→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۲۹ · سورهٔ مریم

نفی فرزند برای خدای رحمن

۱۷,۲۲۹ واژه · ۶ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تصحیحی درباره تقسیم حرکت قسری و طبیعی در طبیعیات ارسطویی و مکانیک نیوتونی و مسئله خلاء مطرح می‌شود. سپس بحث به قسمت سوم سوره مریم می‌رسد. ایمان و کفر، رشد قوه شناخت، و رحمانیت و رحیمیت محور اصلی است.

تصحیح بحث حرکت و طبیعیات

خب من یک نکته کوچیکی از یک بحث فرعی که جلسه قبل پیش آمد و در واقع تصحیحش بکنم. بین صحبت‌ها در مورد اینکه تصور علمی ماقبل مدرن از مثلاً حرکت سیارات و این‌جور چیزها یک حالتی به اصطلاح انگار دل‌به‌خواه و حرکت طبیعی داشتن بعداً نمی‌دانم نیوتون تصور دیگه‌ای پیش آوردن یک نکته‌ای گفتم در جواب یک سوال که می‌خواهم یک اصلاحش بکنم هرچند به مطلبی که می‌گفتم در واقع اصلاحیه نمی‌خوره.

ولی یک جوری فکر می‌کنم بین حرف‌هام گفتم که گفتم قبل از نیوتون حرکات را در طبیعیات ارسطویی و طبعاً در طبیعیاتی که ما به اسم طبیعیات اسلامی شاید بشناسیم که یک جوری ادامه در واقع طبیعیات ارسطو حرکت را به قسری و حرکت طبیعی تقسیم می‌کردند و منظورشون از حرکات قسری این بود که حرکاتی که.

مثلاً یک نیرویی شما وارد می‌کنید یک چیزی را وادار می‌کنید که در یک جهتی حرکت بکند حرکت طبیعی حرکت مثل افتادن اشیاء یا حرکت سیارات که به میل طبیعی خودشان بدون اینکه نیرویی دخالت بکند دارند انجام می‌دهند و نیوتون هنرش این بود که تقسیم‌بندی به حرکت قسری و حرکت طبیعی را به یک نوعی در واقع تغییر داد انگار که همیشه در واقع یک نیرویی هست یک فرمول واحد F مساوی با MA هست که همه چیز را دارد کنترل می‌کند.

خب این یک خورده در واقع اینکه حرکات همه قسری‌ان شاید من صراحتاً اشتباهاً گفتم که در مکانیک نیوتونی همه حرکات در واقع حرکت قسری می‌شوند و طبیعی وجود ندارد در حالی که در واقع طبیعی به این معنا وجود دارد که محدود می‌شود به حرکات مستقیم‌الخط یکنواخت.

حرکتی که وقتی نیرو دخالت نمی‌کند اگر بخواهیم با همان تعریف قدیمی بگوییم در مکانیک نیوتونی ما حرکات طبیعی‌مون می‌شود حرکات مستقیم‌الخط یکنواخت که بدون اعمال نیرو و آزادانه انگار به میل خود شیء دارد انجام می‌شود بقیه حرکات هم می‌شوند حرکات قسری که از آن فرمول F مساوی آن نیرو تعیین می‌کند که شتاب در واقع چه هست.

ارسطو و نیوتون و مسئله خلاء

در طبیعیات ارسطویی نیرو با سرعت به یک معنایی متناسبه و در حرکات در مکانیک نیوتونی نیرو با شتاب و من طبیعی است که میل ندارم در مورد طبیعیات اینجا صحبت بکنم و این حرفی که دارم می‌زنم حرف معروفیه که خیلی حرف دقیق و درستی نیست برای خاطر اینکه در واقع یک تفاوت عمده‌ای در طبیعیات ارسطویی با طبیعیات در واقع فیزیک نیوتونی وجود دارد آن هم این است که در طبیعیات ارسطو یکی از مهم‌ترین احکام این است که خلاء وجود ندارد.

بنابراین همه حرکات در ملأ دارند انجام می‌شوند و اگر این‌جوری در نظر بگیرید در واقع شما نباید قانون تناسب حرکت و سرعت ارسطویی را اصلاً مقایسه بکنید با تناسب سرعت شتاب و نیرو در مکانیک نیوتونی.

آن چیزی که در فیزیک جدید باید مقایسه بشود قانون استوکس که قانون حرکت در واقع اشیاء در سیال هست را باید مقایسه بکنید برای اینکه آنجا فرض بر این است که خلاء وجود ندارد همیشه همه چیز دارند مثلاً در سیال حرکت می‌کنند.

این‌جوری اگر نگاه بکنید بعداً قانون آن چیزی که ارسطو به طور شهودی می‌گوید درست است. یعنی نیرو با سرعت شیء که تناسب پیدا می‌کند نه شتاب. معمولاً در مقایسه کردن یک حکم به اصطلاح در یک پارادایم با یک پارادایم دیگر همیشه این‌جور خطاها وجود دارد که یک چیزی را انگار ما فراموش می‌کنیم.

اصلاً آن یک جور دیگه‌ای دارد به دنیا نگاه می‌کند. این یک جور دیگه‌ای اصلاً اینکه خلاء وجود ندارد خیلی مهم است در طبیعیات ارسطو و اینکه و خیلی مهم است که در طبیعیات پست‌مدرن بعد از نیوتون هم به نظر می‌آید کم‌کم خلاء وجود ندارد منتها کم‌کم نه خیلی. من این‌جور بحث‌ها را دوست دارم. گاهی وارد یک بحثی که دوست دارم می‌شم که ندارد بعد ادامه می‌کند مثل همان جلسه قبل هم تقریباً همین اتفاق افتاد منتها این یک مورد که موضوع فیزیک و این‌جور چیزهاست احساس می‌کنم که حضار هم دوست دارند یعنی مورد یک جور انحرافیه که همه‌مون بهش رضایت می‌دهیم.

من کمتر می‌شود که یک چیزی سر کلاس بگویم بعداً مثلاً بعد از جلسه و با ایمیل و این‌ها به اندازه این حرف‌هایی که در مورد ساینس و فیزیک و این‌جور چیزها می‌زنم عکس‌العمل نشان بدهید.

برای خاطر این می‌گویم همه‌مون در واقع یک جور مبتلا به همه‌مون هستیم.

خلاء و نسبیت و اتر

اینکه می‌گویم خلاء در طبیعیات پست‌مدرن دارد دوباره ظاهر می‌شود یا ظاهر شده خب اولاً به دلیل وجود این بحث‌های مربوط به دارک متر و دارک انرژی و این‌جور چیزهاست که یک جوری احساس که همه‌جا پر از خلاء در واقع وجود ندارد همه‌جا پر از یک چیزی است به وجود آمده و شاید مهم‌تر از این همان‌طوری که خود انیشتین می‌گوید البته انیشتین خیلی محافظه‌کارانه و با به اصطلاح کوتاه و مختصر و مفید به این.

موضوع اشاره می‌کند نسبیت عام یک جوری بازگشت از نظر انیشتین بازگشت اتر بود یعنی اگر تو نسبیت خاص اتر اینکه همه‌جا پر از یک چیز سیال نقد شد نقد شدن به این معنا که انیشتین نشان میداد نشان که نمیداد یک مدلی در واقع ارائه میداد که در آن اتر وجود نداشت و به نظر می‌اومد که.

موضوع اتر تمام شده است بعداً در نسبیت عام اینکه فضا انحنا پیدا می‌کند اینکه انگار یک چیزی وجود دارد از اونجایی که ما می‌گوییم خلاء هست یک چیزی وجود دارد که می‌تواند انحنا پیدا بکند و انیشتین تو آن مقاله‌های اولش وقتی که حرف از خمیدگی فضا و این‌ها می‌زند یک جمله کوتاهی دارد که این می‌گوید این یک نوع اتر جدیده.

مثلاً انگار یک جور تصوری از عالم که باز همه‌جا پر از یک چیزی است که می‌تواند خم بشود. خلاء اگر به معنای یک چیز عدم باشه هیچی نباشد معنی ندارد که شما بگویید که مثلاً یک جور خمیدگی در آن به وجود آمده. انگار یک چیزی تو سراسر دنیا انگار یک چیزی هست که می‌تواند حالا تغییر شکل پیدا بکند بعداً اشیاء روش در واقع حرکت بکنند.

این نکته اینکه من شاید این جمله را گفتم گوش نکردم ببینم در چون تصورم این است که شاید گفته باشم دارم اصلاح می‌کنم. اگر گفتم که نیوتون دو نوع حرکت در مکانیکش نیست یک نوع حرکته این اشتباهه برای اینکه در واقع حرکت طبیعی خیلی محدوده ولی وجود دارد. حرکت مستقیم‌الخط یکنواخت. اما این به آن چیزی که من می‌خواستم بگویم آسیبی نمی‌تواند.

آن چیزی که من می‌خواستم بگویم این بود که در مکانیک نیوتونی در واقع تصور نیوتونی از حرکت سیارات این است که سیارات به میل خودشان در این منظومه حرکت نمی‌کنند و اجرام آسمانی انگار همه‌شان میل دارند که حرکت مستقیم‌الخط یکنواخت داشته باشند و یک جایی گیر افتادن. در یک جایی و مثلاً وجود خورشیده که با نیرویی که وارد می‌کند اجباراً باعث می‌شود که سیارات در یک مدارایی حرکت بکنند.

در حالی که آن‌ها میل ندارند حرکات این‌شکلی داشته باشند و در مکانیک ارسطویی یا تو از طبیعیات ارسطویی این‌جوری نبود و تصور از حرکات سماوی این بود که آزادانه به میل خودشان دارند حرکت می‌کنند به طور در واقع حرکتشون از نوع حرکت طبیعی است و انیشتین در واقع من حرفم این بود که آن تصور ارسطویی را در مورد حرکات سماوی احیا کرده به این معنا که همچنان در مکانیک انیشتین در مکانیک نسبیتی نسبیت عام این‌جوری است که همه اجرام سماوی در واقع دارند انگار حرکت طبیعی انجام می‌دهند.

در واقع در نسبیت عام مفهوم حرکت مستقیم‌الخط یکنواخت تغییر کرده دیگر. بسته به اینکه هندسه چون نسبیت فضا اقلیدسی نیست در هندسه‌ی در واقع فضایی که توسط اجرام دارد تعیین می‌شود مفهوم همین مداری که مثلاً سیاره دارد روش حرکت می‌کند برای آن سیاره مستقیم‌الخط یکنواخته به یک معنایی.

در واقع مفهوم مستقیم‌الخط بودن تغییر کرده. این چیزهایی که شما مدارایی که می‌بینید جانشین آن مفهوم ساده مستقیم‌الخط بودن در مکانیک نیوتونی شده. به هر حال این تصور مجدداً احیا می‌شود که حرکت سیارات یک جور در واقع حرکت آزادانه و حرکت طبیعی و نیرویی بینشون وجود ندارد. بنابراین از آن نوع چیزی که احیا می‌شود این است که حرکت سیارات از نوع حرکت طبیعی است نه حرکت قصری. اگر آن مفهوم قصری و طبیعی به معنای ارسطویی بخواهیم در موردش صحبت بکنیم تو نیوتونی خیلی حرکت طبیعی محدود می‌شود.

نمی‌تواند شامل مثلاً حرکات در منظومه شمسی بشود ولی در مکانیک انیشتین در مکانیک نسبیتی مجدداً در واقع با توجه به پیچیدگی هندسه فضا آن حرکت‌ها حرکت‌های طبیعی هستند و دیگر مستقیم‌الخط بودن به آن معنا وجود ندارد.

و این را می‌خواستم اصلاح بکنم. فکر می‌کنم این عبارت را گفتم که نیوتون در واقع همه انواع حرکت را یک نوع می‌کند دیگر. حرکت قصری و طبیعی نداریم که این درست نیست. حرکت طبیعی به این معنا خیلی محدودی باقی می‌ماند. خب بگذارید من بحثی که در مورد سوره داشتم و از همان جایی که در واقع بحث‌هایی که داشتم می‌کردم را ادامه بدهم.

با فرض اینکه خیلی نمی‌خوایم وارد محتوای خود عمیق چیزهایی که این آخر نوشته شده. من مجدداً میل دارم این را توضیح بدهم که چرا واقعاً به دلیل نمی‌دانم کمبود وقت و این حرف‌ها نیست که دارم تمومش می‌کنم که خسته شدم از اینکه روی یک سوره زیاد بمونم. یک جوری احساس می‌کنم که وارد شدن تو بحث مربوط به قیامت و حشر و آخرت و این حرف‌ها جای مناسبی نیست این سوره.

امیدوارم اصلاً یک جایی یک بحث مستقلی در این مورد بعداً مثلاً یک سال دیگر یا هر وقت که موردش پیش آمده. یعنی این جای دیدگاه خیلی خاصه و یک یک ذره برای من حداقل چیز است.

یعنی اولاً اگر بخواهیم واردش بشویم خب ۳۰ جلسه طول می‌کشه و باید یکی به بقیه جاهای قرآن هم یک سری بزنیم و فکر می‌کنم خیلی مناسب نباشد. من در حد همین که این آیه ارتباطش با قبلش مشخص بشود می‌خواهم بحث بکنم و در واقع یک جوری بحث را اینجا تمومش بکنم.

بازگشت به قسمت سوم سوره مریم

فقط یادآوری بکنم که نکاتی که تا حالا گفتم این بود که از اینجایی که و یقول الانسان ائذا ما مت لسوف اخرج حیا که انسان می‌گوید آیا من وقتی ما بمیریم دوباره زنده می‌شویم این حالت به اصطلاح استبعاد و اینکه این چیز عجیبیه که آدم بمیره و زنده بشود شروع بحث این قسمت سوم و من توضیحاتی که در موردش دادم یکی این بود که نوع ورود به بحث اینجا ارتباطش با سوره این است که شما حداقل یک سوم اول این سوره داستان اول مستقیماً به طور خیلی خیلی مشخصی در مورد تولد انسانه و.

طبعاً تولد چون اگر موضوع حشر و زندگی دوباره انسان را دقیقاً به صورت تولد مجدد ببینی واضح است که از این دیدگاه الان تو این سوره جای مناسبیه برای اینکه مسئله مطرح بشود دیگر.

شما یک بار در واقع بحث هیچ جای قرآن مثل سوره مریم مسئله تولد انسان و حقایقی درباره تولد انسان و اینکه چه ویژ انسانی که متولد می‌شود چطور متولد می‌شود نقش پدر و مادر چیه؟

چه جوری ویژگی‌هایی پیدا می‌کند که شایستگی این را داشته باشه که آن ویژگی‌های پدر و مادر یک جوری در آن بروز بکند و ارث ببره و این حرف‌ها هیچ جای قرآن شما یک سوره‌ای جایی ندارید که این‌جور به این در واقع موضوع پرداخته باشه.

طبعاً ورود به مسئله قیامت از این دیدگاه کاملاً اینجا طبیعی است که در واقع نکته این است که شما اگر تولد را بهش نگاه بکنید خیلی واضح است که متولد شدن از هیچ خیلی پیچیده‌تر و سخت‌تر و عجیب‌تر از این است که شما یک بار متولد بشوید و دوباره بخواهید تولد مجدد پیدا بکنید.

اگر عالم به نظر من این موضوع لازم نیست که در یک به اصطلاح کانتکست محضری حتی مطرح بشود. شما به طور کلی نگاه بکنید به اینکه اگر عالم قوانینش طوریه که اجازه می‌دهد که انسانی به وجود بیاید از هیچ بدون اینکه سابقه‌ای از وجود داشته باشه این عالم باید شما بپذیرید که دوباره متولد شدن یک انسان در آن ساده‌تر و طبیعی‌تره از اینکه از هیچ چیزی به وجود بیاید.

شما مثلاً فرض کنید اینکه یک رشته DNA که اصلاً وجود نداشته خیلی پست‌مدرن صحبت بکنیم با استفاده از ژنتیک، یک رشته DNA که اصلاً وجود نداشته شکل گرفتنش سخت‌تر از این است که مجدداً از روی همان رشته DNA یک بار دیگر یک موجودی را شما بازسازی بکنید.

در واقع دفعه اول این‌جوری است که یک رشته DNA شکل می‌گیرد و بعداً در یک پروسه‌ای تبدیل می‌شود به یک موجود زنده. دفعه دوم آن DNA را داریم.

اتفاقاً این مثالی که می‌اومدن، در قرآن نقل شده که می‌اومدن استخوان مرده را می‌آوردن می‌گفتند چطور ممکن است این استخوانی که پودر شده دوباره تبدیل به یک انسان بشه، یک دانه سلول آن استخوان را شما بگیرید در آن یک DNA مثلاً پیدا بکنید و بعد دوباره بازسازیش بکنید.

اینکه امکان یک چنین چیزی به هر حال وجود دارد یک مسئله‌ای که از نظر علمی یک جوری قابل توضیحه بنابراین خیلی این دفعه قبل یک بخشی از بحثم در واقع اختصاص به این داشت که این سوال و جواب اینجا، سوال و جوابی که از نظر منطقی هیچ ابهامی ندارد و کاملاً درست است که جواب آن حالت به اصطلاح انکار به دلیل دشواری و این حرف‌ها همین است که این یعنی این دنیایی که من دارم می‌بینم که چنین اتفاق عجیبی در آن می‌افته، آن اتفاق نسبت به این عجیب‌تر نیست. یک جورهایی طبیعی‌تر و ساده‌تره. این یک نکته شروع در واقع بحث.

