→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۲۳ · سورهٔ مریم

نزول فرشتگان و شکیبایی در عبادت

۱۷,۵۷۵ واژه · ۱۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه قرائت‌های دینی و موضع سروش بررسی می‌شود، با تمرکز بر قرائت فاشیستی، گوهر دین و پلورالیسم. وحی لفظی در برابر الهام، حروف مقطعه، و اتکا به متن در برابر روایات مطرح می‌گردد. تفسیر رمزی، فهم آنلاین وحی، و علم‌الاسماء تاریخی فردید نیز طرح می‌شود.

ادامه بحث سروش و قرائت‌ها

ببینید من که معمولاً یکی دو جلسه اخیر با دکتر سروش دوباره شروع کنم یک خورده خارج از کلاس یک بحث‌هایی می‌شود خودم گاهی یک چیزهایی یادم می‌افتد و فکر می‌کنم که حالا که بحث را شروع کردیم بد نیست خورد خورد یک خورده بیشتر بحث بکنیم هرچند شخصاً خیلی راستش میل ندارم وارد این بحث بشوم چون خیلی موضوع ملتهب و یک خورده خارج از چیزهای به اصطلاح مباحث علمیه یک خورده معمولاً تو این‌جور موارد کار به فحش و فحش‌کاری و این‌ها می‌کشه آدم بهتر است که وارد این‌جور بحث‌ها نشود. مدتیه دکتر سروش از وقت حرف می‌زند خودش یک خورده فحش می‌خورد و خودش هم یک خورده می‌دهد.

راستش هم دست فحش دادنش بد نیست منتها خیلی مؤدبانه و در قالب شعر و ادبیات و این‌ها واگذاری خودش یک چیزهایی. اه ببینید من خلاصه چیزی که گفتم اه سعی کردم بدون اینکه حالا خیلی مرجع بدهم و مثلاً مرور دقیقی کرده باشم اه بگویم که در واقع آن انگیزه اصلی دکتر سروش در همه کارهایی که از اول اولی که آمده و ما بعد از انقلاب شناختیمش یک جوری در واقع سد کردن جلوی اه انتقادهایی که نسبت به مسائل دینی می‌شود و تهاجم‌های احتمالی که ممکن است بشود یا به قول خودشان بلایی که سر دین و مسیحیت در اروپا آمد اینکه امکان دارد اینجا سر اسلام و قرآن هم بیاید بنابراین یک جوری سعی بکنیم که در واقع یک راهی برای مقابله با این چیزها پیدا بکنیم.

من یک بار اه یادم افتاد که با یک نفر بحث می‌کردم و به من می‌گفت که انگیزه اصلی دکتر سروش این است که به اصطلاح با قرائت به اصطلاح خود آن شخص که خب یک خورده اه شاید دیدگاهش سیاسی بود این بود که دکتر سروش به نوعی دارد سعی می‌کند که جلوی قرائت‌های فاشیستی از دین را بگیرد.

اه خب منظورشم روشنه دیگر مثلاً فرض کنید یک جوری قرائت سنتی موجودی قرائت فاشیستی اه شاید دکتر سروش هم سعی می‌کند که جلوی قرائت فاشیستی وایسه. من فکر می‌کنم الان شاید خیلی خود دکتر سروش موافق با یک چنین حرفی در مورد اظهارنظر خودش نباشد که مثلاً به نوعی جلوی قرائت‌های فاشیستی وایسه.

ولی یک یک چیزی هست حالا من به هر حال میل دارم به این موضوع اشاره بکنم که فکر می‌کنم این یک نکته مهمی در مورد کل بحث‌های دکتر سروش هست که اگر بهش دقت بکنیم خیلی زوایای دیگه‌ای از حرف‌هایی که دکتر سروش زده در واقع روشن می‌شود که برای چه مثلاً سمت بعضی از موضوعات می‌رود.

اینکه در واقع ایده دکتر سروش برای دفاع کردن از مسائل دینی اه این نیست که مثل بعضی‌ها مثلاً قرار است روحانیت وقتی می‌خواهد از دین دفاع بکند چه کار می‌کنه؟ شما هر سوالی بکنید بگویید که مثلاً این حکم چرا اینجوریه؟ این آیه چرا اینطوریه؟ همان در واقع ایرادها در واقع چگونه پیدا میشن؟

یک قرائت غالب به اصطلاح رسمی از دین وجود دارد و ایرادها معمولاً به این قرائت رسمی دارد وارد می‌شود دیگر. یعنی همان چیزی که شما در تعلیمات دینی‌تون مثلاً از مسائل اخلاقی گرفته تا مسائل مربوط به قرآن و احکام و همه چیز به هر حال یک در مجموع یک قرائتی وجود دارد که روحانیت هم بهش وفاداره.

هرچند که در جزئیاتش بین خود فرقه‌های مثلاً دینی و داخل هر فرقه‌ای بین روحانیون اختلاف‌نظرهایی هست ولی به هر حال می‌شود گفت که یک جور قرائت رسمی در هر فرقه‌ای لااقل نسبت به مسائل دینی وجود دارد.

و ایرادهایی که در واقع می‌گیرند مثلاً فرض کنید که این آیه چرا این‌جوری است خب همان معنی‌ای که به‌طور رسمی در مورد آن آیه هست را مورد تهاجم دارند قرار می‌دهند آن نوع برخوردی که الان ما می‌شناسیم که مثلاً تقریباً تفاسیری وجود دارد در مورد مسائل مثلاً قرآن و روایات و احکام و این‌ها مثلاً معمولاً هم بیشتر از هر چیزی به احکام ایراد گرفته می‌شود دیگر و روحانی‌ها هم خودشان را به نوعی ملزم می‌دانند که از همان چیزی که هست دفاع کنند.

در واقع تفاوتی بین آن چیزی که ما بهش می‌گوییم الان همین واژه قرائت رسمی برای روحانیون خیلی سنگینه. شما بگویید چیزی که شما می‌گویید قرائت رسمی دینه.

برای خاطر اینکه این در آن یک شائبه‌ای در واقع وجود دارد که قرائت‌های دیگر هم وجود دارند یا می‌توانند وجود داشته باشند. در واقع روحانیت معمولاً در هر دینی احساسش این است که عین آن چیزی که می‌گوید عین همونیه که در دین هست یعنی اینکه شما دارید یک جور قرائت خاص ارائه می‌دید کاملاً مخالف با آن چیزی است که روحانیت نسبت به خودش در واقع ادعا دارد.

و دیدگاه دکتر سروش مثل خیلی آدم‌هایی که حالا به‌اصطلاح جزو روشن‌فکرهای دینی محسوب می‌شوند این نیست که از هر ایرادی که هر کسی هر ایرادی گرفت ما قبول بکنیم که آن هرچه که تو داری بهش ایراد می‌گیری این جزو دینه و دفاع کنیم فقط.

در واقع ایده‌ی دکتر سروش این است که خیلی چیزها در دین هست که قرائت رسمی هست که عین واقعاً آن چیزی که ما باید ازش دفاع بکنیم نیست.

یعنی ایده‌ی دکتر سروش این است که یک جوری محدوده‌ای که باید ازش دفاع بشود را مینیمالش بکند حالا یک جوری حاشیه‌هایی که وجود دارند و ضعیف‌ترن و دفاع کردنشون سخت‌تره را به نوعی در واقع از دفاع کردنش صرف‌نظر بکند برای خاطر اینکه معلوم نیست هر چیزی که گفته می‌شود تحت عنوان دین معلوم نیست واقعاً جزو دین باشه.

این تمایزهایی که دکتر سروش به‌طور مداوم شما فکر کنم اگر آثار دکتر سروش را مثال‌به‌مثال بخوانید هر یک سال، دو سال، یک بار یک تمایزی به تمایزهایی که دکتر سروش می‌گذارد اصطلاحاتی که ما می‌خواهیم برایش اضافه می‌شود.

فکر کنم اولین بار چیزی که خیلی روش تأکید می‌کرد تمایز دین و معرفت دینی یا مثلاً همین اسلام و قرائتی که ما از اسلام ارائه می‌دهیم.

اینکه دین یک چیز است و آن چیزی که ما ازش می‌فهمیم خب آن چیزی که ما داریم می‌فهمیم و این فهم ما از دین متحول هم هست یعنی این‌جوری شما در همین یکی از استنادهای دکتر سروش یکیش این است که شما اصلاً نمی‌خواد استدلال فلسفی بیاورید که چرا معرفت دینی مثلاً تحت تأثیر علوم عصر قرار می‌گیرد و تغییر می‌کند و این‌ها. تاریخ را نگاه کنید ببینید واقعاً همین قرائت رسمی که روحانیون ازش در واقع طرفداری می‌کنند قرن‌به‌قرن تغییراتی کرده.

یعنی الان مثلاً فرض کنید ایده‌های سیاسی که بعد از انقلاب به وجود آمده خب واقعاً این‌ها ۵۰ سال پیش، ۱۰۰ سال پیش وجود نداشته. چه برسد مثلاً ۱۰ قرن قبل برگردید عقب. یک جوری فضاهای جدید به وجود می‌آد، احکام یک خورده مثلاً برداشتی که از احکام هست تغییر می‌کند.

بعضی از مطالبی که تو قرآن هست را ما قبلاً یک جوری می‌فهمیدن مفسرین، الان مفسرین اجماعاًطور دیگه‌ای دارند می‌فهمند و الی‌آخر. بنابراین مثلاً خیلی بدیهیه که ما باید بین معرفت خودمان نسبت به دین با دین تمایز بگذاریم. بعد مثلاً یکی دو سال گذشت مثلاً فرض کنید تمایز بین احوال ذاتی دین با احوال عرضی دین. می‌گوید یک چیزهایی جزو ذات دینه، یک چیزهایی عرضن.

یک اصطلاح دیگه‌ای که فکر می‌کنم این اصطلاح از دکتر سروش نیست نمی‌دانم چه این اصطلاح را باب کرد یک موقعی خیلی استفاده می‌کردند که دین یک گوهری دارد و یک صدفی. دین یک گوهری در درون یک صدفی. صدفش مهم نیست. گوهری که در درون آن هست مهم است.

آن عوارض، آن چیزهایی که به‌اصطلاح احوال ذاتی دینن که مهم‌ان. عوارضش اینکه مثلاً فرض کنید در هر قرنی یک شکل‌وشمایلی پیدا کرده آن‌ها خیلی مهم نیست. یا در آن دوره‌ای که که مقاله‌ی تجربه‌ی بحث تجربه‌ی نبوی را نوشتن تمایز بین برداشت‌های حداقلی از دین با برداشت‌های حداکثری از دین.

همین‌جور هر چند مدت یک بار یک جور تمایزگذاری که همه در همین جهت‌ان که در واقع یک یک جور چیزی وجود داره، یک معرفت دینی وجود داره، این می‌تواند تغییر بکنه، معرفت دینی می‌تواند حاشیه‌هایی داشته باشه که عین آن هسته‌ی اصلی دین نباشه، معرفت دینی می‌تواند یک جوری مثلاً برداشت حداکثری باشه در حالی که یک جوری می‌توانیم برداشت حداقل داشته باشیم و الی آخر.

بنابراین یک ایده‌ای که در ادامه همان ایده اول یعنی یک ایده دفاعیه این است که ما بپذیریم که تنها قرائت موجود، یک قرائت ثابت و منطبق با دین نیست.

این یک جور معرفت دینیه در حال تغییره و اینقدر اصرار نکنیم که اگر به کوچک‌ترین چیزی ایراد گرفتن، مثلاً ما موظف باشیم که به تمام مثلاً فرض کنید جزئیات احکامی هم که فقها استنتاج کردن، مقید باشیم که باید به همه‌اش جواب بدهیم. ممکن است بعضی از این‌ها جزو دین باشه، نباشه، ممکن است لازم بشود تغییر کرده، تغییرش بدهیم و الی آخر.

قرائت فاشیستی و گوهر دین

من می‌خواهم بگویم این، این ایده خیلی سیاسی نیست. یعنی این تعبیر که دکتر سروش می‌خواهد جلوی قرائت‌های نمی‌دانم فاشیستی از دین وایسته، به یک معنای سیاسی، من فکر می‌کنم لازم نیست یک چنین فضای یک خورده عجیب و غریبی بکنیم. دکتر سروش خیلی به اهل سیاست نبوده واقعاً.

یعنی حداقل دخالتش در سیاست هم در حد همان فلسفه سیاسی و مثلاً کلیات گفتن و دفاع کردن از دموکراسی و نمی‌دانم این‌جور چیزها بوده، نه اینکه بخواهد مثلاً در یک موارد خاصی وارد جبهه‌های نمی‌دانم سیاسی روز بشود که خب این کار را نکرد.

در واقع کاری که دکتر سروش می‌کند این است که مقابل آن قرائت‌هایی که چه قرائت رسمی، چه قرائت غیررسمی، قرائت‌هایی که خودشونو عین دین می‌دانند و حاضر نیستند تو گوش بدن به اینکه شما عین دین نیستید و ممکن است مثلاً بعضی از چیزهایی که شما می‌گویید با دین یک تفاوت‌هایی داشته باشه، جلوی این وایسته. و اعتقادش این است که کلیسا و مسیحیت هم از همین‌جا ضربه خورد.

واقعاً هم خب این حرف درستی، یعنی مسیحیت این‌جوری ضربه خورد که کلیسا خودش را عین مسیحیت می‌دونست. یعنی شما در اصلاً کاتولیک‌ها اعتقادی به متون دینی به معنایی که مثلاً ما داریم نداشتن و هنوزم ندارند. مرجعیت در اختیار کلیساست.

کلیساست که می‌گوید متن چه معنایی دارد و پروتستان‌ها در واقع اختلاف اصلی‌شون شاید بشود گفت که با کلیسا این بود که متن این‌جوری نوشته، شما چیز دیگه‌ای دارید می‌گویید و ما چیزی که آبای کلیسا گفتن و به صورت متن به دست ما رسیده برای ما سندیت داره، نه آن چیزی که همین الان پاپ می‌گوید.

در واقع دورانی پیش آمد که این‌قدر دستگاه کلیسا فاسد شده بود و مثلاً خود شخص پاپ افتضاح‌هایی مثلاً بارها، چند نسل از پاپ‌هایی که در مسند قدرت بودن چنان افتضاح‌هایی به راه انداختن تو زندگی خصوصی‌شون، در نمی‌دانم مسائل اجتماعی و این‌ها و دستگاه کلیسا از نظر مالی به چنان فسادی رسیده بود که دیگر نمی‌شد به مردم گفت که این کلیسا عین دینه.

یعنی این تغییر و توهین مثلاً به مسیح و مسیحیت حساب می‌شد از دید آدم‌هایی مثل لوتر که بگوییم که این عین مسیحیته، هرچه این‌ها می‌گویند عین دینه.

احساسشون این بود که آن چیزی که پاک و مقدسه همونیه که تو کتاب چهره‌ای که از مسیح در کتاب مقدس هست، بنابراین این‌جوری باید برگردیم به متون اصلی‌مون و این مرجعیت کلیسا که به‌طور مطلق پذیرفته شده توسط خود کلیسا در واقع تحمیل شده را بگذاریم کنار.

یعنی این حس واقعاً مسیحیت از اینجا ضربه خورد که کلیسا حاضر نبود کوچک‌ترین چیزی را بپذیره که شاید بعضی از برداشت‌هایی که از این دارد اشتباه باشه. شاید در طول تاریخ تحریف‌هایی در دیدگاه‌های مثلاً رسمی دینی ما نسبت به آن چیزی که واقعاً بوده اتفاق افتاده.

من تو آن جلسات مسیحیت یکی دو بار به این اشاره کردم که اصلاً به‌طور بدیهی شما نه دین، هر جور عقیده و فرهنگی را در یک جامعه حتی اگر خیلی قدیمی هم نباشه، البته چند قرن قبل نباشه، من از مارکسیسم مثال زدم به عنوان یک ایدئولوژی به اصطلاح روشن‌فکرانه متأخر که ۳۵۰ سال بیشتر سابقه ندارد و در مدت کوتاه‌تر از شاید یک قرن به‌طور کامل محو شده، جلوی چشم همه آدم‌هایی که تو دنیا بودن و همه هم مارکسیست‌ها آدم‌های روشن‌فکری بودن.

الان که شوروفاشی شوروی اتفاق افتاده، جو مثلاً آدم‌هایی که علاقه به مارکسیسم دارند بینشون این‌جوری شده که برگردیم آرا و خود مارکس را نگاه کنیم، این چیزهایی که در آن روسیه اتفاق افتاد، شوروی اتفاق افتاد، آن چیزهایی نبود که مثلاً مارکس می‌گفت.

و در به‌طور بدیهی ادیان که مربوط به هزاران سال قبل هستند در طول تو یک جامعه‌ای اومدن، رنگ و بوی آن جامعه را کم‌کم، یعنی برداشت‌های خاصی که تو آن جوامع وجود داشته به‌هرحال تأثیر گذاشته را برداشت‌های دینی و همین‌طور در طول تاریخ هم واقعاً یک اتفاق‌هایی افتاده.

اینکه چند درصد چیزی که به ما رسیده به عنوان مثلاً قرائت رسمی یا حالا معرفت دینی، تحریف در آن اتفاق افتاده یا نیفتاده، این بحثیه که دیگر واقعاً باید برگردیم متون را بخونیم. سایکلینگ به اعتقاد متون یک جوری یک تفسیری داشته باشند از اینکه چقدر تحریف شده است چقدر عین واقعیته.

به هر حال این به نظر من دیفالت این است که شما قبول بکنید که در هر ایدئولوژی، تو هر فرهنگی یک تغییراتی در طول در اثر جغرافیا و در اثر گذر گذشته تاریخ به وجود آمده و هیچ ادعای محکم و درستی نیست که فرض بکنیم که عین آن چیزی که مثلاً فرض کنید الان ما از اسلام می‌فهمیم همونیه که واقعاً خداوند اسلام را به این معنا فرستاده.

