نهایتاً موضع لاادری می‌گیرند، ولی خودشان مطلقاً طوری زندگی می‌کنند که انگار خدا وجود ندارد، انگار شریعتی وجود ندارد، هیچ التزامی وجود ندارد که از چیزی احکامی پیروی کنیم. برکه کسی هم نباید این کار را بکند؛ با زور و فشار و تحریم و هر جور شده می‌خواهند به همه جوانب بیشتری را مبانی خودشان را در واقع اعمال کنند. مبانی هم مبانی است که معلوم نیست از کجا آمده؛ خیلی هم بحث نمی‌کنیم. بیایید بسیار مبنایی بکنید؛ فوری موضع لاادری می‌گیرند. موضع لاادری می‌دانید چرا موضع لاادری خودش چیست؟ اینکه وقتی من موضع لاادری می‌گیرم، تو باید چیزی ثابت کنی. خب، ثابت کردن آن که معدوم خارج از حوزه ریاضیات چیزی نمی‌شود ثابت کرد؛ نه ازش، تو هر چه بگویی من خلاصه یک چیزی می‌گویم که نه، آنجا مثلاً من آن مبنایی که تو گفتی، این شهود هم به نظرم درست نیست، تمام شده است. استدلال باید از این مبنا شده باشد؛ چیزهایی را مشترکاً قبول کنیم. اگر شده اجتماع ندیزنی را مثلاً می‌برند زیر سوال، برای اینکه آخرش این است که دیگر اجتماع ندیزنی را قبول نکنید که دیگر یک دونه گزارم نمی‌توانید بیاورید تا چه به حساب خواهد چیزی اثبات کنید. بنابراین اصلاً این‌طور نیست که الان ما در دنیایی داریم زندگی می‌کنیم در شرق به این سند رفته که اصلاً چیزی تحت عنوان هدایت الهی را قبول ندارد. در جوامع پیشرفته و جوامع پسرفته مثل ما هم اگر گوش داشته باشید که عمل کنیم، ببینید ذهنتان را به خدا رها کنید. خودتان از اینکه در ایران نمی‌دانم حالا یک مسئله سیاسی پیش آمده، چه جامعه ایدئالی در نظر دارید یا کشوری در خودتان، در زمینتان تصور کنید که در آن یک بوشهری در یک جزیره‌ای است که می‌خواهد همه‌شان آدم‌های خوبی باشند، می‌خواهد احکام شریعت را اجرا کند و فکر می‌کند جزای احکام شریعت این است که اگر یک نفر آدم کشت، باید اعدام شود مگر اینکه مثلاً کسی باشد که ولی دم است و سر نظر کند. من شخصاً فکر می‌کنم این حکم از احکام است که به نظر من از قرآن و از سنت برمی‌آید و قیل می‌شود که بشود بحث فقهی ترتیب داد که این را ببریم زیر سؤال، خب نمی‌شود عمل کرد دیگر. و یک‌جوری به نظر می‌رسد که فشار بدون اینکه روشن باشد که از کجا دارد می‌آید، در جوامع پیشرفته دارند این فشار را به همه جا می‌آورند. من می‌خواهم آیر...

اجازه بدهید متن را برایتان بخوانم. من معتقدم که انسان‌ها معمولاً درگیر جدل و نزاع هستند و به غیر از علم و طبیعت، چیزی نمی‌دانند. شیطان و پیروانش نیز جز این دنیا و مسائل مادی چیزی نمی‌فهمند. وقتی به انسان‌ها نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که آن‌ها بارها و بارها به دنیا می‌آیند و باز هم درگیر همین مسائل می‌شوند. انسان‌هایی که منکر وجود الهی هستند، حرفشان چیست؟ کجا نوشته‌اند؟ از کجا آمده‌اند؟ اگر بخواهند بحثی کنند، مثلاً فرض کنید دینی را نقض کنند، باید تفاوت این را با این بدانید که شما بگویید ادعای اثباتی دارید. استدلال شما برای ما قانع‌کننده نیست مگر اینکه دلیل اثباتی بیاورید که حرف‌های شما غلط است، مبانی شما نادرست است و مبانی ما درست است. مثلاً اگر کسی بگوید خدا وجود ندارد و خداوند هدایت نفرستاده است، این حرف‌ها باید با دلیل اثبات شود. فرض کنید من خودم آدمی باشم که ایمان ندارم؛ این مسئله جداست. اما اینکه جلوی پذیرش دیگران را بگیریم، بحثی دیگر است.

در سوره حج، زندگی انسان‌ها توصیف شده است؛ انسان‌هایی که بدون مبانی روشن و بدون کتابی برای پیروی، حرف‌هایی گمراه‌کننده می‌زنند و دیگران را گمراه می‌کنند. ما اکنون نیز در زمان پیامبر در همین وضعیت هستیم. مثلاً سردمداران این حرف‌ها و فرهنگ‌هایی که با ادیان الهی مخالفت می‌کنند، نمونه‌ای از این وضعیت است. یکی از این نمونه‌ها، فرهنگی است که در غرب به آن می‌گویند و از مبانی الهی فاصله گرفته است. فرض کنید فرهنگی مانند مارکسیسم وجود داشته باشد؛ در آنجا نیز اصولاً مبانی مشخصی وجود ندارد که ثابت شده باشد. این روند همیشه در یونان باستان وجود داشته و مقابله با هدایت الهی همواره بوده است.

