→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۰ · تفسیر سوره حج

حج، جهاد، سیاست زمین و دفاع از مکان عبادت

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

درآمد / حج، فراتر از برداشت عرفانی و فردی

مروری می‌کنم؛ صرف درداشت‌های عرفانی و فردی که از حج وجود دارد کافی نیست. یعنی ما در متن قرآن و کانتکس دینی چیزی فراتر از این می‌دهیم و آن هم در واقع جنبه‌های اجتماعی، سیاسی و کلیت حج است؛ حج به عنوان یک پدیده و اتفاقی که در زمین می‌افتد و به نوعی اهمیت اجتماعی دارد. در جلسه ما قبل آخر گفتم و روی این تأکید کردم که اصولاً مکانیسم‌هایی که در الهام عرفانی و این‌ها هست، جنبه فردی در آن قوی‌تر است و در مکانیسم وحی، که چیزی فراتر از آن شهود و درک عرفانی متعارف است که عرفا دارند، مثل اینکه یک سطح بالاتر از آن است، متکی به زبان است و طبعا به دلیل اینکه برای ابلاغ به مردم نازل می‌شود، جنبه‌های اجتماعی در آن پررنگ‌تر است. در آن جلسه خواستم روی این تأکید کنم که این تفاوت‌ها وجود دارد. بنابراین طبیعی است که شما در حیامی که خداوند صورت وحی فرستاده، چیزی فراتر از مسیر فردی درباره حج یا هر چیز دیگر که شریعت است ببینید. و در سه جلسه قبلی هم روی این تأکید کردم که جدای آن مکانیسم‌ها، اصولاً دین جنبه اجتماعی قوی دارد و با مردم در ارتباط است، در حالی که عرفان جنبه اجتماعی ضعیفی دارد و بیشتر در حالتی فردی است. شما انتظار نداشته باشید که در طریقت‌های عرفانی خیلی بحث‌های مثلاً درباره وظایف اجتماعی آدم‌ها را ببینید. معمولاً عرفا منزوی زندگی می‌کنند و حتی اکثر عرفان‌های اسلامی و برخی عرفان‌های دینی که در ادیان ابراهیمی هست، اگر کنار عرفان شرقی بگذارید، در عرفان شرقی نوعی منزوی بودن و دوری از جامعه زندگی کردن وجود دارد. مثلاً شمن‌ها در جنگل‌ها و بیابان‌ها زندگی می‌کردند و کاملاً حالت ایزوله داشتند. همچنین صوفیه‌ها کلیتاً وقتی که فیر عرفانی خودشان را تمرین می‌کنند، توصیه به بیشتر کنارگیری از مردم دارند و ماندن در جامعه برایشان کمتر مطرح است. من فکر می‌کنم این دوستان نکات مهمی دارند. من در سقف شروع کردم در مورد عبادت اجتماعی حج، کمی سریع‌تر وارد شدم و سعی کردم بگویم که در قرآن وقتی بحث حج مطرح می‌شود، نکته‌ای که در قرآن از اول می‌بینید این است که شهر مکه و کعبه که آنجا ساخته شده، اولین چیزی که از آن می‌بینید به عنوان هویت آن، قبله مسلمانان است؛ قبله‌ای که بعد از ابلاغ اسلام، مسلمان‌ها به سمت آن نماز می‌خوانند و این تحریر قبله، مبدع پیدایش جامعه اسلامی است و انگار یک دین جدید در مقابل ادیان گذشته است که با این تغییر، تولد یافته و اعلام استقلال می‌کند به عنوان یک جامعه جدید. بنابراین اصلاً هویت کعبه به نوعی گره خورده با هویت جامعه بودن، داشتن جامعه دینی، داشتن جایی که همه مسلمان‌ها به سمت آن قرار می‌گیرند و روزانه نماز می‌خوانند. این‌گونه نیست که فقط ما کعبه را به عنوان محلی که یک عبادت سالانه در آن برقرار می‌شود بشناسیم؛ ما روزانه با کعبه در زندگی خودمان شرکت می‌کنیم و همه ما به طور طبیعی پنج بار حداقل به همان سمت می‌ایستیم، هر جای دنیا که باشیم. مسجد الحرام و کعبه که در وسط مسجد الحرام است، قبله همه مسلمانان است. بنابراین از ابتدا در قرآن این هویت اجتماعی در کعبه وجود دارد. تاریخ بنای کعبه هم که بیان می‌شود، مثلاً در آیاتی از قرآن آمده است؛ مثلاً آیه‌ای که چندین بار به آن اشاره کرده‌ام: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِلْعَالَمِينَ»؛ این اولین مکان، اولین خانه‌ای است که برای مردم ساخته شده و رسماً جنبه اجتماعی دارد، نه صرفاً جنبه فردی. خداوند از ابراهیم خواسته که جایی بسازد برای عبادت، به عنوان عبادتگاه مردم. بنابراین آن چیزی که ما در حج می‌بینیم و هویتی که مسجد الحرام و قبله در شریعت اسلامی دارد، این است که مسلمانان یک مکانی در زمین دارند که متعلق به مسلمانان است؛ محلی که آدم‌های موحد و مسلمین برای آن عبادت می‌کنند و حداقل سالی یک بار باید آنجا عبادتگاه مسلمین باشد. بنابراین راه‌های آنجا باید از شرک پاک باشد، محیط باید امن باشد و راه‌های به سمت مکه باید باز باشند. وقتی این احکام وضع شده‌اند، به طور طبیعی معنایش این است که جامعه دینی که مسلمان‌ها تشکیل می‌دهند، ممکن است درگیر کسانی شوند که خارج از جامعه دینی مسلمان هستند. این نکته‌ای بود که در جلسه گذشته گفتم و این جلسه می‌خواهم پررنگ‌تر درباره آن بحث کنم. فرصت نداشتم، ولی بعد از جلسه، اکثر کارهایی که دیدم، احساس کردم این مسئله چیز دیگری است. ظاهراً این‌گونه است که من دفعه پیش با صراحت از این دفاع کردم که همین که شما مکه را ساختید و حج را برقرار کردید، یعنی پذیرفتید که ممکن است جنگ شود. فرض کنید من می‌خواهم دینی داشته باشم که مطمئن باشم منجر به جنگ نمی‌شود؛ چه کار باید بکنم؟ اجازه دهید یک نکته مقدماتی بگویم. ببینید، ما الان در یک دوران خاص زندگی می‌کنیم که واقعاً با یک قرن قبل تفاوت زیادی دارد. نگاه کنید به فضایی که نسبت به مسئله جنگ و سلاح به وجود آمده است. ما داریم درباره قرآن و احکام اسلامی صحبت می‌کنیم که در یک مکان و زمان خاص نازل شده‌اند و درک آن زمان از این مقررات، بسیار متفاوت است با چیزی که ما الان می‌بینیم. اجازه دهید توضیح دهم منظورم چیست. ما الان در دوران بعد از دو جنگ جهانی مخرب و وحشتناک زندگی می‌کنیم که در نیمه اول قرن بیستم اتفاق افتادند و گرایش‌های فرهنگی ضد جنگ را به وجود آوردند. فکر می‌کنم این موضوع خوب است؛ حداقلش این است که بین آدم‌های غیرسیاسی و مردم کوچه و بازار گرایش‌های ضد جنگ به وجود آمده است. مثلاً فرض کنید هر جایی که الان در دنیا جنگ می‌شود، می‌بینید که مردم واکنش‌های کاملاً منفی نشان می‌دهند. همیشه این‌گونه نبوده است. یکی از دلایلش عظمت دو جنگ جهانی اول و دوم و میزان تخریب وحشتناکی است که ایجاد کردند. یکی دیگر اینکه ما در دورانی زندگی می‌کنیم که سلاح‌های هسته‌ای به وجود آمده‌اند و جنگ بسیار خطرناک‌تر و مخرب‌تر از قبل است. ترس از نابودی زمین در صورت وقوع یک جنگ هسته‌ای جهانی وجود دارد. این موضوعی است که قبلاً که جنگ‌ها بیشتر محلی و منطقه‌ای بودند، این مسئله وجود نداشت. الان اگر دو کشوری که سلاح هسته‌ای دارند با هم درگیر شوند، مسئله بین‌المللی است؛ یعنی شما نمی‌توانید بگویید مثلاً هند و پاکستان هر چقدر می‌خواهند با هم بجنگند، چون ممکن است یکی از آن‌ها از سلاح اتمی استفاده کند و دیگری هم پاسخ دهد و چند انفجار هسته‌ای رخ دهد. ما هم در واقع گرفتار این مسئله هستیم. سال‌هاست که یک نوع آلودگی هسته‌ای وجود دارد و اگر زمین نابود نشود، اتفاق خیلی بدی رخ نداده است، ولی به هر حال مشکلاتی برای مردم منطقه و حتی مردم دنیا به وجود می‌آید. بنابراین ما در دورانی زندگی می‌کنیم که جنگ همراه با ترس و خطر بین‌المللی شده است. این‌ها نکات مثبت‌اند؛ یعنی خود به خود این سلاح‌های مخرب و ترس از جنگ، فضای زندگی مسالمت‌آمیز را در ذهن مردم آماده‌تر کرده است. اگر قبلاً ملت‌ها و اقوامی بودند که رسماً جنگ‌طلب بودند و عاشق جنگیدن، معمولاً این اقوام موفق هم بودند، چون علاقه به جنگ داشتند؛ مثلاً آدم‌های قوی و ورزیده بودند که می‌رفتند جهانگشایی می‌کردند؛ مثلاً از آشوری‌ها گرفته تا زمانی که مغول‌ها حمله کردند و همه منطقه را تا اروپا جارو زدند، آدم‌های جنگجو بودند و ذره‌ای احساس بد نسبت به جنگیدن نداشتند. خود عرب‌ها در زمان جاهلیت به شدت جنگ‌طلب بودند و جنگ را افتخار می‌دانستند و نوعی حس خوب نسبت به جنگیدن داشتند. بعداً هم عرب‌ها این سنت را که جنگ چیز خوبی است تا حدود زیادی حفظ کردند و بعد از اسلام هم کوتاهی نکردند و جنگیدند. این فضا دیگر وجود ندارد. فضای فرهنگی ضد جنگ به وجود آمده است که ممکن است بعضی بگویند بیش از اندازه است و افراطی است؛ یعنی ترس از اینکه هیچ کاری نکنیم که کوچک‌ترین درگیری پیش بیاید، ممکن است آدم‌ها را به سمت نوعی افراط ببرد. وقتی ما الان در این فضا به تاریخ اسلام نگاه می‌کنیم که در آن جنگ‌های زیادی صورت گرفته است، یا اینکه مسلمان‌ها اصولاً با حالت جنگیدن و شمشیر کشورگشایی کردند یا مسلمان کردند یا سرزمین‌هایی را گرفتند و در آنجا ساکن شدند، این‌ها تأثیرات منفی زیادی در ذهن مردم گذاشته است. شاید علت این است که خیلی زیاد در بحث‌های دینی که درباره اسلام می‌شود، در بین مسلمان‌ها و خارج از فضای اسلامی، مسئله احکام جهاد و این‌ها مطرح می‌شود. فکر می‌کنم علتش همین است که ما در دورانی زندگی می‌کنیم که نسبت به جنگ، احساسات منفی شدید وجود دارد. شاید صد سال پیش این احساسات منفی این‌قدر شدید نبود و کسی نمی‌گفت چرا در قرآن حرف از جنگ شده است. به نظر می‌رسید طبیعی باشد؛ چون بخشی از زندگی مردم در طول تاریخ جنگیدن بوده است. خداوند همان‌طور که برای غذا خوردن احکامی دارد، برای جنگیدن هم احکامی داشته است. ما الان در دورانی زندگی می‌کنیم که ارتباطات وجود دارد، سازمان ملل وجود دارد، ارگان‌های بین‌المللی وجود دارند که می‌توان خیلی چیزها را با مذاکره حل کرد. این‌ها امکانات کاملاً جدیدی هستند که قبلاً وجود داشتند. نداشتند و نمی‌شد امیدوار بود که بتوانید به صورت مسالمت‌آمیز به حق و حقوق خود برسید، مثلاً با مغول‌ها مذاکره کنید و آن‌ها به کشور شما تجاوز نکنند. مقررات بین‌المللی وجود نداشت. اصولاً این فضای جهانی که الان می‌بینید، فضای جدیدی است که بعد از جنگ جهانی دوم به وجود آمده است. درباره اینکه احکام دینی مربوط به جهاد از بین رفته‌اند، نمی‌خواهم چنین نتیجه‌ای بگیرم، ولی درکی که ما باید از مسائل دینی داشته باشیم، این است که آیا فرم اجرای احکام دینی، مثلاً درباره قصاص، باید به همان شکل قدیمی باقی بماند یا نه؟ این جای بحث دارد. احکامی وضع شده‌اند با توجه به نوع محدودیت‌های اجرایی که وجود داشته است. مثلاً اگر دست دزد را باید قطع کرد، آن زمان با شمشیر قطع می‌کردند. این با شمشیر قطع کردن دیگر جزو احکام دین نیست، بلکه یک روش اجرایی بوده است. بنابراین اگر آن زمان پیامبر این کار را کرد، ما باید تا ابد با شمشیر قطع کنیم؟ بدیهی است که روش‌هایی وجود دارد که دیگر جزو احکام دین به حساب نمی‌آیند. حالا اینکه تا چه اندازه باید بازنگری کنیم، اگر امکانات جدید به وجود آمد، مثلاً زندان‌هایی باشد، مسئله بازپروری و این‌ها واقعاً وجود داشته باشد، آیا می‌توانیم بخشی از مجازات‌ها را به شکل دیگری اجرا کنیم یا نه؟ هر وقت شرایط تغییر می‌کند، شرایط جدید به وجود می‌آید. مسائل اقتصادی و اجتماعی در تاریخ بشر به شدت در حال تغییر هستند. بنابراین صورت مسئله‌ها واقعاً تغییر می‌کنند و جواب‌هایی که به صورت مسئله‌های قبلی داده شده‌اند، به نظر می‌رسد که قابل بازنگری باشند. من همیشه گفته‌ام که بعضی‌ها خیلی شوخی دارند که همه چیز را بازنگری کنند. من می‌گویم منطقی است که اگر شرایط تغییر کرد، مسئله‌های جدیدی مطرح می‌شود و نباید جواب‌های قبلی را کپی کنیم. مثلاً فرض کنید بردگی در آن زمان قابل ملغا کردن نبوده، ولی الان قابل ملغا کردن است. حالا می‌شود فکر کرد که آیا بردگی را ملغا کنیم یا نه؟ روح آیات قرآن و احکام اسلامی در جهت این است که بردگی چیز بدی است. حالا اگر می‌شود آن را ملغا کرد، آیا می‌توانیم ملغا کنیم؟ عده‌ای سخت‌گیر هستند و فکر می‌کنند چون در زمان پیامبر بردگی ملغا نشده، ما حق نداریم و داریم خلاف عمل می‌کنیم. اگر بگوییم بردگی کار بدی است، عده‌ای تصورشان این است که صورت مسئله عوض شده است. در یک زمان مسئله برده‌داری ادامه پیدا کرده است، چون هیچ راه واقعی برای ملغا کردن آن وجود نداشته است. حالا که امکانش به وجود آمده، به نظر می‌رسد که با روح احکام دینی سازگار است که بردگی چیز خوبی نیست. همچنین ممکن است کارگری هم در فضای دینی چیز خوبی نباشد؛ یعنی اگر روزی بتوانیم به جامعه‌ای برسیم که همه استقلال کاری داشته باشند و کسی به معنای امروزی کارگر نباشد و عدم ثبات و امنیت اقتصادی وجود نداشته باشد، طبیعی است که ببینیم آیا می‌توانیم این قراردادها را ملغا کنیم یا قراردادهایی با شرایط انسانی‌تر ببندیم. به هر حال برای فهم این موضوع، بعضی از احساسات منفی که نسبت به اینکه اسلام جواز جنگ صادر کرده، وجود دارد، باید گفت که اسلام تشویق به جنگ نکرده، ولی جواز جنگ صادر کرده است. بعضی‌ها الان در این فضای فعلی نسبت به این مسئله مشکل دارند و من دفعه قبل گفتم که واقعاً این‌گونه است. نفس تشکیل جامعه دینی و اعلام مسجد الحرام به عنوان قبله و درخواست از مردمی که مسلمان شده‌اند که سالانه یک بار به آنجا بروند و حج را برقرار کنند و اینکه آن منطقه باید از شرک پاک باشد، همه مقدمات احتمال جنگ را به وجود می‌آورد. سوالم این است که اگر بخواهیم فرض کنیم برای خودمان تخیل کنیم که چگونه می‌شود دینی داشت که توحیدی باشد و هیچ جنگی ایجاد نکند، چه کار باید بکنیم؟ فرض کنیم می‌خواهیم دینی درست کنیم که اصلاً در آن جنگ نباشد. این را قبول داریم که نباید چیزی مثل حج برقرار شود. ممکن است بعداً عده‌ای بیایند و دوست نداشته باشند که یک عده در آنجا جمع شوند. فرض کنید همه مردم دنیا مشرک شده‌اند و نمی‌خواهند ببینند که عده‌ای می‌روند آنجا حج برگزار می‌کنند و بخواهند جلوگیری کنند. ما با چه چیزی باید مقابله کنیم؟ اگر نخواهیم به جنگی بپردازیم، فرض کنید حج برقرار شده، اما عده‌ای ممانعت می‌کنند؛ مثلاً یک کشور مکه را اشغال کند و مسلمان‌ها اجازه ندهند که مردم به آنجا بروند و حج کنند. شرایطی پیش بیاید شبیه شرایط زمان پیامبر که مشرکان مسلط بودند و بت‌های خود را داخل کعبه گذاشته بودند و کار خودشان را می‌کردند و مسلمان‌ها هم نمی‌خواستند که آنجا حج برپا شود. پس این حکم باید مشروط شود؛ اگر کسی ناراحت نشد و کسی جلوگیری نکرد، می‌توانید بروید و انجام دهید؛ اگر نه، انجام ندهید. در هر جامعه‌ای ممکن است حساسیت‌هایی نسبت به نماز خواندن هم به وجود بیاید. فرض کنید جامعه‌ای سنتی و مشرک باشد که سنت شرک‌آمیزی وجود دارد و هر نوع تخطی از آن کارهایی که آن‌ها می‌کنند، که ادامه سنت اجدادشان است، بی‌حرمتی به جامعه محسوب می‌شود. یعنی اگر کسی در آداب شرک‌آمیز آن‌ها شرکت نکند، بی‌حرمتی کرده است. الان ممکن است آدم‌هایی که متدین نیستند، اهل مدارا و مسامحه باشند، ولی قدیم این‌گونه نبود. آن آدم‌هایی که قبلاً وجود داشتند، غیرمتدین‌ها مهمان آن‌ها بودند، آدم‌هایی وحشی بودند که از سنت‌های احمقانه هم پیروی می‌کردند و اهل مطالعه و فلسفه نبودند. یک مشت آدم بودند که از جامعه به دنیا آمده بودند و هر چیز بی‌خودی را پذیرفته بودند و به شدت نسبت به کسی که بخواهد نظم آنجا را به هم بزند، حساس بودند. در بعضی از مکالمات بین مشرکان و پیامبران این بود که می‌گفتند شما بداقبالی برای ما می‌آورید؛ حالا هیچ حج هم نروید، هیچ نماز جماعت هم نخوانید و هیچ کاری نکنید، صرف اینکه عده‌ای در اینجا هستند که به بت‌هایی که ما می‌پرستیم اعتقاد ندارند، ممکن است باعث بدبیاری ما شود. مثلاً سیل می‌آید و می‌گویند این مال آدم‌هایی است که به بت‌ها بی‌احترامی کرده‌اند. بنابراین فضای آن دوران این بود که آدم مؤمن خود به خود به حاشیه شهر و بیرون شهر گرایش پیدا می‌کرد، چون اگر در شهر باشد و در مراسم مشرکان شرکت نکند، انگشت‌نما است، ولی اگر مثلاً ده کیلومتر دورتر باشد و یک کلبه بسازد، معلوم نمی‌شود که به دلیل عدم اعتقاد نیامده یا به دلیل اینکه راه دور بوده است. کلی حساسیتی در این زمینه وجود نداشت. پس اگر بخواهید دینی داشته باشید که در آن برخوردی صورت نگیرد، باید این‌گونه زندگی کنید؛ مثلاً فرض کنید مؤمن‌ها در حالی که هیچ‌کس نفهمد، عبادت کنند. حالا واقعاً چرا باید این‌گونه باشد؟

