→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۷ · سورهٔ مریم

بشارت فرزند پاک به مریم

۱۱,۵۹۵ واژه · ۱۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه معنای وقایع به‌مثابه نشانه، و لزوم تأویل داستان‌های قرآن مطرح می‌شود. سپس داستان زکریا و مریم، ندای خفی، بشارت یحیی و مقایسه تعجب زکریا و مریم بررسی می‌گردد.

معنای وقایع و نشانه‌های طبیعت

خب دوستان من کتاب‌هایی که معرفی کردم در مورد این چند جلسه‌ای که گذشت دیگر وارد اینکه بحث بخواهم بکنم در موردش نمی‌شم فقط یادآوری می‌کنم که مهم‌ترین نکته‌هایی که سعی کردم در دو سه جلسه گذشته بگویم این رسیدن به اینجا بود که ما در نگاه دینی خودمان برای همه وقایع، برای همه احادیث، هر چیزی که در عالم اتفاق می‌افتد معنای اصولاً معنای ورای این چیزهای علت و معلولی ساده‌ای که می‌فهمیم می‌توانیم قائل بشویم و باید قائل بشویم.

یعنی در حتی من سعی کردم با یک مثال نشان بدهم که در همین چارچوب علت و معلولی وقایع دنیا یک حادثه می‌تواند معنای خیلی عمیق‌تر از اونی که در ابتدا به نظر می‌رسد داشته باشه.

یعنی نشانه‌ای از مثلاً یک روند کلی باشه. من آن مثالی که زدم در مورد آن حرکت درخشان زیدان در آخرین لحظه‌های حضورش تو میدان فوتبال بود ولی مثلاً فرض کنید شما این چیزی که من خودم نظرمو خیلی جلب کرده از قدیم وجود یک چیزی مثل کهربا.

ببینید یک یک چیزی یک انرژی الکتریکی در طبیعت وجود داشته که می‌بینید الان ما تمام زندگیمون در واقع بعد از اینکه یاد گرفتیم که این انرژی را چگونه در واقع تولید و توزیع بکنیم و منتقل بکنیم تغییرات اساسی در واقع کرده.

و از هزارها سال قبل این پدیده عظیمی که در طبیعت بود یک جاییش یک چیزیش بیرون بوده انگار و یک پدیده عجیبی وجود داشت که خلاصه می‌شد با استفاده از یک چیز ساده یک یک شی را جذب کرد.

مثل اینکه وقتی یک چیز خیلی بزرگی وجود دارد در طبیعت، یک واقعیت عظیمی وجود داره، یک جاهایی باهاش نشان می‌دهد دیگر. ممکن است در وقایع خیلی ساده و مسخره‌ای هم به نظر بیاید این‌ها هستند ولی یک آدمی که یک خورده هوشیارانه‌تر نگاه می‌کند به حتی طبیعت ممکن است از یک اتفاق‌های خیلی ساده‌ای به یک چیز روند‌های خیلی بزرگ‌تری به عنوان این را به عنوان نشانه‌ای از یک روند خیلی عمیق‌تر و بزرگ‌تر در طبیعت بگیرد.

و خیلی جاها این‌طوریه. یعنی روندهای اجتماعی، سیاسی، طبیعی یک جاهایی انگار به طور فشرده ظاهر می‌شوند و آدم‌ها می‌توانند با استدلال، با منطق در واقع پی ببرن به چیزهای عمیقی که پشتشون هست. این یک چیز خیلی ساده‌ایه در واقع منطقی نگاه کردن به دنیاست.

من سعی کردم بگویم که نگاه سمبلیک هم مجازه. نه در مورد داستان‌های قرآن، در مورد وقایع دنیا و قرآن هم خودش در واقع تعبیرش از همین با عبارت تعبیر احادیث همین است. مسئله تعبیر فقط رویا نیست. رویدادها تعبیر دارند.

و دلیلش هم آن نوع جهان‌بینی خاصیه که همه چیز تو آن هرم از بالا شروع می‌شود به پایین می‌آید و یک جوری انگار از اسما و معانی می‌گذره و تبدیل به یک رویداد می‌شود. بنابراین همه چیز در واقع قابل تعبیر به معنی برگردوندن به اول. چون اول همه چیز آن بالاست بنابراین هر چیزی که این پایین هست یک تصویر یک چیزی در واقع در آن بالا دارد.

صورت زیرین و تمثیل غار

من یک بار این شعر معروف «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی» را خواندم گفتم مال ناصر خسروئه در حالی که مال ناصر خسرو نیست.

مال یک فیلسوف معروف به اسم میرفندرسکی که جزو استادای حالا مستقیم استاد بودن یا نه، استاد فکر کنم جزو استادای ملاصدرا بود که مصرع اولش این است که کسی بلد شعر کامل «چرخ با اختران خوب و خوش و زیباستی، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی» یک چنین چیزی که اشاره به این است که واقعاً ما این‌جوری دنیا را نگاه می‌کنیم.

این صورت‌هایی که در این زیر می‌بینیم این‌ها همه در واقع بازتاب یک معانی‌ای در بدون از نهادهای صورت‌ها هستند و این خیلی نزدیک به آن نوع نگاه خاص افلاطونه که تاریخ فلسفه معمولاً این‌جور نگاه کردن به دنیا را مثلاً برمی‌گردونن به نگاه افلاطون، مثل افلاطون.

یک تمثیلی افلاطون داره، تمثیل غار که می‌گوید ما مثل آدم‌هایی هستیم که در غاری هستیم و یک سایه‌هایی روی دیوار غار می‌بینیم ولی واقعیت این است که این‌ها سایه‌های یک چیزهایی‌ایه که در بیرون یک واقعیت‌هایی وجود دارد که این شکلی در واقع ما سایه‌ها را روی دیوار داریم می‌بینیم و نباید این‌ها را واقعی در واقع حساب کنیم.

باید یاد بگیریم که در بفهمیم که این‌ها انعکاس چه چیزی هستند. و اگر دنیا را این‌جوری نگاه کنیم به‌عنوان اجباراً نگاه دینی این‌شکلیه و تو قرآن این‌جوری نگاه می‌شود.

لزوم تأویل داستان‌های قرآن

من همه حرف‌ها را زدم برای اینکه یک یک یکی از نتایجی که می‌خواهم بگویم این است که اینکه عرفا یا بعضی از مفسرین داستان‌های قرآن حداقل تأویل می‌کنن، تمثیلی حساب می‌کنن، نه‌تنها کار خوبیه، اجباریه.

یعنی اصلاً اگر کسی این‌جوری نگاه نکند و قبول نداشته باشه این‌جور نگاه رو، نه اینکه قرآن را نمی‌فهمه، اصلاً جهان‌بینی دینی را به‌نظر من نمی‌فهمه. یعنی قطعاً در پشت نه داستان‌ها، من پشت هر حادثه‌ای که در دنیا اتفاق می‌افته، تأویلی در واقع در مورد آن حادثه وجود دارد که آدم‌ها باید یاد بگیرند که تأویل بکنند.

چه برسد به اینکه آن داستان در مورد پیامبران باشه که زندگی‌شون به‌راحتی و بیشتر مشخص‌تر از هر موجود دیگه‌ای قابل تأویله برای اینکه پدیداره. بعد چه برسد به اینکه این در قرآن ذکر شده باشه، یعنی یک جور خاصی آن داستان، قطعه‌ای از زندگی یک پیامبر آمده باشه تو قرآن.

اینکه من این را همین‌جوری بخوانم و بگویم بله مثلاً ماجرای داستان نوح در قرآن درباره یک طوفانیه مثلاً در گذشته اتفاق افتاده مثل یک مورخی که دارد در مورد حوادث طبیعی بزرگ عالم که گزارش تهیه می‌کنه، اینکه مثلاً قرآن می‌گوید بله کشتی ساخته شد و بعد هم رفت را کشتی مثلاً قله یک جور جودی در کوه جودی نشست و این‌ها پیاده شدن و از همین حرف‌ها.

یا معمولاً شما در تورات که نگاه می‌کنید، چون تورات خیلی متن اصیلی نیست، یعنی واژه‌ها این‌طوری نیست که مثلاً واژه‌های تغییر شکل نداده‌ای باشند. یعنی در طول تاریخ به‌هرحال آن‌جوری که باید حفظ نشده، در عین‌حالی که اصلش در خیلی جاها به‌وضوح یک جوری ارتباط به یک متن الهی دارد.

شما در تورات جزئیات تاریخی زیاد می‌بینید دیگه، جزئیاتی که واقعاً من فکر می‌کنم راه را اتفاقاً بر روی نگاه تمثیلی و تأویل می‌بنده. چون بیهوده دارد به یک چیزهایی اشاره می‌شه، اسم خیلی آدم‌ها آنجا هست، نمی‌دانم تاریخ تولدشون، این‌ها دیگر خیلی چیزهای قابل ولی قرآن یک جور فشرده‌ایه که هرچه در آن هست به‌هرحال به یک معنی‌های خیلی خیلی بیشتر از آن که در ظاهر به‌نظر می‌آد، در واقع اشاره دارد.

جهان کوانتومی و درهای باز

من حرفام این بود که سعی کنم بیان بکنم که جهان‌بینی چه‌جوریه و چرا لازم است که داستان‌ها تأویل بشوند و اینکه یک تلاش جانبی کردم که نشان بدهم که اگر واقعاً دانش را به معنای قرن بیستمی‌ش بگیرین، این نوع نگاه کردن به دنیا اصلاً با نگاه علمی ناسازگار نیست، درحالی‌که با نگاه قرن نوزدهمی ناسازگار هست.

یعنی شما در جهان لاپلاسی نمی‌توانید مثلاً یک جوری معنی‌شناسی برای جهان داشته باشید، ولی در جهان کوانتومی راه خیلی کلاً ویژگی جهان کوانتومی این است که همه درها بازه. من یک مثال خوب از باز بودن درها این است که اگر حالا استرینگ تئوری خیلی تئوری چیزی نیست، تئوری اثبات‌شده‌ای مثلاً مطمئن بهش باشیم نیست، یک تئوری خیلی جذابی.

اثبات‌شده منظورم این است که شما یک جایی باید یک چیز توضیح‌ناشدنی داشته باشید که مثلاً استرینگ تئوری بیاید یک آزمایشی را برای‌تان توجیه بکند. مطلقاً چنین چیزی وجود ندارد. یعنی هر کار تجربی که ما داریم با فرمالیسم مکانیک کوانتومی توجیه می‌شود. استرینگ تئوری فقط خیلی زیباست.

در واقع یک جوری برای خود فیزیکدان‌هایی که مثلاً در ذرات بنیادی کار می‌کنن، خب خیلی تئوری جالبی برای اینکه حالت وحدت‌بخشی دارد و دانش هم اصولاً حس وحدت‌بخشیدن در آن به‌نظرم یک حس خیلی غالبیه و خوب هم هست که این‌جوری باشه. تو استرینگ تئوری ابعاد اضافه‌ای وجود دارد. به‌غیر از سه‌بعد مکانی و یک بعد زمان، یک تعداد بعد اضافه داریم.

مثلاً شش بعد اضافه آنجا وجود دارد که اصولاً ما کاری به کارش نداریم. ولی از نظر منطقی جهان اجازه استفاده از این‌ها را می‌تواند بده.

بنابراین مثلاً فرض کنید یکی از نتایج این تئوری این است که شما اگر بتوانید از بعضی از آن ابعاد استفاده بکنید، یعنی دو نقطه‌ای که الان در دنیا بی‌نهایت از همدیگر دور هستن، ممکن است از یکی از آن درهای مخفی که آن پشت هست، خیلی به هم نزدیک باشند.

مثل اینکه شما اگر الان یک مسیرهایی را محدود بکنید، ممکن است فاصله بین دو تا خیلی زیاد باشه برای اینکه از بعضی از مسیرها استفاده نمی‌کنید. مجبورید انگار دارید دنیا را دور می‌زنید تا از یک جایی به یک جای دیگه‌ای برسید. ولی اگر یک درهایی را باز بکنید خیلی راحت ممکن است بشود.

و این حرف را هم که کوانتوم درها خیلی بازن، نمونه خیلی واضحش اصلاً در استرینگ تئوری از نظر مکانی یک عالم درهای مخفی از آن پشت وجود دارد که ممکن است یک کارهایی بشود باهاش کرد. بنابراین رویدادهایی که تو جهان فیزیکی اتفاق می‌افتن و معنی‌دار بودنشون این‌ها واقعاً در فضاهای فیزیک مدرن اصلاً چیز عجیب و غریبی نیست.

یعنی ناسازگار نیست با چیزهایی که ما فیزیک مدرن می‌نامیم. من یادآوری دارم می‌کنم و می‌خواهم زود بگذرم. این یک نکته بود، بگذارید اگر لازم شد بعداً بگویم. این یک نکته بود.

وجودشناسی قوانین طبیعی

نکته دیگر اینکه من از همان توضیحات سعی می‌کنم سعی کردم این را نتیجه بگیرم و یک جوری معقول جلوه بدهم که یکی از مشکلات دانش این است که برای قوانین به اصطلاح اونتولوژی قائل نیست. یعنی وقتی یک قانون وجود دارد هیچ معنی‌ای قائل نمی‌شیم برای اینکه این قوانین چه هستند.