نکته دوم اینکه آن ویژگی‌ای که این سوره دارد که ظهور و غیاب انسان‌ها یعنی زندگی موقتشون تو این دنیا، مرگ و بعد اینکه کسانی می‌آیند جانشین می‌شوند و همین‌طور یک سلسله‌ای از انسان‌ها و از یک جایی مثل یک رودخانه‌ای شروع شده، در هر لحظه‌ای شما یک آدم‌هایی را می‌بینید این‌ها می‌میرن، نسل‌های بعدی در واقع می‌آیند.

آن چیزی که در این سوره به طور خاص دارد بهش اشاره می‌شه، مخصوصاً با این ویژگی که بیشتر در واقع متمرکز روی نسل انبیا هست که به دنبال همدیگر ظاهر می‌شوند ولی بعد از اینکه آن ذکر انبیا تمام می‌شه، در مورد انسان‌های غیر انبیا این حرف زده می‌شود که مثلاً و فخلف من بعدهم خلفٌ اینکه به هر حال این خلا جانشین شدن انسان‌ها به جای همدیگه، چه انبیا باشند چه غیر انبیا، شما این چیزی است که در طول تاریخ می‌بینید و قیامت را می‌توانید از این دیدگاه بهش نگاه بکنید که لحظه حشر همه انسان‌هاست.

یعنی آن آدم‌هایی که در طول زمان اومدن و رفتن یک لحظه‌ای همه‌شان با همدیگر در یک جایی جمع شدن. مثل این رودخانه‌ای که از انسان‌ها ما می‌بینیم که دارد حرکت می‌کند به یک سامانی می‌رسه، به یک جایی می‌ریزه و همه در کنار همدیگر ظاهر می‌شود. این ویژگی‌ای که ما بهش می‌گوییم حشر و در این آیات به این نگاه از جهت به اصطلاح حشر فسنحشرنهم و الشیاطین ثم لنحضرنهم حول جهنم جثیا.

خب و نکته دیگه‌ای که من جلسه قبل اضافه کردم باز می‌خواهم بهش اشاره بکنم این است که باز یک ویژگی‌ای که در این سوره هست مطرح کردن مسئله ارثه که آدم‌ها در واقع یک جوری از هم دیگر ارث می‌برن و ارثی که اینجا روش تأکید خاصی هست، آن رسالت جهانی که از ابراهیم شروع شده و به در نسل ابراهیم در واقع به نوعی ادامه پیدا می‌کند و هر باری که حرف از قیامت می‌شود به این یک بار شما می‌بینید که حداقل این واژه ارث می‌آید و یک جورهایی آخرت را به عنوان مثل یک پدیده‌ی به ارث بردن یک چیزی دارد بهش نگاه می‌کند. و این هم این باز ویژگی خاصیه که این تو این سوره نگاه به قیامت در آن هست.

مثلاً شما اولین باری که داستان عیسی که تمام می‌شود یک انحرافی که حضرت عیسی را خدا می‌دانند را مطرح می‌کند و بعد می‌گوید که آخرین آیه این است مريم · ۴۰إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ ٱلْأَرْضَ وَمَنْ عَلَيْهَا وَإِلَيْنَا يُرْجَعُونَماييم كه زمين را با هر كه در آن است، به ميراث مى‌بريم و [همه‌] به سوى ما بازگردانيده مى‌شوند. اینکه زمین را به ارث می‌بریم.

باز دوباره اینجا وقتی که این سری دوم آیات سلسله انبیا تمام می‌شود و می‌گوید که یک اومدن جانشین شدن، کارهای خلاف کردن و آن‌هایی که توبه بکنند به بهشت می‌روند می‌گوید آخرین آیه باز دوباره تو این قسمت این است مريم · ۶۳تِلْكَ ٱلْجَنَّةُ ٱلَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَن كَانَ تَقِيًّۭااين همان بهشتى است كه به هر يك از بندگان ما كه پرهيزگار باشند به ميراث مى‌دهيم. این بهشتیه که ما به ارث می‌دهیم به کسانی که تقوا داشته باشند و مجدداً باز در این قسمت وقتی که یک خورده می‌بینید می‌گوید و کلا و ما یقول و ما له من العذاب مد و لا رسهم ما یقول و یاتینا فردا مدام.

این واژه ارث که از ابتدای سوره در واقع وقتی که سوره شروع می‌شود در دعای حضرت زکریا هست که یرثنی و یرث من آل یعقوب این مفهوم اینکه یک چیزی هست که به ارث برده بشود عین در واقع همان تصوری که و تمام این سوره به نوعی در مورد این است که کسانی میان جانشین می‌شوند و یک جوری انگار این میراث را تصاحب می‌کنند این کلا آن میراث نهایی که انگار این قرار است به ارث برسد خود کره زمین بهشتی که برقرار می‌شود این‌ها چیزاییه که در واقع یک آدم‌هایی دارند به ارث می‌دهند. این سه تا جنبه‌ای هست من تاکید دارم که بهش نگاه بکنید که با محتوای این سوره نگاه به آخرت اینجا متناسبه.

شما اکثر آیه‌هایی که مربوط به آخرت هست تو قرآن نگاه بکنید مثلاً به توصیف بهشت و جهنم فکر کنم آمار بگیرین سهم بیشترش در واقع توصیف بهشت و جهنمه و وضع مؤمنین و صالحین و مثلاً مفسدین در بهشت و جهنم و یک بخشی به احوال روز قیامت و تغییرات طبیعی که ایجاد می‌شود اختصاص دارد. و کمتر شما مثلاً من می‌خواهم بگویم این دیدگاهی که اینجا هست دیدگاه خاصه.

شما اینجا زیاد کاری به این ندارید که در بهشت و جهنم مثلاً به طور سمبلیک به طور مدام مداوم در قرآن شما می‌بینید یک اوصاف و توصیفات خاصی از بهشت و جهنم می‌بینید. نحوه عذاب اینجا خیلی این چیزها در واقع کمه. شما لحظه‌ای که آدم‌ها جمع شدن و انگار دارد قضاوت می‌شود کی بهشته، کی جهنمه را اینجا می‌بینید.

یعنی لحظه هشت را می‌بینید. نه قبلش که آن تغییرات طبیعی و زنده شدن آدماست که جاهای دیگر تو قرآن می‌آید و نه بعدش که تو بهشت و جهنم رفتن چه نوع نعمت‌هایی دارند و چه جور عذاب‌هایی.

و من همش تاکیدم این است که قانع بشوید که این جور نگاه کردن با محتوای این سوره یک هماهنگی‌ای دارد که اینجا در واقع تو قسمت پایانی به این شکل این حرف‌ها آمده.

خب از نظر منطقی باز من نکته‌ای که جلسه قبل گفتم این بود که ابتدا اولین چیزی یک سری چیزهایی دارد نقل می‌شود از آدم‌ها ببخشید با این لفظ می‌گویم یک سری چرندیاتی نقل می‌شود که این‌ها چه می‌گویند. یک مشت حرف‌های بی‌ربطی که در مورد قیامت می‌زنند. اینکه اصلاً قیامت این احساس به قیامت و مورد شدن زنده شدن مرده‌ها اصلاً ممکن نیست.

چون خیلی عجیبه. شما ندیدین دیگر. ما این را دیدیم که آدم زاییده می‌شود و متولد می‌شود از هیچ و این عجیب نیست ولی دوباره به دنیا اومدنش از نظر این آدم‌ها عجیبه.

برای خاطر اینکه دقیقاً ببینید نقص آدمی که در واقع به کفر کشیده می‌شود این است که چون در سطوح پایین شناخت گیر می‌کند کفر ببینید کفر از یک جهت اساسی آن ویژگی آدم بدی که جنبه شناختی دارد دیگر. کفر یعنی آدمی که یک چیزهایی را نمی‌بینه. پرده‌هایی در واقع جلوی نیروی شناختی‌اش هست.

شما اولین آیات سوره بقره را که نگاه می‌کنید مثلاً می‌گوید که می‌گوید این الذین کفروا می‌گوید مثلاً و توصیفی که از کسانی که کافر شدن در اولین باری که تو قرآن می‌بینید البقرة · ۷خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰٓ أَبْصَٰرِهِمْ غِشَٰوَةٌۭ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌۭخداوند بر دلهاى آنان، و بر شنوايى ايشان مُهر نهاده؛ و بر ديدگانشان پرده‌اى است؛ و آنان را عذابى دردناك است. و علی ابصارهم غشاوه ویژگی‌شون این است که قلبشون که در واقع مرکز شناخت تو قرآن مرکز شناخته یا مثلاً بینش‌شون این‌ها همه در یک پرده و حجاب و رکودی قرار گرفته دیگر.

یک جوری کار قلبشون تمام شده ختم. مهر خورده در قلب‌هاشون. دریچه‌های قلبشون بسته شده. روی چشم‌شون کفر یعنی اینکه شما در وضعیتی از نظر شناختی قرار بگیرید که نبینید حقایق را. و اینکه کفر نتیجه رفتارهای بده خب بله ولی به هر حال ویژگی اینکه آدم کافر این است که در واقع در پرده‌ست.

یک چیزهایی برایش پوشیده‌ست. و اینکه خودشان ندونن که در چنین وضعیتی هستند. خب یک خورده گم کردم چیزی که داشتم می‌گفتم. از را یادداشت‌هام می‌گفتم.

ایمان و کفر و رشد قوه شناخت

و چیزی که در واقع آن نکته اساسی در مورد ایمان و کفر این است آدم‌هایی که کافر جزو کفار هستند کسانی هستند که از نظر شناختی در سطح پایینی هستند در واقع می‌توانید روی تصور بکنید که همان‌طوری که جسم ما رشد می‌کند قوه شناختی ما هم در طول زندگیمون باید رشد بکند همان‌جوری که شما باید غذا بخورید و یک کارهایی بکنید تا جسمتون شکل بگیرد و رشد بکند برای اینکه نیروی شناختی‌تون رشد بکند و به یک جایی به اوج برسد باید یک کارهایی بکنید آن کارهایی که مربوط به غذا خوردن این‌ها را همه می‌کنند آن‌هایی که.

مثلاً کفار خود زیادی هم می‌کنند و آن کارهایی که مربوط به قوای شناختی درون‌نماست را نمی‌کنند که مثلاً یکیش یک خورده امساک کردن اتفاقاً از غذا تا یک جایی به.

بعد مثلاً یک چیزی مثل روزه گرفتن و این‌ها باعث رشد قوای شناختی می‌شود و این گیر کردن تو این مراحل اولیه در واقع رشد قوه شناختی دقیقاً این است که شما وزن بسیار بسیار زیادی به محسوسات می‌دید آن چیزی که در ابتدا همین‌جوری که انسان شروع می‌کند در واقع به زندگی و شناختن همه ما داریم اولین مرحله شناخت استفاده کردن از همین احساسات حس به اصطلاح حس‌های.

حالا می‌گویند پنج‌گانه یا حالا هر چندگانه‌ای که می‌خواهد باشه دیدن به همین معنای متعارفش مثلاً شنیدن به همین معنای متعارف که صداها را می‌شنویم و قوه شناختی وقتی رشد می‌کند این است که پشت همین چیز ظاهری که می‌بیند می‌تواند چیزهای دیگر را در واقع ببیند شنیده‌ها برایش.

مثلاً معنی پیدا می‌کند بعد چه در مثلاً فرض کنید تو گوشش مشکلی وجود ندارد صداها را می‌شنوه ولی معنی واژه‌ها را هنوز نمی‌فهمه ما تا یک جایی می‌رسیم که زبان را.

مثلاً یاد می‌گیریم و یک جوری می‌توانیم این پترن‌های رنگی که می‌بینیم را تفکیک بکنیم ولی اکثریت آدم‌ها تو همین سطوح متوقف می‌شوند و جلوتر نمی‌رن حالا به یک اصطلاحی که شاید یک خورده مسامحه در آن باشه این است که اینجا تقابل بین حس و عقله.

یعنی شما یک واقعیت‌هایی را با عقل در واقع درک می‌کنید کم‌کم یک جور تفکر انتزاعی این کاملاً مسامحه‌آمیز این حرفی که من دارم می‌زنم و اینکه واقعاً این‌جوری نیست حالا.

منتها چیزی معروف این است که این‌جوری می‌گویند شما از یک سنی به بعد کم‌کم یک جور در واقع تفکر انتزاعی و عقل در وجودتون پیدا می‌شود که با آن‌ها هم حقایقی را تشخیص بدهید بدون اینکه جزو محسوسات باشه و آدم کافر تو مراحل اولیه گیر کرده وزنش وزنی که به حس می‌دهد وزن به آن چیزهایی که به‌طور محسوس دیده و شنیده این‌ها در واقع برایش یک وزن زیادی.

مثلاً یکی از اعتراض‌های کفار به پیغمبر این است که در مورد قیامت که می‌گویند ما سمعنا به هذا فی آبائنا الاولین مثلاً تا حالا یک چنین چیزی نشنیدیم ندیدیم کسی مرده‌ای زنده بشود هرچه که دیدن برای‌شان یک چیزی پیدا جزو حقایق می‌شود آن چیزی که ندیدن جزو چیزهایی می‌شود که در واقع حقیقت نیست و دقیقاً مؤمن.

حالا اشاره کردم به همان ابتدای قرآن شروع سوره بقره شما در مقابل این آدم‌ها متقین هستند که الذین یؤمنون بالغیب کسانی هستند که به چیزهای پنهانی دارند ایمان پیدا می‌کنند چیزهایی که محسوس نیست دیدنی نیست این ویژگی آدم مؤمنی که یک جور وارد یک مراحلی می‌شود که.

حالا باز با همین اصطلاح مسامحه‌آمیز عقل به معنای متعارف اگر به کار ببریم این‌جوری که مثلاً فلاسفه به کار می‌برن یعنی آدم مؤمن وقتی عقلش بهش یک چیزی می‌گوید فرقی نمی‌کند برایش چندان با چیزی که دیده باشه.

یعنی دیدن برایش چیز مهمی نیست مثلاً اگر شما در این مباحث می‌بینید که این آدم‌ها شک دارند و یک جوری با این می‌دانند که انسانی که مرده زنده بشود دلیلش این نیست که عقلشون بهشان می‌گوید که این چیز عجیبیه دلیلش این است که تا.

حالا ندیدن در واقع یک جوری این‌قدر دیدن و ندیدن برای‌شان ملاکه که باورشون نمی‌شود تا وقتی که یک چیزی را نبینن باورشون نمی‌شود و این نقص در واقع شناختشونه.

دیگر من حرف‌هایی که می‌زنم یک جوری شاید همه قبول می‌کنند که بله الان یک آدم کافر هم بیاری اینجا در این حد مثلاً باز بکنیم مسئله را قبول می‌کنی که از نظر عقلی یک جورهایی زنده شدن مجدد انسان تولد مجدد نه سال تولد ساده‌تره مشکل‌تر نیست.

ولی باز احساسش این است که خب چون ندیده باورش نمی‌شود یعنی وارد قوه شناختش بهش اجازه نمی‌دهد هیچ معقول حتی اگر برایش اثبات بشود مثلاً وجود خدا را برای آدمی که کافره ثابت بکنیم. حالا اگر آدم منصفی باشه مثلاً برهان را بپذیره ولی این‌جوری نیست که واقعاً را حالا برایش در حد محسوسات بشود یک جوری مثل اینکه یک چیزی که دارد حقیقتی را دارد می‌بیند.

خب دیگر اجباراً قبول کرده که این برهان مثلاً به یک نتیجه‌ای رسیده دیگر و این مشکلیه که در واقع شما در این سوال و جوابی که اول این قسمت هست می‌بینید. یعنی آدم‌ها چرا نسبت به اینکه یک مرده‌ای زنده بشود مشکل دارن؟ برای خاطر اینکه تا حالا یک چنین چیزی ندیدن. مشکلی ندارند با اینکه یک انسانی از هیچ به وجود بیاید چون این را دیدن.

حالا اگر یک جوری بروید در به صورت معقول نگاه کنید معقول نگاه کردن اصلاً فراموش کنید چیزی ندیدی عقلتون بهتان می‌گوید که این دومی از اولی راحت‌تره. بنابراین هیچ استبعادی نیست. یعنی اگر یک موجودی از هیچ به وجود بیاید سخت‌تره تا اینکه به وجود بیاید دوباره مثلاً محو بشود یک بار دیگر به وجود بیاید.

به هر حال این استدلال عقلی احتیاج به یک جور رشد روانی واقعی دارد که به دل آدم‌ها بشینه و یک جوری در واقع قانع بشوند به آن چه آن حقیقت را به یک معنایی ببینن. در واقع دیدن با غیر از چشمی که محسوسات را می‌بیند. خب من در واقع این موضوع را در موردش مفصل صحبت کردم.