بنابراین نکته مهم این است که در موضع دفاعی دکتر سروش یک جور اصلاح‌طلبی وجود دارد. یعنی اینکه این تغییراتی که هستش. خاموش می‌شود دیگر صفحه‌اش زیاد می‌شود. حالا مهم نیست. ظاهراً اتفاق بدی نمی‌افته یعنی کارش ادامه دارد. خب، این دیدگاه دکتر سروش به هر حال اصلاح‌طلبانه است.

یعنی به غیر از اینکه بخواهد به نوعی مثلاً فرض کنید فقط یک جوری موضع از قبل یک مواضعی بگیرد که هر چیزی که آمد بشود جا خالی داد، همین الان احساس می‌شود این است که ما باید بعضی از قسمت‌ها را مثلاً به عنوان اینکه این‌ها عرضی هستند، جزو گوهر نیستند، یک خورده شل‌تر بکنیم و کلاً این حالت اقتدارگرایانه‌ای که یک عده‌ای متولی این هستند که بگویند دین این است آن نیست، این را در واقع در مقابلش یک موضعی داشته باشیم که این‌ها به شدت حساسیت‌زا بوده و هست. یعنی بیشتر از هر چیزی شاید دکتر سروش علت اینکه طرد شده این است که همین حرف‌ها را می‌زند.

یعنی به نوعی در واقع نتیجه حرف‌هاش این است که امکان قرائت‌های دیگر از دین وجود دارد برای جامعه. حالا من از یک جهاتی فکر می‌کنم خب به نظر می‌رسد که حرف‌هایی که من می‌زنم با حرف‌هایی که دکتر سروش می‌زند از این نظر یک شباهت‌هایی دارد که من هم خیلی معتقد نیستم به اینکه این چیزی که الان ما به عنوان اسلام رسمی حالا در هر فرقه‌ای که نگاه کنید وجود دارد لزوماً همه احکامش عین اصلاً واقعاً یک خورده تاریخ مثلاً فرض کنید شیعه را بخوانید بدیهیه که نمی‌شود این حرف را زد. یعنی واضح است که در طول تاریخ چیزهایی بوده حالا نیست بعداً یک چیزهایی مثلاً بعداً به وجود آمده. بله.

بله الان مثلاً بانکداری اسلامی به وجود آمده که قبلاً نبوده دیگر. قبلاً اسمش ربا بود. الان اسمش بانکداری اسلامی. حالا این بانک خصوصی دیگر حرفی در آن نیست دیگر. یک شرکت انتفاعی هم هست ظاهراً. نه اینکه خیلی علاقه دارند که افتتاح بکنند و این‌ها هم خیلی پیشرفت دیگر فکر نکنم فقط برای خاطر مردم این کار را می‌کنند.

شما متوجه هستید که دیگر تقریباً تو هر کوچه این دو سه تا بانک هست. تو سال‌های اخیر چون واقعاً در این گرونی مثلاً املاک در تهران شگفت‌انگیزه واقعاً تعداد مؤسسات مالی بعضی‌هاشون اسمش بانک نیست. مؤسسات مالی مثلاً انصار و نمی‌دانم حالا اسم نبرید. ولی کلاً خیلی چیز عجیبیه دیگر.

من شخصاً با توجه به اینکه خب خیلی چیزها به هر حال یک الزامات اجتماعی پیش آمده که بعضی چیزهای خودش شل شده ولی این موضوع بانک خصوصی به نظر من یک اتفاق خیلی عجیبیه. یعنی اینکه چه جوری بانک دولتی را می‌شد یک جورهایی توجیه کرد دیگر.

حالا یعنی بگوییم ربا اصلاً دولت وقتی طرف با یک آدمه اصلاً ربا خیلی ممکن است معنی پیدا نکند. ربا یک رابطه بین اشخاصه که در جامعه است. دولت می‌تواند بگوید که من مالیات می‌گیرم، نمی‌دانم می‌تواند بگوید که من بر اساس یک چیزی رانت‌ها را حساب می‌کنم یا ضرر حساب می‌کنم. دولته دیگر به هر حال.

یک اختیاراتی دارد ولی بانکداری خصوصی دیگر نمی‌دانم واقعاً همان فکر کنم همان چیزی است طبق تعریف همان چیزی است که بهش می‌گفتند ربا یعنی چیزی حالا اینکه رئیسش اصلاً معلوم نیست کیه. من از کارمند دارم می‌گویم نه اینکه یک توجیهاتی این‌جوری بشود کرد.

حالا به هر حال اینکه ما و من فکر می‌کنم اصولاً این تمایز بین مثلاً فرض کنید دین با آن چیزی که ما به عنوان دین داریم تبلیغ می‌کنیم و بهش عمل می‌کنیم یک چیز واضح است.

منتها ببینید دقیقاً نکته اساسی به نظر من این است که من به شدت در واقع طرفدار این هم که برگردیم ببینیم تو متون چه نوشته و دکتر سروش اصلاً این‌جوری به موضوع نگاه نمی‌کند.

یعنی موضع دکتر سروش این نیست که راه حل این مشکل این است که یک چیزهای خیلی خوبی در متون بوده و به دست ما هم رسیده.

متن رسمی و اصلاح قرائت

ما داریم قرائت اشتباه می‌کنیم و مثلاً با متد بهتر، با دقت بیشتر، با یک جور کنار گذاشتن بعضی از افکار دگم و جزمی که در طول تاریخ در واقع به وجود اومده، می‌توانیم به آن گوهر دین در همین متون دست پیدا بکنیم.

در واقع دکتر سروش مثل اینکه ایده‌اش این است که متن‌ها را هم همراه با قرائت رسمی باید یک جوری کنار بگذاریم. متن‌های رسمی را هم بگذاریم کنار و بیشتر در واقع یک جور به شهود و عقل و چیز خودمان رجوع بکنیم، می‌دونی؟

یعنی من الان دنیا را این‌جوری می‌فهمم، همین خب اصله دیگر. اینکه متن‌ها ممکن است به نوعی باز همان مشکل را ایجاد بکنند. مثل اینکه، ولی من احساسم اینه، مثل اینکه دکتر سروش به شیوه‌های قرائت مثلاً فرض کنید متون دینی خیلی ایراد خاصی وارد نمی‌دونه.

در واقع ببینید احساسش این است که مثلاً فرض کنید قرائت فلسفی از قرآن داشتیم، قرائت عرفانی از قرآن داشتیم، قرائت روایی داشتیم، یا همین قرائت‌های فقهی مثلاً از قرآن داشتیم، این‌ها همه‌شان در عرض همدیگر بودن و به اندازه معتبرن.

یعنی این شکلی نیست که بگوییم که این قرائت‌ها قرائت‌های غیرمعتبری‌ان. کسی حق نداشته با نگاه فلسفی خودش برود سراغ قرآن، کسی حق نداشته. از نظر دکتر سروش، در واقع دو تا راه حل وجود دارد دیگر.

یک راه حل اصلاح‌طلبانه به این معنا که ما معتقد باشیم که متون، متون سالمی هستن، شیوه‌های قرائت مشکل داشته و کم‌کم در واقع ما در اثر یک سری وقایع تاریخی، یک اتفاق‌هایی که افتاده، بعضی از دگم‌هایی که تو جوامع وجود داشته، چیزهایی را به این متن‌ها تحمیل کردیم و اگر برویم سراغ خود متن‌ها و یک شیوه قرائت بی‌طرفانه و خوبی داشته باشیم، آن گوهری که می‌خواهیم را تو این متن‌ها به دست می‌آریم.

قرآن همان قرآنیه که در زمان پیغمبر بوده و مقدسه، همه کلام و همه چیز عیناً حفظ شده، بنابراین می‌شود در واقع به آن گوهر رسید.

و دکتر سروش یک جوری، و الان این نگاهی که من دارم می‌گم، این نگاه نهایتاً ایده‌آلش این است که یک قرائت خوب موجهی وجود دارد که ما باید سعی کنیم بهش برسیم.

ممکن است نتونیم دقیقاً بهش برسیم، ولی می‌توانیم در واقع روش‌های خودمان را درست بکنیم، سعی کنیم از دگم‌ها و یک سری چیزهایی که در واقع تو ذهنمون هست بپرهیزیم و برویم و ببینیم خود متن چه دارد به ما می‌گوید. یعنی در واقع کشف کنیم گوهر دین را تو همین متون، با اصلاح کردن شیوه‌های قرائت، دقیق کردنشون.

و فکر می‌کنم همیشه وقتی که حرف می‌زنم از اینکه بعضی از احکام نمی‌دانم به نظر می‌رسد با چیزی که تو قرآن هست سازگار نیست یا به نظر می‌رسد که شاید درست نباشه، و همیشه معمولاً حرفم این است که به اندازه کافی اسناد و مدارکی وجود ندارد که این حکم، یعنی مشکل هم مشکل این است که سند وجود ندارد.

اگر سند معتبری داشته باشه، به این راحتی من نمی‌گویم که یک حکمی مثلاً غلط است. برای خاطر اینکه به عقل من جور درنمی‌آد. و فکر می‌کنم اصلاً فلسفه دین می‌رود زیر سوال اگر آدم این‌جوری برخورد بکند.

اگر یک چیزی با عقل من جور درنمی‌آد یا با علوم عصر جور درنمی‌آد، یک جوری بذارمش کنار، اصلاً کلاً این روند اینکه شریعت توسط خداوند با این زحمت و آن سلسله انبیا به دست ما رسیده چیه؟

و فکر می‌کنم به هر حال به این متون را باید خیلی جدی گرفت. فقط مشکل این است که قرائت‌های مختلفی که از دین در طول تاریخ وجود داشته، از قرائت عرفانی و فلسفی گرفته تا قرائت فقهی و روایی و همین چیزی که ما بهش می‌گوییم قرائت رسمی، این‌ها به اندازه کافی دقیق نیستند.

و ما در موقعیت تاریخی قرار داریم که می‌توانیم با ۱۰۰۱ روش خوبی که الان از ابزارهای دیگر دیجیتال گرفته تا نمی‌دانم هرمنوتیک و زبان‌شناسی و این همه چیزی که در واقع در اختیارمون هست، قرائت‌های خیلی دقیق‌تر و بهتری داشته باشیم. می‌توانیم تمام کتب فقهی و رجال و همه این‌ها را واقعاً یک جوری به اصطلاح علما تنقیح بکنیم.

یعنی بگوییم که آن کتاب به این دلیل متوجه، شما الان تمام مثلاً علم رجال و نمی‌دانم حدیث و این‌ها به حافظه انسان‌ها وابسته است. یعنی یک آدمی خیلی با حافظه زیاد، تمام مثلاً مرحوم آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی، این معروفه که همه رجال را با تمام آن شجره‌نامه‌ها این‌ها تو ذهنش دارد.

یعنی واقعاً یک آدمی بود با یک حافظه فوق‌العاده قوی و تمام کتاب‌ها را مثلاً کتابخونه ایشان یکی از بزرگترین کتابخونه‌های ایرانه و این‌ها را واقعاً خودش زحمت کشیده، کتاب‌ها را جمع کرده. نسخه‌های خطی خیلی قدیمی. اینکه در واقع یک جور مثل یک تاریخچه زنده فقه و حدیث و همه کتاب‌های دینی شیعه بود.

و اینکه می‌شود این‌ها را در واقع به طور دقیق‌تری روش کار کرد و این یک ایده‌ست که ما مشکلمون این است که یک چیز خوبی در متون هست و این در سایه بعضی از تحریف‌های تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی و بعضی از دگم‌هایی که اومده، بعضی از اشتباه‌هایی که از نظر روش در واقع دارد یک مقدار مشکل پیدا کرده به این دلیله که چیزی که تحت عنوان قرائت رسمی الان از این داریم یک مشکلاتی دارد که قابل دفاع نیست و نباید هم ازش دفاع بکند. واقعاً این به نظر می‌آید که بعضی از اشکالاتی که وجود دارد مشکل این است که این جزو دین نیست.

نه اینکه موظف باشیم که از تمام جزئیات احکام مثلاً دفاع کنیم برای خاطر اینکه چند قرنه که مثلاً این حکم به شکلی متداول بوده که جزو دین حساب بشود. این یک دیدگاه و دیدگاه دکتر سروش این‌جوری نیست.

دیدگاه دکتر سروش دفاع از همان پلورالیسمه. یعنی بگذاریم همه این قرائت‌ها در کنار همدیگر وجود داشته باشند و هی نیایم مثلاً فرض کنید بگوییم فقط من هم که قرائتم درست است.

اتفاقاً موضع برعکسه دیگر یعنی به جای اینکه ملاک‌هایی را در واقع بگذاریم نشان بدهیم که این قرائت ضعف داره، آن قرائت دارد از یک پیش‌فرض‌هایی استفاده می‌کند که از متن نیامده و این‌ها را با جرم حساب بکنیم، برعکس موجه بدونیم که آدم‌ها با پیش‌فرض‌های خودشان بیان، قرائت‌های خودشان را داشته باشند و فاشیست نباشیم.

به این معنا شاید این حرفی که می‌زنند معنی داشته باشه. فاشیستی برخورد نکنیم که الا و بالله همونی که من می‌گویم قرائت درست است و کسی هم حق ندارد قرائت دیگر ارائه بکند.

یک جور در واقع دیدگاه دکتر سروش فکر می‌کنم از نظر اینکه چه مشکلی وجود دارد اینکه مشکلی وجود دارد و اصلاحی باید صورت بگیرد من کاملاً فکر می‌کنم که درست دارد فکر می‌کند ولی در دو تا راهی که برای اصلاح وجود دارد فکر می‌کنم دکتر سروش درست آن یکی راه را انتخاب می‌کند که اصلاً حرف از قرائت خوب و بد و درست و غلط و این‌ها زیاد نزنیم. بیایم بگذاریم هر کسی انگار قرائت خودش را.

ایشان گاهی من واقعاً در متن‌های خود متأخرترش به صراحت از اینکه خب قرائت‌های فلسفی وجود داشته، قرائت‌های عرفانی وجود داشته و این‌ها را دفاع می‌کند که خب بله هر کسی از دید خودش به هر حال یک قرائتی ارائه داده و این مشکلی نیست. شاید حتی به نوعی این تنوع قرائت‌ها از نظر دکتر سروش جالب هم هست.

یعنی تو هر کدومش اصلاً یک حقیقتی دارد منعکس می‌شود بنابراین هم به همان دلیلی که پلورالیسم خوب است و به دلایل جهانی اینکه بگذاریم هر کسی حرف خودش را بزند در مورد دین هم پلورالیسم خوب است و من کاری به آن قرائت من نمی‌دانم فاشیست بودن نبودن ندارم.

اینکه با زور سرنیزه مثلاً بخوای جلوی قرائت‌های دیگر را بگیری یا کتاب‌هایی که دیگران می‌نویسن پاره پاره کنی این‌جوری نباید برخورد کرد. ولی اینکه اساس این است که قرائت خوب و بد ملاک‌هایی برایش وجود دارد. متن را می‌شود خوب خوند، می‌شود بد خوند. قرائت‌های فلسفی افتضاح بودن از نظر من.

یعنی اصلاً نه در قرآن جوهر و عرض و هیچی نداریم ولی الا و بالله طرف چون ذهنی‌تش این‌جوری شکل گرفته، درس فلسفه خونده، می‌خواهد بیاید در قرآن مثلاً یک احکام فلسفی دربیاره. اینکه من قالب‌های ذهنی‌م از یک جای دیگه‌ای شکل بگیرد به خودم حق بدهم به جای در واقع قرآن قرار است که حکم بکند در مورد چیزی که تو ذهن من هست.

یعنی من اگر واقعاً برای یک متن ارزش قائلم من فکر می‌کنم اگر فیلسوف اصلاً میام می‌بینم که این مقولات در قرآن نیست باید شک بکنم که اصلاً این مقوله‌بندی‌هایی که تو ذهن من از نظر فلسفی به وجود آمده این‌ها کارهایی دارد برای درک جهان یا نه.

یا اگر هم نمی‌خواهم کنارشون بگذارم تحمیل‌شون نکنم که قرآن را تو آن قالب بفهمم. این یک جور دیگه‌ای دارد از حقیقت صحبت می‌کند و در قالب فلسفی نیست. یا همین‌طور نهضت‌های عرفانی هر کسی بنا به ذوق و سلیقه خودش چیزهایی گفته. گاهی استنادهایی که به قرآن می‌کنند حرف‌ها درست است ولی استنادها کاملاً ضعیفه.

دقیق کردن روش قرائت

به هر حال من بیشتر فکر می‌کنم که طرفدار عقیده خودم هستم که باید برویم به سمت اینکه قرائت‌ها را یعنی نحوه قرائت و خواندن متن و استنتاج کردن این‌ها را دقیق بکنیم و الان در موقعیتی هستیم که این کار را می‌شود کرد. بنابراین دکتر سروش به نظر من در بد وقتی دارد این حرف‌ها را می‌زند.

این یک موقعیت تاریخی دارد از بین می‌رود و به جای اینکه مسلمان‌ها بشینن با همدیگر دست به دست هم بدن و یک جوری در واقع بروند دنبال اینکه تفاسیری که تا به حال اگر ضعیف بوده این‌ها را یک جوری تقویت بکنند به اصطلاح علما تنقیح بکنند بگویند این خوب بوده، این بد بوده، اینجاها ضعیفه، آنجا قویه.

بیایم مثلاً بگوییم نه ول کنید بگذارید هر کسی برای خودش. مثل این راه باز بشود که حرف‌های شرم‌تر از اینکه تا حالا گفته شده هم گفته بشود. یعنی یک جوری حالا مثلاً قرائت پست‌مدرن از قرآن مثلاً یا قرائت نمی‌دانم سوپر پست‌مدرن، قرائت مارکسیستی، قرائت هر کسی بیاید برای خودش هر چه دلش می‌خواهد بگوید.