ببخشید، اگر وقت سوال کردن است، من الان سوالی دارم. این حرف‌ها بحثی است که باید ادامه پیدا کند. من انتظار ندارم هر وقت حرف می‌زنم، همه سوال نکنند، اما اگر شده چند جلسه هم درباره این موضوع بحث کنیم، اتفاقاً داشتم می‌آمدم و فکر می‌کردم که واقعاً باید این موضوع را بیشتر بررسی کنم. می‌گویم آقا، یک کتاب هست به نام «کتاب منیر». یک کتاب به نام «کتاب منیر». کجا موانع اعلامی نفت شد؟ ما خبر نداریم، مثلاً فرمودید. کدام دانشمند از علم خودش چنین نتیجه‌ای گرفته است؟ غربی‌ها از چه چیزی پیروی می‌کنند، اما حسنان فرمودند دین را کنار گذاشتند. یک لحظه تاریخی وجود دارد، نظریه علمی هست، مبنای جدید فلسفی وجود دارد، به جز لاعدویگری؛ یعنی این که مثلاً من خدشه وارد کنم که بگویم تو نمی‌توانی ثابت کنی که فرض کن عرفت درست است. این با این فرق می‌کند که اگر من لاعدوی باشم، جلوی شما را نمی‌گیرم که به شریعت خودتان عمل کنید. می‌گویم من نمی‌دانم، شاید درست باشد، شما عمل کنید ببینید دستاوردتان چه می‌شود. بنابراین عرب‌ها طوری رفتار می‌کنند که انگار به این نتیجه رسیده‌اند. من می‌خواستم بگویم که آن کتاب را نام ببرم و بخوانم، ببینم این کتاب منیر که نوری به جهان می‌تاباند و مثلاً این چیزها را روشن کرده، ما خبر نداریم کدام کتاب است؟ بفرمایید، از این مفترین چیزی که من دارم، درونی نیست؟ هست درونی. من که کچی ندارم؛ آدم در هر حالتی، مثلاً خیلی بیرون کند، چه چیزی می‌تواند به او بگیرد؟ بگوید من یک دایت هستم، شما همین صورتتان را ثابت نکردید. من ممکن است تنسیب داشته باشم که درونی است. من مشکلی با این ندارم که یک جامعه‌ای در دنیا باشد که درونیشان این‌گونه باشد و اعدام نکنند. چه کار به کار من دارد که درونی این‌گونه نیست؟ باشد، این حسن درست است که نباید کاری به کار دیگران داشته باشم. من فکر می‌کنم با این آدم نمی‌شود در مورد اعدام بحث کرد. بحث را شما نمی‌توانید با این آدم در مورد اعدام شروع کنید. مگر من که فرض کنید به اعدام معتقد هستم، به یک جوری شکل داده‌ام و به این حکم رسیده‌ام که اعدام می‌شود. من از این مبانی شروع کردم، مثلاً به این نتیجه رسیدم که قرآن کتاب خداست و در آن نوشته شده است. من هم می‌گویم سم انوطان این‌گونه نیست. ممکن است، نه، نه، اصلاً من نمی‌گویم در مورد اعدام هیچ بحثی نمی‌شود کرد. ایشان می‌گوید که اصلاً نه، یک آدمی، خب چه کار می‌خواهد بکند؟ خودش را اعدام کند؟ اگر من روش می‌کنم، کار غریزه است، مثلاً خشونت او کار غریزه با بی‌جامعه است، اینکه میل خود ندهد از قوه غریزه بی‌نیاز باشد. خب، حرفی نیست که قوه غریزه، مگر جامعه غربی، حرفی شوینی که قوه غریزه را کنار بگذاریم؟ اخیراً در این تظاهرات دانشجویی برای حس تبغیر شدن شهریه در انگلستان، آقای خوزف‌زیرشان یک جمله خیلی جالبی گفت. گفت ما می‌خواهیم که چون از خشونت پلیسی آنجا انتقاد کردند، گفت ما می‌خواهیم که این‌ها چه؟ مثلاً قدرت یا قانون را حس کنند، یک اصطلاح یا عبارتی به کار برد که کمی تصنعی بود. مثلاً قانون این‌گونه نیست که قوه قهریه وجود داشته باشد و یک جا طرف باید بداند اگر قانون را زیر پا بگذارد کتک می‌خورد. اصلاً کشتن و نکشتن شهودش این است که تحت هیچ عنوانی شهودن؛ حسش این است که نباید آدم کشت. نمی‌گوید که مخالف خشونت است. خب، من با این آدم سر شهودش بحث نمی‌کنم. من بحثم این است که ما خیلی چیزها را شهودن حس می‌کنیم که غلط است. بعداً بارها ما فکر می‌کنیم که کار غلط است، شهودن حسمان این است، بعد به نظرم می‌رسد که مثلاً فرض کنید اشتباه حس می‌کردیم، حسمان عوض می‌شود. ما تصمیم‌گیری در مورد اینکه مثلاً فرض کنید احکام حقوقی که در جامعه قرار است اجرا شود بر چه اساسی باید گذاشته شود، نمی‌توانیم به حس خودمان رجوع کنیم. باید مبانی مثلاً کلی داشته باشیم احکام را که مثلاً اگر آدمی را مجازات می‌کنیم که خوشمان نمی‌آید مجازات کنیم. مثلاً فرض کنید استدلال داریم که اگر این خوشمان نیامدن را به کار نبریم، نظم جامعه به هم می‌خورد. مثلاً آقای مخصوص وزیر انگلستان نمی‌گوید من دوست دارم آدم‌هایی که می‌آیند در خیابان و در بالا رفتن شهری، دانشگاه‌ها، تظاهرات می‌کنند کتک بخورند، ولی می‌گوید که کل منطقه برای جامعه مفید است که قانون باشد و باید قوانین رعایت شود. این‌ها قانون‌شکنی است، بنابراین باید با آن‌ها مقابله شود. اگر آن‌ها برخلاف قانون آمدند در خیابان و نرفتند، خب باید به زور مثلاً از در خیابان انداختشان بیرون. این مثلاً چنین حرفی دارد؛ از حس خودش استفاده نمی‌کند، از یک مبنای کلی مثلاً منطقی و حقوقی نتیجه می‌گیرد که باید به نفع کل جامعه این اتفاق بیفتد. من فکر می‌کنم با آدم‌ها می‌شود در مورد مثلاً جزئیات شریعت وارد بحث شد اگر احساس کنند که این خطا یا درست است. من شخصاً خودم به عنوان یک آدمی که شریعت را پذیرفته‌ام، شما فکر می‌کنید نسبت به تمام احکام شریعت حس خوبی دارم؟ نه، یک جایش ممکن است حتی حس خوبی نداشته باشم. ولی موضوع این است که من خیلی به حس شخصی خودم اعتماد ندارم. من ممکن است به دلیل ضعف‌های روانی که دارم، یک چیزهایی را خوب درک نکنم یا اصلاً یک موضوعی را خوب نشناسم. مثلاً فرض کنید به مسئله اعدام خیلی سرد نگاه می‌کنم، در حالی که مسئله اعدام مسئله اجتماعی است. من خیلی حس‌های اجتماعی خوبی شاید ندارم. چرا؟ به این دلیل که اصولاً آدم منزوی هستم، خیلی اهل اجتماع نیستم. بنابراین تفکرات و احساساتم هم در حد مسئله شخصی مانده است. من وقتی به حس خودم می‌توانم اعتماد کنم که خودم را خیلی قبول داشته باشم، که همه حس‌هایم مثلاً به نوعی منطبق با حقیقت باشد. معلوم است که من شخصاً احساسات اشتباه دارم. بنابراین شریعت را چطور قبول کردم؟ شریعت را از این موانع بسیار کلی‌تر قبول کردم؛ یعنی مثلاً فرض کردم که خداوند هست و هدایت فرستاده است. به نظر من قرآن کتاب خداست. این‌ها را منطقاً و عقلانیت قبول کردم و حس خیلی خوبی هم نسبت به قرآن دارم. حالا یک جای شریعت هم خیلی خوب نمی‌فهمم. ما ایمان خودمان را هستی به دست نگه داشته‌ایم که قابل دفاع باشد. اگر ایمان ما همیشه فی‌الباطن باشد، مثلاً من بگویم آقا من کلاً ایمانم به شریعت هست، خوبی نسبت به ایمان خودم دارم، خب آن هم می‌گوید من هستم، بدی نسبت به فراموشی دارم. به‌خصوص یک متوازن می‌شود. اگر قرار باشد فقط همین‌طور هر کسی به احساس خودش ایمان داشته باشد، ممکن است حس خوبی نسبت به ایمان داشته باشم، ولی مبانی خوبی هم برای دفاع از ایمان خودم داشته باشم. یعنی فقط یک اصل حس خوب نیست که نسبت به شریعت قبول کردن دقیق باشد؟

