در این جلسه با اشاره به مقالهای مسیحی دربارهٔ وعدهٔ اسماعیل در تورات، بحث به ایدههای سروش دربارهٔ متن وحی و نقش پیامبر بهعنوان زنبور نه طوطی میرسد. سپس ساختار سورهٔ مریم، تولد یحیی و مریم، و ارث نبوت در آغاز سوره بررسی میشود.
مقاله مسیحی و وعده اسماعیل
قبل از اینکه بحث شروع بکنم، یک مقاله جالبی تو اینترنت دیدم. فقط میخواهم همینجوری یک خورده یک دقیقه بگویم که محتواش چیست و چرا به نظرم خیلی جالب است. یک مقالهایه در یک ژورنال مسیحی که به عنوان International Journal of Frontier Mission که که به شماره اول اینها زدن یک ژورنال اینقدر قدیمی نیست. اسمش هست به اسم Ishmael Promise یعنی وعده اسماعیل و محتواش این است که دارد سعی میکند یک راهی باز بکند.
این در واقع این آدم، این یک گروهی از مسیحیها هستند که به شدت صلحجو هستند و تو پاراگراف اولش نوشته که نوشته خب به طور طبیعی وقتی که من با خیلی از مسیحیها صحبت میکنم و حرف مسلمانها میشود و اینکه یک جوری همانطوری که ما با یهودیها میتوانیم رابطه مسالمتآمیز داشته باشیم با مسلمانها هم میتوانیم داشته باشیم، معمولاً این جواب را میشنوم که نه، این اصلاً اینطوری نیست.
برای خاطر اینکه مسلمانها اصولاً این دین، دین شیطانیه و انرژی خودش رو، یک اصطلاح جالبی اینجا به کار برده، که انرژیشون، energize میشود توسط شیطان. در این دیدگاه مسیحیها نسبت به وجود مدنی دین مثل اسلام.
این مقاله با استناد به همان نکاتی که تو تورات من کموبیش بهش اشاره کردم که یک دو سه جلسه قبل دارد سعی میکند استدلال بکند که بنا به تورات، اسماعیل بهش وعده فرزندان و یک قومی داده شده در تورات و ما هم چون تورات را قبول داریم این را میپذیریم.
بنابراین اعراب و این اسلامی که در واقع در اعقاب در به اصطلاح در بین قوم و جانشینهای اسماعیل به وجود اومده، بخشی از آن وعده در واقع در آن هست.
یعنی یک جور تقدسی در تورات برای فرزندان اسماعیل هم قائل شده. یعنی همانطوری که اسحاقی در تورات یک promise داره، اسماعیل هم دارد. میگوید درست است که ما قبول نداریم که نمیتوانیم بپذیریم که پیامبر اسلام پیامبر مثلاً خدا بوده، ولی کاری که کرده به نوعی احیا کردن آن مذهب و آیینایه که اسماعیل آنجا در واقع گذاشته.
بنابراین یک روح الهی در اسلام هم میتوانیم فرض بکنیم که هست. در واقع اسلام احیا شدهی آن چیزی است که در واقع نزد اسماعیل بوده و لزوم ندارد که اگر فرض بکنیم که پیامبر اسلام پیامبر خدا نیست، معتقد باشیم که هرچه گفته شیطانیه.
میتونی فرض کنی که یک آدم مصلحی بوده که در بین مثلاً آن انحرافها و مشکلاتی که در اعراب به وجود آمده بوده نسبت به چیزی که نزد خاندان ابراهیم و اسماعیل بوده و میراث فرهنگی که از آنها به ارث رسیده بود، ما میتوانیم فرض کنیم که ایشان آمده مثلاً احیا کرده و مسلمانها هم به همان ترتیب.
به هر حال این است که اسلام خیلی چیزهای مشترک با دین ما داره، روحیهی یکتاپرستی در آن هست و الی آخر. دقت میکنید؟ این یک دیدگاه خیلی صلحطلبانهست، مخصوصاً الان و حالا ممکن است یک جوری برخلاف، این البته سال ۲۰ منتشر شده، بهار سال ۲۰ منتشر شده، قبل از ۱۱ سپتامبر.
ولی به هر حال اینکه یک چنین دیدگاههایی بین مسیحیها وجود دارد و استنادشون به آن بخشی از تورات که در مورد اسماعیل حرف میزنه، فرشته میآید به هاجر، وعده میدهد که از فرزندت یک قوم بزرگی به وجود میآید و این حرفا، اینها را در واقع مستند این میگیرند که اسلام به نوعی ربطی به ادیان ابراهیمی دارد و معتقد نبودن به اینکه پیامبر اسلام پیامبر خداست به معنای واقعی کلمه، معنایش این نمیشود که مسلمانها توسط شیطان دارند energize میشوند و نمیدانم این حرفها.
بنابراین یک جور میشود یک تصور خوبی از اسلام هم داشته باشند هم مسیحیها و هم یهودیها. من متوجه نشدم چه استدلالی برای اینکه اینها نیروهای شیطانیان وجود داره؟
اصلاً چه مشکلی میتواند این، مسیحیت کجاش به مشکل میخورد اگر قبول کنند اسلام مثلاً دین الهیایه؟ من این را متوجه نشدم. برای اینکه شما به چه مشکلی برمیخورید اگر قبول بکنید که بهای خیلی عمیقاً عمیقاً وجود دارد. یعنی اصولاً کار تمام شده با اومدن مسیح دیگر.
بله فکر میکنم یعنی با تصوری که آنها از دین و مسیح، شخص مسیح دارند که خداوند در زمین ظهور کرده، دیگر چه چیزی مانده که انجام بشه؟ انگار همه ماجراها ختم به اینجا شد که یک چنین اتفاقی افتاد. یعنی تو اصولاً یک چیز همه چیز این کجا و اینکه مسیح و موضوع اینکه مسیح زندهست. مسیح که نمرده که کسی بخواهد مثلاً بیاورد.
ما منتظریم که من دوباره رفتم تو نقش آقا. یا مسیح یا منتظرن که مسیح بیاید دیگر. دیگر پیغمبر برای چه بفرسته؟ آن هم تازه پیغمبری که اصول عقاید مسیحی را انکار میکند. و این خاتمیت به روشنی اشاره شده دیگر. یا این نتیجهای که میگیرند. نه نتیجهای که میگیرند. دلایل متنی ندارد.
آخه اصلاً متن آنقدر که برای مسلمانها مهم است و برای یهودیها مهمه، برای مسیحیها مهم نیست. کلیساست خیلی چیز جاها تصریح میکند. کلیساست که مهم است و ارتباط مستقیم با مسیح دارد. حداقل در سنت کاتولیکی خیلی اینجوری است. پروتستانها یک خورده گرایششون به متن بیشتره. ولی به هر حال شما اگر هم به متن بخوای رجوع بکنید قطعاً از در آن خاتمیت به یک معنایی درمیاد.
یعنی ظهور یک پیغمبر دیگر یک جورهایی با ایدههایی که در انجیل هست در مورد خود حضرت مسیح بیمعنی میشود. به هر حال این مقاله چون ربط داشت به بحثهایی که اینجا کردیم، حداقل آن قطعههایی که اینجا خیلی مورد استناد قرار گرفته در مورد اسماعیل و اسحاق و اینها که که راجع بهشان بودم، گفتم بد نیست که به این اشاره بکنم که بله چنین جریانهایی در مسیحیت هست و خب اینها خیلی مثبته.
من خودم چون آدم صلحجویی هستم. مسلمانها اصولاً میتوانند نسبت به اهل کتاب خیلی با مسالمت و مصالحه رفتار بکنند. هیچ مشکلی هم ندارند. برای اینکه منشأ الهی آن ادیان را قبول دارند.
آنها نسبت به بعدیهای خودشان مشکل دارند که به هر حال حداقل مسیحیها سعی میکنند نسبت به مسلمانها اقلیتشون سعی میکند که یک دیدگاه مثبت هم داشته باشه.
خب من کاری که جلسه قبل شروع کردم را ادامه میدهم و در واقع کاری که دارم انجام میدهم همونطور که دفعه قبل اشاره کردم این است که مجموعه حرفهایی که شاید مجموعه همه حرفهایی که تا حالا زدم در مورد محتوای سوره مریم اینها را یک جوری جمعبندی بکنم و علاوه بر اینکه قصد من این است که یک جوری نشان بدهم که بعضی از حرفها اصلاً دیگر مستقلن.
لزومی ندارد من مثلاً این تئوری را قبول بکنم تا این حرف را بپذیرید و این حرفها یک خورده در واقع به جای اینکه یک پکیج ارائه کرده باشم که انگار همه چیزش با همدیگر باید پذیرفته بشود یا پذیرفته نشه، سعی کنم بعضی جاها که مستقلن را نشان بدهم و واقعاً هم یک هدفم این است که در مورد متد خواندن قرآن، بحث کردن در مورد یک سوره و اینها یک صحبتهای کلی بکنم.
دستهگریخته هست. فکر کنم با فرکانس ۲۰ جلسه، ۳۰ جلسه در میان از این حرفها زدم و این دفعه شاید مفصلتر این بشود که دارم سعی میکنم آن ایدههای کلی که گاهبهگاهی دستهگریخته بهش اشاره کردم را سعی کنم بگویم که چگونه همین الان مثلاً در مورد سوره مریم داریم همان کار را میکنیم.
شاید وارد یک جزئیاتی بشوم ناخواسته وارد بحث در مورد حرفهایی که دکتر سروشم میزند جلسه قبل شدم. وقتی یک چیزی شروع میشود خب اصلاً این را خود ادامه هم میدهم دیگر. معمولاً در اول هر جلسه یک چیزهایی مربوط به جلسات قبلی را ادامه میدهم.
غیر از اینکه یک انگیزه خاصی دارم از این نظر که این فاصلهای که بین جلسات سوره مریم افتاد، خودمم شخصاً یک خورده انسجامی که ذهنم باید داشته باشه را از دست دادم و دارم سعی میکنم خودمم یک جوری این چیز را جمعوجور بکنم بدون اینکه البته مراجعه کنم دقیقاً ببینم تو جلسات اول چه گفتم.
ولی یک نکته دیگر که واقعاً وجود دارد این است که حداقل ۷، ۸، ۱۰ نفر دستهگریخته در ماههای اخیر ولی یک نکته دیگر که واقعاً وجود دارد این است که حداقل هفت هشت ده نفر دست و گریبان در ماه های اخیر به من مراجعه کردن و اینکه دارند روی یک سوره های دیگر ای فکر میکنند.
یک جوری من احساس میکنم که بد نیست که در مورد روش مثلاً فرض کن کار کردن و اینها یک تذکرات کلی بدهم و به جای اینکه یک سوره را مثلاً بردارم نتایج را بگویم یک خورده در مورد اینکه چه جوری آدم به این نتایج میرسد هم صحبت کنم بد نیست.
مثلاً من یک جلسه گفتم که به جای اینکه قرآن را با خودتان ببرید در رختخواب مثلاً مطالعه بکنید و بعد مدام وقتی دارید یک سوره را میخوانید مخصوصاً اگر سوره بزرگی باشه هی باید ورق بزنید بروید جلو ورق بزنید برگردید عقب برای اینکه سر و ته سوره را با همدیگر ببینید من یک کاری که خودم میکنم و پیشنهاد هم کردم که بد نیست انجام بدهید اگر در مورد یک سوره میخواهید فکر بکنید یک صفحه کاغذ بزرگ بردارید یک خلاصه ای از سوره را در حدی که یادتون بمونه که محتوای آیات چیست را در آن بنویسید بعد دیگر تو رختخواب رفتن هم مشکلی نیست ورق زدن هم ندارد.
من تقریباً همیشه این کار را میکنم. فکر میکنم در مورد سوره مریم نکردم ولی معمولاً در مورد هر سوره ای که میخواهم فکر بکنم قبلش یک یادداشت کلی تهیه میکنم. در مورد سوره مریم هم اگر این کار را نکردم دلیلش این است که خیلی تو ذهنم حاضره یعنی شاید لزومی ندیدم به اینکه مثلاً در یک صفحه بزرگ بنویسم.
ایدههای سروش درباره متن
خب برگردیم من یک نکات مختصری در مورد بحثی که اول جلسه قبل باز کردم در مورد ایده هایی که دکتر سروش دارد در مورد قرآن خواندن و نمیدانم تفسیر و متن و این حرفا، قبض و بسط شریعت، اینکه حداقل دو تا مرحله مشخص در ایده هاش وجود دارد یکی اینکه آن دوره قبض و بسطش ایده اصلی این است که ما شریعت را و متن را متن مثلاً دینی را مخصوصاً باید در ببخشید باید نه که بخواهیم که نخوایم در سایه معارف عصر درک میکنیم و این چیز اجتناب ناپذیریه و بنابراین شما نباید یک و نمیتوانید نتایجی از متن بگیرید که با معارف عصر یک جوری در تضاد بیفتد.
در واقع معارف عصر که بزرگ و کوچیک میشوند و تغییر میکنند خود به خود این چیزهایی که تو ذهن شما هست اگر انسانی باشید که به دانش به ذهن خودتان را نبندید آدم دگم و چیزی نباشید و اجازه بدهید که دانش بشر که دارد پیش میرود شما هم به نوعی همراه با این دانش پیش بروید وقتی این دانش در ذهن شما هست متن را هماهنگ با آن دانش خواهید فهمید.
من اصرار دارم که کلمه باید و نباید به کار نبرم چون فکر میکنم دکتر سروش هم اصرارش این است که اینجا چیزی تجویز نمیکند دارد بیان میکند که اینجوری است.
شما اگر آدمی نباشید که ذهن خودتان را ببندید نسبت به بعضی از دانش ها مثلاً بروید یک جایی بشینید در اتاقی و گوشتون را بگیرید و هیچی نشنوید و سعی بکنید مثلاً اینجوری سنتی فکر بکنید اگر انسانی باشید دانش دارد پیش میرود حقایق را روشن میکند و ما در هر لحظه ای از زمان یک جور دانش هایی داریم که جا افتاده هستند و به حقایقی از دنیا مثلاً اشاره میکنند حالا ولو اینکه ممکن است ناتمام باشند به هر حال شما اگر ذهنتان را روی اینها نبندید وقتی اینها وارد ذهن شما شد آن وقت دیگر متن را بر اساس این دانش ها در واقع میفهمید و نمیتوانید کار دیگر ای بکنید.
این ایده های قدیمیه، ایده جدیدتر این است که اصولاً تو ایده قدیمی متن میتواند بهتان باشه ولی صامته. شما وقتی که به سخن در میارید متن را ممکن است معارف اشتباهی در واقع ازش حاصل بشود برای خاطر اینکه متن با ذهنیت های شما دارد خودش را هماهنگ میکند ممکن است ذهنیت های شما اشتباه باشه.
و ایده های جدید یک مقدار متن را در واقع از یک جهتی انعطاف پذیرتر میکنند آن هم این است که متن این شکلی به وجود آمده که در واقع الفاظ به پیامبر داده نشده بلکه یک حس و حال و یک درکی، یک درک شهودی عمیقی نسبت به حقیقت در پیامبر به وجود میآید و پیامبر این را در واقع ترجمه
میکند به زبان قوم خودش و در این ترجمه با توجه به اینکه زبان حامی حاوی فرهنگه و ذهن پیامبر هم حاوی فرهنگ زمان خودش هست، تو این مرحله ترجمه ممکن است ایرادهای جزئی که مربوط به فرهنگ مثلاً فرض کنید عرب ۱۶۰۰ سال قبل میشود وارد قرآن بشود و اساس ایده دکتر سروش این است که این اصلاً مهم نیست.
نمیخواد بگوید ایران قرآن اصلاً کتابی ایراد دارد و حالا زیاد اصلاً بهش توجه نکنید. معتقده که اگر این اتفاق افتاده که فکر میکند افتاده، آن جاهایی این اتفاق میافتد که اصلاً مهم نیستند و به محتوای اصلی دین ربط ندارند.
واکسیناسیون در برابر حمله به متن
بنابراین دکتر سروش نمیخواد بگوید قرآن منبع صادقی مثلاً برای برداشتهای دینی ما نیست.
میخواهد بگوید که یک جاهاییش ممکن است مثل همان مثالی که نمیدانم از خود ایشان یا کسی دیگه، مثل اینکه پیامبر اگر در مورد درخت خرما یا مثلاً کشت خرمای چیزی گفته باشه، لزوماً نسبت پیامبر نتیجهاش این نیست که حرفاش در مورد درخت خرما هم درست باشه.
حرفی که پیامبر در مورد خرما زده در حد درک و فهم آن چیزی که تو فرهنگ عرب وجود داشته گفته و این جز دین نیست.
بنابراین بخشهایی از قرآن که آیات حاشیهای دارند مثلاً فرض کنید ممکن است در مورد بعضی از پدیدههای طبیعی چیزی گفته شده باشه و اینها ربطی به اصل دین و مثلاً فرض کنید عبادات و نمیدانم رابطه انسان با خدا و این حرفها ندارد یا اخلاقیات نداره، اینجاها ممکن است اشکالهایی به وجود بیاید و لزوم ندارد که ما سخت بگیریم و بگوییم که همه قرآن کلمه به کلمه درست است و همه گزارهها حتی اگر در یک زمینهای مثلاً به طبیعت اشاره میشود عین حقیقته و ما باید همیشه طبیعت را مثلاً همانجوری نگاه بکنیم که در قرآن بهش نگاه شده. میشود گفت که یک خط روشن میشود بین چیزهایی که یک جوری مربوط به اصل دین و چیزهای دیگه، فرعیات و از اینها کشید؟
لازم نیست که یک خط روشن و درستی بکشیم. اشکالش این است که اگر این کار نکنیم، هر چیزی را وقت میتوانیم جز این جز فرعیات. هر چیزی که نمیفهمیم به راحتی بگوییم که مثلاً اینجا پیامبر مثلاً با مقتضیات زمان خودش یک توضیحی داشته. ما هم نمیتوانیم حالا آن مرحله سوم این تا حالا فعلاً.
فعلاً بگذارید تا همینجا یک خورده جلو برویم. اگر مشکلات بیشتر شد، بعداً میشود یک خورده دایره را وسیعتر کرد. نه، خط روشن و دلیلی وجود ندارد. بنابراین، یعنی حتی در اخلاقیات هم ممکن است شما بتوانید یک جاهای فرعی بگویید که بله، صددرصد یا جن مثلاً. بله، صددرصد یا جن مثلاً.
تمثیلهای قرآن، ۱۰۰۸ مورد قرآن و اینها، یک خطی، این در واقع میخواهیم تمثیل هم دیگه، تمثیلات اصلاً هیچ مشکلی هیچکس باهاش ندارد. یعنی اگر در قرآن یک تمثیلی آمده برای فهم مردم، میتواند اتفاقاً تمثیل از فرهنگ عموم مردم استفاده کرده باشه چون تمثیله. این که اصلاً مشکلی نیست.
در تمثیل هیچکس، یعنی آدمهایی که واو به واو قرآن هم الهی میدونن، وقتی میگوید برای شما، میگوید مثلاً ضرب لکم مثلاً، مثلاً من انفسکم، میگوید از خودتان یک مثالی، یعنی طبق همین چیزی که الان دارید زندگی میکنید، من این مثال را دارم برایتان میزنم. اینکه یعنی به فرهنگتون، به همین زندگی روزمرهتون دارم مثال میزنم، اینها که مهم نیست.
ولی وقتی که دارم یک گزارهای میگویم که تمثیل نیست یا نمیگویم که تمثیله، آنوقت اگر به یک چیزی اشاره بکنم، بعد تمثیل گرفتنش مسئله دارد. گفتن اینکه تو فرهنگ، فرهنگ بهش به اصطلاح نفوذ کرده مسئله دارد و الی آخر. تاریخی که در قرآن نقل میشود هم ممکن است در آن یک خطاهایی باشه. آره، چون میشود گفت که اینها مهم نیست دیگر.
یا تمثیلی باشه یا اینکه مهم نیست. آن چیزی که از داستان میخواهد نتیجه بگیرد مهم است. اینکه حالا آن آدمی که الان در قرآن به نظر میآید یک جوری شاید بشود استدلال کرد با توجه به الفاظی که در مورد پادشاه زمان یوسف به کار میرود که فرعون نیست که شاید یوسف مربوط به دورانی که فرعون و سلسله فرعون موقتاً در مصر حکومت نمیکرد.