از نظر وجودشناسی خلاصه یک چیزی که وجود دارد شما هر چیزی که می‌گویید وجود دارد باید یک جایگاهی در نظام مثلاً منطقی خودتان برایش قائل باشید که سال‌های سال، قرن‌هاست که ما کلاً این ماجرا را در واقع انگار فراموش کردیم.

از نظر تاریخی وقتی که واژه قانون متداول شد و در دانش به کار می‌رفت زمانی بود که همه آدم‌ها مثلاً در قرون وسطی دینی نگاه می‌کردند به دنیا. وقتی از واژه قانون استفاده می‌کردند واقعاً منظورشون قوانینی بود که توسط خداوند وضع شده. یعنی یک یک حکمرانی انگار هست، قوانینی را وضع کرده که دنیا این‌جوری حرکت می‌کند و آن قوانین جایگاهی در نظام وجود داشتن.

در آن طبقات مثلاً بالای هستی جا داشتن. ولی بعداً در به اصطلاح وقتی از قرن هجدهم، هجدهم گذشت کم‌کم این نگاه دینی به تو از آن حالت غلبه‌ای که داشت دراومد در مجامع دانشگاهی، لفظ قانون باقی مانده. ولی کسی سؤال نمی‌کند که آخه این قانون چیست.

الان در یکی دو دهه اخیر این جزو بحث‌های متداول خیلی داغ فلسفه علمه. کسانی هستند که اصلاً معتقدن نباید نمی‌توانیم به قانون معتقد باشیم. کسانی هستند که دفاع می‌کنند از اینکه قانون‌ها وجود دارند و الی آخر.

به هر حال اینکه احتیاج به یک جور وجودشناسی هست و اگر قبول بکنید که به هر حال قوانین وجود دارند و یک جایگاهی در عالم دارند و چیزهایی بالاتر از آن هست، مثل اینکه یک جاهایی شما به یک جاهایی می‌توانید برسید که دیگر قوانین انگار صدق نمی‌کنند.

من تصورم از پیامبران آدم‌هاییه که بالای مجموعه قوانین طبیعی حتی دارند زندگی می‌کنند. بنابراین کلاً اینکه یک اتفاق‌های معجزه آسایی در زندگیشون می‌افتد یا هر چیزی اصلاً به نظر من این‌ها نمی‌شود گفت با علم یا با فلسفه تناقضی دارد.

اگر در نظام وجود جایی برای قوانین در نظر بگیرید و قبول بکنید که بالاترش هم انگار دنیایی هست، آن‌وقت معنی پیدا می‌کند که می‌شود انگار از قوانین‌گرایی فاصله گرفت.

یک قانون واقعی در جهان وجود دارد که قرآن چند بار بهش اشاره می‌کنه، آن هم این است که «اذا البقرة · ۱۱۷بَدِيعُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰٓ أَمْرًۭا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ[او] پديد آورنده آسمانها و زمين [است‌]، و چون به كارى اراده فرمايد، فقط مى‌گويد: «[موجود] باش»؛ پس [فوراً موجود] مى‌شود. که یک یک قانون کلی بالاتر از همه قوانین هست که خداوند اگر یک وقتی چیزی را بگوید باش، به وجود می‌آید. حالا دیگر ممکن است یک نظام‌های طبیعی پایین‌تر از این هم باشه ولی نظام اصلی واقعاً برمی‌گردد به این.

من دفعه قبل صحبت کردم در مورد اینکه سمبولیسمی که در اگر قبول بکنیم که سمبولیسم و نظام تمثیلی جزو ساختار جهانه، نه ساختار ذهن من یا ساختار روان مثلاً ناخودآگاه من، اون‌طوری که مثلاً در روان‌کاوی امروز به نظر می‌آید که این‌ها یک تمثیل‌های ساخته بشره، در دیدگاه دینی این‌جوری نیست.

یعنی ما اصولاً معتقدیم که زبان، سمبولیسم، تمثیل در عالم وجود دارد و انعکاسش در انسان هم این است که ما یک جور زبان تمثیلی را در واقع مثلاً در رویاهای خودمان داریم. اگر این‌جوری نگاه بکنید آن‌وقت معنی پیدا می‌کند که شما مجاز باشید که از نمادشناسی رویا برای تأویل احادیث در بیرون از رویاهای خودتان هم استفاده بکنید.

منتها من دفعه قبل اواخر جلسه مثال‌هایی زدم که با احتیاط زیاد مثل گم شدن چمدان یک آدم در رویا حتماً یک معنی سمبلیکی دارد ولی در عالم واقع ممکن است نشان‌دهنده دست و پا چلفتی بودن مثلاً آن آدمیه که هر روز مثلاً اشیاء خودش را گم می‌کند.

بنابراین خیلی نباید نگران این باشه که این معانی سمبلیک داره، معنی دم دست‌تری وجود دارد. و بنابراین دنیا این‌جوری نیست که همه اتفاق‌هایی که پیش می‌افتد معنی‌های سمبلیک داشته باشه به آن معنایی که تو رویا می‌بینی ولی از این نوع اتفاق‌ها هم در دنیا داریم. من چیزهای دیگر هم نوشتم.

نقد بی‌ضابطگی تأویل عرفانی

آها من کلاً احساسم نسبت به تفسیرهای عرفانی معمولاً خوب نیست و فکر می‌کنم کلاً هم چندین بار مثلاً اشاره کردم از این بی‌در و پیکر بودن تعویل‌های عرفانی همیشه احساس بدی بهم دست می‌دهد. برای خاطر اینکه بگذارید من سعی کنم در خیلی مختصر بگویم که چرا این حالت وجود دارد.

این تقریباً احساس شخصی من این است که همه عرفا وقتی تعویل می‌کنند در واقع اول کشف و شهودهایی دارند، یک حقایقی را درک کردند در مورد عالم بعد میان می‌گردند تو قرآن و جاهایی پیدا می‌کنند که آن حقایقی را کشف کردن را قرآن بیان کرده. مثلاً نمونه خیلی ساده‌اش عرفا به دلایل خیلی واضحی در زندگی خودشان به این نتیجه می‌رسند که عشق خیلی چیز مهمی است.

آن‌قدر مهم است که نمی‌شود در قرآن جایی بهش اشاره نشده باشه. همین عشق به اصطلاح مجازی. خب؟ بعد اولین جایی که می‌بینند که یا تنها جایی که می‌بینند به نظرشون می‌آید عشق مجازی هست بین یوسف و زلیخاست، بعد شروع می‌کنند منظومه‌های عرفانی درست می‌کنند در مورد داستان یوسف و زلیخا در حالی که متن قرآن را که می‌خوانید داستان یوسف و زلیخا یک جور عشق شهوانی منفوریه که قرار است شما متنفر بشوید از این جور ارتباط.

چرا این اتفاق می‌افته؟ برای اینکه به نظر من آن‌قدر مقید به متن خواندن و قواعد مثلاً تفسیر متن را رعایت کردن نیستند. متوجه هستید؟ یعنی اصولاً قاعده‌ها را رعایت نمی‌کنند. آن قسمت ارجاعشون به متن کاملاً بی‌ضابطه است.

چون مطمئناً حرفی که دارند می‌زنند درست است می‌زنند دیگر و معمولاً این‌جوری است که تفسیرهای عرفانی حرف‌های زیبایی توشه، حرف‌های درستی توشه. نمی‌گویم غلط می‌گویند ولی اینکه جای آن حقیقت مثلاً اینجای قرآنه، این را دیگر همین‌طوری واقعاً گفتند دیگر. خیلی چیزها را به خیلی چیزها ربط می‌دهند که اصلاً مربوط نیست.

در حالی که اگر دقت مثلاً بکنید می‌بینید یک جاهای دیگر قرآن خیلی مثلاً بیشتر به این چیزی که مثلاً سوره نور به عشق مربوطه، داستان عشق در داستان‌ها داستان موسی و دختر شعیب یک داستان عاشقانه خیلی لطیفه ولی کمتر در تفسیرهای عرفانی می‌بینید چراغ این‌جا رفته باشه. به هر حال من مشکلم با اگر مشکلی دارم با تفسیرهای عرفانی آن بی‌در و پیکر بودن ارجاعشون به متن.

هیچ ضابطه‌ای نمی‌توانید بیان بکنید. در حالی که شما هر جور استفاده‌ای که می‌خواهید بکنید، تعویل می‌خواهید تعویل بکنید سعی کنید یک ضابطه‌هایی بگذارید. چه جوری دارید تعویل می‌کنید؟ نمی‌شود. ببینید یک یک ضابطه خیلی ساده این است که نمی‌شود یک جوری تعویلی برای باطن آورد که با ظاهر مخالف باشه. فکر کنم همه این را اصولاً عموماً این را قبول دارند.

حالا ممکن است بعضی‌ها قبول نداشته باشند. نمی‌شود تو بگی آقا داستان یوسف را که می‌خوانم این عشق عشق خیلی خیلی خیلی پستی‌ایه ولی باطنش مثلاً اشاره به یک چیز خیلی عمیق مثلاً خوبی دارد. ببینید ظاهرش همین، اگر می‌خوای عمیقش بکنی ظاهر را باید حفظ بکنی و بری یک چیز عمیق‌تر درک بکنی.

نه اینکه یک چیزهایی بگویید هرکی می‌خونه و حتی در عربی به نظر من در همین فصوص‌الحکم‌اش یک جاهایی استفاده‌هایی از یک آیه‌هایی می‌کند که صدای خیلی‌ها درمیاد که درست به نظر می‌آید برعکس می‌شود که آدم در ابتدا می‌فهمد. گاهی حرف‌های عمیقی می‌زند.

اصولاً که حرف‌هاش حرف‌های خیلی جالبی‌ان ولی باز نوع ارجاع دادنش به قرآن خیلی ضابطه‌مند نیست. من این بحث‌های کلی را بگذارم کنار. حالا باز یک چند تا چیز مانده که دیگر با توجه به اینکه این جلسه خود دیر دارد شروع می‌شود در موردشون صحبت نمی‌کنم.

ورود به داستان زکریا و مریم

من تو این جلسه می‌خواستم که وارد داستان دو تا داستان اول این سوره بشویم و به اصطلاح آن جنبه‌های ظاهری‌اش را در موردش بحث بکنیم و یک مقدماتی فراهم بشود که از جلسات بعدی یک خورده عمیق‌تر در موردش صحبت بکنم.

بنابراین بحثی که الان می‌خواهم بکنم این است که این داستان زکریا و مریم را یحیی، زکریا و مریم یا یحیی و عیسی، بله نمی‌دانم. دو تا داستان اول سوره را از را بخونیم و مثلاً حالا اگر در مورد واژه‌ها، در مورد منطق ظاهری‌ش به عنوان دو تا داستان، همان چیزی که بعداً باید رعایت بکنیم.

این مهم است که داستان یک معنی‌های ساده روزمره‌ای می‌دهد و باید سعی کنیم که این جنبه به اصطلاح ساده روزمره‌اش را بفهمیم بعداً سعی کنیم یک چیزهای عمیق‌تری در واقع بیشتر. خب، قبل از اینکه شروع بکنم یک بار دیگر این حرفی که جلسه اول زدم تکرار می‌کنم.

گسست سجع و فرم سوره

سوره مریم از نظر فرم یک ویژگی خاص دارد.

آن هم وجود این مسئله کاملاً مربوط به فرمه. از نظر من خیلی خیلی دقت کردن به این چیزها مهم است در هر اثر هنری. فرم اثر، جنبه‌های ادبی خیلی ساده‌ای که وجود داره، یک جوری یک چارچوب‌هایی را مشخص می‌کند شما وقتی دارید با یک متن برخورد می‌کنید.

نکته خیلی خاص اینجای این آیاتیه که بعد از داستان مریم و تولد عیسی می‌آید که سجع از بین می‌رود. خیلی مهم است که تمام این سوره سجع دارد. یعنی یک جوری به یک با یک حالت خاصی تمام آیات همان می‌شوند به غیر از اینکه در بعد از این دو تا داستان که تمام می‌شود قطعه‌ای می‌آید که مطلقاً انگار اصلاً از یک جای دیگه‌ای آمده.

واقعاً شما وقتی این سوره را می‌خوانید این قطعه‌ها، آهنگ‌شون، آهنگ بیان‌شون، حتی نوع واژه‌هایی که توشون هست و اینکه در انتها دیگر به آن سجع ختم نمی‌شن، اصلاً در فضای این سوره از نظر فرم یک چیز کاملاً مشخصه. یعنی الان یک آدمی بیاید این سوره را از لحاظ فرم شما این را ترجمه بکنید، ترجمه که نه.

این را بدهید به یک آدمی که به زبان عربی این را بخونه و بگویید در مورد فرمش چه حرفی برای گفتن داری؟ مشخص‌ترین ویژگی این داستان از نظر فرم این است که تمام داستان سجع دارد به غیر از اینکه این یک قطعه‌ای در وسطش هست که آن سجع به هم می‌خوره، آهنگ به هم می‌خوره، لحن آیه‌ها حتی تغییر می‌کند.

