در این جلسه نحوهٔ ظهور اسماء الهی در سورهٔ مریم، بهویژه تکرار نام رحمان، بررسی میشود. بحث به خطاب جن و انس در سورهٔ الرحمن، مفهوم عباد الله، و نسبت خواست موجودات با هدایت میرسد. اشارهای نیز به خلود نزد ابنعربی و نظام سرمایهداری میشود.
مسئله باز سوره و نعمت
خب من یک یک توضیحاتی که جلسه قبل دادم در مورد سعی کردم حداقل توجه شما را جلب کنم به این مسئلهای که فکر میکنم یک جور مسئله اوپن در این سوره و همه سورههای دیگر است که فکر میکنم خیلی سخته که آدم بتواند در واقع یک جوری یک جواب خیلی خیلی خوب بده.
آن هم مسئله نحوه ظهور اسماء الهی در هر سوره است. من جلسه قبل یک اشارهای کردم یک توضیحاتی دادم که چرا اینقدر این سوره پر از اسم رحمانه در حالی که مثلاً اسم رحیم اصلاً فکر میکنم تو متن سوره اصلاً نیامده.
رحمان حتی نسبت به مثلاً کاربرده کلمه الله هم یک جوری شاید من نشمردم ولی فکر میکنم که بیشتر از الله مخصوصاً هرچه به آخر سوره که نزدیک میشین همینجور تعداد تکرار این واژه زیاد میشود و طبعاً خب این با توجه به توضیحاتی که من به طور تکراری بارها گفتم آن هم این است که ایده اصلی در واقع دیدگاه دینی قرآنی این است که همه چیز در واقع یک جوری نمایش و نماد اسماء ظهور اسماء الهیه.
بنابراین در قرآن هم این مسئله ظهور اسماء خیلی مهم است و به نوعی شما از قرآن میتوانید استفاده بکنید برای اینکه با خود این اسماء آشنا بشوید. مثلاً فکر میکنم جلسه قبل به این اشاره کردم که یا حالا یک جلسهای به این اشاره کردم که مثلاً هیچوقت شما اسم رحمان را همراه با فرضاً تواب نمیبینید ولی رحیم را میبینید.
اینکه خود این اسماء چه رابطه و مناسبتهایی با همدیگر ندارند اینها چیزاییه که در و مخصوصاً من مدام تاکید میکنم در قرآن وقتی که یک حرفهایی زده میشود و آخرش مثلاً گفته میشود که ان الله مثلاً حکیم عزیز حکیم یا علیم حکیم اینها یک جوری در واقع این نگاه باید وجود داشته باشه که نحوه در واقع ظهور آن اسماء در آن چیزی که آنجا گفته شده را بتوانید ببینید که خیلی وقتا ممکن است خیلی به اصطلاح ساده نباشد.
بعضی جاها خب خیلی بدیهیه. بعضی جاها ممکن است احتیاج به یک جور کار فکری واقعاً داشته باشه که شما به نوعی در واقع آن واقعه داستان یا هرچه که نقل شده را با ظهور آن اسماء به نوعی ارتباط بدهید.
به هر حال در این سوره به طور خاص اسم رحمان خیلی زیاد تکرار شده و فکر میکنم که یک نکته مهمی در فهم سوره در نهایت فهم سوره این است که شما به طور خیلی دقیقی بتوانید درک بکنید که چرا اسم رحمان اینجا به این شکل تکرار میشود در مقابل مثلاً فرض کنید نیومدن اسم رحیم.
من جلسه قبل به هر حال بیشتر از اینکه بخواهم جواب این سوال را بدهم که نمیتوانم جوابشو بدهم سعی کردم مسئله را مطرح بکنم و یک چیزهایی حداقل در مورد مثلاً نوع استفاده اسم رحمان در همین بخش گفتم و یک اشارهای هم کردم به یک ایده به اصطلاح کفرآمیز از ابن عربی که فکر میکنم سوالبرانگیز بوده.
میخواهم یک خورده بدونیم که وارد بحثش بشوند که اینجا هم باز فکر میکنم که اظهار نظر قطعی کردن در مورد اینکه ابن عربی دقیقاً چه میخواهد بگوید حداقل برای من سخته.
من اینقدر مسلط نیستم به متنهای ابن عربی که بخواهم خیلی احساس صلاحیت بکنم که بگویم منظورش دقیقاً این است. ولی حالا به هر حال سعی میکنم یک توضیح مختصری بدهم که آن حرف ظاهراً کفرآمیزی که ابن عربی میزند که خلود در نار داریم ولی خلود در عذاب نداریم یعنی چه. فکر میکنم. من را در حد خیلی مختصر بتوانم یک چیزی بگویم.
ببینید نکته اصلی که من جلسه قبل سعی کردم بهش یک اشارهای بکنم این بود که مناسبت در واقع یک جور برپا شدن قیامت و آخرت و عذاب و دوزخ و مثلاً بهشت با اسم رحمان چیست که به عنوان شاهد این را بهش اشاره کردم که شما در سوره الرحمن که اصولاً سورهای که با نام الرحمن اسم سوره نامیده میشود و با اسم رحمان شروع میشود و به نظر میآید که سورهای که یک جور متمرکز روی نحوه های ظهور رحمانیت خدا در عالمه آنجا شما در کنار وصف بهشت، وصف جهنم هم میبینید.
بنابراین یکی از جاهایی که شما میتوانید در واقع ظهور اسم رحمان را ببینید برپا شدن یک جایی برای عذاب کردن آدماست. من سعی کردم این را توضیح بدهم که برگردوندن خلقت، برگشت خلقت به سمت خداوند یعنی در این اصطلاحاً در قوس نزول و صعود این جذب کردن همه چیز که خداوند دوباره انگار چیزی را که به نوعی خلق کرده به سمت خودش دارد میبرد و این سرنوشت نه انسان، همه جهان که به سمت خداوند برمیگردد این ویژگی اصلاً جذب کردن به نوعی با رحمانیت خداوند ارتباط دارد.
یک جور مثلاً فرض کنید که برای عرفا این رحمانیت به صورت همان کشش عاشقانه که احساس میکنند ظاهر میشود و جای دیگر ممکن است به صورت دیگهای ظاهر بشود.
من سعی کردم بگویم که عذاب یکی از با این حالا توضیح یک مقدار مسامحهآمیز و ساده سعی کردم بگویم که چطور عذاب در مثلاً جهنم و وجود آتش و اینکه آدمها در آن دنیا یک عدهشون در واقع دچار عذاب میشوند این چطور میتواند یک شیوه برگردوندن به سمت خداوند باشه بنابراین عین رحمانیت خداست و عجیب نیست که شما در سوره الرحمن ببینید که جهنم در کنار نعمتهای خدا دارد ذکر میشود. چون بازگشت به حق نعمت بزرگیه در واقع بزرگترین نعمت ممکنه، واصل شدن به خداوند.
شما از هر راهی که در واقع یک جوری شما را برگردونن ندارند بهتان لطف میکنن، محبت میکنند و اینکه شما در اگر مثلاً فرض کنید یک انسانی در یک راهی رفته که مسیر برگشتش اجباراً از عذاب میگذره نه از رحمت و به اصطلاح از نعمت خب این ویژگی آن انسانه و در واقع باز این یک جور ظهور رحمانیته که حتی آن آدمی که یک راه کجی را رفته به نوعی در واقع به خداوند برمیگردونه.
من سعی کردم خیلی ساده توضیح بدهم. حالا دیگر آن توضیح را تکرار نمیکنم که به هر حال توضیح خیلی دقیق و خوبی شاید به نظر نرسه ولی فکر میکنم مفهوم هست که چطور ممکن است عذاب در واقع با بازگشت به سمت خداوند در واقع وسیله بازگشت به خداوند باشه.
اگر انسان را با توجهاتش یکی بگیریم یعنی بازگشت به خداوند در انسان معنایش این بشود که توجه به غیر خدا نداشته باشه. اینکه انسانهایی در حال نعمت توجه به غیر خدا پیدا میکنند و فقط در حالت نبودن نعمت و عذابه که یک جوری متوجه خداوند میشن، این انسان حقش این است و به جایی رسیده که باید در واقع در حالت عذاب باشه.
اینکه بعضیها به طور طبیعی قسمتی از مسیر بازگشت را در عذاب طی میکنند و بقیهاش را در نعمت این وضعیت طبیعی است ولی در قرآن اشاره میشود که آدمهایی هستند که به یک جایی میرسند که دیگر بازگشتی به حالت نعمت برایشان متصور نیست یعنی باید خالد در نار باشند. فقط در اونجاست که انگار میتوانند توجه کامل به خداوند داشته باشند.
ابنعربی سعی میکند بگوید که معنی این آیات که خالدین فی النار هستند منظور خالده در عذاب نیست. من سعی میکنم خیلی با همان توضیح یک مقدار مسامحهآمیزی که جلسه قبل دادم بگویم که معنایش چه میشود و هم در مورد آن توضیح مدام این را به کار میبرم که خب خیلی توضیح دقیقی نیست که فرض بکن مثل اینکه دارم فرض میکنم که بازگشت خداوند برای انسان یک جوری به معنای توجه به غیر خدا نداشتن. یعنی مثلاً فرض کنید اگر عرفا عارفی در این دنیا کارش به جایی میرسد که به هیچ چیزی غیر از خداوند توجه نمیکنه، انگار به بهشت رسیده دیگر. در همینجا بهشت را پیدا کرده. بهشت چیزی به غیر از همان مقام قرب خداوند نیست.
اگر آدم سر و کارش با غیر خدا نباشد دیگر چه مشکلی اصلاً ممکن است برای آدم به وجود بیاید. ما قرار است که به یک چنین جایی برسیم.
به هر حال دنیا یک جوریه که آدم مدام ممکن است از آن حالت وحدت خارج بشود به این حالت کثرت و توجه استقلالی به موجودات، اصلاً به مخلوقات برسد و به هر حال اگر کسی خودش را تثبیت بکند تو این حالت، طبعاً یک چیزی مثل رسیدن به بهشت در همین دنیاست.
اگر این را حالا بپذیریم، من دارم سعی میکنم بگویم که با مصالحهاش اینجاست که من دارم یک چیزی را فرض میکنم به جای اینکه خیلی وارد بحثش بشم، اینکه بازگشت به خداوند برای انسان معنایش تثبیت شدن توجه انسان به خداوند و اسماء و صفات و توجه نکردن به غیره.
که اصل آن غیر در واقع همان توهمیه که ما از خودمان داریم. که یک جوری یک چیزهایی را به خودمان نسبت میدهیم که چندان قابل نسبت دادن نیست.
معمولاً منشأ اصلی در واقع شرک و توجه به غیر خدا یک جوری توجه کردن به یک چیزی است که ما بهش میگوییم من و اینکه پر از اوهام این چیزی که ما بهش میگوییم من، فکر میکنم یک چیز خیلی واضحیه.
فقط برای عرفا و نمیدانم کسانی که ایمان دارند و متدین هستند واضح نیست، برای همه تقریباً، هر کسی در این مورد یک صحبتهایی کرده، مثلاً روانشناسها و عرفا و کوا، این در واقع یک چیز مشترکیه که ما آن چیزی را که به عنوان من ازش یاد میکنیم، پر از در واقع چیزهای مبهم و اوهام و چیزهایی که خیلی واقعی نیستند در واقع، یک چیزی یک تصوری برای خودمان میسازیم که با.
حالا یک قسمت بدیهیش این است که شما تقریباً همیشه به آدمها آن چیزی که تصوری که از خودشان دارند با تصوری که دیگران ازشان دارند خیلی فرق دارد دیگر. این دیگر خیلی سطح پایینیش این است که پر از اوهامه.
اصلاً منظورم واقعاً این نیست، یعنی خود آن اصل آن چیزی که اصلاً بهش میگوییم من دچار مشکل هست. ولی اینکه همیشه تقریباً این اتفاق میافتد که آدمها رفتارهای خودشان و خودشان از درون که میبینن، فرق خیلی اساسیای دارد با آن چیزی که مردم از بیرون میبینند و قضاوت میکنند.
مثلاً تقریباً همه این آدمهای جنایتکارهای بزرگ تاریخ، هر یک جورهایی در درون خودشان خیلی احساس خوبی دارند نسبت به خودشان و مثلاً شما اگر با تصور بتوانید تصوری که مثلاً هیتلر از خودش داشته این را یک جوری درک بکنید، احتمالاً خیلی دچار تعجب میشوید که چقدر مرد صالح و مثلاً درستکاری و چقدر دارد کارهای خوب میکند و از بیرون به نظر این موجود وحشی جنایتکاری میرسد.
ما من این موضوع را میذارم من از یک یک چیزهای خیلی تو این دوران مدرن با این پیشرفت تکنولوژیک ما یک اختراعی داریم که خیلی خوب در واقع نمادی از آن تفاوت نگاهی که آدم از درون به خودش میکند و از بیرون دیگران میبینن، شما احتمالاً همه آدمها وقتی که برای اولین بار صدای ضبط شده خودشان را میشنون، دچار یک خود شگفتی میشوند از اینکه صدای من که اینجوری نیست، این چرا اینجوری ضبط شده؟
در حالی که آن صدایی که ضبط میشود همونیه که در واقع مردم میشنون. ما به دلیل اینکه از صدای خودمان را از درون میشنویم، در واقع از ارتعاشات هوا از گوش از بیرون صدامون را نمیشنویم، ما از ارتعاشات صوتیمون از داخل به گوشمون یک مقدار زیادی منتقل میشه، نه از بیرون. بنابراین جنسش فرق میکند.
فکر میکنم تفاوت تصوری که از خودمان داریم با آن چیزی که دیگران میبینن، خیلی بیشتر از این تفاوتیه که صدای ضبط شدهمون با صدایی که میشنویم دارد. تقریباً همه آدمها از درون خودشان را خیلی برحق و درستکار میبینن، در حالی که اکثر آدمها کاملاً دیوانه هستند و بنابراین خب خیلی، دارند خودشان را معقول میبینن، این خیلی تفاوت بزرگیه دیگر.
به هر حال این موضوع که ما آدم به یک جایی میرسد که وقتی که نعمتی بهش میرسه، بارها در این موضوع در قرآن مستقل از مسئله که مسلمان در مورد آخرت بحث میشود بهش اشاره میشود که آدمهایی هستند که.
مثلاً در سوره فجر به این شکل بهش اشاره میشود که در مورد این آدمها این جور آدمها میگوید که وقتی که بهشان نعمت میدهیم میگویند ان ربی اکرمن و وقتی که بهشان مثلاً فرض کنید یک مصیبتی وارد میشود میگوید که ان ربی اهانن. یعنی در حالت مصیبت و در حالت نعمت در واقع به نوعی تصورشون فرق میکند.
مشرک بودن در حال نعمت
حالا این مثالی که آن چیزی که زیاد در قرآن میآید با این چیزی که من میخواهم بگویم انطباق بیشتری دارد مشرک بودن انسانها در حالت نعمت مدام این را وقتی این مثال مدام در قرآن میآید وقتی در کشتی سوار میشوند و یک جوری در واقع دچار این مشکلی میشوند امیدشون از همه جا قطع میشود دچار حالت توحید بهشان دست میدهد و به خدا پناه میبرن و به محض اینکه از کشتی پیاده بشوند بروند تو زندگی روزمرهشون و غرق همین.
