→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۱۲ · سورهٔ مریم

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

اختلاف در عیسی و روز حسرت

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه دو داستانِ تولدِ یحیی و عیسی را نه دو حکایتِ جدا، که یک مدلِ فشردهٔ نقشِ مرد و زن در تولد می‌خواند: از مقایسهٔ لفظی و معنایی آغاز می‌کند، جسمانیت را برای دیدنِ معنا کنار می‌گذارد، حسِ باروری در ضمیرِ مرد و تجسد در جانبِ زن را شرح می‌دهد، قطعِ کلامِ زکریا را با تجربه‌ای مشابه می‌سنجد، و در پایان به میراث و ولایت در آلِ یعقوب می‌رسد.

دو تولد، یک قیاسِ ناگزیر

کنارِ هم نشستنِ دو قطعه در آغازِ سورهٔ مریم فقط ترتیبِ روایی نیست؛ رزونانسِ لفظی و معنایی میانِ دو قطعه چنان است که جدا خواندنشان تصنعی می‌شود. «شباهت‌های لفظی»، تکرارِ پرسش‌های همانند، و وحدتِ موضوع — هر دو دربارهٔ تولدند — ذهن را وادار می‌کند که مقایسه کند. در یکی مرد به‌تنهایی محورِ خواست و کلام است و در دیگری زن به‌تنهایی محورِ پذیرش و تجسد. ملائکه و ملکوت در هر دو حضور دارند، اما نمی‌توان از این گذشت که مفهومِ «تولد انسان» در معنایی کلی و «نقش پدر و مادر در تولد» اینجا فشرده شده است. این مضمون، جدا از سلسلهٔ انبیا و فترتِ پس از عیسی، خطی مستقل می‌سازد و در عینِ حال مقدمهٔ ورود به ادامهٔ سوره است.

هر دو قطعه جنبه‌های خاص هم دارند: زکریا و یحیی و نگرانی از پایانِ آلِ یعقوب؛ سخن گفتنِ عیسی در گهواره؛ دیالوگِ مریم با فرشته. کارِ خوانش جدا کردنِ کلی از خاص است. کلیات بیشتر از آن‌اند که در نگاهِ اول به چشم بیایند؛ عمدهٔ داستانِ مریم در این خوانش کلی است: ماجرای تولد و نقشِ زن در حالتی بسیار خالص که خطوطِ اصلی روشن شود. در حالتِ عادی مرد و زن با هم در تعامل‌اند؛ متن با حذفِ یکی، دیگری را در نهایتِ وضوح نشان می‌دهد.

دلیلِ معنویِ این کلی‌گیری آن است که مریم «زن نمونه» است، نه استثنایی بی‌ربط به زنانگی. اگر داستان یکسره خاص و بی‌شباهت به تجربهٔ هیچ زنی باشد، الگو بودنِ او از دست می‌رود. فشارِ متن بر این است که از مریم الگوهای کلیِ زنِ نمونه درآید؛ خاص‌گرفتنِ مطلق، از این هدف دور می‌کند. پس قیاسِ دو داستان هم فرمی است، هم لفظی، هم معنایی: دو آینه که نقشِ پدر و نقشِ مادر را در دو قطبِ افراطی بازمی‌تابانند.

مریم در میانِ زنانِ قرآن جایگاهی دارد که با پیامبرانِ مردِ نمونه هم‌تراز می‌شود. از مردانِ بد یاد می‌شود، اما مردِ نمونه ابراهیم و موسی و عیسی و پیامبرِ آخر است؛ مریم تنها زنی است که در این تراز ایستاده. کارِ او «پیامبرانه به معنای زنانه‌اش» است: همان‌گونه که مرد کلامِ خداوند را می‌گیرد و کتاب را میانِ بشر می‌آورد، مریم کلمه را به دنیا می‌آورد — یکی در جریانِ تشریع، دیگری در تکوین. همین دوگانگی بنیانِ تفاوتِ مرد و زن در این خوانش است.

