در این جلسه ایدههای نظری مرتبط با فهم سوره مریم جمعبندی میشود، از جمله قبض و بسط و شریعت صامت. بحث به زبان عربی عصر نزول، فصاحت قرآن و قواعد درک متن میپردازد. تمهای تولد یحیی و مریم، ارث، و اسماء الهی در همین چارچوب بازخوانی میشود.
وعده جلسه و بحث سروش
خب من جلسه قبل وعده کردم که یک کاری که میخواستم جلسه قبل انجام بدهم و انجام ندادم را این جلسه انشاءالله انجام میدهم. حالا میخواهم سعی کنم که این کار را بکنم. یک دور در واقع مجموعه چیزهایی که جنبه تئوری داره، بحثها، اینها را از همدیگر خود جدا بکنیم.
بعضی چیزها فکر میکنم وابسته به اعتقاد تئوری که نیست مستقیماً مثلاً فرض کنید در واقعیتهایی که میدونیم، حالا چه واقعیتهای تاریخی که متن قرآن درمیآد، یک سری چیزها هم خب جنبه تئوری درست کردن، آن مدل درست کردن دارد که لزوماً ممکن است درست نباشد.
برای من فکر میکنم همینجور به تدریج در طول این جلسات، از جلسات اول مریم که شروع کردم این حرفها را زدم، یک جوری احساس میکنم که احتیاج به جمعبندی دارد.
در واقع کاری که میخواهم بکنم این است که سعی کنم به طور تدریجی حالا مجموعه ایدههایی که اینجا گفتم را بگویم که خودم چگونه به ذهنم رسیده. منشأش مثلاً چه بوده. بعضیهاش از قرآنه، بعضیهاش مثلاً فرض کنید ممکن است از جای دیگر بیاید و اینها را یک جوری کنار همدیگر بذارم، سعی کنم منظم بیان بکنم دیگر.
ما در واقع همه حرفها را در طول زمان به قصد اینکه سوره مریم را در موردش بحث بکنیم و بفهمیم بیان کردم، ولی ممکن است خب برای خود من بعضی از این ایدهها از جای دیگر آمده باشه و تا حدودی، بعضیهاش ممکن است مال اینجا نباشد و نهایتاً حالا فکر میکنم اگر همه را کنار همدیگر بیان بکنم بد نیست که بعضی از نقطههایی که مستقل از هم هستند تا حدودی مشخص بشود.
در واقع ببینید کاری که من بارها حالا دستوپاشکسته همینجوری در ۲۰ جلسه یک بار به این اشاره میکنم که من ایده کلی در مورد فهمیدن یک متن این است که یک کاری شبیه آن ایدهای که در کار ساینتیفیک هست باید انجام بشود.
یعنی شما وقتی که یک متن را میخونید، آن چیزی که از متن در واقع میفهمید حالا با ابزارهای زبانشناسی، با هر جور ابزار تفسیری مستقل از واقعیتها یا وابسته به واقعیتهایی که به هر حال یک جوری میشناسید، یک چیزهایی را شما احساس میکنید تو متن برای چیزی نوشته شده.
قبض و بسط و شریعت صامت
این موضوعی که من دارم میگویم ناخواسته ربط پیدا میکند به بحثهایی که در ۱۵، ۲۰ سال اخیر تو ایران تحت عنوان نمیدانم قبض و بسط شریعت و شریعت صامت و به این چیزها مربوط میشود دیگر.
این ایده کلی در مثلاً فرض کنید همان بحثهایی که با قبض و بسط شریعت شروع شد، آقای سروش اینها را مطرح کرد و این اصطلاحش شریعت صامت را یک نوعی باب کرد، ایده کلی به نظر من، من خیلی وقتها تو اولین جلسات که جزو این فایلها هم فکر میکنم نباشد آن جلسات، یک بار مفصلاً یک جلسه در مورد این موضوع صحبت کردم.
حالا اصلاً نمیخواهم وارد آن بحثها بشوم چون الان یک خورده ماجرا داغه، همونطور که فکر میکنم که آدم وقتی سرد بشود راحتتر میشود بحث کند تا وقتی که داغه.
کلاً در ایدههای دکتر سروش همیشه یک احساس اینجوری وجود داره، ولو اینکه ممکن است شما یک گزاره خیلی مشخص پیدا نکنید و همین اصطلاح شریعت صامت را بهترین وجه این احساس را نشان میدهد که شما وقتی که دارید متن را مطالعه میکنید با استفاده از ایدهها و افکاری که از جای دیگر آوردید متن را میفهمید.
یعنی همیشه یک سری پیشفرضهایی دارید و آن پیشفرضها یک جوری باعث میشوند که شما از متن یک چیزی درک بکنید. اگر مثلاً فرض کنید فیلسوف باشید، نگاه فلسفی به دنیا داشته باشید، متن را به نوعی به سمت دیدگاه فلسفی خودتان میکشید. اگر دیدگاه ساینتیفیک داشته باشید، عرفانی داشته باشید یا فقهی داشته باشید، به هر حال متن یک جوری جوابگوی سوالهای شماست.
سوالهای شما هم یک چیزی است که خودتان با خودتان آوردید. لزوماً اینطوری نیست که از تو متن چیزی دراومده باشه. این اصطلاح شریعت صامت به نوعی همینو میخواهد بگوید که آن چیزی که مثلاً فرض کنید در کتاب قرآن هست صامته، شما این را در واقع به حرف درمیآرید و در این مکانیسمی که شما شریعت را به سخن گفتن وادار میکنید، ذهنیات شما، پیشفرضهای شما، نوع نگاه شما به دنیا دخالت میکند.
بنابراین ایشان کلاً میخواهد از این حرفها نتیجه بگیرد که ما ناخواسته و ناچار ایدههایی که از جهانداری که سهم متن و سهم شریعت دخالت میدیم، نتیجهاش این است که سهم شریعت که بخواهیم چه نخواهیم به اصطلاح ایشان عصریه.
یعنی در هر زمانی طوری متن فهمیده میشود و ایشان مجاز میداند که مثلاً فرض کنید فلاسفه تفسیر فلسفی گفتن، عرفا تفسیر عرفانی گفتن، دانشمندای که تحت تأثیر مثلاً علوم جدید هستند اینجوری برخورد کردن و الی آخر. مثلاً دکتر شریعتی یک جور برخورد جامعهشناسانه دارد. خود آقای دکتر سروش هم حتماً به خودش اجازه میدهد که به هر حال یک جور دیدگاههایی که دارد را وارد فهم متن بکند.
این ایدهی کلیه که در اولین دیدگاههایی که دکتر سروش مطرح کرد وجود داشت که حالا خب به هر حال بحث پیدا کرده، همونطور که تجربه نبوی بحث پیدا کرده، تجربهی ایشان هم در ۱۵، ۲۰ سال بحث پیدا کرده به جاهای جدیدی رسیده که حالا من فعلاً قصد ندارم در موردش بحث بکنم.
چیزی که میخواهم بگویم این است که به هر حال حالا من قبلاً هم این حرفو زدم، فکر میکنم از یک جاهایی من درست همهی دیدگاههام نقطهی مقابل دکتر سروشه، پسرو و پنهان نیست و فکر میکنم من یک جوری در واقع دیدم این است که متن تا حدودی زیادی مستقله و ساز خودش را به اصطلاح میزند و ما میتوانیم و باید این کار را بکنیم که از آن دیدگاههایی که از خارج میآریم در واقع سعی کنیم جلوگیری بکنیم ولو اینکه بدونیم که به طور کامل نمیشود این کار را کرد.
ببینید این اینکه هر کاری بکنیم به هر حال پیشفرضها و ذهنیات و نگاه ما به دنیا در فهمیدن متن و فهمیدن هر چیزی تأثیر میذاره، این جواز این نمیشود که من بگویم که هست، خودمو آزاد بگذارم.
مثلاً فرض کنید حالا که فیلسوف هستم و نگاه فلسفی به دنیا دارم، خودمو آزاد بگذارم که کاملاً یک نگاه فلسفی به دنیا بکنم یا حالا چون مثلاً فرض کنید در فلان مکتب عرفانی پرورش پیدا کردم، خودمو مجاز بدونم که این کار را انجام بدهم.
هرچند دکتر سروش خودش مخالف این است که از گزارههایی که جنبهی به اصطلاح هست و نیست دارن، گزارههای خبری در واقع، یک چیزی را گزارههای امری و اخلاقی نتیجه بگیریم، مثلاً یک کتابی در این مورد ایشان نوشتن، ولی به نظر میآید به هر حال از دیدگاه ایشان هم خودشان هم دیگران این نتیجه را میخواهند بگیرند که از مجموع حرفهایی که ایشان در مورد دخالت علوم عصری ما در دیدگاههامون نسبت به قرآن و هر متن دیگهای نسبت به شریعت به طور کلی، چیزهایی که ایشان میگن، ازش این برمیآد که.
ما باید مجاز بگونیم، که بایدی در میآد، مجاز بدونیم که هر کسی بنا به دیدگاه خودش فلسفی، عرفانی، تفسیرهای فلسفی بنویسه، تفسیر عرفانی بنویسه یا تفسیرهای صرفی از قرآن ارائه بده.
در واقع چون کسی دیگهای کار دیگهای نمیکند. اگر من مثلاً فرض کنید بیام اعلام بکنم که من میخواهم با دیدگاههای فلسفی به قرآن نگاه بکنم، فرقم با کسی که میگوید که من هیچ دیدگاهی ندارم این است که من لااقل حسنش این است که خودآگاهانه اعلام کردم و دارم از دیدگاههای فلسفی خودم استفاده میکنم.
اونی هم که نمیگوید دارد به هر حال از دیدگاه خودش استفاده میکند برای اینکه متن به نوعی تابع معرفتیه که ما نسبت به جهان داریم. فهم ما از متن میدونی تابع متن. در واقع ایشان یک تفکیکی انجام میدهد بین آن چیزی که اصطلاحاً بهش دین میگوییم یا شریعت میگوییم و بین فهم ما از دین و شریعت.
فهم ما یک چیزیه، خود دین، دین یک چیز ثابتیه انگار در خارج در عالم خارج، خارج از ذهن بشر وجود داره، یک حقایقیه، ما در حد توان خودمان با یک سری در واقع مخلوط کردن چیزهایی که از دین میفهمیم با چیزهایی که از معارف عصری و اینها یک چیزی در میآریم که بهش میگویند فهم دین و باید تفکیک کنیم بین آن چیزی که شریعته و فهم ما از شریعت یا دین و فهم ما از دین، خب این تفکیک تفکیک خیلی خوب و درستیه. فکر میکنم الحمدلله ایشان لااقل این نکته را اینقدر تکرار کرده که جا افتاده.
حالا من نمیدانم قبل از ایشان هم با این اصطلاحات کسی به کار میبرده یا نه، ولی به هر حال جزء محاسن بحثهای ایشان این بوده که تقریباً همه این اصطلاح را قبول کردن که دین با معرفت دینی فرق میکند.
تحول درک از متن ثابت
فهم ما از دین یک چیزی است که در زمان ممکن است متحول بشه، در حالی که دینی که داریم سعی میکنیم درک بکنیم، متن قرآن یک حقیقت ثابته، ولی درک ما از قرآن به طور تدریجی تغییر میکند. کلاً آن چیزی که میگویم در واقع فهم من یک جوری مخالف نقطه مقابله فهم دکتر سروش این است که من برای درک متن استقلال نسبتاً زیادی قائل هستم.
ولو اینکه درست است که ما معارف اصلی و غیر اصلی خودمان رو، چیزی که میدونیم، دیدگاههای خودمان را نسبت به جهان بدون اینکه بتوانیم جلوشو بگیریم به هر حال در درک هر چیزی از جمله درک متن تأثیر میدهیم. خب یعنی اگر انسانی اصلاً دنیا را ندیده باشه، هیچ چیزی از دنیا ندونه، خب هیچی هم از متن نمیفهمه دیگر.
به هر حال معنی این واژهها به یک چیزهایی ارجاع میکند. ما در یک جهانی زندگی میکنیم که بخش عمدهاش در واقع آن جهان درونی خود ماست، بیشتر از اینکه در جهان بیرونی مشترکمون باشه. در واقع ما جهان بیرونی را در درون خودمان یک جوری منعکس میکنیم، درکش میکنیم. زبان را هم همینجوری میفهمیم.
یعنی به هر حال وقتی درک من از زبان یک جوری جزئی از درک من از جهان حساب میشه، بنابراین واضح است که به هر حال معارف دیگهای که تو ذهن من هست، اینها به نوعی از در درک متن تأثیر میذارن. من الان که دارم میگویم متن به معنای خاصش میگم، یعنی چیزی که واقعاً تو قالب زبان بیان شده.
الان یک خورده مده که وقتی به همه چیز میگویند متن. یعنی جهان هم مثلاً متنه. این تأثیر سنت به اصطلاح هرمنوتیک در فلسفهست که و تأثیر فلسفه نقل ادبی و نظریه ادبی فرانسه است که همه چیز را به صورت متن میشود در نظر گرفت. خیلی هم خوب است.
حالا فعلاً من دارم وقتی میگویم متن منظورم یک چیزی است که به یک زبانی نوشته شده. ایرادی که به نظر من اینجا خیلی واضح است و خیلی بهش توجه نمیکنند این است که مشکل اینکه کاملاً یعنی در واقع مشکل دیدگاه دکتر سروش این است. انگار معارفی که ما در ذهنمون هست یک چیزی است تو ذهن ما اینها به وجود اومدن.
حالا به هر طریق ممکن و بعد ما میریم سراغ متن و تمام در واقع ماجرا این است که ما متن را انگار در استقلالش در مقابل این چیزهایی که مستقلاً انگار به وجود اومدن میخواهیم یک جوری نادیده بگیریم. در واقع به نوعی استقلال متن از بین میرود.
من نمیخواهم واقعاً این را خیلی روش تأکید بکنم ولی تمام ۲۰ سال اخیر دکتر سروش یک هدف را دارد تعقیب میکند. آن هم این است که متن قرآن را و شریعت را یک جوری واکسینه بکند نسبت به هر نوع شبههای که ممکن است ایجاد بشود. و شیوه واکسیناسیون ایشان اینجوری است که خب ایده اولیه این بود که در طول زمان حالا به این ایدههای فعلی رسیده.
ایده اولیه این بود که اگر ما مشکل اصلیمون در واقع این است که در قرآن چیزهایی ممکن است پیدا بشود که با دانش روز هماهنگی نداشته باشه. مثلاً فرض کنید در قرآن حرف از هفت آسمان زده میشود و در دانش امروز ما چیزی تحت عنوان هفت آسمان نداریم.
اگر منظومه شمسی هر چیزی را بگیرید به نظر میآید هفت تا نیست. حالا این چیزی است که ایشان احتمالاً تو ذهنش هست. چون یک جایی فکر میکنم به هفت آسمان به عنوان یکی از ایرادهای واضح مخالف بودن متن قرآن با علوم جدید اشاره کرده. ببینید مشکلی که در واقع این را صراحتاً دکتر سروش میگوید.
آن چیزی که تو ذهنش این است که آن بلایی که سر اسلام آمد سر سر مسیحیت آمد سر اسلام نیاد. مسیحیت چه بلایی سرشون اومد؟ ظاهراً اینها همه چیز من دارم دکتر ذهنیت سعی میکنم چیزی که از دکتر سروش میفهمم را نقل بکنم. فکر نمیکنم اینها هیچکدومش درست باشه.
ایشان تصورش این است که همانطوری که به طور کلی خیلی معموله، بلایی که سر مسیحیت و کلیسا آمد این بود که یک جاهایی جلوی پیشرفت علم و گزارههای علمی که آمده بودن مخالف با کتاب مقدس بود وایستادن و زمین خوردن.
علم یک قدرتی دارد که به هر حال کسی که جلوش وایسته، شما مثلاً فرض کنید گالیله میگوید زمین گرده، گالیله میگوید زمین نمیدانم حرکت میکنه، شما ممکن است بیاید یک چند روزی حبسش بکنید و یکی را آتیش بزنید و زبان یکی را از تو حلقش بکشید بیرون، بالاخره معلوم میشود زمین گرده، معلوم میشود که مثلاً منظومه شمسی اینجوریه، خورشید در مرکز قرار دارد و این حرفها و بعد کل دین میرود زیر سؤال.