نمیخواهم بگویم این استدلال دقیقی میشود گفت، ولی در قرآن همیشه یک آدمی مثل فرعون داریم و آن این اصطلاح دایره نیست ولی خب کبابیش بعضیا میگویند که این یک نشانه است. اومدیم و اینجوری ثابت شد که اینجوری نبوده یعنی تاریخها نمیخونه. خب چه اهمیتی داره؟ فرض کنید اصلاً صراحتاً در قرآن گفته میشد که این جزو آن سلسله فرعون نبوده.
مثلاً میگویم. چه اهمیتی دارد داستان یوسف به هم میخورد حالا این فرعون باشه یا نباشد. یک جوری میشود معمولاً همین سطحها را جابهجا کرد و مسائل را حل کرد. به هر حال ببینید من تأکید میکنم و خیلی زیاد تأکید میکنم که ذهنیت دکتر سروش اصولاً از اول انقلاب تا الان همیشه اصطلاحاً یک ذهنیت تدافعی بوده.
یعنی چند سال اول انقلاب ایشان با تمام وجود در مقابله گروههای مارکسیستی از دین دفاع کرد به گروههای مارکسیستی حمله کرد از نظر ایدئولوژیک یعنی اصولاً سپر دفاعی جمعیت مسلمونهای ایران بود در مقابله مارکسیستها بیشتر از هر کس دیگهای. شما تقریباً همه کتابهای آن سالها را نگاه بکنید میبینید این فضا اینجوری هست دیگر.
کتاب مثلاً تضاد دیالکتیکی یا شاید معلوم نباشد ولی کتاب علم چیست فلسفه چیست حتی دانش و ارزش اینها یک جوری بنیانهایی را دارند در واقع میذارن که بشود بعضی از ایدههای مارکسیستی را خراب کرد.
اصلاً این کار مارکسیست علمی هست یعنی علم فلسفه چون آنها بینهایت تأکیدشون روی این بود که یک ایدهها و تئوریهای علمی دارند و بنابراین خیلی مهم است که ما یک ایدهای داشته باشیم به طور کلی که اصلاً علم چیست.
دکتر سروش به هر حال این بحث فلسفه علم را تو ایران راه انداخت با همان دیدگاههای پوپری که مورد اعتراض خیلیا هست تو ایران پوپر یک کتابی دارد به اسم جامعه باز و دشمنانش که به شدت از جامعه لیبرال سرمایهداری حمایت میکند بنابراین خب طبیعی است که خیلیا اصولاً باهاش میانهای ندارند حتی با بعداً با فلسفه علمش هم دیگر میانه ندارند برای اینکه کل ایدههاشو یک پروژه مشترک میکند.
خب اینکه در ابتدای انقلاب دکتر سروش یک سالهایی این کار را کرد بعد که گروههای چپ به طور فیزیکی دیگر نابود شدن یعنی اصلاً گروه چپی وجود نداشت یا اصلاً تو ایران دیگر نبود آن التهاب اولیه شما سالهای اول انقلاب اصولاً یک ماجرا وجود داشت دیگر بحث بین مذهبیها و مارکسیستها.
آن سالهای اول انقلاب فضای فرهنگی کشور اینجوری بود یک فضای خیلی تند و حادی هم بود و حالا بعضی از گروههای مذهبی هم یک جوری آن میانه قرار میگرفتن و طبعاً نفع میبردند. یک اصطلاحی هست در بحثهای سیاسی میگویند که در طیف گروههای سیاسی و کسانی که در معادلات قدرت در جامعه هستند همیشه آنهایی که به مرکز نزدیکند به مرکز ثقل نزدیکند منتفع میشوند.
بنابراین شما اگر یک گروهی هستید که به یک سمت جناح مثلاً به یک جناح راست مثلاً چیز دارید یک جوری تمایل دارید به نفعتونه که هی راستتر از خودتان تولید بکنید که شما بیفتید وسط. یا سمت چپ را حذف کنید. آن کاری که تو ایران معمولاً این روش خیلی متداوله.
میبرن و دارید به نفعتونه که هی راستتر از خودتان تولید بکنید که شما بیفتید وسط. یا سمت چپ را حذف کنید. آن کاری که تو ایران معمولاً این روش خیلی متداوله. میبرن مثلاً از یک جایی که بریدید بعد میافتد آن کسی که اینجاست میافتد وسط. بعد در چیز در اوایل انقلاب اینجوری بود.
سازمان مجاهدین خلق خب وسط بود دیگر برای خودش یعنی یک جوری هم یک جورهایی مارکسیست بودن هم یک جورهایی مذهبی بودن و خب خیلی هم داشتن نفع میبردن یعنی یک گرایش شدیدی نسبتاً بین نوجوونا مخصوصاً نسبت به اینها بود.
بعد که گروههای چپ حذف شدن و سازمان مجاهدین هم حذف شد و کلاً همینطور از آن سمت چپ هی کنار رفتن طبعاً دیگر آن شور و هیجانهای بحثهای ایدئولوژیک هم از بین رفت.
اوج بحثهای ایدئولوژیک دکتر سروش بحثهایی که تو تلویزیون پخش شد و خیلی بحثهای جالبیه. ای کاش یک روزی دوباره تلویزیون اینها را پخش بکند. بحثهای یعنی دکتر سروش و آقای مصباح یزدی از یک طرف و احسان طبری قبل از توبه کردنش البته با فرخ نگهدار و احسان طبری. کار، اه، طرف سازمان چریکهای فدایی خلق، خیلی بحثهای جالبی.
ببینید، به عنوان این، اه، جالبترین چیزش به نظر من رابطه بین، اه، فدایی نگهدار و احسان طبریست. احسان طبری خیلی آدم باسواد و، اه، علم به اصطلاح روز مارکسیستی داره، یعنی هم نشریات همین ماه اخیری که در مثلاً شوروی چاپ شده را هم، همه را میدونه، میدونه، اه، جریان، اه، تحولات مثلاً ایدههای مارکسیستی هم به طور کامل هست.
فدایی نگهدار یک آدم جوونه، خیلی به اصطلاح سیاستزده و سوالیه که خیلی سوال فلسفی و اینها هم نداره، بحثها هم فلسفیه. تقریباً احسان طبری هر دور که بحث میچرخه، فقط وقتش صرف این میشود که یک خرابکاریهای فدایی نگهدار را یک جوری درستش بکنه، که بعد دوباره میرسد به آن یک کیلوهای عجیب و غریب میگوید و بعد دوباره آنها شروع میکنن، آن دو تا به شدت با فدایی، از حرفهای فدایی نگهدار استفاده کردن، دوباره طبری باید بیاید بگوید که نه، اصلاً اینجوری، ما الان اینجوری میگیم، آنجوری نمیگیم و الی آخر.
خلاصه بحثهای خیلی جالبیست و شما آنجا دکتر سروش اوایل انقلاب را دقیقاً میبینید که یک آدمی که با تمام وجود خودش را وقف این کرده که این مشکل را فعلاً تو جامعه حل بکند.
سروش اوایل انقلاب
من، اه، این مقدمه را گفتم برای اینکه اینو، اه، شک نداشته باشید که اصولاً ایدههای دکتر سروش همیشه اینطوری بوده، مثل اینکه الان یک چیزی در مقابل مذهب قرار گرفته و دارد فشار میآورد و مثلاً مشکل ایجاد کرده، حالا ما چه کار میتوانیم بکنیم که مثلاً یک جوری، اه، جواب مشکلات را بدهیم یا طرف مقابل را مثلاً یک جوری، اه، ایرادهای مشابهش بگیریم و الی آخر.
به اصطلاح در حالت تدافع از، اه، مسائل دینی همیشه قرار داشته و فکر میکنم احساسم این است که همه بحثهایی که بعد از، بعداً هم وقتی که بحثهای اون، اه، مسائل سیاسی حاد اوایل انقلاب تو سالهای اول دهه ۶۰ حل شدن، دکتر سروش یک دورهای فکر میکنم مطالعات عرفانی و ادبی کرده و مجدداً بعد از ۴، ۵ سال با نوشتن مقالههای قبض و بسط شریعت، یک جوری دیگر برگشته به صحنهی مثلاً مناظرات، اه، فرهنگی که در جامعه وجود دارد.
تو آن دوره تدریس میکرده، نمیدونم، من خیلی اطلاع دقیقی از آن دورهی ۴، ۵ سالهای که بین آن فضای اولیه با بحثهای بعدی که مطرح کرد وجود داره، اه، جریان نیستم.
ولی به هر حال وقتی قبض و بسط شریعت را ایشان نوشت، فکر میکنم سال ۶۷ یا ۶۸ بود که آن فرهنگی چند تا مقالهی قبض و بسط نوشت و بعد، اه، یک عده جوابشو دادن، جواب و جوابها را داد و همینجوری این تبدیل به یک جریان نسبتاً طولانی شد و نهایتاً منجر شد به اینکه کتابی از مجموع مقالات دکتر سروش و اگر اشتباه نکنم بعضی از جوابیههایی که بهش داده بودن، اه، در مجموع تحت عنوان قبض و بسط تئوریک شریعت دراومد.
که سالها هم ادامه پیدا کرد دیگه، مثلاً بعد از چند سال، آقای جوادی آملی هم حتی یک کتابی در جواب دکتر سروش تحت عنوان اگر اشتباه نکنم شریعت، نه، شریعت صامت را یک نفر دیگر نوشته. چند تا کتاب هم دراومده که آن بحثها را ادامه داده. به هر حال موضوع خیلی، اه، جنجالی در زمان خودش بود.
من، اه، حرفم این است که شما تو آن دوره هم که نگاه بکنید دکتر سروش کاری نمیکند به غیر از اینکه، اه، دین را یک جوری در مقابل حملههای احتمالی که از طرف، اه، علم روز ممکن است بهش بشود و مشابه آن اتفاقی که در غرب در مورد مسیحیت افتاده، ممکن است در اسلام هم پیش بیاید برای مسلمونا، در مقابل آن نوع حملات دارد سعی میکند واکسینه بکند و هنوزم که هنوزم به نظر من این حرفهای جدید هم ادامه همان پروژه است.
در واقع شما، ایدهی کلی این است که اگر اینقدر به الفاظ و به این برداشتهای سنتی که از قرآن و اسلام داریم، تاکید نداشته باشیم، آنوقت خطر کمتری در واقع دین را تهدید میکند. یعنی مثلاً فرض کنید همین الان مسئلهی نظریهی تکامل. خب، خلاصهی تکلیف چیه؟ در قرآن، نظریهی تکامل نصب میشه، نمیشه، چه چیزی در واقع تو قرآن نوشته؟
یک عده ممکن است با، اه، مثلاً علامهی طباطبایی نظرش این است که قرآن با نظریهی تکامل سازگار نیست. بعضی از علما یک خورده معتقدن که سازگاره، آقای یدالله سحابی کتابی دارد که اصلاً از آیات قرآن سعی میکند استفاده بکند که برعکس، در قرآن اشارههایی به اینکه مثلاً قبل از حضرت آدم کسانی بودند وجود دارد و این کسان اگر آدم نبودند پس چه بودند و الی آخر.
مثلاً یک مجموعهای از آیات میآورد که یک مقدار شکبرانگیزه تو اینکه قرآن چه دارد در مورد خلقت انسان میگوید. من فکر میکنم این نمونه بحثهایی که از نظر دکتر سروش بحثهای خطرناکی هستند.
اینکه با تأکید کردن روی اینکه مثلاً فرض کنید اینجا این لفظ به کار رفته و آن لفظ به کار نرفته، یک دفعه آدم وارد یک بحثهایی بشه، حرفهایی بزنه، قرآن را در واقع در مقابل یک چیزهایی قرار بده، فردا نظریه تکامل روز به روز مثلاً یک جوری پایهاش محکمتر میشود و بعد ما میمونیم و عواقب یک چنین نتیجهگیریهایی که در مورد مسائل دینی هست.
و به اضافه اینکه اگر دکتر سروش یک جوری اعتقادش این بود که بعضی از مشکلاتی که ایرادهایی که به قرآن میگیرند، مثلاً فرض کنید مسئله نمیدانم هفت آسمان در قرآن ذکر شده یعنی چی؟ هیئت بطلمیوسی قدیمه که وارد قرآن شده و الی آخر. اینجور حرفها احتمالاً شنیدید که چه چیزهایی گفته میشود.
پیامبر طوطی نیست زنبور است
اگر دکتر سروش تو دوره اول ایدهاش این بود که ما در واقع برداشتهای سنتیمون اشتباهست و آنها را باید دور بریزیم، نه ایراد از متن نیست، متن را بد فهمیدند، بنا به دیدگاههای باستانی خودشان فهمیدند و حالا ما باید اینها را دور بریزیم و دیدگاه جدید پیدا بکنیم نسبت بهش.
تو مرحله دوم ایدهاش این است که اصلاً نباید اینقدر مقید باشیم که این الفاظ، الفاظی هستند که باید لزوماً برایشان یک مابهازاهایی پیدا بکنیم تو فرهنگ جدید.
اینها در همان فرهنگ مابهازا داشتند و پیامبر به همان زبان حرفهای خودش را زده و آن چیزی که قرار بوده از حرفها نتیجه بشه، نتیجه شده. البته این ایرادی که ایشان میگیرند درست است که خط و مرزها هم خیلی روشن نیست.
یعنی اینکه به هر حال میزان این نفوذ فرهنگ، چیزهای مهم و غیرمهم کجا هستند و چه جوری میخواهیم بگوییم که کجا مهمه، کجا مهم نیست. اینها چیزهایییه که بعداً انعطافپذیری را تا حد زیادی در واقع میتوانیم از آن حد معمول بیشترش بکنیم و هر جا که لازم شد به هر حال انعطاف بدهیم به بحث.
من تأکیدم روی این است که بحثهای جدید دکتر سروش هیچ چیزی نیست به غیر از یک جور غلیظتر شدن همان ایدههای قبل و بعد. و چیز جدیدی در واقع نیست.
نه ایدهی جدیدی در بحثها نیست که مثلاً فرض کنید من مخصوصاً بعد از جلسهای که از حضار گفت که دکتر سروش در جلسه مقالات اخیرش یک جوری گرایشهای جدیدش در جهت تجلیل از پیامبر و فعال بودن پیامبر در تلقی وحی صحبت کرده بود.
و فکر میکنم اینجوری نیست. یعنی بعد از اینکه حرفهای اولیهاش را زد و ایرادهای گرفتن، این موضع به این سمت رفت که خب بله پیامبر مثلاً مثل عارف فعالانه دارد رفتار میکند و این حرفها.
من میخواهم بگویم آن هستهی اصلی افکار دکتر سروش این است که به هر حال ما یک مشکلاتی، مشکلاتی بالفعل یا بالقوه برای دین داریم و این راهحلی که ایشان ارائه میکند در حال حاضر، یک راهیه که ما را در واقع واکسینه میکند در مقابل همهی حملههایی که ممکن است به وجود بیاید.
بفرمایید. نه دیگر یعنی مثلاً این مقالهای که نوشتن ایشان تحت عنوان که پیامبر طوطی نیست، زنبوره. چیست عنوان مقاله؟ مقالهای ایشان نوشتن که که پیامبر تشبیه کردن به زنبور، نه به طوطی. طوطی یعنی اینکه یکی هر چه میگوید عین همان را تکرار بکنه، زنبور یعنی کسی که خودش فعالانه میره، گلها را مثلاً میگرده، شهد را میگیره، جمع میکند و یک چیزی تحویل میدهد.
و این شأن پیامبر را مثلاً یک جوری بالاتر از طوطی بودن قرار میدهد. اینکه خود پیامبر هم در تلقی وحی یک مرحلهای در واقع کار انجام میده، فقط نقلکنندهی الفاظ مثلاً که فرشته بیاید چیزهایی بگوید و پیامبر نقل بکند نیست.
من آن را خارج از جلسه توضیح دادم که آنهایی که معتقد به این هستند که الفاظ را عیناً پیامبر نقل میکند هم معتقد نیستند که این یک ماجرای منفعلانه است و کس دیگهای میتونست این کار را بکند.
چون آن چیزی که مهم است این است که این از نظر تکوینی قرآن به معنای واقعی کلمه نازل بشود. اصلاً فرشتهای دارد در ایران در واقع بیان میشود.
اینکه اتفاقی در درون پیامبر افتاده و قرآن از آن مقام بالایی که دارد یک جوری در حد به اصطلاح بشر نازل شده و این کار را پیامبر انجام داده و کسی غیر از پیامبر هم نمیتونست این را انجام بده. به هر حال این مسئله تمثیلمون طوطی و اگر اینجوری بود که پیامبر قرار بود که اتفاقاً ایراد را در قرآن هم هست.
آنها میگرفتن که خب چرا اینجوریه؟ چیزی نمیآری برای ما. مثلاً این در قرطاس نوشته نمیشود یک دفعه بیار مثلاً دست ما بده یک چیزی از آسمان. اصلاً فایدهای ندارد یک کاغذی از آسمان با نوشتههای چیز یا روی سنگها حک بشود. نزول قرآن یک واقعیت معنویه که توسط پیامبر اتفاق افتاده.
این برای جهان معنوی که بشر دارد در آن زندگی میکند یک حادثهست. که اتفاقی در دنیا افتاده وقتی پیامبر ظاهر شده و قرآن را در واقع نازل کرده. بنابراین اینکه الفاظ عین آن الفاظ باشند یا نباشن پیامبر را منفعل نمیکند.
مدیوم نبودن پیامبر
نزول قرآن مثل نازل شدن یک چند تا ورق کاغذ من جلسه قبل دو تا نکته گفتم که به نظرم مهم است. یکی اینکه تأکیدی که دکتر سروش میکند در اینکه ما متن را با استفاده از علوم عصر میفهمیم به نظر من یک جوری در واقع خالی از این معرفت هست که ما همه چیز را به صورت متن کموبیش میفهمیم.
یعنی زبان حائل بین ما با دانش ماست و حداقل دانش بینالاذانی ماست و این چیز خاصی نیست که یک کتاب به صورت متن در نیامده باشه یا در نیامده باشه. ما همه علوم عصر را هم در به صورت متن میفهمیم، به صورت متن بیان میکنیم و زبان خیلی نقش پررنگی دارد در همه دانشهای ما.
چه دانشهایی که از متن دینی و غیردینی درمیآد، چه دانشهایی که به نوعی از تجربه در واقع حادث میشود. این چیزی است که معمولاً این اهمیت دادن به این معنایی که من دارم میگویم به زبان را در فلسفه بهش میگویند linguistic turn. میگویند چرخش لینگویستیک. اصلاً فلسفه بعد از دورانی که لینگویستیک ترن پیش آمد اهمیت زبان را در واقع بیشتر درک کرده.
من حالا نمیخواهم اصطلاح تحقیرآمیزی به کار ببرم ولی به نظر میآید دکتر سروش قبل از لینگویستیک ترن زندگی میکند. این حرفها این تمایز شدید بین متن و علوم نمیدانم عصر گذاشتن یک جوری به نظر میآید که انگار یک سری علوم ما داریم که اینها ربطی به زبان ندارن، یک دانشی داریم که مربوط به متن میشود.
همه چیز به نوعی در علت اینکه همه چیز را الان متن میگیرند برای خاطر همین است که همه جا زبان خلاصه حضور دارد. زبان و دلالت هست در
بفرمایید. من فکر کنم جواب ندم بهتر است. شما میگویید شاید اینجوری بوده. شاید پیامبر نقشش در حد یک مدیوم سادهست. ممکن است. یعنی بهتر است یک سری نقش خودشان نقش تفسیر داشته باشه؟
حرف از نقش تفسیر. من هرچه از تفسیر و اینها نمیدانم. من میخواهم بگویم که آن اتفاقی که در قرآن ما میبینیم پیامبر شأن خاصی دارد. میگوید لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیت الله. آدم این را میبیند که پیامبر تحمل قرآن را نداشت.
