→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۱۹ · سورهٔ مریم

ادریس و سجده پیامبران رحمن

۲۰,۱۵۳ واژه · ۱۲ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه هویت اسماعیل در سورهٔ مریم و نسبت او با اسحاق پس از ابراهیم بررسی می‌شود. روایت هاجر و سارای در تورات، حذف اسماعیل در خوانش مسیحی، و رها کردن در بیابان به فرمان خدا طرح می‌گردد. انتقال رسالت و نخست‌زادگی، گسست خانوادگی موسی و فرعون، و پیوند ژنتیک با ظهور پیامبر نیز مطرح می‌شود.

ادامه بحث اسماعیل

بحث جلسه قبل را از بحث سمت سر ادامه بدهیم. من می‌خواهم اول در مورد این موضوع که اسماعیل که تو سوره آخر جلسه سوال شد که اسماعیل خودمان هست یا اسماعیل دیگه‌ایه صحبت کنم بعد در مورد مسائلی که چیزهایی که گفتم باز مربوط به روابط عمودی داخل خانواده راجع به پدر و مادر و بچه‌ها بعد هم در مورد آن مسائلی که مربوط به ملاقات فرشته‌ها با حضرت ابراهیم بود و بعد برویم سراغ بحث‌هایی که خودتان سوال داشتید و می‌خواستید ادامه بدهید.

من می‌خواهم در مورد استدلالی که روایت‌هایی که هست که گفتن که حضرت اسماعیل اینجا اسماعیل ذبیح نیست و استدلال‌هایی که مثلاً آوردن یک صحبت مختصری بکنم.

از این‌جا هم نقل نمی‌کنم برای خاطر اینکه خوب نیست که آدم دیگر از این‌جا نقل بکند و این‌جوری غلط است. از این‌جا واقعاً اکثر چیزهایی که هست درست است ولی اینجا حالا راستش مراجعه هم نکردم ببینم دقیقاً کجاست. حالا یک متنی هست که فکر می‌کنم همان نوع استدلال‌هایی که اتفاقاً اینجا شده ماشالله با همین نگاه و با همین چیزهایی که گفتم.

یک روایتی وجود دارد که واقعاً ادعایی که اسماعیل پسر حضرت ابراهیم یکی از انبیای بنی‌اسرائیل و مفسر، بگذارید من این متن را بخونم، مفسرین در اینکه این اسماعیل کیست اختلاف کردند. بیشتر آن‌ها گفتند که او فرزند ابراهیم خلیل است و اگر او را تنها نام برده و از اسحاق یا از این نام نبرده برای این بوده که نسبت به خصوصیت او عنایت داشته.

نه اینکه البته از اسحاق و یعقوب نام برده ولی جلوتره. بعضی گفتند که اسماعیل پسر حزقیل که از انبیای بنی‌اسرائیل است و اگر فرزند ابراهیم می‌بود می‌بایست اسحاق و یعقوب را هم نام می‌برد.

ولی من نمی‌دانم منظورش چیست که اسحاق و یعقوب، فکر کنم استدلالی این است که چرا وقتی اسماعیل و اسحاق را می‌گوید اسماعیل را نمی‌گوید. چون اینجا نیامده به عنوان بعد از ابراهیم بنابراین این اسماعیل پسر ابراهیم نیست و یا باید مثلاً می‌گفت که به ابراهیم اسماعیل و اسحاق و یعقوب را مثلاً داده.

نمی‌دانم همین الان این سوال را ایرادهایی که به این نوع استدلال هست به غیر از اینکه من دفعه قبل گفتم که اولاً اگر قرار باشه که انبیا را به صورت تاریخی ذکر بکند حداقل یک چیزی بدیهی این است که آخرین کسی که ذکر می‌شود ادریسه و اگر این استدلال درست باشه ادریس هم باید یک کسی باشه مربوط به انبیای بعد از مثلاً این اسماعیلی که اینجا دارد ازش صحبت می‌شود.

و اگر مشکلی که احساس می‌کنند این است که چرا در مورد ابراهیم وقتی صحبت می‌کنه، فکر کنم مشکل اصلی اینجاست. که چرا وقتی از ابراهیم صحبت می‌شود و می‌گوید که به ابراهیم اسحاق و مثلاً دادیم چرا نمی‌گوید اسماعیل؟ اسماعیل را می‌گوید اسم نمی‌بره. مثل اینکه انگار اسماعیل اصلاً وجود ندارد.

بنابراین یک جوری خیلی بد می‌شود اگر بگوییم که این اسماعیل همان اسماعیل و بعد مثلاً بعد از اسحاق ذکر شده. می‌دانید به هر حال یک غرابتی بین، من الان می‌خواهم یک مقدار در مورد این مسائل تاریخی که به این در مورد اسماعیل و اسحاق هست و نوع برخوردی که یهودی‌ها و مسیحی‌ها با این ماجرا دارند این متن را برای‌تان بخوانم.

احتمالاً بعضی‌هاتون دیدید در واقع این‌ها چه می‌گویند و تورات چه نوشته در مورد اسماعیل و هاجر و آن ماجراهایی که پیش آمده. کلاً جاهایی که حرف‌های کلی‌نامی هم از طرف مسیحی‌ها و یهودی‌ها نسبت به اسماعیل و هاجر و این‌ها زده می‌شود.

اسماعیل و اسحاق پس از ابراهیم

ببینید من حرفم این است که می‌گوید وقتی ابراهیم از دنیا می‌رود و هبنا له اسحاق و یعقوب و اینجا هیچ ذکری از اسماعیل نیست و بعد اسماعیل را یک جایی یاد می‌کند اصلاً که اگر یک نفر ندونه که اسماعیل پسر ابراهیمه واقعاً از روی این متن ممکن است نتونه حدس بزند که رابطه‌ای بین این اسماعیل و ابراهیم هست و اصلاً این آیه یک جوری انگار.

اسماعیل پسر ابراهیم نیست و آن کسی را که بهش بخشید آن اسحاق و یعقوبه و همه این شبهه از همان جایی پیش می‌آید که فکر می‌کنند که زکریا دارد از خدا پسر می‌خواهد و وهبنا له اسحاق و یعقوب.

یعنی بهش دو تا فرزند بهش پسر دادیم و خب من همین الان یک سوالی که اینجا پیش می‌آید که این هم این را باید جواب داد این است که چرا می‌گوید وهبنا له اسحاق و یعقوب یعقوب را خدا به ابراهیم داده یا به اسحاق؟ می‌گوید چیزی یعقوب به نظر می‌آید نوه ابراهیمه بنابراین نباید این ری گفته بشود کنار اسحاق قرار داده بشود.

مثلاً فکر می‌کنم انتظار این است که اگر مسائل شجره خانوادگی باشه وهبنا له اسماعیل و اسحاق ولی شده اسحاق و یعقوب و خب این خیلی چیز است دیگر به سوال قبل یهودی‌هاست که اسحاق را در واقع فرزند شایسته و جانشین ابراهیم می‌بینند و طبعاً می‌گویم من فکر کنم مسلمان‌ها یک خورده با این آیات به صورت یک جور کمپلکس برخورد می‌کنند که چطور شده اسماعیل اینجا نیست؟

اگر اعتراف بکنند که اسماعیل همونی که اینجا بعداً دارد ازش یاد می‌شود آن وقت این مشکل پیش می‌آید که خب یک جوری اسحاق مقدم بر اسماعیل شده و این حرف‌ها من فکر کنم توضیحات من حداقل این را روشن می‌کرد که چه معنای واقعی کلمه اسحاق جانشین ابراهیم دیده و طبعاً مشکلی اینجا نیست و اینکه اسماعیل اگر جانشین ابراهیم هم بوده به هر حال.

به نوعی جانشین را به اسحاق واگذار کرده بعد از آن ماجرا حالا من چیزی که اینطوری به صورت حدس می‌گویم که این اتفاق افتاده و اینجا هم در واقع.

حالا بعداً در مورد اینکه چرا یعقوب هم اینجا ذکر می‌شود من یک اشاره‌ای خلاصه یک خورده استدلال‌ها مخدوشه دیگر فکر می‌کنم وجود این ادریس در آخر بدیهی می‌کند که اینجا مسئله زمانی در بین نیست و مسئله فرزند هم به نظر می‌آید نیست مخصوصاً که در مورد نویسا حرف از این است که هارون بهش داده شده بنابراین کل این استدلال در واقع یک جوری به هم می‌خورد.

بگذارید آن روایت‌ها را من بگویم که داستان اسماعیل صادق‌الوعد، کسی که این متن را نوشته طرفدار این است که اسماعیل چیز نیست، اسماعیل در واقع فرزند، اسماعیل که اینجا آمده فرزند ابراهیم نیست و روایتی که گفته در علل الشرایع از امام صادق نقل شده که اسماعیلی که خدای عزوجل در کتاب خود درباره‌اش فرموده و اذکر فی الکتاب اسماعیل اسماعیل فرزند ابراهیم نیست بلکه پیامبر دیگری از انبیا بوده که خدای عزوجل او را به قومش مبعوث نمود و مردمش او را گرفته و پوست سر و رویش را کندند.

پس فرشته‌ای نزدش آمد و گفت خدای عزوجل مرا نزد تو فرستاد تا هر امری جاری اطاعت کنم. گفت من باید به دیگر انبیا اقتدا داشته و آن‌ها را اسوه خود قرار دهم. فکر کنم مضمون این است که یعنی چیزی از بهش نخواست. یک جور رضایت که صبر بکند.

ما این معنا را به سند خود از من روایت کرده که در آخر آن آمده جای دیگر این روایت به این صورت آمده من باید به حسین علیه‌السلام را اسوه خود قرار بدهم. بعد این یکی روایت از امام رضا در عیون هیچ می‌دانی چرا اسماعیل را صادق‌الوعد خواندند؟ این به نظر نمی‌آید این روایت معنایش این باشه که این اسماعیل آن اسماعیل نیست.

به هر حال اینجا توجیه واژه صادق‌الوعد، صفت صادق‌الوعد. عرض کردم نه نمی‌دانم فرمود با مردی وعده کرده بود در همان موعد در آنجا حاضر شده تا یک سال به انتظار نشست. این یک جور مثلاً تمرین صادق‌الوعد بودن اسماعیل. امام فرموده اسماعیل وعده‌ای داده بود و یک سال منتظر دوستش نشست و او اسماعیل پسر حزقیل بود.

آن هم تفسیر قومی آمده. بعد اینجا یک بحثی آمده که چرا یک سال نشست؟ برای اینکه مقید نکرده بود که تا کی مثلاً می‌شینن بنابراین اینقدر نشست تا در واقع این بحث مثلاً یک سال اینجا خب این‌ها روایت‌هاست من حداقل می‌خواهم فکر می‌کنم متن روایت تا حدودی زیادی مشخصه که چندان روایاتی نیستند.

منتها علل الشرایع چون کتاب نسبتاً معتبریه. من الان پیدا نمی‌کنم ولی یک جایی خواندم که در کافی روایتی هست که این اسماعیل همان اسماعیل. یعنی همه روایت‌ها این‌جوری نیست که منکر این باشند که این اسماعیل و کافی واقعاً این روایت من درست یادم مانده باشه که این روایت به این شکل آمده خب طبعاً فکر می‌کنم کافی از همه این کتاب‌ها از نظر سند معتبرتره.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بله الان طباطبایی هم ظاهراً با استناد به همین روایات نظرشون این است که و بحث من هم همین است. آخر جلسه قبل سوال شد که کی از این‌ها این‌جوری نوشته و خب من فکر می‌کنم که حالا اینجا حداقل اکثر مفسرین نظرشون این است که این اسماعیل که سر ابراهیمه و فکر می‌کنم از آن سوره یک جورهایی بی‌معنی می‌شود اگر این را کسی دیگه‌ای بگیریم.

فکر می‌کنم هیچ جای قرآنی چنین اتفاقی نمی‌افته که مثلاً فرض کنید از واژه اسماعیل استفاده بشود و بدون اینکه هیچ‌جور نشانه‌ای باشه مثلاً منظور کسی دیگر باشه ما باید کشف رمز بکنیم بدون هیچ نشانه‌ای. اصلاً یک چنین چیزی با کل قرآن سازگار نیست که یک ابهام این‌جوری در مثلاً یک آیه باشه که نشود از هیچ‌جایی فهمید که مثلاً فرض کنید کسی دیگر است.

به اضافه من استدلال کردم به اینکه بارها تو قرآن سلسله انبیا به طرق مختلف ازشان یاد می‌شود و هیچ‌وقت این‌طوری این‌شکلی نیست که لزومی داشته باشه ترتیب زمانی داده بشود. به اضافه اینکه اصلاً به نظر من نقطه اصلی این است که در این سوره مناسبت دارد که این‌جوری ذکر بشود.

یعنی مشکلی واقعاً اگر این روایت و این بحث‌ها نبود فکر می‌کنم هیچ‌کدوم شما احساس مشکلی نمی‌کردید که چرا مثلاً فرض کنید بعد از ابراهیم، اسحاق و یعقوب گفته شده موسی و بعد دوباره برگشتیم به اسماعیل.

برای اینکه اسماعیل تو این سلسله در واقع جانشینان ابراهیم در واقع نیست و طبیعی است که حالا من یک خورده امروز سعی می‌کنم توضیح بدهم که چرا طبیعی است که این‌جوری در واقع از ایشان یاد می‌شود.

خب، بگذارید برویم سراغ برداشت‌های نسبتاً جالبی که در یهودیت و مسیحیت وجود دارد درباره من این خود از بعضی از چیزهایی که تو تورات هست را می‌خواهم برای‌تان بخوانم و شاید یک اشاره‌ای هم بکنم به اینکه مسیحی‌ها و یهودی‌ها چه جور برداشتی در مورد این ماجرا دارند.

تو تورات ماجرا این‌شکلیه که خب ابراهیم بچه‌دار نمی‌شود و در واقع همسر ابراهیم بچه‌دار نمی‌شود. بعد از مدت‌های زیاد مثلاً عرض ابراهیم ۸۰ سالگی که رسیده حالا طبق آن چیزی که در تورات هست، خود همسر ابراهیم سارا ازش می‌خواهد که کنیزش را که اسمش هاجر بوده و یک کنیز مصریه به همسری بگیره، بلکه از این سارا فرزند بشود.

و این عبارت در تورات آمده که من دیگر چند جای این متن‌ها را پرینت گرفتم، نمی‌دانم تو کدومش باید بگویم. دلم نمی‌خواد مضمون بگم، می‌خواهم خود این آیه را بگویم. ولی پیدا نکردم، اشکال نداره، می‌توانم تو مضمونش اشاره بکنم.

ساره می‌گه، می‌گوید که ساره می‌آید می‌گوید که این فرزند، این هاجر را به زنی بگیر و باشه که من از این طریق مثلاً یک جوری ذریه‌ای مثلاً ایجاد بشود.

مثل اینکه چون هاجر متعلقه به ساره هست از دیدگاه مثلاً در کنیز ساره هست، به نوعی احساسش این است که خلاصه از طریق ساره است که دارد این اتفاق می‌افتد و این عین عبارتیه که در عبارتی در تورات هست که عیناً همین معنی را می‌دهد که پیشنهاد ساره‌ست. و ابراهیم هم به هر حال می‌پذیره و با هاجر ازدواج می‌کند.

از هاجر، هاجر که باردار می‌شه، بعد از اینکه باردار می‌شود شروع می‌کند به تحقیر کردن ساره، ساره، ساره یا سارای، این‌ها اسم‌هایی هستند که یک روایت، یک عبارتی که تو خود تورات هست که می‌گوید که خداوند به خدا به ابراهیم گفت: «اما زوجه‌ات سارای، نام او را سارای مخوان، بلکه او را ساره باشد، نام او ساره باشد و او را برکت خواهم داد و پسری از او نیز از وی به تو خواهم بخشید و او را برکت خواهم داد و.

امت‌ها از وی به وجود خواهند آمد و ملوک امت‌ها از وی پدید خواهند شد.» در این در پرانتز این متن تأکید کرده که اسماعیل در زمانی که این وعده به ابراهیم رسید ۱۳ ساله بود.

و اینکه نام ساره، سارا یا سارای مختلف تلفظ می‌شه، حداقل یک دلیلش این است که در تورات است می‌شود که خداوند نام سارا را از سارای به ساره تغییر داد. بنابراین آدم دو تا اسم شبیه هم دارد.

روایت هاجر و سارای در تورات

بگذارید این متن را از اینجا بخوانم. می‌گوید سارای زن ابراهیم بچه دار نمیشد پس او کنیز مصری خود هاجر را به ابراهیم داد و گفت خداوند به من فرزندی نداده پس تو با این کنیز همبستر شو تا برای من فرزندی به دنیا آورد.

برای من فرزندی به دنیا آورد. ابراهیم با پیشنهاد سارا موافقت نمود. ابراهیم با هاجر همبستر شد و او آبستن گردید. هاجر وقتی دریافت حامله است مغرور شد و از آن پس بانوی اش سارای را تحقیر میکرد. سارای به ابراهیم گفت تقصیر توست که این کنیز مرا تحقیر می‌کند. خودم او را به تو دادم ولی از آن لحظه ای که فهمید آبستن است مرا تحقیر می‌کند.

خداوند خودش حق را از تو بگیرد. ابراهیم جواب داد او کنیز توست. هر طور که صلاح میدانی با او رفتار کن. بعد سارا شروع می‌کند به اذیت کردن با هاجر. هاجر فرار می‌کند و یک جایی سر یک چشمه ای فرشته خدا برایش نازل می‌شود و می‌گوید ای هاجر از کجا آمدی به کجا میروی؟

می‌گوید من از خانه بانوی ام گریختم. فرشته خداوند فرمود نزد بانو خود برگرد و مطیع او باش. من نسل تو را بی شمار میگردانم. اینک تو حامله هستی و پسری خواهی زایید. نام او را اسماعیل یعنی خدا میشنود بگذار. بله یعنی از سمع به معنای شنیدن. اسمع مثلا شنیدن.

ایلم که یعنی خدا اسمعیل در واقع که حالا این را این شکلی ترجمه می‌کنند که به عبری شموئیل می‌گوید. این سین تبدیل به شین. ولی به هر حال همان واژه سمع در واقع در اسماعیل هست. من نسل تو را بی شمار میگردانم. اینک تو حامله هستی. ببینید من متن را دارم می‌خوانم.

در تورات به اینکه نسل اسماعیل برکت داده می‌شود و بی شمار هستند در کنار اینکه نسل اسحاق هم همین حرف در موردش زده می‌شود آمده با صراحت.

این شکلی نیست که اسماعیل یک آدمیه که در تورات هویتی ندارد و مثلاً یا بعد بعضی از تعبیرهایی که می‌کنند این است که اسماعیل اصلاً انگار بگذارید من بهتان بگویم تعبیر این‌جوری است که تعبیر زشتی که وجود دارد این است که ابراهیم خداوند به ابراهیم از اول وعده داده بود که نسل بی شماری بهش می‌دهد.

ابراهیم سالهای سال صبر کرد تا ۸۰ سالگی ۹۰ سالگی مثلاً و بعد دیگر انگار صبرش از دست رفته یک جوری که خداوند راضی نبود این اتفاق افتاد و مثلاً در اثر بی صبری و بی ایمانی پیشنهاد زنش را پذیرفت و با هاجر همبستر شد و اصلاً این ماجرا مورد رضایت خداوند نیست.

این تعبیریه که در متون مثلاً یهودی مسیحی شما می‌توانید ببینید. و نتیجه اش هم بعد که این کار را کرد بعد از یک مدتی خداوند به وعده خودش عمل کرد و آن فرزند فرزندی که وعده داده بود یعنی اسحاق را فرشته خداوند آمد وعده داد و گفت که از این پسر نسل بی شماری پیدا میکنید به اندازه ستاره های آسمان و ابراهیم یک جوری انگار از کرده خودش پشیمون شد که چرا صبر نکرده و این است که مثلاً نسل را به من می‌دهد و حالا اینجا به دلیل حرفی که سارا زد یا حالا به هر طریقی هاجر و اسماعیل از خودش دور کرد.

با مثلاً فرمان خدا حالا یا بدون فرمان خدا. به هر حال این حسی که نسبت به اسماعیل دارند حس تحقیرآمیزیه که اصلاً ثمره بی ایمانی ابراهیمه که ازدواج این شکلی کرد، صاحب فرزند شد، از یک زنی که برده است، زن دیگش که اسمش زن آزاده.

