→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۱۲ · سورهٔ مریم

اختلاف در عیسی و روز حسرت

۱۰,۵۶۲ واژه · ۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه ضابطهٔ خوانش جداگانهٔ داستان زکریا و مریم در سورهٔ مریم توضیح داده می‌شود. حذف نقش همسر زکریا، مدل‌سازی تولد، و حس باروری در روایت بررسی می‌گردد. بحث به تجربهٔ ابن‌عربی در فصوص، ولایت و انتقال میراث می‌رسد.

ضابطه خوانش متن و پاسخ به پرسش

خب، بگذارید من مجدداً هی اتفاقاً من فکر می‌کنم خیلی چیز دارم. این سوالی که الان شما کردید، من خیلی سعی می‌کنم که ضابطه من و دل‌بخواه برخورد نکنم با متن، سعی کنم این ضابطه‌ها را بگذارم. گاهی خودم خسته می‌شم از این توضیح‌هایی که می‌دهم.

من الان چندین بار تا حالا توضیح دادم که به چه دلایلی متنی به خودم اجازه می‌دهم که با وجود اینکه خط داستانی و یک خط مفهومی خاصی وجود دارد که داستان زکریا و عیسی و ابراهیم و همین‌جور وصل می‌کند می‌ره، این دو قسمت مربوط به داستان زکریا و مریم را این‌قدر جداگانه دارم بررسی می‌کنم.

اینکه به خودم از نظر به دلایلی به خودم حق می‌دهم که احساس می‌کنم یعنی متن ما را به اینجا می‌کشونه که این دو تا داستان را کنار همدیگر با همدیگر مقایسه بکنیم، یک جوری جدای از بقیه سوره. باز دلایل تکرار بکنم. بدون این بحث هم قرار بود تکرار بکنم.

اولین که بعد از اینکه این دو تا داستان تمام می‌شه، یک قطعه شش هفت آیه‌ای می‌آید که مطلقاً فرمش با فرم این سوره فرق می‌کند. یعنی مثل یک دیوار این قسمت سوره را از قسمت‌های دیگر جدا کرده.

محاله یک نفر این سوره را بخونه و یک خورده طبعش با ریتم آشنا باشه و وقتی که به آنجا می‌رسه، یک جوری حس اینکه انگار به آخر یک چیزی رسیده باشه، ندارد.

سوره می‌دانید معنایش چیه؟ سوره اصولاً چیزی که دورش مثلاً دیوار گرفته باشن، یک مانعی، حائلی وجود داشته باشه. مثلاً فکر می‌کنم شهر دیوارای شهر و سوره یک چیزی شبیه این را سوره می‌گویند. بله. بله. به سوره لهو با بله.

و سوره را به این دلیل سوره می‌گویند که یک چیزی انگار دورش یک چیزی حائل شده دیگر با قبل و مثلاً شروعش که بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مثل درشه که واردش می‌شید، به آخرش می‌رسید یک جوری از یک جوانب مثلاً انگار محاک شده در یک چیز.

یک و سوره‌های قرآن مثل انگار شهرهای یک خورده جدا از هم هستند که حالا به همدیگر راه دارند ولی به هر حال شما می‌توانید بفهمید که این مفاهیم مثلاً در این محدوده آمده.

بعد دقیقاً حالا نه یک دیوار خیلی بلند به اندازه دیوار شهر، ولی واقعاً وقتی این دو تا داستان را می‌خوانید به آن شش هفت آیه می‌رسید، مثل اینکه یک دیواری آنجا وجود دارد. یعنی من احساس شخصی اینه، این می‌تونست یک سوره باشه. نمی‌خواهم نمی‌خواهم بگم، من منظورم این است که از نظر فرم شبیه یک سوره‌ست.

از یک جایی شروع می‌شه، دو تا داستان می‌گه، کاملاً هم از نظر اگر داستان ابراهیم و آن بقیه‌اش نمی‌اومد، لزوم هم ما نمی‌فهمیدیم که یعنی چیز ناتمامی به آن صورت وجود نداشت. می‌گویم منظورم چیه؟ اما این سوره را همین‌جا قطع بکنی، یک جوری به عنوان یک متن مستقل می‌شود این را خوند.

هم از لحاظ فرم به یک جایی رسیده، به یک جایی ختم شده که کاملاً آن حالت به اصطلاح ختم‌شدن را در خودش دارد و هم از لحاظ محتوا هم محتواش می‌تواند جدای از بقیه سوره هم معنی داشته باشه.

ولی خب طبعاً وقتی این را کنار بقیه سوره می‌ذارید، حالا یک جنبه‌هایی‌ش انگار با بقیه رزونانس می‌کند و خیلی مثلاً اینکه آل یعقوب دارد به انتها می‌رسه، نگرانی زکریا، این‌ها کاملاً با توجه به چیزهایی که بعد از این می‌آد، یک جوری برجسته‌تر می‌شود.

این دلیل فرمی، دلیل باز هم لفظی اینکه شما محال دو تا داستان تولد یحیی و عیسی را بخوانید و به دلیل شباهت‌های لفظی، تکرار الفاظ، تکرار سوال‌های مشابه تو ذهنتان مقایسه پیش نیاد.

آن بالا آن سوال را کرد، آن جواب را گرفت، این پایین سوال مشابه را کرد، جوابش خودش فرق می‌کند. این قبول بکنید اگر سعی هم بکنیم نمی‌توانیم از ذهنمون دور بکنیم که این دو تا قطعه را کنار همدیگر بگذاریم و یک جوری ببینیم که شباهت‌هاش چیه، مثلاً تفاوت‌هاش چیه، چرا این‌جوریه؟

آن به اضافه اینکه از لحاظ معنایی، از نظر از لحاظ معنایی هر دو تا در مورد تولدند، ولی در یکی یک مرد مستقلاً دارد انگار تولد را ایجاد می‌کند و در یکی‌ش یک زن به تنهایی.

به تنهایی که البته خب مثلاً ملائکه و ملکوت در این دو تا داستان حضور داره، ولی نمی‌شود از این صرف‌نظر کرد که اینجا مفهوم تولد به یک معنای خیلی کلی و نقش پدر و مادر در تولد نکرده من.

من تفسیر تاریخ نیستم این حرف‌ها را دارم می‌زنم. فکر می‌کنم که واقعاً متن این‌جوری آدمو می‌کشونه به اینجا که یک چنین برداشت‌هایی بکند. یعنی در واقع من یک جوری جدای از مفاهیم کلی که این سوره دارد مربوط به سلسله انبیاست، مربوط به فطرت مثلاً رسله بعد از حضرت عیسی، جدای از آن یک مضمون کاملاً مستقلی اینجا هست.

در عین حال این دو تا داستان مقدمه خوبی هستند برای اینکه وارد آن ماجرا بشین ولی در قطعه اول این سوره یعنی در این دو تا داستان کلاً مفهوم تولد، تولد انسان آن هم و نحوه دخالت زن و مرد در تولد به یک معنایی در واقع دارد بیان می‌شود.

حالا باز تاکیدم را این است که هر دو تای هر دو قطعه جنبه‌های خاص هم دارند. یعنی این‌جوری نیست که همه‌اش کلی باشه فقط مسئله تولد توسط یک مرد، اینکه آن زکریاست، آن کودکی که دارد متولد می‌شود یحیی‌ست، مسئله به انتها رسیدن آل یعقوب همین‌جا در همین قطعه این چیزهای خاص هم می‌بینید یا مثلاً فرض کنید در مورد تولد عیسی مثلاً سخن گفتن عیسی در گهواره یک چیز خاصه، این دیگر یک چیز عمومی مربوط به هر تولدی نیست یا حالا مواجهه مریم با فرشته و یک دیالوگ‌های خاصی که آنجا می‌گذره به نوعی به هر حال مربوط به تولد شخص خاصی به اسم عیسی می‌شود.

اینکه ما به هر حال می‌توانیم از در این متن کلیاتشو جدا بکنیم، این جنبه‌های خاصشو جدا کنیم. من تاکیدم را این است که کلیات زیادن. زیادتر از آن چیزی که در نظر اول شاید به نظر برسد. یعنی عمده داستان مریم به نظر من در واقع کلیه.

و در واقع یک ماجرای تولد و نقش زن در تولد در یک حالت خیلی اکستریم که روشن بشود آن خطوط اصلیش مثلاً به یک معنایی روشن می‌شود. در حالت عادی وقتی مرد و زن هر دو تا در تعامل دارند در به وجود اومدن یک کودک، شما این تفکیک‌ها را ممکن است به خوبی نبینید.

ببینید دو تا دو تا نکته وجود دارد اینجا.

حذف نقش همسر زکریا در روایت

یکی جدا کردن نقش مرد و زن در تولد که در مطلقاً شما می‌بینید که در داستان اول هیچ اشاره‌ای به نقش همسر زکریا نمی‌شود. کاملاً وقتی که زکریا از محراب می‌آید بیرون و اشاره می‌کند که صبر یعنی تازه جاییه که حالا مثلاً بارداری باید شروع بشه، نقش زن باید به اصطلاح انگار این روند را تهدید بگیرد و بعداً منجر به تولد عیسی بشود.

به محض اینکه زکریا می‌آید بیرون و اشاره می‌کند به قومش که تسبیح بکنند یا یحیی خذ الکتاب و بعد یحیی یک دفعه از پشت پرده ظاهر می‌شود بدون هیچ مکس و تاملی و اصلاً هرکی از همسر زکریا نیست.

نه اینکه نقش نداشته، تعمداً از لحاظ ادبی دارد نقش حذف می‌شود برای اینکه شما زکریا را تنها ببینید. و اینجا هم که آن مریم را به وضوح می‌بینید که اصلاً هیچ مردی تاکید می‌شود که با هیچ لمس‌نمی‌کنه در شرع. در شرع.

و از طرف دیگر در هر دو تا داستان به نوعی آن جنبه جسمانی تولد دارد حذف می‌شود. یکی تفکیک نقش زن و مرده و یکی حذف کردن بخش جسمانی. به طور طبیعی تولد یک انسان این مقدمات جسمانی هم دارد. اینکه زکریا پیره، همسرش نازاست. که از لحاظ جسمانی نگاه بکنید هیچ امیدی اینجا وجود ندارد.

فقط یک چیز معنوی وجود دارد که زکریا در واقع به دنیا می‌آید. در آن سمت هم تاکید روی اینکه اصلاً لمسی در کار نیست. مریم همین‌طوری انگار توسط معنا در توصیف بارداری مریم تو قرآن هست که کلمه القاها الی مریم. یک کلمه‌ای حالا اون‌طوری که من قبلاً تو آن داستان آدم خیلی بحث کردم، یک حالتی به مریم انگار دست داد.