یعنی در همه جا یک حالت شاعرانه و یک حالت خاصی دارد حتی جایی که در مورد قیامت دارد صحبت می‌کند یا حرف‌های کفار را دارد نقل می‌کند به غیر از اینجا که یک نثر خیلی مشخص کتابیه. اینکه یک چنین قطعه‌ای در آن وسط وجود داره، دو تا داستان اول را از بقیه سوره جدا می‌کند.

حالا به هر معنایی که بخواهید. مثل این است که یک جوری وقتی این سوره را شما شروع می‌کنید، این دو تا داستان اول با این انتها انگار یک جوری به یک یک چیزی خاتمه پیدا می‌کند و بعد دوباره سوره از سر گرفته می‌شود.

فضا فضای این دو تا داستان توسط مثل این است که شما یک کتاب چاپ کنید، یک یک قسمت‌هایی را بنویسید، بعد دو تا صفحه مثلاً خالی یا سیاه مثلاً آن وسط بذارید، بعد دوباره به همان روال ادامه بدهید. نمی‌شود نادیده گرفت که اینجا یک اتفاق خاصی افتاده.

اینکه یک یک چیزی انگار آن وسط هست که قسمت‌های اول سوره از نظر فرم از نظر چارچوب سوره دارد این‌ها را از همدیگر جدا می‌کند.

همین‌طور ببین تکرار شدن من در سوره نور مثلاً وقتی که یک آیه در ابتدای سوره هست از وسط سوره دوباره آن آیه تکرار میشه، یک جوری این احساس که مثلاً از اینجا تا اینجا انگار متن را خوندیم حالا از اینجا انگار دارد یک اتفاق جدیدی شروع می‌شود.

تأکید روش‌ها حتماً این است که یک قطعه تمام شده. مثل اینکه من یک چیزی را بگذارم یک جایی که آدم توجه زیادی بکند. اصلاً ببین من نمی‌خواهم تو نباید فکر بکنی که این معنایش چیست. خود به خود وقتی داری یک متنی را می‌خونی و یک چنین تو ذهنت این‌جوری یک اتفاقی می‌افتد.

تو وقتی که تو وقتی چند تا صفحه وسط یک چیزو خالی گذاشتی یا فونتو یک دفعه عوض کردی. خود به خود من می‌خواهم بگویم تأثیری که را ذهن ما می‌گذارد این است که این قطعه انگار از قطعه‌های بعدش یک جوری جدا شد. نه من اصلاً معنایش این نیست که معنی‌ای که من می‌خواهم نمی‌خواهم بگویم این سوره یکپارچه نیست.

مثل اینکه دو تا سوره کنار همدیگه‌ست. ولی یک چیزی در این دو تا دا من می‌خواهم در واقع این را توجیه بکنم. به خودم حق می‌دهم که به دلایلی که بعداً هم فکر می‌کنم توجیه میشه، این دو تا داستان را با همدیگر بخوانم. بعد این دو تا داستان را با بقیه سوره بخوانم. نمی‌خواهم بگویم این با بقیه سوره ربطی ندارد.

ولی یک جوری یک ویژگی‌ای در واقع از نظر فرم وجود دارد که این دو تا داستان اول را فاصله انداخته بین‌شون با بقیه سوره.

این به نظر من این دو تا داستان به همدیگر مربوطن و یک معانی‌ای در واقع در این دو تا داستان هست که دیگر در این سوره خیلی به آن شکل سراغ این معانی نمی‌ریم و در این‌جا هم این نکته فرمی این را تشدید می‌کند.

و همین‌طوری هم می‌توانم بدون این توضیح این داستان را با همدیگر بخوانم ولی فکر می‌کنم که در واقع توضیحی که دارم می‌دهم این است که یک جوری ضرورت دارد که این کار را بکنم.

یعنی فرم سوره ما را به این سمت می‌برد که دو تا داستان اول را یک جوری انگار جدای از سوره بهش یک تشخصی بده و بعداً خب بعد کل این سوره نهایتاً یکپارچه یک معنایی پیدا می‌کند.

و من فقط دارم تأکید می‌کنم که این چیزها این‌جور نکته‌های فرمی در هر متن هنری خیلی مهم است. تو وقتی که یک کار خاصی وسط مثلاً فرض کنید یک فیلم یا وسط یک داستان من مثلاً گاهی در تئاتر یا تو داستان‌های مدرن خط روایی داستان قطع می‌شه، یک پاراگرافی می‌آید نویسنده مثلاً با خواننده صحبت می‌کند.

تولستوی گاهی از این کارها می‌کند. برمی‌گردد به خواننده می‌گوید که خب خواننده عزیز حالا مثلاً نظر تو چیه؟ چه بخوای چه نخوای ممکن است تولستوی این کار را کرده و اصلاً هم هیچ منظور فرمی خاصی نداشته باشه. اگر هم نخواسته خلاصه آن قطعه داستان تا اینجا یک جوری تو ذهنت مثلاً دارد جدا می‌شه، می‌تواند که دچار سکته‌ای می‌شود و بعد بقیه داستان را می‌گوید.

می‌شود از این‌جور به اصطلاح بلاک‌های خاص، استفاده‌های خاصی کرد مثلاً برای تغییر دادن ریتم، نمی‌دانم تغییر دادن موضوع و می‌شود هم یک آدم این کار را بکند و هیچ منظور خاصی نداشته باشه و ضربه بزند به کار هنری خودش.

یک نمونه خیلی شاخص تاریخ هنر استفاده آدم‌های کارگردان‌های سینما در سینمای صامت از این چیزهاست، از این نوشته‌هایی که می‌آیند نویسا. الان مردم نگاه می‌کنند و فکر می‌کنند که این چیزی مزاحمیه. مثلاً این‌ها صدا نبود در سینما مجبور می‌شدن که آن وسط‌ها تمام ریتم فیلم‌ها توسط این میان‌نویس‌ها تنظیم می‌شد.

برای همین کارگردان‌های خیلی بزرگی بودن که اصلاً وقتی صدا آمد استقبال نکردن. میل داشتن که این نوشته‌ها را داشته باشند. احساس می‌کردند که اصلاً این‌قدر عادت کرده بودن که از این‌ها خوب استفاده می‌کردند از زمانی که طول می‌کشید روی صفحه بمونه، کجا، می‌بینید ظاهر شدنش این‌جوری نیست که دقیقاً اونجایی که یک نفر همیشه شروع می‌کند به حرف زدن گفتارش نوشته بشود.

گاهی حرفش تمام می‌شود نوشته می‌شود. یعنی اینکه چه قطعه‌ها از همدیگر جدا می‌شوند به هر حال یک تأثیراتی برای کارگردان‌ها داشت که این یکی از دلایلی بود که اولش مقاومت می‌کردند. آن دوره‌ای که صدا آمد و اظهار نظرهایی که تو آن دوره آدم‌های خیلی معروف کردن خیلی به نظر من دوره جالبیه، خوندنیه.

کسانی که مخالفت می‌کردند یا موافقت می‌کردند. اصلاً یک جوری عادت کرده بودن و از صامت مثلاً چاپلین می‌دانید نمونه آدم خاصی که به‌شدت مخالف بود و سال‌ها صامت ساخت. تا فکر می‌کنم حداقل ۱۰ سال بعد از وارد شدن صدا به سینما چاپلین صامت می‌ساخت.

میان‌نویس سینمای صامت

و استدلال خیلی روشنی هم داشت.

می‌گفت که بین‌المللی دیدن سینما را از بین می‌برد صدا و می‌بینید که می‌برد دیگه، از بین برده. حالا مثلاً بیاید زیرنویس اون‌موقع فارسی بنویسید در فیلم. سینمای صامت بین‌المللی بود. یعنی هیچ‌چیزی آدم‌ها بیشتر از اونی که یک آمریکایی از سینمای چاپلین می‌فهمید آن‌ور دنیا نمی‌فهمیدن. کم و زیاد نمی‌فهمیدن. تصاویر صامت بود، نوشته‌ها را هم که فقط انگلیسی‌شو برمی‌داشتید فارسی می‌نوشتید.

و خیلی حرف‌های دیگر هم بود. از جمله همین استفاده از این میان‌نویس‌ها در تنظیم ریتم و این‌ها کارهای خیلی هنرمندانه‌ای می‌کردند. و به هر حال من می‌خواهم تأکید بکنم که این قطعه قطعه‌ی فکر کنم شش تا آیه است که اصلاً خارج از فضای صورت از نظر فرم، از نظر ریتم، سجع، همه‌چیزش در واقع فرق می‌کنه، یک جوری بین قسمت اول و دوم این سوره فاصله می‌ندازه.

این یک توضیح فرمیه برای اینکه من دارم دو تا داستان اول را از بقیه سوره جدا می‌کنم به نظر من هست. و این کار از نظر فقط جنبه محتوایی و معنایی نداره، جنبه فرم هم دارد. خب من هدفم این است که داستان را بخونیم، یعنی در مورد جنبه‌های خیلی ساده‌ی داستانش در واقع صحبت کنیم بدون اینکه حالا بخواهیم هیچ‌گونه تعدیل معنایی خاصی داشته باشیم.

ندای خفی و پیری زکریا

خب داستان از اینجا شروع می‌شود که می‌گوید که رحمت پروردگارت نسبت به بنده‌ی خودش زکریا را یاد کن. وقتی که پروردگارش را با صدای مثلاً پنهانی ندا داد. هر جایی سوالی می‌زنید، می‌رسید واژه چرا این‌جوری اومده؟ می‌گوییم من کاری که می‌خواهیم بکنیم این است که چرا این‌جوری داستان دارد نقل می‌شه؟

چرا از این واژه استفاده شده؟ چرا این جمله اینجا اومده؟ چرا آدم‌ها این چرا زکریا این سوال را می‌کنه؟ چرا نمی‌دانم مریم را حرف را می‌زند و الی آخر. خب اینکه تاکید می‌شه، من قبلاً توضیح دادم که یک یک بار عاطفی در این عبارت‌های اول سوره هست که آن حس زکریا از نظر که انگار این درخواست همراه با یک احساس شرمی برایش هست.

از اینکه دارد یک چیزی برای خودش می‌خواهد را تاکید کردم روش و حس صمیمیت خیلی عمیقی که اینجا وجود دارد. راحت حرف زدن با خدا که در قرآن تقریباً کم‌نظیره حداقل از این نظر که یک نفر بیاید در مورد مثلاً حالت درددل کردن از ویژگی‌های مثلاً زندگی خودش صحبت بکند.

بنابراین این‌ها همه متناسب با این هست که تاکید می‌کند که نداً خفیه. این جدا شده، الان ما بله ما بعداً می‌فهمیم که زکریا در محرابه، برای اینکه بعداً می‌گوید که از محراب آمده در محراب، مثلاً محراب آن معبدی که حالا در آن در واقع عبادت می‌کرده، اینجا هست و دارد راز و نیاز با صدای خیلی آروم.

یعنی با آن فضایی که در واقع در خود داستان هست کاملاً تصدیق داره، با آن فضای عاطفی که اینجا وجود دارد. حرف‌هایی که می‌زند می‌گوید که وهن العظم منی و اشتعل الراس شیباً، استخوانام سست شده و مثلاً موهام سفید شده، حالا این به طور استعاری این حرف را می‌زند که در واقع به اشاره به جنبه‌هایی از پیر شدن خودش می‌کند.

بعد چرا لازم است این از نظر دراماتیک چرا لازم است که این حرف‌ها را بشنویم؟ حالا اینکه مثلاً این حرف‌ها از نظر عاطفی تأثیر خاصی یادم می‌ذاره، از لحاظ دراماتیک خیلی مهم است که ما بدونیم که زکریا خیلی پیره و امیدی دیگر به بچه دار شدن ندارد.

یعنی آن حالت معجزه‌آسای تولد یحیی دارد اگر به پیری زکریا اشاره نشه، آن‌وقت شما آن حس و حالی که اینجا وجود دارد را نمی‌فهمید.

به‌اضافه اینکه مسئله وراثت و این خفت الموالی هم اصلاً احساس می‌کند دیگر آخر آخر عمرش رسیده. فرزندی ندارد و کسی هم نیست که جانشینش بشه، بنابراین نگرانی‌اش کاملاً مهم است. اینکه اشاره‌هایی که زکریا دارد به ناتوانی خودش و پیر شدن خودش از نظر دراماتیک کاملاً در قصه لازم‌ان.

چرا؟ اگر این نبود، همان آیه‌های کوچیکی که بعد از تولد بود می‌گفت می‌گوید که مثلاً چگونه می‌شود که من پیرم؟ می‌شد اگر این‌ها را حذف بکنیم و آن آیه را فقط بگذاریم که بعداً بفهمیم از این کارها در قرآن هست، لزومی ندارد که از ابتدا به ما اطلاع بده که آدم دارد دعا می‌کند پیر هست.

و یک دلیل دیگر هم وجود داشته باشه. نه اینکه دلیل دیگه‌ای وجود داشته باشه. اینکه در واقع دو بار تکرار شدن این ماجرا، یک بار از زبان خود زکریا و یک بار در واقع دو بار از زبان خود زکریا، یک بار در ابتدا، یک بار در انتها، این‌طوری نیست که بخواهم بگویم حتماً این باید حذف بشود یا آن یکی.