که ما این که یک نمونه خیلی خیلی جالبش، نمونه گروه فرقان در ایرانه که بعد از انقلاب یک ترورهایی انجام دادن. در کتاب علل گرایش مادیگری، نام مطهری، یک بخش‌هایی از تفسیر قرآن گروه فرقان هست. واقعاً خواندنیه. می‌خواهم واقعاً دکتر سروش راه برای این هم باز بگذاریم که یک نفر قرآن این‌جوری بخونه.

من یک بار دیگر اشاره‌ای کردم به اینکه سوره اوایل سوره بقره را چگونه تفسیر می‌کنند. مثلاً الذین یومنون بالغیب یعنی انقلاب کلاً دو مرحله دارد. یک مرحله مبارزه پنهانی و زیرزمینی داره، یک مرحله که همه می‌ریزن تو خیابون و آشکار می‌شود. الذین یومنون به این غیب اشاره به آن دوران پنهان بودن انقلابه.

کلاً کل جریان اسلام و قرآن و همه چیز به صورتی که انقلابی پیغمبر دارد ایجاد می‌کند در عرب و در جهان یک دورانش دوران الذین یومنون بالغیب یعنی آن‌هایی که قبل از اینکه موقع آشکار شدن دعوت و این‌ها برسد در به طور زیرزمینی فعالیت‌هایی کردن. منظور آن‌ها هست. و همینطور شما اصلاً واقعاً این اول سوره بقره را چنان حرف‌هایی می‌زنند که نمی‌شود آدم جلوی خنده خودش را بگیرد.

می‌گوید هر کسی بیاید طرف اینقدر ذهنش مشغوله به انقلاب و نمی‌دانم کار چریکی و ایناست، خب قرآن هم می‌خونه با توجه به ذهنیت خودش، در واقع به جای اینکه ذهنیت خودش را یک خورده نرم بکند و اجازه بده که قرآن بهش نفوذ بکنه، ذهنیت کاملاً سخت و سفت خودش را دارد و مطمئنه که این‌جور زندگی که دارد می‌کنه، این افکارش این‌ها مهم‌ترین و بهترین نوع فکر کردنه.

در واقع این فاشیست بودنه دیگر و بیام عیناً این را در واقع تطبیق بدهم. هر جوری شده از تو قرآن یک واژه‌هایی را مثلاً گیر بیارم، همین چیزهایی که خود قرآن تحت عنوان متشابه می‌گه، این‌ها را یک جوری تعبیر بکنم و تغییر بدهم و بریزم در قالب‌هایی و یک چیزی دربیارم که با ذهنیت خودم سازگار باشه.

و در واقع من فکر می‌کنم که راه درست این است که بگذارید دیگر به عنوان این نقطه تاریخی، این لوتر که دعوت می‌کرد به اینکه برگردیم به متون، مرجعیت کلیسا را این‌جوری انکار می‌کرد که اعتقاد بکنیم به متون، این در اثر این‌جور اصلاحی که لوتر در واقع خواست و در واقع خیلی هم راه را باز کرد که هر حرفی زده بشه، کار مسیحیت به اینجا کشیده.

یعنی از دل اصلاحات دینی پروتستانتیسم و این ماجراها به وجود آمد و خیلی چیزهای اسیری که در دین مسیح بود کلاً انکار شد. چون فضای زمانی خیلی اجازه نمی‌داد. و اینکه دکتر سروش می‌گوید اگر دنبال این‌جور اصلاحات باشیم که اصلاً این رسماً دیگر باز کردن، یعنی متنی هم وجود ندارد.

اصلاً چیزی وجود ندارد جلوی هجوم مثلاً افکار مدرن و پست‌مدرن و زمانه را در واقع بگیرد. کلاً به نظرم یک چیزی از دین باقی نمی‌مونه، نمی‌دانم.

که من دفعه آن دفعه هم که این حرف‌ها را زدم که در مورد کلام قرآن که کلام محمده، کلام خدا نیست حرف می‌زند دکتر سروش و هیچ تعیین نمی‌کند آخه مثلاً تا چه حدش می‌گوید در آن مورد‌هایی که مهم نیست ممکن است اشتباهاتی باشه.

خب کجا مهمه؟ کجا نیست؟ یعنی اصلاً کلاً مرزی وجود ندارد. یعنی یک چیزی باقی نمی‌مونه من بگویم که این را اجازه ندارم دست بزنم. همه چیز به نظر قابل دستکاری می‌رسد دیگر.

پلورالیسم و همگرایی قرائت‌ها

و می‌خواهم بگویم با آن تقوایی که لوتر داشت و اعتماد و اعتقاد شدیدی که به کتاب مقدس داشت، وقتی که آن به اصطلاح قرائت رسمی شکست، آن اقتدار از بین رفت، یک چنین از دلش سرمایه‌داری و تمام این ماجراهای دوران مثلاً بعد از ظهور پروتستانتیسم به وجود آمد. حالا به غیر از آن کشت و کشتارها را کار ندارم.

مهم این است که واقعاً آن چیزی که از مسیحیت زاییده شد، از دل کاتولیک چیزی بهتر از خود کاتولیسیسم نبود. یعنی یک جوری جدا انکار کردن خیلی چیزهای ارزش‌های دینی واقعاً در آن بود. یعنی به دنیای پروتستانتیسم راه را باز کرد برای سکولار شدن توجه به حرف. بله دیگه، همه‌مون بارها غفلت هم کردم.

اوناشو من کار ندارم که چه کار کردن. اینکه به هر حال وقتی که پروتستان پروتستان در واقع یک جور قدرت پیدا کردن، حالا یک شاهی پروتستان شد، یک شاهی کاتولیک بود با هم معمولاً این‌جوری است دیگه، آن دین و فرهنگ و این‌ها یک جوری ابزاره که مردم را تحریک بکنند که مثلاً بیان برای پادشاه بشوند.

مثلاً ماجرای جدا شدن انگلستان از کلیسای رم که خیلی در اثر عقاید نمی‌دانم پروتستانی این‌ها شکل نگرفت. واقعاً یک جور مسئله سیاسی بود و آن هم تازه بهانه‌اش مسئله ازدواج کردن نمی‌دانم با خب، هر زنش بود، پادشاه می‌خواست برود. خواهش می‌کنم، چه عرض بکنم، پا به اجازه نیست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من بگویم.

من فکر می‌کنم که پیش‌نیاز اینکه مثلاً سران دینی مثلاً مذهب‌های مختلف بشینن کنار هم و یک نتیجه‌گیری بکنن، این است که اول به پلورالیسم اعتقاد پیدا بکنند. یعنی اگر شما می‌گویید که دکتر سروش بله، خب، پلورالیسم به معنی روشنی دارد. پلورالیسم یعنی اینکه اصولاً انگار حقیقتی وجود ندارد.

و ببینید، برداشت فاشیستی این است که حالا این کلمه را من به کار بردم، بی‌کار دارم، همین‌جا دارم تو جلسه می‌گم، واژه سیاسی جالبی‌ست. حالا برداشت قرائت فاشیستی یعنی اینکه من یک چیزی بگویم و واقعاً فکر کنم که این عین حقیقته. و هرکی هم غیر این می‌گه، نه‌تنها اشتباه می‌کنه، اصلاً آدم بدیه. باید از بین برود. خب؟ این که اقتضا.

پلورالیسم یک چیزی افراطی جلوی این است که اصلاً قرائت درست چیزی وجود ندارد که مثلاً قرائت‌های مختلفش هم‌گرا بشود.

ببینید الان من می‌گویم که آره، من یک قرائتی مثلاً از یک سوره ارائه می‌دم، می‌گویم که این سوره معنایش این است. و همین الان هم به شما رسماً می‌گویم که درصدش اشتباست، درصد. و خیلی حرف‌های بهتر از این هم می‌شود زد. این که پیش‌نیاز پلورالیسم البته می‌کنه؟

من فکر می‌کنم دکتر سروش اصولاً راه را برای اینکه بین قرائت‌های مختلف قضاوت بکنیم، بگوییم این غلطه، این درسته، یک جوری می‌بنده. یعنی قرائت تفسیری همون‌قدر اعتبار داره، قرائت عرفانی هم دارد. به نظر من همه بی‌اعتبارن. و یک بار این است که شما بگویید که همه یک جوری در واقع انگار معتبرن.

بگذارید در کنار همدیگر زندگی کنن، کاری به کار همدیگر نداشته باشند. کار به کار هم نداشته باشن، آره، همدیگر را نکشن. ولی بحث که باید بکنیم، به نظر من تمام این تفاسیر قرآنی که نوشته شده، به غیر از یکی دو تا در طول تاریخ، همه‌شان اصلاً مشکل دارند برای خاطر اینکه هیچ شیوه‌ی کلی‌ای ارائه نمی‌دن برای تفسیر خودشان.

همین‌طوری در واقع هر جایی طرف یک جوری واژه‌ها را یک جور معنی می‌کند. معلوم نیست که در و پیکری ندارد. حد میزان داره، امام فخر رازی بد نیست مثلاً، شیخ طوسی، خلاصه حالا یک خیلی قاعده‌مند نیست ولی یک کارهای اصولی را دارد سعی می‌کند انجام بده. و اینکه می‌شود این را جلو برد دیگر.

یعنی ما تو دوره‌ای هستیم که می‌توانیم تفسیرهای خیلی بهتری بنویسیم. و من فکر می‌کنم درست در زمانی قرار گرفتیم که می‌شود قرائت‌های دقیق‌تری ارائه کرد. و فکر می‌کنم که الان مثلاً جذب در حداقل یک لایه‌هایی از روحانیت ایران هم این‌جوری‌ست که خیلی مقاومت بکنند.

شما در بروید قم ببینید چند تا مؤسسه کامپیوتری درست کردن، با تمام قوا دارند سعی می‌کنند همین کتاب‌های مثلاً فقهی را بدن در یک جایی‌اش سرچ کرد، کتاب‌های حدیث. من هر دفعه نمایشگاه کتاب می‌رم، هر سال یک چیزهای محصولات جدید دارند. واقعاً الان یک من خودم یکی دو تا از این نرم‌افزارهاشون را که خریدم، هزاران جلد کتاب مثلاً فرض کنید حدیث در یک دانه سی‌دی هست.

شما به‌راحتی می‌توانید سرچ بکنید، مثلاً ببینید که در مورد یک موضوع خاص کلاً این واژه اصلاً چند تا حدیث آمده. این‌ها خیلی امکانات خوبی می‌دهد. شما کم‌کم می‌توانید از نظر نسخه‌شناسی، یک علمی که الان واقعاً علم پیشرفته، یک نسخه‌شناسیه. شما به‌راحتی می‌توانید بگویید این نسخه جعلیه، آن نسخه، امکان ندارد این نسخه مربوط به آن ادعایی که می‌کند.

یعنی برخی از نسخه‌ها این‌جوری‌ان که مؤلف برای اینکه نسخه‌ی خودش را اعتبارشو زیاد بکنه، تاریخ دروغ، یک کسی که نسخه را برداری کرده، دروغ نوشته و این را می‌شود تشخیص داد که این از جوهرش گرفته تا نمی‌دانم کاغذش و این‌ها. واقعاً روش‌های خوب و دقیق آکادمیکی وجود دارد که این چیزها را می‌شود فهمید.

و اینکه این کارها را الان ما می‌توانیم واقعاً ۵۰ سال پیش نمی‌شد. که این‌جوری نیست که روحانیت در مقابل این دقت نظرهای مدرن مقاومت بکند. من فکر می‌کنم روحانیت حساسیت نشان می‌دهد برای خاطر اینکه معلوم نیست این اصلاحاتی که دارد ادعا می‌شود قرار است انجام بشه، شیوه‌اش چیه؟ اصلاً متدی ارائه نمی‌شود.

من فکر می‌کنم روحانیت حساسیتی داشته باشه، اگر شما بیاید بگویید که آقا الان ما یک ابزارهایی داریم، دقیق‌تر می‌شود کار کرد. فکر کنم بعضی‌هاشون قطعاً یک جوری‌ان که خب خیلی آدم‌های ممکن است دگم‌ای باشن، از هر جور تغییری بترسن. حتی تغییر در آن. مثلاً از کامپیوتر هم خب مطمئناً می‌توانید حدس بزنید دیگر.

من دانشجوی لیسانس که بودم، یک استادی تو دانشکده فنی دانشگاه تهران تو رشته عمران بود که از کامپیوتر بدش می‌اومد، سر کلاس هم می‌گفت. می‌گفت مهندس نباید نقشه را با نمی‌دانم چیز بکشه، من قبول ندارم. مهندس باید نمی‌دانم ماشین‌حساب نداشته باشه، مهندس باید خب ۷۰، ۸۰ سالش بود دیگه، خب طبیعی هم هست دیگر.

شما انتظار نداشته باشید یک آدمی از نسل مثلاً قدیم حوزه‌ی علمیه بیاید بشینه پای کامپیوتر و یا از این طلبه‌های جوان‌تر دارند این کار را می‌کنن، خوش این‌جا هست احتمالاً معلوم نیست از تو این دستگاه چه درمیاد. ها؟ یک ممکن است اصلاً این هم خفاش ساختن دیگر به هر حال این ذاتش اصلاً یک جورهایی معلوم نیست از کجا آمده بنابراین مشکل ممکن است ایجاد بکند.

من می‌خواهم بگویم که در واقع پلورالیسم به معنای اینکه حقیقت وجود ندارد و مقیاس‌ها و ملاک‌هایی هم وجود ندارد که شما بتوانید راحت خودتان را از حقیقت با هم مقایسه بکنید، این کاملاً افراطی‌ست.

من فکر می‌کنم همون‌طور که در شناخت جهان، در ساینس ما برای دور و نزدیک بودن مدل‌هامون با حقیقت یک جور آزمون‌هایی می‌توانیم ترتیب بدیم، همین‌طور شما برای از فقه گرفته تا تفسیر قرآن می‌توانید آزمون داشته باشید.

یعنی متن یک چیزهایی در آن هست، فکت‌هایی در واقع ارائه می‌کند که می‌شود شما حرف‌هاتون را باهاش بسنجید. یک تفسیر فلسفی یا عرفانی دل‌بخواه حرفی برای گفتن ندارد. شما بیاید بگویید آقا این آیه چرا بعد از آن آیه اومده؟

این واژه را چرا عصا، چرا در داستان موسی یک دفعه ما از آن عصیان گرفتیم؟ خب فکر می‌کنم بتواند کسی که این تفسیر عرفانی را ارائه می‌ده، بتواند یک جوری ملاک بهتان نشان بده که چرا این واژه را دارد این‌جوری معنی می‌کند.

حسش این است که این مفهومی که دارد می‌گوید درست است و آن عصیان مثلاً اینجا با این عصا یک جوری چیز داره، رابطه دارد. ولی من می‌گویم که خب این‌جور این برداشت در واقع برداشت‌های جلوش گرفته بشود دیگه، این‌جوری دل‌بخواه. من باید بدونم واژه‌ها را چه جوری معنی می‌کند. یک متدی داشته باشه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من اتفاقاً برداشتم از کثرت‌گرایی این نبود که انگار حقیقت نیست اصلاً. یعنی گفتم آن کثرت‌گرایی انگار تجلیات متعدده.

موضوع این است که شما نمی‌توانید بهش برسید و نمی‌توانید بین قرائت‌های مختلف قضاوت کنید کدام نزدیک‌تره، کدام دورتره. چون نمی‌دونی، اگر من بگویم که خب همین الان قرآن تفسیرهای مختلف، گرایش‌های مختلف وجود داره، هر کدوم‌شون هم در آن یک حقایقی هست. من معمولاً خیلی از تفسیرهای عرفانی، تعابیر عرفانی خوشم می‌آد، استفاده هم می‌کنم.

ولی این‌جوری نیست که بگویم که این درسته، هر چه عرفا می‌گویند درست است یا هر چه می‌گویند غلط است. ولی این فکر می‌کنم که ملاک‌هایی وجود دارد که این حرفی که می‌زنند ضعیفه، آن حرف‌شون قویه. این پلورالیسم اساسش این است. آن چیزی که الان متداول به عنوان پلورالیسم می‌گن، این است که انگار بگذارید همه حرف‌شون را بزنن.

هر کسی دارد یک حقیقت را از یک زاویه‌ای می‌بیند و این را نمی‌شود جمعش کرد. اینکه نمی‌، هم‌گرا نیست انگار حرف‌هایی که زده می‌شود. امیدی به هم‌گرایی نیست.

بنابراین بگذارید همین‌جوری هر کسی حرف خودش را بزند. ببینید یک یک چیزی ولی این چیز واحد که خلاصه در قالب یک روایت نمی‌آید. این خیلی فرق می‌کند که شما بگویید بله خب مثلاً فلاسفه این چیزها، شما نمی‌توانید بگویید که این چیزها را فلاسفه خوب گفتن، این چیزها را عرفا خوب می‌گفتن، این را فقها خوب تشخیص می‌دادن.

حالا من یک قرائت خوبی که جامع همه این‌ها باشند ارائه می‌دهم و مثلاً این به حقیقت، ببینید اتفاقی که تو علم می‌افتد چیه؟ پلورالیسم به این معنا تو علم وجود دارد.

هر فیزیک‌دانی، هر مدلی می‌خواهد ارائه بده، هیچ فاشیستی وجود ندارد در علم. ولی این‌جوری نیست که من بگویم که مدل‌های مختلف با همدیگر قابل مقایسه نیستند.

احساسم این است که روش‌هایی وجود داره، از نظر متدولوژی، من می‌توانم بگویم که این متدی که این مثلاً فرض کن مدل باهاش تولید شده، سازگاری درونی‌اش، میزان تأثیرش با فکت‌ها، چیزهایی وجود دارد که من می‌توانم مدل‌های مختلف را با همدیگر مقایسه کنم.

