→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۶ · سورهٔ مریم

کناره‌گیری مریم و خلوت شرقی

۱۷,۸۳۳ واژه · ۱۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه فضای عرفانی سورهٔ مریم و ضرورت تأویل داستان‌ها بررسی می‌شود. جهان‌بینی علمی و خالی شدن از معنا در برابر جهان‌بینی عرفانی و اسماء الهی مطرح است. هرم هستی، تجلی اسماء و تشخیص سمبول در قصص دنبال می‌شود.

من روند بحث را باید تکرار بکنم که چه کار داریم می‌کنیم. که سررشته به اصطلاح کارها از دستمون خارج نشود. سه جلسه اول من خیلی مستقیم در مورد مفاهیم داخل سوره مریم صحبت کردم. فکر کنم به یک جایی رسوندم که انتهای یک چیزی بودن یک کلیات را مثلاً گفتم.

قبل از اینکه وارد جزئیات بشوم که حرف‌های یک خورده عجیب و غریبی زدم. می‌خواهم واقعاً یک خورده برام سوال پیش آمده. نمی‌دانم چقدر تو این دو تا جلسه این را توضیح دادم که چرا دارم این حرف‌ها را می‌زنم. روشن کاملاً علت این حرف‌ها چه بوده. بگذار من سعی کنم بهتان بگویم که علت علت چه بوده.

در واقع یک مقدماتی را سعی دارم می‌کنم فراهم بکنم که بعداً به مشکل برنخوریم. آن هم این است که ببینید سوره مریم من چند بار فکر می‌کنم و جلسات اول هم گفتم که ویژگی‌اش این است که یک حال و هوای به اصطلاح عرفانی دارد.

یعنی شما سوره مریم را این‌جوری بهش نگاه بکنید، کمتر معمولاً سوره‌های قرآن این شکلی‌ان که هم یک چیزهای آسمانی در آن هست هم یک چیزهای خیلی زمینی.

مثلاً فرض کن شما سوره بقره را می‌خونی اصلاً بیشتر در مورد آدم‌هایی مثل بنی‌اسرائیل و این‌ها دارد صحبت می‌کند. یک عالم احکام مربوط به آن نوع آدم‌ها در آن هست. یعنی این به اصطلاح این حالت رفت و برگشت بین وحدت و کثرت که همیشه تو قرآن وجود داره، خیلی جاها شاید اکثر جاها کثرت یک جوری انگار بیشتر هم هست.

داریم در مورد احکام، داریم در مورد اقوامی که کارهای بد کردن. شما داستان پیامبرانی که می‌خونید، غالباً در مورد برخورد پیامبران با این اقوام مثلاً متمرد و کافریه که کلی هم آن‌ها حرف می‌زنند. یعنی در یک تقابلی مثلاً کفر و ایمان را داریم می‌بینیم. سوره مریم همه‌اش همون‌طور انگار از آن آسمان اصلاً پایین نمی‌آید دیگر.

یعنی پیامبران را هم که می‌بینید خصوصی دارند با خدا صحبت می‌کنند. از پیامبران پایین‌تر نمی‌آید. همان از بین پیامبر تا خدا انگار دارد نوسان می‌کند. و یک جوری واقعاً نه حکمی در آن هست. چون کفار هم که می‌بینید در آن دنیا بیشتر دارید این‌ها را می‌بینید در حالی که دارند مثلاً مجازات می‌شوند. باز یک جوری در آسمان هستند.

در زمین انگار نیستند. خب بله. نهایتش مثلاً یک چند تا ادعایی این شکلی در چیز هست، در این سوره هست. به شدت این سوره این ویژگی را دارد که نمی‌شود مثلاً فرض کنید شما هر سوره‌ای الان من می‌خواهم در موردش بحث بکنم، می‌توانم را آن قسمت‌های زمینیش یک عالم صحبت کنم دیگر. مثلاً بیام شما را مشغول بکنم به اینکه این احکام علتش چیه؟

چه فایده‌ای برای بشر دارد و این حرف‌ها. اینجا سوره مریم واقعاً فهمیدنی یک خورده مثلاً بیشتر فهمیدنش به غیر از اینکه یک جوری وارد این بشوید که مثلاً یک مفاهیمی یک خورده سطح بالاتری ازش بفهمید از نظر مثلاً معارف الهی و این‌ها، چیزی دیگه‌ای به آن صورت در آن نیست که بشود باهاش سرگرم شد.

مثلاً فرض کنید داستان‌ها را نگاه کنید. من داستان یوسف را فقط در مورد جنبه دراماتیکش فهمیدم. داستانش ۱۳، ۱۴ جلسه شما را مشغول کردم. یا بدون اینکه هیچ تعبیری مثلاً تعبیر عرفانی‌ای کرده باشم و وارد مثلاً یک چیزهایی هم بشوید. یک عده آدم‌ان تو زمین دارند زندگی می‌کنند.

این پسر اون‌هاست و خواب دیده و خلاصه ربط و حالا دارد چه کار می‌کند. مثلاً برادرهاشو دارد درمان می‌کند و این‌ها. این سوره‌ها اصلاً درام از نظر دراماتیک گره‌ای ندارند. این داستان‌های سوره مریم، ها؟ یک حضرت زکریا دعا می‌کنه، پسر این را خدا بهش عطا می‌کند. یک چیزی هیچ گره دراماتیکی ندارد. در مورد چه می‌خواین صحبت بکنید؟

یعنی هیچ راهی به نظر من برای نزدیک شدن، یعنی خود بهتر فهمیدن سوره مریم نیست به غیر از اینکه همان کاری را بکنیم که دیگران کردن.

ضرورت تعویل داستان‌ها

یعنی یک جوری داستان‌ها را مثلاً سعی کنیم تعویل بکنیم. و من در واقع یک جوری احساسم این است دارم مقدمات تعویل را فراهم می‌کنم ها. و مقدمات دیگران تعویل می‌کنن، تعبیرهای عرفانی می‌کنند و مقدمات فراهم نمی‌کنند و یک عده شک دارند که اصلاً این کارها مجازه یا مجاز نیست.

من دارم سعی می‌کنم بگویم که چرا مجازه. و چرا اصلاً هیچ داستانی نیست که هیچ همان هیچ حدیثی نیست که تعویل نداشته باشه. چیزی که یوسف بلد بود، تعویل احادیث بود، نه تعویل رویاها.