اینکه خداوند انسان‌ها را خلق کرده و فرستاده تا مدتی در زمین زندگی کنند و از آن‌ها خواسته که عبادت کنند، از چه کسی می‌ترسیم که بخواهیم این‌گونه مخفیانه و مانند موش‌ها عبادت کنیم؟ این چه گرایش معقولی است که مثلاً فرض کنیم به خاطر اینکه دعوا نشود، ما عقاید خودمان را ابراز نکنیم، عبادت‌های خودمان را آشکار نکنیم؟ اصلاً زمین خلق شده و انسان‌هایی باید باشند برای اینکه خدا را عبادت کنند. آن‌ها چرا نمی‌روند توسل کنند؟ ما نمی‌خواهیم دعوا کنیم، ولی این چه برخوردی است؟ اگر ما مثلاً فرض کنیم که جوری بخواهیم خیلی محتاط باشیم که هیچ کاری نکنیم، اصلاً نمی‌فهمند و ناراحت می‌شوند. بنابراین اساساً تشکیل جامعه دینی همین است؛ زمین به وجود آمده، انسان‌ها اینجا هستند برای اینکه عبادت کنند، عبادت می‌کنند و هیچ کس هم نباید از کسی بترسد که مانع عبادتش شود. فرض کنید عبادت ما باشد و وقتی که این‌گونه برخورد کردی، هیچ چاره‌ای نداری جز اینکه بگردی و از این راه دفاع کنی؛ جامعه دینی ممکن است مورد تهاجم قرار بگیرد، ممکن است راه حج بسته شود. آنجا ما در واقع جامعه دینی اسلامی داریم، مثل جامعه دینی یهود و به تبع آن مسیحیت، که پایگاه و پایتخت دارد؛ مثل یک کشور، یک شهری است که مخصوصاً یک قسمت، یک حریم خاصی دارد که اینجا انگار ملک ماست، پایتخت ماست و ما به هر صورت ممکن است از اینجا دفاع کنیم. به ما دستور داده شده که مشرکین را اینجا راه ندهیم. بخواهند بیایند آنجا مثلاً تظاهرات شیطانی بکنند و این حرف‌ها، اگر راهی نباشد، مذاکره نشود، سازمان ملل هم کاری نکند، مسلمان‌ها دستور دارند که تا حد ممکن جلوی این کار را بگیرند، ولو اینکه منجر به جنگ شود. بالاخره شما یا باید آن‌گونه زندگی کنید، یعنی در خفا عبادت کنید و دنیا را بسپارید دست کسانی که حرف ناحق می‌زنند و حقیقت را نمی‌بینند، یا اینکه مقاومت کنید. دنیا به هر حال یک جوری برمی‌گردد، مثلاً فرض کنید زمان حضرت نوح این‌گونه بود که همه جا انگار شرک غالب بود و به طور طبیعی کسی هم حرف پیامبر را گوش نمی‌کرد. ببینید، یک واقعیت است که قدرت حقانیت می‌آورد؛ یعنی برای عوام و توده مردم وقتی یک نفر قدرتمند و سرشناس است، حرف‌هایش منطقی‌تر به نظر می‌رسد. دلیل اینکه مثلاً هیچ‌کس حرف پیامبر را گوش نمی‌داد، همین است که کاملاً قدرت در دست دیگران بود. این‌ها عده‌ای آدم هستند، مثلاً فرض کنید در ظاهر اگر نگاه کنید، آدم‌هایی هستند در حاشیه جامعه؛ به قول خود متفکرین، کسانی که قلبی داشتند، مشتاق پیامبرها و هوادارانشان بودند، می‌گفتند که شما جز ارازل هستید؛ یعنی تقریباً پایی نمی‌رسیدند. چند نفر از این عبارت استفاده کردند که این‌ها لشکر زمان قلیل هستند، این‌ها یک مشت، مثلاً تعداد کمی آدم هستند. وقتی تعدادتان کم بود، هیچ قدرتی نداشتید. واقعیت این است که چرا غرب به نظر می‌رسد که از نظر فرهنگی مرکز عالم شده؟ واقعیتش به دلیل قدرت غالب است؛ در واقع غرب است که حرف‌هایش جذابیت پیدا می‌کند. یعنی کسی که قدرت دارد که سلاح‌های مخرب‌تر می‌سازد، موشک می‌فرستد، آسمان تمام دنیا را تحت تسلط دارد، خود به خود در مردم جذبه ایجاد می‌کند. بنابراین اگر ما زمین را بسپاریم به دست آدمانی که حرف حق نمی‌زنند، کمک کرده‌ایم به اینکه مردم به سمت موسی گرایش پیدا کنند. این برنامه‌ای است که قرار است در زمین، یعنی زمان حضرت موسی، جامعه دینی تشکیل شود. نظر کلی‌اش این است که آدم‌هایی که باید باشند، باید بخش‌هایی را در اختیار داشته باشند، جامعه داشته باشند یا آدمی اگر آن‌ور هست و تحت فشار است، بتواند بیاید اینجا زندگی کند. به هر حال برنامه نهایی این است که زمین در اختیار آدم‌های مشرک و کسانی که اهل حق نیستند، قرار نگیرد و این هیچ راهی ندارد جز اینکه به نظر می‌رسد منجر به خشونت می‌شود و در طول تاریخ هم شده است. بالاخره اگر بخواهید بنی‌اسرائیل را بردارید و ببرید، فرعون اکثراً نشان می‌دهد که بنیان قدرتش متزلزل می‌شود. بنابراین ممکن است اتفاقات خیلی حادی رخ دهد و همین‌طور در طول تاریخ این اتفاق افتاده است. برای مسلمان هم همین‌طور است. پس صرف اینکه ما بخواهیم در زمین جایی داشته باشیم برای عبادت و جایی داشته باشیم که آن‌گونه که خداوند می‌خواهد انسان‌ها زندگی کنند، نتیجه‌اش شده این که ممکن است کار به جنگ بکشد. بنابراین باید احکام جهاد داشته باشد و راهی وجود ندارد جز اینکه جامعه دینی قدرت دفاع از خود را حتی در حد لازم داشته باشد. حالا اینکه آیا تاریخ اسلام واقعاً به احکام جهاد که در قرآن گفته شده و پیامبر اجرا کرده بود، عمل کرده یا چیز دیگری است، نظر من قطعاً چیز دیگری است. نه تنها این، بلکه ببینید شما در قرآن لحن بسیار شدید و سفت و سختی دارید وقتی که مشرکین را از مسجد الحرام بیرون می‌کنند، بت‌ها را می‌شکنند، مکر و حیله می‌بینید. ما نسبت به چیزی حالت تهاجمی داریم، آن هم نسبت به کعبه و مسجد الحرام و پاک‌سازی این منطقه است. از ما خواسته شده که اینجا همیشه پاک‌سازی شود. ببینید، اما نسبت به اینکه مثلاً یک جزیره آن‌ور دنیا مسیحی‌ها، یهودی‌ها یا مشرکین در آن زندگی می‌کنند، از ما خواسته نشده برویم آن جزیره را اشغال کنیم و مردمش را بکشیم. ولی درباره مسجد الحرام و مکه چیزهایی خواسته شده است. این منطقه، منطقه آری از شرک است، منطقه‌ای برای عبادت کردن است و این مثل پایتخت در واقع جامعه اسلامی است. یک سوره در قرآن هست که درباره این موضوع صحبت می‌کند که این‌ها را پاک‌سازی می‌کنند، یعنی منطقه‌ای است که باید پاک باشد. بنابراین واقعاً یعنی یا می‌آیند مؤمن می‌شوند یا فرار می‌کنند و دیگر اینجا ساکن نمی‌شوند. تحمل نمی‌شود که مثلاً در این قسمت، فرض کنید، ما تساهل و تسامح داشته باشیم که بگذاریم آن‌ها پلورالیستی باشند و باورهایشان را در کعبه ما انجام دهند. این حرف‌ها نیست، نه بوده و نه الان هست. به نظر من این‌گونه پلورالیسم نداریم. یعنی این‌طور نیست که این قطعه زمین هر کسی بیاید هر کاری در آن بکند. فکر می‌کنم قرآن روی این تحکیم دارد که اینجا باید همیشه پاک‌سازی شده بماند و مسلمان‌ها باید نسبت به آن به عنوان یک دولت به شدت محافظت‌کننده عمل کنند؛ یعنی اینجا ملک ماست. اما بقیه دنیا را نمی‌دانم این‌ها از کجا آمده که تمام کشورهای دنیا هم‌زمان حریم مسلمان‌ها حساب می‌شود و وظیفه داشتند که همه دنیا را پاک‌سازی کنند. به نظر نمی‌رسد. شما مثلاً سوره توبه را که می‌خوانید، به وضوح درباره مشرکینی صحبت می‌کند که آنجا هستند، نه درباره پدیده شرک در عالم. حرفش این است که این‌ها اگر نشنوند کلام خدا را، شاید ایمان بیاورند. سوره توبه به وضوح درباره محدوده‌ای صحبت می‌کند که برای مسلمان‌ها حالت مقدس دارد و دستور داریم از اول سوره توبه که شروع می‌شود، این را رعایت کنیم. من یک بار دیگر این آیه را برای تو می‌خوانم، شاید اشاره کرده باشم. سوره توبه با این آیه شروع می‌شود: «برای اطمینان الله و رسولش، ای کسانی که با مشرکین پیمان بسته‌اید.» آن‌هایی که در جزیره‌ها بودند و پیمان نبسته بودند، مشمول بسیاری از این چیزهایی می‌شوند که در اینجا گفته شده است. خود به خود این مسئله به حج پیوند خورده است؛ مسئله مقابله با مشرکین. من تأکید می‌کنم که مسئله حج خود به خود همراه با جهاد است، چون وقتی یک منطقه را اعلام می‌کنید، انگار به عنوان منطقه امن، منطقه‌ای که آری از شرک است، شما چگونه انتظار دارید که آدم مسلمان، این مکان مقدس را از کعبه پاک‌سازی کند بدون درگیری؟ فکر می‌کنم با حداقل درگیری این کار انجام شده است؛ خون از دماغ کسی نیامده، ولی بالاخره اگر قدرت خیلی زیاد بود و آن‌ها مقاومت می‌کردند، مطمئنم ممکن بود تا آخرین نفر کشته شوند و قرار نبود مسلمان‌ها مسالمت‌آمیز عمل کنند. این‌قدر جمعیت مسلمان زیاد شده بود که خود به خود آن‌ها بدون مقاومت تسلیم شدند، ولی خوشحال هم نشدند از اینکه مسلمان‌ها رفتند. خلاصه پاک‌سازی آن منطقه با فشار انجام شده است؛ حالا فشار شمشیر اگر نبوده، فشار جمعیت بوده است. ترس از این آدم‌هایی که ناگهان به سمت مکه حرکت کردند، باعث شد که آن‌ها برخلاف میلشان عقب‌نشینی کنند. حالا نجنگیدند، ولی اگر می‌جنگیدند، مسلمان‌ها با شمشیر رفته بودند، نه اینکه آنجا را با دست خالی بگیرند. بنابراین امکان جنگ در همین حرکت هم وجود داشت. حالا مشرکین خیلی عقلانی رفتار کردند و گذاشتند که مکان مقدسشان بدون خونریزی از کعبه تخلیه شود. در نهایت، من اصرار دارم که نمی‌توانید جامعه دینی داشته باشید، نمی‌توانید عبادت علنی انجام دهید و توحید را در زمین گسترش دهید مگر اینکه امکان جنگ را بپذیرید. وگرنه آن زندگی همان عبادت کردن در خفا و همراه با تقیه است. این مربوط به قبل از حضرت موسی است. من سعی می‌کنم فضای روشنفکری دینی و غیر دینی امروز را، طبق معمول همیشه، روشن کنم. مثلاً الان اگر جنگ خیلی منفور است، در ذهن کسانی که روشنفکر هستند، ممکن است برداشت‌های بدی وجود داشته باشد و به نظرشان بیاید که حرف جهاد زدن چیز خوبی نیست و چرا شمشیر چیز بدی است و این حرف‌ها. من به شدت در این مورد میل دارم تأکید کنم که به نظر من باید جامعه دینی باشد، باید توحید علمی باشد، باید مردم اتفاقاً خجالت نکشند. دقیقاً اوج این ماجرا است؛ اوج اعلام وجود موحدین در زمین جایی است که راهش باز است و از هر جای دنیا هر کسی باید امکان داشته باشد بیاید آنجا عبادت کند و هیچ کس نباید مزاحمش شود. امنیت آنجا باید تضمین شده باشد. مسلمان‌ها هر طور که می‌توانند باید این کار را انجام دهند. وقتی چنین احکامی را آوردید، معنایش این است که امکان جنگ را می‌دهید و من تأکیدم این است که تا زمانی که مؤمنین در زمین این‌گونه زندگی کردند بدون جنگ، خداوند جای آن‌ها را می‌جنگید؛ یعنی آن چند نفری که ایمان می‌آوردند از یک شهری خارج می‌شدند، آن شهر را خداوند نابود می‌کرد. الان بعد از موسی دوران دیگری است، دورانی است که امنیت جامعه دینی را خود مردم باید حفظ کنند. این‌ها همه نتیجه‌اش این است که آن چیزی که نهایتاً به ما دستور داده شده، حفظ امنیت و حرمت مسجد الحرام است. این تنها قسمتی است که به نظر من به شدت تهاجمی نسبت به آن وجود دارد؛ یک جایی از زمین دیگر مال مؤمنین است، مثل اینکه یک قسمتی از زمین رسمیت‌گذار احکام ماست که مال مسلمانان است برای عبادت. حالا اگر همه دنیا را مشرکین گرفته باشند، ما باید تلاش کنیم تهاجمی باشیم؛ یعنی اگر کسی آنجا مثلاً فساد کند یا کار دیگری انجام دهد، مسلمان‌ها باید از قدرت خود برای پاک‌سازی آنجا استفاده کنند. در غیر این احکام، وقتی قرآن را می‌خوانید، اصولاً حالت تدافعی و مخصوصاً بازدارندگی دارد. مسلمان باید قوی باشد، باید قدرت نظامی خود را علنی کند تا به او حمله نشود. ما اصولاً دوست نداریم جنگ شود، ولی قرآن می‌گوید به کسی تجاوز نکنید؛ خداوند متجاوزین را دوست ندارد، ولی اگر به شما تجاوز شد، می‌توانید پاسخ دندان‌شکن بدهید، در حد همان تجاوز. یک نفر که ضربه می‌خورد، درد همه دمدارانش را باید به دهانش بریزید. این آیه قرآن است؛ «معتدالایکم» یعنی می‌توانید اکثراً عمل کنید؛ یک ضربه بزنید، یک ضربه بزنید، حالا دیگر طرف را نگیرید، مثلاً به سلابه نکشید. باید حس کنید که مسلمان‌ها از خودشان دفاع می‌کنند. اتفاقاً این مانع جنگ است و بازدارنده است. حالا مسلمان‌ها بعد از پیامبر هر چه کردند، کارهای دیگری کردند.