و اشکال چیه؟ اشکال این است که بیش از اندازه به متن مثلاً شما دارید تأکید میکنید و یک چیزهایی را میخواهید هرجوری شده نگه دارید. ایده اولیه این بود که اگر من بگویم که فهم متن تابع علوم عصره، مخصوصاً دقت بکنید همیشه اشاره به علوم عصره. یعنی آن چیزی که الان مورد هستید قرار گرفته.
اگر این را فرض بکنم، آنوقت هر گزارهای که من از متن درمیارم، تئوری این ایده، اصول علوم اصل در واقع در آن هست، متن هم در آن هست، یک نتیجهای از برآیند اینها. بنابراین محال من بتوانم اگر علوم اصل را به عنوان پیشفرض قبول کرده باشم، گزارهای را بتوانم نتیجه بگیرم که با علوم اصل دربیفته. خب بدیهیه دیگر.
علوم اصل را من گذاشتم جزو اصول موضوع، متن را دارم در سایه آن میفهمم. بنابراین اصلاً به فهمی نمیرسم از متن که امکان داشته باشه که با اصول موضوع خودم دربیفته، اصل موضوعها در واقع.
هر جایی که متن به نظر، چون آنها در واقع یک جوری مقدمه هستن، هر جایی متن به نظر میآید یک سازه دیگهای دارد میزنه، من قبل از اینکه خروجیمو بدم، یک گزارهای را به وجود بیارم، این را باید اینجوری درستش کنم دیگر.
یعنی در سایه آنها بفهمم. هفت آسمان تمثیله، نمیدانم هر چیزی دیگهای که به نظر میآید یک جوری بار غیرعلمی داره، باید به عنوان استعاره و تمثیل بهش نگاه بکنیم. این یک جور واکسینه کردن قطعی فهم دینیه دیگر.
من از اول آن چیزهایی که ممکن است بعداً برای جنگ مقابله دین ازش استفاده بشه، مثلاً ساینس و هر چیزی که جزو علوم عصره و قدرتمنده، اینها را در واقع یک جوری میذارم به عنوان پیشفرض، بنابراین اصولاً چیزی نتیجه نمیگیرم که با اینها دربیفته. این ما را واکسینه میکند در مقابل اینکه هرگز آن اتفاقی که برای مسیحیت افتاد برای ما نیفته اگر این ایدهها را بپذیریم.
ما همیشه در هماهنگی با علوم عصر زندگی میکنیم، فهم دینیمون را هماهنگ میکنیم. خب بعد کمکم به نظر میآید که این ایدهها تکامل پیدا کردن یا حالا در جهتی که داشتن پیش میرفتن که ممکن است را به بالا نباشه، را به پایین باشه، به هر حال پیش رفتن و رسیدن به آن چیزی که الان هست.
که اصلاً چون خب این ایده سستییه دیگر یک خورده، فکر کنم خیلی پایدار نیست. من در واقع یک جوری به یک شکل مصنوعی من دارم واکسیناسیون را انجام میدهم. مثل اینکه هر جایی که یک نفر بیاید انگشت بگذارد بگوید اینجا متن این را گفته، من فوری و با فلان چیز مخالفه، من فوری راه یک راهحل کلی دارم.
میگویم اصلاً چطور ممکنه؟ من این را مخالف آن نمیفهمم، برای اینکه من آن هم قبول دارم، بنابراین این را یک جوری در مقابل آن در واقع تأویلش میکنم تا اینکه سازگار بشود. در واقع مشکلی که به وجود میآید این است که اصلاً متن هیچ نتیجهای مستقلاً ندارد دیگر. این آن حسیه که در دیدگاه دکتر سروش وجود داره، این شریعت صامته.
در واقع انگار متن خودش هیچ حرفی نمیزنه. ما همهچیز را داریم در دهن متن میذاریم و از زبان ما در واقع شریعت خودش صامته، ما ایم که داریم حرف میزنیم.
خب به هر حال در طول ۱۵، ۲۰ سال کار به اینجا رسیده که ادامه همان پروژه است که ممکن است یک جایی یک مشکلی در قرآن پیدا بشود و بعد یک عده این را دستاویزی قرار بدن و شروع کنند به تخطئه کردن کل دین و همهچیز و چیزی که دکتر سروش الان میگوید این است که آن چیزی که در قرآن آمده کلام پیامبره، نه کلام خدا.
در واقع ایده جدید ایشون، جدید نسبت به آن چیزی که اول میگفتند این است که اینجوری نیست که، ببین در واقع ایده اول این است که این کلام عین چیزی است که به پیامبر گفته شده، کلام خداست و در اینجا خدشهای وارد نمیکرد ایشان.
منتها آن چیزی که با علم درمیفته فهم ما از این یعنی یک چیزی وجود داره، من این را میذارم از به عنوان ورودی میدهم به ذهنم، یک خروجیای میگیرم. آن خروجی با علم درمیفته، خود این متن که درنمیفته.
فهم من از این، فهم کلیسا از کتاب مقدسه که با علم درمیفته، نه خود کتاب مقدس. کما اینکه الان عدهای هستند همان کتاب مقدس و تقدسش را قبول دارند و با علمش مشکلی ندارند.
دقیقاً این روند اولیهای که پیامبر در مورد قرآن گفته میشد، آن چیزی است که در یک دورهای در مسیحیت عملاً انجام شده. دیگر آدمهایی هستند که کلاً متن کتاب مقدس را اسطورهای و استعاری میدانند و طبعاً هیچ مقید نیستند به اینکه گزارهای در مورد عالم مثلاً ازش نتیجه بگیرند. بیشتر در واقع متن را جنبههای اخلاقیشو بهش توجه میکنند.
این چیزی که الان دکتر سروش میگوید این است که اصلاً ایرادها ممکن است در مرحله دیگهای قبل از اینکه متن فوری و تثبیت شده باشه به وجود آمده باشه. آن هم اینکه خداوند حقیقت را به صورت یک حس کلی، همانطوری که عرفا مثلاً یک کشف و شهودی میکنند به پیامبر عرضه میکنه، یک مرحله ترجمه کردن تو خود پیامبر صورت میگیرد تا تبدیل به متن میشود.
بعداً هم یک مرحله ما این را تبدیل به فهم خودمان از متن میکنیم. بنابراین یک چیزی در شروع کار الان دکتر سروش احساس میکند که اضافه شده و هرکای الانش بیشتر در واقع روی این قسمته. خداوند مستقیماً کلام را به پیامبر نمیدهد. خداوند حقیقت را عرضه میکند.
پیامبر انگار حقیقت را درک میکند و بعد این را به زبان عربی زمان خودش که پر از فرهنگ مثلاً دوران خودش هم هست و در ذهن پیامبر هم رسوخ کرده این فرهنگ، این را بیان میکند. بنابراین از دیدگاه دکتر سروش گزارههایی که در قرآن هست اینجوری نیست که ما یک شریعت شریعتی داریم در قالب لفظ به ما رسیده و این کاملاً عصمت دارد.
و حالا هرچه ایراد هست این است که ما این را داریم بد میفهمیم. و اگر در آن باکسی که شریعت را میذاریم پیشفرض دینی ما میاومد بیرون، یک گزارههای اصلی را دفعه اولیشون اضافه میکرد برای اینکه تضمین بکند که چیزی که بیرون میآید با گزارههای علوم عصر در واقع هماهنگه و تضاد پیدا نمیکنه، الان دو تا باکس داریم. یک باکس قبلاً خود پیامبر بوده.
زبان عربی و فرهنگ عصر
آن حقیقت رفته در این باکس، چیزی که بیرون آمده این متن قرآن و شریعته و خود این ممکن است خطایی در آن تولید شده باشه برای اینکه در باکس اول که پیامبره زبان عربی به عنوان یک طرح هست، بخشی از فرهنگ عرب در آن هست.
بنابراین اصلاً ممکن است شما یک چیزی در قرآن ببینید که مطابق با فرهنگ و سلیقه عربه و لزوم هم ندارد که بیاید مثلاً یک جوری حالا همه گزارهها را به طور مصنوعی با فهم اصلی خودتان تلفیق بکنید و اصلاً غیری ما نداریم نسبت به اینکه همه چیزهایی که اینجا بیان شده گزارههای حقیقی هستند و درستند.
ممکن است یک خطایی در واقع به وجود آمده باشه. ایشان مثالی که میزند یا حالا شاید دیگری این مثال را زده، فکر کنم از خود دکتر سروشه، میگوید مثل این است که اگر پیامبر در مورد درختهای خرما حرفی زده باشه، این حرف حجیت دینی ندارد. فهم ایشان در مورد درخت خرما تابع بیشتر فهم مردم عرب از وضعیت درخت خرماست.
ممکن است آنها یک دیدگاه خیلی جالبی در مورد که خرما مثلاً فرض کنید چطور زاد و ولد میکند نداشته باشند. شاید یک خرافاتی در دیدگاههاشون باشه و پیامبر هم به نظر من این عیبی برای از نظر دکتر سروش این عیبی برای پیامبر و دین حساب نمیشود که اگر یک چیزی در مورد خرما گفته شده باشه در کلام پیامبر و این درست نباشد.
چون دین در مورد خرما که نیست. موضوع دین انسان و مثلاً اخلاق و آخرت و اینجور چیزهاست. بنابراین عصمت پیامبر باید در حدی لحاظ بشود که آن پیام اصلی دین که در مورد این چیزهاست خدشه وارد نشود بهش. اگر پیامبر چیزی در مورد خرما گفته باشه و غلط باشه، خدشهای در اصل دین که وارد نمیشود.
شما مثلاً دکتر سروش مطمئناً معتقد نیست به اینکه پیامبر در مورد مثلاً فرض کنید بیان کردن نماز که چگونه باید نماز بخونن اشتباه کرده باشه. آنجا حیطه تخصصی خود پیامبره، فرهنگ عرب هم آنجا دخالتی ندارد. بنابراین پیامبر عبادات رو، حج رو، دیگر نمیدانم اینها را کاملاً به طور دقیق بیان کرده.
ولی یک جاهایی ممکن است از علوم عصر وارد شده باشه که دقیقاً همان جاییه که مهم نیست. شاید پیامبر در روایات چیزی در مورد خرما گفته باشه. خب. هیچکس دین خودش را بر اساس آگاهیای که از خرما دارد بیان نکرده. شاید در مورد زنبور عسل در قرآن یک چیزی گفته شده باشه. برای خاطر اینکه چه را میخواهد بگه؟
که همه موجودات مثلاً فرض کنید تحت فرمان الهی هستند. شاید این ایدهای که آنجا در مورد زنبور عسل گفته شده مطابق با واقع نباشد. ولی این چیزی که دارد گفته میشود حقیقته.
اینکه همه موجودات تابع، منتها چون مثلاً ایشان ایدهاش اینه، چون پیامبر فکر میکند که طبق آن چیزی که بهش گفتن که زنبور اینجوری زندگی میکنه، خب بنابراین همینجوری هم در قرآن این متن نقل شده، نتیجه درستی ازش گرفته میشود ولی خود آن عبارت ممکن است درست نباشد.
حالا این خلاصهای از تغییراتی که در واقع در ایده واکسیناسیون دکتر سروش پیش آمده و یک جوری خب به نظر میرسد که دارد هی گسترش پیدا میکند.
من دیدگاههام همان اولش هم کاملاً فکر میکنم از اولین باری که مقالههای قبل را بحث را خوندم، این موضوع مال ۲۰ سال قبله، کاملاً احساس بدی داشتم که این اصلاً فکر اینجور نگاه کردن به مسائل درست نیست. چه برسد دیگر حالا به اینجا رسیده که خود پیامبر مثلاً الفاظ را نمیگیره.
من در مورد این ایدههای جدید دکتر سروش که به نظرم خیلی بدیهیه که مخالف با خود قرآنه، یعنی شما خب خود این متن دارد بیان میکند که انگار الفاظیان که دارند نازل میشوند. و بله.
بله عربی بودن به معنای اینکه عربی مبینه. نه این را اشتباه نکنید. دقیقاً آن ایدهای که اصلاً دکتر سروش ندارد این است که زبان مستقل از فرهنگ، یک زبان مستقل از فرهنگ وجود دارد برای بشر.
فکر میکنم این ایده اصلاً در ذهن دکتر سروش نیست. اینکه ممکن است زبانی وجود داشته باشه، زبان مقدس وجود داشته باشه. و قرآن به آن زبانه، نه به زبان عربی.
اینکه زبان عبری را پیامبران ایجاد کردن، همین سلسله انبیا یک کاری که انجام داده انگار فرهنگ ایجاد کرده، زبان ایجاد کرده و زبان عبری و عربی توانایی و مثلاً قدرت این را داشته که مثلاً کامل یک پیامی باشه که مستقل از فرهنگ بتواند کار بکند.
الان در علوم عصر ما ایده گرامر یونیورسال وجود دارد ولی هنوز چیزی تحت عنوان زبان یونیورسال خیلی در علوم عصر ما وجود ندارد. شاید ۲۰، ۳۰ سال دیگر جزو علوم عصر بشود بعد بشود این حرفها را زد و از این باکسی یک چیزی این شکلی بیرون زد.
باید صبر کنیم ببینیم که علما چه میگویند. علمای عصر البته. نه علمای حوزه، نه علمای عصر. آنهایی که تو دانشگاهها، اختلاف دارد دانشگاهها و حوزه علمیه ما با حوزه علمیه چیزه، مسیحیت. یعنی در واقع ما یک آکادمیهای کهنسال داشتیم و هنوزم داریم، در همه جای دنیا هستند.
در غربیها خود دیگر بیشتر از اندازه تضعیف شدن. بعد یک جریان، یک آکادمی جدید به وجود آمد و این علوم عصر آن چیزهایی که اینها تثبیت میکنن، آنها باید خودشونو با اینها تطبیق بدن. برای اینکه فعلاً اینها قدرت را در دست خودشان دارند. به نظر من که کل ماجرا این است.
حالا به هر حال شما اگر فرض بکنید حالا که ما یک میتوانیم قائل به این بشویم که زبانی وجود دارد مستقل از فرهنگ، در واقع اونطوری که در دیدگاههای دینی هست، در خود قرآن هم بهش اشاره میشه، اصلاً زبان در بطن عالمه. خداوند جهان را با اسما و کلمات آفریده.
بنابراین خیلی بدیهیه که از نظر دینی شما معتقد به این باشید که ما یک در یک جهانی زندگی میکنیم که زبان یک چیزی نیست که ما مثلاً بنا به ایدههایی که در مثلاً نظریه تکامل بیان میشه، زبانی یک چیزی است که بشر اختراع کرده که برای بقای نسلش مثلاً به نوعی ازش استفاده بکند.
بشر از دیدگاه دینی خلق شده برای اینکه این زبان را بتواند حمل بکند برای اینکه جامعهیت مثلاً اسما داشته باشه. زبان قبل از بشر در عالم وجود دارد. شما تو قرآن به نظر من به صراحت میبینید که قرآن مقدم بر انسانه از نظر خلقت. الرحمن علم القرآن خلق الانسان.
قبل از اینکه انسان خلق بشود قرآن انگار وجود دارد و این یک جور پیادهسازی آن چیزی است که به عنوان قرآن بهش اشاره میشود. به زبان عربی. من یک نکتهای که قبلاً هم گفتم تو کلاس به نظر من خیلی نکته واضحیه، اینکه اصلاً قرآن خیلی صراحت دارد که این آن زبانی نیست که شما باهاش حرف میزنید.
چون ببینید اینکه این حرف در قرآن اشاره میشود به اینکه این کتاب به زبان عربیه، برای اینکه اینقدر فرق داشت.
فصاحت و زبان قرآن
من چون این بحث را قبلاً مفصل کردم دیگر اصلاً نمیخواهم واردش بشوم. اینقدر این زبانی که پیامبر باهاش قرآن را در واقع بیان میکرد با زبان روزمره و چیزی که اعراب باهاش حرف میزدن فرق داشت. از واژگان گرفته تا گرامر، هرچه.
من کتاب ایزوتسو مفصلاً این را در واقع بیان کرده که چقدر بین واژگان اخلاقی و دینی قرآن به طور تقریباً ۱۰۰٪ فرق با چیزی که به طور مشابه در زبان عربی وجود داشت. حتی واژگان به معنای واژگانی که به اشیا اشاره میکنند برای فهمش برای مردم حجاز مشکل به وجود آورده بود.