وقایعی هم که برای انسان‌ها اتفاق می‌افتد تعویل داره، چه برسد وقایعی که برای پیامبران اتفاق می‌افتد و چه اون‌هایی‌اش که انتخاب می‌شوند و تو قرآن ذکر شدن. این‌ها حتماً یک قانون‌های مثلاً معنایی خیلی قوی‌ای هستند که باید بهشان توجه بکنیم. حدیث یعنی چی؟ حدیث یعنی چیزی که حادث شده.

رویا ما زبان به زبان فارسی می‌گوییم رویا رویا هم ولی یوسف تاویل احادیث بلده از جمله احادیث رویا هم رویی می‌دهد و بنابراین تاویل رویاها هم بلده هر واقعه ای را برای یوسف تعریف بکنی می‌تواند تاویلش بکند تاویل کردن یعنی به اول برگردوندن به شدت این چیزهایی که من دارم می‌گویم اینکه نه تنها داستان های قرآن ببینید این تعبیرا و تاویل

هایی که مثلا عرفا ارائه می‌دهند در تفسیرهای خودشان به عنوان بدیهیات یعنی ممکن است تاویل هاشون غلط باشه ولی آن‌ها شکی ندارند که اینجا تاویل وجود دارد این‌ها.

دیگر جز بدیهی ترین چیزهای جهان بینی عرفانی و دینیه که همه این چیزهایی که تو قرآن هست تاویل دارند ولی ممکن است شما بگویید که بعضی از عرفا کاملا تاویل های اشتباه ارائه کردن یک دلیل خیلی واضحش این است که خیلیا که به عرفان شهرت دارند واقعا عارف نیستند خب در سنت عرفانی بزرگ شدن ممکن است کاملا اشتباه بکنند من همیشه این حرفو که میزنم بعد اسم عطار را میبرم بیچاره عطار حالا امروز یک چیزی یادداشت کردم که یک چیزی از بحث کرد که رویاش خیلی جالب است

خوشم می‌آید می‌خواهم نقل بکنم این را الان گفتم که بعدا به هر حال. جبران می‌شود ولی به هر حال خیلی آدم‌ها هستند که عارف حسابشون میکنیم حرف های عرفانی دارند کتاب های عرفانی نوشتن ولی واقعا عرفان به معنای واقعی کلمه یعنی مثلا مشاهداتی داشته باشند یک جوری از نظر روانی از یک سطحی بالاتر رفته باشند عارف شده باشند لزوما این‌جوری نیست خیلیا عرفان استادهای عرفان نظری ممکن است آدم های کاملا معمولی باشند هیچ تجربه عرفانی واقعی نداشته باشند ولی عرفان نظری را مثل یک درس خواندن خیلی هم خوب بلدن ممکن است از خود عرفا هم بیان بهتری داشته باشند در معمولا این‌جوری. دیگر آن کسی که خودش واقعا به عرفان رسیده و مشاهداتی دارد

در بیان ممکن است خیلی مشکل داشته باشه اینایی که خیال این‌ها احساسات خاصی ندارند تلاطم در وجودشون نیست خیلی سر فرصت میشینن آن چیزی که آن‌ها گفتن اگر بفهمن خیلی تمیزتر ممکن است بتونن بیان بکنند به هر حال این حالا کاری که من دارم میکنم این است که واقعا همین‌جوری وقتی بحث را شروع میکنم میشینم اصلا فکر میکنم که اگر خودت در جلسه چندم یک چنین حرفی می‌خواهم بزنم خیلی ممکن است عجیب به نظر برسد و چرا برای خاطر اینکه.

ما یک جوری یک جهان بینی رقیب دیگر ای هم به نظر می‌آید داریم دیگر مثلا بهش می‌گویند جهان بینی علمی من کلا منکر وجود چیزی به اسم جهان بینی علمی هستم برای اینکه علم جهان

بینی یک جوری باید حالت کل نگری داشته باشه و علم اصلا این‌جوری نیست یعنی یک مجموعه گزاره های جزئیه کسی هم انتظار ندارد که هیچ در هیچ دانشی ما به جهان بینی برسیم هر کس تو حوزه خودش یک گزاره هایی را حالا سعی می‌کند بیان بکند تست بکند ولی واقعیت این است که.

جهان‌بینی علمی و خالی شدن از معنا

ما حول و حوش علمی یک یک جور نگاه کردن به جهان را یاد گرفتیم که ویژگی اصلیش خالی کردن جهان از معناست بنابراین درست ضد این چیزی که ما می‌خواهیم ازش استفاده بکنیم و بهش عادت کردیم یعنی ما در دانش مثلا فیزیک نه اینکه کسی به عنوان گزاره فیزیکی به ما بگوید ولی یاد گرفتیم که دنیا را این‌جوری نگاه

کنیم دیگر دنیا مثلا فرض کنید یک سری ذرات بنیادی هستند که به قوانین دارند حرکت می‌کنند بنابراین جایی برای اینکه بگوییم که همه حوادثی که در عالم اتفاق میفته در اثر مثلا یک معانی مثلا یک ساختاری در جهان.

وجود دارد که معانی تحقق پیدا می‌کنند این واقعا یک جوری از دیدگاه هایی که به عنوان علم عرضه می‌شود دوره من دارم دو جلسه تا حالا سعی کردم الانم الان دیگر آن سعی را ادامه نمیدم ولی وارد خود بحث به اصطلاح تاویل و این‌جور چیزها می‌خواهم بشوم نه مستقیما در مورد سوره مریم ولی تو این دو جلسه سعی کردم که این را روشن بکنم که اصلا از علم حداقل به معنایی که الان

داریم از دانش فیزیک آن حرف‌ها در نمیاد یعنی به هیچ وجه اگر این‌جوری بخواهیم تاویل بکنیم. من تو این دو جلسه سعی نکردم بگویم که فیزیک مدرن جهان بینی عرفانی را مثلا نتیجه می‌دهد یا اینکه با هم دیگر منطبقن سعی کردم که بهتان نشان بدهم که اگر تعارضی وجود دارد تعارض فیزیک جدید با جهان‌بینی عرفانی واقعاً کمتر از جهان‌بینی لاپلاسی.

یعنی اصلاً اون‌جور نگاه کردن به دنیا که دنیا مثلاً یک سری ذرات و یک چیز تخت و تصادفی بر اساس این معادلات یک چیزهایی دارد پیش میره، آن چیزی که تو روحیه، آن چیزی که ما بهش می‌گوییم جهان‌بینی علمی، یک جور این‌جور این‌شکلی نگاه کردن دنیاست که از قرن نوزدهم به ما به ارث رسیده، قطعاً فیزیک جدید به این جهان‌بینی عرفانی نزدیک‌تره.