اعتراض اول بنابراین اعتراض این است که اصلاً قیامت امکان دارد یک چنین اتفاقی حشر اتفاق بیفتد یا نیفته که یک جواب منطقی و معقولی در واقع در قرآن در موردش آمده. اعتراض دوم آن حرف چرند دومی که گفته می‌شه، بگذارید من حالا می‌گویم کلمه چرند را به کار نبرم. کلمه لغو را شاید بد نیست به کار ببرم.

من نمی‌خواهم را این تاکید بکنم ولی شاید دلیل اینکه یکی از توصیفات جنت در انتهای قسمت دوم که تنها توصیفی که در موردش می‌آید این است که لا یسمعون فیها لغواً الا سلاماً یکی از خوبی‌های جنت این است که شما حرف‌های چرند و پرندش را نمی‌شنوید.

انگار یک جوری این مقدمه‌ست که آدمو ذهن شما را آماده بکند که وارد یک قسمتی دارید می‌شوید که یک مشت حرف‌های چرند و پرند آدم‌هایی که نمی‌فهمن را قرار است نقل بکنیم و جواب داده بشود.

این نمونه سخن لغو همین چیزهایی که اینجا دارید می‌بینید دیگر و همان چیزهایی که من در مورد حضرت عیسی گفتم، همان چیزهایی که پدر ابراهیم مخصوصاً به ابراهیم گفت. این دنیا یک جوریه که شما هرکی می‌خواهید باشید حرف‌های چرند و پرند زیاد می‌شنوید.

خلاصه این آدم‌ها اطرافتون هستند. بهشان حرف بزنید نزنید خلاصه هرچقدر هم بخواهید دوری بکنید این سخنان لغو تو این دنیا زیاده و این بساطش خوشبختانه در آن دنیا نوید داده شده که برچیده بشود و دیگر این حرف و پندها را کسی نگه و کسی نشنوه. نوید در آن‌هایی که می‌روند بهشت داده شده. حالا به هر حال در آنجا از این خبرها نیست.

و دومین سخنی که اینجا هست و باز شاید از آن اولی هم یک جورهایی درجه چرند بودنش بالاتره این است که می‌گویند که می‌گوید و اذا مريم · ۷۳وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا بَيِّنَٰتٍۢ قَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَىُّ ٱلْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌۭ مَّقَامًۭا وَأَحْسَنُ نَدِيًّۭاو چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، كسانى كه كفر ورزيده‌اند به آنان كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «كدام يك از [ما] دو گروه جايگاهش بهتر و محفلش آراسته‌تر است؟». یعنی استبعاد دوم، مشکل دوم این آدم‌ها این است که شما می‌گویید که خدایی وجود دارد بر همه عالم حاکم حاکمه.

الان که می‌بینیم که همه نعمت‌ها را به ما داده. شما آدم‌ها اصولا بدبختی هستید. معمولاً این‌جوری است که مومنین یک عده در واقع از فقرا و این‌ها مثلاً هستند و آدم‌هایی که جزو سردسته‌های کفار هستند آدم‌هایی هستند که خیلی ثروت و در ناز و نعمت زندگی می‌کنند.

سوال دومی که می‌پرسن این است که این چجوریه که شما می‌خواهید به ما بگویید که ما که الان در واقع در نعمت داریم زندگی می‌کنیم بعداً نعمت‌ها از ما گرفته می‌شود به شما داده می‌شود و ما مثلاً موجوداتی می‌شویم که دیگر نعمت‌ها در واقع باید عذاب ببینیم در حالی که شما الان دارید عذاب می‌بینید.

وضعیت بهشت و جهنم اگر بخواهیم تو این دنیا ترسیم بکنیم از نظر این آدم‌ها الان آن‌ها در بهشتن ما در جهنمیم و خداوند این‌جوری حکم کرده.

خب مثل چیز منطقیش این است که خدا در دنیا حاکمه همین الان. حالا آینده که نمی‌بینی را بگذاریم کنار. زمان حال را نگاه کنید خداوند به ما نعمت داده ما را در بهشت قرار داده شما را در جهنم و شما می‌خواهید به ما بگویید که این بعداً یک اتفاقی می‌افتد جامون عوض می‌شود و این را ما باور نمی‌کنیم.

در واقع همین که ما مقام بهتری داریم و در یک وضع بهتری به سر می‌بریم این نشان‌دهنده این است که خداوند اگر دنیای دیگه‌ای هم باشه باز همین‌جور حکم می‌کند. شما این را مثلاً فرض کنید بگذارید کنار این‌جور عقاید خاصی که مخصوصاً اعراب داشتن و همه جای دنیا به هر حال شبیهش وجود دارد. تمام دوره‌های تاریخی همیشه روایی وجود دارند که وضعیت موجود را تثبیت می‌کنند دیگر ها؟

جزو وظایف فرهنگ که هر چیز مزخرفی هم که ظاهر شده در دنیا را یک جوری معقول جلوه بده. مثلاً ما الان تو همین شرایط هستیم دیگر. مثلاً به یک جور تکنولوژی‌هایی دست پیدا کردیم، به یک جور علم‌هایی دست پیدا کردیم و به نظرمون مثلاً یک جور فرهنگی وجود دارد که به طور مداوم به همه انسان‌ها تلقین می‌شود که ما در اوج مثلاً تاریخ بشر قرار داریم.

خیلی پیشرفته‌ایم. این واژه پیشرفته بودن یک جوری ما الان در همین دنیا یک جهان پیشرفته داریم، یک جهان پس‌رفته داریم، جهان اول داریم، جهان دوم، سوم. مثلاً ما در جهان سوم داریم زندگی می‌کنیم.

فرهنگی که از ویژگی‌هاش این است که اصلاً انگار کارکردش اینه، کارکرد اصلی‌اش که آن چیزی که هست را معقول جلوه بده و همیشه در واقع مثلاً فرهنگ روشن‌فکری فرهنگی که ساز مخالف می‌زند در فرهنگ عامه، فرهنگی که در بین آدم‌ها یک جوری رواج پیدا می‌کند در جهت این است که این وضعیت را بهتر از آن که هست نشان بده.

مثل یک حالت تسکین‌دهنده و تسلط‌دهنده دارد که حالا من این حرفو خودم زیر سوال می‌برم، از نظر من زیر سوال هست که آیا فرهنگ روشن‌فکری هم این کار را نمی‌کنه؟

به نظر می‌آید که فرهنگ روشن‌فکری هم معمولاً این‌جوری است که حالا با یک درجه تغییراتی همین کار را انجام می‌دهد. کمتر به آن معنای واقعی کلمه یک بخش‌هایی از فرهنگ وجود می‌آید که جلوی در واقع این توهمات را بگیرد.

خب مثلاً شما اعراب را نگاه کنید، این فرهنگشون که مهم‌ترین چیز اصل و نسبه. و طبعاً این را بگذارید کنار اینکه آن‌ها هم به نوعی به وجود خداوند به معنای خالق همه‌چیز معتقدن، فقط فرقش با دیدگاه‌های توحیدی این است که آن‌ها به نوعی اعتقاد دارند که بعضی از امور را خداوند به موجودات دیگه‌ای که واسطه هستند واگذار کرده. به هر حال امور همچنان تحت نظر خداوند و یک موجوداتی دارد اداره می‌شود.

وقتی نعمتی به کسی می‌رسه، مثل اینکه حالا خدا یا خدایان این نعمت را دادن. و اصولاً شما می‌بینید که اصل و نسب تو اینکه چه نعمتی به شما برسد یا نرسه خیلی دخالت دارد. شما وقتی فرزند یک آدم رئیس قبیله و نمی‌دانم آدم شریف به اصطلاح یا کریم به معنایی که اعراب به کار می‌برن هستی، آن کرامت به نوعی به شما هم به ارث می‌رسد.

بنابراین یک جور ایدئولوژی وجود دارد که این را توجیه می‌کند که اگر مثلاً آن آدم فقیره، اصل و نسب ندارد. و اصل و نسب مهم است. این حق این آدمیه که این آدمی که خیر خیرالمقام و احسن‌الندیا این آدمی که آزاده و از آدمی که مال دارد و در نعمت دارد زندگی می‌کنه، با یک حقی به این رسیده.

برای خاطر اینکه اصل و نسب داشتن چیز خیلی مهمی است و خداوند انگار این‌جور حکم کرده. می‌دونید؟ من می‌خواهم این تصور را در واقع در نظرتون قدرتش را بیشتر بکنم که این اعتراض چرا جا دارد که پرسیده بشود از نظر اونا؟ آن‌ها این است که خداوند مثلاً شما خودتان را ذهنتان را یک لحظه متمرکز بکنید روی اینکه اصل و نسب مهم‌ترین چیزه، ارزش انسان‌هاست.

کرامت به این معنا که شما آدم کریمی هستید، اگر آدم با اصل و نسبی باشید، به آدم‌های شناخته‌شده و مثلاً افرادی که در گذشته زندگی می‌کردن، جد و آبادتون آدم‌های کریمی بودن، شما هم کرامت پیدا کردید.

این چیزی که در عالم دارد واقع می‌شه، این را خداوند این‌جوری خواسته که آدم‌هایی که مثلاً پادشاهه، پسرش هم پادشاه می‌شه، کسی که رئیس قبیله‌ست، اموال زیادی داره، این اموال به ارث می‌رسد.

بنابراین به نوعی شما رد پای خداوند را در این چیزی که در این دنیا هست می‌بینید و بنابراین شک‌برانگیزه که خدا نظرش تغییر بکند. مثل اینکه تصور این‌ها از این حرف‌ها این است که انگار شما دارید می‌گویید که خدا دارد با ما بازی می‌کند. الان دارد ما را گول می‌زند.

مثلاً نعمت‌ها را به ما داده، بعد ما فکر می‌کنیم که خب اوضاعمون خوبه، بعد یک دفعه آن دنیا همه را برعکس می‌کند. می‌گوید نه، مثلاً شمایی که اصل و نسب داشتید و من بهتان نعمت دادم، حالا همه نعمت‌ها را می‌گیرم می‌دهم به یک آدم‌های بی‌اصل و نسبی که آن دنیا نعمت نداشتن. همه فرهنگ‌ها یک جوری وضعیت موجود رو، اینکه یکی پولداره، یکی در واقع بی‌‌پوله، این‌ها را یک توجیهاتی برایش می‌آرن که جنبه معقول پیدا می‌کند یعنی یک جوری وصل می‌شود مثلاً به اراده خداوند، وصل می‌شود به یک چیزهایی که شبیه اراده خداونده، قوانین طبیعی و این حرف‌ها و طبعاً اینکه یک تحولاتی اتفاق بیفتد و برعکس این بشه، خود قبولش دشوار می‌شود. این سوال دوم در واقع این است که مشکلی که بپذیریم که خداوند این بالا و پایین را آن دنیا به طور کامل عوض می‌کند.

شماها می‌آید بالا، ما می‌ریم پایین. من دو تا جواب را دفعه قبل این قسمت مختصر گفتم، این قسمت در این جلسه می‌خواهم در واقع این موضوع را یک خورده بسطش بدهم که جواب‌هایی که اینجا آمده معنیشون چیست و اشکالی که آن‌ها دارند می‌کنند مشکلش کجاست؟

چیز در واقع چرن بودنش چرا از چه جهتیه؟ دفعه قبل کلاً گفتم که موضوع چیست ولی این الان می‌خواهم یک خورده چیزهایی را اضافه بکنم تا جایی که وقت بشود.

ببینید من اشاره بکنم به یک مضمونی که دو تا در واقع جواب اینجا هست. جواب اول این است که اصولاً این چیزهایی که شما دارید و فکر می‌کنید که خیر و مقاماً و احسن و نبیا، این چیزی که بهش اشاره می‌کنید که شما برتری دارید نسبت به کسانی که مؤمن هستند و باورتون نمی‌شود که مؤمنین مثلاً یک جوری به چیز برن، به بهشت برن، شما به جهنم بروید.

این‌ها چیزهایی که همین دنیا می‌بینید که داده می‌شود و گرفته می‌شود. بنابراین این استدلال اینجاش در واقع مشکل دارد که شما انگار دارید، دارید استدلال می‌کنید که انگار این‌ها به شما داده شده، حداقل تو این دنیا را مطمئنید که تا قبل از اینکه بمیرید همه این چیزها را دارید. ما می‌دانیم که این‌جوری نیست. همین آدمی که الان پول دارد می‌تواند در اثر یک اتفاقی تو همین دنیا این چیزها ازش گرفته بشود.

بنابراین این یک مشکلیه که در خود صورت استدلال اگر به صورت استدلال در بیاریم حرفشون را وجود دارد. و نکته دوم که آن نکته خیلی اساسی که جزو نکات اساسی که به طور مداوم در واقع در قرآن بهش اشاره می‌شود این است که در واقع به ظاهر دنیا که نگاه می‌کنید ممکن است یک چنین توهمی پیش بیاید که شما وضعتون بهتر است.

در باطن همین الان هم آن آدمی که هدایت شده است در بهشته، شما همین الان در جهنم هستید. این نکته اساسی اینجاست. که اصلاً کل این تصورتون همین الان در واقع همراه با توهمه که فکر می‌کنید که یک چیزی دارید.

من می‌خواهم یک خورده این موضوع را در سوره روم که این موضوع در آن خیلی برجسته است بهش کلاً یک خورده اشاره کردم به این موضوعات ولی خب آنجا در یک جلسه خیلی دستشون درد نکند.

خیلی چیز نکردم، خیلی باز نکردم موضوع را. ایشان آب مسئولش ایشان می‌گوید مدت که نبود آب هم نبود. خیلی جالب است. خب ببینید من تو آن جلسه هم یک طور خیلی مختصری یک چیزی گفتم، می‌خواهم یک خورده این موضوع را باز بکنم.

یک تفاوتی وجود دارد بین چیزهایی که حقیقی هستند و چیزهایی که اعتباری هستند. در واقع این نکته اگر بخواهیم این را به طور خیلی دقیق صورت‌بندی بکنیم، چیزی که مدام در واقع در مورد آخرت که صحبت می‌شود مثل این است که دارد به شما می‌گوید که آن چیزهایی که اعتباری هستند تو آن دنیا از بین می‌روند و آن چیزی که باقی می‌ماند چیزهای حقیقی‌ان.

من چندین بار به دلایل مختلف به این کتابی که می‌خواهم الان اشاره بکنم اشاره کردم، هرچند خیلی کتاب جالبی نیست ولی به هر حال اینکه یک متفکر غربی یک کتاب در این مورد نوشته خودش جالب است و تا یک حدی سعی می‌کند که موضوع را یک جوری با مثال‌های ساده بفهمونه. کتابی هست از اریک فروم به اسم داشتن و بودن یا بودن.

داشتن یا بودن اساسش در این می‌گذارد که ما یک چیزهایی را داریم و یک چیزهایی را هستیم. من ویژگی‌های خودم را مثلاً این‌ها را دارم زندگی می‌کنم و آن چیزی که تو ذهن من هست یک چیزی است که دارم. هرچند خیلی خوب توضیح نمی‌دهد ولی به هر حال به نوعی همین حرف را دارد می‌زند. رابطه من با یک سری چیزها در دوران حیاتم، رابطه قراردادی‌ایه.

مثل نمونه خیلی واضح و مشخصش مالکیته. مالکیت اشیاء. اینکه یک شیئی مال منه، این از نظر اریک فروم از نوع داشتنه. ولی اینکه مثلاً من یک دانشی دارم، هرچند کلمه دارم را باز به کار می‌برم، ولی این نوع داشتن به اصطلاح آن از نوع بودنه. این‌جوری نیست که طبق یک قراردادی من یک دانشی را دارم.

و به معنای واقعی کلمه یک دانش دارم. یک جور داشتن به معنای اینکه جزء هستی منه. بر اساس قرارداد مال من نیست. این‌جوری نیست که یک نفر کاغذی را امضا کرده باشه که این آدم این دانش را دارد. ولی اینکه این اشیاء مال منه این را طبق قرارداد مال منه. قرارداد اجتماعی وجود دارد که مثلاً فرض کنید من این پولی که تو جیبمه مال منه.

قرارداد اجتماعی وجود دارد که این پول ارزش دارد اصولاً. که جزء ابهامات بزرگ جهانیه که این پول چرا ارزش دارد. بله. به نظر من خیلی نکته خوبی است که آدم‌ها بشینن فکر کنند یک خورده که ارزش پول از کجاست. که این قرارداد مثلاً اگر یک روز مردم پاشن بگویند همه توافق کنند که پول‌ها ارزش ندارد چه اتفاقی می‌افتد.

چون اکثریت با آدم‌هایی که کم پول دارند و اگر یک روز صبح اکثریت پاشن بگویند که ما این قرارداد را قبول نداریم، اکثریت می‌خواهند چه کار کنن؟ پول از کجا می‌خواهد این ارزش، این طبق قراردادی که اکثراً دارن، همه دارند بهش گردن گذاشتن این پول ارزش دارد دیگر. حالا اومدیم و مثلاً فقرا دیگر از یک روزی پول را ارزشمند ندونن، چه کار باید کرد؟

بعضی‌ها فکر می‌کنند که پول پشتوانه‌اش طلاست. اولاً نیست. ثانیاً اگر باشه هم طلا چرا ارزش داره؟ این به هر حال می‌توانیم فرض کنیم که از یه، مثلاً فرض، اگر پشتوانه پول طلا بود، مثلاً تو این سیستم‌های خیلی خیلی قدیمی که چنین اتفاق، مثلاً سیستم قدیمی این بود که سکه خودش مثلاً طلا یا نقره بود، یک ارزش ذاتی داشت.