مدل‌سازی: حذفِ جسمانیت برای دیدنِ معنا

کاری که متن با تولد می‌کند شبیه مدل‌سازی در علم است: «شاخ و برگ ها را میزنیم»، خالص کردن، بردن به حالتِ افراطی تا فرمول دیده شود. فرمول‌های علمی نیز اغلب در جهانِ خارج عیناً یک‌بار هم به آن شکلِ ناب رخ نداده‌اند؛ با «حذف جسمانیت» و انتزاع است که قانون رخ می‌نماید. اینجا یک‌بار نقشِ مرد و جسم را کنار بگذار تا معنای معنویِ مرد در تولد دیده شود؛ یک‌بار زن را در نهایتِ تنهایی ببین تا معنای پذیرش و تجسد روشن شود. «هیچ چیز خاصی در جهان وجود ندارد»؛ آنچه برای مریم می‌افتد شبیه تجربهٔ هر زنی در بارداری است، در سطحی بالاتر و خالص‌تر.

دو آیهٔ آغازینِ قطعهٔ مریم شرایطِ ایده‌آلِ معنوی — نه جسمانی — برای آمادگیِ بارداری‌اند: «فاصله گرفتن از اهل» و رسیدن به «مکان شرقی»، و «اتخاذ حجاب» در برابرِ آنان. آنگاه روح فرستاده می‌شود و به صورتِ بشری تمام‌عیار نمودار می‌گردد. در سطحِ کلی، هر مردی که از مراحلِ نکاح می‌گذرد حاملِ روحی الهی است — نه لزوماً روح‌القدسِ اکستریمِ این روایت، اما همان منطقِ القای معنا. فاصله از خانواده و رسیدن به مکانِ شرقی همان معنایی را دارد که در بحثِ نور و اشراق آمده: بیرون آمدن از دریای مواجِ عادت و نزدیک شدن به روشنایی.

در شرایطِ عادی، «عشق برای زن» همین کار را می‌کند: از خانواده از نظرِ روانی فاصله می‌گیرد، با کسی نزدیک‌تر از اهل می‌شود، و به «حصن» درونی‌ای راه می‌دهد که حتی خانواده در آن راه نداشته. «حس حجاب پیدا می‌کند» نسبت به اهل، نه لزوماً چون پوشش عوض شده، بلکه چون لایهٔ درونی‌تری گشوده شده. این‌ها مقدماتِ معنویِ بارداری‌اند. باید خیالِ صرفِ تصادفِ سلولی را از مرکزِ فهم کنار گذاشت — نه اینکه جسم مهم نباشد، بلکه صورت‌ها معانی دارند و معانی نیز در کارند. خداوند می‌تواند با کلامِ صرف تحقق بخشد: «کن فیکون» بارها آمده است. از پایین نیز با دستکاریِ جسم می‌توان حالت‌هایی ناقص و ناپایدار ساخت؛ اما داستانِ مریم راه را از معنا به صورت می‌گشاید، نه برعکس.

حالتِ به ته رسیدنِ انرژی‌های حیاتی — تمثیلِ نخلِ خشک و احیا پس از تولد — نیز کلی است، هرچند در مریم ناب و مجسم دیده می‌شود. هشدارِ خوانش این است که داستان را یکسره تمثیلِ عرفانی نکنیم و نه یکسره واقعهٔ بی‌الگو. هیچ داستانِ قرآنی خالی از تمثیل نیست و هیچ‌کدام نیز فقط تمثیلِ بی‌وقوع نیست. جدا کردنِ خاص از کلی همان ظرافت است: سخن نگفتنِ مریم پس از بارداری می‌تواند لایه‌ای کلی داشته باشد؛ سخن گفتنِ کودک در گهواره ویژگیِ خاصِ عیسی است و باید به مسیح‌شناسی برود، نه به الگوی هر نوزادی.

