در این جلسه موضوع جانشینی و استدلال شیعی در پیوند با زکریا و میراث آل یعقوب بررسی میشود. بحث به عروج مسیح و غیبت و پاسخ اهل سنت میرسد. نسبت نقش ملی انبیا با ختم سلسله در عیسی و ساختار میراث پدر به پسر مطرح است. خط ابراهیم و اسماعیل و کعبه در همین چارچوب مرور میشود.
خب برویم سراغ بحثهایی که از جلسه قبل شروع کردیم.
من میخواهم مجدداً در مورد یک چیزی که جلسه قبل گفتم یک نکتههایی اضافه بکنم. اوایل یا اواسط جلسه قبل یک استدلالی به نفع تصوری که شیعه از جانشینی پیامبر دارند با استفاده از این مطالبی که تو این سوره مخصوصاً و تو سورههای دیگر هست.
یعنی این شیوهای که قرآن مسئله سلسله انبیای ابراهیمی را لااقل مطرح میکند در قرآن به نظر من نکته مهمی است که به نوعی با تصور شیعه از اینکه جانشینی یک پیامبر چگونه صورت میگیرد انطباق دارد و خب این یک جور در واقع استدلال کردن را قرآن به نفع مسئله تسلسل امامها بعد از پیامبر هست که من دفعه قبل در واقع به این موضوع اشاره کردم.
تأکیدم را این بود که شما وقتی سوره مریم را میخوانید از ابتدا این مسئله جانشینی تو این سوره مطرحه.
زکریا و میراث آل یعقوب
یعنی شما اولین چیزی که تو سوره میبینید این است که زکریا جانشینی نداره، میراثی از آل یعقوب بهش رسیده که معلوم نیست باید به کی بده و میترسه از اینکه بعدش چه اتفاقی بیفتد و دارد در واقع از خداوند میخواهد که فرزندی بهش بده که جانشینش بشود.
و اینکه این ماجرای حضرت زکریا و دعا کردنش را به اصطلاح reduce بکنیم، حالا کاهش بدهیم به سمت اینکه یک چیزی فقط زکریا مثلاً مریم را دیده و میل به بچهدار شدن و دوران پیری بهش مثلاً دست داده و حالا دارد دعا میکنه، واقعاً این ظلم به حضرت زکریا و همه سلسله انبیاست که یک پیامبری مثلاً در آخر عمرش حالا فقط دوست دارد بچهدار بشود و قرآن اصلاً اینجوری برخورد نمیکند.
ولی فکر کنم تو آن سریال مریم اینجوری نمیبینید. حضرت زکریا فقط بچه میخواست. یعنی مشخصاً مشکل خانواده زکریا این بود که بچه نداشتن و یک جوری خلاصه حضرت زکریا با اصرار با استفاده از دعا کردن این مشکل را برطرف کرد.
در حالی که قرآن وقتی شما میخوانید مطلقاً برخورد اینجوری نیست. مسئله جانشینی و میراث یعقوب و این حرفهاست. این نکته که از ابتدای این سوره هست حداقل این را ثابت میکند که چیزی برای به ارث رسیدن وجود دارد. یعنی مطمئناً اشیاء و اموال و اینجور چیزها هست.
عروج مسیح و غیبت
این یک نکته بود، نکته دیگر اینکه پایان سلسله آل اسحاق، آل یعقوب با عروج حضرت مسیح به آسمانهاست، یعنی در واقع یک چیزی شبیه این چیزی که ما در فرهنگ خودمان بهش میگوییم غیبت.
اینکه ما یک سلسله آل یعقوب داریم و در آن به ارث رسیدن یک چیزی به طور طبیعی از پدر به پسر را میبینیم. حالا مواردی ممکن است نمیدانم به برادر یا کسی دیگر منتقل بشود که در امامهای شیعه هم این اتفاق افتاده، یعنی موردهایی بوده که از پدر به پسر نرسیده.
اینکه یک نمونهای در واقع ما در قرآن از انبیا داریم که این اتفاقات در آن افتاده، خب به هر حال موضع شیعه را تقویت میکند که ما انتظار داشته باشیم که چنین اتفاقی اینور افتاده باشه.
و از طرف اهل سنت جواب این مسئله را این شکلی دادن که علت اینکه پیامبر جانشین نداشته این است که چون کتاب مثلاً قرآن نازل شده و هدف کل انبیا این بود که این کتاب نازل بشود و این یک کتاب جاودان و ابدی و این حرفها هست، بنابراین دیگر لازم نیست که سلسله انبیا ادامه پیدا بکنه، بنابراین کلاً پیامبر دیگر جانشینی نمیخواد.
سلسله انبیا با نزول قرآن قطع میشود. این تصوریه که خیلیا از مسئله ختم نبوت و نزول قرآن دارند و من در جواب گفتم که اولاً زمانی که تورات نازل شده بود و حضرت موسی از دنیا رفت هیچ تحریفی هم در تورات اتفاق نیفتاده بود و تورات کتابی بود که مطلقاً از نظر قرآن هدایتکننده مردم بود ولی باز مسئله جانشینی حضرت موسی بدون اینکه وحی به صورت به صورتی به موسی میشد و بدون اینکه کتاب بخواهد دست بخوره، جانشین برای حضرت موسی حتی شما تو قرآن میبینید که حضرت موسی ۳۰ روز که قرار است برود که بهش وحی بشود برای خودش جانشین میگذارد.
اینجوری نیست که همینجوری بگذارد برود. چه برسد مثلاً در زمان مرگش. بنابراین صرفاً مسئله جانشینی را به نبوت و اینکه نمیدانم قرار است کتابی نازل بشود تقلیل دادن خودش یک خود مشکل دارد.
بهاضافه اینکه اصولاً این دیدگاهها که نبوت فقط در واقع یک یک مثل انبیا مثل این مدیومهایی هستند که یک پیامی را از طرف خداوند میگیرند و این مکتوب میشود و کارشون تمام میشه، تصوری که به نظر من تو قرآن از نبوت هست این نیست.
یعنی همراه با نبوت ما واژههایی مثل امامت یا تو همین سوره ولایت هم داریم. دقت میکنید؟ یعنی انبیا فقط اینجوری نیست که افراد برجستهای هستند که بهغیر از اینکه یک رسالتهای تشریعی دارن، رسالتهای تکوینی هم به نظر میرسد دارند.
بگذارید من این پرسش و پاسخی که انجام شده به جای اینکه این را تقویت بکنم، چیزی که میخواهم بهش اشاره بکنم این است. فرض کنید حتی آن تصور اهل سنت را هم بپذیریم. یعنی حالا مثلاً فرض کنید این سوال و جواب را کلاً زیاد بهش دقت نکنید.
نکتهای که هست این است که به هر حال این استدلالی که من میکنم که از شباهت در واقع سلسله انبیا تو قرآن دارم سعی میکنم استدلال بکنم که در مورد شیعه اتفاقی مثلاً افتاده، چیزهایی که شیعه میگوید میتواند درست باشه، نکته مهم این است. اولاً این استدلال به طور قاطع بدون اینکه هیچ پاسخی بهش بشود داد، امکان این چیزهایی که شیعه میگوید را ثابت میکند.
امکانش را ثابت میکند. یعنی دیگر هیچ آدم اهل سنتی نمیتواند بیاید بگوید آقا چرا شما امامتون پدر و پسرن؟ چطور نمیدانم شما معتقد به این هستید که این یک چیز ارثی مثلاً اینجا اتفاق افتاده؟ هیچکس نمیتواند بیاید به شیعه ایراد بگیرد که اصلاً شما چطور به غیبت یک انسان به مدت طولانی مثلاً معتقدی؟
یعنی چه غیبت؟ نهتنها اهل سنت نمیتوانند این ایراد را بگیرن، اهل کتاب هم نمیتوانند این ایراد را به شیعه بگیرند. یعنی لااقل این نشان دادن اینکه برای خاطر اینکه اهل کتاب هم به هر حال به این سلسله، هم مسیحیا، یهودیها به این سلسله انبیا، مسیحیها حتی به مسئله غیبت مسیح اعتقاد دارند.
یهودیها را شاید به این معنا به غیبت اعتقاد نداشته باشند. حتی تو تورات جالب است که در مورد ادریس، آیهای که در سوره مریم در مورد ادریس هست که ادریس هم مثل عرض کنم مسیح به آسمانها مثلاً رفته و رفعناه مکاناً علیا در متن تورات مسئله به آسمان رفتن ادریس هست.
یعنی به هر حال اینکه بعضی از این آدما، بعضی از این انبیا پایان کارشون اینجوری است که نمیمیرن، بلکه یک جوری محفوظ میشن، حالا این به آسمان رفتن حالا میخواهد استعاری تعبیر بکند یا هرچی، یک جوری در شبیه آن چیزی که ما در مورد غیبت مطرح کردیم، بنابراین برای نه فقط مسلمونها و اهل سنت، برای مسیحیها و یهودیان هیچ جایی برای اشکال گرفتن به امکان این چیزی که شیعه در مورد امامت میگوید وجود ندارد.
من میخواهم بگویم یک چیزی بیشتر از این میشود گفت، آن هم این است که شما وقتی که قرآن میخوانید و این مثلاً مخصوصاً سوره مریم که در واقع سلسله انبیا را با این دید دارد بهشان نگاه میکند که چطور شروع میشه، چطور به ارث میرسه، چطور تمام میشه، در واقع نکتهای که تو سوره مریم هست این است که سلسله انبیا را با یک دید خاصی دارد مرور میکند بعد از تو قسمت دومش بعد از اینکه آن دو تا داستان اول گفته میشود از جایی که ماجرای ابراهیم را شروع میکند تا پایان آیهای که حرف از آدم و نوح و اینها در آن میآید.
شما وقتی این را میبینید نه تنها امکان ثابت میشه، به نظر من چیزی که ثابت میشود این است که دیفالت این است. شما وقتی یک رسالت یک نبیای را میبینید، دیفالت این است که این طبعاً در یک سلسلهای یا شروع یک سلسلهای هست یا آخر یک سلسلهای هست یا وسطش، باید یک جوری تکلیف را روشن بکنید که این از کجا شروع شده، به کجا ختم شده.
ما یک بار در قرآن در واقع یک چیزی میبینیم که اگر نبی دیگهای باشه به طور طبیعی باید سوال بکنیم که این نبوت از کی تعویض گرفته، به کی داده، بنابراین این یک چیزی است به غیر از امکان، من میخواهم بگویم دیفالت این است.
در واقع دقیقاً نکته اینه، حداقل چیزی که اتفاق میافتد وقتی که شما با سوره مریم استدلال میکنید، این است که حالا اهل سنت باید جواب این سوال را بدن، نه شیعه. به اصطلاح سیاسی میگویند توپ تو زمین اوناست.
آنها باید بیان مثلاً استدلال بکنند چون اینجا کتاب جاویدان آمده قطع شده و این اینجا شباهتی به آن ماجرای آل اسحاق ندارد. یعنی به طور طبیعی انتظار این است که اینجا جانشینهایی وجود داشته باشن، انتهاشم با مرگ مثلاً همراه نباشه، مگر اینکه حالا یک نفر بیاید مثلاً یک جوری یک استدلالهایی ارائه بکند و این شبهه را در واقع رفع بکند.
بنابراین اهل سنتن که دچار مشکلن به نظر من، نه شیعه که بخواد، شیعه حرف طبیعیتری دارد میزند با توجه به با استناد به قرآن.
این روشنه، من میخواهم چیزم از این است که کل بحث را از اینکه آن سوال و جوابی که بعدش من کردم خودم از طرف اهل سنت یک چیزی گفتم بعدم سعی کردم جواب بدم، اصلاً آن را بیاید کلاً کنار بذارید، صرف آن استدلال، یعنی چیزی که جواب ندارد ایناست.
حالا اهل سنت اگر بتونن این دیفالت را در واقع یک جوری برطرف بکنن، خب حالا در واقع امکان اینکه حرفشون درست باشه را ثابت کردن.
آن هم نه اینکه درستی حرفشون ثابت شده.
پاسخ اهل سنت
یعنی اهل سنت در معرض اینن که باید امکان این را ثابت کنند که چطور میشود در حالی که در قرآن تمام انبیا یک جوری در یک سلسله قرار دارند یا اولن یا آخرن، یا حداقل چیزی که ما تو قرآن میبینیم این است که شما هر نبیای یک شیعه مخصوص خودش داره، یعنی یک آدمی دارد که انگار مثلاً فرض کنید حضرت نوح حالا در قرآن میآید که ابراهیم از پیروانش بوده، همه انبیا یک جوری چیز دارن، یک جور شاگردهای مخصوص دارند و اینکه حضرت رسول نداشته در تمام عمر خودش مثلاً هیچ فرد خاصی اطرافش نبوده که این عظمت.
مثلاً روحی پیغمبر را درک بکند و یک جوری تحت تعلیمات خصوصی پیغمبر قرار بگیره، اونطوری که مثلاً موسی تحت تعلیم شعیبه و همینجور انبیای مختلف را شما میبینید که تحت تعلیم یک لوط تحت تعلیم مستقیم ابراهیمه، به غیر از اسحاق که جانشین رسمی ابراهیمه، لوط به وضوح در واقع توسط ابراهیم به نبوت میرسد.
اینکه هیچ تربیتی اینجا صورت نگرفته، این هم باز با چیزهایی که تو قرآن هست به نوعی تعارض دارد و به هر حال نکته این است.
توپ در زمین اهل سنت
نکته این است که با این نوع نگاه کردن و استدلال کردن، اهل سنتن که باید یک جوری یک دست و پا بکنند و یک دلایلی بیارن برای اینکه توجیه بکنند که چرا معتقدن که اینجا نه سلسلهای وجود داشته، نه جانشینی وجود داشته، نه شاگرد خاصی وجود داشته و همه اینها را طبعاً مجبورن برگردونن به اینکه چون کتاب نازل شده دیگر چیز نیست و به نظر من این استدلال. به هر حال اولاً باید واقعاً به نوعی حرف خودشان در مورد اینکه انبیا نقش تکوینی ندارن،
در حالی که مثلاً حضرت عیسی نمونه یک نبیایه که بزرگ جزو بزرگترین انبیاست و کاملاً نقش تکوینی به نظر میرسد داره، در تشریع خیلی دخالت نمیکند و خیلی چیزها که من جلسه قبل گفتم به هر حال حداقل کاری که فکر میکنم یک استدلال میکند این است که مشکل را منتقل میکند به سمت.
اهل سنت در حالی که ما معمولاً شیعیان به دلیل اینکه در اقلیت هستند همش احساس میشود که اینها مشکل دارند باید یک جوابگوی مثلاً اکثریت باشند. اگر منطقی نگاه کنید به نظر میآید که اگر قرآن را در واقع ملاک قرار بدن مسلمانها اهل سنتن که باید یک چیزهایی را سعی کنند توجیه بکنند مثلاً با مسئله کتاب یا حالا هر چیزی.
یا از قرآن سعی بکنند یک آیاتی در بیارن بگویند مثلاً فرض کنید اینها نشانه این است که اینجا اوضاع اوضاع به یک دلایلی فرق میکند.
بفرمایید. من همین که خللهای در این نظر میبینم یعنی اینکه یک کمی یک جاهایی به نظر میآید که جاستمیکینگها به نظر میرسد. مثلاً اینکه حضرت عیسی غیبتشون یعنی در واقع کم شدن اونهاشون به یک معنی با غیبت امام زمان در واقع یک تفاوتی دارد. حالا در یک دورهای شیعه هم زمان هم دارند ولی مثلاً ما نمیشناسیم.
ولی حضرت عیسی مگه این بیدلیل نبود. دوم اینکه یک جایی تمام شه مگه در مورد حضرت عیسی تا حالا چون حوالیمون به نظر میآید که این آدمها بودن و شاگرد خاص در اصلاً دقیقاً مسئله این است که شما شیوه ختم نبوت در آل یعقوب را میبینید در قرآن دیگر.
بدون مرگ. حالا چه میشود اگر در اینجا هم اینطور بیفته؟ بدون مرگ دیگر تمام بشود. نکتهاش همین است دیگر و اینکه حالا کیفیت غیبت چیام که دیگر وارد جزئیات بشویم من نمیدانم شاید شما میگویید یک قرائتی در شیعه وجود دارد که اینجوریه، یک قرائت وجود دارد که اونجوریه. من بگذارید یک شباهتهایی بگویم.