من قبلاً این را گفتم فقط یک بار دیگر اشاره میکنم که اولین دوره تفسیر قرآن که صحابه پیامبر به عنوان مفسر مورد مراجعه بودن، دوره اول بیشتر سوالها در مورد مفردات قرآنه. اصلاً مردم میاومدن از مفسرین، مثلاً از صحابه پیامبر میپرسیدن که این واژه یعنی چی؟
میگویند خلیفه دوم رفت بالای منبر گفت این واژه وفا این آیه و فاکهت و ابا فاکهت شما میفهمید کسی میتواند شما از بفهمید این ابا یعنی چی؟
گاهی یک نفر از یک قبیله ای میومد و میگفت که ما این واژه را اینجوری استعمال میکنیم مثلاً مکه و نمیدانم مدینه اصلاً کسی این واژه را استعمال نمیکرد. میگوید یک نفر سالها بعد از پیامبر برود بالای منبر بگوید من نمیدانم اصلاً ابا یعنی چی؟
میگوید حتی رعایت اینکه لزوماً این مفردات مفرداتی باشه که الان مثلاً همه مردم مدینه میفهمند هم در قرآن نشود. یک خورده دایره واژگان وسیع تر از آن چیزی است که در مثلاً محاورات روزمره استفاده میشد. به غیر از حالا آن تغییرات اصولی و خیلی خیلی اساسی که در معانی واژگان در خود قرآن به وجود آمده.
بعد میخواستم این را بگویم که این اصطلاح غرائب القرآن که اصلاً کتابهایی ما داریم که تحت عنوان غرائب اینها واژه هایی هستند که قابل فهم نبودن دیگر به راحتی. یعنی کلاً مشکل وجود داشت که این واژه از کجا اومده، چه جوری دارد استعمال میشود.
نکته ای که من میخواهم بگویم این است که به دلیل شگفت انگیز بودن بیان قرآن بود که یک عده میگفتند که اصلاً ایرادی که این بود که این دیگر چه جور حرف زدنیه، این دیگر چه جور زبانیه.
به این دلیل بود که یک عده این را در واقع میگفتند که چرا میگفتند پیامبر شاعره؟ برای اینکه زبان شعرا بودن که گاهی یک حرفهای نامفهوم مثلاً میزدن، خیلی پیچیده بود بیانشون.
چرا میگفتند که یک عده اعجمی هستند که به پیامبر میان اینها را یاد میدن؟ برای خاطر اینکه این مثل یک آدم خارجی که حرف میزند گاهی مثلاً تو گرامرش یک اشکالاتی به نظر میآید وجود دارد یا واژه ها را یک جوری استعمال میکند که خیلی زبان قرآن برای مردم آن دوره یک جوری بود انگار یک نفر آدم خارجی دارد حرف میزند.
برای خاطر اینکه یک خورده واژگانش مثلاً با یک انحرافاتی به کار میرفت، گرامرش گاهی یک تغییراتی میکرد و بعضی از این مثلاً فرض کنید نوع چیزهایی که هست، نوع به اصطلاح پترن ها، الگوهای زبانی که وجود دارد بی سابقه بود برای مردم و اینکه من این را میخواهم اشاره بکنم که قرآن میگوید این عربیه، یک جایی تو قرآن میگوید که میگوید زبان الذین یلحدون به اعجمیون.
هاذا که که مثلاً کتاب عربی مبین. هاذا لسان عربی مبین. میگوید شمایی که ملحد هستید دارید به زبان اعجمی حرف میزنید. عربی مبین این است. مثل اینکه این یک زبانی منشأیی دارد. عربی مبین عربیه که میشود باهاش جهان را تبلیغ کرد. ما با زبان جهان را میتوانیم تبلیغ بکنیم.
زبانمون اگر غلط باشه، واژه های نادرست داشته باشه، اشتقاق های نادرست داشته باشه، گرامر خوبی نداشته باشه، توانایی تبلیغ ندارد. قرآنه که زبان عربی مبینه. ما عربی غیر مبین داریم که آنها باهاش حرف میزنند. آنهایی که یلحدون به زبانشون غلقاتیه.
برای اینکه در آن پر از واژه هایی که معلوم نیست که معنایش چیست. زبان قرآنه که زبان مبینه. زبانیه که یک جوری پالایش پیدا کرده. زبان روز عربی نیست و آن زبانیه که در واقع میشود گفت که زبان مقدسه. زبانیه که منطبق با همان زبانیه که انگار جهان بر اساسش ساخته شده.
زبان و جهانبینی قرآن
این را حالا خیلی چیز نکنید که عیناً واژگان مثلاً به معنایی که تو قرآن هست در مثلاً عالم خارجی وجود دارند.
نمیدانم چه میفهمید. مهم این است که دیدگاه دینی، دیدگاه قرآن اینجوری است که ما یک جهانی داریم که در آن زبان نقش مهمتر از آن بازی میکند که انسان زبان را مثلاً اختراع کرده باشه. انسان زبان را کشف میکند نه اینکه اختراع بکند و میتواند کشفش اشتباه در آن باشه، میتواند درست باشه.
به هر حال این آن ایده ایه که اصلاً دکتر سروش باهاش از اولش میونه ای نداشته و حالا بعد از ۲۰ سال هم به نظر میرسد که به هیچ وجه اینجور چیزها با اینکه مولوی خونده، با عرفان اسلامی آشناست تا حدودی و اینها ایده هایی اند که تو عرفان کاملاً شناخته شده هستند. حداقل اگر دکتر سروش این ایده را قبول نداره، باید در موردشون به نظرم بحث بکند.
ایشان همان ایده های زبان شناسی و چیزهای مدرنی که معتقدن که هر زبانی قطعاً وابسته به فرهنگه و بار فرهنگی دارد و هیچ گریزی ازش نیست، در واقع مبنای کارشون. در واقع این هم یک علوم عصره دیگر. بیشتر تمایل به این است که ما زبان را یک پدیده فرهنگی ببینیم که بشر اختراع کرده و ناچار تحت تأثیر فرهنگ زبان است.
بفرمایید. وقتی که میگویید قرآن در تناقض قرار دارد دیگر. چرا؟ من نمیتوانم جا بیفتد چطوری از تناقض قرار میگیرد من حلش کنم. بله. چرا یعنی همینجوری تناقض قرار میگیره؟ آها. اصلاً نمیفهمم. مثلاً قرآن یک متنیه که مثلاً الان متوجهش نشدن یعنی کسی فصاحت یعنی زیبایی کلام که ربطی ندارد. قرآن فصاحتش فصاحت فرمیه.
بلاغت یعنی اینکه من یک چیزی بگویم شما بفهمید یا نفهمید. خب اینکه بدیهیه تو قرآن چیزهایی گفته شده که اعراب نمیفهمیدن، ما هم نمیفهمیم. نه، به راستی اصلاً این نه بلاغت را به چه معنایی میگیرید؟ بلاغت را به این معنا میگیرید که الان وقتی من دارم حرف میزنم همه مخاطبهای آن بفهمن، این اصلاً معنی بلاغت نیست.
معنی بلاغت این است که آن چیزی که قرار است گفته بشود به خوبی بیان میشود. اینکه یک نفر گوشش سنگینه، زبانش عجمیه و این زبان مبین را نمیفهمه، مشکل خودشه. بلاغت معنایش این نیست که واقعاً افرادی که شنونده هستند خوب بفهمن.
خب من اگر مثلاً یک آدم بلیغ طبق تعریف اگر برود برای یک آدم کودن صحبت بکنه، بلاغتش از بین میرود دیگر.
شما هر کاری هم بکنید اینها یکی نمیفهمن. وضعیت قرآن اینجوری است که آن چیزی که باید بیان میشده به نحو احسن بیان شده. فکر کنم مشکل اینجاست که الان شما بلیغ را در تقسیم گذاشتید. من فکر میکنم که بلاغت در معناست. حالا ممکن است معنای جملات بیان بشود و آن طرف متوجه بشود ولی آن نمیفهمه.
بحث با خب من میگویم که من میگویم قرآن با قرآن در بیان آن چیزی که باید بیان بکنه، باید بیان بشه، یعنی در بیان حقیقت بلیغ. خب آن برای اینکه من مثلاً اعراب باهاشون متوجه نشدن خودش یک مشکل دارد دیگر. نه، مشکل ندارد. چرا مشکل داره؟ من حتی معنی لغت را نمیدانم که مثلاً فرض کنید قرآن از سدرةالمنتهی حرف میزند.
شما فکر میکنید میشد از واژهای برای آن مفهوم عجیب سدرةالمنتهی میشد یک واژهای تو اعراب اعراب واژه در اصلاً مشکل اعراب و خیلی زبانهای دیگر اصولاً زبانهای اینه، ولی خیلی از چیز واژگانی که باید وجود داشته باشه واژه ندارند. شما وقتی با شما یک عارفی به درایت پیغمبر هم ممکن است بفهمه سدرةالمنتهی یعنی چه.
سدرةالمنتهی یک چیز یا بیتالمعمور مثلاً. شما انتظار دارید که در زبان عربی برای بیتالمعمور واژهای وضع شده باشه یا مثلاً فرض کنید برای واژگان اخلاقی که تو قرآن هست شما باید ذهنیتون اعراب بر اساس ذهنیت خودشان از جهان یک زبان به وجود آوردن. واژگانش کمه. چه کار باید کرد؟
شما یا یک واژهای رو، من فکر کنم دارم این بحثهای خیلی قدیمی را تکرار میکنم، بنابراین خیلی مختصر میگویم. شما گوش نکردید یک جاهایی این بحثها دو سه جلسه آن اوایل، موضوع موضوع صحبت این بوده که چطور میشود زبان را اصلاح کرد در واقع. من یک واژهای را بیان، آن موقع مثالهایی هم زدم دیگر.
من یک واژهای را بیان میکنم، ممکن است شما تا آن واژه را نشنیده باشید، ولی از فحوای کلام من اگر ذهنیتون ذهن حقیقتیابی باشه میفهمید که این واژه دارد به چه اشاره میکند. من مثال زدم از تحول ساز که یا یک نفر آن حس تحول را که آن دارد بیان میکند آنجا در موردش حرف میزند را احساس کرده بلافاصله میفهمد که منظور ساز چه جور حسیه.
یا نه، خب حالا باید با دقت کتاب را بخونه شاید بفهمه که ساز دارد از یک حس غریبی صحبت میکند که شما اصلاً تجربه نکردید. قرآن پر از این ماجراست. مفاهیمی وجود داره، حقایقی وجود دارد که شما اگر حس کرده باشید میفهمید که این واژه الان دارد به آن اشاره میکند.
اگر نه، باید خیلی زحمت بکشید این مفهوم تو ذهنتان کمکم به وجود بیاید بعداً معنی واژه را بفهمید. به هر حال یک جور دینامیکی واژگان دارد ساخته میشود در قرآن. این چیزی است که ایزوتسو، مثلاً همان کتاب ایزوتسو را اگر نگاهی بکنید تا حدودی زیادی این مشکل برطرف میشود. به هر حال بلاغت یعنی اینکه چیزی که قرار است بیان بشود به بهترین وجه ممکن بیان بشود.
اگر واژگان کمه، تقصیر سخنگو نیست که مجبوره واژگان جدیدی را ابداع بکند یا واژهها را در این معناهای جدیدی سعی بکند که به کار ببره. مهم این است که تو قرآن به اندازه کافی قرآن بسط داده شده و به اندازه کافی واژگان به کار میروند که شما بتوانید مفهومشو بفهمید.
نه واژه تقوا در زبان عربی وجود داشته به این معنایی که تو قرآن هست. ایزوتسو مثال جالبش تقواست. تقوا با بار منفی دارد تو زبان عربی در زمان نزول قرآن، برای اینکه یک جور مفهوم ترس توشه و هر چیزی که مفهوم ترس در آن باشه از نظر اعراب یک چیز منفیه. یا مسلم در زبان عربی کاملاً مثل توهینآمیزه اگر به یک نفر بگویید مسلم.
قرآن اینقدر واژه اسلام و مسلم و مشتقاتشو که ایزوتسو مدعیه که اصلاً مشتقاتی وجود نداشته تو زبان عربی، این را به کار برده و ثبت کرده تا اینکه مفهوم الان شما بعد از مدتها این کتاب را میخوانید اصلاً عربی حجاز هم بلد نیستید احتمالاً بهتر میفهمید اسلام و مسلم تو قرآن یعنی چه تا آن عربی که آن زمان زندگی میکرده.
بلاغت یعنی اینکه قرآن به خوبی این وظیفه را انجام داده. یعنی من بعد از ۱۴۰۰ و خوردهای الان از خود این متن معنی واژه اسلام را میفهمم. برای اینکه به یک حقیقت دارد اشاره میکند.
اگر دفعه اول نفهمم، خلاصه یک جایی من قبلاً این مثال رو، این موضوع را گفتم که در قرآن خیلی واژگانی که حالت انتزاعی دارن، حتماً شما میبینید یک جاهایی در معانی ملموس به کار رفته.
در محاورات، داخل داستانها، مثلاً فرض کنید اگر ایمان یک مفهوم یک خورده جدیدیه که عرب نمیفهمه و یک چیزی مثلاً آن هسته اصلیش باور کردنه، در حالی که ریشهاش از امنیت میآد، یک چیزی است که هر دو تا اینها را تو خودش دارد.
باور کردن به اضافه احساس امنیت. مثلاً شما میبینید که خب اگر به ریشه نگاه بکنید، ایمان فقط بار ایمن شدن دارد. من ایمان میآرم یعنی مثلاً اینکه امنیت پیدا میکنم.
ولی در قرآن در این آیه هست که مثلاً فرض کنید برادرای یوسف وقتی یوسف را دارند میگیرن، میگویند که بله، هل آمن، نه، خود اولین بار خود برادرا چه میگن؟ میگویند که میگویند قالوا یا ابانا ما لک لا تأمننا علی یوسف. این الان از امنیت اومده، درسته؟ چرا؟ که کاری نمیکنه، احساس امنیت نمیکنی که یوسف را بدی به ما.
و انّا له لناصحون. وقتی برمیگردن، میگویند که صفحه دوم، آها. میگوید همان دفعه، میگوید و ما أنت بمؤمن لنا ولو کنّا صادقین. شما از این چه میفهمید؟ هرچند ما باور، باورت نمیشود ولو اینکه ما داریم راست میگوییم. پس یک مفهوم باور در ایمان هست، ولو اینکه این واژه از ریشهاش مثلاً باور در نیامده.
من یک جلساتی هم این حرف را زدم که مجموع چیزی که در واقع شما از یک واژه قرآن به طور سیستماتیک اگر بخواهید واژگان را درک بکنید، در درجه اول به کاربرد واژه باید نگاه کنید، در درجه دوم به ریشه واژه باید نگاه کنید، در درجه سوم به اینکه اعراب چگونه استفاده میکردند.
نه اینکه من همینجوری بروم بگویم بگویم اعراب تقوا را به عنوان فحش استفاده میکردن، پس تو قرآن تقوا، با مسلم مثلاً فرض کنید، اصلاً نمیدانم والله این حرفها. همان کتاب ایزوتو، ایزوتو به نظرم یک کاری را تمام کرده دیگر.
یعنی یک نفر آن کتاب را بخونه، یا باید بگوید اصلاً این افسانه مدارکی که این دارد ارائه میکند همهاش دروغه، مثلاً جعل کرده، یا اینکه یک چیزی را کامل نشان داده دیگر.
اینکه اصلاً واژگانی که در قرآن هست با حداقل واژگان اخلاقی و دینی مستقل از واژگان عربه. کاملاً در، مثال قشنگش این است که ان اکرمکم عندالله اتقاکم. که عرب چه میفهمید از این واژه؟ اگر میخواست به زبان عربی و زبان خودش بفهمه. چون کرامت مربوط به اصل و نسب میشده. وقتی میگفتند یک نفر کریمه یعنی با اصل و نسبه.
با اصل و نسبترین شما کسیه که ترسوئه مثلاً. خیلی خیلی خیلی جون خودش را دوست دارد. تقوا را به این معنی به کار میبرد. یک عالمی که برای اینکه جون خودش را حفظ بکند یک کارهایی را مثلاً میکنه، نمیکنه، یک جایی نمیره. پس با اصل و نسبترین اعراب کسیه که از همه بیشتر جون، مقابل جون خودش باشه.
یعنی کاملاً بیمعنیه دیگر. اصل و نسب یک چیز مستقله. تازه آن هم یک کار بدیه. چگونه ممکن است این حرف را بزنه؟ به هر حال قرآن مثل هر کتاب خوب دیگهای واژه ساخته. این مختص قرآن نیست. شاعر خوب، حافظ برای خودش یک سری واژگان دارد. خودش درست میکند.