مثلاً تمتعات دنیویشون بشوند دوباره همه چیزو یک جوری انگار از جانب چیزی غیر خدا میبینند و آن نیازی که در واقع به طور واقعی به خدا وجود دارد را دیگر احساس نمیکنند.
اینکه به هر حال آدمها به در همین دنیا شما این را میبینید که به جایی میرسند که این تفاوت برداشت در زندگیشون هست یعنی انگار آدم وقتی این آیه را میخونه احساس میکند که به نفع این آدمهاست که همیشه تو همان کشتی و در حال غرق و بدبختی باشند که مشرک نباشن دیگر.
در واقع اگر یک آدمی را خداوند اینجوری در واقع تا آخر عمر تو یک چنین کشتیای نگه دارد خیلی بهش لطف کرده. برای خاطر اینکه در حال توحید دارد زندگی میکند دیگر و در واقع به نعمت رسیدن برایش نقمت.
برای خاطر اینکه اصلش این است در واقع وقتی که نعمت بهش میدهند گمراه میشود وقتی که کتکش میزنند هدایت میشود. این همان مدل در واقع کاریه که در بهشت و جهنم به نوعی اتفاق میفته.
بعضی از آدمها اینجوریان دیگر حالا به هر حال به یک جایی میرسند که در حال کتک خوردن آن حالت بازگشت به خداوند و استغراق مثلاً در خداوند برایشان حاصل میشود و تو حالت نعمت به دست نمیاد.
خب اینها یک مدتی دوره ترینینگ را که اینجوری طی بکنند حالا معمولاً میگویند چند صد هزار سال به هر حال بعداً به معمولاً این چیزهایی که تو روایات هست خیلی وحشتناکه مثلاً ۵۰ هزار سال برای یک گناه مثلاً حالا اینجا میگویند وای حالا انشاءالله که اینجوری نیست روزهای آن در قرآن از روز خیلی با انعطاف زیادی استفاده میشود مثلاً در مورد خلقت و مثلاً روزهای تکوینی یک جوری حرف این است که مثلاً معادل با ۵۰ هزار سال و این حرفها.
حالا انشاءالله آن روزهایی که در این روایات آمده روزهای مثلاً چند صد ثانیه بیشتر طول نمیکشه. حالا
بفرمایید. در مورد این تعبیرتون که این کسی که تو کشتی جهنم باشه نعمت برایشان میگیرید؟ میگویم توضیح این چیزی که من گفتم قابل جمع با یک چیز دیگر نیست. این تعبیرهای این تعبیر خیلی آشناست. خب بودن آن افراد در کشتی چه نقشی به حال کی داره؟
یعنی قرار است به نفع خودشان باشه؟ بله به نفع خودشان دیگر. بله. یعنی این رحمانیت خداوند این است که حتی آن آدمها به زور هم به خدا توجه کنند یک فضیلتی بله بازگشت به سمت من میگویم یک چیز مسامحهآمیزی تو حرف من وجود دارد در واقع یک جور سهلانگاری. اینکه بازگشت را میگویم فرض کنید که معادل با توجه کامل به خداوند.
ولی خب واقعاً اینجوری نیست. برای خاطر اینکه یک مقدار فرقش این است که یعنی بازگشت به خداوند یک امر ذهنی نیست. یک چیز وجودیه. یک خورده عمیقتر از این است که فقط من توجهم به خداوند باشه یا نباشد. نسبت مسامحهآمیزش که هی میگویم نمیخواهم دیگر واردش بشوم این است که میگویم حالا فرض کنید که اینجوری برایشان که فهممون راحت بشود.
ولی واقعیت این است که بازگشت به خداوند یک جور طی مدارج به معنای واقعی کلمه مدارج وجودیه.
خب حالا اگر فرض کنیم که این را بگیریم، به نظر شما قابل جمع هست که این آدمها اینجوری به اجبار انگار حتی چیز نیستند یعنی این چه بگم؟
این که توجهی به خود رسیدن یعنی بله خداوند خداوندی که از صفاتش جباره دیگر و بعضی چیزها جبریه یعنی اینکه شما خلق شدید بدون اینکه در اختیار خودتان باشه و برمیگردید به این قوانین کلی الهی که جهان را خلق کرده موجوداتشو و بعد هم همه را به سمت خودش برمیگردونه این را از کسی خدا نمیپرسه.
اظهار نظر اختیار و نمیدانم زور و فلان و این حرفها نیست و واقعیت این است که این بزرگترین نعمته دیگر. این در واقع شما اینجوری فرض بکنید به جای خدا، بگذارید مثلاً کمال مطلق. خب؟ و بگویید خلق کردن و برگردوندن به سمت خدا یعنی رسوندن به کمال. شما به کمالات وجودی که امکانشو دارید میرسید. دارند راهشو طی میکنند. من نمیگویم که رسیدن.
صددرصد قطعاً اینجوری است. به هیچ وجه چیزی غیر این اصلاً تصوری غیر از این وجود ندارد به غیر از اینکه آخرت اختیار از انسان گرفته میشود. ما در یک دورهای این امانت امانت یعنی یک چیزی که به طور موقت به شما میدهند و مال کسی دیگهست دیگر. این چیزی که دست شماست که حالا میتوانید مثلاً اسم اختیار برایش بذارید، یک دورهی موقتی دستتون دادن.
شما باید مثلاً خوب ازش محافظت بکنید، مثلاً کارهای بد نکنید، کار خوب بکنید. یک چیزی، به هر حال این زندگی دنیایی ما که یک حالت آزمایش و این حرفها داره، خب این یک چیز موقتیه. بعدش دیگر اینشکلی نیست که شما با اختیار خودتان به این معنایی که تو این دنیا، چون تو آخرت که گناه نمیتواند بکند.
دیگر سلب اختیار از انسان به این معنایی که ما الان میفهمیم میشود. اینکه اختیار وجود داره، وجود دارد یا نداره، یک یک خورده فکر کنم بحثش چیز است یعنی خیلی روشن نیست اگر من بگویم اختیار وجود ندارد. ولی به این معنایی که ما در واقع میتوانیم کار بد و خوب بکنیم، یعنی یک حالتهایی وجود دارد که مثلاً میتوانیم گناه بکنیم، معصیت به این معنا آخرت وجود ندارد.
بنابراین به یک معنایی این اختیار از آن حالتی که الان داریم خارج میشود. ولی اینکه موجودات مختاری هستیم یا نیست نیستیم، این خیلی بحث دقیقی میخواهد برای اینکه باید اختیار را تعریف بکنیم و در واقع روشن بکنیم که الان وقتی اختیار دارید یعنی چه. به هر حال اینکه بهشت و جهنم نعمت هم به این معنا که مسیرهای بازگشت انسانها به سمت خداوند است.
موجودات دیگر که معصیت نمیکنند مثل انسان و شیاطین، اینجا میبینید مثلاً در این سوره اشارهای که به هرشون میکنه، یکی از ویژگیهاش این است که شیاطین را همراه با انسان جمع میبنده دیگر.
سوره الرحمن و خطاب جن و انس
یعنی و در همین سوره الرحمن مدام این تکرار میشود که خطاب به جن و انس گفته میشود که فبای آلاء ربکما تکذبان. مصنّیست همه خلق خطاب و به هر حال موجودات غیر انسان هم هستند که امکان معصیت دارند و مثل که سردستهی خودشان که سردستهی ماها هم که معصیت هست، جناب ابلیس که البته خب احترام به ایشان چیز واجبه برای بنده البته.
و به هر حال تو این شک نکنید که بهشت و جهنم در واقع همان جاذبهی رحمانیت خداست و بازگشت به سمت خداونده و اینکه این به معنای رسیدن به کمال.
باز از اسم خط استفاده بکنید. شما الان یک عالم اوهام تو ذهنتان هست. من هم همینطور. و در واقع به حقیقت را درک نمیکنیم و یکی از وجوه مثلاً بازگشت به خداوند درک کردن حقیقت به طور مطلقه و خب آن فوقالعادهست دیگر. حالا با کتک خوردن میخواهد باشه، من که رضایت میدهم. شخصاً.
مخصوصاً در مورد اینکه همهچیز را بدونم و خیلی مثلاً این اوهام از ذهنم بره، یک خیلیها حالا درگیر این نظرن. خستهن راضیان. آن ۵۰ هزار سال اینها یک جوری چیز نباشه، باید هر کدام سالاشم هر روزش ۵۰ هزار سال ما باشه و ۵۰ هزار سال ضرب در مثلاً این چیزها بشود دیگر. خیلی اونیکی ندیده بهتر است. ولی واقعاً اینجوری است. و این من حالا مقدماتی دارم میگویم.
ایدهی ابنعربی دقیقاً همین است. که ذات انسان مثلاً عاشق حقیقته. ذات انسان عاشق خداونده مثل همهی موجودات. بنابراین درست ممکن است یک آدمی به غیر از آن حالت عذاب بودن در نار متصور نباشد برایش با ولی هرچه که میگذره مثل دارد ترین میشود دیگر. دارد فطرتش مثلاً یک جوری انگار را میآید.
عشق به حقیقت در آن ایجاد اگر دارد به کمال میرسه، ابنعربی دیدش این است. اگر این تصور را ما داریم که آخرت یک جور در واقع از مثل اینکه شما در این دنیا تا یک جایی با آن چیزی که ما بهش میگوییم اختیار مسیر کمال را طی میکنیم. ممکن است بکنید، ممکن است نکنید. از یک مرزهایی اگر بتوانید رد بشید، آنوقت دستیازی در بهشت ادامه میدهیم. و اگر در یک محدودههای خیلی خیلی نازلی از نظر وجودی بمونی، اجباراً یک مقدماتی را باید با عذاب طی بکنی.
و نکته این است که اگر رسیدن به در واقع عذاب یک جوری بازگشت به سمت خداوند و آخ و این تحولی که در دنیا اتفاق میافتد و این دوره دنیا تمام میشود برای مثلاً انسان و آخرت آغاز میشه، یک جوری به معنای همان بازگشت اجباری به سمت خداست که نعمت بزرگیه.
من برخلاف شما شخصاً علاقه خاصی به این اسم جبار دارم چون خیلی به خودم اعتماد ندارم و همهاش امیدم به این است که اینجوری مرا اجباراً اصلاً ببرن. خیلی فکر نمیکنم شخصاً مشکلی ندارم.
فکر میکنم خیلی اسم خوبی است. یعنی اگر خداوند با اسم جبار در زندگی شما دخالت بکند که فوقالعادهست. یعنی کلاً یعنی خدا هر چیزی را که شما را مجبور بکند که انجام بدهید یا برایتان پیش بیاورد عالیه دیگر.
اگر اعتماد داشته باشید به اینکه خداوند مثلاً به خیر عمل میکند. و ما یکم مشکلاتمون این است که خیلی به اختیار خودمان واگذار بشویم. بنابراین حالا جبر یک موجودی که خیلی سیرخواره، طبعاً خب خیلی میتواند مچگو و لذتبخش هم باشه. به هر حال شما ابنعربی ایدهاش این است. من واقعاً دارم با مسامحه میگمها.
یعنی همه این توضیحاتی که الان دادم در مورد این بازگشت به سمت خدا و اینها از نظر من خیلی خیلی چیزن اینجوری به اصطلاح سادهانگارانهست و بنابراین خیلی جدی نه، یک خورده جدی بگیرند نه خیلی.
یعنی همه جزئیات اصلاً واقعاً اینجوری نیست. مثل یک چیزی را خیلی خیلی چیزاشو حذف کنم فقط برای اینکه یک خط یک چیزیش روشن بشود اینکه مثلاً چرا بازگشت به سمت خداوند با رحمانیت مثلاً چه ارتباطی دارد.
ابنعربی ایدهاش این است که خب اگر انسانها به سمت خداوند برمیگردن و همینجور در جهنم هم که هستند دارند به خدا نزدیک میشن، به معنای این است که انگار دارند به آن فطرت طبیعی خودشان برمیگردن. بنابراین آن عشقشون به حق و حقیقت و مثلاً خداوند به نوعی دارد تجلی میکند دیگر. فطرتشون دارد پاک میشود. انگار این عذاب باعث پالایششون دارد میشود.
ناخالصیهاشون دارد ذوب میشود مثلاً. خب طبعاً بنابراین یک رقابتی آنجا پیش میآید. مثل همین که شما اگر واقعاً من این حرفی که میزنم واقعاً اگر شما عاشق حقیقت باشید، تمام مثلاً وجودتون این باشه که مهمترین چیز برایتان این است که حقایق را بفهمید، اگر بهتان بگویند که مثلاً یک چند ماهی کتکت بزنیم حقایق را میفهمید، رضایت میدید دیگر یک جوری.
نه اینکه درد نکشید، به نوعی. ولی یک رقابتی وجود دارد بین لذت بردن از رسیدن به کمال و اینکه این دارد از طریق درد کشیدن به دست میآید.
یعنی کمکم ابنعربی ایدهاش این است که آن عذاب همانطوری که برای این واقعیه کلاً در بطن این عذاب رحمانیت و لطف خداوند هست، انسان یک جوری گرایش پیدا میکند به اینکه آن لطف را در واقع بچشه و یک جوری انگار به این عذاب راضی بشود.
نه اینکه و حتی حالا ابنعربی یک جوری در واقع میگوید به جایی میرسد که دیگر عذاب نیست دیگر. اگر شما لذت دارید میبرید از این که این سیر میکنید به سمت خداوند، آنوقت حالا دیگر برایتان کمکم دیگر اهمیت میشود که این از طریق مثلاً یک جور عذاب حالا جسمانی یا به هر طریقی دیگهای دارد به دست میآید.
یعنی اصل این میشود که دارید به خدا نزدیک میشید، به حق نزدیک میشید، به کمال نزدیک میشوید و این خودش لذتبخش. این چیزی مسامحهآمیز اگر بخواهم بیان بکنم، ایده ابنعربیه که خلود در عذاب ندارد. در اینکه هر جور سیر به سمت خداوند لذتبخش. ممکن است اولش خیلی عذابآور باشه، طرف فقط آن کتک را میبینه، نمیفهمه که مثلاً بطنش چیست.
ولی همینجور که برود بالا، بطنش را میفهمد چیست و یک جوری پالایش میشود. بنابراین روز به روز انگار قدم به قدم از آن جنبه عذابش کم میشه، به جنبه چیزش. حتی اگر خالد در نار هم باشه، این به معنای خلود در عذاب نیست. یعنی روز اول که میندازنش اونجا، یک جور اوضاعش بعد از ۵۰ هزار سال اوضاعش یک جور دیگهست.
یعنی خالد در نار میماند. خالد در نار دقیقاً این به اصطلاح آیه صریح قرآنی که بعضیا واقعاً کارشون به جایی میرسد که هیچجوری امکان اینکه از طریق نعمت مثلاً این بازگشت را انجام بدن دیگر ندارند.