اینکه حداقل یک جور به نظر می‌آید هویت‌های سه‌گانه‌ای را قائل ذرات دیگر آن فرم به اصطلاح ذره را به آن معنا ندارند و همه حرف‌هایی که زدم دیگر اینکه هم فیزیک و هم در پزشکی و حالا ژنتیک خیلی جاها راه برای اینکه شما جهان را معنی‌دار ببینید کاملاً بازه.

نمی‌گویم ثابت می‌شود کرد که معنی‌داره ولی راه در جهان‌بینی لاپلاسی راهی وجود ندارد. شما آن‌جوری وقتی به دنیا نگاه می‌کنید راه وجود ندارد که یک جوری مثلاً فرض کنید جهان‌بینی عرفانی خودتان را تطبیق بدهید. ولی الان در جهان‌بینی جدید علمی اگر جهان‌بینی وجود داشته باشه مطلقاً راه‌ها بسته نیست.

به نظر می‌رسد که آن تعارض‌هایی که جهان لاپلاسی مثلاً در جهان‌بینی قرن نوزدهمی به اصطلاح علمی داشته باشه، جهان‌بینی عرفانی و معنی‌دار دیدن عالم مطلقاً الان وجود ندارد. این چیزی است که من سعی کردم بگویم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم مقدمه لازمیه.

به‌اضافه اینکه حالا واقعاً فکر کنم همه‌تون این را تجربه کردید که من هر جایی یک بهانه‌ی خوبی وجود داشته باشه معمولاً در مورد علم و تعارضش با مفاهیم دینی این‌ها حرف می‌زنم برای اینکه فکر می‌کنم این مسئله مهمی است یعنی لازم است که همه‌ی شما یک خرده به این موضوعات فکر بکنید.

یک یک سوالی را بگذارید جواب بدهم در ادامه‌ی آن بحث‌ها که همه‌ی این حرف‌هایی که من زدم، فرض کنیم که چنین انقلاب‌های علمی اوایل قرن بیستم اتفاق افتاده، اصلاً ما وارد یک جور فضای علمی جدید شدیم.

ولی اینکه چرا این منعکس نشده در حاشیه‌ی علم، یعنی هنوزم که هنوزه مثلاً شما از آدم‌هایی که به نظر می‌آید که آدم‌های خیلی علم علم‌زده نمی‌خواهم اصطلاح منفی نمی‌خواهم به کار ببرم، آدم‌های خیلی علم‌دوست هستند، مثلاً یک جوری می‌شینن می‌گویند که بله علم مثلاً روح را رد کرده، نمی‌دانم از این حرف‌ها آدم می‌شنوه دیگر از چه کار آدم‌هایی که یک جوری حالا خیلی شیک و پیک می‌شینن و به نظر می‌آید که از یک موضع خیلی علمی دارند دنیا را نگاه می‌کنن، جهان آخرتی وجود نداره، خدا نمی‌دانم بیگ‌بنگ بوده، مثلاً آن هم که در منشأ جهان هم فیزیک به زودی مثلاً توضیح می‌دهد و از این حرف‌ها.

اینکه چرا اگر یک چنین اتفاق‌هایی افتاده و راه‌هایی باز شده که قبلاً بسته بوده و اصلاً آن نوع نگاه به دنیا کاملاً از بین رفته، در فلسفه‌ی علم هم می‌بینید که علم به‌شدت محدود شده به اینکه در واقع نظم جهان را دارد سعی می‌کند توصیف بکند. الان در فلسفه‌ی علم عموماً معتقدم به اینکه اصلاً دانش کارش پیدا کردن علت وقایع حتی نیست.

کارش این نیست. یعنی روابطی که کشف می‌کنند از نظر فلسفی روابط علت و معلولی نیست. مدل‌های توصیفی ارائه می‌دهند و این حرف‌ها. وقتی که در دانش مثلاً قرن بیستم و فلسفه‌ای که واقعاً به معنای واقعی کلمه حول‌وحوشش وجود داره، این‌قدر دانش محدود شده، چگونه می‌شود هنوز یک عده‌ای دارند این حرف‌ها را می‌زنن؟

حاشیه اجتماعی علم

من در آن سخنرانی که دانشگاه تهران داشتم روی این تأکید کردم که به‌شدت این حاشیه‌ای که اطراف علم وجود دارد دلایل اجتماعی دارد. یعنی حداقل ۱۰ دقیقه یک ربع وقایع تاریخی که چه شد که در واقع یک تحولات اجتماعی اتفاق افتاد و دقیقاً در یک برهه‌ی تاریخی آن نظام موجودی که داشت از بین می‌رفت و این نظام جدید داشت جاشو می‌گرفت، دین و کلیسا تبدیل به ایدئولوژی آن نظام قدیم شده بود و علم دقیقاً تبدیل شد به ایدئولوژی آدم‌هایی که جدید می‌خواستن به قدرت برسند.

بنابراین مجامع دانشگاهی که داشت تأسیس می‌شد دقیقاً در ضدیت با مجامع کلیسایی قرار گرفتند و در طول قرن نوزدهم شما جنگ‌های واقعی می‌بینید در اینکه بعضی از موارد مثلاً مرجعیت دارد از کلیسا به دانشگاه منتقل می‌شود و آن‌ها مقاومت می‌کنند، این‌ها مثلاً سعی می‌کنند این را ببینید.

یعنی الان شما مثلاً فرض کنید یک ساختمون می‌خواهید بسازید، خلاصه دولت به عنوان قدرت سیاسی آدم یک مراجعی را تعیین می‌کند که این‌ها تأیید بکنند که این ساختمون درست است مثلاً ساختنش یا غلط است. دقت می‌کنید؟ یک موقعی کلیسا همه‌چیزهای علمی، مرجعیت علمی هم داشت دیگر. الان می‌بینید که هیچ مرجعیت علمی ندارد.

تو قرن نوزدهم این مرجعیت به معنای واقعی کلمه با مبارزه، با جاروجنجال، دعوای یک جوری از چیز از کلیسا به مجامع دانشگاهی منتقل شد. یعنی اصلاً از اول جامعه دانشگاهی در رقابت با کلیسا شکل گرفت. بنابراین اتفاق‌های اجتماعی و تاریخی خاصی وجود دارد که روحیه در واقع دانشگاهی یک جور روحیه غیر علمی یا حتی ضد علمی شد.