تاکید زیادی دارد روی این مسئله می‌شود. به دلیل حس خیلی شدیدی که زکریا دارد. پس اگر این را حذفش بکنی و بعداً ما می‌فهمیم از همان حرف زکریا که زکریا پیره، ولی اینکه این‌قدر احساس پیری می‌کند را واقعاً ما داستان منتقل نمی‌کند. به شدت احساس ناتوانی و پیری می‌کند و دارد این دعا را می‌کند.

می‌دانید منظورم چیه؟ صرف اینکه من بیام بگویم من پیرم، من پیر شدم، به‌عنوان یک گزاره، یک فکت دارم بیان می‌کنم یا اینکه بیام بگویم که موهام سفید شده، استخوانام سست شده، احساس پیری در این آره، به کار برده. مثلاً نه. این‌جوری یک آدم می‌تواند پیر باشه ولی خیلی احساس ناتوانی و پیری نکند.

چرا از زبان زکریا؟ مثلاً می‌تواند همان‌طوری که قرآن کلاً هم هست، می‌تواند تصویری را مثلاً بکند از حالت مثلاً راه رفتن، مثلاً زکریا آمد نشست و مثلاً یک چیزی را خواست. باز این معلوم نمی‌شود که چقدر احساس پیری می‌کند. خودش خودش چقدر عمیقاً احساس پیری، احساس می‌کند پیر و ناتوان شده.

به‌غیر از اینکه دارد با یک جزئیاتی این را می‌گه، نه اینکه فقط بگوید من پیرم. مثلاً من شناسنامه خودمو نگاه می‌کنم، می‌گویم من مثلاً سنم این‌قدره. ولی ممکن است احساس این سن را نداشته باشم. حالا در عین حالی که فراموش نکنیم که این راز و نیاز آن جنبه به تأثیر آره، صفتشو دارد. یعنی بیشتر از هر چیزی دلیل وجودیش اونه.

به اضافه اینکه ما را دارد از اول با یک پیرمردی که به شدت احساس پیری می‌کند آشنا می‌کند در ابتدای داستان. و این عبارت که برام اکنون به دعای رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی، ضرورت دارد.

برای خاطر اینکه در واقع جواب این سوالیه که می‌شد هم همون‌طور که زکریا احساس می‌کند لازم است این را بگه، ما می‌توانیم این را این سوال را به طور منطقی از زکریا بکنیم که چرا وایسادی پیر شدی یک ذره این را می‌خوای؟ شقیقه این‌ها چیه؟ آها من در این حد نمی‌خواهم وارد واژه واژه‌ها بشوم. وگرنه هم خیلی طول می‌کشه هم اینکه الان ضرورت ندارد واقعاً.

یعنی مثلاً معنی کلی این جمله این است که من چیز نبودم. بی‌اعتنا نبودم به دعا کردن یا این‌طوری نبودم. ترجمه‌ها متفاوت. نه، اصولاً یک یک تملقی که آنجا هست، بله. در این کتاب یک تعبیر خاصی دارد. ولی بله. بعد از آن صحبتش با مریم که خب، من ببین نکته این است که زکریا دارد می‌گوید که این در واقع بی‌اعتنایی به دعا نبوده که دعا نکرده.

بی‌اعتنایی به خودشه که دعا نکرده. بی‌اعتنایی و توکل مثلاً اینکه خب خدا اگر من برای چه چیزی را از خودم بخواهم اگر خوب باشه، خدا خودش مثلاً این را به من می‌دهد. بگذارید حالا که شما این را گفتید، بد نیست که در این مورد صحبت بکنیم.

چه اتفاقی می‌افته؟ آها اینکه ما مجازیم که از اینکه داستان‌ها در قرآن یک ویژگی پست‌مدرن داستان‌های قرآن تکرار شدنشون با از زوایای دید مختلفه.

الان این جزو افتخارهای ادبیات پست‌مدرنه که میان مثلاً یک داستان را دو بار، سه بار از زاویه یا یک یا از یک داستان را چند بار نقل می‌کنند برای خاطر اینکه به وضوح شما نمی‌توانید آن احساسی که یک بار نقل کردن از این زاویه مثلاً داره، همه چیز جوانب کار را در واقع بگویید.

من قبلاً تو این جلسه‌های اول این مثال‌هایی زدم که دیدم من اصلاً مبنای نقاشی کوبیسم هم همین است دیگر. یک شیء را انگار از چند طرف نگاه کنی و همزمان بکشی.

برای همین یک چیز مسخره‌ای ممکن است دربیاد ولی یک چیزی را از زوایای مختلف انگار به طور همزمان نگاه کردن این‌ها به هر حال بله. این نقاشی خودمان هم در من این‌ها را من ندیدم حالا کاپیتان را ندیدم. آها جالب است. یک دست از دید سه نفر نقل می‌شود.

سه بار مثلاً هر دفعه یک تاریخ، تو تاریخ سینما قبل از دوران پست‌مدرن یک فیلم خیلی خیلی معروف ژاپنی هست که اصلاً سینمای ژاپن با این فیلم تو دنیا مطرح شد، راشومون. نمی‌دانم چند چند نفر دیدن این فیلم؟ یک نفر. خب، خیلی فیلم از نظر فنی فیلم فوق‌العاده‌ایه و اروپایی‌ها خیلی تعجب کردن از دیدن این فیلم. که مثلاً این آسیایی‌ها می‌توانند یک چنین کاری بکنند.

یعنی واقعاً نسبت به دوره دوره خودش از همه مثلاً از نظر فرم از همه فیلم‌های دوران خودش پیشرفته‌تره. و هم‌شهری کین هم که معمولاً تو این رأی‌گیری‌ها رأی اول را می‌آره، همین ویژگی این را دارد که نه یک چیز را از چند بار دیدن به این صراحت، ولی یک داستان را با نقل‌وقول‌های چندین نفر سرهم کردن.

اتفاق‌های مختلف از یعنی نظم زمانی ندارد. ولی راشومون اصلاً دقیقاً همین‌طوریه. یک حادثه اتفاق افتاده و آدم‌ها باید یک دروغ دارند می‌گویند در موردش. بنابراین یک بار آن چیزی که این طرف تو دادگاه می‌گوید را شما می‌بینید، نفر بعد می‌آید یک جور دیگر تعریف می‌کنه، نفر بعد می‌آید یک کار دیگر می‌کند و الی آخر.

ولی داستان‌های قرآن همان در واقع نگاه کردن به یک چیز، روایت‌ها کاملاً با همدیگر تطبیق دارند از نظر محتوا، ولی احساسی که توشون هست، آن هدفی که از نقل کردنشون هست، خیلی با همدیگر تطبیق ندارد. نمونه‌اش من یک مثالی زدم از اینکه یک جایی تو قرآن هست که نحوه تعقیب و گریز فرعون و موسی و غرق شدن فرعون با جزئیات می‌گوید.

و یک چیزی شما آن را وقتی می‌خوانید یک چیزی در واقع یک احساس کلی‌ای بهتان دست می‌دهد. ولی یک جایی در قرآن هست که همه داستان موسی را خوندید، سوره قصص خیلی مفصله. می‌رسید به این آخرش و فرعون می‌گوید که مثلاً بیاید این‌ها را تعقیب بکنید.

داستان کلاً با این جمله تمام می‌شود به طور ناگهانی. می‌گوید این‌ها را گرفتیم و در آب انداختیم. تمام شد. آن احساسی که از سهولت این کار، مثلاً این آقای مثلاً حالا حرف می‌گیرم این‌ها رو، می‌گیرم این‌ها را.

فکر کنم اینجاست که واژه این‌ها خیلی موجودات ضعیفی هستن، بیایم مثلاً همه جمع بشویم مثلاً این‌ها را نهی بکنیم و نابود بکنیم و بعد این آیه می‌آید که این‌ها را اخزنا و القینا و فلان. دقیقاً مثل اینکه این‌ها را گرفتیمشون، پرتشون کردیم. زیاد اصلاً حالا حرف داشتم می‌زدم. حق داریم که به هر حال از روایت‌های جاهای دیگر قرآن استفاده کنیم.

این داستان قسمت‌هایش، مقدماتش در سوره آل عمران هم هست و آنجا ذکر می‌شود که چه شد که زکریا رفت و دعا کرد. اینکه مریم و هر وقت می‌رفت در محراب، مریم را می‌دید که آنجا غذاهایی برایش آماده شده و ازش می‌پرسید که ازش پرسید یک بار که این‌ها را از کجا این غذاها می‌رسد و مریم هم گفت که این‌ها از طرف خداوند برای من می‌آرن و و این جمله رو هم اضافه کرد که ان النور · ۳۸لِيَجْزِيَهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا۟ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍۢتا خدا بهتر از آنچه انجام مى‌دادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد، و خدا[ست كه‌] هر كه را بخواهد بى‌حساب روزى مى‌دهد..

خیلی ساده. طبق همان که دیگران شما هم می‌گید، بله دیگر خدا هر کس را هر جوری بخواهد به غیر حساب رزق می‌دهد. چه چیزی وجود داره؟

ببین یک یک برداشت این است که یک برداشت این است که انگار زکریا با یک واقعیتی مواجه شده که مثلاً به همین راحتی وقتی که درهای غیب باز می‌شود و مثلاً غذا و رزق یک نفر را از عالم غیب می‌آرن، مثل اینکه تکونی خورده باشه و بخواد، فکر کنم ساده‌ترین تعبیر این است دیگر که مثلاً تحریک شده باشه که من هم آن چیزی را که سال‌هاست در قلبم هست و مثلاً از خدا بخوام، ولی اینکه اصلاً منطقی امکانش وجود نداره، زنم نازاست و این حرف‌ها ولی مثلاً ساره فرزند بشود. من نمی‌خواهم رد بکنم این تعبیر را ولی یک به یک نکته‌ای به نظر من باید توجه کرد.

آن هم این است که زکریا شما از همین داستان، از همین نحوه روایت قرآن می‌فهمید که در دوران خوبی زندگی نمی‌کند. هیچ وقت. وقت و رجال هیچ آدمی نیست که زکریا بتواند روش حساب بکند. تنها مانده به معنای نه اینکه فرزند نداره، اصلاً کسی را ندارد. یک پیامبری که اکثر پیامبران نگاه می‌کنید در اطرافشون یک شاگرد بزرگی مثلاً ابراهیم، لوط را داره، نوح نمی‌دانم ابراهیم را دارد.

حالا اگر فرزندشون نیست، به هر حال یک کسی را تربیت کردن، به مدارج عالی رسیده و زکریا یک چنین آدمی را ندارد. برای همین می‌گویم من این خفت الموالی و این‌ها قرارایی فکر می‌کند از این جانورهایی که اطراف من هستن، کی قرار است بعد از من، اگر من بمیرم، مثلاً این رسالت و نبوت را در واقع به عهده بگیرد.

احساس بدی نسبت به قوم اطراف زکریا وجود دارد. این یک نشانه خیلی روشنش در فاجعه‌آمیزترین قسمت این داستان که این قوم ابله میان که از مریم و برگردونن، واقعاً واژه قوم به کار می‌رود. می‌شود یک جوری دیگر این را استفاده کرد. متوجه هستید؟ می‌گوید فاعتس به قومها تحمل. این توهین به همه این قومه دیگر.

قومش این را اومدن. یعنی این‌جوری اگر یک آدم، همه آدم‌ها که نیومدن. اگر آدم‌هایی هم نیومدن، آن‌ها هم همین‌قدر احمق بودن. می‌دونید؟ یعنی این کلاً احساس خوبی نسبت به این آدم‌هایی که آنجا دارند زندگی می‌کنند وجود ندارد و زکریا سال‌هاست که همین‌جور تنهاست. حالا در این شرایط، مریم هم وقتی این اتفاق می‌افته، خیلی سنش کمه.

نه اینکه کودکه، ولی به هر حال مثلاً تو سن نوجوانیه. معلوم ندارد که دیدن اینکه این آرزوی زکریا یک جوری مثلاً شعله‌ور می‌شود. این دقیقاً اگر این پسر بود، زکریا همینو می‌خواهد دیگر. یک نفر در این حد. یک آدمی که شاید از خودش هم بالاتر. که خیالش جمع بشود که این رسالت را به راحتی، ولی مشکل این است که مریم پسر نیست.

ببین یک جوری وقتی آدم یک چیزی را می‌خواد، مثلاً این نمونه را می‌بینه، مثل اینکه می‌شه، می‌شود یک چنین آدمی وجود داشته باشه. یعنی مثل اینکه عادت کرده که خب آدم‌های اینجا اینجوری‌ان. ولی یک دفعه می‌بیند که یک دختری اینجا هست، اصلاً در چه به چه جاهایی رسیده.

بدون اینکه حالا خیلی هم شاید تحت تعلیم‌های خاصی که البته بوده. این آرزو که ای کاش مثلاً این پسر بود یا یک پسر دیگه‌ای وجود داشت که به یک چنین درجه‌ای یا نصف این لااقل رسیده بود که من در آن این‌همه ناراحتی خیال من مثلاً از بین می‌رفت. بنابراین مسئله واقعاً فکر نمی‌کنم.