در عین حال این‌ها می‌توانند در کنار همدیگر زندگی کنند تا وقتی که به طور قاطع ابطال نشدن. پلورالیسم واقعاً آن چیزی که الان به عنوان پلورالیسم تو دنیا می‌گن، یک جور در واقع این‌شکلی نیست که الان یک حقیقتی هست که تو دوران پست‌مدرن فرقش با دوران مدرن این است که اصلاً حقیقت وجود ندارد دیگر انگار.

یعنی این‌شکلی نیست که یک چیزی هست که می‌شود بهش رسید. حالا این‌ها هر کدام مثلاً فرض کن، ببین مولوی این‌جوری نگاه می‌کند. پلورالیسم به معنای عرفانی این است که هر چه تو دنیا هست، این‌ها آینه‌هایی در مقابل حقیقت گرفته، گرفتن آدم‌ها و همه، ولی خب یک یک عارض به آن جمع‌بندی کلی می‌رسد.

یعنی یک جوری واصل شدن به حقیقت ممکن است. این‌شکلی نیست که شما بگویید که مثلاً تفسیر قرآن هم‌گرا نیست. الان یک تفسیر عرفانی وجود داره، یک فلان، این‌ها را بگذارید هزاران سال، تا تفسیرهای جدید هم به وجود بیاد، هر کی هم حرف خودش را بزند. شما برای اینکه یک چیزهایی بفهمید، بروید همه را بخوانید. من ببینید یک تفاوتی اینجا وجود دارد.

از نظر اینکه شما امید به هم‌گرایی نظریات مختلف دارید یا ندارید. در واقع فاشیسم این است که شما اجازه ندید که آدم‌ها حرف‌های دیگر بزنن. و نقطه افراطی مقابلش این است که انگار اجازه ندید که آدم‌ها با هم بحث بکنند. آن به دلیل اینکه ممکن است دعوا بشه، من فکر می‌کنم این چیزی که الان تو دنیا هست، یک جوری افراطیه.

نتیجه همین جنگ‌هایی که تو قرن بیستم اتفاق افتاد، اصلاً با همدیگر بحث نکنید برای اینکه ممکن است دعوا بشود. بحث فایده ندارد. هرکی حرف خودش را بزند. من این‌جوری احساسم این است که در مورد مسائل دینی نقطه مهم تاکید کردن روی دقیق کردن روش‌هاست و اعتماد کردن به متن و دکتر سروش این راهو نمیره.

شما ذهنیت ادامه میدین که اگر پایبند به متن باشین، حداقل این تفاوت را ایجاد نمی‌کند. هم به همگرایی، یعنی مطمئناً تفسیر فلسفی با این اوضاع و احوال به هم ریخته‌اش دیگر محلی از اعراب ندارد. نه قطعاً. هیچ‌وقت شما انتظار نداشته باشید که من به یک جایی برسم بگویم آقا من همه چیزو فهمیدم. همان‌جوری دنیا را نمی‌فهمم. یک جور یک پروسه دینامیکه دیگر.

همین‌طور بهتر و بهتر می‌شود فهمید. الان واقعاً نمی‌شود گفت مدل فیزیک تو قرن بیست و یکم از مثلاً قرن هفدهم بهتر است یک جوری از مکانیک نیوتونی نزدیک‌تره به واقع. یعنی به هر حال مجموعه زیادی از فکت‌ها وجود دارند که این به عنوان مدل ریاضی، این مدل ریاضی خیلی چیزها را توجیه می‌کند که اصلاً تو مکانیک نیوتونی به هیچ وجه توجیه نمیشن.

مفاهیم جدید بهش اضافه شده، معادلاتش پیچیده‌تر شده. به هر حال داریم به یک سمتی میریم دیگر. به یک سمتی که آدم احساس این که به یک کمالی داریم نزدیک می‌شویم را در آن در واقع این حس در علم وجود دارد. من فکر می‌کنم تو تفسیر متون هم همین مسائل وجود دارد. از ادبیات گرفته، فرق نمی‌کند.

دیگر پلورالیسم به معنای اینکه هر کسی حق دارد نقد خودش را در مورد یک اثر هنری بگوید. ولی این‌جوری نیست که هر کسی هر چیزی گفت، نه تو این با همدیگر نقدها را مقایسه بکنیم. نقدها شیوه هایی وجود دارد که همان‌طوری که در مورد ساینس اتفاق می‌افته، نقدها را می‌شود در واقع یک محک‌هایی برای حافظ چه میگه؟

می‌گوید که آقای بوک این نقدها را عیار بی‌نظیر چیزهای یک چیز این شکلی در اشعار حافظ هست. یک روزی خودتان این حرف‌ها، یک عیارهایی وجود داره، محک‌هایی وجود دارد که می‌شود حرف‌ها را باهاش سنجید، صحت و سقم حرف‌ها را.

جمع‌بندی انتقادی سروش

بگذارید از این مجموعه چیزهایی که گفتم، در مورد دکتر سروش فکر کنم آن راز اینکه چرا حرف‌هاش تاثیرگذاره و تو جامعه ایران می‌پسندنش روشنه دیگر. یکی اینکه خیلی از آدم‌هایی که تو محیط‌های دانشگاهی و محیط‌های روشن‌فکری هستن، این مشکلو دارند.

یعنی ترس از آن اقتداری که تو جامعه دانشگاهی و علمی وجود داره، علوم عصر و اینا، یک حس این‌جوری تو خیلی از آدم‌ها هست که اگر این کانفلیکت به وجود بیاد، مثلاً یک جوری انگار آن چیزی که قدرتمندتره، ساینسه.

این نظریه آدما، چون آدم‌هایی که تو حوزه علمی و قوم هستند و اصلاً کاری به مجامع دانشگاهی و ساینس ندارن، ترسی ندارند از اینکه مشکلی پیش بیاید. اصلاً اعتباری قائل نیستند برای ساینس.

ولی آدم‌هایی که در جامعه همین‌جوری دارند زندگی می‌کنن، تو جامعه دانشگاهی هستن، واقعاً یک اعتباری تو ذهنشون برای دین، دین یک اعتباری داره، ساینس هم یک اعتبار، این چیزی که ساینس می‌گوید در نظرشون یک ذره قطعی‌تر انگار می‌رسد تا آن چیزهایی که از متون مثلاً فرض کن روایاتی که انجام شده.

این است که به هر حال طبیعی است که این‌جور به موضع دفاعی دکتر سروش بهشان به اصطلاح می‌چسبه، خوب حس خوبی بهشان دست می‌دهد.

به اضافه اینکه خیلی آدم‌هایی که تو جامعه ما هستن، این مشکل اقتدار سیاسی و نمی‌دانم اقتدارگرایی و قرائت دین است و جز این نیستی که مثلاً بعضی‌ها ارائه می‌دهند را به هر حال باهاش مشکل دارند دیگر. من تجربه خاطره‌انگیز دوران دبیرستان من این است که با معلم دینی، یک روحانی، سال سوم دبیرستان معلم دینی ما بود.

یک بار آمد تو کلاس، خب من هم آدم مذهبی‌ای بودم، آن موقع هم به هر حال یک جوری بود، بچه‌ها یک عده مارکسیست بودن، یک عده مذهبی همراه با مارکسیست بودن، مثلاً طرفدار این سازمان مجاهدین خلق و این‌ها بودن و من هم یک جوری وقتی یکی کلاً که این حالت به اصطلاح اینکه همه در حال بحث بودن و از همدیگر ایراد بگیرن، این‌ها خیلی شیوع داشت آن موقع.

یک جو این شکلی بود. و خب برای من خیلی اگر مثلاً فرض کن من می‌اومدم بحث می‌کردم، سعی می‌کردم بگویم آقا این اسلام مثلاً این‌ها اشتباه می‌کنید، این‌جوری نیست، اینطوریه، مثلاً از کتاب‌های مطهری، شریعتی، این‌ها خواستی یک چیزهایی ممکن است اسناد و مدارک بیارم.

بعد مثلاً معلم دینی، یک روحانی بود، می‌اومد سر کلاس، این را من دقیقاً یادمه که یک بار سر کلاس گفت که باید کفار را باید کشت. کفار را. و من هم خب دیگر واقعاً خیلی حرف چیزی داشت می‌زد دیگه، یعنی در عالم خودش خیلی راحت هم همین‌جور مثلاً تو حرفاش داشت می‌گفت و رفت و اینا، من گفتم که برای چه شما کدام حکم دینی وجود داره؟

گفت تو قرآن نوشته. من این‌قدر مثلاً قرآن را خوانده بودم، گفتم قرآن ننوشته کفار رو، آخه کجای قرآن نوشته این آیه را بخون؟ گفت تو قرآن نوشته قُتِلَ الإنسانُ ما أکفَرَ.

می‌گوید یک چیز دیگه، یک حالتی به اصطلاح تَبَّت یَدا أبی لَهَبٍ وَتَبَّ یعنی مثلاً بریده باد دستِ ابی‌لهب. قُتِلَ الإنسانُ ما أکفَرَ یعنی مرگ بر انسان، یعنی چگونه کفر می‌ورزد.

نه اینکه بروید کفار را بکشید. من بهش گفتم که این معنایش این نیست. معنایش این‌جوری است. دقیقاً همین آیه هم یادم، مثال زدم تَبَّت یَدا أبی لَهَبٍ معنایش این نیست که بروید دستِ ابی‌لهب را ببرید. خب عصبانی شد. چند بار ما مثلاً بینمون این بحث رد و بدل شد، یعنی آن یک چیزی می‌گفت، من جوابشو می‌دادم.

هر دفعه که حرف می‌زد، می‌گفت ببین پسرجان، خیلی مهربونم بود، می‌گفت ببین پسرجان، اینه، این‌جوریه، این‌جوریه، این‌جوری است. اسلام این را می‌گه، تو چه می‌گی؟ بعد، هر، یعنی سه بار اگر من جوابشو دادم، جمله آخر این بود که اسلام این را می‌گه، تو چی، حالا، حالا تو چه می‌گی؟

من می‌گفتم بابا من، من قبول ندارم که اسلام این را می‌گه، من می‌گویم که تو قرآن این‌جوری نوشته، این‌جوری نیست. دوباره شروع می‌کرد، می‌گفت نه اجازه بده پسرجان، اینه، اینه، اینه، حالا اسلام این را می‌گه، گوش کن.

می‌گوید به هر حال واقعاً یک دانه این‌جوری برخورد می‌کنه، یعنی اینکه محبوبیت دکتر سروش این است که خب خیلیا با این مسئله مشکل دارند دیگه، که اصلاً بعضی از رویکرد، حداقل لایه‌ای از روحانیت، کوچک‌ترین، مخصوصاً اگر کسی، اگر کسی روحانی باشه بیاید یک چیزی بگوید به این خودشان اشکال نداره، ولی این کسی روحانی نباشد بیاید کوچک‌ترین اظهار نظری بکنه، معمولاً موضع این است که ما حرف اسلام را می‌زنیم، تو یک موجودی هستی داری حرف غیر اسلام را می‌زنی.

می‌گوید کلاً به اصطلاح کلاهی‌ها حرفی ندارند در مورد اسلام حرف بزنن، همیشه این برخورد خب یک قشری از روحانیت داشته و یک مقدار محبوبیت دکتر سروش واقعاً مربوط به همین می‌شود که یک عده‌ای احساس می‌کنند که به هر حال این جسارت را داشته که جلوی این شکل برخوردها را بگیره، حرف از جدایی معرفت دینی با دین بزند و به هر حال یک جوری این چیزو بشکنه دیگه، اینکه اسلام این را می‌گه، تو چه می‌گی، برخورد این‌جوری نباشد. آدم‌های دیگر هم مثلاً متون را دیدن، یک چیزهایی فهمیدن و جواب را سعی کنید دقیق‌تر بدید، نه اینکه با حالت اقتدارگرایی نباشد.

خب، من به عنوان باز یک نکته‌ای در مورد بحث‌های دکتر سروش، حالا در مورد این موضوع آخری که دکتر سروش مطرح کرده، می‌خواهم از یک استدلالی با از متن بیارم، چون من یک جوری ادعا کردم که این حرفی که دکتر سروش می‌زند که کلمات از پیغمبره و فرهنگ عرب هم ممکن است در آن باشه و آن چیزی که در واقع اتفاق افتاده تحت عنوان وحی، همان یک چیزی مثل الهام شاعرانه یا عارفانه در یک سطح خیلی بالاست که بعداً پیغمبر دارد این‌ها را به صورت الفاظ ترجمه می‌کند به زبان عرب.

من یک بحث‌های کلی در این مورد کردم که اصلاً موضوع زبان عربی و این‌ها چقدر حرف درست است که این‌جوری بگوییم که قرآن به زبان عربیه یا فرهنگ عرب در آن هست.

منتها گفتم که با شواهد داخل متن قرآن سازگار نیست. من می‌خواهم بگویم که نمی‌دانم این استدلال از طرف خود سروش مطرح شده یا کسای دیگر این استدلال را گفتن، اینکه شواهدی به لهِ ادعای دکتر سروش از قرآن شاید بشود ارائه کرد.

آن هم درباره در واقع اختلاف سر چیه؟ اختلاف ما الان سر معنی وحیه. اینکه وقتی می‌گوییم که به پیغمبر، مثلاً قرآن به پیغمبر وحی می‌شه، چه اتفاقی می‌افته؟

وحی لفظی یا الهام

یک فرشته‌ای می‌آید و الفاظی را در اختیار پیغمبر قرار می‌دهد و پیغمبر آن‌ها را مثلاً می‌گیرد عیناً به مردم منتقل می‌کند یا چیز دیگه‌ای هست، وحی این نیست که فرشته‌ای بیاید الفاظی در کار باشه.

شما در واقع یک استدلال از روی متن به نفع دکتر سروش این است که شما به موارد استعمال واژه وحی تو قرآن نگاه کنید و ببینید که وحی در مواردی استعمال می‌شود بدون اینکه حرف از وحی به آن معنایی باشه که ما، ما الان از وحی چه می‌فهمیم؟

که فرشته مثلاً آمده دارد با پیغمبر دارد مکالمه می‌کنه، حرف می‌زند. شما در قرآن می‌خوانید که مثلاً ما به زنبور عسل وحی کردیم که برود در کوه‌ها مثلاً فرض کنید من سکونت بکند و بعداً هم از گل‌ها بخوره و این حرف‌ها و عسل مثلاً تولید بکند.

مطمئناً هیچ‌کس وقتی این را می‌خونه، برداشتش این نیست که مثلاً یک فرشته آمده به زبان زنبور مثلاً وِز وِز کرده و به زنبورها گفته که بروید مثلاً در چیز فکر نمی‌کنم کسی چنین تصوری، اصلاً یک فرشته‌ی مأمور وحی زنبورها دارند. همه این را این‌جوری می‌فهمند. که یعنی یک جوری مثلاً بعضیا این را معمولاً به این عنوان می‌آرن که این تعبیر قرآنی وجود غریزه است.

ما می‌گوییم حیوانات غریزه دارند. چیزی که تو قرآن آمده انگار یک جوری آن کاری که زنبور باید انجام بده بهش دارد الهام می‌شود. حالا همان‌طوری که مثلاً شما بگویید در انسان یک ضمیر ناخودآگاهی وجود دارد که یک سری اینفورمیشن در مورد اینکه چه کار بکنه، چه کار نکند در آن هست، از درون بهش یک اطلاعاتی می‌رسه، در مورد زنبور هم همین‌جوریه.

ساختار وجودیش یک چیزهایی را در واقع بهش در واقع انگار الهام می‌کند. حالا این را هرجوری می‌خواهید شما تعبیر کنید. به هر حال فرشته‌ای نیامده با زنبورها حرف بزند.

یا همین‌طور اکثراً مفسرین فکر می‌کنم این را قبول دارند که وقتی در قرآن گفته می‌شود که و اوحینا الی ام موسی اینکه به مادر موسی وحی کردیم که این را در یک چیز قرار بده، مثلاً بهش شیر بده و این را در یک دانه هر وقت ترسیدی این را در یک تابوتی قرار بده، در یک صندوقچه‌ای و آن بنداز در آب، فکر نمی‌کنم برداشت مفسرین این باشه که اینجا معنایش این است که جبرئیل آمده و این را به مادر موسی گفته.

در اینکه اعتقادی وجود ندارد به اینکه مادر موسی مثلاً به این مقام نبوت رسیده بوده که می‌تونسته مثلاً با فرشته‌ها ارتباط برقرار بکند. معمولاً مفسرین اینجا می‌گویند که مثلاً به دل مادر موسی این‌جوری افتاد که مثلاً این را در تابوت قرار داد.

بنابراین بنا به خود تفاسیر به نظر می‌آید مواردی از کاربرد وحی تو قرآن وجود دارد که به ما این اجازه را می‌دهد که وحی را الهام در واقع تعبیر بکنیم، نه اینکه نمی‌دانم مثلاً یک واژگانی عیناً منتقل بشود.

پس الزامی تو این متن نیست که من اگر می‌گویم وحی معنایش این باشه که فرشته‌ای اومده، الفاظی در کار بوده، بلکه با توجه به آن مواردی که می‌دانم معنایش چیه، مثلاً در مورد زنبور عسل، می‌توانم فرض بکنم که وحی در مورد انسان هم چیزی شبیه این تو یک حد بالاتری اتفاق می‌افتد.