آن کاری که دوست داشتند انجام می‌دادند. و فرض کنیم که کشورگشایی می‌کردند. من اجازه دهید یک نکته‌ای داشتم که به ذهنم رسید بگویم. یک بار دیگر هم به این مسئله اشاره کردند. شاید در این مدتی که این جلسات تشکیل می‌شد، من در موضعی که داشتم تجدید نظر کردم. کلاً در خیلی مسائل تجدید نظر کرده‌ام و می‌کنم. به نظرم ممکن است نظرم یک چیزی باشد و بعداً تغییر کند، اما یک مورد خیلی روشن برای خودم وجود دارد و آن این است که تصور من این بود که مسلمانان باید استراتژی‌شان این باشد و شیعیان نیز باید استراتژی‌شان این باشد که کلاً سعی کنند با اهل سنت و دیگران هیچ دعوایی نداشته باشند؛ به‌نوعی رفتن به سمت وحدت و این حرف‌ها. این که می‌شود مثلاً جدای از این اختلافات، حرف‌های خودمان را بزنیم؛ مشکلات فرعی مشکلات اساسی نیستند که باعث تفرقه بین مسلمانان شوند و حداقل برخورد کنیم و سر کنیم؛ مثلاً بگوییم «آره، حرف‌های شما درست است، ما هم حرف‌های خودمان را داریم.»

من مخصوصاً می‌خواهم به چیزی اشاره کنم و آن این است که در مورد خلفای راشدین چه باید باشد؟ موضوع همان است که باید احترام بگذاریم و بگوییم این‌ها مثل حضرت علی بودند، نه اینکه خودسرتر باشند. هرچه گذشته، احساس من این است که مسلمانان از آن انحراف‌هایی که در اسلام به وجود آمده‌اند، نمی‌توانند رها شوند مگر اینکه تجدید نظر کلی در خودشان بکنند تا به زمان خلافت راشدین برسند. یعنی مثلاً جنگ‌ها و مشکلات زیادی که مسلمانان اکنون در دنیا دارند، به این دلیل است که با زور شمشیر رفته‌اند، مخصوصاً در زمان خلافت بنی‌امیه و بنی‌عباس که با شمشیر جایی را فتح کردند و مشکلاتی به وجود آوردند. آن‌ها زور داشتند و زور می‌گفتند، حالا زورشان را از دست داده‌اند و طرف مقابل در مقابلشان عکس‌العمل نشان می‌دهد.

چون واقعاً مردم بسیاری از کارهایی که عثمانی‌ها آنجا انجام داده بودند را پس زدند. یعنی خلاصه یک لحظه تاریخی رسید که مسیحی‌ها و مسائل قومی که آنجا وجود داشت، رنگ دینی داشت؛ یعنی ظلم‌هایی که به اسم اسلام، مثلاً عثمانی‌ها کرده بودند. به محض این که حکومت مرکزی برداشته شد و مردم بدون پلیس و این‌ها ماندند، واقعیت این بود که یک آشوب و ناآرامی شدید علیه این وضعیت به وجود آمد. مردم خودشان را بعد از غرناطه رها کردند؛ یعنی آدم‌های مظلوم و محرومی که آنجا زندگی می‌کردند، خالی شدند. این باعث شد که پتانسیل‌های زده شده اسلامی در دنیا به وجود بیاید.

اگر بخواهیم به نوعی مسائل خودمان را ببندیم، باید بدانیم که بسیاری از مشکلاتی که مسلمانان و جهان اسلام با آن مواجه هستند، انحرافاتی است که بلافاصله بعد از پیامبر شروع شده است. این‌گونه نیست که بخواهیم بگوییم نه، بعضی از برادران اهل سنت وقتی نام معاویه را می‌شنوند، فوراً او را حضرت معاویه خطاب می‌کنند. دیگر ما بخواهیم مثلاً کتابی بیاوریم و بگوییم وحدت را حفظ کنیم. به نظر من، به دلایلی، به دلیل انحراف‌هایی که در فقه اهل سنت وجود دارد، همین الان هم همان حرف‌ها را دارم می‌زنم. یعنی در فقه اهل سنت فتوا وجود دارد که از زمان شافعی مسلمانان واجب است که جهاد کنند؛ یعنی به جای دفاع، حمله کنند. خب این چگونه است؟ شما چگونه می‌خواهید با این کنار بیایید؟ مثلاً وحدت شیعه و سنی چگونه ممکن است وقتی آن‌ها حکم فقهی خودشان را اعلام می‌کنند که این حکم درست است؟ بعد باید درس بدهیم که شافعی این حکم را از کجا گرفته است؟ به دلیل سنت و خلافت راشدین؛ یعنی گفته چون شیخین این کار را کردند، ما هم انجام می‌دهیم. پس شیخین زیر سؤال می‌روند. یعنی اگر شما بخواهید احترام شیخین را به همان شکلی که اهل سنت نگه می‌دارند، نگه دارید، نمی‌توانید. یک بار این‌ها را که بد و بیرانه می‌گویید، یک بار هم این‌ها که عملشان منشأ تخلفات است. اهل سنت عمل شیخین را در زمینه جهاد و فتوا دادن پذیرفته‌اند و الان هم فتواها را می‌دهند و قبول دارند. می‌بینید که واقعاً این عملکرد، مثلاً وهابی‌ها دارند به احکام دینی خودشان عمل می‌کنند. این‌ها یک سری احکام این‌چنینی دارند که باید بروند بجنگند و بکشند؛ اصلاً هیچ مانعی وجود ندارد و هیچ نوع ممانعت فقهی برایشان نیست.

نظر من در تغییر موضع این است که فکر می‌کنم انحراف‌هایی که وارد شده، برمی‌گردد به سال‌های اول بعد از پیامبر. فتواهایی که صادر شده، برمی‌گردد به تأثیر شیخین و خلافت راشدین. چاره این است که خالص این مسئله را باید حل کنیم؛ یعنی اگر مسلمانان می‌خواهند زیر بار یک تاریخی که اسلامی نیست بروند، باید بگویند که «آقا، این تاریخ ما را قبول نداریم به عنوان تاریخ مسلمان‌ها و این کارهایی که انجام شده را از آن دفاع نمی‌کنیم.» فکر می‌کنم خیلی سخت است که بخواهیم بگوییم تا حضرت معاویه این ماجرا را متوقف کنیم و بگوییم از دو سه سال بعد از معاویه اتفاقاتی افتاده است. این حرف‌ها را بزنیم؛ یعنی این تبری جستن از تاریخ خلفا را رسماً اعلام کنیم.

این که نخواهیم این‌ها را پنهان کنیم و بگوییم اختلاف نیست، شاید درست نباشد. فکر می‌کنم مثل این است که بخشی از محل قدرت خودمان را داریم از دست می‌دهیم. قدرت یکی از نقاط قوت تشیع این است که هیچ نسبت تاریخی اسلام بعد از پیامبر، به غیر از پنج سال خلافت حضرت علی، تعهدی نداریم که از چیزی دفاع کنیم. اگر اهل سنت می‌خواهند از همه آن دفاع کنند، بفرمایند، اما ما با آن‌ها مثل اهل شیعه در تعارض هستیم.