این را من آنجا روش تاکید کردم و یک نکته دیگر هم که هر دفعه صحبت می‌کنم می‌گویم این است که اینکه شما مثلاً فرض کنید این چیزهایی مثل فیزیک مدرن یا مثلاً ضعف‌هایی که به وجود اومده، اینکه دانش مثلاً دیگر آن ابوهت قرن هجدهم، نوزدهم خودش را نداره، قبول دارید بهتر است تو آموزش این‌ها مطرح نشود دیگر.

یعنی یک جوری خوب است دانش‌آموز و دانشجو با این مواجه بشود که دارد یک چیز خیلی خوبی می‌خونه که خیلی مثلاً پایه محکمی دارد.

من مثالی که دو بار تا حالا تو این کلاس‌ها یک بار اولین جلسات، یک بار هم جلسات قبل می‌گفتم از آن تجربه‌ای که خودم تو این تدریس مبانی ریاضی، اگر واقعاً بیاید به دانشجو ریاضی ترم اول، دوم بگویید که اصلاً کل ریاضیات اساسش هیچ‌وقت به اصطلاح محکم نیست و اساسش نمی‌شود هم ثابت شده که نمی‌توانید پایه‌هاش را محکم بکنید، یک جوری از نظر روانی تاثیر خوبی روش نمی‌ذاره دیگر.

شما بیاید به دانش‌آموزهای دبیرستان بگویید که این قوانین نیوتن را بهتان بگویم ولی همه‌اش غلط است. طرف واقعاً خب دیگر خوب یاد نمی‌گیره. بنابراین خوب است که همان حسی را به دانش‌آموز بدهید که تو قرن هجدهم وجود داشت که اصلاً تمام دنیا را داریم با این سه تا قانون توجیه می‌کنیم و این مثال‌ها مستحکم‌تره.

بگویید که مثلاً واقعاً در کتاب‌های درسی می‌نویسن که نیوتن توسط قوانین خودش کلی منظومه شمسی و حرکاتش را توجیه کرد. در حالی که حالا مثلاً ما می‌دانیم که آن سیاره عطارد باقی مانده بود، توجیه نشده بود و مشکل داشت. ولی جزئیاته دیگر. اینکه خوب نیست به تو کلاس بیاید این حرف‌ها را واقعاً بزنید.

یعنی خب من دفعه قبل روی این تاکید کردم که خود به خود وقتی که دانش، هر دانش برود در یک محیط آکادمیک و قرار بشود که آموزش‌اش بدن، این خود به خود یک جوری اطرافش یک چیزهایی به وجود می‌آید. یک حرف‌هایی که این را محکم‌تر از آن که هست نشان بده. تبلیغات در واقع در موردش صورت می‌گیرد.

بنابراین جامعه دانشگاهی نه به دلیل مبارزه با کلیسا و دلایل تاریخی، اصلاً به طور طبیعی رفته به این سمت که یک حالت اغراق‌آمیزی در توصیف دانش داشته باشه و همه‌اش اطمینان بده که به بهترین جای ممکن، هرچه جلو می‌ریم دارد بدتر می‌شود شرایط و اوضاع.

مثلاً یک جوری واقعاً به شما الان باور کنید من فکر می‌کنم حتی از دانشجوهای فیزیک بپرسید در حد لیسانس، حالا فوق‌لیسانس دیگر فکر کنم همین‌جوری لو می‌رود. ولی تو لیسانس ازشان بپرسید اصلاً احساسی که فیزیکدان‌های سطح بالا دارند را از نظر اینکه مشکلات اساسی وجود دارد را ندارند.

یعنی بهشان گفته نمی‌شود که این‌ها مثلاً خب یک عالم ما تلاش‌هایی کردیم همه‌اش در شاخه‌های به بن‌بست خورده، مثلاً راه ۸۰ ساله هم زیر راه فراری پیدا نکردیم ولی همین‌طوری به اصطلاح این، اینکه مسائل حل نشده یا یک پارادوکس‌هایی تو این مبانی فیزیک وجود داره، این را معمولاً به دانشجوها نمی‌گن.

و فکر می‌کنم تو همین دانشگاه این تجربه وجود داشته که آن یک نفر هم که این چیزها را می‌گفت هر جوری که بود سعی کردن از دانشکده فیزیک دورش بکنند.

آقای دکتر گلشنی از این حرف‌ها زیاد می‌زد و من خودم چون فوق‌لیسانسم تو دانشکده فیزیک تز داشتم از نزدیک خیلی مخالفین و این‌هاش را به اصطلاح می‌دیدم که چه پشتش می‌گفتند که دقیقاً همین احساس که دانشجوها را منحرف دارد می‌کند دیگر.

شما دانشجو لیسانس را بروید مثلاً اول که مکانیک کوانتوم دارید بهش درس می‌دید، بیاید از اول رک و راست بهشان بگویید که اینجا یک مشکلات اساسی وجود دارد و حالا به هر حال اینکه آن بحث‌ها مثلاً ادعای مخالفین این بود که این بحث‌ها فلسفی‌ان.

بحث فیزیک این است که ما این فرمول‌ها را به بچه‌ها یاد می‌دهیم و این‌ها مثلاً یاد می‌گیرند که چگونه محاسبات را انجام بدن، باقی‌اش دیگر جزو طرح درس مثلاً مکانیک کوانتوم نیست.

بنابراین خوب نیست این حرف‌ها را بزنیم. شما الان بیشتر تو فلسفه علم مشغولید فکر می‌کنم تا تو دانشکده فیزیک. نه همان درسی که آنجا دارم می‌دهم را همون‌جا به عنوان مبانی فلسفی مکانیک کوانتوم هم ارائه می‌دهم.

آها ولی دیگر مکانیک کوانتوم، آها بشود درسی داد، آها جالب است. آن‌ها خلاصه جداش کردن. یعنی یک درسی به اسم مبانی فلسفی مکانیک کوانتوم هست، احتمالا خیلی زیاد هم اختیاریه، دانشجو می‌تواند نگیره. خب دانشجوها نمی‌گیرن مثلاً.

بله دیگر کم می‌گیرند که منحرف نشن. حالا یک عده آدم ممکن است خب کلاً شما هم زمینه‌های انحراف دارن، اگر بهشان نگید هم می‌روند کتاب‌های انحرافی می‌خوانند. حالا بگذار یک کلاس هم دیگر این دردسر این‌جوری حل می‌شود دیگر خلاصه.