یک جور الهامات خیلی شدیدی وجود دارد که بعداً خب به طور طبیعی این‌ها تبدیل به یک معارفی می‌شن، تبدیل به یک چیزی در یک زبانی می‌شوند و الی آخر. این در واقع یک جور دفاع از این است که وحی تو قرآن به معنای رد و بدل شدن کلام نیست، بلکه بیشتر به معنی الهام آمده. در بعضی از موارد به وضوح به معنی الهام آمده.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من خیلی سوالتون را متوجه نشدم. فکر می‌کنم منظورتون این است که از این استدلال برنمی‌آد که لزوماً در مورد قرآن هم همان اتفاق افتاده باشه. خب برنمی‌آد دیگر. یعنی این استدلال راه را باز می‌کند برای اینکه شاید این نباشد.

استدلال معنایش این نیست که در مورد من می‌توانم بگویم که خب وحی یک واژه‌ایه به یک معنای کلی، به یک جور ارتباط مثلاً پنهانی بین عالم غیب با مثلاً فرض کنید موجودات زنده دارد اشاره می‌کند. خب در مورد زنبور یک حالتی داره، در مورد انسان ممکن است این حالتو داشته باشه.

در مورد پیامبران یعنی اینکه یک واژه وحی به معنای یک جور ارتباط پنهانی فکر کنید. خب؟ این یک از یک حالت‌های خیلی ضعیف تا حالت‌های خیلی شدید می‌تواند باشه. یعنی این حرف این استدلالی که با استفاده از این آیات می‌خونن، اثبات نمی‌کند حرف دکتر سروش را.

حداکثر این است که امکان درست بودنش را دارد ثابت می‌کند.

یعنی با من در واقع اگر در واقع جواب اینه، اگر کسی استدلال بکند که چون در قرآن در مورد مثلاً فرض کنید پیامبر حرف از این است که بهش وحی می‌شده و وحی این معنی را داره، این استدلال دارد می‌گوید که مواردی در قرآن هست که وحی این معنی را ندارد. بنابراین می‌تواند در مورد پیامبرها هم این معنی را نداشته باشه.

بلکه چون ما مواردی را که معنی وحی روشنه، مثل ارتباط با زنبور عسل، می‌دانیم اینجا کلامی در کار نیست، حتی می‌توانیم بگوییم یک جوری این تو ذهنمون تقویت می‌شود که خب در مورد انسان هم وحی به معنای الهام باشه، نه به معنای اینکه فرشته‌ای بیاید و کلام را در واقع به پیامبر منتقل بکند.

به هر حال این استدلال اثبات نمی‌کند حرف دکتر سروش رو، ولی یک چیزی در این استدلال به نظر می‌آید به نفع حرف‌های دکتر سروش هست. یک جوری مجال اینکه این حرف بیان بشود را در واقع دارد ایجاد می‌کند.

یک نکته خیلی مهم این است که شما انجام می‌شود که ظواهر کلام هم همین‌جوری در واقع به پیغمبر منتقل شده واقعاً استدلال بر اساس اینکه واژه وحی در این مورد به کار برده می‌شود یا نمی‌شود نیست.

یعنی استدلال‌های قوی‌تر اساسش مثلاً فرض کنید استناد به این آیاتیه که فرضاً به پیغمبر گفته می‌شود لا تحرک به لسانک. اینکه انگار وقتی وحی دارد به پیغمبر داده می‌شود پیغمبر الفاظ همان لحظه دارند این‌جوری نیست که الهام بشود و بعداً پیغمبر الفاظ همان لحظه دارند در واقع به وجود میارن.

اگر حتی شما ادعا بکنید که این مکانیسم به وجود اومدن الفاظ در اثر الهام در درون پیغمبر دارد اتفاق می‌افتد موضوع این است که به هر حال همان لحظه دارد اتفاق می‌افتد و مواظبتی حداقل وجود دارد.

می‌دانید منظورم چیه؟ یعنی انگار به نظر من که این آیات به صراحت دارند می‌گویند که می‌گوید القيامة · ۱۶لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓزبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن‌] حركت مده، این دارد می‌کند انگار عیناً واژه‌ها دارد گفته می‌شود و پیغمبر دارد آدم این تصور تو ذهنش می‌آید.

حروف مقطعه و لفظ وحی

و مثلاً فرض کنید استدلال‌هایی که می‌کنند بر اساس برای اینکه بگویند که الفاظ عیناً به پیغمبر در واقع داده شده مثلاً وجود این حروف مقطعه در قرآن.

کی می‌تواند بگوید که یک احساسی به پیغمبر دست داده الهامی که مثلاً حروف مقطعه چیزش بوده. مثلاً الف لام میم الهامی شد که لفظ مثلاً متناسبش الف لام میم یا کاف ها یا عین صاد.

این نشانه‌هایی در متن وجود دارد که این را متمایز می‌کند یک جوری با متنی که بخواهد مثلاً جنبه بشری داشته باشه. یک جور در واقع قرابتی در متن هست که به نظر می‌آید که نه از فرهنگ عرب آمده نه از زبان عربی چنین چیزی متداول بوده که از حروف مقطعه استفاده بکنند.

و یا مثلاً استدلالی که آقای دکتر سروش می‌کند می‌گوید ما این همه مواردی که به نظم‌های عددی در قرآن رسیدیم در الفاظ خیلی دور از ذهنه که بگوییم که پیغمبر یک جوری این نظم‌ها مثلاً در الفاظ ابداع خودش هم در لحظه مثلاً با یک خطاهایی ولی بعد در کل که نگاه می‌کنیم مثلاً یک جوری لفظ‌ها چیزی به اصطلاح نظم ریاضی در استفاده از الفاظ قرآن به وجود آمده.

به هر حال متن قرآن نه به دلیل واژگان واژه استفاده از واژه وحی به دلیل شواهد دیگه‌ای که تو قرآن هست مثل مثلاً فرض کنید صحنه تکلم خداوند با موسی چقدر با صراحت تو قرآن گفته می‌شود که خداوند با موسی تکلم کرد.

دیگر من نمی‌دانم تکلم وحی را بگوییم یک ابهامی دارد که حالا شاید الهام باشه. تکلم کلمات خداوند در قرآن عیناً هست که موسی چه گفت؟ موسی چه جواب داد؟ می‌بینید یک خورده دیگر دور از ذهنه اگر من بخواهم بیام یعنی یک صحنه وحی تو قرآن من صراحتاً دارم می‌بینم آن هم صحنه ای که الفاظی دارد رد و بدل می‌شود.

باید همه این‌ها را دکتر سروش توجیه بکند. بگوید این‌ها هم چیز است آن حالت‌ها را مثلاً به لفظ دارد. من نمی‌خواهم بگویم ظاهر توجیه به طور صریح حرف قوی نیست یعنی چیز در واقع وقتی ما می‌گوییم که این حرف با متن سازگار نیست معمولاً معنایش این نیست که من همین الان یک آیه می‌ذارم جلو صددرصد این چیزی که تو می‌گی را رد می‌کنم.

مسئله میزان تطبیق و عدم تطبیقه دیگر. شما یک آدمی اگر این بحث‌ها تو ذهنش نباشد همین‌جوری قرآن را بخونه و ازش بپرسی آقا تو قرآن وحی چگونه اتفاق می‌افتد احساسش این است که یک سری الفاظی دارد رد و بدل می‌شود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. یک نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که این اگر با لیست تقریبیه دیگر همین‌جوری که می‌گویید. واقعاً لیست لیست که آن ایراد ایرادهای دستوری آها مثلاً بله ایرادهای دستوری کلاً اصلاً ببینید من نکته اصلی به نظر من این است شما متن را بدون اینکه بخواهید یک بایاسی داشته باشید بخوانید متن قرآن را.

این صحنه وحی به موسی را که مهم‌ترین صحنه‌ای که تکرار می‌شود را ببینید از واژه تکلم دارد استفاده می‌شود و شما عین حرف زدن یک انسان را با یک انسان دیگر انگار دارید مشاهده می‌کنید.

یک نکته دیگر می‌خواستم بگویم آن هم این است که این یک ذره دور از ذهن یکم خب که شما برای من یک چیزی قائل نیستید؟ من اگر چیزی اگر یک بعضی چیزها در آن حقیقت دارند و بعد بگویید خب من الان اومدم می‌بینم که این را گفته.

مثلاً از آیه مثلاً آیه چیز شما مثل این است که می‌خواهید بگویید که یعنی چون دکتر اگر حرف دکتر سروش درست باشه آن‌وقت با استفاده از متن نمی‌شود استدلال کرد.

خب دکتر سروش این را فکر نکنم قبول بکند که دیگر متن به آن به افتضاحی رسیده که که درست باشه آن وقت با استفاده از متن نمی‌شود استدلال کرد. دکتر سروش این را فکر کردن قبول بکنند که دیگر متن به آن به افتضاحی رسیده که هیچ استدلالی نمی‌شود باهاش کرد.

این دیگر این حرفی که شما دارید میزنید معنایش این است دیگر معنایش این است که اصلاً چرا دارید از متن استفاده میکنید؟ متنی که پیغمبر ساخته. دیگر واقعاً اگر این کار اگر این حرفو دکتر سروش بزنید دقیقاً معنایش این است که متن دیگر هیچ معنی‌ای ندارد اصلاً حرف اصلاً بگذاریم کنار دیگر.

دیگر حتی در مورد اینکه خود متن دارد چه می‌گوید در مورد وحی مثلاً به عنوان یک چیز خیلی معنوی هم من نمی‌توانم به اشارات متن پیغمبر خودش در مورد اینکه چه اتفاقی دارد برای خودش از آن میسا میفته هم یک جعل‌هایی مثلاً دارد. بنا بر فرهنگ عرب لابد. اعراب فکر می‌کردند که خدا حرف می‌زند نمی‌دانم اصلاً به اعراب به این چیزها فکر نمیکردن.

نه من فکر میکنم که نه من فکر میکنم دکتر سروش در استدلال آن متن را به هیچ وجه انکار نمی‌کند. در واقع مسئله این است که به بعضی از لوائد مثلاً فرض کن در مورد حقایق عالم و نمی‌دانم وحی و نبوت و این چیزهای دینی فکر میکنم به کاملاً معتقده که این‌ها یک جور مصونیت از خطا در آن هست.

اعتقادش این است که در حواشی ممکن است خطاهایی اتفاق افتاده باشه مخصوصاً جاهایی که در مورد طبیعت و خرما و این چیزها اگر حرفی زده شده. دقت میکنید؟ مثلاً مثل زده شده به شتر. خب اگر مثلاً در یادم نیست که کی گفته که اگر قرآن در قطب جنوب نازل شده بود به پنگوئن شتر نبود می‌گفتند پنگوئن.

بله به هر حال ادعای دکتر سروش هم این نیست که اینجا من جلب این می‌شود که ما داریم از دور استفاده میکنیم. خب حالا یک بحث حاشیه‌ای جلسه قبل در مورد آن مثالی که در مورد در واقع دیگر امیدوارم بحث دکتر سروش را ببندیم.

اصلاً من هر دفعه که میام فکر میکنم میبندم بعد یک چیزهایی به ذهنم می‌رسد که به نظرم می‌آید چون بحثم زاده حالا به هر حال یک چیزهایی گفتم خیلی خیلی تاکید کردم را اینکه الا و بالله دکتر سروش نکته اصلی حرفاش این است که جلوی مخالفین مثلاً وایسته و دفاع بکند. بعد یادم افتاد که یک برداشت دیگه‌ای که از مجموعه کارهای دکتر سروش وجود دارد این مسئله وایستادن جلوی قرائت‌های فاشیستی و این حرفاست.

حالا به یک معنایی حداقل من گفتم که در حاشیه در ادامه همان هدف خود به خود به اینجا هم می‌رسد. شما باید جلوی تک قرائت دیدن دین را برای هر جور پیشنهاد اصلاحی باید این را بگویید دیگر که یک جوری در واقع قرائت واحد ارائه کردن و برخورد اقتدارگرایانه کار درستی نیست.

روایات و اتکا به متن

من مثالی زدم در قبض و بسط دکتر سروش جلسه قبل میخواستم با یک تمثیل بیان بکنم که دفترچه‌ای مثلاً مانده از آزمایشگاه و بعد از جلسه از من برای چندمین بار من مورد پرسش قرار گرفتم که پس روایات مثلاً من اصلاً معمولاً تو این جلسات خیلی به روایات اتکا نمیکنم. در واقع همان کاری را میکنم که فکر میکنم علامه طباطبایی میکرد و فکر میکنم باید انجام بدهیم.

یعنی سعی کنیم که با یک اسلوب مشخص و یک قواعد مشخص متن را بخونیم و برداشت‌های خودمان را ارائه بدهیم. روایات می‌توانند من می‌خواهم بگویم که تو آن مثال دفترچه مثال خوبی که جواب این سوال من می‌رود.

روایات مثل یک دفترچه دومی هستند که در مورد دفترچه اول یک چیزهایی دارد در آن گفته می‌شود و خیلی مخدوش‌تر از دفترچه اول هم هستند. ولی این‌جوری نیست که همه جاشون هم مخدوش باشه. بعضی جاهاش ممکن است خیلی واضح مانده باشه. خب حالا شما اگر باز دعوایی نباشد و عاقلانه نمیخواید فکر بکنید از آن دفترچه دوم هم استفاده میکنید دیگر. چرا نکنید؟

اگر یک جایی را خیلی واضح مثلاً فرض کن در واقع دفترچه دوم فکر کنید دفترچه مفصل‌تری در توضیح دفترچه اول نوشته شده ولی این دیگر خیلی مبهم شده. واقعاً میزان اعتماد ما به صحت روایات نسبت به قرآن خیلی کمتره. خیلی کمتره.

یعنی تعداد چیزهایی که به اصطلاح متواترند و یک جوری ما می‌دانیم که حتماً درستن الفاظش هم حفظ شده واقعاً مثل قرآن نیست. به قرآن یک جور اعتماد بالاتریه. این ابهام‌هایی که تو آن تمثیل من نسبت می‌دهم به اینکه متن دفترچه مبهم شده مربوط به این است که زبان و متن اصولاً ابهام‌های ذاتی دارد. یعنی قرائت متن یک چیز خیلی سرراست و واضحی نیست.

هر متنی آن هم مخصوصاً این متن پیچیده‌ای مثل قرآن که باید شما معنی واژگان را مثلاً تو کلش پیدا بکنید. خیلی چیزها را در واقع باید کار بکنید تا بتوانید خوب استخراج بکنید. روایات در واقع مثل یک دفترچه مفصل‌تری هستند. مخدوش بودنش بیشتره ولی بعضی جاهاش خیلی خوب دیده می‌شود و بنابراین می‌شود ازش استفاده کرد.

و ممکن است شما غیر از روایات بعضی آدم‌ها وجود داشته باشند یک اعتماد ویژه‌ای داشته باشید به حرفاشون که اگر چیزی در مورد قرآن گفتن حتماً حرف درستی. خب پس یک تشکی دارد یک آدم شخصاً یک دفترچه ثالثی هم یک اعتقاداتی دارد. مثلاً آن هم یک چیزهایی گفته. هیچ چیز غیر منطقی اینجا نیست.

اگر من بخواهم تو آن مرحله‌ای که می‌خواهم الهام بگیرم، تئوری خودمو درست کنم، مدل درست کنم بعد با متن تطبیق بدم، رجوع به یک دفترچه ثالث رجوع بکنم، ببینم آنجا این‌جوری نوشته و آن را مثل یک فکت در نظر بگیرم و مدل خودمو بر اساس آن بسازم.

به هر حال وقتی که چه از روایات استفاده می‌کنید چه از جای دیگه، وقتی شما در مورد متن یک حرفی را می‌زنید باید در متن قابل دفاع باشه. این روایات جزو روایات متواتره که اگر روایتی دیدید که مخالف قرآن بود بزنید به دیوار.

می‌گوید بنابراین این آدم‌هایی که خیلی معتقد به روایت هستند منکر این نیستند که هر استفاده‌ای از روایات می‌کنید اگر به یک چیزی رسیدید، به این نتیجه‌ای رسیدید که با خود متن سازگار نیست، این جزو آن روایات یا شما روایت را از متن فهمیدید، بد دارید استفاده می‌کنید یا هم جزو روایتیه که باید بزنید به دیوار.

خود روایت متواتر یعنی اول آن دفترچه سوم این را نوشته. نوشته اگر در این یک چیزی دیدید که دفترچه اول مخالف بود، این‌ها را بله مثلاً اشتباه چاپیه اصلاً در چیزش نکنید. بهش توجه نکنید. خب، اه، بیاید برگردیم به من یک خورده از خود متن دور شدم، همه‌اش دارم بحث‌های کلی می‌کنم.

از یک جاهایی فکر می‌کنم گاه و بیگاهی در مورد متد و این چیزها بحث کردن خوبه، لازم است. برای خاطر اینکه هیچ‌وقت در عین حالی که این‌قدر من تأکید دارم که برای خواندن متن باید به‌شدت مثلاً یک متد مشخصی را فرض بکنیم، بر اساس آن کار بکنیم، به‌غیر از در مورد واژگان و یک خورده مثلاً گرامر و اینا، آن‌قدر که خودم راضی بشوم در مورد متد بحث نکردم برای اینکه فکر می‌کنم اه این جلسات اول، همان حدود جلسات ۲۰ و این‌ها داشت خیلی خسته‌کننده می‌شد. می‌دانید مثل اینکه یک جلسه‌ای تشکیل شده بود، قرار بود در مورد قرآن بحث بکنیم، همه‌اش داشتیم بحث می‌کردیم که چگونه باید بحث بکنیم.

و یک مقدار سر و صدای بعضی‌ها در آمده بود که کی خلاصه این بحث شروع می‌شود. من یادمه آن جلسات سوره یوسف و این‌ها که گذاشتم، کاملاً احساس نمی‌کردم که خب یک چیزی که حالا یک خورده جذابیت‌های داستانی هم در آن هست، این جبران آن همه بحث‌هایی که حالت تئوریک و این‌ها داشت، در مورد یک دانه خوششون می‌اومد.