ببخشید، منظورتان این است که این حرکت‌های تند جهادی‌شان چطور در نمی‌آید؟ در اینجا، وهابی‌ها معترض هستند که ما مسلمان‌ها عمل نمی‌کنیم، اما خودشان دارند به فقه خودشان عمل می‌کنند و کتاب‌هایشان را به خودی نمی‌گیرند. من می‌خواهم بگویم که اهل سنت این موضوع را قبول نمی‌کنند. آن‌ها چیز خاصی نمی‌گویند، بلکه در واقع فتوای شرعی دارند. مثلاً در مذاهب اهل سنت، من می‌گویم فتوای شافعی این است که سالی یک بار مسلمان‌ها باید بیرون بروند تا جهاد تحمیل نشود و از وظایف خلیفه مسلمین است که جنگ را اداره کند. این مسئله در مصنف شافعی آمده است و اکثر مذاهب اهل سنت و فقه‌ها چنین چیزی را پذیرفته‌اند. حتی بعضی از فقیه‌های شیعه هم پذیرفته‌اند. بعد از قرن چهارم در فتوای فقیه‌های شیعه می‌بینید که این فتوا شافعی را تحسین کرده‌اند. بنابراین ما خودمان هم نیاز به تصدیق داخلی داریم. من نمی‌خواهم بگویم که در طول تاریخ، فتواها همیشه کامل و بدون نقص بوده‌اند، بلکه برای تأثیراتی که پذیرفته شده‌اند باید بحث کرد. من در مورد فتواهای جهادی در کلاس صحبت کرده‌ام، اما نکته این است که فتوا شافعی بر اساس سنت شیخین است. شما نمی‌توانید به راحتی حمله کنید، امر به معروف و نهی از منکر را تایید کنید و بگویید که در اصل چه چیزی این کار را انجام داده است. من نمی‌دانم کسی هست که به این معنی دنبال ترغیب باشد؛ به چه معنی؟ قبول کنید که یک سری انحرافات از آن زمان شروع شده است. موضع شیعه همیشه این بوده و خواهد بود که انحرافاتی در دین، از جمله نپذیرفتن ولایت حضرت علی، به وجود آمده است. حالا چطور می‌خواهید به نصرانی‌ها احترام فوق‌العاده بگذارید و بگویید منشأ انحرافات تاریخ اسلام آنجاست؟ این موضوع را نمی‌شود خیلی ساده دانست. حرف من این است که افراط نکنیم در اینکه وحدت را دوست داریم و بعضی چیزها را نادیده بگیریم. این بحث‌ها باید باشد و اهل سنت نسبت به این حرف‌ها حساسیت دارند، انگار جنگی به پا شده است. خب، حالا چه کار کنیم؟ ما بگوییم که آن‌ها خیلی حساسیت دارند، حالا هر کاری شیخین کردند، ما قبول کنیم. به نظرم اینجا اختلافات آن چیزی که من تغییر موضوع دارم این است که راهی نمی‌بینم که خیلی بشود به وحدت واقعی رسید؛ بنابراین ما باید این حرف‌ها را بزنیم. آره، من جا می‌گویم حرف من این است که با اهل سنت جنگ را بگیریم؟ افراد مثلاً فرضاً این‌که احترام نمی‌دانم به شیخین، ما هم به شیخین احترام بگذاریم، ولی در دلمان این‌ها را مسبّب اصلاً انحرافات بعد از پیامبر بدانیم. من قبول دارم در قرآن هست که شما به بطا توهین نکنید، برای این‌که آن‌ها هم اکثراً بل نشان می‌دهند و به خلفان توهین می‌کنند. خب، بعدی به بطا قرار است توهین نکنیم به هیچ کسی که برای یک نفر مقدس است، به هیچ آیینی که طرف دست دارد و مردم احترام می‌گذارند، نباید توهین کنیم. بط دیگر آخرش است؛ دیگر فکر کنیم این است که شما حتی به بط نباید فحش بدهید و توهین کنید، چون ممکن است تحریک شوند. این‌که ما کلّاً رفتارمان باید این‌جوری باشد. ولی من حسن‌بینی دارم که اختلاف‌های عقیدتی ورای این است که بخواهیم فکر کنیم که می‌شود یک جوری یک مذهب متعادل بینابینی مثلاً داشت و همه مثلاً با همدیگر انگار اختلاف وجود دارد؛ باید قبول کنیم که و نمی‌توانیم هم زیاد مسئله را بعد از معاویه بکشیم. واقعیت این است که خیلی چیزها مربوط به همان دوران است و در واقع این تغییر موضع این است که متوجه شدم که چقدر از فقه اهل سنت که به شدت مشکل دارد، نتیجه سنت شیخ است. منظورتان چیست؟ من یک کتاب معرفی کردم در مورد جهاد، کتاب خوبی است. من آقای سالین نجف بودیم، به نظرم منبع خیلی خوبی است که تاریخ احکام جهاد را بررسی کرده که چگونه شافعی‌ها فتوا را چه زمانی دادند و این حرف‌ها و امرال خیلی چیزهای دیگر هم هست. خیلی از مسئله مربوط به همه مسئله رجب به نظر می‌آید برمی‌گردد به زمان شیخ؛ یعنی می‌دانم خیلی چیزها. من به نظرم در فقه اهل سنت خیلی چیزها برمی‌گردد به عمل شیخ و این است که سنت پیامبر برای ما منشأ مثلاً فقه برای آن‌ها این‌جوری است. دیگر می‌گویند که در آن زمان روایت قطعی داریم که این کار شده، پس باید بشود اختلاف را جدید می‌کند. اگر این مسائل فقهی و این‌ها نبود، یک جوری می‌شد مسئله را حل کرد، ولی به نظر من امیغا در مذهب اهل سنت نفوذ کرده است؛ فقط نصر احترام است، نمی‌دانم اسمی و شخصیتی و این حرف‌ها نیست. این دین اصلاً سنت پیامبر و شیخ است و نمی‌شود کنار آمد. به نظر من خیلی مسائل جدی هستند و اتفاقاً بگذاریم من با رده بفرمایم که نوارن حمله کرد، اگر خود پیامبر نمی‌شد حمله کرد، به سر آمده مشکل؟ نمی‌شد حمله کرد، من نمی‌دانم، پیامبر حمله کرد؟ نه، اگر حضرت سلیمان کرد. آره، حضرت سلیمان کرد. اتفاقاً بزرگ خیلی، یک نکته از این که کاری چیزهایی تو زین هست بگیرند وقتی یادداشت دارم می‌نویسم، یادم می‌رود. الان یک چیزی که امروز می‌خواستم بگویم این بود که یهودی‌ها و مسیحی‌ها کلی به مسلمان‌ها ایراد می‌گیرند که شما مثلاً فرسون پیامبرت چقدر جنگیده، باید به تورات اعتقاد داشته باشید.

حساسیت امروز نسبت به جنگ و تفاوت آن با جهان قدیم

شما بروید تورات را بخوانید و ببینید مثلاً بنی‌اسرائیل چقدر جنگیده‌اند؛ جنگ‌هایی کاملاً تهاجمی، یعنی همان حالتی که من می‌گویم که نسبت به مکه حساسیت وجود دارد و حتی اگر شده باشد، باید به زور آنجا را تصرف و پاکسازی کنند. خب، این عرض مقدس آن بزرگی را به زور گرفتند و پاکسازی کردند. در زمان حضرت سلیمان و دیگران هم تاریخ انبیاء به همان معنایی که یهودی‌ها و مسیحیان قبول دارند و در تورات ذکر شده، خالی از جنگ نیست، بلکه تهاجمی‌تر از چیزی است که در زمان پیامبر اتفاق افتاد.

مسئلهٔ تغییر شرایط و بازخوانی صورت احکام

اینکه چه کسی به پیامبر ایراد می‌گیرد که چرا جنگیده یا نجنگیده، در حالی که تقریباً به جز حمله به مکه، اصولاً مسلمان‌ها در جنگ‌های اصلی که اتفاق افتاده به وضوح تدافعی بودند؛ یعنی مورد تهاجم قرار گرفتند و دفاع کردند. یا باید بگویند تاریخ انبیاء دروغ است، یا اینکه این حرف‌ها را کسانی بزنند که اصلاً متدین نیستند، یا اگر مسیحی یا یهودی هستند بگویند تورات دروغ است و انبیاء این کارها را نمی‌کردند. به وضوح به شهادت تورات و اعتقاد یهودی‌ها و مسیحیان، بنی‌اسرائیل بسیار مهاجم‌تر از مسلمان‌ها در زمان پیامبر بودند و بعد از پیامبر هم همین‌طور.

مسئله این است که در دین یهود حالت تهاجمی بنی‌اسرائیل بیشتر بوده، به‌ویژه در زمان حضرت موسی. در قرآن هم این موضوع آمده است که از قوم یهود، یعنی بنی‌اسرائیل، خواسته شد در زمان حضرت موسی بروند بجنگند و آن شهر را اشغال کنند و آدم‌های کنجکاو و دشمن را بیرون کنند. برنامه این بود که اگر نجنگند، چهل سال مجازات شوند و در بیابان سرگردان بمانند. بعد از مرگ حضرت موسی، این اشغال صورت گرفت و آن آدم‌هایی که آنجا بودند، تارومار شدند.

بنابراین، تاریخ انبیاء خالی از جنگ در زمان یهود و دیگران نبوده است و تورات نشان می‌دهد که حداقل جامعه دینی که تشکیل شد، از ابتدا همراه با جنگ بوده است. اینکه حالا چقدر جنگ‌ها در زمان بنی‌اسرائیل بعد از اشغال عرض مقدس حالت تهاجمی داشته یا نداشته، بحث‌های تاریخی است که وارد آن نمی‌شویم.

ما در زمان پیامبر الگو این است که به نظر می‌رسد بعد از فتح مکه و پاکسازی آن منطقه، پیامبر دو سال در اوج قدرت زندگی کرد و جنگی انجام نداد. فقط یک مورد وقتی که خبر رسید از طرف روم لشکری به سمت مرزها می‌آید، لشکرکشی شد که بعد خبر آمد آن لشکر برگشت. لشکر مسلمان هم برگشتند. این‌طور نبود که مثلاً فرض کنید پشت سر برگشتند و به جای دیگری حمله کنند. به نظر نمی‌رسد از احکامی که در قرآن آمده است، این نتیجه حاصل شود که مسلمانان مجاز باشند به سرزمین‌های دیگر به صورت ابتدایی جهاد کنند، یعنی حمله کنند و جایی را بگیرند. اما اینکه آیا شرایطی وجود دارد که مسلمانان حمله کنند، خب ممکن است در شرایطی این کار را انجام دهند. مثلاً فرقه‌های شیعه همیشه به نوعی این را قبول داشته‌اند که اگر جایی حکومتی باشد که مسلمانان را آزار و اذیت کند و حاضر نباشد از آزار دست بردارد، حتی اگر به آن‌ها اجازه داده شود که عبادت کنند، مسلمانان ممکن است حمله کنند و جهاد کنند تا آزادی عبادت مسلمانان را در سرزمین دیگر تضمین کنند. این مسائل وجود داشته و دارد، اما این بحث‌ها موضوع دیگری است و جزئیات خاص خود را دارد.

ما احکامی درباره جهان‌گشایی نداریم که همین‌طور حمله کنیم و سرزمین بگیریم. در حالی که تبلیغ برای دین و عقیده باید راه خودش را باز کند و نباید به زور و اجبار باشد. بنابراین، نباید بگوییم کسی از کار ما بگوید.

این‌که گفته شد دین مسلمان‌ها باید در شهر تراز شود، به طور کلی این موضوع وجود دارد به نظر من در هر جایگاهی. وقتی در جایی، مثلاً در شهر کامیز، حضور دارید و گذرتان به آنجا می‌افتد، شما باید خودتان بتوانید کاری کنید که آن شرکت دهنده باشد. در این زمینه، موزه قرآن هم در موضوعی مثل بُریه افغار و مدتونان گودپرستی مطرح شده است؛ واقعاً این موضوع وجود دارد. یعنی به نظر می‌رسد که اگر بخواهند در یک منطقه‌ای مثل تهران، مسلمان‌های مفروضی را ایجاد کنند، به نوعی بهانه‌ای دست مسلمان‌ها داده می‌شود؛ یک جوری تمایلی وجود دارد که کلنگ شرکت پاک‌سازی شود، تبلیغ شود یا نه؟ بله، کار فرهنگی هم انجام می‌شود. ولی به طور کلی، حالا با دید فرهنگی باید برداشت کرد که می‌شود خود را به نوعی انفصال داشت و این مسئله کلی دارد. درست است که حکم صریح نداریم، ولی ببینیم از فحوای کلامی که حالا در قرآن وجود دارد، چطور می‌شود به ادیان دیگر نگاه کرد.

من یک سوال مطرح کنم: به نظر شما، آیا حس کلی وجود دارد که اگر فلسفه یونانی به سمت فلسفه الهی می‌رفت، این‌گونه نبود؟ فراموش نکنیم ارسطو آدم ملحدی نبود و کتاب‌هایی در آن زمان نوشته شد که مسلمان‌ها باید می‌رفتند و فساد را ریشه‌کن می‌کردند. یک بار اینکه شرک، مثلاً فرق آدم‌هایی را در نظر می‌گرفتید؛ یک مشت آدم در جنگل زندگی می‌کردند که اصولاً این‌گونه بودند؛ یک مشت آدم بی‌فرهنگ، مثلاً نیمه‌دیوانه که خرافاتی بودند و چیزهای عجب و غریبی را از اجدادشان به ارث برده بودند. این یک بار بود که تبدیل به فرهنگ شد و پشتوانه فلسفی پیدا کرد. حالا شما می‌خواهید این پشتوانه فلسفی را با حمله از بین ببرید. من فکر می‌کنم شما چیزی از شرک در این زمینه دارید که خب این است دیگر. حالا سید رسیب بدم فرشت که یک کشوری وجود دارد؛ ما تحلیل کردیم که سید اصلاً از مردم یک کشور می‌خواهد فرشت کنند. مثلاً فرانسه را به گونه‌ای تبدیل کردیم و اصول آن را بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که یا مثلاً هجمه‌ای را جا انداختیم. حالا ۳۰ درصد از مردم هم با این هجمه همراه هستند و اصلاً از طرف یک قامی هم گفته می‌شود که حالا بخواهید خیلی اکسیم کنید، اصلاً نه، این‌ها می‌خواهند اصلاً دیگر مشرک باشند و غیرشکت هم جانشین شده است. در حکومت نمی‌تواند از این ۳۰ درصد مردم هم ما تبدیل کنیم به نفی ما. نه درصد مردم تبدیل شده‌اند به نفی ما. حالا ما به نفری که دارد به آن‌ها می‌گوید و زور می‌گوید، بی‌فرین جنگ می‌گویند. دیگر این را شما دارید در نظر می‌گیرید.