بعداً که وقتی اسکناس شد، یک جورهایی می‌گفتند که پشتوانه طلا و این حرف‌ها دارد که خب می‌دانیم ندارد دیگر. و نه اینکه کلک تو کار باشه، می‌دانیم که ندارد دیگر. یعنی سیستم پولی مدرن این‌جوری نیست که پشتوانه طلا و این حرف‌ها پشت پول باشه به طور کامل. جزئیش مثلاً یک پشتوانه‌ای این شکلی دارد.

و اگر حالا مردم بیان این قرارداد را بشکنن که یک چیزی مثل طلا ارزشمنده، مثلاً یک روزی دانشمندها کشف بکنند که طلا و مثلاً این‌جور چیز، جواهرات و این چیزها سرطان‌زا هستند و بعد مردم همه بیان طلاهاشون را دور بریزن و دیگر هیچ‌کی به طلا ارزش قائل نباشه، آن‌وقت تکلیف چیه؟ با فرض اینکه پول پشت سرش مثلاً طلا یک چیز خالیه.

خب نمونه خیلی واضح قراردادهایی که ما داریم، مالکیت، مخصوصاً دیگر چیزهای، مالکیت‌های قراردادی مثل پول داشتن. حساب بانکی، مثلاً من یک برگه‌ای دارم که تأیید می‌کند که در یک حسابی یک پول‌هایی دارم.

یا الان یک کارت تو جیبمه که مثلاً این به من قدرت این را می‌ده، طبق قراردادی یک جایی من را به رسمیت می‌شناسن با این کارت، اگر پسوردش هم بلد باشم، که مثلاً یک پولی را از یک جایی بگیرم.

همه‌اش قرارداده دیگر. فرق به یه، بین یک آدمی که یک جوری در یک مراحل بالاتری شناخت زندگی می‌کند با یک آدم سطح پایین، این است که یکی از فرق‌هاشون این است که، به‌غیر از اینکه مخصوص برای آدم‌های سطح پایین خیلی مهم است و معقول یه‌جوری حالت فرعی داره، یک فرقش این است که آدم‌های سطح پایین، فرق، فرق نمی‌ذارن بین چیزهایی که طبق قرارداد دارند و چیزهایی که واقعاً به دست آوردن.

و تمام زندگیشون را معمولاً صرف این می‌کنند که این چیزهای قراردادی را هی زیاد و زیادتر کنند. اشیاء را مثلاً به چنگ می‌آرن به‌طور.

در حالی که ببینید شاید آدم، آدمی که به رشد معنوی خودش اهمیت می‌ده، از نظر اریک فروم، به آن بخش بودن خودش دارد اهمیت می‌دهد. آدمی که احساسات خوبی داره، آدمی که دانش داره، معرفت بیشتری نسبت به جهان دارد. این‌ها، این خارج از قراردادها زندگی می‌کند.

یکی از ویژگی‌های آدم سطح بالاتر این است که چقدر قراردادها برایش در زندگیش ارزش دارند و این‌ها را مهم می‌داند. مثلاً دنبال مالکیت اشیاء رفتن دیگر. چه چیزی از مالکیت، مالکیت اشیاء چه مقدارش جزء به‌اصطلاح داشته‌ها به معنای واقعیه؟

من طبق قرارداد مالک یک چیزی می‌شم و ممکن است از آن چیز هیچ اثر وجودی به معنای واقعی، مثلاً فرض کنید یک چیزی را شما مالکی که هیچ‌وقت ندیدی، هیچ استفاده‌ای ازش نکردی.

صرف اینکه یک جوری به‌طور خیلی ضعیفی یک تعلقی، مثلاً من یه، مثلاً آدم‌هایی که در بورس مثلاً شرکت می‌کنن، خب حالا مخصوصاً، می‌دانید خیلی آدم‌هایی که دنبال پول و مثلاً این مالکیت‌ها این‌جوری هستند، معمولاً آدم‌هایی هستند که همه عمرشون را این کار را می‌کنند و کمتر می‌رسند که استفاده‌ای بکنند.

مثلاً آدم‌هایی که می‌روند تو بورس، از صبح تا شب مثلاً آنجا هستند، معامله می‌کنن، هی وضعشون بهتر می‌شود. این‌جوری نیست که مثلاً فرض کنید پول بگیرند و خیلی خرجش بکنند. یک تیپ آدم‌های این‌جوری هم وجود دارد دیگر. تیپ آدم‌هایی که هی پول را پول میذارن، بعد می‌خواهند خونه‌ش در خانه خیلی خیلی فقیرانه زندگی می‌کنند و از این‌ها. خیلی آدم‌های خیلی خسیس و خیلی پول‌دوست اصلاً حس پول خرج کردن ندارند.

صرف اینکه یک چیزی را دارن، حساب بانکی‌شون، تعداد صفرهاش زیاد می‌شود و این‌ها بهشان یک لذتی می‌دهد. این واقعاً دیوانگی محضه دیگر. اینکه آدم بگوید در واقع مثل این است که من دلم خوشه به اینکه دیگران مرا پولدار می‌دانند. و اینکه طبق قرارداد من پولدارم دیگر. می‌گویم اصلاً من نمی‌دانم منظورم را میفهمید یا نه.

نقش دیگران را ببینید تو زندگی آدمی که این‌جوری دارد زندگی می‌کند خیلی مهم است. چون قراردادها، نه وقتی معرفت دارن، وقتی نمی‌دانم احساس خوبی دارن، شاد هستن، این مهم نیست که دیگران بدونن که من شادم یا قبول بکنند که من شادم یا معرفت دارم. دارم دیگر حالا مردم می‌خواهند بدونن اصلاً آدمی دیگر باشه یا نباشد. ولی اگر هیچ آدم دیگه‌ای نباشد پولدار بودن اصلاً یعنی چی؟

من پول دارم می‌خواهم چه کار کنم حالا باهاش؟ اینکه این اشیاء مال منه یعنی چی؟ اصلاً این‌ها در واقع این‌ها یک بخشی از انگار نفوذ این‌جور زندگی کردن، نفوذ دادن دیگران به زندگی شخصی خودمه. اهمیت دادن بیش از اندازه به قرارداد، چیزهای قراردادی مثل مالکیت، یک جوری انگار پذیرفتن نفوذ دیگرانه. بنابراین این‌ها جز آن بخشی از زندگی ما می‌شوند که والد انگار دارد تو زندگی ما.

اگر والد کلاً آن کسی را بگذارید در نظر بگیرید که قانون و مقررات را می‌گذارد و دیگران در واقع تو زندگی ما حکم می‌کنند و به نوعی دخالت میکنن، حالا سوپر ایگو، والد، حالا هر اصطلاحی را به کار ببرید، این‌جور زندگی قراردادی و دخالت دادن قراردادها به نوعی در واقع زندگی کردن در چشم دیگرانه، در بیش از اندازه در واقع اجتماعی دیدنه که این در واقع من تمام دانش هم چیز است.

هیچ اتفاق مهمی نیفتاد. خب آن چیزی که مدام در مورد بهشت و جهنم در قرآن بهش اشاره میشه، مثلاً حرف از این میزنیم که ظاهری وجود داره، باطنی وجود داره، یک بخش عمده‌اش همین است دیگر. من تو آن جلسه مثلاً اگر یادتون باشه، مثالی که آنجا هست همین بلافاصله به عنوان یک چیز ظاهری حرف از پول و ثروت و مثلاً مالکیت به این معنا می‌آید.

مالکیت یک چیز خیلی ظاهریه. اینکه خیر و مقام و احسن و نبی اینجا میاد، ببینید مقام از این نوعه. سلسله مراتب اجتماعی که ما در واقع جامعه ایجاد می‌کند و باید یک آدم را به عنوان رئیس مثلاً تعیین می‌کند. یا بعضی از آدم‌ها وقتی رئیس می‌شوند دیگر درونشون هم انگار رئیس می‌شوند دیگر.

یعنی این‌جوری است. اصلاً رئیس بودن به معنای اینکه دیگران پذیرفتن که تو مثلاً رئیس باشی، این به شدت در درونشون هم چیز میکنه، نفوذ پیدا می‌کند. یک آدم رشدیافته این‌جوری نیست.

یعنی فرقی نمی‌کند حالت درونیش با اینکه دیگران بگویند تو رئیس هستی، دیگران بگویند تو رئیس نیستی. یک آدمی که واقعاً به معنای واقعی کلمه اهل دانش و معرفته، اصلاً برایش مهم نیست که مدرک داشته باشه یا نداشته باشه.

چون مدرک اونی که دیگران تایید کردن که تو این دانش را داری. مثلاً در حد دکترا بلد هستی. و اگر مدرک نداشته باشه، در واقع خیلی آدم‌ها واقعاً دانششون همین است که می‌روند دنبال اینکه آن مدرکه را بگیرند و مردم را میبینیم دیگر. یک آدمی مثلاً یک حرفی را بزنه، مدرکش را نداشته باشه، خیلی گوش نمیدن.

برای خاطر اینکه با علم به معنای واقعی، با قرارداد اجتماعی بیشتر سروکار دارند. این چیزی است که فکر میکنم خیلی مهم است. یعنی تو فهم بحث‌هایی که در مورد دنیا و آخرت هست، اینکه در تفاوت اساسی دنیا و آخرت انگار این است که این دنیا یک لایه‌هایی در آن وجود دارد. همین لایه‌های قراردادی که خیلی واقعی نیستند.

بر اساس قرارداد به وجود میان. همه‌ی این‌ها در آخرت به طور کامل از بین می‌روند این لایه‌های قراردادی. مالکیت اشیاء به این معنایی که در این دنیا هست، کلاً شما وقتی که از این دنیا میرید، دیگر مالک قراردادی جامعه‌ای وجود ندارد. تو این سوره دو بار فکر میکنم را این تاکید می‌شود. جای دیگر قرآن هم می‌آید که آن روز روزیه که یاتینا فردا.

جامعه دیگر به معنایی که الان ما داریم در آن دنیا وجود ندارد. قرارداد اجتماعی نداریم. امور اعتباری جمع می‌شود از این دنیا. و آدم‌هایی که دلشون خوشه به چیزهای اعتباری در واقع ضرر می‌کند. آدمی که معرفت داره، آدمی که مدرک داره، مدرکشون دنیا نمی‌تواند ارائه بکند. حالا چه تقلبی باشه، چه واقعی باشه، فرق نمی‌کند. واقعی‌اش هم نمی‌تواند ارائه بکند چه برسد تقلبی‌اش. آدمی که مدرک ندارد ولی دانششو داره، دانششون دنیا در واقع یک جوری انگار باهاش می‌ماند.

به یک معنایی حالا من نمی‌خواهم خیلی روی این بحث بکنم که دانش چه چیزهایی‌اش می‌مونه، چه چیزهایی‌اش نمی‌مونه. در واقع یک شرایطی برای دانش هم به معنای واقعی کلمه برای رسیدنشون آن دنیا یک شرایطی دارد. تو قرآن هم یک اشاره‌ای به این موضوع می‌شود.

ولی به هر حال موضوع این است که آن چیزهای قراردادی از بین می‌روند. ما وارد یک دنیایی می‌شویم که دنیای حقیقت محضه. اعتباریات در آن به این معنایی که ما برای خودمان فرض کنیم که نمی‌دانم یک چیزی این معنی را دارد و دیگران هم قبول بکنن، این رئیسه، آن نمی‌دانم از یک مثلاً تو سلسله مراتب جای بالاتری از این داره، این‌ها کلاً برچیده می‌شود.

هر چیزی که جنبه اجتماعی یا یک جنبه قراردادی دارد برچیده می‌شود. آن چیزی که باقی می‌ماند در واقع آن حقایقی هستند که در درون آدم‌ها هستند. به قول Eric Fromm چیزهایی که ما باهاش زندگی می‌کنیم جزو هستی ماست و جزو داشته‌های ما به معنای قراردادی نیست، جزو بودن ماست. دانشی که جزو بودن ماست، نمی‌دانم احساساتی که باهاش داریم زندگی می‌کنیم و جزو ماست، به معنای حقیقی مال ماست.

ما یک جور مالکیت حقیقی داریم، یک جور مالکیت قراردادی. مالکیت قراردادی ادامه پیدا نمی‌کند. پس یک یک نگاه به آن دنیا و تفاوتی که دنیا می‌کنه، آن دنیا می‌کند با این دنیا، این است که آن دنیا دنیای حقیقته، دنیای مجاز نیست، دنیای اعتبار نیست و همه این‌جور چیزهای قراردادی را در واقع جمع می‌کند.

خب برای این آدم‌ها چیزی نمی‌مونه دیگر. این آدمی که الان می‌بینید، اصلاً مشکلشون این است که دلشون خوشه به این که الان خیر مقاماً و احسن ندیاً هستند، یعنی یک جوری بر اساس قراردادهای اجتماعی در یک وضع بهتری زندگی می‌کنن، در حالی که وضعیت درونیشون وضعیت خوبی نیست.

در واقع این نگاهشون به ظاهره و چون نگاهشون به ظاهر خودشونو در بهشت فرض می‌کنند و دیگران را در واقع که از ظاهر دنیا بهره‌ای نبردن، طبق قراردادهای اجتماعی از اراذل به قول به حضرت نوح می‌گفتند که این‌ها اراذل ما هستند که دنبال تو هستن، راه افتادن و ما جزو مثلاً آدم‌هایی هستیم که جزو اشراف هستیم.

این شرف‌های این‌جوری در واقع آن دنیا ادامه پیدا نمی‌کند و مشکلی که پیش می‌آید همین است. بنابراین این حرف در واقع اساسش این است که همان اشتباهی را که تا الان تو زندگیشون انگار عملاً کردن، بیش از اندازه‌ای دنبال همین چیزها رفتن، بر اساس همین اشتباه هم دارند یک استدلال کاملاً بیخود می‌کنند. آن هم این است که خودشونو در واقع بالاتر دارند فرض می‌کنن، در وضع در مقام بهتری دارند فرض می‌کنند.

اشتباه کردن که تو زندگیشون دنبال همین مقامات این‌جوری رفتن و حالا هم که در ادامه آن اشتباهشون دارند استدلال می‌کنند که ما به مقام بالاتری رسیدیم، شما در مقام پایین‌تری هستید و بنابراین آن دنیا هم همین‌جوری ادامه پیدا می‌کند.

نکته‌ای که بهشان در واقع تذکر داده می‌شود همین است که شما اگر دقت بکنید، اولاً وضعیت قراردادها و داشته‌های قراردادی ویژگی‌شون این است که همین فردا ممکن است از بین برود.

این‌ها چیزهای شما نمی‌توانید خیلی راحت تصور بکنید که یک آدمی که مثلاً به عرفان رسیده، عرفانشو یکی بیاید ازش بگیره، بدزده مثلاً. دست آدم‌ها به آن امور غیبی نمی‌رسه، به این عالم ظاهری می‌رسد. دزدی در امور اعتباری اتفاق می‌افته، مالکیت‌های اشیاء برای آدم‌ها. قرارداد را یک نفر می‌تواند نقض بکند.

ولی حقایق را به این راحتی نمی‌شود نقض کرد. یک آدمی که در یک مراتب عرفانیه، در مراتب عرفانی خودش هست و دست کسی هم انگار بهش نمی‌رسه. ولی این آدم‌ها مال و اموال همه چیزشون را می‌توانند از دست بدن.

بنابراین یک نکته موقت بودن این وضعیت واقعی نبودنش، قراردادی بودنش هر لحظه در واقع ممکن است که این‌ها خودشان از بین برن، از این دنیا در واقع خارج بشوند یا تو همین دنیا که هستند این‌جوری این چیزها را از دست بدن.

نکته اساسی این است که در واقع آن اشتباه اگر بخوان تصحیح بکنن، این است که بیان به درون آدم‌ها نگاه کنند. آن چیزی که بهشت واقعیه، هدایت شده بودنه، به حقیقت رسیدنه، که آدم‌هایی که مؤمن هستند دنبال همین انگار رفتن.

اساسی این است که آن آدم‌هایی که به آن خیر و مقام هم رسیدن، معمولاً آدم‌هایی‌ان که زندگیشون را صرف همین کردن. شما اگر زندگیتون را صرف معرفت و مثلاً فرض کنید امور معنوی بکنید، توجه کمتری به قراردادهای اجتماعی داشته باشید، طبعاً احتمال اینکه رئیس بشوید و نمی‌دانم خیلی مال به آن معنای اشیاء مثلاً به دست بیارید، خب کمتره.

خود به خود آن آدم‌های معنوی‌تر می‌روند جزو افرادی که تو سلسله مراتب اجتماعی ممکن است جایگاه بالاتری نداشته باشند. آن آدمی که خیلی به این چیزها توجه می‌کنه، خب طبعاً دنبال همین است و می‌رود و به چنین چیزهایی هم می‌رسد. و در واقع با دیدگاه‌های نادرستی که دارد به یک جایگاهی می‌رسد که باز آن دیدگاه نادرست را در زندگیش دارد تثبیت می‌کند.