اگر یک کسی هیچ چیز جدیدی اصلاً نباشد که برایش بخواهد واژهای خلق بکنه، چی؟ در های، یک چند تا واژه خلق کرده. حداقل ۱۰۰ تا، ۲۰۰ تا واژه خلق کرده. برای اینکه واقعاً میخواسته یک چیزهایی بگوید تا حالا کسی نگفته بود. قرآن فکر کنم رکورد خلق واژه را دارد. تقریباً هیچ واژهاش، واژههای مهمش مطابق با آن چیزی که در زمان خودش استعمال میشده، نبود.
من اینها را به عنوان مقدمه داشتم میگفتم، ولی خب یک خورده طولانی شد. ببینید کلاً مشکل اینجاست که به هیچ وجه ما نمیتوانیم بگوییم که متن را میتوانیم تابع دیدگاههای خودمون، معرفت اصل یا هر جور معرفت دیگهای بدونیم و انگار اینجوری برخورد بکنیم که متن از خودش حرفی برای گفتن ندارد.
درست است که فهم متن وابسته به فهم زبانه، ولی همانطوری که الان این حرفهایی که من دارم نشان میده، زبان هم تابع متن میشود. یعنی اینشکلی نیست که من مجبور بشوم یک زبان حاضر و آماده را بردارم باهاش حرف بزنم. هیچ شاعر خوبی این کار را نکرده. همه شعرا معمولاً یک سری واژگان جدیدی، یک نوع پترن که نوعی جدیدی از گرانروی ابداع میکنم و این هنر شاعره.
زبان در دستش در واقع آلت دستش باشه. اینجوری بخواهد حقایقی را که دیده و تا حالا کسی مثلاً بهش اشاره نکرده را بتواند در قالب زبان بریزه. بنابراین این تصور که حتی زبان یک چیزی است که حائل بین ما و متنه غلط است. چه برسد که علوم اصل به طور ضروری حائل بین ما و متن باشند.
یک نکتهای که این هم به نظرم میآید هیچوقت دکتر سروش بهش اصلاً توجه نکرده این است که ما علوم اصلیمون را از کجا میگیریم؟ ۹۹ درصدش را از متن میگیریم دیگر. شما خلاصه متن یک کتابهایی را میخوانید یا حرف دیگران را میشنوید، علوم اصل بهتان منتقل میشود. الان تو دانشگاه شما دارید چه کار میکنید؟ تکستبوک دارید دیگر.
اصلاً این اگر زبان، حائل بودن زبان مسئله خیلی اساسیای باشه برای فهم، خب این علوم اصل، یعنی من میخواهم بگویم که علوم اصل مقدمه بر فهم یک متن نیستن، برای اینکه خود علوم اصل تو قالب متن ریخته شدن. زبان همهجا برای درک ما حائله.
که در فهم متن، ببینید علوم اصل مثلاً اینجوری است که باز خلاصه یک نفری فهمیده، این را به صورت یک زبانی بیان کرده، به صورت فرمال. حالا من دارم سعی میکنم این را بفهمم. ممکن است چیزی که تو این کتاب نوشته عین آن چیزی که تو ذهن نویسندهست نباشد. خب علوم انسانی که واضح است اینجوری است. شعر و ادبیات و همهچیز اینجوری است دیگر.
اصولاً و شما حرف مردم هم که دارید میشنوید، خود طرف هم بیاید یقه شما را هم بگیره، خلاصه باز زبان باید یک چیزی وارد ذهن شما بشود. بنابراین اصلاً این چیز به اصطلاح نقطه ضعف یک کتاب نمیشود برایش شریعت یا برای متن دینی که به صورت متن دراومده. اگر خوب دراومده باشه، ارجحیت هم پیدا میکند نسبت به علوم اصل و هر چیز دیگهای.
بنابراین اینکه فکر میکنم دکتر سروش هیچوقت این احساس بهش دست نداده که زبان اولاً یک چیز آمادهای نیست که ازش متن را تو قالبش بریزی ریختن، بلکه کسی که خودش در واقع دارد متن را ایجاد میکنه، هر انسانی چه برسه، حتی من و شما وقتی داریم حرف میزنیم، واژگان را مطابق با سلیقه خودمان یک جورای خاصی، یعنی یک اعوجاجهایی وجود دارد در استفاده کردن از واژگان.
بار عاطفی یک واژه در این من با شما فرق دارد. به هر حال من به زبان خودم دارم حرف میزنم. یک درصدی از زبانی که بهش دارم صحبت میکنم با آن چیزی که تو ذهن شما دقیقاً انعکاس پیدا میکنه، تغییراتی در واقع زبان من با زبان شما دارد. منتها آنقدر نیست که مانع ارتباط بشود.
اولاً هر گویندهای زبان را تغییر میده، چه برسد خداوند که اصلاً کلاً به نظر میرسد با قرآن یک زبان جدید انگار ایجاد کرده. زبانی که بنا به دیدگاه دینی توسط انبیا به تدریج ایجاد شده، بسط پیدا کرده و هی فراموش شده، هی مردم واژگان جدید بهش اضافه کردن، واژگانش را تغییر دادن، گرامرش را خود انحراف پیدا کرده و این آن زبان عربی یا عبری، فرق نمیکند این دو تا زبان یک منشأ دارند.
آن زبانیه که انگار ساخته شده برای اینکه بشود حقایق را بهش در قالبش بیان کرد. این معنایش این نیست که در قالب سایر زبانها نمیشود بیان کرد.
اینکه به هر حال میزان دشواریاش، میزان اینکه مثلاً فرض کنید متن قرآن اگر به زبان یونانی در آن موقع نازل میشد، شاید میشد به هر حال یک کاری کرد. زبان یونانی اصولاً زبان غیرمقدسی بود. ولی فکر میکنم متنش مثلاً باید یک چیزی است کتاب بسیار حجیمی میشد تا این واژگان مثلاً جا بیفتد دیگر.
شما میخواهید در زبانی از یک زبانی که خیلی دور از واقعیت هست استفاده بکنید، مثلاً زبانی که برای فلسفه ساخته شده، زبانی که برای فلسفه یونان ساخته شده، زبانی که برای زندگی روزمره مردم یونانه، آنوقت بخواهید مثلاً واژگان اخلاقی و دینی و همهچیز را در واقع یک جوری بیان بکنید که بلاغت حفظ بشه، یعنی بشود از یک استعمار و مثلاً ریشهشناسی اینها یک جوری معنیها را درآورد.
به هر حال اینکه زبان عربی و عبری یک جور وصل به پیامبران میشوند و بنابراین امکانات خاصی برای نزول قرآن وجود داشته به زبان عربی، این یک چیزی است که باز جزو اعتقادات همه متدینین، چه متدینین مسلمون، چه متدینین یهودی.
مسیحیها این وسط فقط چون کتاب مقدسشون یونانیه، خیلی این حرفها را قبول ندارند. یهودیها بیش از مسلمانها به تقدس زبان عبری اهمیت میدهند و جزو ادعاهای اصلیشون این است که اصلاً این زبان خلاصهست. مسیحیها هم کمکم در طی قرون زبان لاتین را کمکم بهش تقدس دادن. هنوز متون عبادیشون را مثلاً میبینید کشیشها به زبان روزمره نمیگن.
کشیشهای کاتولیک موظفاند که در همان متنهای اصلی که از قرنهای قبل مانده به جا. حالا بعداً مقدس شده در زمان نوشته شدن انجیل مقدس نبوده. به هر حال اینجا دو تا نکته خیلی اساسی بنابراین هست که اصلاً یک سوءتفاهمی در مورد زبان وجود دارد. اینکه زبان ما تابع زبانیم و زبان هم تا حدودی تابع ماست.
من میتوانم تا حدودی زیادی چیزهایی که میفهمم به قالب زبان بریزم، زبان را دچار تغییراتی بکنم، حرفمو بیان بکنم، مردم هم بفهمن، آنهایی که امکان فهمشو دارند. و نکته دیگر اینکه ما همه علوم اصل و همه چیز را در قالب زبان خلاصه میریزیم و انتقالش میدهیم.
بنابراین در مورد متن اینکه چگونه تو این نظریه با این مقدمات چگونه دکتر سروش متن را تابع علوم اصل میگیره، نه علوم اصل را تابع متن، این چیزی است که باید توضیح بده دیگر.
به نظر میآید حداکثر یک رابطه متقابلی اینجا وجود دارد. من فکر میکنم که اساس درک متن این است. شما وقتی قرآن میخوانید یک جاهایی هیچوقت هیچکس یک جمله را هم نمیتواند بگوید من صددرصد مطمئنم من این را فهمیدم.
چه تو قرآن چه تو زبان محاوره روزمره. مخصوصاً تو قرآن که به هر حال متن یک مقدار پیچیدهایه. شما وقتی چیزی را تو قرآن میخونید، یک درصدی از خطا باید احتمال بدهید که بد دارید میفهمید، خوب نمیفهمید. خب؟ عیناً علوم اصل هم همین ویژگی را دارد. علوم غیر اصل هم همین ویژگی را دارد.
ما هر چیزی را که از متن قرآن فهمیده باشیم، که از دیگران شنیده باشیم یا خودمان تجربه کرده باشیم و در قالب زبان ریخته باشیم، چون من اگر تجربه شخصی داشته باشم، این را تو قالب زبان نریزم، نمیتوانم بگویم کانفلیکت پیدا میکند با مثلاً متن قرآن. متوجهین منظورم چیه؟
من حس من که با قرآن کانفلیکت پیدا نمیکنه، من آن حس را باید یک جوری بیانش بکنم، تو قالب واژگانی بریزم که آنوقت حالا یک گزارهای ساخته بشود که با گزارهای که تو از قرآن مثلاً اینجا نوشته شده سازگار نباشد.
بنابراین، در واقع تجربههای شخصی من هم به هر حال تو قالب زبان درمیاد و بعداً وارد این پروسه میشوند که حالا کانفلیکت ایجاد بشود یا نشود. ما هر چیزی رو، حتی تجربههای شخصیمون رو، اینکه تجربه درست بوده یا غلط بوده، یا اگر مطمئنیم که درست بوده، آیا بیانی که داریم ازش میکنیم منطبق با مثلاً واقعیت هست، همه اینها در آن خطا اتفاق میافتد.
بنابراین هیچ معنایی ندارد که من بگویم علوم اصل را ارجحیت میدهم به علوم، علومی که از متن درمیاد یا برعکس. در مورد هر چیزی، ملاک کلی این است. اونی که برای من مطمئنتره، من ممکن است یک چیزی را از قرآن با احتمال ۹۹ درصد دارم میفهمم و کانفلیکت پیدا کرده با یک چیزی از علوم اصل که ۷۰، ۸۰ درصد اختلاف ممکن است درست باشه.
طبعاً من بهطور منطقی باید ارجحیت را بدهم به این چیزی که از قرآن دارم میفهمم. و برعکس، ممکن است یک چیزی را بدیهی برای من، مثلاً من تا میتوانم بگویم برام قطعیه که کره زمین یک کره مثلاً چیزه، شبیه یک کره ریاضیه حالا تا حدودی. یک چیزی گرده به هر حال، مسطح نیست.
اگر در متن مقدس نوشته باشه که کره این زمین، کره زمین نه، زمین مسطحه، آنوقت خب من باید آن متن را ببینم که تا چه حد درست دارم میفهمم یا غلط دارم میفهمم. و اگر احساسم این باشه که ۹۹ درصد احتمال میدهم که آن را هم دارم درست، متن واقعاً همینو میخواسته بگه، هیچ استعاره و تمثیلی نبوده، اینجا واقعاً یک تعارضی پیش آمده.
واکسیناسیون هم کار نمیکند. نمیشود یک کاری کرد که شما یک واکسنی نمیشود اختراع کرد که هیچوقت علوم اصل با نمیدانم یک متن، هر متنی میخواهد باشه، همیشه سازگار دربیاد. اینکه اینها را ببریم آنور به عنوان اصل موضوع باکس بگذاریم که اصلاً معنی ندارد. فهمیدن متن یک معنیای دارد دیگر.
قواعد درک متن
این زبان یک چیزیه، خلاصه قواعد درک متن، همانجوری که قواعد درک جهان، یک قواعدی در واقع اینجا وجود داره، اینجا هم یک قواعدی وجود دارد. من نمیتوانم همینجوری الکی، اگر اینجا نوشته که مثلاً فرض کنید زمین یک شیء مسطحه، خب من باید اینجوری درک بکنم که اینجوری نوشته.
اگر من یک بار هم این حرفو زدم، اگر بگویم که این استعارهست، آنوقت خیلی چیزهای دیگر هم باید بگویم استعارهست. نمیشود موردی مشکلمو حل کنم. متن اجازه نمیدهد که شما الان به میل خودتان بگویید آره، مثلاً اونی که در کتاب مقدس نوشته شده که زمین مسطحه، این زمین مسطح را تو قرآن که هیچی، تو کتاب مقدس هم ننوشتهها.
من دارم میگویم فکر نکنید یک کتابی وجود دارد در آن نوشته. این جزو خرافات علوم روستاییه فکر میکنم. هیچ اشارهای به مسطح بودن زمین در تورات و این حرفها نیست.
ولی مثلاً فرض کنید اینکه در تورات به هر حال یک اشارههایی میشود به بعضی از چیزهایی که ممکن است با هر قاعده علمی معارض باشن، شما اگر در یک متن، هر متنی، یک عبارتی را گفتید که این استعارهست، تمثیلیه، هر چیزی مشابهشو باید بگویید تمثیلیه.
بعد دکتر سروش، البته دکتر سروش نمونه آدمی که نمیخواد این کار را بکند. حق ندارد اگر از گزارههای علمی قرآن را آلوده به فرهنگ عرب میدونه، بعد حرف از این بزند که یک جاهایی یک چیزهای علمی در قرآن هست که جنبه اعجاز دارد.
دقت میکنید؟ یعنی هوس دیگر استعاره و تمثیلیشه، بنابراین هیچ اعجاز علمی در قرآن باقی نمیمونه. به هر حال تأویل متن قواعد داره، همینجوری نمیشود به میل خودمان بگوییم که هوس یا اگر بخواهید بگویید هوس تمثیلم هست، باز باید شواهد بیاورید که اینجوری دارید میفهمید. دلبخواه نمیشود حرف زد. به هر حال حالا بگذریم از این مقدمات.
من بارها این را گفتم که آن چیزی که به نظر من در فهم متن اتفاق میافته، مشابه همان چیزی است که در درک جهان و ساینس اتفاق میافتد. من متن میخوانم از چه مقداری که از زبان میفهمم و کامل نمیفهمم، به هر حال یک چیزهایی به عنوان فرض میتوانم بگویم که از تو متن درمیارم.
متن دارد این به این چیزها اشاره میکند. هیچکدومشم مطمئن نیستم، کما اینکه نتیجهی آزمایش علمی را هم مطمئن نیستم که درست است. بعد مدل و تئوری درست میکنم تو ذهن خودم، هر چیزی که میخواهم بفهمم، که به نوعی این فصلها را در قالب تو خودش جمع میکند و توضیح میدهد. هرچقدر مدلی که درست میکنم، مدل لزوماً مدل ریاضی نیست.
یعنی یک سری کلیاتی در واقع درک میکنم، یک تئوری برای خودم درست میکنم که جهان چهجوریه، خداوند چرا جهان را خلق کرده، موضوع اسماعیل و ابراهیم چیه، چرا خداوند مثلاً دستور قتل اسماعیل را صادر کرده و اینا، به هر حال یک ایدههای کلیای درست میکنم که اینها منطقی جلوه میکنه، به نظر میآید که با همدیگر هماهنگن.
هرچه با فکتها هماهنگتر باشه، مدل بهتریه، تئوری بهتریه. هرچقدر که تعداد فکتهایی که باقی میماند و توجیه نمیشن بیشتر باشه، توضیح کمتری را در واقع داشته باشه، مدل بدتریه و همینجوری من متن را هی میتوانم بهتر و بهتر بفهمم.
اینکه تمام مدت فقط مثلاً را واژگان کار بکنم. مثلاً الان شما کاری که با فهم سوره داریم انجام میدهیم اینجا چهجوریه؟ من سوره را میخونم، احساس میکنم که آن موضوع اصلی که تو سوره مطرحه مثلاً این است.