دوگانگیِ مرد و زن: بیان و جذب

دوگانگیِ جهان در انسان به دوگانگیِ مرد و زن بدل می‌شود؛ اساس را می‌توان به جذب و دفع بازگرداند: چیزی را از بیرون به درون آوردن یا از درون به بیرون بردن. زن در یافتنِ حس و مواجهه با جهان، در تأثیرپذیری و انباشتِ عاطفه در ناخودآگاه، برتری دارد اما در بیان می‌لنگد. «مرد خیلی خوب بیان می‌کند» اما «چیزی برای بیان کردن معمولاً ندارد»؛ منبعِ احساسش زود می‌خشکد. در رابطهٔ عاشقانه تعادل رخ می‌دهد: مرد پر از عاطفه و تأثیرپذیر می‌شود و زن به روشناییِ کلام و نام‌گذاری می‌رسد — همان افقِ شرقی و اشراق.

قسمتِ زکریا یکسره حرف است: خواستن با کلام از خداوند. مریم وقتی خبرِ بارداری می‌رسد هنوز چیزی نخواسته و کلامی پیش از ابلاغ از او شنیده نمی‌شود. برای رسیدن به معنای غیرجسمانیِ تولد، باید این دو حرکت را دید: مرد حس را «تبدیل به مفهوم بکنه» و به کلام بدل می‌کند؛ زن کلام و تأثیرِ بیرونی را به درون می‌کشد و تکوین می‌بخشد. یک دورِ کامل که هر نیمه‌اش را یکی طی می‌کند. حقیقتِ تولد در این تصویر آن است که «کودک انگار اول در ضمیر مرد» شکل می‌گیرد — حسی وابسته به کودکی که بعداً می‌آید — و مرد می‌کوشد آن را بگوید و بخواهد.

«حس باروری در مرد» لزوماً در اختیارِ اراده نیست. زکریا آن حس را به خواست و توصیفِ کلامیِ آنچه باید بیاید بدل می‌کند؛ هماهنگیِ خواست با حقیقتِ ضمیر است که اجابت را ممکن می‌کند. اگر ضمیر ناپاک باشد و کودکِ نقش‌بسته ناپاک، خواستنِ فرزندِ قدیس با واقعیتِ درون نمی‌خواند. در تعبیرِ قدیم «فرزند سر پدره»: «رازیه در وجود پدر»، نزدیک به آنچه امروز ضمیرِ ناخودآگاه خوانده می‌شود، از مجرای زن به کودک بدل می‌شود. فرزند ادامهٔ حیاتی پنهان در مرد است؛ برای زکریا آشکار، برای بسیاری پنهان.

از مفهوم تا کودک: انتقالِ معنا در پیوند

آن حس در ضمیرِ مرد می‌تواند به خواست بدل شود؛ در زکریا چنین شده و سپس با دخالتِ زن به کودک می‌انجامد. مرد مفهوم را در خود پایین می‌کشد؛ با پیوند و عشق — هرچه کامل‌تر، «معنا ها خوب منتقل بشوند» — چیزی معنوی به زن می‌رسد. زن مفهومِ هنوز ذهنی و تشریعی را تکوینی می‌کند: از مرزِ میانِ دو قطب، وقتی شرقی و غربیِ خالص کنار گذاشته شود و نزدیکی رخ دهد، حالتِ مرد در زن به حالتی روانی و سپس جسمانی می‌پیوندد و کودک می‌شود. در عالمِ جسم جزئیاتِ بسیار ناشناخته است؛ آنچه «تصادفی» نامیده می‌شود اغلب نامِ نادانی است. حتی هدایتِ سلول‌ها با سیگنال، و می‌گوید «سیگنال‌هایی وجود دارد» که هدایت می‌کند؛ بارداری را از تصویرِ صرفاً مکانیکی دور می‌کند و جا برای معناداری باز می‌گذارد؛ «بارداری به حالت‌های روحی» نیز می‌تواند مربوط باشد.