اولاً ممنون من همیشه اینجوری است که یک چیزهایی قرار بگویم و وقتی یادداشت مینویسم یک چیزهاییاش یادم میرود بعد وقتی دارم میگویم یک چیزهاییاش وقت نمیشود بگویم. همیشه الان این نکتهای که گفتی من یادم آمد که قرار بود که یک چیزهایی یک چیز دیگهای هم بگویم در مورد شباهت حضرت عیسی با اعتقادات شیعه.
قرار است حضرت عیسی در آخرالزمان برگرده. مسیحیها اینجوری معتقدن و در قرآن اشاره میشود به این موضوع که «إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِّلسَّاعَةِ» یعنی عیسی یک جوری به مسئله یا پایان جهان در قرآن ارتباط داده میشود.
حالا ولو اینکه این آیه خیلی غامضیه و درک کردنش سخته ولی حداقل تو ذهن هر آدمی که قرآن میخونه عیسی با آخرالزمان با مثلاً قیام قیامت به نوعی مرتبطه.
مثل این چیزهایی که در مورد مثلاً آخرالزمان در شیعه هست، شباهتهایی دارد بین و میدانید شیعه شیعه معتقدن که حضرت عیسی همراه امام زمان مثلاً برمیگردد. به هر حال اینکه این غیبت، غیبتیه که بعداً بازگشتی در آن هست به نظر میرسد که هم با قرآن قابل استدلاله هم جزو اعتقادات مسیحیهاست.
بنابراین غیبت اینشکلی نیست که یک غیبت کامل باشه و دیگر هیچوقت بازگشتی وجود نداشته باشه. چیزی که شما فقط دارید میگویید این است که آیا حضرت عیسی هم مثلاً غیبتش با این روایت قرائت خاص شیعی که لزوماً شیعه نباید به این قرائت معتقد باشه آیا همخوانی دارد یا نداره؟
خب من فکر میکنم مسیحیها معتقدن که یک چیز خیلی شبیه به دوره غیبت صغری برای حضرت عیسی اتفاق افتاده. شما انجیل را که میخوانید اینجوری است. حضرت عیسی در یک دورانی به حواریون و یک عدهای ظاهر میشود. حرفهایی میزنه، میگوید بیاید آنجا مرا ببینید. با یک عدهای در ارتباطه.
بعداً که دیگر به طور کامل ارتباطش قطع میشود. بنابراین اینکه یک دور اینکه یک دورهای وجود دارد در اعتقاد شیعه که آنجا هم یک چیز مشابهش داریم این هم باز به نوعی تاییدکننده این است که این اعتقاد شیعه خیلی شبیه یعنی این پایانی که شیعه برای سلسله انبیا اینور در نظر گرفته شباهت دارد به سلسله انبیایی که آنور ما تو قرآن میبینیم و در اعتقادات خود مسیحیها میبینیم.
و به هر حال سوال دومی که کردید که فکر میکنم اصولاً جواب بدیهی سوال اولتون هم این است که حالا اولاً این من جوابم اینه، اولاً یک قرائت اینکه این قرائتها خاص هستند و همه شیعیان لزوماً به چنین چیزی معتقد نیستند که ارتباط با امام زمان ممکن باشه.
من میخواهم تاکید بکنم بدون اینکه به اصطلاح از یک یک نوع قرائت خاص بخواهم در مورد مسئله غیبت امام زمان دفاع بکنم، واقعاً به اندازه کافی فکر میکنم تسلط ندارم به روایتها و چیزهای تاریخی که اطراف این ماجرا وجود دارد. ولی اینکه از متقنترین چیزهایی که وجود دارد مکتوب خوبِ آخریه که میگویند امام زمان مثلاً به آخرین نایب خودش داده.
بعد دقیقاً این جمله که از این به بعد هر کس گفت که با من ارتباط داشته، بدونید که دروغ میگوید. یعنی یک یک روایتی، من میخواهم بگویم یک قرائت حداقل شیعی وجود داره، اگر نگیم اکثریته، الان تو سالهای اخیر خیلی مُدِ که این قرائتِ اینکه همه با امام زمان تقریباً در ارتباطن.
یک آقایی بود، حالا اسم نمیبرم، یک آقایی بود که خودش با امام زمان دیده بود، خانمش دیده بود، کفاش محلشون دیده بود و خیلی هم معروف شده بود، یک دورهای برای خودش یک دکونی شده بود تو یکی از شهرهای ایران.
الان اینکه این سالهای چنین مُدی شده، من واقعاً آنقدر تو این زمینه مطالعه ندارم بخواهم رد بکنم یا اثبات بکنم که اصولاً اینجوری هست یا نه، یعنی آدمها راحت امام زمان را میبینند یا نه. من باز میخواهم یک نقلوقولی بکنم از علامه طباطبایی، ایشان معتقد بود که امکان دارد که با امام زمان کسی ملاقات بکند ولی نه به این صورت که بدونه که این امام زمانه.
و در طول تاریخ ایشان معتقد بود که دو نفر را من فکر میکنم که واقعاً امام زمان را دیدن. یعنی یک آدمی مثل علامه طباطبایی هم که ارتباط را مثلاً میپذیره، اینجوری نیست که هر کسی مثلاً برای خودش امام زمان را بپذیره، پیام از طرف امام زمان، اینها خیلی چیزهای فکر کنم قرائتهای یک خورده مدرن و جدیدی هست، وگرنه امام زمان نایبی نداره، دیگر پیامی نباید بده.
فکر نمیکنم تا به حال خیلی یک چنین حرفهایی بین شیعه بوده باشه یا حالا لااقل خیلی شیوع داشته باشه. اخیراً یک خورده یک بازارهایی اینجوری در واقع به وجود آمده.
اِ، این تشرفِ چیزی که علامه طباطبایی قبول داره، مسئله این است که ممکن است این تشرف اتفاق بیفتد به طور ناشناس. مثلاً امام زمان انگار بعداً طرف شاید فکر بکند و به یک دلایلی بفهمه که این شخص مثلاً امام زمان بوده. من فکر میکنم بحث یا با این مسئله مشکلی ندارد. یعنی مسئله عروج مسیح را به این معنا نمیگیرن که هیچجور ارتباطی در واقع وجود ندارد.
فکر میکنم این مسئله خیلی مسئله مهمی نیست در این استدلالی که من دارم میکنم. چیزی که مهم است این است که ما یک نمونهای در واقع از سلسله انبیا و ذکر انبیا در قرآن داریم، مخصوصاً میگویم تو این سوره، اصلاً موضوع این سوره است که شما ببینید تو این انبیا از کجا شروع میشن، چه جوری ختم میشن، چه جوری به همدیگر نبوت را دارند میدهند.
شما مثلاً ببینید این نوع نگاه، غیر از آن دعای زکریا، میگوید وقتی که ابراهیم این کار را کرد، بهش اسحاق و یعقوب را دادیم. اینها جانشینهای بلافصلِ ابراهیمان دیگر. یعنی اصلاً انگار که این نبوت که مثلاً به این آدم تعلق گرفت، بیا اینها هم جانشینهاش.
دو تا مثلاً اسحابه، پسرش هم یعقوبه که این سلسله هم اینجور و یا اصلاً شما این واژهها را تو قرآن چه جوری میشود تعبیر کرد؟ مثلاً آل ابراهیم، آل یعقوب، آل نمیدانم عمران. اینها آل دارند دیگه، یعنی هر کدومشون ولی آلِ محمدی وجود نداره، بنا به نظر اهل سنت که در آن اتفاق خاصی افتاده باشه.
نه حرفم این است که تطور قرآنی از مسئله نبوت و ظهور یک نبی و اتمام مثلاً فرض کن یک سلسله نبوت، شباهت دارد به چیزی که شیعه میگوید. این کافیه که دیفالت را این قرار بده و اهل سنت پاسخ بدن که اینجا ماجرا چیست که یک نبی به صورت به قول معروف دفعه قبل، سینگولار ظهور کرده. یعنی نه قبلش کسی هست، نه بعدش کسی هست.
نه شاگردی داره، نه مثلاً فرض کن آنور که همینطور ناگهان یک پیغمبری ظهور کرده و مثلاً با این توجیه که کتاب آورده و کلاً دیگر مثلاً همین کتاب را گذاشته و خیلی جالب است که اِ این نوع نگاه به مسئله اینکه نبوت اینشکلی خلق شده و هیچ جانشینی تعیین نشد، اهل سنت را متأسفانه در این موضع قرار میدهد که باید از عملکرد جانشینهای پیغمبر دفاع کنند دیگر.
یعنی باید بگویند که هیچ اتفاق بدی بعد از پیغمبر نیفتاده. همه اینها همه با هم جنگیدن و خونریزی شد و اینها باید بگن، یعنی وقتی میگویند کفانا کتابالله، باید بگویند که واقعاً از نظر تاریخی هم کفایت کرده دیگر. یعنی این الان اسلامی که ما داریم دیگر کفایت کرده، همین است اسلام.
یعنی شیعه، حرفش این است که جانشین پیغمبر را قبول نکردن و از آن روز اول انحراف به وجود آمد. بنابراین این خونریزیها و این نمیدانم حمله به اینور و آنور و این کارهای عجیبوغریبی که خلفا کردن، اینها نشوندهنده چیه؟
اینکه جانشین لازم بود دیگر. اگر شما بگویید جانشین لازم نیست، کتاب کافیه، خب همین است دیگه، پس آن کف، اهل سنت دقیقاً تو همین موضعان دیگه، باید دفاع کنند.
باید از، من با یک بار در دوران آموزشی نظامی، آموزش تخصصی بسیار بله بود ببینید یک دیگر آن حالت پادگانی و اینها نداشت. هماهنگ شده بودم با دو سه چهار نفر با سه نفر چهار چهار نفر بود که یکیشون اهل سنت بود.
من واقعاً نمیدونستم که برای اولین بار که شنیدم تعجب کردم و بیاختیار وقتی ابراز تعجب کردم طرف هم ناراحت شد. به معاویه میگفت حضرت معاویه. من فکر میکردم دیگر معاویه را نگن حضرت معاویه یعنی قبول داشته باشند که آدم خوبی نبود. یعنی حضرت علی و حضرت معاویه با هم جنگیدن. میخواستن هم این را بگویند.
گفتم شما یزید هم میگویید حضرت یزید؟ گفت نه. یا معاویه را ولی میگویند حضرت معاویه. اصلاً فاجعهست یک نفر به معاویه بگوید حضرت معاویه. یعنی اصلاً اینکه دیگر بدیهیه که در دوره دوره معاویه چه از اسلام باقی نمونده. نه یک کسی شک داشته باشه که تو خلفای مثلاً اول و دوم و سوم آدم یک چیزهایی لااقل وجود دارد در معاویه اصلاً هیچ ربطی به اسلام ندارد.
یعنی یک پادشاهیایه که جور کرده و هر کلکی که ممکن است میزند اصلاً هیچ چیزی شما از معاویه واقعاً اثری از این نمیبینید جانشین پیغمبر باشه. من میخواهم بگویم اهل سنت مشکلی که برایشان پیش میآید که خوشبختانه برای شیعه پیش نمیآید این است که باید از این تاریخ تا سالها دفاع کنند.
یعنی به راحتی نمیتوانند بگویند. برای اینکه بعد حرف این پیش میآید که اگر کَفَنِ کتابالله غلط است دیگر. یعنی اینکه کتابو بذاری و بری نه شایدی داشته باشی، نه نمیدانم وصیای داشته باشی، همینطوری خود کتاب نتیجهش همین اتفاقایی که افتاده.
بنابراین اهل سنت با تمام وجود نه از خلفای راشدین تا یک جاهایی دفاع میکنند. دفاع میکنند و مجبورن. بگذارید این بحث را ختم بکنیم. اه برویم سراغ بحثهای دیگهای که البته بگذارید من یک یک چیزی دیگر نوشتم این هم مربوط به این بحث میشود ادامه بدهم.
نقش ملی انبیا
من کلاً در مورد اینکه اه بگذارید نه من میخواستم بگویم اه تقویت بکنم حرفهایی که در مورد این مسئله ولایت تکوینی و اینها که نبوت انبیا فقط مسئول تشریع نیستن، ملیان، این چیزهایی بگویم از قرآن این شواهدی بیارم.
فکر میکنم خیلی ضرورت ندارد. من همینقدر کفایت بکنیم به اینکه توپ در زمینه رقیب باشه فعلاً حالا موقتاً مدتی مصونیت پیدا میکند.
بفرمایید. که این کلام و تساویای که شما دارید که فقط دو نفر نه اصلاً فقط دو نفر نیست. تحریف نکنید حرفهای مرا. ایشان یک جوری اه میگوید اه من یک جایی خواندم آن هم نه مستقیم از خودشون، یکی از شاگرداشون نقل میکرد که ایشان میگفتند که اه تصورشون این است که این دو نفر که اصلاً مطمئن نیستم کیا هستن، اسم نبرم بهتر است. فکر میکنم که علامه حلیه یکیش کسی دیگر. این دو نفر تشرف پیدا کردن به حضور امام زمان.
نه اینکه امام زمان آمد بهشان پیغام داد، گفت برو این کار را بکن، آن کار را بکن. تشرف پیدا کردن. من همان معنی که حضورشون تایید میکنند یعنی دیدار ناشناس و دیدار ناشناس. یعنی در واقع در لحظه دیدار نمیدونستن معرفی شدن که این شخص امام زمان هست یا نیست.
این فرق میکند با این حرفهایی که الان میشنوید که مثلاً فرض کنید یکی از آقایون گفت که بله آن تصمیمی که امام خمینی گرفت که چیزو بشکنن حکومت نظامی را رعایت نکنن، یک آقایی هست که امام زمان با امام زمان در ارتباطه. امام زمان به ایشان گفت، ایشان آمد به امام خمینی گفت، امام خمینی گفت که تو باید نظام را رعایت نکنی.
اینجوری ما نداشتیم زیاد.
من واقعاً سابقه اینکه یک چنین تصوری وجود داشته باشه بین شیعه که امام زمان هنوزم نوابی در واقع داره، کسانی که بهشان پیغام میدهد. من میگویم یکی از نظر تاریخی یکی از مستندترین چیزهایی که وجود دارد مکتوب آخر امام زمانه که نسبت داده میشود به امام زمان.
حالا میگویم قطعی بودن همه این چیزها را میشود زیر سوال برد. برای اینکه خب چیزهای قدیمیای هستند باید بررسی تاریخی بشود. ولی آن مکتوب محتواش این است که اگر کسی ادعا کرد که با من ارتباط دارد و از طرف من پیغامی آورد، قطعاً دروغه. اصلاً این عین عبارتیه که آنجا نوشته شده.
خب برویم اه برویم سراغ بحثی که جلسه آخر بهش رسیدیم. من اه میخواهم یک خیلی کوتاه یادآوری بکنم که قبل از اینکه وارد بحثهای مسیحیت بشویم به دلیل اینکه ما در سوره رسیدیم به مسئله تولد حضرت عیسی مسیح و بحثهای مربوط به اه هویت حضرت مسیح در قرآن یک خورده من سعی کردم مفصل بگویم.
میخواهم یادآوری بکنم که آن دو قطعه اول سوره مریم یعنی داستان تولد یحیی و زکریا را که در موردش صحبت کردیم، یک چیزهایی گفتم که امروز یک جورهایی لازم دارم بعضی چیزاشو چون ربط دارند به ماجرایی که بعداً در همین که ازشان در واقع یاد میشود.
آن هم این بود که شما وقتی این سوره را شروع میکنی قبل از اینکه برسد به اینجا که حرف از حضرت ابراهیم و شروع سلسله انبیای ابراهیمی در واقع بشه، آن دو تا داستان اولی که دارید میخوانید بیش از اینکه مسئله سلسله انبیا در آن مطرح باشه، اصولاً اگر یادتون باشه من تأکید کردم الانم تأکید میکنم، مسئله تولد در آن مطرحه. تولد انسان.
و این دوگانگی که بین این داستان، دو تا داستان هست، یک جوری در واقع چیزی را دارد با همدیگر مقایسه میکنه، این است که انگار شما یک تولدی میبینید که پدری وجود نداره، فقط انگار توسط مادر همه چیز دارد انجام میشود و یعنی یک زنه که مسئول مستقیم تولده و تو داستان اول یک مرده که در واقع یحیی را انگار دارد به نوعی متولد میکند.
شما اصلاً اسم همسر حضرت یحیی یا یادی از اینکه از همسر حضرت یحیی اینجا، همسر حضرت زکریا حضور داشته نمیبینید. در واقع به نوعی با جدا با دو تا تولد غیرعادی که وجود داره، یک جور نقش پدر و مادر را در تولد دارد با همدیگر مقایسه میکند. این را فراموش نکنید که سوره اینجوری شروع میشود.