یعنی آدمی که همه زندگیش را صرف این می‌کند که پولدار بشه، خیلی سخته شما بهش بگویید که این پول چندان چیز مهمی نبود و این همه زندگیش را گذاشته به اینجا رسیده و خب دیگر دشوار بشود دیگر. این آدمی که همه زندگیش را گذاشته به خیر و مقام و احسن‌الندیه رسیده، حالا راحت نمی‌تونی بهش بگویید که کل زندگیت اشتباهه، یک چیز دیگه‌ای باید تو زندگیت دنبالش می‌گشتی.

آدم مؤمن دنبال معرفت و هدایته، می‌ره، می‌رسه، اعمال صالح انجام می‌دهد و همین‌ها را می‌خواهد. و بنابراین به نوعی در واقع همه انرژیش را صرف یک چیزهای دیگه‌ای کرده، به آن چیزهای ظاهری توجه نکرده، طبعاً تو چیزهای ظاهری هم به طور معمول پیشرفت نمی‌کند. اکثریت مؤمنین در طول تاریخ جزو آدم‌های مثلاً خیلی پولدار و این‌ها نیستند.

معمولاً رفتار مؤمنین با آن چیزهای مالکیتی که قراردادن این است که یک جوری از خودشان دور می‌کنند. یعنی اگر یک خودم پول بهشان برسد با دیگران می‌خواهند تقسیم بکنن، خیلی دلبسته آن چیزها نیستن، بنابراین بهش نمی‌رسن.

بنابراین نکته اساسی این است. آن چیزی که واقعاً تو دنیا ارزش داره، ارزش‌های این آدم‌ها نیست. آن ارزش‌های حقیقیه، آن چیزهایی که در آخرت می‌ماند و آن‌ها از جنس هدایت و ضلالت و از جنس ایمان و کفر و این چیزهاست، درونی‌ان.

و همین بنابراین همین الان این‌ها دارند اشتباه می‌کنند. همین الان بهشت واقعی، بهشتی که مؤمنین توش، زندگی‌ای که مؤمنین دارند و جهنم آن چیزی است که این‌ها دارند در آن زندگی می‌کنند. یک جور عدم امنیت مداوم. چون چیز مالکیت قراردادی قابل نقضه و نمی‌شود یک آدم به این توجه نکند که این یک چیز قابل نقضه.

مال داشته باشی، قابل دزدیده شدنه. نمی‌دانم حساب بانکیتون ممکن است بانک مثلاً این وضعیتی که الان دارد پیش آمده و بیشتر هم پیش می‌ره، یک بار ورشکستگی جهانی پیش می‌آد، بورس مثلاً سقوط می‌کنه، وضعیت بانک‌ها، بانک اعلام ورشکستگی می‌کنه، بعداً باید آدم‌ها بروند مثلاً چند روز تو صف وایستن ببینن می‌توانند یک پولی از بانک پس بگیرند یا نه.

و این تصاویر صف‌هایی که در ۱۹۲۹ در آمریکا، اگر اشتباه نکنم ۲۹ بوده دیگر آن شروع آن بحران اقتصادی قبلی، که این را با آن یکی مقایسه می‌کنن، صف‌های چند کیلومتری که آدم‌ها می‌روند هستند که از بانک یک جوری ببینن می‌توانند پولشون را بگیرن، بانک‌هایی که همه ورشکست شده بودن. شما نمی‌تونی روی یک ورقه‌ای نازکی مثل این قراردادها خونتون را درست بکنید و احساس عدم امنیت نکنید.

درونتون نسبت به این داشته‌ها همیشه این احساس در واقع عدم امنیت را دارد. و این نمونه خیلی واقعی و کوچیکی از این که آدم‌هایی که روی یک چیز غلطی سرمایه‌گذاری می‌کنن، هیچ‌وقت به احساس امنیت نمی‌رسن. در حالی که آدم‌هایی که به یک در واقع چیزهای واقعی تکیه می‌کنند تو زندگیشون، به احساس امنیت کامل دارند.

در قرآن این آیه هست که لا یضرکم بله المائدة · ۱۰۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ ۖ لَا يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا ٱهْتَدَيْتُمْ ۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًۭا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَاى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، به خودتان بپردازيد. هر گاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى‌رساند. بازگشت همه شما به سوى خداست. پس شما را از آنچه انجام مى‌داديد، آگاه خواهد كرد. وقتی هدایت شده باشی، هیچ آدم گمراهی نمی‌تواند به شما ضرری برسونه. چه کار می‌خواهد بکنه؟ وقتی شما هدایت شده هستید. یک شما را اذیت بکنه، خب این هم در هدایت شما می‌تواند تأثیر کاملاً مثبت بذاره، اینکه آدم‌هایی که گمراه هستند دارند شما را اذیت می‌کنند. بلکه به یک مقام بالاتری هم مثلاً می‌رسید.

به درون شما به آن جاهای واقعی وجود شما کسی دسترسی ندارد که بخواهد بیاید چیزی ازتون بدزده. خب اذیت، جسم شما را تحت شکنجه و آزار قرار بدن. ولی آدمی که واقعاً هدایت شده، این اصلاً چیز منفی‌ای حساب نمی‌شود. این حالت امنیت کاملی که در سایه ایمان، در سایه حقیقت در واقع به دست می‌آد، این چیزی است که که آدم‌هایی که گمراه هستند در واقع ارزش به نوعی محروم هستند. من می‌خواهم یک خورده این بحث را پیش ببرم به یک چیزی یک خورده شاید عمیق‌تر می‌خواهم اشاره بکنم. تا اینجاش یک خورده روشنه دیگر این بحث به نوعی سوره روم و این موضوع را گفتن.

این موضوع خیلی خیلی مهمی است که ما دنیا را در واقع وقتی نگاه می‌کنیم بخش اعتباری‌اش رو، بخش قراردادی‌اش رو، بخش حقیقی‌اش را به طور مداوم در واقع احساس بکنیم که کیا قراردادی مال منن، کیا در واقع بر اساس قرارداد من به دست آوردم، کیا واقعاً مال من هستند.

خیلی مهم است که آدم‌ها گم نشن در سلسله مراتب اجتماعی، در واقع در جامعه و آن قراردادهایی که در جامعه گذاشته شده، دیگران پذیرفتن.

همه ما به هر حال رومون تأثیر می‌گذارد اینکه دیگران علم ما را بپذیرن یا نپذیرن. در مورد علم اگر دیگران بپذیرن یا نپذیرن علم ما از بین نمی‌ره ولی در مورد مال از بین می‌رود اصلاً اگر دیگران نپذیرن که این چیز مال منه. یعنی کاملاً یک چیز قراردادی‌ایه که اموال مرا مثلاً فرض کنید دادگاه می‌تواند نپذیره.

دلایل مرا که این مال مثلاً به من رسیده. به هر حال اینجا یک بحثی وجود دارد در مورد داشته‌ها که تا چه حد قراردادی‌ان، تا چه حد حقیقی‌ان و یک طیفی وجود دارد بین میزان قراردادی بودن و میزان حقیقی بودن.

این‌جوری هم نیست که بگوییم که به طور قطع یک چیزی وقتی قراردادی‌ایه دیگر یعنی هیچ نوع حقیقتی در آن نیست یا یک چیزی که حقیقی‌ایه هیچ وجه قراردادی ندارد.

من می‌خواهم یک یک جوری وصل بکنم به یک بحثی که مدام بهش اشاره می‌کنم هیچ‌وقت هم خیلی دقیق واردش نمی‌شم آن هم تفاوت بین عالم تکوین و تشریع که به نوعی به همین موضوع از یک جهت ارتباط دارد. در واقع ما در شما انسان را از عالم بگذارید کنار هرچه هست حقیقته.

قرارداد انگار وجود ندارد در عالم. حشری‌ای وجود ندارد. همه چیز عالم تکوین عالمیه که همه چیز در آن به طور حقیقی در واقع وجود دارد و به نظر می‌آید یک جوری این جنبه‌های اعتباری و قراردادی و حشری‌ای عالم قانون‌گذاری و این حرف‌ها به نوعی به جهان انسانی وصله.

در واقع نکته چیه؟ نکته این است که در عالم تکوین قانون وجود دارد. ولی انگار قوانینی که در عالم تکوین وجود دارند فرق دارند با قانون‌هایی که ما می‌ذاریم. قانون‌های عالم تکوین از نوع قوانین طبیعی‌ان که همه دارند رعایت می‌کنند.

من می‌خواهم به یک چیزی اشاره بکنم که حس می‌کنم آن موقع که در مورد داستان آفرینش صحبت می‌کردم خیلی به وضوح بهش اشاره نکردم و خیلی شاید آن موقع احساس نمی‌کردم که این موضوع مهم است و هرچه گذشته این مسئله برای من یک جوری جنبه مهم‌تری پیدا کرده و فکر می‌کنم اگر الان مثلاً این داستان می‌خواستم بررسی بکنم حداقل یکی دو جلسه در مورد این موضوع صحبت می‌کردم.

تفاوتی وجود دارد بین آدم و معصیتی که آدم می‌کند حتی با معصیتی که شیطان می‌کند. من آنجا مدام روی این تأکید می‌کردم که انگار حضور آدم در عالم خلقت باعث شد که معصیت به وجود بیاید. در عین حالی که باعث شد یک لایه‌های جدیدی انگار به عالم اضافه بشود.

یک یک نکته‌ای که آن موقع خیلی به نظرم مهم نبود و الان به نظرم خیلی مهم است این است که معصیت آدم با معصیت شیطان هم با همدیگر یک تفاوتی دارند و فکر می‌کنم اینجا یک چیز خیلی عمیقی وجود دارد. آن هم این است که در واقع شیطان در مقابل یک امر معصیت انجام می‌دهد و آدم در مقابل نهی معصیت انجام می‌دهد.

به شیطان گفته می‌شود که مثلاً به آدم سجده کن و نمی‌کند در حالی که به آدم چیزی که گفته می‌شود این است که به یک چیزی نزدیک نشو و این قانون را می‌شکنه.

من تصوری که می‌خواهم الان در واقع روش بیشتر صحبت بکنم این است که به نظر می‌آید که نهی و وجود نهی اینکه یک کاری هست که می‌تونی بکنی و نکنی این ویژگی انسانه و به ذات انسان خیلی چیز به اصطلاح نزدیکه.

شاید تو آن جلسات این موضوع را گفته باشم که به اصطلاح نهی کردن و تخلف کردن در مقابل نهی به نوعی به ذات انسان خیلی وابسته است ولی در حد مثلاً اشاره شد گفتم و الان فکر می‌کنم که یک خورده این موضوع مهم‌تر از آن که آن موقع بهش تصور می‌کردم اینکه این یادمه که آن موقع را این خیلی تاکید می‌کردم که ما مثلاً می‌توانیم جمله‌هایی در زبانی داریم که در آن جمله‌های کاذب ساخته می‌شود و این حرف‌ها یعنی یک جوری جمله‌های اصلی مستقلی داریم چیزهای منفی هم در واقع در آن می‌بینیم.

ببینید عالم تکوین عالمیه که ویژگی‌اش این است که در آن امر وجود دارد. آسمان‌ها مثلاً امر می‌شوند به اینکه این‌طور حرکت بکنند. همه موجودات امر می‌شوند به اینکه یک کارهایی را انجام بدن.

کسی نهی نمی‌شود از اینکه یک کاری را مثلاً نکند. می‌دانید منظورم چیه؟ ویژگی عالم تکوین این است که همه چیز در آن مستتره و مثل این تصوری که بعضی‌ها از عالم حیوانات دارند. یک غرایزی هست که بهشان می‌گوید چه کار بکنند. این‌ها به یک چیزهایی میل پیدا می‌کنند و مثلاً یک جوری به همان سمت می‌روند.

یک جور حقایقی وجود داره، یک تمایل‌های طبیعی وجود دارد و همونا اطاعت می‌شوند. به یک سمتی کشیده می‌شوند و به همان سمت می‌روند. انسان این ویژگی را دارد که انگار اولین موجودیه که خلق می‌شود و علاوه بر اینکه یک سری کشش‌های طبیعی در آن هست که طبق آن امر تکوینی در واقع برایش وجود داره، ولی یک بعد دیگه‌ای هم بهش یک چیزی انگار به وجودش اضافه شده.

یعنی انسان وقتی در جنت آدم را رها خداوند آدم و حوا را رها می‌کند یک امری وجود دارد کلوا منها مثلاً حیث رغدا من حیث شئتما رغدا حیث شئتما در آیه اش یادم نیست کلوا هرچه دلتون می‌خواهد از این بخورید.

این از نوع امریه که به همه موجودات شده. در واقع متألق طبع رفتار کردن. در یک باغی شما را ول بکنند خب گرسنه‌تون می‌شه، میل پیدا می‌کنید و از این با این مثل اطاعت کردن امر خداست دیگر.

اینکه میل‌هایی در شما به وجود می‌آد، گرسنه هستید، می‌خواهید بخورید و می‌خورید. اینکه یک چیزی در انسان وجود دارد که یک چیزی وجود دارد که شما ازش نهی شدید. از آن اول آدم را گذاشتن در یک باغ و مثل یک چیزی به اسم طرح توطئه آمیز آنجا یک درخت هست که قرار است از آن نخورید.

این اتفاق برای بقیه موجودات نیفتاده. اینکه امکاناتی در مقابلش انگار گذاشته بشود و نهی بشوند از اینکه از این راه نرو، از آن راه برو.

انگار همه یک جوری در یک حیطه‌ای بهشان امر می‌شود به اینکه کارهایی بکنند و همان کارها را دارند انجام می‌دهند. طبیعت انگار این‌جوری ساخته شده و انسان موجودیه که وارد می‌شود و ویژگی انسان این است که مورد نهی قرار می‌گیرد از ابتدای حیات خودش.

از یک چیزی یعنی حتی در یک باغی که همه چیز قرار است خورده بشود یک نهی‌ای وجود دارد و این نکته اصلی در واقع زندگی انسانه که می‌تواند که نهی وجود دارد و می‌تواند در واقع تخلف بکند یا نکند. اینکه چه چیزی چه سری وجود دارد که این در واقع نهی به وجود آمده خب این خیلی نکته مهمی است دیگر.

آن چیزی که می‌گویم آن موقع به نظر من شاید خیلی مهم نبود این است که الان دارم در واقع به آن نکاتی که در مورد این داستان گفتم می‌خواهم اضافه بکنم. نکته‌ای که وجود دارد من این را از لکان شنیدم. شما می‌توانید مثلاً بخوانید که می‌گوید که ویژگی اصلی انسان آرزومندیه و آرزومندی نتیجه نهیه.

آن چیزی است که شما شروع مثلاً فرض کنید یک مطلب در مورد لکان بخوانید می‌گوید که ویژگی اصلی انسان آرزومندیه و آرزومندی وقتی به وجود می‌آید که شما از چیزی نهی شده باشید.

مطمئناً از تفسیر کتاب مقدس این حرفو نزده. این یک چیزی است که جزو مبانی اساسی در واقع ایده‌های لکان در مورد روان‌کاوی انسانه. که خب خیلی جالب است دیگر. شما در واقع نهی را ذات انسان بدونید.

جز وابسته ذات انسان را وابسته به نهی بدونید. اگر انسان از چیزی نهی نشه، ممنوعیت برایش وجود نداشته باشه، آرزومند نمی‌شود و آرزومندی ذات انسانه. این حرفیه که لکان زده. چیزی که به نظر من جالب است این است که شما از عرفا می‌شنوید که مثلاً انسان اصلاً چرا خلق شده؟ چه ویژگی خاصی در انسان هست؟ آن چیزی که من خوب نمی‌فهمیدم الان بهتر می‌فهمم این است.

و عرفا می‌گویند که ویژگی انسان این است که انسان عاشقه. عشق مثلاً همراه با انسان به عالم می‌آید. مثلاً شعر حافظ می‌گوید در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد، عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. بعد می‌گوید جلوه‌ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت، برق غیرت شد و ها، عین آتش شد و بعد، عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد.

یک چیزی در فرشته نبود که در آدم به وجود آمد. آن هم عشقه. خب من خیلی با این حرف یک جورهایی خیلی میانه خوبی نداشتم الان دارم. برای اینکه فکر می‌کنم که به طور بدیهی همه موجودات عاشق خداوند هستند. و این ویژگی انسان نیست. که عشق دارد نسبت به خداوند. فرشته‌ها هم عاشق خدا هستند. همه موجودات عاشق خدا هستند.

همه به سمت کمال دارند می‌روند و این را یک جوری انگار با عشق دارند انجام می‌دهند. ولی معنی‌جوی عرفا از عشق اینجا یک چیزی است که واقعاً در ملائکه نیست. اسمش را بگذاریم مثلاً عشق آرزومندانه. ببینید اینکه شما یک چیزی را دوست داشته باشی ولی احساس فقدانشو نکنی. این مثل اینکه مثلاً فرض کن آدم غذا را دوست دارد.