و این هم فراموش نکنید که ما همه ما آدما، این هم باز حرف تکراریه، همه ما در درون خودمان یک گرایش می‌کوشید و این‌ها و اگر راهی باز بشود برای اینکه از دست دین و این‌جور چیزها فرار بکنید می‌کنید و یک جوری تو قرن نوزدهم راه باز شده بود و خلاصه یک در رفتن با احساس اینکه با یک چیزی به اصطلاح دانش یعنی با توسل به یک احساسات مقدسی این کار را انجام دادن.

یک احساس گناه هم نمی‌کنم و هنوزم این نفس از آدم‌ها به شدت وجود دارد. کتاب هنوز می‌نویسن مثلاً آقای Dawkins چند نفر Dawkins را می‌شناسن؟ هیچکی نمی‌شناسه Dawkins را. خب اشکال ندارد. فراموش کنید. هیچکی اینجا منحرف بله هیچکی ما انحراف ندارد.

ولی Dawkins مثلاً نمونه آدمیه که همچنان از زیست‌شناسی و داروینیسم و این‌ها می‌آید و مدام چیز می‌نویسه کتاب‌های مثلاً الحادی می‌نویسه سعی می‌کند که یک جوری برود و هم دقیقاً همان فضای ذهنی در نوزدهم و این‌ها حالا تبلیغات داشتن این‌ها را دارد و واقعاً چه چیزی بهتر اینکه آدم از دست محدودیت‌های دینی آن هم در حد مسلکش فرار کند با پناه بردن به یک چیز مقدسی مثل دانش. خیلی لذت‌بخش.

هر کاری دلت می‌خواهد می‌تونی بکنی. خب بگذریم. آها یک حرف تکراری دیگر هم این است که فراموش نکنید که مکانیک نیوتونی که به درد تکنولوژی می‌خورد و ما همه در خدمت آموزش به ما داده می‌شود که در خدمت نظام سرمایه‌داری باشیم بنابراین مکانیک کوانتوم هنوز که هنوزه به غیر از در زمینه‌های مثل لیزر مثلاً و یک سری زمینه‌های تکنولوژی جدید خیلی پیشرو هنوز برای مهندسا دونستنش خیلی ضرورت ندارد.

حداقل مبانی و ایناشو نباید خیلی عمیق بدونن. لازم نیست هیچ مهندسی لازم نیست کوانتوم فیزیک تئوری بلد باشه. حد اکثر خب می‌رسد بله آخه تو الکترونیک من خودم فیزیک الکترونیک خواندم ولی چیزی نمی‌گویم. می‌دونی یعنی یک جوری فقط در حد من حتی یادم نیست که تو کتاب‌های فیزیک الکترونیک معادله شرودینگر هم نوشته باشه.

قطعاً بله یا فیزیکدان استخدام می‌کنند آدم‌هایی که همه‌چیزو بلدن برای خاطر اینکه خلاصه یک روزی وارد می‌شوید. فعلاً کاملاً می‌شود پیش‌بینی کرد که ۲۰ سال دیگر مکانیک کوانتوم درس دبیرستان باشه. دبیرستان باشه واقعاً. پیچیدگی ندارد به آن صورت که نشود درسش داد که معادله دیفرانسیل مرتبه دومه دیگر الان. مگه نه خب ببخشید خیلی عذر می‌خواهم.

این معادلات نیوتون هم معادلات درجه دو ان دیگر دیفرانسیل ان ولی می‌شود یک جوری یک کاریش کرد. از مفهوم خیلی پیچیده‌تره. آخه خیلی مهم است بله الان در پیش‌دانشگاهی‌های ما معادلات ماکسول را می‌نویسن برای بچه‌ها. خیلی چیزها شهودی نیست ما اتفاقاً به بچه‌ها چیزهای غیرشهودی را بگویید شهودی می‌شود برای‌شان. قبول می‌کنند.

عدد منفی هم خیلی شهودی نبود کسی حرفی نزد. یعنی چند هزار سال طول کشید مردم عدد منفی را کشف کردن. واقعاً بشر شهودی نبود دیگر که یک عدد منفی را داریم مثلاً جبر این‌جوری داشته باشیم. بچه‌ها را اصلاً مکانیک کوانتوم را از ابتدایی با حال قضیه را بکنند. همه دنیا را کوانتومی می‌بینند.

باید قبول بکنید که روی یک چیز هم تأثیر می‌گذارد. یعنی این هواشی تا حدودی زیادی از بین. یعنی دیگر خلاصه من یک بار گفتم که هنوزم شما مقاله‌های فلسفی که می‌خوانید من فکر می‌کنم از این سر و صداها این صرف‌نظر کنید روشنش کنید. خیلی هوا گرمه.

من یک بار یک یک فیلسوفی هم هست آن هم اسمش را نشنیده باشید بهتر است در اینکه از این آدم‌های فعال به اصطلاح ملحد Daniel Dennett یک مقاله‌ای ازش بود قشنگ نوشته بود خب اول یک پاراگراف حالا فرض کنید در یک جهان لاپلاسی داریم زندگی می‌کنیم و یک سری استدلال کرده. خب زندگی نمی‌کنیم. این یک جوری این یک سری عقاید و افکار هست و جهان لاپلاسی یک سادگی‌ای دارد.

هنوزم فیلسوف‌ها در همین تراز اول دنیا یک جوری انگار تو ذهنشون جهان لاپلاسی را دارند زندگی می‌کنند. و بعد این یک مقدار زیادی به آموزش رفته. ما عادت کردیم. الان هرچقدر به مردم بگویید که خانم جاذبه به آن معنایی که نیوتون اصلاً می‌گوید وجود ندارد مردم اصلاً باورشون نمی‌شود.

رفته تو ذهنشون که این زمین ما را جذب می‌کند و این‌ها دورش می‌چرخه و خلاصه اگر وجود ندارد پس چگونه این شکلی می‌شه؟ بعد شما می‌گویید یک چیزهای پیچیده‌ای مربوط به فضا زمان نسبیتی بگویید اصلاً کی حوصله این چیزها را دارد. بگذریم. من دارم سعی می‌کنم که از این بحث‌ها یک جوری دور بشوم.

حالا آقا این چیزها را دارم می‌گویم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم مهم است که بدونیم که اولاً چه جوریه که اگر این حرف‌های من چون من فکر می‌کنم این سوال برانگیزه دیگر من دارم این چیزهایی می‌گویم خب چرا همه این همه آدم تو دنیا این چیزها را می‌دانند ولی این احساساتی که من می‌گویم برطرف نمی‌شود و همین‌جور اطراف علم به نظر می‌آید هنوز همان هواشی وجود دارد.