یعنی مسئله به ارث رسیدن نبوت در قسمت مثلاً تولد حضرت یحیی اشارهوار دارد در واقع در دو سه تا آیه بهش اشاره میشود ولی بقیه داستان مسئله این است که حضرت یحیی به هر حال متولد میشود. یک اشارههایی هست به اینکه حضرت زکریا چون چیزی که یک چیزی که باید بفهمید این است که پدر در واقع چه نقشی در تولد پسر ایفا میکنه، تولد فرزند.
و آنور هم در یک حد خیلی مختصری در واقع شما مسئله نمیدانم اینکه حضرت عیسی وقتی به دنیا میاد، شاید یک اشاره مستقیمی به اینکه ختم سلسله دارد اتفاق میافتد آنجا نیست. البته ما میدانیم که این اتفاق افتاده ولی این شکلی نیست که تأکیدی باشه.
بیشتر در واقع تأکید روی نقش حضرت مریم، نحوه بارداری و این چیزهاست. بنابراین اگر سوره در قبل از این آیه «واذکر فی الکتاب ابراهیم» ختم میشد، شما میتونستید بگویید که این سوره کلاً محتواش در مورد تولد انسانه که چطور یک انسان، انسانی که به نظر میآید اسم دارد قبل از اینکه متولد میشه، یک جایی ظهور میکند.
پدر چه کار میکنه، مادر چه کار میکند. من فکر میکنم الان واقعاً یادم نیست که خیلی گذشته از آن موقعها ولی فکر میکنم به این اشاره کردم که انگار تصوری که وجود دارد این است که انگار ایده اینکه یک انسانی میخواهد متولد بشود از پدر میآید. کاری که زکریا میکند چیه؟ دعا میکند.
با کلام خودش انگار دارد یک نفر را جذب میکنه، یک انسانی را به، من نمیخواهم این واژه دانلود را به کار ببرم، خیلی واژه خوبی است ولی نمیدانم به هر حال همهاش گفتن یک جوری حالت چیز پیدا میکند. به هر حال اینکه در واقع زکریا کاری که دارد میکند دعا میکنه، از کلام خودش دارد استفاده میکند و وقتی که دعاش هم مستجاب میشود کلامشه که قطع میشود.
در حالی که حضرت مریم اصولاً نه دعایی کرده نه هیچی. کاری که میکند در واقع آن فانکشنی که زن انجام میدهد قبول کردنه آن انگار ایدهست که روحالقدس برایش دارد میاره. من میخواهم یعنی من تأکیدم را این است که هر مرد و زنی و هر کودکی که متولد میشود همین اتفاقها دارد میافتد که شما اینجا به صورت مجرد مال مرد و زن را دارید جدا میبینید.
یعنی هر زنی در واقع به نوعی توسط روح خدا دارد بارور میشود ولی اینکه یک مرد واسطه است. مثل اینکه یک واسطه حذف میشود و شما میبینید که آن اتفاق معنوی که دارد برای یک زن میافتد موقع بارداری چیست.
وقتی واسطه هست ممکن است احساسمون این باشه که خب اگر این نباشد اصلاً نمیشود. و آنجا هم همینطور بود. به طور، با اینکه زن حضرت زکریا نقش داشته در به دنیا اومدن یحیی، باردار شده، ولی شما روایت را در قرآن طوری میبینید که بدون حضور زن همه چیز تمام میشود.
یعنی میان و به حضرت زکریا میگویند که تمام شد، یعنی یحیی مثلاً به فرزندی به اسم یحیی بهت دادیم. این مسئله تولد را من میخواهم یادآوری بکنم، این رابطهای که در واقع وجود دارد بین پدر و فرزند و مادر و فرزند را از یاد نبرید.
من قبلاً فکر کنم اشاره کردم، الانم میگویم بد نیست این چیزها گاهبهگاه اشاره یک تلنگری به ذهن بعضی از آدمها باشه که در ایدههای خیلی خیلی قدیمی در فرهنگ ما، در فرهنگ یونانی و حتی قبلتر از آن خیلی خیلی نکات جالبی وجود دارد که مطالعه کردن آن چیزها فکر میکنم نسبت به مثلاً فرض کنید فلسفه امروز یا حرفهایی که متفکرین امروز میزنند یک چیزهایی را آدم میآید که اینجا نیست.
من فکر میکنم این را اشاره کردم بهش که افلاطون عین این حرف را میزند که پدر کاری که پدر میکنه، پدر ایده ایده است و مادر کورا. کورا یعنی محیط پرورش، جایی که در واقع قابلیت این را دارد که انگار آن ایده را پرورش بده.
من دوست دارم که این را دوالشو در واقع بگویم که در مورد در واقع تولد فرزند اینجوری اتفاق میافته، مثل اینکه ایده را مرد میده، یک چیزی در روان مرد هست، در روح، در ناخودآگاه مرد یک چیزی انگار یک ایدهای وجود دارد که این در واقع نطفه به وجود اومدن فرزند را از نظر معنوی در واقع شکل میدهد و شما از قسمتهای جسمانیاش صرفنظر بکنید، آن اتفاق معنوی و روانی که دارد میافتد یک چیزی از انگار روح مرد دارد به زن منتقل میشود و زن قابلیت این را دارد که این را در واقع گسترش بده، بسط بده و تبدیل به یک موجود کامل بکند.
دوالش این است که مرد آثار هنری میتواند خلق بکند. در واقع تو ذهن مرد، اگر مرد تو جسمش رحمی نداره، تو ذهن مرد یک چیزی شبیه رحم وجود دارد. شما مثلاً یک شاعر به طور طبیعی ایدهاش را از یک زن یا حالا به هر حال از آن حالتهای آنیمایی میگیرد که از یک زنی به هر حال آمده.
ممکن است زن موجودیت فیزیکی هم نداشته باشه، ممکن است مادر، به هر حال همه حالتهای الهامی مرد معمولاً نسبت داده میشود به زن. حالا میخواهد مادر، آن حسی که در واقع مرد از زن میگیره، اینها در واقع یک جوری انگار ایدههایی را در مرد به وجود میاره و مرد ذهنش این قدرت را دارد که این ایده را پرورش بده و کمکم تبدیل به مثلاً یک چیزی بکند که به کلام درمیاد.
اینکه من حضرت مسیح را مقایسه میکنم با قرآن، میگویم اینها یک چیز دوگانهای دارن، دقیقاً حضرت مسیح آن معادل قرآنه تو عالم تکوین، انگار که حضرت مریم در واقع این را به وجود آورده.
یعنی اگر مثلاً روحالقدس کاری که برای حضرت مریم کرده، آن انگار آن ایده اولیهای که مرد باید میداده در روح زن ایجاد شده و حضرت مسیح متولد شده، اینور هم در واقع حضرت رسول همین کار را با قرآن انجام میدهد.
این اتفاقی که در شب قدر قرآن دفعهتن نمیدانم میآید نازل شده، در واقع مثل اینکه نطفه به وجود اومدن قرآن در شب قدر شکل گرفته و پیغمبره که دارد این را بسط میدهد.
همانطوری که حضرت مریم قابلیتی دارد که انتخاب میشود برای اینکه حضرت مسیح را در واقع متولد بکنه، حضرت رسول هم مدیوم نیست. من و شما نمیتونستیم این همانطوری که زن دیگری نمیتونست مسیح را متولد بکند و انگار دنیا یک جوری معطل این بود که باید یک کسی در حد حضرت مریم ظهور بکنه، این قابلیت را داشته باشه، پیغمبر ما هم قابلیتی دارد که به نوعی در واقع قرآن را پرورش میدهد و به جایی میرسونه که تبدیل به کلام میشود.
این با این حرفهایی که اخیراً خیلی مد شده، یعنی به هر حال پیغمبر، جبرئیل در آخرین مرحله که اینها تبدیل به کلام میشن، حضور دارد و کلمات را در واقع ولی این چیزی که دارد بسط داده میشود در روان پیغمبر یک چیزی اتفاق افتاده.
پیغمبر آمادگی انگار شنیدن این چیزها را داره، ولی به هر حال کلمات، کلمات پیغمبر نیست. اینکه بعضیها میخواهند نمیدانم یک تعبیرهای مدرنی بیارن از اینکه به نوعی واژههای قرآن را بگویند که اینها را نمیدانم خود پیغمبر تولید کرده و تحت تأثیر نمیدانم فرهنگ عربی بوده و این حرفها، اینها حالا به هر حال نه با متن قرآن سازگاره، نه به عقل آدم جور درمیاد که اصلاً چندان معنیدار باشه این حرف.
خب، من اینها را یادآوری کردم برای خاطر اینکه اینها بعداً در قسمت بعد هم همچنان انعکاس دارد. ببینید سوره مریم مثل همه سورههای اکثر سورههای قرآن، یک پیچیدگیهایی توشه.
یک تم واحد نیست که از اول تا آخر همینجور شما بخوانید و برود جلو. یک تم در سوره مریم که اولش این غلبه را داره، مسئله تولد انسانه و اینکه چگونه انسان به پدر و مادر مثلاً ربط پیدا میکند.
و وقتی شما داستان حضرت ابراهیم را شروع میکنید، این یک تم دیگهای که در قسمت اول وجود دارد ولی کمرنگتره، پررنگ میشود. آن هم این است که حالا بیاید مسئله رو، این مسئله تولدهای متعد، یعنی سلسله درست شد از انسانها را در مورد انبیا ببینید که چه اتفاقهایی مثلاً افتاده. در واقع دو تا تم به همدیگر ربط دارند.
مثل اینکه من سلسله انبیا را با این دید دارم نگاه میکنم که چگونه این مثلاً از پدر به پسر این میراث مثلاً نبوت میرسد.
و دقیقاً شما همانطوری که من دفعه قبل اشاره کردم، چون این تم دوم، شما اگر مثلاً از قبل از بحث کوروش که از ابراهیم سوره را ببرین، یک جوری به نظر میآید آن آیههای آیه که حضرت زکریا میگوید مثلاً یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعقوب، انگار یک چیزی ناتمام بوده. یعنی اشارهای به مسئله ارث رسیدن نبوت در قسمت اول هست. یا اشارهای به مسئله قیام صحنههای قیامت تو قسمت اول هست.
این دو تا بعداً در دو قسمت بعد در واقع دارند بحث پیدا میکنند. بنابراین این شکلی نیست که ما واقعاً این سوره را بتوانیم سه قسمت بکنیم، بشود سه تا سوره. اینجوری نیست. یعنی در سوره در قسمت اول کاملاً لینک به قسمت دوم وجود دارد و سوم و همینطور اینها در واقع با همدیگر یک جوری ارتباط دارند. خب شما سوال داشتید.
بفرمایید. خب بهتر. اگر لازم نیست آن نپرسید. خب بپرسید. من میگویم که دلیل اینکه یکسری پیامبر نبوده همینجوریه. یعنی این زن نمیتواند این زن از نظر توانایی اینجوری که نه، در واقع من قبلاً در این مورد صحبت کردم دیگر.
مرد تعلق به عالم تشریعی داره، زن به عالم تکوینی. و این دو تا دو تا بعد این جهان هستند که مقابل همدیگر هستند. زن اعجاز عیسی را ایجاد میکند. تو قسمت مردانهاش مرد قرآن ایجاد میکند. و به زنا وحی نمیشود. به آن معنایی که به مردها وحی میشود. برای خاطر اینکه پذیرش وحی یک قابلیتی میخواهد. مرد باردار نمیشود.
نمیتواند یک موجود تکوینی را متولد بکند اونطوری که زن این کار را میکند و زن هم از نظر ساختار وجودی قابلیت اینکه آن کاری که مثلاً پیامبر میکند ندارد. پیامبر مهم این است که پیامبر یک کاری میکند.
اگر قرار نوشته بخواهم بیام بدهم دست یعنی که مدیوم به این معنا مثلاً باشه که یک چیزی بیام به پیامبر بگویند پیامبر هم همینطوری مثلاً همونو تکرار بکنه، خب این را به زنا هم میشود داد دیگر.
یک کتاب قرآن را بیاورید بدهید مثلاً به یک زن خیلی خوبی که امانتدار هم باشه مثلاً. موضوع این است که پیامبران یک ویژگیای دارند و به یک جایی میرسند که میتوانند حامل وحی بشوند.
خب برویم سراغ این بحثی که جلسه قبل در واقع بهش رسیدیم که این یادآوری که من کردم به نوعی در واقع به دلیل این بود که خب وقتی که شما این دو تا داستان اول تمام میشود وارد قسمت مربوط به حضرت ابراهیم میشید، در واقع یک چیزی دارد توضیح داده میشود که این سلسله انبیای ابراهیمی چگونه شروع شدن. ما میدانیم چگونه تمام شدن.
ختم سلسله با عیسی
قسمت اول که تم مربوطش که به اینجا مربوطه مسئله ختم سلسله آل یعقوبه که همه ما میدانیم و تو قرآن هم تأکید میشود که با حضرت عیسی در واقع این سلسله به اتمام میرسد. همه ما میدانیم که حضرت عیسی از دنیا نمیره به معنای متعارف. قرآن با صراحت میگوید که به آسمان میرود.
و به آسمان که حالا واژه آسمان خوب نیست تو قرآن هم اینجوری نیامده. خب میگوید که به سمت خودمان مثلاً بالا برد. آسمان نه اینکه بعضیا تصور بکنند حضرت عیسی مثلاً رفته در آسمانها دارد زندگی میکند. به هر حال یک یک اتفاق اینشکلی برای حضرت عیسی افتاده که بدون اینکه از مرگ داشته باشه در واقع به نوعی غایب شده.
و من گفتم که خب خیلی سوالهای خیلی طبیعی این است که این مسئله ارث رسیدن چیه؟ ختمش چجوریه؟ شروعش چجوریه؟ و قسمت حضرت ابراهیم در واقع ذکر حضرت ابراهیم در این سوره در این جهته که شما ببینید که نقطه شروع چگونه ایجاد شد. چگونه سلسله آل ابراهیم به وجود آمد.
من برای اینکه مقدماتی فراهم بکنم که یک خورده مسئله را در واقع توضیح بدم، میخواهم یک خورده کلاً در مورد مسئله رابطه بین فرزند و والدین و این حرفها از لحاظ ارتباط تکوینی که با همدیگر دارند یک حرفایی بزنم.
اول شروع میکنم از چیزهایی که همین الان در مثلاً دانش روز پذیرفته شده است که یک ویژگیهایی در واقع در فرزندان وجود دارد که به نوعی به والدین مربوط میشه، نه مسئله ارث به معنای ژنتیکی و این حرفها.
بعد کمکم میخواهم این را ببرم خب وارد مثلاً فضای تفکر دینی بکنم که اهمیت ماجرا خیلی بیشتر از اونیه که الان در مثلاً محیط علمی پذیرفته شده است. یک چیز خیلی سادهای که در محیطهای علمی الان تا حدودی زیادی لااقل به نظر میآید مورد پذیرشه، مثلاً یک مورد خیلی خوبش نگاهیه که آدلر به مسئله ترتیب تولد فرزندان و نقشی که در ویژگیهای فرزندان بازی میکند دارد.
یعنی من میخواهم از اینجا شروع بکنم، نمیخواهم توضیح بدم، من یک یک جلسه کامل آن بحثهای روانکاوی اصلاً اشاره فقط در مورد همین یک یک تکجلسهایه که به قبل و بعد خودش هم به آن صورت ربط ندارد و فقط در مورد نظریه آدلر آنجا من صحبت کردم که چرا و چطور ترتیب تولد فرزندان روی ویژگیهای فرزندان تأثیر میگذارد.
هرچند مستقیماً آن چیزی که من الان میخواهم تو این جلسه بگویم این نوع و این تیپ نگاه کردن نیست که در مثلاً دیدگاه آدلری، فقط میخواهم این را به عنوان یک نمونه ساده بگویم که یک منطقهایی گاهی وجود داره، منطقهایی خیلی رازآمیز و پنهان هم نیست که فرزندان در آن نکته این است که فرزند بیارتباط با نیازها و وضعیت کل خانواده نیست.
مثل اینکه یک جا جاخالیهایی در خانوادهها وجود دارد و توسط فرزندان اینها پر میشود. و من اینکه این تصور را شروع بکنم به ایجاد کردنش و بعداً یک خورده بسطش بدم، فکر میکنم دیدگاه آدلر یک چیزی را به ما دارد نشان میدهد.