بعد خب دوباره سوره را میخوانم میگویم خب حالا موضوع مثلاً فرض کنید یک نفر بیاید بگوید که ببین نکتهای که من قبلاً بهش یک مختصر اشاره کردم بد نیست که، حالا این الان که دارم حرف از این میزنم که یک خورده میخوام، من واقعیتش این است یک احساسی دارم آن فاصله که مخصوصاً افتاد بین تیکه اول سوره مریم و الان، نمیدانم شاید این مشکلی که برای من پیش اومده، شاید شما این مشکلو ندارید، شاید بعضیا ذهنشون خیلی فرشه، اصلاً قبلاً نمیاومدن جلسات، همه الان رفتن از جلسه یک تا بیست را گوش کردن و احساس نیاز هم نکنن که مثلاً دوباره جمع، من خودم فکر میکنم یک نیاز به جمعبندی دارم.
الان امروز یادم افتاد که آن تو آن جلسات اول یک چیزهایی گفته بودم که بعداً باید یک چیزهایی بگویم که اصلاً یادم رفته از آنها استفاده بکنم.
بازگشت به سوره مریم
و اینکه از مقاصدم در این جلسه و حالا اگر طول بکشه جلسه آینده این است که آن مقدماتی را که تو چهار پنج جلسه اول ایجاد کردم و یک استفادههایی ازش بکنم. بگذریم. به هر حال کاری که ما تو من مثلاً فرض کنید سوره مریم را یک نفر بخونه، این چیزی که میخواستم بگویم این است.
یک نفر سوره مریم را بخونه و به نظرش بیاید که این سوره در مورد مثلاً بدون چیست خوبه، در مورد مثلاً پایان کار بنیاسرائیل، برای اینکه شروعش با ماجرای حضرت یحیی و حضرت عیسیست.
بعد خب سؤال پیش میآید که خب اینکه تو همان دو صفحه اول این تمام میشه، چرا میرود سراغ ابراهیم؟ مثل اینکه متن دارد خیلی هم صامت نیست. متن یقه شما را میگیرد. اگر میگی که این سوره در مورد این ماجرای تاریخیه، پس ابراهیم اینجا چه کار میکنه؟ پس ادریس اینجا چه کار میکنه؟
که مربوط به قبلشه یا مثلاً فرض کنید یک جایی ملائکه در همین زمان حاضر میآیند یک چیزی میگویند به پیغمبر. اینها تو این سوره دارند چه کار میکنن؟ اگر اینها را یک نفر بیاید به همدیگر وصل بکنه، بعد آن دو صفحه آخر که در مورد احوالات قیامته، آنها دارند چه میگن؟
شما وقتی احساس باید بکنید که یک سوره را خوب فهمیدید که واقعاً یک بار که وقتی دیدتون این شد که در مورد چیست این سوره، یک بار که این سوره را اول تا آخر میخونید، احساس بکنید که همهی آیهها یک جوری تحت یک نظمی دارند بیان میشوند و به آن محتوای اصلی مربوطن.
این دقیقاً همونجوریه که من وقتی کار ساینتیفیک دارم میکنم، یک مدل ریاضی خوب که درست میکنم، البته واقعاً مدل ریاضی شاید این حس فهمیدن را خیلی به آدم نمیده، چون فقط با یک سری اعداد و ارقامی که از آزمایش نتیجه میشود قرار که درست کردید.
وقتی علوم انسانی وقتی شما یک تئوری قشنگ درست میکنید، مثلاً در مورد جامعه، بعد هر گوشه جامعه را که نگاه میکنید میبینید که آره، تئوریتون حرفهای خوبی دارد میزنه، احساس میکنید تئوری خوبی درست کردید. خیلی جاها، فکتهایی که فهمیده نمیشد یا به هم مربوط نمیشد را الان میفهمید، به هم مربوط میکنید، تازه یک چیزهای جدیدی هم ممکن است بتوانید پیشبینی بکنید و مثلاً نتیجهاش را بفهمید.
خطر پیشفرض در فهم سوره
اه فقط نکته چیه؟ آن چیزی که الان میخواهم بگویم و یک بار قبلاً فکر میکنم خیلی مختصر بهش اشاره کردم، این است که یک خطری که وجود دارد و فکر میکنم اکثر کسانی که در مورد محتوای سورهها متن نوشتن، حرف زدن، این خطر در واقع گریبانگیرش میشد به معنی واقعی کلمه، این است که برای اینکه یک حرفی بزنیم که همه سوره را پوشش بدید، بیش از اندازه کلیگویی بکنید.
شما مثلاً فرض کنید اه یک کتاب خیلی خوبی که درباره محتوای کلی سورهها سعی میکند بحث بکنه، کتاب نظم قرآن آقای عبدالعلی بازرگان که من چند بار در کتاب کلاس گفتم که اه کتاب خوبی است. من اینها این از آن حرفهایی که معمولاً دیگر خصوصیتر میگویم ولی اشکال ندارد دیگر الان.
فکر میکنم همه چیزهایی که دکتر سروش نوشته از اول تا آن سالها را کنار هم دیگر بذارید، به اندازه یک جلد نظم قرآن ارزش نداره، ارزش واقعی ندارد. آقای عبدالعلی بازرگان یک کاری واقعاً انجام داده تو این کتاب.
یعنی دکتر سروش یک جور متدولوژی پرداختن به اینکه تو قرآن چه کار بکنیم که قرآن را بفهمیم، اینجوری نکنید، آنور نرید، مثلاً یک سری علائم راهنما گذاشته که اینها خیلی کار واقعی نیست دیگر.
من همیشه مثال دکتر سروش، احساسم این است که اگر فکر میکنید که راه فهمیدن قرآن را بلدید، یک چیزی را که خوب فهمیدید را بیاید به ما بگید، از همان راهی که، یک مثال بزنید. مثلاً متدولوژی من نتیجهاش این شده که من قرآن را مثلاً این تیکهاش را خوب فهمیدم.
معمولاً در واقع هیچ چیزی از در حرفهای دکتر سروش برنمیآد، فقط این است که یک نهیهایی هست که این کار را نکنید، دارید فکر، میفهمید مثلاً علوم هم هستم تو ذهنتان باشه، فراموشتون نکنید، اینجوری نرید، آنور نرید. آخرش هم دکتر سروش نه تفسیری داره، نه و موضوع این که همه علائم راهنما را هم گذاشتم، غلط است.
یعنی اگر درست هم بودن، باز من نظریه کار آقای عبد، آقای عبدالعلی بازرگان این کار را خیلی متواضعانه انجام داده. خیلی با دقت نشسته قرآن را خوانده و سعی کرده که در مورد هر سورهای یک سری نکات را به طور مشابه، اسماء الهی تو سوره چگونه ظاهر شدن، چه واژهای بیشترین تواتر را مثلاً تو این سوره نسبت به کل قرآن دارد و الی آخر.
واقعاً من هر وقتی که میخواهم مثلاً به یک سورهای شروع کنم به فکر کردن، حتماً یکی از متنهایی که مراجعه میکنم، کتاب نظم قرآن. یک چیزهایی را که به جای اینکه ۱۰ بار آدم بخونه و بفهمه، آنجا مثلاً یک فهرستهایی وجود داره، یک چیزهایی را به شما میگوید و هیچوقت احساس نیاز نمیکنم که به یک مقاله یا متن دکتر سروش مراجعه بکنم.
بلکه برعکس. فکر میکنم قبل از اینکه آدم قرآن را برداره، بهتر است که تا یک مدتی دور شده باشه از چیزهایی که دکتر سروش نوشته و گفته. در کتاب نظم قرآن، مثلاً در مورد سوره مریم، حالا من دقیق یادم نیست، ولی فکر میکنم مثلاً به این نگاه کنید، همه سورهها تقریباً همین حالت را دارد که مثلاً سوره مریم در مورد چیه؟
سوره مریم در مورد توحید و دعوت به تقواست. خب بله دیگه، این که واضح است دیگر. یعنی میبینید هیچ کانفلیکتی هم با هیچ فکتی پیدا نمیکند. این مثل این است که من یک مدل ساینتیفیک ارائه بدهم که مثلاً توحید باشه. خب غلط هم نیست دیگه، هیچی نبوده. با هیچ چیزی هم کانفلیکت ندارد.
و فیت کردن یک مدل خوب، مدل دیگر تا جایی ممکن، پایین آمده باشه، از کلیات دور شده باشه و خوب کار بکنه، نه اینکه خیلی خیلی، همه قرآن در مورد توحیده. بنابراین من همه قرآن را فهمیدم، اصلاً میشود بخونم، میگوید قرآن در کتابیست درباره توحید. هر جا شما الان من هر صفحهاش را نگاه بکنید، هر آیهاش را میتوانم بگویم که این یک جوری به توحید خوردهاش وصله.
مهم این است که بابا مثلاً سوره مریم در مورد انبیا دارد حرف میزنه، خب یک خورده باید بیاید اه لمس بکنید، یعنی تا جایی ممکن خیلی پایین، خیلی پایین بیاید، رد بشید، مثلاً یک جوری اصطکاک پیدا میکند با یک چیزهایی که تو سوره هست، خیلی هم بالا باشید اصطکاک پیدا نمیکنه، ولی هیچ چیزی در واقع به فهم ما از یک متن اضافه نمیکند.
این چیزهایی که من دارم میگویم نه در مورد متن سوره است، نه در مورد متن آیه، در مورد فهم سوره یا فهم آیه، در مورد فهم متن. شما شعر هم همینجوری میفهمید، متن به معنای یک فیلم سینمایی را هم همینجوری میفهمید.
شما فکر میکنید که این فیلم، این فیلم مثلاً فرض کنید در مورد ایده کلیاش اینه، حفظ مرکز از این فیلم مثلاً فیلم آینه تارکوفسکی در مورد چیه؟ مثلاً در مورد اوضاع شوروی در مثلاً غرب بیستم دهه مثلاً ۴۰ و ۵۰ حول و حوش جنگ جهانی دوم. خب بعد یک نفر از این حرف بهش بزند میرود این فیلم را نگاه میکند.
این همه مسائل خانوادگی و خصوصی این آدم تو این فیلم چرا بیان شده؟ اگر فیلم سیاسی اصلاً این سیاسی نیست. خب؟ اگر بگویید اصلاً سیاسی هم نیست خب در آن یک چیزی سیاسی هم دارد. یک چیزی باید بگویید که همه را در واقع پوشش بده خیلی هم دور نباشد.
نگید این فیلم یک فیلمیه که در مورد مثلاً روسیه و برخی از مسائل خانوادگی و یک مقدار هم مثلاً یک چیز دیگهست. هست دیگر به هر حال. صحنه به صحنه من میتوانم یک چیزهایی بگویم همه هر چیزی شما میفهمید در واقع کاری که دارید میکنید این است که تو ذهنتان سعی میکنید ترازبندیش را انسجام بدهید. هرچه منسجمتر بکنید بهتر.
هرچه این انسجام نزدیکتر باشه یعنی خیلی هم بالا نرفته باشید بهتر. به هر حال متن خواندن قاعده دارد مثل فهمیدن دنیاست. شریعت صامت نیست. نه اینکه این متن اصولاً صامت نیست. و همه در واقع یک جوری به هر حال از قواعد قواعد پیروی میکنند.
من چیزی که میخواهم بگویم این است که در واقع یک جوری این دیدگاههای کلی که تو ذهنم هست را یک بار مثلاً تقریباً به همان ترتیبی که برای خودم اتفاق افتاده در مورد اینکه مثلاً الان یک تئوریهایی در مورد ارث و نمیدانم اینکه از پدر به پسر چه میرسه، اینها را از چه جوری به ذهنم رسیده را میخواهم سعی کنم بیان بکنم و به عنوان در عین حال یک جوری همه حرفهایی که تو این جلسات زده شده را یک جمعبندی بکنم از بعضی از حرفهایی که جلسات اول استفاده شد در مورد اینکه پارادایم علمی با پارادایم دینی اصولاً یک تفاوتهایی دارد از نظر نوع نگاهی که به دنیا دارند.
یک بار هم گفته بودم که یک چنین جایی ازش استفاده بکنم و عملاً فراموش کردم و هیچوقت بهش هیچ اشارهای نکردم. شاید کردم ولی خب یادم نبوده که آنجا به اندازه کافی مقدماتی گفتم میتوانم یک خورده جلوتر بروم. بگذارید من یک نمونه دیگهای که قبلاً در واقع در موردش صحبت کردم به طور مشخص میخواهم بهش اشاره بکنم.
حالا بدون اینکه وارد جزئیاتش بشوم. که اینکه چقدر سهم متن حالت به اصطلاح دینامیک دارد. شما به نوعی نمیدانم چه جوری بگویم. معمولاً میگویند که معرفت علمی ویژگیاش این است که قدرت پیشگویی دارد و اگر قدرت پیشگویی نداشته باشه علم نیست و این حرفها. هر جور درسی به شما یک قدرت پیشگویی میدهد.
یعنی شما وقتی یک مدلی ممکن است پیشگویی به معنای پیشگویی نتیجه کمی آزمایش نباشد تو سایر علوم. ولی وقتی شما یک چیزی را درک میکنید تو جامعهشناسی مثلاً مارکسیسم را به عنوان یک مدل دینامیک کلی جامعه میپذیرید خب آنوقت وقتی نگاه مارکسیستی دارید توقعاتی پیدا میکنید که سیر حوادث یک جورهای خاصی باشه.
بنابراین این شکل شما هر تئوری تو ذهنتان بیاید یک لوازم یک چیزهایی داره، نتایجی دارد که اینها میتوانند با واقعیتهایی که بعداً اتفاق میافتن و شما یا شما بعداً متوجهش میشوید کانفلیکت داشته باشن، میتوانند نداشته باشند. دقیقاً مدلهایی که آنقدر تهیان که با هیچی کانفلیکت پیدا نمیکنن، مدلهای بیارزشی هستند.
مثلاً فرض کنید اگر من بگویم سوره مثلاً فرض کنید مریم درباره توحیده خب این به نظر میآید با همه چیز هم سازگاره. مثلاً چرا از پیامبران صحبت میکنه؟ پیامبران الگوی انسانهای موحدن. چرا در مورد مثلاً فرض کنید قیامت صحبت میکند و اینکه قیامت لازمهی مثلاً درک توحیده که شما به آخرت مثلاً اعتقاد داشته باشید و همه چیز را میشود توجیه کرد.
در عین حال با چیزی هم کانفلیکت نداره، اینفورمیشنی هم در واقع بهتان نمیدهد. این ایده کلی که پوپر داشت این بود که شما هر چقدر مدلتون قدرت پیشگویی بیشتری داشته باشه، معنایش این است که اینفورمیشن بیشتری دارد به شما میدهد. تئوری که هیچ چیزی را پیشگویی نمیکند یعنی کانفلیکت با هیچی پیدا نمیکنه، دقیقاً معنایش این است که تهی از اینفورمیشنه.
یا محتوای اینفورمیشنش خیلی کمه. حالا اینکه این اینفورمیشن اینجا خودش یک در واقع احتیاج به بحث و چیز دارد واقعاً. اینفورمیشن همه چیز نیست. یک خورده یک چیز خاصیست. همان همونیه که در مخابرات و اینها اینجا تعریف میکنند. آن چیزی که پوپر دارد میگوید در واقع مشابه همونیه که در با آنتروپی تعریف میکند.
خب بگذارید من این مثالی که میل دارم در موردش اشاره بکنم بعد برای خود من در واقع چیز جالبی بوده من یک عالمه ایده در مورد درس مثلا داستان آفرینش تو قرآن گفتم تو جلساتی اصلا مخصوص این داشتیم اینکه این ایدهها از کجا تو ذهن من ایجاد شده در آن مورد خاص خیلی خیلی وابسته به متن
بودم یعنی واقعاً خیلی از ایدههایی که گفتم جاهای دیگر وجود دارد در مورد زبان و اینها ولی خیلی سعی کردم مثلاً با از خیلی خیلی وقت قبل من این داستان را بارها مثلاً با دقت خواندم این مدتها روش مثلاً.