یک اتفاقی میگوید اگر مثلاً این است که کاغذ بیارن و پیامبر بدن بگویند ببر برای مردم، خب من هم میتوانم. شما یک به شرطی که فرشته را نبینم. در باکس بگذارد من هر روز صبح میرم. من هر روز صبح میرم برمیدارم میآرم میدهم به مردم. قولم میدهم امانت را رعایت بکنم. این نزول قرآن چیست که کوه را تیکه پاره میکند و پیامبر دارد این را تحمل میکنه؟
در قرآن به نظر نمیآید که پیامبر یک کار خیلی سادهای دارد انجام میدهد در حد اینکه مثلاً فرض کن الفاظی بهش گفته میشود. مثلاً اگر اینجوری بود، مدیوم سواد داشت بهتر بود که لااقل مینوشت. برای اینکه یکی از مشکلات این است که پیامبر هم این را تکرار میکند که یک جایی در قرآن تذکر داده میشود که لا تحرک به لسانک.
میگوید که مثلاً ما انا علینا جمعه و قرآنه. میگوید ما خودشان جمع میکنیم نگران مثلاً این نباش که فراموش بکنی و این حرفها. و بنابراین یک مدیوم خوبی هم انتخاب نشده اگر ماجراییه. من فکر میکنم به هر حال ماجرا در قرآن اینجوری نیست. اینکه ما دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم.
من به نظرم هم از قرآن برمیآد که الفاظ دارند نازل میشوند و هم از قرآن برمیآد که مسئله صرفاً الفاظ نیست. مسئله خیلی عمیق و بزرگیه که یک اتفاقی تو دنیا دارد میافتد. یک حقیقت عظیمی توسط پیامبر گرفته شده و طی یک روندی دارد به یک معنایی قرآن به یک معنای واقعی کلمه در جهان دارد نازل میشود.
یعنی انگار یک جای دوریه، بشر بهش دسترسی ندارد و وقتی که پیامبر ظهور میکند و این تبدیل به لفظ میشه، به یک معنای واقعی کلمه، مثل اینکه یک ریسمانی را خدا پیامبر از یک جایی گرفت، آمد وصل یه، این قسمت لفظش این است که دارد آن پایین گره میخورد. که دیگر همیشه اینجا بمونه، ما هم بتوانیم ازش بالا برویم.
ولی ریسمانه را از یک راه خیلی دور پیامبر بلند کرده، برداشته آورده. اینجوری نیست که آورده باشن، دستش داده باشن، بهش بگویند اینجا گره بزن. پیامبر یک کار بزرگی انجام داده. همانطوری که حضرت مریم در تولد حضرت عیسی کار بزرگی انجام داده. هیچکس دیگر نمیتونست این کار را انجام بده. اینها مسئله این است که پیامبر مدیوم نیست.
کسی نیست که فقط بیاید یک الفاظی را بهش بگن، برود تحویل بده. که هر انسانی دیگر میتواند بکند. این یک نکته، اینکه ما یک چیزی تحت عنوان لینگوئستیک ترم داریم که اگر عمیقاً درکش بکنید، آنوقت این مقدار تمایز گذاشتن، من حرفم این است که در نظریه قبض و بسط مخصوصاً علوم اصل و متن مثلاً دین و شریعت کاملاً تئوری قبض و بسط برای این دو تا نامتقارنه.
یعنی اینجوری نیست که من یک چیزی از متن بفهمم، روی علوم اصل من تأثیر بذاره، یک چیزهایی از علوم اصل در متن تأثیر بگذارد. جریان یکطرفهست. یعنی یک جوری انگار من یک چیزهایی تحت عنوان علوم اصل دارم، اینها را درک میکنم و بعد اینها میریزه در متن.
از آنور هیچ جریانی برقرار نیست که از تو متن یک چیزی وارد علوم اصل بشود. من نمیفهمم چرا. من فکر میکنم که اگر مسئله این، تنها چیزی این است که این متن به یک زبانی نوشته شده، خب این زبان در آنجا هم به نوعی دخالت خودش را دارد. اگر زبان قدیمیه، نمیدونم، بحثهای لینگوئستیک خاصی هست، بهخصوصی چیزی مطرح نکرد.
همینجوری به نظر میآید که فقط یک جور عدم تقارن ذاتی در این نظریه وجود دارد. نکته دوم این است که این اینکه باز در حرفهای کلام دکتر سروش هست که زبان یک جوری حامل فرهنگه، من این نکتهای که دفعه قبل گفتم و خود بحث کردم این است که قبلاً مفصلاً این را من سعی کردم بگویم که همانطوری که ایزوتسو در کتابش گفته، اصلاً قرآن تا حدودی زیادی زمان را ایجاد میکند.
یعنی ما نسبت به زبان منفعل نیستیم. زبان یک قالبی نیست که ما در آن زندانی شده باشیم و قرار باشه که دقیقاً از همه چیزش تبعیت بکنیم. از واژگان گرفته تا گرامر را نه پیامبر، نه در قرآن، در هر شاعری، هر نویسندهای به نوعی، حتی هر کدام ماها به نوعی زبان را به یک نحو خاص استفاده میکنیم.
در قرآن این دیگر در اوج خودش قرار دارد. من یک چیزی میخواهم اضافه بکنم. خوشآمدید. فقط مسلمانها بودن، وهابیها. همه با همدیگر کاملاً توافق دارند. میدانید که معمولاً وقتی که مخالفین را بکشید بین خودتان اختلاف مخالف و به هر حال یک کیس به وجود میآید دوباره سرش را باید ببرید دیگر و همینجور هی کوچیک و کوچیکتر میشود.
به هر حال حالا فرض کنید واقعاً یک دنیایی را تصور بکنید اصلاً معجزاتی در آن شده، همه به قرآن ایمان پیدا کردن. خب؟ همه ایمان پیدا کردن به معنای سروشیش هم نه، به معنای همین متعارفش که این یک الفاظش هم الفاظ مقدسه. خب؟
اگر هیچ مخالفی نباشد و شما یک کتابی داشته باشید که بدونید این کتاب از طرف خداست، یک معارف اصل هم داشته باشید که اینها را خودتان به زحمت در طی هزارها کسب کردید، تعامل بین این کتاب و این معارف اصل چه جوری به نظرتون باید باشه؟
اگر کسی از کسی نترسید که اونی که ایمان ندارد به قرآن و منتظره که شما یک چیزی بگویید بیاید یقه تون را بگیرد و مثلاً سرتون را بخونه به دیوار، اگر اینجوری ذهنتان به اصطلاح در آن ستیزه نباشه، امکان ستیزهجویی طرف مقابل را ندید، فکر کنید یک ضمانتی هم شده که تا ابد تا آخر دنیا هم دیگر همه مؤمنن و همه قرآن را قبول دارند.
شما به عنوان یک مسئله منطقی چه جوری در واقع این تعامل را طراحی میکنید تو ذهن خودتون؟ خب اینجوری طراحی، من یک بار یک مثالی فکر میکنم که کلاس گفتم یا ضبط شده یا ضبط نمیدانم تو جلسه اول گفتم یا نه، خیلی مختصر میگم، خیلی وقت نگیره.
من فکر میکنم این مسئله مثل این است که الان شما یک کتابچهای مثلاً نتایج آزمایشگاهی از چندین سال قبل مثلاً به دستتون برسد که مطمئن باشید که اینها در یک آزمایشگاهی که مجهزترین آزمایشگاه دنیا و تاریخ بوده، چند سال پیش انجام شده و آن آزمایشگاه هم از بین رفته. بعد هم دیگر مثلاً ما الان به آن امکانات آزمایشگاهی از اینی که آنها دسترسی داشتن، دسترسی نداریم.
خب؟ فقط یک یک دست، فکر کنید من یک کتابچهای دارم در آن یک عالمه آزمایشهای جالب ثبت شده با نتایج کاملاً دقیق و درست که من اصلاً قدرت اینکه اینقدر دقیق اینها را آزمایش بکنم ندارم.
تمثیل دفترچه و ابهام متن
خودم هم یک وسایل آزمایشگاهی دارم که میتوانم باهاشون این کار را انجام بدهم. حالا نکته این است فرض کنید که این کتابچهای که دستمون رسیده، خب کتابچه شخصی یک آدمه، یک عالمه علائم اختصاری دارد که خیلی معلوم نیست منظورش چیه، یک الفاظی در آن به کار رفته ما دقیقاً نمیدونیم یعنی چی، یا مثلاً یک خورده افتاده یک جای آب خورده و یک خورده مشکل پیدا کرده بعضی جاهاش محو شده.
یعنی کتابچهای نیست که دقیقاً الان من بتوانم بخونم، بگویم که این آزمایش اینشکلی انجام شده، نتایجم تا ۱۰ رقم اعشار این است. ممکن است بعضیهاش رقم اعشارش اصلاً کلاً پاک شده، بعضیها حتی یک خورده، بعضیها تا ۱۰ رقم اعشار مانده.
یک چیز مبهمی، یک کتابچهای با آزمون مطمئنم که آزمایشهاش دقیقتر از آزمایشهای منه، ولی یک ابهامهایی در آن وجود دارد. اگر هیچ آدمی هم تو دنیا مخالف این آزمایشگاه و آدمهایی که آن کتابچه را در واقع به وجود آوردن نیست، ما به عنوان یک دانشمند الان میخواهیم از این کتابچه هم استفاده بکنیم.
مطمئنیم که این کتابچه به یک جایی، یک جایی هم که آزمایش کردیم و آنجا آزمایشها خیلی دقیق ثبت شده بود، متوجه شدیم که مثلاً ما تا ۴ رقم اعشار رفتیم، آن تا ۱۰ رقم رفته و ۴ رقم ما اول نمیخورد، دوباره آزمایش کردیم دیدیم ما آن هم، چند بار هم پیش آمد دیدیم جایی که آن درست نوشته همیشه آن دارد درست مینویسه.
خب؟ حالا اگر چنین وضعیتی داشته باشه شما چه کار میکنید؟ اگر دعوایی نباشه، کار نه نظریه قبض و بسط شریعت نیست، مثلاً بگویید که ما همواره باید دفترچهها را در سایه علوم اصل برسونیم.
هرچه تو آن دفترچه نوشته را مثلاً یک جوری باید سعی بکنیم که اگر با آزمایشهای جدید ما تطبیق پیدا نکرد، ما باید آن ارقام را یک جوری مثلاً دستکاری بکنیم یا آن آدمی که آن آزمایشها را داشت مینوشت، درست است آزمایشگاهش خیلی آزمایشگاه خوبی بوده، ولی خب حالا به میل خودش گهگاه داری مثلاً در ارقام اصل خودش استفاده کرده و زیاد مثلاً چیزهای درستی.
ببینید اگر واقعاً شما ایمان داشته باشید که آن از یک آزمایشگاه بسیار مجهزتر آمده و کسی هم که آن را آورده کاملاً چیزهایی که نوشته دقیقه، خیلی آدم اینجوری مواظب بوده و اشتباه هم نمیکرده، فقط مشکل این است که این یک جوری برای ما همهچیزش شفاف نیست.
یک ابهاماتی وجود داره، مثلاً ارقامش محو شده، حالا هرجوری میخواهید تو ذهنتان تصور بکنید. خب به نظر من تعامل خیلی سادهای وجود دارد. من یک آزمایشی را اصلاً نمیتوانم الان انجام بدم، آنجا یک چیزهای مبهمی در موردش نوشته، من در حدی که آنجا نوشته فعلاً فرض میکنم درست است. هرچقدر که از آنجا میفهمم، مثلاً امکان آن آزمایش را فعلاً ندارم.
اگر یک آزمایشی را تا خب همین در موردش نوشتم در حدی که آنجا نوشته فعلاً فرض میکنم درست است. هر چقدر که از آنجا میفهمم اصلاً امکان آن آزمایش را فعلاً ندارم.
اگر یک آزمایشی را تا چند رقم اعشار انجام میدهم و میبینم کاملاً با آن چند رقم اعشاری که آنجا نوشته شده مخالفه، کاملاً به این کاری که دارم میکنم شک میکنم یا فکر میکنم شاید آن آزمایش، این آزمایش نیست.
به هر حال نمیآم بگویم تو آن چیزی که آنجا نوشته غلط است. شاید من آن را دارم بد میفهمم. شاید اینجا این را دوباره تکرار میکنم.
اگر مطمئن شدم، ولی اگر مخالف اینجوری نداشته باشه و من در واقع یک جوری همه چیزم همه آدمها در تلاش فقط این باشند که از مجموع چیزهایی که الان داریم و میتوانیم آزمایش کنیم و مجموع چیزهایی که آنجا نوشته استفاده بهینه بکنیم، فکر میکنم یک تعامل دو طرفه به وجود میآید.
در واقع کلاً میشود یک ایده خیلی ساده گفت. من از آن کتابچه یک نتایجی را همیشه با یک احتمالی میفهمم که درستی و غلطش چیست. مثلاً بعضیاشو ۹۹ درصد مطمئنم که هم شرح آزمایش خیلی شفاف و واضح است و هم نتیجه آزمایش به وضوح نوشته شده.
هیچ شکی هم تو اینکه چیزی که دارم میفهمم چه تقریباً ندارم. میگویم ۹۹ درصد مطمئنم که این آزمایش، این چیزی که اینجا نوشته منظور این است و این هم نتیجهاش. و حالا من این را تکرار کردم و به یک نتیجه دیگهای رسیدم. خب من به آن آزمایشگاه بیشتر اعتقاد دارم. فکر میکنم من دارم یک جایی اشتباه میکنم.
دستگاههای من در این. یک بار هم نه آنجا یک چیزی نوشته خیلی مبهمه. اصلاً شرح آزمایش تقریباً پاک شده. اصلاً شرحم کلاً ندارم. یک جایی از دفتر اصلاً پاره شده. مثلاً خب معلوم است یک آزمایش غیردقیق را ترجیح میدهم به آزمایش چیزی که اصلاً آنجا درست نمیفهمم.
یعنی اگر من ترسی را نداشته باشم که مثلاً یک عده کمین کردن که یک بهانه بگیرند آن دفترچه را بگیرند پاره بکنند که من بخواهم یک جوری هی در یک حالتی باشم بگویم نه حالا ما این دفترچه را آقا اونجوریها هم نیست.
زیاد یعنی میخواهم اصلاً این را حفظش کنم اینها را فعلاً کاریش نداشته باشیم ما استفاده ازش نمیکنیم. اینجا برای خودش ترس. اگر خطری تهدید نکند که کسی میخواهد آن چیزو برداره خرابش بکنه، هیچ آدمی نمیآید بگوید که آقا آن را باید در سایه این حتماً بفهمی. اینها خطر، اصلاً خطر میکنم که این حرفها را دارم میزنم.
منطقیش این است که خب یک سری اطلاعات اصلاً مهم نیست من همه اطلاعاتی که تو ذهنمه را هر کدومشو با یک احتمالی درست و غلط میفهمم و تعاملشم مشخصه چه جوری باید باشه. اگر یکی را با احتمال بیشتری درست میفهمم و درسته، میخواهد از آن دفترچه آمده باشه، میخواهد از تجربه من آمده باشه یا هر چیز دیگهای.
من بنا به اینکه کدومشو مطمئنترم بهش اعتماد میکنم، آن یکی را در واقع فعلاً نگه میدارم. از این هم نباید بترسید که یک عده طرفدارای آن دفترچه هستند که اگر شما بگویید که آنجا کوچکترین ابهامی وجود دارد ممکن است کله شما را بکنند. اینها دو طرف هم هستند.
یعنی یک عده هم اینورن که ممکن است شما اگر بگویید که آقا اصلاً یک احتمال دارد شاید چیزی که من دارم چیزی که میفهمیدیم در واقع بزرگان اومدن گفتن آن صفحه آزمایش این بوده و نتیجهاش هم این است.
آن رقم چهار هم که آنجا میبینید معلوم نیست دو یا چهار یا شیشه ما مثلاً میگوییم چهار. حالا اگر معلوم شه من آزمایش را انجام دادم معلوم شد اینجا دوئه اصلاً چهار نمیخوره بیام بگویم که این دو بوده و اصلاً چهار نبوده و این حرفها یک عده ممکن است از آنور هم بیان کله مرا بکنند.
یعنی چون این وسط یک شور و هیجانهایی وجود دارد از حالت منطقی خارج شده وگرنه فکر میکنم تعامل بین یک متنی که اگر ایمان داریم که از طرف خداست ولی به دلایلی به دلیل اینکه زبان اصولاً ابهام ایجاد میکند یعنی ما زبان روشنی که همه چیز را به طور دقیق بخواهد بیان بکند نداریم، فهم ما از یک متن مثل فهم ما از جهان همیشه به همراه با یک احتمال خطایی هست.
اگر احساس نکنم که دعوایی قرار است انجام بشه، کسی قرار است کله کسی را بکنه، فکر میکنم تعامل بین متن و جهان و همه چیز خیلی روشنه.
یعنی لازم نیست جوابهای خاصی بدهیم و اینجا همهاش در واقع در زمان حال در واقع این خودش جز واکنشهای ما نسبت به وضعیت اجتماعی و سیاسی عصره که بخواهیم یک جوری فقط خودمان را کنار بکشیم و بعضی از چیزهایی که دین به ما میگوید را فعلاً در یک چیزی در حالت تعلیق نگه داریم که آسیبی مثلاً به دین نرسد.
بفرمایید. مثلاً فرض کنید که من همین دفترچهای که شما فرمودید را یک صفحهای که خیلی علاقه دارم که مثلاً رقم پنجمش مثلاً چهار باشه. علاقه دارم؟ بله. چرا؟ مثلاً فرض میکنم حالا به دلایلی شما علاقه دارید که مثلاً آزمایش هست که در این تأیید میشود. خب؟ بعضی موقعها این علاقه شما دارید از این قضیه میبینید.
یعنی آدم خودش ببینید من یک اعوجاجهایی دارم. یک جاهاییشو مطمئن نیستم که درست دارم میفهمم، درست نمیفهمم. فرض بر این است که اگر بخواهیم منصفانه کسی چیزی را دوست نداشته باشه، قرار و مداری نداشته باشه، سعی بکنیم درست بفهمیم، هر چقدر هم سعی بکنیم، مثلاً به همین دلیلی که شما دارید میگید، یک سری انگیزههای ناخواسته، یک سری دانشهایی که اصلاً متوجهشون نیستیم، باعث میشود که یک اعوجاجهایی در درک ما از این متن حاصل بشود.
خب؟ از آن طرف بدون این متن هم که به دنیا نگاه میکنیم، چه خواسته خاصی داشته باشیم، چه نه، اشتباه میکنیم و یک مشکلاتی در واقع تو معرفت بشری بدون وحی ما وجود دارد.
هم تو معرفت ما از وحی مشکل وجود داره، هم تو معرفت ما از جهان. درست؟
تعامل معرفت دینی و جهانی
اگر ایمان داشته باشیم که این دو تا هر دو منبع الهی دارند و یک چیز دارند میگن، تعاملش روشنه که چگونه باید باشه. من گاهی باید به معرفت دینی خودم شک بکنم که بد دارم میفهمم، گاهی باید به جهان، به معرفت جهانی خودم شک بکنم، معرفت اصلی خودم را ببرم زیر سوال.
اگر ما تصنعی وجود نداشته باشه، فکر میکنم خیلی روشنه که چه کار باید کرد. شما دارید به مکانیسمهایی اشاره میکنید که فهم ما از متن را دچار اعوجاج میکند. آبخوردگی از کجا داریم میآریم؟ یکیش همین که شما میگویید. من میگویم یک نظریهای هست که میگن، حالا آن نظریه، اسمش نظریه معتبره.
میگویند شما خودتان را متهم کنید که برداشتتون از یک چیزی، یک جوری خودتان رو، و از جهان کردید. من میگویم هرچه بگید، من میگویم در مورد علوم عصر هم خودتان را متهم بکنید که اشتباه دارید میفهمید. فیزیک دارد اشتباه میکند. شما میگویید معارف را شما خودتون، من میگویم همه معرفتهای ما مطلقاً یک حالت نسبیای دارند.
یعنی یک درصدی از خطا توشون وجود دارد. چه معرفت ما از متن، چه معرفت ما از جهان. ساینس در آن خطا وجود دارد. برداشتهای علمی ما، اصلی ما، همیشه خطا در آن وجود داشته، الان هم وجود دارد. شما میگویید معارف، شما خودتان را متهم به ایجاد بکنید تا به این نظریه برسید.
برای اینکه این شفافتر بشه، شما مجبور میشین یک معارف، حالا به شکل مصنوعی ایجاد بکنید. در واقع متهم کردن یک جور معارفورزی هست. من خب آن بحث شما را هم قبول دارم که در واقع نباید کاملاً حذف بکنیم، همهچیز را مطالعه بکنیم، یک برخورد خیلی عادی باید بکنیم، با آن دچار اشکال میشویم.