راجع به همین دعا که زکریا می‌گوید یک جا هست که بهش اشاره می‌کنه، توصیف زکریا. هرچند هرچند که ما این‌ها را هم قبول می‌آید آن‌ها را هم قبول و نه. و قرآن با آیات الهی بزرگ اشاره می‌کند که کلاً این‌ها اهل دعا بودن. دعا بودن نه اینکه اصلاً اینکه بدیهیه اینکه زکریا خیلی دعا می‌کند برای خودش چیزی نمی‌خواد.

و این حرفی که دارد می‌زند به نظر من معنایش همین است که من این‌جوری نبوده که دعا نکنم. نسبت به دعا بی‌اعتنا باشم. نسبت به خودم بی‌اعتنایی کردم. مثلاً هیچ‌وقت نخواستم.

و آدم‌هایی در حد زکریا این را می‌دانند که اگر چیزی را بخوان می‌شود. ببینید وضعیت این آدم‌ها، وضعیت دنیا کلاً این‌جوری است که مثل اینکه منبعی وجود دارد. حالا حداقل دیگر منبع فیض الهی برای همه وجود دارد.

که هرچه بخواهید می‌توانید ازش بردارید. حالا یک آدمی که این را می‌داند کلاً چیز است که مثلاً هر روز مثلاً بشینه به خدا بگوید صبحانه مرا بده، من گشنمه. فرض کنیم که واقعاً دنیا این‌جوری است برای حداقل برای زکریا که این‌جوری هست که اگر می‌دانیم دیگر حواریون مسیح بهش می‌گویند که همین الان یک یک سفره‌ای برای ما مثلاً از آسمان بیار، بشینیم بخوریم.

خب حضرت عیسی حالا بعد از یک به اصطلاح تهدیدی یک یک تحذیری که می‌کند ولی می‌گوید خب خدایا برای ما یک مائده‌ای از آسمان بفرست و می‌آید. زکریا هم می‌تواند اگر گرسنه‌شه مثلاً بگوید خدایا من الان گرسنمه، یک مائده‌ای از آسمان بیاید. الان یک فرزندی مثلاً لازم دارم. موضوع این است که این آدم‌ها اصولاً این‌جوری زندگی نمی‌کنند.

یعنی از مواهب مثلاً غیبی این‌جوری برای خودشان استفاده نمی‌کنند. دعاهاشون برای قومشونه، برای انسان‌هاست، برای مثلاً چیزهای کلیه و سعی خودشان را می‌کنند که همیشه از مجاری طبیعی هر چیزی را در واقع پیش ببرن. بنابراین یک آدمی مثل مثلاً زکریا احساسش این است که خب من اگر خداوند می‌خواست به من فرزندی بده خب این همسر من نازا نمی‌شد یا خوب می‌شد.

یک اتفاقی می‌افتاد. شاید یک حکمت‌های کلی وجود دارد من قرار نیست فرزند داشته باشم. کلاً این را در یک حالت رضایی هم واقعاً به سر می‌برن دیگر. اینجا هم زکریا هی دارد سعی می‌کند که این را توضیح بده که مشکل چیز دیگه‌ست. مشکل این ترسیه که از آدم‌های بعد از خودش دارد. مشکل این است که چه کسی باید میراث آل یعقوب را داشته باشه و الی آخر.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. می‌شود این سوال را که چرا با اینکه مریم دختره و این مشکل صرفاً از لحاظ اجتماعیه و اینکه مثلاً نه اصلاً من فکر کنم یک جلسه خیلی سعی کردم توضیح بدهم که در عالم تشریع چیزی در واقع زن‌ها به رهبری نمی‌رسن.

ویژگی این تفاوت بین مرد و زن تفاوت بین تشریع و تکوینه. مردها همون‌طور که ویژگی‌های تکوینی در زن هست که مرد ندارد و نمی‌تواند بهش برسه، دقیقاً همون‌طور که ویژگی‌های تشریعی در مرد هست که که واقعاً این احکام که مرد رسالت مخصوص مردهاست.

در دلایل اجتماعی هم که دارد به وضوح برای خاطر اینکه رهبری مثلاً جامعه در آن دوران حداقل به زن‌ها نمی‌شد واگذار بشود ولی واقعاً مسئله اجتماعی نیست. مسئله خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست. اصلاً عالم تشریع، عالم تکوین مال زن‌هاست، عالم تشریع مال مردهاست. دیگر حالا اگر می‌خواهیم تقسیم بکنیم. اصلاً این انشعاب مرد و زن به همان رابطه کلی تشریع و تکوین ارتباط دارد.

بنابراین به دلایل خیلی خیلی واضحی از نظر من رسالت و نبوت و این‌ها مخصوص مردهاست. بنابراین مریم خلق نشده برای اینکه جانشین زکریا بشود.

ولی اینکه دیدن یک موجود شگفت‌انگیزی مثل مریم زکریا را به این حالت برسونه که دیگر ندونه انگار کاذبه، صبرش لبریز بشود که یک چنین چیزی لازم دارد و وقتی که یک دختر می‌تواند به این‌جا وجود داشته باشه در این دوران که به این‌جا رسیده، ای کاش مثلاً یکی هم من داشتم که آن هم همین‌جوری بود.

بعداً خب یک چیز مشابهی بهش اعطا می‌شود. من می‌خواهم بگویم تأکیدم را این است که صرفاً مسئله این نیست که مریم مثلاً روی زکریا این تأثیر را گذاشته که یاد دعا کردن انداخته باشه، یا مثلاً آرزوهای خودشو، آرزوهای حتی غیرممکن خودش را مطرح بکند.

بیشتر این است که مریم زکریا را یاد این می‌ندازه که یک چنین موجوداتی هم می‌توانند وجود داشته باشند در همین اطراف خودش. شما می‌گویید که زکریا می‌داند که اگر بخواهد داشته باشه زکریا می‌داند.

که اگر خدا بخواهد بسم الله الرحمن الرحیم اجابت و تعجب و کان من الله و خب حالا این خب چیزی هم که اینجا می‌خواهد واضح است که پسر می‌خواهد دیگر ها دختر نمیخواد و این خصل و نوایی هم برای و کان من الله و این که این واژه آل یعقوب دیگر به آن ماجرای بقیه سوره آن قسمت و کنار اینکه از همین جا ما یک چیز دیگر ای که حالا به بقیه سوره مربوطه این است که اینجا آن ماجرای فطرت و انتهای آل یعقوب را داریم میبینیم که به یک مشکلی انگار پیش آمده و زکریا دارد اداره می‌کند من آن جنبه های تاریخی را فعلا نمی‌خواهم در موردش بحث کنم.

بله.

و اجعل هو رب رضی خب آها بله.

ادامه دعا و بشارت یحیی

بعد این تا اینجا که همه چیز خیلی واضح است یعنی حتی اگر ندونیم بقیه آن ماجرای آل یعقوب و این‌ها چیه، این داستان از نظر اینکه یک چیزهایی دارد روایت می‌شود که همه واژه هاشو می‌شود در واقع می‌توانید در روایت های دراماتیک برایش در نظر بگیرید.

اینکه مثل اینکه دارد دقیقا چیزی که می‌خواهد یک انسان شایسته ای مثل مریم می‌خواهد یک پسری می‌خواهد که مثل مریم باشه. این را دیده و دقیقا به نظر من احساسش وقتی دارد دعا می‌کند این است که یک چنین چیزی می‌خواهم. یک سفارش که همین‌جوری یک فرزند می‌خواهم که برای یک ویژگی برایش ذکر می‌کند.

خب اینکه در ادامه این است که یا بشارت یا از طرف ملائکه که انا نبشرک به غلام اسمه یحیی این خیلی توضیح دراماتیک ندارد. جایی که توضیح دراماتیک ندارد مهم هم دیگر. یک چیزهایی هر چقدر که یک چیزی جدا بشود از متن و اضافه به نظر برسد مهم از یک جاهایی مهمتره.

برای اینکه وقتی نمیتونی در سیر داستان ضرورت یک چیزی را در واقع بیان بکنی اگر نباشد باز هم مثلا داستان همان معنی را می‌دهد این است که این باید در موردش بیشتر فکر بکنی. یک چیزی خارج از روال طبیعی داستان فقط دارد بهمون می‌گوید.

اینکه اسم زکریا یحیی ذکر می‌شود با این تاکید زیاد به غلام مريم · ۷يَٰزَكَرِيَّآ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَٰمٍ ٱسْمُهُۥ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُۥ مِن قَبْلُ سَمِيًّۭااى زكريا، ما تو را به پسرى -كه نامش يحيى است- مژده مى‌دهيم، كه قبلاً همنامى براى او قرار نداده‌ايم. هیچ همنامی تا به حال نداشته این دیگر واقعا یک جور توصیفی از یحیی است که زیاد به مسئله خاصی که اینجا داریم صحبت میکنیم به روال دراماتیک داستان ارتباط ندارد. در واقع آن چیزی که از نظر دراماتیک واضح است این است که بشارت به اینکه زاد پذیرفته شده در واقع.

خب زکریا از اینکه چطور این اتفاق قرار است بیفتد میپرسه که من نمی‌دانم شاید چیزی که اینجا یک حالت ناباورانه ای چرا من اصلا نمی‌توانم شما حالت ناباورانه دارید می‌گوید که انا یکون لی غلام و کانت امراتی عاقرا بگذار من دقیقا بگویم موضوع چیست.

چگونگی تحقق فرزند

موضوع این است که زکریا از خداوند فرزند خواست و بشارت برای‌شان هست که خیلی خب قبول کردیم یک فرزند خداوند بهت می‌دهد. ولی خب حالا مثلا زکریا این را شنیده حالا چه کار باید بکند زکریا؟ چه جوری قرار است این فرزند بهش داده بشه؟ باید برود زن دیگر ای بگیره؟ همونطور که ابراهیم این کار را کرد؟

باید با همین لن نازای مثلا پیر پیرزن خودش در مثلا حالا اینطوری برود همبستر بشود مثلا؟ زن دیگر بگیرد یا نه قرار است یک لک لک مثلا یک بچه بیاره؟ هیچی معلوم نیست که ها؟ مگه غذای مریم را همینطوری نمی‌آوردن؟ شاید یک بچه هم الان همین الان قرار است یک بچه بهش بدن از محراب ببرن دیگر.

بنابراین این سوال که خیلی بدیهیه که باید بپرسه. چه کار باید بکند حالا زکریا؟ کاری باید انجام بده؟ باید منتظر بشینه؟ چیزشو میپرسه چگونگیشو میپرسه. یک چگونگیشو میپرسه. چه کاری باید بکنه؟ همینو می‌گوید که خب حالا به قرار است بهش بچه بدهم. می‌گوید انا یکون لی در چگونگی این اتفاق قرار است بیفتد.

زن من نازاست من هم که پیرم. لک لک میاره؟ می‌خواهد این‌جوری بگیرم یا چه می‌دانم از جایی خلاصه چه اتفاق اتفاقی دارد می‌افتد یا اینکه نه این اتفاق عجیب این‌جوری دارد می‌افتد که از همین همسرش به اضافه اینکه به طور بدیهی و واضح زکریا تمایلش به این است که از همین همسرش بچه دار بشود.

حالا سوال این است که پس آیه بعدش که می‌گوید مريم · ۸قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِى غُلَٰمٌۭ وَكَانَتِ ٱمْرَأَتِى عَاقِرًۭا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ ٱلْكِبَرِ عِتِيًّۭاگفت: «پروردگارا، چگونه مرا پسرى خواهد بود و حال آنكه زنم نازاست و من از سالخوردگى ناتوان شده‌ام؟». خب این سواله سوال زکریا جا دارد دیگر باید این را بپرسه. شاید یک وظایفی دارد باید انجام بده. مثلاً فرض کن، صبر کن یک لحظه اجازه بده. ابراهیم گفت که مثلاً خدا بهش نشان بده که مرده‌ها را چگونه زنده می‌کند.

ولی عملیاتی انجام داد. خدا بهش گفت که چهار تا پرنده را بگیر این کار را بکن. خب حالا زکریا بهش بشارت داده شده که این دعا محقق می‌شه، تو صاحب فرزندی می‌شی. ولی چطور؟ لازم است که زکریا کارهای خاصی انجام بده. مثلاً از همین همسر.

ببین این هم این را در نظر بگیری که به طور بدیهی همه حرف‌های زکریا ازش برمی‌آد که دوست دارد از همین همسرش بچه‌دار بشود. به دلیل اینکه این را چیز می‌کند دیگر. این در واقع چیزی که تو ذهن زکریا از موقع دعا کردن این است که انگار همسرش یک طوری بشود که بتواند بچه‌دار بشود. الانم همینو دارد انگار بازگو خوش و حیا می‌گوید.

می‌گوید انی یکون لی غلام و کانت نمی‌خواد ذهن خودش را ببره سراغ چیزهای دیگر. همین تو رابطه من و این، اینکه مثلاً من پیرم این هم که بچه‌دار نمی‌شود. اجازه بده. و جواب اینکه قال کذلک یعنی من یعنی همان‌جوری که تو فکر می‌کنی، همان‌جوری که تو ذهنت هست، همین از همین همسرت قرار است بچه‌دار بشی.