مثل اینکه ایراد اساسی درشون به وجود اومده، یک چیزیشون دیگر اصلاً کلاً یک قطعهای که قابل تعویض نیست، کلاً از دست دادنش در این دنیا. ولی باز ابنعربی نمیگوید که این آدم خلود در نارش به معنای خلود در عذاب. یعنی لحظه به لحاظ آن جنبه عذابش دارد نسبت به لذتی که از بازگشت میبرد به نوعی انگار کم میشود. اینکه به هر حال اینجاش این است که رقابتی هست.
این مثل این است که در بهشتم واقعاً ممکن است یک نفر حالا فرض کنید که همین تصوری که به طور عادی از بهشت داریم یعنی یک جور مواد جسمانی که حداقل ظاهر آیات قرآن اینجوری شهادت میدهد که انگار یک باغی هست و به هر حال ما با جسم آنجا حاضر هستیم که حالا بعضیا قبول ندارند. فرض کنید همینجوری تصور بکنید. ممکن است آدمها وقتی که در بهشت هم میروند روزهای اول یک جور لذتهای همچنان سطح پایینی دارند میبرن.
ببینید یک یک لذتی من میبرم از اینکه دارم این میوه را میخورم، این خوشمزهست مثلاً. یک لذت از این میبرم که این را خداوند به من داده، نشانه این نعمت، نشانه لطف خداست.
در بهشت هم باید این اتفاق بیفتد که روز به روز آن جنبه استقلالی آن لذتهای بهشتی باید برای آدمها کم بشود و آن جنبه معنوی پیش رفتن به سمت خداوند برایشان در واقع یک جوری زیاد بشود.
دقیقاً به این دلیله که آنهایی که در بهشت هستند هم دو نوعن. یک عده نعمتها خیلی با چیز بهشان داده میشود کمکم مثلاً یک جوری آنها هم ظرفیت اینکه نعمت زیادی در واقع بهشان داده بشود ندارند. نعمتهای کنترلشدهای بهشان داده میشود که باهاشون مثل اینکه دارند ترین میشوند که به سمت کمال بروند.
و یک عده خاصی هستند که در بهشت از اول مثلاً یک جوری بیپروا میتوانند لذت ببرن و هیچ محدودیتی ندارند. این تمایزیه که در قرآن بین بهشتیها هست. کلاً در آن دنیا سه دسته آدم داریم نه دو دسته. یک دسته آدمهایی داریم که اصحاب مثلاً شمالن، اصحاب یمینن و یک عده آدمهایی هستند که تحت عنوان مقرب و مثلاً سابقون یا عبادالله.
عبادالله. یک چیز خیلی روشنش در سوره هل اتیست که این سه دسته را تحت عنوان عبادالله و مثلاً در آن سوره کلمهی مثلاً اصحاب یمین و این حرفها نیست.
بگذارید من بعداً یک اشارهای به این توصیف سوره هل اتی از این سه دسته بکنم. فکر میکنم خیلی خوب است. برای خاطر اینکه شما در مورد کافور چه میدونید؟ کافور میدانید چیست اصلاً؟ به عنوان خوردنی. بله. حرامه. کافور حرامه. من نمیدانم. نه بابا.
تو سربازخونهها که الان به سربازا مش مش کافور کافور میدهند. چی؟ دانشگاه هم میدهند. چه کار میکند به عنوان خوردنی؟ شهوت را از بین میبرد یک جوری مثلاً انگار یک کنترلکنندهی اشتها هم هست دیگر به نوعی.
یعنی شما و این اشارهای که در سوره هل اتی هست که در مورد یک دستهای از کسانی که در به اصطلاح بهشت هستند میگوید که شرابی بهشان داده میشود که مزاجها و کافورها اینها آدمهایی هستند بله؟
اینها آدمهایی هستند که در واقع به جایی نرسیدن که به طور کنترلنشده یعنی انگار هنوز آن لذت مادی که دارند از خود آن چیز میبرن برایشان مسئلهست. بنابراین نمیشود خیلی آزاد باشند که هرچه دلشون میخواهد مثلاً بخورن. ولی توصیفی که از عبادالله هست شما اینها اینجا تحت عنوان ابرار ازشان یاد میشود. در حالی که برای عبادالله بعداً گفته میشود که مزاجها زنجبیله.
زنجبیل دقیقاً نه تنها کنترلی انگار روشون نیست، هی اشتهاشون بیشتر قرار است باز بشود برای اینکه به یک آزادیای رسیدن دیگر. چیزی، مشکلی ندارند در حالت. هرچه نعمت بهشان بیشتر برسد اینها بیشتر غرق در خداوند هستند. اینها در این در واقع توصیف عباداللهست. ببینید فرق بین توصیف عبادالله را با ابرار اصلاً نگاه کنید.
غیر از این مسئله اینکه آن شرابی که میخورن مزاجش نمیدانم چیه، با چه باهاش قاطی شده، کنترلکننده و مثلاً از بین برنده اشتهاست یا اشتهاآوره، نکته اساسی این است. آنهایی که ابرارن، نعمتها اصلاً کنترلشده بهشان میرسد. مثلاً الإنسان · ۵إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍۢ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًابه يقين ابرار (و نيكان) از جامى مىنوشند كه با عطر خوشى آميخته است،. مثل اینکه جیره بندی شده نعمت دارند بهشان میدهند.
ولی ابرار اینجوری نیستند. ان عین یشرب بها عباد الله. چشمه دارند. اینها اصلاً اینجوری نیست که کسی کنترل بکنه، جامی بهشان بده. چشمه ای هست که عین الإنسان · ۶عَيْنًۭا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ ٱللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًۭاچشمهاى كه بندگان خدا از آن مىنوشند و [به دلخواه خويش] جاريش مىكنند.. خودشان هم اصلاً این چشمه را هم انگار خودشان در میارن. میتوانند مثلاً زیادش کنن، کمش بکنند.
عباد الله و سوره هل اتی
اینکه تفاوتی وجود دارد بین بهشتی ها آنهایی که اصلاً گذشتن تو این دنیا به اصطلاح مقام عباد الله عبدالله بودن رسیدن و هیچ چیزی را انگار از خودشان نمیبینن و هر چقدر بیشتر غرق در نعمت بشوند سریع تر.
مثلاً این حالت سبقت گرفتن و سبقت بیشتر به سمت خداوند رفتن را دارند این سوره هل اتی کلاً به غیر از آن چند آیه اول اختصاص دارد به توصیف اینجور آدمها چه تو دنیا چه در آخرت و اولش یک توصیف کلی میآید که این سه دسته چگونه اند به طور تمثیلی خیلی واضح در واقع این بیان میشود که تفاوت نوع نعمتی که عباد الله دارند و حالت و اینکه میگویم اراده در آن دنیا نیست اگر کسی این حرف را بزند کاملاً به نظر میآید حرف مسامحه آمیزی یک جور اراده و اختیار برای انسان باقی میماند.
ولی از جنس آن اراده ای که ما اینجا داریم که مثلاً میتوانیم معصیت بکنیم دیگر نیست. نمونه اش همین است دیگر شما عباد الله را میبینید که اصلاً این رسماً گفته میشود که انگار آن نعمت ها را خودشان دارند میجوشونن از زمین.
چشمه ای را که دارند ازش استفاده میکنند. آن آدمهایی هستند که اراده آزاد به نفعشون. بعضی از آدمها به نفعشونه که اراده ازشان تا جای ممکن سلب بشود. به جهنمی ها تقریباً هیچ کاری نمیکنند.
مفعولن دیگر. همش در حال کتک خوردنند به اجبار. دست دوم آدمهایی هستند که یک کاری میکنند. مثلاً جام را دستشون میدهند. اینقدر اختیار دارند که این جام را شلاق و اینکه اراده نمیخواد ها.
شما را اینجا ببندن مثلاً بندازنتون تو آتیش. داد بزنید و این حرفها. در این حد مثلاً یک کارهایی انجام بدن. ولی اینها یک جور اراده های محدود دارند و عباد الله آدمهایی هستند که اراده مطلق دارند. یعنی هیچگونه خالصی در آن نمونده. یعنی به غیر از اینکه در واقع هر چقدر که مختارتر باشند اوضاعشون بهتر است چیزی.
این به هر حال این سوره بعد از این چند تا آیه اول که این سه دسته را بیان میکند کلاً اختصاص دارد به بیان وضعیت عباد الله در دنیا و آخرت. همه تمثیل هایی که بعداً میآید مربوط به این دسته است نه مربوط به دسته دوم که ابرار هستند.
به هر حال من این نکته ای که دارم میگویم این است که برای آدم بهشتی هم اگر شما رشد قائل باشید مثل این است که این ابرار دارند میل میکنند به سمت اینکه ویژگی های عباد الله را پیدا بکنند در بهشت و بنابراین مشکل اینها این است که به خودمان لذت ها به خودمان چیزها هنوز یک جوری نظر دارند نه به این عنوان که اینها نعمت خداوند. مثلاً در قرآن تاکید میشود که دیگر مثلاً سارعوا ال عمران · ۱۳۳۞ وَسَارِعُوٓا۟ إِلَىٰ مَغْفِرَةٍۢ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا ٱلسَّمَٰوَٰتُ وَٱلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَو براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمانها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد. عرض السماوات و الارض.
مثلاً گفته میشود که و رضوان من الله اکبر. یک جایی هست. اینکه آدمی که واقعاً رشد پیدا کرده از آن جنبه ای که این نعمت ها نشانه رضایت خداوند بیشتر لذت میبرد تا خود این نعمت ها که اینها چه هستند. یعنی آن ارتباط با خدا اصل لذتشه نه آن چیزی که وسیله ارتباط شد.
به هر حال این من میخواهم بگویم این وضعیت در بهشت هم به یک معنایی هست. یعنی هی آن جنبه خدایی لذت بردن از نعمت ها حتی به طور طبیعی باید زیاد بشود. اگر قبول داشته باشیم که کلاً بهشت و جهنم و آخرت همش یک جور بازگشت به سمت خداونده و بازگشت به سمت خداوند یعنی رسیدن به حق، کامل شدن و اینها.
ابن عربی و خلود
خب من حالا خیلی نمیخواستم بحث بکنم ولی اینجا خلاصه یک ایده هایی وجود دارد که حالا ابن عربی یک جوری معمولاً ابن عربی حرف هایی که میزند خیلی هم شاید توضیح نمیدهد یک خورده عبارت ها مبهمه و طبعاً خیلیا دچار توهم شدن که.
خب این کاملاً خلاف چیزی که ما از قرآن میفهمیم دارد بحث میکند و یک جوری مثل به بعضی یک ادعایی در قرآن هست که مثلاً یهودی ها میگویند که ما در عذاب قرار نمیگیریم الا مثلاً ایام معدودات و همونجاست که تأکید میشود که نه خلود در چیز داریم، خلود در نار هم داریم برای انسان و.
طبعاً به نظرم میرسد که اینجور این حرف اگر معنایش این باشه که به آدمها موقتاً جهنم میروند همه آدمها یک چیزی دارد به اصطلاح یک مخالفت واضحی با آیات قرآن دارد.
ولی واقعاً ابنعربی این را نمیگوید که آدمها در جهنم بهطور مبرز میمونن یا در نار. حرفش این است که خلود در عذاب نداریم و فکر میکنند به هر حال یک توضیح سادهشدهی چیزی که بهش معتقدیم.
نه، آن نکته اساسی اینجاست که انسان یک بنا به فطرت خودش نیازهایی دارد و از برآورده شدن این نیازها لذت میبرد. یعنی مثلاً اگر انسان بهطور طبیعی و فطری تشنهی دانستنه، خب از دانش لذت میبرد.
هرچه بیشتر بدونه، لذت بیشتری میبرد و همینجور خیلی ویژگیهای دیگهای که در فطرت ما گذاشته شده. این نکته اساسی که من بارها حالا به دلایل مختلف بهش اشاره کردم و فکر میکنم خیلی تمایز گذاشتن بین این دو تا مفهوم خیلی اساسیه، این است که بین نیازها و خواستهای انسان میتواند کاملاً تعارض وجود داشته باشه و در واقع ما چیزهایی را نیاز داریم ولی چیزهای دیگهای را میخواهیم.
این مثل تفاوتیه که بین ناخودآگاهی و خودآگاهی وجود دارد. ما ممکن است به دلیل انحرافات فکری که حاصل فرهنگ یا رفتار خودمونِ، بهنوعی در خودآگاه خودمان یک چیزهایی را بخواهیم و فکر کنیم که به آنها نیاز داریم یا خواستهای ما هستند و اینها چیزهایی هستند که در واقع با نیازهای ما منطبق نیستند و رسیدن بهشان ممکن است بهنوعی برای ما مناسب نباشه، یعنی مفید نباشد.
و دقیقاً فکر میکنم نکته اساسیای که وجود دارد که با وجود اینکه مثلاً رحمانیت عام خداوند در عالم هست ولی همهی آدمها به خواستهای خودشان نمیرسن، دقیقاً این است که شما نباید چنین انتظاری داشته باشید. برای خاطر اینکه ما شما در همین سوره این تمایز را تو ابتدای سوره میبینید. تفاوت بین خواست زکریا و نیاز مریم.
مریم از خداوند فرزند نمیخواد ولی زکریا میخواهد. این خواست را به زبان میآره، خداوند بهش فرزند میدهد. مریم انگار یک یک جور خواست خاموش دارد.
نیازش را به زبان نمیآره ولی این نیازیه که در واقع در وجود مریم هست و چیزهایی که خداوند بنا به رحمانیت خودش به انسانها میده، یک برآیندی از آن چیزهاییایه که نیازهای واقعیان و آن در واقع خواستهای خاموش و خواستهایی که به در خودآگاهی هست و ممکن است به زبان آورده بشود.
در واقع وقتی شما یک چیزی میخواید، مثل این است که وجودتون دارد فریاد میزند که این را نمیخواید ولی در خودآگاهیتون خواست آن چیز وجود دارد. مثل اینکه یک چیز مضری را در واقع که ممکن است باعث هلاکتتون بشه، حالا به دلیل انحراف فکری یک نفر بخواهد و خب طبیعی است که رحمانیت خداوند مانع از این میشود که این به این چیزی که میخواهد برسد.
تا وقتی که آن نیازهای درونی انسان زنده هستن، فطرت کاملاً مثلاً یک قسمتهاییاش پوشیده نشده، انگار آن صدای ناخودآگاه مانع از این میشود ناخودآگاه مانع از اینه که شما به خواستههای، این نکته خیلی مهمیه که آدمهایی تو این دنیا هستن که دقیقاً تو وارونهاش اشاره میشه که خداوند انگار اینها رو رها میکنه در رسیدن به این خواستههای دنیویِ منحرفی که دارن و یه عده نه.
یه عده آدمها خیلی آرزوی مثلاً پولدار شدن دارن و خداوند بهشون نمیده، در حالی که به یه عده خیلی راحت میده. این دقیقاً نشانه بدیه. این چیزیه که اصطلاحاً بهش میگن استدراج. تنفس تنفسالدهنیه. تو یکی از آیات در مورد این مسئله با این چون این واژه اومده، این کلمه استدراج رو براش به کار میبرن.