در این حال، کلیت موضوع این است که الان این شده که شما آدم‌هایی دارید که ظلم می‌کنند به کسانی که ایمان آورده‌اند و ما می‌خواهیم جلوی ظلم آن‌ها را بگیریم. نه، این حرفی که اول زدید، پاکسازی زمین با جنگ از مشرکین است؛ یعنی هر جا دیدیم که یک جمعی از اهل کتاب زندگی می‌کنند، شدیداً قرار است همه پاکسازی شوند. حالا اگر مشرکینی باشند که کاری به کار مؤمنین نداشته باشند، چه؟ کاری به شما ندارم، زمین که اصلاً فرماستر برویم، از شما بر علیه ظلم دارید می‌شکنید، نه بر علیه شرک. خب، ظلم که آره، یک بحث جداست. ما ممکن است اصلاً یک مشرکینی به یک مشرکینی دیگر ظلم کنیم، برویم و اصلاً آن‌ها را جدا کنیم، این‌ها را کندیه کنیم، کاری به شرک و اسلام و این‌ها هم نداشته باشیم. من از این همه خیلی فراموش می‌دانم کارش را، مثلاً به هر واقع کسی که حکومت داشته باشد. اصلاً شما ممکن است این کاری که ما داریم می‌کنیم، این همه خیلی زرم همیدونی باید تفسیر کنیم، دیگر زرم همه نگاه خودی باید تفسیر بکنیم. مثلاً بگویید مشرکین چون به خودشان براموش می‌کنند، باید دو پشتی نشان دهند. مثلاً بیا می‌گویند یکی وردن شما کاملیت در یک جامعه یک نفرگیه، یک عقلیتی پیدا کنید، یک نفرگیه پسر باشد که پسران خیلی بیدید، یک نفرگیه پیدا کنید. این دقیقاً ببخشید، الو، شما می‌خندید، ولی این کاری است که به یک معنایی نصیحت‌های آن موقعی کردند دیگر. یعنی دو تا مسیحی را بفرستند در یک منطقه، یکی می‌خواهند اشغال کنند، خب معلوم است آن‌ها می‌زنند، این را می‌کشند، بعد هم برم بگیرم بگویم که شما زدید دو تا آدم این چیز را کشت. ما دعوت خودمان را کردیم، جواب ندادید، فرستادهای ما را هم کشتید، حالا دیگر خونتان مواهر برویم. مثلاً مثل یک نقشه، من فکر می‌کنم آن چیزی که از قرآن برمی‌آید، شما چه بخشی از قرآن، چه حجمی از قرآن، دحس خداوند به وسیله پیامبر با اهل کتاب و مشرکین. آخه یک دینی که هدفش کار فرهنگی نیست، می‌خواهد پاکسازی بکند، که دیگر اینقدر دحس نمی‌کند، پاکسازی می‌کند دیگر. مثلاً می‌گوید چرا اینقدر حرف بزنی، چند تا سوره داری، چند تا آیه تو قرآن داری که دارد به مشرکین می‌گوید توحید. درست است، این‌ها باید چه گفتن؟

آیا دین توحیدیِ بی‌هیچ احتمال جنگ ممکن است؟

برای اینکه ما به مشرکین این حرف‌ها را بزنیم، قرار نیست پاکسازی‌شان کنیم. به نظر می‌رسد حتی با مشرکین چند آیه داریم که از آن‌ها برمی‌آید که شاید این توهم پیش بیاید که می‌شود مشرکین را به نوعی پاکسازی کرد. در سوره توبه، جاهایی که از «المشرکین» صحبت شده، نه فقط مشرکین به طور کلی، بلکه واقعاً سوره توبه را به همین قصد بخوانید و ببینید. خلاصه حرف درباره مشرکین است، به اصطلاح هجاز، آن قسمت به اصطلاح مکه است یا مشرکین کلی هستند. گاهی به وضوح از اول که شروع می‌شود، می‌گوید «عهدتان بین المشرکین»؛ نه دلیل در دین آیه‌هایی هست که کلی انگار دارد می‌گوید، ولی باز دو آیه پایین‌تر می‌آید و به وضوح می‌گوید که آن‌هایی که نفوذ حکم کردند، یعنی شما همان مشرکین وسط هم باید بگیرید. کلن «المشرکین» یعنی این‌ها آدم‌هایی هستند که اینجا هستند، نه شرک به عنوان پدیده فرهنگی جهانی. حالا چند تا از این آیات هست که به نظر می‌رسد ما داریم با مشرکین باید این‌گونه طرف شویم، که باید این‌گونه حرف بزنیم، احتجاج کنیم. هزار تا ما قرار است اهل کتاب را، مشرکین و همه را دعوت کنیم با معزه و حسن سلوک و این حرف‌ها. و همان‌طور که پیامبران چند صد آیه را جیب دارند که پیامبران به مشرکین می‌گفتند، چرا این آیه‌ها در قرآن هست؟ کاربردشان که تمام نشده؛ این همه دلیل برای خداشناسی، برای اینکه شرک خلط نشود، این کار را نکنید، آن کار را بکنید، این همه حرف‌ها به ما یاد می‌دهد که این حرف‌ها را بزنیم.

بنابراین ما اصولاً آمدیم که این حرف‌ها را بزنیم و قرار است که یک عده آدم باشیم که راه بیفتیم برویم آن‌جا، جنگل‌های مثلاً آفریقا، یک عده را پیدا کنیم. اگر اولین کسی که فرستادیم کشته شد، یکی دیگر بفرستیم برایشان. خلاصه یک خورده سختی بکشید، برکه این‌ها حرف‌ها را گوش کنند و کم‌کم سعی کنیم یک دسته اگر مسلمان شدند، اگر جامعه رفت به سمت اینکه حالا به یک جامعه اسلامی تبدیل شود، اگر نه، حالا به نظر من این‌گونه نیست که اگر اقلیت شدند، چون اهل کتابی که در درون جامعه اسلامی می‌مانند و دین خودشان را حفظ می‌کنند، حداکثرش می‌کنند مالیاتی می‌دهند، از یک سری احکام شرعی معاف هستند، عوضش یا مالیات می‌دهند و تحت یک‌جوری به نظر می‌رسد در جامعه اسلامی حکم این است که این چیزها را این اقلیت‌ها تحت کنترل جامعه باشند؛ یعنی یک سری محدودیت‌ها.

مثلاً من نمی‌دانم این از کجا آمده، ولی یکی از احکام فقهی ما که خیلی مشکل است، شیعه و سنی روی آن توافق دارند، من واقعاً نمی‌دانم از سنت پیامبر است یا سنت شیخ است یا هیچ جای دیگری، این است که نباید مثلاً کلیساها بلندتر از مساجد باشند. این حس خوبی به نظر من این حکم است که چه چیزی ممنوع است برای اهل کتاب در جامعه اسلامی؛ اینکه زیادی خودشان را مثلاً چیز کنند. بله، یک‌جوری تحت کنترل بودن؛ حالا کنترل به این معنا که ببینید یک نکته خیلی مهم به نظر من، قبلاً این را گفتم، نباید اقلیت بودن در جامعه اسلامی اجازه بداده باشد برای اینکه این‌ها مثلاً یک‌جوری به نظر می‌رسد از جهاد معاف هستند، به نظر می‌رسد سربازگیری نمی‌شود کرد از اقلیت، زکات و خمس هم که نمی‌شود ازشان گرفت، آن‌ها بگویند خودشان مسائل مالی و خودشان را باید حل کنند.

حرم مکه و تفاوت آن با کشورگشایی

فرض کنید در جامعه اسلامی همین‌ها می‌روند مسجدی می‌شوند، یهودی می‌شوند، ازشان مالیات نمی‌گیرم. خب به نظر من تغییر دین جایز نیست که اقلیت بودن جایزه یک مثلاً مالی داشته باشد، یک سری جایزه‌های اجتماعی داشته باشد. من جایز می‌دانم، ولی فکر می‌کنم جزیه یک خود سنگین است، زکات شاید حتی باشد یا در حال مساوی زکات باشد. یک‌جوری خشونت را بزرگ می‌آورد، چرا؟ من به این دلیل که طرف مقابل حتماً خشونت‌طلب است، دست به اقدام می‌زند، قبول ندارم. من معتقدم این اشتباه است. باید توجه کنیم که وقتی ما یک قدرت جدی باشیم، تمام رسانه‌ها را در اختیار خود می‌گیریم و تبلیغات جدی انجام می‌دهیم. تبلیغات می‌کنیم تا مردم بیشتر آگاه شوند و مردم را به حمایت از حکومت‌شان ترغیب کنیم. اولاً حکومت‌ها سرکوب می‌کنند و این سرکوب ادامه دارد. شما می‌گویید خب، ما می‌رویم و مقابله می‌کنیم. اگر واقعاً این‌گونه اتفاق بیفتد، نه، ما داریم تبلیغات فرهنگی می‌کنیم و طرف مقابل احساس می‌کند که روز به روز تعداد مسلمانان بیشتر می‌شود و شروع می‌کند به مقابله با مسلمانان، حتی اخراج و این حرف‌ها. این ممکن است منجر به جنگ شود، ممکن است بشود. حرف من این است، رسولاً، من می‌گویم نمی‌توانیم این احکام را داشته باشیم و احتمال جنگ ندهیم. بفرمایید، جنگ ایران و آن‌ها که چنین چیزهایی می‌تواند برایشان پیش بیاید. بعد از اینکه تنفیذ رای آن مرده بود، سویه آن میسیونر راست بود. بله، مثلاً میسیونر این‌گونه بود. واقعاً اکثر جنگ‌هایی که نصیحی‌ها انجام دادند، این‌طور بود؛ اولین دو میسیونر را فرستادند، مثل یک بازی قاعده‌مند بود؛ دو میسیونر فرستادند و بعد حمله کردند. من می‌خواهم بگویم این بازی بود. یعنی آن زمان حمله به ایران هم بازی بود. سر مرز، نمی‌دانم، دو نفر را زدند و کشتند، خب دیگر تاوانش شد، بچه‌ها بیایید برویم تا تهش. مثلاً تا آخر ساسانی هم بدانید که من مبلغ آنجا رفته بودم، برویم بکشیم، نمی‌دانم برده بگیریم، بعد بیاییم به عرب‌ها بگوییم که دیگر برده عرب نگیرید چون من برای شما برده ایرانی آورده‌ام. این‌ها هم هست. حرف من این است که این‌ها بازی بود یا واقعاً اجرای احکام اسلامی بود؟ من می‌گویم بازی بود، همان‌طور که مسیحی‌ها بازی کردند و آفریقا را آن‌طور جرفتند. هی یک نفر مثل این می‌فرستادند، هی باید می‌گفتند این‌ها را کشتند. ما با صلیب گرفتن جنگی که مثلاً فرض کنید در آمریکای لاتین شده، با آن همه فاجعه و کشتارهای دست‌جمعی، برای چه بود؟

برای طلاب، جمعیت زیادی وجود داشت و طلاب را می‌خواستند، اما همیشه جلوهٔ ارزش‌شان صلیب بود؛ یعنی بلاخره جنگ و حالت داشت. به نظر من، حمله اعراب به ایران هم همین‌طور است؛ اگر واقعاً تاریخش را بخوانیم، قوم قدرتمندی بودند که حمله کردند و جنگاور هم بودند. یعنی قومی که به شدت اهل جنگ است، زیاد دلیل نمی‌خواهد برای اینکه حمله کند. همچنین این حسی که در فتوای شافعی آن دوران وجود داشت، سالی یک بار بود؛ اصلاً خسته شدیم که برویم به جنگ، در حالی که منزل نشسته بودیم، مثلاً با زن‌ها و بچه‌ها در چادرها، مثلاً شیر بزها را به دوش می‌کشیدیم. خسته شدیم و بهانه‌ای پیدا کردیم که برویم با یک عده مثلاً بجنگیم. اینکه چقدر دقیق است، به نظر من نفته است؛ چقدر این کارهایی که شده بازی است، ظاهرش این حرف‌هایی است که ریش‌دارها می‌زنند. خواهرم، ممکن است حالت‌های واقعی پیش بیاید. ما کار فرهنگی می‌کنیم، با کمال مسالمت، مثلاً قرآن را چاپ می‌کنیم، می‌فرستیم مردم می‌خوانند و مسلمان می‌شوند. فکر کنید اسلام می‌توانست این‌طور باشد؛ به نظر من، علم به اسلام می‌توانست بزرگ‌تر از این باشد اگر نمی‌جنگیدیم، یعنی اگر درست عمل می‌کردیم، فرهنگی‌تر عمل می‌کردیم. الان مثلاً شاید کشورهای زنین نصف و بیشترشان مسلمان شده بودند.

جنگیدن این‌گونه است که سرعت کار زیاد است، ولی یک جایی متوقف می‌شود؛ تیفیت که ندارد پایین بیاید راک می‌شود. اگر واقعیت همین است، دیگر شما قرآن چاپ کنید، مثلاً مسلمان است، به جای اینکه شمشیر بر ببرند، یک آدمی، یک گوتنبرگ اسلامی پیدا می‌کردند، دستگاه چاپ درست می‌کرد، قرآن را به تعداد خیلی زیاد چاپ می‌کردند، می‌فرستادند به کشورهای دیگر، تأثیر می‌گذاشتند. شاید واقعاً دلیل واقعی جنگ می‌شد؛ یعنی آن حکومت‌های آن‌ور آب می‌دیدند که این‌ها دارند پیش می‌روند، شروع می‌کردند به کشتار، مثلاً کسانی که مسلمان شده‌اند را می‌کشتند.

فکر می‌کنم مسلمین باید سر کنند که ابلاغ فرهنگی بکنند. اگر همه راه‌ها بسته شود، شاید مثلاً ببینند یک بار این است که تو از جنگ بدت می‌آید، یک ضربه نشان می‌دهی. دو تا جایی که مثلاً مراکز فیلتر کردن سایت‌ها هستند، می‌روی حمله می‌کنی، می‌گیری، فیلترها را می‌شکنی، باز می‌کنی ببینی آن‌ها چه کار می‌کنند؛ شاید ادب شوند. یک بار این است که به محض اینکه یک سایت فیلتر شد، می‌گویند خب دیگر تمام شد، وسایل‌تان را بیاورید، دیگر کُتارها را بگذارید کنار، شمشیر را در بیاورید. این است که اتفاقی که در تاریخ افتاده، به نظر من این فرم است؛ یعنی بهانه می‌خواهیم که بجنگیم.

یک مسلمانی شایعه شده که یک مسلمانی در مرزهای ایران گرفته شده، یک نفر مسلمان شده و کشته شده، دیگر تمام شد. به ما پیامبر یک روز گفته بود که این‌طور شد می‌توانید به جنگ بروید و بعد این سنت شد که مسلمین اصولاً می‌توانند سالی یک بار فتوا بدهند. حتی این که سالی یک بار بدون این بهانه‌ها واجب جهاد کردند و رای دادند. حتی این بازی‌های مثلاً میسیونر فرستادن و این حرف‌هاست.

من معمولاً یک بحث فرق مطرح می‌کنم و هی ابراز نارضایتی می‌کنم که یک طول کشید و این‌ها. اصلاً امروز آمدم گفتم که دقیقاً از این که هر جور شده، آخرش آیه‌های سوره بغل این‌ها را بخوانم برایتان، ولی فکر می‌کنم این مسائل مسائل مهمی است. ما مخصوصاً در دورانی زندگی می‌کنیم که باید تکلیف‌مان را با این نوع احکامی که در اهل سنت وجود دارد و بعضی از شیعیان هم تحریف کرده‌اند و تاریخی که در اسلام به وجود آورده، تکلیف‌مان را باید روشن کنیم. به نظر می‌رسد بعضی از مسلمین اشتداد دارند که همین چیز را دوباره می‌خواهند عمل کنند؛ یعنی حس می‌کنند که باید با شمشیر مثلاً جلوی کفار را بگیرند. اگر یک پیام بر پیام کار شود، اگر ما بیاییم تفسیر کنیم که مجرم نشویم، اگر پیام بر پیام کار شود، پیام بر پیام کار می‌شود.