یک حال حالی که تبدیل به تولد مثلاً عیسی شد. و بنابراین این داستان دو داستان ابتدا به دلایلی که از در خود متن در واقع برمی‌آد، چه دلایلی این لفظی و فرمی که حالا دلایل معنوی یک جوری ما را در واقع می‌کشونه به اینکه داستان این‌جوری بخونیم.

انگار آن دیوار فرمی را در واقع فعلاً در نظر بگیریم در داخل این از بسم‌الله تا آخر آن را یک جوری این را به عنوان یک متن داریم می‌خونیم و فکر می‌کنم این چیزی است که متن ما را دارد بهش می‌رسونه. نه اینکه تمایل خاصی به این کار وجود داشته باشه.

یک دلیل معنایی دیگر یک زن انتخاب شده در بین تمام زن‌های عالم و دارد در قرآن ذکر می‌شود. دقت می‌کنید؟ مریم یک زن فقط در بین همه زن‌های عالم انتخاب شده و در قرآن دارد چیزی در موردش ذکر می‌شود. آها در مورد زن فرعون یک لفظی در مورد مادر موسی مثلاً فرض کنید.

نه اینکه تأکید می‌شود که مریم را خداوند از بین همه زن‌های عالم انتخاب کرد. یعنی این زن منتخبیه. قرار است یک زن برخلاف آن چیزی که من هی تأکید می‌کنم که زن انگار خلاف طبیعت طبیعت و آن عهد الهی بوده که ذکر بشود ولی مریم از پرده بیرون افتاده و حالا قرار است که در قرآن از مریم یاد بشود با جزئیات.

یعنی به ویژگی‌های زنانه مریم اشاره می‌شود. دقیقاً آن چیزهایی که انگار نباید اشاره بشود. در مورد مادر موسی خداوند الهام می‌کند بهش که مثلاً موسی را در یک تابوتی بگذار یا در مورد زن فرعون همین‌طور یک دعایی از زن فرعون نقل می‌شود یا زن لوط و زن این‌ها هم این‌جوری ذکر می‌شوند ولی چیزی مربوط به زن بودنشون نیست.

مثل اینکه یک مریم آن عنصر خاص که زنانگیش در واقع اینجا مطرحه. زن‌های داستان یوسف، بله زلیخا هم یک جوری از پرده بیرون افتاده بله. منتها به یک معنای منفی دیگر بله. نه زن‌ها زن‌ها نه. زن‌ها را بگذار کنار ولی خود زلیخا با اینکه مستقیماً خیلی زیاد بهش اشاره نمی‌شود ولی به یک معنای منفی از پرده بیرون افتاده.

یکی و نصفی. یک درصدی هم خلاصه اینجا به هر حال یک فصاحتی هست که از پرده بیرون افتاده. ولی اینجا به عنوان یک زن نمونه، یک انسانی که مثل در واقع مریم مقابل پیامبران. شما ذکر زیادی از پیامبران دارید در حالی که دارد بهشان وحی می‌شه، در حالی که دارند برای خدا کارهایی را که می‌گوید رسالت خودشان را انجام می‌دهند.

پس بله انتخاب شده که تو را در بین زنان عالم انتخاب کردیم. در واقع نقش مریم مقابل نقش پیامبران. مرزهایی که در قرآن ذکر می‌شوند خب از مردهای بد مثل فرعون هم هستند که ازشان یک یادی می‌شود. ولی مرد به عنوان مرد نمونه ابراهیمه، موسی‌ست، عیسی‌ست، پیغمبر ماست.

این‌ها کسانی هستند که ازشان ذکر می‌شود و مریم به عنوان تنها زنی که مقابل این‌هاست. کاری که مریم دارد می‌کند پیامبرانه‌ست. پیامبرانه به معنای زنانه‌اش. یعنی همان‌طوری که مرد مورد خطاب خداوند قرار می‌گیره، کلام خداوند را دریافت می‌کنه، وحی می‌شود و کتاب را در واقع به میان بشر می‌آره، عیناً همان نقش مریم دارد که کلمه خداوند را یک جوری دارد به دنیا می‌آورد.

منتها زن در آن جریان به اصطلاح تکوینی مرد در جنبه تشریعیه و این یک قاعده کلی هست. همین دوگانگی بین مرد و زن از همین‌جا می‌آید. من قبل از اینکه ادامه بدهم آها بگذار این حرفو تمام بکنم. اینکه وقتی شما یک زن را به عنوان نمونه دارید معرفی می‌کنید، طبیعی است که جنبه‌های کلی داشته باشه.

یعنی اگر من یک زن خیلی خاصی را که اصلاً هیچ با زن‌های دیگر شباهت نداشته باشه، یعنی این بار یک بارداری را در نظر بگیرم بگویم خب این اصلاً یک کار خیلی خاصی بود که مریم کرد. مثلاً می‌فهمی منظورم چیه؟

هیچ چیز کلی در مریم وجود نداشته باشه برای بقیه زن‌ها. نه به عنوان نمونه، الگو. خب این یعنی من می‌خواهم بگویم یک فشاری روی ما هست که از داستان مریم یک الگوهای کلی در واقع زن نمونه را در واقع دربیاریم.

بنابراین خیلی خاص گرفتن این داستان ما را از یک هدفی به نظر می‌آید دور می‌کند. این هم یک دلیل معنوی دیگر برای اینکه این‌جور این کاری که من دارم می‌کنم درست است. و بگذارید قبل از اینکه ادامه بدهم این را یک تذکری بدهم.

مدل‌سازی و حذف جسمانیت در تولد

که این کاری که در این دارد در مورد تولد انجام می‌شود نقش مرد و زن حذف جسمانیت خیلی شبیه کاری که ما در ساینس موقع مدل سازی میکنیم شاخ و برگ ها را میزنیم چیزها را خالص میکنیم برای اینکه مثلا شما هیچ فرمولی که مینویسید در علم این‌جوری نیست که واقعا آن فرمول از جهان خارج یک بار هم حتی اتفاق افتاده باشه به این شکل یک جوری همش.

ابسترکت میکنیم دیگر میبریم همه چیز را در یک حالت های اکستریم مثلا یک سری آثاری صرف نظر میکنیم یک چیزی باقی بمونه که این را بتوانیم خوب برایش فرمول بنویسیم اینجا هم دقیقا یک چنین حالتیه مثل اینکه یک بار زن را حذف بکنید جسم را حذف کنید.

ببینید از مرد چه معنایی چه تاثیر معنوی مرد در تولد دارد و از آن طرف هم زن و جسمش را مثلا این‌جوری فعلا بگذارید کنار ببینید چه معنایی دارد من تاکید بیشترم را بخش مریم بود.

و همین الان هست و یک بار می‌خواهم خیلی مختصر و سریع اشاره بکنم که این اه حالاتی که در واقع ذکر می‌شود چه جوری حالت کلی دارند و در واقع من به یک دلیل دیگر ای هم باز دفعه قبل که اشاره به یک دلیل سولیپسیسی که دیگر اشاره بهش نمیکنم بنا بر باز به یک قاعده کلی که اصلا هیچ چیز خاصی در جهان وجود ندارد.

یعنی هر اتفاقی که برای مریم میفته به نوعی شبیه اتفاقیه که برای هر زنی. در مورد بارداری و تولد میفته منتها در یک سطح بالاتر و یک جوری به اصطلاح خیلی اکستریم این را ما داریم میبینیم یک جوری همه چیز خیلی خالصه برای همین واضح می‌شود وقتی خالصش میکنیم وضوحش بیشتر می‌شود بنابراین من تاکیدم را این است که این دو تا آیه اولی که قبل از اینکه ارسلنا الیها روحنا این دو آیه اول مثل شرایط ایده‌آل برای بارداری زنه برای از لحاظ معنوی نه از لحاظ جسمانی از لحاظ معنوی این عبارت مريم · ۱۶وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ مَرْيَمَ إِذِ ٱنتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًۭا شَرْقِيًّۭاو در اين كتاب از مريم ياد كن، آنگاه كه از كسان خود، در مكانى شرقى به كنارى شتافت..

و عبارت و اتخذت مريم · ۱۷فَٱتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًۭا فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًۭا سَوِيًّۭاو در برابر آنان پرده‌اى بر خود گرفت. پس روح خود را به سوى او فرستاديم تا به [شكل‌] بشرى خوش‌اندام بر او نمايان شد.. پس انگار این مقدمات آماده شد فارسلنا الیها روحنا مریم به یک جایی رسید که می‌شود به یک جایی رسید که آماده بارور شدن و به دنیا آوردن مسیح و القای کلمه هست چون ارسلنا الیها روحنا در مورد هر زنی انجام می‌گیرد در واقع هر مردی که خلاصه سراغ یک زن می‌آید از آن مراحل نکاح میگذره در واقع حامل روح الهیه حالا نه روح القدس که باز حالت اکستریمشه ولی حامل روح.

الهیه و تولد این‌جوری صورت می‌گیرد و این دو تا بند اولم مطلقا اشاره در واقع به آن جنبه های معنوی هست که مریم را آماده می‌کند برای بارداری و این جنبه ها که دارد روش تاکید می‌شود فاصله گرفتن از اهل فاصله گرفتن انگار از خانواده و رسیدن به مکان شرقی به همان معنایی که تو سوره نور در موردش بحث کردیم.

و این اتخاذ حجاب که همه اینها در شرایط عادی برای زن در اثر ازدواج در اثر عشق در اثر دخالت. یک مرد به وجود می‌آید یعنی به طور عادی در دنیای واقعی حالا نه خیلی خیلی اکستریم مثل دنیای مریم برای زن این اتفاق این‌جوری میفته وقتی به یک مردی علاقمند می‌شود یک جوری از خانواده خودش از لحاظ نه مکانی از لحاظ روانی فاصله می‌گیرد با یک شخص دیگر ای انگار نزدیک تر از اونی می‌شود که حتی با خانواده خودش بوده و عشق برای زن رسیدن به آن مکان شرقی را. حالا در حد توان هر کسی دارد یعنی دچار آن حالت هایی.

که از آن دریای مواج در بیاید یک جوری به نور به اصطلاح نوری که در تشبیه و کلام هست برسد چیزی که در مرد به طور اضافه وجود دارد و اینجا در سوره نور تمثیلش بودن در بیابان ظاهرا خیلی نورانی ولی تشنگی چیزی که به هر حال اینجا بنابراین این مقدمات و اتخذت من دونهم حجابا ببین وقتی که زن با یک مرد رابطه پیدا می‌کند مثلا کار به آمیزش می‌رسد مرد را در یک قسمتی از حصن خودش انگار وارد کرده. که حتی خانواده خودش را وارد نمیکرده. بنابراین احساسش نسبت به خانواده خودش حالا حجاب داشتن در حالی که قبلاً این احساس را نداشت.