یک نکتهای که در این نوع نگاه آدلری هست، من آنجا شاید تو آن سخنرانی خیلی اشاره نکردم ولی یک ریفرنس آن جلسه دارد که فکر میکنم حتماً در این پیادهسازیها احتمالاً بهش اشاره شده که آن ریفرنس دقیقاً چیز است یعنی این حرفی که من دارم میزنم را با طول و تفسیر یک خورده بیشتر گفتم.
اینکه در دیدگاه آدلری، حالا بعد از آدلر هم یک عدهای ادامه دادن، یک یک حرف جالبی هست که خیلی فکر میکنم با تجربه همخوانی دارد.
در مورد یک چیز خیلی سادهای که خود آدلر میگوید این است که فرزند اول یک ویژگیهای خاصی پیدا میکنه، فرزند آخر همیشه ویژگیهای خاصی داره، فرزندهای وسط هم یک جوری یک ویژگیهایی پیدا میکنند که دلایل کافی روانشناسانه وجود دارد که چرا این اتفاق میافتد.
چرا فرزند اول مثلاً فرض کنید منظمتره، فرزند آخر انضباطش کمتره، فرزند آخر خلاقتره معمولاً. فرزند اول بیشتر در واقع یک جوری از یک الگوهای خاص پیروی میکنه، ویژگیهای روانی در فرزند فرزندهای اول معمولاً پرکارترن و در زندگی شغلی خودشان موفقترن.
فرزندهای آخر معمولاً حساب بانکیشون خالیه و از اینجور چیزهایی که خیلی من دو تا سه تا کتاب معرفی کردم تو این جلسه. خوندنیان، من فکر میکنم یک کتابهای خیلی سادهای روانشناسانهان در مورد یک ویژگیهایی که در بچههای یک خانواده و ارتباط بین بچهها در واقع به وجود میآید. دلایل خیلی سادهای هم وجود دارد که چرا اینها درستن.
چرا منطقم حکم میکند که این حرفها و تجربهام نشان میدهد که تا حدودی زیادی میشود در واقع دیتکت کرد، حالا با یک محدودیتهایی، که در خانوادهها ممکن است خیلی مثلاً یک خانواده بسیار بیانضباط ممکن است فرزند اولشون از فرزند آخر یک خانواده نظامی که اصلاً پدر و مادر هر دو در ارتش دارند خدمت میکنن، چیزش کمتر، ولی این طیف فرزندان در یک خانواده معمولاً یک چیز ملموسداری از خودش نشان میدهد.
یک نکتهای که من میخواهم بگویم اینه، در آن در یکی از این مراجع که الان حرفش را زدم، میگوید که معمولاً فرزند اول متعلق میشود به پدر و فرزند دوم به مادر.
یعنی یک جوری فرزند اول رابطه صمیمانهتر و نزدیکی با پدر پیدا میکنه، فرزند دوم، فرض بر این است که خانواده نرمالی، در مورد خانواده نرمال داریم صحبت میکنیم، پدر و مادر حضور دارند و خیلی اوضاع غیرعادی نیست. حضور دارند واقعاً، نه اینکه وجود دارند. میگویم فرزند اول به پدر میرسه، فرزند دوم به مادر یا برعکس.
معمول این است که، یعنی به هر حال این دوگانگی ایجاد میشود. اگر فرزند اول جذب مادر بشه، آنوقت فرزند دوم احتمالاً جذب پدر میشود. دیفالت این است که فرزند اول جذب پدر بشه، گاهی این اتفاق نمیافته، فرزند اول مثلاً خانواده طوریه، فرزند اول میدهد سمت مادر، فرزند دوم این را گرایش پیدا میکند به پدر.
و فرزند سوم میگویند فرزند بهش میگویند فرزند متعادلکننده. در حالی که اگر مثلاً فرض میگویند اگر اختلافی بین پدر و مادر باشه، شما از و معمولاً خب در ملأ عام اختلافها ممکن است سرپوش روش گذاشته بشود که کسی نفهمه. میگویند شما از رابطه فرزند اول و دوم میتوانید بفهمید که اوضاع تو خانه چه جوریه.
اگر اینها با همدیگر خیلی تضاد دارند و اختلاف دارن، احتمالاً پدر و مادر با همدیگر یک مشکلاتی دارند. یعنی اینها کلاً یک جوری انگار الگو گرفته از پدر و مادر هستند. فرزند سوم متعادلکننده است. به معنای اینکه دقیقاً کارشون این است که سعی میکنند تعادل را بین پدر و مادر حفظ بکنند.
منطق خیلی سادهای دارد چرا این اتفاقها میافتد و اینجوری هم نیست که همیشه بیفتد. برای اینکه ساختار خانواده شما وقتی در مورد خانواده و جامعه و اینها صحبت میکنید همیشه به هر حال احتمال خطا یعنی مورد خاص میتوانید پیدا بکنید که همه فرزندان متعلق به مادرن.
چون پدر جاذبهای ندارد که کسی جذبش بشود. یا برعکس. الان تو خانوادههای ایرانی که اصولاً پدر خیلی حضور ندارد در خانواده، فرزندان را میسپارن به مادر، خب همه بچهها بچه مامانشونن و طبعاً دچار مشکل هم میشوند دیگر.
یعنی کلاً این ساختار ساختار طبیعی نیست. یک خورده اگر تعادل وجود داشته باشه تو خونه، پدر و مادر حضور داشته باشن، واقعاً شما میتوانید منطق این را درک بکنید اگر یک خورده مطالعه بکنید چرا این درست است و اینکه به تجربه هم کمکم ببینید که این من واقعاً به خیلیا این حرف را زدم و خیلی شگفتزده شدن برای اینکه همه مثالهایی که تو ذهنشون بود اینجوری بود.
مثلاً در مورد فرزندان خودشان یا در مورد فرزندان دوستانشون اینکه اتفاقاً اینکه فرزند اول بیشتر سمت پدر میره، چه دختر باشه چه پسر و یک جوری فرزند دوم متمایل به مادر میشود و میگویم جا کاملاً میتواند عوض بشود. در واقع ایده منطقیش این است که انگار دو تا قطب قدرت در خانواده وجود دارد وقتی فرزندها میان و انسان به طور طبیعی به این قدرتها جذب میشود.
معمولاً چون قطب پدر قویتره، اولین فرزند جذب آن پدر میشود و وقتی دومی میآید چون آن اوربیتال پر شده، مجبور میرود اینور. میبینید اصلاً به طور طبیعی این اتفاق میافتد که مثل اینکه آنجا که یک اتحادی شکل گرفته و این یکی باید برود در این یکی حوزه قرار بگیرد.
دومی که سومی که میآید هر دو تا پرن. بنابراین تنها کاری که میتواند بکند این است که یک موازنهای ایجاد بکند بین رابطهاش با پدر و مادر و اتفاقاً فرزند سوم به خانواده، به رابطه پدر و مادر آرامش میدهد. فرزند آرامشدهندهایه و فرزند چهارم میگویند متعادلکننده کل خانوادهست.
یعنی بین همه اعضای خانواده یک جوری توضیح میکند چیز خودش. یعنی حتی بین تو رابطه بین فرزندان و پدر و مادر هم حالت میانجیگری پیدا میکند. وقتی بزرگتر میشوند یعنی اصلاً اینجوری دیگر میدانید قدرت یک جوری چیز شده، فضای بالای سرش قدرت خیلی توضیح شده دیگر. اینشکلی نیست که دو تا قطب مشخص بتواند داشته باشه.
فرزندهای رده پایینتر یک جوری ویژگیهای اینشکلی پیدا میکنند. این مال یک خانواده ایدهآلیه که پدر و مادر در آن حضور دارند. خب خیلی خانوادهها الان خانواده ایدهآل که خانواده ایدهآل هم ندارند. معمولاً این عدم تعادلهای وحشتناکی در روابط پدر و مادر اصلاً وجود دارد. اصلاً اگر خانوادهای وجود داشته باشه، الان کلاً مشکل فقدان خانوادهست.
اگر خانوادهای به وجود بیاید و آنقدر دوام پیدا بکند که دو تا سه تا بچه بیارن اصلاً کلاً این الان تکفرزند و دو تا اصلاً سومی و چهارمی نداریم که بخواهیم مطالعه بکنیم که ببینیم اصلاً این حرفها درست است یا نه. دیگر دورهام تمام شد.
من این مثال را میزنم. نه اینکه این مثال یک ایده خوبی را به آدم میدهد. انگار یک فضایی وجود دارد. حالا من میگویم اوربیتال. یعنی وقتی یک خانواده تشکیل میشه، یک فضاها و جاهای خالیای هست که فرزندان در آن قرار میگیرند. حالا اینجا حرف از این است که ترتیب تولد چه جوری مثلاً تأثیر میگذارد که اینها تو چه فضایی قرار بگیرند.
من این را به عنوان به اصطلاح یک مثال خیلی چنین سادهای که میشود استدلالهای منطقی در واقع آورد که چرا یک فضاهایی وجود دارد و چطور فرزندها مثلاً تو این فضاها توضیح میشوند گفتم. ولی میخواهم این را در واقع بروم در دیدگاههای دینی، موضوع خیلی خیلی در واقع گستردهتر و عمیقتر از این حرفهاست.
فضای خالی فرزند
موضوع وجود داشتن فضای خالیای که یک فرزند پر میکند. اصلاً اینجوری نیست. هیچچیز رندومی وجود ندارد. یک یک فرزند نه فقط این چیزهایی که الان من گفتم برمیگردد به اینکه منشهای رفتاری خاصی فرزندان پیدا میکنند تو رابطه با خانوادهشون در وقتی متولد میشوند.
نه اینکه از نظر ژنتیک چه اتفاقهایی برایشان افتاده قبل از اینکه متولد بشوند. چیزی که از نظر دینی میخواهم بگم، شما وقتی یک ایدههای اینشکلی را پذیرفتید که از لحاظ دینی واقعاً یک یک چیزی از مثل یک نیازی، یک دعای نکردهای. حالا در مورد حضرت زکریا، این دو مورد زکریا و مریم، همهچیز خیلی روئه.
واسطهها حذف شدن. شما همهچیز را دارید میبینید. زکریا در واقع هر مردی، من چند بار تو آن جلسات تأکید کردم، الان هم تأکید میکنم. وقتی یک چیزی را خوب نمیتوانم بیان بکنم، مجبورم تأکید کنم. اینها را هم خودتان فکر بکنید. امیدوارم که مثلاً با تکرار کردن و تأکید کردن خودتان این را در واقع یک جوری ببینید.
من فکر میکنم اگر یک آدمی یک حرفی بزند و خیلی پشتش خوب نتونه استدلال بکنه، یک جوری تو ذهن آدمها جا نمیگیره. بنابراین من یک چیزی را که خوب نمیتوانم استدلال کنم ولی مطمئنم درسته، سعی میکنم با تأکید و با چند بار گفتن، اگر فراموش کردید دوباره من بارها این را گفتم، دوباره هم میگویم.
موقعیت زکریا و مریم به عنوان پدر و مادر کلیه. خاص نیست. یعنی در هر پدر و مادری این اتفاقها میافتد. اینجا یک چیزی واسطهها حذف شدن. یک چیزهایی، پردههای کنار رفته، شما دارید آن فانکشنها را صراحتاً میبینید. مرد چه کار میکنه، زن چه کار میکند.
مرد معمولاً دعا نمیکند که یک فرزندی با ویژگیهای خاص داشته باشه. به زبان نمیآره ولی از درونش هست. فرض زکریا با یک مرد معمولی این است که زکریا دقیقاً یک موجودی را میخواهد و میداند چه میخواهد و همونو از خدا میخواهد و همونو بهش میدهند. میبینید یک چیزی داره، یک نیاز دارد فرزندی داشته باشه.
برای خاطر اینکه یک میراثی از آل یعقوب را میخواهد بهش منتقل بکند. ویژگیهاشم میگوید. میگوید که من مثلاً «وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا».
یک جورهایی میداند که چه تیپ فرزندی میخواد، برای چه کاری میخواهد و این چیزی که در واقع در ناخودآگاهش هست، در به اصطلاح یک چیز واقعی، یک نیاز واقعی این را به زبان میآورد و خداوند هم عیناً همان چیزی که میخواهد را در واقع بهش اهدا میکند.
در هر مردی این اتفاق میافتد. یعنی فرزند وقتی متولد میشه، یک چیزی در وجود مرد هست. یک نیازی که ممکن است خودش ندونه. به کلام هم نیاورده باشه. نهتنها به زبان نیاورده، درک درستی هم ازش ندارد ولی این نیاز را دارد.
یک فرزندی با این ویژگیها میخواهد تو زندگی خودش. و این است که به نوعی از این مرد در واقع منتقل میشود و زن، اینجا مرد به دلیل اختلالهایی که تو وجودش هست، ممکن است آن ایدهی واقعیای که در واقع باید منجر به فرزند بشه، از کانال مردی که دارد میگذره، کلی دچار نویز بشود.
من از اصطلاحات چیز استفاده میکنم برای اینکه در یک جورهایی چه بگم، دچار نویز بشه، اختلال بشود مثلاً. خب؟ دچار چی؟ آفرین، بله. از آنجا وقتی که دارد میآد، در این مرحلهای که درون پدر انگار فرزند دارد طی میکند تا به مادر برسه، یک اتفاقهای بدی میافتد.
مثل یک چیزهایی ممکن است خراب بشود برای اینکه اینها مرد زکریا نیست که دقیقاً نیاز را بدونه، دقیقاً بدونه چه میخواهد. یک اشکالهایی ممکن است پیش بیاید. از آنور هم مادر مریم نیست که بتواند یک چیزی را مثل از مریم را تحویل بگیرد و دقیقاً عین آن چیزی که باید به وجود بیاید را کامل تحویل بده.
بنابراین از این دو تا کانال، چون اینها شبیه کانال بودن من گفتم نویز، خطا در واقع دارد اتفاق میافتد تو این سیگنالها. واقعاً سیگنال یک مفهوم خیلی کلیه دیگه، اینفورمیشنه دیگه، خودِ انسان. یک اینفورمیشنی انگار دارد از سمت مرد به سمت زن میآید و تبدیل میشود به یک موجودی که حالا به هر حال، من میخواهم بگویم این اتفاقها، اتفاقهای کلیان، همیشه دارند میافتن.
ولی اینجوری نیست که دقیقاً آن ایدههای الهیای که در واقع وجود داره، مرد بهش دسترسی پیدا کنه، بتواند منتقل بکند و اگر هم بکنه، زن بتواند این را به بار. مثلاً حضرت نوح اگر صاحب یک فرزندیایه که ناخلفه، خب زنش هم ناخلفه.
ممکن است شما بگویید تو کانال اول صحیح و سالم این فرزند منتقل شده، ولی آن زن چیزهاییدیده، بستگی به روحیات زن دارد. این را این هم بارها گفتم. فکر نکنید زن همینجوری یک چیزی است مثل یک محفظهایه که یک چیزی در آن رشد میکند. امر حالات روانی زن یک جوری در مراحل رشد جنین و تبدیل شدنش به انسان مؤثره.
زن واقعاً توانایی این را باید داشته باشه که یک انسان مثلاً متعادلی را به وجود بیاورد و خب طبعاً فکر کنم همینطوری مردها تو آن قسمت کانال اول مشکل دارن، اینور هم مشکل زیاد.
تولد و ساختار خانواده
چه دیگر من میخواهم بگویم این است دیدگاه دینی این است که نه اینکه مثلاً بچهها بعد از اینکه متولد میشوند ساختار خانواده به اینها رفتارها و منشهای خاص میدهد. اصلاً بچه چگونه به وجود میآد؟ چگونه از کجا در واقع دارد پیدا میشه؟
از یک چیزی در درون مرد دارد میآید که منطبق به نیازهای واقعی مرده. نه نیازهایی که تو فکرشه. مرد ممکن است دوست داشته باشه مثلاً نمیدانم فلانجور بچهای داشته باشه ولی صاحب یک بچهای میشود که اصلاً این را نمیخواد.
ولی واقعیت این است که در درونش یک چیزی بوده و احتیاجی به این داشته. و اینکه رابطه پدر و فرزندان با همدیگر ممکن است خوب نباشه، این نقض این ایده نیست. اگر واقعاً این فرزندان دقیقاً همان چیزهایی هستند که پدر مثلاً نیاز داره، چطور مثلاً پدرها خیلی وقتا پسر با پسرهای خودشان مشکلات اساسی دارند.