آن بحث‌هایی که در مورد واژه و این‌ها می‌شد، اصلاً برای‌شان جالب بود. ولی واقعیتش این بود که خب در مورد یک جای خاص قرآن بحث نمی‌کردیم. و طبعاً من به هر حال این حس را دارم که هرچقدر بیشتر در مورد متد بحث بکنیم واقعاً جا دارد. سعی کنیم که یک جور یک چیزهایی را تثبیت بکنیم.

در مورد هر متنی، یعنی کلاً متن‌خوندن، همان‌طوری که در مورد بحث‌های علمی به هر حال این متدهای تثبیت‌شده‌ای وجود دارد تو هر دانشی که حالا ممکن است کتاب جامعی وجود نداشته باشه ولی آدم‌هایی که تو آن زمینه کار می‌کنند می‌دانند دارند چه کار می‌کنند و خوب و بد حرفاشون را یک جور با چه ملاک‌هایی می‌توانند با همدیگر مقایسه بکنند.

مثلاً به هر حال در فیزیک کسی شک ندارد که آزمایشی که قرار است در سرن انجام بشود می‌تواند مدل استاندارد را رد بکند. این طرفدار مدل استاندارد آن‌قدر آدم‌های آدم‌هایی نیستند که اصلاً به اصطلاح دنده در بیارن بگویند که خب، وایستن ببینن، نه، می‌گویند که نه، این مثلاً این‌جوری.

قبول دارند که اگر این آزمایش داده‌ها این شد، مدل استاندارد رد شده. ما در مورد متن هم تا جایی ممکن باید به یک چنین حالتی نزدیک بشویم.

یعنی اگر من این‌همه حرف زدم در مورد مثلاً سوره مریم، شما یک آیه‌ای را واقعاً آوردید، واژه‌هاشو با همان متدی که ما تضمین کردیم که ازش استفاده می‌کنیم، معنیشو درآوردید و آن آیه مثلاً فرض کنید به کل یک چیزی مخالف با این چیزهایی که من داشتم می‌گفتم را دارد می‌گه، من باید قبول بکنم که حرفام رد شد. نه اینکه هی مثلاً حالا بپیچونم، بگویم نمی‌دانم این‌جوری. سعی کنم آزمون‌پذیری و به اصطلاح پوپر ابطال‌پذیری چیز خوبی است.

یعنی مثلاً ببینید حرف‌های از این چیزهای فلسفه علم می‌خواهم استفاده بکنم، حرف‌های تیپ این حرف‌هایی که می‌گویند مثلاً سوره مریم در مورد چیه، سوره مریم در مورد توحید و تقواست، این‌ها ابطال‌ناپذیرن.

توحید و آزمون تئوری

شما چگونه ممکن است شما بگویید که این خب معلوم است دیگر در مورد توحید و تقواست دیگر به هر حال. همه سوره‌های قرآن در مورد توحید و تقوا هستند تا حدودی.

اینکه پوپر ایده‌اش این است که ابطال‌پذیری و در معرض خطر بودن یک تئوری در اثر آزمون، در واقع آزمون‌پذیری‌اش، نشانه اینفورمیشنیه که در آن وجود دارد. هرچقدر اینفورمیشن در یک مدل بیشتر باشه، این آزمون‌پذیرتر می‌شود. مثلاً شما اگر بگویید که روزهای دوشنبه در لندن باران می‌بارد، این تئوری شما به‌شدت در معرض ابطاله.

چرا؟ برای خاطر اینکه اینفورمیشن خیلی زیادی در آن هست. دارد یک چیز بسیار بسیار عظیمی را در واقع پیش‌بینی می‌کند برای شما. اگر درست باشه، مثلاً به دلایل علمی واقعاً دوشنبه‌ها در لندن همیشه بارون بیاد، خیلی حرف بزرگی شنیدید. باید کلی مثلاً خوشحال باشید که چقدر دانش گیر آوردید در مورد هواشناسی مثلاً انگلستان.

لندن دوشنبه‌ها همیشه بارون می‌آید. یا مثلاً یک پیش‌بینی دیگر این است که همیشه کریسمس برف می‌باره. خب؟ حالا می‌توانیم این را همین چند روز دیگر آزمونش را ببینیم آیا درست هست یا نه. بله؟ آره، حالا این هم یک کار جالب می‌دانم. در جاهایی که نفی‌گرا هستند. آره، اصلاً جایی که افراد مهمی وجود دارند. آره، شروع می‌کنیم.

حالا بیاید یک نفر به جای اینکه بگوید دوشنبه‌ها در لندن بگوید به‌الاصاله در لندن باران خواهد بارید. خب این هیچ‌وقت رد نمی‌شود با هیچ تشابهی. ۱۰۰ سالم بگذره، می‌گوید که خب حالا وایسا، باز من گفتم باران خواهد بارید. دقیقاً نشون‌دهنده چیه؟ این حرفش اینفورمیشن در آن نیست. یعنی نسبت به همه اتفاق‌هایی که در آینده می‌افته، کاملاً این‌جوری بی‌تفاوت.

گفتن اینکه فلان سوره در مورد توحیده، قبول کنید همین‌جوریه دیگر. من اگر بگویم آقا این آیه کجاش در مورد توحیده؟ می‌گوید خب به هر حال، اصلاً در مورد یک پیامبریه. پیامبر را چه می‌گفتن؟ پیامبر دعوت به توحید می‌کردند. بنابراین یک جورهایی مربوط به توحید می‌شود. هر چیزی را می‌شود به، خیلی کلی حرف بزنید، اینفورمیشن در حرفتون نیست.

وقتی آزمون‌پذیر نیست. اینکه من می‌گویم متد بذارید، یعنی اینکه سعی کنید تا جای ممکن، شما وقتی تفسیر ارائه می‌دید، یک کسی راه باز بگذارید برای اینکه کسی بیاید متد شما را در واقع عمل بکند و رد کند حرفاتونو.

بگوید این آیه در آن سوره طبق مثلاً روش خودت معنایش این می‌شود و با این چیزی که تو اینجا داری می‌گی، مثلاً ابن‌عربی بپذیره یک چیزی را برای واژه‌شناسی، بعد ببینیم خلاصه این ادعایی که این عصای موسی منظور عصا نیست، عصیانه، این چیزش چیه؟

اصلاً چقدر در واقع می‌تواند درست باشه؟ اگر می‌خواهیم از این آیه مثلاً این را استنتاج بکنیم که اینجا مفهوم عصا عصای تو دستش نیست، عصیان یا حالا به هر حال یک جوری ربطش بدهیم به عصیان.

من رفیقم این را تأکید کردم که فکر می‌کنم یک جور هنر خواندن متن یا هنر فهمیدن به‌طور کلی واقعاً این است که شما تا جای ممکن این حس رسیدن به آخر را در حالت تعلیق نگه دارید.

یعنی همان‌طوری که الان در ساینس برای ما الگوی خوبی وجود دارد که به‌جای اینکه فوری مثلاً یک جوری یک بار این اشتباه تو ساینس پیش آمد در دوران نیوتون تا دوران مثلاً نسبیت اینشتین شاید.

واقعاً یک جوری احساسشون این بود که همه‌چیز را فهمیدن. الان این فیزیک‌دان‌ها این احساس را ندارند که همه‌چیز را فهمیدن و این خوب است. که آدم یک جوری این حس رسیدن به یک چیز نهایی را تو خودش تو حالت تعلیق نگه دارد.

در عین حالی که ناامید نمیشه، واقعاً قبول داشته باشه که حرف‌هایی که داری می‌زنی یک نقش کوچیکی از مثلاً. فکر می‌کنم یک آدمی که به قرآن ایمان داره، راحته برایش این‌جوری فکر کردن. این چیزی که من گفتم، چیز کوچیکی در واقع گفتم.

الان خیلی چیزها مانده که من نفهمیدم. خیلی چیزها را ممکن است تا حدودی اشتباه گفته باشم. آرزو داشته باشم یک نفر بیاید چیزی اضافه بکند یا حتی یک قسمت‌هایی‌شو عوض بکند. من هم ببینم حرف بهتری دارد می‌زند. هم حرفش جالب‌تره، هم با متن مثلاً سازگارتره.

بنابراین فکر می‌کنم به‌جای اینکه خیلی دگم در واقع برخورد بکنیم با چیزهایی که شنیدیم یا چیزهایی که به ذهن خودمان رسیده، هرچقدر بیشتر خودتان را تو حالت تعلیق بتوانید نگه دارید که مدام در واقع هر بار که مثلاً متن را می‌خونید، دنبال این بگردید که یک جاهایی که ذهنیاتتون، ببینید در واقع اتفاقی که می‌افتد این است.

شما وقتی یک متن رو، جهان رو، هر چیزی را فهمیدید، فهمتون به شما یک چیزی می‌دهد. من باور کنید با اینکه خب بارها قرآن را خوندم، گاهی می‌شود یک آیه می‌خوانم انگار، این‌طوری به نظرم می‌آید این یک جوری مثلاً با فهم کلی‌ای که تا حالا داشتم، خیلی سازگار نیست.

یعنی این فکر می‌کنم اصلاً این آیه این‌جوری نباید، اگر من درست دارم فکر می‌کنم، این واژه نباید اینجا قرار می‌گرفت. این آیه نباید این‌جوری مثلاً بیان می‌شد. اگر آدم با خودش را راست باشه، هرچقدر هم متن را خوب بفهمید، یک سکته‌هایی وجود دارد که کاملاً منطبق نیست با فهم شما. و خوب است که این را تو ذهنتان باشه.

و واقعاً این را بارها برام پیش آمده که یک جاهایی را مطمئناً احساسم این است که یا من دارم بعد می‌فهمم، یعنی اصلاً کلاً آیه را من دارم ترجمه‌اش را می‌فهمم یا دارم بعد فکر می‌کنم با چیزهایی که تو ذهن منه سازگار نیست و به نظر من این هنر را باید آدم داشته باشه این ناسازگاری را حفظ کند.

یعنی فوری نیاد مثلاً آن مفهوم را یک جوری خفه‌اش بکند و دیگر آن طرف‌ها را زیاد مثلاً طرفش نره. یک من واقعاً شده یک جاهایی از این مفهوم می‌دونستم که همیشه خب بالاخره یک چیزی هست انگار من ناسازگاره با ذهنیت من.

حالا سه سال، چهار سال، پنج سال می‌گذره بعد شما مثلاً یک جایی یک تفسیری دارید می‌خونید، یک چیزی می‌شنوید، به قول یکی از این بچه‌های همین کلاس می‌گفت یک بار داشتم یک فیلمی می‌دیدم، دیالوگش عربی داشت و آنجا یک واژه‌ای مثلاً دیدم به نظرم رسید که خب من آن را پس بعد می‌فهمم. این معنی من عرب‌ها به این معنی هم به کار می‌برند.

شما همین‌جوری تو ذهنتان باشه، این که تو شما بتوانید این تناقض‌ها را ناسازگاری‌ها را تحمل بکنید، من فکر می‌کنم نشانه ضعفه، نشانه قوت یک آدمه که فکر می‌کنم آدم‌های ضعیف‌ان که یک جوری باید به این حالت برسن که بهش بگی این دیگر حقیقته، بریزی در یک جعبه در آن بدی دیگر احساس آزمون اطمینان بکنی.

یعنی این حالت که خب من خیلی چیزها را نفهمیدم، همیشه خیلی جا داره، این فکر می‌کنم آدم‌ها معمولاً راحت نیستند با این‌جور نگاه کردن. این که دین و فرهنگ‌ها اصولاً می‌روند به سمت دگم شدن و ریجید شدن و این‌ها علتش این است که مردم عوام دوست دارند شما بگویید که اینه، یعنی این‌جور رفتار اقتدارگرایانه‌ای که مثلاً شما در روحانیت‌های همه ادیان می‌بینید به حد مردم سازگاره.

مردم دوست دارند که یکی بیاید بگوید من حرف خدا را دارم می‌زنم، دیگر مطمئن باش. مثلاً من گفتم برو این را بکش، برو بکشش. مطمئن باش، من هم تضمین می‌کنم مثلاً آن دنیا یا مثلاً چیزی می‌دادن دیگه، سند ملکی بهشت می‌دادن. یعنی مطمئن بود که کلیسا این را دیگر فروخته و من حتماً می‌رم مثلاً بهشت.

این مردم خیلی احتیاج دارند که اطمینان و اعتماد بهشون، برای حس اعتماد بدهید برای اینکه کلاً اعتماد به نفسشون پایینه همین‌جوری و اگر بخوان حرف‌های نامطمئنی بشنون یک جورهایی برای‌شان مشکله. به هر حال من فکر می‌کنم که تو نفهمیدن یکی از مهم‌ترین نکات این را راست بودن با آدم با خودش و با متن را راست باشه.

اگر من ذهنیتم فلسفیه، باور کنید من دانش‌آموز بودم ذهنی‌ام خیلی فلسفی بود. اولین باری که قرآن را خواندم دقیقاً یادمه که شوکی که بهم وارد شده بود این بود که اصلاً این هیچ شباهتی به فلسفه ندارد.

حداقل این را با خودم به طور را راست که اگر واقعاً این کتاب مثلاً خداست، چون فلسفه ایرادی لا بد داره، این‌ها اصلاً این یک کتاب انتزاعی نیست، اصلاً احکام کلی در آن نیست، یک جور دیگه‌ای دارد حرف می‌زند.

در واقع فکر می‌کنم روی میزان علاقه و مثلاً چیزی من به فلسفه خیلی تأثیر گذاشت در طول مثلاً دو سال آخر که یک جوری به نفع اینکه قرآن مثل فلسفه نیست، به نفع قرآن یک خورده شوق و علاقه‌ام نسبت به فلسفه کم شد.

الان هم فکر می‌کنم خیلی اثر خوبی روم گذاشت. از این نظر آدم‌هایی بودن که کاملاً می‌شود گفت غرق در یک جور فلسفه نزدیک به ریاضی بشن، مثلاً ویتگنشتاین اول. کلی، ولی آن موقع اصلاً می‌خوندم کلی کیف بکنم و بعدم تا آخر عمرم دیگر همین‌جوری مثلاً به عنوان یک ایده‌آل تفکر و بیان حقیقت هم تو همین حالت بمونم.

فکر می‌کنم آدم باید این صداقت را داشته باشه که به متن اجازه بده که ذهنیت‌های آدم را کاملاً در هم بریزه. یعنی شما اصلاً خیلی فلسفی نگاه می‌کنید به دنیا، خیلی علمی، ساینتیفیک نگاه می‌کنید. به نظر شما مهم‌ترین مسائل دنیا همین‌هایی‌ان که مثلاً تو فیزیک هست، معادلات درستش چیه، فرمالیسم‌اش مثلاً چیست.

واقعاً قرآن را بخوانید باید متوجه بشوید که مهم‌ترین مسائل دنیا آن‌ها نیست. وقتی اشاره‌ای هم به آن صورت در قرآن آدم نمی‌بینه، حداقل در ظاهر، و به قوانین طبیعت آن معنایی که تو فیزیک الان مطرحه اشاره‌ای نمی‌بینید.

وقتی چیزهای خیلی مهم‌تری وجود دارد و شما بی‌خودی فکر می‌کنید آن چیزهایی که شما در نظرتون هست، مهم‌نیات خیلی مهم‌ان و یک خورده به متن اجازه بدهید که این ذهنیت شما را از بین ببره.

و این دقیقاً ببخشید این چیزی که من فکر می‌کنم در واقع هم در گرایش‌های سنتی نسبت به قرآن و هم تو گرایش‌های روشن‌فکرانه نسبت به تفسیر قرآن وجود داره، جفتشون این ایراد را دارند که به اندازه کافی به قرآن اجازه حرف زدن نمی‌دن.

یعنی گرایش‌های سنتی این‌جوری که اصلاً یک دگم‌های عظیم تاریخی وجود دارد که درست دربیاد. از احکام گرفته تا عقاید مثلاً فرض کنید مربوط به اختلافات فرقه‌ای و این‌ها. این طرف قرآنی که دارد می‌خونه، هرجور شده شما می‌بینید بعضی از این تفسیرهای شیعی را بخونید، تمام قرآن در مورد حضرت علیه.

همه‌جاش، یعنی هر سوره شمس و قمر، شمس پیغمبره، قمر حضرت علیه. نه این‌جوری که یک جور عرفانی مثلاً بگوییم که یک ادعا این است که خب شما بگویید شمس مثلاً به عنوان یک چیزی که منبع این نوره، پیغمبر مثلاً می‌خوره، تمثیل خوبی برای پیغمبر این است که شمسه و ائمه مثلاً مثل قمرن که آن نور را بعداً منعکس دارند می‌کنند.

نه این تفسیرهای این‌شکلی این را نمی‌گن. می‌گویند این‌ها در واقع چون مثلاً آن سنی‌های فلان‌فلان‌شده آنجا بودن و مخالف حضرت علی بودن، خدا با راز و رمز، اصلاً من اصلاً اینجا منظور خورشید نیست، اینجا منظور پیغمبره.

تفسیر رمزی و دفترچه رمز

یک دفترچه رمزی وجود دارد که خدا با اون، مثل این چیزهایی که کریپتوگرافی در واقع انجام شده، یعنی یک چیزی آنجا نوشتن، یعنی منظورشون این نیست. منظور از شمس، پیغمبره. قمر آن جای حضرت علی می‌ذارن. یعنی قرآن این‌جوری بخوانید.

یک دفترچه‌های رمزی وجود دارد در تفسیرهای بعضی از تفسیرهای شیعی که این‌ها را خیلی‌ها ارجاع می‌دهند به اینکه ائمه این رمزها را باز کردن. و اینکه اصلاً تمام قرآن همین‌جوریه. این تمامی حرف‌ها، این ظاهر را بگذارید کنار.