این‌ها این یک جوری مثل پشت پرده و معنای چیزی است که در رابطه زن با مرد اتفاق می‌افتد برای زن. زن نسبت به اهل خودش حجاب پیدا می‌کند. نه اینکه حجابش به طور واقعی فرق کرده ولی حس حجاب پیدا می‌کند. برای اینکه حالا یک لایه‌ی درونی‌تری حس‌اش پیدا کرده که حتی خانواده‌اش هم در آن راه ندارد. همه‌ی این‌ها در واقع یک جوری مقدمات معنوی بارداریه.

من تمام این حرف‌ها را دارم می‌زنم از ذهنتان این تخیلات علمی که بارداری این‌جوری اتفاق می‌افتد که یک سری سلول‌های نمی‌دانم جنسی نه به طور رندوم به سمت سلول‌های نمی‌دانم جنسی ماده حرکت می‌کنند و حالا یک میلیون هستند مثلاً مثل یک دوی ماراتن ممکن است برسن ممکن است نرسن این چیزها را اصلاً به کل از ذهن خودتان پاک بکنید.

اصلاً بارداری این‌جوری اتفاق نمی‌افته. نه اینکه آن شرایط جسمانی مهم نیست. این همه‌چیز تو دنیا همین‌جوریه. یعنی همه‌ی چیزهایی که در عالم اجسام و صورت‌ها می‌گذره یک معانی‌ای دارد و وجود این صورت‌ها هم لازم است. وجود آن معانی هم یک جوری در واقع لازم است.

ممکن است شما خداوند می‌تواند فقط از طریق معنا بدون صورت یعنی صورت‌ها را در واقع خلق کند. که مدام در قرآن تأکید می‌شود که با کلام خداوند با کلام صرف هر چیزی را در واقع تحقق می‌تواند بده. می‌گوید می‌گوییم کن فیکون. بارها این تو قرآن تکرار می‌شود. فقط با گفتن اینکه باش دیگر نمی‌دانم حالا شرایط جسمانی آماده‌ست و این حرف‌ها.

هم از بالا، از پایین هم به نظر می‌شود می‌رسد می‌شود با تهیه کردن یک مقداری از شرایط جسمانی یک چیزهایی را خلق کرد. حالا به طور ناقص و به طور ناپایدار. شما می‌توانید با تزریق یک هورمونی این حالت ترس را به وجود بیاورید. انسان این موجودیه که وصله دیگر از اول تا آخر هم این‌جوری خلاصه از بالای چیزهایی را می‌آورد پایین از پایین چیزهایی را می‌برد بالا.

دیگر من بقیه‌اش را حالا خیلی ارسال رسول واهمه زن از بارداری این‌ها هیچ چیز خاصی در مورد مریم نیست که این در مورد بقیه زن‌ها صدق نمی‌کند. من اشاره کردم به اینکه حامله کردن و مکان دور رفتن از نظر روانی از نظر معنوی برای زن‌ها اتفاق می‌افتد.

به اضافه اینکه آن حالت به اصطلاح یک جوری به ته رسیدن انرژی‌های حیاتی که تمثیلش تو این داستان جز این نخل رفتن به سمت آن درخت خشک خرماست و بعد از تولد دوباره احیا شدن آن انرژی‌ها این‌ها چیزهای کلیه منتها در حضرت مریم شما این‌ها را به طور خیلی خیلی ناب و کاملاً تجسم پیدا کرد می‌بینید.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. نیست. این‌جوری نگاه نکنید که همه‌چیز را تطبیق بدهید. به هر حال یک جایی می‌رسد مسئله تولد حضرت عیسی‌ست و به هر حال یک یعنی اینکه خلاصه یک چیزهای خاصی وجود دارد. در هر چیزی من اتفاقاً این‌همه توضیحات فرم و لفظ و معنا و این‌ها که می‌دهند من خیلی مخالفم با این هم که عرفا خیلی از این کارا می‌کنند.

داستان موسی و فرعون را تبدیل می‌کنند به برخورد عقل و نفس. نه اینکه در برخورد موسی و فرعون یک تجسمی از برخورد عقل با نفس نیست.

ولی اینکه چقدر بخواهیم داستان را این‌جوری به صورت تمثیلی بگیریم و بعد اجزای داستان را حمل بکنیم به یک چیزهایی در مورد عقل و نفس، این خطرناکه. هیچ داستانی به طور کامل تمثیلی به این معنا داستان‌های قرآن هیچ کدومش به طور کامل تمثیلی نیست به این معنا که اصلاً انگار اتفاق نیفتاده.

مثل یک داستان تمثیلی واقعی. و هیچ کدومش هم خالی از تمثیل نیست. من یک دو سه جلسه سعی کردم توضیح بدهم اصلاً اتفاق‌های دنیا این‌جوری است چه برسد داستان‌های قرآن.

به هر حال یک مفاهیم کلی در آن هست. اینکه خلاصه شما باید همیشه جدا بکنید دیگر جنبه‌های خاص را از جنبه‌های کلی. اینکه مریم بعد از بارداری مثلاً سخن نمی‌گوید فکر می‌کنم باز در مورد زن‌ها چیزی مشابهش وجود دارد.

حالا من چون امروز اگر برسیم درباره اینکه چرا زکریا کلامش قطع می‌شود می‌خواهم صحبت بکنم می‌توانیم به نظر می‌رسد قاعده کلی اینجا وجود دارد ولی اینکه فرزند مریم سخن می‌گوید این دیگر به وضوح ویژگی خاص حضرت عیسی‌ست. ما قرار است که از در اینکه عیسی صحبت می‌کند مسیح‌شناسی دربیاریم. اینکه این انسان خاص چیه؟ چه جوریه که حرف می‌زنن؟

می‌دونی منظورم چیه؟ تمام ظرافت و لطف خواندن متنی که شما این چیزها را بتوانید اصلاً تفکیک بکنید دیگه، دفعه یا کلی بگیرید همه چیز را یا همه چیز را بگویید آقا این یک داستان فقط از مریم و چه ربطی به زن و زنانگی و نمی‌دانم بارداری به طور کلی ندارد.

این هم یعنی این حالت‌ها و این اتفاق‌ها فقط در مورد تولد حضرت عیسی صدق می‌کند. بقیه مثلاً زن‌های شباهتی به این چیزها ندارند یا آن حالتی که زکریا دارد فقط در مورد یحیی‌ست. خب من این‌ها را بگذارم کنار. یک برگردیم یک خورده من یادآوری مختصری بکنم آن تئوری کلی تفاوت‌های مرد و زن.

حالا من می‌خواهم یک خورده در مورد آن قسمت زکریا هم صحبت بکنم. کلاً آن دوگانگی که در جهان وجود دارد و در مورد انسان تبدیل شده به این دوگانگی بین مرد و زن که من در جلسات سوره نور یک یک جلسه فکر می‌کنم تقریباً کامل در مورد این دوگانگی صحبت کردم که اساسش دوگانگیه. می‌شود برگردوندش به دوگانگی جذب و دفع.

یک چیزی را از خارج به درون آوردن یا یک چیزی را از درون به بیرون بردن. اینکه مرد در تکلم زن در پیدا کردن حس در مواجهه با جهان مطلقاً برتری دارد به مرد. پر از احساسات و عواطف در برخورد با جهان در واقع تأثیراتی را می‌پذیره در ناخودآگاه خودش ولی نمی‌تواند این را خوب بیان بکند.

نمی‌تواند این را به زبان بیاورد. یعنی تو آن مرحله به درون کشیدن، به درون کشیدن مفاهیم یک جوری زن برتری دارد ولی در بیان مشکل داره، مرد برعکس. مرد خیلی خوب بیان می‌کند ولی چیزی برای بیان کردن معمولاً ندارد.

یعنی خیلی زود خشک می‌شود آن منبع احساساتش و در رابطه عاشقانه است که مرد و زن یک جوری به یک حالت تعادلی می‌رسند. یعنی مرد پر از احساسات و عواطف می‌شه، یک چیز تأثیرپذیر می‌شود و از آن طرف زن به نوعی در واقع به آن روشنایی که در کلام هست می‌رسد. به همین حالتی که حالت شرقی به اشراق.

آن حالت‌های گنگ و احساسات نامفهوم یک جوری برایش معنی پیدا می‌کنه، ربط پیدا می‌کند به چیزهای فرهنگی که در واقع می‌شود نام‌گذاری‌شون کرد. شما قسمت زکریا را که نگاه می‌کنی، نقش مرد در تولد، این همه‌اش حرف داریم. تمام قسمت زکریا حرف زدنه. از خداوند دارد یک چیزی را می‌خواهد. خواستن توسط کلام.

در حالی که مریم وقتی که خبر بارداری را دارند برایش می‌آرن، یک کلمه هم حرف نزده، نه از خدا چیزی خواسته، نه اصلاً. کلامش را بعد از این می‌شنوید که بهش ابلاغ می‌کنند که دارد باردار می‌شود. حالا من بر این که یک در واقع مفهومی که یک مفهومی از تولد داشته باشیم، معنای معنوی‌اش، این چیزهای جسمانی را بگذارید کنار.

آن چیزی که من فکر می‌کنم این دو تا داستان در کنار همدیگر دارند سعی می‌کنند ایجاد بکنن، معنای پشت پرده غیرجسمانی و غیرصوری، آن چیزی که در جهان معنا می‌گذره در اینکه انسانی به وجود بیاید.

مرد طبق معمول کاری که انگار می‌تواند انجام بده این است که انگار یک مفهومی را مرد می‌تواند حالتی رو، مرد استاد این است که یک حالت رو، یک حس را که مثلاً در ناخودآگاه در جنبه عاطفه وجود داره، تبدیل به مفهوم بکنه، مفهوم را تبدیل به کلام بکند. مثل یک ماشینیه که این کار را خوب انجام می‌دهد. و زن یک جوری برعکس.

زن تأثیرپذیری از کلام و هر چیزی که در بیرون هست را به درون خودش می‌کشه. این در آن جنبه به اصطلاح تشریعی، از جنبه تشریعی این اتفاق می‌افتد. یعنی در وقتی به کلام نگاه می‌کنی، یک چنین روندی را در واقع می‌بینی.

انگار یک دور کامله، منتها یکیش یک نیمه را طی می‌کنه، یکی نیمه دیگر. اینکه تولد در واقع حقیقتش چیه، مثل این است که در ضمیر مرد، در ضمیر ناخودآگاهش، در ضمیر پنهانش، یک چیزی شکل می‌گیرد.