خواست موجودات و هدایت
اینکه در واقع تا وقتی که شما شما اینجوری تصور کنید که رحمانیت خداوند نتیجهاش اینه که همه موجودات به خواستههای خودشون میرسن. منتها در مورد انسان خواستهها، یه سری خواستههای واقعیِ درونیِ مثلاً شما اسم ناخودآگاه براش بذاریم هست که اینها خواستههای ناشی از نیازهای واقعیِ انسانه و یه سری خواستههایی که از خودآگاهی میآد و اینها در واقع به نوعی چیزن. اینها به نوعی خواستههایی هستن که میتونن منتظر با خواستههای ذاتی ما باشن، میتونن نباشن.
در واقع خواستههایی که ما در خودآگاهیمون داریم و به زبان میآریم میتونن درست باشن، میتونن غلط باشن. میتونن بد باشن یا خوب باشن. نکته اینه که تا وقتی انسان اون فطرتش اونقدر در واقع فعال هست که هنوز داره نیازها و خواستهای خودشو فریاد میکنه، ولی اونکه تو ذهن خودآگاه ما نیست، به دلیل رحمانیت خداوند اون خواستهای پنهان حساب میشن.
شما به یه بعدی از این خواستهای خودآگاه خودتون نمیرسید. به دلیل تعارضی که بین درونتون با ناخودآگاهتون با خودآگاهتون هست. اگه کلاً فطرت خودتون رو از بین ببرید، کاملاً مثلاً با تعبیری که قرآن میکنه دفن بکنید و نفس و ما سواها فالهما فجورها و تقوا قد افلح من زکا و قد خاب من دساها. این دساها یعنی یه جوری دفن کردن.
کلاً دیگه میتونید یه جواهری دارید، یه نوری از خودش در واقع میتابونه به شما الهامهایی میکنه و انسان میتونه موفق بشه و کلاً اون فطرتش رو دفن بکنه طوری که دیگه چیزی صدایی ازش بلند نشه و نوری هم ازش تابیده نشه.
این راه خوب برای موفق شدن توی رسیدن به اون خواستهای خودآگاهه و بعضیها این موفقیت رو در زندگی دنیاییشون به دست میآرن و بعد خیلی انفجاری از مثلاً موفقیتهای دنیوی و پولدار شدن و مقامات اینجوری پیدا کردن و اینها هم بهش ممکنه مترتب باشه.
بنابراین من دارم به شما توصیه میکنم که یه راه رسیدن یه راه شیطانی. این دقیقاً همون چیزیه که تو ادبیات مثلاً دنیا معروفترین چیزش فاوسته که داستان فاوست که اصلاً شیطان میآد همین رسماً این معامله رو باهاش میکنه. میگه روحت رو به من بده، من مثلاً هرچی دلت میخواد بهت میدم. یه همچین معاملهای در دنیا ممکنه.
یعنی یه آدمی میتونه فطرت خودش رو کلاً دفن بکنه و یه جوری مثلاً حالا به قول یه چیز ادبی به شیطان بفروشه روح خودش رو و عوضش به یه چیزهایی برسه. این حقیقت رو بیان میکنه این داستان فاوست. آدمهایی هستن که واقعاً میبینه، احساس میکنه که طرف دیگه کلاً این حالت اینکه انگار خداوند یه کسی رو ول کرده، خیلی موفقه.
یعنی هی دزدی میکنه، هرچی کار بدتر میکنه، باز هم به اون چیزهایی که میخواد بیشتر میرسه. این در واقع در بطنش یه فاجعهست دیگه. ولی اینها نهایتاً میتونید رحمانیت خداوند رو اینجوری تعریف بکنید. رحمانیت خداوند اینه که همه موجودات به خواستههای خودشون میرسن.
منتها خواست در مورد انسان این رو تقسیم بکنیم به خواستهای مثلاً فطریِ درونی و تا وقتی اون خواستهای فطری، یعنی اون فطرت هنوز داره فریاد میزنه، خب رحمانیت خداوند مانع اتفاقاً از اینکه بعضی از این انحرافهایی که در خودآگاه هست به نتیجه برسه.
اگه اونو فروختید یا دفن کردید، اونوقت خب دیگه خواستتون فقط همینه دیگه. اونکه دیگه خاموش شده، نابودش کردید کلاً. و وقتی صدای اون خاموش بشه، رحمانیت خداوند اینه که مثلاً میگه مريم · ۷۵قُلْ مَن كَانَ فِى ٱلضَّلَٰلَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ مَدًّا ۚ حَتَّىٰٓ إِذَا رَأَوْا۟ مَا يُوعَدُونَ إِمَّا ٱلْعَذَابَ وَإِمَّا ٱلسَّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّۭ مَّكَانًۭا وَأَضْعَفُ جُندًۭابگو: «هر كه در گمراهى است [خداى] رحمان به او تا زمانى مهلت مىدهد، تا وقتى آنچه به آنان وعده داده مىشود: يا عذاب، يا روز رستاخيز را ببينند؛ پس به زودى خواهند دانست جايگاه چه كسى بدتر و سپاهش ناتوانتر است.» مددا.
میگه در گمراهی به یه جایی برسی که رحمانیت خداوند اینه که شما در همون جهت، اینوری میخواید برید، خب برید دیگه. دیگه اون درونتون هم که تعارضی با این خواستِ بیرونیتون نداره. مثل اینکه وجودتون به طور یککاسه دیگه شیطانی شده. خب دیگه همون راهی که مثلاً دارید میرید. خداوند میبینید حتی ابلیس هم درخواستی از که به من فرصت بده، خداوند خب میگه که باشه دیگه.
کلاً دیگه از چیز بریده دیگه. یعنی دیگه کاری به به عنوان موجودی که مثلاً قبلاً بود، کاری به گذشته خودش انگار نداره. دیگه حالا این کاره شده، میخواد این کار رو بکنه و خداوند هم بهش اون خواستهاش در واقع به نوعی تحقق پیدا میکنه.
این حرفی که من زدم حالا مقدمه خوبی برای اینکه این حرفی رو که عرفا میزنن رو بفهمید که عرفا میگن که دعا کردن عین استجابته.
یعنی اصلاً هیچ دعایی محاله شما یه چیزی رو بخواید و مستجاب نشه. این حرفی که نه تنها یه جور مثل اینکه ضروریه. اجابت تو این دنیا اینجوریه که هر کسی هرچی رو بخواد بهش میرسه. فقط هم در مورد انسان نیست، اینها در همه موجودات این به طور اگه بفهمید که خواستن منظورشون فقط به زبان آوردن و این حرفها نیست. یعنی ما یه جور همه ما یه دعاهای پنهانی داریم. وجود ما انگار در حال دعا کردنه. برای اینکه خواست دعا کردن یعنی مثلاً خواستن دیگه. وجود ما یه اقتضائاتی داره.
آدمی که چیزی که به زبان میآره و تصوری که در واقع از جهان داره و این رو به زبان میآره منطبق به اون هوای درونیشه، منطبق با هوای جهانی محاله انسان یه چیزی رو بخواد و حتی عرفا میگن زمان هم نمیبره. یعنی
این خواست اگه به نوعی در همون لحظه اجابتش ممکنه به تدریج ظاهر بشه ولی اینشکلی نیست که توی مثلاً فرض کنید یه پروسهای حالا لازم بشه که هی تکرار بشه و این حرفها. هر لحظهای که یه موجودی یه چیزی میخواد، عیناً براش برآورده میشه و این در واقع اون سیطره رحمانیت خداوند در جهانه.
فقط اینو آدم میتونه خوب بفهمه به شرطی که بفهمه که انسان فقط یه جور خواستهای خودآگاهی که به زبان میآره و این حرفها، حتی بین خواستهای ما با اون چیزی که میگیم ممکنه تفاوت وجود داشته باشه. حالا این به هر حال من در ادامه بحثهای قبل و اینجا فکر میکنم در این کاربرد خاص اسم رحمان در این آیه که مريم · ۷۵قُلْ مَن كَانَ فِى ٱلضَّلَٰلَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ مَدًّا ۚ حَتَّىٰٓ إِذَا رَأَوْا۟ مَا يُوعَدُونَ إِمَّا ٱلْعَذَابَ وَإِمَّا ٱلسَّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّۭ مَّكَانًۭا وَأَضْعَفُ جُندًۭابگو: «هر كه در گمراهى است [خداى] رحمان به او تا زمانى مهلت مىدهد، تا وقتى آنچه به آنان وعده داده مىشود: يا عذاب، يا روز رستاخيز را ببينند؛ پس به زودى خواهند دانست جايگاه چه كسى بدتر و سپاهش ناتوانتر است.» مددا، خب این یه جور پارادوکسیکاله دیگه.
به نظر پارادوکس میرسه. اینکه طرف در گمراهیه و خداوند این رو در گمراهی انگار امداد میکنه به نوعی، ادامه پیدا میکنه گمراهیش و این رو به رحمانیت خودش داره نسبت میده، نه به مثلاً فرض کنید جنبه عذاب و نمیدونم مثلاً انتقام گرفتن و این حرفها.
و این توضیحات رو در واقع از اینجا شروع کردم که این آیه چرا طبیعیه و چرا طبیعیه که تو سوره الرحمن حرف از این بزنه که مثلاً جزو رحمانیت خداوند وقوع در عذابه و الیآخره.
این فقط یه جا نیست. خیلی جاهای قرآن اینشکلی هست که در واقع هرچی که در جهان واقع میشه یه جوری تحت سیطره رحمانیت خداست. . بفرمایید.
بفرمایید. این که میگوید قابلهدایت هم هست، تو این توضیح را مطرح کرد، این چیزه، احتمالاً با این شایستگیشون، خود آن آدمه.
مثلاً تو این توضیح را مطرح کرد، این معنیاش ها، این معنیاش این است که آن آدمه شایستهاشه. بله اصلاً من، من یک بار فکر کنم یک ۲۰ دقیقه نیم ساعتی تو کلاس خیلی وقت قبل، آن جلسه چند نفرن تقاضا.
کی میدونه؟ آن حدودای این بحث پیش آمد که یک عده تصورشون این است که وقتی خدا میگوید مثلاً فعال ما یشاء یا نمیدونم، یعنی همینجوری همینجوری مثلاً، یعنی بدون اینکه زن، کی اینجوری میگه؟
یعنی خداوند عین حقه، بنابراین اگر کسی به هر چیزی میرسه، به حق خودش دارد میرسد. و یک آدمی الان منافق، حالا میشه، در واقع ببینید اتفاقهای بدی که برای شما میافتن به نوعی اینها خواستهای شماست که دارید بهش میرسید. غیر این، چون بیماری الان وجودتون بیماری میخواهد.
تو یک مدیه که بهتر است بیمار باشید، بنابراین بیمار میشوید. یک چیز کلی در عالم وجود داره، آن هم مثل یک اصل کلیه که موجودات به خواستهای خودشان میرسن، نیازهاشون برآورده میشود. و مثلاً عزت و ذلت و اینها هم همین، همه چیز حساب کتاب دارد. کار خدا بیحسابه، کجا گفته؟
یعنی یک عده میگویند تصورشون این است که این جملهها که مثلاً خداوند توءلذ من تشاء و توذل من تشاء، مثل این است که من آن دفعه هم این یک جمله شبیه این تو همان جلسه ۱۲ گفتم، که مثل این است که تصور ما یک آدمها هستند میگویند هر کاری دلم میخواهد میکنند. بنابراین خدا هم مثلاً، کسی که میگوید هر کاری دلم میخواهد میکنم یعنی اصلاً حساب کتاب این کارم نیست.
یعنی کار ندارم چه خوب است چه بده، هرچه دلم میخواهد میکنم. خداوند وقتی میگوید که توءلذ من تشاء مثلاً و توذل من تشاء، اتفاقاً باید این را بفهمی که چقدر اینجا حساب کتاب وجود دارد برای اینکه خواست خداوند عین همان اصلاً آن حساب کتابهایی که تو دنیا وجود داره، همان خواست خداست دیگر.
بنابراین هرچه که از حقیقت و حساب کتاب میفهمی تو دنیا که یک چیز مناسبتی وجود دارد و چیزهای خوبی هست، اینها همه دقیقاً همان چیزهایی که خداوند خواسته. بنابراین عزت و ذلت و هر چیزی که در دنیا هست، در هر چیزی که به هر موجودی میرسه، از این قاعده مستثنی نیست که انگار دارد به خواست خودش میرسه، نیازش برآورده میشود و به خواست خودش میرسد.
بنابراین برای آدمی که جهنم میرن، چون عمیقترین خواست انسان رسیدن به خداوند، هر جوری که این خواست تحقق پیدا بکنه، حالا ممکن است طرف یک کاری کرده که چارهای غیر از این نیست. باید این مثلاً دوران یک ترینیگ، آنچیبگم، دورهی، آ، آ، آمادهسازی، دورهی مثلاً، دارد آماده، دورهی مثلاً آمادهسازی، بدنسازی، نفسسنج، چون در بدن ظاهراً حالا به این معنای خیلی اینجا کار دارن، آن دوره را باید طی بکنند که شایستهی این بشود که حالا برگرده مثلاً از طریق نعمت هم بتواند این حالت وصل شدن به خداوند را تجربه بکند و بنابراین با خواستههای درونیش و خواستههای، با نیازهای واقعیش هماهنگه دیگر.
بنابراین رحمانیت خدا آنجا هم در واقع به نوعی دخالت دارد. خب، من، یه، چیز میخواهم بکنم، یک به اصطلاح پرانتز میخواهم باز کنم که خیلی هم امیدوارم طول نکشه.
حداقل یک مسئله را میخواهم مطرح بکنم حالا برای اینکه یک جور تو ذهنتان باشه. چون، چون این مسئلهی عدم تطبیقِ خواستها با حقایق. یعنی اصلاً این یک چیزی است که من مدام بهش اشاره میکنم. انسان یک ویژگیای دارد مثل اینکه در درونش یک حقایقی هست، یه، یه، یک چیز ناخودآگاه دارد بعد یک لایهی خودآگاهی بهش اضافه میشود.
تو این لایهی خودآگاهی یک زبانِ خاصِ پیچیده و جالبی مثلاً انسان دارد که یک جور در واقع ویژگی خاصِ انسانه. و تمام مشکلات هم از اینجا در واقع پیش میآید که ما به تدریج به دلیل اشتباهاتی که میکنیم و به دلیل اینکه در فرهنگهای غلط زندگی میکنیم، آن لایهی خودآگاهمون از ناخودآگاهمون جدا میشود. این را که قرار نیست خیلی توضیح بدهم.
فکر میکنم مثلاً قبلاً توضیح دادم. یعنی، یعنی من در چیزهایی میخواهم که با نیازهای درونیِ واقعیِ، اِ، تطبیق ندارد. مثلاً به بنا به عادت میخوام، به دلیل اینکه یک راههای اشتباهی رفتم حالا یک نیازهایی احساس میکنم که نیازهای واقعی نیست و الی آخر.