حالاتِ روحیِ زن، صمیمیت، و زمینهٔ ژنتیکی و خانوادگی امکانات را کم و زیاد می‌کنند؛ ارزشِ امانت اما یکسان است. هر کس با مشکلاتِ خود — از نفس تا والد — باید به بلوغ برسد. فرزندِ پیامبر بودن خود مسئله است: تفکیکِ والد از عقلِ کل دشوار است؛ پیروی از سرِ محبتِ پدری نماز خواندن، رسیدن نیست. همان «يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (سورهٔ الانشقاق، آیهٔ ۶: اى انسان، حقاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.) برای همه است، از هر ریشه‌ای. نقشِ زن آن است که کلمه را — همان که مرد القا کرده — در عالمِ جسم ظاهر کند، بپروراند تا موجودی چون عیسی «کلمه مجسمه» شود. «ماجرای تولد مثل واقعاً دانلود» است: مفهومی در ضمیرِ مرد شکل می‌گیرد، منتقل می‌شود، تحقق می‌یابد. انسان‌هایی چون یحیی و مسیح به رأسِ هرمِ مفاهیمِ کلی نزدیک‌اند؛ «مفهومی که تحقق پیدا کرده»اند؛ نام و کارکردشان پیش از آمدن روشن‌تر می‌نماید.

یحیی نامی است گره خورده به حیات؛ نقشش پیش از مسیح آمدن است. خلوصِ کانالی که مفهوم از آن جسمانیت می‌گیرد، به مرد و زن وابسته است؛ کانالِ پاک نتیجه‌ای چون مسیح می‌دهد. این تصویر ادعای جامعیتِ علمی ندارد؛ ادعایش نزدیک‌تر بودن به واقعیتِ تولد؛ انسان‌ها «مثل مفاهیم هستند» در این تصویر از گزارشِ صرفِ زیست‌شناسیِ بی‌معناست. دو قطبِ بعد نیز از همین‌جا ساخته می‌شوند: فرزندی یکسره در افقِ کتاب و تشریع، و فرزندی یکسره در افقِ تکوین و معجزه و احیا.

قطعِ کلامِ زکریا: نشانهٔ چرخش به تکوین

تأکیدِ سوره بر «پیر بودن زکریا» جسمِ باروریِ طبیعی را از صحنه بیرون می‌کند تا یحیی یکسره از افقِ معنوی دیده شود. با این حال تحویل به زن و فعالیتِ جسمانیِ حداقلیِ مرد باقی است؛ در پیریِ زکریا این بخش از موعد گذشته است. وقتی نیروهای آخرین صرفِ آن فعالیتِ تکوینی می‌شود، «فعالیت تشریعیه» و جنبه‌های ذهنی — سخن گفتن — تعطیل می‌گردد. او نشانه‌ای می‌خواهد برای بارداریِ همسر؛ «نشانه‌ایه»؛ نشانه این است که کلامش قطع می‌شود: نه نهیِ تشریعی، که ناتوانی، چنان‌که در روایت‌ها نیز صدایی از او درنمی‌آید. برخلافِ مریم که امر می‌شود سخن نگوید، به زکریا گفته می‌شود که سخن نمی‌گویی. انرژی‌ها در بخشِ جسمانی جمع می‌شوند تا پس از آن دوره — «سه روز گفته می‌شه» در نقل — باروری ممکن شود. خاموشیِ زکریا از این‌رو با خاموشیِ مریم متضاد است و همین تضاد مدل را کامل می‌کند: یکی امرِ بیرونی به سکوت، دیگری سکوتِ درونیِ ناشی از چرخشِ انرژی به تکوین. حتی آن بخشِ جسمانی از کلام مایه گرفته است؛ کلِ مسیرِ زکریا سخن‌محور است.