حالا در خود متن تورات برای یک خورده این‌ها چیزن متن هایی که آوردن از جاهای مختلفه ولی حالا همشون سعی می‌کنند یک جوری بخونن که آنجا را ببینید که اسماعیل سارا رسماً به ابراهیم می‌گوید که می‌گوید چون این فرزند برده است و این که پسر پسر آزاده این دو تا نمی‌توانند از دست ارث ببرن.

یعنی اسماعیل نمی‌تواند در کنار اسحاق که فرزند یک زن آزاده ارث ببره. و اینکه در متن تفکر یهودی و مسیحی مخصوصاً تفکر یهودی هنوز این یک جوری انگار تایید می‌شود که برده بودن شأن انسانیش یک جوری پایین تره و به هر حال در تورات یعنی ایراد اسماعیل به نوعی از نظر یهودی ها این است که فرزند یک زنی که آزاده نیست. و این را واقعاً در تورات هم اشاره به این موضوع عبارتی هست که این را در واقع می‌گوید.

حذف اسماعیل در خوانش مسیحی

ولی اینکه اسماعیل مثلاً فرزند بی ایمانی برای مسیحیان میل دارند اسماعیل را حذف کنند ماجرای اسماعیل و هاجر و این اینکه تمام ابراهیم در واقع مثلاً این‌جوری فکر بکنیم اگر شما اسماعیل را و اسحاق را هر دو تا را فرزندان ابراهیم بدونید پس اعراب هم فرزندان ابراهیم‌اند و مشمول آن وعده الهی که گفته از نیل تا فرات مال شما می‌شوند الان از نیل.

تا فرات دست فرزندان ابراهیمه بنابراین اصلاً دعوا سر چیست دیگر فرزندان ابراهیم من بزرگتر از من فرزندان اعراب یک عالم دنیا را به اصطلاح اشغال کردن و خیلی مهم است که شما فقط اسحاق و فرزند واقعی ابراهیم بدونید و اسماعیل را این‌جوری حذف بکنید و اینکه مخصوصاً وقتی که اسلام ظاهر شد و این ادعا که ما فرزندان ابراهیم هستیم و در واقع فرزندان اسماعیل هستیم. خب بیشتر این را تشدید کرده که هرجور شده باید اسماعیل را یک جوری کنار زد و من.

متن تورات را سعی می‌کنم آن قسمت‌های مربوط به اسماعیل که از این چند تا چیز هست را برای‌تان بخوانم خب من اینجا را دارم می‌خوانم برای‌تان که حرف از فرشته خدا در تورات این عبارت عیناً هست که فرشته خدا به هاجر می‌گوید که تو از این فرزندت من نسل تو را بی‌شمار می‌گردونم و نام اسماعیل را خداوند در واقع تعیین می‌کند فرشته می‌گوید اسمش را خدا می‌شنود.

بگذارید اسماعیل چون خداوند آه و ناله تو را شنیده است چون آه و ناله. هاجر را شنیده می‌گوید اسم پسر تو را بگذار اسماعیل ولی این عبارت‌هایی که حالا من با یک ترجمه دیگر هم برای‌تان می‌خوانم پسرت را بخشی خواهد بود و با برادران خود سر ناسازگاری نخواهد سر سازگاری نخواهد داشت او بر ضد همه و همه بر ضد او خواهند بود هاجر با خود گفت آیا به راستی خدا را دیدم و زنده می‌مانم و زنده ماندم پس خداوند را با او که با او سخن گفته بود انت ایل روئی.

یعنی تو خدایی هستی. که می‌بینی نامید و همین جهت چاهی که بین در آن منطقه بود بئر لخی روئی یعنی چاه خدای زنده‌ای که مرا می‌بیند نامیده شد این باز یک جور به نظر من مقام قائل شدن برای هاجر این جاها را که شما می‌خوانید در خود تورات هاجر کاملاً مقامی دارد اسماعیل مقامی دارد و حالا جلوتر و بعداً یک چیزهایی بیشتر می‌رسیم نسبت به اسماعیل اینکه چه شد که حالا به تقدیر یهودی‌ها ابراهیم اسماعیل و هاجر را می‌بینند.

حالا باید من باز. یک نکته یادم آمد این هم الان بگویم که یادم نرفته از تقدیرهای این ماجرا این است که حضرت ابراهیم در تورات دروغی می‌گوید وقتی که به مصر می‌رود ساره را خواهر خودش معرفی می‌کند بعد می‌گوید پادشاه فرعون به ساره علاقه‌مند می‌شود و بخشی از اموال خودشان را ساره و ابراهیم از این طریق به دست میارن چیز خیلی عجیبی تو تورات هست درباره حضرت ابراهیم از جمله هاجر جزو آن اموال نامشروعیه که اینطوری به دست آمده بنابراین خیلی دیگر به اصطلاح مشکل دارد اصلاً.

این کلاً انگار یک نه گناه ها پشت سر هم دیگر میان و نهایتاً اسماعیل را این من تاکیدم این است که این متن ناهمخوانی دارد به وضوح.

یعنی شما یک بخش‌هایی می‌بینید که هاجر با فرشته خدا دارد دیدار می‌کند بهش وعده داده می‌شود در مورد اسماعیل یک عبارت خیلی روشنی هست و بعد یک چیزهای دیگه‌ای که این که من گفتم تو تورات نیست که هاجر مربوط به این ماجراست ولی یهودی‌ها چنین ادعایی می‌کنند که ابراهیم آن کاری که کرد هاجر را.

از آنجا گرفت اگر اشتباه نکنم یادم نیست تو تورات این موضوع را خب حالا ادامه داستان این‌جوری است که هاجر برای ابراهیم پسری زایید و ابراهیم آن را اسماعیل نامید.

پس از تولد معجزه آسای اسحاق که به نظر می‌رسد اینکه این متن این مربوط به تورات که من این‌ها را بعد وقتی اسحاق به دنیا می‌آید جشن می‌گیرند یهو ساره متوجه شد که اسماعیل پسر هاجر مصری اسحاق را اذیت می‌کند پس به ابراهیم گفت این کنیز و پسرش را از خانه بیرون کن زیرا اسماعیل.

با پسر من اسحاق وارث وارث تو نخواهد بود یک جایی من ترجمه را دقیقاً دیدم که عبارت برده و آزاده‌ست یعنی اسماعیلی که در واقع پسر یک زن برده‌ست نمی‌تواند همراه با اسحاق وارث باشه این موضوع ابراهیم را بسیار رنجاند چون اسماعیل نیز هست پسر او بود اما خدا به ابراهیم فرمود درباره پسر و کنیزت آزاد و خاطر مباش آنچه ساره گفته است انجام بده زیرا توسط اسحاق است که تو صاحب نسلی می‌شوی که وعده‌اش را به تو دادم. پس پسر.

آن کنیز هم قومی به وجود خواهد آورد چون آن نیز پسر توست ولی آن نسل اصلی ابراهیم نسلی که از اسحاق بعد ماجرا این است که اسماعیل هاجر را اسماعیل ابراهیم ماجرای اسماعیل می‌برد و ماجرای اینکه این‌ها تشنه هستند تو بیابان چشمه میجوشه و این‌ها که تورات هم آمده در واقع این از تورات که ما اینجا نقل میکنیم تو ماجرای چشمه آب و این‌ها این شکلی خب بگذارید باز یک قطعه‌ای را پیدا بکنم این‌ها را می‌توانم استفاده کنم خدا گفت.

به تحقیق زوجه‌ات ساره برای تو پسری خواهد زایید او را اسحاق نام بنه و عهد خود را با او با به استوار خواهند داشت تا با ذریت او بعد از او عهد عهد ابدی باشد و اما در خصوص اسماعیل تو را اجابت فرمودم اینک او را برکت داده بارور گردانم اینک او را برکت داده بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم ۱۲ رئیس از وی پدید آید و امتی عظیم از وی به وجود آورد لیکن عهد خود را. با اسحاق استوار.

خواهم ساخت این ۱۲ رئیس مورد استناد شیعه است که عیناً در تورات آمده که در نسل اسماعیل ۱۲ تا رئیس حالا این کلمه رئیس چه بوده که این‌جوری ترجمه شده مثلاً به شیعه استناد می‌کند به اینکه به هر حال این متن نشان دهنده این است که در اولاد اسماعیلی مثل اسحاقی که ۱۲ شعبه وجود داشت اینجا هم ۱۲ شخص خاصی خب بگذارید دیگر نمی‌دانم چه چیزهای جالبی هست خیلی چیزها هست که حالا من توصیه ام این است که این قسمت را به طور.

کامل بخوانید که از در خود تورات من حقیقتش این است کتاب مقدس را من خودم نیاوردم و مجبور شدم که یک خورده سرچ بکنم متن‌ها را تو اینترنت بگیرم برای همین خیلی دنبالش نیستم.

بگذارید یک لحظه اجازه بدهید که چیزهایی که میخواستم بگویم این تعبیرهای خاص یهودی‌ها و مسیحی‌ها در مورد مسئله اسماعیل و اسحاق بود اسماعیل اصلاً این کسی نیست که قرار ازش نسلی به وجود بیاید و اینکه در تورات حتی این عبارت هست که به فرزندانش به اسماعیل برکت دادم فرزندان.

بی‌شمار پیدا می‌کند ولی فرهنگ یهودی به هر حال یک فرهنگ کاملاً ضد اسماعیل و از آن عبارتی که مثلاً فرض کنید گفته می‌شود که ما اسماعیل را وحشی کلمه وحشی یک چنین چیزی در موردش به کار برده می‌شود.

خب یهودی‌ها استناد میکنند که ببینید فرزندان اسماعیل همین‌جوری هستند و همیشه هم در حال جنگ بودند و می‌گویند این نتیجه این ویژگیه که در خود اسماعیل وجود داشت متاسفانه حالا بعد که علامت دارم راحت میبینم ولی خب بگذارید من حدوداً گفتم دیگر.

که موضوع چیست کلاً شما در تورات به هیچ وجه خب طبیعی هم هست که این را نمیگید که اسماعیل فردی برگزیده و خاصیه و ابراهیم به این منظور خاصیه که با یک نیت مثلاً وحی الهیه که اسماعیل را می‌برد در یک بیابانی و رها می‌کند ایده‌شون این است که اینجا یک اتفاق بدی افتاد ابراهیم اصلاً بی‌صبر بود و از یک کنیزی شایسته نبود باردار شد و بعداً وقتی خداوند وعده‌اش را عمل کرد این‌ها دیگر وجودشون ضروری نبود و مثلاً به نوعی به پیشنهاد ساره.

و تایید خداوند ابراهیم این‌ها را از خودش دور کرد می‌گوید چقدر کراهت دارد که یک مردی.

رها کردن در بیابان به فرمان خدا

بعد از یک چنین چیزی مثلاً زن و بچه‌اش را ببره تو یک بیابانی ول کند در حالی که از تشنگی دارند میمیرن این‌ها دیگر قیدی چیز نیست دیگر خیلی به اصطلاح چون ببینید ما در قرآن عین همین معنی را داریم که ابراهیم با نگرانی این‌ها را دارد ترک می‌کند و در بیابان رها می‌کند ولی از اولش همه چیز به فرمان خداست و ابراهیم.

یک جوری می‌داند که اینجا مشکلی برای این‌ها پیش نمیاد ولی چون متن توراتی که می‌خوانید هاجر احساس می‌کند که خب دیگر اینجا از بچه‌اش دارد از تشنگی میمیره حتی بچه را میذاری یک جایی و میری دور وایمیسته می‌گوید من تحمل اینکه مردن بچه‌ام را ببینم ندارم بعداً بچه آنجا دست و پا می‌زند و جیغ و داد می‌کند و یک چشمه‌ای.

مثلاً در می‌آید و فرشته می‌آید به هاجر می‌گوید که نگران نباش برو آنجا مثلاً آب در آمده و به بچه‌ات آب بده. یعنی واقعاً به نظر می‌آید که این‌ها در معرض خطر مرگ هستند در داستان اینجا اینجوری، همین دور وایمیسته. می‌گوید من تحمل اینکه مردن بچه‌ام را ببینم ندارم.

بعداً بچه آنجا دست و پا می‌زند و جیغ و داد می‌کند و یک چشمه‌ای مثلاً در می‌آید و فرشته می‌آید به هاجر می‌گوید که نگران نباش برو آنجا مثلاً آب در آمده و به بچه‌ات آب بده. یعنی واقعاً به نظر می‌آید که این‌ها در معرض خطر مرگ هستند.

در داستان قرآن این‌جوری است که خب خداوند این‌جوری خواسته و ابراهیم هم نه تنها مطمئن از زنده موندن، می‌داند که این‌ها ازشان یک نسلی به وجود میاد، دعا می‌کند که از این‌ها یک پیامبر بزرگی مثلاً ظاهر بشود و الی آخر. بنابراین کلاً این قسمت ماجرای اسماعیل برای یهودی‌ها یک جنبه دیگه‌ای دارد.

خیلی خیلی با چشم‌های حداقل چند تا ماجرای بزرگ ساختن کعبه همراه با ابراهیم، این دستور خداوند که کعبه را برای کسانی که میان طواف می‌کنند پاکیزه نگه داری، اینجا چیزی که تو سوره مریم بهش اشاره می‌شود که دارد اهل خودش را در واقع دعوت میکنه، به اضافه مهم‌ترین ماجراش که قربانی شدن اسماعیل توسط ابراهیمه که تو قرآن با صراحت، از نظر من، من به این می‌گویم صراحت، که کسی که دارد قربانی می‌شود اسماعیله.

بعداً یهودی‌ها این را برای اسحاق نقل می‌کنند. کسی که قرار است قربانی بشود اسحاقه نه اسماعیل. خب

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این ماجرای اینکه هاجر و اسماعیل بیابان آنجا شهری وجود ندارد بعد هم زیر زهر نیست یعنی جایی نیست که کشاورزی به شرط و در آن کرد. کاملاً بیابان بیابان و این آیه که می‌گوید و ابراهیم مکان البیت.

یعنی خداوند می‌گوید جایی ابراهیم یک جایی گفت این خانه را بساز. یعنی این که واقعاً مثل این چیزهایی که نقشه گنج هست، این‌جوری خداوند ابراهیم را به وسط بیابانی هدایت کرد و قرار شد تو آنجا یک خونه‌ای ساخته بشود.

به نظر نمیاد هیچ آبادانی آنجا وجود داشته. کارهای بعدی هم البته اسماعیل خیلی دیگر خبری در دست نیست که از این دیگر سوره مریم فرق می‌کند که به خانه ی عمو اهل بیت است.

می‌گوید اصلاً کاری ندارد. یک چیز دیگر این هم قضیه احتمالاً خب این دزد نیست ولی این را این آیا یعنی حضرت ابراهیم در واقع از جزیره ی عربی ها چیزی نمی‌شود اینجا واقعاً نکته‌اش نباید کرد و حالا قضیه که مثلاً تو اینترنت هم فرمودید و یا برای اینکه خب شما اصلاً با متن تورات کاملاً متوجه که آشنا نیستید. اصلاً آن دلالتی که ما در پیامبران قائل هستیم تو تورات این‌جوری نیست.

چیزهای خیلی بدتر از آن وجود دارد. من تلویحاً اشاره می‌کنم ماجرای لوط و دخترهاش و مثلاً فرض کنید ماجرای یعقوب و اسحاق که چطور یعقوب با فریب دادن پدرش مقام پیامبری را به دست آورد. این‌ها بعد یک سری مشکلات کلامی که ماها پیدا می‌کنیم پیدا نمی‌شود.

یعنی چطوری می‌شود که یک سری از این مسائل می‌گذرن؟ ما داریم به وارد بحث درباره یعقوبیت می‌شویم که من قرار بود به تأخیر بندازم. به هر حال فکر می‌کنم این‌ها نکته‌های جالبیه دیگر. بعد تورات در یک جاهایی تندنیه. برای خاطر اینکه این هم آها مثلاً ماجرای داوود. داوود یک فاجعه‌ست دیگر.

آخه زن فرمانده سپاه خودش را که می‌فرستد جنگ کشته بشود که زنش را دست‌آورد. واقعاً که منتها داوود در تورات لزوماً شما این‌جوری نباید نگاه کنید که جزو پیامبران خودش پادشاهه. کی دیوید نه داوود پیامبر می‌شناسد. سلیمان هم همین‌طور. این‌ها نسل پادشاه هستند. این اصلاً این دوران پادشاهی بنی‌اسرائیله که اوج عظمت بنی‌اسرائیله.

که پیامبران وجود داشتند، پادشاهان هم وجود داشتند. که تو قرآن این ذکر می‌شود. طالوت اولین پادشاه‌ست. که این بنی‌اسرائیل اومدن به پیامبر خودشان گفتن که برای ما رجع لنا ملکا. مثلاً می‌گوید برای ما پادشاهی قرار بده. در تورات هم این‌جوری هست که خداوند راضی نیست که این پادشاهی و یعنی سیاست از این جدا بشود ولی به هر حال جدا می‌شود.

پادشاه‌ها ولی بعداً دوباره بعد از طالوت داوود پادشاه و پیامبر هم هست. سلیمان پسر داوود پادشاه و پیامبر هم هست. ولی به هر حال یهودی‌ها خیلی این‌جوری نگاه نمی‌کنند. ولی این حرف در مورد ابراهیم، در مورد لوط، در مورد پیامبران کاملاً حرف‌های از نظر ما توهین‌آمیز در تورات هست.

این‌ها خیلی خیلی دیدگاه یهودی به شدت این‌جوری است که پیامبران را خیلی عمده‌ست. یعنی این که شأن عرفانی و این حرف‌ها نیست. خدا یک نفر را انتخاب کرده و خداوند فعال ما یشاء. می‌خواهد کره زمین را اصلاً بده به نسل ابراهیم حالا به هر دلیلی. لزوم ندارد بگی ابراهیم اصلاً یک اخلاق خاصی داشته و کار خاصی کرده.

آن دلالت و آن عظمت که پیامبران دید ما دارند تو قرآن دارند واقعاً در تورات اصلاً این‌جوری نیست. بنابراین تعجب نکنید که ابراهیم برای حفظ جان خودش مثلاً یک جایی یک دروغی گفته و بعداً آن قسمت را بخوانید خیلی بدتر از آن مثلاً.

خیلی شکی نیست. شکی با فرض اعتقاد اسلامی که این را تحریف کرده. ببینید تورات خیلی جاهاش یعنی تقریباً همه‌جاش این‌جوری است که آن چیزی است که این‌ها می‌فهمیدن دیگر.

تحریک شده که شما می‌گویید مثل این است که مثلاً داستان بنی‌اسرائیل به صورت وحی وجود داشته. من یک بار خیلی وقت پیش این را گفتم. نگاهی که تورات وجود دارد همیشه نگاه مردم یعنی مثلاً فقط به عنوان مثال به این اشاره کردم که شما تو قرآن وقتی موسی می‌رود سر وعده خودش با خدا ما این‌ها را می‌بینیم که خدا دارد با موسی حرف می‌زند.

متوجه هستید؟ ولی بنی‌اسرائیل همیشه این‌جوری است. وقتی موسی می‌رود تو چادر که بهش وحی بشه، نقطه دید بیرون چادره. هیچ چیزی که آنجا چه اتفاقی افتاد، این مردم‌ان که دارند روایت ماجرا را می‌بینند و روایت می‌کنند. متوجه هستید چه می‌گم؟

شما هیچ‌وقت لحظه‌های مثلاً معنوی به این شکلی که ما تو قرآن همیشه انگار یک جور دیدگاه خداونده از یک طرف دیگه‌ای دارد مرتب هم تو قرآن یا تو قرآن این چیز تورات این‌جوری بچه ها می‌خوانید اصل ماجرا را دارید تو این چادر اتفاق می‌افتد ولی ما نمی‌دونیم چیست. ولی منتظر بمونیم مثلاً موسی بیرون بیاید.

یعنی موسی از کوه پایین بیاید به ما بگوید که چه گذشته در واقع دیدگاه تورات آن چیزی که مردم می‌دیدن داستانیه که تاریخ بنی اسرائیل را به روایت خودشان و فکر نمی‌کنم منکر این هم باشند خیلی.