حس باروری در ضمیر مرد

مثل یک به قول حالا نمی‌دانم از چه اصطلاحی اینجا استفاده بکنم یک حسی که مربوط به یک کودک می‌شود اصلا این‌جوری نیست که مرد لزوما خودش ایجاد بکند این حس را یا در اختیار خودش باشه یا اراده خودش باشه مثل اینکه مرد به یک چیزی شبیه مفهوم مفهومی که بعدا تبدیل به کودک می‌شود می‌رسد این در ضمیرش هست یک احساسی که زکریا اینجا دارد سعی.

می‌کند با کلام بیان بکند ابراز نیاز دارد می‌کند خواست می‌کند ببینید دارد یحیی را این‌جوری وصل می‌کند آن چیزی را که می‌خواهد. مثلا اینطوری باشه این کار را بکند شما قبل از اینکه یحیی به وجود بیاید کاری که زکریا دارد می‌کند یک جوری توصیف کلامی و مفهومی آن چیزی است که باید به وجود بیاید و اجعل رب رضیا یک جوری دارد انگار دارد این مفهوم را بیان می‌کند برای خداوند که یک چیزی را که می‌خواهد در همه انسانها این‌جوری نیست.

که این خواستن با آن چیزی که واقعا در ضمیرش نقش بسته یکی باشه من می‌خواهم بگویم کودک انگار اول در ضمیر مرد یک اثری ازش در واقع به وجود می‌آید.

حالا ما مسائل سوری و جسمانی جنسیت مرد را خیلی حالا تا حدودی میشناسیم ولی اینکه در از نظر روانی حس باروری در مرد معنایش چیست من دارم سعی میکنم این را بیان بکنم که از نظر روانی انگار در ضمیر مرد یک حسی هست که این بعدا قرار است تبدیل به کودک بشود در هر.

مردی چنین احساسی وجود دارد احساس ناخودآگاهه در مورد زکریا در واقع قدرت این را دارد که این حس خودش را دارد سعی می‌کند بیان بکند و آن چیزی که می‌خواهد خواست زکریا با آن حقیقتی که تو ضمیر خودش هست هماهنگی دارد بر همین است که موفق می‌شود که این خواستشو در واقع جامه عمل بپوشونه میفهمید منظورم چیست من ممکن است یک آدمی باشم در ضمیر من پر از ناپاکی باشه و کودکی هم که در ضمیر.

من نقش بسته کودکی که من می‌توانم در واقع. به این دنیا بیارم مطابق با همان ناپاکی های ضمیر من خیلی موجود ناجوری باشه ولی من دارم مثلا از خداوند می‌خواهم که خدایا یک موجودی مثل حضرت مسیح به عنوان فرزند به من بده می‌گوید این نمی‌شود من می‌خواهم بگویم کودک یک جوری انگار در ضمیر مرد به صورت یک حس ناخودآگاه وجود دارد به ابن عربی اشاره نمیکنم چون این مسئله خیلی کلی تره که اصولا در قدیم می‌گفتند که فرزند سر پدره یک چیز یک رازیه در وجود پدر. در سر یک چیزی شبیه همین چیزی که ما الان می‌گوییم ضمیر ناخودآگاه این است که بعدا از طریق زن.

مثلا تبدیل به کودک می‌شود ولی از لحاظ معنا کودکی چیزی خیلی عمیقی در وجود مرد را که حتی ممکن است مرد ازش خبر نداشته باشه در واقع در عالم تحقق میبخشه فرزند یک جوری ادامه یک حیات پنهانی در مرده حالا این حیات می‌تواند برای خود مرد برای مردی مثل زکریا آشکار باشه یا برای عموم مردها پنهان باشه بنابراین جریان تولد مثل این است انگار.

که یک چیزی در واقع در یک حالا بگذارید من این‌جوری بگویم انگار یک مفهومی یک جوری دارد در عالم که این می‌رود در ضمیر ناخودآگاه مرد بعد حالا می‌تواند تبدیل به خواست بشود می‌تواند تبدیل در مورد زکریا میبینید که این حس این چیزی که در عالم بوده تبدیل به یک حسی شده تبدیل به مفهوم و خواست شده و بعدا تبدیل به یک کودک می‌شود توسط در واقع دخالت کردن یک زن و کاری که در واقع مرد دارد می‌کند اینجا یک جوری انگار.

به پایین کشیدن یک مفهومه در وجود خودش یک تاثیری این‌جوری را در واقع تو این ضمیر ناخودآگاه. خودش به وجود میاره بعد وقتی که مرد و زن با هم ازدواج میکنند و حالا عشقی به وجود می‌آید این‌ها همه می‌تواند کم و زیاد باشه دیگر هرچه پرفکتش این است که واقعا یک رابطه خیلی عاشقانه ای باشه برای اینکه این معنا ها خوب منتقل بشوند و الا تو عالم جسمانی بدون همه این چیزها ممکن است حالا یک جوری یک کودک کم معنایی شکل بگیرد.

ولی یک کودک پر معنا مثل یحیی یا مثل عیسی در یک شرایط خیلی خاص شکل می‌گیرد هرچه رابطه مرد و زن قوی تر باشه هرچه هر کدومشون در واقع یک جوری برای باروری آماده‌تر باشند.

شما در مورد زکریا می‌بینید از نظر جسمانی دیگر آماده نیست ولی روحش سرشار از آن حس به اصطلاح باروری هست. یعنی یک یحیایی را انگار در درون خودش می‌تواند بپرورونه و وارد جهان بکند. با تماس مرد و زن وقتی که مرد و زن در مثلاً رابطه عاشقانه شون به آن حالت یکی شدن می‌رسند انگار این از مرد یک چیزی معنوی منتقل به زن می‌شود.

یعنی به زن یک حالتی دست می‌دهد که این حالتی که تبدیل به کودک انگار دارد می‌شود. زن کاری که در واقع انگار دارد انجام می‌دهد مثل اینکه یک مفهوم را که یک خورده حالت ذهنی دارد هنوز تو عالم مثلاً انگار تشریعه تبدیل به یک چیز تکوینی دارد می‌کند.

در یک جایی انگار در یک مرزی این دو تا به همدیگر خیلی ببینید تفاوت بین مرد و زن مثل اینکه مرد تا آن حالت مفهوم ذهنی خیلی قدرتمنده و تبدیل شدن این به یک حالت جسمانی یک حالت روانی که بعداً تبدیل به حالت جسمانی بشود این در زن قوی‌تره.

یک جوری آن وسط وقتی که این‌ها آن حالت‌های شرقی و غربی خالص خودشان را کنار می‌ذارن به همدیگر نزدیک می‌شوند و از نظر جسمانی مثلاً حالت آمیزش دارند این حالت معنوی مرد به حالت ذهنی انگار تبدیل به یک حالتی در زن می‌شود.

این حالت زن تبدیل به حالت‌های جسمانی می‌شود مثلاً همراه می‌شود حالا از لحاظ علمی با ترشح هورمون‌ها و الی آخر و این حالت که در واقع تبدیل شده یک مفهومه تبدیل به کودک می‌شود.

اینکه در عالم چه اتفاق‌هایی می‌افتد ما یک چیزایی‌شو می‌دانیم در عالم جسمانی همه‌ش هم نمی‌دونیم خیلی چیزاشو نمی‌دونیم همیشه فکر می‌کنیم که خیلی خوب می‌دانیم ولی هی روز به روز اگر ۱۰۰ سال پیش هم فکر می‌کردند کامل فهمیدن ۱۰ درصد این چیزی که الان می‌دونستن هم نمی‌دونستن.

اینکه الان مثلاً ما می‌دانیم که یک جوری سلول جنسی نمی‌دانم مرد کروموزوم‌هاش نصف شده‌ست مال زن نصف شده‌ست بعد این‌ها وقتی که با همدیگر آمیزش پیدا می‌کنند یک رشته از مرد با یک رشته از زن بعد این می‌پیچه یک جاهایی ویژگی‌های ژنتیکی که به وجود می‌آید اینکه مثلاً چه چیزهایی از مرد به ارث برسد چه چیزهایی از زن می‌گویند این‌ها رندومه.

یعنی این‌ها دیگر معلوم نیست. مثلاً یک چیزی یک فرایند تصادفیه که همین‌طوری حالا یک چیزی یک جاهایی این‌ها مثلاً جابه‌جا می‌شوند حالا چند جا مثلاً این اتفاق می‌افتد این‌ها دیگر حالا فعلاً هرچه که نمی‌دونیم می‌گوییم رندومه.

حالا من خیلی مدت پیش این را در اخبار علمی خواندم که دانشمندا کشف کردن و تأیید کردن مهر زدن توسط مجامع دانشگاهی تأیید شده که این مسئله اینکه سلول جنسی نر به سلول جنسی ماده که می‌خواهد برسد سیگنال‌هایی وجود دارد که هدایت می‌کند و این‌ها که خب خیلی ماجرا را معنی‌دار می‌کند از آن حالت رندوم و تصادفی و این‌ها یک خورده درمی‌آره.

به نظر من خیلی این‌جور دیتاها جالبن.

بارداری و حالات روحی

برای خاطر اینکه در عین حال که افتخاری همیشه برای جوامع علمی محسوب می‌شود که چیزهای جدید کشف می‌کنند و هیچ‌وقت خجالت نمی‌کشن که قبلاً چیزهای چرندی را به عنوان قاطع به عنوان اینکه همه‌چیز را فهمیدن گفتن ولی در عین حال ما هر روز به نظر من اخباری که می‌شنویم یک جوری به سمت همان دو سه جلسه صحبت کردم که یک جوری به سمت معنی‌دار بودن چیزها پیش می‌ریم یا به سمت اینکه لااقل جا برای معنی‌دار بودن باز بشود. حالا اگر معنیشو نمی‌فهمیم الان می‌توانیم بگوییم که مثلاً بارداری به حالت‌های روحی مثلاً آن زن می‌تواند ربط داشته باشه.

آن سیگنال‌ها تحت تأثیر ترشحات صمیمیت مثلاً قرار دارد. خب یک ویژگی‌هایی دارد دیگر. هر انسانی که به دنیا می‌آید یک سری ویژگی‌های ژنتیک دارد. نه خداوند همه انسان‌ها را مثل همدیگر خلق می‌کند نه تو خانواده‌های مشابه می‌گذارد. بنابراین آدم‌ها با همدیگر از نظر امکانات تفاوت‌هایی دارند.

تکویناً و تشریعاً. بعضیا مریض به دنیا می‌آن، عجیب‌الخلقه به دنیا می‌آیند. حتماً. آن چیزی که از نظر خدا ارزشه تو همه یکسانه دیگر. یک امانتی دست تو هست حالا یا نگه می‌داری یا نگه نمی‌داری. اینکه با توجه به امکاناتت ازت یک چیزهایی بعداً می‌خواهند. ویژگی‌ها، ویژگی‌ها جزو گوهر وجودی.