بازنگری در نگاه به وحدت و تاریخ خلافت

این شرایط یک ندارد؛ از این ندارد ما برقرار می‌کنیم به هم سرعت هم حتی اگر به تعداد ما را گرفت کسی بداریم که معصوم چون معصوم وجود ندارد. یک حالت افراطی است، یک حالت افراطی زده گنگ که در شیعیان وجود داشته و هنوز هم شاید گرایشش باشد، این است که اصلاً ما حق نداریم در زمان غیر معصوم بجنگیم. من این را نمی‌گویم بجنگیم به جای هم... به اصلاً هر روشی که درست است، اینکه حق دفاع از خودمان داشت، نمی‌دانی. من محظورم این نگاه بود. من خواستم بگویم که این مصنفت به حراماتش توجه داشت؛ یعنی اینکه شاید... ببینید، بودن یا نبودن معصوم فقط به نظر من نقطه‌اش این است که ما قاطعانه نمی‌توانیم الان بگوییم... قاطعانه نیست؟ بله، ولی...

ولی این به این معنا نیست که کلی موافق وجود دارد یا اینکه همه چیز روشن است. خیر، موضع ادیان ابراهیمی مشخص است و ادیان دیگر چنین موضعی ندارند. مثلاً ادیان شرقی که محل خاصی ندارند، مانند لحاسانه که می‌دانم یک شهر مقدس است، این‌گونه نیست که حالت محافظتی به معنای خاص نسبت به آن وجود داشته باشد. یهودی‌ها نسبت به اورشلیم و مسلمان‌ها نسبت به مکه وظایف دینی دارند؛ یعنی مسلمان‌ها باید از این محدوده حفاظت کنند.

من خواستم بگویم که پس یک رویکرد دیگر هم باید داشته باشیم و مستندات روشنی نداریم. بنابراین، رویکرد ما باید این باشد که نباید خیلی اعتراض کنیم، چون خودمان هم در این مسئله دخیل هستیم. من همیشه بارها ابراز تردید کرده‌ام که آیا این‌گونه است یا خیر. تردید من از این جهت است که وقتی معبد را در قرآن می‌خوانیم که مجازات و در واقع کاری که آن‌ها کردند منجر به تخریب شد، آیا به‌طور کلی ماجرای اورشلیم تمام شده است از نظر خداوند و بنابراین یهودی‌ها بی‌دلیل نسبت به آن حساسیت نشان می‌دهند؟ تردیدها این‌گونه است.

اما بله، احتمال خوبی وجود دارد که ما خودمان به عنوان افراد دینی و مسلمان این‌گونه نگاه کنیم که آن‌ها اورشلیم را مثل کعبه خودشان می‌دانند و حق دفاع از آن را دارند. این حرفی است که من می‌زنم؛ اینکه قرآن نسبت به این مسئله چه می‌گوید. تخریب معبد بار دوم نتیجه اقدام آن‌ها به قتل مسیح و نپذیرفتن مسیح بود. بنابراین یک بار معبد تخریب شد و خداوند بعداً آن‌ها را بازگرداند. اکنون یهودی‌هایی که مخالف بازگشت به اورشلیم هستند، می‌گویند که اتفاق خاصی نیفتاده که خداوند ما را بازنگردانده و ما با بازی‌های سیاسی برگشتیم. ببینید، قصد این است که الان زمان بازگشت آن‌هاست. آن‌ها می‌گویند چون در زمان جنگ جهانی دوم بسیار زجر کشیدیم و هولوکاست اتفاق افتاد، خدا گناهان ما را بخشیده و داریم برمی‌گردیم. من می‌خواهم بگویم که اکنون خداوند آن‌ها را برگردانده است. در آنجا عده‌ای از یهودی‌های بسیار متدین مخالف بازگشت به اورشلیم هستند، زیرا می‌گویند این مسائل سیاسی است؛ ما داریم برمی‌گردیم و باید مسیح بیاید، ظهور کند و ما را به معبد بازگرداند و آن را بازسازی کند.

جنگ در تاریخ پیامبران و تفاوت آن با جهاد کشورگشایانه

اما یک موضع دیگر هم هست؛ اینکه آنجا کعبه آن‌هاست و باید از آن دفاع کنند. فرض کنید که مثلاً مالک آنجا باشند؛ این حرف‌ها را من تردید دارم که کدام موضع از نظر متدین‌ها درست است. این را همیشه گفته‌ام. از یک جهت که نگاه می‌کنید، مثلاً نمی‌دانم در جلسه قبل اشاره کردم یا نه، یک بار در کلاس گفتم شاید در سوره اسراء یا بعد از آن، یکی از دانشجویان پرسید که چگونه گناه یک قوم پاک می‌شود؟ یک قومی گناه کرده و معبدشان تخریب شده، چگونه این اتفاق می‌افتد که خداوند گناهان قوم را می‌بخشد و اجازه می‌دهد آن‌ها بازگردند؟

بعد از جلسه یاد آیه‌ای در تورات افتادم که می‌گوید خداوند به بنی‌اسرائیل می‌گوید اگر گناه کنید، من تا هفت نسل فرزندان شما را به خاطر آن گناه مجازات می‌کنم. این گناه تا هفت نسل در نسل شما باقی می‌ماند؛ ممکن است مریض شوند یا بلایی سرشان بیاید به خاطر گناهی که یکی از اجدادشان انجام داده است. اما اگر کار خوبی انجام دهید، تا پایان نسل‌های شما از آن بهره‌مند خواهید شد. این آیه به نوعی می‌گوید که کارهای بدی که انسان‌ها انجام می‌دهند، خداوند تا هفت نسل از سرشان برمی‌دارد؛ یعنی اگر تا هفت نسل بگذرد، ممکن است گناه پاک شود و لازم نیست آن‌ها از گناه اجداد خود توبه کنند.

مجازات‌هایی که مقرر شده، ممکن است بعد از مدتی از بین بروند. مثلاً فرض کنید تبعید بابلی اتفاق افتاده و در آنجا توبه هم نکرده‌اند، اما مجازات خود را تا هفت نسل کشیده‌اند. حالا ممکن است صلاحیت پیدا کنند و بازگردند. من کل این ماجرا را در ذهن خودم جای تردید دارم و بارها گفته‌ام که این موضع شما درست است یا خیر. آیا مسلمان‌ها باید برای یهودی‌ها نسبت به حرمت اورشلیم حق قائل باشند یا نه؟ آیا ما کار خوبی کردیم که رفتیم آنجا وسط حرم و آن‌ها مسجد درست کردند؟ این مسئله مستقل نیست. مثلاً اگر کسی بیاید ساختمان تجاری مسجدالحرام را خراب کند و ساختمان تجاری بسازد، آیا ما وظیفه داریم آن را منفجر کنیم؟ من نمی‌دانم. در مورد یهودی‌ها نظر خداوند را دارم، اما کسی که می‌داند به من بگوید. من نمی‌دانم موضع مذهبی درست نسبت به این مسائل دقیقاً چیست. آیا اورشلیم همچنان قداست دارد و مسلمان‌ها باید همکاری کنند؟ من یک بار گفته‌ام که پروش، به عنوان عبد صالح خداوند، که در تورات آمده و احتمالاً با درصدی تحریف، یهودی‌ها را از اسارت بابلی نجات داد و کمک کرد معبد را بازسازی کنند، آیا مسلمان‌ها زمانی که به اورشلیم رفتند باید این کار را می‌کردند؟ آیا اسلامی بود که معبد را برای یهودی‌ها بازسازی کنند و بگویند بیایید عبادت‌های خود را به درستی انجام دهید؟ آیا آن‌ها مسلمان نشدند؟ حداقل به مسلمانان اجازه دهند حج خود را انجام دهند یا نه؟

اورشلیم، معبد و ابهام دینی مسئله

آیا اورشلیم دیگر قداست ندارد و نسخ شده است و ما هیچ حقی نسبت به آن نداریم؟ این‌ها سوالاتی است که برای من ابهام دارد. چرا دیگر این مسائل را نسخ شده بدانیم؟ پس موضع شما چیست؟ من برای خودم ابهام دارم که کدام درست است. چرا دیگر اعتراض می‌کنند؟ مثلاً برادران وهابی ما که همه چیز را شرک می‌دانند، واقعاً فاجعه است که ما یک سری ساختمان تجاری بلند دور تا دور مسجدالحرام داریم که مشرف به مسجد و حرم است. این واقعاً فاجعه است. این‌ها جزو چیزهای شرک است، چون تجاری است و آن قسمت‌ها را خیلی حساسیت نمی‌گذارند، فقط ظاهراً چیزهای ظاهری را رعایت می‌کنند.

مثلاً یک نفر آسمان به زمین بیاید، اما آن ساختمان‌های بزرگ تجاری هم ساخته‌اند. مثلاً الآن هتل مشرف به کعبه است و از پنجره ساختمان می‌توان فیلمبرداری کرد. این یعنی به نظر من همیشه حساسیت وجود داشته است. مسلمان‌ها همیشه وقتی چنین چیزی بوده، حساسیت داشتند، ولی اجازه نمی‌دهند کلیساها بلندتر از مساجد شوند. این ساختمان‌ها تجاری کلیساها هستند؛ مکان‌های مقدس کلیساها هستند و ظاهراً مجاز هستند که بلندتر از مناره‌ها و مسجدالحرام باشند. این واقعاً به نظر من خیلی مشکل‌ساز است که مسلمان‌ها هم ساکت نشسته‌اند و خیلی فشار نمی‌آورند به دولت عربستان.

این هم خیلی جالب است؛ آن‌ها که بر همه چیز فشار می‌آورند و هر چیزی که احساس کنند اشکال دارد، با زور و هر جور شده سعی می‌کنند حرفشان را پیش ببرند، ولی مسلمان‌ها شاید هم بوده‌اند، من نمی‌دانم، در ایران شنیده‌ام که اعتراض می‌کنند، ولی من شخصاً فکر می‌کنم جای اعتراض بسیار زیاد است. چه حقی دارند که مال عربستان است؟ اصلاً آنجا اگر مال حکومت عربستان است، منطقه آزاد است و هر کاری دلشان بخواهد می‌کنند. به هر حال ما نمی‌خواهیم جنگ راه بیندازیم، فعلاً ارشاد می‌کنیم و می‌گوییم رفتن چه می‌شود. خب، این مسئله ساختمان‌ها که در حدی نیست که بخواهید برای آن بجنگید. این واقعاً مثل همان مثل معتدل و علیکم است. حالا یک مورد دیگر را هم بگویم که مثلاً یک انگشت بهتر باشد که بزنید به دهانشان. حالا ساختمان‌هایی ساخته‌اند؛ شما تا حد ممکن باید سعی کنید که این تبلیغات زیاد نشود و فشار بیاورید که بلاخره یک روزی مسجدالحرام بزرگ‌تر شود، آن‌ها را خراب کنند و دیگر نفت‌ساز نکنند. ایده فوق‌العاده‌ای است.

معمای هجرت و نقش مدینه

یک بار یکی از دوستان ما، استادی داشتیم که سمینار گذاشته بود و خیلی تکلیف می‌داد که این کار را بکنید، آن کار را بکنید. یک بار یکی از بچه‌ها پیشنهاد کرد که بگوییم چه کار کنیم؟ همه این‌ها را رد کنیم و امتحان هم برویم ولی ورقه‌ها را تحویل ندهیم، مثلاً هزار بار بگذاریم و هزار بار هم آن را خراب کنیم. این ایده یعنی اینکه یک بلای بزرگ سر خودمان بیاوریم. خب، منظورش این بود که اعتراض‌های ما تند نباشد، ولی واقعیت این است که نمی‌توانستیم انجام دهیم.

مثلاً بگوییم من نمی‌دانم، کل این نوع نگاه درست نیست که من به وظایف خودم عمل نکنم. اگر ببینید، وقتی خداوند می‌خواهد معبد یهودی‌ها را به دلیل گناهانشان تخریب کند، تخریب می‌شود و آن‌ها نمی‌توانند کاری بکنند. اگر می‌توانستند جلوی بابلی‌ها بایستند و مقاومت کنند، وظیفه دینی‌شان بود. خدا اگر بخواهد کسی را بیاورد که کعبه شما را تخریب کند به خاطر گناه‌های شما، نمی‌توانید جلوی او را بگیرید. من فکر می‌کنم اگر چهار نفر را بیابم که با پتک بخواهند کعبه را تخریب کنند و بگویم ما که گناه کرده‌ایم، جلوشان را نگیریم، این درست نیست.

ما باید وظیفه خود را انجام دهیم. یهودی‌ها نمی‌توانستند جلوی بابلی‌ها بایستند، خداوند هم این را می‌گوید که آدم‌هایی را آوردیم که خیلی قدرتمند بودند و این کار را با شما کردند. اگر یهودی‌ها به اورشلیم حمله می‌شدند، می‌توانستند مقاومت کنند و قطعاً باید می‌کردند. در مورد کعبه هم همین‌طور است. اگر روزی خداوند بخواهد ما را به خاطر گناهانمان مجازات کند، فکر نکنید می‌توانید مقاومت کنید یا بگویید ما که گناه کرده‌ایم، بگذارید بیایند کعبه را تخریب کنند. این گناه بزرگ‌تر از گناه قبلی است که کرده‌اید.

اگر مسلمان‌ها می‌توانند مسجدالحرام را پاک‌سازی کنند، اگر دوباره کسی آنجا شرک ورزید یا کعبه را تخریب کرد، وظیفه مسلمان‌هاست که از آنجا حمایت کنند. این فکر می‌کنم از ما خواسته شده است. اگر بگویید نمی‌توانیم، یعنی نیروی غیبی قدرتمندی آمده و ما امکان مقابله نداریم، این بحث جداست. اما قطعاً همین‌طور است. اصلاً کل ماجرا این است. ببینید، پیامبر دعوت خود را شروع کرده و فکر می‌کنم در اولین لحظه‌ای که می‌شد اینجا را پاک‌سازی کنند، پاک‌سازی کردند؛ یعنی حرکت کردند، نه معاهده را شکستند و نه چیز دیگر. اما این‌گونه بود که... ببخشید، یک نکته ایده هم یادداشت کرده‌ام که خیلی پیش نمی‌آید، اما یک چیز عجیب وجود دارد که من خودم حقیقتاً توجیه طبیعی برای آن دارم.

مسئلهٔ اسرائیل و تفکیک سیاست از دین

چرا اهل مدینه یک دفعه آمدند پیش پیامبر و گفتند بیا پیش ما؟ این اتفاق تاریخی عجیب است. پیامبر در اوج فشار در مکه، ۱۳ سال مانده بود، یک دفعه مثل اینکه معجزه‌ای شده باشد، گفته می‌شود اوس و خزرج با هم اختلاف داشتند و پیامبر را برای رفع اختلاف آوردند. آن‌ها می‌خواستند جلوی مکه که مرکزیت داشت، یک حرکت سیاسی انجام دهند که این گروه را ببرند و برای خودشان استقلال پیدا کنند مقابل مکه.

اصولاً گفته می‌شود مدینه دنبال شخصیتی برای خود بود؛ شخصیت دینی نمی‌توانست با شخصیت فرهنگی مکه و عربستان مقابله کند و شاید حسادت داشتند که اگر پیامبر را به مدینه بیاورند، مرکزیت دین جدید آنجا می‌شود و آن‌ها که همیشه درجه دو در مقابل مکه بودند، درجه یک می‌شوند. این یک نظریه است که چرا این کار انجام شد.