فقط در مورد سفر پیدایش و آن چهار پنج تا کتاب اول که یک تأکیدی دارند که این اصلش یک وحی الهی بوده. ۱۰ فرمان که وحی بوده روی لوح کنده شده در تابوت عهد گذاشتن و به طور مقدس حفظش می‌کردند. کلاً دید خود یهودیان نسبت به تورات هست. این تورات واقعاً تو قرآن اجازه بدهید خود دست را بردارید.

شما باز در مورد چیزهای خیلی یهودی بحث می‌کنید. نه فقط یک این توراتی که الان دست ما هست با آن توراتی که قرآن بهش اشاره می‌کند چه نسبتی داره؟ واقعاً چون ما الان معتقدیم خیلی یعنی واقعاً معتقدیم که یک بخش های زیادی شو مردم مثلاً گفتن.

حتی اجازه بدهید حتی در لفظ خود یهودی ها وقتی می‌گویند تورات پنج فصل اول را منظورم هست. بنابراین اگر چیزی هم تو قرآن آمده مربوط به پنج فصل اول. به وضوح تو سفر پیدایش آثار وحی شما می‌بینید. دست مردم که نمی‌توانند داستان آدم و حوا را ساخته باشند.

مردم نمی‌توانند داستان طوفان نوح را مثلاً قید کرده باشند. خیلی از داستان های سفر پیدایش منبع وحی دارد. ولی خب دیگر بارها بازنویسی شده و شما اصلاً شیوه گردآوری تورات را وقتی می‌خونید، حالا من تو آن جلسات آینده ای که می‌آید ان شاءالله اشاره می‌کنم، هزاران سال گذشته و این‌ها گردآوری شده.

اصلاً این‌جوری نیست که ما اصلاً ادعایی وجود داشته باشه که مثلاً این متن هایی که به وجود آمده مکتوب شده خیلی نزدیکه به دوران مثلاً موسی بوده. دو تا تورات نوشته شده با فاصله زمانی خیلی زیاد از نظر جغرافیایی، یک تورات بابلیه، یک تورات دیگر این‌ها را به هر حال از نظر تاریخی این‌ها ادعای خود یهودی ها این است که این‌جوری نوشته شده.

بنابراین اینکه یک خللی بهش وارد شده باشه واضح می‌شود این ادعا را کرد. منتها خب یهودی ها قبول ندارند که خللی بهش وارد شده. برای خاطر اینکه می‌گویند خداوند حمایت کرده، خداوند این‌جوری و اینکه مردم این‌ها را شفاهاً مدام می‌خواندن و این‌جوری مثلاً سینه به سینه نقل شده و مانده دیگر.

آن کاری که در مورد قرآن در زمان وحی انجام می‌شد، کتابت می‌شد و اصلاً مجلد قرآن در یک فاصله خیلی کوتاهی بعد از مرگ پیغمبر به این شکل در واقع تدوین شد و مثل اینکه رساله کتاب جلد شد. چیزهایی پراکنده ای که وجود داشت این‌ها یک در زمان پیغمبر و یک فاصله کوتاهی بعد از پیغمبر اتفاق افتاده.

در مورد تورات و این چیزها اصلاً این حرف ها نیست. انجیل ۲۰۰ ۳۰۰ سال بعد و به این شکل فعلیش تو قرن چهارم شکل گرفته. تورات که خب خیلی هزارها در واقع گذشته تا شکل بگیرد. به هر حال یک تورات واقعی وجود دارد. برمی گرده به اصول اول این کتاب مقدسی که دست ما هست و فصل زبور داوود که تو قرآن بهش اشاره می‌شود.

همین الان هم فکر می‌کنم جالب ترین فصل تورات فعلیه و احکامی که در فصل های اول هست واقعاً خب خیلی هاش منشأ وحی داشته و مورد تأیید مسلمان ها هم هست که بعضی از این احکامی که آنجا هست با اینکه فرق می‌کند ولی احکام عمومی یهودی این‌جوری بوده.

مثلاً احکام عید پسر، احکام روز شنبه این‌ها واقعیتیه دیگر تو قرآن هم بهشان اشاره می‌شود. با جزئیات زیاد شما تو آن فصل های اول احکام را می‌بینید. خب من فکر می‌کنم که این همین مقداری که گفتم کافیه در مورد اینکه چه دیدگاهی آن ها نسبت به ماجرای اسماعیل و اسحاق دارند.

من سعی کردم بگویم که اسلامیش، آن چیزی که تو قرآن اومده، چه جوری می‌شود در واقع تعبیرش کرد که اصلاً برنامه من تعبیری که دارم این است که اصلاً اسماعیل جانشین ابراهیم بوده به عنوان نخست زاده خود یهودی ها را نخست زاده تأکید دارند.

چرا نخست زاده؟ من هم یک تعبیرهایی برای خودم از مفهوم پدر و پسر و این‌ها کردم و خب دلم می‌خواهد ازش استفاده بکنم. حالا ولی خب یک یک جایی که یک که اوری را می‌گه، می‌گوید اگر واقعاً شما این را قبول بکنید که فرزندان بر اساس یک نیازهای واقعی به وجود میان، من تأکیدم این است که ابتدا که شما زکریا را در حال دعا کردن می‌بینید، زکریا آدمیه که همه چیزش مطابق با حقیقته دیگر. بنابراین آن چیزی که به زبان میاره زکریا را در حال دعا کردن می‌بینی. زکریا آدمیه که همه چیزش مطابق با حقیقته دیگر.

بنابراین آن چیزی که به زبان می‌آورد خواستش با نیازش منطبقه، کلامش هم با خواستش منطبقه و عیناً هم تحقق پیدا می‌کند. و من تعبیرم این است که معنی این چیزی که در مورد زکریا و یحیی می‌بینیم که پدر چگونه در واقع دخالت می‌کند که این فرزندان به وجود بیان این است که نهایتاً آن نیاز واقعی که فرزندان را انگار شکل می‌دهد.

آن جاهای خالی‌ای که وجود دارد در جهان در قوم و در زندگی خانوادگی خود شخص ایناست که توسط آدم‌هایی با استعدادهای خاص، با ویژگی‌های خاص می‌آیند و این جاها را پر می‌کنند.

ورود انسان به زمین با نیت

حالا اینکه آن آدم‌ها در واقع چقدر آدم‌های کج‌ومعوجی باشن، یعنی آن پدر مثلاً اون‌جایی که در واقع در آن شکل گرفته چقدر دچار انحراف شده باشه، زنی که باردار می‌شود و به دنیا می‌آورد چه اتفاقی بین راه می‌افتد.

خلاصه این انسان از یک جایی انگار با یک نیتی وارد زمین می‌شود. در مورد آدم‌هایی مثل پیامبران می‌بینید این‌ها اسم دارن، قصد دارن، دیگر همه چیزشون مشخصه. شک نیست که این آدم الان که زکریا دارد دعا می‌کند بعداً درست است در واقع یک جوری وارد کره زمین می‌شود با نام و همه چیزش مشخصه.

شما اگر این نکته را در نظر بگیرید کاملاً اولاً طبیعی است که مثلاً یک چیزی مثل نبوت و رسالت مثلاً جهانی که ابراهیم دارد و انبیا بنی‌اسرائیل دارن، واضح است که در فرزندان باید یک جانشینی پیدا بکند به طور طبیعی. یعنی شما باید بیشتر احتمال بدهید که نسل اندر نسل پدر به پسر بده.

برای خاطر اگر این مکانیسم را قبول داشته باشید و به طور طبیعی نخست‌زادن نقش مهم‌تری ایفا می‌کند. یعنی اگر یک پیامبری واقعاً مقامش این‌جوری است که نیاز واقعی خودش را دقیقاً درک می‌کند و آن نیاز تبدیل به فرزندآوری می‌شه، واضح است که اولویت نیازش با چیه؟ جانشین برای خودش می‌خواهد.

یعنی اولین فرزند که دارد متولد می‌شود بزرگ‌ترین جای خالی‌ای که وجود دارد مربوط به رسالته. بنابراین فکر می‌کنم خیلی جاها هم این‌جوری هم بوده که به هر حال دیگر نخست‌زادها نقش مهمی در تاریخ انبیا هم داشتن. من نمی‌خواهم روی این موضوع تاکید بکنم ولی اسماعیل به عنوان فرزند اول ابراهیم من به نظرم می‌آید که جانشین واقعی ابراهیمه.

وقتی که می‌روند کعبه را بسازن همه چیز این‌طوریه که دارد پیش می‌رود که اسماعیل همراه ابراهیم همه کارها را دارد می‌کند و وارث این رسالت جهانیه تا آن ماجرای امر به کشتن که می‌ماند، نمی‌دانم آن روز که این را گفتم. ببین این چیز واضحیه که وجود دارد.

من اگر خدایی تعبیرهایی که می‌کنم شاید ناخودآگاه خیلی ساده‌تر ازش گفت. ببین شما وقتی ابراهیم امر می‌شود به اینکه اسماعیل را بکشه ابراهیم تصورش از وارثش چیه؟ وقتی خب ابراهیم تصورش این است خب دیگر اسماعیل از بین رفت دیگر. به من گفته خودش قبول کرده، اسماعیل هم که قبول کرده و دارند می‌روند.

تصور ابراهیم این است که وارثش اسحاقه دیگر. یعنی انتقال انگار یک جوری واقعاً انجام شد دیگر. وقتی هم درست است آن در آخرین لحظه آن کار انجام نمی‌شود ولی این انتقال به نوعی از ابراهیم به در ارث رسالت انجام شد و اسماعیل دیگر وارث آن رسالت نیست بعد از این ماجرا. اینکه این یک آزمایشی برای ابراهیم و اسماعیل بوده همه این‌ها درست است.

یعنی آن جنبه باشکوه انسانی‌اش و تسلیم شدن این دو نفر تو قرآن هم که می‌بینید مثلاً این واژه عیناً می‌آید که فَلَمّا اَسْلَما و تَلَّهُ لِلْجَبین.

وقتی که تسلیم شدن، یعنی تاکید می‌شود به این مقامی که این‌ها داشتن و القصص · ۲۷قَالَ إِنِّىٓ أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ٱبْنَتَىَّ هَٰتَيْنِ عَلَىٰٓ أَن تَأْجُرَنِى ثَمَٰنِىَ حِجَجٍۢ ۖ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًۭا فَمِنْ عِندِكَ ۖ وَمَآ أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ ۚ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ[شعيب‌] گفت: «من مى‌خواهم يكى از اين دو دختر خود را [كه مشاهده مى‌كنى‌] به نكاح تو در آورم، به اين [شرط] كه هشت سال براى من كار كنى، و اگر ده سال را تمام گردانى اختيار با تو است، و نمى‌خواهم بر تو سخت گيرم، و مرا ان شاء الله از درستكاران خواهى يافت.» الصّابِرین و اینکه اینجا به وضوح به نظر من تعبیر از صادق‌الوعد حداقل بخشش این است که آن چیز را در واقع تا آخرش تحمل کرد.

این رسالت در واقع بعد از اینکه اسماعیل قرار شد کشته بشود به اسحاق منتقل شده ولی نه به طور ذاتی. به طور به اصطلاح چه می‌گن؟ تبعی یعنی هر عارض شده بر اسحاق. من می‌خواهم یک استفاده‌ای از این بکنم.

اسحاق موقعی که به دنیا می‌آید انگار جانشین ابراهیم نیست و اتفاقی می‌افتد که این رسالت به اسحاق تعلق می‌گیرد. بگذارید این‌جوری بگویم. اسماعیلی که ببینید من وقتی می‌گویم که یک آدم می‌آد، مثلاً یحیی به روال می‌آید در اثر آن چیزی که در واقع زکریا در وجودش هست و به زبان هم می‌آورد خود زکریا. باها به زبان نمی‌آره.

اگر زبان هم بیاریم قطعاً خیلی خیلی احتمالاً می‌بینیم در موردش. می‌خواهد و این با آن چیزهای واقعی که تو دنیا وجود داره، اصلاً ما که نمی‌دونیم تو دنیا اصلاً چه چیزهایی، چه موجودی الان لازم است به آن قسمت جهانی‌اش که اصلاً نمی‌فهمیم. جامعه هم احتمالاً مقدار زیادی‌اش را نمی‌فهمیم، مال نیازهای خودمان هم تقریباً نمی‌فهمیم. معمولاً خیلی چیزها ممکن است یک موجودات خاصی بخوان به وجود بیان.

و اینکه این کانال‌های ما کلاً خرابه، بعد هم زنم که می‌خواهد به دنیا بیاره، کلی اینجا ممکن است اعوجاج رخ بده و این‌ها، این ولی در مورد زکریا، من این داستان‌ها را می‌خواهم بگم، داستان، داستان‌هایی هستند که در واقع چطور زکریا آن ایده‌ی خودش را تبدیل به فرزند می‌کند و مریم را به عنوان این موجود پرفکتی که اصلاً در واقع یک ایده‌ای اینترنشنال به دنیا می‌آره، اصلاً ایده‌ی حضرت مسیح چیزی مربوط به هیچ، چیزی مربوط به قوم و قبیله و این حرف‌ها نیست.

چیزی که از اول خلقت انگار قرار بوده انجام بشود و مریم می‌تواند این کار را انجام بده. و هر دو تا این شروع این داستان کنار هم قرار گرفتن، این دو تا تولد خاص، این ایده‌ها را خود به خود ایجاد می‌کند.

حالا من ایجاد کردم، می‌خواهم دارم از حرف‌های خودم این‌جوری دفاع می‌کنم، ولی خیلی نیست. خیلی دوست ندارم گاهی روی چیزهایی تأکید بکنم. خیلی حرف‌ها متوقف به این نیست که شما یک تئوری این‌شکلی را لزوماً قبول بکنید. خب، ببینید من یادم نره چه داشتم می‌گفتم. من می‌بینید الان من الان که مکث کردم، یک خورده یادم رفته.

بعد شما می‌گویید سوال می‌خواهید بپرسید، کلاً نظرتون چیه؟ چی؟ الان که گفتید، کاملاً یادم آمد. کاملاً یادم آمد. من اصلاً من آن‌قدر چیزی که داشتم می‌گفتم این است که اسماعیل که، یعنی فرزندی که به وجود می‌آد، استعدادهای ویژه دارد. یعنی اسماعیل استعداد ویژه‌ای دارد برای اینکه این رسالت جهانی را انجام بده. اسحاق لزوماً آن مقداری که اسماعیل آدم خاصیه، آدم خاصی نیست.

منتها این مشیت الهی برای اینکه دو تا نسل از ابراهیم به وجود بیاید که هر دو تا تو رسالت جهانی انگار باشه، باعث می‌شود که این اتفاق بیفتد. به طور طبیعی انگار یک وارث وجود داره، اسماعیل، ولی این اتفاق که می‌افته، حالا انگار یک جور، حالا من سعی می‌کنم این را بگم، نه، این‌جوری است دیگر.

دو تا دو تا شاخه بردار از ابراهیم، دو تا شاخه از ذریه ابراهیم تو رسالت قرار می‌گیرد. به نوعی اسماعیل هست، حالا حالت جهانی خودش را به صورت انگار از دست داده، ولی اسحاق هم در آن رسالت جهانی را دارد.

من می‌خواهم همه این‌ها رو، همه این‌ها را دارم می‌گم، برای اینکه بگویم که چرا این نه در این آیه‌های چندین بار تو قرآن اشاره می‌شود که طوری حرف زده می‌شه، طوری حرف زده می‌شود که انگار یعقوب پسر ابراهیمه. مثلاً همین‌طور. اسحاق نیست که انگار یعقوب را به وجود می‌آره، یعقوب را هم ابراهیم دارد به وجود می‌آورد.

اسحاق به نظر می‌آید اسحاق انگار یک جوری به طور خاصی، مثلاً به طور طبیعی وارث این رسالت شده و آن زمینه تکوینی را ندارد خودش که این رسالت را منتقل کند به فرزندش. به نظر می‌آید که از ابراهیمه که با رسالت یعقوب، نمی‌دانم منظورم را می‌رسونم یا نه.

اسماعیل کسی بود که می‌تونست آن نسل را به طور طبیعی، اصلاً موجود شده بود از نظر تکوینی، همه استعدادها را داشت، همه چیز و شرایط را داشت برای اینکه وارث ابراهیم بشود و قطعاً تو فرزندانش هم می‌تونست این اتفاق بیفتد.

اگر من مثلاً فرض کنید یک آدمی را برای یک کاری خلق کردم، حالا به یک دلیلی حکم مثلاً کاغذی که بهش دادم، حکم را بردارم بدهم به یک نفر دیگه، لزوماً آن آدم بعدی همه آن چیزهای تکوینی که باید انجام بده رو، ممکن است ویژگی‌های کافی را نداشته باشه.

من احساسم این است که یعقوب، این نوع در واقع خاص که یعقوب هم به ابراهیم نسبت داده می‌شه، انگار که باز آن دیده‌ی ابراهیمه که دارد فرزند اسحاق را ایجاد می‌کند. می‌دانید منظورم چیه؟ اینکه فرزند چگونه ایجاد می‌شه، مثل اینکه آن نیازی که در دید ابراهیم هست، مثلاً اسماعیل را ایجاد کرده.

نیازهایی هست، چیزهای واقعی، جاهای خالی‌ای هست در جهان، حالا خود ابراهیم موجود جهانی شده، نیازهایی هست، اسماعیل را ایجاد کرده، خب اسماعیل ایجاد شد. بعدش اسحاق مثلاً به وجود می‌آید.

اسحاق همه ویژگی‌های تکوینی که اسماعیل دارد را ندارد و یک جوری به طور طبیعی، به طور قراردادی انگار جانشین ابراهیم می‌شود و نسل ابراهیم در اسحاق، مثل اینکه اسحاق این‌شکلی نیست که واقعاً آن رسالت جهانی جزو وجودش باشه که این را بتواند به فرزندش منتقل بکند.

آن چیزی که وجود داره، همه ابراهیم و یعقوب هم به ابراهیم به نوعی نسبت داده می‌شود. و نسل اسحاق باز به دلیل وجود پدر بزرگشون که یعقوب مثلاً فرض کنید به نوعی ویژگی‌های خاص پیدا کرد آن نسل را ادامه پیدا کرد.

من هم می‌خواهم توجیه بکنم که چرا در قرآن این‌جوری برخورد می‌شود که اصلاً از اولش بشارت مثلاً اسحاق و یعقوب به ابراهیم می‌دهند. واقعاً این کسی ندونه فکر می‌کند که یعقوب هم یعنی جزو فرزندان ابراهیم پیدا می‌کند. چطور مثلاً اومدن به یحیی گفتن که به زکریا گفتن یک فرزندی بهتان می‌دهیم به اسم یحیی. آمد دعا کرد.

تا فکر کنید ابراهیم دعا کرده برای خاطر همین که در نسلش یک چیزی قرار بگیرد و فرشته آمده گفته خیلی خب به اسحاق و در ماورای یعقوب را می‌دهیم. انگار این نیاز ابراهیم از روی اسحاق هم رد می‌شود یک جوری به یعقوب هم دارد می‌رسد. متوجه هستید منظورم چیه؟ و چرا این شکلیه؟

برای اینکه اسحاق به طور قراردادی انگار جانشین ابراهیم شده نه به طور واقعی. کسی که واقعاً جانشین ابراهیمه همان نخست‌زاده‌ست که عیب برایش حساب نمی‌شود که فرزند یک کنیز و نمی‌دانم برده و این حرف‌هاست. تو قرآن اصلاً این حرف‌ها را خوشبختانه هیچ‌جایی نمی‌بینید که اشاره‌ای بشود که مثلاً هاجر نمی‌دانم نقطه ضعف برایش حساب بشود که.

به هر حال ذکری از این چیزها تو قرآن خوشبختانه نیست و اسماعیل قدر و منزلتش به وضوح تو قرآن از اسحاق به نظر من بالاتره. یک جوری حتی در حداقل آن صحنه قربانی کردن آدم احساس می‌کند که از ابراهیم هم یک یک قدم آنجا جلوتره. یک قهرمان اصلی ماجراست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من بگذارید ایشان زودتر از شما سوال داشته باشند. اول ایشان. من می‌خواستم بپرسم که این قضیه از این هم استفاده بکنم. یعنی که اسحاق قبل از ماجرای اسماعیل و مثلاً ابراهیم دیگر آن ایده وارث و موقع تولد اسحاق دیگر نیاز نداشته که در نظر بگیرد.

