→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۱۸ · سورهٔ مریم

وفای اسماعیل و سفارش خانواده

۱۸,۸۳۱ واژه · ۸ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تمایز میان تلاوت قرآن به‌عنوان عبادت با آداب خاص و تدبر علمی در محتوا بررسی می‌شود. بحث به شأن تکوینی انبیا، مجادله ابراهیم با ملائکه، و مفهوم ولی در داستان زکریا می‌رسد. نسبت خانواده در سوره نور و مریم و احسان به والدین نیز مطرح است.

آداب تلاوت قرآن

می‌خواهم وقت بگذارم یک نفر از من سوالی کرد یک مدتی پیش هم هست که دو جلسه است که میل دارم شروع به جلسه‌ای وقت گذاشتم در مورد این موضوع صحبت بکنم و فکر کنم بد نباشد حالا یک ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه وقت بگذاریم و سوال این است که موقع خواندن قرآن حتماً آدم باید حضور داشته باشه را به قبله باشه آداب رعایت بکند یا مثلاً می‌شود مثل کتاب معمولی آدم برود مثلاً وقتی دارد می‌خوابه و در حال خواب دراز کشیده قرآن بخونه.

یک مشکل این است که برای رعایت کردن آداب و اینا، گاه‌گداری وقتی که خیلی من برای رعایت کردن مثلاً فرض کنید آداب و را به قبله نشستن و این‌ها ممکن است باعث بشود که آدم کمتر قرآن بخونه.

مخصوصاً اگر بخواهید مثلاً فرض کنید به یک نحوی خیلی چند ساعت بشینید مثلاً قرآن و در مورد یک سوره فکر بکنید در مورد محتوای یک سوره ممکن است خسته‌کننده باشه.

حالا جوابی که دادم و تکرار می‌خواهم بکنم و یک خورده هم باز دوباره یک تذکراتی بدهم که من جوابم این است که خب فکر کنم این‌جوری جواب دادم که یک نفر می‌تواند در مورد محتوای یک سوره یا آیه فکر بکند یا مثلاً برود مراجعه کند به المیزان، المیزان را در شرایطی که معمولاً عادت دارد شاید دو سه ساعت بخواهد مطالعه بکند. ولی این‌ها تلاوت قرآن نمی‌شود آخه.

آن آدابی که می‌گویند آداب تلاوت قرآنه، من فکر می‌کنم تلاوت قرآن باید یک آدابی در آن رعایت بشه، این باید یک حریمی آدم برای تقدس قرآن قائل بشود و شاید این‌جوری فرض بکنیم تلاوت قرآن یعنی اینکه خداوند یک انگار نامه‌ای برای بشر فرستاده و دوست دارد از ما خواسته که این را بخونیم و دستور نسبتاً شدیدی هم در خود قرآن داده که فاقروا ما تیسر من القرآن تا جایی که می‌شود بخوانید هیچ حد و مرزی وجود ندارد که چه تا جایی که برای‌تان میسره قرآن بخوانید.

من فکر می‌کنم که تلاوت قرآن یا قرائت قرآن به همین معنی که تو این آیه هست در به عنوان یک عبادت طبعاً باید یک آدابی داشته باشه.

ولی مثلاً فرض کنید اگر یک عمل دیگه‌ای هم در قرآن توصیه شده که بهش می‌گویند مثلاً تدبر در قرآن، ممکن است شما بخواهید همان‌طوری که ریاضیات مثلاً می‌خوانید یا مهندسی می‌خوانید روی یک مطلب علمی کار می‌کنید، مسئله حل می‌کنید، مثلاً فرض کنید برای خودتان یک مسئله‌ای طرح بکنید که مثلاً سوره مریم محتواش چیه؟

بعد بخواهید ساعت‌ها بشینید در موردش فکر بکنید و همه این‌ها را با طهارت و را به قبله بودن ممکن است خیلی برای‌تان ساده نباشد و تصمیم بگیرید که خب خودتان یک خورده از آداب رها بکنید و این تدبر را در شرایط نرمال‌تری مثل همان شرایطی که درس می‌خوانید انجام بدهید.

بعد نکته اول این است که تدبر قرآن جای خودش، من بارها این را گفتم که همیشه آن به اصطلاح آن جریان مستمر تلاوت قرآن از ابتدا تا انتها را سعی کنید حفظ کنید. از نظر من اصلاً خیلی کار جالبی نیست که یک نفر مثلاً سه سال در مورد یک سوره فقط بشینه فکر بکند و همه قرآن را به طور مداوم نخونه.

فکر می‌کنم خواندن قرآن توصیه شده به همین حالتی که آدم همیشه سعی کند که به طور مداوم در حال قرآن خواندن باشه و نه اینکه فقط به یک جای خاصی.

من خودم واقعیتش این است اولین باری که خیلی چیزها نبود، یعنی خودآگاهانه نبود که بگویم تصمیم گرفتم یک کاری را بکنم، اولین باری که این اتفاق برای من افتاد، یک ماه رمضانی تو زندگی من اصلاً من قرآن را اول تا آخر ختم نکردم حالا از آن موقع ۱۵، ۱۶ سالی که به این‌ور، آن هم علتش این بود که تو سوره بقره گیر کردم.

یعنی یک جوری انگار توقعم از فهمیدن آیات و سوره و این‌ها بالا رفته بود، یک جوری انتظار داشتم که بیشتر بفهمم و مثلاً سوره بقره را که می‌خوندم، فکر می‌کنم شاید حتی سوره بقره را تمام نکردم.

یعنی هر روزش شروع کردم از اول تا یک جاهایی رسیدم دوباره روز بعد شروع کردم، این‌جوری هم نبود که تصمیم گرفته باشم این کار را بکنم، واقعاً همین حرفی که زدم شاید توصیه خوبی باشه، گیر کردن دیگه، یک جوری مثل اینکه نتونستم ازش رد بشم، موضوع مال خیلی خیلی وقت پیش بود.

و فکر می‌کنم اشتباه کردم یعنی اگر الان برگردم آن موقع خب می‌تونستم روزی یکی دو ساعت این کار را انجام بدهم اگر خیلی دوست داشتم و آن برنامه‌ای که مثلاً به طور متعارف قرآن را یک بار اول تا آخر بخوانم هم سر جای خودش نگه می‌داشتم و البته من آن موقع که این کار را کردم همه را خیلی با آداب گیر کردم تو سوره بقره ولی به هر حال من توصیه اکیدم این است که آن جریان تلاوت قرآن را برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید تو یک قسمت خاصی از قرآن دارید فکر می‌کنید و تدبر می‌کنید و این‌ها کنار نذارید.

این اصلاً یک ماجرای جداییه، یک جنبه عبادت دارد مثل اینکه به یک چیزی که از شما خدا خواسته دارید عمل می‌کنید. البته خداوند تدبر کردن در قرآن هم خواسته. من مثلاً من فکر نمی‌کنم کسی فتواهایی داده باشه که مثلاً تفسیر قرآن خواندن هم آداب خیلی خاصی دارد. یعنی باید را به قبله حتماً نشست.

خب تفسیر قرآن را خواندن مثل جریان تدبر کردن در قرآن. شما می‌خوایدش که عمیق‌تری بفهمید، می‌رید مثلاً یک کتاب تفسیر برمی‌دارید و در موردش سعی می‌کنید که مثلاً مثل یک مطالعه معمولی، حالا شاید یک خورده با یک آداب یک ذره متفاوت از مطالعه معمولی سعی می‌کنید کار را انجام بدهید.

البته من می‌دانم آدم‌هایی هستند که حتی تفسیر قرآن که دارند می‌خوانند حتماً وضو می‌گیرن، حتماً سعی می‌کنند که تا حدودی آداب رعایت بکنن، حالا اگر را به قبله نباشن ولی به هر حال یک مقدار محدودیت برای خودشان می‌ذارن. ولی من فکر می‌کنم اینجا یک چیزی روشنی وجود دارد دیگر.

اینکه از نظر من آن تلاوت قرآن مثل نماز خواندن یک عبادته و آداب دارد و نباید آدم برخورد مواجهه‌اش با قرآن صرفاً یک سری جنبه مطالعاتی پیدا بکند و این یکی چیز هم جای خودشه. حالا هر کسی باید فکر بکند که چقدر اگر واقعاً یک نفر می‌تواند ساعت‌ها با رعایت آداب تدبر در قرآن هم بکند که خب خوش به حالش.

اگر نه مانعی نشود. یعنی اینکه ما یک دستوراتی داریم که مثلاً یک آداب و حرمتی برای قرآن قائل هستیم، این مانع از این نشود که آدم اگر نمی‌تواند مثلاً فرض کنید با آن آداب شروع بکند در مورد یک موضوعی تو قرآن تحقیق کردن، به اصطلاح قرآن پژوهی کردن، اصلاً این کار را نکند.

چون نمی‌تونه، یعنی به هر حال تا جایی ممکن آدم سعی کند که کارها را انجام بده، تا جایی ممکن هم خب یک حرمت‌هایی را حفظ بکند. ولی به نظر من نکته مهم این است که موقع تلاوت قرآن همه آن آداب را سعی کنید به جا بیاورید.

تدبر قرآن خب یک خورده می‌تواند برای خودتان آزادی عمل بیشتری قائل بشوید. به هر حال بگذارید کاری که خودم می‌کنم این است که معمولاً بگذارید نگم معمولاً همیشه این کار را می‌کنم که اگر در مورد یک سوره مثلاً می‌خواهم شروع کنم به فکر کردن و مثلاً خیلی جدی یک مدتی مثلاً زمان بگذارم که محتوای یک سوره را بررسی بکنم، همیشه تا حالا این کار را کردم که یک دفتری، کاغذی، چیزی برمی‌دارم، خلاصه محتوای سوره را در آن می‌نویسم و بعد دیگر هیچ محدودیتی هم برای خودم قائل نمی‌شم که در کجا، تو چه شرایطی دارم فکر می‌کنم.

یعنی خود قرآن و این کار را به این دلیل نمی‌کنم که نمی‌خواهم آداب را رعایت بکنم، برای خاطر اینکه می‌گویم تو یک صفحه می‌نویسم، واقعاً تو یک صفحه می‌نویسم.

حتی سوره بقره. برای خاطر اینکه شما وقتی در مورد یک سوره می‌خواهید فکر بکنید، ۵۰ صفحه سوره بقره را هی بخواهید درگردید جلو بیاید عقب آنجا چه بود، ولی اگر تو یک صفحه جلو خودتان می‌نویسید، یک جور خلاصه‌ای که بفهمید که به چه دارد اشاره می‌کنه، یک کلمه‌ای که نوشتید.

مثلاً فرض کنید من یک مثلاً داستان گاو. بعد مثلاً فرض کنید داستان فلان. همین یک چیزهای یک کلمه این‌جوری، خب این ۱۰ تا آیه را شامل می‌شود و من می‌دانم داستان گاو تو سوره بقره حدوداً آیه‌هاش هم چیست. بنابراین اگر یک خورده سوره را خوانده باشید، آشنا باشید، واقعاً می‌شود.

من خودم سوره بقره را تو یک صفحه دارم. سوره های خیلی بزرگ قرآن هم می‌شود تو یک صفحه، صفحاتش یک خورده بزرگ‌تر از صفحه چیزه، دفترهای خیلی بزرگی که معمولاً هست، آچار هم شاید یک خورده بزرگ‌تر باشه. و فکر می‌کنم این کار مفیده.

اولاً برای خاطر تمرکز پیدا کردن روی محتوای سوره برای اینکه هی بتوانید به اصطلاح اول و آخر سوره را با همدیگر یک جا داشته باشید. که برای خودم این‌جوری بوده که ورق زدن مثلاً سوره یک خورده وقت آدم را می‌گیرد و یک جوری شاید این تمرکزی که لازم باشه به وجود نمی‌آید. و این‌جوری فکر می‌کنم مشکلم تا حدودی زیادی حل می‌شود دیگر.

من یک نوشته‌ای از خودم که خیلی هم ممکن است اصلاً یک دانه آیه هم درست است در آن و حالا اگر بخواهم می‌توانم بروم موقع خوابم نوشته را نگاه بکنم ببینم که مثلاً چه تو ذهنم میگذره در مورد بعضی از این‌ها.

این چون سوره خواندن یک جوری احتیاج دارد به اینکه آدم یک نگاه کلی در واقع به از ابتدا تا انتهای سوره داشته باشه، اصولا این خلاصه‌نویسی کردن کمک می‌کند.

و این خلاصه‌نویسی کردن تو فهم ادبیات و نمی‌دانم فیلم و همه چیز کمک می‌کند. یعنی شما اگر مثلاً فرض کنید می‌خواهید درباره یک داستان هم حتی یک کار جدی بکنید، خوب است که یک صفحه خلاصه محتوای داستان، داستان را دو سه بار خوانده باشید، محتوا تو ذهنتان باشه بعد سعی کنید که مثلاً خلاصه یا یک خلاصه سکانس از این فیلم مثلاً تهیه بکنید.

برای اینکه فکر میکنم آن حالت مخصوصاً فیلم یک حالتی دارد که گاهی یک صحنه‌هایش ممکن است جذابیت‌هایی داشته باشه که اصلاً آدم هر بار که بهش می‌بیند آن صحنه را خیلی مثلاً فرض کنید با هیجان نگاه کند یادش برود که دارد مثلاً چه کار می‌کند. دارد می‌خواهد کلیت فیلم را بفهمه.

وقتی که تو یک صفحه نوشتی دیگر خب اول تا آخر داستان، فیلم یا هر چیز دیگه‌ای که می‌خواهید بررسی بکنید را فکر میکنم که برای‌تان راحت می‌شود. یک مقدار از آن فضای احساسی که ممکن است در خود آن اثر باشه دور می‌شود.

به هر حال من چون احساس کردم که ممکن است این موضوع سوال به ذهن خیلیا برسد و خیلیا این مشکلو داشته باشند که چه کار می‌توانند بکنن، فکر کردم بد نیست که در کلاس مطرح کنم.

به اضافه نکته دیگه‌ای که تو همان در جواب آن سوال گفتم، مجدداً هم چندمین بار می‌خواهم در کلاس تکرار بکنم که همه چیزهایی که من در کلاس میگم، مثلاً فرض کنید همین کار کردن روی محتوای سوره، به نظر من یک خورده دور از آن اصل ماجرای ارتباط برقرار کردن با قرآن.

و همیشه این را می‌گویم. می‌گویم مثلاً فرض کنید از نظر من فعالیت منفی نیست اگر یک نفر، کما اینکه بعضیا این کارا را میکنن، بیان تعداد واژه‌های یک واژه‌ای را تو قرآن بشمارن، ببینن مثلاً یوم ۳۶۵ روز اومده، خب چقدر جالب و مثلاً تعداد دفعاتی که واژه ماه آمده ۱۲ باره و الی آخر.

ولی اگر یک نفر تمام فکر و ذکرش موقع قرآن خواندن این بشود که هر وقت قرآن را باز میکنه، حالا چه به صورت تلاوت یا غیر تلاوت، هی شروع بکند واژه‌ها را شمردن، قبول دارید یک مشکلی در ارتباط برقرار کردن با قرآن برایش پیش می‌آید.

من فکر میکنم اگر یک آدمی همه‌اش وقتی دارد قرآن میخونه هی در حال فکر کردن به این باشه که این الان با آن قطعه قبلش چه ارتباطی داره، آن با این چه ارتباطی داره، این فعالیت خیلی خوبیه، خیلی بهتر از شمردن واژه‌هاست. ولی فکر میکنم آدم گاهی باید خودش را مثلاً موقع تلاوت قرآن، ذهن خودش را آزاد بذاره، بگذارد قرآن خودش را آدم اثر بگذارد.

یعنی اینکه من هی بخواهم فعالیت بکنم، هی مثلاً این را بگذارم کنار آن پازل مثلاً حل بکنم، یک فعالیتیه که به نظرم یک بخش عمده‌ای از تاثیری که قرآن می‌تواند را آدم بگذارد را از بین می‌برد.

من این حرفو میزنم برای خاطر اینکه الان واقعاً اگر به خاطرات خودم رجوع بکنم، ۹۰ درصد اوقات من تحت تاثیر یک آیه قرار گرفتم یا یک چند تا آیه از یک سوره، نه محتوای کلی یک سوره.

یعنی خیلی وقتا یک سوره‌ای که اصلاً محتوای کلی‌شو نمی‌دونستم به شدت یک بخشی‌ش روی من تاثیر گذاشته. بنابراین احساس نمی‌کنم که ضرورت دارد که آدم حتماً محتوای کلی یک سوره را بدونه تو قرآن تا اینکه مثلاً فرض کنید تحت تاثیر آن محتوا قرار بگیرد.

البته خب فهمیدن محتوای کلی سوره هم خیلی خیلی می‌تواند موثر باشه، تو اینکه آن اجزا بعداً برای آدم معنی‌دارتر باشه. به هر حال من این هشدار را بارها دادم و بازم می‌دهم که من در واقع مثل اینکه ۹۰ درصد چیزهایی که می‌شود در مورد قرآن گفت یا تاثیری که قرآن می‌تواند را آدم بگذارد را تو این کلاسا مطرح نمی‌کنم برای اینکه حالا یا تخصصشو ندارم یا فکر می‌کنم اصلاً آدم بعضی چیزها را بگوید خراب می‌شوند.

من بلد نیستم در مورد تاثیر عاطفی که مثلاً فرض کنید یک آیه ممکن است روی من گذاشته باشه یا اینکه چگونه به شما انتقال بدهم حرف بزنم.

و آن چیزها را نمی‌گویم و همیشه این ترس را دارم که این نوع در واقع برخورد با قرآن یک جوری چیز پیدا بکند. یعنی یک تاثیری که می‌گذارد این باشه که شما که مستمع هستید دیگر همیشه این‌جوری مثلاً به قرآن نگاه کنید در حالی که من خودم این کار را نمی‌کنم. من یک جوری مثل می‌گویم تشبیه می‌کنم به اینکه دارم اینجا واژه می‌شمارم.

یک کاری که مشغوله، خوب است. خیلی ممکن است جالب باشه ولی دوباره‌خوانی نیست. خب این تذکرات، این قسمت آخرش خیلی تکراریه و مطمئن باشید دوباره تکرار می‌شود. هر مدتی یک بار یک بهانه‌ای پیدا بکنم موضوع را می‌گویم برای خاطر اینکه همیشه این احساس را دارم که خیلی در واقع کاری که اینجا دارم می‌کنم شاید تو آن جهت واقعی برخورد کردن با قرآن نیست.

ولی می‌گویم حالا یک چیز مهمی است برای خاطر اینکه قرآن مثل هر عبادت دیگه‌ای قرآن‌خوندن یک جور تأثیر خاصی که عبادات روی آدم می‌گذارد دارد که جدای از این است که شما چقدر مثلاً فرض کنید کلیت یک سوره را بفهمید یا نمی‌دانم عربیتون چقدر خوب باشه.