در واقع اصلاً یک جوری، یک آدم وقتی به معنای واقعی کلمه بیمار شده، واقعاً یک حالا چیزهایی لازم دارد که با نیازهای واقعیش هماهنگ نیست.
مثل مثلاً مثالی که مولوی یک جایی توی، در فیهمافیه فکر میکنم این مثال را میزنه، میگوید مثل آدمی که دستش درد رفته، میخواهند جا بندازن، داد میزند نمیذاره دیگه، چون درد دارد. به هر حال یک آدم وقتی یک جوری مشکلاتی برایش پیش اومده، مریض شد، یک دردی را باید تحمل بکند برگرده به حالت عادی و ممکن است نپذیره این را.
ممکن است آدمی که دستش درد رفته، احساسش این باشه که خواستش این است که هیچکی بهش دست نزنه اصلاً. دستشو تکون نده. در حالی که نیازش اتفاقاً این است که الان از این حالت در آن بیارن دیگر و وقتی از دستِ شکسته یا مثلاً درد رفته را جا بندازه یک نفر، این به معنای واقعی کلمه راحت میشود.
یعنی بدنش در واقع چیزی که واقعاً لازم دارد این است که الان یک نفر این دست را جا بندازه، آن درد هم تحمل بکند ولی چیزی که در خودآگاهیِ این آدم هست این است که هیچکس بهش دست نزنه.
و خیلی وقتها ما همینجوری هستیم دیگر. یعنی در واقع مشکل اساسیِ انسان این است که بین خودآگاهیش و ناخودآگاهیش، بین نیازها و خواستهاش، اِ، یک چیزهایی، اِ، به اصطلاح شکافهای بزرگی ممکن است به وجود بیاید.
و چیزی که ما تحت عنوان شریعت در واقع بهش معتقدیم، مجموعهی احکامیان، احکامی هستند که با طبیعت، با طبیعتِ انسان، با فطرتِ انسان، با خلقتِ انسان منطبقان. از احکامِ شخصی گرفته تا، یعنی مثلاً شما نیاز به عبادت کردن دارید و در شریعت عبادت، اِ، چیز شده، تشریع شده.
نیاز به این دارید که هر مدتی یک بار مثلاً از خوردن و آشامیدن پرهیز بکنید و الی آخر. و جامعهی انسانی به یک احکامی برای اینکه نظم پیدا بکند نیاز دارد.
شریعت، احکامِ در واقع شریعت دقیقاً آن مجموعهی عوامل و احکامی هستند، قوانینی که منطبق با طبیعت و فطرتِ انسان و جهان هستند. یعنی کارهایی که در واقع مثل یک جور، اِ، شما اگر انسانِ کاملی باشید و خودآگاهیتون با ناخودآگاهیتون با همه، همهچیز، وجودتون در واقع وحدت داشته باشه و هیچ مشکلی برایتان پیش نیامده باشه، آنوقت آن چیزی که عمل میکنید شبیه همین چیزی است که در شریعت هست.
حالا آن نکتهای که من میخواهم بگویم این است که حالا مشکلی که وجود دارد این است که خودِ این جهان، یک جهانِ متغیر و متحولیئه. جهان، یک جهانی نیست که فیکس شده باشه. حالا اگر طبیعت به یک معنایی خیلی قواعد و قوانینش تغییر نمیکند ولی جامعهی انسانی نیست. جامعه انسانی خودش یک چیز را به رشد و تکامل مقتضیات جدیدی تو جامعه انسانی در واقع به وجود میآید. بنابراین من حرفم این است جامعه انسانی قرار است رشد بکنه، قرار نیست فیکس بشود.
یک یک ایده مرتجعانه این است که من دنیا را تو همان شرایطی که شریعت وضع شده سعی کنم نگه دارم که بشود به آن شریعت عمل کرد. مشکلی که پیش میآید این است که همینجور تاریخ که دارد زمان که دارد جلو میرود به نظر میرسد بعضی از احکام دیگر اصلاً قابل اجرا نیستند.
این من دارم به این مسئله را مطرح میکنم. به نظر میآید بعضی از احکام در طول تاریخ انگار نسخ میشن، دیگر قابلیت اجرای خودشان را از دست میدن، موضوعیت خودشان را از دست میدهند و هی مثلاً یک سیستمی تحت عنوان اجتهاد تو فقه وجود دارد که قرار است یک چیزهایی را احکام شریعت را تطبیق بده با نیازهایی که به وجود اومدن، نیازهای روز.
مثلاً شخصاً حرام بود برای خاطر اینکه قمار بود، بعد مثلاً گفتن که دیگر الان سالهاست دیگر قمار نیست، قمار ورزش مطرحه، گفتن پس حلاله. موضوع مسئله اصلاً عوض شد، حالا یک حکمی تغییر کرد. مسئله خود آمیخته از این حرفهاست. حالا نکته اساسی این است که جامعه بشری متأسفانه اصلاً به یک سمت خوبی که نمیره، تغییراتش تغییرات جالبی نیست.
بنابراین حالا ما سر یک دوراهی قرار داریم. از یک طرف یک عده آدمها هستند که هیچجور تغییری انگار در احکام نمیخوان بپذیرن. بنابراین آرزوشون، آرزویی که معمولاً روشون نمیشود به زبون بیارن این است که دنیا همونجور مثل زمان پیغمبر فیکس شده بود، هواپیما نبود، اتومبیل نبود، همان الاغ و مثلاً فرض کنید تکنولوژی به وجود، اگر تکنولوژی، اگر این تحولات تکنولوژیک نبود، پیچیده شدن روابط و چیزهای اقتصادی و مثلاً اجتماعی انسان نبود، خب آن شریعت خیلی روشن بود دیگر.
ما دقیقاً میتونستیم بهش عمل بکنیم و مثلاً زیباییشو همه چیزشم درک بکنیم. ولی ما در دنیایی زندگی میکنیم که هی روز به روز دارد پیچیدهتر میشود. پیشرفتهای تکنولوژیک اصلاً موضوعات جدید به بار میآرن، بعضی از چیزها اصلاً موضوعیت خودشان را از دست میدهند و به نظر میرسد که بعضی از احکام اصلاً قابل اجرا نیستند و باید یک تغییراتی توشون داده بشود.
یک عده به نظرم آن چیزی که تو دلشون هست این است که کل این ماجرا شیطانیه و انگار یک جوری دوست دارند و آرزوشون این است که اصلاً این اتفاق نیفتاده بود. چه میشد دنیا اصلاً نمیرفت دنبال تکنولوژی؟ همینجور ساده زندگی میکردیم، مثلاً جوامع شبیه جوامع روستایی و اینها بود و بعد هم این احکام هیچ مشکلی پیدا نمیکرد دیگر.
الان مثلاً شما بانکداری بدون ربا. اگر تونستید بانکداری بدون ربا طراحی بکنید، گفتن ولی خب الان من فکر میکنم، اصلاً یک جاهای دنیا بیشتر ربا میخورن بانکهای ایران، نمیدانم من، من که نرخ بعضی از کشورها را میدانم اصلاً قابل مقایسه با نرخ سود و بقیهای که تو ایران هست نیست. این را بهش میگویند بانکداری بدون ربا.
یعنی اولش یک طرحهایی بود که واقعاً بانک بدون ربا باشه، بعد گفتن نمیدانم حالا اسمش ربا نیست، چون مثلاً باید خودکفا باشه، یک چیزی تحت عنوان کارمزد بگیریم لااقل از مردم، که مثلاً حقوق پول این کارمندا را بدهیم دیگه، اینها به هر حال یک خدماتی داریم انجام میدیم، حقوقشون از طریق مردم پرداخت بشود.
بعد همینجور دیگر حالا چیز شد دیگه، کارمزد که دیگر شد، دیگر بعد همینجور رفت به سمتی که من نمیفهمم الان بدون رباش کجاشه، یعنی چه فرقی دارد با یک بانکی که بهطور همینجور معمولی دارد رسماً دارد ربا میخورد.
خب یک پیچیدگیهای اقتصادی تو دنیا هست که اصولاً الان مسئله ربا مشکل ایجاد کرده برایش دیگه، چه جوری میخواهیم بانک نداشته باشیم یا واقعاً یک بانکی داشته باشیم که هیچجور، مثلاً به مردم وام بدین، شما الان تو ایران تصور بکنید که بانکداری بدون ربا معنایش این بشود که مردم بیان از بانک وام بگیرن، بعد عینشو مثلاً ۵ سال دیگر پس بدن.
اولاً پول ما که عینشو بخواهید پس بدید، یک جوری خودش یک مشکل اساسی به وجود میآید برای خاطر اینکه مثلاً من همینجوری اصلاً پول بگیرم، هیچکاری هم باهاش نکنم، یک کار خیلی سادهای که میتوانم بکنم، بروم مثلاً طلا بخرم، هیچکاری هم نکنم، بعد آن روز که میرسد طلا را بفروشم، یک مقدار خیلی کمیشو پس بدم، برای خاطر اینکه این طلا مثلاً یک مقدار ۱۰ برابر شده، بعد بقیههاشم هرچه دلم میخواهد میخورم دیگر.
اگر هیچی نگیرید که اصلاً حالا یک جوری کم و زیاد میشه، نمیدانم یا مثلاً فرض کنید اگر اصلاً قرار نباشد که بهرهای داده بشه، خب همه مردم متقاضی وام میشوند دیگه، چه اشکالی داره؟ هرچه بیشتر بهتر است. اگر قرار است عینشو پس بدن، هیچ ریسکی وجود نداشته باشه که مثلاً سرمایهگذاری بخوان بکنن، شاید مثلاً از بین برود.
به هر حال به نظر میآید مشکلات اساسی این شکلی وجود دارد. من نکتهای که میخواهم بگویم این است که ما نمیتوانیم جلوی پیشرفت و اگر کلمه پیشرفت را به کار نبرم، پیچیده شدن روابط اجتماعی و اقتصادی و جامعه بشری و تکنولوژی و این چیزها را بگیریم.
تغییر و حساب کتاب
بنابراین تو یک جامعه متحوّلی داریم زندگی میکنیم که کلی از معنی چیزها به نوعی در واقع در حال تغییره و به نظر میرسد که شریعت باید یک تغییراتی بکند.
از طرف دیگر این نکته مهم این است یک عدهای هستن، یک عدهای هستند که همینجوری هم معمولاً به خودشان میگویند روشنفکر و مخلص اینجور تغییراتن و کاملاً در واقع آدمهایی هستند که در این به اصطلاح تحت تأثیر این چیزی هستند که الان تو دوران پستمدرن خوشبختانه یک اسم خوب برایش گذاشتن، بهش میگویند اسطوره پیشرفت.
یک تصور احمقانه و واهی از اینکه جامعه بشری در حال پیشرفته و یعنی هرچه تغییری که تو جامعه بشری میبینیم از انواع و اقسام تحولات تکنولوژیک ابلهانهای که بشر به وجود آورده که اصلاً هیچ حساب و کتابی نداشته، در واقع یک نظام سرمایهداری برای خودش یک تکنولوژیهایی درست میکند که هیچ ربطی مثلاً به پیشرفت به یک معنایی ندارد. پیشرفت این است که من یک اهدافی داشته باشم به سمتش بروم.
اهدافی وجود ندارد. به طور لحظهای من الان یک تکنولوژی اگر بتوانم درست بکنم، پول ازش دربیارم درست میکنم. حالا اینکه مثلاً به چه سمتی الان تکنولوژی، یک بار من این تو یکی از این سخنرانیهایی که در مورد کاپیتالیسم بود این موضوع را گفتم که هیچ حساب و کتابی اصلاً نیست و پیشرفت یعنی چه و پیشرفت تکنولوژیک یعنی چی؟
یک نفر گفت که چرا به هر حال ما داریم پیشرفت میکنیم و تو یک زمینههایی مثلاً مشخصه، اینجوری هم نیست که بیحساب و کتاب باشه. من به آن سوال کردم که خب اگر فکر میکنی حساب و کتابی در آن هست، مثلاً حدس زدن که ۵۰ سال دیگر تکنولوژی چه تکنولوژیای در دنیا تکنولوژی غالب شده؟ مثلاً شما در دهه ۷۰ یک چیز خیلی سادهای دیگر.
شما فیلمهای دهه ۷۰، ۸۰ را ببینید، فیلمهایی که ساینس فیکشنن در مورد آینده صحبت میکنند. ببینید تصورشون از آیندهای که قرار است بیاید چیست. مثلاً تو دهه ۷۰ و ۸۰ بیشتر تصور از تسخیر فضاست. چیزی که فکر میکنند بشر دارد به سمتش میرود این است که مثلاً فرض کنید از کره زمین خارج بشود و یک جور تکنولوژی این شکلی در واقع مد نظرشون. ولی عملاً رفتیم به سمت تکنولوژی ارتباطات.
یعنی اینکه پیشرفت تکنولوژیک اصلاً کاملاً رندوم دارد اتفاق میافتد. یعنی اینجوری نیست که یک نفر برنامهریزی کرده باشه بگوید الان ما مثلاً بشر الان در اینکه بهتر زندگی بکند احتیاج به ارتباطات بیشتر دارد. بعد مثلاً تکنولوژی ارتباطی به وجود آمده باشه. اصلاً این شکلی نیست. کافیه که یک دانه از این اختراعات مثلاً این نیمههادیها یک خورده دیرتر یا زودتر کشف میشدن.
بسته به اینکه چه اتفاقی بیفته، یک روزی در آزمایشگاهی یک نفر مثلاً یک اشعه ایکس را اشتباهی یک جایی تابونده، یک اتفاقی افتاده، آن یک از در آن یک تکنولوژی درمیاد، آن میشود تکنولوژی روز. اینکه نیاز بشر اول این است که ما روی این سرمایهگذاری، هیچ جا در جامعه بشری هیچ منطقی وجود ندارد که من الان روی کدام تکنولوژی سرمایهگذاری بکنم بهتر است.
منطقی که وجود دارد این است که تو کدام تکنولوژی سرمایهگذاری بکنم سودآورتره. یعنی میتوانم یک جنسی مثلاً ازش تولید بکنم که بفروشم پول دربیارم. بشر را نمیدانم اینکه به یک بشر، این حرفها تو این مفاهیم وجود ندارد در مثلاً فرض کنید دانشگاههایی که کار تکنولوژیک میکنند یا حالا مؤسسات تحقیقاتی یا دولتهایی که سرمایهگذاری تکنولوژیک میکنند.
به هر حال ما در دنیایی زندگی میکنیم که نباید بگوییم در حال پیشرفته، باید بگوییم در حال تغییره. حالا آن نکتهای که به وجود میآید این است عمل، ببینید یک بخشی از قوانین شرع با جهان امروز تطبیق ندارند برای اینکه جامعه منحرف شده. به بد راهی افتاده که نمیشود ربا نخورد.
مثلاً، مثلاً دارم میگویم حالا این ربا خیلی از نظر من نکته مهمی نیست، خیلی چیزهای بدتر از این وجود دارد. در واقع ما مثلاً فرض کنید به دلیل یک مشکلاتی که نتیجه سرمایهداری یا مزدسالاریه، جامعه به یک جاهایی خیلی خیلی وحشتناکی رسیده، مشکلاتی وجود دارد و یک احکامی که احکام خوبی هستند و با فطرت بشر منطبق هستند به نظر قابل اجرا نمیرسند.