خب عارض خودیه یا غیرخودیه؟ از اصطلاحات روز استفاده کنیم. اینکه ما میخواهیم همهمون، همهمون مطمئنیم که این دو تا، این دو تا کار، این دو تا چیز منبعهایی هستند که به یک حقیقتی وصلن، فقط میخواهند یک جوری در واقع چیزهایی را که برداشت میکنیم را با همدیگر بشینیم تو یک جو دوستانهای حل بکنیم.
بله، خب باید دیدگاه انتقادی نسبت به خودمان داشته باشیم. من نمیگویم که من از حرفهای من این برنمیآد که آدمهای سادهانگاری باشیم و همینجوری برای خودمان هرچه به ذهنمون رسید بگوییم درست. اینکه به شدت خودمان را نقد بکنیم. به شدت اعتقاد داشته باشیم که هرچه میفهمیم در آن خطا ممکن است باشه، چه از متن، چه از دنیا.
ولی الان به دلیل اینکه، یعنی من میگویم ایدههای دکتر سروش نتیجه این است که انگار یک آدمهایی کمین کردن و الان که این کتابچه را بردارم پاره بکنم، ما باید یک جوری فعلاً کوتاه بیایم، بگوییم که ما کاری به این کتابچه نداریم، به کار شما کار نداریم، شما مثلاً زندگیتون را بکنید و اینجوری در واقع برخورد کنیم.
من میگویم روحیهمون اینجوری نباید باشه، نه اینکه از خودمان انتقاد نکنیم. انتقاد علمی به اصطلاح، اینکه احتمال خطا برای خودمان باشه. نکته، بگذارید من از این جلساتیه که یک چیزی میخواهم بگویم تمام بشود و حوصله ندارم در موردش زیاد بحث بکنم. من فکر میکنم این موضوع هم، یعنی اینجوری نیست که الان گاهی یک چیزی میگم، تو جلسه میفهمم که موضوع حاده.
این موضوع را میدانم موضوع حادیه و الان مثلاً تو جامعه دانشگاهی ایران خیلی از بحثهای اخیر دکتر سروش حرف زده میشود. بگذارید خیلی کشش ندیم. شما اگر اشتباهی دارید شما بگویید ولی تمومش کنیم. من یک چیز دیگر بگویم و برویم سراغ کار خودمان. تابع چه جور علمیه؟
تابع علم این است که مثلاً علم به میزان پاکشدگی جوهر و نمیدونم، یک علم دیگهایه غیر از علم فیزیک روز. من همهش حرفم این است که ما در درک متن، بله از یک جور دانشهایی مثل لینگویستیک استفاده میکنیم، هرمنوتیک، همیشه هم میکردیم. واژهها را باید بفهمیم، باید بفهمیم که واژهها را چگونه بفهمیم، یک متدی داشته باشیم.
بله درک متن برای خودش قواعدی دارد. این قواعد هم خودش متغیره. من الان در طول صحبتهام به این موضوع اشاره میکنم. بنابراین من بدون اینکه بخواهم بگویم که درصد احتمال را چگونه تعیین میکنیم، از کجا میآد؟ همونطور که متن و قواعد متنی فی درک جهان دخالت میکنند یک جوری درک جهان هم ممکن است تأثیر بگذارد را درک من از متن.
اصلاً کاری به این تعامل نمیگویم اینجا دو تا جهان کاملاً مستقله با هم هیچ تعاملی ندارند. میخواهم بگویم اگر یک جو جو خصمانهای نباشد روشنه که چه کار باید کرد. من دو تا منبع دارم از هر دو تا منبع با یک احتمالهایی یک چیزهایی میفهمم. گاهی ممکن است هر دو تاش خیلی مبهم باشه.
باید احاله ببینید تو جو خصمانه از شما سؤال میکند و شما باید همین الان جواب بدهید. اینجوری نیست که بگویید من الان نمیدانم. مثلاً یک نفر برود بالای منبر مورد سؤال قرار بگیرد که خب اسلام در مورد فلان چیز چه میگه؟ بگوید من نمیدانم. این آیه قرآن یعنی چی؟ بگوید من نمیدانم. معمولاً یک جو یک جوریه که باید بگویید این هست یا نیست.
و اشتباه اینجوری پیش میآید دیگر. یعنی شما در این در معرض این هستید که باید همین الان جواب طرف را بدهید. من میگویم اگر جو خصمانه نباشد همین حرفایی که شما میزنید درست است. ما بعضی از قواعد زبانشناسیمون اصلیان اصلاً. چه اشکالی داره؟ اینها دارند تکامل پیدا میکنند. بعضی از قواعد کسب جهان ما به نوعی ممکن است تحت تأثیر متن قرار بگیرد.
متن قرآن ممکن است به شما یک ایدههایی بده که بعضی از روشها درستن، بعضی از روشها غلطن. یعنی هر دو تا ممکن است روی روشهای همدیگر حتی تأثیر بذارن. من میخواهم بگویم که همهی تأثیرها یک جوری باید وضعیت متقارن داشته باشند. من دلیلی نمیبینم که عدم تقارن فرض بکنیم.
بگوییم که یک چیزهایی تو علوم عصر هست اینها را بریزیم باعث استنتاجهایی از متن بکنیم. ممکن است آن متن یک واقعیتی را به صراحت دارد میگه، صددرصد هم مخالف علوم عصره و آنقدر با صراحت دارد میگوید که من به عنوان آدمی که به آن متن اعتقاد دارم، تمام علوم عصر را میبرم زیر سؤال.
از کسی هم نمیترسم. اگر کسی نباشد نمیترسم ولی الان چون هست میترسم. من نمیگویم مثلاً که یک چیزی تو قرآن مثلاً ممکن است باشه تمام علوم عصر را کلاً ببره زیر سؤال. چه اشکالی داره؟ علوم عصر آنقدر هم محکم و چیز نیستند.
اگر اینجوری بود من فکر میکنم که اگر مخالف و معارضی وجود نداشت، اگر من یک چیزی خیلی قاطعانه تو کتاب مقدس میدیدم و مطمئن بودم که این کتاب همهچیزش درست است و تحریف نشده و همهچیز را با ۹۹ درصد مثلاً بیشتر اطمینان دارم که این دارد این را میگوید و علوم عصر یک چیز دیگهای دارند میگویند.
خب آن تئوریای که در علوم عصر هست خیلی تئوری محکمی ممکن است نباشد. خب من آن را میتوانم بگذارم کنار. من میخواهم بگویم که جریان برعکسش باید اگر مشکلی آدم نداشته باشه، منطقی فکر بکند باید به جریان برعکس معتقد باشه. یعنی جایی که فهم شما از متن روی درک شما از جهان تأثیر بذاره، حتی روی علوم عصرتون تأثیر بگذارد.
اینکه الان آدمهایی که تو علوم عصر را در واقع تو دستشون دارند این چیزها را نمیفهمن، سکولارن و مثلاً به هیچ متن مقدسی معتقد نیستند و نمیشود بهشان گفت که آقا اینجا این را نوشته شما بیاید آن تئوریتون را درست بکنید، بهتان میخندن، خب من میگویم که این یک چیز مربوط به فضای فعلیه.
منطقیش این است که من ممکن است از متن یک چیزی بفهمم و این چیزی مثلاً من نمونهای که زیاد اصرار دارم که تکرار میکنم، تو قرن نوزدهم شما اگر قرآن میخوندید باید میگفتید که تو سوره یوسف که یوسف رؤیاها را تعبیر میکنه، حالا همینجوری یک چیزی آنجا نوشته دیگه، تمثیله. و اینکه تو قرن نوزدهم تفسیر رؤیا جزو خرافات و احمقانه بود.
بعد مثلاً فروید هزار و سال ۱۹۰۰ یک کتابی نوشت و در قرن بیستم کمکم یک دیسیپلین علمی متخصصی به وجود آمد. الان خیلی آدمها کراوات میزنند میروند کلاس و در مورد تفسیر رؤیا صحبت میکنند و اینکه رؤیاها محتوای خاصی دارند. حتی کمکم حرف این هست که در مورد آینده هم یک چیزهایی میتوانند بگویند. خب؟
من میگویم که تو قرن نوزدهم اگر بودم، متن را میخوندم میگفتم آقا این حرفی که میزنید درست نیست. بروید به خودتان بیشتر دقت بکنید. اینها خرافه نیست. اینجا با صراحت نوشته که حضرت یوسف یک چنین رؤیایی را تفسیر کرد و تفسیرش هم درست بود. که تعبیر رؤیا در قرآن، شهادت میدهد قرآن که تعبیر رؤیا وجود دارد.
اینکه حالا من صددرصد مطمئنم که این ماجرایی که قرآن تو سوره یوسف دارد میگوید عین حقیقته، هیچ تمثیلی در آن نیست. نه، نمیتوانم این حرف را بزنم. حتی داستان یوسف را من میتوانم بگویم خب شاید مثلاً عین حقیقت را نمیگه، یک جوری دیگهای مثلاً تعبیرش بکنم. شاید یک استعارهای در بینه.
همیشه به هر حال شما در متن و در هر چیزی که درک میکنید میتوانید یک به اصطلاح انقلتی بیاورید. بگویید که یک درصدی خطا ممکن است وجود داشته باشه. ولی تقریباً وقتی آدم قرآن میخونه با احتمال بسیار بالا این را میفهمد که این داستان دارد در مورد واقعیت صحبت میکند. یوسف واقعاً این کار را کرده و رویاها معنی داشتن.
متن به راحتی نمیتوانید متن فهمی بکنید که اینجوری نخونیدش. متوجه هستید؟ بنابراین تو قرن نوزدهم من باید به روانشناسا و به دانشمندا میگفتم که اشتباه دارید میکنید. یک خورده بیشتر فکر کنید، کار کنید، میرسید به اینجا که رویاها نه تنها معنی دارن، بلکه در مورد آینده هم ممکن است یک چیزهایی بگویند. خب چه اشکالی داره؟
من به نظرم تعامل منطقی بین متن و معارف عصر اینجوری است. یک جایی هم متن میبرد. با صراحت بیشتری دارد یک چیزی را میگوید. معارف عصر، نگاه کنید تو قرن نوزدهم چگونه میگفتند رویاها معنی ندارن؟ همینجوری. خیلی چیزهایی که الان در چیزهای آکادمیک هست همینطوریه. دلیل چنین روشن و خیلی محکمی ندارد. فضا اینجوریه، یک چیزهایی گفته میشود دیگر.
الان میگویند که ذهن توسط کامپیوتر دیجیتال قابل مدلسازیه. شما بگردید ببینید یک دانه دلیل وجود دارد به غیر از اینکه دوست داریم که اینجوری باشه؟ هیچ دلیلی وجود ندارد. اگر من مثلاً بگویم که متن نوشته که نه، یک چنین چیزی نیست، خب گفتم دیگر.
میتوانم اگر مخالفی هم وجود نداشته باشه، میتوانم زورم بگویم یک خورده. مال متأسفانه فعلاً این چیز نیست. تو محافل علمی ما در موضع ضعف قرار داریم. بگذارید من یک نکته دیگر بگم، این بحثو تمومش بکنم.
این نکتهای که من خیلی روش تأکید دارم این است که اگر دکتر سروش یا هر کس دیگهای برای فهم متن دارد متدولوژی ارائه میدهد که شما برای فهم متن باید اینجوری بکنید، این کار را نکنید، معارف عصر را بیارید، آنها را نبرید، نهایتاً شما وقتی حرف میزنید که مردم چه بکنن، چه نکنن، وقتی یک متدولوژی ارائه میشه، هرچند ممکن است دکتر سروش بگوید که من اصلاً متدولوژی ارائه نمیدم، من دارم در مورد واقعیتهایی دارم صحبت میکنم، به هر حال آدمهایی که به این واقعیتی که دکتر سروش دارد بهش اشاره میکند معتقدن و این حقیقتهایی را که دکتر سروش میگوید.
را درک کردن، طبعاً باید در سایه این حقایقی که درک کردن، حالا چه از نوع متد باشه چه نباشه، فهم بهتری از متن ارائه بدن.
متوجه هستید؟ من منتظرم میگویم آقا در مکتب دکتر سروش قرآن اینجوری فهمیده شده، این بهتر از فهمیه که ما داشتیم. کسی که ادعاهایی این شکلی میکند که متن اینجوریه، علوم عصر اینجوریان، رابطهشون اینجوریه، ریزالت باید داشته باشه. باید یک چیزی ارائه بکند. این مکتب باید یک فهم ارائه بکند. من هیچ چیزی نمیبینم.
یک آیه نمیبینم که نهایتاً روش انگشت گذاشته بشود که آقا اینجوری این را بهتر میشود فهمید. دکتر سروش الان چیو دارد بهتر از بقیه میفهمه؟ به غیر از اینکه یک جوری به نظر من میخواهم بگویم اینجا دقیقاً شما همینو بفهمید که موضوع فهمیدن قرآن نیست. موضوع فقط این است که اگر یک روزی یک تیری آمد بتوانیم این را یک خورده بکشیمش کنار تیر بهش نخوره.
راه باز بکنیم که این را چگونه میشود جابهجاش کرد. و این به نظر من کاملاً همان ذهنیت چیزی را نشان میدهد. حالا بگذریم. من دیگر این بحثو ادامه نمیدم. بگذارید من کاری که دارم میکنم چیه؟ میخواهم بگویم که درست من در ضد آن چیزی که شاید دکتر سروش میگه، خیلی معتقدم که متن را شریعت نه تنها صامت نیست، حرف برای گفتن دارد.
درست است که هر جور معرفتی که تو ذهن من باشه ممکن است در فهم متن یا هر درک دیگهای از متن و غیر متن داشته باشم تأثیر بذاره، ولی به نوعی ما میتوانیم یک استقلالی قائل باشیم برای متن و معارف دیگهای که داریم و اگر متد مشخصی، اسلوب خاصی برای برخورد کردن با متن داشته باشیم، مثلاً فرض کنید برای معنی کردن واژگان، برای فرض کردن اینکه یک چیزی استعاره هست یا نیست، دلبخواه نیست.
من اولش عرض کردم این است که شما باید متن را بر اساس یک متدولوژی مشخص بخوانید و این نتایج را داشته باشید. اگر نتایجتون غلطه، خب یا متدتون اشتباهه یا اشتباه به کار بستید. هیچ چیز خاصی در مورد فهم متن وجود ندارد که لازم باشه که حرفهای جدیدی بزند.
تئوری فهم متن
قواعد فهم به طور کلی در مورد فهم متن هم کار میکند. من وقتی دارم یک چیزی را میفهمم، یک چیزی تو یک مدلی مثل اینکه تو ذهنم میآد، یک تئوری درست میکنم، این سوره در مورد این است. میخونم، میبینم خب اگر این حرف من این است که من دفعه قبل نمیدانم چه مثالی دارم. اگر یک نفر فکر کند که مثلاً سوره مریم در مورد چیه؟
در مورد مثلاً در مورد چی؟ تولد؟ در مورد مثلاً در مورد تولد که خب نه، یکی اینکه فکر کند در مورد تولد دو تا چیز گفتم. یکی در مورد مثلاً فرض کنید در مورد حضرت عیسی. خب. شما واقعاً این متن را از اول تا آخر میخونید، متن در مورد حضرت عیسیست.
یا از را اسمش بگویید آقا اصلاً این سوره مریم در مورد از آن مریم معلوم است دیگر از اسمش پیداست. خب بعد میخوانید میبینید که یک صفحه و خوردهایش که در مورد حضرت یحیی و حضرت زکریاست. خب آنها یک جوری خویشان و بستگان از مریم بودن، زمینهساز بودن از مریم.
بعد میرید میرید کار حضرت ابراهیم و اینا، خب اینها هم اعقاب حضرت مریم از اسمهای، بعد میخواهد در مورد قیامت که خب به هر حال آن هم باید بگویید که یک جورهایی حضرت عیسی با قیامت یک ارتباط خاصی داره، مثلاً موضوع اینه، حضرت عیسی هم پسر حضرت مریم.
اینکه من اگر یک تئوری غلط داشته باشم، متن یک جوری به من میگه، صامت نیست. به من میگوید آقا این تئوری با این سازگار نیست. اگر اینه، این آیه اینجا چه کار میکنه؟ آن آیه اینجا چه کار میکنه؟ ساز ببینید من یک بار این حرف را زدم که متن را وقتی میگویم متن منظورم قرآن نیست.
شما یک فیلم نگاه میکنید، یک شعر میخونید، متن را وقتی فهمیدید که به یک چیزی رسیده باشید تو ذهن خودتان که واقعاً احساس کنید که اگر الان میخواستید این چیز را بیان بکنید، یک چیزی شبیه این تولید میکردید.
یعنی اگر شما به یک عمق مثلاً معنای سوره مریم برسید، باید یک جوری احساس بکنید که این بیان خوبی از آن چیزی است که الان تو ذهن شما هست و بهش رسیدید.
یک شعر، مخصوصاً شعر خیلی اینجوری است. ببینید واقعاً وقتی یک شعر را فهمیدید، مثلاً میشود اشعار نو که یک خورده پیچیده هستن، واقعاً آن چیزی که تو ذهنتان آمده راه بیان خوب برایش همین است که اینجا هست یا نه؟
هی من وقتی فکر میکنم این شعر در مورد اینه، بعد دوباره که دارم میخوانم میبینم اگر در مورد این است پس این دیگر چه کار میکنه؟ متن ساز خودش را میزنه، حرف میزند. اجازه نمیدهد شما هر چیزی را به عنوان معنی متن بپذیرید. اگر من الان بیام بگویم سوره مریم مثلاً فرض کنید در مورد تشکیل خانوادهست، اشتباهه.
آن چیزی که در مورد سوره نور گفتم و در مورد مریم بگم، واقعاً فرق نمیکند با اینکه بیام یک چیزی را خود درستتر بگویم در مورد مریم. این سوره همینجا وایساده، یک نفر بیاید هر چیزی در موردش بگوید. شما به محض اینکه فقط بپذیرید که یک اپسیلون متن حرف میزنه، دیگر همهچیز حله. حالا این اپسیلون چقدره؟
میبینید از نظر منطقی همین که شریعت صامت، هیچ متنی صامت نیست. من اگر بیام بگویم مثلاً فرض کنید فیلم ۳۰۰ در مورد سلسله انبیاست، خب بعد نباید آخه یکی نمیآید بگوید آقا کجاش در مورد سلسله انبیاست؟ شروعش که اینجوریه، آخرش اینجوریه، مثلاً میبینید منظورم هر متنی یک اقتضائاتی دارد. نمیشود یک چیزی را بهش، یعنی هر نقد و تفسیری با هر متنی سازگار نیست.
اینکه حالا چقدر میشود نزدیک شد، دور شد و این حرفا، متد چیه، اینها بحثی جداست. بنابراین کلاً ببینید درک متن یک چیزی مثل درک هر چیز دیگهست.
یعنی من یک چیزی ذهنیتی برام درست میشود که یک کلیتی، هر وقت که میشینیم میفهمیم داریم جزئیات را کنار هم میذاریم، میذاریم، هی سعی میکنیم این را به چیزهای کلیتر بکنیم، یک تئوری درست کنیم که همهچیز را به یک ربط بده.
در مدل ریاضی که برای مشاهدات فیزیکی درست میکنیم، همین کار را داریم میکنیم. همیشه تو ذهنمون داریم سعی میکنیم یک سری گذارههای کلی، یک مدلهای کلی به وجود بیاریم که جزئیات و مشاهدات و همهچیز را به همدیگر ربط بده.
واژگان و جملههایی که در متن هست، نشانههایی که به اصطلاح نشانهشناسی در متن هست، اینها مثل آن چیزهای حسی و فکتهای ما هست، ما داریم سعی میکنیم یک تئوری درست بکنیم که همهچیز را به همدیگر ربط بده.
هیچ چیز خاصی اینجا نیست. از علوم اصل، من مرتب این حرف را تکرار میکنم که این حرف پوپر را گوش بدهید که البته فکر میکنم انیشتین در واقع این حرف را با پوپر زده، حالا یک مقدار به اسم پوپر معروف شده ولی واقعاً عین حرف انیشتینه که هیچکس حق ندارد از این دانشمند بپرسه که تئوریت را از کجا آوردی.