مجازات، جامعه و حکمت حقوقی

آره، اگر من هم حسی بیان کنم، او هم حسی می‌گوید. به نظرم اعدام چیزی بد است، اتفاقاً. حالا یک حرکتی که ایشان می‌زند، من دو هفته، سه هفته پیش با یک دانشجویی که درسش تمام شده و در حال حاضر دانشجو است، همین یک دفعه گرم می‌شود. چطور آمد و از من درباره فلسفه فلویدها تکنم پرسید که شما اعدام را قبول دارید؟ گفتم آره. بعد یک خورده دست کرد و من همین حرف را زدم. گفتم که اگر مبنایی دست بگذاریم و به این نتیجه برسیم که مبانی دینی درست‌اند، مثلاً اسلام درست است، یادم نیست دقیقاً چه گفتند، مبانی به این نتیجه برسیم که اسلام و شریعت درست‌اند، خب در شریعت حکم اعدام هست، باید حکم اعدام را بپذیریم. گفت اتفاقاً برای همین است که نباید آن مبانی را بپذیریم، چون خالی اصلاً منجر می‌شود به حکم اعدام. یعنی اینقدر فرض کنیم که به یک یقینی رسیده‌ایم در مورد اینکه نباید اعدام کرد، پس همه حرف‌هایی که زده شده یک جایش اشکال دارد که رسیدیم به شریعتی که این شریعت می‌گوید اعدام باید باشد.