در واقع اولاً این اختلالهایی پیش میآد، ثانیاً اینکه پدر خودآگاهش با آن ناخودآگاهش ممکن است در تضاد باشه که اصلاً معمولاً هست. دقیقاً گاهی یک چیزی به وجود میآید که این فکر میکند این را لازم ندارد و نمیخواد. و به هر حال موضوع این است که منطق خیلی خیلی عمیقی وجود دارد از نظر دینی پشت متولد شدن یک انسان.
جای خالیای وجود دارد در خانواده خانواده احتیاج به یک چنین عنصری دارد تو خودش. مثلاً عنصر متعادلکننده میخواهد. این مثالی که زدم برای این بود که این بعد از مثلاً دو تا فرزند یک مثلاً بچهای که به دنیا میآید اتوماتیک یک تعادلی را ایجاد میکند. ولی این اصلاً خیلی چیز عمیقتریه.
نیازی در روح و روان مثلاً مرد هست. در زن یک چیزهایی هست. اینها در واقع به صورت فرزندانی که به دنیا میآیند حالا با یک مقدار اختلال تجلی پیدا میکند. هیچ بچهای همینجوری بدون اینکه تو چه ربط داشته باشه که تو چه خانوادهای به دنیا میآید و چه نیازهایی وجود دارد متولد نمیشود.
ولی اگر من نمیخواهم خیلی وارد فرض هم بر این است که شما آن جلسات روانکاوی مستقلان و ممکن است یک ایدههای مثلاً یونگ را ندونید. چون ناخودآگاه ما یک چیز شخصی نیست. یعنی به تمام جهان انگار ربط دارد. معنی این حرف این نیست. مطلقاً این نیست که فرزندی که به دنیا میآید متعلق به نیازهای این خانوادهست.
گاهی یک نیازی در جهان وجود دارد که یک فرزندی به دنیا میآید. متوجه هستید؟ شما یک مرد سیاسی را در نظر بگیرید. ممکن است صاحب یک فرزندی بشود که به درد خانواده خودش زیاد نخوره، به درد جامعه بخوره. چون این عمیقاً درگیر چیز است.
از نظر روانی در واقع این وصل شده به یک جایی که نیازهای جامعه را بیشتر دارد میبیند تا مثلاً نیازهای فردی را. به هر حال موضوع این است که یک انسانی که به دنیا میآد، من فکر کنم همه شما این ایده رو، این حرفها را اگر بگذارید کنار، این ایده دینی را دارید. هر انسانی که به دنیا میآید یک جای خالیای را دارد پر میکند تو دنیا.
اینکه حکم داده میشود به آدمهای خوب که مثلاً وقتی و بَلَغَ اَشُدَّهُو اصطفینا و حُکماً و عِلماً و کَذلِکَ نَجزی المُحسِنین که در مورد یا مثلاً حضرت ابراهیم دعا میکند و به هَب لی حُکماً و اَلحِقنی بِالصّالِحین، این آدمها به یک منظوری انگار اومدن این دنیا.
و مهم است که یک یک آدم بفهمه که چه جای خالیای را تو این دنیا باید پر بکند. نکته مهم این است که همیشه یک بخشی از این جای خالی مربوط به خانواده هست. خانواده نیازهایی دارد که اولویت. شما همیشه این اولویت خانواده و اقربا را آنهایی که رابطههای تکوینی نزدیک دارن، اول الارحامان به اصطلاح.
این را تو قرآن میبینید. تو قوانین ارث میبینید. تو مسئله انفاق میبینید. وقتی خداوند میگوید که اگر میخواهید انفاق بکنید بدهید به ذیالقربی، یعنی اولین چیزی که یک آدم باید تشخیص بده این است که در اطراف خودش چه جای خالیای را پر کرده.
چه کار باید، چرا من تو این خانواده به دنیا اومدم؟ شما اگر استعدادهای ویژهای داری، این استعدادها اینجوری نیست که بیربط باشه با خلأهایی که تو خانواده وجود دارد. دقت میکنید؟ منطقی وجود دارد تو اینکه یک انسان استعدادهایی پیدا میکند. گاهی استعداد در پدر و مادر دیده نمیشود ولی یک دفعه یک فرزندی این استعداد را دارد.
گاهی این استعدادها به درد جامعه میخوره، به درد شهر میخوره، به درد کل دنیا میخورد. گاهی این استعدادها دقیقاً به درد خانواده میخورد. به هر حال موضوع این است که آدمها یک سری مسئولیتهای لوکال دارند.
بر آن نیست که اینها را از یکدیگر گلوبال کردهام و اصلاً این شکلی نیست که یک چیز رندومی وجود داشته باشه و همینطوری یک دفعه یک انسانی بپره بیاید اینجا و هیچ معلوم نباشد چیکارهست.
جایی وجود دارد و یک آدم ظاهر میشود. و اینکه این جای خالی چیه، یک مرد از نظر روانی متعالی دقیقاً آن جای خالی در روانش نقش میبنده و بعد آن را منتقل میکند و اگر همسرش هم بتواند این را به دنیا بیاره، یک آدمی دقیقاً به وجود میآید که عیناً انگار فیت همه چیزهایی که اطرافش وجود دارد از خانوادهاش گرفته تا مثلاً جامعهاش.
به هر حال من نکتهای که میخواهم بگویم این است که این ایدهای که حالا شاید در حرفهای آدل به طور خیلی ضعیفی وجود داره، اینکه یک جاهای خالیای وجود داره، فرزندها کمکم میآیند این جاهای خالی را به ترتیب پر میکنن، در ایدهآل مذهبی و عرفانی این خیلی خیلی چیز عمیقتریه.
یک عبارت معروف قدیمی هست که من نمیدانم حالا اولین بار کی، مثلاً شما در فصوصالحکم این عبارت را میبینید که پسر سر پدره. شما شنیده باشید. اینکه پسر سر پدره یعنی اینکه انگار یک چیزهایی در پدر، یک رازهایی در پدر هست، اینها ظاهر نشدن. یک ممکن است مثلاً گاهی اینجوریه، یک نیازهایی در پدر هست، پدر نتونسته اینها را بهش برسد.
فرزند یک انگار پیدا میکند که از چه چیزهای خیلی درونی پدر این فرزند نگاه میکند خبر میگیرد. اینها همه بر فرض این است که تولد سالم تا حد زیادی انجام بگیره، اینقدر اختلال نداشته باشه. میبینید بعضی از بچهها اصلاً وقتی عقبافتاده به دنیا میآن، اصلاً کلاً از نظر جسمانی هم اختلال ایجاد شده که برسد به اینکه بخواهد مثلاً از نظر روانی که ضعیفترش سالم مانده باشه.
به هر حال ایدهی کلی این است. ایدهی کلی دینی این است که در روان مرد و زن ویژگیهایی وجود دارد که اینها برآیندش تبدیل به یک فرزند میشه، فرزند چیز رندومی نیست. شما وقتی در وقتی تو خانواده خودتان هستید، باید درک بکنید که چه جایی را در واقع تو آن خانواده باید اشغال بکنید.
هر ویژگیای که دارید، یک ارتباطهایی به محیطتون داره، یعنی یا به خانوادهتون یا به مثلاً فرض کنید جامعهتون، اینکه به دنیا اومدید برای اینکه یک کاری انجام بدهید. من از این تصور که آدم استعدادهای خودشو، ویژگیهای خودش را سعی بکند ربط بده به خانواده و اطراف خودش، کلاً خیلی خوشم میآید.
فکر میکنم خیلی خوب است. یک جوری بعضی از آدمها فکر میکنند مثلاً اگر استعداد دارند مال خودشونه دیگر. به کسی ربطی ندارد. خدا به من مثلاً یک چنین استعدادی داده.
خدا به من نمیدونم، مثل آدمهایی که میگویند خدا به من پول داده. اصلاً این تصور گیج، هرچه به تو دادن باید ببینی که چه کار باهاش بکنی، چه کار باید باهاش، اصلاً میخواهند که این را کجا خرجش بکنند.
هیچی را به تو نمیدن که مثلاً خوشحال بشی. میدونی؟ من هیچی نمیدن. یک درصدش لااقل ممکن است یک چیزش مال خودت باشه، برای خودت خرج کن. مثل این تصوری که در مورد مال وجود داره، تصور کلی یک آدم مؤمن نسبت به هر چیزی که بهش داده میشود.
اینکه باید از مال انفاق بکنید، این انفاق از واژهی نفق به معنای سوراخ، ها؟ یعنی زیر کیسهتون باید سوراخ، کیسهتون نباید خیلی زیرش کاملاً چیز باشه. شما جایی که مال در آن میریزید، باید یک راهی داشته باشه به کیسههای دیگر. یک جایی که خالیه، شما این را پرش بکنید.
پدر و مادرتون اگر فقیر هستن، شما خب خدا اگر میخواست، به پدر و مادرتون پول میداد. پول را به من داده. من هم برای خودم مثلاً خرج میکنم. اینکه بعضی از آدمها حتی نسبت به فرزندان خودشان احساسشون این است که خب من پول خودمه، نمیخواهم بروم به بچههام. اصلاً اینجوری نیست.
یعنی بچهها سهیمن. شما میبینید، حرف از این است که وقتی فرزند متولد میشه، رزقشو خدا به پدرش میدهد دیگه، ها؟ اینجوری نیست که من بگویم آقا خب من عزیز، چقدر کار و بارم خوب شده، به بچههام نمیدم، حالا آنها بروند خودشان مثلاً کار بکنند. یک اصلاً رسماً یک بخشی از در واقع چیزی که به شما میرسه، رسماً مال دیگرانه.
این آیه را دقت بکنید در مورد آدمهای خوب، متقین، میگوید که و فی اموالهم حق للسائل و المحروم. حق وجود داره، نه اینکه مثلاً حالا من خیلی مثلاً لطف دارم میکنم این را میدهم. احساس یک آدمی که آدم مؤمنیه این است که در اموالش مردم سهیمن.
نیست که به من دادن، درصدش مال مردمه. من باید بدهم که درصد از مال خودم خارج بکنم. این که خمس و زکات و یک سری چیزهای به اصطلاح احکام مربوط به مال داریم، این دقیقاً همینو دارد به شما میگوید. اصلاً مالت، مال تو نیست. در یک حدیش مال اصلاً کلاً مال یه، مثلاً زکات مال جامعهست.
یک قسمتش مال مردم محرومه، یک قسمتش مال همسر و فرزندته که نفقه مثلاً واجبه. اینجوری نیست که یک مردی کار بکنه، پول دربیاره، حالا پول خودشه دیگه، داد، داد، نداد، نداد. زنش باید بده، به بچههاش باید بده، اگر اطرافش، پدر، مادر یا نزدیکانش نیاز دارن، باید بهشان انفاق بکند.
اینها چیزاییه که در واقع ما به عنوان حکم دینی داریم. به هر حال این تصور که من هرچه دارم، خانواده خودم را در درجه اول، نزدیکانم را و کل دنیا را به نوعی در آن سهیم بدونم، این تصوریه که در مسائل دینی به طور کامل وجود دارد.
و فکر میکنم همانطوری که آدمها باید درک بکنند که تو دنیا چیکاره هستن، اول مطمئناً باید درک بکنند تو خانواده خودشان هم چیکاره هستن، چه کاری از دستشون برمیاد.
در واقع آن کاری که از دستتون برمیاد، باید انجام بدید، برای اینکه اصلاً برای همین به دنیا اومدید. من چیزهایی که به تجربه دیدم و شما هم احتمالاً دیدید، اینکه در تأیید اینکه یک رابطهای وجود دارد بین فرزند و مثلاً والدین، من واقعاً این را دیدم که آدمهایی که یک استعدادهای ویژهای دارن، ولی در زندگی خودشان اصلاً واقعاً من آدمی دیدم که مثلاً یک جور استعداد ریاضی داشته، خیلی زیاد، ولی در دورانی بوده، زندگیش یک طوری بوده نتونسته برود و این حسرت به دلش مانده.
و فرزند، پسرش، آدمی بینظیریه، یعنی یک جوری مثلاً انگار تمام آن چیزی که اینجا تحقق پیدا نکرده، رفته تو وجود پسرش. یک چیزی انگار در اعماق وجودش، این نیاز رفعنشدهست، یک جوری در فرزندش متجلی شده. حالا اگر یک آدم سالمی باشه، خب خیلی لذت میبرد دیگر. اگر نه، مثلاً آدم ناسالم ممکن است الان دشمن ریاضی، بعضیا اینجوریان، وقتی به چیزی نمیرسن، دشمنش میشوند.
بعد ممکن است با پسرش، یعنی اینکه این رابطه پدر و پسر ممکن است یک حالتهای تضاد ایجاد بکنه، وقتی که دقیقاً آن همان چیزی است که این میخواست بشود. ممکن است به پسرش حسودیش بشه، ولی حالا این موردایی که من میبینم، یک موردش خیلی رابطه خوب، یعنی دقیقاً پدرم این احساس را میکند که آقا من نشدم، این دقیقاً آن چیزی است که من میخواستم بشوم.
و واقعاً این را دیدم در مورد آدمهایی که استعدادهای هنری دارند که شکوفا نشده و تقصیر خودشان نبوده. اینها تو یک شرایطی مجبور شدن صرفنظر بکنند از یک کارایی، یک جوری انگار تو نسلشون آن امکانات انتقال پیدا میکنه، باقی میماند. حالا من نمیخواهم زیاد شواهد تجربی بیارم، این حرفها اصولاً حرفای تجربی نیست.
اینها حرفاییه که یک جوری بیشتر در واقع باید به از منطق کمک گرفت. حالا در هر صورت تجربه هم شاید اگر خیلی نزدیک بتوانید به نوعی دیتکت بکنید مثلاً اوضاع یک خانواده رو، شاید خیلی چیزهای جالب بتوانید ببینید. خب من میخواهم بگذارید یک چیزی که یک نکته دیگر بگم، بروم سر موضوعی که قرار است در موردش صحبت بکنیم.
من فقط یک تذکر کوچک میخواهم بدهم که من احساسم این است الان در دنیایی داریم زندگی میکنیم که خیلی تصور، مردم تصورشون از خودشان به اصطلاح اینترنشناله. همهاش احساس میکنند که مثلاً اگر شما استعداد علمی دارید، باید این را در راه بشریت به کار بگیرید.
یعنی آن جنبههای لوکال مسئولیتهای مردم، به این معنی که خانواده کلاً دیگر در حال محو شدنه و اهمیتش را دارد از دست میدهد تو دنیا، همهاش مردم احساس میکنند که رسالتهای جهانی انگار دارند.
اگر احساس رسالتی بکنن، بگویند برای خودشان بخوان کار بکنن، برای جامعهشون همهاش میخواهند کار بکنند. کارای سیاسی بزرگ میخواهند مثلاً انجام بدن یا کارای علمی انجام بدن که به درد مثلاً فرض کن کل بشریت بخوره.
من واقعاً میخواهم بگویم این خیلی نکته مهمی است که هیچوقت این را فراموش نکنید که اصلاً تا وقتی این استعدادتون را آن مقداری که مال خانوادهتون هست، صرف نکنید و این چیزها را نشناسید، جاخالیهایی که مربوط به پدر و مادر و کل خانوادهست را پر نکنید، خیلی دنبال این نباشید که حالا موجودات بینالمللی و اینترنشنالی باشید.
به راحتی مثلاً این شکلی نیست که آدم تصمیم بگیرد که با خانوادهاش قطع رابطه بکنه، با خانواده خودش نمیدانم مثلاً ارتباطش در حد سلامعلیک بشود. به هر حال یک شخصیت، وجود شما، استعدادهای شما مربوط به این نیازهای پدر و مادرتون میشود و مسئولیت دارید در قبال این چیز.
اینطوری نیست خیلی احساس آزادی بکنید که من مثلاً فرض کنید ریاضیدان خوبی هستم، میخواهم بروم فقط وقف ریاضیات بکنم خودمو و یک چیز دیگر به بشریت مثلاً میخواهم خدمت بکنم، این اصلاً بشریت هم نه، چون دوست دارم میخواهم مثلاً ریاضیات بخوانم و این حرفها.
بعد فکر میکنم دیدگاه دینی یک اولویتی قائل هست در این نیازهایی که در نزدیکی شما، مثل اینکه این جاخالیها را باید از نزدیک شروع کنید پر. میگویند مثلاً میگویند وقتی که اطرافیانت نیاز دارند از نظر مالی، درست نیست که به آدم غریبه کمک بکنید. تو اصلاً برادرت، خواهرت، پدر و مادرت الان گرسنهان، تو برو مثلاً فرض کن یک امور خیریه راه بنداز برای مثلاً فقرای شهر.