تو یک انسانی هستی حالا یک سری ویژگی‌های کم و زیاد داری. ممکن است هوش ریاضیت خوب باشه، هوش عاطفیت صفر باشه، نمی‌دانم همین‌جوری مثلاً یک سری هوش‌های کم و زیاد داشته باشی و الی آخر. دیگر خیلی حد بالاییه، می‌گویم که دیگر چه می‌خوای مثلاً؟ دیگر چه می‌خوای؟ تمام ویژگی‌های اخلاق، آمادگی برای ویژگی‌های اخلاقی.

تو اگر مثلاً پدر و مادرت حتی معتاد باشن، زمینه‌های اعتیاد پیدا می‌کنی. به نظر این‌جوری می‌آید. خب، پیدا کنید. هر آدمی تو این دنیا می‌آد، یک مشکلاتی دارد باید حل کند. یعنی هیچ آدم بدون مشکل، به هر حال مشکلات اجتماعی داره، خانوادگی داره، مشکل از درون خودش هم یک مشکلاتی دارد.

مثلاً یک نفر ممکن است اصلاً هیچ میلی به چیزهای اعتیادآور نداشته باشه، یکی داشته باشه. به هر حال اونی که میل به چیزهای اعتیادآور نداشته باشه، غذا خیلی دوست دارد. یک خورده بیشتر از حد نرمال. به هر حال باید با مشکلات خودش دست و پنجه نرم کند دیگر.

حالا بعضیا تو شرایط بهتر به دنیا می‌آن، بعضیا تو شرایط بدتر به دنیا می‌آیند. تو شرایط، تو موضوع این است که از دست نفس خودت و از دست والد خودت باید رها بشی و یک جوری خودت به چیز برسی. جنبه بالغت مثلاً به اوج برسد. تو اگر فرزند پیغمبر باشی، می‌دونی مشکلت چیه؟

والدت نزدیک به چیز است دیگه، به عقل کله. چگونه می‌خوای تفکیک بکنی والد را از عقل کل؟ می‌دونی منظورم چیه؟ ممکن است تو یک فرزند پیغمبر باشی مثل پسرای یعقوب. حتماً نمازشون را می‌خونن، خیلی با پدرشون هم پیغمبره، از پدرشون هم دوست دارن، چون باباشون را دوست دارند نماز می‌خونن، چون باباشون را دوست دارند بچه باباشون هستند. معلوم نیست این‌جوری به جایی برسی.

این خودش یک مشکل بزرگیه. از یه، از یک جایی به بعد، این مشکلی می‌شود که تو می‌خوای واقعاً استقلال پیدا کنی. یعنی همه این حرف‌هایی که بابات می‌زند را بزنی، ولی خودت بزنی. اگر بابات هیچی بهت نگفته باشه که بری مثلاً یک پیامبری را پیدا بکنی در عالم، به بابات مثلاً پشت بکنی به عواید مشترکانه مثلاً بابات، خب خوب است دیگر.

این مشکل، مشکل تو آن تیک‌آف، تیک‌آف اصلاً حالا بابات می‌گذارد مثلاً بری، اصلاً می‌ری، نمی‌ری، دلت می‌خواهد که در خانه مثلاً همین‌جوری جات گرم و نرم بمونی. به هر حال مردم مشکل دارند. یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه. ریشه‌کن می‌شی. حالا ریشه‌ات هر جا که هست.

خب، زن نقشش این است که آن حالت رو، آن کلمه رو، دقیقاً این چیزی شبیه همونیه که قرآن به عنوان کلمه، کلمه‌ای که مرد در واقع یک جوری انگار القا کرده، آن را در عالم جسمانی ظاهر می‌کند. شبیه اینکه مرد وقتی شعر می‌گه، می‌تواند یک حالتی را که در آن القا شده توسط جهان، معمولاً توسط یک زن، تبدیل به کلام بکند.

زن هنرش این است که در عالم تکوین آن حالت را تبدیل به حالت‌های نزدیک به حالت روانی، حالت جسمانی می‌کنه، اصلاً تبدیل به جسم می‌کند و بعد این جسم را در واقع پرورش می‌دهد تا تبدیل به یک موجودی بشود مثل حضرت عیسی که کلمه مجسمه.

این، این توضیح همین‌طوریه من که فقط مثل چیزه، من برای اینکه یک تصوراتی را پاک بکنم، بهترین کار این است که یک خورده پاکش کنم ولی یک چیزی بنویسم دیگر.

نمی‌خواهم خیلی بگویم که الان این توضیح خیلی دقیق و جامع و جالب دادم یا مثلاً از قرآن استفاده خیلی خاصی کردم. ولی حاضرم قسم بخورم این حرف‌هایی که من زدم خیلی خیلی به واقعیت تولد نزدیک‌تره از این چیزهایی که شما تو کتاب‌های زیست‌شناسی می‌خوانید.

تقریباً هیچ شباهتی به ماجرای تولد ندارد. ماجرای تولد مثل واقعاً دانلود. این انسان‌ها مثل مفاهیم هستند. انگار یک چیزی به ذهن یک مرد در ضمیر ناخودآگاهش ایجاد می‌شود و این منتقل می‌شود و تحقق پیدا می‌کند به عنوان یک انسان. و در همین است که اگر این مفاهیم مخصوصاً مفاهیم خیلی کلی‌ای باشن، این مفاهیم، مفاهیم کلی‌تر و جزئی‌تر دارند.

انسان‌هایی هستند مثل حضرت مسیح که به آن نوک هرم خیلی نزدیک‌ان. یا مثل حضرت یحیی. یعنی شما حضرت یحیی را مثل یک مفهومی که به راحتی می‌شود توصیفش کرد. یحیی، مسیح‌اش چیه؟ من حالا بعداً در یک جلساتی که کم هم طول نمی‌کشه در مورد مسیح‌شناسی دیگه، به خصوص یکی از مهم‌ترین وظایف ادیان این است که مسیح‌شناسی کنند.

همه ادیان ابراهیمی یک جوری به هر حال با مسیح سر و کار دارند. مسیح، مسیح شاید ساده‌ترینه دیگر. می‌تونی به راحتی توصیفش بکنی. اصلاً ببین، عین یک مفهومه. یک مفهومی که تحقق پیدا کرده. مثل در مثل تحقق پیدا کردن عقل مثلاً.

من می‌توانم بگویم این مفهومی هست در عالم و خداوند این را خلق کرده و این به صورت انسان تحقق پیدا کرده. ولی همه آدم‌ها این‌جوری نیستند. خیلی ممکن است پیچیده باشند. یعنی کلی ویژگی‌ها کم و زیاد داشته باشن، بنابراین به راحتی نمی‌شود. آن‌هایی که کلی‌تر هستن، شما می‌بینید اسم هم دارند. نه اینکه همه آدم‌ها اسم ندارند.

ولی یحیی یک چیز دیگه، یک یک یک مثل یک مفهومه، این هم اسمشه. با اسمشم بهش اطلاق می‌شود. این همونیه که مثلاً انگار در آسمان به این موجود که جاش در دنیا خالیه، هنوزم تا حالا این موجود انگار به دنیا نیومده، یحیی اسمش یحیی‌ست. چیزی که با حیات در واقع ربط دارد.

و نقشش در قبل از اینکه یحیی به دنیا بیاد، نقشش در دنیا به عنوان فانکشن‌اش هم مشخصه. این آن موجودیه که قبل از مسیح می‌آید. من یک بار این داستانو نقل کردم، دوباره هم نقل می‌کنم. خیلی مختصر و مفید که شما می‌دانید که بعضی از آدم‌ها را حضرت مسیح نام حواریون را تغییر داد.

پطرس مثلاً اسمش شمعون بود. مسیح گفت نامت پطرس.

روایت حمل مسیح از رودخانه

یا مثلاً این داستانو می‌خواستم نقل بکنم که یک بار دیگر هم گفتم که یک جوان نیرومندی بود که مردم از رودخونه این‌ور آن‌ور رودخونه می‌برد، آن دوش خودش می‌گرفت. و مسیح را به دوش گرفت در حالی که کودک بود و بی‌نهایت سنگین بود.

ولی هرجور که بود خلاصه تحمل کرد و مسیح را آن‌ور رودخانه گذاشت و ازش پرسید که تو کی هستی که این‌قدر بار سنگینی بودی برای من؟ مسیح فکر کنم خودش معرفی می‌کند یا نه و به آن جوان می‌گوید که تو کریستوفر هستی. نام تو در آسمان کریستوفر، یعنی کسی که مسیح را حمل کرد.

کریستوفر حامل مسیح. یک کسی مثلاً در جهان حامل مسیح بوده این است. الان معلوم شد مثلاً این آن اسم آسمانی خودشان می‌گوید. اینکه به هر حال آن ویژگی‌ها، آن حسی که تبدیل به کودک میشه، حالا چقدر خالص باشه، این دیگر بستگی به مرد و زن و یک چیز خالص در یک زن ناخالص یک مشکلاتی برایش ایجاد می‌شود.

به هر حال این کانالی که آن مفهوم ازش وارد می‌شود به جهان و تمدن جسمانیت پیدا می‌کند که اگر کاملاً پاک و خالص باشه، نتیجه‌اش یک موجودی مثل مسیح. خب بیاید برویم سراغ سوال یک چیزی که دفعه قبل قرار بود بگویم و تو آخرین جلسه‌ام می‌گویم.

اینکه چه تعبیری داریم از قطع شدن کلام زکریا؟ اگر این کلیات را قبول بکنید، این دوگانگی‌ها رو، دوگانگی مرد و زن و عالم تشریع و تکوین، در واقع اتفاقی که برای زکریا می‌افته، ببینید در مرد یک بخش تشریعی هم وجود دارد. به نظر می‌آید تکوینی هم وجود دارد.

به نظر می‌آید که عمده فعالیت مرد در زمینه باروری مثلاً تولد انگار یک فعالیت تشریعیه. انگار یک مفهومی را دارد یک چیزی را در عالم غیب انگار تحویل به مفهوم و یا حالت می‌کند تا تحویل زن. ولی در عالم جسمانی در عالم تشریع هم یک فعالیت جنسی در مرد انجام می‌شود که خیلی خیلی نسبت به بارداری و فعالیت جسمانی زن خفیف‌تره.

مثلاً تشکیل سلول‌های جنسی. که این دو تا فعالیت تشریع و تکوینی طبق معمول یک جوری در جهت مخالف همدیگر هستند. به دلیل همین دوگانگی‌هایی که می‌گویید دارد.