جوابی که به زکریا می‌دهند این است که قرار است که همین اتفاق بیفتد. ولو اینکه عجیبه. ولو اینکه عجیبه ولی قرار است همین اتفاق بیفتد. نه زن دیگه‌ای قرار است بگیری، نه لک‌لکی قرار است بچه برات بیاره، نه از این‌ها که نمی‌دانم بچه پیدا بشه، نه الان یک دفعه از در آدم غیب باز بشود و یک بچه‌ای مثلاً در محراب پیدا بشود.

نه. همان‌طوری که فکر می‌کردی، همان‌طوری که الان تو ذهنت هست، همینی که الان گفتی. گفتی که گفتی انی یکون لی غلام و کانت امراتی عاقرا. انگار یک جوری دارد اشاره می‌کند که منظورم این بود دیگر و همین همسرم و خودم مثلاً بچه‌دار بشویم.

حالا آیه و قال کذلک می‌گوید که حالا همین‌جوریه با اینکه عجیبه و می‌گوید که و خلقتک من قبل و لم تک شیئا. با اینکه این به نظر عجیب به نظر می‌رسد ولی خب برای خداوند ساده‌ست. که آیه برای من قرار بده. همین‌جوری هر دفعه هرچه می‌گویم یک آیه می‌آید آن‌ور.

می‌گوید که آخه این‌ها را واقعاً بگذارید کنار همدیگه، یک چیز دیگر. بله. خبره، خبرِ قبول شدن دعا می‌آید. زکریا وظیفه دارد از چگونگیش بپرسه چون ممکن است کارهایی لازم باشه انجام بده. در واقع از همین سوال و جواب می‌فهمد که از همین همسرش قرار است بچه‌دار بشود و به طور مثلاً تدریجی.

و در داستان‌های خارج از قرآن این است که آن زن واقعاً و در خود قرآن ذکر شده و اصلحنا له زوجه. خداوند در واقع کاری که نتیجه این دعا این شد که خداوند همسر زکریا را خوب کرد و این‌ها به طور طبیعی بچه‌دار شدن. یعنی واقعاً فرزند همسرش باردار شد و از هم کرد و یک بچه به دنیا آمد.

و اصلاً وقتی که فرشته‌ها بشارت می‌دهند به یک موجودی به اسم یحیی که هیچ کسی هم‌تراز هم‌نامش نبوده، لزوماً معنایش این نیست که قرار است این اتفاق بیفتد. نه. من یک کماکان یک سوال دارم. آن هم اینکه این آن کذلک و مريم · ۸قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِى غُلَٰمٌۭ وَكَانَتِ ٱمْرَأَتِى عَاقِرًۭا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ ٱلْكِبَرِ عِتِيًّۭاگفت: «پروردگارا، چگونه مرا پسرى خواهد بود و حال آنكه زنم نازاست و من از سالخوردگى ناتوان شده‌ام؟» و این‌ها یعنی اینکه خدا دارد تاکید می‌کند به زکریا که حواستون باشه.

که ببین کلاً این‌جوری است که من می‌توانم این کار را بکنم. فکر نکن که نمی‌شود. بله. یعنی هست یعنی با اینکه آن چیزی که به زکریا یک تعجبی کرده دیگر. تعجب کرده دیگر از اینکه از این همسرش این همه سال نازا بوده و از پیری مثلاً بچه‌ای به دنیا بیاید. تعجب که دارد.

معجزه آساست دیگر. یعنی چه گفت؟ ببین اگر زکریا مأمور می‌شد که برود با یک زن دیگه‌ای ازدواج بکند تعجبش کمتر بود یا این اتفاق؟ معلوم است آن تعجبش کمتر بود. خیلی مردها در سنین خیلی خیلی پیر پیری خودشان بچه‌دار می‌شوند. مردها تقریباً تا آخر عمرشون انگار یک جوری به هر حال باروری خودشونو دارند.

بنابراین این اینکه یک اتفاق عجیبی دارد اینجا می‌افتد که واضح است دیگر. یعنی با یعنی به خلاف قوانین طبیعت یک زنی با این سن و سال بعد از این همه دوران ناباروری دارد در پیری بچه‌دار می‌شود. یک چیزی تو ذهنم این‌جور نمی‌شود. یک سری آدم‌ها که شما می‌گویید خیلی خیلی بالا هستند، خب؟

و کلاً این‌جوری است که به منبع فیض اساسی وصلن، احتمالاً معجزات زیادی را دیدن تو زندگی‌شون، خب؟ این‌ها وقتی یک چیزی را درخواست می‌کنن، خدا بهشان می‌دهد. احتمالاً قبلش هم داده. حالا این وقتی که یک اتفاقی میفته تو زندگی‌ش از اینکه روند طبیعی طی نمی‌شود و آن اتفاق میفته تعجب می‌کند.

تعجب که به هر حال تعجب آدم چرا وقتی تعجب می‌کند که همان روال‌های طبیعی نقض بشوند دیگر. نه اینکه من الان مثلاً حضرت زکریا وقتی که یک طعامی از آسمان به مریم می‌رسد خب به هر حال یک شگفتی یعنی همین دیگر. من یک چیز غیرمعمول ببینم. ولی بهتان نگفتم قبول دارید؟ نه، مریم هم نه.

مریم هم اینجا که سوال می‌کند که «وَلَم یَمسَسنِی بَشَر» آن چیز در آن کانتکست نظر حالا بگذارید مریم زکریا و مریم را فرق خواهم دید. انگار مریم یک حادثه کاملاً طبیعی است مثل اینکه همان‌جوری که تو غذا می‌خوریم، آن هم غذا می‌خورد. من مشکلم این است که اینجا زکریا هیچ نشانه‌ای از ناباوری در آن وجود ندارد.

به غیر از اینکه از چگونگی می‌پرسه و جوابی که بهش داده می‌شود مثل این است که برای اینکه به اصطلاح قلبش مطمئن بشود یک جمله‌ای بله یک جمله‌ای گفته می‌شود. اصلاً هیچ چیزی در کلام زکریا نیست که نشان‌دهنده این باشه که باور ندارد که اوه مثلاً چطوری این اتفاق می‌افتد.

فقط مثل اینکه خداوند این با تعجب، این ناباوری و تعجب اصلاً جدا می‌کند. تعجب یعنی یک یک شاخه‌ای دارد طی می‌شود که احتمال کمتری نسبت به شاخه‌های دیگه‌ای داشته. تعجب حالا اصلاً واژه تعجب هم به کار نبریم. خلاصه اینجا یک اتفاق معجزه‌آسا دارد می‌افته، ولی راه راحت‌تری داشته. راه راحت‌ترش این است که زکریا تجدید فراش کند.

مثل حضرت ابراهیم عین همین کار را کرده به دست خود خدا و به پیشنهاد همسرش با یک دختر جوان‌تری ازدواج کرده و صاحب فرزند شد. بعداً از خود ساره هم یک فرزند دیگر خدا بهش داد.

مقایسه تعجب زکریا و مریم

بنابراین این سابقه تاریخی هم در آل همین داستان می‌دانم. بنابراین یکی از راه‌های اینکه یک نفر که همسرش نازاست، اصلاً آدم ذهنش به سمت این می‌رود دیگر. جد بزرگ این آل ابراهیم همین‌جوری فرزندش در واقع به دنیا آورد.

بنابراین من می‌خواهم بگویم که کلاً این اتفاق، اتفاق معجزه‌آسایی می‌تونست این دعا جوابش این باشه که فرزندی را چون می‌گوییم نه به شکل معجزه‌آسا. عین همین موضوع را در مریم هم وجود دارد. دقیقاً مریم برایش غذا می‌رسد.

راحت‌ترین راه این است که اتفاقاً خداوند مثلاً یک کسی را به صورت و قوانین طبیعی مجبور بکند که بیاید برایش در بزنه، غذا برایش بیاورد هر روز و بگذارد آنجا می‌گویم بخوره. غذا هم کاملاً طبیعی است. خب؟ ولی این اتفاق نمی‌افته. برای مریم مستقیماً از آسمان غذا می‌آید. خب؟

ولی آن حس ناباوری که هرچه که اسمش را می‌ذارید، ناباوری، تعجب، نمی‌دانم از شاخه‌های دیگر احتمال کمتر و اینا، دقیقاً در مورد مریم وجود دارد. اصلاً اولاً یک لحظه اجازه بدهید. اولاً اینکه پیامبران اختلاف سطح‌هایی با همدیگر دارند و احتمالاً مریم اصلاً در یک کلاس بالاتری قرار می‌گیره، اینکه اشکالی ندارد.

همه پیامبران در قرآن بارها به این اشاره شده که «فَضَّلنا بَعضَهُم عَلی بَعض». پیامبران در یک سطح، مثلاً می‌گوید البقرة · ۲۵۳۞ تِلْكَ ٱلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ ۘ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ ٱللَّهُ ۖ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَٰتٍۢ ۚ وَءَاتَيْنَا عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ ٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَيَّدْنَٰهُ بِرُوحِ ٱلْقُدُسِ ۗ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا ٱقْتَتَلَ ٱلَّذِينَ مِنۢ بَعْدِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ وَلَٰكِنِ ٱخْتَلَفُوا۟ فَمِنْهُم مَّنْ ءَامَنَ وَمِنْهُم مَّن كَفَرَ ۚ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا ٱقْتَتَلُوا۟ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُبرخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم. از آنان كسى بود كه خدا با او سخن گفت و درجات بعضى از آنان را بالا برد؛ و به عيسى پسر مريم دلايل آشكار داديم، و او را به وسيله روح القدس تأييد كرديم؛ و اگر خدا مى‌خواست، كسانى كه پس از آنان بودند، بعد از آن [همه‌] دلايل روشن كه برايشان آمد، به كشتار يكديگر نمى‌پرداختند، ولى با هم اختلاف كردند؛ پس، بعضى از آنان كسانى بودند كه ايمان آوردند، و بعضى از آنان كسانى بودند كه كفر ورزيدند؛ و اگر خدا مى‌خواست با يكديگر جنگ نمى‌كردند، ولى خداوند آنچه را مى‌خواهد انجام مى‌دهد. مثلاً به روح‌القدس.

می‌توانیم آن این است دیگر به عنوان اینکه دارد چه کار می‌کند. یا یک جای دیگه‌ای همین آیه هست که می‌گوید «وَ آتَینا داوودَ زَبوراً» و «وَ کَلَّمَ اللهُ موسی تَکلیماً».

چندین بار آدم‌های خیلی برجسته را جدا می‌کند. زبور داوود، تکلم خدا با موسی و همین‌طور حضرت مسیح را که «أَیَّدناهُ بِروحِ القُدُس»، چیزی که هیچ‌کی نداشته. ویژگی ویژگی موسی‌ست. خب بنابراین اینکه مثلاً فرض کن همه حرف‌های تو نتیجه‌اش این باشه که بله از این آیات به این‌جور به نظر می‌رسد که مریم در یک مقام بسیار بالاتری از زکریاست، خب احتمالاً این‌جوری هست.

ولی من می‌خواهم بگویم واقعاً از این یعنی یک مشکلی به وجود نمی‌آید. فوقش این است که به این نتیجه می‌رسیم دیگر. من می‌خواهم ولی من حرفم این است که اصلاً در یعنی چی؟ یعنی اینکه طرف تعجب می‌کند از یک روند طبیعی به این معنی که غیرطبیعی.

به این معنی که مثلاً مقام پایین‌تری از یک آدم تو داری می‌گی که مریم این ویژگی را دارد که اصلاً از اینکه غذایی از عالم غیب چیزی به این تعجب‌آوری هیچ خیلی برایش عادیه. آن بک‌گراندی که پشت این سوال وجود دارد که مریم آن سوال را نمی‌کند چیه؟ آیا واقعاً این است که مقام مریم این سوال را دقیقاً اینجا می‌کند.

خب آن آنجا تو آن آنجا که ما نمی‌بینیم که دفعه اولی که غذا می‌آید یا اتفاقی نمی‌افته ببینیم مریم چه کار می‌کند. دفعه اول توجیه خوبی نیست برای اینکه اولاً مریم بارها این اتفاق برایش افتاده و می‌تواند دیگر برایش عادی شده باشه.

ثانیاً شما به این دقت بکنید که وقتی که مریم آن حرف می‌گوید که این از جانب خدا می‌آید و اضافه می‌کند که چی، مثل اینکه چیزی توضیح لازم است که اضافه می‌کند ان النور · ۳۸لِيَجْزِيَهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا۟ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍۢتا خدا بهتر از آنچه انجام مى‌دادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد، و خدا[ست كه‌] هر كه را بخواهد بى‌حساب روزى مى‌دهد.. نه اینکه از نظر مریم یک چیز اتفاق عجیب طبیعی است. یعنی قرار می‌خواهم از نظر تیکه بندازم. نه به هیچ وجه.