من واقعاً خیلی خندم گرفت از این حرفی که می‌زند، که چطور آدم به این میزان اطمینان می‌رسد که یک چیزی که اصلاً نمی‌داند دقیقاً چیست، اصلاً مسئله اعدام خیلی خیلی مسئله پیچیده‌ای است. یعنی فکر می‌کنم مخالفین اعدام، اما هم قبول دارم مسئله فوق‌العاده پیچیده است، برای اینکه مسئله فردی نیست، مسئله این است که من می‌خواهم نهایتاً بدونم شما باید مجازات تعینی کنید برای یک جرمی. یک بچه‌شیده که جرم کم است، هرچه مجازات را سنگین‌تر بگذارند، مثلاً فرض کنید در یک جرم ساده حکم اعدام بگذارند، خب آدم‌ها جرات نمی‌کنند آن کار را انجام بدهند، ولی اگر حکم مجازات نگذارند، آدم‌ها احساس می‌کنند که می‌توانند آن کار را انجام بدهند. یک راشد برنامه تعیین مجازات نیست که من دوست دارم مجازات را انجام بدهم، مجازاتی می‌گذارم برای اینکه جلوی رواج جرم را بگیرم. هرچه مجازات سنگین‌تر باشد، احساس همین است. حالا همین هم می‌شود زیر سؤال برد که آیا مجازات سنگین گذاشتن به نظر می‌رسد که واقعاً آدم‌ها از ترس مجازات کارهایی را نمی‌کنند؟ یک نکته دیگر این است که خب بلاخره وقتی مجازات انجام می‌شود، یک وقتش این است که یک آدم نامطلوبی در سن این مجازات ممکن است از جامعه حذف شود، حالا برود زندان یا اصلاً کلن حذف فیزیکی شود یا یک بلایی سرش بیاید. هر جور مجازاتی یک آسیبی به همان آدم می‌رساند که مثل این است که قبلاً کلن این‌طور شده است. دیگر به نظر می‌رسد در نظر مقررات اجتماعی جامعه این است که اصل فرد حالت فرد است. یعنی چرا زندان اینقدر تبدیل شده به مجازات عمومی برای همه جرم‌ها؟ برای اینکه شما با زندان یک آدم نامطلوب را از جامعه جدا می‌کنید. در واقع، انسان نامطلوب در جامعه مثل یک سری میکروب‌هایی به آن‌ها نگاه می‌کنید که جامعه‌ها را دارند بیمار می‌کنند و ما کاری نداریم چرا این را بکشیم؟ می‌برندشان به زندانی با دیوارهای بسیار بلند و با اطمینان آن‌ها را از جامعه جدا می‌کنند. این‌ها را از جامعه جدا می‌کنند؛ ما به هدف خودمان رسیدیم. اصلی نیست که این آدم مثلاً اصلاح شود؛ یعنی من، یعنی هر فردی که زنم، مبنای این است که جرم اتفاق نیفتد، مبنای این است که این آدم از جامعه جدا شود و آسیب نرساند. اگر بخواهد آسیب برساند، یک مبنایی که کلّاً در حقوق مدرن حفظ شده این است که قانون باید جنبه اصلاحی داشته باشد. نوع مجازاتی که تعیین می‌کنم برای یک جرم، باید به گونه‌ای باشد که هر آدمی که یک جرم مرتکب می‌شود و خودش حالا معترف به جرم است، برای یک نفر ثابت شده است که آدمی کار اشتباهی کرده و به خودش آسیب رسانده، به غیر از این که به اجتماع آسیب رسانده، نوع مجازات من می‌تواند به این سمت برود که خود این آدم با آن مجازات به وضعیت بهتری برسد. این مطلقاً به نظر می‌رسد در فرصت‌های حقوق مدرن نادیده گرفته می‌شود یا خیلی کمرنگ می‌شود؛ در مبانی حقوقی و به اصطلاح جرم‌شناسی دینی به شدت پررنگ است. برای همین مجازات خیلی متنوع است؛ یعنی شما بر حسب این که هر کسی چه کاری کرده، یک نوع مجازات برایش تعیین می‌شود. این‌گونه نیست که همه شلاق بخورند یا مثلاً اعدام شوند یا زندانی شوند. انواع مختلف مجازات‌ها وجود دارد، تازه بر حسب این که چون مجازات‌های جدیدی ممکن است انجام شود، دست قاضی باز است. به اصطلاح احکامی که چند مورد وجود دارد، حدی برای آن وجود دارد؛ یعنی در شهر پیش‌بینی شده که مجازات چیست. در مورد این که این مجازات عادلانه است یا نه، جای بحث هست، ولی یک نواری زیادی وجود دارد که حاکم شهر به اصطلاح تعزیر می‌کند؛ یعنی خودش بنا بر جرمی که مرتکب شده یک نفر، یک مجازاتی تعیین می‌کند. این مجازات‌ها می‌تواند متنوع باشد. من فکر می‌کنم در غرب در اختیار قاضی چنین چیزهایی هست و گاه‌گاهی قاضی‌ها مجازات‌های جالبی به نظرشان می‌رسد بر اساس جرمی که مرتکب شده‌اند. هرچند مبانی کلی به اصطلاح جرم‌شناسی و مجازات و این‌ها به نظر خیلی سطحی می‌آید و این حرف‌ها هم نیست، ولی چون آنجا قاضی‌ها اختیار دارند در بعضی از تعیین بعضی از مجازات‌ها، خودشان شخصاً ممکن است کارهای جالبی بکنند. یک قاضی پارسال یا دو سال پیش یک حکم خیلی جالب داده بود که خیلی انعکاس رسانه‌ای پیدا کرد در دنیا؛ یک آدمی که به حیوانات آزار رسانده بود و نمی‌دانم رضیفه داشت که هر ماه هر شب به پارک می‌رفت و به حیوانات غذا می‌داد، یک چیزی این شکلی بود. یعنی دقیقاً مطابق با این که چه کاری کرده، قاضی هم یک حکمی داده بود که برعکسش طرف باید رفتار کند. در احکام حدود و تعزیرات دینی این خیلی پررنگ است و در فلسفه حقوق مدرن خیلی کمرنگ شده است. درباره این که اعدام چیز خوبی است یا بد، مسئله بسیار داغی است. مسئله اعدام هم، همچنین مسئله خودکشی اختیاری، تا حدودی روی آن زیاد بحث می‌شود، ولی انعکاس اجتماعی حوادث همجنس‌بازها و مسئله اعدام خیلی بیشتر است؛ یعنی مثلاً رئیس‌جمهور آمریکا باید تصمیم بگیرد که در مورد همجنس‌بازها چه می‌خواهد بگیرد. مثلاً بوش تصمیمش این است که صراحتاً بگوید مخالف آزادی همجنس‌گرایی است و این...

حرف‌ها هست و حملان در هشت سال، خودش کاملاً تا جای ممکن از اختیارات خود استفاده کرد تا آزادی همجنس‌گرایان و ازدواج آن‌ها در آمریکا اجرا نشود. اختیارات وحی‌شده البته محدود است و اوباما با شعار حمایت از همجنس‌گرایان وارد انتخابات شد و همه همجنس‌گرایان آمریکا مطلقاً از او پشتیبانی کردند. اولین بار بود که فکر می‌کنم در تاریخ انتخابات آمریکا، یک کاندیدایی دقیقاً شعار انتخاباتی خود را به گونه‌ای انتخاب کرده بود که صراحتاً همه چیز را بیان کند. این چه چیزی را نشان می‌دهد؟ اینکه چقدر مسئله در جامعه آمریکا مسئله مهمی است و چقدر تعداد کسانی که طرفدار حقوق همجنس‌گرایان هستند زیاد است.

نه اینکه همجنسگرا هستند، طرفداری از حقوق همجنسگراها خیلی فرق می‌کند با همجنسگرا بودن. تضادهای عظیمی ممکن است در طرفداری از حقوق همجنسگراها به وجود بیاید؛ مثلاً درصد قابل توجهی از کسانی که در دهه‌های گذشته برای حقوق سیاه‌پوستان تظاهرات می‌کردند، همان‌طور که می‌دانید، خیلی سختی کشیدند و کتک خوردند برای دفاع از حقوق سیاه‌پوستان. الان در غرب برای چنین مسئله‌ای، اعدام مسئله‌ای بسیار مهم و بحث‌برانگیز است؛ در توییتر، رسانه‌ها و کتاب‌ها درباره آن بحث می‌شود. هنرمندانی که اصولاً فکر می‌کنند، و بسیاری از آنها هم همجنسگرا هستند، علیه اعدام فعالیت می‌کنند.