خب اول تو این جاخالیهای اطراف خودتو جزو حوزه مسئولیت مستقیمته و مسئول اینها هستی، اصلاً سوال میشود در آخرت که چه کار کردی در مورد اقربای خودت. اینکه به هر حال ما یک رابطههای تکوینی، نه فقط پدر و مادر با فرزندان، کلاً رابطههای تکوینی داریم، اول الارحامی وجود دارند که اینها به نوعی مسئولیتش در واقع به عهده آدم هست که به اینها رسیدگی بکند.
میراث از پدر به پسر
چیزی که من میخواهم از این مقدمات در واقع نتیجه بگیرم که در واقع به نوعی هماهنگ با شروع این سوره است و مسئله اینکه چگونه از پدر به پسر یک چیزی میرسد اصلاً چطور یحیی مثلاً فرض کنید دقیقاً ایده تحقق ایدهایه که زکریا دارد و دارد به زبان میآورد.
دقیقاً یک آدمی میخواهد که فیت باشه به اینکه میراث آل یعقوب بهش بدن و یکی از بهترین ارث بران آل یعقوب همین یحییست که شاید از نظر معنوی در بالاترین سطح ممکن بعد از حضرت عیسی قرار داشته باشه. چیزی که من میخواهم بگویم این است که شما در این نقطه شروع سلسله انبیا ابراهیم دقیقاً چیزی که دارید میبینید این است که چه شد و چه اتفاقی افتاد؟
چطور شد که ابراهیم این موجود اینترناسیونال شد؟ چطور شد که رابطه ابراهیم با خانوادهاش قطع شد ولی هیچ مسئولیتی در قبال خانواده خودش نداشت. برای همین مقدمات این در واقع فراهم شد که این یک موجودی بشود که جدای از تمام تعلقاتی که از نظر تکوینی داشته، فقط و فقط انگار متعلق به خداست.
خدا میفرسته ازش میگوید برو خانه کعبه را بساز، اینها. هیچجور وابستگی به هیچچیزی دیگر تو کره زمین انگار ندارد و این در واقع روند از دست دادن پدر و از دست دادن خانواده مقدمه این را فراهم کرده که انگار ابراهیم به یک چیزی برسد ماورای که یعنی اگر نیازهایی در اطرافش، ابراهیم هم مثل هر کسی آمده بود تا یک جاخالیهایی را در خانواده و شهر خودش هم پر بکند.
ولی کار کار به جایی رسید که اخراج شد دیگر یعنی اصلاً نه این پدر دیگر این آدم خاص به دلیل اینکه آدم بیماری بود. نه پدره این ابراهیمو دیگر میخواد، نه جامعهاش ابراهیمو میخواهد.
هیچچیزی برای ابراهیم دیگر باقی نمونده. تعلقی که مسئولیتی در قبالش داشته باشه. این زمینه در این آیه را توجه بکنید. دیگر وقتی ترک کرد اینها را وقتی خانواده خودش را و بتپرستیشونو، اعتقاداتشونو ترک کرد، این ماجرا شروع شد. اسحاق و یعقوب بهش داد.
یعنی این سلسله انبیا از نطفه انگار از اینجا بسته شد که ابراهیم بدون اینکه کوچکترین تقصیری داشته باشه. این دیالوگ شاهد بر این است که ابراهیم هیچ تقصیری ندارد تو اینکه پدرش این رفتار را باهاش میکند. رسماً پدره بهش میگوید وحجورنی، میگوید از من دور شو، یعنی یک جوری خیلی زیاد، اصلاً اساساً میگوید از من دور شو، برو وگرنه میکشم.
اینکه ابراهیم کارش به جایی رسید که این تعلقی که به خانوادهاش داشت کلاً بریده شد، این آیه ها این چند تا این چهار تا جملهای که ابراهیم میگوید و حرفی که پدرش میزنه، شاهد این است که ابراهیم مطلقاً مقصر نیست. اینجوری نیست که به علیه پدر خودش قیام کرده باشه، بیادبی کرده باشه و مقصر باشه تو اینکه پدرش دارد این را ترک میکند.
من عبارتها را یک بار میخونم، حداقل مثلاً یادآوری میکنم از نظر محتوا. این عبارتهایی که ابراهیم میگوید که کموبیش به دقت نقل شدن، این چه دارد به پدرش میگه؟ میگوید که به پدرش میگوید که من چرا بتهایی را میپرستی که نمیشنون و نمیبینن و هیچ چیزی ندارن، هیچ قدرتی ندارن، اصلاً نیازی را اصلاً برطرف بکنند.
تمام عبارتها تأکید میشود که ؟ و نهایت مهربانی دارد حرف میزند با پدرش با دلسوزی اصلاً میگوید مريم · ۴۵يَٰٓأَبَتِ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌۭ مِّنَ ٱلرَّحْمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَٰنِ وَلِيًّۭاپدر جان، من مىترسم از جانب [خداى] رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.» نمیخواهم پدر عمو حالا دیگر به هر حال به عنوان پدر آمده.
من یک خورده تو این که چرا باید فرض کنیم که عمو به هر حال مشکل دارد به هر حال این کسی که تحت عنوان پدر ازش یاد میشود طبق مثلاً روایات تاریخی بتتراشه یعنی یک فرد مذهبی قوم خودشه مثل شما اینجوری از این تئوری که من گفتم اینجوری فرض بکنید شور مذهبی دارد شور مذهبی منحرف شده دارد و ابراهیم تحقق آن شوریه که این آدم داشته مثلاً شور عبادت داشته ولی حالا چه شده
بتتراش شده و بتتراش شده بزرگ مثلاً کاهنا شده موجودی که در واقع متولد شده تو این خانواده که اصلاً نماد شور دینیه دیگر شور پرستش در آن هست.
این آدم اینقدر منحرف شده که حتی یک حرف ساده این پسرش هم در زمینه توحید و اینها دیگر نمیتواند بشنوه یعنی در واقع یک موجودیه که به معنای واقعی کلمه منحرف شده از آن چیزی که باید باشه حرفهایی که ابراهیم بهش میزند با نهایت مهربانی یکی این است که این بتها به درد نمیخورن یکی این است که میگوید من یک چیزی میدانم که تو نمیدونی خب بیا من مثلاً بهت بگویم آن چیزی که میدانم را که تو هم مثلاً به راه راست مثلاً بیای بعد میترسونهاش از اینکه خب تو عبادت شیطان را نکن شیطان موجود بدیه و من میترسم که از طرف رحمان.
این با لفظی از خدا یاد میکند که برنمیآد که کسی را عذاب بکند ولی میگوید مريم · ۴۵يَٰٓأَبَتِ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌۭ مِّنَ ٱلرَّحْمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَٰنِ وَلِيًّۭاپدر جان، من مىترسم از جانب [خداى] رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.» یعنی خب خدا که رحمانه ولی تو یک کارهایی داری میکنی که مستحق عذاب شدی جمله پدره این مقدمات اثبات این آن که ابراهیم هیچ چیزی ندارد.
یعنی هر همان فکر میکنم آن کاری را که باید بکند دارد میکند دارد پدرش را انحرافهای پدرش را دارد سعی میکند اصلاح بکند و پدرش حرفی که میزند خیلی قاطعانه است دیگر میگوید کار کار را تمام میکند میگوید مريم · ۴۶قَالَ أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ ءَالِهَتِى يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ ۖ لَئِن لَّمْ تَنتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ ۖ وَٱهْجُرْنِى مَلِيًّۭاگفت: «اى ابراهيم، آيا تو از خدايان من متنفّرى؟ اگر باز نايستى تو را سنگسار خواهم كرد، و [برو] براى مدّتى طولانى از من دور شو.» خودش میگوید که از من دوری کن.
یعنی در واقع ابراهیم را خانواده ابراهیم را طرد میکنند ابراهیم کوتاهی در مقابل خانوادهاش ندارد ببینید حضرت آدم اگر روز اول متولد میشود که پدر و مادر ندارد به جایی وابسته نیست این کلاً یک موجود اینترنشنال هست اینجوری متولد شده بقیه آدمها اینجوری نیستند روندی تو زندگی یک آدم باید پیش بیاید که همه تعلقاتش به طور بدون اینکه مقصر باشه بریده بشود تا این آدم بتواند تبدیل در واقع ببینید چرا ابراهیم آدمی که انتخاب میشود که رسالت دقیقاً اینترنشنال واقعی دیگر رسالت جهانی دارد شما آیه هایی که در مورد.
ابراهیم هست ببینید چرا واژه ناس کنارش میآید انی جاعلک للناس اماما میگوید که مثلاً طهر بیتی للطائفین یا در مورد ال عمران · ۹۶إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍۢ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكًۭا وَهُدًۭى لِّلْعَٰلَمِينَدر حقيقت، نخستين خانهاى كه براى [عبادت] مردم، نهاده شده، همان است كه در مكه است و مبارك، و براى جهانيان [مايه] هدايت است. اولین چه اولین کارای اینترنشنالی که انگار در انجام شد همه را ابراهیم دارد انجام میدهد برای اینکه دیگر نه خانوادهای دارد نه قومی دارد نه وابستگی عقیدتی به آنجا دارد یعنی چه از نظر تکوینی چه از نظر تشریعی رها شده و این رهایی راحت اتفاق نمیافته نمیشود تو پدر و
مادرت را راحت ول کنی بری دقت میکنید ابراهیم آدمی که این آیات دارند به ما میگویند که چطور شد که این اتفاق افتاد چطور.
این آدم زمینه این را پیدا کرد که تبدیل به یک موجودی شد که انگار اول خلقت مثل حضرت آدمه به جایی وصل نیست این عالمی که کارگزار خداوند در زمینه و رسالت جهانی پیدا کرده و دقیقاً این رسالت جهانی که حالا به ارث میرسد دقت میکنید آن چیزی که دارد در ابراهیم نبی ما داریم لزوماً انبیا رسالت جهانی ندارند ابراهیم کسی که رسالت نوح رسالت جهانی ندارد این را دقت بکنید ابراهیم دارد قوم خودش نیست حتی ابراهیم کسی که رسالتش رسالت جهانیه برای ناس دارد کار میکند مکه را مثلاً بنیانگذاری من که برای اعراب نمیدانم.
اصلاً اعرابی وجود ندارد. برای نمیدانم یهود و بنیاسرائیل، اصلاً برای قوم خودش کاری نمیکند. چون این یک آدمیه که مهاجره دیگر. از آنجا که میآید بیرون، میرود تا کنعان، از آنور خدا بهش میگوید برو تو عربستان، اینجا یک خانه درست کن مثلاً. آن خونهای که این در عربستان دارد درست میکنه، تأکید را این است که مال ناسه.
ابراهیم و آل ابراهیم
ابراهیم کسیه که انتخاب میشود توسط خداوند. یعنی جاهل که للناس اماماً. هیچکسی قبل از ابراهیم این شأن اینکه رسالت جهانی، یعنی برای تمام مردم در واقع الگو باشه، برای تمام مردم یک فعالیتهایی انجام بده را به نظر میآید ندارد.
همه انبیا تو قوم خودشان در واقع دارند کار میکنند. این رسالت جهانی از حضرت ابراهیم شروع میشود. و مقدمهاش اینه، نه اینکه اینجا کار تمام میشود. اشتباه نکنید از اینکه مريم · ۴۹فَلَمَّا ٱعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ ۖ وَكُلًّۭا جَعَلْنَا نَبِيًّۭاو چون از آنها و [از] آنچه به جاى خدا مىپرستيدند كناره گرفت، اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و همه را پيامبر گردانيديم. اسحاق و یعقوب. میدانید که خیلی وقت بعد اسحاق و یعقوب را واقعاً خداوند بهشان داد، به ابراهیم داد.
ابراهیم بعد از اینکه از اینجا رفت، میبینید زمینه اینجا فراهم شد. یعنی آدم وارد این پروسه شد که بتواند امام ناس بشود. بریده شد از تمام ریشههای تکوینی و تشریعی که داشت، از عقاید قوم خودش، از خانواده خودش و قوم خودش بریده شد.
این هم فراموش نکنید که پدرش گفت من تو را سنگسار میکنم، ولی قومش بودن که دست به جونش کردن، آن هم نه به صورت سنگسار، قصد کردن که بندازنش تو آتیش. مثل یک آخر کار به هر حال اونجاست دیگر که دیگر اصلاً این آدم واقعاً به معنی واقعی کلمه میخواهند بکشن و همه این ریشهها بریده میشه، این آدم حالا اینترنشنال.
خب از این بنیاسرائیل تو این آلابراهیمه دیگر منظورت چیه؟ نه منظورم این است که اینکه میگی رسالت یک چیز همه این رسالت، رسالت جهانی. حتی انبیا بنیاسرائیل کاری که دارند انجام میدهند درسته، قوم قوم بنیاسرائیل چرا تشکیل شده؟
برای اینکه رسالت جهانی دارد. این قوم رسالت جهانی دارد. بنیاسرائیل انبیایش میآیند تو خودشان کار میکنن، ولی این خانوادهاش میتونستن طردش نکنن. خب این تا آخر عمر تو همونجا میموند، همین حرفها را میزد. کما اینکه خیلی پیامبران همینجوری بودن. این تا یک جایی تو قوم خودشان موندن، حرف زدن و تا موقعی که قومشون مثلاً عذاب شد و این حرفها، حرفهای خودشان را ادامه دادن.
ولی اینجا اتفاقی که برای ابراهیم دارد میافته، اتفاقیه که مقدمهی در واقع شروع آلابراهیمه. این من تأکیدم این است که این بحثی که در مورد ابراهیم هست، از نظر موضوعی اینکه دارد شروع سلسله انبیا را دارد نشان میده، به قسمت قبل ربط دارد که پایان همین سلسله را داشت برای یک طرف نشان میداد.
همین که از لحاظ مسئله تولد و رابطه پدر و پسر و رابطه فرزند و والدین به آن قسمت اول شدیداً ربط دارد. آنها یک جور مقدمه هستند که شما اول یک چیزی را ببینید، چطور یک ایدهای در زکریا تبدیل به یک فرزند میشه، چطور مثلاً مریم چه کار میکنه، پدر و مادر چیان، چرا یک رابطه تکوینی عمیقی بین فرزند و والدین وجود دارد و بعد بفهمید که شاید مهم است که ابراهیم این اتفاق برایش افتاد. یعنی پدرش طردش کرد، تردید به قتلش کرد و نهایتاً ابراهیم تبدیل شد به ابراهیم. ابراهیم یعنی پدر همه مثلاً چیز، همه قومها.
ابراهیم مثل یک پدری که اول کار خودش، رابطه اش با پدرش و آن درختی که در آن بود قطع شد، خودش تبدیل به ریشه یک درخت جدیدی شده که حالا از اینجا ادامه پیدا میکند و گفته میشود که و وهبنا له اسحاق و یعقوب و این در واقع شروع ماجرای آلیعقوبه که ما دقیقاً در ابتدای سوره پایانش را دیدیم که چه جوری با یحیی و عیسی به انتها رسید.
یک سوالی که قبلاً هم مطرح کردم این است که چرا اسماعیل اینجا ذکر نشد؟ ما مسلمانها را اسماعیل حساسیت داریم. ماجرای اسماعیل و اسحاق را احتمالاً تا حدودی میدانید دیگر.
اسماعیل فرزند اول ابراهیمه. ابراهیم صاحب فرزند نمیشد از همسرش ساره و ظاهراً خیلی هم به تعدد زوجات علاقه نداشت که تا سنین خیلی کهولت همسری نگرفت تا اینکه به اصرار ساره با کنیز ساره ازدواج کرد، هاجر.
و از هاجر صاحب یک فرزندی شد به اسم اسماعیل و بعد از اینکه اسماعیل به دنیا اومد، به طور معجزهآسایی که تو قرآن شرحش هست، خداوند مشکل ساره را حل کرد و یک فرزند اسحاق را از ساره خدا به ابراهیم داد.
اسماعیل پس پسر بزرگه، اسحاق پسر کوچیکه. ولی اینجا اصلاً خبری از اسماعیل ماجرای آل یعقوبه که ما دقیقاً در ابتدای سوره پایانشو دیدیم که چه جوری با یحیی و عیسی به انتها رسید.
یک سوالی که قبلاً هم مطرح کردم این است که چرا اسماعیل اینجا ذکر نشد؟ ما مسلمانها به اسماعیل حساسیت داریم. ماجرای اسماعیل اسحاق و احتمالاً تا حدودی میدانید دیگر. اسماعیل فرزند اول ابراهیمه.