یعنی دقیقاً مسئله این است که به طور طبیعی خب غذا باید نخورم، یک نفر برای من بیاره، من بروم در واقع یک غذایی را تهیه بکنم. ولی این اتفاق نیفتاده و مریم انگار ضرورت می‌بیند که می‌گوید که خب ان النور · ۳۸لِيَجْزِيَهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا۟ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍۢتا خدا بهتر از آنچه انجام مى‌دادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد، و خدا[ست كه‌] هر كه را بخواهد بى‌حساب روزى مى‌دهد.. به من این‌جوری دارد رزق می‌دهد.

یعنی غیرمتعارفه دیگر. و الا مثلاً اگر شما سر سفره نشستی، یک نفر بیاید بگوید این سفره را کی پهن کرده؟ بگی مثلاً فرض کن خاله من این سفره را پهن کرده، بعد این آیه را این جمله را اضافه می‌کنی ان النور · ۳۸لِيَجْزِيَهُمُ ٱللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا۟ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍۢتا خدا بهتر از آنچه انجام مى‌دادند، به ايشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بيفزايد، و خدا[ست كه‌] هر كه را بخواهد بى‌حساب روزى مى‌دهد.. نه.

یک چیزی یک نه، آدم که اصلاً این‌ها در این‌ها برای هیچ زکریا هم نه اصلاً آنجا هم اینطوری به نظر من اینطوری نیست که زکریا آنجا خیلی جا بخوره. زکریا هم یک چیز عجیبی اینجا هم همینطور جا نمی‌خوره که ای مثلاً چطور این اتفاق قرار است بیفتد. نه آنجا نمی‌خوره. نه.

من هیچ اشاره‌ای نمی‌کند که بچه‌ای می‌آید مطمئن به زکریا. صددرصد. ولی ان یکون لی غلام چگونه از چگونگی دارد می‌پرسه برای اینکه وظیفه دارد بپرسه. برای اینکه ممکن است که بله کارهای انجام می‌دهد. مریم از تو بخواهیم برویم همان سوال آنجا داستان دوم نه در مورد ایشان حالا منظورشون مسئله مقایسه با آن مسئله رزق بود.

به هر حال اینجا ببینید هیچ چیزی نیست. زکریا نه از اینکه دعاش پذیرفته شده و قرار است بچه‌ای به اسم مريم · ۷يَٰزَكَرِيَّآ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَٰمٍ ٱسْمُهُۥ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُۥ مِن قَبْلُ سَمِيًّۭااى زكريا، ما تو را به پسرى -كه نامش يحيى است- مژده مى‌دهيم، كه قبلاً همنامى براى او قرار نداده‌ايم. سوال می‌کند نه می‌پرسه که در واقع چه کار باید بکنم. آیا این چیزی که تو ذهن من هست درسته؟

یعنی از همین همان‌طوری که من فکر من وقتی داشتم دعا می‌کردم تصورم این بود که یعنی اینکه این‌جوری بچه‌دار بشود. آیا همین پذیرفته شده؟ چون در چیزی که ملائکه می‌گویند هیچ نشانه‌ای از چگونگی نیست. فقط در مورد چگونگی خود آن بچه‌ایه. از احواله هست.

و زکریا این را می‌پرسه و جواب می‌آید که کذالک یعنی همان‌طوری همان‌طوری که فکر می‌کردی، همان‌طوری که می‌خواستی و اضافه می‌شود برای اطمینان که خداوند اصلاً خود تو را هم آن‌جوری که چیزی باشی خلق کرد. کما اینکه این حرف را به مریم هم می‌زند. این‌جوری نیست که این مثلاً فرض کن یا آیه خواستن معنایش این نیست که مثلاً این حالا شک دارد یعنی چی؟

مثلاً شک دارد چه ربطی به آیه دارد. آیه مثل اینکه الان مثلاً من را در مورد آیه الان نمی‌خواهم بحث بکنم. فکر می‌کنم یک خورده باید بازتر صحبت بکنیم حالا. ابراهیم می‌گوید وقتی که می‌گوید بله ابراهیم هم یک چنین درخواستی رب اجعل لی آیه نشانه برای من قرار بده مثلاً می‌تواند معنایش این باشه که نشانه برای اینکه کی این اتفاق قرار است بیفته؟

نشانه برای اینکه چگونه؟ باز هنوز همه چیز روشن نیست. مثلاً همین الان باید با همسرش همبستر بشود. یعنی هنوز ابهام‌هایی وجود دارد. یک چیزی درخواست می‌کند. یک نشانه‌ای که روشن بکند برایش که اتفاق چگونه قرار است بیفتد. هنوز به هر حال آن چیزی را که می‌خواست به نظر من زکریا دریافت نکرده. یعنی دستورالعمل کامل نیست.

یک چیز دیگه‌ای اضافه می‌خواهد که خداوند که آیه اش این است که سه روز حرف نزنه با مردم. حالا اینکه این معنایش چیست دیگر قبول کن که جزو بحث دراماتیک سوره نیست دیگر. آیه ولی اصلاً اینجا کلاً. سه روز حالا بله. بله. تکلم که رفته به باب تکلم. ولی زکریا می‌گوید یعنی سالمی. به نظر این‌جوری می‌آید.

سالمی ولی حرف نمی‌زنی. الا رمزا. یک جای دیگه‌ای هست که ثلاث لیال ثلاث ایام الا رمزا. یعنی فقط در سه روز با اشاره به مردم صحبت می‌کند. این نشانه‌ایه که خداوند قرار می‌دهد. ببینید در مورد این ربطی به محتوای دراماتیک ندارد. این صرفاً حرفش این است که دقیقاً چیزاییه که باید یک خورده عمیق‌تر آدم داستان را بفهمه تا بتواند در مورد این چیزها قضاوت بکند.

به هر حال هیچ چیزی سوالی در این دیالوگ نیست. هیچ جایی نیست که زکریا تعجب کرده باشه به این معنا که ناباور باشه نسبت به این اتفاق. به راحتی اینکه خب اصلاً فکر می‌کنم زکریا چیز طبیعیش این بود که خب من حالا بعد از عمرم بچه خواستم الان میان به من می‌گویند که بهت بچه می‌دهیم ولی چگونگیش مورد سوال قرار می‌گیرد و الی آخر.

بله. نه تنها تو ذهنش، می‌گوید آخه. عبارتی را زکریا می‌گوید که یک جوری در واقع مثل این است که آدم آن حرفی را به طور غیرمستقیم زدن. اینکه ان مريم · ۸قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِى غُلَٰمٌۭ وَكَانَتِ ٱمْرَأَتِى عَاقِرًۭا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ ٱلْكِبَرِ عِتِيًّۭاگفت: «پروردگارا، چگونه مرا پسرى خواهد بود و حال آنكه زنم نازاست و من از سالخوردگى ناتوان شده‌ام؟» زنم نازاست و من پیرمردی هستم، تصور زکریا این است دیگر. مشکل چیه؟

مشکل این است که یک چنین وضعیتی وجود دارد و کذالک مثل اینکه دارد می‌گوید که همان‌جوری که الان گفتی یا همان‌جوری که الان تو دعا در نظر داشتی به هر حال وقتی دارد دعا می‌کند این زکریا همسر خودش را دوست دارد و آرزوی همه زندگیش این بوده که از این همسر بچه دار بشود وگرنه میتونست برود زن دیگر بگیرد

بنابراین دوست دارد به همان آرزوش برسد همین همسری مورد علاقش برایش یک فرزندی بیاورد ولی این را در با صراحت اینجا نمی‌گوید ولی این جواب کذالک یک جوری اشاره به این دارد که هم همانطور نه فکر نمیکنم نه.

جواب آن سوال یک جوری اشاره کردن به همان چگونگی که آن دارد میپرسه و برای اینکه دیگر مشکل حل می‌شود دیگر زکریا دیگر نمیپرسه که حالا مثل اینکه جواب خودش را گرفته کما اینکه وقتی مریم میپرسه انا یکون لی غلام و لم یمسسنی بشر و لم اکو بغیا که بشری به من دست نزده و کار بدی نکردم جوابش این است کذالک همان‌جوری که میگی هیچی هیچ اتفاقی نمیفته یعنی قرار نیست کسی به دست بزند قرار

نیست که مثلا کار بدی انجام بشود همینطوری که تو ذهنت هست همین‌جوری برات. خب یک احساسی بهتان نمی‌گوید که این زمان حضور زکریا در محراب خیلی طولانی شده یک چیزی در متن هست که این‌جور یعنی مدت خیلی طولانی زکریا به طور غیر عادی در محراب موند برای اینکه وقتی می‌آید بیرون قومش انگار آنجا هم هستند فخرج علی قومه همه مردم انگار جمع شدن همه فهمیدن که انگار یک خبراییه زکریا هیچ وقت اینقدر مثلا در این موقع روز اینجا نمیموند و اینکه انتظار این هم دارند که فخرج علی قومه من المحراب از محراب خارج شد و قوم خودش و با اشاره بهشان گفت که سبحوه بکرت و عشیا اینکه. شما می‌گوید قوم

زایین نه این چرا می‌گوید سبحوه بکرت و عشیا می‌گوید ولی این‌ها زایین دیگر آیه وحشتناک یعنی احساسشون این است که باید هزار دور میشد آنجا واژه قوم را به کار نبرد از حیث به قوم و تحمید و هیچ اولا تمام این زکریا خیلی نگران این خفت و موالی من ورا برای اینکه این‌ها هیچکدومشون عالم زاد نیستند هیچکدومشون ذره ای شایستگی ندارند که حتی امید به اینکه یک چیز طبیعی تری این است که زکریا احتمالا در تمام عمرش دعا میکرد که این‌ها یک خورده بهتر بشوند شایسته تر بشوند یکیشون یک اتفاقی بیفتد. خلاصه خدا این را مثلا یک خورده درجه ای بهش بده اصلا این‌ها دیگر به نظر می‌آید که ازشان

قطع امید کرده به اینجا رسیده که فقط تنها راه زکریا این است که خودش یک آدم جدیدی وارد این قوم بشود ولی اصل تصور من آن آیه است استفاده از واژه قوم تو این آیه خیلی چیز است خیلی صراحت دارد همه این‌جوری فکر کن همه مردم که نرفتن سراغ مریم عده ای رفتن ولی تامین دارد داده می‌شود که قومشون ندارند بر آن من قوم تحمید هیچ لزومی ندارد اصلا غیر عادیه که آنجا واژه قوم دارد به کار می‌رود حق قوم حق.

حذف همسر زکریا از روایت

قوم چرا می‌گوید خب زکریا بهشان می‌گوید نه اول انتظار دارد آن‌ها قاعدتا خوشحال این اتفاق خوبی هم متوجه بشوند که بشود انسانی هم مثلا آدم های خوبی باشند بفهمن که باید شکر

هم مثلا بکنند حالا چرا اومدن خوشحال اومدن موسی هم اگر میرفت یک جایی عبادت میکرد به قومش میگفت که بیام پشت دروازه حالا بگذریم این بحث فرعیه بعدا وقت داریم در مورد این موضوع صحبت کنیم خب یک نکته دراماتیک خیلی خیلی خیلی مهم این است که شما به هیچ وجه در این داستان زن زکریا را نمیبینید و همین داستان طوری روایت می‌شود که زکریا دعا می‌کند.

قرار می‌شود بچه ای بهش داده بشود و داستان تمام می‌شود می‌گوید یا یحیی خذ الکتاب بقوه کات می‌شود به اینکه یحیی متولد شده نه بارداری میبینی هیچی هیچ واسط چرا این مهم است و چرا این شکلی دارد روایت می‌شود برای اینکه شما متوجه باشید که زکریاست که

به معنای واقعی کلمه یحیی را دارد به دنیا میاره به معنای مفهوم دینیش زکریا انگار در حالا مثلا در عالم زر هست زکریا این را آوردش دیگر دعا کرد از یحیی آمد دیگر آن اتفاق هایی که مثلا زن زکریا این‌ها همه.

دیگر یک جوری انگار بی اهمیت چیزی که ما در قرآن میبینیم انعکاس زکریا رفت دعا کرد دعاش پذیرفته شد و یحیی را به دنیا آورد یک یک جوری انگار بی اهمیته.

و چیزی که ما در قرآن می‌بینیم انعکاس زکریا رفت، دعا کرد، دعاش پذیرفته شد و یحیی به دنیا آمد. حالا دیگر یک اتفاق‌هایی هم در نه ماه، ده ماه آن بینش فاصله بوده که اصلاً حذف شده برای اینکه مهم نیست.

یعنی که تأکید اینجا در مورد این است که یک مرد چطور دارد در یک تولد دخالت می‌کند و من این را همان جلسه اول گفتم که ویژگی دو تا داستان اول به عنوان مکمل همدیگر این است که داستان اول مثل اینکه نقش یک مرد را مستقلاً در تولد یک انسان می‌بینید و دومی هم در واقع انگار اینجا زنی وجود ندارد و آنجا مردی وجود ندارد.