من می‌خواهم به یک کار هنری بسیار جالب و مهم اشاره کنم که به نظر من یک اثر هنری بسیار قابل توجه و به مخالفت با اعدام ساخته شده است. یک کارگردان بسیار مهم در لهستان، در سال‌های اخیر—ببخشید، در سال غیر اخیر، مثلاً در دهه هشتاد—به نام کسلوفسکی که یک کارگردان بزرگ لهستانی است و در ایران هم خیلی شناخته شده است، فیلمی ساخته به نام «ده فرمان». این فیلم یک مجموعه تلویزیونی ده قسمتی است که موضوع هر قسمت یکی از گناهان ده‌گانه‌ای است که در ده فرمان مطرح شده است.

یکی از قسمت‌های این مجموعه، فیلم کوتاهی است درباره کشتن. این قسمت کاملاً درباره مسئله کشتن است و موضوع اعدام را به طور مستقیم مطرح می‌کند. به نظر من این نمونه خوبی از یک اثر هنری است که وقتی یک هنرمند از شهود و الهام هنری خودش استفاده می‌کند، ممکن است اثری تولید کند که به نظر خودش مثلاً مخالف اعدام باشد، ولی ممکن است من آن را ببینم و طرفدار اعدام باشم. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه. یعنی وقتی شما خیلی واقعی نگاه می‌کنید، مثلاً می‌فهمید که این مستند خیلی خوب نیست—من دارم درباره واقعیت اجتماعی صحبت می‌کنم. منظورم این بود که بخواهم چیز دیگری بگویم، ولی اگر انصاف داشته باشم و خوب به بطن حوادث بروم و تا جایی که ممکن است حالت مستند بودن را رعایت کنم، ممکن است آدم‌ها این اثر را ببینند و نتیجه‌ای خلاف آنچه من می‌خواستم بگیرند. اثر هنری خوب اثری است که تا حدودی در واقع ممکن است تأثیرهای مختلف بگذارد.

بگذارید بگویم که هر چه دارم می‌گویم ممکن است به این شکل اصلاً درست نباشد. اثر هنری خوب باید حتماً این‌گونه باشد. این حرف‌ها متداقلی است و خیلی هم قابل دفاع نیست، اما به هر حال من این را می‌خواهم بگویم. من این فیلم را نگاه می‌کنم و احساس من همان است که اعلام شده است: خوب است.

برای اینکه فیلم درباره قتل یک جوان به‌شدت روانی و آشفته ساخته شده است که در شرایط خاص تصمیم می‌گیرد یک نفر را بکشد، در اینجا یک راننده تاکسی را می‌کشد. اولاً صحنه قتل فوق‌العاده تأثیرگذار است و برای همین فیلم به‌شدت شما را از کشتن منزجر می‌کند. کشتن به معنای این است که یک نفر، یکی از سرو را بکشد؛ چنین معنایی دارد که جامعه بخواهد آن عامل را اعدام کند. فیلم هر دو جنبه را دارد و سعی می‌کند نشان دهد که کشتن کار بدی است. نیمه اول فیلم این موضوع را نشان می‌دهد که واقعاً صحنه فجیعی است، بدون اینکه صحنه شنیع و خشنی را نشان دهد، ولی صحنه به‌شدت تأثیرگذار است.

«فیلمی کوتاه دربارهٔ کشتن» و خوانش دینی از

شما در فیلم‌های دیگر احتمالاً آدم‌کشی دیده‌اید؛ مثلاً یک نفر هفت‌تیرش را درمی‌آورد و شلیک می‌کند، چند نفر کشته می‌شوند، اما هیچ خون و چیز بدی دیده نمی‌شود. آن صحنه‌ها ممکن است حتی لبخندی هم روی لب شما بیاورد و سینما انگار باعث شده که شما احساس کنید کشتن کار راحتی است. مثلاً یک فیلم کمدی بود که فیلم‌های هنری را مسخره می‌کرد؛ در آنجا قهرمان فیلم یک مسلسل بزرگ برداشت و شروع کرد به سمت عده‌ای از این تیپ آدم‌ها که همه باید کشته شوند، شلیک کردن. مثلاً هلا ویتنامی‌ها و همه این‌ها. یادم می‌آید که شروع شلیک کردن و وقتی آدم‌ها می‌مردند، آن صحنه‌ها کمدی بود.