بنا بنابراین من چیزی که کلاً می‌خواهم بگویم این است که به طور طبیعی زکریا توان جسمانی طبیعی باروری جسمانی را دیگر ندارد به دلیل پیری. این با تأکید بسیار زیاد تو این سوره روی پیر بودن زکریا دارد تأکید می‌شود که شما اصلاً کلاً این جنبه‌های جسمانی را دیگر از ذهنتان پاک بکنید.

یحیی توسط یک چیز معنوی کاملاً دارد به دنیا می‌آید. اتفاقی که در واقع برای زکریا می‌افتد این است که در هر حال درست است که یحیی انگار شکل گرفته یک جوری در ضمیر زکریا ولی یک بخش تحویل دادن به زن و یک فعالیت جسمانی هم دارد دیگر که این از حالت طبیعی زکریا دوره.

و در واقع زکریا الان باید یک فعالیت انگار به طور معمول یک فعالیت جنسی انجام بده. سلول‌های جنسی دوباره باید در وجودش تشکیل بشوند. جسمش باید یک فعالیتی ولو مختصر نسبت به فعالیت زن یک فعالیت مختصری انجام بده که به دلیل سن بالای زکریا به طور طبیعی اتفاق نمی‌افته.

انگار خیلی بیش از اندازه باید از شما وقتی که مثلاً از آخرین نیروهای خودتان دارید استفاده می‌کنید مثل اینکه دیگر یک آدمی که خسته است و همه انگار جسم همه فعالیت‌های خودش یک جوری یک چیزهایی باید تعطیل بکند تا یک فعالیتی را که دیگر الان برایش فشار زیادی دارد به تحول پیدا بکند دیگر.

من می‌خواهم بگویم این بخش تکوینی ماجرا که شروع می‌شود زکریا کلامش قطع می‌شود. یعنی اصلاً وضعیت طبیعی‌اش از حالتی که از یک انسانی که به عنوان یک مرد تا حالا همه‌اش داشت قسمت تشریعی‌اش را انجام می‌داد حرف می‌زد. وقتی که وقتی می‌گوید برای من یک نشانه‌ای قرار بده قرار است از زن من از من باردار بشود نشانه برای چه می‌خواد؟

برای اینکه کی وقتی این کار را من چگونه اصلاً به نظر نمی‌آید که ممکن باشه نشانه اش این است که کلامش قطع می‌شود. مثل اینکه تمام آن جنبه‌های تشریعی وجود ذهنی وجود زکریا تعطیل می‌شود برای خاطر اینکه از این نیروهای جسمانی حداقلی که وجود دارد یک جوری همه‌چیز انگار انرژی‌ها جمع بشود و بتواند آن فعالیت تکوینی را که از وقتش گذشته را انجام بده.

بنابراین آن یک نشانه‌ایه. یک نشانه‌ایه که در واقع نشان‌دهنده این است که این اتفاق دارد در جسم زکریا می‌افتد. یعنی کل وجود زکریا انگار در تحت چیز قرار می‌گیرد که تأثیر این اتفاق تکوینی که دارد در وجودش دارد می‌افتد. و دومین ارجاع خودم را به ابن‌عربی می‌خواهم.

خب بدون اینکه از داستان زکریا استفاده بکنم. یک جایی که ربط ندارد تو همین فصوص‌الحکم در ماجرای در فصل مربوط به الیاس که همان ادریسه ابن‌عربی می‌گوید که الیاس همان ادریسه. ادریسه. تأکیدم دارد. فکر کنم اولین جمله فصل الیاس الیاس همان ادریسه است. که دوباره به جهان برگشته. به صورت الیاس.

چه حرف‌های عجیب و غریبی می‌زند ابن‌عربی که من نمی‌خواهم من می‌خواهم یک الان سعی کردم از لحاظ تئوریک بگویم که چه ارتباطی هست بین ارتباط منطقی‌ای وجود دارد بین قطع شدن کلام زکریا و فعالیتی که منجر به فعالیت جسمانی‌ای که منجر می‌شود به تولد یحیی و این قطع کلام یک جوری نشانه‌ی آن شروع آن فعالیت جسمانیه.

من اصلاً کاری به الیاس و ادریس و حرف‌هایی که ابن‌عربی در مورد الیاس می‌زند ندارم. فقط می‌خواهم به یک جریانی اشاره بکنم که ابن‌عربی ماجرایی را تعریف می‌کند که در واقع این ادریس که مجدداً به صورت الیاس دارد ظاهر می‌شود دارم حرف می‌زنم باید این هم نگاه کنم پیدا کنم که حالا من این را دارم از در کتاب ایزوتسو صوفیسم و تائوئیسم ایزوتسو می‌خوانم.

این قسمت برای‌تان. در واقع اینکه این همه چیزو یک خورده مثلاً عبارت تجربه‌های الیاس ادریس. می‌گوید ابن عربی معتقد است که انسان باید شخصاً تجربه‌های الیاس ادریس را دوباره انجام دهد. من نمی‌خواهم این اعتقادهای ابن عربی را اصلاً تأیید بکنم. اصلاً اینکه الیاس ادریس هست، این تجربه‌ها اصلاً انجام شدن. ابن عربی این‌ها را نسبت می‌دهد به مشاهدات غیبی خودش.

نه از متن قرآن، از جایی شواهدی نمی‌آره. اینکه الیاس ادریسه یا الیاس ادریسی، این تجربه‌های الیاس ادریسی چه هستن، یک چیزهایی که ابن عربی در واقع خودش کشف کرد. من اصلاً به هیچ کدام این چیزهایی که می‌گویم به غیر از یک جایی که می‌رسم که ابن عربی از تجربه خودش دارد حرف می‌زنه، به هیچ چیزی نمی‌خواهم استناد بکنم.

فقط همین‌جور محض، چقدر وقت داریم؟ ۲۵ دقیقه وقت داریم.

فصوص الحکمه والیاس و ادریس

محض اینکه به هر حال این به نظر من قطعه جالبی از فصوص الحکمه، همین‌طوری می‌خواهم یک مقدار از این کتاب برای‌تان بخوانم. تقریباً چیزهایی که اینجا نوشته ترجمه نیست ولی واقعاً مطابق با متن ابن عربی. می‌گوید الیاس و ادریس دو نام هستند که بر یک شخص اطلاق شدن.

این دو نام‌هایی هستند که به یک شخص در دو حالت متفاوت داده شدن. ادریس پیامبری قبل از نوح بود، او را خدا بلندمرتبه ساخت و در قلمرو خورشید جایش داد. ابن عربی تأکید دارد بعداً در همان فصل ادریسیش که این و رفعناه مکاناً علیا یعنی که ادریس را خداوند به فلک هفتم برده مثلاً.

اصلاً فلک‌شناسی ابن عربی با هیچ نوع فلک‌شناسی قبل و بعد خودش هم تطبیق نمی‌کند. این خیلی جالب است که این‌ها را هم برای اینکه می‌گوید از مشاهدات خودم دارم می‌گویم. هفت فلک، اصلاً این‌جوری نیست، یک جور دیگه‌ست. یک چیزهایی، به هر حال در مشاهداتش می‌گوید که ادریس به قلمرو خورشید رفت. من اصلاً عمداً دارم اینجا زیاد می‌خونم، برای اینکه میل ندارم خیلی جدی بگیرید.

خب؟ یعنی تأکید من هم روی این نیست که این حرف‌ها درست است یا نه. ولی آن تجربه‌های الیاس ادریسی وجود دارد. یک معنایی و به اونه که من می‌خواهم در واقع، اینکه در مورد خود الیاس ادریس یا در مورد الیاسی هم که اتفاق‌هایی افتاده، ادریس نمی‌دانم این جزئیات ادریس به قلمرو خورشید رفته نرفته، این‌ها را اصلاً من استنادی بهش نمی‌کنم.

نام او در آن جایگاه رفیع ادریس بود. آنگاه وی به عنوان یک رسول به شهر بعلبک در سوریه وارد، فرود آورده شد. در این حالت دوم بود که الیاس نامیده شد. در واقع الیاس ادریس یک بار زندگی کرد و رفعناه مکاناً علیا به عرش رفت، به فلک هفتم مثلاً، به فلک خورشید و بعد مجدداً به زمین برگشت.

این دفعه اسمش الیاسه و در شهر بعلبک رسوله. الیاسی که بدین‌گونه از قلمرو آسمان به زمین فرود فرستاده شد، در میان راه نماند و کاملاً زمینی شد. او در جنبه عنصری هستی خود در زمین تا بالاترین حد پیشرفت کرد.

یعنی اصلاً به یک موجود نزدیک به انگار به قول حالا نه اینجا این تعبیر را نمی‌کند ولی جاهای دیگر ابن عربی این تعبیر را داره، مثل تعبیر به جنبه جمادی، گیاهی و حداکثر حیوانی. این جنبه کاملاً زمینی خودشه. الیاس مثل اینکه خیلی بالا رفته، حالا مثل فنری که رها شده، وقتی به زمین برمی‌گرده، تبدیل به یک موجود کاملاً زمینی می‌شود.

فاقد انگار جنبه‌های ذهنی و فعالیت‌های روحی و روانی معمولی که آدم انتظار دارد. این نماد شخصی است که به جای به‌کارگیری عقل انسانی خود به گونه‌ای معتدل، چنان‌که غالب مردم چنین می‌کنند، خود را کاملاً در حیات عنصری طبیعت رها می‌کند تا جایی که به درجه‌ای پایین‌تر از انسان می‌رسد.

مثل این‌جوری بفهمید اینو، مثل انسانی که دیگر فکر نمی‌کند. کاملاً انگار بنا به اصطلاحات روز، مطابق غریزه خودش زندگی می‌کند. می‌خوره، هر وقت که میلی دارد می‌خوره، هر وقت که میل دارد می‌نوشه و به چیزهای در واقع حیات طبیعی خودش می‌رسد.

به این، به جای زمینی شدن، به جای نمی‌دانم جسم، طبیعی، به یک موجود طبیعی فاقد ایدئولوژی و ذهنیت و این‌ها را بگذارید کنار، مثل موجودی که دارد حیات طبیعی خودش را در واقع انجام می‌دهد. در مقطعی از این حالت او در شهودی عجیب دید که اسبی با یراغی کاملاً از آتش می‌آید از آسمان. به نام لبنان از شکافتن آن خارج شد.

و از سوار شد، امیال جسمانی از او ثابت کردی و به حالت عقل محض رسید. یعنی مثل یک فنری که به این سمت از اینجا مثل یک تیری که رها شده باشه در آن سمت باید جسمانیت کاملاً جدا شد و به عقل این‌ها تجربه‌های الیاس ادریسی این‌ها هستن، چیزهایی که اینجا داریم می‌گوییم.