آنجا که اصلاً آنجا به معنی واقعی کلمه مردی وجود ندارد یعنی مریم کاملاً دست‌تنهای فرزند را به دنیا می‌آورد. اینجا هم تا جای ممکن همسر زکریا اهمیتش در واقع حذف شده، ولو اینکه دخالت به هر حال دارد و تنها نه تنها اشاره مستقیمی بهش نمی‌شود که کنشی در داستان انجام نمی‌ده، هر بار هم دو بار هم که ازش یاد می‌شود به عنوان عاقل ازش یاد می‌شود.

مثل اینکه دیگر ما اصلاً کلاً ذهنمون از اینکه آن اینجا در این داستان نقش دارد کلاً از بین برود. زن نازایی بنابراین کنش‌اش معجزه آساست، حتی کنش‌اش در واقع نتیجه دعای زکریاست. مثل اینکه همه کارها را زکریا دارد می‌کنه، اینجا همسر زکریا یک جوری یک شخصیت کاملاً منفعل و فردی.

اوصاف یحیی و سلام‌ها

خب یحیی ظاهر می‌شه، این قسمت‌ها از نظر دراماتیک دیگر بار خاصی ندارد به غیر از تأکید از یحیی، خذ الکتاب بقوه و آتیناه الحکم صبیا، این‌ها خانوادگی در دوران کودکی حکم می‌گیرند و اصلاً هم یحیی هم عیسی که در گهواره موجودات استثنایی هستند به دلیل همین ویژگی که دارند، در واقع یک جوری نبوت به یحیی در حالا حکم اگر معنی نبوت

باشه ما می‌دانیم که یحیی به نبوت رسیده که در کودکی در واقع به این مقام رسیده و حناناً من لدنا و زکاه و مهربانی از جانب.

ما و پاک بود و کان تقیاً متقی بود و به والدین خودش نیکی می‌کرد و جبار و نافرمان نبود و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا و سلام بر او روزی که متولد شد، روزی که می‌میرد و روزی که زنده مبعوث می‌شود.

یعنی چه می‌میرد؟ باید طبیعیش این است و سلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا. ولی می‌گوید و یوم یموت. این احتیاج به بحث دارد ولی خیلی دراماتیک نیست ها؟ یعنی این احتیاج به بحث دارد.

حالا یک جاهایی که به نظرم می‌آید که قبل بحث نیست که روی این هم باید بحث بکنید که یعنی چه که و بر والدین و لم یکن جباراً عصیا. لزومی دارد اینجا ذکر بشود که جبار نافرمان مثلاً نبود؟ می‌تونی برای یک بار چه چیزی آدم درس بگیره؟ این قبل از تولد یحیی است یا بعدش؟ نه دیگر. نه.

بعدش. و آتیناه الحکم صبیا یعنی دیگر به دنیا اومده، کودکی بوده، حکمش دادیم و حناناً این‌ها ویژگی‌های زندگی یحیی است. چرا خدا با یحیی صحبت می‌کنه؟ حالا چرا خدا با یحیی صحبت می‌کنه؟ آتو انتظارت این است که مثلاً گفته بشود که همان‌طور که گفته که یحیی این ویژگی‌ها را داره، چرا اولش بهش گفته می‌شود خذ الکتاب بقوه؟

می‌تونست بگوید که یحیی کتاب را به قوت داشت. آها. خب این‌ها که دیگر واقعاً چی‌بگم؟ این‌ها به اصطلاح سخن‌های دراماتیکه که مثلاً فرض کن به زبان به زمان حال بگی یا به زمان گذشته بگی. نه این از قضیه از مهم این است که عیسی خودش این حرف‌ها را می‌زند. خب بله. آن حرف آخر را.

در مورد این چیزها بحث می‌کنیم. این‌ها از نظر من داستان با تولد یحیی یک جوری تمام می‌شود و من خیلی نمی‌خواهم بگویم نه اینکه اصلاً نمی‌خواهم بحث بکنم ولی در این قسمت اول می‌خواهم دو تا داستان را مقایسه بکنم، فکر می‌کنم که خیلی این بخش مربوط به یحیی، ویژگی‌های یحیی خیلی مهم نیست.

ولی بعداً این را با آن قضیه نبوت عیسی باید مقایسه بکنیم که مثلاً تفاوت واضح اینکه سلام را عیسی خودش به خودش می‌کند.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

نشانهٔ یک روند، معنای یک رخداد

یک پدیده کوچک می‌تواند نشانه روندی بزرگ باشد؛ این فهم منطقی با تأویل عرفانی یکسان نیست. تأویل به خواب محدود نمی‌شود، اما هر حادثه بیداری هم نماد خواب نیست.

صورتِ زیرین و تمثیل غار

سخنران انتساب شعر به ناصر خسرو را اصلاح می‌کند و آن را به میرفندرسکی نسبت می‌دهد. تمثیل غار افلاطون برای تقریب بازتاب مراتب است؛ رابطه استادی و لفظ دقیق شعر قطعی نیست.

درهای بازِ یک نظریهٔ تأییدنشده

ابعاد اضافه ریسمان، مثالِ امکان در یک نظریه تأییدنشده‌اند. جذابیت نظریه یا نبود تناقض با عرفان، اثبات تجربی و راه عملی سفر نیست.

قانون در کجای هستی قرار دارد؟

هستی‌شناسی قانون با موفقیت محاسبه فرق دارد. تفسیر معجزه با مرتبه‌ای بالاتر از قانون و کن فیکون، استدلال فلسفی و الهیاتیِ سخنران است.

حقیقت عرفانی و جای آن در متن

درستی یک حقیقت، درستی استناد آن به هر آیه را تضمین نمی‌کند. نقدِ نمونه یوسف و زلیخا برای حفظ ظاهر در تأویل است؛ همه مضامین عرفانی غلط اعلام نمی‌شوند.

دو داستان، در یک سورهٔ یکپارچه

تغییر سجع و ریتم، دلیلِ جداخواندن موقت دو داستان نخست است. این مرزبندی، یکپارچگی سوره را نفی نمی‌کند و دو سوره مستقل نمی‌سازد.

میان‌نویس و چند زاویهٔ دید

فرمِ میان‌نویس و چند زاویه دید، ابزار فهم روایت‌اند. قیاس با راشومون به معنی ناسازگاری روایت‌های قرآن نیست؛ سخنران تفاوت احساس و هدف را برجسته می‌کند.

ندای خفی؛ خبر پیری و احساس پیری

سفیدی مو و سستی استخوان از زبان زکریا، شدت احساس پیری را می‌رسانند. ندای خفی با صمیمیت و شرم خوانده می‌شود؛ کم‌اعتنایی به خواسته خود با بی‌اعتنایی به دعا فرق دارد.

مریم و آرزوی جانشین شایسته

در این تفسیر، دیدن مریم بیشتر آرزوی جانشین شایسته را برجسته می‌کند؛ برداشتِ یادآوری دعا نفی نمی‌شود. تقسیم تشریع و تکوین دیدگاه سخنران است و مقام معنوی پایین‌تر برای زنان نتیجه نمی‌دهد.

پرسش از چگونگی، پس از بشارت

خبر پذیرش دعا با دانستن راه تحقق فرق دارد. در خوانش سخنران، پرسش زکریا از چگونگی است؛ شگفتی و درخواست نشانه الزاماً ناباوری نیستند و معنای دقیق سکوت هنوز باز است.

حذفِ مادر از کنشِ روایت

برش روایت، نقش دعای زکریا را برجسته می‌کند؛ مادر همچنان باردار می‌شود و نقش واقعی دارد. این حذف روایی با تولد بی‌پدر عیسی، تقارنی یکسان از نظر زیستی نمی‌سازد.

نام، سکوت و سلام؛ پرسش‌های باز

تأویل نام یحیی، سه روز سکوت و تفاوت سلام‌ها هنوز باز است. حکم در کودکی هم با قیدِ اگر معنای نبوت باشد طرح می‌شود؛ پاسخ کاملِ این پرسش‌ها در این جلسه داده نشده.

مرجع‌ها و شاهدها

مریم۷ شاهداز متن جلسه‌ها
آیه۶ شاهداز متن جلسه‌ها
سوره۶ شاهداز متن جلسه‌ها
دعا۵ شاهداز متن جلسه‌ها
متن۵ شاهداز متن جلسه‌ها
روایت۵ شاهداز متن جلسه‌ها
تأویل۵ شاهداز متن جلسه‌ها
عیسی مسیح۴ شاهداز متن جلسه‌ها
معجزه۴ شاهداز متن جلسه‌ها
موسی۴ شاهداز متن جلسه‌ها
زن۴ شاهداز متن جلسه‌ها
هنر۳ شاهداز متن جلسه‌ها
ابراهیم۳ شاهداز متن جلسه‌ها
زبان۳ شاهداز متن جلسه‌ها
فلسفه۲ شاهداز متن جلسه‌ها
علم۲ شاهداز متن جلسه‌ها
عرفان۲ شاهداز متن جلسه‌ها
مرد۲ شاهداز متن جلسه‌ها
نبوت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
پیامبر۲ شاهداز متن جلسه‌ها
رؤیا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
طبیعت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
انبیا۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عشق۱ شاهداز متن جلسه‌ها
حقیقت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
حیات۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کتاب مقدس۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مرگ۱ شاهداز متن جلسه‌ها
صدرالدین محمد شیرازی (ملاصدرا)۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ناخودآگاه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نماد۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نوح۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
افلاطون۱ شاهداز متن جلسه‌ها
پست‌مدرنیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
قیامت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مکانیک کوانتوم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روان۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روانکاوی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
تفسیر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
یوسف۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: سورهٔ مریمبازبینی ناتمام
  1. تولد و ادامهٔ رسالت

    مثال هارون دامنهٔ خوانش را از تولد فرزند به ادامهٔ رسالت و جانشینی معنوی گسترش می‌دهد.

  2. درخواست، استعداد و کنش

    دعا در این خوانش از درخواست لفظی فراتر می‌رود؛ استعداد مریم و کنش ابراهیم دو کاربرد متمایزند.

    دعامحیی‌الدین ابن‌عربی ·بدون مقصدمریم
  3. آمدن انسان و امکان بازگشت

    حشر به مسئلهٔ آمدن انسان پیوند می‌خورد؛ رابطهٔ قیامت و میراث زمین در این بخش فقط مطرح شده است.

  4. عیسی در چند جای استدلال

    یک مرجع سه نقش دارد: مقایسهٔ تولد، زمینهٔ شکل ادبی و نقدِ نسبت فرزندبودن برای خدا.

  5. مرجعیت علم: تبیین‌نشدن، ابطال نیست

    سخنران تبیین‌نشدن علمیِ یک ادعا، مثلاً تولد عیسی از مریم، را با ابطالش یکی نمی‌داند، تثبیت دانش فعلی به‌عنوان چارچوب نهایی را نقد می‌کند و در دستگاه عرفانی‌اش معجزه را تسلط بر مرتبهٔ قوانین می‌خواند.

  6. از جهانِ لاپلاسی تا امکانِ معنا

    سخنران تصویر بستهٔ لاپلاسی را با جهان‌بینیِ عرفانیِ مقدم‌داشتن معنا می‌سنجد و فیزیک جدید را به آن نزدیک‌تر می‌داند، اما می‌گوید فیزیک عرفان را نتیجه نمی‌دهد و نگاه یک‌سویهٔ عرفان قدیم هم کافی نیست.

    علمجهان‌بینی عرفانی ·بدون مقصدپیر-سیمون لاپلاس ·بدون مقصدفیزیکالیسم ·بدون مقصدفیزیکمکانیک کوانتوم
  7. تأویل: از رؤیا تا رخداد و متن، با قاعده

    سخنران تأویل را بازگرداندن رخداد به لایهٔ معنا می‌داند و قاعده می‌گذارد: در رخدادهای بیداری علت عادی مقدم است، ظاهر حفظ می‌شود و رؤیا، جهان و متن قواعد جدا دارند؛ نخل خشک را در خوانش ترجیحی‌اش تمثیل حال مریم می‌داند.

  8. خلوت و پنهان‌ماندنِ مریم

    سخنران پنهان‌ماندن مقام مریم را به خلوت و پرده‌نشینی او پیوند می‌دهد و رنج و شکایتش در مخاض را رنج ازدست‌دادن همین خلوت می‌خواند، نه نافرمانی؛ و پنهان‌داشتن اولیا را، جز رسولانِ مأمور به تبلیغ، سنتی الهی می‌داند.

    مریمسنت ·بدون مقصدزن
  9. معمای «خواهر هارون»

    سخنران در جلسهٔ دوم از جمله امکان ظهور دوبارهٔ عمران را طرح می‌کند، در جلسهٔ سوم قطعی‌بودنش را نفی می‌کند و در جلسهٔ نهم «خواهر هارون» را طعنه و نام مریم را تداعی مریمِ خواهر موسی می‌خواند.

  10. عیسی و مریم: تصویر قرآنی و تصویر مسیحی

    سخنران پسر خدا بودن و تجسد مسیح را ادعاهایی پیش از قرآن می‌داند، در خوانش قرآنی عیسی را محفوظ از شکنجه و کشته‌شدن می‌بیند و خواندن تورات و انجیل را با وجود باور به تحریف بخشی از آن‌ها ارزشمند می‌داند.

    عیسی مسیحکتاب مقدسمریممسیحیت ·بدون مقصد