خب از یک کسی که اصلاً عربی بلد نیست خب طبعاً از خیلی چیزها محروم می‌شود ولی فکر می‌کنم در این حد مختصری مثلاً عربی بلد بودن، حتی ترجمه قرآن، ترجمه خوب و خواندن ممکن است یک تأثیرهایی بگذارد که اصلاً ربطی به این حرف‌هایی که ما اینجا می‌زنیم ندارد. این‌ها هم جای خودش را دارد.

این‌ها یک سری بحث‌هایی که من نمی‌دانم اسم هم روش نمی‌ذارم برای اینکه تفسیر هم که نمی‌شود بهش گفت. تفسیر یک فعالیت تاریخی خیلی چیزیه، روشن نیست. حالا این‌ها هم یک کاریه دیگه، حرف‌زدن در مورد قرآن.

خب بگذارید این نکته چیز، نکته به اصطلاح شروع کار فکر می‌کنم قبلاً هم به این موضوع به یک معنایی اشاره کرده بودم که تلاوت قرآن قطع نشود خوبه، حالا دوباره دارم می‌گویم. خب به هر حال تلاوت قرآن را نمی‌شود تو لحظه خواب انجام داد.

کارهای دیگر ممکن است بشود در حالت‌های طبیعی موقعی که همین‌جوری که درس می‌خوانید انجام داد. خب بگذارید برگردیم سراغ من سومین جلسه‌ست که یک جور شروع جلسه بحث در مورد موضوع اینکه سوره مریم در واقع به نوعی یک یک جور استدلال و یک جور برهان در اختیار شیعه می‌گذارد که ازش استفاده بکند تا سه جلسه‌ست، سومین جلسه‌ست که دارم این را در شروع جلسه با یک چنین چیزی یعنی در واقع یک بار گفتم، دفعه قبل یک چیزی اضافه کردم، الان هم می‌خواهم یک چیزهایی اضافه بکنم و شاید باز هم این را ادامه بدهم.

اگر یادتون باشه جلسه اول و دوم گفتم که سوره سوره مریم این ویژگی را دارد که به هر حال در آن مسئله‌اش مسائلش فرعی به طور طبیعی مطرح شدن.

یعنی اصلاً شما یا نباید در مورد یک بخشی از محتوای سوره مریم فکر کنید و حرف بزنید یا اینکه به هر حال این سوره مریم به نوعی برمی‌گردد به یک اختلافی که به نظر من بین شیعه و سنی از نوع حلقی که در مورد نبوت وجود دارد و اینکه آیا نبوت یا ولایت سلسله پیدا می‌کنه، نمی‌کنه، چه جوری شروع می‌شه، چه جوری ختم می‌شه، به هر حال یک چنین ویژگی‌ای در سوره مریم هست.

ادریس و رفعناه مکاناً علیا

مخصوصاً آن دفعه جلسه اول و دوم که این حرف را زدم در اشاره به این آیه‌ای بود که در انتهای ذکر سلسله انبیا ناگهان حرف از این می‌زند که ادریس به آسمان رفت. و رفعناه مکاناً علیا. من فکر می‌کنم مسلمان‌ها نباید مشکل داشته باشند بنابراین با اینکه اعتقاد به غیبت وجود داشته باشه.

هم در مورد حضرت مسیح هم در مورد ادریس به صراحت تو قرآن چیزی شبیه نه با واژه غیبت، چیزی شبیه غیبت آمده دیگر. این‌ها نمردن بلکه مثلاً یک جوری پنهان شدن. حالا می‌خواهید بگویید این رفعناه مکاناً علیا جنبه رفتن مثلاً به آسمان داره، رفتن جای دیگه‌ای داره، معنویه، مادیه، من نمی‌دانم هرچه می‌خواهید تصور بکنید.

به هر حال حداقل دو نفر در قرآن وجود دارند که به صراحت با مرگ از دنیا نرفتن. لحظه‌ای که از دنیا رفتن انگار در حالی که زنده بودن از کره زمین رفتن. من نمی‌دونم، نمی‌خواهم تعبیر خاصی بکنم از این عبارت‌هایی که تو قرآن هست.

در مورد حضرت عیسی با صراحت می‌گوید که انی متوفیک و رافعک الی. حالا این الی چه تصوری پیدا می‌کنید؟ من فکر می‌کنم از قرآن به طور بدیهی واضح است که از مسیح نمرده. و این معنایش این نیست که این آیه معنایش این نیست که از مسیح قرار است بمیره و به سمت خدا برود.

خب بگذارید در ادامه بحثی که کردم، چیزی که من الان می‌خواهم بهش اشاره بکنم این است که شاید یک نفر بخواهد این‌جوری در واقع به این نوع استدلال ایراد بگیرد که در واقع این استدلال که شیعه دارد انجام می‌دهد به نوعی در واقع مثل این است که شما قرآن را که خب نازل شده بوده قرآن را خوندید و بعد تحت تاثیر همین برداشت رفتید یک سری سلسله برای پیغمبر مثلاً درست کردید.

این مثل این است که من سوره مریم را خواندم فکر می‌کنم که سلسله‌های انبیا باید این‌جوری باشند و در واقع ببینید ممکن است قدرت استدلال شیعه این‌جوری به نظر برسد.

شما یک دفعه در حالی که همه حرف‌های شیعه را شنیدید یک دفعه می‌بینید که اِ تو قرآن هم به یک چیز مشابهی اشاره شده بنابراین به نظر می‌آید این حرف‌ها راست. و خب حالا یک نفر می‌تواند بگوید آقا اصلاً این حرف‌ها را از آن ساختن.

یعنی آن نسخه سلسله مثلاً آل یعقوب وجود داشته تو قرآن و یک عده فکر کردن که خب همه انبیا باید همین‌جوری ظاهر بشوند و مثلاً این‌جوری بشوند بنابراین اومدن یک سلسله هم این‌ور فکر کردن که باید وجود داشته باشه.

متوجه‌اید؟ نمی‌دانم چیست دیگر. اینکه اگر من مثلاً فرض کنید قرآن یک کتابی بود که تازه پیدا شده بود و بعد شما می‌دیدید که در آن به یک سلسله‌ای از انبیا مشابه آن چیزی که شیعه معتقده اشاره شده آن‌وقت می‌تونستید بگویید که اوه این چقدر معجزه آساست.

شیعه یک حرفی زده و حالا ما یک کتاب قرآن و اصلشو پیدا کردیم عیناً یک چیز شبیهشو قرآن. ولی وقتی که این بوده خب یک نفر می‌تواند بگوید خب شیعیان رفتن همونو خواندن و مثلاً یک جوری در واقع از روش کپی کردن. حالا به نظر می‌رسد که انطباق اینجا وجود دارد.

در واقع حرف‌های شیعه شبیه‌سازی شده‌ی بخشی از چیزی است که تو قرآن در مورد آل یعقوب وجود داشته. خب بگذارید اولین نکته در مورد این حرف من برای اینکه سیر باشه این حرف‌هایی که می‌زنم از طرف مقابل هم هی فکر می‌کنم اگر چیزی از دید ذهنم رسید می‌گویم مطرح می‌کنم.

مثلاً این فرض ولی عرض نکردم که جواب را بخواهد بده. خب نکته اول اینکه همیشه در هر جایی می‌شود از این حرف‌ها زد. می‌خواهم بگویم این مثل این بحث‌هایی که در مورد تئوری توطئه و این حرف‌ها هست. همیشه شما می‌توانید به اگر اسناد و مدارکی که مثلاً بیرون آمد یک چیزهایی شبیه این بگویید.

مثلاً فرض کنید من برای خودم یک تئوری درست می‌کنم بعد یک شواهدی نشان می‌دهم بعد طرف می‌تواند بگوید خب تو این شواهد را داشتی رفتی تئوری‌تو طوری درست کردی که مثلاً با این شب. مثلاً انیشتین قبلاً انحراف نور را اندازه‌گیری کرده بود پنهانی بعد تئوری‌شو داد گفت بروید ببینید مثلاً نور منحرف می‌شود.

همه رفتن با هیجان دیدن اِ این راست می‌گوید پس تئوری‌ش درست است. همیشه من می‌توانم یک جوری ادعا بکنم که تئوری از روی شواهدی که بعداً مثلاً چک می‌شوند ساخته شده. فیزیک الان در ساینس که اصلاً این چیز نیست به اصطلاح کار پنهانی نیست.

معمولاً معمولاً اصلاً این‌جوری است که یک شواهدی وجود دارد بعداً از روش تئوری ساخته می‌شود دیگر. این مثل آن کاریه که شما تو آزمایشگاه انجام می‌دید. می‌دانید می‌دانید چه از آن محاسبات می‌دانید چه جوابی باید بگیرید. حالا اسیلوسکوپ اصلاً هرچه نشان می‌دهد شما آن چیزی را که فکر می‌کنید باید جواب بگیرید را یادداشت می‌کنید.

آیا تو اینجا آزمایشگاه مهندسی من خودم مثلاً آزمایشگاه الکترونیک ۳ آزمایشگاهیه فرکانس تو الکترونیک ۳ الکترونیک فرکانس بالاست. اصلاً این دستگاه‌هایی که تو دانشگاه ما هست تو آن فرکانس‌ها واقعاً خوب کار نمی‌کند. یعنی اگر واقعی تو چیزی می‌دیدید بخواهید بنویسید که اصلاً نمی‌توانید گزارش تهیه کنید.

این‌قدر انحرافش با آن چیزی که باید باشه زیاده که خب به هر حال من خیلی آدم خوبی بودم سعی می‌کردم که مثلاً امانت‌داری رعایت کنم ولی تو الکترونیک اعتراف می‌کنم که همه را در واقع نوشتم. حالا یک جوری ۸ در آمده نوشتم ۲. یا تئوری‌ها غلط بودن.

بعد دستگاه‌ها تو آن فرکانس کار نمی‌کردن دیگر درست اندازه نمی‌گرفتن. من می‌خواهم بگویم این اصولاً این جواب جوابی که شما به هر جور تئوری‌پردازی می‌توانید بدهید که خب شواهد را اول پیدا کردی نگفتی بعد اومدی تئوری درست کردی. خب خیلی جواب جالبی نیست. تو تئوری‌تو حالا شواهد را می‌دونی تئوری‌تو بگو.

تئوری بهتر از تئوری من بگو. فکر کنم بله مثلاً من اول رفتم شواهد را پیدا کردم بعداً اومدم تئوری را از روش ساختم. مثلاً من از طرف شیعیان اعتراف می‌کنم بعد ما همین کار را کردیم. خب حالا چی؟ به هر حال باید یک چنین چیزی شبیهی وجود داشته باشه یا نداشته باشه.

این می‌خواهم بگویم اصولاً این‌جور نگاه کردن از اون‌جور جواب‌هایی که جواب‌های کلیه که آدم می‌تواند به هر چیزی در واقع بده. تئوری را آدم می‌تواند این‌جوری از نظر عاطفی هم یک تأثیری می‌گذارد معمولاً. مثلاً یک شواهدی پیدا بکنند که واقعاً شیعه حالا من نکته دومی که می‌خواهم بگویم این است.

شما یک جا در تاریخ شیعه من ندیدم که اصلاً شده باشه به اینکه مثلاً ما شبیه سلسله انبیا هستیم. می‌دانید منظورم چیه؟ یعنی اگر مثلاً فرض کن من مثلاً انیشتین اول انحراف نور را رفته یواشکی در کوچکی اندازه گرفته، بعد تئوریشو ساخته، بیچاره اصلاً هیچ کوچکی نبود.

اما انیشتین را مطمئنیم که امکانی چنین اندازه‌گیری‌هایی نداشته. فکر کنم خیلی به ندرت اتفاق می‌افتد که بشود یک اندازه‌گیری شبیه اونی که انجام شده را انجام داد. بعد می‌آم فرض کنید که یک نفر از روی یک سری شواهد تئوری خودش را بسازه. خب بعد به طور طبیعی یک جوری به استناد می‌کند دیگر. می‌گوید من مثلاً پیش‌بینی می‌کنم که باید یک چنین شواهدی به وجود بیاید.

نه اینکه مثلاً دیگر این خیلی تئوری به اصطلاح توطئه‌آمیزیه که این‌ها اصلاً رفتن، از روی این ساختن، بعد هم هیچ‌کی نگفتن. مثلاً ۱۰ سال دیگر یک نفر بیاید بگوید بله اینجا ببینید این شبیه اونه که مثلاً خیلی بابا این دیگر واقعیتش این است که به نظر می‌آید شیعیان خیلی استناد به قرآن کردن ولی خیلی به موضوع شباهت حرف شیعه با سلسله انبیا استناد نمی‌کنند و خیلی خیلی بعیده که اصلاً یک جوری آگاهانه‌ای مثلاً یک سلسله درست کرده باشند از در چیزهایی که در قرآن هست.

بعد سومین که همه این حرف‌ها را بگذاریم کنار، به نظر من که اصلاً این جواب سوال جواب خیلی سوال جواب قوی نیست. من می‌خواهم بگویم حداقلش این اهل سنت باید اعتراف بکنند که چون این موضوع شباهت بین حرف‌های شیعه با سلسله انبیا و این نوع استدلال که مثلاً فرض کنید در قرآن اشاره به این هست که رسالت دارد به ارث می‌رسد یا نمی‌دانم فرض کنید شروع و مبدأ و منتهاش چه‌جوریه، این‌ها که خیلی واضح گفته نشده.

این‌ها در لابه‌لای مثلاً داستان‌ها دارد گفته می‌شود. بنابراین یک خورده مثل اینکه از لایه‌های ظاهری قرآن باید به یک لایه پنهان‌تر، یک لایه عقب‌تر بروید تا یک چنین چیزی را ببینید.

حداقل اهل سنت باید یک جوری اعتراف بکنند که خب شیعیان پس بهتر قرآن می‌خوندن و بیشتر می‌فهمیدن که یک چیزهایی این شکلی را دیدن و بر اساس آن مثلاً فرض کنید تصوراتی پیدا کردن.

به هر حال من فکر می‌کنم که واقعیتش این است که خیلی از شباهت‌هایی که بین دیدهای شیعه با قرآن دیده می‌شه، اصلاً این شکلی نیست که شیعیان آگاهانه مثلاً فرض کنید این کسی تئوری ساخته باشه. به نظر می‌آید که کاملاً این ایده بهتر جواب می‌دهد که این‌ها یک واقعیت‌هایی هستند و چون واقعیت هستند با چیزهایی که تو قرآن هست دارد تطبیق می‌کند.

ولو اینکه، به هر حال نمی‌خواهم خیلی روی این مسئله به اصطلاح حالا فکر نکنید. حالا شاید بعداً من به یک سری انطباق‌های بیشتری که بین بعضی از حرف‌های شیعه با محتوای یک سری آیات قرآن هست اشاره بکنم. باز یک نکته دیگر بگذارید من بگویم در ادامه همان بحث. چون این بحث را باز کردم، فکر می‌کنم که بد نیست که یک خورده بیشتر در موردش صحبت کنیم.

فکر می‌کنم واقعاً این به محتوای سوره نزدیکه. یعنی خودم معمولاً خیلی دوست ندارم در مورد این چیزهای مورد اختلاف مثلاً فرقه‌ها و این‌ها صحبت بکنم. ولی فکر می‌کنم سوره مریم فضاش یک جوریه که به طور طبیعی آدمو می‌کشونه به سمت اینکه در مورد مسئله ارث رسیدن نبوت و این‌ها خودش فکر بکند.

دلیلش چیه؟ چرا این شکلی شد و چرا اصلاً سلسله انبیا به وجود آمد در تاریخ بشر؟ و یک در جواب اینکه در اولین جوابی که دادم که اهل سنت ممکن است فرضشون این باشه که اینجا سلسله انبیایی وجود نداره، سلسله اولیایی وجود ندارد برای خاطر اینکه مثلاً چون کتاب نازل شده و تحریف هم نشده و مثلاً حفظ شده، لزومی ندارد که کسی به عنوان محافظ مثلاً باشه و این حرف‌ها.

و به این اشاره کردم که اصلاً نکته اصلی، نکته اختلاف خیلی عمیق بین نگاه شیعه به مسئله نبوت و ولایت و نگاه اهل سنت، مخصوصاً دیگر حالت فوق‌العاده شدیدش، نگاهی که وهابیت نسبت به مسئله نبوت دارن، کاملاً پیغمبر و پیامبرا را یک جوری مثل انسان‌هایی که به طور رندوم انگار انتخاب شدن و فقط حرف‌های خداوند را دارند انگار نقل می‌کنند و خودشان ویژگی‌های خاصی ندارند و متأسفانه استناد می‌کنند به یک سری آیاتی مثل این آیه که آیه‌هایی که مثلاً خطاب به پیغمبر هست که قل انما انا بشر مثلکم.

واقعاً این استناد را می‌کنند. ببینید پیغمبر، خدا دارد به پیغمبر می‌گوید که به این‌ها بگو که من موجود مثلاً خاصی نیستم، من بشری مثل شما هستم.

بشر مثلکم یعنی مثل ماست دیگر حالا مثلاً فرض کن یعنی شما هم که مثل پیغمبر هستید ممکن بود پیغمبر بشوید در آن زمان که خداوند پیغمبر را انتخاب کرد ممکن بود مثلاً پسرعموی پیغمبر یا یکی از افراد دیگر قبیله قریش یا قبیله دیگر را آنجا یک پیغمبر لازم بود خداوند یکی را انتخاب کرد که حالا این واقعاً یک جوری یک چیزی شبیه مراحل عرفانی به یک جایی رسیده مثلاً با خداوند یک رابطه مثلاً نزدیکی دارد و.

حالا امکان این به وجود آمده که به عنوان نبی یا رسول در واقع عمل بکند این یک چیزی است که وهابی‌ها خیلی بهش در واقع اعتقاد ندارند فکر می‌کنند که این‌جور شأن قائل شدن‌ها برای پیامبران غلوه و طبعاً کسانی که مرتکب چنین غلوهایی بشوند احتمالاً مشرکن و مهدورالدم و شیعه دیگر اوجشه دیگر شیعه واقعاً به‌طور با صراحت یک چنین دیدگاه‌هایی را در واقع تبلیغ می‌کند که این‌ها افراد ویژه و خاصی هستند حتی.

حالا ایده‌های این‌شکلی که مثلاً اولین مخلوق عالم مثلاً پیامبره و بعد ائمه خلق شدن و این حرف‌ها که اصلاً این‌ها نورهایی هستند که از اصلاب شامخه مثلاً یک جوری در واقع انگار موجودات ازلی هستند که خداوند خلق کرده که این‌ها دیگر اصلاً وهابی‌ها قطعاً دست‌شون را واجب‌القتل می‌دانند کسی که چنین حرف‌هایی را بزند که دقیقاً مثل همین حرف‌ها را.