غرق شدن در حالت‌های طبیعی و بعد ناگهان مثلاً به عقل محض رسیدن. او اینک کاملاً از هر آنچه با نفس جسمانی معتقد است عاری شده بود. و این‌جوری به تنزه محض مثلاً رسیده. و مقایسه می‌کند با وضعیت پیامبر و چیزهای دیگه‌ای که من چند تا جمله را فقط می‌خوانم برای‌تان.

این در چنین حالت حیوانی، اصلاً نفس حیوانیت را برای منفی نگیرید. حیوانیت به معنای مثلاً سرشار بودن از آن حس زندگی به معنای روزمره‌اش. حس به معنای حالت حیوانیت محض به انسان نوعی در چنین حالت حیوانیت محض به انسان نوعی شهود عرفانی و گونه خاص از کشف عطا می‌شود. در همان حالت غریزی مثل اینکه حیوانات کلی چیز دارند دیگه، شهود دارند.

چیزهایی که ما نمی‌فهمیم. بنابراین در آن غرق شدن، تو آن حالت طبیعی یک جور در واقع رسیدن به یک شهودهای جدید هست. الان مثلاً بعضی از این فرقه هایی که از این کلاس‌ها می‌ذارن و آدم‌ها را دچار حالت‌هایی می‌خواهند بکنن، مثلاً بی‌خوابی زیاد باعث می‌شود که شما به یک شهودهایی برسید.

اینکه این کارها خوبه، بده، این تجربه‌های الیاس ادریسی مجازن، غیرمجازن، من این را ابن عربی مثلاً از این چیزها با یک جنبه مثبتی در واقع دارد حرف می‌زند. بنابراین این نشانه‌های اینکه شخص به این درجه از حیوانیت واصل شده باشد، امری است که از خارج با دو نشانه شناخته شدنی است.

دو تا نشانه دارد که به اینجا رسیدی، به آن حد نهایی‌اش یا نه. اول که او اکتشاف حیوانی را تجربه کند. یعنی آن حس‌هایی که حس‌های عجیب و غریبی که نسبت به جهان خارج پیدا می‌شه، مثلاً فرض کن حیوانات، نمی‌دونم، طوفان، زلزله، هزار تا چیز از سیگنال‌هایی را از بیرون می‌گیرند که ما نمی‌گیریم.

اینکه این‌جور انکشاف‌های حیوانی برای فرد دست بده. نشانه این است که به آن حد رسیده. و دوم اینکه قادر به سخن گفتن نباشد. این چیزی است که ابن عربی می‌گوید که ربطی به آن ماجرای زکریا ندارد. اینکه شدت فعالیت حیوانی نشانه‌اش این است که سخن گفتن قطع بشود.

بعد من به چیزی که می‌خواهم استناد بکنم این است. این یک تجربه واقعیه. ابن عربی ادعا می‌کند نه خودش، شاگرداش این تجربه‌ها را داشتن. و این قطعه را مخصوصاً گفتم که می‌خواهم به یک چیزی استناد بکنم، این قطعه است. می‌گوید ما شاگردی داشتیم، این عین دیگر کلام ابن عربیه که اینجا نقل شده.

ما شاگردی داشتیم که این کشف برای او حاصل شده بود. لکن نتوانست ساکت بماند و این دلیل عدم تحقق حیوانیت او در او بود. یعنی به درجه کمال این حالت نتونست برسه، برای اینکه هنوز ساکت نبود، می‌تونست حرف بزند.

تجربه ابن‌عربی

و هنگامی که الله مرا در این مقام جای داد و حیوانیت من تحقق کامل یافت، می‌دیدم و می‌خواستم که مشاهده‌ام را بیان کنم، ولی نمی‌توانستم. در آن حالت فرقی میان خود و اشخاص لال که قادر به سخن نیستند نمی‌یافتم.

این تجربه، من این را شک ندارم که ابن عربی راست می‌گوید. اینکه این تجربه‌ها خوبن، بدن، شما دنبال تجربه‌های الیاس ادریسی برید، نرید، آیا ادریس همان الیاس هست و در فلک خورشید رفت، نرفت، کار ندارم.

این حرفی که ابن عربی دارد می‌گوید که خودش و شاگرداش تلاش برای رسیدن به این حالت الیاس ادریسی می‌کردن، شاگرد شاگردی داشته که به حد نهایی نرسیده، هنوز حرف می‌زد و این عبارت را من صددرصد مطمئنم که ابن عربی راست بوده و درست دارد می‌گوید. هنگامی که الله مرا در این مقام جای داد، حیوانیت من تحقق کامل یافت، می‌دیدم و می‌خواستم که مشاهده‌ام را بیان کنم، ولی نمی‌توانستم.

در آن حالت فرقی میان خود و اشخاص لال که قادر به سخن نیستند نمی‌یافتم. من احساسم اینه، این یک دلیل اکسپریمنتال در اینکه آن اتفاقی که برای زکریا افتاده که نمی‌تواند حرف بزنه، نه اینکه منع شده از حرف زدن به طور تشریعی، درست مخالف با مریم.

مریم کلامش به طور تشریعی قطع شده، امر می‌شود بهش که تو حرف نزن. در حالی که به زکریا گفته می‌شود که حرف نمی‌زنی. این‌جوری نیست که ز و در روایات و این‌ها هم همین‌طوریه.

زکریا صدایی ازش درنمی‌آد، بین آدم لاله. این تجربه واقعی که ابن‌عربی دارد اینجا نقل می‌کنه، دومین ارجاع ابن‌عربی، ابن‌عربی نمی‌خواد این ارجاع را برای اینکه این اصلاً در مقام زکریا حرفی از این چیزها نمی‌زنه.

ولی این یک تجربه شخصی که ابن‌عربی داشته، شاگرداشم داشتن و به نظر من راسته و شبیه آن چیزی است که برای زکریا اتفاق افتاده. زکریا در واقع برای اینکه قرار است که جسمش از بعد از اینکه سال‌ها از موعدش گذشته، فعالیت حیوانی، فعالیت مربوط به زندگی، حیات به اصطلاح زمینی داشته باشه، مثل این اتفاقی که انگار اینجا دارد شرح می‌دهد ابن‌عربی برایش افتاده.

مثل اینکه همه نیروهاش جذب در آن بخش جسمانی شدن و به یک مدتی، که سه روز گفته می‌شه، قادر به تکلم نیست. و این نشانه است برای اینکه وقتشه که در واقع می‌تواند در پایان احتمالاً این سه روز وقتی به نهایت فعالیت جسمانی خودش رسید، می‌تواند در واقع همسرشو باردار بکند و زکریا را به دنیا بیاورد.

این نمونه یک به دنیا اومدن یک انسان توسط یک مرد که همه‌اش با حرف انجام شد. آن بخش جسمانی‌اش هم از کلام مایه گذاشته شده. می‌بینید؟ یعنی کل رفتار به اصطلاح حرکات زکریا یک جوری به هر حال مربوط به سخن گفتنه.

حتی آن قسمت جسمانی‌اش مربوط به یک جوری وام‌گرفته از کلام. این است که از یک چنین موجوداتی با یک چنین زمینه‌ای یک انسانی به وجود می‌آید که همه‌اش در کتابه دیگر. یحیی یک موجود صددرصد تشریعیه. برعکس حضرت عیسی که خیلی تکوینیه.

این دو تا دو قطب، دو تا فرزند هم دو تا قطب در واقع مقابل همدیگر هستند. یحیی احیاکننده تورات و تشریع و اصولاً یک موجود این شکلیه در حالی که عیسی اصلاً به نظر می‌آید که با تشریع کاری ندارد. راه می‌ره، معجزه می‌کنه، انسان‌ها را زنده می‌کنه، همه‌اش در واقع در عالم تکوین به سر می‌برد.

خب من می‌خواستم همین یک اول در مورد مقایسه بین مریم و زکریا را یک چیزهایی بگویم. حالا خیلی خیلی حرف‌های دیگر اینجا هست ولی یک چیزهایی در این بخش اول هست که لینک دارند به آن چیزهایی که بعداً می‌آید.

اگر این سوره انتهای این دو تا تولد قطع می‌شد، یکی از تم‌های اصلی مسئله تولد و نقش پدر و مادر و رابطه فرزند با پدر و مادر همین‌جور تو این سوره ادامه پیدا می‌کند و می‌رود یک چنین چیزی بود به اضافه مسیح‌شناسی.

پررنگش مسیح‌شناسیه، کم‌رنگ یعنی لایه دومش اصولاً مسئله تولده. و ولی این‌جوری نیست دیگر یعنی همان مسیح‌شناسی به بعد خودش ربط داره، به قبل خودش ربط دارد.

اینکه مسیح به عنوان یک پیامبر خاص در یک سلسله‌ای از انبیا قرار دارد که شما از همین‌جا اسم آل یعقوب، وراثت آل یعقوب می‌شنوی. یعنی زمینه‌هایی که بعداً این از این دیوار دیوار فرمی رد می‌شی و وارد بخش بعدی سوره می‌شی، از همین الان وجود دارد.

من بعضی از این چیزها اشاره نمی‌کنم و می‌ذارم که همراه با آن چیزهایی که بعداً می‌آید بهشان اشاره بکنم. به عنوان نمونه در مورد این اهمیت اینکه زکریا از خداوند می‌خواهد که ولی بهش بده و دلالت‌های فرقه‌ای که این ماجرا دارد فعلاً صحبت نمی‌کنم ولی به نظر من یکی از واضح‌ترین اشاره‌های قرآن که می‌شود ازش استفاده‌های فرقه‌ای کرد مسئله سلسله انبیاست.

شما فقط یک خورده فکر بکنید، من الان لازم نیست خودم حرف بزنم. یک ذره چه چیزی میراثی در آل یعقوب هست که قرار است به یک نفر منتقل بشود و کسی نیست؟ چی؟ اصلاً زکریا چه دارد می‌خواهد از خدا؟ چه جوری که تصوری می‌توانید داشته باشید. این مشکل زکریا چیه؟

این ارث آل یعقوب که باید یک نفر پیدا بشود یک آدم خاص که بهش تحویل داده بشه، این چیه؟ ما دکان نجاری‌شو می‌خواهد به کسی بده، خب ارث نمی‌رسه به پسر، برادرزاده‌اش هست. دکان نجاری‌ش از آل ارث آل یعقوبه. چه چیزی در آل یعقوبه؟ چه میراثی اینجا هست که احتیاج به یک انسان خاص داره؟

زکریا پیدا نمی‌کند و دیگر مستاصل شده و از خدا می‌خواهد که یک نفر را برای من بفرست. انگار یک یک فرزندی را به من بده و ولی عیناً این لفظ ولی را اینجا دارد به کار می‌برد. اینجا هیچ تعبیری نمی‌شود کرد به غیر از اینکه این همان چیزی است که شیعه بهش می‌گوید ولایت. که یک چیزی است مثل یک یک میراثیه که به ارث می‌رسد.