فکر کردم و مثلاً دقیقاً یادم هست که چطور شد که این ایده به ذهنم رسید که مثلاً کلاً این میتواند تمثیل دوران جنینی انسان باشه و با واقعاً با فکر میکنم متن به ذهنم رسید نه با اینکه مثلاً یک جای دیگر یک چیزی شنیده باشم یا دیده باشم برای خاطر مقایسهای که بین این متن یک بار تو سوره بقره با اعراف داشتم میکردم اینکه یک بخش عمدهای از این چیزی که تو
سوره بقره هست آنجا تبدیل میشود به یک گزارهای در مورد اینکه مثلاً تو صغور. ما نمیدانم و هم شما را تصویر میکنید به نظر من متن یک جوری دارد میگوید انگار این قسمت معادل با همه آن چیز اتفاقهایی که آنجا به طور تمثیلی بهش اشاره شد بعد نکتهای که میخواهم بگویم این است من حتی آن موقعی که داشتم این موضوع را میگفتم هیچ لینکی بین این چیزی که از این داستان میفهمم و ماجرای حضرت مسیح تو ذهنم نبود اینکه شما یک تئوری تو ذهنتان از مثلاً فرض کنید در مورد آفرینش انسان بسازید و بعداً یک مشکلی که در یک جای دیگر قرآن هست را بتوانید باهاش حل بکنید این یک جوری.
مثل آزمون پس دادن یک تئوریه دیگر یعنی شما مثلاً فرض کنید من الان نمونهاش من واقعاً این حرفهایی که در مورد ارث و میراث و نمیدانم معنوی و اینها زدم مطلقاً وقتی برای اولین بار این ایده را به ذهنم رسید نمیخواستم مشکل ذهن حضرت اسماعیل را حل بکنم ولی فکر میکنم این چیزهایی که مثلاً فرض کنید تو ذهنم آمده یک مشکلاتی را تو قرآن حل میکند ممکن است یک چیزهایی را هم حل نکند در واقع به عنوان مقدمه دارم میگویم که کاملاً و احساسم این است که درک متن آزمونپذیره به یک معنایی. یعنی شما اگر یک متنی را خیلی خوب بفهمید آن وقت تو ذهنتان میتوانید پیشگویی کنید که اگر یک
نفر اگر شما نصف قرآن را نخونده باشید نصف اولش را خوانده باشید بعد یک نفر بیاید یک آیهای از قرآن را بگوید و بگوید که به نظرت میتواند این آیه جزو آیات قرآن باشه یا نباشد یا قرآن یک چنین چیزی اشاره کرده باشه شما موضع دارید به نظرتون میآید نه محاله چیزی که داری میگی تو قرآن آمده باشه یا نه به احتمال خیلی خوبی میتواند آمده باشه اصلاً.
من قبل از اینکه تو بگویم این را من فهمیدم مثل این همه چیزهایی که ما میفهمیم من باز این حرف من این حرفهایی که دارم میزنم همه یک جایی فکر کنم خلاصه در یک جلسهای هست که حالا به با یک بله شمارههاشو نمیدانم اینکه
تو قرآن اشاره میشود به اینکه این آیه هایی که تو قرآن هست علومی که در سینه کسانی که اوتل علم وجود دارد آن خیلی جالب است دیگر یک آدمی حتی ممکن است قرآن نخونده باشه تا حالا قرآن اصلاً از پشت کوه آمده ولی یک آیه قرآن را که میشنوه مثل اینکه در توصیف رهبانهای.
مسیحی در تجلیلتون گفته میشود که اینها وقتی قرآن میفهمند میفهمند که این حرفه و اینکه خودشان اهل حقن دیگر با حقیقت آشناست لزوم ندارد من با خواندن متن با حقیقت آشنا شده باشم من یک راه دیگهای هم برای درک حقایق دارم مستقیماً از تجربه زندگیش درکی از جهان پیدا کرده وقتی یک آیه قرآن را میفهمی اصلاً تو
سینهاش هست میگوید که این دقیقاً انگار قبلاً از یک جای دیگهای این را به دست آورده و به هر حال ایده کلی من این است که درک متن چندان به نظر.
من تفاوتی با درک بقیه ادراکاتی که ما پیدا میکنیم ندارد علت اینکه این جلسه را یک بخشیشو اختصاص دادم به دکتر سروش برای این نیست که الان دوباره بازار بحثهایی که اطراف دکتر سروش هست داغه بلکه واقعاً فکر میکنم به شدت مربوطه به ذهنیت در واقع ذهنیت اشتباهی که ایشان دارد که کاملاً انگار درک متن اصلاً یک چیز دیگهایه در قالب زبان اتفاق میافتد و خیلی چیز سستیایه ولی مثلاً علوم مستقیم و ما نسبت به عالم خارج تجربههای ما و مخصوصاً علوم که اسمش را ساینس میذاریم اینها خیلی چیزهای مستقیمتر و محکمتری هستند در حالی که نمیخواهم.
این حرفو به نظر من بدیهی که ساینس خیلی زودتر و سستتره نسبت به چیزی که ما به طور محاوره حتی داریم دانشی که به طور محاورهای داریم ازش حرف میزنیم.
ولو اینکه آنجا زبان فرماله و به نظر میآید یک استحکامی دارد ولی آن جایی که میخواهد منتظر فیکس بشود با واقعیت دقیقاً به دلیل فرمال بودن مشکل دارد. ما زبان معمولیمون زبان رساتریه برای اینکه در مورد واقعیت ازش صحبت بکنیم.
خب حالا من این مقداری که وقت مانده را که حالا حداقل نیم ساعت فکر میکنم وقت دارم، میخواهم شروع بکنم یک مقدار در مورد این حالا قول نمیدم که ترتیب تاریخی واقعاً رعایت بکنم که مثلاً برای اینکه باور کنید یادم نیست و یادم هم میاومد باید مینشستم ساعتها فکر میکردم که مثلاً اولین بار سوره را کجا دیدم یا کجا فهمیدم.
یک چیزی که قبل از اینکه سوره در مورد این حالا این مجموعه حرفهایی که زدم یک چیزهایی که قبل از اینکه سوره مریم را اصلاً شروع کنم اصلاً خیلی روش با دقت خواندن تو فکر میکنم دیده بودم این بود که میگویند فرزند سر پدره. یک چیزی است در خصوصالکلم نوشته و جزو این به اصطلاح شاید روایتی حتی به این مضمون وجود داشته باشه من مطمئن نیستم.
ولی اینکه یک چیز پنهانی در وجود مثلاً انسان هست، در وجود پدر حالا حداقل طبق این چیزی که گفته میشود که این تجلی میکند به صورت فرزند و رندوم نیست این چیزی که فرزند که به وجود میآید یک جوری از یک چیزی در باطن انسان دارد خبر میده، از باطن والد یا والدین دارد خبر میده، فکر میکنم اینها هیچ ربطی به متن نداره، این به این متن ندارد.
من این را مثلاً قبلاً شنیده بودم و خیلی حس خوبی داشتم که این واقعیتی را بیان میکند. یعنی آدم وقتی یک چیزی میشنوه و حس میکند خوبه، من واقعاً در زندگی روزمره هم خیلی آدمها را که میبینم احساس میکنم که اینجوری هست. بهشان مثلاً میگویم که تو اینجوری شدی، مثلاً تو پدرت یک جوری آرزوی به ریاضیدان.
واقعاً من اصلاً یک آدمی میشناسم که پدرش به طرز شگفتانگیزی میل به ریاضیدان شدن داشته و الان پسرش واقعاً وضعش خوب است. این جزو آدمهایی که من در دانشجوهایی که تو ایران شناختم و میشناسم خیلی بهش یک جوری اعتماد دارم که آدم خیلی خوبی میشود از نظر کار رشتهاش ریاضینیست، فیزیکه. کمکم دارم نشانههاشو میبینم پیدا میشود.
که من پدرشون را از نزدیک دیدم و میشناسم، یک آدمیه که تمام زندگیش خب میرود سر اداره کار میکند و میآید خانه و اینها، هر وقت اضافهای که دارد یک جوری یک کاغذی قلمی برمیداره یک سری معادلات و اینها مینویسه.
هنوز یعنی این شوق شدید نسبت به اینکه یک چیزی ریاضی بیشتر یاد بگیره، کار تحقیقاتی یک چیز جدید مثلاً کشف بکند تو وجودش هست. ولی تحقق پیدا نکرده.
دقیقاً من میبینم که این چیزی در باطنش بوده و حالا در ادامهاش مثلاً من میخواهم بگویم این چیزی را من خیلی قبلتر از اینها شاید شنیدم و خیلی هم در اطراف خودم اینجوری با کنجکاوی نگاه کردم، گاهی یک چیزهای جالبی به ذهنم رسیده که مثلاً این آدم بچهها را که در خانواده نگاه میکنی یک چیزهایی انگار در مورد، بدون اینکه پدر و مادر را ببینه، شاید یک چیزهایی بتواند حدس بزند که اینها آرزوهاشون چه بوده، چه استعدادها و ویژگیهایی داشتن که به ارث رسیده.
به هر حال این یک یک چیزی جدایی، این جزو علوم اصل یا ماقبل اصل بود که من از قبل تو ذهن خودم داشتم. شاید اصلاً به هر حال وجود یک چنین ایدهای آدم تو ذهن آدم تأثیر میگذارد که شما وقتی متن دارید میخوانید با رجوع به این مثلاً یک چیزی را بفهمید.
هیچ ایرادی ندارد دیگر. من هیچکس حق ندارد به من بگوید مدلم و تئوریهای خودم را از کجا میآرم. ممکن است این بخش از متن، یک بخشی از جای دیگر آمده. مهم این است که نهایتاً آن مدلی که درست میکنم با متن سازگار باشه، خوب توجیه بکند و با واقعیتهایی که میبینیم ناسازگار نباشد.
اصولاً فهم هیچوقت فهم متن واقعاً اینجوری نیست که مستقلاً فقط وقتی دارم متن را میخوانم همین گزارههایی که از متن آمده تو ذهنم باشه. حتماً با یک چیزهای دیگهای دارد ترکیب میشود. منتها نکته مهم این است که من قواعد خواندن و درک متن را رعایت بکنم.
یعنی اگر یک یعنی این من اینجوری میخواهم بگم، ممکن است خیلی چیزهای دیگر هم من در متون کهن دیده باشم و هیچوقت به من کمکی نکرده باشند تو فهم قرآن. این یک جوری میخونده با یک چیزی که تو قرآن بوده که مثلاً به من کمک کرده که یک چیزی را بفهمم.
و باز من به یک چیزهایی اشاره کردم در روانکاوی آدلر که باز مقدم بر اینکه مثلاً فرض کنید در مورد این سوره کار خاصی کرده باشم، آنها را از خیلی وقت قبل میدونستم.
اینکه بچهها انگاری یک جوری این حس که بچهها یک جاهای خالی را دارند پر میکنند و بر حسب مثلاً آن بحثش بیشتر بحث تولده ولی ایدهاش یک جوری آدم وقتی میخونه کلاً یک احساسی بهش دست میدهد که انگار در فضای خانواده یک محلهایی وجود دارد که بچهها کمکم خودشان را جایگزین میکنند. منتها ایدههای آدر بیشتر در واقع این است که بعد از تولد این اتفاقها میافتد نه اینکه چیزی ژنتیکی باشه.
ولی فکر میکنم در اصلاً متون دینی منتها این حد پیش میرود که اصلاً این آدمی که دارد خلق میشود به نوعی به جاهای خالی مربوط میشود. بنابراین این ایده هم چیزهایی که دارم یادم بوده را دارم سعی میکنم بگویم که چه چیزهایی از قبل تو ذهنم بوده و بعداً مثلاً یک ایدههایی در مورد سوره مریم تو ذهنم هست.
نه چیز خیلی مفصلی نبوده. واقعیتش این است که من سوره مریم را که اولین بار مثلاً شروع کردم به خواندن خیلی طول نکشید که حداقل این نکته را به نظرم واضح آمد که یک چیز خیلی مهم در این سوره مسئله تولد و همین ارثه دیگر. الان فکر کنم اینقدر من توضیح دادم در شما امیدوارم بدیهی شده باشه.
که شما اصلاً سوره را که باز میکنید درست است مسئله سلسله انبیا در آن هست ولی سلسله انبیا از این جهت که از همدیگر ارث میبرن تو این سوره است بیشتر. اینجوری بهش نگاه. سلسله انبیا از کجا شروع شده؟ چگونه انتقال پیدا کرده؟ مثلاً ارث آل یعقوب قرار است به یحیی برسد و الی آخر.
این یک چیز خیلی مهم در این سوره است که از خود سوره از خود متن برمیاد که شما محتوای سوره را یک جوری ببرید ببینید که این ماجرا چیه؟ چگونه انسانها از همدیگر ارث میبرن؟ بنابراین طبیعی است که من تو ذهنم مثلاً یک چیزهایی شبیه این از چیزهایی که قبلاً میدونستم تلاقی کرده و با این مخلوط شده.
و یک نکتهای که فکر میکنم شاید حتی قبل از واقعاً این نکته که اینجا مسئله ارث بردن تم خیلی مهمی تو این سوره به ذهنم رسیده این دوگانگی که دو قطعه اول از نظر دخالت پدر و دخالت مادر در تولد دارند.
یعنی خیلی به نظر من این واضح است تو این متن و هیچ به علوم عصر ربط ندارد که من اینجوری دارم نگاه میکنم که متن دو تا داستان اولش عبارت از دو تا تولده که یکیش فقط ما پدر را میبینیم و یکیش فقط مادر را میبینیم به این معنی. و اینکه انگار یک جوری به طور تفکیک شده ما داریم نقش پدر و مادر در تولد را مشاهده میکنیم.
این کاریه که در ساینس هم میکنند. وقتی میخواهند یک پارامتر را اثرش را ببینن همه پارامترها را ست میکنند این را تغییرش میدهند ببینن چه میشود. تقریباً این اتفاقی که در این متن میافتد خیلی وضوح دارد این است که مثلاً ببینید هیچ اشارهای به همسر زکریا نمیشود.
تولد یحیی ومریم
درست است در مورد حضرت مریم اصلاً شوهری وجود ندارد. بنابراین شما میتوانید بگویید خب چگونه میشود یک متنی گفت در مورد تولد حضرت عیسی و فقط مریم تنها انسانی که آنجا حضور دارد نباشد.
ولی در مورد زکریا میشد یک جوری یک واژهای مثلاً در مورد در اینکه در دخالت مثلاً مادر حضرت یحیی در تولدش باشه. دقیقاً انگار مادر یحیی اتفاقاً زنیه که به طور طبیعی اصلاً باردار نمیشود.
حتی زکریا حتی اینکه آنجا را باردار میشود را از زکریا دارد واسه وجود میاره. یعنی همه چیز توسط اصلاً شما اینجوری فکر کنید دیگر. وقتی که به زکریا میگویند که دیگر تمام شد یعنی وقتی دعا میکند میان میگویند که بهت یک بچهای به اسم یحیی دادیم. حالا ممکن است نه ماه بعد میمیره ولی اصلاً کل ماجرا توسط دعای حضرت یحیی تمام شده است.
یعنی انگار یحیی به دنیا آمد. اسمش هم بهش گفتن دیگر. نامگذاری هم شد. بنابراین این تقابل در متنه. این چیزی نیست که ما از بیرون بخواهیم به متن اضافه بکنیم. یعنی اینکه متن در شروعش دارد در مورد تولد صحبت میکند و به نوعی دارد به نحوه دخالت پدر و مادر در تولد به طور مستقل اشاره میکند.
شما اگر مثلاً فرض کنید بخواهید فرض بکنید که سوره مثلاً شروع سوره مریم صرفاً در مورد ماجرای ارث آل یعقوب و نمیدانم مثلاً همان سلسله انبیاست و انتهای بنیاسرائیل را دارید میبینید که چگونه ماجرا تمام شده.
یعنی دو تا دو تا پیغمبر بزرگی که در آخر ظهور کردن را دارید میبینید و مثلاً یک جوری محتوای سوره در مورد سلسله سلسلهای که از حضرت ابراهیم شروع شده مثلاً دارد صحبت میکند و فقط موضوع این است که اول به آخرش نگاه میکنیم بعداً سلسله را مرور میکنیم من میتوانم الان متن را بردارید ببینید چند تا آیه در دو صفحه اول هست که ربطی به این موضوع ندارد. میدانید منظورم چیه؟
یعنی تو همه چیز متن توضیح نمیکنید که شما دارید در مورد انتهای مثلاً ماجرای بنیاسرائیل اینجا صحبت میکنید. مثلاً این همه حرفهایی که بین ببینید نمیتوانید این بحث را بخوانید و تأکیدی که روی این دیالوگ تکراری وجود دارد نکنید.