شأن تکوینی انبیا

شما در مسیحیت هم می‌بینید که مسیح اولین مخلوقه و یک جوری انگار همه جهان به واسطه مسیح خلق شده و این حرف‌ها من فقط می‌خواهم یک استدلالی را که از خودم نیست در واقع یک استنادی که شیعه بعضی از شیعیان به قرآن کردن در مورد این مسئله شأن تکوینی انبیا و اولیا که به‌غیر از مسئله پیام آوردن از طرف خداوند و به‌غیر از اینکه این انسان‌ها.

اصولاً انسان‌های برجسته‌ای هستند نکته دیگر این است که اصلاً این‌ها به‌غیر از شریعت انگار یک جور در عالم تکوین نقشی دارند مثل حرف‌هایی که من در مورد حضرت مسیح زدم اصلاً ظهور حضرت مسیح انگار باعث نزول روح‌القدس و فعالیت روح‌القدس در کره زمین حالا نه به معنای جغرافیایی بین انسان‌ها می‌شود نه اینکه صرفاً مثلاً یک موجودی باشه که از طرف خداوند پیام آورده که من استناد هم به این است که می‌بینید که مسیح بزرگ‌ترین پیامبر خداست قبل از حضرت رسول و به نظر می‌رسد که اصولاً پیام خاص و شریعت خاصی هم ندارد کاری که دارد انجام می‌دهد چیست که این‌قدر انسان مثلاً پیامبر بزرگیه و مرتب تو قرآن هر وقتی از شأن حضرت مسیح.

مثلاً آیه‌ای که مدام بهش استناد می‌کنند اینکه در قرآن گفته می‌شود که به پیام به بعضی از پیامبران به دیگر پیامبران دیگر فضیلت‌هایی داده و بعد وقتی این آیه تمام می‌شود می‌گوید و در مورد حضرت مسیح می‌گوید و ایدناه بروح‌القدس اصلاً که این ایدناه بروح‌القدس یک چیزی است که در مورد بقیه پیامبران به این شکل وجود نداشته کما اینکه فضیلت حضرت موسی ذکر می‌شود که این که خداوند مستقیماً باهاش تکلم کرده انگار در بقیه انبیای هم‌چنین چیزی وجود نداشته و یا در مورد.

مثلاً فرض کنید خود حضرت سلیمان و حضرت داوود در مورد علمی که دارند منطق‌الطیر را می‌دانند و یک سری ویژگی‌هایی که در واقع دارند می‌گویند که این از فضل البته می‌گویند فضل خداوند نسبت به مردمه که به ما داده به هر حال اینکه فضیلت‌هایی در اختیار بعضی از پیامبران هست یک جایی در قرآن در مورد زبور و داوود اشاره می‌شود که و آتینا داوود زبورا که جزو باز فضیلت‌هایی که مشابهش را پیامبر دیگه‌ای نداشته من می‌خواهم بگویم که من معمولاً این استنادی که کردم این است که حضرت مسیح به نوعی انگار ارتباط خاصی با روح‌القدس دارد.

من تصورم این است سعی کردم این را یک جوری بیان بکنم که مسیحی‌ها به نوعی درست می‌گویند که بعد از ظهور حضرت مسیح انگار یک اتفاقی در کره زمین افتاد برای همین توحید انگار در قلب‌ها جا گرفت برای خاطر اینکه یک فضای معنوی از طریق حضرت مسیح به وجود آمد شیعه معمولاً این‌جوری استناد می‌کند که اصولاً اگر مثلاً فرض کنید شب قدری وجود دارد و هر سال ملائکه و روح نازل می‌شوند این نزول جغرافیایی نیست معنی ندارد که شما بگویید که ملائکه در مثلاً کره زمین می‌آیند راه می‌روند این یک واقع معنویه بنابراین ملائکه احتیاج به یک راهی دارند احتیاج انگار به یک محلی برای این نزول خودشان دارند که قلب.

مثلاً یکی از اولیای خداست باید یک کسی آنجا حضور داشته یک انسانی حضور داشته باشه که یک جوری انگار این اتصال را به عالم معنوی برقرار بکند و می‌گویند که برای همین است که معتقدم و تو روایات هم هست که در واقع ملائکه و ائمه نازل می‌شوند.

ملائکه و روح در به طور استقلالی انگار به ملائکه به ائمه نازل می‌شوند. من خیلی نمی‌خواهم الان این چیزهایی که دارم می‌گویم مقدمه‌ست برای خاطر اینکه استناد به یک چیزی در قرآن بکنم که این استناد توسط بعضی از علمای شیعه نمی‌دانم در چه دورانی به یک جایی از قرآن استناد می‌کنند.

و عرفا هم معمولاً این‌جور ایده را در واقع تبلیغ می‌کنند که در واقع در هم‌زمانی انگار یک انسان ویژه‌ای حداقل که در هر زمان اوتاد وجود دارن، انسان‌های ویژه‌ای وجود دارند. لااقل یک انسان در می‌گویم عالمش و زمینش و خالی از اوتاد نمی‌شود. باید حتماً یک ولی خدا مثلاً در زمین حضور داشته باشه وگرنه اصلاً عالم انگار سر جای خودش باقی نمی‌مونه.

شأن تکوینی داشتن اولیای خدا یعنی این. یعنی خود اولیای خدا، انبیا در نظام عالم انگار این موجوداتی هستند که باعث استوار شدن یک سری چیزها می‌شوند. همان‌طوری که مثلاً شما در اجسام می‌بینید تو عالم معنوی هم حضور یک انسانی با یک ویژگی‌هایی یک در واقع چیز ضروریه برای خاطر اینکه بعضی از ارکان مثلاً تکوین حفظ بشود.

معمولاً عرفا استناد می‌کنند به اینکه وقتی خداوند اعلام می‌کند که من اراده کردم که انی جاعل فی الارض خلیفه اگر برای این خلیفه یک جور به اصطلاح تعبیری قائل بشوید که به هر حال کسی که خلیفه خدا در زمینه یعنی کسی که جانشین خداست. صفات و اسماء الهی را انگار دارد حمل می‌کنه، کارهایی که خداوند می‌تواند انجام بده را انجام می‌دهد.

یک جوری انگار مثل یک موجودی که به یک چیز به اصطلاح به مقام جانشینی رسیده، اختیاراتی دارد و کارهایی را می‌تواند انجام بده که در واقع به نیابت از خداوند انجام می‌دهد.

به نوعی یک ولی خاصی مثلاً اگر در دورانی هیچ انسانی نباشد که این بازتاب‌دهنده صفات الهی باشه، این مقام خلافت را به معنای واقعی کلمه داشته باشه، مثلاً یک استدلالی این است که آن اراده خدا که انی جاعل فی الارض خلیفه انگار قطع می‌شود دیگر.

که زمین وجود دارد و الان خلیفه‌ای در آن نیست. خب من چیزی که من می‌خواهم استناد بکنم این نیست. بگذارید به یک قطعه‌ای از یک داستان می‌خواهم استناد بکنم. منتها این‌ها چیزاییه که در حاشیه دارم می‌گویم. خیلی هم نمی‌خواهم روش اصرار بکنم که این‌ها همه چیزهایی که دارم می‌گویم درست است.

دارم نقل می‌کنم که تیپ استدلال‌هایی که وجود دارد برای اینکه چرا ضرورت دارد که انسان‌های مثلاً اولیای خدا را شأن خاص برای‌شان در تکوین قائل بشویم و حداقل یک نقل‌قول‌هایی سرعت می‌کنم که چه چیزهایی تا به حال گفته شده.

ولی آن چیزی که می‌خواهم نقل بکنم را تا حدودی می‌خواهم ازش دفاع بکنم که برای خود من این استدلال کم‌وبیش جالبی بوده و اگر بحثم قرار بشود روش بشه، الان تو این حرفایی که دارم می‌گویم بحث می‌کرد، حاضر نبودم بحث بکنم برای اینکه خیلی نمی‌خواهم تو موضع دفاع از بعضی از این استدلال‌ها قرار بگیرم.

ولی از این مورد حاضرم دفاع کنم و دوست دارم اگر کسی می‌خواهد بحث بکند بحث کند. در قرآن یک یک جایی هست از داستان قوم لوط که ملائکه میان که قوم لوط را عذاب بکنند. خب؟ در تمام داستان‌ها شما در واقع به نوعی این را دارید که به هر حال اقوامی بودن از پیامبر خودشان تبعیت نکردن و خب خداوند این‌ها را عذاب کرد.

در مورد قوم لوط یک ویژگی خاص وجود دارد که وقتی ملائکه میان و می‌خواهند قوم لوط را عذاب بکنن، غیر از آن صحنه‌ای که در خود قوم لوط می‌گذره، چه ویژگی عجیبی وجود دارد در مورد این داستان که دقت کردید تا حالا؟

ملائکه اول می‌روند پیش حضرت ابراهیم. حضرت ابراهیم خبر می‌دهند که ما اومدیم قوم لوط را مجازات بکنیم. در حالی که خب ولی خبر اسحاق را به عنوان یک چیز به اصطلاح دوم نمی‌آن به حضرت ابراهیم بگویند که ما خبر اسحاق را برات آوردیم. می‌آیند به این قصد که ما فرستاده شدیم برای عذاب قوم لوط.

مجادله ابراهیم با ملائکه

حالا گفتم بحث بکنیم نه گرمی دیگر هرکی خبر اسحاق را نمیدم میان می‌خواهند حالا هر جایی که از هر قسمت قرآن می‌خواهند نگاه بکنید موضوع این است که میان بگذار من حرفم تمام بشود یک چیزی یادتون نیست که آنجا یک جمله عجیبی وجود دارد میان در مورد ابراهیم می‌گویند که ما به سمت قوم لوط برای عذاب قوم لوط فرستاده شد و در قرآن الان من یادم نیست که تو سوره کدام سوره است که می‌گوید حضرت ابراهیم با ملائکه در مورد این حکم مجادله کرد اول بهشان گفت که ان فیها لوطا گفتن گفتن ما بهتر می‌دانیم که اینجا کی هست یک جای دیگر در قرآن حرف از این است.

که ابراهیم جدل کرد با ملائکه معمولاً شیعه استنادش این است که ماجرای این اینجا این است خلیفه خداوند در زمین مثل اینکه شما یک پادشاهی هستی یک کسی را فرماندار یک جایی کردی.

حالا حتی اگر از مرکز می‌خواهید بروید یک نفر آنجا بکشید مثل اینکه استقلال آن حکم این ابراهیم مقامش از ملائکه بالاتره این‌ها یک کارگزارایی هستند دارند می‌روند یک کاری انجام بدن آنجا انگار باید یک جوری اول بروند به فرماندار آنجا بگویند که ما اومدیم این کار را بکنیم انگار یک جوری تایید بشود بروند کارشون را انجام بدن.

وگرنه ابراهیم خبر اسحاق را نیاوردم برای ابراهیم موضوع این است که اومدن در مورد ابراهیم دارند ماجرا را می‌گویند و موضوع این است که ابراهیم دارد باهاشون بحث می‌کند این کار بشود نشود چرا این کار را می‌خواهید بکنید مثل اینکه به نوعی اینجا حضرت ابراهیم حقی برایش وجود دارد که تو کره زمین ولی نکته این است حضرت لوط پیامبریه که پیامبر اصلی عالم در آن زمان نیست خیلی از این مثلاً حضرت نوح قرار نیست ملائکه بروند پیش کسی دیگر ای خبر اینکه.

ما می‌خواهیم برویم سیل راه بندازیم را بگویند مستقیماً خود حضرت نوحه که تو کره زمین انگار دارد خلافت می‌کند ولی در زمان حضرت ابراهیم لوط وجود دارد و عذاب قوم لوط دارد یک جوری انگار به نظر ابراهیم می‌رسد. و.

این استدلالیه که معمولاً در واقع شیعیان و عرفا نه لزوماً عرفای شیعه چون عرفای اهل سنت هم به شأن تکوینی انبیا به همین معنا هم قائلن این چیز نیست به اسم این عقیده خاص شیعه نیست منتها شیعه خب در مقابل اهل سنت تأکید زیادی روی این مسئله دارد که امامان صرفاً این نیست که بخوان.

مثلاً فرض کنید کتاب نازل بشود شریعت وضع بشود یا حتی محافظ صرفاً شریعت باشند ائمه اینکه در واقع سلسله انبیا چرا این‌جوری ادامه پیدا می‌کند همیشه یک نفر هست زکریا نگران چیست که الان من دارم میمیرم در ارث یعقوب به کجا می‌رسد این قرار نیست که زمانی خالی بمونه قرار است انگار همیشه یک جانشینی باشه یک کارهایی انگار باید انجام بشود و میراث یعقوب صرفاً کتاب تورات نیست همه‌تون می‌دانید که در زمان حضرت زکریا ۹۰ درصد تورات شاید تحریف شده.

بنابراین اصلاً مسئله شریعت نیست زکریا هم کار زیادی در زمینه شریعت انجام نمی‌دهد شما این سریال حضرت مریم را احتمالاً دیدید دیگر حضرت زکریا یک آدم حاشیه‌ای در اورشلیم شده قدرت دست یک عده دیگر آدماییه که مثلاً علمای آن زمانن و برای خودشان چیزن یعنی در معبد حکم‌فرمایی می‌کنند زکریا هم که آدم محترمیه در بینشون این حس این آدم واقعاً پیامبر و شأن خاصی دارد خیلی واقعاً وجود نداشته این شکلی نیست که.

حالا من نمی‌خواهم باز روی این نقطه تأکید بکنم مسئله این است که هم عرفا و به طور خاص شیعه معتقدن که من لازم نیست دست بیارم من بعداً بهتان می‌گویم این شیعه و عرفا تأکیدشون این است که تحلیل دادن نقش انبیا به صرف تشریع و محافظت کتاب اصلاً غلط است یک ماجرای تکوینی پشت این ماجرا هست همیشه خداوند انگار در زمین یک شخصی هست که وظایف خاصی را انجام می‌دهد شما به عنوان مثال برای اینکه.

ببینید که شیعه نیست که این حرف‌ها را می‌زند بلکه عرفای اهل سنت شاید حرفای غلیظ‌تر از عرفا و علمای شیعه زدن به ابن عربی در فتوحات مکیه یک جاهایی رجوع بکنید ببینید اصلاً در مورد ساختار و نظام جهان از دیدگاه اینکه دنیا چگونه مثلاً استوار می‌شود چه می‌گوید دیگر همیشه ۷۰ نفر از آن نوع باید وجود داشته باشند حتماً ۴ نفر از این نوع هستند وگرنه اصلاً یک نیست مثل یک یک ساختار پیچیده‌ای تو فتوحات مکیه وجود دارد که جهان چجوریه جهان معنوی که انسان‌های انسان‌هایی هستند معمولاً پشت پرده که نقشی در عالم دارند ممکن است هیچ کاری هم به شریعت را ببینید، نور را در عالم باهاش صحبت بکن.

یک چنین آدم‌هایی، اصلاً ابن‌عربی گاهی در فتوحات ادعا می‌کند که من با درزی از این‌ها دیدار کردم. مثلاً با رجبیون، رجبیون یک عده‌ای هستند. این‌ها همیشه باید وجود داشته باشند. جایگزین می‌شوند اگر یکیشون از بین برود. فقط انبیا نیستند که جایگزین می‌شوند.

ویژگی‌های خاصی از تو عالم معنوی وجود دارد که باید یک جوری مثلاً جایگزین برایش پیدا بشود. من از حرف‌های ابن‌عربی دفاع نمی‌کنم. می‌خواهم بگویم که این را در این جهت گفتم که ابن‌عربی شیعه نیست به طور رسمی و جزو اهل سنت در واقع حساب می‌شود و فکر می‌کنم هیچ‌کس به اندازه ابن‌عربی و پیروانش از این‌جور حرف‌ها نزدند.

یعنی حرف‌هایی که دیگر ساختارهای خاصی غیر از مثلاً حتی انبیا. شیعه تأکیدش این است که یک روال خاص به اصطلاح ارث رسیدن نبوت و ولایت وجود دارد. نه اینکه دیگر حالا انواع و اقسام مثلاً وظایف وجود دارد و انواع و اقسام آدم‌ها با ویژگی‌های معنوی خاص لزوماً باید وجود داشته باشند.

من این موضوع را در واقع به نظر من، برای خود من کم‌وبیش این استدلال قانع‌کننده‌ست که اومدن ملائکه خدمت ابراهیم قبل از اینکه بروند به قوم لوط، به نوعی توجیه خوبی برایش این است که ابراهیم در یک رده بالاتری از لوط قرار داره، مثل اینکه آدم اصلی روی زمینه و اتفاق‌هایی که تو کره زمین می‌افتد یک جوری به ابراهیم مربوط می‌شود.

و کاری که دارد اینجا انجام می‌شود این است که انگار آن فرمان دارد به رؤیت ابراهیم می‌رسد و ابراهیم حتی هم مجادله هم می‌کند. می‌تواند مثلاً فرض کنید شفاعت بکنه، می‌تواند بگوید الان به تأخیر بیفتد.

انگار آدم این‌جور احساس می‌کند وقتی شما می‌شنوید که ابراهیم سؤال می‌کنه، می‌گوید آنجا لوط، لوط هست و یا مثلاً می‌شنوید که حضرت ابراهیم می‌گوید که در مورد این ملاقات گفته می‌شود که مجادله کرد با ملائکه در این مورد، در مورد این حکمی که صادر شده بود.

بنابراین جا برای مجادله برای ابراهیم وجود داشته. تمرد که نکرده. نکته این است ابراهیم آدمی نیست که این‌ها بگویند ما از طرف خدا اومدیم می‌خواهیم این کار را بکنیم، خب باید تسلیم باشه دیگر.

خب اگر خدا گفته. انگار جزو اختیارات ابراهیم هست که حتی اگر ملائکه مثلاً به از طرف خداوند کاری دارند انجام می‌دن، ابراهیم حق این را دارد که مجادله بکند. دقت می‌کنید؟ حالا شما سؤالتون را بعد از ۱۰ دقیقه یک ربع بگویید. یک لحظه.

شما می‌گویید ابراهیم همون‌جا می‌گه، خب، تا همان حالا، حالا، پس می‌گوید که این قضیه است. که حالا، حالا، اسحاق را می‌دن، بعدش، می‌خواهم این را بگم، حالا کارتون چیه؟ این جمله خیلی جمله. این که الان با این تو یک سری بحث. یک سری این‌ها یک کاری دارند. آخه برای ما یک خورده این صحنه، صحنه عجیبیه.

فکر کنم ابراهیم هر روز مثلاً ملائکه می‌اومدن می‌رفتن، حالا باید بگویند کارشون چیست دیگر. نیومدن خبر اسحاق را بدن. آن‌ها به صورت انسان وقتی ظاهر شدن، به طور ناشناس، یک مأموریت ویژه دارند. باید بگویند مأموریتشون چیست. من می‌خواهم روی این دارم استناد می‌کنم. به نظر من این خیلی مهم است. ابراهیم حق مجادله دارد.