هیچکس نمیتواند از شما بپرسه من الان حرفهایی که در مورد سوره مریم زدم را از علوم اصل گرفتم یا از علوم ماقبل تاریخ گرفتم یا خواب دیدم و خودم اصلاً بهش رسیدم. شاید مثل ابنعربی بگویم آقا اصلاً من اینها را کشف و شهود انبیا را دیدم، به من گفتن این حرفها را.
ابنعربی میگوید که من میگویم که اسحاق ذبیح بوده به دلیل رابطهای که با ارواح انبیا دارم. خب چه کار کنیم؟ من کاری که میتوانم بکنم چیه؟ متن را میذارم جلوش، میگویم آقا با این متن سازگار نیست به این دلیل.
از اینجای متن با احتمال بالای ۹۰ درصد برمیآد که حرف حضرت باید لازم است خب حق ندارم بگویم تو حق نداری با ارواح انبیا سوال بکنی تقلب کردی مثلا باید فقط متن را باید بخونی تئوری خودت را درست کنی هر کس هر کاری دلش میخواهد بکند من الان گفتم تو این جلسات جلسه قبل میخواستم شروع بکنم و هنوزم میخواهم شروع بکنم که بگویم این حرف هایی که زدم از کجا آوردم ولی لازم نباشد برای خاطر اینکه فکر میکنم مهم است گاهی درک بهتری پیدا بکنیم که کجاش مربوط وابسته است کجاش مستقله. من اگر یک خورده جلو بروم اصلا یک چیز خیلی روشنی وجود دارد که لازم نیست شما همه حرف
های من را بپذیرید که این یک نکته را مثلا در مورد این سوره قبول بکنید شما بگویید یک چیزهایی در مورد این سوره من گفتم بپذیرید خیلی حرف هایی که من زدم را هم در حالت تعلیق تو ذهنتان نگه دارید به هر حال ما متن را هم که داریم میخونیم هر متنی باشه همان کاری را میکنیم که موقع درک یک چیزی داریم انجام میدهیم یک جورهایی تا یک جایی که رسیدیم یک درکی داریم حدس میزنیم که مثلا این.
سوره در این مورده میریم جلو میبینیم با یک جاهایی مثلا فرض کنید متن نمیخونه یا مجبوریم که درک درکمون را عمومی تر کنیم که آن چیزی که نفهمیدیم جا بگیرد تو کسر این
چیزی که طرح کردم به عنوان معنای مثلا سوره یا برعکس میبینم که زیادی دور رفتم باید یک خورده زیاد دور رفتن شامل همه چیز بشوم کار خطاییه باید یک جوری در یک حالتی که تا حد ممکن نزدیک به معانی خاص متن هستیم قرار بگیریم به هر حال همه ایده ها و نکته خیلی مهم این است که خود این متدولوژی که داریم در موردش حرف میزنیم.
که یک بخشیش در واقع برمیگردد به اینکه واژه ها را چه جوری میفهمیم گرامر را چه جوری معنی معنی یک پترن گرامری را درک میکنیم همه اینها ممکن است خودش تحول پیدا بکند یعنی قرار نیست من یک روشی را فیکس بکنم و باهاش بروم متن را مثلا بفهمم
و تعهد بکنم تا آخر عمرم روشم را ثابت نگه میدارم حتی همین حرفی که من دارم میزنم در مورد درک متن را ممکن است محدودتر بکنند یا گسترده تر بکنند هیچ اشکالی ندارد فقط وقتی که دارم این کار را میکنم باید بدونم که متدم این شده متوجه منظورم چیست.
من باید یک متد اعلام شده داشته باشم واژه ها را اینجوری درک میکنم گرامر را اینجوری میفهمم و الی آخر کجاش را چیزی را استعاره میگیرم چه چیزی را استعاره نمیگیرم اگر قواعد اعلام شده نداشته باشم کاری که دارم در مورد متن انجام میدهم یک کاریه مثل همان که بگویم خواب دیدم اینجوری شد مثلا این خواب دیدم که این سوره در مورد فلان
چیز استدلال نمیتوانم بکنم اگر معلوم نباشد که پایه های استدلال من اصولا چیست شواهد چه جوری میخواهم بیارم واژگان را باید معنی بکنم باید بگویم که خلاصه با متن چه جوری دارم برخورد میکنم.
یعنی همین مثلا شاهد آوردن خودش یک جور متدولوژی دیگر من یک چیزی یک متد دارم میارم تو این متد یک اجزای لینگویستیک هست واژگان چه جوری معنی میشوند و الی آخر من در مورد واژگان مثلا میگویم که اولویت با نحوه کاربرده بعد با ریشه شناسیه بعد مثلا میرم سراغ متون ماقبل قرآن در زبان عرب ببینم چه جوری به کار میبردن خب یا مثلا یک چیزی که در مورد بدونم که در مورد این واژه یا در مورد این
موضوع خاصی که دارم بحث میکنم تو این نقل هایی که از پیامبر و معصومین شده چه چیزی وجود دارد. اگر خیلی چیز مطمئنی وجود دارد میتوانم ازش استفاده بکنم خب اینها یک مجموعه متد هایی که برای خودم میذارم و تخطی هم نمیکنم اگر این روش ها به نتیجه نرسید آن وقت میتوانم متد هام را عوض بکنم به هر حال باید یک متد داشته باشم نکته مهم این است که خود این روش هایی من هم کاملا در معرض اینن که تغییر بکنند این هیچ اشکالی ندارد خب من یک مقدماتی را جلسه قبل آماده کردم ببینم سعی میکنم یک خورده تندتر چیزهایی که مربوط به خود این سوره است را بگویم آن نکته هایی که
به نظرم مهم هست را. در واقع تثبیت بکنم اگر بتوانم تو این جلسه حالا یک خورده هم اگر اضافه تر حرف بزنم این را تمومش بکنم خوب است برای اینکه یک جا جمع شده باشه این خودش دوباره نره پخش بشود بین جلسات مختلف در یک جلسه همه را سعی بکنم کنار همدیگر بگویم خوب است نه دیگر من نمیبخشم واقعا بگذارید من فکر میکنم یک نیم ساعت یک ساعت وقت دارم که میام بگذارید از اینجا شروع بکنیم که تقریبا همیشه وقتی با یک سوره اولا فرض کردیم که سوره یک معنای خیلی چیزی دارد یک خودش را فرض اینها فقط میتواند بگوید اصلا سوره ها اونطوری که.
شما فکر میکنید قرار نیست که به این معنای خیلی منسجمی برسن خب ممکن است یک نفر از نظر تاریخی بقیه این آدمهای روشنفکر امروزی ممکن است بگویند که خب چون قطعه قطعه نازل میشده کنار همدیگر قرار میگرفته که اینطوری نیست که این سورهها یک جوری اول و آخرشون همهاش مثلاً به همدیگر خیلی وصل باشند.
ها؟ یک نفر ممکن است ادعا بکند اصلاً کل این کاری که داریم میکنیم زیر سوال. ها؟ سوره. هیچ اشکالی ندارد یک نفر چنین ادعایی بکند. من هم لازم نیست چیزی را ثابت بکنم. من با فرض اینکه اینجوری است دارم سعی میکنم که بخوانم. اگر روشم جواب داد، خب خوب است دیگر به این نتیجه رسیدم که سورهها معنی خوبی دارند.
لازم نیست من ثابت بکنم که به دلایل تاریخی سورهها را مثلاً پیامبر اینجوری میذاشت یا آنجوری. بهترین راه این است که تا فرض مثلاً برهان خلفی که دارید میآرید، فرض کنید که این یک چیزی غلط است. یک چیزی که میخواهید یک چیزی ثابت بکنید، خلافشو فرض کنید بروید مثلاً جلو به یک جایی به اگر به اشکال رسیدید که خب پس خلاف این حرفو فرض میکنم.
میگویم سورهها یک معنی مشخص دارن، میرم، میبینم اصلاً یک دنیای خوبی، یک دنیای خوبی رسیدم از سورهای که روش یک خورده کار کردم، میبینم معنی خیلی منسجمی دارد. این بهتر از دلیل تاریخی آوردنه. به هر حال ما فرضمون این است که سورهها یک جوری اول و آخرش همهاش به همدیگر ربط داره، یک متن منسجمه و این با لفظ سوره هماهنگه.
یعنی شواهد متنی هم سوره یعنی یک مثل یک شهری که دورش یک حصار کشیده باشند. انسجام، اینکه یک چیزی خیلی جدا شده از بقیه چیزها و برای خودش یک برج و بارو و چیزی داره، یک حصاری برای خودش داره، این یک جور مفهوم انسجام و مربوط بودن و جدا بودن از بقیه چیزها در واقع.
من برای خواندن سوره هم همیشه همین کار را میکنم که شما اول تا آخر سوره را سعی بکنید که قطعههایی که معنیهاش کاملاً روشنه که به همدیگر ربط دارد را جدا بکنید. اگر یادتون باشه این سوره را اینجوری شروع کردیم که نه من دارم یک جوری همه حرفهایی که میزنم را یک خورده استدلالیتر میگویم که از کجا اومدن، چیاش خارج اومده، چیاش چیا را خواب دیدم مثلاً.
ها؟ اشکال ندارد. منشأشو بگویم ولی اینکه منشأش مهم نیست. ولی فهمیدنش شاید بد نباشد. خب حداقل تو نگاه اول مثلاً میشود سوره را به سه تا قطعه کاملاً متمایز تقسیم کرد. حالا تو این تقسیمبندیها لازم نیست خیلی خطکشیهای دقیق بکنیم.
قطعه مربوط به حضرت زکریا و یحیی و مریم و عیسی یک قطعه اولیهان.
ساختار سوره مریم
بعد یک دور مرور تاریخ انبیا داریم. یک چیزهایی هم داریم که دو صفحه آخر سوره که در مورد قیامت و احوال مردم در قیامت و کلاً کساییایه که این عهد با انبیا را یک جور شکستن بیشتر. آنها در قسمت آخر قرار میگیرند.
میشود فراز اول و دوم را یک دانه گرفت، آن را یک چیز جدا. این خیلی مهم نیست. تو خود آن قسمت اول بهوضوح دو تا قسمت متمایز وجود دارد که یکیش مربوط به حضرت زکریا و یحییست، یکیش مربوط به حضرت مریم و حضرت عیسیست. بدون اینکه هیچ پیشفرضی داشته باشیم، این قطعهبندیها تقریباً درمیاد دیگر.
یعنی آدم همجوری یک داستان را بخونه، چه متن مقدس باشه چه نباشه، شما یک جوری یک مثلاً فرض کنید آن قطعهای که زکریا دارد دعا میکند و جواب میگیرد و یحیی به دنیا میآد، خب واضح این یک داستان مستقل در این سوره است. مریم و عیسی هم که مستقلاً اینجا برای خودشان یک داستان دارند. بعد داستانهای کوتاه ابراهیم، داستان موسی اینها هست.
که حالا اینها را میشود در قطعههای بزرگتری، اگر بتوانید خوب قطعهبندی بکنید برای فکر کردن کارتون راحت میشود. خیلی اینجا حساس نیست که ما قطعهها را چگونه در نظر بگیریم. نکته خیلی مهم که از متن برمیآد، لازم نیست از بیرون آورده باشید، این است که شما قسمت زکریا، یحیی و مریم، عیسی بهوضوح مسائل تولد در آن پررنگه.
یعنی اصلاً ما انگار این آیهها دارند در مورد تولد انسان صحبت میکنند. ولی دو تا انسان خیلی بزرگ خاص. میشود یک نفر بگوید که بگوید شما دارید این را به متن تحمیل میکنید. کسی میگوید که اینجا بحث در مورد تولد بهطور کلیه. متوجه هستید؟ من از کجای متن میخواهم دربیارم؟
من دارم از آن از شاید استفاده میکنم که میگویم که دو تا قطعه اول در مورد تولد بهطور کلی، تولد انسانه. آن هم تازه ادعا این است که یکیش تولد، یکی در آن پدر نقش اصلی را داره، یکیش مادر نقش اصلی را دارد. نه، این در مورد ماجرا داستان تاریخی سلسله بنیاسرائیله، این هم پایانشه. دو تا آدم آخر متولد شدن و ما داستان را داریم میخونیم.
اینکه خود تولد اینجا مثلاً یک چیز پررنگی داشته باشه را اینها از کجا متن را میاریم یا نه از یک جای دیگر ای داریم؟
خب من میخواهم سعی کنم بگویم که شواهد متنی وجود دارد که ما اینجا با مسئله تولد به طور کلی در واقع داریم برخورد میکنیم آن هم مخصوصاً از این جهت که مثلاً در داستان زکریا مسئله به ارث رسیدن یک چیزی به کسی که متولد میشود اصلاً ما اول در واقع مورد توجه.
اگر اینطوری نبود، من حرف استدلال متنی اینجوریه، اگر اینطوری نبود آن مقدار در واقع بحثهایی که در سوره هست که حرف از این زده میشود که زن من نازاست. نمیدانم تردید زکریا که چطور ممکن است من بچه دار بشوم.
اینکه علامت و نشانه ای میخواهد خداوند علامت و نشانه بهش میدهد. اینها یک جوری مسئله تولد را تولد انسان را اینکه گفته میشود که مثلاً تاکید میشود که این کسی که دارد متولد میشود نام دارد.
اینکه ویژگیهایی در مورد این تولد گفته میشه، یک جوری به مسائل طبیعی اشاره میشود که اگر داستان فقط مثلاً فرض کنید مسئله این باشه که ما داریم یک ماجرای تاریخی انتهای قوم بنی اسرائیل را میشنویم که یحیی و عیسی در آن متولد شدن، خب این چیزها در واقع به نظر میآید ضروری نیست گفتنش. خیلی حرفهای دیگر میشود زد، حرفهای تاریخی که جالبتر باشه.
میخواهم بگویم به یک ویژگیهای خاصی که مربوط به تولد انسان به طور طبیعیه، غیرطبیعی بودن و بارها من این را اصرار کردم که اینجا جدا کردن حضرت زکریا و حضرت مریم و کنار هم گذاشتن این دو تا قطعه منظوری در آن هست، آن هم این است که نقش پدر و مادر را در تولد جدا در واقع شما ببینید. متن ما را مجبور میکند اینجوری بخونیم به نظر من.
یعنی شما وقتی که این دو تا متن را کنار هم دیگر میخونید، چاره اینقدر الفاظ مشابه تو آنجا هست، اینجا هم هست. سیر حوادثی که آنجا اتفاق میفته یک جوری اینجا داریم یک اتفاق، بعضیهاش مشابه، بعضیهاش مت، اصلاً ذهن آدم وقتی با یک چنین دو تا متن کنار هم برخورد میکنه، ناچار یک جوری تشابهها را نگاه میکنه، تفاوتها را نگاه میکند و یک چیزی درس میکند.
چرا اینجا اینجوریه؟
تولد یحیی و مریم
چرا آنجا اینطوره؟ تولد یحیی با دعا شروع میشه، دعای زکریا شروع میشه، اینجا برعکس. حضرت مریم هیچ خواسته ای ندارد. سراغش میآید. یعنی نقشی که حضرت زکریا دارد یک جوری بیان مثلاً خواسته و نیاز خودشه در حالی که در مورد حضرت مریم اینجوری نیست. این تفاوتشونه.
هر دو تا در مقابل اینکه چطور این اتفاق میفته، این جواب را میشنون که مثلاً پروردگارت گفته و علی هین، خب؟ و شما در انتهای سوره تو قسمت سوم سوره وقتی نگاه میکنید، مثلاً و یقول الانسان ائذا ما مت لسوف اخرج حیا. انسان میگوید که اگر من وقتی که من مردم، آیا به زودی زنده خارج میشم از قبر؟
اولایذکر الانسان انا خلقناه من قبل و لم یک شیئا. آیا انسان متذکر این نیست که ما قبل از خلقش کردیم بدون اینکه چیزی باشه؟ این به چه چیزی دارد اشاره میکنه؟ به این جمله ای اشاره میکند که تو داستان اول هست. میگوید که ان یکون لی غلام، میگوید مريم · ۹قَالَ كَذَٰلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌۭ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْـًۭٔا[فرشته] گفت: «[فرمان] چنين است. پروردگار تو گفته كه اين [كار] بر من آسان است، و تو را در حالى كه چيزى نبودى قبلاً آفريدهام.» یک شیئا. اینقدر شباهت به این آن لفظ و این لفظ شما نمیتوانید نادیده بگیرید.
بنابراین همه انسان، این بحث در مورد حضرت زکریا و نمیدانم حضرت یحیی نیست، همه انسانها، در واقع ببینید قسمت سوم را شما چه جوری میتونید، اینکه داستان شروع میشود با دیدن دو تا تولد خاص، درست است که این دو تا تولد تولدهای خاصی هستند، ولی ایده کلی اینکه انسان چه جوری متولد میشود در این دو تا تولد هست.
خب؟ و بعد شما در قسمت سوم میبینید که در مورد قیامت دارد از همین موضوع استفاده میکنه، چون دوباره زنده شدن تولد دوم ماست و آن قسمت سوم سوره، حالا که هنوز بهش نرسیدیم، با مسئله تولد این لینک را دارد که ما یک بار متولد شدیم به این شکلی، حالا یک بار دیگر هم همه انسانها.
بنابراین اینجا ماجرای تولد انبیا نیست. ماجرای تولد و خلقت انسان به طور کلیه و در قسمت اول در واقع ما یک جوری اشارههای خاص به انبیا داریم، اشارههای کلی هم به مسئله تولد داریم و این دو تا در کنار همدیگر یک جوری به موازات هم دارند پیش میروند.
یک مشکلی که وجود دارد بحث یا اصولاً یک خورده انگار اه، سفتشون این است که وقتی شما یک داستان مثلاً نقل میکنید در مورد یک ماجرای خاص، پشتش آن روند کلی که وجود دارد را در واقع یک جوری ببینن و استخراج کنند.
یعنی زیادی آدم خودش را اگر منحصر بکنه، ببین من این را به عنوان یک نکته تاریخ ادبیات بگویم که در ادبیات اروپا اولین جنبش رمانتیسیسم بود که آمد تو ادبیات اروپا، بعداً رئالیسم و ناتورالیسم در واقع شکل گرفتن. تفاوت بین شما یک متن، من یک بار اه، به این موضوع یک جایی اشاره کردم فکر میکنم.
یک تو یک کتابی که خیلی به طرفداری از رئالیسم نوشته شده بود، برای مقایسه روحیه رمانتیسیسم با رئالیسم، یک متنی را از ویکتور هوگو به عنوان یکی از رهبرهای جنبش رمانتیسیسم با یک متنی از استاندال که هر دوتاشون در مورد جنگ واترلو هستن، جنگی که آخرین جنگی که ناپلئون کرد و شکست خورد.
نقطه دید ویکتور هوگو اینجوری است که خیلی دور وایساده، انگار یک آدمی از یک تپه وایساده و دارد این منظره جنگ را میبیند و یک عالم تعابیر ادبی در آن هست.
آن لشکر مثل ماری که مثلاً در دره داشت حرکت میکرد آمد و اینجوری شد و گرد و خاک و هوا و خاک و خورشید و نمیدانم فلان کرد، شما یک منظرهای را میبینید، خیلی نقاشی زیبایی از جنگ واترلو و حالا اتفاقهایی که داخلش دارد میافتد.
دیدگاه رئالیستی اینجوری نیست. اینطوری نیست که استاندال مثلاً به عنوان یکی از رهبرهای جنبش رئالیسم وایسه روی یک تپه جنگ را نگاه کند. قهرمان داستان استاندال یک سرباز پیادهنظامه و شما هرچه تو داستان میبینید در مورد جنگ واترلو، همان اطراف این آدم دارد اتفاق میافتد. کلاً لشکر را نمیبینید، نمیدونید که آن مار دارد میرود یا نمیره.
همین اطراف این آدمه و چیزهایی که این آدم میبیند و تأثیرگذاری رئالیسم این است که شما بروید یک چیز خیلی خاص و جزئی را از تجربه خاص یک آدم نقل بکنید ولی اینطوری باشه که یک حس کلی در مورد همه چیز بهتان بده. یعنی اگر یک آدم رئالیست اینجوری باشه که رندوم همینجوری یک آدمو انتخاب کنه، تجربیات، روابط و نامنظمشو نقل بکنه، هنر نکرده.