مثلاً به خاطر همین. بله. یعنی وقتی که این ماجرای قربانی کردن پیش می‌آید اسحاق وجود دارد. می‌گویم مثل اینکه حکم را بگیرد یک نفر دیگر این شکلی نیست که حکم را از این گرفتن و یک نفر دیگر مثلاً حالا تازه دارد می‌آید. و اگر تازه دارد می‌آید می‌تواند با ویژگی‌های خاصی بیاید.

به نظرم این‌جوری می‌آید که اسحاق در مثلاً تورات سن اسماعیل در موقعی که اسحاق به دنیا می‌آید ۱۲، ۱۳ ساله. این‌جوری گفته می‌شود. ۱۳ سال فکر کنم گفته می‌شود. و به وضوح ابراهیم در قرآن اسماعیل در قرآن موقعی که موقع بنای کعبه بوده هم جوان بوده.

این‌جوری نیست که بچه و نوجوان بوده. و در واقع اتفاقی که افتاده اگر تورات را حالا ممکن است تورات خب یک چیزهایی کج و معوج شده ولی تورات این‌جوری نقل می‌کند. حداقل این فکر می‌کنم قطعیه دیگر. اسحاق به دنیا آمد یک خورده بزرگ شد و بعد ابراهیم آن را می‌گویند اسماعیل را اخراج کرد.

اسماعیل را برداشت برد به بیابان. این اتفاقی که اسماعیل را به بیابان می‌برد وقتیه که اسحاق دیگر. حالا چند ساله است خیلی شاید روشن نباشد. ولی این حرفی که می‌زنید کاملاً درست است. یعنی این شکلی نیست که ابراهیم اسحاق بعد از این ماجراها و بی‌وارث شدن ابراهیم به وجود آمده باشه.

خب. این فقط لزوم دارد که یک در نسل پیامبر حتماً پیامبر که یک چیز به وجود بیاید. یعنی مثلاً فرزند پدر و فرزند باشند. شما معلوم است به لزوم ندارد. من یک عالم توضیح دادم که این‌جوری نیست.

خود ابراهیم که پدرش اصلاً وضعش نه مثلاً بین پیامبر ما حالا ما هم اگر بخواهیم اعتقادات یک خورده تلقی را به من مورد نظر قرار بدیم، سه حضرت علی حالا بوده کلاً در آنجا.

نه در آن مورد که دارم صحبت می‌کنم. برای اینکه سوالی در مورد بحث ما نیست فعلاً. در مورد اسحاق و نه با این بحث که ایده چه جوری منتقل می‌شه، می‌خواهم ببینم یا الان نمونه از موسی هست دیگر.

از موسی که از پدرش چیزی بهش منتقل نشده. من قبلاً گفتم دیگر که من این شکلی نیست که از پدر.

انتقال رسالت و نخست‌زادگی

می‌گویم اولویت طبیعی انگار این است که از پدر به پسر و به طور طبیعی هم به نخست‌زاده برسد. ولی خیلی موارد به نخست‌زاده نرسیده. ویژگی‌های خاصی که فرزندان بعدی مثلاً به وجود اومدن. مثل اینکه یک پیامبر هم ممکن است در یک جایی به پختگی رسیده یا همسر خوبی نداشته، همسر خوبی گرفته.

آن برایش مثلاً آن چیزی در واقع تحقق داده آن انسانی که قرار است به وجود بیاید و گاهی هم که اصلاً فرزندی وجود ندارد یا پسری وجود نداره، کسی دیگه‌ای می‌آید جانشین می‌شود دیگر.

اینکه این اتفاق می‌تواند همان‌جوری که در مورد ابراهیم از هیچ‌چی اگر تئوری که اصلاً انسان‌ها چگونه متولد می‌شوند یک خورده قبول بکنید که ایده‌ای وجود داره، این ایده توسط مادر انگار تحقق پیدا می‌کنه، آن‌وقت خب این چیزها طبیعی است. ممکن است این تئوری را قبول نکنید و یک حرف‌های دیگه‌ای بزنید، مثل تئوری ساختن برای شواهدی که وجود دارد.

همه این‌ها شواهدی وجود دارد. شواهدی وجود دارد که نسل اندر نسل در خاندان ابراهیم حداقل این پیامبری، رسالت دارد منتقل می‌شود. من عرضم این است که اصلاً این سوره این کار را دارد می‌کنه، یعنی این دو تا بخش اول یا اصلاً مفصل‌ان، دارد این ذهنیت را ایجاد می‌کند که اصلاً ماجرا چیه؟

چگونه یک انسانی از آسمان به زمین می‌آد؟ یحیی چطور متولد می‌شه؟ با دعای زکریاست که متولد می‌شود. مریم نه دعایی می‌کند نه هیچی. مریم نشسته و روح‌القدس می‌آید سراغش.

کاری که زن می‌کنه، پرورش آن انگار چیزی است که حالا اسمش را بگذاریم ایده، ایده، واژه‌ای که افلاطون به کار برد در مورد تولد کودک که ایده از پدره و در مورد مادر این واژه کورا، حالا فکر می‌کنم یک خورده بیش از اندازه دست‌کم گرفته‌ان.

یعنی کورا خیلی واژه چیز نیست. تقدس را مثلاً اهمیت ایده را ندارد. بیشتر مثل یک چه می‌گن؟ مثل مفهوم مکان دارد. می‌گوید خب پدر ایده را در این مکان می‌گذارد آن بعد در خودش احتمالاً رشد می‌کند.

در حالی که تو قرآن زن همون‌قدر در واقع این انتقال آن کودک یک یک قسمتی از تو کانال پدره، به یک جایی می‌رسه، مادر هم منتظر می‌کند و در مورد حضرت مسیح می‌بینیم که همه کار را در واقع حضرت مریم دارد انجام می‌دهد.

بگذارید من چیزی که می‌خواستم بگویم این بود که در واقع حرف‌هایی که زدم از توشون یک توجیه طبیعی برای اینکه چرا اسحاق و یعقوب با همدیگر ذکر می‌شن، گفته می‌شود به هر این‌ها لهو اسحاق و یعقوب و اینکه اسم‌های اینجا ذکر می‌شه، همه این‌ها یک جوری روشنه دیگر که چرا این‌جوری دارد ذکر می‌شود و احتیاجی به اینکه اسماعیل و کسی دیگه‌ای برود از آن اسماعیل، نه تنها نیست، بلکه کل سوره فکر می‌کنم ساختارش به هم می‌ریزه اگر این اسماعیل را یک چیز دیگه‌ای بگیریم.

من نمی‌دانم آیا اسماعیل تکراری هست، معنی سوره چه می‌شود اصلاً؟ ببخشید، در نظریه این‌جوری می‌شود که ممنون از آن واژه نظریه یا و حتی گاهی اوقات من حرف‌هایی که می‌زنم می‌گویم کانجکچر. نه اینکه واقعاً این‌جوری است دیگر. یک چیز قابل اثباتی من چیزی، خیلی حرف‌هایی که می‌زنم کاملاً این‌شکلی برای خودم، حالا اصلاً حدس دارد.

ممکن است یک مدت بعد شواهد دیگه‌ای به دستم بیاید و به نظرم بیاید حدس‌ام تو این ندارم که چه اتفاقی آنجا افتاده. ولی من واقعاً دوست داشتم در مورد این حرفی که در مورد اینکه حضرت مسیح مسکوت شدن و پذیرفتن، واژه کانجکچر را به کار ببرم.

برای خودم این‌جوری است. این‌شکلی نیست که برای خودم این‌جوری اثبات شده باشه. با شواهد خیلی جور در می‌آید. من احساس می‌کنم که می‌تواند این اتفاق افتاده باشه و یک چیزهایی را باهاش بهتر آدم می‌تواند ببیند و شاید هم غلط باشه.

ولی بعد از اینکه از نظریه به کار، همه این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم مثل گفتن یک تئوریه که شاید کاملاً غلط باشه، شاید یک بخش‌هایی‌اش غلط باشه. نکته این است که از تئوری نداشتن بهتر است. حداقل وقتی یک چیزی تو ذهنتان هست، می‌توانید بروید جلو ببینید واقعاً با آیه‌ها سازگار هست، نیست، سوره را خوب دارید می‌فهمید یا نه.

این‌طوری حضرت یعقوب، اِ، بودش که در واقع توانایی سر به عهده گرفتن آن رسالت جهانی را پیدا کرد. در واقع این‌ها آل یعقوب یا بنی‌اسرائیل‌ان دیگر. این‌ها به اسحاق نسبت داده نمی‌شن.

نه، این هم که شما می‌فرمایید، من این را چک نکردم. چون حضرت اسحاق خیلی چیزهایی می‌شه، خیلی مستقیماً یاد نمی‌شود و ببخشید، در مورد اسحاق، حضرت اسحاق از پیامبران بزرگ خداست و مستقیماً ازش یاد می‌شه، صحنه‌ای هم من می‌گویم.

ما می‌گویم من می‌گویم اسحاق را در قرآن نمی‌بینیم. ازش می‌شنویم با بهترین واژه‌ها. فراموش نکنید که اسحاق موجود کاملاً آسمانی، یعنی فرشته‌ها می‌آیند به ابراهیم می‌گویند که ما یک چنین فرزند خاصی داریم به تو می‌دیم، از همان همسر، یعنی این حالت معجزه آسای تولد اسحاق را فراموش نکنید.

اسحاق از این پیامبران خیلی خالصِ چیز است. می‌دانید منظورم چیه؟ همه پیامبران این‌شکلی نیستند. موسی این‌جوری نیست. موسی مثلاً در جوانی خودش ممکن است حالا مرتکب گناه شده. آدم‌هایی مثل یحیی، حضرت مسیح، اسحاق، این‌هایی که از طرف خداوند فرشته می‌آید و به‌طور معجزه‌آسایی در پیری و این‌ها آدم‌های خیلی خاصی‌ان.

من می‌گویم خود اسحاق داستانی از اسحاق اینایی که از طرف خداوند فرشته می‌آید و به طور معجزه آسایی در پیری و این‌ها آدم‌های خیلی خاصی‌ان. من می‌گویم خود اسحاق داستانی ازش نمی‌بینیم و اسماعیل یک جوری چهره بارزتری تو قرآن. نه اینکه اسحاق خیلی آدم ولی اسحاق آن وارث طبیعی ابراهیم نبوده.

من گفتم ببینم آیا شاهدی، خیلی از یک جور بودن اسحاق و یعقوب کنار هم وجود دارد برای این مسئله یا نه؟ همین که شاهدی الان خودت این شاهدی که من قبلاً هم بهش اشاره کردم. این‌ها آل یعقوب‌ان اصلاً، بنی‌اسرائیل‌ان. چه توضیحی شما دارید که این‌ها آل اسحاق‌ان؟

من گفتم از یک طرف خودم که مثلاً اگر یک جور دیگر فکر داری می‌شود البته اسحاق یعنی یک تفاوتی وجود دارد. تفاوت از چه نظر؟ همین تفاوت در پتانسیلی که برای داشتن آن آره، من این را قبول دارم. این شاهدی ببین یک انسان، ببین مثلاً شما نگاه کن، یک لحظه اجازه بدهید.

شما اصلاً این پتانسیل داشتن برای رسالت، برای جهانی رسالت جهانی به معنای برترین نسبت به دیگران نگیرید. خضر رسالت جهانی ندارد ولی موسی که بزرگترین پیامبر مثلاً تو این سلسله‌ست، خدا می‌تواند بهش بگوید خضر، مثل شاگرد. برو ببین یک آدمی دارد گوشه کنار برای خودش یک کارهایی می‌کند اصلاً کاری به کار دنیا ندارد. خیلی کارای جزئی انجام می‌دهد.

ممکن است خیلی از نظر معنوی هم بالا باشه. یک ویژگی خاصی که ابراهیم پیدا کرد و در نسل ابراهیم هم باقی موند، این رسالت را به یک انجامی برسونه. نه اصلاً این‌جوری نیست که شما بگویید حالا مثلاً فرض کنید هر کسی که این رسالت بهش منتقل بشه، این مثلاً می‌گویید جزو این‌ها و مثلاً مدال‌های طلا را همه را این‌ها گرفتن.

نه، خیلی‌ها مدال طلا. و زنا چی؟ زنا اصلاً مدالی که مدال نگرفتن. موقع برون این‌ها. نه این را کلاً این‌جوری تعبیر نکن. این یک چیز خیلی خاصی که در ذریه ابراهیم قرار است یک ماجرایی در این ذریه پیش برود که نهایتاً از نظر ما منجر به نزول قرآن میشه، از نظر مسیحی‌ها منجر به ظهور حضرت مسیح می‌شود و تمام می‌شود.

مسیحی‌ها تعبیرشون این ماجرا چیه؟ که ابراهیم انتخاب می‌شود و تو ذریه‌اش یک ماجرایی اتفاق می‌افتد که مسیح متولد بشود دیگر. ما می‌گوییم آخرش این است که قرآن به وجود بیاید و حضرت مسیح هم متولد بشود. این هم مال خودش، رسالت خودش را دارد.

به هر حال این ماجرای خاصیه. من حرفی ندارم که این‌ها همیشه در زمان خودشان به نوعی مثلاً برجسته‌ترین انسان‌های روی کره زمین‌ان. حتماً هستند. ممکن است آدم‌هایی گوشه کنار باشن، خیلی آدم‌های برجسته‌ای باشند.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. حتماً باید یک یک لحظه اجازه بدهید. یک سری از این‌ها برای خاطر اینکه همین در واقع، چه از کلمات اداری که در واقع دارند استفاده می‌کنند. حضرت اسحاق، تعلیق خدمتتون می‌گویم.

در نقد اسحاق این‌جور اتفاقا می‌افتد. فکر می‌کنم این نتیجه همین است که واقعاً پیش‌بینی بود که بنی‌اسرائیل به هر حال بگذارید این را بعداً می‌خواهم در موردش صحبت کنم. ببینید در واقع کار در بنی‌اسرائیل خراب شد.

انگار یک مرحله نمی‌شد کار را انجام داد. دو تا شاخه لازم بود. یک بنی‌اسرائیل کار من واقعاً یک خورده از اینکه خیلی در ضد بنی‌اسرائیل دارم صحبت می‌کنم کلاً احساس بدی دارم این دست‌بندی.

چون اولاً به هر حال در شعبه آل یعقوب، حضرت مسیح متولد شده. پیامبران بزرگی ظهور کردن. تورات به وجود آمده. از موسی آنجا هست. خیلی چیزها اتفاق افتاده ولی نهایتاً شما می‌بینید که نمی‌شد دیگر انگار آنجا کار را ادامه داد. یعنی پروژه در آل یعقوب به یک جایی رسید که با از مسیح ختم شد بدون اینکه همان قرآن مثلاً نازل شده باشه.

و قسمت اصلی که قرار است نهایی باشه، قسمتی که اسماعیل اینجا ساکن شده، کعبه را برای همین ساختن. مثل یک یک بار ازش تعبیر می‌کنم، از تعبیر میرزامیه. می‌گویم این‌ها دیوار ذخیره‌ان. این‌ها یک نسلی اینجا قرار داده شده، فعلاً کاری بهشان نداریم.

قرار است که انگار آن نسل آل یعقوب بروند یک خطایی را بکنن، یک تلفات زیادی مثلاً بدن و نهایتاً وقتی که همه چیز اینجا تمام شد، به هر حال در آل اسحاق آن اتفاق نهایی قرار است بیفتد. اینکه می‌شد با یک شاخه کار را انجام داد، به نظر می‌آید پیش‌بینی این است که نمی‌شود و این اتفاق دارد می‌افتد.

یعنی دو شاخه دارد می‌شود رسالتی که هست. این چیزی که تو این‌ها دیگر تئوری نمی‌خواد. این به وضوح تو قرآن دارد این حرفو می‌زند. این صراحتی وجود دارد که خداوند با یک نیتی دقیقاً کعبه را می‌سازه، اسماعیل را اینجا می‌ذاره، آن شاخه شروع می‌شه، اسحاق و یعقوب و این‌ها ادامه پیدا می‌کنند و رسالت برمی‌گردد دوباره کنار کعبه.

این یک چیزی نیست که تئوری، فقط اینکه آدم این حرف‌ها را می‌زنه، یک چیزهایی را توضیح می‌دهد. این‌ها کجاها مستقل؟ اینجاها مستقل‌ان. اینکه دیگر احتیاج به تئوری نداره، مثل مردن قرآن. اصلاً وقتی که ابراهیم و اسماعیل دارند تو قرآن کعبه را می‌سازن، دعا می‌کنند که یک رسول اصلاً بزرگی اینجا بیاید در این خاندان.

قرار این اتفاق بیفتد این‌جوری، نه اینکه این‌ها ندونن که این ماجرا چیست. نه اینکه ابراهیم وقتی از می‌گوید اینی هست که مرا من ذریتی را مثلاً یک احساس کند ای داد و بیداد که پسر از دستم رفت و بیابان بیچاره‌ها می‌مونن، اصلاً این‌شکلی نیست. یعنی ابراهیم خیلی خوب می‌داند که اینجا یک ماجرایی اتفاق می‌افتد بعد نسل اسماعیل در آینده. ولی رسالت در آل یعقوب.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. عرض می‌کنم با توجه به جوایز، این اصلاً راجع به حرکت آخر حتماً از یک جایی شروع می‌شود که قبلاً ادامه پیدا نکرده. به خاطر اینکه قرار است این آخرین حرکت باشه و این آخرین حرکت باید تمام آن جواب‌های خودش رو، اسباب خودش را داشته باشه.

خب؟ که یک اشتباهی گرفته نشود. باید در واقع ادامه آن حرکت می‌بود، شاید، اه، من قبلاً یک حرف‌هایی زدم در مورد اینکه چه فصلی داشته که یک چنین اتفاقی، خیلی وقت‌ها قبل‌ها، مثلاً تو جلسات تک‌رقمی. تو جلسه اول، دوم. ببین، مسئله امّی بودن پیغمبر، اینکه اینجا فرهنگ خاصی وجود نداره، این‌ها خیلی مهم است.

برای اینکه، اه، شما مثلاً نظم حضرت زکریا فکر می‌کنید در قوم خودش، حضرت زکریا پیغمبر خیلی بزرگیه، ولی تو قوم خودش کار به جایی رسیده که اصلاً علمایی هستن، برای خودشان یک سنت‌های دینی‌ای به وجود آوردن، دیگر اصلاً واقعاً اگه، شما ببینید مسیح آنجا متولد می‌شود و می‌خواهند بکشنش.

یعنی دین همراه خودش یک زمینه‌های انحراف خیلی شدیدی هم میاره دیگر. یعنی وقتی محیط اون‌شکلی می‌شه، واقعاً اگر قرآن را در آل یعقوب نیاوردن، خدا می‌داند چه اتفاقی می‌افتد. همه دیگر اینجا سوال فرهنگیه، فرهنگشون کج‌ومعوجه. اینجا قرآن یک جایی می‌آید که اصلاً انگار فرهنگی به اون‌صورت وجود ندارد.

نه تنها پیغمبر، پیغمبر امّیه، اصلاً کلاً مردم هوشیار، مردم این‌جوری هستند که، ببین، این حالت بی‌تمدنی منطقه به دلیل اینکه زیر ذره‌بین نیست، به دلیل اینکه ویژگی‌های خاصی داره، هیچ‌وقت اینجا خیلی آباد نبوده که همراه خودش مثلاً فرض کن یک فرهنگ خیلی خاصی بیاورد. خب، این خیلی مهم است که زمینه را آماده می‌کند که کتاب اینجا نازل بشود.

مسیح می‌تواند آنجا نازل بشود. موجود تکوینیه، چیکارش می‌خواهند بکنن؟ حداقل سعی می‌کنند بکشنش، نمی‌توانند جلو معجزاتش را تحریف بکنند. معجزات خودش را دارد انجام می‌دهد.

فرهنگ بنی‌اسرائیل و زبور

کتاب یک خورده سخته، در یک قوم بنی‌اسرائیل یک رسالتی که داشتن و انجام دادن این بود که فرهنگ بشر را کلی ارتقا دادن. با خیلی چیزها، کتابت، این‌ها واقعاً در بنی‌اسرائیل یک فرهنگی وجود دارد.