شما نمی‌بینید که مثلاً آنجا ابراهیم به این عنوان دارد مثلاً فرض کنید توبیخ می‌شود که تو چرا مجادله، ای این چه سؤالی کردی؟ خدا به ما گفته بیاید. نه، حق مجادله دارد. یعنی یک جوری مثلاً ممکن است حق وتو داشته باشه. یعنی ببین اصلاً این نه اینکه حکم خدا را وتو بکند.

نه منظور مرا می‌فهمید یا نه؟ مثل اینکه حکم خدا این است که بروید پیش ابراهیم بگویید و بعد بروید این کار را بکنید. مثل اینکه این مرحله جزو جزو اختیارات ابراهیمه. اگر از این کانال رد نشن، نمی‌، یعنی حکمشون اگر این بود که بروند قوم لوط را مجازات بکنند که رفته بودن.

ملائکه دقیقاً دارند حکم خدا را اجرا می‌کنند. باید بیان به ابراهیم بگن، آنجا مثلاً یک جوری تصویب بشه، بروند کار را انجام بدن. بنابراین ابراهیم حق مجادله داشته. و حضرت لوط آدم اصلی زمین در آن زمان نیست و اتفاق‌هایی که آنجا دارد می‌افتد به ابراهیم ربط دارد.

من فکر می‌کنم این استنادی که عرفا به این موضوع می‌کنن، به اینکه در واقع ابراهیم مقام خلافت داره، به نوعی اختیاراتی دارد. خیلی عجیبه. بله. همان واژه «و جادلنا» ببین، تعریف دارد می‌کند ازش. این‌جوری نیست که بی‌خودی مجادله کرد. می‌گوید «ان ابراهیم لحلیم اوّاه منیب». بله، «اوّاه منیب».

و این تعریض دارد می‌کند ازش. می‌بینید که بی‌خودی مجادله کرد. اعرض عن هذا. مثل اینکه برای رضایتش یک جوری مثلاً خداوند دارد دخالت می‌کند که دیگر مثلاً تمام شد دیگه، ول کن. اصلاً یک و الا تا یک جایی اختیارات دارد ابراهیم در کره زمین. نمی‌شود قوم لوط و ملائکه همین‌جوری نابود بکنند.

من اگر کسی واقعاً احساس می‌کند این استناد، استناد خوبی نیست، من دوست دارم در این مورد بحث بکنم. و این من فکر می‌کنم این جای عجیبی در داستان‌های قرآن اگر توجه بکنید بهش و فکر می‌کنم یک جور صراحتی وجود دارد که اینجا ابراهیم دارای اختیاراتی در اجرای احکام الهی در کره زمین.

عین یک کسی که نصب شده و در آن محدوده خودش اختیاراتی بهش داده شده و ملائکه کاملاً همان‌جوری که زیر دست خدا هستن، زیر دست ابراهیم هم هستند. تو قلمرو ابراهیم خداوند به ملائکه می‌گوید که بروید پیش ابراهیم بعد بروید سراغ قوم لوط. این اتفاق من چیزی که دارم می‌گم، می‌گویم این اتفاق برای قوم نوح نمی‌افته.

چرا؟ برای خاطر اینکه اصلاً خود حضرت نوح درخواست کتبی کرده که بیا این‌ها را نابود بکن. ها؟ از نوح خودش آدم اصلی کره زمینه و رسماً دعا کرده که این قوم نابود بشوند. بنابراین قرار نیست که بروم پیش کس دیگه‌ای ملائکه بعداً بیان پیش حضرت نوح.

ولی در مورد قوم لوط این اتفاق عجیب در قرآن نقل شده. حالا اگر کسی توجیه دیگه‌ای برای این ماجرا دارد بگه، اگر فکر می‌کنید این استدلال مشکلی دارد بگویید. من این را نمونه‌ای می‌دونم، نمونه استناد خوب به اینکه انبیا شأن تکوینی دارند. فقط این‌جوری نیست که یعنی مثلاً فرض کنید ماجرای قوم لوط چیه؟

مثلاً خیلی اقوام می‌خواهد یک طوفانی راه بیفتد. در واقع ملائکه دارند اجازه می‌گیرند که طوفان بیاید یا نیاد دیگه، ها؟ حضرت این یک شأن تکوینیه دیگر. مثل این است که یک مثل اینکه ابراهیم یک جوری در بعضی از وقایع طبیعی که قرار است اتفاق بیفته، زلزله بشه، آتش‌فشان بشه، حق نظر دارد.

اگر یک قومی از بین می‌رن، یک اتفاق معنوی آنجا دارد می‌افته، ابراهیم اینجا تعیین‌کننده‌ست. و نهایتاً بگذارید من این آیه‌هایی که شما زحمت کشیدید پیدا کردید، بله. می‌گوید وقتی که ابراهیم، ابراهیم اول در این داستان این‌جوری است که چون این ملائکه به‌طور کاملاً غیرعادی پیش ابراهیم اومدن، ابراهیم یک جوری انگار در قرآن چند بار اشاره شده که ترسید.

وقتی که مثلاً رفت ازشان پذیرایی بکنه، دید این‌ها دستشون به این چیزی که برای پذیرایی، اصلاً که چیزی هم دیگر جسمانیت ندارن، نمی‌توانند بخورن.

یک جوری ازشان ترسید، ناشناس بودنشون و یک وضع خاصی که داشتن، بعداً آن‌ها که توضیح دادن، اینجا می‌گوید فلما ذهب عن ابراهیم الروع وقتی که این حالت به اصطلاح دلهره و ترس از ابراهیم دور شد و بشارت تولد اسحاق داده شد، یجادلنا فی قوم لوط.

یجادلنا فی قوم لوط. ان ابراهیم لحلیم اوّاه منیب. یعنی اصلاً این‌جوری نیست که جدال کردن، این‌جوری نیست که کار بدی دارد می‌کند. این کاملاً بلافاصله دارد ازش می‌گوید حلیم.

حلیم به این معنا که این‌قدر مثلاً صبور بود، هنوز طاقت تحمل قوم لوط و این کارهایی که می‌کردند انگار هنوز کاسه صبرش، شما حضرت نوح را در قرآن می‌بینید که کاسه صبرش لبریز شده دیگر. می‌گوید نوح · ۲۶وَقَالَ نُوحٌۭ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى ٱلْأَرْضِ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ دَيَّارًاو نوح گفت: «پروردگارا، هيچ كس از كافران را بر روى زمين مگذار،. رسماً درخواست می‌کند که همه را اینا، همه این‌ها را نابود کن.

این‌ها به‌غیر از اینکه دیگر آدم‌هایی مثل خودشان به وجود می‌آرن، دیگر امکان ندارد کار دیگه‌ای بکنند و دارند همه را گمراه می‌کنند. و اینجا در واقع حرف از این است که مثلاً اولین صفتی که برای ابراهیم گفته می‌شود این است که حلیم، بردبار بود.

هنوز انگار ظرفیت داشت که یک خرده دیگر به لوط و قوم لوط مثلاً فرصت داده بشود و نهایتاً خطاب این است که یا ابراهیم هود · ۷۶يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هَٰذَآ ۖ إِنَّهُۥ قَدْ جَآءَ أَمْرُ رَبِّكَ ۖ وَإِنَّهُمْ ءَاتِيهِمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍۢاى ابراهيم! از اين [چون و چرا] روى برتاب، كه فرمان پروردگارت آمده و براى آنان عذابى كه بى‌بازگشت است خواهد آمد.. در این مورد خاص حرف از این است که این دیگر حکم قطعی شده و عذابی که غیر مردوده. شما از این چه می‌فهمید؟

که عذاب‌های مردود هم وجود دارد دیگر. این عذاب غیر مردوده، یعنی این را نمی‌تونی مثلاً دعا بکنی، رد بشود. از این قوم. برای ابراهیم می‌تواند این کار را بکند در یک مواردی. قرارِ یک اتفاق بدی بیفتد برای یک عده‌ای، ابراهیم مثلاً مثل اینکه یک جوری باعثِ رد شدنِ این عذاب شد.

به هر حال اگر بحثی هست من در این مورد حاضرم. در بعضی از موارد اعلام می‌کنم که حاضر نیستم، در این مورد دارم اعلام می‌کنم که بدهم هم نمیاد اگر فکر می‌کنید که توجیه های بهتری وجود دارد که اینجا ملائکه اومدن چه کار بکنن، به غیر از اینکه به شرطِ اسحاق و بدن، موضوع چیزِ دیگه‌ست.

به شرطِ اسحاق یک جوری در حاشیه انگار دارد انجام می‌شود. مأموریتِ ملائکه نابود کردنِ قومِ لوطه، سرِ راه اومدن پیشِ حضرتِ ابراهیم نه برای اینکه یک خبرِ خوب بهش بدن، برای اینکه یک خبرِ بد بهش بدن. که اومدیم که قومِ لوط را نابود کنیم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. چرا نمی‌شود همینو به همان چیز کرد؟ مثلاً می‌تواند که خب، قطعاً ابراهیم آدمِ خیلی جدی‌ایه، آدمِ بزرگیه، بعد تازه می‌خواهد تقاضای بخشش می‌کنه، خب برای چی؟ یعنی چرا نمی‌شود این‌جوری نگاه کرد؟ این اولاً، ابراهیم با چه مبنایی می‌تواند تشخیص بده که این عذابِ نازل بشود یا نشه؟

چرا و به چه زمینه‌ای این اجازه را داره؟ مسئله‌م این است که چرا نمی‌شود تقاضاش را به همین تقاضای بخشش برای این کار؟ یعنی این الان دیگر بحث، مسئله‌ای که ابراهیم داره، می‌تواند که بحث بکند که به این نتیجه برسد که این اجازه را دارد. سوالِ شما یک چیزِ دیگه‌ست.

استدلال این است که اصلاً ملائکه چرا اومدن اینجا؟ که ابراهیم چرا این کارا را دارد می‌کند و نمی‌کنه، یک بحثه. ابراهیم می‌تواند بدونِ اینکه ملائکه بیان و نیان، همیشه برای مردم تقاضای بخشش بکند. چرا مأموریتِ ملائکه برای قومِ لوط این‌جوری در واقع دارد انجام می‌شه؟ اول باید، باید بیان.

ملائکه که خودشان نمی‌آن مثلاً سرِ راه بگوییم یک سری به ابراهیم بزنیم. خداوند ملائکه را فرستاده، خداوند ملائکه را فرستاده پیشِ حضرتِ ابراهیم که بروند قومِ لوط را مجازات کنند. این جزوِ مأموریتِ ملائکه‌ست دیگه، نیست؟ چرا این کار انجام شده؟ چرا ملائکه اول می‌آیند پیشِ ابراهیم بعداً این کار را می‌کنن؟

که که ابراهیم تقاضای بخشش بکنه، این‌ها بگویند نمی‌شه؟ که می‌کنه، می‌گویند نمی‌شود دیگر. می‌گویند دیگر به یک جایی رسیدی که این غیرِ مرده، این جزوِ آن چیزهایی نیست که تو بتونی ردش بکنی. پس مسئله این نیست. قرار نیست که خبر داده بشود که تقاضای بخشش، گاهی خداوند دقیقاً این کار را می‌کند.

مثلِ اینکه یک خبری رو، یک چیزی می‌گوید که یکی از انبیا تقاضای بخشش به نوعی بکند. خب من نمی‌دانم این بحث رو، آن جلسه‌ی آخرِ بحثِ مسیحیت یک جوری شده بود که من همه‌چیز را سعی می‌کردم فاکتور بگیرم، نه اینکه طول، معمولاً این‌جوری هست دیگه، طول می‌کشه و دیگر آخراش یک خورده یک چیزهایی را حل کرد.

من یادم نیست در موردِ این قطعه‌ی

آخرش که در مائده کلاس بحث کردم یا نه. چرا خداوند از حضرتِ مسیح می‌پرسه آیا توبه این‌ها گفتی که تو را بپرستن؟ خب، این که چرا خدا این سوال را از مسیح می‌کنه؟ معلومه، این نگفته که. برایِ خدا می‌گوید که از تو مسیح آن جمله را بگی.

بگی اگر این‌ها را عذاب بکنی، بنده‌ و اگر ببخشیشون، اصلاً دیگر خب تو غفور و رحیمی. مثلِ اینکه یک جوری از حضرتِ مسیح خداوند دارد یک چیزی می‌گیره، برای اینکه این کمک می‌کند به اینکه، ابراهیم خود نمی‌خواد این‌ها را خیلی مثلاً انگار عذاب بکند.

خداوند کلاً نمی‌خواد مردم رو، و گاهی مثلاً انگار این پرسش انجام شده که از مسیح واردِ این ماجرا بشود برای اینکه حرفِ از مسیح خودش یک وزنه‌ایه دیگه، از نفیِ، یک یک چیزی است که تو را تلویحی در جهتِ بخششِ این مردم می‌گوید. این خودش مؤثره، مثلِ اینکه یک بارِ چیزی به همراهِ خودش دارد.

دقت بکنید. ولی این مورد از آن موارد نیست. این‌ها نیومدن کاری بکنند که ابراهیم تقاضای بخشش بکند. برای اینکه می‌کند و این‌ها می‌گویند نه. واقعاً جزوِ به نظرم می‌آید تنها چیزی که به نظر می‌آید این است که این جزوِ اختیاراتِ حضرتِ ابراهیم، جزوِ ساختارِ عالمه.

ملائکه باید بیان پیشِ حضرتِ ابراهیم، اگر می‌خواهند یک قومِ دیگه‌ای را که در کره‌ی زمین دارد زندگی می‌کند را مجازات بکنن، باید بیان پیشِ حضرتِ ابراهیم بگویند و حضرتِ ابراهیم حقِ مجادله دارد. می‌تواند تقاضایِ ردِ عذاب بکند. نکند حالا بعضی از احکامِ حکومتِ مرکزی طوریه که این فرماندار نمی‌تواند ردشون بکنه، مثلِ یک مهرهایِ خاصی دارد و بعضی‌هاشون این‌جوری نیست.

و کاملاً ممکن است در یک مواردی حضرتِ ابراهیم مثلاً بتواند به تأخیر بندازه یک چیزی را. این، این معنیِ خلافت از نظرِ عرفا و شیعه‌ست. خلافت یعنی یک جور فرمانروایی که همراه با یک مجموعه‌ای از اختیاراتِ که ملائکه را هم حتی در واقع می‌تواند تحتِ تأثیر قرار بده و بعضی از فرمان‌ها را می‌تواند کم و زیاد بکند به دلیلِ اینکه اینجا فرمان بله، چیز است.

و این‌جوری نیست که مخالفت با خدا نیست. خداوند اصلاً اینجا حرفی از این نمی‌زنه که مجادله ابراهیم مخالفت با فرمان الهیه. می‌گوید این حلیم بود، از بردباری‌اش بود و این اتفاقی بود که به‌طور طبیعی انگار دارد می‌افتد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بله. برای خاطر اینکه این‌ها رفتلان عذاب هستند و به‌طور کاملاً غیرعادی ظاهر شدند. ملائکه‌ای که به شکل انسان ظاهر نمی‌شن به حضرت ابراهیم. حضرت ابراهیم در قومی نبوده که تا حالا عذاب‌شدن‌شون را دیده باشه. این به‌اصطلاح ظهور خاص ملائکه است برای ابراهیم. ابراهیم یک جوری مثل اینکه دقیقاً به دلیل اینکه اولین باره که چنین اتفاقی دارد می‌افته، یک جور هول‌انگیزه دیگر.

این‌ها این ابراهیم آن‌قدر به‌اصطلاح شعور معنوی دارد که این ملائکه وقتی این‌جوری ظاهر شدن، این اتفاق خوبی نمی‌خواد بیفتد. معمولاً ملائکه این‌جوری نمی‌اومدن پیش حضرت ابراهیم. ملائکه برای دادن بشارت اسحاق نمی‌آن به‌صورت سه تا آدم ناشناس ظاهر بشوند و بعد مثلاً یک جوری باعث ترس و وحشت هم بشوند. این یک چیز خیلی خاصیه.

یک یک چیز رعب‌انگیزی در وجود این ملائکه است برای اینکه این‌ها ملائکه عذاب‌اند. برای همین است که حضرت ابراهیم می‌ترسه. این ربطی به این ندارد که ورود و خروج ملائکه برای حضرت ابراهیم، برای ما باشه یا نباشه، که قطعاً هست. و این صرف ترسیدن ترسیدن ابراهیم و حالا راجع به ترس به‌کار نرفته.

این حالت دلهره هول‌انگیزی که این ملائکه دارند برای اینکه این‌ها ملائکه عذاب‌اند و این چیز روزمره‌ای نیست. معلوم است انگار ابراهیم می‌فهمد این‌ها خبر بدی آوردن. یک اتفاق خیلی وحشتناکی قرار است بیفتد که این‌جوری ظاهر شده‌ست. به‌صورت انسان ظاهر شدن برای خاطر اینکه یادتون باشه این ویژگی ملائکه اینجا برای خاطر این است

که آن صحنه کریه داخل قوم لوط خداوند این را در به‌عنوان یک سنت الهی ذکر می‌کند که وقتی می‌خواهیم یک قومی را عذاب بکنیم، یک کاری می‌کنیم که دیگر به اوج چیز برسن. این اینکه قوم لوط می‌آیند که این سه نفر را از حضرت لوط بگیرن، این در واقع اوج دیگر خباثتشونه که الان دیگر مثل اینکه این اصطلاحی که تو قرآن حقّت علیهم کلمة العذاب.

خدا می‌گوید ما تا یک قومی برایش دیگر یک جوری یعنی هر کسی ببیند این صحنه را می‌گوید که دیگر واقعاً این‌ها باید نابود بشوند. دیگر حقّشون این است که هر بلایی سرشون بیاید. آره، ببین این نقطه خاصی اینجا هست.

ملائکه یک جوری عجیبی ظاهر شدن برای اینکه این‌ها ملائکه عذاب‌اند و یک برنامه‌ای را دارند پیاده می‌کنند و حضرت ابراهیم هم در واقع حق دارد که اینجا دچار یک مقدار حول و هراس بشود. برای اینکه آره، اصلاً فضایی، فضای رعب‌انگیزیه دیگر. و برای ابراهیم این چیز عادی‌ای نیست. ابراهیم تو قوم خودش هم که عذاب نشدن، از قوم خودش جدا شده.

سؤال بکن. بله. که در ببندید. خواستم بگویم شما سؤال کردید، وقت خوبی بود. خب، این حالا فکر کنید. من حتی جلسه بعد، نه، بی‌جلسه بعدتر. جلسه بعد هم اگر کسی ایده‌ای داره، به نظر من این نکته مهمی است. یک اشاره خاصی به یک جور شأن انبیاست که طبق معمول ببینید این‌جور نکات تو قرآن را نیست.