پشتش یک چیزی هست، یک رموزی هست که در مورد ائمه دارد صحبت می‌شود و در مورد ولایت دارد صحبت می‌شود. کلاً در گرایش‌های سنتی، همه فرقه‌ها، همه گرایش‌های فقهی این‌ها، یا مثلاً گرایش، چه می‌دونم، تفسیر فلسفی، این‌ها برای خودشون، ذهنیت خودشان را تا جای ممکن می‌خواهند حفظ بکنند و قرآنه را دستکاری می‌کنند یک جوری و مدرن‌ها هم همین‌جورن.

شما یک آدمی سید احمدخان هندی، شما بروید ببینید تمام قرآن را از در آن هواشناسی و دیگر نمی‌دونم، یعنی وقتی طرف فکر می‌کند که مهم‌ترین چیز دنیا همین علوم جدیده و خجالت می‌کشه از اینکه در کتاب مقدسش چرا یک دو تا قانون علمی، یک سری فرمول‌هایی که مثلاً پیدا نمی‌شه، یک جوری درمیاره دیگر حالا به هر حال از ستاره‌شناسی، تمام تفسیرهاشون می‌رود سمت آن قسمت‌های کیهان‌شناسی و اینکه یک جوری بگویند که اینجا مثلاً به حرکت زمین اشاره شده.

آنجا نمی‌دانم به گرد بودن زمین اشاره شده. آنجا فلان شده یا تکامل نمی‌دانم اثبات کنند با استفاده از قرآن. این هم این را یک جوری باز تمرین کردن و من احساسم اینه، باز برگردم به دکتر سروش، که دکتر سروش این را دارد تشریحی می‌کند دیگر.

یعنی یک جوری انگار اینکه آدم ذهنیت خودش رو، یعنی دقیقاً آن بدترین چیزی که مانع فهمه، این است که شما ذهنیت خودتان را کنار نذارید. وقتی که می‌بینید متن آن‌جوری حرف نمی‌زنه یا آن حرف‌هایی که شما دوست دارید را نمی‌زنه، موضوعاتش اصلاً موضوعاتی نیست که شما بهش علاقه‌مندید، شک نکنید که اصلاً من دارم یا علوم اصل دارم اشتباه می‌کنم.

که یک جوری ذهنیت‌های خودمان را انگار محترم بدونیم و فکر می‌کنم این در واقع بزرگ‌ترین مانعیه که ما یک جوری، احساسم این است که کلاً حرف‌های دکتر سروش را گوش بدی، از چاله سنت می‌افتی تو چاه علوم عصر که بدتر از سنته برای فهم قرآن.

باز فکر کنم سنت یک جورهایی شاید یک عناصری در آن هست که راحت‌تر می‌شود ارتباط برقرار کرد با قرآن تا اینکه یکی بخواهد با دیدگاه علمی مثلاً با فیزیک و نمی‌دانم کهکشان، چه می‌دونم، کهکشان‌شناسی مثلاً به قرآن، سیاهچاله مثلاً تو قرآن پیدا کند. و فردا سیاهچاله‌ها از بین می‌رن، تئوری‌شون، بعد یک درستش کنند.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. شما منظورتون این است که با خواندن قرآن، هدف این است که ما ذهنیت خودمان را شکل بدهیم.

اصلاً من فکر می‌کنم، هم فکر می‌کنم. اگر شما هر متنی، نه فقط قرآن نیست، شما هر متنی را که می‌خونید، یک داستانی را یک بار می‌خونید، به این نتیجه می‌رسید که این ارنست همینگوی این داستان را نوشته و می‌خواسته این احساس را منتقل، نمی‌خواهم بگویم می‌خواسته، بعضی‌هاتون همه‌اش دنبال یک پیامی می‌گردن که، مثلاً ارنست همینگوی نمونه‌ی آدمی که پیام خاصی نمی‌ده، ولی یک حس عمیقی را می‌خواهد منتقل بکند.

می‌خواهم بگویم حتی در موقعی که شما احساس‌تون این است که رسیدید به اینکه چه حسی را می‌خواهد منتقل بکنه، دفعه‌ی دومی که می‌خونید، اگر برداشت اول‌تون خوب نباشه، دور باشه از متن، واقعاً صادقانه برخورد بکنید، متن یک جوری یک بازی‌ای درمیاره که شما بفهمید که دارید بد می‌فهمید.

این معلوم است اگر این پاراگراف چه کار دارد می‌کند.

یعنی شما وقتی متن را خوب نمی‌فهمید، چند بار که می‌خونید، به یک چیز عمیقی که واقعاً جمع می‌کند متن رو، آن هسته‌ی مرکزی‌ش می‌رسید، متن را از اول تا آخر روان می‌خوانید و دیگر همه‌جاش با همدیگر هماهنگیش روشن می‌شود. حتی یک داستانی که آدم نوشته این اتفاق برایش میفته.

نهایتش این است که در مورد آدمیزاد اتفاقی که میفته این است که بعضی از چیزها تو لایه های ناخودآگاه در واقع نویسنده خودش منظورش این نبوده ولی شما همه لایه ها را که کنار هم می‌فهمید آن وقت به نظرتون می‌آید که اگر یک جایی یک توضیحی دارید که این جای متن چرا مثلاً نویسنده می‌خواسته این را بگوید ولی این جای متن با آن چیزی که نویسنده می‌خواهد بگوید سازگار نیست.

شما توضیحی دارید که این چه جوری تعبیه وسط متن از کجای ناخودآگاهش مثلاً به عنوان یک عنصر خاطی وارد متن شده. خواندن یک متن انسانی خب از یک سری در واقع تو دخالت های تو در تو خودآگاه و ناخودآگاه می‌توانید حرف بزنید. به هر حال فهمیدن متن.

شما دارید یک کلیتی را در واقع می‌سازید که این پست مدرن ها من واقعاً این حرفی که دارم می‌زنم یک اتفاقیه که برای خودم افتاده. و پست متن های پست مدرن و شعر و نمی‌دانم داستان پست مدرن را نمی‌فهمیدم. هنوز نمی‌دونستم پست مدرن اصلاً چه اند. ایدشون در ادبیات و هنر و فلسفه این‌ها دقیقاً چیست.

آن روزی که فهمیدم که این‌ها هدفشون در ادبیات این است که متنی تولید بکنند که معنای مرکزی نداشته باشه خب فهمیدم متن. متن هایی تولید کردن که متن همین چیزشونه دیگر ببین وقتی این را می‌فهمی حالا دیگر این متن را دو مرحله ای تولید کردن. عمداً رفتن مثل اینکه داستان را شما پاراگراف هاشو با همدیگر قاطی بکنند.

خب؟ وقتی همینو می‌فهمید که این داستانه که با هم قاطی شده حالا یک معنی یک معنای مرکزی که به وجود آمد دیگر. این یک داستان معنای مرکزیش این است که این داستان دو مرکزیه. معناش این است. خب بنابراین پست مدرن ها نمی‌توانند جلوی اینکه خلاصه یک چیزی پشت کاری که دارند می‌کنند را بگیرند.

نهایتش این است که چند تا کار دارند می‌کنند و کارشون این است. چند تا کار کردن در متن. این نکته ای که اینجا مطرحه این است که اگر آن واقعاً دو تا داستان را با هم قاطی می‌کنند و آن که دیگر نمی‌دانم آن از دو تا داستان را برداشت می‌کند یا یکی از آن داستان ها.

من گاهی تعمد دارم که اصلاً یک جوری مثل به اصطلاح کلاژ باشه. یعنی قطعه های بی ربطی را کنار همدیگر بذارن. مهم این است که وقتی شما می‌فهمید که هدف طرف از این بردن معنای مرکزیه یک چیزی فهمیدید که حالا همه متن در واقع همه هدف طرف را فهمیدید. آفرین. بله. بله.

و حالا می‌توانید بگویید جاهایی که با هدفش سازگار نیست ناخودآگاهش چه جوری دخالت کرده. گاه گذاری این داستان هایی که طرف فکر می‌کند که دو تا چیز بی ربط را به همدیگر قاطی کرده خیلی هم با همدیگر ربط دارند ولی طرف خودش نمی‌دانه. و فهمیدن این‌ها حالا در واقع فهمیدن متن پست مدرن.

با به هر حال معنی فهمیدن پست مدرن با فهمیدن مدرن فرق نمی‌کند. یک خورده یک پیچیدگی ظاهری بله یک لول مثل اینکه فهمیدنش را بردم بالا. من باز آخر جلسه قبل یک نفر سوال کرد که مثلاً فرض کنید اینکه قرآن را ما یک حرف هایی داریم می‌زنیم، سوال بدی نیست.

این حرف هایی که دارم می‌زنم به نظر می‌آید فهمیدن متن هیچ ربطی به اخلاق آدمیزاد ندارد. ربط به این دارد که خوب مثلاً مثل ساینس دیگر شما در فیزیک مثلاً فرض کنید فکر می‌کنید هایزنبرگ یا مثلاً شرودینگر و انیشتین این‌ها از نظر اخلاقی کدومشون بهتر بوده، کدومشون هایزنبرگ بد بوده، شرودینگر خوب بوده و یا مثلاً این‌ها همه اینایی که دانش تولید کردن اخلاقشون خوب بوده.

فیلسوف ها مثلاً بعضی هاشون آدم کشتن، بعضی هاشون نمی‌دانم فسادهای مختلفی داشتن. برتراند راسل خودش یک کتابی در مورد زندگی خودش نوشته که کلی ماجراهای جالب در مورد زندگی خودش در آن تعریف کرده. خب به هر حال به نظرم می‌آید آن متن دینی مقدس را هم داریم به یک چنین چیزی تبدیل می‌کنیم.

هوش بیشتر می‌خواهد تا اینکه طهارت مثلاً باطنی بخواهد. خب این‌جوری واقعاً ما داریم این کار را می‌کنیم. نه این کار را نمی‌کنیم. برای خاطر اینکه آن طهارت باطنی ما حرفمون چیه؟ که متد این است شما آزادید حدس هایی بزنید، آزادید یک جوری به اصطلاح مدل های ذهنی درست کنید، تئوری درست کنید بعد بیاید با متن تطبیق بدهید.

آن قسمتی که حدس می‌زدید آن آدمی که طهارت باطنی دارد متن را هم آنلاین ممکن است بخونه همه چیزش را بفهمه. من چون در دنیای غیر توحیدی زندگی می‌کنم، این ذهنیتم توحیدی نیست، هزار بار باید بخوانم آخرش هم آن چیزی که باید بفهمم را ممکن است نفهمم.

نمونه اش ببینید داستان یوسف یک کلیدی به نظر من دارد فهمیدنش که یوسف چه کار دارد می‌کند. آن هم اینکه مثل خود این آدم ها به دنیا نگاه کنید.

یعنی اصلاً ببینید یعنی آن مانعی که به نظر من باعث می‌شود که داستان یوسف را حتی از نظر احساسی بعضی ها نفهمند این است که وقتی داستان یوسف را می‌خونند توجهشون بیشتر جلب یاد می‌شود که آخه مثلاً یوسف را از باباش جدا کردن، باباش خیلی ناراحته، یوسف هم طفلک خیلی عذاب کشیده، حالا فوقش توجه می‌کنند به اینکه آن برادر کوچیکه هم خیلی به نظر می‌آید که رنج زیادی کشیده. ولی حالا اگر از دید پیغمبر نگاه کنید چی؟ این‌ها که مسئله نیست، این‌ها چیزهای دنیاییه.

مشکل اصلی این است که آن برادرا مرتکب گناهی شدن که آخرت خودشان را خراب کردن و سلسله این‌ها تو سلسله انبیا هستن، این برنامه خدا برای فرزندان یعقوب طراحی کرده که توسط این گناه وحشتناکی که این‌ها انجام دادن، یک جوری این برنامه انگار دارد تحت شعاع قرار می‌گیرد. بنابراین موضوع اصلی داستان اگر درست نگاه کنید برمی‌گردد به اینکه چگونه می‌شود این افتضاح را در واقع درست کرد.

و بعد هم شما حدس می‌زنید که یوسف پس چه کار دارد می‌کنه؟ چرا برنمی‌گرده؟ چرا نمی‌دانم این‌جوری می‌کنه؟ چرا این‌ها را می‌فرسته؟ برادرا را می‌آره؟ ببین من می‌خواهم این طهارت باطن کجا به درد می‌خوره؟ شما اگر جهان‌بینیتون آدمی که خیلی دنیا را دوست داره، خیلی به همین عواطف روزمره خودش سرگرمه، داستان را طبعاً این‌جوری می‌خونه.

همه‌اش دلش برای یعقوب و یوسف می‌سوزه و فحش می‌دهد به آن برادرا احتمالاً. اگر و آخرش هم از دست یوسف عصبانی می‌شود که این‌ها چرا این‌ها را پدرشون را در نیاورد. یعنی ایناست واقعاً یعنی وقتی من یک آدمی هستم اخلاقم اینجوریه، خودم هم مثلاً به یک کسی که بهم بدی کرده، پوستشو می‌خواهم بکنم، خود به خود متن را خوب نمی‌فهمم.

یعنی اصلاً ایده‌های اولیه‌ام برای اینکه وارد متن می‌شم را ندارم. من موقعی که دارم این داستان یوسف را می‌گفتم، چون به نظرم می‌اومد خیلی پیچیدگی تو این داستان هست و یک جوری خیلی با ظرافت آن مفاهیم اصلی داستان دارد بیان می‌شه، یادم نیست یکی دو بار هم تو کلاس، تو این کلاس از من پرسیدن که آخه چرا اینجوریه؟

خود پیغمبر هم واقعاً همه این چیزها را می‌فهمد در این متن.

پیامبر و فهم آنلاین وحی

من یک بار سر کلاس فکر کنم این را گفتم. من با اطمینان می‌شود گفت که پیغمبر آنلاین می‌فهمیده اصل را. یعنی اصلاً یعنی وقتی که این را می‌نداختن داستان دارد فرض کنید حالا وحی سروشی‌ست، فرشته آمده و دارد به پیغمبر داستان را می‌خونه برای پیغمبر. یعنی احساسات پیغمبر این است وقتی که فرشته می‌گوید که برادرای یوسف یوسف را انداختن در چاه، پیغمبر نگران برادرای یوسف.

نه نگران یوسف. چون می‌داند آن را که خدا حفظش می‌کند اصلاً مشکلی ندارد. همه‌اش از الان نگرانی‌اش این است. بنابراین داستان را دقیقاً خوب دارد نگاه می‌کند و بعد هم انتظارش از اینکه یوسف چه بکند و چه نکند دقیقاً یعنی پیغمبر هم اگر جای یوسف بود همین کارا را می‌کرد.

برادر را می‌فهمد. شما باید شبیه پیغمبر باشید تا قرآن را بفهمید. و اگر نیستید اصلاً بعد یعنی من متدایی که دارم می‌گویم این است که وقتی چیزی را فهمیدید، چگونه بیان بکنید. مثل این است که شما انیشتین به هر حال یک جوری یک آدمی بود که شهود خیلی خوبی داشت که تئوری خودش را مثلاً کشف کرد.

ها؟ در موقع بیان کردن، قواعد بیان را رعایت می‌کند. آزمون می‌گوید آقا چه آزمونی این رد می‌شه، چگونه مثلاً تایید می‌شه، حرف. ولی شما نمی‌توانید بگویید که مثلاً آدم غیر انیشتین هم اگر متد را بلد بود می‌تونست این کار را بکند. اینکه آن الهام‌های اولیه به ذهن کی؟ کی ذهنش حقیقت را به اصطلاح بهتر چنگ می‌زنه؟

آن به شدت در مورد قرآن برمی‌گردد به اینکه شما چقدر ارتباط واقعی‌تون با دنیا، ارتباطش شبیه ارتباط پیغمبر است. دنیا را چقدر از آن زاویه‌ای نگاه می‌کنید که خدا، قرآن اصلاً چیه؟ تمرینیه که خدا چگونه دنیا را می‌بیند.

اگر شما خیلی از دیدگاهتون نسبت به زندگی و نسبت به دنیا دور از آن دیدگاهی باشه که خداوند نسبت به احوال جهان داره، یعنی خواسته‌هاتون نسبت به انسان، اینکه انسان چه کار باید بکنه، چگونه باید باشه، چگونه باید حرف بزنه، چه دست، داستان‌های پیغمبر را می‌خوانید اگر نمی‌فهمید برای خاطر این است که از این فضا در واقع دور نیستید. ممکن است حالا یک آدمی خیلی هم طهارت باطن داشته باشه، ولی باز اشتباه بکند.

به هر حال در هر حال مهم این است که متدی داشته باشه که ببیند این چیزی که به ذهنش رسیده که یوسف به این دلیل این کار را می‌کند آن کار را نمی‌کنه، خب با متن سازگار نیست. اگر یوسف دلیل کارش اینه، پس چرا آنجا آن حرف‌ها را می‌زنه؟ می‌شود این سوالا را کرد.

یعنی شما هرچقدر هیچ آدمی پرفکت، واقعاً این روایت از آن دفترچه دوم دارم استفاده می‌کنم. این روایت، روایت خیلی خیلی خوبی است و من شخصاً فکر می‌کنم خیلی موثره. که قرآن را فقط می‌گوید هیچ‌کس قرآن را نمی‌فهمه الا من خوطب به. فقط پیغمبر که مورد خطاب قرآن بوده، کامل قرآن را انگار می‌فهمد.

هیچ آدمی هرچقدر هم طهارت داشته باشه و اینا، آن‌جوری که آنلاین پیغمبر تا تهشو می‌فهمه، اصلاً خودش دارد در واقع یک جوری نازلش می‌کند دیگر. می‌گوید آن منبع اصلی‌اش و اصلش، کسی به این معنا شاید نفهمه. بنابراین همیشه این متن، ببینید اگر این متن واژه‌هاش، قرار نیست چیزی را تصحیح بکند.