شما زبور داوود را بخونید، قطعاً مال چند هزار سال قبله. بعد مقایسه بکنید با کتاب‌های چند هزار سال قبل، می‌بینید این کتاب واقعاً دعاهاش، عین دعاهای که از ائمه نقل می‌شه، واقعاً فوق‌العاده‌ست، هم از نظر ادبی، هم از نظر مضامین عرفانی‌ای که مثلاً دارند.

به هر حال اینکه یک جور عرفان و ایده‌های خاص دینی سطح بالا، بنی‌اسرائیل رشد کرد، ولی خب، زمینه‌های تحریف و وحشتناک هم به وجود آمده بود و دیگر به هر حال فکر می‌کنم، اگر سوال شما این است که چه، چه، چگونه می‌شود توجیه کرد که اصلاً از اول دوشاخه شد، فکر می‌کنم خیلی حرف‌ها می‌شود زد.

که این‌جوری انگار یه، وجود یک سری نیروهای ذخیره لازم بوده. و می‌شد پیش‌بینی کرد که یک چیزهای سنگینی مثل یکتاپرستی و شریعت، به هر حال مردم مقاومت نسبت بهش نشان می‌دن، تحریکش می‌کنند و کم‌کم کار به یک جایی می‌رسد که نشه، کار را تمام کرد.

به هر حال این قسمت تو قرآن بدیهیه که این کار تعمداً دارد انجام می‌شود. اینکه ماجرای ذبیح اسماعیل به این انتقال مربوطه، جزو تئوری، نتایج تئوری و این حرف‌هاست، می‌تواند آدم قبول نکند. ولی اینکه این ماجرا دوشاخه شدن از اول وجود دارد و عمداً دارد انجام می‌شود و قرار است تو شاخه اسماعیل بعداً پیامبری بیاد، این‌ها بدیهیاته، جزو شواهد، اصلاً فکت‌ان، نه تئوری و این حرف‌ها.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من این را که همین‌جوری نبود، این نتیجه‌گیری‌تون یا بحثش، ولی به هر حال از نظر اسلام هم که نه، من نگفتم، من گفتم یک بار، تهمت توهین نیست، مسئله این است که حضرت اسحاق را توهین کردن یک چیزه، اینکه پیغمبر به اصطلاح عظیم‌الشانه، به دلیل ویژگی‌های تولدش و اینا، خیلی چیزه، خیلی آدم خاصیه تو قرآن.

فقط من حرفم این بود که اسحاق را نمی‌بینیم، یعقوب را می‌بینیم. داستان یوسف و خارج داستان یوسف، یک صحنه‌ای از یعقوب می‌بینیم وقتی دارد وصیت می‌کند. فرزندان خودش. عالی یعقوب اند دیگر. یعقوب شما اسحاق را نمی‌بینید که مثلاً به یعقوب یا فرزندان خودش حرفی بزند.

یعقوب در حال اینکه دارد می‌می‌رود و فرزندان خودش را دارد به عنوان وارث خودش دارد نصیحت می‌کند می‌بینید و تو داستان یوسف هم مفصلاً می‌بینید ولی اسماعیل را که بارها می‌بینید ولی اسحاق را در حد اینکه ازش تجلیل می‌شود که اسحاق خاصیه بهش اشاره می‌شود.

من یک روایت تورات و نمی‌دانم مسیحیت این‌ها گفتم. بعد هم آمد از پولس هم یک چیزی نقل بکنم. می‌گویم برای آدم تئولوژی پرداز خوبی است که توضیح می‌دهد که در یکی از نامه های داخل انجیل که چرا اسماعیل وارث نشده و اسحاق وارث شده.

و مسیحی ها هم به هر حال همان دیدگاه های کلی یهودی را دارند که مسئله برده بودن هاجر و اینکه اسماعیل انگار فرزند خلف نیست و این‌ها را قبول دارند. حالا بگذریم. بگذارید بحث خیلی طولانی نشود. من از گفتم از آخر به اول شروع می‌کنم. البته نهایتاً رفتیم سراغ خود آیه ها.

من یک چیز دیگر ای می‌خواستم بگویم. یعنی در تفسیر نفس ببینید که وارد بحث قرآنی بشویم. می‌خواستم موضوع موضع مسئله صادق و اسماعیل صادق و صادق الوعد را بگویم. این چیزهایی که از تورات و این‌جور چیزها خواندم و خود به خود باعث شد که بحث قرآنی در مورد خود یوسف هم بکنم.

یعنی این مسئله که چرا اسحاق و یعقوب بعد از ابراهیم ذکر می‌شوند و یعقوب به ابراهیم هم می‌شود نسبت داده می‌شود. طوری که انگار برادر اسحاق نه فرزند اسحاق. این‌ها را حالا بعداً می‌خواستم بگویم که الان گفتم. این که دیگر خود بعضی از چیزهایی که می‌خواستم بگویم را فکر می‌کنم الان در موردش بحث نکنم بهتر است.

مثلاً در مورد روابط پدر و فرزند و این حرف ها. یک چیزهایی دفعه قبل گفتم را در جلسه آینده ادامه می‌دهم. بحث را یک یک جوری چیز نکنیم. خیلی پراکنده نشود. و به اضافه اینکه من در مورد اینکه چطور مسئله اومدن فرشته ها پیش ابراهیم و این‌ها می‌شود ازش استدلال کرد که ابراهیم یک جوری شأن خاص خودش را دارد.

دفعه قبل یک حرف هایی زدم. قرار شد تا این هفته هر کسی بخواهد بتواند اعتراض کند باهاش بحث بکنیم در موردش و می‌خواهم یک هفته دیگر هم تمدیدش بکنم. الان دیگر وقت نیست. ولی اگر واقعاً کسی اینجا فکر می‌کند که آن ایده و استدلال خوبی نیست، من دوست دارم که در موردش شفاف در کلاس بحث بشود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. در مورد آن مسئله. بذاریدش برای هفته آینده دیگر. من این را که گفتم که اگر کسی سوالی در این مورد که قرار بود این جلسه پاسخ داده بشود داره، نگران نباشد. هفته دیگر ادامه می‌دهیم. در مورد این بحث هایی که کردیم اگر حرفی دارید. بله.

یعقوبی ها خوب بله یک خورده قدرت خریدن که از این ها از آن ور می‌آید. این یک خورده قدرت خریدن. این ها که کلاً تو بازار عادین. این ها مواد خب. بعد خب این ها هم هست. ولی شریعت را گذاشتن کنار دیگر ها؟ بله. نه اسلام ویژگی اش چیه؟ اسلام ویژگی اش این است که امت وسطه دیگر به اصطلاح.

یعنی همه چیزش در حالت قرار در حالت تعادل باشه. و نگاهشون را می‌خواهند به اسماعیل، این ها قرار است یک پیمان مثل ابراهیم یک بچه ای از من ناخلف داشته باشه. یک خورده تفاوت دارد با استدلال. این سوال خیلی خوبی است که واقعاً این‌جوری هست که مسیحی ها به راحتی این قسمت های تورات را نمی‌خونن.

آن‌قدر راحتی یهودی ها می‌خوانند. چون نمی‌بینید در سنت یهودی خیلی اصلاً کسی اشکال بکند و بخواهد توجیه کند این چیزها را. ولی مسیحی ها برای‌شان گرون تمام می‌شود بعضی از این چیزهایی که در تورات نوشته. ولی خب ایمان دارند دیگر.

تورات هم تحریف نشده. خیلی از مسیحی های به اصطلاح یک خورده در قرن های اخیر بریدن دیگر. یعنی اصلاً این حرف ها را قبول ندارند. می‌گویند که تورات تحریف شده. به دلیل یک دلیلش همین است دیگر. شأن پیامبران در تورات آن‌جوری که مسیحی ها احساس می‌کنند باید باشه نیست.

مسیحی ها خیلی خیلی دیدگاه های عرفانی و اینکه پیامبران موجودات خاصی را دارند واقعاً. بله این حرفی که می‌زنید درست است. یعنی فضای تفکر مسیحی یک خورده با این حرف هایی که تو تورات هست سازگار نیست و خودشان هم راحت نیستند با این مسئله. بگذارید من حالا یک چیزهایی را خب جا انداختم.

دفعه آینده هم در مورد این مسائلی که من گفتم در مورد روابط پدر و مادر با فرزندان هم بارها همین‌جوری دست و پا شکسته صحبت کردم. هی تاکید کردم که آدم‌ها همان‌جوری که از این داستان برمیاد، آدم‌ها همه یک جور یک وابستگی شدیدی تکوینی به خانواده‌شون دارند. وظایفی نسبت به خانواده‌شون دارند.

ببینید کلاً خانواده را رها کنن، من این اینترنشنال شدن که می‌گم، می‌گویم راحتی‌ست. نه اینکه انسان‌ها اصلاً این موجوداتی هستن، مگر خانواده‌ش، این‌جوری تعبیر نکنید. هیچ‌کس نه، اینترنشنال ندارد. ولی وظایف نسبت به خانواده را دارند. خب هر آدمی ممکن است یک جایگاه دنیا هم داشته باشه برای خودش.

این وظایف جهانی هم برای خودش قائل باشه. نه، ولی این را نمی‌شود. می‌گوید اونی که آن‌قدر بدیهیه این است که همه آدم‌ها نسبت به خانواده‌شون به‌طور طبیعی حتماً یک وظایفی دارند. ممکن است یک آدمی هیچ رسالت جهانی در وجودش نباشد. قرار باشه حداکثر تو محیط خودش کار بکند. ولی این تیکه را حتماً دارد.

و همه آدم‌ها کم‌وبیش به‌هرحال یک نسبت به جامعه خودشون، نسبت به جهان هم ممکن است. اگر شما عبادت کردن را رسالت جهانی بدونی که به‌نظر من هست، همه آدم‌ها یعنی عبادت تأثیر می‌گذارد در دنیا. یک آدمی که خوب عبادت می‌کنه، تو فضای دنیا تأثیر می‌گذارد. خب تأثیر تکوینی می‌گذارد.

بنابراین همه آدم‌ها، به این معنا رسالت جهانی دارند. یعنی رسالت‌ها اجتماعی نباشن، ولی جهانی بودن به این معنا برای همه در واقع به‌طور بدیهی وجود دارد. آن چیزهایی که ما دقیقاً بهش می‌گوییم جنبه‌های فردی، مثلاً عبادت خدا و این‌ها، به‌نوعی جهانی‌ان.

این کاریه که انسان برای نه فقط عالم انسانی، برای همه جهان در واقع انجام می‌دهد و تأثیر می‌گذارد. شما می‌تونی در درگاه برای صلاح مردم و برای دنیا دعا کنی. خب این تأثیریه که می‌گذارد. ما رسالت این را داریم که در مورد آدم‌های دیگه، چیزهای خوب از خدا بخواهیم. این‌ها هم پس جزو رسالت حساب می‌شود.

منظورم رسالت اینترنشنال بودن، این حس افراطی‌ایه که الان وجود دارد که آدم‌ها همه‌ش خودشان را در یک جهان بزرگی می‌بینند و رسالت‌های اجتماعی برای خودشان قائل‌ان. مثلاً در شریعت خدمت بکنند به معنای اینکه بروند مثلاً یک شلوغی، علم یاد بگیرند و نمی‌دانم از این حرف‌ها که الان خیلی زیاده. قبلاً هم نبود این‌جوری. خب، بگذارید برگردیم به این متن.

من حتماً نکته‌ای که می‌خواستم بگویم در مورد اینکه باز این تأکید ذکر شدن این افراد، آن دو قسمت اول که پایان در واقع دوران آل یعقوب، که داستان باهاش شروع می‌شه، که علاوه بر آن لحظه‌های آخر آل یعقوب که می‌بینیم و یک جوری از نظر داستانی آماده می‌شویم به اینکه برای اینکه برگردیم و ماجرا را از اول مثلاً یک جوری دوباره بازخوانی بکنیم، خود آن دو قسمت را هم مرتب تأکید می‌کنم که مثلاً ایده کلی اینکه انسان چگونه متولد می‌شه، نسل.

یعنی چی، که همه‌ش در واقع در قسمت اول هست. بعد هم که خب خیلی در واقع جهش واضحیه به اینکه برگردیم به اول این شاخه، ببینیم ابراهیم چطور در واقع صاحب رسالت شده.

فکر کنم آن توضیحی که دادم این بود که آن لحظه‌ای که از زندگی ابراهیم نقل می‌شه، لحظه‌ایه که از پدرش، از طرف پدرش رانده می‌شه، از قوم خودش رانده می‌شود و عیناً این عبارت می‌آید که مريم · ۴۹فَلَمَّا ٱعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ ۖ وَكُلًّۭا جَعَلْنَا نَبِيًّۭاو چون از آنها و [از] آنچه به جاى خدا مى‌پرستيدند كناره گرفت، اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و همه را پيامبر گردانيديم. و این رسالت در واقع یک جوری در چیز قرار می‌گیره، در ذریه ابراهیم. بعد، بعد از این، در ادامه اون، اسم‌هایی که هستن، دیگر حضور ندارد فعلاً.

برای خاطر اینکه اسماعیل، قرار است که بعداً ذکر بشود برای خاطر اینکه تو نسل در واقع آل یعقوب و آن رسالتی که ابراهیم داشته نیست.

بعد از این شروع، بالاترین نقطه، نقطه اوج در واقع این سلسله آل یعقوب بهش اشاره می‌شود که از نه فقط این نقطه، نقطه اوج اهمیتش در این است که موسی، و من می‌خواهم سعی بکنم بگویم که این مواردی که بهش اشاره می‌شه، یعنی ابراهیم که سرسلسله‌ست، موسی با اسماعیل و ادریس، هرکدوم یک ویژگی‌ای دارند و یک چیزی در واقع در مورد این مسئله دارند به ما می‌گویند.

اگر مسئله‌اش کلاً این است که چگونه رسالت به وجود آمده و دارد انتقال پیدا می‌کنه، موسی علاوه بر اینکه بزرگ‌ترین، یکی از بزرگ‌ترین‌هاست، همراه با است و عیسی، از نظر واقعاً یک جنبه رسالت جهانی‌اش را تو موسی از همه بارزتره.

که اصلاً یک قومی را برمی‌داره و می‌برد پای کوه طور و به‌هرحال در دنیا، این حالت اجتماعی‌ویژه‌ای رسالت موسی، تقریباً هیچ‌کجا نیست دیگر. اوجش در واقع در آل یعقوب، موسی‌ست که این کار را انجام می‌دهد. منتها علاوه بر اینکه این یک نقطه اوجیه در این رسالت، ویژگی موسی این است که رسالت را از پدر خودش نمی‌گیره. درسته؟

یعنی ذکر شدن موسی، موسی مثل یک نمونه‌ایه در به شما نمونه اول ابراهیم را داشتید که شروع می‌کنه، اسحاق و یعقوب که فرزندان ابراهیم هستن، انگار من می‌شینم که دارد ارث دارد می‌رسه، موسی یک نمونه‌ی جالبیه. یعنی ویژگی، من می‌خواهم بگویم آدم‌هایی که ذکر می‌شوند هر کدام یک ویژگی خاص دارند از نظر این مسئله‌ی به ارث رسیدن.

موسی نمونه‌ی آدمیه که در این وسط این رسالت، در واقع رسالت تحویل می‌گیرد بدون اینکه از بهش به ارث رسیده باشه از پدرش. شما همه داستان موسی را می‌دانید که اصلاً یک جای دیگر متولد شده، از اول از خانواده‌ی خودش جدا می‌شه، پدرش که اصلاً تو قرآن ظاهر نمی‌شه، به نظر می‌آید که در زمان او به دنیا اومدن موسی اصلاً زنده نباشه، ولی همه‌اش سر و کار ما با مادر موسی‌ست و خواهر موسی، اصلاً این خانواده به نظر می‌آید سرپرست مرد نداره، حالا می‌گوید دوران بدی برای بنی‌اسرائیل، ممکن است کشته شده باشه یا در بردگی، جای دیگه‌ای دارد زندگی می‌کند.

به هر حال پدر موسی اصلاً حضور ندارد.

موسی و فرعون و گسست خانوادگی

مادر موسی به امر خدا، آن را از خودش جدا می‌کند و این می‌رود در دربار فرعون، فرعون را انگار به عنوان پدر خودش می‌شناسه.

اینکه موسی دچار در واقع همان اختلالی که تو زندگی ابراهیم هست، بدون اینکه گناهی کرده باشه می‌شه، این در واقع توجیه این است که می‌تواند حالا این آدمیه که اصلاً نه به قوم، به خانواده‌ی خودش، به هیچ‌کس وابستگی واقعی نداره، به‌اضافه‌ی اینکه دقیقاً همان وضعیت ابراهیم برایش پیش آمده.

وقتی صاحب به خدمت شعیب می‌رسد که قصد دینش می‌کنه، در واقع از قوم خودش در واقع متواری شده، حالا دیگر هیچی نداره، نه پشت، هیچی، ریشه‌ای در واقع انگار جایی ندارد و این یک جوری من آن توجیهی که من کردم، آمادگی این را بهش می‌دهد که بتواند وارث آن رسالتی بشود که رسالت جهانیه، یعنی به قوم و قبیله و این چیزها هیچی ربطی ندارد.

و همه‌ی داستان موسی اینجا ذکر نمی‌شه، در واقع موسی بهش اشاره می‌شود ولی ما داستان موسی را می‌دانیم چیست و می‌دانیم که موسی از پدر خودش، از شعیب که انگار این رسالت در واقع می‌گیرد. خب؟ و بنابراین موسی ویژگی خاصی دارد که اینجا غیب شده.

و من می‌خواهم حرفم این است که موسی فقط این‌جوری نیست که آدم بزرگیه و دارد بهش اشاره می‌شود. ویژگی خاصی از نظر محتوای این سوره دارد و دارد بهش اشاره می‌شود. همه پدر و پسر نبودن، همه‌اش خانوادگی نبوده و هارون هم برادر موسی‌ست. موسی دقیقاً یک جوری باید مثل آدمیه که حالا حکم قراردادی بهش رسیده و در فرزندش مثلاً این انتقال پیدا نمی‌کند.

در خود بنی‌اسرائیل هم کاهنا در اسم چیز هستند به اصطلاح. کاهنا از طرف هارون بیشتر انگار ادامه پیدا می‌کنند و در نسل لاوی هستند. ما یک چیزی می‌دانیم. تو نسل موسی نیستند و این عجیب نیست.

اگر این حرف‌ها را قبول بکنید، اینکه موسی، همون‌طور که نسل اسحاق به نوعی واجد طبیعی‌ست برای اینکه این نسل ادامه پیدا بکنه، اسماعیل در واقع اصلی‌ش بوده، در واقع موسی هم این‌جوری است.

بعد از موسی، هارونه که انگار بیشتر می‌شود. و اینکه حالا من نمی‌خواهم زیاد در این مورد بحث بکنم. نکته‌ی مهم این است که اولاً اینجا در واقع یک چیزی که دارد غیب می‌شه، موسی از پدر خودش نمی‌گیره، پس این‌جوری ممکن است.

به برادر خودش می‌ده، لزوماً به پسر خودش نمی‌ده، برای خاطر اینکه خودش در واقع تو آن سلسله نیست. به طور طبیعی انگار در یک لحظه‌ی خاصی وارد می‌شود. این‌ها واضح است که یک لیوی می‌خونه به هر حال با این حرف‌هایی که ما زدیم. انتظار نباید داشته باشیم که لیوی من نسل موسی وارث این رسالت بشود.

رسالت یک جور دیگه‌ای به هر حال داره، یک جای دیگه‌ای قرار می‌گیره، بعد یک مدتی مثلاً انگار یک انسانی به وجود می‌آید و حالا بعد دوباره ممکن است تو نسل آن بیشتر. مثلاً بعد از داوود، پسرش را وارد می‌شود.

اصولاً این‌جوری نیست که حتماً باید تو این نسل منتقل بشود و آدم‌های خاصی با یک شرایطی ممکن است در واقع ظاهر بشوند و موقتاً به عهده بگیرند و بعد خلاصه یک آدم خاص دیگه‌ای می‌آید و تو نسلش قرار می‌گیرد.

من این حرفی که می‌زنم، طبیعی بودن این است که به طور طبیعی تو نسل یک انسانیه، به پسرهاش می‌رسه، به فرزندش مثلاً می‌رسه، ولی اینکه به برادرش منتقل بشه، جای دیگر بره، این‌ها هم اتفاق افتاده. موسی نمونه‌ی آدمیه که از پدر خودش به ارث نمی‌رسه، واجد یک شرایطی می‌شود و آن در واقع به عهده می‌گیرد و بعد هم به برادرش می‌کند.