به نظر من مشکل این است که اگر این‌گونه بود، انصار باید در مقابل تعیین قبله به مکه به شدت احساس بدی می‌کردند و مقابله می‌کردند، چون از آن لحظه معلوم شد که پایتخت دین همانجا است و همه مسلمان‌ها قصد دارند آنجا را دوباره بگیرند. این حرف شد و اصلاً از نظر تاریخی چنین اتفاقی نمی‌افتد. وقتی آن نشان پیامبر... نه.

چیزهایی هست. مثلاً پیامبر در آن زمان فرمودند که ما می‌رویم اینجا را بگیریم و شما روزه‌دار باشید و فلاینده. دعوا سر این است که پایتخت مدینه باشد یا مکه. اینکه این‌ها بروند آنجا را بگیرند و آنجا را پایتخت کنند، چون این‌ها به نوایی نرسیدند و شخصیت نداشتند. الان مدینه دومین شهر عربستان است؛ یعنی دو شهر مهم در کنار هم قرار دارند. نه اینکه بعد از آن مهاجرین باشند. حالتی که شما مطرح می‌کنید، مثلاً اینکه آدم‌هایی که در مدینه بودند به نوعی قدرتمند شدند و کنترل را در دست گرفتند، واقعیت این است که مهاجرین نقش اصلی را داشتند. مهاجرین جایگاه بالاتری داشتند؛ یعنی مکی‌ها و بنی‌هاشم و این‌ها. در تاریخ اسلام، خاندان اوس و خزرج که مکی بودند، قدرت را در دست گرفتند. شاید نوبت به اهل مدینه نرسید. من حدس می‌زنم در زمان تعیین قبله هم به نظر می‌رسد که غدیرستان باز با مکه و مرکزیت فرهنگی با مکه بوده است و در مدینه من روایتی ندیده‌ام که عده‌ای از انصار رنجیده باشند و بگویند ما دیگر حمایت نمی‌کنیم. خلاصه این مجهولات وجود دارد که این ماجرای عجیب است؛ در واقع دعوت پیامبر به مدینه چه چیزی داشت و انگیزه‌اش چه بود؟ ممکن است کسی بگوید معجزه بود؛ واقعاً یک دفعه نور الهی در دلشان افتاد و این‌گونه شد. اما معمولاً انگیزه‌ها در میان مردم، انگیزه‌های محسوس‌تر و ملموس‌تری هم دارند. دعوت شده بود، رفتند، پیامبر را آوردند و بعد بین این‌ها و مکه دعوا بود و تمام جزیره العرب دعوت شد؛ یعنی معلوم بود که آخر کار باید دعوا باشد. دعوا با یهودی‌ها هم بود؛ یعنی کل دلیلشان این بود که خیلی باختند و تازه دعوت شدند. و اینکه نهایتاً مدینه همراه پیروز شد، ذره‌ای قابل پیش‌بینی نبود؛ یعنی تا دو سال مانده به آخر به نظر می‌رسید فقط باختن. اگر حساب و کتاب می‌کردند، چنین چیزی اشتباه بود؛ خیلی مشکل داشتند در حساب و کتاب و نمی‌فهمیدند چه کار می‌کنند. من فکر می‌کنم این قابل توجیه است که آدم برود کسی را که منشأ اختلافات است بیاورد و به او حکم بدهد. خب حالا یک آدم بی‌دردسر پیدا کنند و به او حکم بدهند. مثلاً یک آدمی بود که اطلاعاتش بی‌دردسر بود و از این شکل هزیدیشی شود و به زنگان برده شود. عبدالله امن اوبی شهرت داشت که سودای ریاست خلافت مدینه را در سر داشت و آمد که پیامبر را بخواهد. آن جزئی از ماجرا بود؛ یک سر دوها بود. در خود مدینه این‌گونه نبود که حکم بتواند باشد، اما جزئی باید بزرگ‌ترین مثل اوس و خزرجیان در واقع مدینه بود که به نوعی قدرت داشت. من می‌گویم جزئی مجموعاتش یک چیز است که واقعاً نمی‌فهمم انگیزه‌های غیرمعنوی چیست. خب واقعاً ممکن است کسی بگوید که اصلاً یک جور الهام الهی بود؛ یک دفعه به دلشان افتاد که بروند پیامبر را بیاورند و اگر این کار نمی‌شد، نه جامعه دینی تشکیل می‌شد. این واقعیت است که هجرت مبدع تاریخ اسلام به عنوان یک دین جدید در مدینه پایه‌گذاری شد، نه در مکه. در مکه، پیامبر و پیروانش مثل هم بودند؛ همان‌طور که در قرآن خوانده می‌شود، پیامبری بود با چند پیرو خیلی صادق در یک جمع مشرکین. اسلام هم مثل یهودیت توانست یک جامعه تشکیل دهد، قبله برای خودش داشته باشد، شریعت حکم‌فرما باشد و شریعت را در جامعه اجرا کنند. این همه نتیجه هجرت است؛ یعنی جامعه اسلامی، اسلام به این معنی که ما می‌فهمیم، یک دین مستقل جدید در اثر هجرت به وجود آمد. می‌شود توجیهات معنوی کرد، اما معمولاً این‌گونه نیست که به دل آدم‌ها بیفتد؛ به دل دو سه نفر مثلاً بیفتد. اینکه توده این ارگان چگونه غافلگیر شدند و پذیرفتند، شاید علتش این باشد که توده مردم آن‌قدر رام بودند در مقابل روحانیونشان که اگر چهار نفر تصمیم می‌گرفتند، همه قبول می‌کردند. به نظر من که این مسئله نیاز به جامعه‌شناسی دارد. احساس ضعف وجود داشت، دوست داشتن هم مثلاً اینجا به عنوان موجودات فرهنگی این‌ها را دعوت کردند. به هر حال کنجکاوی وجود دارد که چه جاذبه‌ای بود که یک دفعه رفتند و چنین کار عجیبی کردند و از روز اول هم قضیه رفتن این بود که اگر جنگ شود، از تو حمایت می‌کنیم. شما ممکن است این را به خلق و خوی عرب جاهلی برگردانید که مروت مثلاً برایشان اهمیت داشت. واقعاً من نمی‌دانم که اصل ماجرای این باشد که کافر عرب بگیرد؛ این در عقلشان نمی‌گنجد که به آن‌ها ظلم شود و از جان و مال و همه چیزشان بگذرند. یک داستان معروفی را من یک بار نقل کردم که خب همین می‌گوییم عرب جاهلی و این حرف‌ها، خیلی مزخرفات می‌گفتند و اعتقادات ابلهانه‌ای داشتند، اما چیزهای جالبی هم در آن‌ها بود؛ مثل این حالت دست و دلبازی که داشتند. جالب است که برای فرهنگ ویژه‌ای داشتند که در آن شاخص‌های انسانی خیلی ارزشمند وجود داشت؛ یکی از آن‌ها همین است. داستان معروفی هست که یک روز در اوزی مثلاً پیامبر تحت فشار بود و نمی‌دانم سنگ بارانش کردند. یک عربی با پسرانش وارد مسجد الحرام شد، شمشیر کشید و گفت هر کسی به پیامبر از این‌ها آسیبی برساند، من با او و خانواده‌ام مقابله می‌کنم و رسماً حامی پیامبر شد. بدون اینکه ذره‌ای اعتقاد به پیامبر داشته باشد؛ فقط می‌دید که این چه وضعی است که اینجا مظلوم را اذیت می‌کنند. ویژگی‌هایی از این دست در عرب بود که این چیزها را تحمل نمی‌کردند. حالا بگذارید مرحبا، من الان که این سؤال را داشتم، یاد این مسئله افتادم که به آن اشاره کنم. بفرمایید موسیقی. من ببخشید، در جواب شما کمی حرف‌هایم را می‌زنم، ولی در دنیا یک ماجرایی به نام اسرائیل وجود دارد. من دوست دارم اگر نتیجه‌ای از حرف‌های من گرفته می‌شود، این باشد که مسئله اسرائیل را از مسئله دینی جدا کنیم. آن‌طور که خیلی‌ها هدفشان این است که اصلاً آنجا یک اشغالی صورت گرفته و قوانین بین‌المللی نقض شده است. این‌ها یک بحث است. عده‌ای از جمعه خود، مثلاً فرض کنید تبلیغاتی که در کشور ما انجام می‌شود، به شدت به مسئله فلسطین و اسرائیل رنگ دینی می‌دهند.

اکثریت فلسطینی‌های دنیا به شدت مخالف این هستند که این موضوع رنگ دینی پیدا کند و فکر می‌کنند به نفع یهودیان است. من دوست دارم اگر نتیجه می‌گویید ببینید که اسرائیل یک کشوری است که با حالت مثلاً غیرقانونی تشکیل شده است. شما یک بار بگویید که یهودی‌ها حق دارند معبد را داشته باشند یا نه. یک بار اینکه اتفاق‌هایی که در کنجا افتاده اصلاً این را مستند نمی‌کند؛ یک معبد و این حرف‌ها نیست. این یک ماجرای سیاسی وحشتناک است با کارهای عجیب و غریبی که انجام می‌دهند، مثل محاصره غزه و حمله به کمک‌های انسان‌دوستانه؛ می‌کشند، می‌کشند. اصلاً کجای دنیا این همه نقض حقوق بشر و نقض قوانین به این حد نرمال اتفاق افتاده است؟ می‌دانید اکثریت وتوها را آمریکا انجام داده است برای هر قطعنامه‌ای که علیه اسرائیل بوده است. تصمیم می‌گیرند و وتو می‌کنند. آدم‌هایی که علیه اسرائیل در شورای امنیت بارها قطعنامه صادر کرده‌اند، می‌شوند اسرائیلی‌ها. این کل ماجرای فعلی را رنگ دینی دادن اصلاً اشتباه است به نظر من. به شدت یک مسئله سیاسی است و راه‌های سیاسی خودش را دارد. حرف این است که آیا مثلاً یهودی‌ها مالک یا حقوقی نسبت به اسطرح حرم دارند یا ندارند، این بسیار جداست. یهودی‌ها می‌توانستند بیایند آنجا و عبادت‌های خودشان را انجام دهند، ولی کشور اسرائیل را تشکیل نداده‌اند. تشکیل کشور اسرائیل یک حرکت سیاسی است که تا سطح غرب انجام شده است. بله، یعنی رفتند مذاکره کردند، نظر شما را نپذیرفتند، اقدامی کردند یا نه، یک راست آمدند همان کاری را که می‌خواستند بکنند، دقیقاً. مثلاً آن واضح است دیگر، واضح است که ما آنجا معبد را می‌خواهیم یا نه. واقعاً این را می‌خواستم بگویم؛ ممکن بود مثلاً فرض کنید کار به اینجا ختم شود که معبد را بازسازی کنند و بگویند ما می‌خواهیم اینجا عبادت کنیم، بعد مسلمان‌ها هم اصلاً یهودی‌ها را بکشند، جنگ بشود. این یک سناریوی فرضی است. اصلاً این‌طور نبوده است. ماجرا چیز دیگری است. ماجرا از روز اول اصلاً چیز دیگری بوده است. اتفاقاً یکی از دوستان که بحث می‌کردم، گفت یک نقطه خیلی خیلی مهمی را؛ گفت که اصولاً صهیونیست‌ها از دستشان شروع می‌شود، اصلاً نصبی نیستند. رهبران صهیونیست منوانی جنبش سیاسی هستند، اصلاً نقطه درگیری نیستند. همه‌شان، مثلاً همه، تا گرایش‌های مارکسیستی دارند. کل ماجرا این‌طور نیست که شما فکر کنید یک روحانی مقدس یهودی اولش گفته بیایید برویم در معبد عبادت کنیم. یک ماجرای سیاسی است. در انگلستان مثلاً فرستادن رفتند مذاکره کردند، بلاخره یک اقلیت یهودی مزاحم اروپا را جمع کردند و فرستادند جایی که برایشان گاز داشته باشد که بروند. نمی‌شد یهودی‌ها را به این راحتی از اروپا اخراج کرد که در آن‌ها بود نصیحت آرایش بود که همه را بکشند یا اخراج کنند. بالاخره یک جور مسالمت‌آمیز مثل اینجا بود، چون جذاب دینی برایشان داشت، هدف خوبی بود که بیایند این شعار را بدهند که نمی‌خواهیم شما را اخراج کنیم، شما که می‌خواهید برگردید به مثلاً صهیون و عبادت کنید. خب این شور به وجود آمد در قوم. یا شما نگاه کنید رهبران اولیه صهیونیست اصلاً نه روحانی هستند و نه اصلاً حرف مذهبی می‌زنند، کاملاً آدم‌های سیاسی هستند، ولی از احساسات مذهبی یهودی‌ها استفاده کردند. هیچ چیزی برای جامعه اروپا و غرب بهتر از این نبود که قدنامه‌ها به تو بشود، از این طرف مسلمان تمام فکر و ذکرش این باشد که اینجا را یهودی‌ها گرفته‌اند و در دنیا بی‌خبر باشند، به اسرائیل سلاح بفروشند، عرب‌ها ببینند، عرب‌ها بیفتند، این‌ها بروند سلاح بخرند، احمد را از یکی می‌خرند. خلاصه دیگر یعنی اینکه کل شما در منطقه عقب‌افتاده نگهش دارید، مسلط باشید، یک دعوای خوب بتوانید راه بیندازید. بهترین در واقع مسیحی‌ها که هم با یهودی‌ها درگیر بودند، مسیحی‌ها می‌گویند اروپایی‌ها، نه به معنای مسیحی واقعی، هم با یهودی‌ها درگیر بودند، هم با مسلمان‌ها. مسلمان‌ها را انداختند به جان یهودی‌ها و خودشان دارند زندگی‌شان را می‌کنند. این که کل ماجرای اسرائیل یک چنین ماجرای سیاسی است و حالا در آن شعارهای دینی داده می‌شود، ولی این نقطه سر جای خودش است که آیا آن حرمتی دارد و مسلمان‌ها باید رعایت کنند این حرمت را یا نه.