حالا ما بیاییم این احکام را یعنی هر جایی که دیدیم یک حکم قابل اجرا نیست اگر کوتاه بیاییم این در واقع راه باز کردن برای این است که بشر تا همان انحرافی که گفته بود برود دیگر متوجه هستید منظورم چیه؟
آنهایی که اصطلاحاً روشنفکر هستند اصلاً به این موضوع فکر نمیکنند که وقتی یک حکمی قابل اجرا نیست بیشتر باید زنگ خطر برای ما در واقع به صدا در بیاید که داریم از راه طبیعی مثلاً زندگی بشر منحرف میشویم که این حکم مثلاً این حکمی که بوده به نوعی قابل اجرا نیست.
ما مشکل پیدا کرد، جامعه ما مشکل پیدا کرده که مثلاً نمیشود بانکداری بدون ربا داشته باشیم. یعنی ویژگی مثلاً نظام سرمایهداری که اینجوری است و اگر ما بخواهیم به همه اتفاقهایی که میافته، بعضیها میگویند ما باید احکام را با شرایط روز تطبیق بدهیم.
خب این خیلی حرف وحشتناکیه. شرایط روز ما روز به روز داریم به یک جامعه وحشتناکی که به سمت قهقرا میرود نزدیک میشویم. احکام خودمان را با این جامعه مزخرفی که داریم به وجود میآریم تطبیق بدهیم. یعنی هرچه که قابل اجرا نیست راحت دست برداریم مثلاً یک احکام قابل خب این که اصلاً دیگر این شریعت ازش چه میمونه؟
من فکر میکنم به زودی به یک جامعه عجیب و غریبی میرسیم که هیچ حکم اجتماعی قابل اجرا نیست. یک چیزی وجود ببینید یک بار دیگر حکمی مثل احکام بردهداری نقد میشود. ما تو اسلام حکم مثلاً واجب بودن یا مستحب بودن بردهداری که نداشتیم. تا وقتی بردهداری بود احکامی وجود داشت که اصولاً به نفع مثلاً بردهها بود. حقوقی مثلاً داشته باشند.
این وقتی که ما جامعه بشر به معنای واقعی کلمه پیشرفت میکند و بردهداری از بین میرود خب این باید برای ما قابل چیز باشه، قابل قبول باشه که کلی چیزهایی که در مورد بردهداری بود اصلاً آن بخشهای فقه را پاره کنیم بندازیم دور. بگوییم دیگر این موضوع خوشبختانه تمام شد. و میفهمید منظورم چیه؟ بعضی از تغییرات در جهت پیشرفت واقعی بشره.
بنابراین احکامی که در موردش وجود دارد با خوشحالی باید بگذاریم کنار. بعضی از تغییرات برعکس در جهت انحرافه و چیزی که من میخواهم بگویم این است نه آن آدمی که کلاً هرجور تغییری در احکام به نظرش خلاف شرع و مثلاً نمدیات خداوند میرسد واقعاً آدمهایی هستند که ببینید یکی از این علمای من با این کلمه علما را به کار بردن در مورد یک چنین موجوداتی خیلی ظلم بزرگیه.
یکی از این علمای وهابی که بزرگترینشون رسماً فتوا داد که هرکس معتقد باشه که بردهداری در اسلام نیست مرتد. فکر کنم آنها معمولاً این چیز است دیگر یکی کمترین چیزش مثلاً واجبالقتل میشود طرف. یعنی اینکه ببین این تصور احساس یعنی یارو وقتی که این حکم را میبیند جهان نباید تغییر بکند. بلکه این حکم باید قابل اجرا باشه.
این وحشتناکه از یک طرف. برای اینکه قرار است جهان جامعه بشری تغییر بکنه، قرار است بردهداری از عالم از بین برود. فکر میکنم هرکسی یک خورده به احکام اسلام نگاه بکند این حس اینکه اصلاً این احکام دارند هول میدهند انگار جامعه را به سمت اینکه بردهای وجود نداشته باشه را باید ببیند در احکام.
یک بار این است که من تصورم این است که تمام تغییراتی که باعث میشوند شرع کم بیاره، موضوعات جدید پیش بیان دارند به سمت انحراف میروند که یک موضوعی پیش آمده این شرع در آن پیشبینی نشده، همهجا زنگ خطر هم به صدا در بیاید که جلوی این تغییرات را بگیرند.
من کلاً حرفم این است که یک ایده کلی باید وجود داشته باشه که شما تشخیص بدهید که چه جور تغییراتی که ایجاد شده به معنای واقعی کلمه پیشرفت حساب میشوند تو جامعه بشری.
بنابراین تغییرات احکام اینجا با خوشحالی باید پذیرفته بشوند. نمونهاش نقض بردهداری در جهان. که دیگر برده نداریم. احکام بردهداری یک جوری نسخ شدن به این معنا که دیگر قابلیت اجرا ندارند چون موضوع ندارند. خب این خیلی جای خوشحالی دارد.
و بعضی از تغییرات دیگهای که در احکام لازم میشود نشانه بهتر شدن وضعیت جامعه بشریه. مثلاً فرض کنید مثلاً ما یک حکمی در قرآن داریم که کاملاً فضای اینکه تعداد آدمهای بیسواد بسیار بسیار کمه آنجا دیده میشود.
آخری سوره بقره آیهای هست که چه جوری مثلاً فرض کنید چیزها را بنویسید. شاهد بگیرید و این حرفها. اینکه جهان به جایی رسیده که ما میتوانیم یک جاهایی مثل محاضر و نمیدانم اسناد رسمی و اینها داشته باشیم و خیلی سفت و سختتر حتی از آن به راحتی هرچه تمامتر هرجور دینی رو، نمیدانم هرجور مثلاً فرض کنید خرید و فروش را ثبت بکنیم و هیچ الان میتوانیم بدیمش مثلاً در یک دیتابیس اصلاً بینالمللی درست بکنیم تمام نقل و انتقالات اموال و منقول و غیرمنقول را یک جایی ثبت بکنیم همه چیز روشن بشود.
خب؟ فکر کنید دیجیتال کش به وجود آمد و همه چیز را بشود در دیتابیس بینالمللی خیلی فاجعه بزرگیه برای مثلاً آدمهایی که پشت پرده برق و همهاش در حال سوءاستفادههای مالی هستن، شما میتوانید یک جوری کل اموال و این یک فاجعه بزرگیه. مثلاً یک مثلاً در آمریکا یک وکیلی نمیدانم که از این چیزهای اقتصادی محاسبه کرد که چقدر تو گم شده؟
۱.۵ تریلیون دلار گم شده. مثلاً تکسها را حساب کنید و نمیدانم درآمدهای دولت و خرج و فلان و اینها اینجا ۱.۵ تریلیون و این سوال مطرحه که این پول کجا رفته؟ اگر یک جوری همه چیز مثلاً فرض کنید دیجیتال باشه، خب چیزی گم نمیشود که شما هر لحظه یک چیزی کم و زیاد شد.
یک روزی باید از این استفاده بکنیم. شما اصلاً به راحتی میتوانید تریس بکنید این پوله از کجا اومده؟ این جوان ۲۱ ساله از یک ضربالمثل ایرانیها دارند میگویند که آسمون پول نباریده به سرش یا خودش دزد بوده یا پدرش، خلاصه یک آدمی که ۲۱ مثلاً فرض کنید ۲۰۰ میلیارد دلار از جیبش درمیاره میرود یک هتل را میخره که تا حالا نه باباش پولدار بوده، نه مامانش پولدار بوده، نه کار کردن، این دانشجوئه مثلاً.
خب این خلاصه یک ابهام، یعنی خب این یک پیشرفت تکنولوژیکی خوب است. خب چرا ما از این استقبال نکنیم؟ یعنی من بخواهم مثلاً دنیا را در این جایی نگه دارم که همهاش یک نفر میخواهد به یکی دیگر قرض بده، یک کاغذ بیارن، یک آدم باسواد، چون آن فضای آن آیه را میبینید دیگر. در دنیایی آن حکم دارد.
ببینید اتفاقاً آن آیه یک چیز خیلی جالبی که چقدر مهم است ثبت اسناد که با آن همه دشواری، میبینید چقدر طول میکشه که اگر این مثلاً اینجوری نبود، بروید آن حتماً باید این ثبت بشود. یک انتقال مالی حتی در حد دین که یک نفر دارد با رغبت به یک نفر یک چیزی را به عنوان قرض میده، حتماً باید یکی پیدا کنید.
اگر نبود نمیدانم بروید چه کار بکنید. اگر نه این املا بکنید، آن بنویسه با جزئیات. مثل دستور به این است که بروید به سمت اینکه همه چیز را ثبت بکنید.
خب ما الان در دنیایی زندگی میکنیم که واقعاً ممکن است تا چند سال دیگر خب یک مثلاً درخواست جهانی بیاید که همه اموال ثبت بشوند. در دیتابیسی و بعد خب هیچ اینجور کارهای پنهانی و اینها دیگر به این راحتی قابل انجام نیست.
خب این بده؟ من دنیا را برای خاطر اینکه آن آیه را بتوانم اجرا بکنم مثلاً متوقف کنم؟ این یک جوری نفهمیدن روح احکامه که متأسفانه مثلاً آن آدمی که میگوید کسی که به بردگی، کسی که معتقد باشه، من یک بار در کلاس درباره بردگی گفتم فکر میکنم این جزو کمکاریهای فقهاست که فکر میکنم افتخار منحل کردن بردگی باید به مسلمانها میرسید.
اگر روح احکام اسلامی را درک میکردن، زودتر از بقیه مردم دنیا باید این حساسیت را نشان میدادن.
اقتصاد و نظام سرمایهداری
وقتی که امکان یعنی تا یک ما یک دورانی در جهان داریم که بردگی شیوه طبیعی اقتصاد جهانه و همینطوری که الان مثلاً فرض کنید کارگری را نمیشود نقض کرد، معنی ندارد که تو این دنیا من بگویم که کارگری دیگر وجود نداشته باشه، آن یک قرارداد بدیهیه که اقتصاد جهان طوریه که یک عده باید برای یک عده کار کنند.
و بدیهیه به نظر من که ۵۰ سال دیگه، ۱۰۰ سال دیگر اینجوری نیست. شما میتوانید یک حکمی بدهید که اصلاً دیگر کسی حق ندارد یک نفر را مثلاً به این معنایی که الان ما کارگر روزمزد حالا یا فلان استخدام کند.
همه آدمها میتوانند یک جوری استقلال اقتصادی به این معنای خیلی قویتری داشته باشند. اینکه بردگی چیزی بود که روح احکام اسلامی یک جوری نسبت بهش حالت منفیای وجود دارد. مسلمانها اگر یک خرده آدمهای هوشیارتری بودن، مثلاً شاید بعد از چند قرن به اینجا میرسیدن که الان از نظر اقتصادی اوضاع مثلاً تو این جامعه ما طوریه که میشود بردگی را نقض کرد و اقتصاد اصلاً نمیپاچه.
خب یک نفر جرأت میکرد و این حکم را میداد و نمیموند. تو غربیها مثلاً آبراهام لینکلن مثلاً این کار را بکند. جزو فقهای آمریکاست. بله. مثلاً در چه زمانی، چه دورانی؟
من یک چیزی به، بله من یک چیزی که بگویم یک جای گنده الان وجود دارد که همچنان در آن رسماً بازار خرید و فروش برده وجود دارد آن هم نیجریه است اگر اشتباه نکنم جزو جزو ممالک اسلامی که مرتد نشدن دیگر.
اینها تنها مسلمونهای واقعی هستند که هر جوری شده میخواهند برده بخرن، بپوشن که احکام بردهداری خدای نکرده معطل نماند. ببینید من مسئلهای که میخواهم مسئلهای که مطرح بکنم برایتان این است. احکام وسیلهای هستند که جلوی انحراف را میتوانند بگیرند. یعنی کانفلیکتهای بین شرایط موجود اجتماعی و احکام دو نوعن.
یک سری را باید با شادی بپذیریم مثل نقد و بردهداری که نشانه یک جور پیشرفت در آن جهتی که خداوند میخواهد و یک سری از این احکام نقد غیرقابل اجرا میشوند برای اینکه ما بهشدت جامعه منحرفی داریم.
اینکه ما هر جوری یک حکمی قابل اجرا نیست، یک عده من اعتراضم به اینه، یک عده واقعاً میگویند وقتی یک حکم قابل اجرا نیست خب دیگر باید حالا اجتهاد کنیم حکم از اصلاً این به چه دردی میخورد دیگه؟
اینجا جامعه به مدام دارد به یک سمت بدتری میرود و ما میخواهیم آن احکام را عملش بکنیم. بگوییم که دیگر نمیشود بانکداری اسلامی نکرد، دیگر خب نمیچون نمیشود پس حالا ما معمولاً هم اینجوری است ما یک چیزی را که اصلاً تبلیغات، من یک بار این را در کلاس گفتم. مثلاً ۱۵ سال از انقلاب گذشته یک دانه تبلیغ، اصلاً تبلیغ حرام بود.
بعد دیگر وقتی ول کردن دیگر اصلاً به یک جایی رسیدن تلویزیون و در و دیوار و همه تمام دنیا بیان یک چنین چیزی دیگر در این حد نیست.
گاهی نیم ساعت تلویزیون تبلیغ پخش میکنه، وسط نمیدانم فیلم سه بار قطع میکنه، وسط فوتبال، من یک بار دقیقاً نه، من یک چیزی که خیلی برام جالب بود واقعاً یک بار فوتبال داشتم نگاه میکردم، این نوارها آمده بود و توپک زیر آن نوار بود دقیقاً و در هم نمیاومد.
اصلاً فرض کنید ۳۰ ثانیه آنها دارند آنجا یک کارهایی میکنن، آنجا مینویسه مثلاً شامپوی فلان بخرید. یعنی اصلاً فکر نمیکنم هیچ جای دنیا موقع فوتبال یک چنین اتفاقی بیفتد.
لااقل تصویر را میتوانند مثلاً از اول سایزشو یک جوری بگیرند که بشود اونجا، نه اینکه وسط فیلم، وسط فیلم سینمایی که مثلاً خیلیها را یک جا، خب به هر حال وقتی دارید شما فیلم را نگاه میکنید آنجا مینویسه، من که اینجوری، من آن را میخوانم.
نمیتوانم در نخونم. راه هم میرود به هر حال یک جوری. فکر کنم ما باید برویم تلویزیونمون را یک پارچه مثلاً بچسبونیم پایینش، از اول سلب نظر بکنیم از یک بخشی از تصویر که دیگر مثلاً نخونیم. الان بانکداری ما هم همینجوری شده.