آها، آن چه ویژگی خاصی داشته که پسر موسی نمی‌تواند داشته باشه؟ توضیح نداریم برای اینکه چرا موسی فرزندش را به دنیا نمی‌آره، چرا بهش نمی‌رسه؟ نه، این یک نکته‌ایه که من نمی‌دانم. من نمی‌دانم که واقعاً این سوال‌ها را چه‌جوری، ممکن است بتوانم جواب بدهم.

نه اینکه جواب، نمی‌دانم چه ممکن است بتوانم بگویم. من فکر می‌کنم اینجا این انگار در بیابان منتظره تا یک نفر سر برسد و اینکه ببینید یک چیزی من می‌خواهم بگویم که اگر شما این ایده کلی این سوره سوره را پذیرفته باشید اینکه این رسالت یک جوری لازم نیست در نسل قرار بگیرد انگار از زمان حال هم می‌شود به یک نفر منتظر بشویم خیلی نکته مهمی است دیگر من می‌خواهم بگویم.

این که این انسان اینجا دارد ذکر می‌شود چیز مهمی دارد در واقع به ما می‌گوید حتما این شکلی نیست که یک آدمی اینجا در واقع از پدر خودش یک جوری به ارث یا در قرآن به نوعی فضا این‌جوری است که موسی تربیت می‌شود اصلا برای این کار دیگر این در نفی شعیب به یک دلایلی انگار غرض شد شما از من انتظار دارید.

من بگویم که چرا شاید پسر ندارد مثلا چه می‌دانم می‌گوید چه چیزهای پنهانی وجود دارد که مثلا شاید پسر ندارد. و منتظر می‌ماند تا یک نفر دیگر بیاید نکته مهم از نظر من این است به عنوان بحث حالا ممکن است یک نفری تئوری خیلی جالبی درست بکند همین چیزو بتواند ببره نمی‌دانم شاید یک چیزهای خیلی پنهانی و اشاره های ظریفی وجود داشته باشه من نمی‌دانم مثلا ابن عربی شاید این چیزها را میدونسته ولی از آن لحاظ بعد قرآن می‌گوید مرتب با پیامبر در تماس هم بوده از طریق وحی میپرسید میگفت با چه من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که شما وقتی این سوره.

را محتواش این‌جوری دارید می‌خوانید می‌خواهید توجیه بکنید که خب آن دو تا قسمت اول که واضح است چرا دارند درباره یحیی و عیسی صحبت می‌شود واضح است که چرا رفتیم از اول از ابراهیم شروع کردیم که سلسله‌اش این‌جوری شروع شده. حالا چرا موسی ذکر شده داوود چرا نیست سلیمان چرا نیست؟ خب این خیلی آدم‌ها هستند می‌توانند بشوند چرا موسی و اسماعیل و ادریس اینجا ذکر شدن؟

من حرفم این است که هر کدام این‌ها ویژگی خاصی از این جهت دارند نه اینکه این‌ها آدم‌های مهمی هستند ابراهیم و اسحاق و یعقوب ویژگی این را دارند که به یک روال طبیعی را نشان می‌دهند موسی روال غیرطبیعی را دارد نشان می‌دهد آدمی که نسلش در واقع متعلق به اینجا نیست انگار در زمان حیاتش این ارث را بهش منتقل می‌شود اینکه هارون وضعیتش طبیعیست.

و اینکه برادر موسی‌ست و این دارد بهش یک جوری انگار منتقل می‌شود صاحب این میراث می‌شود و همین‌جور اسماعیل که غیرطبیعی‌ترین وضعیت از این نظر دارد که به نظر می‌آید صاحب این ارث بوده و ارث ازش درست دوال موسی‌ست دیگر این ارث را داشت و به کس دیگر داد دارد یک جوری اتفاق خیلی خاصی در موردش افتاد من دارم سعی می‌کنم.

این روال را بگویم که سوره را اگر این‌جوری بخوانید حالا چگونه می‌توانید معنی بدهید به اینکه این پیامبران این افراد انتخاب. شدن و دارید درباره‌شون صحبت می‌کنید

پرسش و پاسخ

بفرمایید یک پیشنهاد من دارم برای این چیز برای اینکه آن آیاتی که روش شریعتی صدری و ادامه‌اش و آنجا که حضرت موسی می‌خواهند که برای من بعد از خدا می‌خواهند که یک همکار یا کمکی یک چیزی که درخواست می‌کنند آن را می‌گویند یک آدم هم‌تراز خودشان احتمالا کم و بیش احتیاج نه یک بچه‌ای به خاطر اینکه قرار است که کمک‌شون باشه تو برخورد با فرعون به هر حال می‌خواهند یک جور به هر حال.

اجازه بدهید اینکه هارون در اثر نیاز و دعای موسی صاحب این رسالت می‌شود و به طور غیرعادی هارون و موسی همزمان رسالت را دارند.

این دو نفرشون در واقع رسالت را به عهده می‌گیرند این ویژگی خاص این دو نفره شما به طور طبیعی از حرف‌های من احتمالا نتیجه‌ای که می‌گیرید این است که خب در حال لحظه یک نفر این رسالت را دارد ولی صراحتا در قرآن این‌جوری است که این دو تا با همدیگر این رسالت را دارند و اینکه موسی این را خواسته.

حالا این می‌گوید که بروید پیش فرعون و بگویید انا رسول رب العالمین رسولش را مفرد میاره اصلا از نظر من یک بار به عنوان مثالی از اینکه تو قرآن با انحراف از قواعد گرامری چگونه مفهوم بیان می‌شود این مثال را زدم وقتی می‌گوید موسی و هارون می‌گوید بروید پیش فرعون عربیش این است که باید بگویید که انا رسول الله رب العالمین.

یعنی ما دو فرستاده خب ولی تو قرآن این‌جوری می‌گوید بروید بگویید انا رسول رب العالمین از نظر گرامری غلط است. ما تک فرستاده خدا هستیم یعنی این رسالت برای موسی سنگین بوده حالا با وجود همه ویژگی‌هایی که دارد و دو نفری دارند رسالت را حمل می‌کنند و اینکه موسی این را خواسته این نتیجه دعای موسی‌ست هیچ شکی تو این نیست که موسی دیگر به صراحت تو قرآن هست از خدا خواست و خدا هارون را اینکه می‌گوید و وهبنا له هارون یعنی آن دعایی که موسی کرد را در واقع اجابت کرد به هر حال موسی و هارون همزمان رسول خدا هستند نه اینکه موسی هارون بعد از موسی جانشین موسی شده باشه و الیاس.

در واقع موسی و هارون همزمان مبعوث خدا هستند. نه اینکه موسی هارون بعد از موسی جانشین موسی شده باشه. حالا پیش مثلاً این یک یک گام در واقع ولی این گام اتفاقات چگونه افتاده؟ چرا شاید این‌جوری شده؟ و واقعاً هیچ ایده‌ای ندارم.

می‌خواهم من حرفم این است که این را توجه بکنید که این چهار موردی که ذکر می‌شود ابراهیم به دنبالش اسحاق و یعقوب و موسی و هارون، اسماعیل و ادریس هر کدومشون یک ویژگی دارند از نظر این مسئله وراثت. مسئله وراثت رسالت و مثلاً الهی. حرفم این است. من بیشتر از این اصلاً نمی‌خواهم نمی‌توانم توضیح بدهم. چرا این چرا مثلاً یک سوالی چرا بعضیا بدون وارث می‌مونن؟

حضرت زکریا بدون وارث مانده بود. هرچه هم موند نه از موسی از راه نرسید دیگر خلاصه دست به کار شد و دیگر گفت من می‌ترسم اصلاً هیچکس نیاد و هرچه صبر کرد تا خلاصه حضرت یحیی در انتهای زندگیش بهش داده شد. حضرت شعیب هم من نمی‌دانم به هر حال خیلی آدم صبوری بود.

دختر داشت پسر نداشت و موند در بیابان تا از آن موسی از راه رسید. من می‌خواهم یک اشاره‌ای به یک چیزی فرعی بکنم. در آقا من از روز اول فکر کنم جلسه اول من این حرفو زدم که نمی‌شود در مورد سوره مریم حرف زد.

حرف‌های فرعی این‌ها نیست. اصلاً بحث به صورت مستقیماً در مورد مسائل مورد اختلاف شیعه و سنیه. من یک بحث فرعی‌ای که باز کردم که درگیری و درگیری که باید در موردش بحث بکنیم نه اینکه در موردش حرف بزنیم این است که سلسله انبیایی که در قرآن می‌بینیم شیعه به چیزی مشابهش اعتقاد دارد با خیلی ویژگی‌های مشترک و اهل سنت اصلاً چنین چیزی را اعتقاد ندارند.

من از یک نفر نقل کردم که همین حرفو بهش می‌زدم اصطلاح ریاضی خوبی به کار برد که اهل سنت می‌گویند که این آیین ما نقطه سینگولار. نه قبلی دارد نه بعدی دارد همین‌جوری به مثلاً آمده کتابو بهش دادم و تمام شده رفته.

و این سینگولار بودن با فضای کلی قرآن خیلی سازگار نیست. با این حالتی که تو قرآن هست که رسالتی هست دارد به ارث می‌رسه، آدم‌ها اصلاً جانشین برای خودشان می‌خواهند و اینکه این پیامبران یک جوری به هر حال حالا من توضیح اهل از طرف اهل سنت گفتم که خب توضیح می‌تواند این باشه که چون قرآن به وجود آمده اصلاً رسالت تمام شده و دیگر اینجا اصلاً چیزی وجود ندارد.

ادامه وجود ندارد که خب جواب خودم سوال کردم خودم سعی کردم جواب بدهم. این نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که باز از شباهت‌هایی که وجود دارد اینکه در قرآن به صراحت دارد به نظر من تو سوره مریم به یک موردی اشاره می‌شود که یک نفر وارث ندارد.

صاحب فرزند ذکور نشد. به کی منتقل کرده؟ به داماد خودش. اصلاً مانده یک نفر پیدا کرده، دامادش شده و بعد بهش منتقل کرده. یعنی یک جوری یک موردی که در قرآن ذکر شده باز شباهت دارد به چیزی که شیعه در مورد وراثت از طرف علی در مورد از پیغمبر می‌گوید. یعنی مثل اینکه داماد یک جوری مثل جانشین پسره.

اگر یک نفر پسر همین الان هم مردم این احساسو ندارند. طرف اگر پسر ندارد داماد آن‌هایی که واقعاً خانواده‌هایی که دختر ندارند عروساشون خیلی خوشبختن. خیلی وقتا من واقعاً این را دیدم‌ها. این همه جنگی بین مادرشوهر و عروس، مادرهایی که دختر ندارند یک جورهایی عروسو مثلاً یک جوری بهش مهربانی خاص می‌کنند برای اینکه ممکن است به عنوان دختر خودشان حداقل بپذیرن به طور طبیعی اتفاق.

موسی نزد شعیب

اینکه یک مورد تو قرآن هست که به نظر من دارد روش تأکید می‌شود وارثی وجود ندارد و کسی از بیابان نیاز ندارند اصلاً وارث می‌شود اولش اولین کاری که شعیب می‌کند عقد چیز می‌بنده، دخترشو در واقع با موسی با همدیگر به اصطلاح یک جوری ازدواج می‌کنند بعداً در طی ۸ یا ۱۰ سال که قطعاً ۱۰ سال بوده مثل اینکه که در کنار شعیب موسی پرورش پیدا می‌کند و بعداً صاحب رسالت می‌شود.

همراه با موسی. یعنی از نصف نصف حالا نمی‌دانم ۴۵ سال بوده یا ۱۰ سالش این چقدر بوده ولی اینکه شراکت در رسالت به وجود آمده این پدیده‌ای مخصوص حضرت موسی و هارونه.

خب این من دوباره برمی‌گردم یک خورده به این آیه‌هایی که مربوط به حضرت موسی‌ست به یک دلیل خیلی خاصی. ولی فعلاً که می‌خواهم بگویم که این چهار تا قسمتی که پشت هم دارد می‌آید ویژگی‌هاش این چیه، باید بگذارید بعد از موسی در مورد حضرت اسماعیل و ادریس هم یک اشاره‌ای بکنم.

بگویم این بحث شد الان یک خورده در مورد یک مسائلی یک ذره بیشتر توضیح بدهم. در مورد های های دیگر ای که در مورد حضرت موسی هست. خب در مورد اسماعیل هم که ویژگی اش، ببین قبول داری حضرت موسی ویژگی خیلی خاص داشت و یک جوری اشاره کردن بهش اینجا جا دارد دیگر.

رسالت قطع شد یک جایی یک آدمی میاد، رسالت را به عهده می‌گیرد و با برادرش به عهده می‌گیرد و بعداً حالا در نسل یکی‌شون ادامه می‌دهد. در مورد اسماعیل درست یک جوری برعکس این ماجراست.

اسماعیل وارثه، این نگاه این ویژگی را داره، به یک دلیل خاصی این حکم تعلیق بهش تعلق می‌گیرد و با کلا به کسی دیگر ای می‌دهند و نسل یک جای دیگر دارد ادامه پیدا می‌کند.

من از آن تئوری خودم استفاده بکنم. تئوری من نیست ها، من جاهای دیگر تو این تئوری قدیمی در مورد این چیزها وجود دارد و چون ماها الان یک جوری همه چیز برامون انگار کلاً دیدگاه ما نسبت به دنیا خیلی خیلی این ویژگی که یک سری رندوم اتفاق میفته زیاد شده.

مردم اصولا احساسشون قبلاً این بود که مردم عوام اند که همه چیز حساب کتابه. مثلاً این عبارت که فرزند پسر سر پدره فکر می‌کنم یک چیزی که تو مثلاً خرافه های مثلاً درجه بالا می‌گفتند. مردم هم یک جورهایی احساس می‌کردند که یک چیزهایی در وجود پدر، ما الان حداکثر ارث را به صورت می‌بینیم رشته DNA هست، این‌ها مثلاً یک جوری با هم قاطی می‌شوند.

آن هم قاطی شدن‌ش رندومه دیگر معمولاً. اصلاً معلوم نیست کجا میپیچه، ویژگی های مادر می‌آید یا پدر می‌آید. اینکه یک چیز معنوی وجود داره، مثلاً یک واقعه معجزه آسایی مثل تولد، خلقت مثلاً، یک چیزی معنایی داره، انسان مثلاً اعتقاد اینکه انگار آدم‌ها در یک عالم دیگر ای هستند، دارند یکی یکی نوبتشون می‌شود میان به این دنیا، من خیلی نمی‌خواهم بگویم این تصورات درست است.

می‌شود واقعاً تصورات در اینجاست. مردم سعی می‌کردند که به چیزهایی که می‌بینن، حتی اگر شده معنی‌اش را طرف نسبت بده، ولی این دیدگاه رندوم اصلاً مردم تحمل اینکه بگویند یک چیزهایی رندومه را نداشتن. الان خیلی تحمل مردم زیاد شده.

تو یک دنیای سیاه و بی معنی راحت زندگی می‌کنند چون اصلاً در محیط های آکادمیک این‌جوری میگن، ما هم برنامه را درک کردیم که تو یک برنامه، مردم میان می‌روند. مرد، فکر نمی‌کنم مردم احساسشون این بود که خیلی راحت بپذیرن که همین‌جوری آدم مثلاً مرد. الان می‌گویند خب چطور شد طرف مرد؟ توضیح وجود نداره، می‌گوید چه ها از خودش سرش مرد.

میتونست هم نمیره. در حالی که این‌جوری اصلاً این‌جوری نیست. یعنی تولد، مرگ، این‌ها به شدت چیزهایی که تعیین می‌شود. خب؟ حالا در مورد حضرت اسماعیل اتفاقی که افتاده این است که اسماعیل به یک دلیلی در حالی که ویژگی های خاصی داره، آن رسالت ازش گرفته میشه، در جای دیگر ای قرار داده می‌شود و اتفاق خاصی در واقع اینجا.

من از تئوری های خودم نمی‌خواهم استفاده بکنم. می‌خواهم بگویم به وضوح این آیه معنایش این است. این آیه اشاره است به اینکه تأکیدی را این است که اسماعیل رسالت جهانی را از دست داده. که می‌گوید که و اذکر مريم · ۵۴وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ إِسْمَٰعِيلَ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ صَادِقَ ٱلْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًۭا نَّبِيًّۭاو در اين كتاب از اسماعيل ياد كن، زيرا كه او درست‌وعده و فرستاده‌اى پيامبر بود. و کان یأمر اهله بالصلاة و الزکاة و کان عند ربه مرضیا.

اینکه اهل خودش رو، یعنی محدود شد رسالتش به اینکه به خانواده خودش، ببینید من یک چیزی که دفعه قبل نگفتم این بود که همین شاهدیه بر اینکه این اسماعیل، اسماعیل خودمان. اسماعیل پسر ابراهیم. اینکه قوم ندارد اصلاً دیگر. شما پیامبری می‌شناسید که فقط به زن و بچه، اصلاً کسی آنجا نیست به غیر از زن و بچه اش.

متوجه هستید؟ این آدم تو بیابانه، چند نفر اطرافشن. می‌گوید و کان یأمر اهله بالصلاة و الزکاة. مگه می‌شود یک دست‌خولی نبی داشته باشیم؟ اسماعیل صادق الوعد، ترک پسر حزقیل، نمی‌دانم پیامبر. بعد این رسالتش این باشه که تأکید تو قرآن تأکید بکند زن و بچه اش را دعوت می‌کرد.

در واقع قوم این آدم همین زن و بچه اش. اصلاً کسی آنجا حضور ندارد. این خالی دیدن اطراف اسماعیل که رسالتش را دارد تبلیغ می‌کنه، می‌خورد با اینکه، تصدیق می‌کند با اینکه همین اسماعیل را دید در بیابانه و دارد این کار را انجام می‌دهد.

و روال سوره هم این است که آن آل یعقوب در واقع گفت، انگار به بزرگترین قسمتش که موسی بود رسید، قبلاً هم که یعقوب و عیسی آخرش را دیده بودیم، حالا برگشته دوباره از اسماعیل که اینجا چه اتفاقی افتاده. اسماعیل در واقع رسالت را تحویل داد، آن چیزی که شایستگی‌اش را داشت و برایش خلق شده بود را یک جوری در واقع ازش گرفتن.

به دلیل یک مسائلی که پیش آمده بود، آن لحظه ای که وعده می‌آید که من صبر می‌کنم، با تصور این بود که اسماعیل خودمان. اسماعیل پسر ابراهیم. اینکه قوم ندارد اصلاً دیگر. شما پیغمبری می‌شناسید که فقط به زن و بچه، اصلاً کسی آنجا نیست به غیر از زن و بچه‌اش. متوجه هستید؟

این آدم تو بیابانه. چند نفر اطرافش‌ان؟ دیگر کان یامر اهله بالصلاة و الزکاة. مگه می‌شود رسول نبی داشته باشیم، اسماعیل صادق‌الوعد، ترک، پسر ذبیح، نمی‌دانم پیامبر. بعد این رسالتش این باشه که، تو قرآن تاکید بکند زن و بچه‌اش را در واقع می‌کرد. در واقع قوم این آدم همین زن و بچه‌ان.

اصلاً کسی آنجا حضور ندارد. این خالی دیدن اطراف اسماعیل که رسالتش را دارد تبلیغ می‌کنه، می‌خورد با اینکه، تصدیق می‌کند با اینکه همین اسماعیل را دید در بیابانه و دارد این کار را انجام می‌دهد.

و روال سوره هم این است که آن آل یعقوب در واقع گفت، انگار به بزرگترین قسمتش که موسی بود رسید، قبلاً هم که یحیی و عیسی آخرش را دیده بودیم، حالا برگشته دوباره از اسماعیل که اینجا چه اتفاقی افتاد. اسماعیل در واقع رسالت را تحویل داد، آن چیزی که شایستگی‌شو داشت و برایش خلق شده بود را یک جوری در واقع ازش گرفتن.

به دلیل یک مسائلی که پیش آمده بود. آن لحظه‌ای که وعده می‌داد که من صبر می‌کنم، با تصور این بود که حضرت ابراهیم قرار است بکشدش. و گفت من صبر می‌کنم. من شک نمی‌کنم اینجا واژه صادق‌الوعد صرفاً اشاره به این باشه که آنجا را خوب صبر کرد.