هنر این است که شما یک واقعه خیلی خاص را نقل بکنید، تجربیات خاص یک آدم رو، پیگیری بکنید در مثلاً فرض کنید یک برهه زمانی خاص. ولی این ایده را طوری در واقع جلو ببرید که یک چیز خیلی کلی در مورد همه جامعه و تاریخ در واقع در زندگی این آدم انعکاس پیدا کرده باشه.
یک خورده بعضی وقتا فکر میکنم ما ایرانیا خیلی همچنان روی رمانتیک داریم. دوست داریم مثلاً ادبیات، نمیدانم ما، نمیدانم دره آمد و فلان شد و اینها. دوست داریم مثلاً ناپلئون را ببینیم که با آن داریم میجنگیم. یک خورده انگار سفتمونه که وقتی که یک چیز خیلی خاص گفته شد، آن خطوط کلی را هم پشتش ببینیم.
من فکر میکنم تنها مشکلی که وجود دارد اینجا که ممکن است یک نفر احساس بکند که این ماجرا اصلاً ماجرای صرفاً انبیاست و ماجرای تولد به عنوان یک چیز کلی در آن پررنگ نشده، شاید به دلیل این باشه که اصلاً ما عادت نداریم به اینکه وقتی در مورد یک آدم خاص چیزی میخونیم، یک جوری در واقع آن خاص بودنشو بتوانیم بگذاریم کنار و یک چیز خیلی کلیتر ببینیم.
آن چیزی که خیلی دور وایسید در این سوره دیده میشه، اگر فرض کنید این آدمها را نمیشناسید، همین متولد شدنها، جانشین شدنهاست که از اول، برای درکتراها، یحیی هست، بعد مریم، عیسی میآد، بعد همینجور ابراهیم و اسحاق و یعقوب و یک سلسلهای از آدمها را میبینید در طول تاریخ انگار دارند میآیند جانشین هم میشوند و این منجر میشود به قیامت.
جایی که همه این آدمها انگار همزمان با همدیگر دوباره ظهور میکنند. یک جوری این تعاقب و این انسانها به دنبال همدیگر در طول تاریخ را میبینید و بعداً میرسید به جایی که همهشان با همدیگر هستند.
به هر حال اینکه صرفاً این ماجرا مربوط به یک دیدگاه در مورد این سوره میتواند این باشه که ما فقط و فقط داریم سلسله انبیا را مرور میکنیم و من فکر میکنم دیدگاه عمیقتر این است.
ما در دو تا جبهه اول، چیزی که من دارم میگم، لازم نیست حالا عیناً اثباتش بکند. مهم این است که بعداً وقتی سوره را میخوانند چقدر از در آن چیز در میآرن، چقدر میتوانند خوب بفهمن.
من دیدم این است که تو دو قسمت اول، ما علاوه بر اینکه داریم دو تا تولد دو تا انسان خاص خیلی سطح بالا را میبینیم، به دلایلی که حالا سعی میکنم یک خورده توجیه بکنم باز، داریم ماجرای تولد انسان را به طور کلی میبینیم و نقشی که پدر و مادر دارند را جدا میبینیم به عنوان موضوع خاصی که خودش در واقع مورد توجه صورت اینجا هست.
بعد قراره، من فکر کنم اولین جلسه این حرف را زدم، قرار است از دو تا قسمت اول چیز عمیقی در مورد تولد انسان و ارث رسیدن به انسان بفهمیم که مشکلات ما را در واقع در مورد بعضی چیزها حل کند.
در مورد اینکه سلسله انبیا این پرسش که چرا سلسله انبیا به وجود اومد؟ از کجا شروع شده؟ چه جوری ختم میشه؟ یعنی من میگویم که تو دو قسمت اولی معرفتی نسبت به تولد و ارث بردن هست که برای ما روشن میکند تو قسمت دوم که چه جوری این سلسله انبیای ابراهیمی به وجود اومد، چه جوری این آدمها آدمهای آخر هستن، یک چیزی ورای اینکه صرفاً یک تاریخنگاری شده باشه، یک درکی ورای این قرار است پیدا بکنیم. سوال نکنید بهتر است.
اینکه قسمت دوم در مورد سلسله انبیا دارد توضیح میده، اصلاً ما سلسله انبیا داریم و این سوال سوالیه که چه متن و چه خارج متن تو ذهن ما ایجاد میکند که چطور نبوت در یک سلسله قرار داده شده و یک کاری که تو سوره مریم فکر میکنم دارد انجام میشود این است که این مسئله ارث بردن نبوت را در واقع بهش اشاره میکند و سعی میکند که توضیح بده.
چه جوری توضیح میده؟ با علائمی که تو قسمت اول هست، زمینههایی که تو ذهن ما فراهم میشود که بعداً تو قسمتهای بعدی در واقع این میتواند. چرا اینطوریه؟
ارث نبوت در آغاز سوره
برای اینکه شما وقتی بحث را شروع میکنید، اولین چیزی که در واقع میبینید این است که زکریا بدون وارث مانده و برای ارث آل یعقوب دارد دنبال وارث میگرده.
و خداوند در اثر این دعای زکریا، وارثی بهش میگوید که ارث آل یعقوب در واقع بهش برسد. بنابراین اینکه مسئله ارث رسیدن نبوت موضوعی که از ابتدا تو این سوره مطرحه، مشخصاً از اول وجود دارد و بعداً هم در قسمت دوم که از ابراهیم شروع میکند تا انتها یک مروری میکنه، این مسئله را واضحتر میشود.
من یک اشارههایی کردم از در متن که چرا معقوله که فرض کنیم که قرار است دو قطعه اول را بخونیم به قصد اینکه در مورد تولد انسان، در مورد ویژگیهای انسانی که متولد میشود و ارتباطش با پدر و مادر و این چیزها، یک چیز بیشتری از آن چیزی که معمول میفهمیم را در واقع درک بکنیم.
من یک چیزی را پس اینجا روشن کردم دیگر که یک موضعی که من گرفتم و میتواند یک نفر معارض باشه باهاش این است که آیا دو قسمت اول که من سعی میکنم بگویم که اینها یک جور مکانیسمهای کلی تولد را دارند توضیح میدن، آیا اینجوری هست یا نه؟
ممکن است یک نفر بگوید که من اینجوری نمیفهمم و متن تاریخیه، به یک واقعه خاص دارد اشاره میکنه، شاید هم کلیاتی در آن هست، کلیاتی در آن هست این نیست. من سعی میکنم از متن استدلال بکنم، سعی میکنم یک چیزهایی حق دارم از خارج متن هم استدلال بکنم.
استدلالی که از خارج متن دارم که برای خودم مهمه، ممکن است برای شما مهم نباشه، این است که اصلاً ماها با انبیا فرقی نداریم، به غیر از اینکه آنها مثلاً فرض کنید نیاز خودشان را دقیقاً میفهمن، ما نمیفهمیم. آنها نیاز خودشان را میفهمن، خواستههاشون منطبق بر نیازهاست و میتوانند به خوبی هم بیان بکنن، ما خواستههامون با نیازها منطبق نیست و نمیتوانیم بیانش بکنیم.
یک چیز دیگر که برای من مهم است این است که اتفاقهایی که اطراف انبیا میافته، اتفاقهایی که برای انسان دارد میافته، به طور کلی، نه اینجا، همهجا. انبیا انسانهای شستهرفته درست هستند. یعنی شما اگر ببینید که یحیی چگونه متولد میشود در اثر دخالت زکریا، این اصلش این است.
یعنی شما هر چیزی در مورد انبیا میبینید، اصل انسان اونه. ماها یک جور نسخههای بدلی هستیم که کج اعوجاجهایی پیدا کردیم. بنابراین راهی بهتر از این نیست که شما یک تولد مثلاً یک پیامبر را نشان بدهید و نقش پدرش را مثلاً در آن.
یعنی اگر پدر، اگر زکریا در یحیی، در تولد یحیی این نقش را که اینجا میبینید داره، این نقش کلی پدر هر انسانیه. ولی در مورد ماها، فرقش اینه، زکریا آن ایده کلی که من دارم، زکریا چگونه در واقع یحیی را به این دنیا میآره؟ خواستههاشون منطبق با نیازهاست و میتوانند به خوبی هم بیان بکنند و ما خواستههامون با نیازهامون منطبق نیست و نمیتوانیم بیانش بکنیم.
این چیزی که برای من مهم است این است که اتفاقهایی که اطراف انبیا میافته، اتفاقهایی که برای انسان دارد میافتد به طور کلی، نه اینجا همهجا. انبیا انسانهای شستهرفتهی درست هستند. یعنی شما اگر ببینید که یحیی چگونه متولد میشود در اثر بخواهد از زکریا، این اصلش این است. یعنی شما هر چیزی درمورد انبیا میبینید، اصل انسان اونه.
ماها یک جور نسخههای بدلی هستیم که کج اعوجاجهایی پیدا کردیم. بنابراین راهی بهتر از این نیست که شما یک تولد مثلاً یک پیامبر را نشان بدهید و نقش پدرش را مثلاً درش، یعنی اگر پدر، اگر زکریا در یحیی، در تولد یحیی این نقش را که اینجا میبینید داره، این نقش کلی پدر هر انسانیه.
و دیگر درمورد ماها فرقش اینه، زکریا آن ایدهی کلیای که من دارم، زکریا چگونه در واقع یحیی را به این دنیا میآره؟ نیاز واقعیای وجود دارد. نه در نیاز شخصی زکریا، نیاز کلیای در جهان وجود دارد برای اینکه یک چنین آدمی وجود داشته باشه. که ارث آل یعقوب بهش برسد.
زکریا این نیاز را درک میکند و این را میخواهد و این را با بهترین الفاظ به خداوند میگوید و این پروسه توسط به وجود اومدن حضرت یحیی دارد تکمیل میشود. اینکه من به عنوان یک انسانی که دور هستم از آن چیزی که باید باشم، ممکن است الان تشخیص ندم که چه موجودی تو خانوادهی من یا در جامعهی من لازم است که این را از خدا بخواهم.
یعنی فرقی من با پیامبر این است که من نیازها را درست درک نمیکنم و اینها را تبدیل در درون من تبدیل به خواستههای آگاهانه نمیشن و اگر هم بشوند نمیتوانم اینها را درست بیان بکنم.
انبیا نسخه اصل انسان
اگر اینجوری نگاه کنیم به تفاوت ما با انبیا، آنوقت و به طور کلی ایدهتون این باشه که انبیا همیشه نسخهی اصل انسان هستند، آنوقت میتوانید در واقع این ایده را تو ذهن خودتان بیاورید و بگویید که این متن دارد به من میگوید که اصلاً به طور کلی انسان چگونه متولد میشود و پدر به طور کلی چه نقشی دارد. یعنی درمورد رابطهی بین زکریا و یحیی یک چیزی که همیشه وجود دارد به صراحت و وضوح دیده میشود.
نه اینکه درمورد پدر شما و شما این رابطه وجود ندارد. فرق ما، فرق انسانهایی که یک جوری آدمهای عقبافتادهای هستیم با آدمهای پیشرفته این است که خودآگاهی ما با آن چیزهایی که در اعماق وجود دارد سازگار نیست. حرفهای ما با آن چیزهایی که در لایههای، این لایهها با همدیگر منطبق نیستند.
درمورد انبیا اینها همه با همدیگر منطبقاند. درمورد حضرت ابراهیم گفته میشود که لا من ات الله به قلب، درمورد حضرت ابراهیم گفته میشود که قلب سلیم داشت. هیچچیزی در و یا اصلاً صدیق بود. قلب سلیم داشتن، صدیق بودن، اینها همه، همین شفافیت را نشان میدهد. آدمی که هرچه در درونش هست، هرچه به زبان میآورد با درونش منطبقه.
اصلاً اینها درون و بیرونشون، این لایههای مختلف وجودشون عین همدیگهست. یعنی هیچ مشکلی ندارند با، درحالیکه ما ناخودآگاه داریم، پیشخودآگاه داریم، تازه همهی اینها با هم، یعنی با هم منطبق نیستند. یعنی من تمام چیزهایی که فکر میکنم نیاز دارم، ممکن است ۱۸۰ درجه با چیزهایی که واقعاً نیاز دارم فرق کند. یعنی خواستههای من ضد نیازهای من باشند.
تازه آن چیزی که میگویم ممکن است با خواستهام منطبق نباشد. من این لطیفه رو، من این لطیفه را دوست دارم که میگویند یک پروفسور ریاضی گفت آ، میخواست بگوید آ، ولی گفت بی. ولی را تخته نوشت سی. ولی منظورش بی بود. اینجوری باید میگفت بی. ما تقریباً همین مراحل وارونهسازی کردن چیزها را داریم.
چیزهایی که باید بگوییم با آن چیزی که میخواهیم بگوییم و آن چیزی که واقعاً میگیم، کلی ممکن است فرق داشته باشه. نه آن ایدهی کلیای که از نشانههای متنی هم شاید برای من قانعکنندهترینه که کلاً به ماجرا اینجوری نگاه میکنند که شما در وقتی زندگی انبیا را میخونید، انسان را به معنایی که آنجوری که باید باشه دارید میبینید.
ماها هستیم که اعوجاجش پیدا کردیم و یک چیزهایی حالا تو زندگی ما واضح نیست. تو زندگی انبیا واضح است که بچهشون از کجا میآید. حضرت زکریا به صراحت دارد بچه را از خداوند هم از یک عالمی دیگر انگار موجودی را میگیرد. هیچ فاصلهای بین اینکه اینجا چه اتفاقی افتاد دیگر نیست.
اصلاً انگار یحیی یعنی اگر یک آدمی را مریخ بیاید و ندونه که انسانها چگونه متولد میشن، فکر میکند خب دیگر این حرفها را زدن این هم یحیی. یک دفعه یحیی مثلاً ظاهر شد. داستان اینجوری نقل میشود و این تعمد در آن وجود دارد. در مقابل این قرار میگیرد که آنور هم کنار مریماش مریماش مردی نیست.
یعنی آن خالی بودن فضای مردانه آن طرف با خالی بودن فضای زنانه این طرف در واقع یک جوری دوگانهاند دیگر اصلاً. به هر حال این ایده ایده کلیه در مورد اینکه همه چیزهایی که در مورد انبیا هست به نوعی کلیت دارند و شفافان. در واقع فرض زندگی انبیا، حرفهای انبیا این است که اینها انسانهای شفافی هستند.
چون صدیقان، همه چیزشون در واقع به خوبی دیده میشود. خب. نکتهای که من میخواهم روش تأکید بکنم این است. بیاید فرض کنید که حرفهایی که در مورد ایده کلی که به هر حال من بیان کردم در آن ارجاع کردم که افلاطون هم این حرف را زده، از علوم غیرعقل استفاده کردم، من حتی از علوم باستانی استفاده میکنم.
یک بار سوره نور از علوم هندوها استفاده کردم. شرمآوره به جای اینکه از آن علوم اصل ژنتیک مثلاً استفاده بکنم، میرم سراغ علوم ماقبل تاریخ. اه یک چیزی که در اه مجموعه حرفهایی که زدم میخواهم روش تأکید بکنم شما اگر فرض بکنید که این اتفاقها در سلسله انبیا افتاده هم خیلی از حرفهایی که من بعداً زدم را میتوانید به نوعی در مورد خود اینها ببینید.
یعنی ببینید من یک ایده کلی دارم که میگویم که همیشه این اتفاق میافتد که انگار نیازهایی در جهان هست، نیازهایی در خانواده هست در اطراف یک مرد. اینها یک جوری در درونش منعکس میشود. در صورتی که این مرد چقدر مرد خوبی باشه یا بدی باشه، این نیازها را درست میگیرد. محدودهای که نیازها را میبینه، بستگی به افق فکرش دارد. اینها در درونش منعکس میشود.
اینها تبدیل میشود به قول افلاطون به یک ایده. از این صورت ظاهری رابطه مرد و زن و تولد اینها بگذرید، آن چیزی که در پشت این چیزها اتفاق میافتد این است که یک حقیقتی از یک نیازی در درون یک مردی به وجود میآد، این یک جوری انگار منتقل میشود به زن، زن ایده را انگار پرورش میدهد و تبدیل میکند به یک انسان.
در مورد حضرت مریم کلیترین ایدهای که در مورد انسان در جهان از اول خلقت به وجود داشت را تبدیل کرد به حضرت عیسی. یک ایدهای که به هیچ خانه و هیچ مرد و زن و قوم و قبیلهای مربوط نبود. اینکه انسان کامل با این مشخصات به وجود بیاد، یک ایده کلی خلقت بود که از اول وجود داشت.
شما اگر بیاید فرض بکنید که این کلیتی که در داستان اول و دوم هم من میگویم وجود ندارد و در مورد انبیاست که اینجور اتفاقها میافته، انبیا نیازهای خودشان را بیان میکنند و فرزندی متولد میشود یا یک زنی که در مثلاً درجهای مثل حضرت مریمه، یک ایده کلی که در جهان هست انگار بهش به نوعی منتقل میشه، حتی ممکن است بدون دخالت مردی این اتفاق بیفتد و صادق فرزندی میشود که یک نیاز کلی جهان را ممکن است برطرف بکند.
شما اگر فرض بکنید که این حرفها در مورد انبیا صادقه، تمام حرفهایی که من در مورد سلسله انبیا بعداً زدم را میتوانید دوباره بزنید. برای اینکه سلسله انبیاست دیگر. یعنی لزومی ندارد که من فرض بکنم که در همه انسانها به طور کلی تولد از یک روند اینشکلی تبعیت میکند. میبینید؟
میخواهم بگویم خیلی خیلی بحثهایی که کردم وابسته نیست به اینکه بیاید حتماً تو دوره قصه اول حرفها را به طور کلی در مورد تولد انسان بگویید. بگویید که اینها در مورد تولد مراحل تولد انبیاست مثلاً.
پاکان اینجوری متولد میشوند. پاکان هستند که اینجوری به نیازهایی مثلاً جهان وصل پیدا میکنند و مثلاً بگویید که حالا در مورد انبیای قبل و بعد و اینها هم شما میتوانید بگویید که این سلسله اینجوری تشکیل شد.
مثلاً وقتی که ابراهیم نبوت و مثلاً یک رسالت جهانی به عهدهاش گذاشته شده، همان کاری که از زکریا کرد را کرده، نیاز را حس کرده، تبدیل به خواست شده، دعا کرده و در اینطور زوریاش این میراث ادامه پیدا کرد.
به همان دلیلی که همان کاری که زکریا میکنه، ابراهیم و اسحاق و یعقوب و همه این سلسله به نوعی کردن و لزومی ندارد که کلیتش را برای همه انسانها قبول بکنیم. و من دلیلی دارم که میگویم کلیه، ولی اگر نکنیدم متن را میشود با حدود زیادی با انسجام خوند. اما میبینم که این قسمتها به قسمت سوم خوب درنمیآد. حالا بگذارید بعداً به قسمت سوم برسیم.
یعنی اگر همه این چیزها را منحصر بکنید در انبیا و کلیتش را برای انسان روش تأکید نکنید، آنوقت قسمت سوم که دیگر انبیا در آن غایبند، یک جوری مستقل از دو قسمت اول باید بخونیدش. یا نمیدانم یک جور دیگر باید.
من فکر میکنم که چون قسمت سومی هم وجود داره، یک خورده بهتر است که این حرفها را قبول بکنیم که کلاً اینجا ما مکانیسم کلی به وجود اومدن انسان رو، به دنیا اومدن انسان را داریم میبینیم که در مورد انبیا شفافتره و آنجا کلی مسئله میشود در واقع فهمید.
من میخواهم تأکید بکنم که در مقایسه دو قسمت اول نقش مرد و زن و ارتباط بین ویژگیهای فرزندی که متولد میشود با آن چیزی که قبلش گذاشته، کلی اوپن پرابلم وجود دارد.
میتوانید هم من ول کردم دیگر. فکر میکنم که همیشه باید یک به یک یعنی یک عالمه فکر کنم ریزهکاری اینجا هست که میشود در موردش فکر کرد و مثلاً نوع شما نحوه تولد یحیی و عیسی را کنار هم میبینید، ولی این دو تا آدم را هم خودتان میبینید دیگر.
چیزهایی که در موردشون گفته میشود که چه ربطی به این ویژگیهای این آدمها با آن اینکه یکیشون از مرد اومده، یکیشون از زن آمده وجود داره، فکر میکنم جا برای فکر کردن و حرف زدن دارد. اینها اوپن پرابلم هستند. میتوانید خودتان در موردشون فکر کنید.