من دارم سعی می‌کنم بگویم چرا اینجوریه؟ چرا یک چیز ثابت و پایداری آن اطراف وجود دارد که به این راحتی‌ها از بین نمیره؟ در عین حالی که همین حرف‌هایی که الان زدیم من واقعاً نظرم این است که به زودی از بین می‌رود.

یعنی به هر حال وقتی که این نوع به اصطلاح فیزیک و این‌جور دیدگاه‌های مدرن وارد مدارس و دانشگاه‌ها شدن و دیگر همه آدم‌ها یاد گرفتن و اصلاً نگاهشون دیگر نگاه نیوتونی به دنیا نبود، خودبه‌خود دیگر آن شکل نگاه حرف‌های عجیب و غریب این‌ها هم جهان لاپلاسی این‌ها از ذهن همه آدم‌ها می‌رود.

هرچند لزوماً این چیزها جایگزینش نمی‌شود ولی به آن راحتی نمی‌توانند در مورد یک چیزهایی صحبت بکنند. و بگذریم به اضافه همه یک یک نکته بگویم. شما یک تاریخ علم الان دارید که خیلی مهم است که در آن ادعا می‌شود که اصلاً کلیسا فعالانه در تمام طول تاریخ مثلاً با علم مبارزه کرد. واقعاً این یک چیزی است دیگر مثلاً فرض کنید گالیله را نمی‌دانم محاکمه کرد.

همه‌تون شنیدید که گالیله را محاکمه کردن. اصلاً یک هنرمند بزرگی مثل برتولت برشت که مارکسیست بوده یک نمایشنامه‌ای بر اساس همین محاکمه نوشته که خیلی شهرت دارد.

گالیله و روایت انقلاب علمی

این دیگر همه عوام هم می‌دانند که اصلاً کلیسا گالیله را محاکمه کرد و مجبورش کردن که از این عقیده به اینکه زمین حرکت می‌کند برگرده و آن داستان معروف که مثل بعضی از آن احادیث جعلی ماست که می‌گویند آخرین لحظه پاشو نمی‌دانم به زمین زد و بعداً می‌دانم که می‌گردی.

این شباهتش به احادیث جعلی از این جهته که معمولاً وقتی بعضی از احادیث می‌شنوم می‌شود به این فکر می‌کنم که کی این را دارد نقل می‌کنه؟ مثلاً می‌گویند که یک روزی پیغمبر داشته می‌رفته در جنگل بعد یک درختی مثلاً بهش سلام کرده.

خب کی اینجا بوده که مثلاً این را نقل کرده؟ خیلی احادیث این‌جوری است که شما آن به اصطلاح راوی را نمی‌توانید در آن پیدا بکنید. یک یک جوری حتماً باید آنجا خلوت باشه تا یک اعتقادی بیفتد و به هر حال این هم همین‌جوریه اینکه یک خورده مشکوکه گالیله مگر اینکه بعداً خودش به یک نفری گفته باشه ولی من آن آخر مثلاً پامو زدم به زمین.

به هر حال یک چیز خیلی معتبری نیست. داستانه دیگر. ببین واقعیت این است که این‌ها همه داستانه. یعنی اصلاً این‌جوری نبوده که کلیسا مقابله، کلیسا به عنوان یک چیز سنتی مثل هر چیز سنتی با تغییر مخالفت می‌کرد.

مثلاً طبیعیات ارسطو شده بود جزو تعالیم مثلاً حوزه‌های علمی کلیسایی و طبعاً این چون حرف‌هایی که داشت می‌زد با حرف‌های ارسطو مغایرت داشت و نمی‌تونستن جواب استدلال‌های آن‌ها را بده که بر علیه مثلاً نظام کوپرنیکی یا نظام گالیله استدلال می‌کردن، خب طبعاً محکوم شد. بیشتر شما الان جریان‌های دادگستری و این‌هاش هست.

بیشتر بحث‌ها جنبه علمی دارد یعنی همان تضاد بین طبیعیات ارسطویی با طبیعیات مثلاً علم جدید. و همه این کسانی که انقلاب علمی را به وجود آوردن تا انقلاب فرانسه به طور کامل از انقلاب فرانسه تا اواخر قرن نوزدهم همه آدم‌های متبری بودن و خیلی احساس خوبی نسبت به دانش و مرتبه و همه این چیزها داشتن.

یعنی این شهرت دارد فکر کنم این حرف‌ها را تو آن جلسه دانشگاه تهران اگر یادم نیست قرار بود بگویم نمی‌دانم چی‌ها. من معمولاً این‌جوری است که یادم می‌رود که خودت کدومش وقت شد گفتم کدومش نگفتم. دو تا کتاب معروف هست که اواخر قرن نوزدهم منتشر شده و این دو تا کتابن که مسئول اینن که این داستان را در واقع به این شکل روایت کردن.

یعنی از اواخر قرن نوزدهم که این روحیه به وجود آمد که در تمام طول تاریخ مثلاً یک چنین اتفاقی افتاده. بعد در قرن بیستم هم آدم‌های معروفی هستند که به نوعی همین روایت کردن این شکلی را در واقع ادامه دادن. مثلاً معروف‌ترینش جورج سارتون که مهم‌ترین کسانی که تاریخ علم نوشتن.

و من چیزی که می‌خواستم بگویم این است. یک یک فرض بکنیم این تعبیری که من از معادلات ماکسول کردم درست باشه. معادلات ماکسول عبارت از این است که ما در واقع به یک هویت غیر ذرات داریم قائل می‌شویم و جهان از آن حالت به اصطلاح لاپلاسی و تخت خودش دارد درمیاد. بنابراین نسبت به جهان‌بینی نیوتونی اصلاً یک حالت کفرآمیز دارد.

خب؟ الان این خیلی رسمیت پیدا نکرده که یک اتفاق خیلی مهمی بوده از نظر فلسفی و ما یک جوری از فیزیکدان‌های خام قرن نوزدهمی درآوردن از این حالت. خب؟ هنوزم که هنوز من این حرف را یک بار پیش چند تا دانشجوهای دکترای فلسفه زدم و خیلی تعجب کردن از اینکه معادلات ماکسول واقعاً نتیجه‌اش این است که میدان‌ها وجود خارجی دارند.

گفتم ما در کتاب‌های رسمی درسی فلسفه علم خودمان این را به عنوان یک مثال معروف وقتی می‌خواهند می‌خواهند بگویند که یک چیزهایی موجود علم یک چیزهایی را فرض می‌کند وجودشون را که وجود خارجی ندارند ولی کار را راحت می‌کنند از نظر بحث کردن، مثالشو در کتاب‌های استاندارد می‌گویند معادلات می‌گویند میدان‌های الکترومغناطیس.