یک احساس هجران، ببینید یک چیزی در عشق انسان هست که در عشق بقیه موجودات نیست. آن هم حس جدایی و اینکه شما یک هدفی داشته باشید به سمتش بروید ولی هی این حس را نداشته باشید، این آتش را نداشته باشید.

آن چیزی که در ملک نیست، آن آتشه. ملک نمی‌سوزه از هجران خداوند، ولی انسان می‌سوزه. می‌دانید منظور چیه؟ مثل اینکه شما یک شما تو یک راهی دارید میرید، خیلی هم این دوست دارید این راه را بروید.

ولی احساس آتشی در درونتون نیست که هنوز به هدف نرسیدید. مثل یک سنگی که از یک جایی دارد به پایین می‌آید و همین‌جور خیلی عاشقانه آن فرض کنید دارد پایین میاد، به سمت هدفشم می‌رود. ولی هی احساس نمی‌کند که نرسیدم، ای وای من دورم و یک جوری حس هجران و این حالت آتش، گُر گرفتن و اینکه مثلاً زودتر مثلاً به نشئه خودش برسد.

یک جور آگاهی در عشق انسانی هست که در فرشته نیست. این هم منظور این. من فکر می‌کنم آن چیزی که من نمی‌فهمیدم و خیلی مهم است آن هم این است که عشق درست است ویژگی همه موجودات عالم، عشق نسبت به خداوند و اصلاً دنیا این‌جوری خلق شده. همه موجودات خلق شدن و یک جوری انگار می‌خواهند برگردن به سمت خداوند.

ولی یک یک ویژگی زیبایی در انسان هست، آن هم یک جور آگاهی از هجران، دور بودن. مثل اینکه به یک موجودی آن نهایت را نشان داده باشی و حالا این دارد این مسیر را به آن سمت می‌رود.

با یک آدمی با یک موجودی که همان مسیر را دارد میره، شاید به همان سرعتم، خیلی خوبم دارد می‌رود. ولی این‌جوری نیست که تهشو دیده باشه و از اینکه الان آنجا نیست یک جوری احساس هجران بکند.

آن چیزی که در فرشته نیست به لفظ لکانی آرزومندی. انسان عاشقه و به آن معنایی که لکان می‌گوید آرزومنده. یک چیزی احساس فقدان می‌کند. در آرزومندی حس فقدان هست که در هیچ موجودی به غیر از انسان انگار در عالم این احساس وجود ندارد. چیزی که لکان می‌گوید و به نظر من حرف درستیه این است که نهی، نهی شدن آرزومندی را به وجود میاره.

یعنی این اینکه در عالم انسانی یک چیزی به وجود آمد از آن توطئه الهی که یک شجری در آن باغ هست که قرار است ازش نخوره و آن معصیتی که انسان می‌کند یک یک ویژگی اینجا به انسان می‌دهد. انسان یک ویژگی‌ای دارد که می‌شود این را از یک چیزهایی نهی کرد. انگار بقیه موجودات عالم این ویژگی را ندارند.

امر می‌شوند به طور طبیعی به یک چیزهایی به یک سمت‌هایی حرکت می‌کنند. نه اینکه یک رازی در مقابلشون باز باشه و شما بگویید که به مثلاً به آسمان و زمین بگویید از آن راه نرو، از این راه بیا.

به آسمان و زمین امر می‌شود که مثلاً به سمت این کار را بکن، به سمت من بیاید و آن‌ها هم اطاعت می‌کنند. اینکه شما راهی را در مقابل یک نفر باز کنید و بگویید از آن راه نرو، این یک جوری حسی به وجود میاره در موجودی که از یک چنین چیزی نهی می‌شود. این جزو ویژگی‌های انسانیه که حالا به دلیل ویژگی‌های شناختی‌اش، اینکه زبان وجود داره، در زبانش می‌تواند مثلاً مثبت و منفی وجود داشته باشه و این‌ها، انسان ویژگی‌ای را دارد که می‌تواند از یک چیزهایی نهی بشود.

به این به دلیل این نهی که احساس اختیار می‌کنه، احساس آرزومندی می‌کند و اینجا یک چیزی به وجود می‌آید. من تأکیدم روی این است که تفاوت بین حتی انسان با شیطان در اینکه انسان موجودی که خلق شده از چیزی نهی شده، در حالی که بقیه موجودات خلق شدن ولی به چیزهایی امر شدن، این نکته مهمی در آن هست.

و آن چیزی که عرفا در مورد انسان می‌گویند که در یک کلام وقتی که می‌خواهند حرف از انسان و ویژگی انسان بزنن، می‌گویند که انسان عشق داره، بقیه موجودات ندارن، منظورشون این عشق به این معناست، نه. خب، اصلاً می‌توانید بگویید که همه انسان، همه موجودات نسبت به خداوند احساس اینکه مثلاً به سمت خداوند بروند را دارن، حب را دارن، ملائکه هم همین‌طورن.

ولی یک چیز دیوانه‌واری در واقع در انسان هست، یک جور دیوانگی‌ای در انسان هست در این دوست داشتنش که در بقیه موجودات نیست. این چیزی که عرفا با این کلمه عشق می‌خواهند ازش حرف بزنن. یک جور در واقع محبت آرزومندانه، یک جور احساس فقدان کردن.

من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که در آن داستان وجود آن نهی نمادینی که انسان ازش شجر می‌شود و این امکان معصیت، معصیت کردن، خوبی، این‌ها همه مثل یک طرحی‌ان که به انسان این حالت را در واقع می‌دهند.

حالت آرزومندی و فقدان در عین محبت. یک جور آگاهی نسبت به اینکه به یک سمتی باید برن، در یک جایی باشند که نیستند. مثلاً دقیقاً نماز واجبش اخراج شدن از بهشت می‌شود.

اصلاً تمام وجود انسان پر از این حالته که به یک چیزی که می‌داند یک جایی هست، این بقیه موجودات از یک جایی انگار جدا می‌شوند و هر لحظه دارند به یک سمتی می‌روند.

این‌جوری نیست که بدونن آن آخرش چیست. از جایی اخراج نشدن. انسانی که به این حالت رسیده که از یک جایی انگار من می‌خواهم به سمت یک چیزی برم، یک چیزی را دوست دارم و انگار قبلاً آنجا بودم.

و الان در یک جایی که این اینی که به ما حالت هجرت می‌دی دیگه، ها؟ یک چیزی در انسان به وجود آمده که در بقیه موجودات نیست. این من فکر می‌کنم این چیزی که عرفا می‌گویند خیلی حرف جالبیه و من خیلی خوب نمی‌توانم بگویم.

منظورشون از اینکه انسان ویژگی‌اش عشقه، فرشته و هیچ موجود دیگه‌ای ندارد چیه؟ آن‌ها عشق همراه با حس آرزومندی و فقدان و این‌ها ندارند و اینکه نهی شدن به این لفظ، دارد موضوع مهمیه، بنابراین این یک نکته‌ایه که فکر می‌کنم اگر الان در مورد آن داستان صحبت می‌کردم خیلی بیشتر در این مورد حرف می‌زدم.

به هر حال انسان وارد عالم هستی که می‌شه، علاوه بر آن حالت تکوینی و طبیعی که در همه موجودات هست، یک لایه‌ای انگار به هستی اضافه می‌شود. مثلاً ما در واقع این ویژگی را داریم.

ما یک سری قراردادها و قوانینی می‌توانیم بنویسیم، شریعتی از خودمان ابداع کنیم که این با نیازهای واقعی ما در واقع یک سری امر و نهی‌هایی که وجود بیاریم که این با نیازهای واقعی ما سازگار نیست.

می‌تونه، ما می‌توانیم یک سری دستورالعمل‌های قراردادی داشته باشیم، یک جهان قراردادی درست کنیم که مطابق با هستی ما و نیازهای ما باشه یا نباشد. که به طور طبیعی انسان منحرف می‌شود به سمت یک جور فرهنگ، یک جور قرارداد که یک جور ذهنیت‌هایی که با حقیقت وجودش سازگار نیست.

این لایه، آن لایه به اصطلاح تشریعی که خود در واقع ما یک جور تشریعی منطبق با تکوین داریم که توسط ادیان دارد ارائه می‌شود و یک جور قانون‌گذاری‌ها، یک جور فرهنگ‌هایی که مطابق با واقع، مطابق با حقیقت نیستند.

و آن چیزی که در من حالا دارم ربطش می‌دهم به موضوع این سوره، آن چیزی که در عالم تکوین غلبه دارد از صفات الهی رحمانیته. من چند بار حالا اشاره کردم به این موضوع که این تفاوت بین رحمان و رحیم یک جور در واقع تفاوت بین مثل تکوین و تشریع.

شما تمام این دنیا را عالم تکوینی که نگاه بکنید، هر موجودی به هر چیزی امر شده به نفعشه و در اختیار در چیز شده به اصطلاح، به آن چیز می‌تواند برسد.

رحمانیت و رحیمیت

در واقع یک هر موجودی انگار به وجود که می‌آید یک مسیر رشد و تعالی و کمال و بازگشت به خداوند دارد که همه‌چیز هم در اختیار در واقع رحمانیت خداوندی که در همه عالم در ما هم همین‌جوری هست ما اگر یک سری در واقع نیازهای تکوینی داریم غذا لازم داریم در عالم به اندازه کافی در واقع تنفس کنیم هوا هست هر چیزی که بدن ما.

مثلا نیاز دارد به امور تکوینی نگاه ذهن این ذهنیت های غلط و درست بودن این را می‌دانم فرهنگ ها این چیزها را بزارید کنار به عالم طبیعت که نگاه میکنید همه چیز خوب است.

دیگر همه موجودات یک نیازهایی دارند و این نیازها در واقع در بیرون هم به نوعی شرایط برای ارضاشون برقراره و هیچ مشکلی وجود ندارد در عالم انسان را از دنیا بزارید کنار مشکلی وجود ندارد نه ستاره ها مشکلی داشتن نه فرشته ها مشکلی داشتن همه بر اساس انگار نقشه های خلق شده بودن و بر اساس همان نقشه ها هم عمل می‌کردند و همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت اینکه انسان می‌تواند خطا در واقع تو کارش بیاید می‌تواند قوانین و مقرراتی که بگذاره کارهایی را بکند از امر و نهی های واقعی.

شما این‌جوری تصور کنید که ذهنیت انسان مثل یک لایه جدیدی از هستی آن امور تکوینی باید و نبایدها اینجا یک انعکاسی دارند یک جور در واقع ذهنیت درست منطبق با حقیقت باید و نبایدهای درست منطبق با نیازها اینجا می‌تواند منعکس بشود این لایه ایه که می‌تواند متزلزل بشود.

یعنی من می‌توانم ذهنیتی داشته باشم خلاف واقع باید و نبایدهایی در فرهنگ به من القا بشود خلاف نیازهای من و اینجا برای این موجود دچار مشکل می‌شود انگار یک بخشی از هستیش به یک بخش.

دیگر منطبق نمی‌شود بنابراین یک چیزی در عالم هست که رحمانیته که ما مشمولش هستیم یک چیزی برای انسان با وجود انسان انگار اضافه می‌شود آن هم در واقع رحیم بودن خداونده نسبت به این خطاها اینکه می‌گویم رحیم بودن.

مثلا وقتی تو روایات این‌جوری هست که رحمانیت عامه ولی رحیم رحیمیت رحیمیت خداوند خاص مومنینه یعنی مثلا فرض کنید یک کسی که توبه می‌کند مورد عفو قرار می‌گیرد اینجا رحیم بودن خداونده که در کاره نه رحمان بودن رحمانیت یک چیز عامیه یک جور بخششی که به همه موجودات داده شده شما خطا میکنید.

حالا می‌خواهید اصلاح بکنید سروکارتون میفته با مثلا اسم رحیم رحیم در این عالم تشریعیه که انعکاس رحمانیت و رحیمیت انعکاس یک چیزن در دو تا بعد مثلا تکوینی و تشریعی تشریعی اش این‌جوری است که شما به یک چیزی امر می‌شوید بهش عمل نمیکنید نهی می‌شوید بهش عمل میکنید.

حالا توبه میکنید خداوند مثلا توبه تون را میپذیره مورد مهربانی قرار می‌دهد شما را در مقابل اینکه یک خطایی را انگار دارید اصلاح میکنید مثلا در شما کلا تواب و رحمان در قرآن مینویسید التوبة · ۱۰۴أَلَمْ يَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ ٱلتَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِۦ وَيَأْخُذُ ٱلصَّدَقَٰتِ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُآيا ندانسته‌اند كه تنها خداست كه از بندگانش توبه را مى‌پذيرد و صدقات را مى‌گيرد، و خداست كه خود توبه‌پذير مهربان است؟ توبه یا. مثلا حضرت آدم وقتی که گناه کرد و خواست توبه بکند می‌گوید که فتلق آدم البقرة · ۳۷فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍۢ فَتَابَ عَلَيْهِ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُسپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود؛ و [خدا] بر او ببخشود؛ آرى، او[ست كه‌] توبه‌پذيرِ مهربان است. این سروکار حضرت آدم بعد از اینکه معصیت کرد افتاده با رحیم بودن خداوند.

بنابراین رحیم بودن یک جوری به آن لایه های قراردادی و ذهنی و این‌ها انگار انعکاس مهر خداوند در اونجاست و در امور حقیقی که در عالم تکوین هستند رحمانیت انعکاس دارد.

خب من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که که مربوط به این سوره می‌شود این سوره ویژگی خیلی خیلی بارزش اشاره های بسیار زیاد به اسم رحمانه که هیچ سوره ای شاید یک چنین ویژگی با این مقدار به اصطلاح چگالی اسم رحمان در آن زیاد نیست شما بیشتر تو این سوره چیزی که مدام میبینید اشاره است به اینکه حتی بیشتر از اسم الله شاید اسم رحمانه از اول سوره هم این‌جوری است من این قرآنی که دارم خوشبختانه یک ویژگی ای که دارد که الان خیلی قرآن ها این‌جوری است اسامی خداوند را به با.

مثلا یک رنگ دیگر ای مینویسه و بنابراین راحت وقتی دارید می‌خوانید جلب نظر می‌کند برای‌تان اینجا در این سوره وقتی نگاه میکنید اسم رب خیلی زیاد تکرار می‌شود و اسم رحمان از اسامی خداوند و اسم رب خیلی سوره ها هست که در آن کلمه الله زیاده رب زیاده.

ولی این ویژگی این سوره است که اینقدر به جای کلمه الله که رحمان اشاره می‌کند. اولین بار از قول حضرت مریم، قال مريم · ۱۸قَالَتْ إِنِّىٓ أَعُوذُ بِٱلرَّحْمَٰنِ مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيًّۭا[مريم‌] گفت: «اگر پرهيزگارى، من از تو به خداى رحمان پناه مى‌برم.» و بعد همین‌جور شما حضرت ابراهیم می‌گوید کان للرحمن عصیا، عذاب من الرحمن و همین‌جور بیاید جلو که اسم رحمان رو، آیات الرحمن، وعد الرحمن، اشد علی الرحمن عتیا، فلیمدد له الرحمن مددا.

همه‌اش این کارها مثلاً فرض کنید اشاره به اینکه و قال، مخصوصاً آخرهای این سوره که دیگر این صفحه آخر را اگر نگاه کنید، یک، دو، سه، شما، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹ بار اسم رحمان با فاصله خیلی کم، مدام در واقع تکرار می‌شود. یا ما نشور متقین الرحمن، قال اتخذ الرحمن ولدا، هم اتخذ عند الرحمن عهدا، دو بار آمده. عند الرحمن ولدا، ما ینبغی للرحمن، آت الرحمن عبدا و آخرش هم فسیجعل له له له الرحمن ودا.

اینکه یک جور من نمی‌خواهم خیلی وارد بحث عمیق، فکر می‌کنم کلاً بحث کردن در مورد اسامی خداوند و نحوه ظاهر شدنشون در آیات و سوره‌ها، این‌ها خیلی بحث مهمی است. من تا حالا که هیچ‌وقت واردش نشدم، فکر می‌کنم خیلی راحت نیست برام که یک چنین کاری بکنم.

این را باید خیلی بیشتر بفهمم تا یک نفر باید خیلی عمیق‌تر بفهمه تا بتواند همه این چیزها را بگوید. و این اینجا منتها این‌قدر که این مسئله وضوح دارد که ما در سوره‌ای هستیم که نام یکی از اسامی خداوند به طور خاصی در واقع دارد بهش اشاره می‌شه، به هر حال باید یک چیزی داشته باشیم دیگه، یک چیزی جلب‌نظر می‌کنه، بعد هم نمی‌آید که در این مورد دیگر حرفی اینجا بزند.

یک جور بازگشت ما در روز قیامت به سمت خداوند، مثل جمع شدن آن لایه‌ی قراردادها و این‌ها می‌ماند. یک جور انگار ما تو مسیر رفتن به سمت خداوند از یک جایی می‌گذریم که با اسم رحمان سروکارمون می‌افتد.

انگار عالم از وقتی که به وجود اومد، انسان مثلاً وارد این عالم شد، یک دیری، یک لایه‌ی تشریعی به این عالم اضافه شد، قراردادها و قانون‌ها و نهادها، این‌ها یک جوری انگار در عالم آخرت دارد جمع می‌شود.