یک نکته مهم در مورد یک چیز عجیبی که در چیزهای عجیب شما وقتی تو فیزیک مثلاً یک آزمایشی انجام میدید که اصلاً نتیجهاش را حدس نزده بودید و خیلی غیرعادیه، خیلی خوب است دیگر. کلی اگر واقعاً فیزیکدان خوبی باشید، کلی خوشحال میشوید.
و اینکه احتمال دارد اصلاً کل تئوریهاتون جابهجا بشود و یک عالمه اینفورمیشن در واقع در آن آزمایش هست. اگر هی آزمایش کنید تئوریهاتون تأیید بشه، خب حالا میتوانید خوشحالیتون در این حد باشه که خب دیگر تئوریهامون ظاهراً بد نیست. ولی الان مثلاً اگر هیگز بوزون تو این آزمایش سرن دیده بشه، خب یک عده پیرمردا خوشحال میشوند.
آنهایی که جایزه نوبل بردن و مثلاً از دوستان که خدا بیامرزدشون مرد، ولی یک عده دیگر هنوز زندهان و اگر مدل استاندارد با این آزمایش تأیید بشه، آنها میتوانند خب خوشحال، حداقل جایزه نوبل ازشان پس نگیرن دیگر. برای این تئوریشون جایزه نوبل گرفتن. ولی واقعاً اگر فکر کنم فیزیکدانهای جوان اگر هیگز بوزون وجود نداشته باشه، آنجا دیده نشود و مدل استاندارد رد بشه، بهتر است برایشان.
کلی حالا دوباره فضا میشکنه و میشود کار جدید انجام داد، مدلهای خوبی را در واقع تولید کرد. من قبلاً به این اشاره کردم که تو قسمت اول، تو دو قسمت دو تا داستان اول، یک چیز عجیب هست. آن هم اشاره به این است که این یحیی و عیسی، «برّاً بوالدیه» مثلاً «ولم یکن جباراً شقیا».
اینکه در مورد یک انبیای به این عظمت دارد صحبت میشود و حرف از این است که اینها نسبت به والدین خودشان جبار و شقی نبودن، یک خورده هماهنگی با فضای ذهنی ما نیست. یک چیزی تو ذهن ما کاشته میشود توسط این که باید جوابش را بعداً بگیریم دیگر.
من فکر میکنم این زمینه را آماده میکند که شما بعداً تو داستان ابراهیم یک چیزی را بفهمید که رابطهی بین آدمها با پدر و مادرشون مثلاً چهجوریه. من دارم به این اشاره میکنم که یک چیزی از متن دو قسمت اول هست، سؤالی تو ذهنتان ایجاد میشود که بعداً تو قسمتهای بعد جواب میگیرید.
من یک بار دیگر میخواهم این را تکرار بکنم که اینکه میگویم متن را ما سؤال میکنیم و متن را میفهمیم، حرف کاملاً درستیه. ولی اینکه فکر میکنم این معنایش این میشود که یعنی اینکه ما سؤالها را از قبل تو جیبمون داریم و میریم متن را میخونیم و بعداً سؤالهای خودمان را جواب میدیم، این خیلی تصور نادرستیه.
متن خوب خواندن یعنی هی مدام متن را بخونیم و متن برای ما سؤال ایجاد بکند. نمیفهمید این چرا اینجوری است. این واژه چرا اینجوریه؟ آن هم که هر چقدر جیبتون کمتر در آن سوال باشه وقتی میرید سراغ متن و بیشتر در واقع متن سوالهای خودش را ایجاد بکند و شما بهش جواب بدهید درک بهتر و مستقلتری از آن متن دارید.
من فکر میکنم ۱۰۰ تا سوال تو این متن میشود طرح کرد که این چرا اینجوریه؟ این چرا میگوید بعداً به والدین این دو تا را چرا زنی مثلاً زکریا را حذف کرده و الی آخر. اینها را ما از قبل تو ذهنمون نداریم وقتی مواجه با این متن میشویم. متن شگفتیهایی داره، قرآن همیشه اینجوری است.
شگفتیهایی در متن هست که شما باید سعی بکنید این شگفتی را درک بکنید. تاثیر آیهها چرا اینجوریه؟ چرا این چرا یحیی میگوید که در مورد یحیی گفته میشود سلامٌ علیه یوم وُلد در مورد حضرت عیسی این تبدیل میشود به سلامٌ علیّ یوم وُلدت و هکذا. این شگفتیه دیگر. حداقل این حرفی که از عیسی میزند شگفتانگیزه.
فکر کردن به این چیزها و حضرت مریم میگویند یا مثلاً اخت هارون. چه ربطی به حضرت مریم و اخت هارون هست؟ آن ماجرا مثلاً چیه؟ منظورشون از این حرف چیست و الی آخر. متن که سوال ایجاد میکند و ما بهش جواب میدهیم. متن سوال ایجاد میکند که چطور آدمها متولد میشوند تو قرآن اسم دارند از قبل.
یعنی چه اسم دارن؟ چطور میان به حضرت زکریا میگویند که ما یک فرزندی بهت میدهیم که اسمش مريم · ۷يَٰزَكَرِيَّآ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَٰمٍ ٱسْمُهُۥ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُۥ مِن قَبْلُ سَمِيًّۭااى زكريا، ما تو را به پسرى -كه نامش يحيى است- مژده مىدهيم، كه قبلاً همنامى براى او قرار ندادهايم.. ما تصورمون از اسم آدمها این نیست. که مثلاً این آدم قبلاً یک چنین آدم هماسمی نداشته یعنی چی؟ بعداً یک جایی تو این متن در مورد خداوند این حرف زده میشود.
که که هل تعلم له سمیا؟ آیا برای خدا همنامی میشناسید؟ این با آن یک ربطی دارد دیگر. نه؟ اینها سوالها را متن دارد ایجاد میکند. چگونه آدمها با اسم متولد میشن؟ یعنی چه که قبلاً همنام داشته نداشته؟ اینها را من از قبل از اینکه متن را بخوانم با خودم وارد متن نکردم. بگذارید من وقت کم دارم. جواب میدم، الان بهتر است.
خب شما هرچه از دو تا قسمت اول فهمیده باشید، حداقل این را به طور مشترک همه مردم میفهمند که ما اینقدر قرآن را میشناسیم، سلسله انبیا را میشناسیم که این دو تا پیامبر، آخرین پیامبران بنیاسرائیلاند. و اینکه بعدش دوباره این سلسله انبیا از نقطه شروع میکند به مرور شدن و میآید پایین، یک جوری در واقع ربط به همین قسمت اول دارد دیگر.
اینجا خیلی ربط واضح و روشنی وجود دارد. مثل اینکه بعد از اینکه پایان این سلسله را دیدم، میخواهم برگردم بگویم آغاز این سلسله چگونه بود و چگونه شروع شد. من تاکیدم را این است که شما داستان ابراهیم تو این سوره را باید انتظار داشته باشید که به شما چه چیزی دارد میگه؟
چه لحظهای از زندگی ابراهیم را در واقع جدا کرده به شما دارد نشان میده؟ آن چیزی که مقدمه شد برای اینکه سرسلسله انبیا بشود. این متن این را میگوید. من دیگر این را از پیشفرض نمیگیرم. میگویم یعنی کل این داستان که من آخر سلسله را ببینم، بعد سلسله انبیا را ماجرای اسم آل یعقوب را بشنوم.
یعنی خود متن تو ذهن من این سوال را ایجاد میکند که این یعنی چه که شیعه تو آل یعقوب دارد اسم میرسه؟ بعد بیام و شروع بکنم به ابراهیمی که همه ما میدانیم که سرسلسله انبیاست تو قرآن تاکید میشود که حکمت و نبوت تو این سلسله گذاشته شده، این سلسله را از اول ببینم که چگونه شروع شد، انتظارم از داستان ابراهیم این است که ببینم که آن بخشی از زندگی ابراهیم را ببینم که مربوط به سرسلسله شدنشه. آن بخش چیه؟ آن بخش این است که این آدم از خانه و قوم خودش اخراج میشود.
به صراحت این را بعد از اینکه شما میبینید که با پدر خودش برخوردی دارد که پدر خودش را در واقع دعوت میکند به اینکه بتنپرسته و پدرش بهش میگوید که اگر این حرفها را تمام نکنی سنگسارت میکنم، از من دور شو.
اعتزال ابراهیم و وهب اسحاق
میگوید و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و این عبارت میآید. مريم · ۴۹فَلَمَّا ٱعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ ۖ وَكُلًّۭا جَعَلْنَا نَبِيًّۭاو چون از آنها و [از] آنچه به جاى خدا مىپرستيدند كناره گرفت، اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و همه را پيامبر گردانيديم..
این صراحت بیشتر از این فکر میکنم نمیشود که دارد میگوید که آن اعتزال نتیجه این بود که این سلسله انبیا در خاندان ابراهیم به وجود آمد. دیگر از پیشفرض و اینها میگوید لازم نداریم. متن دارد با صراحت میگوید که بخشی از زندگی ابراهیم را به ما گفت.
اولاً ما در خود متن انتظار داریم که وقتی برمیگردیم به سرسلسله انبیا، اگر داستانی نقل میشود مربوط به سرسلسله شدنشه. اگر سؤالی وجود داره، ببینید من یک سؤالی که تو ذهنمه اینه، ما این بحث ارث از کجا آمده دیگه؟
ارث آل یعقوب چه جوری به وجود اومده؟ که بعداً به ارث رسیده. نقطه شروع را دارم میبینم و نقطه شروع چیزی که دارد به من میگوید این است که اعتزال ابراهیم یک جوری این را رسونده اینجا که سرسلسله انبیا شد.
از قوم خود، فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ میگوید فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ نه فقط پدرش و خانوادهاش، کلاً از قوم خودش که جدا شد و ما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ و آن چیزی که داشتن میپرستیدن، این اتفاق برایش افتاد.
من حرفم این بود که اگر به اندازه کافی تو قسمت اول یک ایده خوب گرفته باشین که تولد چیست و ارث چیه، آنوقت این را به راحتی میفهمین. اگر نفهمیده باشین، این الان دارد به ما میگوید که چه باید میفهمیدین. چه ارتباطی هست بین اینکه یک آدم از قوم خودش جدا بشود بدون اینکه تقصیری داشته باشه و اینکه بتواند سرسلسله انبیا بشود.
در واقع اینجا دارد راه اینها را برای ما نشان میدهد که چه جوری رسالت جهانی در خاندان ابراهیم، در ابراهیم، موجود جهانی شد. من توضیح هم چیه؟ توضیح این است که خب هر انسانی که متولد میشه، طبق هر انسان لازم نیست که پدرش پیغمبر باشه.
هر انسانی که متولد میشه، بر اساس نیازهایی انگار به وجود میآید. این نیازها خانوادگی هست، قومی هست، جهانی هم ممکن است باشه. حداقل خانوادگیش همیشه وجود دارد. شما تو یک خانواده که متولد میشید، یک جای خالی را انگار دارید پر میکنید در اعصاب خودتان. نیازهایی آنجا هست، شما به درد آنجا میخورید. ابراهیم رابطهای داشت با پدرش و قوم خودش که خودش هم قطع نکرد، آنها قطع کردن.
این زمینهساز این است که ابراهیم تبدیل به ابراهیم شد. یک موجودی که فقط دیگر لِلنَّاس مأموریت انجام میدهد از یک جایی به بعد، نه برای پدرش، نه برای خانوادهاش. اینکه عیسی و یحیی در موردشون گفتیم، میشود که برنامه را وارد کرد، برای خاطر اینکه عیسی و یحیی نمونه آدمهایی هستند که خیلی مقید به خانواده نبودن.
ما این را میدانیم. از خود همین حرف این را میفهمیم. یک چیزی اینجا وجود داره، یعنی یحیی و عیسی مقید، ما داستانهای کتب مقدسه دیگر و روایات را ما در مورد حضرت یحیی و عیسی شنیدیم. حضرت یحیی اصلاً خانه نمیموند.
همیشه در بیابان بود دیگر و در حال ریاضت کشیدن و یک سختیهایی را به خودش، یک من یک داستانی را اوایل خواندم که یک روایتی هست که میگویند یک بار مادرشون آمد بهش یک کاسه عدس داد، خب بعد از آن یحیی خوابید و در خواب خداوند اصلاً این ندایی شنید که تو ما را ول کردی مثلاً رفتی داری عدس، عدس خورد و خوابید.
خیلی دیگر خوشگذرون و دیگر حضرت یحیی بلند شد و گفت که من دیگر اصلاً از این کارا نمیکنم و رفت و اینکه از زکریا هم خب میدونست که نوع انگار یحیی و عیسی، عیسی که به وضوح به دلیل نوع ماهیت تولدش که اصلاً غیبی به هیچچیزی به غیر از یک چیزی جهانی در آن نیست.
اصلاً یک جورهایی از لِلنَّاس هم فکر کنم خود فراتر، یک موجود یونیورسال و معنای کلی، بله. آره، البته لِلْعَالَمِین در قرآن به آدمها بیشتر اشاره میکند تا جهان. ولی به هر حال یک چیزی مربوط به خدمت جهان انگار میشود. یحیی هم از اول میبینید زکریا دعایی برای خودش و نمیدانم زنش و اینها نکرد دیگر.
ارث آل یعقوب و شما یحیی هیچ ماهیتی نداره، از بچگی کتاب دستشه و دارد تبلیغ دین میکند. بنابراین ماهیتش ماهیتی نیست که غیرخانوادگی داشته باشه خیلی. و اینکه اینها خب جدای از، در انجیل یک جایی هست که مریم میآید به دیدن عیسی و عیسی میگوید که برادرهای من همینان.
برادرهای خودش را خیلی به رسمیت نمیشناسه. من نمیخواهم بگویم آن حتماً راسته، ولی این فضای اطراف یحیی و عیسی هست که اینجوری هم در قرآن منتقل شده و بیان شده که اینها نوع زندگیشون اینجوری نبوده که بگویند چه به والدین خودشان نکنن، ولی توجهشون به خانوادهشون خیلی کم بوده. یعنی رسالت جهانیشون ارجحیت کامل داشته.
من حرفم این است که اگر کلاً این دو قسمت اول را همینجوری در واقع در نظر بگیرید که انسانها بر اساس نیاز، بر اساس خواست، خواست که منطبق با نیاز باشه، نیاز مهمتر از خواست. قطعاً خواست پدر ابراهیم این است که یک پسر بتراش خوب داشته باشه، ولی نیاز جهان و نیاز خود واقعی خود پدر ابراهیم این است که یک آدمی بیاید آن را بیدارش بکند.
و خدا این را در واقع متولد کرده، آن که در ذهن خودآگاهش اینجوری مهمتر بوده. نیاز آن چیزی که خواستهشونه همان نیاز خودشان و جوان هست. پس اگر این ایدههای اولیه را بپذیرید اینجا خیلی روشنه که چه چیزی در مورد ابراهیم دارد نقد میشود. این مثل تایید شدن یک تئوریه دیگر.
شما یک جایی راه میافتی، یک چیزی درست میکنی، فکر میکنی اینجوریه، میری جلو میبینی بله جوابهای سوالهای قسمت بعدی مثلاً داستان را هم دارید خوب میگیرید. چه چیزهایی از در این تئوری خیلی دارم الان دو ساعت تمام شد البته از زمانی که این دکمه فشار داده شده بعد چند دقیقه بعدش من شروع کردم به حرف زدن.
حالا بگذارید من یک خورده ادامه بدهم. اگر بتوانم این بحث را به یک جایی برسونم که دیگر جلسه آینده منتقل نشود خیلی خوب است. یک نوع شما از در این توضیحات یک تئوری به غیر از اینکه چقدر بهش شواهدی از قبل تکیه کرده، اینکه بعداً تو آزمایشها چقدر خوب جواب میدهم خیلی اهمیت دارد بلکه مهمتر هست.
یعنی اگر من یک چیزهایی را دارم نقل بکنم از تو قرآن یا از در شریعت که با استفاده از این ایده خوب بشود اینها را توجیه کرد خب به نظر میآید که ایده دارد اینجوری تایید میشود. چرا نخستزادگی در شریعت یهودی اینقدر چیزه؟ احکام ویژه خودش را دارد. اصلاً نخستزادگی چرا مهمه؟ در تاریخ هم اینجوری بوده.
در تاریخ اینجوری بوده که یک آدمی معمولاً اینجوری است که ارث اصلی به نخستزاد، یعنی مثلاً پادشاه کی جانشینش میشه؟ آن پسر بزرگش. اگر شما قبول بکنید که یک واقعیتیه که نیازهای غیرطبیعی به آدمها میشن، یک آدمی که یک پیامبری که ارث به نبوت داره، طبعاً باید انتظار داشته باشید که اولین فرزندش وارثش باشه.
قبل از اینکه فرزند دیگهای داشته باشه، بیشترین نیاز را دارد به اینکه یک کسی وارثش باشه. یک دانه فرزند که داشته باشه، فرزند دوم کمتر در واقع آن نیاز به وارث حالا وجود دارد. متوجه هستید چه میگم؟ یعنی شما وقتی که مثلاً از ابراهیم به همین استدلال، شما طبیعی است فرض بکنید که اسماعیل جانشینشه.
ابراهیم دعا کرده خدایا مثلاً من فرزندی میخواهم این ذریه نبوت در ذریه من قرار بگیرد. اینکه اولی باشه یا دومی بشود یک خورده حالت غیرعادیه. در واقع روتینش این است که اولین کسی که متولد میشود بزرگترین نیاز ابراهیم چیه؟ همان در واقع به صورت اولین فرزندش متجلی میشود. در شریعت یهود هم نخستزادگی احکام خودش را دارد. یعنی اهمیت دارد نخستزادگی.
به عنوان یک موجودی که وارث اصلیه. و تو ماجرای یعقوب و عیسو اینکه چگونه یعقوب وارث اسحاق شد، یهودیها خیلی به این مسئله تاکید دارند که یعقوب مثلاً دو دقیقه بعدش به دنیا آمده بود ولی یک جوری وارث شد و اینجا یک مثلاً ماجرایی در واقع به وجود آمد که این اتفاق افتاد.
من کلاً فکر میکنم که در مورد انبیا سلسله انبیا این نخستزادگی اهمیت خودش را نشان میدهد. یعنی معمولاً اینجوری است که فرزندهای ارشد اهمیت دارند. کلاً در سنت دینی اینجوری بوده، تو سنت تاریخی هم اینجوری است. من یک پرانتز باز کنم از جای ننویسم. خب من حرفام تمام نمیشود دیگر بیام قبول بکنم که حرفام تمام نمیشود.
برای اینکه در مورد اسماعیل و مسئله انتقال ارث و این چیزها چگونه میتوانم صحبت کنم. یک ربع وقت بدهید شاید به یک جایی برسیم. نه نزدیک چیز عوض نزدیک عید قربانه. یک ربع به مناسبت عید قربان. مثلاً از قبل یک کم من تصمیم گرفته بودم تو مناسبت عید قربان یک ربع اضافه صحبت کنم.
الان آن یک ربع در مورد اسماعیل و اینها میخواهم صحبت کنم. بله. خب این ایدههایی که فکر میکنم تو قسمت اول به وجود میآد، هرچند ضرورت ندارد از یک جهاتی ولی به نظرم بهتر است که ایدهها را کلی فرض کنیم در مورد انسان، آنوقت داستان ابراهیم را توجیه میکند و توجیه میکند که چرا آن سلسله انبیا آنجوری دارد نقل میشود تو این سوره.
یکی از سوالهایی که شما تو این سوره لازم نیست با خودتان آورده باشید باید جواب بدهید این است که اسماعیل چرا آنجا نیست؟ اینجاست. اول ابراهیم و اسحاق و یعقوب و موسی و هارونان بعد ارث ابراهیم، ارث نبوت به اسحاق و یعقوب رسیده. نه به اسماعیل.
اینجوری سلسله انبیاء که از ابراهیم به وجود اومد، از سمت اسحاق و یعقوب بود. فکر کنم صراحت وجود دارد دیگر. اسماعیل را طبق یک چیزی که خداوند خواست برد در یک بیابانی مستقر کرد، آنجا کعبه را ساختن، بعد قربانیاش میخواست بکند که از قربانی کردن معاف شد و اسماعیل در بیابان موند و سلسله انبیاء جای دیگهای ادامه پیدا کرد.