در گوشه صفحه یک کانتر شروع به شمارش تعداد آدم‌هایی کرد که کشته می‌شدند؛ این عدد زیاد شد، مثلاً ۱۰ نفر، ۲۰ نفر، ۵۰ نفر، ۱۰۰ نفر، مثلاً ۱۴۷ نفر. یک چراغ روشن شد که رکورد را شکست. حالا در سینما ۱۴۷ نفر رکورد محسوب می‌شود و قاضی‌ها می‌گفتند مالی کسی بود که این رکورد را شکسته است. این صحنه را فیلمساز طوری ساخته که به‌شدت تأثیرگذار است و به نظرتان می‌رساند که اصلاً کشتن کار راحتی نیست. چون یک نفر نمی‌میرد؛ یعنی هر کاری می‌کند، یک جوانی دارد حرف می‌زند و دوباره ادامه می‌دهد تا آخرش دیگر سنگ بزرگی را برمی‌دارد و سرش را له می‌کند که طرف نمی‌میرد. این فیلم درباره محاکمه این فرد است که می‌خواهند او را اعدام کنند و فیلمساز طوری ساخته که این رسمیت هم به نظر می‌رسد. ولی من به عنوان یک آدم مذهبی وقتی نیمه دوم فیلم را نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم که حکم اعدام برای این فرد اتفاقاً حکم سنگینی است. وقتی حکم اعدام برایش صادر می‌شود و دارند او را اعدام می‌کنند، دقیقاً در این فیلم او دچار یک نوع تحول مذهبی می‌شود؛ از زندگی خودش و کاری که کرده واقعاً پشیمان است و گریه می‌کند. هدف ما فقط این دنیا نیست. ببینید، وقتی با مبانی دینی نگاه می‌کنید، می‌خواهید آدم را مجازات کنید چون این آدم حیات دیگری بعد از مرگ دارد. این موضوع روی این که شما به مجازات اعدام چگونه نگاه می‌کنید تأثیر می‌گذارد. یعنی اگر من احساس کنم که این آدم، مثلاً فرض کنید، الان از این حیات دنیایی خودش وارد حیات آخرت شود، شرایط بهتری دارد، خیلی فرق می‌کند. یک جورایی انگار مطمئنم که این آدم که کشت، دیگر نابود نشده و چیزی هم بعد از آن هست. خب، فرق می‌کند و من ممکن است، حتی به قصد اصلاح و اینکه به نفع خودش باشد، اعدام کنم. این اصلاً با مبانی غیر دینی معنی ندارد. این حالتی که داریم می‌زنیم، یعنی چیزی نیست که الان بمیرد و هیچ. به نظر می‌رسد که با غیر مبانی دینی، هیچ کسی نیست که بمیرد، بلکه زندگی دنیا بیشتر تمام می‌شود. این هم که تنها زندگی ممکن است به نفرات ما باشد، همه این نفس‌ها پیچیدگی زیادی دارد و این‌طور نیست که من به عنوان آدم دینی بگویم دلایل خیلی قاطعی دارم که به شما ثابت کنم اعدام چیز خوبی است یا آن آدمی که مخالف است بگوید دلایل قاطعی دارم که بگویم اعدام چیز بدی است. نه، همین الان آدم‌های غیر دینی هم هستند که طرفدار اعدام می‌باشند. مثلاً فرض کنید آثار اجتماعی که اعدام دارد. به هر حال، من در جواب آن سوالی که شما دارید می‌گویید، حرفم این است که ما احکام شریعت را از احساسات خودمان به دست نمی‌آوریم و ممکن است احساسات من هم من را به نتایج مشابه شریعت نرساند، ولی باید مبانی دیگری به مسائل ببینیم و ایمان پیدا کنیم. مبانی، مبانی قابل دفاعی است وقتی که ایمان پیدا کردیم. یعنی وقتی می‌گویید که موضوع لا، مثلاً یک نفر وقتی هر کش این است که من موضوع لا ادریه، خب یعنی معلوم نیست این درست است یا آن درست است. من فکر می‌کنم جز آن آدم‌هایی هم که بیشتر به نظرم می‌رسد این یکی شکلش درست است. خب، حالا دارم بر مبنای آن چیزی که بیشتر به نظرم می‌رسد درست زندگی می‌کنم و از جمله این است که خداوند مثلاً شریعت فرستاده. به چنین چیزی اعتقاد پیدا کردن و کسی هم نمی‌تواند به من بگوید که این حرفت مثلاً واضحاً غلط است یا دلیلی بر علیه آن داشته باشد. بنابراین ما احکام شریعت را با حس خودمان نمی‌توانیم درستی یا غلطی آن را تشخیص دهیم. شما همه‌اش را دیتکت کنید؛ هر چقدر شما آدم پیشرفته‌تری باشید، بیشتر می‌فهمید حس‌تان هم همراه می‌شود با شریعت. اگر نه، طبعا یک دست‌مثلی از شریعت ممکن است با احساس‌تان جور نباشد. من برای در مورد چنین سوال‌هایی فکر می‌کنم دست‌کم اصلاح احساس کنند. افکار و موادهایی ممکن است خیلی استراتژیک درستی نشان دهند. خب، این احساسی که آدم دارد یک نقطه است؛ ممکن است یک خود اینجا تریلاف هم باشد. مثلاً من یک نسل به احساس خیلی قبلی هم باید، مثلاً حدس بزنم که احتمال خیلی زیاد برسند، برسند، برسند، سر برسند. آره، کاملاً درست دارد. اینجا دقیقاً تضاد وجود دارد. یعنی من مثلاً ببینید، یک هنری که آدم باید داشته باشد این است که خب شما هیچ‌وقت نمی‌توانید بگویید که یک حکم شریعت را قطعی فهمیده‌اید؛ آنجا احتمال خطاب وجود دارد. شما وقتی که...