یک جوری ما به سمت، انگار در مسیر بازگشت به سمت خداوند، انگار داریم برمی‌گردیم تو آن جلوه‌هایی به اصطلاح رحمانیت خداوند قرار می‌گیریم. تو همین دنیا رحمانیت خداوند جلوه‌هایی داره، همون‌طور که رحیمیت خداوند دارد. یکی از من چیزی که می‌خواهم الان بگویم این است. یکی از جلوه‌های رحمانیت خداوند تو این دنیا این است که حتی آدم‌هایی که چیزهای بد را هم می‌خوان، معمولاً بهشان می‌رسند.

این من می‌خواهم این آیه را در واقع، این ظهور اسم رحمان را در این آیه بهش دقت بکنید که می‌گوید مريم · ۷۵قُلْ مَن كَانَ فِى ٱلضَّلَٰلَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ مَدًّا ۚ حَتَّىٰٓ إِذَا رَأَوْا۟ مَا يُوعَدُونَ إِمَّا ٱلْعَذَابَ وَإِمَّا ٱلسَّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّۭ مَّكَانًۭا وَأَضْعَفُ جُندًۭابگو: «هر كه در گمراهى است [خداى‌] رحمان به او تا زمانى مهلت مى‌دهد، تا وقتى آنچه به آنان وعده داده مى‌شود: يا عذاب، يا روز رستاخيز را ببينند؛ پس به زودى خواهند دانست جايگاه چه كسى بدتر و سپاهش ناتوان‌تر است.» مددا. یعنی حتی یک جوری رحمانیت خداوند یا عالم تکوین این‌جوری است که آدم‌ها به یک سمت یک چیزهای غلطی هم که دارند می‌رن، یک جوری آن رحمانیت بهشان کمک می‌کند که به آن چیزها برسن.

ولو اینکه در نهایت ممکن است این یک گمراهی برای‌شان حساب بشود. چیزی که اینجا ببینید، نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که اولاً برپا شدن قیامت یک جوری انگار آن جلوه‌ی رحمانیت به معنای کامله.

مثل اینکه ما یک جوری به حقایق و طبیعت و این چیزها داریم برمی‌گردیم و آن چیزهای قراردادی و ذهنی‌مون در واقع که می‌تواند باطل یا درست باشه، یک جوری دارد از بین می‌ره، اصلاح می‌شود.

بنابراین جلوه‌ی رحمانیت یک جوری در قیامت هست. و یک نکته‌ی دیگر هم اینکه در این دنیا شما یک چیزهایی می‌بینید که ممکن است به نظرتون بیاید به ضرر آدماست و این‌ها هم از نظر قرآن جلوه‌ی رحمانیته.

همون‌طور که جهنم جلوه‌ی رحمانه. مثلاً تو سوره‌ی الرحمن، یکی از آلاء خداوند که می‌گوید که فبای آلاء ربکما تکذبان، وصل جهنم را می‌گه، که مثلاً یک چنین بلاهایی سر این آدم‌ها می‌آد، می‌گوید فبای آلاء ربکما تکذبان.

یکی از این نعمت‌های خدا، آن چیزی که نعمت‌های این دنیا را می‌گه، آن سوره، سوره‌ی الرحمن، سوره‌ی رحمانه دیگر. بنابراین اگر کسی می‌خواهد بدونه رحمان تو قرآن یعنی چی، همان سوره فکر می‌کنم جلوه‌های رحمانیت خداوند، از اینکه درخت و بوته و این چیزها و اصلاً یک چیزی طبیعی شروع می‌شود بعد هم به بهشت و جهنم می‌رسد نه فقط از بهشت بهشت و جهنم و مدام این سوال تکرار می‌شود که.

خب بله دیگر به عنوان یک چیز واضح که ای آلا رب و کذا مثل این بازگشت به سمت خداوند یک جور بسط رحمت خداونده و اینکه برای بعضی‌ها این باز با کتک خوردن انجام بشود خب این هم یک جور بسط رحمته به هر حال دارند به سمت الله از طریق جهنم دارند برمی‌گردن به سمت خداوند.

من خیلی نمی‌توانم واقعاً وارد این بحث بشوم فقط می‌خواهم در حد اشاره بهتان بگویم که یک ارتباطی بین در واقع آخرت و رحمانیت هست آن هم این است که در واقع انگار یک یک جور این قراردادهاشون از بین می‌روند آنجا جلوه رحمانیت خداوند که ما باهاش در واقع روبرو می‌شویم.

به اضافه اینکه در این دنیا اتفاق‌هایی که می‌افتد که بعضی از آدم‌ها به نظر می‌رسد در خداوند در جهت گمراهیشون دارد کار می‌کند آن هم به نوعی اگر قراردادی نگاه نکنی میل‌هایی در این آدم‌ها به وجود آمده که این‌ها دارد تحقق پیدا می‌کند.

این‌ها عاشق یک چیزهایی شدن و خداوند دارد راه راه را برای این‌ها به سمت چیزهایی که بهش عشق دارند ولی اینکه این‌ها نادرسته ولی یک جوری انگار آن رحمانیت خداوند در گمراه کردن این آدم‌ها به این معنی دارد دخالت می‌کند و این چیزی است که این آیه به صراحت دارد می‌گوید.

این وقتی واژه رحمان را شما می‌شنوید انتظار دارید که جایی باشه که موردی از رحمت و مهربانی ببینید و چیزی که اینجا گفته می‌شود این است که من کان فی ضلالت فلیمدد له الرحمن مد کسی که در گمراهیه خداوند این را در همان جهت انگار در جهت گمراهیش یک جوری امتداد می‌دهد و عشقی که از اسامی خداوند می‌آید اسم رحمانه.

من دارم سعی می‌کنم بگویم چه جوری این معنی پیدا می‌کند که اگر یک آدمی میل‌های اشتباه دارد به سمت یک چیزهایی که نباید میل داشته باشه ولی باز می‌بینید که در این دنیا تحقق پیدا می‌کند. یک جایی صراحتاً تو قرآن این آیه هست که ما به کسانی که خیلی این دنیا را می‌خواهند دنیا را می‌دهیم ولی خب آخرتشون مثلاً خراب می‌شود.

اینکه میل‌ها تحقق پیدا می‌کنند چیزهایی که واقعاً این یک حرفی هست که این حرف خیلی درستیه. آدم‌ها وقتی یک چیزهایی را واقعاً با تمام وجود می‌خواهند بهش می‌رسند. اینکه دعاها همه به یک معنایی مستجاب می‌شود اگر یک دعای مستجاب نمی‌شود واقعاً خواسته نشده.

چیزی که به لفظ آمده واقعی نبوده. اگر یک یک نفر به معنای واقعی کلمه یک چیزی را بخواهد همه چیز فراهمه و این جلوه رحمانیت خداست که خواسته هر موجودی را انگار بهش می‌گوید.

اینکه آدم‌های گمراه یک آدم عاشق پست و مقام شده و یک جوری یک راههایی را دارد غیبی انگار باز می‌شود که به پست و مقام می‌رسد و حالا موقتاً هم ممکن است یک احساس شادی‌ای بکند. این جلوه‌ای از رحمانیت خداوند اینجا در واقع دارد دخالت می‌کند که موجودات را به چیزهایی که می‌خواهند می‌رسونه.

هرچند که ممکن است راه اشتباه را دارند می‌روند. من خیلی نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم. فکر می‌کنم این بحث خیلی مهم سوره روشن شدن این است که چرا اینجا بحث از این‌قدر اسم رحمان تکرار می‌شود و غلبه دارد انگار به بقیه اسامی خدا و چه ربطی با ویژگی‌های این سوره دارد.

من چندین بار حقیقتش فکر کردم که این موضوع را می‌توانم بگویم مثلاً یک جوری یک راهی پیدا کنم که یک جوری خوب مطرح بکنم ولی خیلی چنین یک چیز خوبی به ذهنم نرسیده.

ولی حداقل اینجا در مورد این آیه فکر کردم که حداقل سوال مطرح بکنم. فکر می‌کنم این سوال مهم این سوره این است که ارتباط کل محتوای این سوره با صفت رحمان چیه؟ شما صفت رحیم را اینجا اصلاً نمی‌بینید صفت رحمان را می‌بینید.

اصلاً بگذارید من یک چیزی همین‌جوری محض اشاره بگویم. هی مدام شما از من احتمالاً این را شنیدید که در قطب‌بندی عالم به تکوین و تشریع زن‌ها تو قطب تکوین هستند بیشتر به آن سمت متمایل‌اند مردها تو قطب تشریع. اصلاً یکی از نتایجی که من می‌گیرم این است که چرا به پیامبر از مردها هستند؟ آن‌هایی که عامل تشریع هستند مردند.

زن عوضش به طور تکوینی انسان‌ها را خلق می‌کند. در واقع در خلقت انگار یک جور در امور تکوینیه که دخالت عمده دارد که مرد ندارد عوضش. در این تعادل در واقع می‌گیری برقرار می‌شود که نقشی که زن در عالم تکوین دارد به نوعی مرد تو عالم تشریع دارد. آن عقیم بودن تکوینی مرد با یک جور زایش تشریعی در واقع در مرد جبران می‌شود.

یکی از این مریم که از ایشان را مثلاً متولد می‌کند مثل حضرت رسول که قرآن را به عالم می‌آورد. من می‌خواهم بین اینکه این سوره پر از اسم رحمانه و اینکه اسم سوره مریمه این کورلیشن یک جور دلیل آوردنه دیگر. ممکن است من نتونم استدلال بکنم که این حرف‌هایی که دارم می‌زنم دلیلش چیست.

ولی وقتی که مثلاً فرض کنید یک جایی که حرف در واقع سوره ما یا شأن حضرت مریم اسم خودش از حضرت مریم گرفته و رحمانیت صفتیه که اینجا خیلی جلوه دارد. حضرت مریم سروکارش انگار با رحمانه. وقتی که یک کسی را می‌بیند می‌گوید انی اعوذ بالرحمن من کنت تغیرا و یا مثلاً من دارم کورلیشن می‌گویم بدون اینکه خیلی استدلال بکنم.

شما یک موضوعی که اینجا می‌بینید ارثه. ارث یک جور در واقع رابطه طبیعی بین انسان‌هاست. ببینید اینکه فرزندان یک آدم به طور طبیعی نه بر اساس قرارداد یک چیزهای معنوی را از آن آدم به ارث می‌برن این جزو عالم تکوینه نه جزو عالم اموالش را ممکن است بر اساس یک قراردادهایی ارث ببرن ولی رسالت مثلاً فرض کن حضرت ابراهیم به طور طبیعی دارد در آدم‌هایی که یعنی اسم آن آدمی که فرزند یک کسیه که یک مالکیت معنوی دارد.

حضرت ابراهیم جزو مالکیتش مالک رسالته. این نوع به اصطلاح داشتن قراردادی نیست. نمی‌دانم می‌فهمید منظورم چیست. رسالت به طور قراردادی به ابراهیم داده نشده. شایستگی در ابراهیم به وجود آمده که این رسالت را دارد.

این چیزی که واقعاً دارد ببینید ارث فقط اموال ظاهری و این‌ها نیست. این سوره به شدت این را دارد می‌گوید دیگر. آن چیزی که اینجا به عنوان میراث از پدر مثلاً به پسر می‌رسد تو این سوره یک چیزی مثل قابلیت‌های معنوی که آن آدم پیدا کرده. که مثلاً رسالت جهانی که حضرت ابراهیم دارد تحقق پیدا نمی‌کند در زمان حیاتش.

بنابراین یکی از فرزندانش به نوعی روی ادامه می‌دهد. خب؟ اینجا کسی بعد از حضرت ابراهیم وصیت‌نامه لازم نیست. لازم نیست آدم‌ها بشینن طبق یک قانونی یک درصدشو بدن به این یک درصدشو بدن به آن. این مثل اموال ظاهری نیست که طبق قانون آن قسمتی از داشته‌ها که قراردادی‌ان طبق قانون به ارث می‌رسند. آن قسمتی از داشته‌ها که حقیقی‌ان آن‌ها به طور حقیقی تکوینی به ارث می‌رسند.

در میراث بردن که تو این سوره مطرحه اسم رحمان در آن غالبه. حضرت مریم شخصیت اصلی این سوره است مثلاً. از آن طرف شما مثلاً من کورلیشنی که می‌خواهم بگویم سوره‌ای که اختصاص دارد به ارث سوره نسائه.

برای اینکه شبکه‌ی فامیلی که اول الارحام هستند به رحم ربط دارد. زن‌ها هستند که زایش دارند و خویشاوندی را در واقع به معنای واقعی‌اش ایجاد می‌کنند. آن مسیرهایی که ارث در آن در واقع تقسیم می‌شود.

بنابراین یک جای دیگه‌ای که در قرآن حرف از ارثه در سوره نسائه و اولش هم در واقع شروع می‌شود با موضوع زن‌ها و اینکه همان به اصطلاح یک جور شبکه خویشاوندی از طریق زن‌ها دارد ایجاد می‌شود و مداوم هم در قوانین ارث می‌بینید که خب ارث اصلاً یک چیزی است ارث‌های قراردادی و حقیقی همه‌شان به این شبکه خویشاوندی که پایه‌اش در واقع زن‌ها هستند برمی‌گردد.

من نمی‌دانم یک روزی خلاصه من در مورد این دوگانگی‌های عالم تشریع و تکوین اگر به یک زبانی برسم که بتوانم یک چیزی را که حس می‌کنم را خوب بیان بکنم، ببینید تو دو جلسه باید بیام حرف بزنم که دیگر فقط هی کورلیشن نگم.

یک دید یک خورده جامع و دقیقی مثلاً سعی کنم این موضوع را بگویم و اینکه چرا تفاوت‌های زن و مرد هم یک جوری به این تفاوت‌های تکوین و تشریع مربوط می‌شوند و اینکه چرا رحمان و رحیم هم به عنوان دو تا اسمی که یک معنا دارند ولی انگار در دو تا ساحه مختلف دارند شرح می‌شن، یک چیزن ولی این دو تا جنبه مختلف این دنیا انگار دارند ظاهر می‌شوند.

ولی به هر حال من به عنوان یک حداقل این سوال را سعی کنم ایجاد بکنم که این موضوع غلبه اسم رحمان تو این سوره این یک چیز خیلی مهمی است که مثلاً در یک درک عمیقی این سوره یک نفر باید این را سعی کند فهمیده باشه که چرا اینقدر این اسم غلبه دارد تو این سوره.

فکر کنم در هر سوره‌ای نهایتاً یک سؤال عمده‌ای این‌جوری وجود دارد که شما اسماء الهی که تو آن سوره آمده را به خوبی درک کرده باشید و اگر یک اسمی غلبه دارد در این سوره بفهمید که موضوع آن سوره چه ارتباطی با آن اسم دارد.

من فعلاً نمی‌توانم این را بگم، این را واردش بشوم. سعی کردم دو تا نکته را بگم، یکی اینکه قیام حشر و قیامت، آن اتفاقی که در دنیا می‌افتد یک جوری غلبه رحمانه و یک جوری چون جمع شدن عالمه دیگر.

رحیمیت بعد از رحمانیت ظاهر می‌شود و زودتر هم انگار جمع می‌شود قبل از اینکه همه چیز به الله بپیونده. من مجدد بگذارید این نکته را بگم، یک بار گفتم. انگار دنیا از الله شروع می‌شه، بعد اسماء الهی الله که آن اسم جامعه، مثل اسم ذات می‌مونه، اسماء الهی ظاهر می‌شن، می‌گیرد این عالم مثلاً به جریان می‌افتد و دوباره جمع می‌شود همه چیز.

انا لله و انا الیه راجعون. برمی‌گردیم به سمت خداوند. و در این مسیر تکوین به تشریع مقدمه. یعنی اسم رحمان زودتر انگار ظاهر می‌شود آثارش تا اسم رحیم که مربوط به یک لایه تعیین‌تری از هستی می‌شود که مثلاً انسان تو وجودش نقش خاصی دارد.

از آن‌ور موقع جمع شدن چیزی که اول ظاهر شده دیرتر بهش برمی‌گردیم و بنابراین رحیم عالم آخرت یک جوری انگار ما سروکار همه موجودات با تکوینه، دیگر آن چیزهای تشریعی و خطاها و ذهنیت‌ها و این‌ها همه کنار می‌ره، آن چیزی که باقی می‌ماند انگار حقیقته و این یک جوری با اسم رحمان سنخیت بیشتری دارد. و این بسم‌الله الرحمن الرحیم هم به همان ترتیبی که باید باشه هست.

یعنی در واقع آن دو تا اسم خاص رحمان و رحیم که یک چیز هستن، به همین ترتیبی که از بعد از الله در واقع ظاهر می‌شن، واقعیتیه که در عالم هستی این‌جوری هست. من دارم سعی می‌کنم مناسبت قیامت و حشر را با رحمان بگویم و اینکه این آیه چرا این امتداد مسیر ضلالت را به رحمان دارد نسبت می‌دهد.