ابراهیم ساره فرزند نمیشد از همسرش ساره و ظاهراً خیلی هم به تعدد زوجات علاقه نداشت که تا سنین خیلی کهولت همسری نگرفت تا اینکه به اصرار ساره با کنیز ساره ازدواج کرد، هاجر و از هاجر صاحب فرزندی شد به اسم اسماعیل و بعد از اینکه اسماعیل به دنیا آمد به طور معجزهآسایی که تو قرآن شرحش هست، خداوند مشکل ساره را حل کرد و یک فرزند اسحاق را از ساره خدا به ابراهیم داد.
اسماعیل پس پسر بزرگه، اسحاق پسر کوچیکه ولی اینجا اصلاً خبری از اسماعیل نیست تا بعدش. بعدش یک جوری به اسماعیل اشاره میشود. اصلاً طوری گفته میشود که و وهبنا له اسحاق و یعقوب. یعقوب که نوهست، اصلاً پسر نیست. اگر کسی ندونه فکر میکند اینها پسرای ابراهیمن. من قبلاً هم این سوال را مطرح کردم که اسماعیل چرا اینجا حضور ندارد جزو آل ابراهیم؟
به هر حال این من بیشتر از این نمیخواهم خیلی در مورد این ماجرا صحبت بکنم. فکر میکنم این آیات یک چیز خیلی روشنی را در واقع اینکه چطور سلسله ابراهیم شروع شد، چطور یک انسانی رسالت جهانی پیدا کرد و دیگر نه قوم، ابراهیم قومی ندارد به آن معنایی که پیامبرهای دیگر دارند.
این پیامبرهای دیگر مثل شعیب. این خیلی نکته جالبیه که اصلاً شعیب را نگاه کنید. شعیب را که نگاه، تو آن لحظهای که با موسی ملاقات میکند شما هیچوقت فکر کردید از این پیامبرهای بعد اینکه قومشون متلاشی میشود و عذاب میشوند چیکارهن؟ چه کار میکنن؟ میبینید هیچ کاری نمیکردن.
نمیرفتن سراغ یک قوم دیگر. شعیب در بیابان یک خونهای دارد بوستان تربیت میکند. نیست اینجوری؟ ها؟ اینجوری نیست که بگویید حضرت لوط خب نجاتش دادن از قوم خودش بعد کجا رفت؟ هیچوقت شما نمیشنوید که اینها بعد از نابودی قوم خودشان کجا رفتن. رسالت خودشان را انجام دادن. اینها رسالتشون در مورد قوم خودشان.
ابراهیم ولی اینجوری نیست. ابراهیم یک آدمیه در سراسر دنیا دارد حرکت میکند. اصلاً قوم ندارد. اینجوری نیست که یک جایی بشینه موعظه بکند برای مردم. فقط با قوم خودش اول یک درگیریهایی داره، خب دیگر خیلی آدم سریع و سادهای هم هست، بگذارشون را میشکنه، این کارهای خاصی میکند دیگر.
و واقعاً ببینید دیگر حالت ابراهیم یک طوریه که خب قومش عذاب نمیشن. این را در واقع اخراجش میکنند یک جوری، پدرش این را طرد میکنه، قومش در واقع بیرون میکنه، خودش میرود. وقتی از قوم خودش کنده میشود بدونید که قوم ابراهیم عذاب نشدن. این آدم انگار بعد از این لحظهای که این اتفاق افتاده شروع یک چیز جدیدی در دنیاست.
این آدم دیگر متعلق به این قوم تنها نیست. و نشانههاشم این که برخلاف بقیه آدمها مکس نمیکند تو قوم خودش، مهاجرت میکند و بعد میبینید در این منطقه وسیع در کل خاورمیانه فعالیت میکند. یعنی در واقع تمام این منطقهای که ما الان بهش میگوییم خاورمیانه، ابراهیم تقریباً یک اطرافشو رفته و یک کارهایی کرده به دستور خدا.
از بنیان کردن مثلاً خانه کعبه للناس تا مثلاً آنور که آل اسحاق قوم بنیاسرائیل را تشکیل دادن، قوم بنیاسرائیل رسالت جهانی داشته. خیلی مهم است این را بفهمید. قوم بنیاسرائیل قومیایه که مثل یک پیامبر، با عرض معذرت، ببخشید، من وارد بحث یهودیها، وارد بحث یهودیها بشویم بدتر از این هم میشنوید.
قوم بنیاسرائیل عین یک پیامبر در بین مردم در جهان رسالت دارد. رسالت بنیانگذاری مثلاً جامعه یکتاپرستی و آن نظمها. حالا اینکه رسالتشون را چطور انجام میدهند این بحث جداست. این رسالت تو آن قوم وجود دارد. در آل ابراهیم، در آل یعقوب، نه فقط در پیامبرانش.
در کل این مردم بنا به دلایل قرآنی یک چنین ویژگیای وجود دارد. یعنی خدا تا یک جایی انبیا را انتخاب میکرد تا به یک جایی رسید که یک قوم را انتخاب کرد. اینها برگزیده شدن برای اینکه یک رسالتی را انجام بدن. در اینکه چقدر خوب رسالت را انجام، آن یک بحث جداست.
رسالت جهانی ابراهیم
این رسالت به قوم ببینید به وضوح رسالت جهانی یعنی حضرت ابراهیم پیامبر ناس امام ناس شما در مورد پیامبران دیگر تا لوط قومش شعیب قومش نمیدانم هر کسی یک قومی دارد تو آن قوم کار خودش را انجام میدهد و به نظر میرسد.
بعد از اینکه کارش با قوم خودش تمام میشود دیگر رسالت خاصی ندارد برود تمام مثلا این ور آن ور دنیا در واقع یک جوری رسالت های پیامبران به آن وابستگی های تکوینی شون مربوط میشود مثل این مثلا من چطور میگویم آدمی به وجود میآید جای خالی را پر کند یک قومی وجود دارد گمراهه یک جای خالی یک نبی وجود دارد به هر حال از یک آدمی که طبعاً باید آدم صالحی به یک معنایی باشه فرزندی متولد میشود.
این رسالت بهش متعلق میشود و اینجوری نیست که این آدم خیلی آدم اینترنشنالی باشه خب ولی در مورد ابراهیم این نقطه شروع اینجا در واقع به وضوح دارد بیان میشود تعلقات تکوینی اش پاره شد چون پدرش گفت من تو را میکشم خب دیگر یک چیزی پاره شد اینجا دیگر اگر آنجا بمونه پدر میخواهد پدر قصد قتل فرزند خودش را کرده و میخواهد که در واقع این را به هر طریق ممکن طردش بکند و این طرد اتفاق افتاد من نمیگویم که ممکن است آدم هایی بودن قبل از ابراهیم هم خیلی آدم های خوبی بودن.
این یک موقعیت خاصی که ابراهیم میتواند در واقع لن ناس حالا کار بکند برای اینکه تعلقات تکوینی ندارد رسالت برای خانواده و قوم خودش دیگر به نظر نمیرسه ندارد بگذارید بشنوم بگذارید سوالتون به اینجا مربوط نیست آیا این بقیه مطلب همین است دیگر ها در مورد آدم های دیگر چه جوری به ارث میرسد کی دوباره مثلا چه اتفاقی برایش میفته شما سوالتون نه تقاضای من همین بود که میخواستم بپرسم اینکه چه جوری میشود که تو این
سلسله که حالا اولش را میفهمیم که چه جوری رسالت جهانی دارد منتقل میشود چه جوری میشود تو این سلسله بعضی ها مثل شعیب رسالت جهانی ندارند.
ولی بعضی ها مثل عیسی و نه رسالت جهانی نداشتنش قوم بنی اسرائیل رسالت جهانی حالا هر پیامبری در این قوم ممکن است وظایف خاصی را دارد انجام میدهد این بنی اسرائیل و اتفاقات داخلش تو را خدا از این موضوع بگذارید کنار شعیب به دلیل اینکه جز بنی اسرائیل جهانی نیست ولی بنی اسرائیل جهانی این سلسله حضرت محمد و اینها همه جهانی اند.
یعنی کلاً هرچه از ابراهیم میآید پایین کلاً جهانیه همه چیز دیگر جهانیه این سلسله انبیا جهانی اند محدودند به بنی اسرائیل تا یک حدی برای خاطر اینکه بنی اسرائیل قومی که دارد یک رسالت را انجام میدهد اینها قرار است یک جامعه یکتاپرست را بیارن رسالتشون این است و خب دیگر میبینید به کجاها میرسد و چه میشود.
ولی به هر حال موضوع این است که این رسالت شروع شده از حضرت ابراهیم و این به نظر نمیاد قبلش اتفاق افتاده باشه تنها کسی که نزدیک به رسالت جهانی حضرت نوحه برای خاطر اینکه به نظر میآید یک در سطح وسیع پاکسازی برایش انجام میشود ولی باز شما نوح را در بین قوم خودش میبینید و بعد از طوفان نوح به نظر نمیاد از نوح فعالیت های خاصی انجام داده باشه این ور آن ور دنیا کاری کرده باشه ولی شما در مورد من یادم نمیاد واژه ناس در مورد هیچ کس به غیر از مثلا.
ابراهیم و میشود این را دقیقاً چک کرد که هیچ جایی در مورد انبیای دیگر خارج این سلسله اصلاً حرف از ناس هست یا نه همش در مورد قومش دارند کار میکنند لوط با قوم خودشه نمیدانم صالح همینجور اینها پیامبر قوم خودشان هستند خب بگذارید.
حالا من میخواهم یک جوری در تایید این حرف اولاً این تن به یک معنایی یک جور دیگر ای در قسمت اول آمده کسی حضور ذهن دارد که چه اشاره ای به
این موضوع شبیه موضوع پدر ابراهیم و طرد شدن از خانواده و این حرفها در قسمت اول و دوم هست هر دو جا در مورد برگردم یک جای دیگر که از هر دو جا در مورد عیسی و یحیی یک حرف عجیبی زده میشود و بروند به والد و لم یکن جباراً عصیا که آدم تو سه ذهنش.
سوال ایجاد میشود که یعنی چه اینها جبار و عصی بودن الان در مورد حضرت یحیی جبار و عصی یعنی اینکه اینها اصلاً ببینید تولدشون طوریه اینها تعلقات اصلاً عیسی تعلق تکوینی ندارد مادرشو ترک میکند دقت میکنید به دلیل این نوع و یحیی هم همینطور ببینید این دو تا پیامبر شهرت دارند به اینکه هیچ وابستگی به خانواده شون نشان نمیدادن و این در واقع آن آیه ها دارد این را میگوید در مورد این دو نفر اصلاً فکر نکنید که اینها آدم هایی بودن که یا دیگر خارج این سلسله اصلاً هر وقت ناس هست یا نه همش در مورد قومش دارند کار میکنند.
لوط با قوم خودشه، نمیدانم صالح همینجور اینا، پیامبر قوم خودشان هستند. خب، بگذارید حالا من میخواهم یک جوری در تأیید این حرف، اولاً این تم به یک معنایی یک یک جور دیگهای در دو قسمت اول آمده.
کسی حضور ذهن دارد که چه اشارهای به این موضوع شبیه موضوع پدر ابراهیم و ترک شدن از خانواده و این حرفها در قسمت اول و دوم هست؟ هر دو جا در مورد هر گام یک جای دیگر میگوید که هر دو جا در مورد عیسی و یحیی یک حرف عجیبی زده میشود و برّاً بوالدیه و لم یکن جباراً عصیا.
که آدم تو سه ذهنش سؤال ایجاد میشود که یعنی چه اینها جبار و عصی نبودن و آن در مورد حضرت یحیی جبار و عصی. برای اینکه اینها اصلاً ببینید تولدشون طوریه. اینها تعلق اصلاً عیسی تعلق تکوینی ندارد. مادرشو ترک میکند. دقت میکنید؟ به دلیل این نوع و یحیی هم همینطور.
ببینید این دو تا پیامبر شهرت دارند به اینکه هیچ وابستگی به خانوادهشون نشان نمیدادن. و این در واقع آن آیهها دارند این را میگویند. در مورد این دو نفر اصلاً فکر نکنید که اینها آدمهایی بودن که مثلاً یک جوری خانوادهشون را ترک کردن، عصیان کردن و رفتن.
آدمی میفته که دنبالشم قرار است که به قتل برسد فرار میکند و میرسد به جایی که شعیب را میبیند هیچ اصلاً خانواده دیگر ندارد در این دنیا میدانید اصلاً اینجوری نیست که تعلقات خانواده ای اصلاً هیچی ندارد تک و تنها مثلاً به اصطلاح یک لاقبا ولی بیابانی یک آدمی که شایستگی شو دارد و شعیب هم پسر ندارد دختر دارد و اینکه میبینید گوسفند ها را دخترا دارند برایش آب میکشن و این مشکل اینجوری حل میشود دیگر اینجا یک جای خالی وجود دارد که این آدمی را پر میکند درسته؟
بنابراین حضرت موسی یک ویژگی دارد که اینجا ذکر شده آدمی که نه اینکه سرسلسله است ولی پسر کسی که پیامبر مثلاً اصلی زمان بوده نیست و طی یک روندی تو قرآن نقل میشود که این چه جوری در واقع به شعیب منتقل شد و بعد بزرگترین رسول در واقع بنی اسرائیل شد دیگر که ویژگی های رسالتی خیلی خیلی خاصی دارد و. بعد در مورد حضرت موسی این مسئله در واقع وجود دارد شما در مورد پیامبر خود ما که به نوعی
سرسلسله است حالا به هر حال حداقل ما مطمئنیم که در پدرش و اینها یک شما میبینید که آدمی که پدر مادر خودش را در کودکی از دست میدهد و یک جوری از نظر خانواده در شرایط غیر عادی قرار دارد دیگر تعلقات خانواده گیش به طور طبیعی بریده شده آدمی که.
اصلاً پدر خودش را ندیده مادر خودش را از دست داده و یک جوری تو آن قوم دارد انگار تک و تنها زندگی میکند میکند وابستگی های قومیش کم و چیزی که من تاکید دارم کلاً اینجوری است که شما مثل این روال تعلق گرفتن این رسالت ابراهیمی شروعش و تعلق گرفتنش انگار وابسته است به اینکه شما یا پدرتون یک کسی یک جوری باید این ویژگی را داشته باشید که بتوانید جهانی باشید و مجدداً تاکید میکنم اینترنشنال شدن چنین یک کاری اینجوری نیست که شما یک لحظه اراده بکنید که خب من دیگر.
اسماعیل و کعبه
اصلاً به خانواده ام به کشور خودم اصلاً هیچ کاری ندارم من این موضوع اینترنشنال ام که مثلاً برای بشریت میخواهم کار بکنم حالا من نمیدانم استعداد های ما چه ها هست که بخواهیم برای بشریت یک کاری بکنیم اگر چیزی هم باشه به هر حال موضوع نرمی که به این سادگی ها نیست من میخواهم به عنوان نکته آخر مطابق با روالی که همیشه تو را دارد برسیم سراغ برویم سراغ حضرت اسماعیل این چه حضرت اسماعیل چه اتفاقی برایش افتاد؟
من فکر میکنم هیچ شکی تو این وجود ندارد که حضرت اسماعیل به عنوان فرزند ارشد جانشین حضرت ابراهیم بود و برای همین همراه با حضرت ابراهیم رفتن و کعبه را ساختن درسته؟
کعبه را برای الناس ساختن دیگر دقیقاً یکی از مهمترین کار هایی که در رسالت جهانی حضرت ابراهیم انجام داد بنا کردن کعبه بود و کسی که باهاش این کار را انجام داد حضرت اسماعیل بود هیچ شکی بین حداقل برای مسلمون ها تو اینکه چنین اتفاقی افتاده نیست به نظر میآید که همه چیز دال بر این است که جانشین حضرت ابراهیم حضرت اسماعیل نه حضرت اسحاق ها چه اتفاقی میفته که ولی برنامه الهی این است که آل در آل اسحاق بنی اسرائیل در واقع رسالت را به عهده بگیرند ولی از اول اینها یادتون باشه در قرآن تاکید میشود.