یک بخشی مثلاً از واقعیت‌های مربوط به انبیا یک مقدار، نه اینکه نتونید از قرآن استنتاج بکنید و بفهمید، ولی این‌شکلی نیست که خیلی برای خاطر اینکه مردم واقعاً اکثریت مردم شاید توان مثلاً درک کردن این چیزها را نداشته باشند. چقدر می‌توانید برای مردم مفهوم خلیفة‌اللهی و این حرف‌ها را و اینکه نظام معنوی در عالم وجود دارد را واضح بکنید؟

این است که یک جوری بعضی از این حرف‌ها برای آدم‌هایی که یک خورده دقیق‌ترن، یک خورده به هر حال فهم انگار بیشتری دارن، گفته می‌شود. یک جوری به یک رموزی و اشاراتی هست دیگر. که می‌گویند قرآن بطن دارد. شما ممکن است همین ظاهرش را می‌خونید، ممکن است خیلی لزوماً دقت نکنید.

یک خورده بعضی چیزها ظریف‌تر گفته می‌شود برای اینکه آدم‌های ظریف‌تر بفهمن. و آدم‌های یک خورده زمخت‌تر هم بهتر که نفهمن. این در واقع جزو ویژگی‌های قرآنی که خود قرآن هم بهش اشاره می‌کند. قرآن حتی تله‌هایی برای آدم‌هایی که فاسق هستند هم تله‌گذاری شده‌ام هست. چیزی هم نیست که انکار بشود.

یادگیری، یادگیری جوری به آدم چیزها را نقل می‌شود که شوق‌انگیز باشه. و قرآن می‌گوید و یضل به یهدی به کثیرا و یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا. یک تعدادی هدایت می‌شن، آن آدمی که خودش کج و معوجه، قرآن در آن کج و معوج انعکاس پیدا می‌کند و ممکن است دچار انحراف بشود.

خیلی آدم‌ها به دلیل اینکه سوابق بدی دارن، ممکن است قرآن خوندن، به یک جایی مثلاً گیر دادن و بعد دنبال یک عقاید عجیب و غریبی هستند.

به هر حال من همچنان آمادگی دارم دیگر این جلسه نگیم، ولی جلسه آینده اگر فکر می‌کنید واقعاً چیز، حرف تأمل‌برانگیزی دارید، جوری دیگه‌ای فکر می‌کنید که می‌خواهید به همه جاهایی که این داستان تو قرآن، چند بار، سه بار، چهار بار تو قرآن به این ماجرا اشاره می‌شود.

به این حضور ملائکه در خانه ابراهیم به شکل انسان که این‌ها در واقع کسانی هستند که فرستاده شدن تا قوم لوط را از بین ببرن. این‌ها را می‌خواهید یک نگاهی بکنید و اگر می‌خواهید جلسه بعد، باز اول جلسه بحث را ادامه بدهیم. نه دیگه، این‌ور.

بگذارید من باز در ادامه بحث‌هایی که در مورد این نوع استدلالی که می‌شود از سوره مریم در واقع آورد و این که شباهتی وجود دارد بین ایده‌های شیعی و عرفانی با چیزی که در قرآن گفته می‌شه، می‌خواهم یک بار دیگر تأکید بکنم چیزهایی که جلسه قبل می‌تونستم بگویم.

ولی زکریا و ارث نبوت

در مورد اینکه اگر کوچک‌ترین شکی برای‌تان وجود دارد که درخواست زکریا از خداوند فرزند و واژه ولی را مثلاً یک جوری به عنوان حالا مثلاً ولایت اموال خودش را می‌خواهد بهش بده، فرزند به عنوان کسی که ارث بهش برسه، ارث حالا یعقوب هم مثلاً خب به هر حال این نماینده آل یعقوبه و خب یک اموالی زمین دارند و این‌ها بهش برسد.

اگر کوچک‌ترین شکی دارید که این در دعای حضرت زکریا در جهت ارث رسیدن نبوته و فرزند خواستنی نیست، من می‌خواهم به یک چیز به اصطلاح به یک نطفه عددی و یک چیز به اصطلاح نشانه لفظی اشاره بکنم که آن چیزی که زکریا از خداوند می‌خواد، عین عبارتی که زکریا می‌گه، می‌گوید فهب لی من لدنک ولیا. هب لی من لدنک ولیا.

ببخش از طرف خودت به من یک ولی. حالا عین این عبارت‌ها را وقتی داستان ابراهیم را می‌خوانید ببینید عین همین عبارت خداوند می‌گوید و وهبنا له اسحاق و یعقوب. یعنی همان این همان اتفاقیه که زکریا به دلیل مقام معنوی که دارد همان‌جوری که خدا حرف می‌زند انگار خودش هم حرف می‌زنه، همان واژه‌ها دارد استفاده می‌کند.

در مورد دادن اسحاق و یعقوب به ابراهیم، عین همان واژه عیناً به کار رفته. و وهبنا له اسحاق و یعقوب. در مورد یعقوب و اسحاق گفته می‌شود و وهبنا له من رحمته. و اگر فکر می‌کنید ماجرای این است که این وهبنا له یعنی بهش فرزند دادیم، می‌گوید باز تو کتاب موسی بعد می‌گوید و وهبنا مريم · ۵۳وَوَهَبْنَا لَهُۥ مِن رَّحْمَتِنَآ أَخَاهُ هَٰرُونَ نَبِيًّۭاو به رحمت خويش برادرش هارون پيامبر را به او بخشيديم..

در مورد از موسی، اصلاً موضوع فرزند، این‌ها جانشینا هستند که با همان لفظ وهبنا له من رحمتنا، آنجا هست هب لی من لدنک. دقت می‌کنید؟ این ولی‌ای که به این‌ها داده می‌شود از خداوند از رحمت، من لدنک فقط شده من رحمتنا مثلاً.

اصلاً موضوع بخشیدا شدن نیست، مسئله چیزی است که، درست است. اینکه این واژه‌ها عیناً واژه‌هایی که زکریا به کار می‌بره، می‌بره، نشانه این است که این به اصطلاح بخششی که اینجا خداوند انجام می‌دهد در مورد جانشینا و کسی که در واقع میراث‌بر یک نبی هست، همان چیزی است که دقیقاً زکریا دارد می‌خواهد.

خب این بحث‌هایی که همچنان من این را باز می‌ذارم، ممکن است بازم به این موضوع اشاره بکنم. فکر می‌کنم تو سوره مریم، خواندن سوره مریم یک جوری در واقع مربوط می‌شود به فهمیدن اینکه چه استدلالی در واقع می‌شود در این کرد. بگذارید من بروم سراغ یک بحث دیگه‌ای که باز حالت حاشیه‌ای ممکن است داشته باشه، ولی فکر می‌کنم جای خوبی که این موضوع مطرح بکنم.

آن هم می‌خواهم یک مقایسه‌ای بکنم بین چیزی که تو سوره نور گفتیم با سوره مریم. فکر کنم اگر الان این کار را انجام ندم، بگذارم سوره مریم تمام بشه، یک جوری خب چون انتهای سوره مریم به یک چیزهای دیگه‌ای می‌پردازه، جای مناسب‌ترش همین الان که بعد از هر کدام از جلسه‌های قبل گفتم، همین الان این بحثو انجام بدهم.

یک شباهت، در واقع می‌خواهم یک شباهتی خیلی خیلی واضح بین محتوای سوره نور و مریم بگویم و اینکه در واقع از یک جهت موضوع مشترکی بین تو این دو تا سوره هست، منتها با دو تا دیدگاه مختلف که هر دو تاش در واقع مهم است و حالا در ادامه‌اش یک سری بحث‌ها که لزوماً حالا شاید استناد به قرآن هم در آن نباشه، به طور عمومی مطرح بکنم.

شباهت سوره مریم و سوره نور در چیه؟ در خانه، موضوع خانواده. سوره نور که سراسر می‌شود گفت در مورد خانواده‌ست و چیزی که تو سوره نور شما می‌بینید، اهمیت فوق‌العاده زیاد دادن به خانواده‌ست و حریم قائل شدن برای خانواده‌ست. شما تصاویری که تو سوره نور می‌بینید، خونه‌ایه که خونه‌هایی که کسی حق ندارد بدون اجازه واردشون بشود.

یعنی مثل یک محیط یک سری احکام آنجا وجود داره، محیط داخل خانه را انگار دور خانه حصارهایی وجود دارد که از بیرون کسی حق ندارد واردش بشود. دادگاه از یک جایی به بعد حق ندارد اصلاً انگار دخالت بکند. این یک حریمی برای خودش دارد.

بعد مثلاً فرض کنید حتی خویشاوندان حق ندارند بیان اینجا همین‌طوری غذا بخورن. یک آیه طولانی و یک خورده عجیبی آنجا هست که دارد می‌گوید که کیا می‌توانند بیان، کجاها غذا بخورن. همین‌جوری استقلال استقلال نسبت به جامعه دارد خانواده، استقلال اقتصادی دارد. اینکه یک حریمی وجود داره، اینجا یک چیزی تشریح شده که به راحتی نمی‌شود واردش شد، به راحتی نمی‌شود خارج شد.

در این حریم، یک حریم کوچک‌تر وجود دارد. همان‌طوری که شما تصویر سوره نور، تصویر آدم‌هایی را در واقع می‌توانید مجسم بکنید پشت در خانه متوقف شدن، اجازه وارد شدن ندارن، در این خانه هم یک اتاقی هست که حتی بچه‌های این خانه هم حق ندارند واردش بشوند.

هی واژه‌ای که زیاد تو سوره نور شما می‌بینید به کار می‌ره، اذن. هی باید اجازه گرفت برای اومدن تو خونه، برای رفتن تو آن اتاق. داخل این حریم هم یک حریم خصوصی‌تری وجود دارد که حتی اعضای داخل این حریم هم نمی‌توانند آنجا برن، مگر اینکه اذن داشته باشند.

این ویژگی سوره نوره که به در واقع من یک بار این اصطلاح را به کار بردم، مثل اینکه دستورالعمل ساختن آن مشکاته دیگه، آن چیزی که آن نور را قرار است در واقع تو خودش منعکس بکند.

تو آن مراحلی که یک چراغی هست، تو یک مثلاً برندی قرار داره، در آن نمی‌دانم چیزی در آن چیه، این لایه‌هایی که وجود دارن، انگار همین لایه‌هاییه که با تشریح دارد ساخته می‌شود برای اینکه خلاصه‌ش تو آن اتاق وسطیه انگار یک شعله‌ای روشنه و قرار است این یک نوری بده و این‌جوری دارد این نور محافظت می‌شود.

خانواده در سوره نور و مریم

تمثیل مرکزی سوره نور به نوعی در واقع به همین ساختار تشریحی خانواده و استقلالش نسبت به جامعه بیرون اشاره می‌کند. همان‌طوری که شما برای روشن نگه‌داشتن یک شعله و نور دادنش احتیاج به این دارید که مثلاً یک جوری محافظتش بکنید از عوامل خارجی، همین‌جوری که ما چراغ درست می‌کنیم، خلاصه‌ش یک شیشه‌ای، چیزی می‌ذاریم و شعله‌تون روشنه، دقیقاً این احکام دارند همین کار را برای خانواده و برای رابطه بین مرد و زن که در خانواده شکل گرفته، انجام می‌دهند.

منتها تفاوت، اینجا هم که به وضوح شما از اول که در واقع سوره را می‌خونید، در مورد رابطه بین پدر و فرزند، مادر و فرزند، رابطه بین ابراهیم و پدرش، تا اینجا که ما خوندیم، همه‌ش در واقع یک جوری به روابط خانوادگیه، منتها این روابط خانوادگی به نوعی نقل دارند می‌شوند در مورد انبیا.

ولی من مدام دارم تأکید می‌کنم که، بگذارید یک تأکید، این‌قدر تأکید می‌کنم، یک استدلال عقلی هم بکنم به طوری که به اصطلاح صرفاً از نظر معنوی بگویم که واضح است که این‌طوریه، اینکه من همه‌ش حرفم این است که مثلاً فرض کنید وقتی که شما داستان زکریا یا مریم و نوع دخالتشون در مورد به وجود اومدن فرزندان را می‌بینید، این‌ها کلی‌ان، یعنی رابطه پدر و فرزند، رابطه مادر و فرزند را در واقع دارید به طور کلی می‌بینید و صرفاً این نیست که در واقع این‌جوری نیست که تصور بکنید که این دو بخش اول هم داستان انبیاست صرفاً. می‌دانید منظورم چیه؟

شما نمی‌توانید بگویید از اول سوره تا انتهای آن قسمتی که ذکر انبیا تمام می‌شود ما داریم داستان سلسله انبیا را مرور می‌کنیم. دو قسمت اول که خیلی طولانی‌ان، داستان تولد یحیی و داستان تولد عیسی به نوعی جدای از بحث‌هایی که داخل این سوره در مورد نبوت و ارث و میراث انبیا و این حرف‌ها هست، خودش به عنوان یک رابطه انسانی، رابطه بین پدر و فرزند، مادر و فرزند اهمیت دارد.

دلایل متنش این است که اولاً شما تو یک عالم آیه اینجا دارید که ربطی به مسئله انبیا ندارد و برهم به والده مثلاً و لم یکن جباراً شقیاً.

خب اینکه این اصلاً کلاً خیلی به نظر نمی‌رسه این مسئله این رابطه خانوادگی این آدم در واقع دارد با پدر و مادر خودش می‌گوید و خیلی چیزهای دیگر.

من اشاره خاصی که می‌خواستم بکنم این است که شما در اینجا ببینید بعد از اینکه این داستان انبیا تمام می‌شه، مسئله مجازات‌هایی که در انتظار کساییه که بعد از این سلسله انبیا میان و رعایت آن چیزهایی را که در واقع گفته شده نمی‌کنن، در واقع کفاری که بعداً دارند ظاهر می‌شوند و سرنوشتشون در روز قیامت، شما عین این عبارت را آنجا می‌بینید. به حضرت زکریا وقتی بشارت داده می‌شود به یحیی، می‌گوید که چطور ممکن است من بچه‌دار بشم؟

جوابش این است که مريم · ۹قَالَ كَذَٰلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌۭ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْـًۭٔا[فرشته‌] گفت: «[فرمان‌] چنين است. پروردگار تو گفته كه اين [كار] بر من آسان است، و تو را در حالى كه چيزى نبودى قبلاً آفريده‌ام.» شیئاً. عین این عبارت می‌گوید وقتی که این‌ها می‌گویند که اولاً یذکر الانسان انا خلقناهم من قبل و لم یکن شیئاً. این آدم‌هایی که منکر قیامت هستن، اولین آیه هایی که وارد قیامت دارد می‌شود این است که این‌ها می‌گویند ما چطور مثلاً در قیامت و یقول الانسان اذا ما مت لسوف اخرج حیاً.

وقتی ما می‌میریم به زودی مثلاً دوباره زنده خارج می‌شویم از قبر خودمان. اولاً یذکر الانسان انا خلقناهم من قبل و لم یکن شیئاً. و می‌خواهم بگویم موضوع به وجود اومدن یحیی اونجور خود این مسئله تولد این داستان یحیی و تولد عیسی این‌ها موضوعیت دارند.

این‌طور نیست که این‌ها چون انبیا هستند فقط دارد نقل می‌شود. دقت می‌کنید؟ من بارها این را تأکید کردم که دو قسمت، دو داستان اول، داستان تولد انسانه به طور کلی و اینکه چگونه پدر و مادر چه نقشی انگار در تولد فرزندان دارند. یک مرد با پسرش و یک مادر با پسرش. بنابراین اینکه اینجا کلاً صرفاً روابط خانوادگی انبیا نیست.

در مورد یک چیزی به طور کلی در روابط خانوادگی داریم بحث می‌کنیم. من الان دارم این حرف را می‌زنم در این جلسه قبل، برای اینکه توضیح بدهم که چه ویژگی‌ای در داستان ابراهیم در این سوره هست که در واقع دارد توضیح می‌دهد که چطور شد که سلسله انبیا از ابراهیم به بعد قرار داده شد.

ابراهیم چطور رسالت جهانی پیدا کرد و قرار شد که از به اصطلاح ذریه‌اش افرادی به وجود بیان که رسالت جهانی را به عهده بگیرند و بعد این رسالت جهانی بود که تا قبل از این انبیا در قوم‌های مختلف انبیایی می‌اومدن، بعد از ابراهیم هم اومدن. مثل حضرت لوط.

لزوماً همه پیامبران در آن جریانی که از حضرت ابراهیم شروع شد و یک چیزی به ارث رسید که در سلسله اسحاق تا حضرت عیسی ادامه پیدا کرد، همه انبیا که اینجا نیستند. انبیای دیگه‌ای هم هستند برای قوم خودشان دارند فعالیت می‌کنند.

من چیزی که در پی قبل اجباراً باید توضیح می‌دادم این بود که همه انسان‌ها به دلایل تکوینی به خانواده خودشان و به قوم خودشان وابستگی‌هایی دارند که نباید این وابستگی‌ها را قطع بکنند.

به راحتی نیست که یک انسان اینترنشنال بشه، جهانی بشود. شما در داستان مریم این را می‌بینید که سوره مریم که حضرت ابراهیم در واقع به دلیل آن کارهای خوبی دارد می‌کند از طرف پدرش، از طرف خانواده‌اش و قومش طرد می‌شود.

بنابراین آن رشته‌ها از طرف آن‌ها در واقع قطع می‌شود و حضرت ابراهیم به این موقعیت می‌رسد که بتواند یک انسانی بشود که تو کره زمین این‌ور و آن‌ور می‌رود و دیگر کاری به قوم خودش نداشته باشه.

بنابراین دیدگاه سوره مریم تفاوتش با دیدگاهی که تو سوره نور هست این است که شما در سوره مریم به نوعی دارید به، من این اصطلاح را خوشم می‌آید به کار ببرم، این نوع روابطی که تو سوره مریم تو خانواده می‌بینید روابط عمودی‌ان.

روابط از بالا به پایین‌ان، یعنی پدر و فرزند، فرزند و پدر. در حالی که سوره نور تأکیدش روی روابط افقیه، روابط بین زن و شوهر. شما در سوره مریم خیلی خیلی روابط بین زن و شوهر را ضعیف‌تر می‌بینید. کار چندانی به این ندارد. میزان شوهر که در مریم وجود دارد ولی یک طوری نه که انگار اصلاً وجود ندارد.

شما اصلاً زن حضرت ابراهیم را زن حضرت زکریا را نمی‌بینید. نقشی که در این ماجرا اینجا همه‌اش روابط عمودیه. روابط یعنی پدر و پسر، مادر و پسر، باز دوباره در ابراهیم پدر و پسر. درست است در سلسله انبیاست و خود سلسله انبیا هم دارید از بالا به پایین مرور می‌کنید که چگونه دارد به ارث می‌رسد.

بنابراین یک جور روابط خانوادگی که ما الان خودمان تو زندگی خودمان داریم روابطمون تعریف می‌شود. یک سری روابط افقی داریم، روابط بین زن و شوهر، برادر و خواهرها با همدیگر و یک سری روابط عمودی داریم که روابط بین آدم‌ها با فرزندان خودشان و اجداد خودشان. و در سوره مریم ما داریم آن نگاه را در واقع به خانواده داریم.