تا آخر عمرش را خوب صبر کرد. من تصورم از حضرت اسماعیل، شما یک آدمی را تصور بکنید که استعدادهای فوق‌العاده‌ای مثلاً تو زمینه‌های علمی دارد. بعد یک اتفاق‌هایی می‌افتد تو زندگیش و نمی‌تواند برود دنبال تحصیل. یک فشاری بهش می‌آید دیگر. در تمام طول زندگیش یک فشاری را دارد تحمل می‌کند و باید صبر کند.

اسماعیل به نظرم تمام زندگیش این‌جوری گذشته. یک مرد بزرگی با وطن احتمالاً بلاغت فوق‌العاده. شما موسی را می‌بینید بلاغت ندارد. چرا می‌گوید که موسی هارون؟ برای اینکه لااقل آن حرف بزند. موسی ساخته نشده برای اینکه یک چنین رسالت عظیمی را داشته باشه. متوجه‌اید؟ یعنی از نظر تکوینی. چون مطمئن باشید اسماعیل انسان بسیار فصیحی‌ایه.

یعنی اصلاً همه ویژگی‌هاش این است که می‌تواند رسالت‌های اجتماعی داشته باشه، بعد تو یک بیابانی دارد با زن و بچه‌اش زندگی می‌کند و فقط همه این قدرتش صرف این می‌شود به همین دو سه نفر مثلاً می‌گوید نماز بخونید، زکات بدهید. این هم یک جور فشاری در واقع دارد بهش می‌آید که این صادق‌الوعد مربوط به این قسمت‌ها هم می‌شود.

یعنی خیلی خوب صبر کرد دیگر. قرار شد که دیگر آن آدمی که قرار شد بشه، حالا فکر می‌کرد در آن لحظه می‌میره. ولی کلاً واگذار کرد دیگر همه چیز را. زندگی خودش را و بعد هم با عمل خودش در واقع زندگیش را ادامه داد و کان عند ربه مرضیا. یعنی پیش کی تو دنیا ناشناخته‌اش ولی این برای خودش مقام خاصی پیش خدا دارد دیگر.

شما اه، با توجه به اینکه حرف‌های شما که این کس انتظار می‌شود داشت کسی که یک استعدادی را می‌شود به آن اینکه نخواد، من می‌خواهم این حرف را ببرم. من می‌گویم وقتی که، و قبلاً تئوری من این بود که شما وقتی تو نسل یه، مثلاً تو قرار ریاضی‌دان بشی، حالا اون‌طوری نشدی.

توقع این است که لااقل این اتفاق بیفته، خلاصه. مثل اینکه اه، مثل ببینید اه، رابطه پدر و فرزند، رابطه خانوادگی از نظر خداوند یک رابطه واقعیه. چون خدا می‌خواهد یک چیزی را اینجا بذاره، به یک دلایلی نمی‌ذاره. در این‌جا، بعدی، فرزندان و نسل این آدم.

ایشان چیزی که می‌خواهد بگوید من حرفش را قطع کردم، ولی خودم می‌خواستم بگم، این است که شما از این کل این ماجرا، این به وجود اومدن نیروی ذخیره، این را رسالت پیغمبر به اسماعیل انگار دارد بهش می‌رسد. یعنی اسماعیل وقتی صرف‌نظر می‌کند از این رسالت، این‌جوری نیست که دیگر این پاک بشود.

مثل یک چیزی واقعاً انگار در آسمان می‌ماند و زمان هم که می‌گذره با اجازه تون طبق تئوری‌های من، زمان یک جوری بزرگش انگار دارد می‌کند و بعد مثلاً بعد از هزاران سال این است که در واقع به پیامبر دارد می‌رسد. پیامبر از کی می‌گیرد رسالت خودش رو؟ پیامبر از این می‌گیرد که به نوعی در واقع اسماعیل انگار از یک چیز بزرگی گذشت.

یک چیزی را ذخیره کرد در واقع، به معنای واقعی کلمه. دقت می‌کنید؟ من توجیه ام بر اینکه اصلاً چرا این اتفاق افتاده، چرا اسماعیل را محکوم به مرگ کردن و قرار شد که بگذره از این رسالت، رسالت را به اسحاق دادن، آنجا یک جوری با یک دست‌اندازی مثلاً به یعقوب رسید و بعد ادامه پیدا کرده، در حالی که این آدم بوده آدمی که مثلاً یک ویژگی‌های خاصی برای این کار داشته.

نه، خب حالا اگر وقتی خودت نباشه، من می‌گویم که به نظر می‌آید وقتی که یک چیزی به تو داده شده، تو برای خاطر خدا، تو یک شرایط خانوادگی خاصی پیش میاد، مجبور میشی که از یک سری ویژگی‌های خودت صرف‌نظر بکنی و اینکه یک ضرورت‌هایی واقعاً به وجود اومده، به نظر می‌آید که یک جوری عجیب به نظر می‌آید اگر آن چیزی که بهت دادن را چه کار می‌کنن؟

پس می‌گیرند مثلاً ازت. یک جوری تو این دنیا انگار باقی می‌ماند. کجا میره؟ طبعاً انتظار دارد آدم یک جایی در نسل خودت مثلاً آن ویژگی‌ها ظاهر بشود دوباره. من این را به عنوان تئوری قبول دارم.

یعنی تو که میگی برای خاطر خدا، یعنی من الان باید لذت ببرم از اینکه تو نسل من باقی مونده؟ نه، من نمی‌دانم. باید لذت ببرم. یعنی این‌ها را من این‌ها را سه تشویقی میگی، میگی اگر برای خاطر من می‌گویم که اصلاً خداوند جایزه که دیگر تو نسل باقی، اثرش را ببین، نگین جایزه.

اثرش را ببین. ابراهیم لذت برده دیگر. مثلاً بگذار این‌جوری بهت بگویم. تو یک جایی مثلاً فرض کن یک ویژگی‌هایی داری و مثلاً می‌تونی ریاضیدان بزرگی بشی. خب اولاً طبق این حرف‌هایی که من می‌زنم، یک جای خالی برای یک ریاضیدان وجود داشته. قرار است یک آدمی ظهور بکنه، یک کاری مثلاً تو دنیا بکند.

حالا اگر ریاضیدان، ریاضیدان اصطلاح چیز خوبی نیست، ولی نمی‌دانم دنیا دنیا چقدر به ریاضیدان‌ها احتیاج دارد. و حالا اومدیم و تو مثلاً به یک دلایلی این کار را نکردی.

اگر این ظهور یک آدمی که قرار است یک کارهایی بکنه، حالا ممکن است یک خورده به تأخیر بیفته، ولی خداوند صرف‌نظر که نمی‌کند که. ببین خدا، خدای مشیت‌های ثابتی دارد. ما بازیگرهایی هستیم که آن نقش‌هایی که خداوند می‌خواهد را به عهده می‌گیریم.

ژنتیک و ظهور پیامبر

خب، دقیقاً همین‌جا می‌خواهم بگم، خب یکم حس یه، یکم این حس را پیدا می‌کنم که ژنتیک، ژنتیک، یک چیزی را داریم اجرا می‌کنیم، واسه خدا هم معلوم نیست که حالا این مثلاً یک سری کارهای خارق‌العاده‌ست، یا آخرش قرار است که یک سری جواب‌های خوب بگیرد.

خب، حالا این تشریح یک چیزی می‌شود که حالا بگوییم جالبه، ولی ببینید، اه، من قرار است یک پیامبری ظهور بکند. خب؟ یک آدمی به یک دلایلی مثلاً فرض کن خلق شده که این کار را بکنه، نمی‌شود. خب؟ این‌جوری نیست که خدا خب بگوید خب نشد دیگه، پیامبر ظهور نکند. یک پیامبری ظهور می‌کنه، خلاصه.

چگونه این اتفاق می‌افته؟ مثل یک انتقالی صورت می‌گیرد. حالا ممکن است یک چند سال زودتر، یک کم، این سال و ایام‌هایی که ما می‌شناسیم خیلی چیز نیست، خیلی اعتبار شکلی ندارد. به هر حال یک نسلی مثلاً قرار است به وجود بیاد، یک ریاضیدانی، یک دانشمندی، یک چیزی، یک حقایقی را خداوند قرار است که در دنیا آشکار کند.

به وسیله‌ی آدم‌هایی. به هر حال این کار را می‌کند. من نمی‌دونم، این مثل این است که آن اتفاق برای شما، ما، ما در واقع من قبلاً هم فکر کنم به یک مناسبت‌های دیگه‌ای این حرفو زدم. هیچ اشکالی ندارد شما دنیا را این‌جوری تصور بکنید، مثل یک نمایش که تا حدودی زیادی معلوم است در آن چه اتفاقی می‌افتد.

ولی معلوم نیست شما کدام نقش را بازی می‌کنید. شما انتخاب می‌کنید که در نقش کدام یکی از این نقش‌های نمایش‌ها، پیامبر می‌شید، هیتلر می‌شوید. هیتلر می‌تواند اسمش یک چیز دیگه‌ای باشه، ولی یک آدمی در آلمان ظهور می‌کرد و این کارها را تا حدودی انجام می‌داد.

این جبری به معنای اینکه شما مجبورید یک کاری بکنید اصلاً نیست. ولی روال کلی دنیا تا حدودی زیادی اراده‌ی خداوند در دنیا از یک جایی شروع شده به یک جایی می‌رسد. شما نمی‌توانید دنیا را این‌جوری که خدا مثلاً خواسته اصلاً عوضش بکنید. خدا می‌خواهد پیامبرانی ظهور بکنن، خدا می‌خواهد که اتفاق‌های خوبی بیفته، این اتفاق‌ها می‌افتد. یک آدم‌هایی گمراه می‌شوند حتماً، ویژگی بشری‌ست.

شما می‌توانید یا به آن نقش‌های آدم‌های گمراه را بازی بکنید، به آن سمت کشیده بشید، یا به سمت آدم خوبی باشید. اختیار دارید، برای خدا مهم است که آشکار به وجود نیاره، ژنتیک‌تون نیست و تمام سعی خودش را به طور طبیعی، الان خداوند کاری که باید بکند را می‌کند که همه در واقع حرف‌های خوب را همه شنیده باشند و دعوت بکند که بیاید نقش‌های خوب را بازی بکنید.

ولی خب حالا آدم‌ها می‌روند نقش‌های منفی بازی می‌کنند. نقش منفی یک جاذبه‌ای دارد دیگر. تو سینما هم همین‌جوریه، خیلی‌ها دوست دارند نقش منفی بازی کنند. حالا به هر حال، چیزی که من دارم می‌گم، اینکه اسماعیل اینجا ویژگی خاصی دارد و به رسالت پیامبر به نظرم کاملاً مربوطه.

یعنی این صرف‌نظر کردن از این ویژگی که اسماعیل اینجا داره، یک جوری در نسل خود اسماعیل انگار یک آماری، پتانسیلی باقی می‌ماند از گذشته که اسماعیل می‌کند. این حالا این چیزی است که حالا چطور به نسل خودش؟ به طور طبیعی. به طور طبیعی، من می‌گویم پتانسیل‌ها به طور طبیعی که تو نسل منتقل می‌شن، مگر اینکه یک اتفاق‌های خاصی بیفتد.

یک یک چیزی از حضرت اسماعیل انگار اینجا باقی می‌مونه، یک پتانسیلی برای اینکه شما مجبورید کاری بکنید اصلاً نیست. ولی اینکه حالا کلی دنیا تا حدودی زیادی اراده خداوند در دنیا از یک جایی شروع شده به یک جایی می‌رسد. شما نمی‌توانید دنیا را آن‌جوری که خدا مثلاً خواسته اصلاً عوضش بکنید.

خدا می‌خواهد پیامبرانی ظهور بکنن، خدا می‌خواهد که اتفاق‌های خوبی بیفته، این اتفاق‌ها می‌افتد. یک آدم‌های گمراه می‌شوند حتماً. ویژگی بشری این‌جوری است. شما می‌توانید یهو تو آن نقش‌های آدم‌های گمراه را بازی بکنید، به آن سمت کشیده بشوید یا به سمت آدم خوبی باشید. اختیار دارید.

برای خدا مهم است که آشغال به وجود نیاره، تو ژنتیک الگوریتم نیست. و تمام سعی خودش را به طور طبیعی، الان خداوند آن کاری که باید بکند را می‌کند که همه در واقع حرف‌های خوب را همه شنیده باشند و دعوت بکند که بیاید نقش‌های خوب را بازی کنید. ولی خب حالا آدم‌ها می‌روند نقش‌های منفی بازی می‌کنند.

نقش منفی یک جاذبه‌ای دارد دیگر. سینما هم اینجوریه، خیلی‌ها دوست دارند نقش منفی بازی کنند. حالا در هر حال چیزی که دارم می‌گویم اینکه اسم‌های اینجا ویژگی خاصی دارد و به رسالت پیامبر به نظر من کاملاً مربوطه. یعنی این صرف‌نظر کردن ویژگی که اسم‌های اینجا داره، یک جوری در نسل خود اسماعیل انگار یک آمادگی، پتانسیلی باقی می‌ماند از گذشته که اسماعیل می‌کند.

حالا این چیزی است که حالا چه ویژگی نسل خود به طور طبیعی. خب. به طور طبیعی، اصلاً نسل من می‌گویم پتانسیل‌ها به طور طبیعی تو نسل منتقل می‌شوند مگر اینکه یک اتفاق‌های خاصی بیفتد. یک یک چیزی از حضرت اسماعیل انگار اینجا باقی می‌مونه، یک پتانسیلی برای یک رسالت مثلاً بزرگ.

همان‌طوری که اسماعیل خودش می‌تونست داشته باشه و این را اصلاً وقتی یک چیزی برای خدا صرف‌نظر می‌کنی، خدا قطعاً بره، یعنی این‌جوری نیست، خدا خیلی فداکاری‌ها را به این شکل نمی‌پسنده. مثلاً حضرت ابراهیم اسماعیل را هدیه می‌کنه، خدا قبول می‌کند که تو این کار را کردی ولی خب این‌جوری نیست که اسماعیل را مثلاً واقعاً بگیرد.

یک چیزی به حتی به یک چیزی بهتری از آن که دیدم، می‌تواند تبدیل بشود. خب. عملش این است که خب حالت دیگر این است که تو همان فرد به یک صورتی دیگر ای هم بکند یک حالت و خب باز هم بله دیگر به آن سمت رفت. حالا این یک سری اتفاق، یک اتفاق‌هایی از قدیم ممکن است بیفتد.

یک آدم کاملاً که شما دارید می‌بینید، من فکر می‌کنم به طور بدیهی یک چیزهایی وجود داره، قواعدی وجود دارد. من واقعاً حالا نمی‌خواهم خیلی وارد، یک اشاره‌ای هم به این چیزها کردم. یک اتفاقی که به نظر من می‌افتد این است که آدم‌ها وقتی ویژگی‌ها و استعدادهایی دارند و موانعی در واقع مانع از این می‌شود که این ویژگی‌ها ثمر، خود این آدم‌ها ویژگی‌های جدید پیدا می‌کنند.

مثلاً در دوران بچگی، فرض کن یک دفعه اتفاقی می‌افتد برای یک آدمی و دیگر آن چیزی که باید بشود نمی‌شه، خب این یک چیز دیگه‌ای می‌شود. ولی اینکه حالا آن چیزهایی که قبلاً قرار بود بشه، چگونه منتقل می‌شه، کجا ظاهر می‌شه، خلاصه یک چیزی که قرار است ظاهر بشه، من حرفم این است.

خداوند کلاً دارد چیزهایی را در دنیا ظاهر می‌کند. مشیت کلی وجود دارد. به راحتی این اتفاق نمی‌افته که اگر یک آدمی که قرار بوده مثلاً این نقش را بازی کنه، حالا این نقش را ازش به طریقی گرفتن، شیطان مثلاً دخالت‌هایی کرده، این آدم دیگر نمی‌تواند برود آنجا.

خب؟ معمولاً حالا شیطان زیاد پاشو نکشید وسط، این بیشتر معمولاً اشتباه می‌کنند. مثلاً اشتباهی که در مورد یوسف. برای یوسف قرار بود برود مصر. این باید کلی زحمت کشیده، نقش کشیده و برادرهاش این‌ها را تو چاه انداختن. همین‌جوری راحت یوسف نمی‌تواند برود مصر. مجبور شدن خلاصه با یک نقش شیطانی یوسف را از پدرش جدا بکنند.

من اصلاً دیگر خیلی وارد چیز نشدم، جزئیات نداشتم. من نمی‌دانم دقیقاً چه اتفاق‌هایی می‌افتد ولی به طور کل من احساسم این است که به عنوان یک دید مذهبی وقتی قرار یک اتفاقی بیفتد به این راحتی این اتفاق از بین نمی‌ره. یعنی مثلاً استعدادها، پتانسیل‌ها وقتی ترو پیدا نمی‌کنن، یک جوری انگار در دنیا باقی می‌مونن و نسل مهم است.

بین آدم‌هایی که در فرزندانی هستن، اصلاً نزدیکی واقعی، یعنی آدم‌ها یک استراکچری دارند. این‌جوری یعنی خدا مثلاً تو سوره نسا خیلی جاها اصلاً این به صراحت گفته می‌شود دیگر. می‌گوید مثلاً در بین خویشان به معنای واقعی‌تر، بعضهم اولی ببعض. بعد یک نزدیکی و دوری وجود دارد.

امروز دیگر از ژنتیک و الگوریتم ژنتیک و این صحبت‌ها برام، می‌گویم فضای متریکه. یک چیزی وجود داره، واقعاً فاصله وجود دارد. یعنی بین دو تا آدم در اثر پیشرفت، یک آدم به این، ما وقتی می‌گوییم اقربا، یک چیز قراردادی نیست. یعنی خداوند این آدم، آدم نزدیکی به آن یکی، دورتره.

بنابراین یک چیزی که اینجا محو شد، چرا یک دفعه آن سر موسی شما واقعاً به نظر من مهم است که ما یک نمونه‌ای در قرآن داریم که یک شخصی بدون فرزند داریم بدون پسر که منتظر مانده و میراث پیامبری خودش را به داماد خودش داده.

به هر حال به نظر من یک نکته‌ای که حالا چقدر یک نفر می‌تواند این را مهم بدونه یا ندونه به نظر من جالب است که یک چنین مثالی تو قرآن وجود دارد. بگذارید یک خورده شما خیلی وقتا سوال دارید بگویید. اینکه آن بحث پتانسیل‌گرایی یک چیزی هم گفته شده که آقا فرض را بر آن می‌گیرم که ماجرای قتل عام نوزادهای آفرین.

من این را از این چیزهایی بود که تو ذهنم بود یادداشت نکردم. چند بار شده شما که جایزه به ایشان بدهید. چند تا چیزهایی که قرار بود بگویم فراموش کردم که یادداشت بکنم و ایشان تذکر داد. این مسئله رسالت ۳۰ سالگی مسیح را یادم بود ولی خیلی دقیقاً چیزی بود که من خودم یادآوری کنم که قبلاً قبلاً این موضوع را من از ابن‌عربی نقل می‌کردم.

ابن‌عربی می‌گوید که زمینه معنوی وجود داشته که این فرعون شروع کرد پسرهای بنی‌اسرائیل را قتل عام کردن. برای اینکه همه این پتانسیل‌های این آدم در موسی جمع بشود. دقت می‌کنید؟ این شکلی نیست که بچه‌ای به دنیا بیاید که بزند این را بکشه نابود بشود و اصلاً یک چیزی انگار اصلاً چیزی نبوده.

آن چیزی که این آدم حمل می‌کرد قرار بود تو دنیا انجام بده یک جایی باید ظاهر بشود. بچه‌ای که ندارد هیچی ندارد مثلاً ممکن است به یک آدم هم‌رده خودش و تعبیر ابن‌عربی این است که اصلاً این یک توجیه الهی بود که فرعون طبق آن معلوم نقشه‌های شیطانی همیشه هم این‌جوری است دیگر تهش خلاصه یک چیز الهی دارد اتفاق می‌افتد.