سوالهایی که اینجا وجود دارد این است که اسماعیل به نظر میآید که اولا نخستزادهست، این خیلی مهم نیست. مهم این است که اسماعیل همراه با ابراهیم آن رسالت عظیم ساختن کعبه را که اول بیت وضع للناس در جهان را یعنی رسالت جهانی را مهمترین قسمتش را با اسماعیل انجام داد. بنابراین یک جوری شما انتظار دارید که اسماعیل این ارث رسالت جهانی بهش برسه، ولی نمیرسه.
رسالت در آنور ادامه پیدا میکند. من میگویم یک تئوری لازم است که شما بگویید که این رسالت انگار یک جوری منتقل شده و زمینهاش توسط ماجرای قربانی شدن اسماعیل فراهم شده. من سعی کردم بگویم که توجیه معقولی وجود دارد که شما فرض بکنید که در واقع امر به قربانی کردن اسماعیل زمینهساز این است که سلسله انبیاء در ذریه اسماعیل ادامه پیدا نمیکند و میرود تو ذریه اسحاق.
مثل اینکه عملاً در واقع قربانی شده دیگر. حالا درست است که در لحظه آخر نجات پیدا میکند ولی یک چیزی انگار از اسماعیل برداشته میشود و در اسحاق ادامه پیدا میکند. این توجیه میکند که چرا اسحاق شخصیت اصلی سلسله نیست، یعقوبه. مثل اینکه اسحاق خودش ذاتاً وارث این سلسله نیست.
من چند آیه در قرآن میتوانم بیارم که قبلاً یکی دو تا شو بهش اشاره کردم که همیشه قرآن اینجوری برخورد میکند که انگار یعقوب پسر ابراهیم هست. میگوید بهش اسحاق را دادیم و ورای او یعقوب. یا میگوید که مثلاً و وهبنا له اسحاق.
ما میدانیم که یعقوب نوه ابراهیمه ولی متن بیشتر مثل اینکه دو تا فرزند هستن، اینها را در کنار هم دیگر جوری میآورد که این در واقع انگار آن نیاز ابراهیم به فرزندی که حتی یعقوب را دارد به وجود میآورد. یعنی ورای اسحاق هنوز یعقوب را دارند به ابراهیم میدن، نه به اسحاق.
و یعقوبه که ذاتاً انگار کسیه که سلسله انبیاء را در واقع دارد ادامه میدهد. برای همین است که ما بنیاسرائیل داریم و آل یعقوب داریم، نه آل اسحاق و بنیاسحاق. ببینید این تصور که اسحاق به طور عرضی به اصطلاح وارث ابراهیم شده، وارث اصلی اسماعیل بوده، اسحاق برای این کار اینها ساخته نشد و به دنیا نیومد.
بلکه بعداً یک جوری این بهش منتقل شده و وارث واقعی که انگار برای این کار ساخته شده آن هم یعقوبه، نه اسحاق. و این انتقال به اصطلاح نبوت از اسماعیل به اسحاق، اینها همه یک جوری مجموعه این وقایع.
اگر بپذیرید که کلی این ماجرای ارث اینجوری است و تقدیری که اسماعیل وارث باشه و در اثر آن حکم که یک جوری اسماعیل نبوت ازش اشاره کردم که همیشه قرآن اینجوری برخورد میکند که انگار یعقوب پسر ابراهیم هست.
میگوید بهش اسحاق را دادیم و ورای او یعقوب. یا میگوید که مثلاً و وهبنا له اسحاق. ما میدانیم که یعقوب نوه ابراهیمه ولی متن بیشتر مثل اینکه دو تا فرزند هستن، اینها را در کنار هم دیگر جوری میآورد که این در واقع انگار آن نیاز ابراهیم به فرزندی که حتی یعقوب را دارد به وجود میآورد.
یعنی ورای اسحاق هنوز یعقوب را دارند به ابراهیم میدن، نه به اسحاق. و یعقوبه که ذاتاً انگار کسیه که سلسله انبیاء را در واقع دارد ادامه میدهد. برای همین است که ما بنیاسرائیل داریم و آل یعقوب داریم، نه آل اسحاق و بنیاسحاق.
ببینید این تصور که اسحاق به طور عرضی به اصطلاح وارث ابراهیم شده، وارث اصلی اسماعیل بوده، اسحاق برای این کار اینها ساخته نشد و به دنیا نیومد. بلکه بعداً یک جوری این بهش منتقل شده و وارث واقعی که انگار برای این کار ساخته شده آن هم یعقوبه، نه اسحاق. و این انتقال به اصطلاح نبوت از اسماعیل به اسحاق، اینها همه یک جوری مجموعه این وقایع.
اگر بپذیرید که چرا اسحاق در سلسله نیست و یعقوب، نمیخواهم بگویم توضیحهای خیلی دقیق صددرصد، به هر حال هرکی برای گفتن دارد. اینکه چرا اسماعیل اینجا تو این سوره بعد از همه انبیا آنور انگار دارد ازش یاد میشود و اینکه چرا ما اسماعیل را تو این سوره میبینیم به شکلی که دارد خانواده خودش را فقط در واقع رسالت، یعنی جهانی نداره، رسالت حتی عمومی هم نداره، رسالت خیلی محدودی در حد خانواده خودش دارد انجام میدهد و این دون شأن آدمیه که کعبه را همراه ابراهیم ساخته.
اینها یک جوری توجیه میشوند دیگه، یعنی متن کلاً روال ذکر کردن انبیا توجیه میشه، اینکه جای اسماعیل چرا اونجاست توجیه میشود و خیلی چیزهای دیگر.
این در واقع نمونه این است که تئوری را شما علاوه بر اینکه برایش شواهد از متن میآرید یا شواهد از خارج متن میآرید، بعداً اینکه چگونه جواب میده، یعنی متن را چطور معنا میکنه، آزمون خوبی است که ایده خوبی برای فهمیدن متن دارید. من یک چیزهایی واقعاً اینجا هست که حیف که نگم ولی خب دیگر بهشان اشاره نمیکنم.
بنابراین شاید ممکن است بعداً اگر شد در مورد تو جلسه آینده بهشان یا یک جای دیگهای خلاصه بهشان اشاره بکنم. در مورد همین که دفعه قبل زمینه فراهم کردم که چطور اسماء الهی در طول تاریخ تجلی میکنند و تاریخ اینجوری در واقع ساخته میشود و تاریخ انبیا در واقع نتیجه این شکل تجلی کردن اسماء الهی.
یک چیزی توجیه میشود به نظر من، آن هم این است که شما اگر به سلسله انبیا اعتقاد داشته باشید و اینکه یک چیزی است که در آل یعقوب همینجوری دارد به ارث میرسه، من فکر میکنم اگر ایدهتون در مورد آل ابراهیم این باشه که چیزی در آن گذاشته شده که دارد به ارث میرسه، حتماً باید این سؤال را جواب بدهید که حضرت رسول، پیغمبر اسلام از کی دارد به ارث میبره؟
چطور این نبوت حضرت رسول دارد منتقل میشه؟ از پدرش که نیست. من یک بار گفتم اینو، گفتم فقط به عنوان یک چیزی که نمیتونم، نمیدانم و نمیتوانم توضیح بدهم که اصلاً کل این ماجرای قربانی شدن یک مکانیسمی برای این کار نیست، مثل اینکه یک چیزی که در آل اسماعیل هست محفوظ بمونه برای اینکه بعداً بتواند دوباره تجلی بکند.
برای خاطر اینکه شایستگی چیزی در وجود اسماعیل هست که به نوعی این را به خداوند انگار دارد برمیگردونه و این یک جور یک مکانیسمی برای اینکه امکانی به وجود بیاید که هزاران سال بعد کسی در واقع از اعقاب اسماعیل این نبوت را تحویل بگیرد نیست. من نمیدانم. فکر میکنم که اینجا سؤالی وجود دارد که باید بهش جواب داده بشود.
فکر میکنم که مسئله قربانی کردن اسماعیل اینکه چرا قرار میشود که این برود در خاندان اسحاق و آنجا ادامه پیدا بکنه، اینها زمینهساز ظهور پیغمبری در خاندان اسماعیل، پیغمبر خیلی بزرگ هست. من تصورم این است که ربط دارد ولی آنقدر نمیتوانم پیش بروم که بگویم که چگونه یک چنین مکانیسمی چه معنایی دارد و چگونه انجام میشود.
من تصورم این است که ماجرای قربانی شدن اسماعیل مربوطه به یک جور ذخیره شدن یک پتانسیلی در این صحراست برای اینکه دستنخورده اینجا یک چیزی بمونه و بشود بعداً مثلاً یک پیغمبر بزرگی. اگر نه شما باید یک جوری بگویید در حضرت مسیح دارد یک چیزی را به پیامبر ما منتقل میشود. نمیدانم.
به هر حال فکر میکنم این سؤال، سؤال بهجاییه که حضرت رسول از کجا رسالت را در واقع تو آل ابراهیم به دست میآورد. ممکن است همینجوری هم یک نفر بگوید که همانجوری که حضرت ابراهیم به دست آورد. من یک چیزهایی را نمیگم، فقط به مناسبت اینکه در فضای قربان هستیم، میخواهم یک اشارهای بکنم.
همیشه من از این شکایت میکنم که اینجور حرف زدن در مورد قرآن در عین حال که خوبیهایی داره، ولی آدم را از یک چیزهایی هم دور میکند. یعنی مثلاً سوره مریم بار عاطفی بسیار بسیار عمیقی دارد.
زیاد فکر کردن به یک متن ممکن است نتیجهاش این باشه که شما دارید میخوانید هی در حال دو تا چهار تا باشید و یک چیزهایی را بشمارید و ضرب و تقسیم بکنید و آخرش هم یک جایی که به یک لحظهای میرسید که خیلی بار عاطفی دارد اصلاً متوجه نمیشید که اینجا یک حسی باید بهتان دست بده. من میخواهم میخوامش میشود معنیاش را و چگونه انجام میشود.
من تصورم این است که ماجرای قربانی شدن اسماعیل مربوط به یک جور ذخیره شدن یک پتانسیلی در این صحراست برای اینکه دستنخورده اینجا یک چیزی بمونه و بشود بعداً مثلاً یک پیامبر بزرگی. اگر نه شما باید یک جوری بگویید حضرت مسیح دارد یک چیزی را به پیامبر ما منتقل میکند. نمیدانم.
به هر حال فکر میکنم این سؤال، سؤال بهجاییه که حضرت رسول از کجا رسالت را در واقع تو آل ابراهیم به دست آورد. ممکن است آن هم یک نفر به یک چلبداهه دیگه، همانجوری که حضرت ابراهیم به دست آورد. من یک چیزهایی را نمیگم، فقط به مناسبت اینکه در نزدیکی عید قربان هستیم، میخواهم یک اشارهای بکنم.
همیشه من از این شکایت میکنم که اینجور حرف زدن در مورد قرآنها در عین حالی که خوبیهایی داره، ولی آدم را از یک چیزهایی هم دور میکند. یعنی مثلاً سوره مریم یک بار عاطفی بسیار بسیار عمیقی دارد.
پس زیاد فکر کردن به یک متن ممکن است نتیجهاش این باشه که شما هدفی را دارید میخونید، هی در حال دو تا چهار تا باشید و یک چیزهایی را بشمارید و ضرب و تقسیم بکنید و آخرش هم یک جایی که به یک لحظهای میرسید که خیلی بار عاطفی داره، اصلاً متوجه نشید که اینجا یک حسی باید بهتان دست بده.
من میخواهم واقعاً حالا به مناسبت عید قربان و هرچه هم هست، چند باره که قرار است که این را بگویم و به اصطلاح میماند.
آن هم اینه، از من اگر بپرسی که این سوره پیکهای عاطفیاش کجاست، برای شخص من با توجه به تصوری که از حضرت اسماعیل دارم، واقعاً این پیک عاطفیاش این جاییه که حضرت اسماعیل بعد از اینکه این سلسله انبیا رفته اونجا، رفته تازه موسی اومده، میبینید اصلاً آنجا یک چیزی هست، یک ماجرایی که اصلش در واقع مال حضرت اسماعیل ولی حضرت اسماعیل یک جوری بنا به خواست خدا گذشته از یک چیزی.
من یک تصوری از حضرت اسماعیل دارم که زندگی یک چنین آدمی با این عظمتی که در درونش هست، در تنهاییاش سخت بوده. یعنی مثل یک آدمی که مثلاً استعداد ریاضی خیلی بزرگی دارد ولی مجبور میشود که برای خانوادهاش مثلاً برود چه میدانم انبارداری بکند.
رامانوجان انبارداری میکرد یک مدتی در تو اداره. خب کلک میزد و تمام مدت داشت ریاضی کار میکرد. ولی فکر کنید که کلک نمیتونست بزنه، اصلاً کارگر کشتی میشد و تمام مدت باید مثلاً یک کاری از، خب یک آدم بهش سخت، من احساسم این است که اسماعیل از این نظر بهش سخت گذشته و یک چیز به اصطلاح گذشتی که انجام داده اینجوری نبوده که فقط آن لحظه بپذیره که کشته بشود که پذیرفت و پیک عاطفی این دو تا آیه این است که اولاً شما از این آیهها به صراحت میفهمید که اسماعیل به آن وعدهای که به پدرش داد، وفا کرد. که گفت که ستجدنی انشاءالله من الصابرین.
این صادقالوعد اشاره به این است که و طبعاً اشاره به اینکه بعداً هم همچنان به این وفای خودش ادامه داد. یعنی نه تنها خب اینجا وقتی قرار شد پدرش این را بکشه، هیچ دست و پایی نزد و کاری نکرد که پدرش مثلاً یک جوری متزلزل بشه، نه صبر کرد و سایر اوقات زندگی خودش هم با اینکه بهش سخت میگذشت، خیلی خوب صبر کرد.
و اینجا یک تجلیای در واقع دارد از حضرت اسماعیل میشود که به خوبی در واقع همه این چیزها را گذروند. و خیلی لحن چیزی در واقع اینجا وجود دارد نسبت به حضرت اسماعیل.
ببینید، مثل اینکه خدا یک کسی را حالا برای یک پادشاهی خلق کرده، ولی این به بنا به مصالحی این پادشاهی را به اصطلاح خل شده و حالا یک آدم سادهای شده که در بیابان دارد برای خودش زندگی میکند و حداکثر به خانوادهاش امر به صلات و زکات دارد میکند در حالی که این مرد بزرگیه که شاید مثلاً تقی بزرگ، میتونست یک قومی را در واقع هدایت بکند.
حرفهای زیادی برای گفتن داشت که جای چندانی برای گفتن پیدا نکرد. این دیدن اسماعیل بعد از آن که سلسله انبیا مرور میشه، موسی را مثلاً میبینید که پر مشغلهترین رسول این سلسلهست همراه با هارون.
تنهایی نمیتواند رسالتش را انجام بده، یک نفر هم کمکشه و بعد یک دفعه کات شدنش به یک محیط خلوت، اسماعیل یک چنین شخصیتیه ولی شما این را میبینیدش که در گذشتی که حضرت اسماعیل انجام داده و اینکه واقعاً این آدمها آدمهایی هستند که بهشان بگی خب مثلاً برو پیش فرعون، به اسماعیل میگفتی برو پیش فرعون، میگفت باشه.
حالا برو تو بیابان به خانوادهت بگو این کار را با قربانی، این یک چیزی که خب اینها چیزی که میخواهند این است که خدای چیزی ازشان میخواهد اینها همان کار را انجام بدن. واقعاً چیزی که در زندگی این آدمها هست صرفاً توجه کردن به این است که خدا ازشان راضی باشه.
حالا بگویم بالا بگو بالا کوه قاف، که حالا میسازه، کار بزرگ انجام بده، کار بزرگ انجام بده. بگو حالا کار بزرگ انجام نده. بشین تو خونهت. بشین تو خونهت. مهم این است که خدا ازش چه میخواد، همان کار را. این کات شدن داستان موسی و هارون که ما همهمون میدانیم آنجا چه خبره. یک تاریخیترین اتفاقهایی که در کره زمین دارد میافتد را اینها دارند رهبری میکنند.
یک قومی را برداشتن، بردن، فرعون نمیدانم در با لشکرش در آب غرق شده. چه اتفاقهایی، اتفاقهای عظیم اطراف حضرت موسی میافتد دیگر. من تصورم این است که اسماعیل یک چنین پتانسیلهایی داشته. یک آدمی به این بزرگی بود که بتواند مثلاً یک چنین کوه، مثلاً واقعاً حضرت موسی، میگوید و رفعنا فوقهم کوه بلند کرده دیگر.
این در زمان حضرت موسی دیگر کار به اینجا رسید که مثلاً کوه را از زمین بلند میکردن، دریا شکافته میشد. اسماعیل یک چنین شخصیتیه ولی شما این را میبینیدش که در یک جای خلوتی فقط دارد به این بنایی که خدا ازش اینجوری خواسته، بدون اینکه هیچ چیزی داشته باشه، صادقالوعده دیگه، بدون اینکه از آن حالت به اصطلاح بیصبری بهش دست بده، همه این پتانسیلهاش در واقع یک جوری انگار معطل مانده و برای رضای خدا همان کاری که خدا ازش میخواهد را دارد با نهایت جدیت انجام میدهد.
حالا حتی حالا همان خانوادهش هم هست، تأکیده که کار یمرو. اینجوری نیست که حالا آ دیگر حالا قوم به من ندادید، من دیگر حالا خانوادهم که خوبه، نه.
هر کاری که انگار با همان جدیتی که قرار بود برود فرعون را مثلاً شاید یک آدمی نمرود را دعوت بکند که بیا مثلاً نماز بخون، به خدا اعتقاد پیدا بکنه، کار خودش را دارد میکند. در آن محدوده خانواده خودش دارد خانواده خودش را ارشاد میکند.
بعد تأکیدم روی این انتهای این دو تا آیه است که میگوید و کان عند ربه مرضی. این رضایت خدا را جلب کرد. حالا هیچ کاری، خدا ازش خواست که اینجوری بیابان وسط یک جای بیآب و علف بمونه، در یک کلبهای با خانوادهش زندگی بکند به دلیل اینکه برای للناس اینجوری خوب بود، مصلحتی بود.
این هم با کمال چیز قبول کرد، صداقت قبول کرد و همین کاری که بهش گفته بودن کرد و نتیجهاش این است که رسماً در مورد انبیای دیگر این عبارت به کار برده نمیشود. خدا از اسماعیل رضایت میکند. درست است مردم ندیدنش، ولی پیش پروردگارش مورد رضایت. من کلاً واقعاً این قطعهی این سوره برای من یک بار عاطفی خیلی شدیدی دارد.
جدا از این محاسبات که سوره معنیاش چیست و اینها را چه کار میکنه، دیدن اسماعیل تو این وضعیت و این ابراز رضایت مستقیمی که خدا در موردش میکند که خدا از خودش راضی کرد، فکر میکنم از آن جاهاییه که یک خورده بعضی جاها خوب است آدم یک خورده مکس بکند.
مثلاً اینجوری این تصویر را تو ذهن خودش یک خورده جا بندازه و این را این حرف خدا را یک خورده با اه غلظت بیشتر بخونه که در مورد حضرت اسماعیل گفته میشود که عند ربه مرضی. کان رسولاً نبیا. یعنی رسول بود، نبی بود ولی در همین حد که خانواده خودش را این رسالت و نبوتش محدود به این شد ولی خداوند از خودش راضی کرد.
به هر حال این ابراز رضایت خدا نسبت به اسماعیل فکر میکنم یک چیز خاصی باشه. که هیچکس اسماعیل را ندیده است نه. اسماعیل در واقع میتواند یک آدمی که مرده باشه دیگر. چندان کاری نمیکرده که اسماعیل را سر میبریدن یا نمیبریدن، مگر از این نفری ازش باقیمونه.
خود اسماعیل در یک جای خیلی دوری موند، هیچوقت هم اینورها دیگر نیومد. بنا به امری که بهش شده بود، همونجا وسط در واقع کنار خانه خدا موند و خداوند ازش ابراز رضایت میکند که این کار را به خوبی انجام داد. خب ممنون که یک ربع یا ۲۵ دقیقه اضافه تحمل کردید به مناسبت عید قربان.