کلاً به این اسم رحمان تو قرآن دقت بکنید، مخصوصاً سوره الرحمن فکر می‌کنم، اصلاً سوره‌ای در وصف رحمانیت خداوندی نیست، چه چیزهایی به رحمانیت نسبت داده می‌شوند.

اینکه توبه و استغفار و این‌جور چیزها سروکارمون همیشه با رحیمه، شما هیچ‌وقت اسم رحمان را مثلاً همراه با تواب نمی‌شنوید در قرآن، در حالی که مدام اسم مناسب تواب بودن یا غفور بودن رحیمه، غفور و رحمان نداریم، غفور و رحیم داریم، تواب و رحیم داریم و از آن طرف تو سوره الرحمن ببینید که بهشت و جهنم جفتشون جزو آثار ظهور اسم رحمان هستند و جهنم برای آدم‌هایی که می‌روند جهنم خیلی خوب است. راه دیگه‌ای ندارند دیگه، از آن راه باید برگردن و به هر حال به هر طریقی برگردن به نفعشونه.

بنابراین زیاد ابن‌عربی جنجالی‌ترین اعتقادش این است که جهنم فکر می‌کنم جزو چیزهای مهم‌ترین چیزهایی که باعث تکفیرش شد، چون همه به هر حال تکفیر شدن دیگه، ما عارف و فیلسوف و کسی نداریم تکفیر نشده باشه. فقط سؤال این است که برای کدام یکی از حرف‌هاش تکفیر شده. یکی از دلایل تکفیر ابن‌عربی این اعتقادشه که خلود در جهنم داریم ولی خلود در عذاب نداریم.

و این از نظر بعضی‌ها کفر محسوب می‌شود. یعنی بی‌نهایت رنج کشیدن نداریم ولی در جهنم بی‌نهایت آدم‌ها می‌مونن. این حرفی که صراحتاً می‌زند و بحث هم می‌کند و نه آخه کفر من نمی‌گویم این را. من گفتم که چنین اعتقادی دارد. بله. خلود در نار داریم ولی خلود در عذاب نداریم. یعنی برای کسی که در آتش هست تا ابد آتش عذاب‌آور نیست.

ممکن است تا ابد در آتش بمونه از نظر ابن‌عربی ولی نه اینکه در آتش عذاب می‌کشه. مثلاً حالا یک خیلی چیپ بخواهیم بگوییم مثلاً عادت می‌کند. منظورم یک چیز خیلی عمیق‌تر از این حرف‌ها که خب چون جزو کفریاته من در موردش بحث نمی‌کنم دیگر. چون به نظرم این‌جوری می‌رسد که همه معتقدن که خلود در عذاب داریم.

ابن‌عربی می‌گوید این نمی‌شود. دلایلی هم دارد. از قرآن هم سعی می‌کند که تطبیق بده که قرآن هم ما خلود در عذاب نداریم و خلود در جهنم و نار و این‌ها به معنای خلود در عذاب نیست. به هر حال جزو واضح‌ترین کفریات ابن‌عربی و واردش من نمی‌شم. نمی‌دانم خیلی هم بگویم که مثلاً قبول ندارم این حرف‌ها که بخواهم ازش دفاع بکنم.

یعنی به اندازه کافی برام قانع‌کننده نیست ولی حرف‌های جالبی می‌زند. به هر حال خیلی راحت هم نیست که شما از حرف‌هاش بگذرید. و همین‌ها را من خواستم اشاره بکنم به یکی از کفریات ابن‌عربی.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. استاد، اینکه می‌گویید وقتی این دنیا برچیده می‌شه، آن رحمانیت ظهور می‌کنه، به این معنی که خب آدم با تمام حقیقت خودش اتفاق می‌افته، درسته؟ خب.

این حقیقته یک جورهایی نظر من این است که تصویر کارهایی که ما تو آن بخش تشریعی انجام می‌دیم، این است. آها. این تعبیرش می‌کند. یعنی فکر کنم یک روز سوءتفاهم وجود دارد. اینجا یک سوال.

این سوال سوال نیست. آن حقیقتی که می‌گی در آدم می‌ماند چیه؟ شما بر اساس ذهنیاتتون اعمالی انجام دادید. خب دیگر انجام دادید. بنابراین اعمالی که انجام دادید یک جوری وجه حقیقی و تکوینی دارند.

این‌ها ظاهر می‌شود دیگر. حقیقت اعمال شما در آن عالم ظاهر می‌شود. شما از کارهایی که اصلاً می‌گویند که اینکه هم این جزو کفریات است، این را همه قبول دارند. که چه اتفاقی در آن عالم نمی‌افته به غیر از اینکه شما با حقیقت اعمال خودتان مواجه می‌شوید. بهشت و جهنم و این‌ها را نمی‌سازن شما را بندازن در آن. اگر آتشی هست از همان چیزی کاری که خودتان کردید.

یعنی مثلاً فرض کنید این تعبیر که وقودها الناس و الحجاره، اینکه مثلاً آتش ویرانه‌ی جهنم مردم و سنگ و این چیزها هستن، یعنی مردم جزو خودشان انگار آتش می‌گیرند.

با آتش به وجود می‌آرن. این‌جوری نیست که آتش درست کرده باشند و شما را بندازن در آن. شما اعمالی انجام می‌دید، این اعمال حقایقی هستن، حقایقی دارند و این‌ها در آن عالم ظاهر می‌شود.

ظاهر اعمالتون آن چیزهایی که حقیقتتون می‌پوشونه از بین می‌رود. ما یک جور به یک لایه‌ی حقیقی در عالم می‌رسیم. الان ما غیر از آن عالم به اصطلاح حقیقت جهان، یک چیزی یک لایه‌ی نازکی از ظاهر و چیزهای باطل هم داریم که روی این حقیقت پوشوندن. این‌ها از بین می‌رود. بعد بحث خدا هم اون‌جوریه که در همان بخش حقیقته ظهور پیدا می‌کند.

یعنی می‌شود همه جا ظهور پیدا می‌کند. رحمت خداوند در همه‌ی این بخش‌ها هست دیگر. در عالم تکوین بعد از این در قیامت که برپا می‌شه، خب بخشش به چه تبدیل می‌شه؟ به آن بخش تشریع یا همان حقیقت؟ این تشریع داره، حقیقت دارد. من جواب ندادم به این سوال. من می‌گویم شما نفهمیدید تشریع و تکوین و این چیزها را.

من اصلاً من این سوال اصلاً یک جورهایی نمی‌فهمم یعنی چه یا چرا آدم معمولاً یک سوال را باید بفهمه که چرا پیش آمده. نمی‌فهمم یعنی چه. یعنی وقتی که حالا این چنین چیزی وجود داره، قیامت که برپا می‌شه، خب ما با حقیقت خودمان ظاهر می‌شیم، یک چیزی هم به اسم بخشش خدا وجود دارد دیگر. نه، آخه رحمانیت خداوند جهنم را برپا می‌کند.

این‌جوری تو قرآن این‌جوری است. این‌طوری نیست که شما از محدوده‌ی مثلاً فرض کنید چیز خارج نمی‌شید. رحمانیت اسمیه که غلبه دارد و شما می‌رید در جهنم برای خاطر اینکه آن مسیریه که شما را به سمت الله می‌برد. یعنی موضوع این است که شما مثل اینکه تو این دنیا بر اساس کارهایی که می‌کنید تکلیف‌تون روشن می‌شود که چگونه این بازگشت را انجام می‌دید به سمت خدا.

کتک باید بخورید یا مثلاً بگذارید من یک چیز خیلی ساده بهتان بگویم. شما فکر کنید بازگشت به خداوند یعنی اینکه شما به یک حالتی برسید که به چیزی غیر از خدا توجه نکنید. خب؟ عرفا نهایتش سیرشون این است که به یک جایی می‌رسند که غیر از خدا چیزی نمی‌بینن. هر چیزی که بهشان داده می‌شه، این را به عنوان نعمتی که از خداوند گرفتن می‌بینند.

هر چه باشه. خوشایندشون باشه یا ناخوشایندشون باشه با کسی به غیر از خداوند در عالم سروکار ندارند. حالا آدم‌های مشرک اینجوری‌ان که مثلاً فرض کن یک چیز خوبی که بهشان می‌رسد فکر می‌کنند از خودشونه. من این را مثلاً یک چیزی برسد من برای‌شان وجود دارد که این عامل رسیدن به اصلاً به موفقیت‌شون.

خب؟ این موفقیت‌هاشون و خوبی‌ها و بدی‌ها را به خیلی چیزها نسبت می‌دهند. فقط در مقابل‌شون خداوند نمی‌بینن. یک فرض کنید که بازگشت به خداوند یک معنای خیلی ساده‌ش این باشه شما به جایی می‌رسید که توجه به غیر خدا نداشته باشید.

خب؟ حالا شما این را می‌بینید که آدم‌هایی وجود دارند که اگر بهشان نعمت به غرق در نعمت باشند چیزهای خوب بهشان برسد همه‌ش یک جوری خودشان را نگاه می‌کنند.

احساس می‌کنند که از خودشان در واقع به یک چیزی رسیدن، تلاش کردن به یک چیزی رسیدن. خب؟ بعضی از آدم‌ها در حالت رسیدن به نعمت دچار شرک می‌شوند.

اصلاً تو قرآن شما مدام می‌بینید عذاب پیش بیاید که همین دنیا نگاه کنید طوفان باشه و این‌ها همه را به سمت خدا دارند و خیلی موحدن و به محض اینکه به یک حالت آسایش و نعمت می‌رسند دوباره می‌روند سراغ شرک.

همین این را می‌توانید ملاک این بگیرید که جای آدم تو آن دنیا جهنمه یا بهشته. آن آدم برای خاطر اینکه موحد باشه و توجه‌ش به خدا باشه احتیاج به کتک‌کاری دارد. یعنی در حالت نعمت سراغ چیزهای غیر خدا می‌رود. خب؟

اگر بازگشت به سمت خداوند آن خیر اصلیه که همه‌ی جهان باید بهش برسه، انسان‌ها بر اساس وضعیت خودشان اینکه چقدر در واقع طبیعت‌شون این‌جوری است وضعیت وجودی‌شون این‌جوری است که در حالت نعمت را نمی‌توانند تحمل بکنند و از خدا دور نشن خب بهشان نعمت داده نمی‌شود دیگر.

بنابراین رحمانیت خداوند که آن عامل تکوینی بازگشت همه‌ی موجودات به سمت خداونده، آن کششیه که در واقع همه‌چیز را به سمت خدا می‌کشه، برای این آدم منجر به این می‌شود که برود یک جایی که یک خورده وضعیتش مثل همان حالت‌های بدون نعمت دنیا باشه برای اینکه این توجه‌ش را در واقع به خداوند جلب بکند.

از حالت شرک درمیاد به توحید می‌رسد. و بنابراین یک جلوه‌ای از رحمت خدا در آن هست. من نمی‌دانم حالا چقدر می‌شه؟ نمی‌شود که. در صورتی مشخص می‌شود که شما بگویید در یک مدت کتک خوردن این آدم‌ها دیگر توانایی این را پیدا می‌کنند که توجه‌شون از خداوند منحرف نشود. خب؟ بله. نه همه با کَد این کار را باید انجام بدن.

یعنی حالا یک آدمی آن کَد به معنای کنده شدن، ریشه کندن. آن ریشه‌کن شدن را شما خودتان با اراده‌ی خودتان تو همین مدت زندگی‌تون انجام می‌دید. اگر کاملاً ریشه‌کن شده باشید که اصلاً شایسته‌ی ملاقات خداوند می‌شوید و مستقیم می‌رید بهش. و اگر نه ریشه‌تون را می‌کنند دیگر حالا در به هر حال ملاقات می‌کنیم بله این اصلاً هیچ شکی در آن نیست.

همه نه انسان‌ها، همه‌ی موجودات به سمت الله برمی‌گردن. جهان اصلاً این وضعیتی را دارد که خلق شده و برمی‌گردد. می‌گوید خداوند می‌گوید ما شما را جهان را خلق کردیم و انا الیه راجعون. این‌جوری نیست که مثلاً آن‌هایی که گناه کردن را خدا بگوید نه من شما را همه برمی‌گردن و این بازگردوندن رحمانیت خداست که همه‌چیز را به سمت خودش می‌کشه.

این بازگردوندن که در جهنم خالی می‌شود. اصلاً نه برعکس دیگر جهنم یکی از وسیله‌های بازگشته دیگر برای آدمی که مشکلات وجودی خاصی دارد. که همین نمونه‌اش را می‌گویم تو این آیه‌ها می‌بینید که بارها تو قرآن تکرار می‌شود که آدم‌هایی هستند که در نعمت مشرکن، بلا که سرشون می‌آید موحدن. خب ما سرنوشت‌مون این است که موحد بشویم.

برای اینکه باید به ملاقات خداوند برویم. حالا دیگر تکلیف خودمان روشنه دیگر برادر شما. ناچار باید در یک چیزی باشید، در یک فشار و عذابی باشید و نه دیگر. نه دیگر. چنین می‌گوییم و این‌ها جزو له می‌شوند می‌گوید فبای آلاء ربکما تکذبان. یعنی به هر حال شما باید این را بفهمید دیگر یعنی چه. این‌ها جزو نعمت، از آن جهت جهنم جزو نعمت‌های خداست.

به دلیل اینکه کمک می‌کند به انسان.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. در مورد اراده خلقت فهمیدیم، حشر حیوانات هم در مورد حیوانات من حرف نمی‌زنم. معمولاً خیلی با حیوانات و محترم خب حالا به هر حال خود یک شک و شبهه‌هایی در زیاد دارند که حیوانات هم محشور می‌شن، نمی‌شن و این حرف‌ها که من خیلی نمی‌خواهم واردش بشوم.

خیلی در قرآن هم این موضوع چیز عمده‌ست. یک بار در سوره تکویر آمده که به اصطلاح به وحوش خوش آمده. این یک مقدار مسامحه‌آمیزه که شما اگر بخواهید نتیجه بگیرید که حیوانات هم مثلاً فرض کنید در آخرت حضور پیدا می‌کنند.

برای اینکه این احوال روز قیامت و مثلاً در اثر آن حول و وحشتی که وجود دارد حیوانات درنده مثلاً حشرت یعنی جمع می‌شوند. اینکه آیا این منظور حشر به معنای آن شکلش هست یا نه نمی‌شود از اینجا استدلال کرد.

من بگذارید من چون در سی‌امین سالگرد چیز به اصطلاح الکی یک چیزهایی به مناسبت‌هایی می‌گویند. یادم افتاد که یک گروهی بعد از انقلاب به وجود آمد به اسم گروه فرقان.

از قبل انقلاب بودن، یک عده را ترور کردن، همه‌تون می‌دانید که یک چنین ماجرایی یکی دو سال اول انقلاب یک چنین ترورهایی انجام شد و یک گروهی به اسم فرقان این را نتیجه چیز کرد، به عهده گرفت.

بعد این گروه فرقان از این گروه‌های عجیب و غریب مذهبی، شبه مذهبی بود که چیز می‌کردند دیگر. همه‌چیز را تعبیرهای یعنی یک جورهایی ذهنیت مارکسیستی داشتن و در عین حال مذهبی هم بودن. و تفسیر قرآن هم نوشتن.

و دلیل درگیری‌شون هم با مرحوم مطهری بود که مطهری یکی از معدود آدم‌هایی بود که خیلی مستقیم وقتی این‌ها تفسیر قرآن‌شون قبل از انقلاب یک چیزهایی نوشتن، باهاشون به شدت درگیر شد، برخورد کرد.

تو مقدمه اصول تو مقدمه علل گرایش‌شون مادی‌گری آقای مطهری یک مقدمه طولانی‌ای دارد که در مورد این تفاسیر این شکلی بحث می‌کند. آنجا بیشتر بحث مرحوم مطهری در مورد تفسیرهای عجیب و غریب این‌ها از آیات اول سوره تکویر است. که مثلاً یومنون بالغیب یعنی مؤمنین، مؤمنین همان انقلابی‌ها هستند.

کسانی که بر علیه مثلاً رژیم حاکم دارند می‌جنگن. و یومنون بالغیب یعنی آن مرحله مبارزه مخفیانه و زیرزمینی قبل از پیروزی نمی‌دانم انقلاب و خب بخواهید خنده‌داره دیگر. خلاصه همین‌جوری برای خودشان گفتن و رفتن. الان دیگر چون وجود ندارند من این حرف‌ها را می‌زنم و کاری به کارم ندارند. اگر بودن نمی‌گفتم. اگر بودن نمی‌گفتم.

اگر هنوز موجودیت دارن، این را بدونم الان یکی‌شون زنده‌ست نمی‌گویم. نه خنده‌دار هم نیست، خیلی خوب است. شاید هم این‌جوری باشه. بعد این‌ها در مورد و اذا الوحوش و خوش‌رنگ تفسیرش این است که منظور از وحوش سرمایه‌دارهاست در که در عالم آخرت این‌ها با اینکه مثلاً آدم، نمی‌دانم این‌ها هم اصلاً جزو وحوش هستند دیگر. ولی این‌ها هم محشور می‌شن، خلاصه در روز قیامت.

الان حرف این شد، نه یاد این تفسیر زیبای گروه فرقان افتادم که منظور از وحوش یعنی سرمایه‌دارها.