چگونه از یک انسانی انسان دیگه‌ای متولد می‌شه، تولد اصلاً یعنی چی، نقش پدر، مادر چیست و اینکه چه نقشی دارد به سلسله انبیا. آن چیزی که بعد در واقع می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که شما در سوره مریم روی این نکته می‌بینید که به نظر من دارد تأکید می‌شود چه تو داستان یحیی، چه تو داستان عیسی و چه تو داستان ابراهیم که این روابط، این روابط عمودی بی‌نهایت مهم است.

نقض شدن این روابط، اینکه مثلاً فرض کنید حضرت عیسی از خانه درمیاد و دیگر در دوران رسالتش هیچ کاری به مادر خودش نداره، این مجوزی برای این یادشه.

من در پی‌اش گفتم و میل دارم روی این تأکید بکنم که این حس اینترنشنالی که الان خیلی به اصطلاح تو دنیا وجود داره، آدم‌ها خیلی زود احساس می‌کنند که یک وظیفه‌ای برای جامعه خودشان دارن، یک وظیفه‌ای برای بشریت می‌دانند به عهده‌شون هست، خیلی راحت مثلاً فرض کنید خانواده‌شون را می‌ذارن می‌روند دنبال یک کاری که فکر می‌کنند رسالتی برایش دارن، اصلاً این حرف‌ها نیست.

هر انسانی که متولد می‌شود قطعاً یک رشته‌های تکوینی بسیار محکمی آدم را به خانواده متصل می‌کند و همه آدم‌ها ممکن است یک رسالت‌هایی، ممکن است رسالت‌های اجتماعی داشته باشن، رسالت‌های جهانی داشته باشند ولی سلسله مراتب وجود دارد.

یعنی شما نمی‌توانید مثلاً فرض کنید روابط خانوادگی خودتان را قربانی این بکنید که فرزند می‌خواهید نمی‌دانم یک کار جهانی انجام بدهید. مجوز، من می‌خواهم بگویم مجوز باشه.

من در پی‌اش در مورد همه انبیایی که یک جوری فرزند نبی نبودن ولی وارد آن سلسله رسالت شدم سعی کردم یک به اصطلاح شواهدی بیارم که این‌ها همه به نوعی فاقد خانواده بودن یا از خانواده خودشان طرد شده بودن بدون اینکه مقصر باشند.

و اگر یک کسی تعهدات خانوادگی داشته باشه، تعهدات قومی و به جامعه خودش متعهد باشه، به راحتی نمی‌تواند خودش را به یک موجود اینترنشنال حساب کند. و اصرار می‌خواهم بکنم که این ویژگی که الان در جامعه به اصطلاح مدرن ما وجود دارد این است که دقیقاً آن حریم‌هایی که آن درهای بسته‌ای که افراد بیرون خانواده پشتش وایستن به نوعی بازن.

یعنی جامعه دست می‌کند در خانواده، بچه‌ها را درمیاره، مثلاً می‌بره، باید تعلیمات اجباری ببینن. ما خود در دورانی زندگی می‌کنیم که جامعه بی‌نهایت قوی‌تر از خانواده‌ست. خانواده در حد فکر می‌کنم در طول تاریخ خانواده اینقدر تضعیف نشده که الان در دنیاست. یعنی اصلاً خانواده یعنی به وجود نمی‌آید خیلی جاها دیگر به معنای واقعی کلمه، شکل نمی‌گیره.

اگر هم به وجود بیاید هیچ‌جور چفت و بستی روی خانواده نداره، روابط خیلی ضعیفن و کاملاً درهای خانواده هم به سمت جامعه بازه. این خانواده به آن معنای قدیمی که یک چند دو تا انسان می‌خواهند بروند برای خودشان یک جور ایزوله‌ای یک جایی زندگی بکنند اصلاً ممکن نیست.

جامعه فعلی که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم. در واقع پیچیده شدن نظام‌های اجتماعی، من نمی‌خواهم بگویم که جای خوبی است که بیان بگویم که نظام سرمایه‌داریه که دارد پوست مردم را می‌کند ولی واقعیتش این است که ویژگی سرمایه‌داری نیست لزوماً. سرمایه‌داری عامل این بوده که نظام‌های اجتماعی از خانواده هی مدام پیچیده‌تر و مهم‌تر شدن.

در واقع سرمایه‌داری ویژگی‌اش این است که یک بازی خیلی هیجان‌انگیزی راه انداخته که خیلی خیلی رشد کرده و ۹۹ درصد جهان شده جهان بیرون خانواده، جهان بیرون از روابط انسانی. روابط اجتماعی در یک ساختارهای خاص اقتصادی خیلی خیلی جذاب شدن و خانواده در مقابلش تضعیف شده.

در واقع نظام اجتماعی حالا من نمیام الان چون ما در نظام سرمایه‌داری داریم زندگی می‌کنیم خب می‌توانم بگویم نظام سرمایه‌داری ولی شاید فردا این نظام تغییراتی کرد و پیچیده‌تر و بزرگ‌تر و هیولاوارتر شد. نظام اجتماعی که دست می‌کند شما را در پنج شش سالگی از تو خونه‌تون درمیاره می‌برد یک جایی. تعلیمات اجباری باید ببینید. باید آماده بشوید در اینکه به بشریت خدمت کنید.

یعنی بشر آخه واقعاً بشر کلاً دارد نابود می‌شود برای خاطر اینکه بشریت پیشرفت را می‌خواهد. کلاً یک فضایی الان تو دنیا هست که شما از سن پنج شش سالگی با گریه و زاری خیلیا حالا الان مثلاً یک خورده آب‌نبات می‌دهند می‌خواهند مثلاً خیلیم گریه و زاری نشود ولی با من خودم شاهد صحنه‌های رقت‌بار این‌شکلی که بچه پنج شش ساله روز اول یک هفته اول مثلاً تمام مدت دارد گریه می‌کند.

نه اینکه آمادگی جدا شدن از خانواده را ندارد. ولی کی به کیه؟ جامعه‌ست که حکم می‌کند. یعنی آدم باید مثل سرباز برای جامعه خودش و برای بشریت خدمت بکند. مراحل رشد این روند را شما می‌توانید در طول یکی دو قرن اخیر خیلی خوب دیتکت بکنید. اول این‌طوری شد که بشر هر انسانی باید به مثلاً جامعه خودش اول ناسیونالیست به وجود آمد.

در یک دورانی چیزی تحت عنوان اینترناسیونال هنوز وجود نداشت. ما یک دوره دوره‌ای داریم که آدم‌ها به شدت تشویق می‌شوند که تو باید در خدمت ملت خودت باشی. خب خانواده چیه؟ تو خانواده‌تو ول کن بیا مثلاً فرض کن سربازگیری دارند می‌کنند باید بیای بجنگی از ملت خودت دفاع بکنی.

جهان جهان یک موقعی تشکیل شده بود تا حدودی خیلی قدیم که بروید تشکیل شده از یک تعداد خانواده. ساختارهای کلی‌تری که مثلاً نظام‌های اجتماعی که پوشش بدن خیلی ضعیف بودن. همیشه یک مقداری وجود داشتن. ولی کلاً کسی خیلی کار به نظام تعلیمات عمومی وجود نداشت، نظام نمی‌دانم سربازگیری عمومی وجود نداشت.

یک جوری خانواده واقعاً یک خانواده می‌تونست فرار کند برود یک جایی در جنگلی، کوهی و کسی هم کاری به کارش نداشته باشه. برای خودشان ارتزاق بکنند. الان شما را پیدا می‌کنند نظام اجتماعی. کجا می‌خواهید بروید که مال یک دولتی نباشد اصلاً؟ مرحله اولی که خانواده دارد تضعیف می‌شود کم‌کم مثلاً شهری که خودش را دارد تحمیل می‌کند بعد مثلاً یک چیزی تحت عنوان ملت به وجود می‌آید.

ولی نه شما اوایل قرن که نگاه می‌کنید ناسیونالیست دیگر. همه باید در خدمت ملت خودشان باشند. شما باید بروید درس بخونید، باید بروید تو جنگ شرکت بکنید، باید این کار را بکنید، این کار را بکنید. در این آن چیزی که مقدسه ملته. خانواده‌ها هم باید رضایت بدن که به هر حال بچه‌هاشون خودشان همه در خدمت یک چیز کلی‌تری باشند.

و الان هم که و این دیگر می‌توانم اینجا از به طور مشروعی از واژه نظام سرمایه‌داری استفاده بکنم. نظام سرمایه‌داری بعد از اینکه ارتباطات خیلی رشد پیدا کرده به دوره‌ای رسیده که همه‌ش حرف از جامعه جهانیه دیگر. ما اینجا هم که هستیم الان شما همه در خدمت بشریت هستید.

یعنی کلاً مسئولیت‌های خانوادگی یک چیز مزاحمیه برای‌شان. شما باید در بروید مثلاً فرض کنید در بهترین دانشگاه‌های دنیا درس بخونید، به بشریت خدمت بکنید و این حس اینکه یک جامعه انسانی وجود دارد و همه ما در واقع نسبت بهش مدام تذکر داده می‌شود که ما مدیون جامعه خودمان هستیم.

کمتر به شما تذکر داده می‌شود از طرف نظام اجتماعی که شما مدیون در درجه اول مدیون خانواده خودتان هستید و بعد مثلاً یک خورده حریم‌های نزدیک‌تر به خودتان و نسبت به بشریت چندان مثلاً نه احساس دین نسبت به آمریکایی‌ها نمی‌کنم. برعکس فکر می‌کنم یک جور احساس طلبکاری هم دارم نسبت به جامعه جهانی.

اینکه این در واقع من به یک چیزی که می‌خواهم اشاره بکنم این است که دقیقاً به یک جایی رسیدی که من حرف‌هایی که جلسه قبل در مورد داستان ابراهیم زدم اینکه رسالت‌های خانوادگی وجود دارد. اینکه اصلاً یک کودک وقتی متولد می‌شود جاهای خالی را قرار است پر بکند که یک بخشیش قطعاً مربوط به خانواده خودشه.

نیازی تو خانواده نیازهایی تو خانواده‌اش وجود دارد که این آدم باید بهش فکر بکنه، باید سعی بکند رفع بکند. و در رهم خودش و در جامعه جهانی هم ممکن است نیازهایی هست که این آدم یک بخشی از چیزهایی که قرار است رفع بکند ایناست.

ولی هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که من اصلاً به خانواده خودم کار ندارم مگر اینکه مجوز پیدا بکند. یعنی مثلاً فرض کنید در واقع از دید ابراهیم. من حرفی که دفعه قبل زدم می‌خواهم تأکید بکنم.

دقیقاً آن رسالتی که در مورد خانواده خودش داشت را انجام داد و انداختنش بیرون. رسالتش همین بود. باید به پدرش به عنوان یک آدم به پدرش تذکر می‌داد که شور دینی که مثلاً تو داری، منحرف شده.

بت داری می‌پرستی، خدا را باید بپرستی. کاملاً هرکی را زد که در راستای رسالت و خانوادگیش بود، برخوردی هم که باعث شد تهدید به قتل و رسماً اخراج بود و خب بنابراین حضرت ابراهیم این‌جوری آزاد شد که فقط به آن بخش نیازهای جهانی که هر انسانی برای اینکه سهم در آن داشته باشه، بپردازه.

من تأکیدم این است که در واقع این حرف که یک حریمی تو خانواده وجود داره، به راحتی نمی‌شود دست کرد تو خانواده یک نفر را درآورد، این همان چیزی است که تو سوره نور به نوعی جزو محتواهای مرکزی خانواده حریم دارد. آدم‌ها نمی‌توانند راحت واردش بشوند.

شما نمی‌توانید یک آدمی را از تو خانواده‌اش مثلاً به زور قانون، در واقع سوره نور فضاش این است که خانواده نسبت به جامعه خوب، جامعه‌ای که خانواده‌ها نسبت به جامعه استقلال داشته باشند. تا یک حدی.

نه اینکه هر اتفاقی افتاد در خانواده به هیچ‌کی ربط ندارد. ولی واقعاً تو سوره نور نزدیک به این می‌شود که انگار چیزی که تو حریم خانواده اتفاق می‌افته، همان بهتر که دادگاه در آن دخالت نکند.

این‌جوری نیست که راحت شما به اصطلاح یک چیز درونی خانواده را بخواهید بهش بعد اجتماعی بدهید مگر اینکه دلیلی وجود داشته باشه. بله مثلاً فرض کنید کودک‌آزاری. کودک‌آزاری بعد اجتماعی دارد.

این‌طوری نیست که یا مثلاً خیلی چیزها در خانواده ممکن است انعکاس اجتماعی پیدا بکند ولی لازم بشود که جامعه دخالت کند. منتها دیفالت من فکر می‌کنم در احکام دینی، تو احکامی که تو قرآن هست، دیفالت این است که جامعه خانواده کاملاً مستقله.

مگر اینکه شما دلایل کافی داشته باشید که یک جوری در آن دخالت بکنید. بنابراین این‌همه فشاری که الان در واقع خانواده‌ها مثل یک اجزای مکانیکی یک دستگاه بزرگ، هر اصلاً هر موجودی که تولد تولد پیدا می‌کنه، سنتش این است که بروند در خانه پشت قرآنی بنویسن، باید بروید بچه‌تون را ثبت بکنید در جامعه.

ببینید من علت این را می‌گویم نظام سرمایه‌داری، این هر نظام اجتماعی به محض اینکه پیچیده می‌شه، احتیاج به کنترل بیشتر پیدا می‌کنه، این خطر وجود دارد. آن چیزی که من در واقع در همان سوره نور هم روش اصرار داشتم، این بود که ما باید این خطرو بفهمیم.

قرآن در واقع یک جوری در حد جامعه‌ای که حداقل آن جامعه‌ای که در آن زمان وجود داره، حریما را دارد مشخص می‌کند که چه دخالت‌هایی را نمی‌شود کرد.

ما از یک جایی به بعد، چه تو جامعه خودمان تو ایران، چه دیگر در جامعه‌های غربی، اصلاً این حریما رعایت نشده. یعنی فکر نشده به اینکه آیا الان فرض کنید این دادگاه خانواده در جزئیات زندگی مردم احکامی صادر کرده و دارد دخالت می‌کنه، این اصلاً خوب است یا بده؟

یا بهتر است خانواده را یک خرده به حال خودش بگذاریم که ببینید شما استقلال خانواده را به با نیات خوب دارید نقض می‌کنید. می‌خواهد که مثلاً ای اون، مثل اینکه همه مثلاً فرض کنید جامعه‌ای یک حکم روش صادر بشود که اصلاً پرده نباید باشه. ما باید ببینیم شما بچه‌هاتون را کتک نزنید.

شما با آن بدرفتاری نکنید. فکر کنید نیت‌هامون خوب است. بگویند که آقا همه‌چیز همیشه ۲۴ ساعت مثلاً یک دوربین‌هایی نصب بکنید، همه‌چیز را ببینید برای خاطر اینکه می‌خواهید اتفاق بدی نیفته. هیچ اتفاقی بدتر از همین نیست که شما داخل یک خانواده را هی بخواهید مثلاً مانیتور بکنید.

هی بخواهید نمی‌دانم در اینجا دست بکنید، تو اون‌ور، تو بیار این‌ور مثلاً. اینکه آدم‌ها استقلال داشته باشن، خانواده استقلال داشته باشه، من تو سوره نور گفتم، فکر می‌کنم الان در سوره مریم هم این فضا در واقع به نوعی وجود دارد. فکر کنم دیدگاه دینی این‌جوری است.

اول اصالت با فرد، بعد خانواده‌ست، بعد خویشانه، بعد مثلاً فرض کنید جامعه کوچیک حالا قوم و شهری که اطراف هست، بعد مثلاً حالا اگر یک چیزهای بزرگتری مثل کشور و کل جهان که وجود دارد و وظایف آدم هم این‌جوری در واقع تعریف می‌شود. شما وظیفه قطعی‌تون نسبت به پدر و مادرتون.

بعد نسبت مثلاً اگر یک آدمی شما ببینید که یک نفر تمام استعدادهای خودش را معطل گذاشته برای خاطر اینکه باید کار بکند و خرج مثلاً پدر و مادر خودش که مریضن و علیل هستند را دربیاره، مطمئن باشید که از نظر دینی مجوز دارد.

می‌تونست ریاضی‌دان بشود ولی مجبور شد مثلاً از دوره کودکی برود کار بکنه، مطمئن باشید که این آدم هم آن دنیا اجر می‌برد و هم احتمالاً یکی از بزرگترین ریاضی‌دان‌های دنیا را به دنیا آورده. ممکن است فرزند در نسلش یک چیزی باقی بمونه از استعدادی که این به با مجدد در واقع چیزش کرده، بهش نرسیده.

ولی مطمئن باشید اگر یک نفر برای اینکه ریاضی‌دان خانواده‌اش دل بکند و توجه نکنه، آن هم آن دنیا گرفتاره، هم اینجا هم فکر می‌کنم مشکلاتی پیدا می‌کند. یعنی کلاً اولین چیزهایی که قطعیه این است که شما باید یک جوری دینتون را نسبت به نزدیک‌ترین آدم‌های خودتان به اصطلاح ادا بکنید و بعد بروید سراغ جامعه‌های بزرگتر.

و دقیقاً الان فرهنگ و فضایی که در نظام فعلی دنیا وجود دارد برعکسه. به همه ما یک جوری تلقین می‌کنند انگار ما در واقع باید همه‌اش به بشریت فکر بکنیم. یک چیز موهومی، در واقع این بشریت همان نظام اقتصادی‌ای که وجود داره، بشریتی در کاره.

و مدام در واقع آن نیازهایی که در جامعه وجود داره، مشاغلی که معطل موندن، شما باید بروید آن‌ها را پر بکنید. این‌ها در واقع در اولویت‌اند و فضیلت شمرده می‌شود که اگر یک آدمی خانواده‌اش را مثلاً بگذارد ول کند ولی برود به بشریت خدمت بکند.

نه بشریتی به آن صورت وجود دارد الان، نه کسی دارد به بشریت خدمت می‌کند و نه از شما یک چنین چیزی خواستن که قبل از اینکه به خویشان و نزدیکان خودتان در واقع توجه بکنید، به جامعه خودتان توجه بکنید و آن رسالت‌هایی که در این نزدیکان خودتان دارید را بشناسید و سعی بکنید یک تأثیری بذارید، کاملاً این شکلیه که شما را در واقع دعوت می‌کنند به یک کارهای که خودشان می‌خواهند در جامعه و فکر می‌کنم این با فضایی که در قرآن می‌بینید تناقض دارد.