آیا واقعاً آدمی که طهارت باطن دارد مستقیماً حقیقت را می‌تواند درک بکنه؟ و احتیاج به متدی نداشته باشه که یک جوری خود چیزی را که فهمیده عرضه بکند به متن و دوباره جواب بگیره، بره، برگرده و یک جوری تصحیح بکنه؟ اصلاً من می‌گویم که این متن چیکارست اصلاً برای چه اومده؟

اینکه یک ریسمانی انداخته شده که می‌شود ازش بالا رفت، این متن کارش هم شما هر چقدر هم به طهارت باطنتون برسید، حالا من نمی‌دانم در مورد مثلاً ابن‌عربی ایده‌تون چیست. به نظر می‌آید یک آدمیه خیلی ریاضت کشیده و خیلی مراحل مثلاً عرفانی را طی کرده. حالا بعضی‌ها هم که معتقدن که شاگرد ادریس بوده.

به هر حال همیشه در مورد همه آدم‌ها یک کسانی دقیقاً این احساس را دارند که این‌ها از طرف چیز اومدن، شیطان اومدن. فرض ابن‌عربی آدم خیلی طهارت دارد و واقعاً هم این حرف‌هایی که می‌زند راسته. که یک مشاهداتی دارد در عالم رویا یا عالم بیداری مثلاً با ارواح انبیا در ارتباطه.

خب به هر حال به نظر من در مشاهداتش خطایی اتفاق افتاده که فکر می‌کند که اسماعیل نبوده، اسحاق بوده. این متن یک جایی جلوی ابن‌عربی را می‌تونست بگیرد به نظر من.

یعنی اگر اشتباه در مشاهدات و مکاشفات و این‌ها برای غیر از آدم‌هایی مثل پیغمبر که با یک جوری با حضور انگار فرشته وحی کاملاً ازشان محافظت می‌شود تا یک اتفاق‌هایی دارد برای‌شان می‌افته، حالا حتی آن حالت نهی که دست می‌ده، حضور خارجی یک مثلاً فرشته‌ای که جزو مقربین خداست، نه فرشته خاصیه، برای پیغمبر ضروریه که در واقع یک جوری همه چیز به خوبی و خوشی بگذره. در مورد عرفا این اتفاق نمی‌افته. همه‌شان مشاهداتشون خطاپذیره.

فهم همه آدم‌ها از قرآن، آن الهاماتی که بهشان می‌شه، احساساتی که دست می‌ده، در آن یک اعوجاج‌هایی وجود دارد. این واژه‌ها اتفاقاً در همین درد می‌خورن که اصلاح‌کننده باشند. یعنی اگر یک آدمی خیلی برداشت‌هایی که از قرآن می‌کند اصولاً درست است ولی گاه‌به‌گاه یک اعوجاج‌های ظریفی در آن هست، این واژه‌ها باید آن‌قدر دقیق باشند که آن اعوجاج‌های ظریف را بگیرند.

و اعتقاد به اینکه واژه‌ها دست‌خورده هستند و نمی‌دانم با فرهنگ عرب آلوده شدن و این‌ها، به نظر من باز هی یک جورهایی برمی‌گردم، جزو بحثم نیست، برمی‌گردم به همین بحث که واژه‌ها از، من فکر می‌کنم برای من خیلی چیز است دیگر.

برای من این نکته خیلی وحشتناکیه که در مورد قرآن، من فکر می‌کنم همه حرف‌هایی که من، این نوع برخوردی که من با قرآن می‌کنم، اساسش این است که به همه چیز در تا همه نقطه‌ها هم حتی یک جورهایی اعتماد بکنیم و روشون فکر بکنیم.

و اگر بیاید بگویید واژه‌ها یک جوری مثلاً کار پیغمبر را خیلی چیزی نداره، به اصطلاح بار خاصی نداره، اصلاً نمی‌دانم چگونه باید دیگر به قرآن فکر کرد. خیلی کلی باید از دور وایستیم مثلاً معانی را سعی کنیم بگذریم.

من این بحثی را شروع کردم جلسه قبل نه، دو جلسه قبل که ناتمام بود و الان می‌توانم شروع کنم. یک ساعت و ۴۰ دقیقه فکر کنم تقریباً از شروع بحثم می‌گذره.

بعداً من یک ربع، ۲۰ دقیقه وقت دارم. ولی در مورد این چیزهایی گفتم که در واقع اساس فصوص‌الحکم توجیه تاریخ انبیا با تحول و دگرگونی که در جلوه اسماء الهی مثلاً در طول تاریخ دارد اتفاق می‌افتد. دیدگاه کلی ابن‌عربی این است.

علم‌الاسماء تاریخی فردید

اشاره هم کردم که یکی از این متفکرین معاصر که خیلی آدم جنجالی هم بوده آقای فردید اسم علم‌الاسماء تاریخی را روی ایده‌هایی گذاشته که می‌گویند از تلفیق ایده‌های عرفانی که از ابن‌عربی می‌آید با مثلاً ایده‌های هایدگر و این چیزهایی که در فلسفه آلمانی قرن بیستم گذشته، از تلفیق این‌ها یک چیزی به وجود آورده که بهش می‌گوید علم‌الاسماء تاریخی.

حالا به عنوان موضوعی که موضوع روزه و اتفاقاً جالبیش این است که فردید و سروش دشمن خونی همدیگر بودن و هنوزم که هنوزه با اینکه ساختار مرگ‌های فردید می‌گذره، دکتر سروش همچنان ادامه دارد می‌رود. یعنی گاگداری تو مصاحبه‌هاش و این‌ها یک بار بگذریم. هر چیز بدی که در ایران هست یک جوری می‌گوید این مربوط به شاگردهای فردیده.

یعنی قتل‌های زنجیره‌ای، هر اتفاقی می‌افتد این‌ها را ربط می‌دهد به مکتب فردید. حالا به هر حال من خب این‌ها رو، خدای فردید چه جور آدمی بوده، این‌ها واقعاً من خیلی اطلاع ندارم. از ایده‌هاش هم به اندازه کافی اطلاع ندارم. فقط لحظه اینکه اطلاعی بهتان بدم، گفتم که یک چنین ماجرای معروفی در ایران در ۴۰، ۵۰ سال اخیر بوده و خیلی هم تو فرهنگ مذهب ایران تأثیرگذار بوده.

من اسم چند تا از شاگردای دکتر فردی را امروز بردم، فکر می‌کنم همین چند تا اسم کافیه که متوجه بشوید که خیل آدم‌های مهمی و وزنه‌هایی در فرهنگ معاصر ایران به هر حال به نوعی شاگردای فردی بودن.

بگذریم. من رفتم آنجا که این جلسه این موضوع را یک خورده بیشتر باز بکنم که این مسئله و اینکه چه ربطی دارد به این حرف‌هایی که من در مورد سوره مریم زدم.

مدام در مورد اینکه تمام تحلیل‌های دینی، اسلامی، چیزی که از با مبنای قرآن می‌خواهد انجام بشه، یک جوری باید برگرده به تحویل همه‌چیز به اسماء الهی. بارها فکر می‌کنم گفتم و هیچ‌وقت شاید یک جلسه اختصاص ندادم که در مورد این موضوع یک خورده سعی کنم این چند تا مثال بزنم، یک خورده ملموس‌ترش بکنم که یعنی چی؟

که همه‌چیز دنیا را مثلاً در سایه اسماء الهی فهمیدن. این‌جوری که من فکر می‌کنم، ببینید این، بگذارید من یک چیزی که همین جلسه گفتم، در انواع تفسیرهایی که از قرآن شده، اشاره‌ام بیشتر استفاده را معمولاً از تفسیرهای عرفانی می‌کنم. تا مثلاً تفسیرهای فلسفی که الان به نظر من فاجعه‌ان. تفسیرهای روایی، خب بعضی از تفسیرهای روایی خوبن.

آن‌هایی که هر چیزی را روایات را نیاوردن، یک مقدار به هر حال از نظر سند و محتوا و این‌ها و خود المیزان انتهای هر قسمتش یک بحث‌های روایی دارد که معمولاً روایات خیلی جالبی را که هست و نسبتاً قوی هست را می‌آورد در مورد آن بحث می‌کنه، این‌جوری هم ازش یاد می‌کند.

و در مورد تفسیرهای عرفانی از ایده‌های این‌ها زیاد استفاده می‌کنم. ولی واقعاً معتقدم که کلاً در به وجود اومدن چیزی که ما بهش می‌گوییم فرهنگ اسلامی، مثلاً فلسفه اسلامی یا خیلی چیزهای دیگه‌ای که این پسوند اسلامی را کنارش می‌ذاریم، فکر می‌کنم که بیشترین تأثیر را از قرآن عرفان اسلامی در واقع قبول کرده. فلسفه اسلامی شما بالای ۹۰ درصدش می‌شود گفت که ادامه فلسفه یونانه.

شما نمی‌توانید بگویید مثلاً یک جور مقولاتی در اثر دقت کردن در قرآن وارد فلسفه اسلامی شده. یا بحث‌های کلامی. مطمئناً بحث‌های کلامی خیلی بیشتر از بحث‌های فلسفی تحت تأثیر متن و مثلاً محتوا، ولی باز شما نگاه کنید مثلاً بحث جبر و اختیار، نمی‌دانم قدیم بودن و حادث بودن قرآن، چقدر خود این متن آدم را می‌کشونه به سمت بحث کردن در مورد یک چنین چیزهایی.

یعنی اکثر موضوعات کلامی موضوعاتی هستند که به نظر می‌آید سؤال‌ها از جای دیگر اومدن. نه اینکه حالا بحث‌ها می‌رود به سمت اینکه قرآن را دقیق بخونن، سؤال و جواب‌ها بعضی‌ها بر اساس قرآن انجام می‌شه، در عین حال که خب جواب‌های عقلی هم در کلام می‌دن، ولی به هر حال استناد به قرآن می‌کنند.

من یک شاهدی که دارم که عرفان اسلامی بیشتر از هر چیزی تحت، هر کدام از این بحث‌های، اه، چه می‌گن؟ اه، انواع بخش‌های فرهنگ که بهش، فرهنگ اسلامی می‌گیم، بیشتر تحت تأثیر قرآن قرار گرفته، این تأکیدیه که در عرفان اسلامی روی اسماء الهی هست. اولاً عرفان اسلامی را مطلقاً متمایز می‌کند از عرفان‌های دیگر.

شما اصلاً یک چنین چیزی را در هیچ فرقه عرفانی در هیچ جای دنیا نمی‌بینید که یک جور اه، اهمیت ویژه در نگاه عرفانی به دنیا به اسماء الهی داشته باشه. این ویژگی قرآنه.

اسماء الهی در قرآن

در هیچ متن مقدسی دیگه‌ای هم ما نداریم این حجم توجه کردن به اسماء الهی، تنوع اسماء الهی که در خود قرآن مثلاً این آیه هست که اه، "أینما تدعوا فله الأسماء الحسنی".

این اصلاً این مثل یه، من یک چیزی از دوران خیلی نوجوانی یادمه، من از دوره نوجوانی نسبت به علامه طباطبایی خیلی ارادت ویژه داشتم، هنوزم دارم. و نمی‌دونم، اه، موقعی که زنده بود تو تلویزیون می‌دیدم، یک آدم خاصی بود دیگه، یک جذابیتی معنوی خاصی داشت.

و از نزدیک هم آدم می‌دید، بیشتر، حتی برنامه‌های تلویزیونی که در مورد ایشان می‌دیدم، یک جوری حالا دو خواستی در چهره‌اش و حرف زدنش این‌ها بود که آدم باورش می‌شد که این یک جوری درونش مثلاً یک چیز متعالی وجود داره، یک حس خوبی را در آدم ایجاد می‌کند.

من یک در یکی از مصاحبه‌هایی که بعد از فوت ایشان یک کتابی منتشر شد، اگر اشتباه نکنم تو این کتاب من این را خوندم، تحت عنوان مهر تابان. آقای حسینی طباطبایی، حسینی یادم نیست اسمش چیه، نویسنده، آدم خیلی معروفیه. ایشان مکالماتش با علامه طباطبایی را به صورت یک کتاب منتشر کرد. بحث‌های مختلف فلسفی، عرفانی، قرآنی و این‌ها داشت.

یک جایی از علامه طباطبایی این را می‌پرسه، می‌گوید که ویژگی عرفان اسلامی یا ویژگی مثلاً آن معارف قرآنی کلاً چیه؟ چه چیزی در قرآن وجود دارد که مثلاً یک جوری در ادیان دیگر نبوده، در دیدگاه‌های دینی دیگر نبوده. ایشان هم به خیلی قاطعانه و کوتاه و به اصطلاح با اطمینان می‌گوید که ما در قرآن اسماء و صفات و هیچ‌جای دیگر نیست.

یعنی شما در هیچ‌کدوم از آن متون و فرقه‌های عرفانی این را نمی‌بینید که این‌قدر برای قرآن نام‌های متفاوت، برای خداوند نام‌های متفاوت می‌تواند داشته باشه و روی این انواع نام‌ها دنبال یک چیز ترکیب باشه. یعنی شما قرآن واقعاً سرشار از تکرار نام‌های خداست. انسان چرا خلق شد؟

فرشته‌ها اعتراض می‌کنن، می‌گویند مثلاً «عَلَّمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا» که انسان برای چی؟ انسان اسماء، همه اسماء را مثلاً بهش می‌شود تعلیم داد. همه جا یک جوری انگار قرآن آدم را متوجه این کثرت نام‌های خداوند می‌کند و روی این ترکیب چیزی که دارد انجام می‌دهند با صراحت دارد تأکید می‌کند.

و شما این را در عرفان اسلامی، مخصوصاً تو همین چیزهایی که از ابن‌عربی شده، شروع شده، به شدت می‌بینید. اینکه می‌گویم نمی‌دانم عرفان اسلامی تحت تأثیر عرفان هندی، تحت تأثیر عرفان فلان، ممکن است تو بعضی از شیوه‌های عملی ریاضت‌کشیدن‌ها یک چیزهایی اقتباس کرده باشه، تجربه کردن، دیدن خوب جواب می‌ده، توصیه کردن این کارها را بکنند.

ولی هیچ‌جایی شما مثلاً یک کتابی هست در واقعاً کتاب فصوص‌الحکم را تو کلاس هم فکر کنم معرفی کردم، ایزوتسو کتابی دارد تحت عنوان صوفیسم و تائوئیسم، یک چنین اسمی دارد. کتاب فوق‌العاده‌ست از نظر حالا نوع به اصطلاح تحلیل و بیان دیدگاه‌های ابن‌عربی. تو دنیا فکر کنم شاید یک کتابی چیزی باشه.

کتاب‌های رقیبش را که من معروفاً دیدم، قابل مقایسه نیستند، به نظر من این خیلی بیان فوق‌العاده‌ای دارد. و خیلی سعی می‌کند که به نوعی عرفان اسلامی را با عرفان با تائوئیسم تطبیق بده. و خیلی جاها موفق می‌شود. به شرط اینکه موضوع اسماء حسنی را از عرفان اسلامی بگذارید کنار. یعنی آنجا چیزی معادل این وجود ندارد. تا در واقع همه فصوص‌الحکم را استفاده نمی‌کند.

اینکه هر فصلی به یک نامی از نام‌های خداوند مثلاً ارجاع می‌دهد ابن‌عربی، این را زیاد بهش در واقع تأکید نمی‌کند. آن جنبه‌های فلسفی کلی نگاه ابن‌عربی را تا حدود زیادی می‌تواند منتظر.

خود این کتاب اتفاقاً مدرک خوبی است که تو عرفان اسلامی یک چیز خیلی مهمی وجود داره، ترکیب زیاد که اصلاً می‌شود گفت انگیزه ابن‌عربی در نوشتن فصوص‌الحکم، که یک جوری سیر تاریخی انبیا را با اسماء الهی تطبیق بده، با سیر ظهور اسماء الهی در طول تاریخ و این چیزی است که در هیچ فرقه‌ای شما یک چنین دیدگاه‌هایی را نمی‌بینید. من این بحث را یک جلسه‌ای باز کردم، الانم فکر کنم دوباره باز کردم دیگر.

حداقل می‌خواهم قول بدهم که جلسه آینده را از اول تا آخر یک جوری تا یعنی از اول از اولش شروع کنم این دفعه و تا یک جایی اگر تمام شد، اگر این بحث تمام بشه، این‌قدر که این‌جوری وقت تمام بشود.

سعی کنم تو جلسه آینده در مورد این موضوع و این ویژگی خاصی که داره، اهمیتی که داره، یک صحبت مثلاً یک دو ساعته خاص بکنم. دیگر در مورد دکتر سروش هم حرف نمی‌زنم. مگر اینکه مطلب حرف‌ها باز در مورد واژگان و بخواهم چیزی بگویم و دوباره برسیم به این واژه‌ها قابل اعتنا در این حد هستند.

عربی در نوشتن فسوس و لایکنه که یک جوری سیر تاریخی عربی ها را با اسما الهی تطبیق بده با سیر ظهور اسماء الهی در طول تاریخ و این چیزی است که در هیچ فرقه شما یک چنین دیدگاه‌هایی را نمیدین من این نفس را یک ذره باز کردم الان هم شکر کنم دوباره باز کردم در این حال میخواهم قول بدهم که درست است آننده را الان تا آخر یک جوری یعنی از اول شروع کنم این لفظ و تا یک جایی اگر تمام شد اگر بحث تمام بشود یعنی این‌جوری وقت تمام بشود سعی کنم در درست آینده در مورد.

این موضوع و این ویژگی خاصی که دارد اهمیتی که دارد یک صحبت مثلا یک دو ساعت خاص دیگر درمان دفعه سروشن حرف نمیدونیم اگر از این وسط حرف ها بازمان و باجگاه میگم، بخواهم چیزی بگویم و دوباره برسیم به این باجه ها بابر اشکال در این حد هستم.