مسلمان‌ها این کار را نکردند. من خودم تردید دارم که این کار الهی باشد، کاری که انجام داده‌اند. در زمان خلافت هم این مسائل رخ داده است؛ هر کاری که آنجا انجام شده، از اشغال گرفته تا ساخت مسجد در داخل مثلاً حرم، من این را چندین بار تکرار کرده‌ام که این رنگ مذهبی دارد. من نمی‌دانم چقدر واقعاً می‌شود به ناجرا رنگ مذهبی داد، ولی مسئله سیاسی است. وقتی شما سوالتان یک‌جور جواب داده شد، من می‌گویم مرکز سران که دارید، از افرادی که می‌خواهند باید بزنند، افرادی که قرب سکوت را بردند، یا اصلاً این هم بود که بردند؟ نظر شما چیست؟ مثلاً فرض کنید سران اولیه یهود هم کلاه گذاشتند که شما بروید بزنید. این قربیه که الان دارید می‌گیرید، چیزهای جدایی هستند؟ آدم‌های جدایی هستند؟ می‌بینید یک خورده این زیادی دست و حالت به اصطلاح چه می‌گویند؟ تهوری توهین نکنید که یک در وسته نشستن و گفتن بیایید یک چنین کاری بکنید و بعد رفتن، یک در و گول زدن و این حرف‌ها. احساس من این است که همیشه سیاست‌مداران قدرتمند از موقعیت‌هایی که پیش می‌آید استفاده می‌کنند؛ یعنی دوزیمر این شکلی نیست که یکی آمده باشد و این جریان را استفاده کرده باشد. جریان‌هایی وجود داشتند که همیشه در این زمینه یهودی‌ها مثلاً زنزنه و از گذشته به صهیونیسم تعلق داشتند؛ یعنی یک حس صهیونیسم به این برنامه‌ها بود، به برگشتن به آنجا، به آباد کردن محبت وجود داشت در جریان سیاسی که یهودی‌ها هم داشتند. حالا مولهد یا مومن هم این حرف‌ها بود و این کارهای معاملاتی انجام شد. من فکر می‌کنم رهبران اولیه اسرائیل دوست داشتند که کشور مستقلی داشته باشند، گل کسی به نخورد و الان هم از کارهایی که کردند خیلی راضی هستند. بلاخره یک اسرائیلی به وجود آمده و مرکزیت پیدا کرده است؛ یعنی این شکلی نیست که سر یهودی‌ها بگوییم مثلاً کلاً گذاشتند. خلاصه آن‌ها به چیزی که می‌خواستند رسیدند و مسلمان هم باید این وسط بلاخره این لطمه را دید که ۹۰ درصد انرژی‌شان همش دارد سر یک چیز ساختگی می‌شود. به نظر من نه این که حالت تهاجمی‌شان را نسبت به اروپا از دست داده‌اند که خب بهتر است که از دست داده‌اند.

اگر پیامبر می‌خواست جنگ نشود، چه می‌کرد؟

برای تکمیل کنم، کلن در پیشرفت مسلمان و عرب خیلی تأثیر گذاشتیم؛ یعنی همیشه منطقه ناامن است و جایی که ناامن باشد سرمایه‌گذاری نمی‌شود. آدم‌ها کلن مقدار زیادی از بودجه‌های مختلف، بودجه نظامی و این‌ها روی پیشرفت کشورها تأثیر می‌گذارد. واقعاً این که از عوامل پیشرفت فوق‌العاده سنتی و اقتصادی ژاپن و آلمان بعد از جنگ این بود که این‌ها تحت معاهدات نظامی قرار گرفتند؛ ارتش نداشتند و نیروهای متفقین دفاع از این کشورها را رسماً به عهده گرفتند. یعنی بودجه نظامی ندارند. ژاپن دو جه نظامی ندارد. آمریکا مثلاً فرض کنید فلان‌قدر در سطح دو جه نظامی دارد. خلاصه این‌ها همه رفت در اقتصادشان. بگیرید و الان می‌دانید که همه دعواها این است که آمریکایی‌ها به ژاپنی‌ها فشار می‌آورند که دفاع از خودتان را به عهده بگیرید. ژاپنی‌ها می‌گویند نه، ژاپنی‌ها حاضر نیستند که آن معاهده‌ای که بستند نقض شود. می‌گویند شما سرباز آمریکایی در ژاپن هست که مثلاً از ژاپن حمایت می‌کند در مقابل هر جور تجاوز و هزینه‌اش در واقع به عهده آمریکاست. و ژاپنی‌ها دارند اقتصاد دنیا را مثلاً دست خودشان می‌گیرند و این نقطه مهم است. به نظر من در این منطقه که همه کشورهای منطقه در سال‌های اخیر به شدت موجّه نظامی‌شان بالا رفته به دلیل این‌که هر لحظه فکر می‌کنند ممکن است جنگ بشود. ما الان چرا داریم مثلاً نیروگاه هسته‌ای می‌سازیم؟ برای این‌که اسرائیل بمب اتم دارد. آره، آن که مسلحه وزاری است. در هر حال این فضا این است که شما طرفتان کسی است که سلاح هسته‌ای دارد. وحشتناک است دیگر. اگر پاکستان ندارد، اما پاکستان در میان کشورهای اسلامی رسماً سلاح اتمی دارد و یک جوری اعراب هم به آن دلگرم هستند که خلاصه ممکن است یک روزی اگر آن‌ها کاری کردند دفاع بکند. بلاخره این وحشتناکی است که مخرب‌ترین سلاح‌ها را اسرائیلی‌ها دارند و طرف مقابلشان ندارد. ممنوع است خیلی شدیداً اتفاقاً این‌ها برایشان ممنوع است که بخواهند سلاح اتمی داشته باشند. این ماجراها روی کشورهای اسلامی تأثیر منفی گذاشته است. به نظر من در این سال‌ها واضح است.

حالا مسلمان‌ها مشکلات داخلی خودشان هم داشتند و بلکه دومین جلسه آن دفعه قرآن نداشتم، آن دفعه قرآن دارم و آن کار را انجام ندادم که یک دونه آیه‌های حج و مرور بکنم، ولی خب این بحث‌های مرور به جهاد فکر می‌کنم بحث‌های مهمی است. به دلیل این‌که الان چیزهایی به اصطلاح خیلی در ذهن است. بگذارید من یک بار یک چیزی می‌خواستم بگویم که دیگر این را نمی‌خواهم ببرمش برای جلسات آینده. می‌خواستم سعی کنم این موضوع را مطرح کنم. من واقعاً یک بار می‌شود فکر کردم که اگر الان یک آدم خیلی خیلی سلطنت به همین معنایی که الان در دنیا هست در جزایر عرب ظهور می‌کرد و می‌خواست جنگ نشود، می‌خواست حرف‌های خودش را بزند و جنگ نشود، مثلاً حرف‌های تحریک‌کننده نزند، سعی کند مثلاً از آنجا که خیلی هم برای تو مقدس است، اگر اذیتت می‌کنند، پاشی بروی یک جای دیگر هجرت بکنی، باز بیایند نمی‌دانم آنجا هم اذیتت بکنند، مثلاً بخواهند لشکرکشی بکنند، یک جوری فضای جزایر عرب فضای به شدت جنگی است و تحمل نمی‌کنند. یک چیز را همه جای دنیا اینجوری بوده، ولی شاید جزایر عرب بدتر هم بوده. یعنی شما هر یا نباید اصلاً تبلیغ بکنید یا این اتفاق‌ها می‌افتاد. دیگر یعنی شما هر جوری من فکر می‌کنم که حساب بکنید که چه اقدامی می‌شد کرد که یک جوری جلوی درگیری را بگیرد با آن عربی که آن زمان داشت زندگی می‌کرد. این فکر می‌کنم حداقل اتفاقاتی بود که می‌توانست بیفتد؛ این‌که تا جای ممکن آدم از آنجا دور باشد، باز مثلاً لشکرکشی بکنند و یک جوری خلاصه کار به درگیری نظامی برسد. این‌ها یک طرف. این که بالاخره این حالت تهاجمی نسبت به کعبه وجود داشت، این هم فراموش نکنیم. یعنی اگر مثلاً فرض کنید عرب جاهلی آن اکسو عمله را نشان نمی‌داد، هم خلاصه مسلمان‌ها موظف بودند که مکر را پاک‌سازی کنند، همان‌طور که بنی‌اسرائیل موظف بودند که وارد عرض مقدس بشوند. من می‌خواهم بگویم اینجا یعنی یک نکته تهاجمی هم وجود داشت؛ از اول همه‌شان دفاع نبود. من این سال که من خواهیدم که من به شما این حرف را بگویم که من خیلی بدبینم سرگیر بوده ایران با شما مطلبه این که الان هم دوتر این شعار سلطنت بیاورد، ولی باقی دنیا می‌خواهیم بگوییم خیلی تغییر نکرده. با شما من بر این که با این حرف شما محافظه هم حی تکرار کردم که افکار عمومی در مردم وگرنه دولت‌ها جنگ‌طلب‌تر هم هستند. اگر چیزی اصلاً آمریکا الان که از در واقع سبایتی که آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم نشان داده شاید بی‌نظیر است؛ هر جایی که توانسته دخالت نظامی کرده است. آمارهایی مثلاً کشتاری که این‌ها کرده‌اند.

و من یک نقطه‌ای که یادداشت کردم نگفتم، شما یک چیزی وجود دارد در دنیا، یک تبلیغاتی وجود دارد. مثلاً فرض کنید شما از فرانسه یا بلژیک، یک خورده بیشتر از حد معمول طول کشیده، این می‌گوید بانه امشبالو نمی‌دهد یا یک آمده نامید شده. دیگر شما مثلاً از فرانسوی‌ها می‌پرسید که چرا تبلیغات مثلاً حمل سمبول‌های مذهبی را غامین، شما تحریم کرده، کسی حق ندارد حجاب بکند، نه برای این که با نفس حجاب مشکل دارند، می‌گویند که این تظاهر مذهبی است و تشکر. مثلاً جواب این است که اختلافات محاسباتی در طول تاریخ همیشه منجر به جنگ و درگیری شده، پس بیاییم مثلاً تظاهرات محاسباتی نداشته باشیم. یک جوری مثلاً هر کسی تو دل خودش محاسباتی باشد. من مسخره بودن این حرف را در تأیید حرف شما دارم می‌گویم، این است که چند قرن است که همه جنگ‌های دنیا جنگ‌های سرمایه‌داری هستند؛ یعنی دولت‌ها با انگیزه‌های سرمایه‌داری این ور و آن ور دنیا حمله کرده‌اند، مستعمره گرفته‌اند. حتی دیگر سال‌های سال با خودشان سلیم هم نبردند؛ یعنی رک و راست مثلاً بیسمارک آدم خیلی جالبی بود. بیسمارک می‌گفت که یک جمله زیبایی از بیسمارک به یادگار مانده. آلمانی‌ها به قدرت بزرگ اروپا تبدیل شده بودند، مخصوصاً اتفاقاً در زمان خود بیسمارک قدرت داشتند، قدرت اقتصادی و نظامی داشتند، مخصوصاً اقتصادشان شکوفا شده بود، ولی چون دریانورد نبودند، مستعمره نداشتند. مستعمره‌ها را مثلاً اول هلند و پرتغال و نمی‌دانم اسپانی‌ها و بعد هم انگلستان و فرانسه و این‌ها گرفته بودند. حتی بلژیک مثلاً در آفریقا مستعمره داشت. آلمانی‌ها سرشان بی‌کلاه بود. یک جمله معروفی بیسمارک دارد که خیلی نقل می‌شود که رسمند در محافل اروپایی اعلام می‌کرد که ما یعنی ما آلمانی‌ها نیاز به یک جایی زیر آفتاب داریم. مستعمره می‌خواهیم. شما این همه چیز گرفتید، ما مثلاً یک جایی نیاز داریم که به اصطلاح زیر آفتاب مستمریم. بریتانیا می‌گفت که از آن جایی که آفتاب طلوع می‌کند و غروب می‌کند، اینجا بر امپراتوری بریتانیا می‌تابد. خب یک خودم بگذارید به یک جسمت آلمانی هم بتابد. در واقع حرفشان این بود که یا می‌دهید یا می‌گیریم. دیگر اینکه یک روزی شما سیصد سال پیش زور شما زیاد بود یا دریانورد بودید، لفتید یا جایی را گرفتید، حالا بدهید. یک مرد برای مثلاً سه ماهارم بدهید. ما اقتصادمان شکوفا شده، مردن می‌خواهیم که بیاییم شما بروید، معدن‌ها را استخراج کنید و ده برابر قیمت بخرید، به درد نمی‌خورد. کلی جنگ‌ها همواره برای این بوده است که جایی زیر آفتاب داشته باشند. سال‌هاست که این‌گونه بوده است. بنابراین اگر قرار باشد نمادهایی ممنوع شود که جنگ را ایجاد می‌کند، مثلاً آرم کوکاکولا را ممنوع کنند. از یک سو این آرم‌های تبلیغاتی را بگویند ممنوع است، اما دو قرن است که جنگ روانی به راه انداخته‌اند. این کاملاً حالت شوخی دارد که آدم‌ها هجاب نکنند و به خاطر آن جنگ شود. واقعاً چند سال است که دیگر این‌گونه جنگ‌ها نداشتیم و در اروپا از زمان انقلاب فرانسه به این طرف اصولاً چنین جنگ‌هایی نبوده است. همه‌اش برای این بوده که جایی زیر آفتاب پیدا کنند یا مثلاً آن معدن مال آن طرف نیست؛ فرانسه و آلمان برای این می‌جنگند که آن منطقه مرزی مشکوک به داشتن معدن‌های خوب است. همه‌اش برای این چیزها جنگیده‌اند. من این‌ها را نمادهای سرمایه‌داری می‌دانم که می‌گویند باید ممنوع شود، اما اتفاقاً مردم باید نمادهای دینی خودشان را داشته باشند. این خیلی جالب است که خود نظام‌های سرمایه‌داری این قوانین را... می‌خواهم بگویم اصلاً دستور ما نیست. به کسی نگویید که سرمایه‌داری باعث جنگ می‌شود. این شیوه تولید و فرهنگ‌هاست که منجر به جنگ شده است. این همه جنگ‌های وحشتناک رخ داده است. جنگ‌های جهانی اول و دوم مصروف بوده است در اروپا؛ مثلاً آلمانی‌ها به حرف مصروف گوش نمی‌دادند. همه‌شان از این جنگ‌ها ترس داشتند. این جنگ‌ها اصلاً کاری به کار مصروف نداشتند، به جز در ایتالیا که نوع خاصی از فاشیسم با مذهب درگیر بود. بگذاریم بگذاریم. من در دومین بار این آیه‌ها را نخواندم. اگر بخواهیم برسیم، دیگر بروید بگیرید، بروید.

تأکید دوباره بر مرز تبلیغ، ظلم و جنگ / پایان‌بندی بحث پیش از ورود به آیات

ارجاعات بیرونی این جلسه (۸)
  1. اسلام۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · قبله و تولد جامعه اسلامی
  2. تفسیر۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · اشارهٔ گذرا
  3. حج۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · حج فراتر از عرفان فردی
  4. سوره۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · سوره حج
  5. پیامبر۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · پیامبر و مناسک حج
  6. ایه۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · آیات حج و جهاد
  7. فرهنگ۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۴، sec-۵ · فرهنگ حج و سیاست
  8. قدرت۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۵، sec-۱۰ · قدرت و دفاع از مکان