که هر دو تا از وقتی خبر میشوند میگویند که مثلاً غالباً به انّ یکون لی غلام و کانت امرأتی عاقر. مريم · ۹قَالَ كَذَٰلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌۭ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْـًۭٔا[فرشته] گفت: «[فرمان] چنين است. پروردگار تو گفته كه اين [كار] بر من آسان است، و تو را در حالى كه چيزى نبودى قبلاً آفريدهام.». و قد خلقتک من قبل و لم تک شیئاً. اینجا قال انّ یکون لی غلام و لم یمسسنی بشر و لم اک بغیاً قال کذلک قال ربک و هو علیّ هین. میگوید این خلقت مسئلهست اینجا.
خداوند دارد در این در مورد این صحبت میکند که یک موجودی دارد متولد میشود و این تولد خداوند دارد این کار را انجام میدهد و این کار برای خداوند آسانه ولو اینکه بعضی از اسباب و مسببات معمولی وجود نداشته باشند. یا اینکه مثلاً چرا اشاره میشود به اینکه روند تولد حضرت یحیی همراه با این بود که کلام مثلاً زکریا قطع شد.
این چه ربطی به ماجرای اجتماع بنیاسرائیل داره؟ یا حالتهایی که حضرت مریم موقع وضع حمل میزند چه میشه؟ یا قبل از اومدن فرشته ذکر میشود اینها اصلاً ربطی شما میتوانید از مجموع این دو صفحه پنج شش تا جملهای که مربوط به ماجرای انتهای مثلاً بنیاسرائیل را بکشید بیرون بقیه را حذف کنید به جایی هم لطمه نمیخوره.
بنابراین اگر کسی اینجوری بفهمه که کل این سوره دارد در مورد ماجرای مثلاً انبیای ابراهیمی و بنیاسرائیل و ختم ماجرای بنیاسرائیل صحبت میکند کلی از محتوای این چیزهایی که اینجا هست را در واقع بیتفاوت ازش گذشته. من شخصاً احساسم این است که بار اگر آیهها را اگر بشمارید بار محتوای تولد در این دو سه صفحه اول این سوره بیشتر از ماجرای انبیاست.
بعداً ماجرای انبیا کمکم تبدیل میشود به یک تم خیلی پررنگ. یعنی آن ماجرای انبیا در ابتدا وجود دارد. یعنی اولین عبارتهایی که زکریا میگوید که یَرِثُنی و یَرِثُ من آل یعقوب. یعنی اگر کسی اصلاً ندونه که تاریخ نخونده باشه میفهمد که اینجا برای آل یعقوبی وجود داره، یک ارثی میماند و اینجا مشکل عدم وجود وارث پیش آمده.
بنابراین یک جوری ماجرا به ماجرای سلسله انبیا از ابتداش مربوطه ولی به نظر میآید کمرنگتره. خود حضرت یحیی و نحوه تولدشون، حضرت عیسی، اینها حالتهایی که داشتن اینها کاملاً جزء محتوای سوره است، پررنگه.
تم ارث و تم تولد
بعداً ما سراغ در واقع آن تم ارث رسیدن میریم که دقیقاً موضوع این است که آن تم ارث به این تم تولد مربوط میشود دیگر. مثل این است که شما اول باید بفهمید که تولد چیست. چگونه آدمها اصلاً از آن به دنیا میآیند. بعداً اینجوری بتوانید درک بکنید که انبیا چگونه انبیا را به دنیا میآرن.
در واقع یک سؤالی اینجا وجود دارد که فکر میکنم هر کسی که روی این سوره فکر بکند که نکند اگر با تاریخ انبیا آشنا باشه چه شیعه باشه چه سنی، آن هم این سؤال به طور طبیعی تو ذهنش هست که چرا اصلاً سلسله انبیا، سلسله خانوادگیه؟
انبیای ابراهیمی که مهمترین انبیای تاریخ هستند که خداوند اینقدر روشون تأکید میکند اینها به هر حال در یک خانوادهای نبوت، این هم حتی آیه صریح قرآن داریم که خداوند نبوت و حکمت را در این خانواده قرار داد، در ذریه ابراهیم قرار داد.
خب بنابراین یک چیزی تحت عنوان اینکه به هر حال یک حکمت و نبوتی هست که اینجا دارد به ارث میرسد به عنوان یک فصل وجود دارد و به نظر میآید من حالا متن را دارم ایدههای خودمو میگویم که به نظر میآید در دو قسمت اول زمینهسازی دارد میشود که ما اصولاً یک خورده مفهوم متولد شدن را و نقش پدر و مادر را در تولد را در حدی درک بکنیم که آماده بشویم برای اینکه مسائل سلسله انبیا را در واقع یک جوری بهتر بفهمیم.
بعداً وارد موضوع سلسله انبیای ابراهیمی میشویم. من میخواهم بگویم آن دوره اول که تمام شد، دوره دوم شروع شد، من یادم نیست جلسه چندم دوره دوم بود و این اگر یادم هم باشه نمیدانم جلسه چندم کلش بوده که اگر شمارهاش را بخواهم بگویم شما اگر یادتون باشه من اصلاً یک سؤال مطرح کردم که مثلاً چطور ممکن است که یک نفر اگر نبوتی چیزی ارثیه مثلاً زکریا داریم، یحیی، اینجوری برمیآد.
شما از متن قرآن در همان اول میفهمید که یک چیزی از آل یعقوب، چیزی که تو آل یعقوب نبوت و مثلاً حکمت، حالا به معنی که قرآن میگوید. زکریا یک آدمی میخواست که این را بهش بسپاره انگار. یک ولیای میخواهد از طرف خداوند که این قطع نشود.
این دیگر به نظر من این صراحت دارد دیگر. از علوم عصر هم استفاده نمیکند. علوم عصر که حتماً استفاده نمیکند. علوم ماقبل عصر استفاده نمیکند. اینکه شما اینجا در واقع این را میفهمید که یک چیز ارثی اینجا وجود دارد که دارد به ارث میرسد. حالا جای دیگر قرآن هم این را با صراحت در مورد ذریه ابراهیم میگوید.
سوالهایی که من یادم گفتم، مثلاً این است که اگر این را قبول داریم و اگر این سوره قرار است که اینجوری فهمیده بشود که این موضوع جز تمهای اصلی این سوره هست، خب سوال اصلی این است که اصلاً سلسله انبیا چگونه شروع میشه؟ ابراهیم چطور چیزی را انگار به دست آورد که بعداً به ارث برسه؟ این چیز چیه؟
چگونه بهش رسیده؟ چگونه ختم میشه؟ و اینکه بعداً چه اتفاقهایی میافتد دیگر. حتماً از پدر به پسر میرسه، اگر به پسر میرسه، به نخستزاده میرسد یا نه؟ حالتهای دیگر هم پیش میآید. به هر حال به نظر میآید که آن سلسله انبیایی که بعداً میآید به نوعی در جهت توجیه اینکه چه اتفاقهایی اینجا دارد میافتد هست.
یعنی من میخواهم بگویم متن این سوره این سوالها را به طور طبیعی به ذهن آدم میآورد. اگر شما یک چیزی را خوب دارید میفهمید، میگویند که آدم از متن تا سوال نکنه، متن جواب نمیدهد. بعد میگویند که ما سوالهای خودمان را از مشکلات زندگی خودمان و از عصر خودمان میآریم. بنابراین متن در سایه محتوای که چیزهایی که تو ذهنمونه.
این حرف خیلی خوبی است که ما واقعاً متن را یا در واقع هر چیزی را در سایه سوال میفهمیم. تا اصلاً سوالی نکنید، انگار چیزی گیرتون نمیآید. در مورد متن خیلی واضح است که اینجوری است. منتها نکته اساسی این است که چقدر سوالها را خود متن ایجاد کرده تو ذهن شما.
چقدر مثلاً شما مثلاً فرض کنید یک آدمی که سوال مهم زندگیش در مورد این است که تعبیر مکانیک کوانتوم چیه، بعد برود متن مثلاً قرآن را بخونه، سعی کند جواب این سوال را از یک جوری از تو این متن بکشه بیرون.
و کوتاه هم نیاد. یعنی همین سوره مریم که دارید میخونید، همان سوال را از سوره مریم بپرسه. بعد من میخواهم بگویم سوره مریم خودش سوال ایجاد میکند دیگر.
شما وقتی یک متنی را میخوانید و دارید تلاش میکنید بفهمید، مدام دارید از خودتان سوال میکنید. این آیه چرا اینجاست؟ این واژه چرا استفاده شده؟ چرا بعد از این آیه اومده؟ چرا این دو تا داستان کات شدن به داستان حضرت ابراهیم؟ و چرا به آن جای داستان حضرت ابراهیم؟ که حضرت ابراهیم دارد به باباش میگوید که مثلاً این کار را نکن، این کار را بکن.
پدرش هم میگوید مثلاً برو از من دور شو و الا سنگسارت میکنم. یعنی این سوالهایی که من از قبل تو قبل از این متن بخوانم که تو ذهنم نداشتم. اتفاقاً یک متن وقتی که متن صریحی نیست، هنرش این است که سوال ایجاد میکند و هنر شما این است که سوالها را خوب بگیرید و سعی کنید ازش استفاده بکنید و جواب بدهید.
الان کدام این سوالهایی که ما میپرسیم در مورد حضرت ابراهیم اینها علوم عصره یا واقعاً یک نفر قبل از اینکه این سوره را بخونه خیلی جدی نشسته بهشان فکر کرده. فکر میکنم نمیشود یک نفر این سوره را بخونه و متوجه این بشود که مسئله سوره مسئله ارث بردنه.
ارث بردن نبوت در این سوره از اولش مطرحه و حداقل تا دو سوم سوره هم همین ماجرای سلسله انبیا و این نبوتی که دارد ادامه پیدا میکند مطرحه و بعد این سوالها را به طور طبیعی نپرسه.
که اگر ارثیه از کجا شروع میشه؟ اگر قرار است که زمین نمونه، چگونه خب به هر حال تمام شد. حداقل ما میدانیم یک سلسله تمام شد و اینکه آن وسطها چه اتفاقهایی میافتد.
همه این سوالها در واقع به نوعی طبیعتاً از خود متن دارند در میآن، نه از جای دیگر. فکر میکنم هنر متن خوندن، هنر سوال خوب طرح کردن با استفاده از خود متنه. نه اینکه هی من مثلاً به مشکلات زندگی خودم دارم فکر میکنم، سعی کنم مشکلات مثل این آدمهایی که تفعل با قرآن اینجوری است دیگر.
یا سوال از قبل تو ذهنش که مثلاً این کار را بکنم یا نکنم. بعد میخواهد متن را بخونه ببیند میشود از تو این متن یک چیزی درآورد که به درد آن بخوره. خب ممکن است حالا بشود درآورد. من نمیدانم تفعل کار بدیه.
تفعل به این معنا که شما یک مشکلی دارید، قرآن را مثلاً یک جایش را باز کنید، شروع کنید به خواندن و سعی بکنید از حقایقی که در قرآن دارد بیان میشود یک جوری بفهمید که اشکال کارتون کجاست یا چه کار باید بکنید و نکنید، نه اینکه باز کنید ببینید نوشته بالاش نوشته خوب، بالاش نوشته بد و بعد مثلاً کار را بکنید یا نکنید.
اینکه تفعل به معنای الهام گرفتن از چیزی که و آن هست بعد این ربطی به درک متن ندارد دیگر. خب؟ یعنی اینجوری نیست که من از تفعل میکنم یک سوال آمادهای که مربوط به زندگیم تو ذهنم هست انتظار داشته باشم که متن را بهتر بفهمم.
فکر میکنم کاملاً در معرض این هستم که متن را بدتر از آن چیزی که تو حالت عادی میفهمیدم بفهمم. من دارم سعی میکنم تاریخچه واقعی این حرفهایی که زدم را بیان بکنم و به نظر من یک بخش یک چیزهایی تو ذهنم بوده ولی خیلی چیزها در واقع تو این سوره همین الان میتوانم ادعا بکنم نه وارد جزئیات بشوم جزئیاتش را تو جلسات گفتم که خیلی حرفهایی که زدم ایدههاش واقعاً از سوالهاست تو خود این سوره در میآید. اینجوری نیست که از جای آدمی سوالها تو ذهنش آمده باشه.
خب بگذارید یک چیزی بگویم که از قبل تو ذهنم بوده و فکر میکنم این را واقعاً اصلاً تو این جلسات بهش اشاره مستقیم نکردم و الان دارم میگویم که احساسم این است که اینجور نگاهی که تو ذهنم بوده در بخشی از حرفهایی که زدم تأثیر گذاشته و کاری که کردم نشستم سعی کردم ببینم واقعاً خودم هم یک خورده به چیز برخوردم، به مشکل برخوردم که همه این چیزهایی که دارم کجاش را واقعاً از متن آوردم، کجاش را از خصوصالحکم آوردم، کجاش را از جای دیگر. حالا ممکن است یک چیزی از یک جایی آمده باشه ولی بعداً تو متن شاهد خوبی برایش پیدا کردم.
ممکن است نه، یک دیدگاههای کلیای دارم که الان تو این متن ممکن است بهش اشاره، من میخواهم از یک دیدگاه کلیای صحبت بکنم که در این متن من را مثلاً به این فکر ننداخته که یک چنین واقعیتی وجود دارد.
آن هم یک دیدگاه خیلی کلی در مورد جهانه که فکر میکنم در همه جور نگاه دینی نسبت به دنیا وجود داره، مخصوصاً تو عرفان اسلامی و آن چیزی که با ابنعربی مخصوصاً میشناسیم این نگاه خیلی نگاه پررنگی.
کلیاش را نگم، همین چیزی که اسلامیترش هست را بگویم. اینکه همه دنیا رو، من در مقدماتی فراهم کرده بودم که اصولاً نگاه دینی فهمیدن همه چیز در سایه مثلاً اسماء، نگاه اسلامی اینجوری است.
قرآن اینجوری به دنیا نگاه میکند که خداوند هست، اسماء الهی و هر چیزی که تو این دنیا دارید میبینید، مظهر و ظهور یک چیزی است که در واقع در اسماء الهی هست.
حالا تلفیقی از تجلی اسماء با یک مثلاً شدت و ضعفی تبدیل به یک واقعای میشود که صورت ظاهریای دارد ولی در محتواش به هر حال اگر معنایش را درک بکنید برمیگردد به اینکه در واقع همه چیز تو این دنیا یک تجلی از خداوند، از اسماء الهی.
میگویم اسلامی برای اینکه این اصلاً مفهوم اسماء به این شکلی که در عرفان اسلامی هست، تو هیچ عرفان دیگهای به این شدت و پررنگی وجود ندارد.
این جزو ویژگیهای جالبیه که فکر میکنم عرفان اسلامی، این تأکید روی اسماء که که قطعاً از قرآن آمده. واقعاً اینکه بعضیها میگویند نمیدانم ابنعربی تحت تأثیر مکاتب هندی و مسیحی و اینها عرفان خودش رو، اصلاً شما در هند و همین الان تو متونی که بوده و هست و ادعا میشود بروید ببینید تو مسیحیت و هند تأکید روی اسماء هست.
تمام ابنعربی تأکید را اسماء است از اول تا آخر. یعنی فصوصالحکم هیچگونه بخشی مربوط به تحلیل بر اساس اسماء الهی را بردارید اصلاً چیزی وجود ندارد در فصوصالحکم. این کتاب برای همین نوشته. و ایدهای که میخواهم بگویم آن ایده کلی فصوصالحکم تو ذهن من بوده و از در آن شاید به هر حال یک تصویراتی در آمده.
اینکه یک ایده کلی وجود داره، آن هم این است که ابنعربی دنیا را انگار اینشکلی میبیند که همه عالم خلق شده برای اینکه اسماء الهی تجلی پیدا بکند و انسان خلق شده برای اینکه میتواند جامع، جامع همه اسماء باشه.
اسماء الهی و تجلی
یعنی همه اسماء در انسان میتوانند تجلی بکنند چه به صورت فعل، فعلی یعنی این انگار این نسخه متناهی از خداوندی که همه اسماء را میتواند در واقع در خودش داشته باشه و از نظر درک به عنوان یک آینهای که خداوند بهطور کامل در آن تجلی میکنه، قرآن به نظر میآید یک جور شهادت میدهد که اصلاً انسان به این دلیل خلق شده. منتها یک ایدهای که در ابنعربی هست این است که این تجلی اسماء یک جور روند تاریخی دارد.