در استنتاج‌های خود، چه از شریعت و چه به طور مستقیم از چیزهایی که می‌فهمید، احتمال خطا وجود دارد و دقیقاً همین موضوع ترید آف است. مثلاً فرض کنید که من ۷۰ درصد مطمئنم که این حکم را درست از شریعت می‌فهمم، ولی ۹۹ درصد وقتی به آن نگاه می‌کنم، به نظرم غلط می‌رسد. آن ۳۰ درصد احتمال خطا برای من پررنگ می‌شود؛ یعنی من حکم را در حالت تعلیق نگه می‌دارم. برعکسش هم صادق است. مثلاً در مورد اعدام، ۹۹ درصد از شریعت می‌فهمم که اعدام وجود داشته و خداوند چنین چیزی را به عنوان شریعت خواسته، ولی واجب نکرده که حتماً اعدام انجام شود. اگر ولی دم درخواست اعدام کند، باید جامعه آن را اجابت کند، مگر اینکه دلایل موجهی وجود داشته باشد. حالا حاکم در شرایطی می‌تواند شخصاً بگوید که اعدام را لغو می‌کنیم. من این را از شریعت می‌فهمم و احساسم نسبت به اعدام شاید پنجاه پنجاه است. حتی اگر شریعت را کنار بگذارم، ممکن است ۶۰ تا ۷۰ درصد درست باشد که کسی اعدام نشود، ولی اعدام دیگر انجام نشود. در اینجا به نفع آن چیزی که از شریعت می‌فهمم، پررنگ‌تر و قاطعانه‌تر می‌فهمم و از این خطا ضربه می‌خورم. اگر خطایی در انتخاب دین درست داشته باشم، آنجا هم احتمال خطا وجود دارد. در طرف مقابل هم همین‌طور است. مثلاً اگر کسی بگوید که اعدام غلط است، احتمالاً این فرد در زندگی خود تجربه‌هایی داشته یا فیلم‌های زیادی دیده که این احساس در او تقویت شده که اعدام غلط است. خب، این طبیعی است که چنین احساسی داشته باشد. من ممکن است مقام محسن شما را نداشته باشم یا به نتیجه‌ای نرسیده باشم که شما رسیده‌اید، چون نتیجه‌گیری شما متفاوت است یا از آن نتیجه نمی‌گیرم. این طبیعی است که بخواهند ما را از تصمیم‌مان منصرف کنند و احساسشان این است که کاری واقعاً بد انجام می‌شود. مثلاً جامعه‌ای را در نظر بگیرید که شریعتی دارند که می‌گوید بچه‌ها وقتی سه ساله شدند باید به طرز عجیبی شکنجه شوند، مثلاً برای رشدشان خوب است که شکنجه شوند. بعد شما می‌گویید باید بچه‌ها را بیدار کنید. من با این افراد وارد بحث در مورد مبانی حرف‌هایشان می‌شوم، نه اینکه صرفاً از عبارت‌ها استفاده کنم. بحث این نیست که آن‌ها فقط احساس خود را از فیلم دیدن بیان کنند و بگویند؛ اگر حرف حسابی دارند، من حرفی ندارم. اگر بچه‌ای شکنجه می‌شود، من می‌گویم باید این روش متوقف شود و بحث می‌کنم و سعی می‌کنم طرف را قانع کنم. وقتی کار به جایی رسید که طرف پرت و پلا می‌گوید و هیچ دفاعی ندارد، ولی می‌گوید مثلاً اجداد من این کار را کرده‌اند و من هم باید انجام دهم، به تو ربطی ندارد، ممکن است من از ابزارهای دیگری استفاده کنم. کل حرف این است که غربی‌ها درباره اعدام چه می‌گویند؟ مثلاً اخیراً چه اتفاقی افتاده است؟ جز اینکه احساسشان این است که کسی را نکشید، نکته چیست؟ همین است دیگر؛ نکته این است که اگر بحث کرده باشند و ما را به جایی رسانده باشند که هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشیم، در مورد اعدام خودشان بدون مبانی دینی حرف می‌زنند. در جامعه‌شان، ایالت‌هایی مثلاً در آمریکا وجود دارد؛ البته اکثرشان ایالت‌هایی هستند که شاید نه همه، ولی بیشتر ایالت‌هایی که اعدام دارند، احتمالاً به دلیل پیشینه و مقررات دینی این رسم هنوز باقی مانده است. به هر حال، حقوق‌دان‌های لائیکی وجود دارند که طرفدار اعدام نیستند. این‌طور نیست که هر کسی مبانی دینی نداشته باشد، در مورد شکنجه بچه‌ها هم بتواند دفاع کند، مگر اینکه آدمی چشم و گوش بسته به دنیا آمده باشد. از مبنای دیگری می‌توان دفاع کرد، نه دقیقاً. دهشت اینجا این است که حرف زده نمی‌شود؛ فشار آورده می‌شود، درست مثل همان کاری که در زمان پیامبران انجام می‌شد. فرض کنید عبادت نکنید، بت‌های ما را بگذارید، از این شهر بروید. این همان خانم جاهره است. یعنی یک دادرسی درست، خانم جاهره. آها، آها، خانم یعنی یک روند که دادرسی درستی داشته شده است. حداقل باید بعد از اینکه کجورکیدی مدعی شده باشد که روند دادگری قدرت گرفته و مثلاً قصد نفوذ داشته و اعتراض به اعدام صورت گرفته باشد. من نمی‌فهمم. موضوع‌شان در ایران است؟ خودم می‌خواهم یکی بگویم؛ به نظرم این اعتراضی که نسبت به اعدام صورت می‌گیرد، نه، نه، نه، نه، نه، غربی‌ها اعتراض‌شان به اعدام، به کل حکم اعدام است. اصلاً قبول ندارند که حکم اعدام جزو مقررات یک کشور باشد. خب، آنجا هم این‌ها که این فشار را به ما می‌آورند، این‌هایی که این چیز هم فشار می‌آورند. فرض کنیم اعدام را برداریم و به سنگسار بیاوریم؛ فرض کنید سنگسار جزو احکام واقعی شریعت آن‌هاست. بحث شدیدی نیست که این جزو احکام شریعت است یا نیست؛ بحث شدیدی نیست که این کار نباید انجام شود. من شاید اشتباه کردم که گفتم اعدام؛ باید می‌گفتم سنگسار. ممکن است خودم به نظرم از شریعت، سنگسار در نمی‌آید؛ جزو شریعت اسلام نبوده است. حالا این نظر شخصی من است؛ یعنی چیزی که اتفاقاً می‌توانم وارد بحث شوم و بگویم این حکم غلط است. موضوع نوع بحث گردنه است. الان اگر سنگسار جزو احکام دین یهود بوده، خب حالا یهودی‌ها که سنگسار نمی‌کنند. اگر به فرض متشرقان یهودی در اسرائیل به قدرت رسیدند و خواستند احکام شریعت را اجرا کنند، غرق مانع این کار می‌شوند؛ چون می‌گویند نباید این کار را بکنید. این کار مثلاً بد است؛ با چه مبنایی بد است؟ با مبنایی لایق بد است. یعنی فرض کنید اگر من بگویم آقا خداوند مثلاً کسی را بگوید که سنگسار می‌شود به دلیل زجری که می‌کشد از عذاب اخروی‌اش کم شود یا ببخشندش، اصلاً معنی ندارد این حرف برای آن. شما حق ندارید خدا و آخرت را وارد این چیزها بکنید و وارد بحث بکنید. شما باید با فرض اینکه خدا وجود ندارد و با فرض اینکه آخرت وجود ندارد، از سنگسار دفاع کنید. بعد هم مثلاً چیزهای دیگری هست؛ یعنی چیزهایی را نباید حرکت دهید، چیزهایی هم باید حتماً قبول کنید. بعد حالا چیز دیگری وارد می‌شوند، می‌توانند دست بزنند به نخره. مسئله این است که شما یک حکم هم اگر باشد که جزو احکام یک شریعت است و غرب این‌گونه برخورد می‌کند و می‌گوید برخوردش دارد در مورد اعدام، خب بله، به این سختی که مثلاً فرسونه. در مورد سنگسار، در مورد حجاب من دیگر خود دیر شده است. این کلاس دیگر فکر کنم دو ساعت بیشتر شده است. این چیزی که دقیقاً به من نشان می‌دهد، دو ساعت به من نشان می‌دهد به اندازه یک میلی‌متر مانده است. دو ساعت الآن فشار است که در مورد حجاب روی مثلاً فرسونه نسل آزادی زنان یکی حجاب است، یکی پوشش شده افراد؛ یعنی کی؟ به نظر شما خنده‌دار می‌شود؟ هر فکری می‌کنم، یعنی من همین حرفی که در جلسه زدم، خودشان که پوشش‌شان در این ست سب پنجه سال آخری زیر رو شده است. همیشه هم فکر می‌کنند همان مقداری که خودشان الان هم که برهنه نشده‌اند کامل است. یعنی الان هم جامعه غربی یک حدی از پوشش در آن قانوناً الزام‌آور است و دقیقاً مثل همجنس‌گرایی است؛ افراد برای شکست آن الزام دارند فعالیت می‌کنند. و غرب هیچ‌وقت زیر بار نرفته است. تا حالا یک ایالت هم در آمریکا یا جای دیگری وجود ندارد که شما بتوانید به‌راحتی وارد خیابان شوید و برهنه باشید. این غیرقانونی است و جرم محسوب می‌شود.