باشه،

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بیاید. خب حالا هر کس می‌خواهد سوال بکنه، شما بفرمایید. نه. برای اینکه شما رسالت اصلی‌تون، رسالت‌های اصلی فردی‌تون مثل اینکه در واقع شما نسبت اصلی وجود فردی‌تون از نظر دینی برمی‌گردد به ارتباط با خدا که در واقع تأثیری هیچی قرار نمی‌گیره. درست است.

و آن قسمت مثلاً فرض کنید رسالت استعدادهای خاصی که دارید که می‌تواند در اختیار جامعه قرار بگیره، این‌ها در درجات بعد قرار می‌گیرد. من نمی‌خواهم بگویم کلاً دیدگاهتون این باشه که باید به استعدادهای خودتان پشت بکنید. من می‌خواهم بگویم کلاً فضا فضایی که من می‌بینم الان در دنیا این است که آن رشته‌های خانوادگی که این‌قدر در قرآن قوی هستند، چقدر شما این را می‌بینید در قرآن؟

چقدر توصیه در مورد پدر و مادر؟ می‌خواهید انفاق کنید، می‌گوید به اقربا. یک سوره نساء داریم که سوره نساء دقیقاً یک جوری دارد می‌گوید که شما ساختاری که وجود داره، شما مال و وقت و انرژی و هرچه که خدا بهتان داده صرف بکنید، به چه نسبتی باید، یعنی اصلاً سوره احکام ارث را صرفاً این‌جوری نگاه نکنید که شما حتماً باید بمیرید و بعد این احکام ارث اجرا بشود.

در واقع این‌جوری فکر بکنید. خداوند یک چیزهایی در اختیار شما قرار داده، وقتی شما می‌میرید، خدا دارد آن‌ها را تقسیم می‌کند دیگه، ها؟ شما اگر واقعاً بنده خدا باشید، موقع زنده هستید هم همین‌جوری باید تقسیم بکنید.

مثلاً این‌جوری، یعنی یک هشتم مثلاً به مادر، به پدر و مادر، بیشترش به زن و بچه خودتان و همین‌طور حالا به خواهر و برادر و بعد درجه‌بندی وجود دارد. آدم‌های درجه یک، آدم‌های درجه دو. سوره نساء آن ساختار خانوادگی که شما در آن قرار دارید را از نظر شدت و ضعف روابط

دارد بهتان می‌گوید. چقدر در مقابل برادر و خواهرتون مسئولیت دارید، پدر و مادرتون چقدر، بیشتر از هر چیزی نسبت به زن و بچه‌تون مسئولیت دارید، واضح است دیگر. این خیلی مهم است. شما مسئولیتتون نسبت به پدر و مادر، مقدار وقت و انرژی و مالی که هرچه که دارید باید صرف خانواده خودتان بکنید، تو آن حریم صرف بکنید، اونجایی که همه درهاش را بستن، اصلش اونجاست.

ولی حتماً باید یک مقدار هم بیرون، به سمت بالا بره، یک خورده به سمت خارجی آنجا هم برود. این یک ساختاری وجود دارد از نظر دینی که توسط احکام ارث به نوعی توصیف می‌شود. این‌ها یک سوره‌ای این‌جوری داریم. شما هر جا دستور پرستش خدا را دارید، یک چیزی هم در مورد پدر و مادر می‌گویند.

این‌ها چیزهایی که در قرآن اهمیت فوق‌العاده داشته. اولویت دارد نسبت به ریاضی‌دان شدن. منتها الان نکته این است که، حالا بگذارید یک نکته خیلی مهم بگویم. برنامه‌ام این بود که بگویم ولی مثلاً این‌جوری می‌خواستم این بحث تمام بشه، بحث بعدی باشه، الان خب.

من بارها این را تأکید کردم که به هیچ وجه این حرف نه قابل گفتنه، نه قابل شنیدنه، نه قابل تأمل کردنه که نمی‌دانم آدم باید رضایت پدر و مادرش را جلب بکنه، آدم باید حرف پدر و مادرش را گوش بده، این‌ها همه‌اش مزخرفه.

احسان به والدین نه جلب رضایت

پدر و مادر پدر ابراهیم هیچ پدری از بچه‌اش به اندازه پدر ابراهیم ناراضی نیست و ابراهیم قهرمان قرآنه می‌خواهد بکشه می‌خواهد تیکه‌پاره‌اش کند اینقدر که ناراضی آبروشو برده مثلاً خودش رئیس معبد و بت‌تراش بچه‌اش آمده بت‌هاشو شکسته دیگر واقعاً آبرو برای پدرش نداشته.

رنجی که پدر ابراهیم از ابراهیم کشیده هیچ پدری از پسرش نکشیده و این حرفو از ته دل دارد می‌زند که من تو را سنگسار می‌کنم و هر جرمی مرتکب بشود گم شه دیگر این دقیقاً همین نمی‌خواد مرا ریختشو نمی‌خواد ببیند.

و ابراهیم قهرمان قرآنه و پاداش می‌گیرد حقو جلوی پدرش زد که این کار را نکن آن کار را بکن پدرش آدم منحرفیه اینکه من بخواهم نمی‌دانم دلم بلرزه که حالا یک کار درستی که دارم می‌کنم پدر مادرم خوششون می‌آید خوششون نمیاد این کاملاً یک چیز انحرافیه.

یعنی اینکه ما تنها کاری که باید انجام بدهیم این است که در فکر رضایت شما در رضایت هر موجودی غیر از خدا را بخواهید بیدت بکنید که رضایتشو جلب بکنید قطعاً مشرکید هر کسی باشه نه رضایت جلب کردن نداریم چه داریم در قرآن احسان کردن داریم شما باید به پدر مادرتون توجه بکنید ادب رعایت بکنید حرمتشونو نگه دارید من یک بار این را گفتم بازم دوست دارم بگویم که در احکام تورات به نظر می‌آید حکمش تعریف شده این نیست توهین کردن به پدر فحش به پدر و مادر جزاش مرگه و احکام تورات یک جوری در واقع تخفیف داده شدن و ما به اسلام رسیدیم مثل اینکه.

یعنی من می‌خواهم بگویم یک روزی در واقع مثل اینکه خداوند حق می‌بیند اگر کسی به پدر و مادرش توهین کرد در این حد این جرم بزرگه که بکشنش حق حیات ندارد حالا با تسبیح مثلاً یک خورده بهش وقت بدهیم زندگی بکنیم شاید مثلاً توبه کند یعنی.

شما همین آدمی که به پدر و مادر خودش توهین کرده یک مدت دارد قاچاقی دارد تو دنیا زندگی می‌کند به امید اینکه شاید پشیمون شه و درست شه از کار خودش.

و اگر نه کسی که به پدر و مادر خودش فحش بده تو هر جوری اهانتی بکند این‌ها در این حد از نظر دینی مسئله.

این‌ها هیچ ربطی به جلب رضایت ندارد ابراهیم هیچ توهینی به پدرش نکرد اینکه حرف راست را زد گفت که تو و حتی اینکه گفت که بیا از من تبعیت بکن توهین حساب نمی‌شود فحش داده این‌ها توهین کرده یک حقیقتی را گفت خیری هم سعی کرد همه‌اش با واژه یا ابته با نهایت مهربانی دلسوزی حرفشو زده شما این دیالوگ ملاک خوبی است که شما می‌توانید جلوی پدر و مادرتون وایستید ادب را رعایت بکنید حرمتشونو نگه دارید.

ولی حرف راستی اگر قرار است بزنید را بزنید و خداوند خوشش نمیاد بعد آن که خیلی ناراضی بشوند و بخواهم شما را سنگسار کنند بندازنتون از خانه بیرون حالا این‌ها برای اینکه به اصطلاح جا نیفتاده ریاضی‌دان بشوید نرید یک جوری مثلاً با واژه‌های خوبی حرف‌هایی بزنید که مثلاً به نظرتون هست نه خواهش می‌کنم بگذارید من حرفم تمام بشود چیزی که من می‌خواستم بگویم و شما نذاشتید خب شما سوالتون را بپرسید ما اگر جرم شدید ولی خب اشکال ندارد بگذارید من تا یادم بیاید چه می‌خواستم بگویید خب حالا اشکال ندارد بگویید شما من یادم می‌آید چه می‌خواستم چیزی که حالا چرا درست است ولی اینکه دقیقاً چه هستند و مثلاً.

یعنی این چیزی که شما نسبت شما به نسبت نیازهای شما نسبت به نیازهای پدر مادرتون ببینید اگر بگذارید من حرفامو ادامه بدهم به این چیزها می‌رسم واقعاً بگذارید این جواب ندم این چیزی که مهم است این است که اصلاً اهمیتی ندارد پدر و مادر شما از شما چه می‌خواهند در خودآگاهشون چه می‌زنند یعنی شما نیازهایی از نیازهای واقعی پدر مادرتون را می‌توانید کشف بکنید و سعی کنید رفع کنید چه پدر و مادرتون بدونن که این نیاز را دارند چه ندونن چه خوششون بیاید بعضی اوقات یک زخمی یک جایی توشون دارد برای اینکه درمان بشود.

شما باید دست بزنید ممکن است یک نفر دادش برود هوا و اولش هم به شما بد و بیراه بگوید ولی شما این وظیفه دارید که این زخم را یک جوری التیام بدهید وظیفه ما در مقابل پدر و مادر این نیست که حرفاشون آن حرف‌هایی که خودشان می‌زنند را گوش بدهیم پدر ابراهیم روح پدر ابراهیم به این حرف‌هایی که ابراهیم دارد می‌زند نیاز دارد اگر ابراهیم یک لحظه اگر پدر ابراهیم یک لحظه این چیزها در واقع آن جنبه‌های انحرافی زندگیشو بگذارد کنار، روحش بتواند حرف بزند دقیقاً از ابراهیم می‌خواهد که بیا به.

من بگو من چه کار بکنم از دست شیطان مثلاً خلاص بشوم. متوجه هستید چه می‌گم؟ نیازهای واقعی‌ای وجود دارد که انسان می‌تواند رفع بکند. نیازهایی که ممکن است خود آدم‌ها تشخیص ندن.

من حرفی که دفعه قبل زدم این بود که یک کودک در یک خانواده بر اساس یک نیازهای جاهای خالی واقعی وجود دارد این آدم نه اینکه پدر مثلاً خودش خوشش می‌آید که حالا یک بچه ریاضی‌دان داشته باشه، بچه‌اش ریاضی‌دان باشه.

نه. یک چیز عمیقی وجود دارد در مثلاً آن حیطه ناخودآگاه، در جایی که حقایقی وجود دارد که این‌ها یک جوری تجلی می‌کنند. موجوداتی به وجود میان که آن جاهای خالی را می‌توانند پر کنند.

ممکن است این پدر و مادر نیازهای اکثریت غریب به اتفاق مردم نیازهای واقعی خودشان را تشخیص نمی‌دن. گمراهن و نیاز به هدایت دارند و تشخیص نمی‌دن که نیاز به هدایت، فکر می‌کنند که خیلی هم وضعشون خوب است. تنها نیازهایی که معمولاً تشخیص می‌دهند این است که گیرشون مثلاً خالی باشه می‌فهمند که احتیاج به پول دارند یا نمی‌دانم اگر یک گشنه‌شون باشه، چیزهای خیلی ساده را می‌فهمند.

اینکه فرزند فرزندی که به وجود آمده اگر خودش را بشناسه، حس بیداری‌های خودش را ببیند شاید بتواند بفهمه که نیازهای واقعی که آنجا وجود دارد چیست به اضافه اینکه مطالعه دقت کردن به خود اطراف خودش هم می‌تواند نشان بده چه جاهای خالی را به خوبی می‌تواند پر بکند.

ممکن است در هر موردی هم یک آدمی که بیان خوبی ندارد شاید وظیفه نداشته باشه حالا بخواهد بیاید پدر و مادر خودش را ارشاد بکند. شاید بدتر کار را خراب بکند. می‌دانید منظورم چیه؟ یک نیازهایی وجود داره، فرزندان می‌توانند رفع بکنند. چه پدر و مادر نیازهای خودشونو کشف کرده باشند.

معمولاً پدر و مادری که فقیرن خب این نیاز را خب دارن، خودشونم می‌دونن، بچه‌ها هم می‌توانند کمک بکنن، رفع بکنن، همه‌چیز هم به خوبی و خوشی می‌گذره. ولی اگر این نیازهایی داشته باشن، نیازهای خیلی عمیقی که نفهمن، به نوعی ممکنه، این چیزی که می‌خواهم بگویم این است که حرف پدر و مادر گوش کردن ندارد.

برای اینکه حرف‌های پدر پدر و مادرها لزوماً، منتظر حرف‌های انسان‌ها لزوماً منتظر با حقیقت نیازهاشون نیست. خواست‌های انسان‌ها، انسان، انسان را شما می‌توانید این‌جوری در واقع ارزیابی بکنید. چقدر خواست‌هاش با نیازهای واقعیش انطباق دارد یا نداره؟ چیزی که به زبان میاره همان چیزی است که واقعاً لازمه؟ همان چیزی که لازم دارد را تشخیص می‌دهد و به زبان میاره یا نه؟

بنابراین اینکه ما موظفیم که نمی‌دانم رضایت پدر و مادرمون را جلب بکنیم، حرف‌های پدر و مادرمون را گوش بدیم، چون اگر گوش ندیم مثلاً بهشان از ما ناراضی می‌شن، این حرف‌ها را ندید. به طور معمول ممکن است پدر و مادر نیازهای واقعی خودشان را دارند به زبان میارن و شما موظفید آن‌ها را برطرف بکنید ولی یک جایی هم ممکن است این‌جوری نباشد.

دقت می‌کنید؟ من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اگر این معمولاً آدم وقتی که یک حرفی می‌زند که یک وقت تکلیف می‌شه، همه یک جورهایی راحت می‌پذیرن. یعنی خب بهتر، بی‌اما و حرف پدر و مادر خودمان گوش بدهیم. نیازهای واقعیش یک چیزهای خیلی دیگه‌ست. استعدادهای من هم با نیازهای واقعیشون اصلاً این‌جوری نیست. بنابراین خب دیگر من نسبت به پدر و مادر خودم مسئولیت دارم.

من می‌خواهم حالا استفاده برعکس بکنم. اگر پدر و مادر بهت می‌گوید تو به من فکر نکن، برو مثلاً ریاضی‌دان شو، برو دنبال زندگی خودت، نباید این حرفو گوش بدی. اگر این مجوز نمی‌شود که پدر و مادر من به من اجازه دادن با قاطعیت کردن مثلاً خارج از که شاید اصلاً نفهمیدن پدر و مادرم چه کشیدن و مردن یا زنده هستند.

من این را اینکه پدر و مادر هر هفته زنگ می‌زنند می‌گویند رفتن به ما فکر کن. زمانی که الان فرهنگ این‌جوری است که پدر و مادر این حرف‌ها را می‌زنند. نباید این حرف‌ها را گوش بدهید. من می‌خواهم بگویم این حرف‌ها لزوماً به نفع شما نیست.

اگر پدر و مادر شما را آزاد اعلام کردن بروید یک کاری بکنید، شما باید آن شما اگر وظیفه‌ای احساس می‌کنید دارید در قبال پدر و مادرتون می‌توانید کمک بکنید، خب باید کمک بکنید. وظیفه‌تون این است.

این شکلی نیست که پدر و مادر به زبان گفتن که ما می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم. دقت می‌کنید؟ این مجوز نیست اگر پدر و مادر یک جوری ابراز رضایت کردن که ما احتیاج به کمک داریم، احتیاج به کمک نداریم.

دقت می‌کنید؟ یک جایی ممکن است اعلام نیاز بکنند که کمکی می‌خواهیم ولی در یک جهتی باشه که شما تشخیص می‌دید که این کار نباید انجام بشه، نباید گوش بدهید. یک جایی هم می‌گویند ما به کمکت احتیاج نداریم.

شما نباید به زور کمک بکنید ولی یک جوری باید در حالت استندبای قرار بگیرید، اینجا باشید اطراف، ببینید شاید این‌ها یک روزی ممکن است با نیاز واقعیشون به خودشان فهمیدن و من باید کمک بکنم.

حالا این استندبای بودن ممکن است در همسایگیشون باشه یا خود اون‌ورتر باشه. به یک کشور خارج ولی گوش‌به‌زنگ باشید، بدونید که اینجا اگر اتفاقی افتاد، فهمیدن که یک چنین احتیاجی دارن، بلافاصله باید ظاهر بشوید اینجا.

به هر حال این‌طوری نیست که با امر پدر و مادرتون چیز بشید، مثلاً به اصطلاح خانوادگی را فارغ بکنید و بروید مثلاً دنبال یک کاری که ازتون خواستن.

الان فضا یک جوریه که این فضیلت محسوب می‌شود که خانواده‌ها بگویند بله ما اصلاً از بچه‌هامون هیچی نمی‌خوایم. بروید دنبال سرنوشت خودتان و ما نمی‌دانم و واقعاً خانواده‌هایی دیدم فرزندانشون فرزند یا فرزندانشون را فرستادن خارج از کشور، خانواده متلاشی شده، بدبخت شدن.

و همیشه هم به بچه‌هاشون می‌گویند اصلاً به ما فکر نکنید. من فکر می‌کنم آن بچه‌ها باید فکر بکنند. خدا گفته فکر بکنید. پدر و مادر می‌گویند به من فکر نکن، من باید فکر بکنم، من باید به این فکر باشم که چه کار خوبی برای پدر و مادر می‌توانم انجام بدهم.

اگر حضور من صرفاً در همسایگیشون می‌تواند بهشان آرامش بده، باید در همسایگیشون باشم. متوجه‌اید؟ نه، من این اگر، من می‌خواهم همان‌جوری که از پدر و مادر در مورد قیدهایی که برای شما می‌ذارن و حق نیست، نباید گوش بدید، قیدهایی هم که وجود دارند اگر به زبان می‌گویند که وجود ندارد و من این قید را برای‌تان نمی‌ذارم، این‌ها را هم نباید گوش بدهید.

شما یک چیز واقعی را باید تشخیص بدید، مطابق آن چیزی که خدا می‌خواهد عمل بکنید. اگر پدر و مادرتون یک جایی ازتون کمک نمی‌خوان، به‌زور نمی‌توانید کمک بکنید، ولی باید همیشه آمادگی این را داشته باشید که یک روزی به هر حال اگر فهمیدن که کمکتون را احتیاج دارن، شما باید رشته‌ها را حفظ کرده باشید که بتوانید کمک بکنید.

به هر حال این حرفی که من دارم می‌زنم چه می‌گن؟ دو لبه‌ست. یعنی یک چیزهایی را حذف می‌کنه، چیزهای دیگر را هم ایجاد می‌کند. حرف پدر و مادر شما هم بگذارید من برای اینکه به عنوان آخرین چیزی که می‌خواهم بهش اشاره بکنم، همین جمله‌ای که از حضرت زکریا ویژگی اولیای خدا این است. خواسته‌هاشون عین نیازهای واقعیه.