یک کسی باید به کسی بسپره و از این دنیا برود. من اگر تونست، من دارم بهتان فرصت می‌دهم که فکر بکنید. اگر چیزی دیگه‌ای غیر از دکان نجاری و وایم‌لک، نمی‌دونم، تابوت عهد، هر چیزی پیدا کردید، یک چیزی غیر از این بگویید که با الفاظی که اینجا زکریا به کار می‌برد یک جوری هماهنگی داشته باشه، بگویید.

من فکر می‌کنم با یکی از واضح‌ترین اشاره‌هایی که یک به مسائل فرقه‌ای مربوطه اینجاست. و اینکه بعد از دوران فطرت رسل وقتی که در شاخه اسماعیل یک پیغمبر جدید ظهور می‌کنه، همین‌طوری بدون اینکه هیچ وارثی داشته باشه، می‌گذارد و از این دنیا می‌رود و هیچ اتفاق خاصی هم نمی‌افته. اصلاً یک چنین چیزی در عالم اتفاق نیفتاده، فکر می‌کنم برای پیغمبر ما هم اتفاق افتاده باشه.

ولایت و انتقال میراث

حالا به هر حال من کاری به این ندارم که ربطش بدهیم لزوماً به مسائل خاص اطراف پیغمبر خودمان. اینکه یک چنین حقیقتی در عالم وجود دارد یا نه. میراث یا میراثی دارند که باید به یک نبی دستور به یک ولی‌ای بعد از خودشان بسپارن.

که ولایت یک چیزی است که باید منتقل بشه، اصلاً حقیقت دارد یا نه؟ می‌گویم فکر کنید. من نه احساسم این است که هیچ چیزی نه دکان نجاری، نه تابوت عهد، هیچ چیزی قابل گذاشتن اینجا نیست. من این حرف‌های اول جلسه می‌خواستم بزنم، گذاشتم آخر جلسه. دفعه قبل هم آخر جلسه اشاره کردم.

من در یک شرایط خاصی هستم که باید تصمیم بگیرم که چقدر در مورد مسیحیت صحبت بکنم. و واقعاً شخصاً خودم خیلی خیلی علاقه داشتم و دارم که در مورد ادیان دیگر صحبت بکنم. ولی اگر زیاد صحبت بکنیم یک جوری بحث در مورد سوره مریم تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد.

من الان واقعاً نمی‌دانم که چند جلسه، ببینید یک یک بحث الزامی در مورد مسیح‌شناسیه از دید قرآن. مسیح چیه؟ چه اتفاقی در دنیا افتاده با ظهور مسیح به دنیا اصلاً معنایش چیه؟ با آن مسیح‌هایی که یهودی‌ها معتقد بودن بهش ارتباط داره، نداره؟ این بحث‌هایی که هست که پسر خداست، نمی‌دانم کلمه، خود خداست.

بله، ببخشید، شرمنده‌ام. خود خداوند که تجسد پیدا کرده و این‌ها. به هر حال قرآن بارها به این حقیقت مسیح اشاره می‌کند. از داستانی که نقل می‌کند. اینکه چقدر مقید باشیم به اینکه بگوییم مسیحی‌ها چه می‌گویند و چه می‌گفتن، این یک خورده اختیاریه دیگر.

باید یک چیزهایی بگوییم برای اینکه قرآن در مقابل ادعاهای مسیحی‌ها حرف دارد. الان بعضی از مسیحی‌ها منکر این شدن که ما این حرف‌ها را می‌زدیم.

مثلاً یک کتابی هست، یک مبلغ مسیحی که با مسلمان‌ها حشر و نشر دارد نوشته و این‌جور آدم‌ها معمولاً سعی می‌کنند تلفیق بکنند دیگر این مسئله پسر خدا و خدا بودن مسیح و این حرف‌ها را که این و یک جایی در کتابش اشاره می‌کند به اینکه اصلاً اون‌طوری که قرآن می‌گه، مسیحی‌ها این‌جوری معتقد نبودن. یک فرقه‌ای در عربستان بود که یک چنین اعتقاداتی داشتن و در قرآن جواب آن فرقه داده شده.

می‌گوید ما خلاصه باید واقعاً ببینیم تا چقدر مسیحی‌ها در آن زمان چه حرف‌هایی می‌زدن. این دیگر تاریخ روشنی دارد اتفاقاً. این چیز قابل انکار کردن نیست. اینکه مسیحیت از قرن سوم، چهارم میلادی در کشور روم رسمیت پیدا کرد، همه اسناد و مدارک زیادی در مورد مسیحیت وجود دارد که به غیر از آن فرقه‌هایی که در عربستان بودن، آن‌ها چیزی بهتر از این نمی‌گفتن.

به هر حال اینکه چقدر در مورد الهیات مسیحی، یعنی مثلاً من می‌توانم از مسیح‌شناسی مسیحی‌ها کمتر بگم، ولی یک وسوسه‌ای در وجود من هست که بگویم. برای اینکه فکر می‌کنم به‌هرحال شناختن ادیان حداقل مسیحیت و یهودیت چیزی است که حتی برای فهمیدن قرآن یک جورهایی لازم است.

حالا من دارم هی هر جلسه آخرش مقدمات می‌گویم و نمی‌دانم منتظرم یک فیدبک‌هایی بگیرم اگر واقعاً به اندازه کافی علاقه وجود داشته باشه من به اندازه کافی می‌توانم این جلسات را اختصاص بدهم به بحث کردن درباره مسیحیت و حتی یهودیت.

چقدر ببینید من هی مدام این تو ذهنم دارد قوی‌تر می‌شود برای خاطر اینکه احساس می‌کنم هدف اصلی ما فهمیدن قرآن بود دیگر. حالا افتادیم تو این خط که مثلاً یک سوره‌ای را برداریم سعی کنیم آن سوره را خوب بفهمیم. من فکر می‌کنم خیلی ضروریه که ماجراهای بنی‌اسرائیل را آدم بدونه. این‌همه ارجاع در قرآن به بنی‌اسرائیل هست.

این‌همه گفتگو خداوند می‌کند با بنی‌اسرائیل. با اهل کتاب، آفرین. اهل کتاب عموماً مسیحی‌ها و یهودی‌ها هستند. هرچه به نظرم بیشتر بدونید که این‌ها تاریخشون چیست و چه می‌گفتند و چرا این بحث‌ها در واقع تو قرآن دارد می‌شود برای فهمیدن یک بخش‌های بزرگی از دو سه تا سوره اول قرآن اختصاص داره، مثلاً سوره بقره و آل‌عمران عمدتاً اختصاص دارد به بحث کردن با اهل کتاب، یهود، مسیحی‌ها و این که هی قوی‌تر می‌شود تو ذهنم که خودم که به هر حال تمایلش را دارم هی دارم سعی می‌کنم دلایل متری و خوبی هم بیارم که اشکال ندارد.

جزو بحثمون و حالا مثلاً سوره مریم را یک ۱۰ جلسه هم تعطیل بکنیم اشکال ندارد یک خورده برویم درباره مسیحیت حرف بزنیم و حتی شاید درباره یهودیت.

حالا من که خودم شخصاً تمایلم این است که چیز داشته باشم مثلاً اگر جلسات جدایی داشت اگر وقت داشتم هی داشتم مثلاً ۵۰ جلسه وقت داشته باشم، بلکه حرف برای گفتن خیلی زیاده و خیلی کمک می‌کند به فهمیدن قرآن. دارم تبلیغ می‌کنم که اگر جلساتتون کشید ناراحت نشید که سوره مریم ممکن است یک مدتی مثلاً تحت‌الشعاع قرار بگیرد.

خب، سوالی نیست دیگه؟ نزدیک اذان، دستتون درد نکند. وای وای من اصلاً باور کنید پشتم لرزید. این چیزها رو، پلاکاردها را دیدم و یک تبلیغم دیدم اصلاً چه مسیحی ساختن. مریم که آن‌جوری بود واقعاً وحشت‌مند، نمی‌دانم چه کار کنم. نمی‌شناسید آقای طالب‌زاده رو؟

می‌شناسم. خب دیگر حالا به هر حال خدا می‌داند. اصلاً من تعجب می‌کنم چطور این سد شکسته. ما همیشه کارمون این‌جوری است. یک کاری را نمی‌، مثلاً یک موقعی ما تا سال ۱۳۶۹ نه تنها تو تلویزیون ما تبلیغات پخش نمی‌شد، در دیوارها مثلاً کسی حق نداشت یک چیزی بنویسه.

اصلاً پلاکارد‌های تبلیغاتی کنار بزرگراه‌ها این‌ها را آقای کرباسچی آمد تو تهران راه انداخت. بعد دیگر یک دفعه مثلاً در عرض چند سال به یک جایی می‌رسیم الان تلویزیون ما فیلم سینمایی را زیرش زیرنویس می‌زند تبلیغات، فوتبال را نمی‌دانم تو توپ می‌رود پشت مثلاً زیرنویسی که دارد درباره مسواک و نمی‌دانم خمیردندان و این‌ها تبلیغ می‌کند.

من نمی‌دانم جای دیگر دنیا این‌جوری هست یا نه. یعنی نوار این پهنا یا نصف فیلم را مثلاً می‌گیرد تا مثلاً یک چیز اجاق‌گازی نمی‌دانم حالا هر چیزی هست پر بکند. حالا این پیامبران را هم نشان نمی‌دادن. یک دفعه نمی‌دانم چه شد نشان دادن. اصلاً حضرت مسیح را چطور نشان می‌دن؟

شگفت‌آوره. پیامبر هم احتمالاً به‌زودی نشان می‌دهند. باحالن. نه جدی می‌گویم. من گفتم بهتان این فیلم مسیح، مریم مقدس را مثلاً تو لبنان هم که حالا خیلی به ما نزدیکه پخش کردن، زکریا را با چیز کامپیوتری نورانی‌ش کردن، چهره‌اش را نشان ندادن. ما زکریا، پرویز پورحسینی دیگر همه‌مون می‌شناسیم.

آقای پورحسینی یک مصاحبه‌ای کرده بود، می‌گفت من از وقتی این نقش را بازی کردم، یک جوری خجالت می‌کشم در مردم یک کارهایی بکنم، می‌گوید همه من را به‌عنوان زکریا چهره‌ام را دیدن. خب یک روز یک ماشینی از پشت به من زد تو اتوبان و این‌ها نگه داشتم و رفتم که مثلاً پرخاش کنم، یک لحظه فکر کردم بابا این الان می‌گوید این یک یا از زکر