اینشکلی نیست که خداوند از سراسر دوران مثلاً خلق عالم و بعداً بعد از خلق انسان در طول تاریخ انسان، اسماءاش مثلاً با یک طرز ثابتی دارد تجلی میکند. برای اینکه اگر ثابت باشه، آنوقت این سیر اصلاً از کجا میآد؟ اگر خداوند تو را ثابت همیشه اسماءاش با یک شدت مشخص دارند تجلی میکنن، خب دیگر ما یک جهان ثابت باید داشته باشیم.
اصلاً سیر حرکت جهان نتیجه این است که اسماء الهی دارند انگار یکی بعد از دیگری مثلاً با یک شکل، یعنی یک دورهای، دورهی تجلی یک اسمه. یک اسم غلبه داره، بعد اسم دیگهای غلبه پیدا میکند. اسماء الهی در طول تاریخ ازش شدت و ضعفه. حالا این اصطلاح شدت و ضعف را من دارم به کار میبرم.
انگار در هر عصری دوران غلبهی یک اسمه. یا بعضی از اسماء است. بعضی از اسماء در حالت خفا قرار میگیرن، بعضی بارزتر میشوند. جهان در واقع طوری تغییر میکند که این اسماء انگار به طور رنگارنگی این اسماء را انعکاس میدهد. و کتاب فصوصالحکم را در واقع ابنعربی نوشته که بگوید که تاریخ انبیاء همین است.
هر نبی تجلی یک اسمه و اینکه از آدم شروع میشه، میرسد مثلاً فرض کنید به حضرت نوح، حضرت ابراهیم، اینها هر کدومشون یک ویژگی دارند. شما هر فصل کتاب فصوصالحکم رو، من میگویم اگر اسماء را بردارید چیزی نمیمونه، که ایدهی کتاب فصوصالحکم این است که هر فصل این کتاب در مورد یکی از انبیاء و همان اولش میگوید که مثلاً فرض کنید نوح فصل حکمت نوحی.
که نوح تجلی کامل اسم حکیمه. به نظر ابنعربی. در واقع ابنعربی کاری که دارد میکند این است که از نه از مطالعه تاریخ، برای اینکه سیر انبیاء را با چیزی تاریخیاش هم نمیگه، در فصوصالحکم پس و پیش میکند. ایدهی کلیای که دارد که از شناختی که عرفانی که خودش نسبت به اسماء الهی داره، این است که این سیر اسماء الهی چهجوریه؟
شدت و ضعف و اول کدام اسم تجلی میکنه، بعد کدام اسم. شما برای همین است میبینید که فصلهای کتاب فصوصالحکم مطابق با ترتیب تاریخی نیست. به آن ترتیبی که ابنعربی میفهمد. اینکه مثلاً بعد از اسم حکیم کدام اسم تجلی پیدا میکند در جهان. پیغمبر این را مطرح میکند که محل تجلی آن اسمه.
اینکه یک ایدهی کلی اینشکلی وجود دارد که ما سیر تاریخ را اصلاً به صورت ظهور و خفای اسماء الهی ببینیم. هر دورهای از تاریخ نشاندهندهی یک به اصطلاح بروز یک یا چند اسم خداوند به طور مثلاً کامله، با شدت زیادی و بعضی از اسماء مثلاً انگار که و این تحولات دنیا را اینجوری در واقع بهش نگاه کردن، این دیدگاه اصلیه که در عرفان ابنعربی هست.
همهی عرفای اسلامی به این شدتی که ابنعربی به ماجرای اسماء الهی نگاه میکنه، دیدگاه تاریخی ندارند. ابنعربی هم نمیشود گفت واقعاً دیدگاهش دیدگاه تاریخی به معنای اینور، به خاطر اینکه ترتیب تاریخ را یک جورهایی عوض میکند. خیلی در واقع به زمان به عنوان یک پارامتر اساسی و چیز نگاه نمیکند.
یک جورهایی یک خورده زمان به نظرش چیز قابل دستکاری کردن این کاره. آن یک خورده زودتر آمد برایش مهم نیست. ولی یک سیر منطقیای از تجلی اسماء تو ذهنش هست.
تو در عرفان اسلامی بعداً آدمهایی اومدن که جنبهی تاریخی این دیدگاه ابنعربی را یک خورده تقویت کردن و این حرفهایی که من الان دارم میزنم در واقع شاید صراحتاً ابنعربی این حرف را نمیزنه که مثلاً تاریخ جهان با شدت و ضعف ظهور اسماء دارد ساخته میشود.
ولی آدمهایی اومدن مثلاً مثل شبستری و کسای دیگر که یک خورده با صراحت بیشتری این ایده را در واقع بیان کردن. شبستری تو این کتاب معروف گلشن رازش یک بیت معروفی دارد که این ایده را در واقع به زیبایی بیان کرده.
میگوید که میگوید حقیقت را، وقتی میگوید حقیقت، فرق نمیکند بگوید حق، حقیقت یا خداوند، اینها مخصوصاً در ابنعربی و پیروانش واژهی حق و حقیقت و خدا را همهرو کاملاً به یک معنا به کار میبرن و خیلی اتفاقاً به این به اینکه حق یکی از اسماء اصلی خداوند هست، خیلی تأکید دارند. میگوید که حقیقت را به هر دوری ظهوریست.
جهان را یک اسمی بر جهان افتاده نوری است. یعنی دنیا این است. هر دورانی وجود دارد در جهان که ویژگیش این است که در هر کدام از این دوران که نگاه میکنید یکی از اسما نورش انگار در جهان افتاده و ایده کلی ابنعربی که چرا انبیا صادر در واقع این تغییرات اسما هستن، هر نبیای نماینده اسمیه در واقع از آنجا میآید.
این حرفی که سروش میزند از آنجا میآید. من نمیتوانم اشاره نکنم، اشاره نکنم شاید بهتر باشه. ولی اصلاً این موضوع موضوعی که من دارم میگویم تو دوران معاصر ما به دلیل اینکه یک شخصی به اسم فردید که خیلی اطرافش جنجال وجود داشت، این را به عنوان محور همه بحثهای خودش که در مورد بحثهای سیاسیش میکرد، در مورد دنیای معاصر و اینا، این ایده در واقع ابنعربی را محور کار خودش قرار داد، یک جوری اطراف این ایده چیز وجود دارد.
یک مقدار شلوغخلوغی وجود دارد و فکر میکنم که مثلاً اینکه متهم میکنند فردید را که عرفان اسلامی را برداشته به طور مصنوعی مخلوط کرده مثلاً با دیدگاههای تاریخی هایدگر و گادامر و اینها و یک چیزی ملغمهای درست کرده که سازگار نیست و بعد با استفاده از این دیدگاههای خودش میخواهد همه دنیا را از سیر تاریخ غرب گرفته تا مسائل انقلاب اسلامی و دولت موقت و انشاءالله همه را میخواهد با یک چیزهای اینشکلی تحلیل بکنه، خیلی چیز است دیگر یک خورده اطراف این موضوع یک حاشیههایی به وجود آمده که شاید یک خورده چیزش کرده.
یعنی الان من خودم که امروز قصد داشتم بیام خلاصه این موضوع را بگویم همهاش تو ذهنم این بود که به هر کسی که با فردید آشنا باشه، من قطعاً میخواهم یک سال بیشتر نیست که یک چیزی از فردید خواندم.
یعنی اصلاً اینکه فردید این به اسم فردید خیلی شناخته میشود این ایده، خب این ایدهها مال ابنعربیه، مال شیخ محمود شبستریه. حالا فردید خیلی اسم را داشته برایش و خیلی ازش استفاده کرد.
فردید و علمالاسماء تاریخی
بگذارید من شخصاً بگویم چون اخیراً حالا یکی دو سال اخیر یک چند تا متن نه کامل، ولی بخشهاییشو از فردید و پیروان فردید خوندم، اصلاً به نظر من بد نیست.
من نمیدانم چرا اینقدر یک عده دشمنی داشتن با این آدم و اصلاً تلفیقی که از ایدههای ابنعربی با هایدگر و اینها دارد بد نیست. حالا من آنقدر نخوندم که بتوانم واقعاً قضاوت بکنم.
ولی حتی تحلیلهایی که میکند بعداً در مورد غرب و اینها به نظر من جالب است. منتها تا آدم کار، شاید یک چیزهای عجیبی من میبینم که خیلی حرفهای چیز میزنه، حاشیهساز میزند که اینقدر اطرافش حرف دراومده.
مثلاً حرفهای یک عده یهودی میزنه، یک عده یهودی به معنی کاملاً یک جورهایی نژادی و میگویم من جایی خودم ندیدم ولی شهرت دارد به ضد سامی بودن، شهرت دارد به اینکه نمیدانم اولین کسی بود که همین هیچکی شروع نکرده با دولت موقت و بازرگان و اینها مخالفت کرده، این سروصداهایی که اینها لیبرالان و باید بخواهیم کنار بروند و این شروع کرده و خیلی چیزهای عجیب و غریب.
خیلی خیلی وقتها ۲۰ سال قبل شروع شد تکفیر کرد. بنابراین جزء چیز بوده، جزء پیشگامان تکفیر دکتر سروش هم بوده. بعد ببینید آدمی که یک سری حرفهای عرفانی میخواهد بزند و با فلسفه هایدگر و اینا، بعد وقتی خودش را وارد اینکه اینها این کافره، آن نمیدانم بازرگان اینجوریه، خودش را چیز کرده دیگر.
یعنی واقعاً یک عالم دشمن برای خودش تراشید. من کاملاً با یک دید منفی راستش، یک کتابی چیزی فکر کنم نمایشگاه دو سال پیش دیدم، خریدم و همینجوری که ببینم حالا چه گفته دیگر اینقدر پشتش حرف میزنن، ولی همینجوری که خواندم دیدم والا حرفهاش بد نیست.
به نظرم لااقل اینجوری میتوانم بگم، تا اونجایی که من دیدم، آن تلفیقی که از ایدههای عرفانی و هایدگر تو ذهنش هست، تلفیق مصنوعی که دو تا چیز را کنار همدیگر بهزور چپونده باشه، یک درکی دارد از حرفهای فلسفه به اصطلاح آلمانی قرن بیست و که شاید درک کاملی نیست.
یک درکی هم از عرفان اسلامی دارد که عرفای معاصر ما هم میگویند آن هم درک کاملی نیست. هر دو تا را یک جورهایی خوب نفهمیده. ولی خلاصه از این چیزهایی که فهمیدی یک چیزی درست کرده، به نظر من تا اونجایی که من خواندم انسجام دارد. میبینی ممکن است نه حرف ابنعربیه، نه حرف هایدگر، چه اشکالی داره؟
ولی به نظر من که به نحو فردیده، بگوییم آقا این اصلاً ابنعربی را خونده، هایدگر را خونده، خوب هم نفهمیده، خودش یک چیزهایی فهمیده، اینها را تبدیل کرده به یک تئوریها و یک نحوه نگاه کردن به این بحث خیلی جالب است. اولین کسی بود که همین اصطلاح قرضزدگی را تو ایران به کار برد.
جلال آلاحمد شاگرد فردید بوده و آن کتاب را بر اساس ایدههای فردید نوشته و خیلی از این آدمهایی که همین الان هم زنده هستند، شاگردهای نزدیک فردید بودن. استاد داوری هست، نمیدانم خیلیها هستند که حالا اسم نمیبرم که به هر حال آدم مؤثری بوده تو فرهنگ معاصر ما. خیلی آدمهای فرهنگی ما به نوعی از در کلاسهای دکتر فردید در واقع رد شدن.
آقای آشوری هست که الان البته توبه کرده، برگشته، یک کتابی بر علیه فردید نوشت. این آقای مددپور که یک مدت پیش مرد، تخصصش رانندگی که ایشان شاگرد شارحین، چند تا از کتابها را نوشته، تصحیح کرده و دکتر آقای فردید، فکر کنم دکترا هم نداشت. وگرنه بهش دکتر فردید میگفتند دیگر. همینجوری بهش میگفتند فردید.
این آقای فردید فقط سخنرانی میکرد و یکی دو تا مقاله میگویند جوانبوده نوشته. هیچوقت دست به قلم نبود. هر چیزی که به اسم فردید هم هست، شاگرداش مثلاً نوشتن. حالا اینکه چقدر اینها را در زمان حیات خودش ریوایز کرده یا نکرده، من نمیدانم. به هر حال، آقای مرحوم سیدعباس معارف جزو معروفترین کساییه که حرفهای فردید را مثلاً سعی کرده که شرح بده.
اسم این تئوری شده «علمالاسماء تاریخی». فکر کنم این اسم را خود ایشان گذاشته. یعنی کسی قبل از این، عرضم به حضور شما، واژهای استفاده نکرده، تا اونجایی که من میدانم. و ایده این است دیگر که ما در هر وقتی میخوای به جهان نگاه کنی و تحلیل بکنی، اگر میخوای یک نگاهگیری داشته باشی، باید بگویید الان چه اسمیه که بروز کرده؟
مثلاً الان دور نظام فکر میکنم، من این را چون شنیدم، از جایی شنیدم، شاید خدای فردید این را نگفته. که الان مثلاً نظام سرمایهداری، نظام غرب، تجلی اسم جبار. حالا به یک دلیلی. و اگر مثلاً یک نفر با اسماء الهی آشنا باشه، شاید بتواند در مورد سیر تاریخ چیزی بگوید.
یعنی بگوید که مثلاً فرض کنید چه چیزی جایگزین ظهور این اسم میشه؟ اسماء الهی با چه نظمی دارند ظاهر میشن؟ نمیدانم. من واقعاً اینکه چقدر از این حرفها زده شده و اینها تو کلاسهای خود آقای فردید، به هر حال ایده کلی این است که تاریخ بر اساس ظهور اسماء شکل میگیرد و اصل تاریخ چیه؟
انبیاء هستند دیگر. پادشاهها رفتن اینور و آنور گرفتن که اینها تاریخ حساب نمیشن. شما به قرآن که نگاه میکنید، تاریخ، تاریخ انبیاست. و تاریخ انبیا بنا به فصوصالحکم، تاریخ ظهور اسماء است. بنابراین، من میخواهم بگویم این ایده اصولاً در فصوصالحکم هست.
ایشان حالا ممکن است یک ورژن جدیدی ازش ارائه کرده باشه، باهاش یک تلقیاش کرده، ولی کلاً ما تو عرفان اسلامی، در شاخه مهمی که از ابنعربی شروع میشه، بهشدت این ایده را داریم که اسماء در طول تاریخ دارند تجلی میکنند.
حالا من بگذارید دیگه، چون دو ساعتم تمام شد. خود خشم هم گذشته، دیر شروع کردیم. من جلسه آینده یک خورده شروعش فکر میکنم از همینجا ادامه بدهم که چرا این ایده در حرفهایی که من زدم، به نوعی مؤثره.
من صرفاً خود این ایده علمالاسماء تاریخی به این معنای جدیدش یا حتی معنای فصوصالحکمش، ولی یک جوری به هر حال ته ذهن من این حرفها وقتی که هست و یک نگاهی اینجوری هست و من به نظرم نگاه درستی میآید که جهان را یک جوری با حتی تاریخ را بر اساس اسماء باید تحلیل بکنیم، فکر میکنم یک جاهایی حتی بدون اینکه خودم متوجه باشم، یک استفادهای کردم ازش و یک تئوری مثلاً درست کردم.
حالا بگذارید جلسه آینده از اینجا من سعی میکنم بگویم. ایده اصولا در فسوس و لکم هست. ایشان ممکن است یک ورژین جدیدی ازش ارائه کرده باشه در تلپس کرده ولی کلا ما در عرفان اسلامی آن در شاخه مهمی که از یک معربی شروع میشویم به شدت این ایده را داریم که اسماء در طول تاریخ دارم تجلی میکند.
من جلس آینده یک خود شروعش فکر میکنم از همینجا ادامه بدهم که چرا این ایده در حلقه ای که من زدم به نوعی معتبر. نه صرفا خود این ایده علم و اسماء تاریخی به این معنای جدیدش یا حلقه معنای این فصوص و لاکنش. ولی یک جوری به حال ته ذهن من این حلقه وقتی که هست و یک نگاه اینجوری اصلا به نظرم نگاه درستی نیاد که جهان را یک جوری حتی تاریخ و اصلا اصلا اصلا باید تحلیل بکنیم فکر میکنم یک جایی حتی بدونید خودم متوجه باشم یک استفاده کردم ازش و یک تئوری مثلا درست کردم آنو
باشین جلسه آینده از اینجا من سنگی میکنم موسیقی شکر میکنم