ارجاع به تجربهٔ ابن‌عربی در فصوص، در فصلِ الیاس، نه برای اثباتِ یکی‌بودنِ الیاس و ادریس یا فلک‌شناسیِ خاص، که برای یک مشاهده است: وقتی «حیوانیت» — به معنای غرق در حسِ زندگیِ عنصری و غریزی، نه لزوماً منفی — به کمال می‌رسد، شخص «قادر به سخن گفتن نباشد». شاگردی که هنوز سخن می‌گفت به نهایت نرسیده بود؛ خودِ ابن‌عربی می‌گوید «حیوانیت من تحقق کامل یافت» و در آن مقام می‌خواست مشاهده را بگوید و نمی‌توانست، فرقی میانِ خود و لال نمی‌دید؛ «قادر به سخن گفتن نباشد» نشانهٔ همان حد است. این تجربه آزمایشگاهیِ شخصی است برای فهمِ آنکه قطعِ کلامِ زکریا منعِ بیرونی نیست، علامتِ جذبِ تمامِ نیرو در فعالیتِ حیاتیِ منجر به تولد است. یحیی از چنین زمینه‌ای می‌آید: «موجود صددرصد تشریعیه» و احیای کتاب؛ عیسی قطبِ مقابل که «خیلی تکوینیه»، معجزه، و احیای مردگان، کم‌اعتنا به تشریعِ صوری.

اگر سوره همین‌جا با دو تولد تمام می‌شد، تمِ تولد و نسبتِ فرزند با پدر و مادر و مسیح‌شناسی کافی می‌نمود. اما مسیح‌شناسی به سلسله و وراثت نیز بند است: از همین‌جا نامِ آلِ یعقوب و میراث شنیده می‌شود و دیوارِ فرمی به‌سوی بخش‌های بعد باز است.

از خاصِ عیسی تا کلیِ زن

تفکیکِ خاص و کلی در عمل دشوار است و لغزشگاهِ خوانش همین جاست. عرفا گاه داستانِ موسی و فرعون را یکسره به عقل و نفس فرو می‌کاهند؛ در برخوردِ موسی و فرعون تجسمی از آن نزاع هست، اما حملِ همهٔ اجزا بر تمثیل خطرناک است. هیچ داستانِ قرآنی به‌طورِ کامل تمثیلی به معنایِ «اتفاق نیفتاده» نیست، و هیچ‌کدام نیز از تمثیل خالی نیست. اتفاق‌های دنیا خود این‌گونه‌اند؛ چه رسد به قصصِ وحی. بنابراین قاعده همان است: جنبه‌های خاص را از کلی جدا کن. سخن نگفتنِ مریم پس از بارداری می‌تواند با تجربهٔ زنان نسبت داشته باشد؛ سخن گفتنِ فرزند در گهواره اما راه به شناختِ این انسانِ خاص می‌برد. یا همه‌چیز را کلی گرفتن و یا همه‌چیز را منحصر به مریم و یحیی دانستن، هر دو لطفِ متن را می‌کشد.

در سویِ زکریا نیز همین قاعده برقرار است. پیری و خاموشی و خواستِ ولی لایه‌های رویِ هم دارند: یکی زیستی-معنویِ تولد، یکی نشانه‌شناختیِ کلام، یکی میراثیِ سلسله. خوانشی که فقط یکی را ببیند، بقیه را نویز می‌شمارد؛ خوانشی که هر سه را نگه دارد، می‌فهمد چرا دو داستانِ تولد درِ ورودیِ سوره‌ای‌اند که هم به مسیح می‌رسد و هم به نام‌های انبیایِ پیشین. کلیاتِ نقشِ پدر و مادر بسترند؛ خصوصیاتِ یحیی و عیسی ستون‌هایِ بعدیِ مسیح‌شناسی‌اند.