این‌ها یک مجموعه‌ی چیزهایی‌ان که وجود خارجی ندارند ولی اگر فرض بکنید که وجود دارند یک جوری بیان مطالب ساده می‌شود. در حالی که واقعاً این‌جوری نیست دیگر یعنی از زمان ماکسول به این‌ور میدان‌های الکترومغناطیس به عنوان هویت‌های موجود در جهان در نظر گرفته شدن. نور نور سال‌هاست یک چیزی که وجود دارد دیگه، مگر اینکه بگوییم نور وجود ندارد.

یک بحثی‌ست یک تئوریه که ما فرض کردیم وجود دارد و مثلاً کارمون را راحت می‌کند. از نظر ماکسول نور نمونه یک چیزی است که موج الکترومغناطیس حساب می‌شود.

من می‌خواهم این‌جوری بگویم که یک روزی شما اگر در نظر بگیرید که روایت‌های علم اصلاً فیزیک به سمتی برود کم‌کم اصلاً جهان‌بینی آن تک‌بعدی مثلاً فیزیکالیستی موجود کاملاً بشکنه و به یک چیزهایی شبیه همان هرم هستی مثلاً قائل بشویم و برای همه بدیهی بشود که دانش مثلاً این را در واقع یک مشکلاتی که ماکسول در جا انداختن تئوری‌های خودش داشته را یک داستان‌هایی درست کرد که ببینید آقا آن لورانتس این بیچاره آمد این حرف‌ها را زد، یک عده باهاش مخالفت کردن، می‌گفتند که تو یک آدم پنهان‌نیستی، مثلاً این‌ها یک عده کفار بودن در فرض کن دنیا دوباره دنیا مذهبی شده یعنی مراجع قدرت دست آدم‌های مذهبی افتاده.

حالا بیاید یک دور تاریخ را بنویسید که آن‌ها یک عده کفار بودن، متوجه بودن که این تئوری‌ش ممکن است باعث شکست مثلاً فیزیکالیست بشه، اومدن این را معطلش کردن، پشتش در نگهش داشتن، نمی‌دانم چیکارش کردن، دانشگاه راش نمی‌دادن و یک سری حرف‌های این‌جوری.

قبول بکنید که همین الان از ۱۵۰ سال پیش تا این‌ور این تیپ حرف‌هایی که من دارم می‌زنم خیلی از فیزیکدان‌های بزرگ و کوچک زدن. که ما خیلی دور شدیم مثلاً از دیدگاه‌های فیزیکالیستی جهان لاپلاسی و این حرف‌ها و حتی مثلاً اینکه اختیار انسان را می‌شود تو مکانیک کوانتوم راه داد و هزار جور از این حرف‌ها در حاشیه وجود دارد. شما این آدم‌ها را نمی‌شناسید الان.

بعداً تاریخ‌هایی می‌نویسن که ببینید یک آدمی بود مثلاً حرف‌های به این جالبی زد و این را اصلاً از دانشگاه انداختنش بیرون. یعنی دوباره این جریان‌های علمی که عوض بشه، تاریخ‌های جدیدی نوشته می‌شه، این جریان‌های جدید شهدایی پیدا می‌کنن، آدم‌هایی که از دانشگاه اخراج شدن، آدم‌هایی که بلایی سرشون اومده، به دلیل اینکه حرف‌های درستی زدن.

حرف‌ها هر وقت که حرف‌های غیرعادی که مخالف با سنت موجود بزنید، خب آن سنت در مقابلش یک عکس‌العملی نشان می‌دهد. کلیسا هم همین کار را کرده. یعنی واقعاً نوع دانش جدیدی که گالیله‌ش را به وجود می‌آورد با سنتی نه سنت کلیسایی، با سنت ارسطویی که در کلیسا جا افتاده بود، تعارض داشت.

آن‌ها هم آدم‌های پیرمردهای اینجا بودن، رؤسا، آدم‌های مسنی بودن، دلبستگی داشتن. آدم‌های مسن اصولاً نسبت به جوونا عکس‌العمل خوبی نشان نمی‌دن، اینکه این شیطنتی دارد می‌کنه، یک جوری جلوشو مثلاً بگیرد.

به هر حال یک روزی ممکن است ماکسول و خیلی آدم‌هایی که الان ما نمی‌شناسیم به عنوان شهدای اینکه یک دانش جدیدی داشته به وجود می‌آد، فرض کن یک انقلاب علمی واقعاً رخ بده و من احساسم این است که خیلی دور نیستیم از اینکه چنین اتفاقی بیفتد و یک جوری دیدگاه‌های جدیدی اصلاً بیاید جانشین دیدگاه‌های قدیم بشود.

نظام فلسفی که حول و حوش علم یک جوری بهش انگار اعتقاد پیدا کردیم، به هم بریزه. بعداً می‌بینید که تاریخ‌های جدیدی نوشته می‌شود و کلی آدم‌ها معرفی می‌شوند.

شما فکر می‌کنید چند نفر تو قرن مثلاً سیزدهم گالیله را می‌شناختن؟ الان ما همه‌مون می‌شناسیم. برای اینکه اگر انقلاب علمی‌ای که راه انداخته بود در جهت درستی نبود و به نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید، خب ما گالیله را نمی‌شناختیم.

خیلی آدم‌ها ممکن است مقابل کلیسا و نظام ارسطویی وایساده باشن، ادعاهایی کرده باشند و آن‌ها هم کارشون را به دادگاه کشیده، منتها داشتن واقعاً پرت و پلا می‌گفتند و ما هم الان هیچ اسمشون را نمی‌شناسیم. ولی گالیله آن جریان درست را در واقع رهبری کرد که به یک چنین موفقیت‌هایی که الان می‌بینیم رسید.

پزشکی کل‌نگر و آلترناتیو

بگذارید من می‌خواهم این بحث‌ها را ازش خارج بشوم. وارد هر وقت که یک بحثی را تأکید می‌کنم می‌خواهم ازش خارج بشم، سؤال می‌کنم.

من فکر می‌کنم نه، می‌گویم که از تو پزشکی و چیزهای مربوط به انسان اتفاق‌های مهمی در آن می‌افته، احساس من این است. نه اصلاً اینکه کلاً این پزشکی‌هایی که در واقع کل‌نگر هستند. یعنی از شما در یک جایی وقتی که مثلاً معنی‌دار فرض کردن بیماری‌ها واقعاً می‌تواند کمک بکند به درمانش. خب؟

الان این حرف‌هایی که هست، انواع و اقسام پزشکی‌های آلترناتیو داریم. بعضی‌هاشون واقعاً خوب هم کار می‌کنند. این‌ها به هیچ وجه با مکانیسم‌های توصیف شده در مثلاً آناتومی و فیزیولوژی و این‌ها معلوم نیست که چرا خوب کار می‌کنند. به شدت هم نظام پزشکی بر علیه این‌ها مبارزه می‌کند و این‌ها را همش سعی می‌کند دور نگه دارد.