خب، برای یک حدی از حجاب، انتظار وجود داشتنش قطعی است و الان حرفشان این است که آن حد را پیدا کرده‌اند؛ یعنی آن مقدار درست را فهمیده‌اند. واقعاً این موضوع برای من خنده‌دار است. همین حجابی که ما داریم، اگر کمی کمتر باشد، مثلاً ضروری است. سال قبل‌شان بود. ببینید، حرف‌شان در این صورت می‌تواند معنی پیدا کند که زنان، در اکثریت، در جامعه ایران، اکثریت زنان و مردها مخالف حجاب هستند و کسی این حجاب را به زور بر سرشان گذاشته است؛ اکثریت مخالف‌اند. خب، این می‌شود طرفداری از دموکراسی و این بحث جداست.

الان مگر عقلایی در مثلاً آمریکا هستند که بگویند من می‌خواهم بیایم در خیابان بدون حجاب؟ ولی شما عقلای‌شان حرف‌شان به جایی نمی‌رسد، اکثریت پیدا می‌کنند، قانون تصویب می‌کنند. الان واقعاً شما فکر می‌کنید اگر در ایران رأی بگیرند که حجاب باشد یا نباشد، نبودن حجاب رأی می‌آورد؟ من فکر نمی‌کنم. فکر من این است که همین جامعه ایران، بخش سنتی‌اش طرفدار حجاب است. اگر این‌طور باشد، مشکل غربی‌ها حل است، باید حل باشد، ولی نیست.

نظرشان این است که نباید این‌طور باشد، ولی حس‌شان این است که حقیقت را می‌فهمند. می‌گویند هر وقت شما بخواهید چیزی را بگویید، آن‌ها می‌گویند همه‌اش از این است که حقیقت مبهم است، ولی رفتارشان این‌طور است که همیشه حقیقت مطلب رفتار آن‌هاست. می‌دانند که قانون‌ها باید چه باشد، همه چیز را می‌دانند و این‌قدر هم برایشان روشن و واضح است. مثلاً آن مسئله شکنجه بچه دو ساله، دو ماهه، نمی‌دانم چند ساله بود، سه ساله، که باید بقیه هم همان را تبعیت کنند.

و این حرفشان در دویست سال اخیر است؛ حرف در دوازده سال تغییر می‌کند، آن هم نباید حرفش را بزنید. همیشه در حال پیشرفت است، یعنی هی بهتر می‌شود، مثل فیزیک. فیزیک مثلاً هی عوض می‌شود، بله، همیشه دارد بهتر می‌شود، یعنی طولانی‌مدت چیزی دیگر است. علم این‌طور است، حقوق‌شان هم این‌طور است. مثلاً به آن‌ها بگویید پنجاه سال پیش خودتان به طرز فجیعی حتی اعدام می‌کردید، خب می‌گویند الان ما پیشرفت کرده‌ایم و می‌خواهیم شما هم پیشرفت کنید. مثل استعمار دیگر، آمده‌اند که استعمار یعنی آباد کردن. ما عقب‌افتاده بودیم، آمده‌اند کشورهای ما را مثلاً آباد کنند و تا حدود زیادی هم موفق شده‌اند. خب، من این بحث‌ها را مشتاقم که ادامه بدهم. فضای سوره حج این‌طور است: شما یک زمینی را می‌بینید، آدم‌هایی می‌خواهند خداوند را عبادت کنند، می‌خواهند شریعت را رعایت کنند، و یک عده آدم بدون اینکه دلیل موجهی داشته باشند، مخالف هستند.

من یک حرفی قبلاً در عرفان زده‌ام که می‌خواهم درباره آن صحبت کنم؛ این‌که وضعیت ما الان در دنیا با وضعیت پیامبران در گذشته فرق دارد. پیامبران می‌آمدند، آن‌ها بودند که عرفای منطقی می‌زدند، طرف مقابل به نظر می‌آمد هیچ حرفی برای گفتن ندارد. می‌گفتند که سنگسار می‌کنند، یک جورایی به نظر می‌رسید که اوضاع برعکس شده است.

آدم‌های محاسبی هم که همه‌شان می‌گویند مثلاً دهانتان را ببندید و حرف نزنید وگرنه می‌زنیم و می‌کشیم و این حرف‌ها. من یک خورده می‌خواستم وارد این بحث بشوم که تحلیل‌ها چقدر عمیق و واقعی هستند. جلسات آینده از این صحبت‌های کوتاه باید بگویم. ببخشید، این روان‌آمیز بس شد، نه؟

این هدف است و برای رسیدن به آن باید حوصله داشته باشیم.

حجاب، مرزهای آزادی و ادعای حقیقت مطلق

ارجاعات بیرونی این جلسه (۸)
  1. تفسیر۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · اشارهٔ گذرا
  2. حج۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · حج در زمین هبوط
  3. سوره۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · اشارهٔ گذرا
  4. فیلمی-کوتاه-درباره-کشتن۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · اشارهٔ گذرا
  5. شریعت۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۵، sec-۶، sec-۷ · شریعت و معیار پیشرفت
  6. علم۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲، sec-۳، sec-۴، sec-۶ · خواندن همدلانهٔ مسائل علمی
  7. اسلام۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳، sec-۴، sec-۷، sec-۸ · سنگسار و شریعت اسلام
  8. ایمان۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴، sec-۵، sec-۶، sec-۸ · ایمان و پیشرفت جامعه