در واقع فرعون کاری را انجام داد که آدم مثل موسی به وجود بیاید. با یک پتانسیل فوق‌العاده که بتواند یک رسالتی را در واقع انجام بده بدون اینکه در ابتدا مثلاً از آن ظرفیتی برایش وجود داشته باشه. این هم از اینکه این نکته را یادآوری کردید.

بله. یک چیزی که آنجا که به اسماعیل اشاره می‌کند من می‌گویم که به داستان‌سرایی دارد اشاره می‌کند. با همان اصطلاح صادق‌الوعد ما بهش اشاره می‌کند. خب بله ولی برای اینکه تنها جایی که ما اسماعیل را می‌بینیم و علی‌الدوام اونجاست.

دقیقاً صادق‌الوعد هیچ راهی نیست به غیر از اینکه شما بگویید که این اسماعیل اصلاً این اسماعیل همان اسماعیل وگرنه این صادق‌الوعد معنی پیدا نمی‌کند و منظورش این است که دارد اشاره می‌کند که آن وعده‌ای که آنجا ما آنجا نمی‌بینیم اسماعیل چه کار می‌کند ولی اینجا می‌فهمیم که حداقل آن چیزی که وعده داده را به طور کامل اجرا کرد و در من می‌خواهم بگویم که در سراسر زندگیش هم آن صبری را که وعده داده بود را به جا آورد.

یعنی بدون اینکه جذب و فضا را بکند با تمام آن ویژگی‌های عظیمی که دارد همین رسالت را در حد معنوی با جدیت انجام داد. من می‌خواستم به این تخصص و احوال‌ام اشاره کنم که صادق‌الوعد بعدش به خانواده‌اش. یعنی انگار که این یک پونیت را آنجا می‌گیرد با این‌ها هم بعدش این را که وصل می‌کند به خانواده‌اش. یعنی انگار که آن ماجرا هست بعدش ماجرای خانواده‌اش.

من نمی‌دانم من فکر می‌کنم این صادق‌الوعد اشاره به آن ماجراست وعده‌ای که اسماعیل تو قرآن داده اونه و اینکه و کان یامر اهله بالصلاه و الزکاه یعنی اینکه با اینکه زنده موند و سخت بود برایش که مثلاً یک چنین چیزی را در واقع تحمل بکند ایشان در واقع آن وعده صبر کردن را تا آخر عمرش ادامه پیدا کرد.

من اینکه ذکر می‌شود که و کان یامر اهله ذکر می‌شود کار رسولاً نبیاً شما انتظار دارید خب یک رسول نبی بعد می‌شنوید که و کان یامر اهله بالصلاه و الزکاه که این بود و کان یامر اهله بالصلاه و الزکاه کاری که انجام می‌داد یک کار خیلی خیلی چیزی لوکالی بود یعنی تو همان اولاً این نتیجه می‌شود که این اسماعیل به نظر من بیابان با خانواده‌اش دارد زندگی می‌کند و آن وجود ندارد بعد هم اینکه رسالتش آن عظمت خودش را از دست داده بود.

آن یک چیزی که ذخیره شد. نمی‌دانم دقیقاً این را می‌خواستید بگویید. فقط آن تأخیرش در صادق‌الوعد اشاره به آن وعده‌ایه که اسماعیل به خلیل‌اش گفت صددرصد ان‌شاءالله من از صادقین‌ام.

خوب صبر کرد. بعد از زندگی‌اش هم این صبر را ادامه داد. بفهمید.

زکات و ادامه پرسش‌ها

خب اگر مثلاً بگوییم که اسماعیل در فضای زندگی‌اش و خانواده‌اش نبودن بعد زکات دادن معنی پیدا می‌کنه؟ صددرصد. صددرصد. اگر زکات مگه چیزه؟ زکات مگه اینجوریه؟ شما تنها هم تو دنیا بمونید باید کاری بکنید، می‌خورید. زکات این‌جوری نیست که خب آقا شما فکر می‌کنید که حکومت مثلاً می‌گیرد. بله، همین‌طور.

زکات تو قرآنیه. شما هر مالی رو، هر مالی را باید یک بخشی‌شو ببخشید. که پاک بشود مالتون. خب؟ آن آنجا هم می‌گوید این‌جوری نیست که این آدم‌ها مثلاً این جایی نمی‌رن، هیچ‌کی هم نمی‌آید که حالا مثلاً شما می‌خواهید بگویید که چون خودشونن، اولاً آدم‌ها می‌توانند در خانواده‌شون زکات کنند.

مال‌تونو یک بخشی از درآمد خودتان مثلاً به یک آدم ضعیف‌تر. ببینید آقای، زندگی اسماعیل چجوریه؟ خب ازدواج کرده در تورات هست که با هاجر برایش یک همسر مصری اختیار کرد. ازدواج کرده، صاحب اولاد زیادی احتمالاً شده. خب بعد می‌گوید حالا آنجا که زندگی می‌کردند مثلاً خونه‌های دیگه‌ای ساختن. کم‌کم در زمان حیات اسماعیل یک چیزی به وجود آمده دیگر.

این اهلش حالا چادر زندگی می‌کردن، خانه ساختن، نمی‌دانم. کم‌کم یک قوم و قبیله‌ای به وجود آمده. درست می‌گویم داد؟ همه فرزندان و نزدیکان اسماعیل. حالا آدم‌های غریبه آنجا می‌آن، می‌روند. شما فراموش نکنید که در قرآن این ذکر شده که به اس، از خداوند به ابراهیم گفت که اذن فی الناس بالحج.

حج از زمان اسماعیل و ابراهیم شروع شد. اصلاً اسماعیل دیگر آن بوده، خانه‌کعبه را متولی خانه‌کعبه‌ست. تمیز نگه می‌داره خانه‌کعبه را برای کسانی که می‌آیند طواف بکنند. اذن حج داده شده. بنابراین از اطراف آدم‌ها می‌آیند. ساکن نمی‌شن آنجا. شما این مشکلو دیدید که هیچ‌کی نیست که این‌ها زکات بهشان بدن.

به هر حال این آدم‌های بیچاره‌ای که می‌آیند بهشان می‌شود غذا داد، آب داد. برای این، این حرف خیلی، آدم یک تصور بدی دارد از مفهوم زکات. که زکات مثلاً باید یک جامعه‌ای باشه، حکومتی باشه، آدم مالیات بپردازه. خب؟ اصلاً نه، این‌ها یک سری چیزا، مثلاً نیست که زکات بهشان تعلق.

آها، شما درست می‌گویید. زکات این مفهوم قرآنی، مفهوم خیلی کلی‌ایه. حالا این زکات برای اسلامی‌ش، شما این را می‌کنید شرعی‌ش. زکات این مفهومی‌ه که از اول خلقت تا الان بوده. از مال خودت باید یک چیزی را جدا بکنی برای خاطر خدا و بدی به مردم. که مالت پاک بشود. اجازه

پرسش و پاسخ

بفرمایید. زکات که می‌گید، یعنی چی؟ از نه، زکات در قرآن به معنای تصفیه هست. به طور کلی، ولی وقتی که می‌گوید صلات و زکات، منظور از زکات یعنی شما از اموال خودتان چیزی را جدا می‌کنید، مالتون پاک می‌شود. زکات یعنی هر چیزی که مرتبه مادی داره، مرتبه معنوی هم دارد.

بنابراین می‌گوید مرتبه معنوی زکات این است که شما تزکیه می‌کنید خودتونو. ولی وقتی می‌گوید صلات و زکات، واقعاً دارد به زکات مال اشاره می‌کند. مگر اینکه یک نفری دلیل دیگه‌ای بیاورد. زکات که صلات و زکات، اصلاً پیش‌یه، تو مالی نیست. مال، مال برای تو نیست. متعلقاتتون، یک چیزهایی دارید، به دست آوردید، خدا به شما روزی می‌ده، از این روزی باید انفاق بکنید، باید یک بخشی‌شو بدهید.

این مفهوم کلی زکات. به مال تعلق می‌گیره، نه به پول. به هر چیزی که دارایی‌های شما تعلق می‌گیرد. دارایی‌های مادی، به علم هم تعلق می‌گیره، به هر چیزی که خدا بهتان داده تعلق می‌گیرد.

یعنی مراتب معنوی هم دارد. پس زکات عامل پاک شدن مالتونه، عامل پاک شدن جسمتونه، عامل، می‌گویند روزه زکات جسمه. زکات، زکات بدنه. شما بدنتونو انگار یک بخشی، یک روزایی در اختیار خدا قرار می‌دید. چون خدا گفت نخورید، شما نمی‌خورید. علمتون، می‌گویند زکات علم نشره. علمتونو می‌خواهید زکاتشو بدید، باید منتشر کنید.

هر چیزی زکات دارد. ولی وقتی می‌گوید صلات و زکات، این مثل این است که بعضیا بگویند آقا صلات، منظور مثلاً توجه زیاد به خدا داشتنه. صلات یعنی همین صلات، ولی معنوی‌ش این است که توجه به خدا داشته باشید. به هر حال اینجا وقتی صلات و زکات را می‌گه، واقعاً یعنی صلات و زکات.

با مراتب معنوی‌ش. هر کس، هر چقدر، یک آدم معنوی‌تر باشه، آن چیزهای معنوی‌ام بیشتر رعایت می‌کند. یعنی صلاتش تا تمام وجودش توجه به خداست، نه اینکه فقط را به قبله مثلاً جسمش وایسه. ماها صلاتمون، این ظاهر صلات را داریم رعایت می‌کنیم.

به هر حال اینجا ایشان مشکلش این بود که اصلاً زکات یعنی چه وقتی این‌ها چند نفر بیشتر نیستن؟ من حرفم این است که زکات کلیه. در هر شرایطی هر آدمی باید نماز بخونه و این حس را داشته باشه که همه اعمالش مال خودش نیست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این چیزی که طرح شد، ما حالا یعقوب را تقریباً می‌بینیم دیگر.

یک بخش‌های خیلی مهم‌شون نیست. بفرمایید خیلی طبیعی باشه که بپرسید تو آل اسماعیل دارد چه اتفاقی می‌افتد. خب؟ خب مثلاً من خودم فکر می‌کنم خوب است چند تا از این آدم‌ها نشان داده بشود. یا یک منظور تون، منظور تون فاصله بین اسماعیل تا پیامبره، خب؟ حالا می‌بینم این هیچ اتفاقی نمی‌افته.

یعنی تو هیچ جای قرآن اشاره نشده به این‌ها. این واضح است واقعاً. نه، اصلاً چطور؟ نه. حالا این، حالا می‌بینم این، این اتفاق نمی‌افته. یعنی تو هیچ جای قرآن اشاره نشده که این، این باز واقعاً، نه، ابراهیم و اسماعیل، اصلاً رسالت منتقل نمی‌شه، رسالت تو آسمانه. یعنی اصلاً این رسالت به کسی نرسیده به نظر من، این را به پیامبر.

قطع شد دیگر به این معنایی. در اسماعیل متوقف شده، اسماعیل خودش واگذار کرده، این انگار در آسمان، در یک جایی ذخیره شده، بین آدم‌ها نیست. پیامبری نداریم بین اسماعیل و پیامبر خودمان. حالا یه، نمی‌دانم روایت تاریخی، چیزی، یک نفر می‌گویند بوده، این‌طوری، بله.

از اینا، از نان‌نام می‌گویند در بین اعراب پیامبر واقعی بوده، ولی من فکر نمی‌کنم اصلاً ربطی به این ماجرا داشته باشه. رسالتی که در اسماعیل بوده که ازش گرفته شده، همان چیزی است که به پیامبر می‌رسد. نه نصب به نصب، یک چیز غیرعادی. این‌ها دیگه، این‌ها خیلی چیز دیگه، پیچیده است. اصلاً این مکانیسم‌هاش مثلاً شما بپرسید چیه؟

چطور ممکن است یک چنین اتفاقی بیفته؟ من، من تسلیمم. حالا پیامبر نبوده تو نسل اسماعیل ولی یک داستان‌هایی هست می‌گویند که نمی‌دونم، بالاخره فرزندان اسماعیل هر کدام هر نسلش یک فرزندی برگزیده بوده تا اینکه رسیده به این پیامبر ما. آره، داستان‌هایی هست. من نمی‌دانم داستان راستی.

نه، من تو قرآن که چیزی نیست. من فکر می‌کنم که به نظر من خبر نیست. یعنی رسالت موازی. آن‌ور آل یعقوب مثلاً رسالتی دارن، این‌ور هم مثلاً فرض کن رسالت هم دیگر یک عده دیگر هستند دارند این کار را می‌کنند. نه، رسالت اصلاً یه، اصلاً این، نه، ذخیره کردن یعنی چی؟

این حرفی که من می‌زنم، این‌ها اینجا به نظر می‌آد، اصلاً خود ببینید دعای ابراهیمو، شما قبول دارید که دعایی که نقل می‌شود که ابراهیم و اسماعیل کردن مربوط به پیامبره؟ به عنوان یک شاهدیه، قرآن چرا نقل می‌کنه؟ این‌ها از آن روزی که داشتن کعبه را می‌ساختن، دعا کردن که یک پیامبر بزرگی اینجا بیاید. خب؟

همین منظورش این است دیگه، آن‌ها دعا کردن یک پیامبر اومد، دیگر این بین دیگر پیامبران دیگر اومدن و اینا، به نظر من این‌جوری نیست. من فکر نمی‌کنم نصب اندر نصب رسالتی منتقل شده باشه، از نظر تاریخی هم هیچ شواهدی نداریم. شما یک نفری مثل عدنان من دیدم که می‌گویند که پیامبر بوده، ولی فکر نمی‌کنم تو این نسل و این ماجرا بوده.

اصلاً به نظر من یک جورهایی تناقضه که دو طرف رسالت داشته باشند. یعنی همزمان آن‌ور آل یعقوب دارند این کار را می‌کنن، این‌ور هم یک عده‌ای در یک بیابان همان رسالتو مثلاً دارند. خود عجیبه. یعنی مورد مثلاً موسی و هارون که همزمان دو تا پیامبر واجد یک رسالتن، مورد استثنایی غیرعادیه.

به اندازه‌ی کافی در چه نکاشته بودن از این‌جور چیزهای یک مقدار، خب، بگذارید یک نگاه بکنیم. اصلاً دو تا قوم خیلی خاصی داشتن، تو یک من، آره، بلد دیگر متوجه نمی‌شم. سوالاتتون به نظر یک جورهایی چیز شده. من یک کلیاتی دارم می‌گم، که این افرادی که اینجا دارند ذکر می‌شن، مناسبتی دارد ذکرشون.

از نظر نوع صاحب رسالت شدن، از دست دادن، یک چیزی در واقع در آن وجود دارد که داری می‌بینی. من همینو می‌خواهم بگویم. دیگر حالا دیگر نمی‌دانم چیزای، یک چیزهای عجیب و غریب مثل اینکه حالا در نمی‌دانم نسل اسماعیل واقعاً کسی بوده لزوماً یا نبوده، یک چیزهایی دارید می‌پرسید من نمی‌دانم و نمی‌توانم بگویم.

نه، وقتی در مورد این، فکر کنید من، اجازه بدهید من، ساعت ۸ و ۲۳ دقیقه است. من یک جمله فقط بگم، بحثو تمام بکنم. من دیر شروع کردم ولی نه این‌قدر. آخرین مورد استثنایی بودنش از چه نظری؟ آدمی که اصلاً به نظر می‌آید که وارثی نداره، پیامبریه، پیامبر بزرگیه، وارث نداره، کسی هم نمی‌آد، دعایی هم نمی‌کنه، خدا هم چیزی بهش نمی‌دهد و به آسمان می‌رود.

این رفع ماجرا، وقتی هیچ‌چیزی قرار نیست بعدش اتفاق بیفته، در قرآن نمونه‌اش ادریسه که حالا اینکه از قبل چه بهش رسیده بوده این‌ها را کار نداریم. این آدم پیامبر بوده و به نظر می‌رسد که زنده به آسمان رفته. رسالت خودش هم مثلاً با خودش فعلاً برده در آسمان. این اتفاقی که برای مسیح هم افتاده.

اینکه در انتهای یک سلسله می‌تواند یک نفر به اصطلاح حالا شیعه غیب بشود. زنده بمونه ولی دیگر کاری به این دنیا نداشته باشه. برود مثلاً در یک جای زندگی عجیبی، دیگر نمی‌خواهم در مورد این که نمی‌خواهم ازتون سوال بکنم که این‌جوری کجا آدم مثلاً با چه ارتفاعی بالا می‌رود.

مکان علی مثلاً در بعد از مربا تعبیر کردن که در کدام فلک رفته. من از این چیزها بلد نیستم. نکته‌اش از نظر من این نیست که این در چه ارتفاعی قرار گرفته، چه جوری، چه که، چه که.

و این مظاهر که رافع او کرد یا اینجا بحث کتاب ادریس این‌ها و کان نبی و رفعناه مکانا علیا دیگر چه مناسبتی دارد که ادریسی که به نظر می‌آید قبل از همه این ماجراها در می‌آید این مورد استثنایی آخره آدمیه که شروعشو کار نداریم، موضوعی که رسالت را به کسی تحویل نداده و خودش انگار با رسالتش به یک جایی رفته حالا بعداً این رسالت یک جوری به یک کسی رسید و نرسید من ادریس در سلسله انبیا خاصی هم شاید نباشد به هر حال.

نکته این است که بعضی از انبیا این اتفاق برای‌شان افتاده. بنابراین من این را قبلاً اشاره کردم که هیچ کس نمی‌تواند به شیعه، نه اهل سنت، نه یهود، نه مسیحی‌ها نمی‌توانند به شیعه بگویند که این اعتقادتون به غیبت اعتقاد عجیب و غریبیه. همشون معتقدن.

یهودی‌ها اعتقاد به غیبت ادریس دارن، مسیحی‌ها به غیبت عیسی و شیعه‌ها هم اهل سنت هم این وسط خیلی‌ام، بله. اهل سنت هم حالا به نوعی البته اهل سنت هم الانش خیلی، زیاد هم تأکیدی ندارند. من می‌خواهم بگویم که مناسبت ادریس در این انتها که اصلاً به نظر هیچ مناسبتی نداره، این یک پدیده‌ی عجیب دیگه‌ای که وابسته به همین ماجراست را دارد نشان می‌دهد.

رفتن به آسمان، غیب شدن، نمی‌دانم هرچه اسمش را می‌خواهید بگذارید. بدون وارث موندن، تحویل کسی ندادن و یک جوری انگار خودش به نوعی دارد این را حفظ می‌کند. این یک چیز استثنایی که چند بار لااقل در قرآن دو بار به وضوح می‌بینیم که این اتفاق افتاده.

در مورد حضرت الیاس هم یک اشاره‌هایی به اینکه شاید یک چیزی شبیه این، جمع بستن الیاس، یک جوری این محو و پیش می‌آید که الیاس انگار دوباره به زمین برگشته، دو تا الیاس داشتیم مثلاً، خیلی و الیاسین، چه می‌فهمی از این واژه‌ی الیاسین؟ الیاس که آدمیه، الیاس‌ها یعنی چی؟ که خودِ عجیبیه.

به هر حال در مورد الیاس مثلاً ابن‌عربی معتقده که الیاس هم جزو همین آدماییه که خضر، ادریس، الیاس و حضرت مسیح، نمی‌دانم چهار نفرو به صراحت ابن‌عربی تو فتوحات مکیه ذکر می‌کند که این‌ها آدمایی‌ان که حفظ شدن. حداقل در قرآن دو مورد به صراحت ذکر شده. آدم‌هایی که پیامبرن و رسالتشون همراه با خودشون، با حیات خودشان حفظ می‌شود.

و من موضوعش، این جزئیاتی که این‌همه پرسیدین، بنابراین وقت اضافه‌ای که گرفتیم، معلوم است از پیش از شما بود، از من نبود. من می‌خواستم بگویم که این جریانا، مناسبت شیعی، این آدم‌ها ویژگی‌ای دارند از نظر تحویل گرفتن رسالت، تحویل دادن رسالت، خیلی جاهایی، بنابراین با موضوع سوره هماهنگن.

موسی به این دلیل ذکر نشده که آدم مهمی است صرفاً. به این دلیل ذکر شده که از نظر نوع رسالت، به این رسیدن، دادن این‌ها ویژگی خاصی. اسماعیل هم همین‌طور، از این‌ها ویژه‌تره در واقع فکر می‌کنم و ادریس هم که خب آن هم موجود خاصیه. بله.