عالمِ جسم و صورت معانی دارد و وجودِ صورت نیز لازم است. می‌توان از بالا با کلامِ صرف آفرید، و از پایین با دستکاریِ ماده حالت‌هایی ساخت؛ انسان موجودی است که پیوسته از هر دو سو چیزی را جابه‌جا می‌کند. بارداریِ معنادار آن است که این دو سو با هم بخوانند: خواست و ضمیر و پیوند و جسم. کودکِ کم‌معنا در جسم ممکن است؛ کودکِ پرمعنا چون یحیی و عیسی در شرایطِ خاصِ روحی و رابطه‌ای شکل می‌گیرد. هرچه پیوندِ مرد و زن نیرومندتر و آمادگیِ هر یک برای باروری — جسمی یا روحی — کامل‌تر، انتقالِ معنا تمام‌تر است. زکریا از نظرِ جسم آماده نیست، اما روحش از حسِ باروری سرشار است؛ مریم از نظرِ جسم در نهایتِ تنهایی است، اما از نظرِ معنا در نهایتِ آمادگی.

میراثِ آلِ یعقوب و معنای ولایت

زکریا می‌خواهد خدا «ولی بهش بده»؛ الفاظ چنان‌اند که جز میراثی ویژه در آلِ یعقوب که به انسانِ خاص باید برسد، جایگزینِ موجهی نمی‌ماند. «دکان نجاری» و مالِ عادی به برادرزاده نیز می‌رسد؛ آنچه او مستأصل از آن است چیزی است که «احتیاج به یک انسان خاص داره». لفظِ ولی اینجا با همان باری می‌نشیند که در زبانِ شیعه ولایت خوانده می‌شود: میراثی که باید سپرده شود و رها نگردد. پس از فترتِ رسل، در شاخهٔ اسماعیل پیامبری نو می‌آید؛ پرسشِ باز این است که آیا چنین حقیقتِ انتقال‌پذیری در عالم هست و چگونه با ختمِ نبوت نسبت دارد — بی‌آنکه جزئیاتِ تاریخیِ جانشینی اینجا بسته شود. تصویرِ پیامبری که می‌آید و هیچ وارثی نداشته باشد امر را ترک می‌کند، با منطقِ دعای زکریا ناسازگار است؛ متن دست‌کم این ناسازگاری را پیشِ چشم می‌گذارد تا دربارهٔ حقیقتِ انتقال فکر شود، نه آنکه فوراً به جدلِ تاریخی فروکاهد. میراثِ موردِ نظر تابوت یا حرفه نیست؛ چیزی است که فقط انسانِ خاص حاملش می‌شود و لفظِ ولی بر آن می‌نشیند.

این اشارت از روشن‌ترین نقاطی است که بحثِ فرقه‌ای می‌تواند به متن تکیه کند، درست چون الفاظِ دعا و نگرانیِ زکریا با تفسیرِ مادیِ صرف نمی‌خوانند. همزمان، لایهٔ تولد و لایهٔ مسیح‌شناسی و لایهٔ سلسله در هم‌تنیده‌اند: کودکِ خواسته‌شده هم پاسخِ باروری است هم حاملِ میراث. خوانش نباید یکی را فدای دیگری کند. تمِ فرزند و پدر، از پسرانِ یعقوب تا یحیی و عیسی، در سوره ادامه می‌یابد؛ این جلسه فقط گرهٔ دو تولد و الگوی مرد/زن و نشانهٔ خاموشی و افقِ ولایت را می‌گشاید.

در افقِ گسترده‌تر، فهمِ مسیح و اهلِ کتاب برای فهمِ بخش‌های بزرگی از قرآن لازم است؛ اما مرکزِ این قطعه همان مدلِ تولد است: مرد معنا را می‌خواهد و می‌نامد، زن معنا را جسم می‌کند، و گاهی برای آنکه تکوین رخ دهد، تشریعِ کلام باید موقتاً خاموش شود. دو قطبِ یحیی و عیسی این تقسیم را تا نهایت می‌برند — یکی کتاب، یکی روح — و میان‌شان همان دوری است که سوره با دو داستانِ پیاپی به رخ می‌کشد.

→ متنِ کاملِ این جلسه