این من میخواهم بگویم این مسئله تطبیق دادن احکام با شرع، نمیدانم با واقعیتهای اجتماعی، خب این خیلی نکته اساسیایه که ما باید بدونیم که کدام تغییراتی که تو جامعه دارد اتفاق میافتد از نوع انحرافیشه، اتفاقاً آن احکام را سعی کنیم هرجوری شده نگه داریم. جامعه را در واقع باید دست بزنیم که منطبق با احکام بشود.
یک جاهایی برعکس، یک جاهایی باید حتماً احکام عوض بشوند تا اینکه جامعه تو مسیر خوبی بیفتد. بنابراین شما نمیتوانید یک جور اصلاحات فقهی و اجتهاد بکنید، بهغیر از اینکه یک جور ملاکهایی داشته باشید که تشخیص بدهید که چه تغییرات و تحولات اقتصادی و اجتماعی مثبتن و چه چیزهایی منفی هستند. و اجتهاد یک چیزی نیست که از در کتابهای فقهی دربیاد.
بهطور صرف. از در کتابهای فقهی بهاضافه یک جور ایدههای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در مورد جهان. چه پیشرفته، چه نیست، کجا باید مقاومت بکنم، کجا تغییرات را استقبال بکنم. اگر چنین دیدگاهی نداشته باشم، واقعاً بهنظر من وحشتناک این آدمهایی که به خودشان میگویند روشنفکر و ایدهشون در مورد مسائل فقهیه. که هیچ یک ایده کلی دارند. هر جایی که احکام قابل اجرا نیست، صرفنظر میکنند.
چون قابل اجرا نیست دیگر. میگویند اینجوری از من نمیفهمن. بهنظر من بدبختیه که با این وضع وحشتناکی که دنیا دارد تا ۵۰ سال دیگر هیچ حکم اجتماعی و اقتصادی و سیاسی اسلام به هیچ دردی نمیخوره دیگر تو این جامعه. اصلاً بگذاریم کنار دیگر. کمکم هم این فکر میکنم تغییرات وحشتناک جامعه بشری احکام فردی را هم دیگر غیرقابل اجرا میکند.
حالا اصلاً کلاً اینچی دیگر. روشنفکری به این معنا میشود که مثلاً ۵۰ سال دیگه، ۱۰۰ سال دیگر تو یک حکم نماز خواندن و اینها یک وعده بشود نماز ببینید، من چیزی که میخواهم بگویم این است. چون این ربط دارد به این مسئله عدم تطبیق خاصها با نیازهای واقعی، احکام شرع منطبق با نیازهای واقعیان. یعنی از نوع خاصهای و احکام در واقع طبیعیان. بنابراین خیلی ارزش دارند.
اینجوری راحت نمیشود طبیعت بشر تغییر نمیکند و جامعه بشری هم قرار نیست هرجایی به هر سمتی رفت ما اسم پیشرفت را برایش بگذاریم. آن چون احکامی که خیلی باید ریوایز بشن، معمولاً احکام اجتماعی و اقتصادی هستن، به هر حال این نکته مهمی است که شما یک جور جامعه طبیعی، جامعه پیشرفته به معنای دینیشو تصوری ازش داشته باشید.
وگرنه اگر نخواید هیچجوری تغییر بدید، مثل آن یارو وهابی میشوید. اگر بخواهید الان آن وهابی اگر این حرفهای مرا بشنوه، یکچیز میشود. مرا حتماً مرتد شدم دیگر. به یک دلیلی حالا مثلاً بردهداری را قبول ندارم. واقعاً این وحشت ما چون خود، حالا من از وهابیها میگم، در خود علمای ما هم خیلیها بهطور پنهانی همین حس را دارند.
و تا جایی ممکن یعنی به هر حال اگر بشود راه داشته باشه، حتی من میدانم که در حوزه علمیه قم هنوز بعضیها احکام عتق و رق رو، آن فصل کتاب فقه را تدریس میکنند. هنوز قبول ندارند که آن فصل دیگر تدریس، من میگویم باید پارهاش کرد، با خوشحالی بندازیم دور. خیلیها قبول ندارند. یعنی فکر میکنند که چون جزو احکام، اصلاً سخنان پیغمبره، به یک معنایی ارزشمنده.
من اصلاً واقعاً میگویم پاره کنیم بندازیم دور، اغراق دارم میکنم. برای خاطر اینکه فکر میکنم که یک جور برداشتهای جالبی از در همان روایتها و اینها میشود کرد در مورد مسائل اقتصادی. مثلاً من یک بار گفتم که به نظر من این نکته خیلی اساسی این است که شما از نوع مدارایی که در احکام اسلامی نسبت به بردهداری هست، یک چیز مهمی میفهمید.
آن هم این است که شرایط اقتصادی را باید باهاش مدارا کرد. یعنی مثلاً الان عادلانه نیست وضع نمیدانم کارگر و سرمایهدار و اینا، نباید یک شبه الان بیاید فتوا بدهید که مثلاً سرمایهداری را مثلاً با یک فتوا بخواهید بردارید. شرایط اقتصادی یک اینرسیای دارند. یک جوری بهطور طبیعی باید تغییر بکنن، نه با احکام مثلاً حکومتی.
بنابراین خیلی چیزها ممکن است در آن روایات و احکام باشند که جالبن. ولی نه اینکه ما بردهداری را سعی کنیم نگه داریم و اینکه آن احکام معنیدار بشود.
برای این نکته چون مربوط بوده، فکر کنم خیلی مهمه، بحث من روشنفکری و یک عده خیلی افتخار میکنند که مثلاً هر چیزی منطبق نشده را فوری باید تغییر داده و این هرکی هم که اینجوری فکر نمیکنه، مرتجع است و این چیزها.
به نظرم شریعت اصلاً از نظرش محتوا ندارد. یعنی دقیقاً اینها آدمهایی هستند که همین تحت تأثیر این چیز مزخرفی هستند که بهش میگویند اسطوره پیشرفت. ببینید، جدی احساس میکنند که دنیا دارد پیشرفت میکند و روزبهروز داریم پیشرفتهتر و بهتر میشویم. بنابراین هر همهچیز، همهی تغییرات دنیا مثبته.
احکام باید یک جوری خودشان را با این تغییرات مثبت هماهنگ کنند.
بفرمایید. اینکه میگویید تفکیک، میخواهم بگم، ببینید، یک هوشناتیست، از کجا میتوانید بفهمید که مثلاً فرضاً یک هوشنا کامل فهمیدید؟ من راهکار عملی برای اینکه چگونه بفهمیم یک چیز پیشرفته یا نیست، من دارم این موضوع را مطرح میکنم که اینجا یک مسئلهای وجود دارد.
عدم تطبیق احکام با شرایط، تغییرات شرایط، بعضیها تغییرات الهیان. مثل اینکه در جهت خاص خداوند تغییراتی در جهان دارد ایجاد میشود. فکر میکنم لغو، ببینید، بردهداری به دلیل اینکه برده تو شرایط خوبی برای موحد بودن نیست، منفوره. به دلایل خیلی معنوی. بنابراین اینکه شرایط اقتصادی بشر از نظر تولید به جایی میرسد که بردهداری به آن معنای قدیمش قابل نسخه، خب این خیلی خوب است.
و بعضی اکثریت تغییرات هم ممکن است حالت انحرافی داشته باشه. من نمیتوانم بگم، من میگویم نکته کلی که دارم میگویم این است که اینجا این موضوعیت دارد که من تغییرات را به دو دسته تقسیم بکنم. تغییرات خوب، بد. یک طیفی از ارزشگذاری داشته باشم. تغییرات خیلی بد، تغییرات خیلی خوب. و این برای من این دلالت را میآورد.
بنابراین ناچار شما باید یک تصوری داشته باشید از اینکه پیشرفت جامعه بشر یعنی چی؟ این تصوری که وجود ندارد.
اسطوره پیشرفت یعنی اینکه هرجایی که میرسیم احساس کنیم که پیشرفتهست.
یعنی اگر ۱۰۰ سال قبل از بشر میپرسیدن که جامعه پیشرفته ایدهآل به نظرت چیه، هیچ شباهتی به این چیزی که الان ما داریم نداشت. ولی الان همین الان، بر فرض ۱۰۰ سال بشر احساس میکند که این چیزی که بهش رسیده و پیشرفت واقعی و خیلی از این اسطوره پیشرفت سخت میشود جدا شد.
یک جوری تمام آموزش پرورش ما، همه چیزهایی که رادیو تلویزیون، همین جمهوری اسلامی هم میگوید در جهت القای پیشرفت پیشرفته بودن، اصلاً ما میگوییم کشورهای پیشرفته، کشورهای عقبمونده. هیچوقت نمیگوید یک نفر که این پیشرفته بودن یعنی چی؟
یعنی مثلاً یک جامعهای که تولیدش، ناخالص ملیاش با این محاسبات خاصی که وجود داره، مفهوم تولید یعنی زیاد باشه پیشرفت، آدم نمیفهمه اصلاً چه جوری این کلمه را میشود به راحتی به کار برد بدون تعریف.
یک جوری خیابونهاشون مثلاً بهتر باشه، یک جوری یک ملاکهای کلی وجود دارد. به هر حال ما حتی در محتوای برنامههای همین رسانههای خودمان هم نگاه کنیم، به شدت این اسطوره پیشرفت چیز داره، نفوذ دارد. یعنی یک حس اینکه جهان پیشرفت کرده، حس اینکه جامعههای پیشرفتهتر دارن، ما باید خودمان را به آنها برسونیم و اصلاً معلوم نیست که ملاک پیشرفت چیست.
تعریفی از پیشرفت وجود ندارد ولی این واژه استفاده میشود. پیشرفت همان چیزی است که ما بهش میرسیم. دقیقاً تعریفش همین است. یک تعریف عملیه دیگر. اگر ۱۰۰ سال دیگر به یک جای عجیب و غریبی دیگهای رسیدیم، آن جامعه پیشرفتهست.
بفرمایید. من معمولاً این ترانزیتهایی که باز میکنم از متن حرفهایی که میزنم بیشتر مورد توجه قرار میگیرد. من خیلی خیلی راضی نیستم ولی اگر فکر میکنید واقعاً ضرورت ندارد سوالتون، من میتوانم الان فکر کنم یک ۲۰ دقیقهای حداقل وقت داریم.
من دیر شروع کردم. من همان گفتم این مسئله دقیقاً همونی که شما میفرمایید یعنی ملاک که ملاک را نمیتوانیم پیشداوری کنیم. یک چیزی هم من ندارم. نمیگویم نمیتوانم. مثلاً من ندارم. خب؟ من شاید بشینیم مثلاً ملاک بشینیم نگاه کنیم که ما باید اول که من میفهمم خب یک مقدار به هر حال اشتباه از ما احتمالاً داخلش هست.
بعد بیا مثلاً بعد این را باید از آن چیزی که فهمیدیم نه اصلاً این موضوعی که من دارم این موضوعی که من دارم میگویم فرضی دارم برای این میذارم که ما میدانیم شریعت چیه، احکامش.
آن مقدار خطایی که در فهم دین میتوانیم داشته باشیم را فعلاً بگذارید کنار. فرض کنید من این حکم را قطعی مثل اینکه ربا نباید وجود داشته باشه را میفهمم و میفهمم ربا یعنی چه.
حالا مسئله این است که در جامعهای دارم زندگی میکنم که اصلاً اساسش رباست.
اصلاً من واقعاً دارم میگویم جامعه سرمایهداری یعنی جامعهای که ربا در آن در واقع هست. اصلاً از اینجا آمد. یعنی بشر تو قرون وسطی، رنسانس و اینها رفت به سمت سرمایهداری برای اینکه ربا را رواج پیدا کند.
این رابطه خیلی عمیقی بین بانکداری موجود و نظام سرمایهداری وجود دارد. یعنی ما نمیتوانیم یک نظام سرمایهداری بدون این نوع مثلاً بانکداری داشته باشیم. واقعاً من این است که من این تقاضا را دارم که خب شریعت باید باشه تا جایی که ثابت بشود که یک چیزی یا قدرت خیلی کافی بیان بشود که یک چیزی جدا از آن چیزی که جدا از آن پیشرفتهای خوب نیست.
خیلی ممنون میشم اصلاً الان برای من مفهومه که چه جوری این شناخت را میتوانیم حاصل کنیم. یعنی یک بار ما باید روح آن روح کلی مثلاً شریعت را استخراج بکنیم و میگویم این اصلاً این انتظار ممکنیه. من فکر کنم گفتم میخواهم یک مسئله مطرح کنم دیگر. مسئله را مطرح کردیم. یعنی سوال مثلاً همین مسئلهای که شما دارید میپرسید همان چیزی است که من میخواهم تو ذهنتان باشه.
ساده نیست مسئله که من احکام شرع و هر جا که قابل تفسیر به جامعه نبود، چون جوامع به سمتی میروند که نباید برن، بعضی از این احکام قابل اجرا نیستند و اتفاقاً ممکن است اصرار بر اینکه یک حکمو نگه داریم، دور انحراف جامعه را دارد میگیرد. من میخواهم بگویم یعنی این حکما این شکلی نیست و این کار را چه جوری ملاک میخواهیم بذاریم؟
من وارد چیزهای عملیاش نمیشن و یا مثلاً اینکه این را مخلوط بکنید با اینکه به هر حال ما یک درصدی ممکن است احکام را نمیدانم خوب نمیفهمیم. مفهوم ربا، آیا این چیزی که بانک میخورد چون بانک یک موسسه است و با یک آدم طرفه، مثلاً یک موسسه از یک موسسه دیگر وقتی وام میگیرد این هم مشمول ربا میشه؟
یک نفر میتواند بگوید نه. مثلاً ربا یک چیزی است که بین افراد انسان اتفاق میافتد و الی آخر. ممکن است در مورد فهم ما از ربا یک چیزهایی وجود داشته باشه. اجازه بدهید من فکر کنم شما آخه جواب شخصی خودتان را در ضمن اینکه این کار را میتوانید بکنید.
جواب شخصی من این بود که چه کاری را میتوانیم بکنیم؟ این را که بگوییم حکمهای وجود دارد که نصب میشه، به قول شما آن به هر حال خیلی در مورد این موضوع خیلی قوی قرار دادید. بله. آن موضوع را شما ۱۰۰٪ ۱۰۰٪ احکام وجود دارند که با شادی نصب میشوند. اینکه این تکنولوژی یا این راهی که ما رفتیم خوب یا بده آن بحث جداست. اینکه مثلاً چرخ اختراع میکنه، من یک بار همین بحث را اخیراً با یک نفر کردم که اصلاً تکنولوژی کلاً بده.
یعنی تکنولوژی بده یعنی ما نباید از چرخ استفاده بکنیم. اصلاً معنی ندارد که تکنولوژی بده. تکنولوژی یک حد و یعنی مثلاً فرض کن من اگر اسب میخواهم سوار بشوم نباید دهنه بهش بدهم. تکنولوژی دیگر خلاصه. یعنی اینکه ما اشیاء را برمیداریم تغییر شکلهایی میدهیم که ازش استفاده میکنیم، طبیعت مسخر میشویم که از روز اصلاً این جزء آن به اصطلاح چیزهاست، محتوای خلافت الهیه.