این ابراهیم و اسماعیل که داشتن کعبه را میساختن دعا کردن که اینجا یک رسول بزرگی انگار بیاید که مثلاً کتاب و حکمت آموزش بده درسته؟ حضرت اسماعیل چه جوری خلق شد از اینکه این رسالت در واقع بهش نرسید من میخواهم این موضوع را حداقل مطرح بکنم این ماجرای درخواست از ابراهیم که اسماعیل را سر ببره به این موضوع مربوط نیست؟
یعنی این آن چیزی که سر بریده شد تعلقات تکوینی بین ابراهیم و اسماعیل نبود یعنی برنامه این شد که اسحاق رسالت را از ابراهیم تحویل بگیرد در حالی که طبیعی انگار این بود که اسماعیل کسی باشه که به عنوان فرزند ارشد این نیاز را باید برطرف بکند برای پدرش و یک چیزی انگار اینجا لازم است که این اتفاق در واقع بیفتد یک جوری بین رشته بین ابراهیم و اسماعیل باید بریده بشود و این با دستور قتل اسماعیل در واقع و پذیرش اسماعیل که توسط پدرش کشته بشود اینها همه.
این آدم هایی که این ویژگی را دارند انگار یک جوری قرار است توسط پدرشون کشته بشوند ابراهیم اینجوریه، موسی اینجوری است به نوعی اسماعیل برعکس انگار این رشته رسالت جهانی متعلق بهش بود و بعد بریده شد توسط اینکه ابراهیم دستور پیدا کرد که انگار این موضوع را از بین ببره و آن هم پذیرفت و رفتن و این کار را تا لحظه آخر هم با جدیت و صبر انجام دادن و اینجا در واقع انگار لحظهایه که رسالت متعلق شد.
یعنی وقتی شما وقتی ابراهیم نیت واقعی کرد که این را از بین ببره حالا دیگر فقط اسحاق مانده دیگر. یک جوری انگار این رشته وصل شد به اسحاق و این برنامهایه که خداوند داشت.
مثل من بارها این را حالا به عنوان یک همینجوری یک عبارت تمثیلی به کار میبرم. انگار اسماعیل و این کعبه اینها نیروهای ذخیرهان. یک چیزی اینجا باقی موند برای خاطر اینکه اگر آنجا اوضاع خوب پیش نرفت که احتمالاً واضح بود که خیلی خوب پیش نمیره برای خاطر اینکه این کار سعینیایه که مثلاً در آن دوران بتپرستی قبل از حضرت عیسی یک قومی بیان و خیلی شاهکاری به وجود بیارن، اینها اینجا اصلاً إبراهيم · ۳۷رَّبَّنَآ إِنِّىٓ أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ ٱلْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ فَٱجْعَلْ أَفْـِٔدَةًۭ مِّنَ ٱلنَّاسِ تَهْوِىٓ إِلَيْهِمْ وَٱرْزُقْهُم مِّنَ ٱلثَّمَرَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَپروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّهاى بىكشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند. ذیزرع اینکه ابراهیم دستور پیدا کرد که این آدمها را اینجا بگذارد ولی رسالت منتقل شد به اسحاق از اسماعیل.
من میخواهم بگویم نشانه اینکه اسماعیل رسالت را انگار یک جوری به طور طبیعی دارد این است که اسماعیله که کعبه را همراه با ابراهیم میسازه نه اسحاق. و این دستور دستوریه که در واقع انجامش توسط ابراهیم و اسماعیل، اسماعیل را از پیغمبری که رسالت جهانی داشته باشه خلق کرد.
و علت اینکه در آن ماجرا وقتی دارد نقل میشود اسم اسماعیل میآید برای اینکه اسماعیل تو این سلسله که رسالت جهانی دارند نیست. اسحاقه که این را تحویل میگیرد از ابراهیم و به یعقوب میدهد و بعد به یوسف و همینجور مثلاً این سلسله دارد ادامه پیدا میکند. دقت میکنید؟
و من به عنوان شاهد میگویم همین آیات مربوط به اسماعیل را بخوانید. میگوید مريم · ۵۴وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ إِسْمَٰعِيلَ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ صَادِقَ ٱلْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًۭا نَّبِيًّۭاو در اين كتاب از اسماعيل ياد كن، زيرا كه او درستوعده و فرستادهاى پيامبر بود. رسول بود، نبی بود و کان یامر اهله بالصلاه و الزکاه و کان عند ربه اهل خودش را دعوت میکرد به صلاه و زکاه.
دقت میکنید؟ یعنی رسالتش همین بود. اسماعیل محدود شد به اینکه همونجا خانواده خودش را انگار رسول خانواده خودش باشه، نبی خانواده خودش باشه در حالی که کعبه را قبل از این ماجرای سر بریده شدن، سر بریده شدن تمثیلی قبلش کعبه را برای ناس داشتن میساختن.
یک همکار اسماعیل ابراهیم بود در رسالت جهانی که ابراهیم داشت و اینجوری است. من فکر میکنم تصور مثلاً از ابراهیم هم احتمالاً این بود خب این چیز است دیگر جانشینشه و مهمترین کاری که دارد انجام میدهد خداوند اینجوری خواسته که ابراهیم و اسماعیل با هم این کار را انجام بدن.
و این آیه شاهد این است که دیگر اسماعیل بعد از این ماجراها محدود شده به همان آدمهایی که تو آن وادی غیر ذیزرع ساکن شدن. همان اهل خودش را دارد به نماز و در واقع تبلیغ میکند. نبی هست. ببینید رسول و نبی بودن که ربطی به این ندارد که تو آن سلسله باشی یا نباشی.
به هر حال این ماجرا فکر میکنم زمینهساز این بود که یک به طور غیر معمول اسحاق جانشین حضرت ابراهیم بشود. من بعداً نمیآید اگر یک خورده وقت داشته باشیم. ساعت چنده دقیقاً؟ ۸:۰۰. چند دقیقه یک چیزی را کلاً دیگر مشکل را حل بکنیم.
یک یهودیها که کلاً معتقدن که اسماعیل چون بعد پسر هاجر بود یهودیها ایدهشون این است که اسماعیل را ابراهیم ترک کرد برای خاطر اینکه خب رفته بود مثلاً یک همسری گرفته بود، مثلاً همسری که برده بود و مثلاً اصلاً همسری نداشت، بعد ازش بچهدار شده بود بعد خدا بهش اسحاق را داد.
بعد دیگر خب مثلاً بین ساره و هاجر و اینها اختلافهایی افتاد و بعداً یک جوری شد که ابراهیم برای اینکه این مشکلی به وجود نیاد هاجر و ابراهیم و اسماعیل را برد یک جای دیگر انداخت و آمد سراغ خانواده.
آنها را به عبارت تو این است. اسماعیل و هاجر را فرستاد یک جایی و مثلاً دیگر وسط حالا بیابون مثلاً یک ذکری هم ازشان تو تورات نمیشود. اصلش اسحاق بود برای اینکه فرزندی بود که فرزند زن اصلی ابراهیم بود و این حرفها. به طور معجزهآسا به وجود آمده بود.
بعد اسحاق قطعاً اینجوری هست. ولی داستان مسلمانها این نیست که اسماعیل برگردان اینجا مثلاً انداختن و آوردن. برنامهای بود، اسماعیل رفت آنجا موند و قرار شد که اینور سلسله ادامه پیدا بکند. به هر حال ایدهی یهودیها نسبت به و مسیحیها نسبت به ماجرای اسحاق و اسماعیل این است که اسماعیل را تحویل میکنند.
اسحاق فرزند اصلیه و اصلاً قرار نبوده اسماعیل کارهای باشه و اینها. و آن کسی که قراره، این نکتهای که میخواهم بگویم اینه، در روایت یهود و مسیحی آن کسی که قرار است ذبح بشود اسحاقه. و معلوم هم نیست چرا قرار است ذبح بشود.
یعنی توضیحی وجود ندارد که چرا و من به نظر من توضیحی وجود داره، به غیر از حالا معنویتی که تو این کار هست، که چرا این حکم غیرعادی در واقع از ابراهیم خواسته میشود که اسماعیل را بکشه. آنها میگویند کسی که قرار بود کشته بشود اسحاقه. هیچی دیگر خیلی عجیبه این است که بعضی از مفسرین قرآن و بعضی از عرفا و متفکرین اسلامی هم میگویند اسحاقه.
میگویند که تو قرآن مثلاً هیچجا گفته نشده که آن آدم اسماعیل. واقعاً اسم اسماعیل نمیآید. تو سوره صافات که این ماجرا ذکر میشه، کلمهی اسماعیل ذکر نمیشود آنجا. میگوید که ابراهیم آمد به پسرش گفت، پسرش هم گفت این کار را بکن و رفتن کردن. من فقط میخواهم این را به اصطلاح دیگر چیزش کنم، یعنی به نظر من بدیهیه.
اولاً با منطق، چطور، من الان یک منطقی دارم برای اینکه چرا اصلاً این ماجرا چیست که اسماعیل باید ذبح بشه؟ و به غیر از این، به نظر من قرآن با صراحت میگوید که اسماعیل. من این را بخونم، و به نظر من خیلی عجیبه که یک عدهای حالا تحت تأثیر اینکه یهودیها و مسیحیها اصرار دارند که این اسحاق بوده، من نمیدانم چرا.
من فکر میکنم تو سوره صافات را شما بخونید، واضح است که این آدمی که اینجا هست، اسماعیل. یک لحظه اجازه بدهید. خب بگویید. چیست سوالتون؟ اصلاً بگوییم باید استدلال شما اتفاقاً اینکه اسحاق سر بریده بشود طبیعیتره. چرا؟ قاعدهای که من میگم، نمیدانم کسی که رسالت جهانی داره، جهانشمول باید پیدا بکند.
نه، نه. کسی رسالت جهانی باید پیدا بکند. کسی رسالت جهانی باید پیدا بکند. کسی که پدرش رسالت جهانی ندارد و میخواهد رسالت جهانی پیدا بکند. خب پدرش که جای خالی، آدمی که رسالت جهانی را ازش تحویل بگیرد نداشته. مثلاً یک نیازهای شخصی هم مثلاً دارد. خب؟
پدر ابراهیم اینجوری است. ابراهیم میخواهد به عنوان سریا، موسی اینجوری است. ولی اینجا برعکسه. پدر رسالت جهانی دارد و باید به اسماعیل به طور طبیعی تعلق بگیرد. و حالا قطع این ارتباط، در واقع قطع ارتباط آن رسیدن رسالت جهانیه دیگر. رابطهای که بین ابراهیم و اسماعیل هست قطع بشود. درست، اینجا چون اینجا حالت چیزشه، قرینهشه.
پسر جهانیه. حالا مثلاً میندازن یهو خب. از خودش میگیره، از خودش که نه. قضیه را از، دقیقاً نه. اصلاً اینطوری نیست. رسالت جهانی به ابراهیم تعلق گرفت. مسئله این است که کی این میراث را تحویل میگیره؟ اسماعیل یا اسحاق؟ فرض کن به طور طبیعی قرار بوده اسماعیل بهش تعلق بگیرد.
وقتی قرار شده ابراهیم اسماعیل را بکشه، خب دست این میراثبر اسحاق شد دیگر. حالا اینکه تحقق پیدا نکرد این ماجرا، این بحث جداست. تو فکر کنی کار را میکرد ابراهیم، چه اتفاقی میافتاد؟ رسالت نمیرسید به اسحاق. همین اتفاق میافتاد.
آن آدم اینجوری، اجتهادهای تکوینی رابطهاش با این خانواده با این عمل، اگر این قهرمانانه آن پذیرفت این کار را انجام داد، قطع شد دیگر. اینجا جاییه که رسالت تو پدر هست. همیشه چیزه، تو فکر کن در منهای یک داره، این نسل را کشتن در یکی ضرب، در منهای یک قرینهش میکند. آنجا که نیست به وجود میآد، آنجا که هست از بین میرود دیگر.
این را چیز نکن به اصطلاح با آن ماجرا قیاس نکن که آنجا وجود نداره، این قرار بوده. در سوره صافات ماجرا این است. من نمیدانم از کجا شروع کنم به خواندن. رب هب لی من الصالحین فبشرناه بغلام حلیم. میگوید گفت که من از صالحین قرار بده و بشارت داده شد به غلام حلیم.
این غلام حلیم کیه؟ این همونیه که به نظر میآید قرار است ذبح بشود. بگذار اولین دلیل من. میگوید قال ابن، این اونجاییه که با قوم خودش درگیره، میگویند که آتش درست بکنیم بندازیم تو آتش. فرار را به یک کی کردن، فجعلناهم الاسفلین. کیری کردن و این را ما از جزو اسفلین قرار دادیم این قوم را.
خب؟ و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین. ابراهیم رفت. رب هب لی من الصالحین. دعا کرد که خدایا از صالحین به من بده. فبشرناه بغلام حلیم. و بشارت داده شد به غلام حلیم. این پس فرزند اوله دیگر. این اولین باره. خداوند به من رب هب لی یکی دیگر من الصالحین نیست.
رب هب لی من الصالحین انگار اولیه. تازه از قومش آمده بیرون دعا میکند خدایا فرزند صالحی به من بده. خدا میگوید که بشرنا به غلام حلیم. فلما بلغ معه السعی وقتی سعی را به اوج رسوندن، چه سعی ساختن کعبه و همان سعی مثلاً احتمالا انجام مناسک دیگر.
چه چیزی تو قرآن شما اصلا ابراهیم و با اسماعیل اسحاق جایی میبینید تو قرآن که کاری با آن بگوید انجام داده باشند که این مثلاً اشاره به سعی ابراهیم و اسحاق بکند. خب واضح است که الصافات · ۱۰۲فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَو وقتى با او به جايگاه «سعى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين] مىبينم كه تو را سَرْ مىبُرم، پس ببين چه به نظرت مىآيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن! ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت.». من دیدم که باید تو را بکشم.
بعد این قبول میکند و میرود و نادینا یا ابراهیم ان قد صدقت الرؤیا. این آزمایش آشکار. و فدیناه بذبح عظیم و ترکنا علیه فی الآخرین سلام علی ابراهیم کذلک نجزی المحسنین انه من عبادنا المؤمنین و بشرنا به اسحاق نبیا. خب چه جوری میشود گفت که این ممکن است آن یکی اسحاق باشه؟
ماجرا تمام شد میگوید ذبح دادیم فلان و اینها و بشرنا به اسحاق. اصلاً انگار که بعد از این ماجرا اسحاق آمده. من نمیدانم تولد اسحاق رابطهاش با کل ماجرای زندگی اسماعیل از نظر تاریخ چه جوریه؟ ابهامهایی وجود دارد. فکر نمیکنم فاصله اصولا اینجوری باشه که بعد از این ماجرا اسحاق متولد.
ولی لا قبول کنید که از نظر تاریخی اسحاق خیلی زودتر از اینها بعد از اسماعیل به دنیا آمد. و وقتی که اینها رفتن کعبه را بسازن اسحاق پیش مادرش هست. خب؟ ولی اگر ما اطلاعات تاریخی نداشتیم این آیه را یک جوری نقل میکند اصلاً انگار این اسحاق بعدش به وجود آمده.
متوجه هستید؟ اصلاً من هم صراحت یعنی چی؟ آیا کلمه اسماعیل آن اول نیومده؟ صراحت ندارد. بدیهیه که این آیات دارند میگویند که اولی آن ماجرا برایش پیش آمد دومی هم اسحاق بود. که مسلمونهایی هم هستند که معتقدن که اسحاق بوده کسی که باید ذبح بشود. هرچند اقلیت مطلقن. ولی من نمیفهمم چه جوری ممکن است.
چرا من معمولاً حرفهای اقلیت مطلق را نقل نمیکنم؟ چرا دارم این را نقل میکنم؟ برای اینکه آدم خیلی مهمی هست تو این چیز. ابن عربی میگوید اسحاق بود. میگوید من در مشاهدات نمیدانم عرفانی خودم در نمیدانم با روح اینها ملاقات کردم. خب آقا روح اینها من نمیدانم خلاف قرآن بهت گفتن بنابراین باور نکن.
این چیزی که در قرآن هست صراحت دارد که کسی که قرار است ذبح بشود اسماعیل. هیچ جوری نمیشود این را توجیهش کرد. و به نظر من از نظر منطق هم معنی ندارد کسی که جانشین ابراهیم بگویم جانشین اینجوری واقعاً جانشین شدن را مثلاً اینجوری بکشه. بعداً اومدیم آن را کشت. بعد چه میشه؟ بگذریم.
پایان این بخش سوره
حالا به هر حال این قسمت سوره را من فکر میکنم دیگر کم و بیش تمام کردیم. من خیلی نمیخواهم بحث را در مورد سوره ادامه بدهم. یک جوری زودتر برویم سراغ بحث کردن در مورد اهل کتاب به طور کلی و یا به طور جزئی با حد یک سری با رعایت یک سری شرایط و حدود.