همه‌چیزشون واقعیه دیگر. هیچ‌چیز انحرافی وجود ندارد. وقتی که خواست، اگر زکریا اینجا یک احتیاج به فرزند دارد که بی‌واسطه یا در واقع تحویل بگیره، این نیاز، نیاز واقعی‌ایه که آنجا وجود دارد. و حتی جمله‌ای که می‌گه، عین آن جمله‌ایه که بعداً خداوند خودش در مورد آدم، انبیای دیگه‌ای که برای‌شان یک وارثی که قرار داده به کار می‌برد.

کلمه‌ها حتی آن کلمه‌هاست. آدم‌های اولیای خدا هستند که اگر به شما، اگر پدر شما جزو اولیای خدا بود، اگر به شما گفت یک کاری را بکن، خب معلوم است که اینجا یک نیاز واقعی دارد و این دارد دقیقاً بیان می‌کنه، بنابراین باید بکند. و اگر گفت نکن، نباید بکند.

ولی ۹۹ درصد مردم اکثر حرف‌هاشون خیلی خیلی انحراف دارد با چیزهای خواسته‌هاشون با نیازهای واقعی انحراف دارد و تازه تازه آن خواسته‌ها را وقتی به زبان هم می‌آرن، معمولاً یک درصدی نویز و این‌ها بهش تعلق می‌گیرد.

جداً می‌گم، یعنی از نیازی که وجود دارد تا تبدیل به خواست بشه، این خواست تبدیل به کلام بشه، چه شما می‌فهمید و بعد چه کار می‌کنید، این‌ها ممکن است اصلاً همه‌چیز برعکس بشود.

شما دقیقاً آن کاری را بکنید. ببین دقیقاً پدر ابراهیم از ابراهیم می‌خواهد آن کاری را بکند که نباید بکند. اصلاً بت‌پرست و انحراف پدر خودش را تأیید بکند و اوضاع را بدتر بکند. ابراهیم درست ۱۸۰ درجه اون‌وری دارد کار می‌کند و مورد مدح هم دارد قرار می‌گیرد.

من این چیزی که می‌خواستم بگویم این پیش این بود که فکر کردم موقعیت خوبی است که به ارتباطی که سوره نور و مریم، هر دو تا سوره به نوعی اشاره دارند به حرمت‌هایی که داخل خانواده وجود دارد.

پیوندهای اهمیت پیوندهایی که داخل خانواده وجود داره، آنجا بیشتر. پیوندهایی که داخل حریم خانواده بین زن و شوهر وجود داره، یک جوری حالا به اصطلاح شما می‌خواید، روابط افقی که تو خانواده هست و اینجا روابط عمودی، رابطه پدر با پسر، پسر با پدر و همین چیزها.

بسیار. سوالی هم اگر سوال هست بکنید. یک خورده دیر شده، می‌خواهد دیر شروع کرده. آره، بعضی از آدم‌ها، این حرفی که دارید می‌زنید حرف درستیه. واقعاً آدم‌هایی از خانواده‌هایی بزرگ شدن ولی به‌طور طبیعی خانواده را این‌جوری تصور می‌کنند.

یعنی واقعاً من اصلاً ممکن است بعضی از آن علما که این حرف را زدن برای خاطر اینکه تو عمرشون نشده که یک چیزی پدر و مادرشون بگویند و صلاح نباشه، این‌جوری انگار مدلی که تو ذهنشون از خانواده‌ست خیلی مدل پاک و تمیزیه و اگر یک خورده بیان مثلاً ببینن که چه خانواده‌هایی یا پدر و مادراشون چیزهایی از بچه‌هاشون می‌خوان، فکر می‌کنم راحت دیگر این حرف را نمی‌زنن که حرف پدر و مادر از آن پیش‌تره.

بله. بله. ربطش این است که اینجا شما در واقع در قسمت تولد یک مرد و یک زن را انگار جدا دارید می‌بینید دیگر. منتها فکر می‌کنم تأکید را این است که آن زن در واقع به قابلیت متولد کردن می‌رسد برای خاطر اینکه خودش شرعی شده، یعنی آن به تعادل رسیده و این را فکر می‌کنم گفتم.

و دقیقاً وقتی به موسی وحی می‌شود در اشاره می‌شود در جانب غربیه، یعنی مثل اینکه آن نیمه‌ی متعادل‌کننده‌ی خودش را دارد. و دو تا اشاره به شرقی بودن و چون تولد باز مقابله با تولد مثلاً عیسی یک جوری مقابله با وحی هست. این دوگانگی مثلاً شرقی و غربی فکر می‌کنم مناسبت دارد دیگر.

مریم که اینجا اصولاً وجود غربیه، غربی و شرقی الان معنی دیگه‌ای پیدا کرده، وجود غربیه شرقی شده و آنجا هم موسی‌ای که به طور طبیعی برده و موجودش ایمه‌ی شرقی‌ش ایمه‌ی آگاه و طبیعی‌شه در جانب غربی قرار گرفته و این دو تا اتفاق برای‌شان می‌افتد. یعنی در واقع بارور می‌شن، یکی به صورت تکوینی، یکی به صورت تشریعی.

حالا من این را حالا نمی‌دانم خیلی نمی‌دانم تقابلی که تو سوره‌ی مریم هست، آن تنسی یک جوری فکر می‌کنم آنجا اشاره به شرقی‌گری به دلیل این حالت متکامل‌کننده و متعادل‌کننده‌ای که راجع به زن و مرد دارد و اینجا یک جوری در واقع اشاره باز به این است که آن تعادل چطور در تولد تصویر می‌شود.

یعنی باز اینجا نگاه به سمت عمودی هست. منتها خب آن به تعادل رسیدن یک نقشی بازی می‌کند آنجا که بهش اشاره شد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این مسئله‌ای که شما گفتید اشاره کردید که مثلاً بعضی از این علما این را ممکن نتونن تشخیص بدن که مثلاً دیگر چه اتفاقی ممکن است بیفته، کسی را می‌خواهم بگویم. می‌خواهم بگویم که من فکر می‌کنم شما خودتان شخصاً یک ذره درگیر این مسئله‌اید.

به خاطر اینکه شما همه فرضتون بر این اساسه که من دارم درست‌تر از آن چیزی که سلیقه‌ی پدر و مادرم چیست. مثلاً می‌گویم خب ممکن است این‌ها چقدر اشتباه کنند. من می‌خواهم بگویم خب اگر من، خب اگر من آدمی باشم که خیلی می‌فهمم و اگر می‌خواهم درک عمیقی دارم، می‌توانم درست تشخیص بدهم که من سلیقه‌ی پدر و مادرمو تشخیص بدهم.

اگر من اینقدر آدم عاقلی‌ام. ولی خب همه آدم‌ها که این‌جوری نیستند. خب تو این شرایط باید باز هم طرف با هر خط فکری و درکی که دارد باید به سلیقه‌ی پدر و مادرش احترام بذاره؟ چیزی که من می‌گویم خیلی روشنه. آن چیزی که خداوند از ما می‌خواهد این است که نیازهای واقعی به پدر و مادر خودمان احسان بکنیم.

ببین این چیزی که از ما خواسته شده این است که احسان بکنیم و اگر نیاز واقعی‌ای دارد پدر و مادر من دارن، برطرفش بکنیم. اینکه حالا شما تشخیص می‌دید یا تشخیص نمی‌دید، که غلط تشخیص می‌دید یا غلط تشخیص می‌دید، مشکل خودتونه.

آن چیزی که از من خواسته شده چیه؟ از من خواسته نشده که به خواسته‌هایی که پدر و مادرم که اعلام می‌کنند چیز بدم، به اصطلاح بهای صددرصد بدهم بگویم این خواسته را که گفتن، من دیگر موظفم این کار را انجام بدهم. ممکن است مثل خواسته‌ی پدر ابراهیم، کاملاً خواسته‌ی انحراف، صددرصد انحراف بوده. شما اگر آدمی باشید که تشخیص نمی‌دید یا غلط تشخیص می‌دید، مشکل خودتان.

دستور، دستور درستیه. من حرفی از این ندارم. من می‌گویم این دستور که به حرف پدر و مادرت گوش کن، این حرف، این دستور غلط است. خب ببینید یک مسئله‌ای ممکن است به اینجا شما می‌بینید مثل اینکه من یک قانونی را دارم بیان می‌کنم، شما می‌گویید چون و چرا، چون و چرای شما در زمینه‌ی نحوه‌ی اجرای قانون.

خب. من مثلاً فرض کن آن پدر و مادری که گناهی دارند

که من با تشخیص اشتباهم باید این را تشخیص بدهم. خب دیگر گناهشون این نیست که گناه، آن‌ها گناهی ندارند. شما گناهی دارید که تشخیص نمی‌دید. اگر بله اگر مثلاً فرض کن مثل این است که من بگویم باید گوش بدهید به قانون خدا گذاشته.

معلوم است که قانون باید این باشه که مطابق حق رفتار بکنید. شما نه در زمینه پدر مادرتون در زمینه مسائل مربوط به خودتان مسائل شخصی تون مسائل همه جا تشخیص تون خلاصه حائل می‌شود بین اینکه حق و باطل را تشخیص می‌دید یا نمیدید.

هر جمله در مورد احسان کردن به پدر مادر خودتان. آیا این حرفی که دارم میزنم واقعاً نیاز به خب یک ملاک های خوب برای تشخیص دادن این است که مثلاً اگر یک خواسته ای دارند که از محدوده شرع خارج می‌شود که واضح نباید این کار را بکنید. این دیگر تشخیص شما نیست. می‌توانید یک و این‌جوری نیست که تشخیص کاملاً فردیه یعنی همین الان من در هر زمینه ای تشخیص بدهم.

می‌شود غیر اگر هر چیزی خلاف چیزی که خداوند گفته بخوان از شما که قطعاً نباید بکنید. خب حالا یک جاهایی دیگر برمی‌گردد به اینکه ممکن است به هیچ چیز شرعی خیلی واضحی مربوط نشود خواسته هاشون ولی شما تشخیص می‌دید که این کار را الان نباید انجام بدهید یا باید انجام بدهید در حالی که آن‌ها از شما نخواستن.

یعنی یک فرد وقتی یک کاری را انجام می‌دهد باید انجام بده. طبیعی است. هر چیزی که شما میبینید تو انجام می‌دید وابسته است به تشخیص های خودتان. حتی اگر تشخیص همین که تشخیص می‌دید که باید به حرف های قرآن گوش بدهید یا گوش ندید. در این که این در مورد رابطه با پدر مادر نیست. همیشه این مشکل وجود داشته. زندگی خودتان شخصی تون.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. در مورد اشکال ندارد بفرمایید. این آدرس در مورد اسماعیل. من هم در مورد اسماعیل. یک نفر اسمش را در این رابطه اسماعیل فرزند ابراهیم نیست. در المیزان؟

بله. آها این اسماعیلی که اینجا ازش یاد می‌شود. بله من قبلاً اشاره کردم به این موضوع و فکر می‌کنم با توضیحاتی که من دادم واضح و مبرهنه که حضرت اسماعیل شما اشکال ندارد که دلایل من الان خیلی وقته که یادم نیست که آنجا چه نوشته ولی اگر می‌خواهید دلایل را یادتون هست بگویید. خب.

بعد یک دلیلش هم که چرا بعد از حضرت موسی خب من فکر کنم توجیه خیلی بدیهی برایش دارم. بله فکر کنم توجیه من اصلاً بدیهیه دیگر. بدیهیه اینکه اول ابراهیم و اسحاق و یعقوب این‌ها میراث بر ابراهیم هستند بعدش حضرت موسی که در این سلسله می‌آید و اسماعیل نمونه‌ای حالا من هنوز ادامه ندادم

بحثم را.

اسماعیل و رسالت خانوادگی

اسماعیل نمونه آدمی‌ایه که خارج شده از آن میراث ابراهیم. ارث به بله و بگذارید پس ادریس هم آن ادریس نیست. با همین استدلال. نه فقط این استدلال نه این اگر این استدلال ذره‌ای هم درست است پس ادریس هم ادریس مثلاً جزو اجداد نوح نیست.

برای اینکه آن را که بعد از اسماعیل آورده حتماً باید یک آدمی باشه بعد از حضرت موسی و آن اسماعیلی که بعداً ازش یاد شده.

من نمی‌دانم چه استدلالیه که باید به ترتیب زمان بگذارید یک دلیل واضح دیگر. آن مثلاً تو سوره انبیا هم اگر اشتباه نکنم در سوره حالا جایی که مطمئن سوره انبیا را نگاه کنید ترتیب ذکر کردن خوشه خوشه چند تا دسته انبیا را ذکر می‌کند بدون ترتیب زمانی.

خب آنجا هم پس هرکی اسمش آمده که بعد از نظر زمانی مثلاً بعد از حضرت موسی فرض کن یوسف آمده پس این یوسف آن یوسف نیست. این معلوم است که استدلالیه که حتماً باید ترتیب زمانی رعایت بشود.

خب حالا پس این استدلال پس فعلاً هیچی دیگر نه. به تنهایی که نه. با چیز دیگر هم این استدلال حالا چیز دیگر اگر هست بگویید. من دوست دارم اگر استدلال دیگه‌ای اینجا هست بچه‌ها بشنون. من اشاره نکردم تو قرآن نوشته.

قرآن تأکید کرده. صددرصد. نوشته تو قرآن. صدیقاً نبی. نه ولی موضوع این است که حضرت اسماعیل بعد حالا به تعبیر من که لزوماً شاید درست نباشد بعد از ماجرای اینکه ببینید، حالا ولی موضوع این است که حضرت اسماعیل و حالا به تعبیر من که لزوماً شاید درست نباشه، بعد از ماجرای اینکه اسماعیل ذبیح شد، رسالت جانشینی ابراهیم دیگر ندارد دیگر و تأکید دارد می‌شود تو قرآن که رسالتش محدود شده و کان یأمر اهله بالصلاة و الزکاة.

یعنی رسالت دارد در حد خانواده خودش دارد رسالتش را انجام می‌دهد. در یک بیابانی تنها مانده با خانواده خودش و آنجا مثل یک آدمی که در واقع مثل دارد یک سری نیروهای ذخیره تربیت می‌کنه، از آن جریان اصلی رسالت خارج شده و این را پذیرفته و علت اینکه حرف از صادق الوعد بودنش زده می‌شود برای اینکه به همان وعده‌ای که به پدرش داد، به آن که صف اجعلنی ان شاءالله من الصابرین وفا کرد و تا آخرین لحظه با صبر کرد و اجازه داد که پدرش آن حکم را اجرا بکند. فکر می‌کنم تمام قرائن درمیاد که این اسماعیل همان اسماعیل.

اصلاً اگر این اسماعیل، اسماعیل که ما نمی‌شناسیمش، صادق الوعد بودن چه می‌فهمیم از صادق الوعد بودن؟ یک اسماعیلیه و یک اسماعیلی هم هست آدم خوبی بود مثلاً. این واقعاً معنی دارد که من وسط سلسله انبیایی که از ابراهیم شروع شده، خب مثلاً بگذارید من یک سؤال بکنم. فرض کنید که این اسماعیل، آن اسماعیل نیست.

حالا این مشکل بزرگ‌تر پیش می‌آید. حضرت ابراهیم داستانی ذکر شده و گفته شده و وهبنا له اسحاق و یعقوب. اسماعیلش چه شد؟ یعنی خدا اصلاً اسماعیل وجود نداره؟ می‌فهمید منظورم چیه؟ اگر نسل ابراهیم دارند ازش از نسل خداوند دارند از ابراهیم نسل ابراهیم یاد می‌کنه، اصلاً چرا اسم اسماعیل نیامده در لیست فرزندان؟

یعقوب نوه ابراهیمه ولی کنار اسحاق آمده که وهبنا له اسحاق و یعقوب. اسماعیل را چرا اینجا نگفته؟ یعنی اگر این اسماعیل، اسماعیل ابراهیم نباشه، مشکل بزرگ‌تری پیش می‌آید که اصلاً حذف شد اسمش در وابستگان به ابراهیم.

فکر می‌کنم خیلی این حل این مشکل بزرگ‌تره که خداوند یک آدم مثل یک باعث مشابه که اصلاً ما نمی‌دونیم کیه را یک لحظه بیان کرده و کان نمی‌دانم به نظر من اینقدر بدیهیه که اینجا داریم از اسماعیل خودمان صحبت می‌کنیم و تمام.

بعداً قشنگی فکر می‌کنم ماجرا باور کنید همین است که آیه یک چیز خیلی مهمی در مورد حضرت اسماعیل دارد می‌گوید که فقط اهل خودش را در واقع این رسالتش محدود شد به اهل خودش و به نظر می‌آید کار را با چیز خودش انجام داده به اصطلاح با اراده خودش انجام داده و اسحاق و یعقوب بودن که وارث، من فکر می‌کنم اصلاً شک برای من هیچ شکی، خیلی کارهایی که می‌زنم برای خودم جایی این دارد که شاید دارم اشتباه می‌کنم.

این واقعاً از آن موارد نیست. این اسماعیل، حضرت اسماعیله و همه چیزم در واقع و خیلی مهم است تو این سوره که شما این حالا بگذارید من شاید جلسه بعد در ادامه همان یاد کردن سلسله انبیا اصلاً مهم است که بگویید این اسماعیل همان اسماعیل.

معنی این سلسله انبیا یک جوری درست دربیاد و تأخیر افتادنش هم واضح است چرا تأخیر افتاد. فکر می‌کنم همه چیزش بدیهیه. من اگر از آن یک بار آن اصطلاحی که استفاده کردم، اونجور استدلالی که به دلیل تأخیر زمانی و این حرف‌ها این اسماعیل نمی‌تواند اسماعیل باشه، این است که فقط ایده کلاسیک پیشرفت در درخت چیزه، BFS و اینجا دارد از BFS استفاده می‌کند.

درسته؟ یعنی این هم یک جور رفتن در درخته دیگر. شما یک جایی شاخه را تا آخر برید، برگردید یک شاخه دیگر را نگاه کنید و بعد برگردید به ادریس که اصلاً خیلی بالاتر از همه این‌ها بوده، اشکالی پیش نمیاد و این‌جوری نیست که من از یک نفر شروع کنم هی لول‌های بعدی را بگویم و اگر یک مشکلی پیش آمد دیگر استدلال بکنم که این اصلاً تو این بعد از حتماً در زمانی هر آدمی که می‌آید. حالا مخصوصاً برای اسم آن استدلال به نظرم نکته بازش این است که ادریس بعد از اسماعیله. ادریس که دیگر بابا همان ادریسه دیگر.

این ادریس همان ادریسیه که در تورات هم بهش اشاره می‌شود که به آسمان رفت. آنجا اسمش اخنوخ یا ایناک یا هرمس. ادریس یک آدمیه که در همه اقوام جهان یک اسمی دارد. هرمس در یونانه، نمی‌دانم اخنوخ در توراته به زبان عبری و ایناک هم بهش می‌گویند و فکر می‌کنم همه این‌ها همان چیزی که ما بهش می‌گوییم ادریس.