یک چیزهایی اینجا در طبیعت گذاشته شده، یک نیروهایی. حتی من واقعاً هیچ چیزی از این آیه بیشتر نمیفهمم به غیر از یک جور حس تشخیص نسبت به تسخیر فضا که میگوید نمیتوانید به افطار سماوات بروید الا به سلطان. این اصلاً یک جوری دارد میگوید که یک یک جایی وجود دارد خلاصه.
میگوید سلطان یعنی یک مثلاً سلطان را ترجمه کنید به تکنولوژی. یک جور سلطهای، یک راهی وجود دارد برای سلطه پیدا کردن که اگر آن را پیدا کنید میتوانید به افطار سماوات نفوذ کنید. و این من فکر میکنم سرنوشت بشره که یک چنین کار تحولاتی در زندگی خودش ایجاد بکند. اینکه به طور نامعقولی دارد این کار را میکنه، خب این یک بحث جداست.
نامعقول میگویند که باید دقیق چیست بحث؟ من میگویم باید دقیق به همین محلی که دارم میزنم این است که باید دقیق بشود. یعنی من میگویم هیچجور دست زدن به احکام ندارم مگر اینکه یک تعریفی از پیشرفت داشته باشم. و کسی که نداره، ایدهای ندارد که چه پیشرفته، چه انحرافه، حق ندارد حرف این را بزند که نه احکام را تغییر بدهم یا ندم.
یعنی آدمی که میگوید بردهداری باید باشه جزء احکام اسلامه و هرکس که نمیدانم قبول نداشته باشه مرتد، این آدم هیچ ایدهای ندارد. فکر میکند همه تغییرات شیطانیان، نه جانم. یعنی جامعه زمان پیغمبر، جامعه ایدهآل بود که خدا همونو میخواست و احکام را برای همان اجتماع در واقع داده و هر چیزی که به اصطلاح آمده دیگر همونی که هست.
اینکه ایدهآل این است که ما پیشرفت نداشته باشیم، این چیز نبود که انسان بتواند سرکوب کند. مثلاً اینکه بفهمن که ایده پیشرفت کردن یعنی چی؟ اصلاً یعنی اینکه نباید دست به آن احکام بزنن. یعنی نمیتواند بفهمه نه اجازه بده. نتیجه حرف شما این میشود. یعنی نتیجه حرف شما این میشود که ما نمیتوانیم تشخیص بدهیم که خب من که نمیگم، من نمیگویم میتونی یا نمیتونی.
من میگویم این موضوعیت دارد. الان شما از همین دارید استفاده میکنید. نه، مسئله این است که آن یارو یک چنین فکری تو ذهنش نیست. باشه، ممکن است یک نفر. مسئلهای که من دارم مطرح میکنم مسئله درست است. اینکه دست زدن به احکام یا نزدن، منوط به این است که شما تصوری از پیشرفت دارید یا ندارید.
شما مثلاً جوابتون اینه، چون اصلاً نمیتوانند تصوری از پیشرفت داشته باشن، پس خب من نمیگم، الان شما در آن مسئله یک جوابی به همین مسئله دارید، نه اینکه صورت مسئله اشتباهه. یعنی یک ایدهای میدهند که هر نوع تغییری در احکام، تغییر دادن یا ندادن، منوط به این است که آیا ما ایدهای از پیشرفت جامعه بشری داریم یا نداریم.
شما الان یک چیز عجیب و غریبی دارید میگویید که ما اصلاً هیچ ایدهای نمیتوانیم داشته باشیم، بنابراین آن مغلطه هم مثلاً حرف درستی میزند که نمیدانم بردهداری را باید بردهها را نگه داریم برای خاطر اینکه احکام بردهداری اصلاً حفظ بشوند. این استدلال را اتفاقاً این استدلال را به این شکل میکنند در مورد مسائل حکومت اسلامی.
میگویند مثلاً فرض کنید احکام جهاد برای اینکه موضوعیتش باید حفظ بشه، حکومت اسلامی باید وجود داشته باشه. متوجه هستی؟ این یارو عین همین استدلال را دارد در مورد بردهها به نوعی. ما باید برده داشته باشیم که مثلاً احکام بردهداری را بتوانیم اجرا کنیم. حالا به هر حال من حرفی که زدم را شما نقض نکردید. ولی یک جوابی یک خود عجیب و غریبی بهش دادید.
برای اینکه ما به هر حال یک تصوری به طور اجمالی از پیشرفت و نمیدانم انحراف و اینها فکر کنم داریم دیگر. موضوع این است که دست در اجتهاد کردن فقط از روی کتاب در واقع نیست. فکر میکنم همه این را قبول دارند که مجتهد باید شرایط روز را درک بکند.
منتها نکتهای که من دارم میگویم اینه، شرایط روز را درک کردن به معنای اینکه آیا قابل اجرا هست یا نیست، نیست. فقط این نیست.
اینکه آیا قابل اجرا نیست در اینکه منحرف شدیم یا قابل اجرا نیست در اینکه پیشرفت کردیم، این را هم باید بتواند تشخیص بده. خیلی احکام به نظر من روز به روز دارند میروند به سمتی که قابل اجرا نیستن، برای اینکه ما یک جامعه عجیب و غریبی ساختیم.
اگر فردا مثلاً اقتصاد از اینی که هست هم بدتر و افتضاحتر بشه، دیگر آن چهار تا حکمی هم که مثلاً میشود این راه هم میست در اینکه ما هر افت شدیم یا قابل اجرا نیست در اینکه پیشرفت کردیم این راه هم باید بتواند تشکیل ستیم خیلی افتاق به نظر من روز به روز دارم میرم به سمت اینکه قابل اجرا نیست در اینکه ما یک جانه عجیب و غریبی ساختیم اگر فردا اختصار از این که هستم افتزار کرده باشه اگر آن چهار تا حکمی هم که میشود اجرا کرده.
دیگر نمیشود اجرا کرده مثلا فرزند اینکه دیگیتال کشف بیاید و دیگر سکو نمیدانم مثلا شطور نمیدانم ملاک نباشد برای بیا این حرف ها اینها برطک نمیکنم یازده تست انحراف جامعه بشریه که اصلا فرم پول تغییر کرده.
تلا و نغره دیگر شاید. اما روز به روز این مسئله که تلا و نغره نمیدونه پشتوانه پول پول مثلا اسکناس و این حرفات دارد کمرنگی تر بیشتر. این که حالا در زمان قد میخوایی از احکام برای سوز تلا و نغره گفته شده باشه اینکه نباید ما استراب داشته باشیم. سیستم پولی را اصلا آنجوری نگرداریم.
برای خاطر اینکه و ممکن است خیلی بیشتر از اونی که شاید اما یک فشاری بیا ضرورتی 6 ماه بتوانیم یک چنین پروژه را به اطمان برسیم این نقل سیاست مدارا میکند. آنهایی که سرمارگزاری های کلان تکنولوژیکی را رابطه هدایت میکند.
این نقل و انتقالات پشت پردر را سرمارگزارهایی که خارج سیاست هستن، نمونن انجام نمیدن. آدم های سیاسی هستند که یک جورای پنهانی، قانون هایی میذارن که مثلا فرض کن یک جوری به نقل، دونستان خودشان باشد.
حتی اگر این کار را نکنند اگر این کار را نکنند و درست دارست از پیش هستند آن شخص ها سیاست ندارد. این قصد خیلی هیچ که مهمونه نبود. تو دارد. به تصویر من را هر کار تکنی بگیرد که این مترک دارد آن را به طور پیش هستند یا قابل بگیرد? خوب.
شاید با صحبت یا بلند هم گره میریم که کومد پیشی واقعا مالندی او بود بیرام رازخواهیم وزیرای و میتابق میدیده کهی شروعیت داد از گارگول یک جا دیگر بها میند فصلی کنید. ؟ ؟ اردنگی عمامیت گوشمند نهمه داستفاریتی محکمین دیگر شکلیهای عنوانتراکنی و سینارداد. ولی با دوسران همترک شبیه در حال تلبیر میفکر به ایمیوفریقتترک ز لمیه. این فعله جدایی از چیزی است که من میزنم.
اینکه از این عملی میشود نمیشود ما میرسیم نمیرسیم این بسیار جداست که فکر میخواهم خیلی هم اوزا نامیتونند این چیزی. همین مثال هایی که من میزنم به نظر خودم واضح است که مثلا تغییراتی در موقع بردداری بدونتیه که یک جور یا مثلا سیستم فولی.
این چیزهایی که بایانش استقبال کرد لازم است که در سنار بحثی نمیدانم سختیش و این حرف ها یک چنین بحثی هم بکنید. به این دلیل من تشکیل... شاید اشتباه بکنید.
به این دلیل من تشکیل میدانم که این تغییر جامعه بشنگ مطلوبه و بنابراین خوب است که اینجا احکام را کتاب بیاریم و این تغییر انحرافه بنابراین هر جوری شده باید مثلا فرض کنیم این احکام را تغییر ندیم یا اگر غابل قارئیت اجراف در جامعه به طور دلیل انحرافاتی که به گوگیر مدیم نیست تغییرش بدهیم ولی بگوییم که موقعا تغییر بدهیم سرکنیم جامعه را ببریم به جایی که این خط فکس واقعی بنده بروند که برواقع خوبی است و انحراف جانب بشاری.
من دارم چیز میکنم، میگویم که یک موضوع اینجا بودید دارد که جز اشتهاده نیم. خب سوال خرید شما بود. آخرین سوال را ایشان برابر بپاسیم. برابرشون من گوشتون. یک بیرون منظر مثل پیشتر را شمایی میکنید اگر اجابه پیشتر کند دو منظری بازایی شاید نفت میشود به آن را.
نه هم نفت میشود. نه آنجا همینجا نیشن بله، بله. من کی گفتم؟ کی از حرفهای من این معنی میآید که تغییرات تدریجی مثلاً جامعه بشری اگر به سمت پیشرفت واقعی باشه، همه احکام شرع، من گفتم این با این انحراف وحشتناکی که تو جامعه بشری روز به روز دارد بزرگتر میشه، یعنی مثلاً فرض کن نظام اقتصادی سرمایهسالاری که روز به روز اقتصاد دارد بیمعنیتر میشه، حس میکنید این حرف رو، من میخواهم خیلی توضیح بدهم.
روز به روز اقتصاد دارد بیمعنیتر میشود. این که رابطه تولید کالا و مصرف با نیازهای بشر، به معنای واقعی کلمه روز به روز دارد کمرنگتر میشود. خب، من میگم، من حرفم این است که در یک چنین جامعه منحرفی روز به روز ما به سمتی میریم که احکام اقتصادی و اجتماعی شریعت غیرقابلاجراتر میشود.
ولی فکر اصلاً تصور من این نیست که اگر جامعه این انحرافات مثلاً سرمایهسالاری و مزدسالاری را نداشته باشه، یک جامعه پیشرفته انسانی به معنای واقعی کلمه باشه، فکر میکنم اکثریت احکام شرع همچنان کاربرد خودشان را دارند. و برای من اصلاً یکی از ملاکهای جامعه خوب این است که اینقدر به اصطلاح کانفلیکت با احکام شرع پیدا نکند. خب، بله. نه.
نگفتم ملاک مطلقیه، ولی یک جوری من کلاً اینرسی زیادی دارم، احساس میکنم نسبت به اینکه به راحتی قبول بکنم که الان یک اتفاق خوبی افتاده که این حکم را نمیشود اجرا کرد.
تصور من اینه، الان همینجوری بهطور تجربی با موردهاش دارم میگویم. اکثریت قاطع عدم تطبیقها نتیجه انحراف جامعه بشریه، نه نتیجه پیشرفت. حالا یک بردهداری، من هزار تا مثال میتوانم بزنم برای این مورد، ولی بردهداری را به زحمت پیدا میکنم.
که یک مثلاً سیستم پولی رو، که حالا طلا و نقره نباشه، دیجیتال کش باشه، به نظر من خیلی چیزی است. مثال خوبی است که به ندرت میشود یک چنین چیزی پیدا کرد. بقیهاش همهاش در واقع حالتهای انحرافی دارد. مثلاً احکام مربوط به زنان. روز به روز ما داریم به یک سمتی میریم که اینها بیمعنی دارند میشوند.
واقعاً به نظر من الان با این جامعه، با این وضعیت اقتصادی، یعنی اینکه نظام سرمایهداری زن و مرد همه را مثل کارگر نگاه میکنه، و زن هم حالا نمیدانم در هر شرایطی باشه باید مثل کارگر بیاید سر کار، این خلاف آن چیزی است که طبیعت زن و مرد اقتضا میکند. خب وقتی زن مثل مرد، مثل کارگر کار کرد، دیگر چه ارثی را میخواهید نصف بکنید؟
این حکمش سر الان خب یک جورهایی چیز است دیگه، من نمیفهمم اصلاً چه جوری این را توجیه بکنیم برای زنان که شما مثلاً به چه دلیلی باید یک سری چیزهای مالی براتون، یا حالا مثلاً مرد نفقه بده، حالا خیلی جاها زنها دارند نفقه میدهند. بعد زن دارد نفقه میده، ارثش هم نصفه، نمیدونم، تو سر، میشود کتکش هم زد.
یعنی کلاً به یک سمتی میریم که احکام مربوط به زن و مرد به نظر من کاملاً دارند بیمعنی میشوند. اینها نتیجه مزدسالاریه، اینها نتیجه مزدسالاری و آن معنای فرهنگی که من میگم، این نتیجه سرمایهسالاریه، یعنی یک جوری آن حالت طبیعی روابط زن و مرد تو جهان به هم خورده و خب این احکام به نظر من الان قابلاجرا نیستن، خیلی مشکل دارند.
نمیدانم چه جوری میشود راحت مثلاً اینها را اجرا کرد در این جامعه. خب حالا چه کار باید بکنیم؟ دیگر نمیشه، دیگر نشد دیگه، خب مثلاً همه را بریزیم دور یا نه برعکس، این را نشانه این بگیریم که دچار انحراف، وقتی یک حجم عظیمی از احکام یک دفعه غیرقابلاجرا شدن، متوجه این باشیم که مشکلاتی دارد پیش میآید دیگر.
یعنی به سمت خوبی نرفتیم. دقیقاً من فکر کنم اکثریت قاطع عدم تطبیقها اینفورمیان. نتیجه انحراف، تغییرات انحرافی هستند که تو جامعه به وجود اومدن. خب بگذارید تمومش بکنیم دیگه، این باتری تمام شد. این را به معنی این بگیریم، این هم که باز فکر کنم مشکل پیش میآید. خب خوشبختانه این یک دونه، خب. نه، دارد ضبط میکنه؟ ضبط میکند.
اصلاً خب. من امیدوارم جلسه آینده کنم اگر تاریخهایی که اعلام شده برای آن جلسهای که در مورد آمریکا قرار است صحبت بکنم، من یک صفحه آخر را مثلاً جلسه آینده میگویم.
خیلی وارد جزئیات هم نمیشم، بعضی چیزها را قبلاً گفتم تو مقدمات و قبل از عید میخواهم آن تقاضا را کنم، ازش استفاده عمل میکنم که سرفصلها را تمام بکنم.