یکی از این جریان‌ها این است که به اصطلاح نشانگان بیماری را معنی‌دار فرض می‌کنند و اصولاً جنبه روانی حتی به بیماری‌های جسمانی می‌دهند. و فکر می‌کنم این اصلاً شاخه‌ای که رشد می‌کند و وقتی رشد کرد یک جوری از اینجا معنا انگار وارد یک بخش عمده ساینس می‌شود.

این پزشکی هم چیزی نیست که اگر شما بتوانید درمان‌های موفق داشته باشید، بشود جلوشو گرفت. به دلایل کاپیتالیست. خلاصه آن‌ها هم دکون خودشان را می‌زنن، پول درمیارن، کم‌کم قطع می‌شود. خب؟ شما نمی‌توانید دنیا این‌جوری نیست که الان بشود با این جلو تبلیغات اداره گرفت. هر کسی هر چه هست. کتابشون را می‌نویسن. همین الان تو تهران ما درمانگرهای هومیوپاتی مثلاً داریم.

طب سوزنی که اصلاً رسمیت پیدا کرده تو آمریکا، کلینیک‌های طب سوزنی داریم. هیچ معلوم نیست که طب سوزنی چرا کار می‌کند. از نظر دانش پزشکی معلوم نیست. این چون یک جاییه که به زندگی آدم‌ها مستقیماً مربوط می‌شه، معمولاً از اینجاست که یک چیزی آدم احتمالاً می‌تواند شروع بشود. فیزیک شما هر چه می‌خواهید تشبیهات بکنید.

الان به نظر من همین الان داده‌های فیزیکی کافی هست برای اینکه ما جهان‌بینی‌مون را تغییر بکند. ولی میان چیزش می‌کنند دیگر. می‌گویند ما اصلاً چیکار؟ الان فیزیک‌دان‌ها اصولاً حرفشون این است که ما معادله می‌نویسیم، نظام‌های فرمال به دست می‌آریم و آزمایش می‌کنیم. اصلاً تعبیر، تعبیر را از زمان هایزنبرگ این‌ها کلاً دیگر جریان‌هایی مثلاً رفتن به سمت تعبیر و این‌ها تا حدود زیادی رفتن.

حالا باز این حرف را من بد نیست بزنم. واقعاً دو دهه اخیر در فیزیک یک اتفاق‌های مهمی افتاده از نظر که بعد از ۵۰، ۶۰ سال که بحث‌های هایزنبرگ و بور از یک طرف با انیشتین شروع شد و دیگر رفتن طرف دیگر جنگ سر تعبیر مثلاً کپنهاگی و این حرف‌ها خیلی فروکش کرده بود، از دو دهه قبل به این‌ور کاملاً بحث‌های جدید شروع شده، تعبیرهای جدید آمده.

و اگر یک تعبیر فلسفی خیلی موفق در آنجا پیدا بشه، می‌تواند از حتی یک جریان‌هایی از در آن شروع بشود. ولی من بیشتر امیدم به این چیزهای انسانی. در هنر، پست‌مدرنیسم از کجا شروع شد؟ از معماری. در اینکه مردم تو خونه، تو خانه مدرن زندگی می‌کردند.

خانه مدرن کم‌کم تبدیل شده بود به یک هویت‌هایی که مثل کندو از عمو ارسطو مثلاً این ساختمان مکعب مستطیل بسازید، یک سری چیزهای پنجره‌های مربع یک شکلی که اندازه داشته باشن، همه آدم‌ها مثل موش بروند تو همان خونه، همه خونه‌ها یک شکل، بدون رنگ، با حداقل مثلاً تزئینات، یک جوری چون به زندگی آدم‌ها مربوط بود، دیگر خسته شدن دیگر.

معمولاً می‌گویند پست‌مدرنیسم از چیز شروع می‌شه، از آن روزی که یک ساختمان مدرن خیلی معروف را تو آمریکا منفجر کردن. نه مردم منفجر کردن، اینکه سازنده‌اش تصمیم گرفت آن را خراب بکند. یک جوری انگار آن پروژه عظیم مدرن به شکست خورد. خب؟ یعنی مردم از آن چیزها دیگر استقبال نمی‌کردن.

و ساختمان‌های جدید با تزئینات، مثل همین ساختمونی که تو میدون آرژانتین هست، خب؟ ساختمان موشک‌مانند هست، این کپی یک ساختمان پست‌مدرن معروفه که عیناً تهران ساختنش. اینکه رنگ بزنید، یک خورده را تزئیناتش کار بکنید، به هر حال آدم می‌خواهد برود در آن زندگی بکنه، نگاهش بکنه، فقط همه چیز مثل نمونه ساختمان‌های مدرن، ساختمان‌های اکواتان و آپادانا و این‌ها در دوران مثلاً دهه ۶۰، ۷۰ ساخته شدن، طرحشون داده شده.

همه تعداد خیلی زیادی مثلاً ساختمان‌ان عین همدیگه، بدون تزئینات، خاکستری رنگ، هیچ نشاط و چیزی شما در آن نمی‌بینید که مثلاً جای خوبی برای زندگی کردن باشه.

من نسبت به پزشکی و روان‌پزشکی و این چیزها خیلی فکر می‌کنم می‌شود امید داشت که درمان‌های موفق جدید در حدی موفقیت کسب بکنند که خودبه‌خود آدم‌ها بروند را تئوری‌اش مثلاً کار بکنند و دیدگاه‌های جدید ارائه بدن. خب. اه. برویم وارد بحث‌های خودمان بشویم.

من این هست که اه این دیدگاه‌های مثلاً اه عرفانی و جهان‌بینی عرفانی با اه دانش تضاد ندارد را از من قبول بکنید که از این‌ور یک جور دیگه‌ای شاید به دنیا بخواهیم نگاه بکنیم، نگاه و اساس جهان‌بینی هم در واقع بر این است که دنیا اگر آن جهان‌بینی لاپلاسی این شکلیه که دنیا یک چیز تخته از ذرات تشکیل شده و همه چیز همون‌جا و مثلاً هر معنایی که به دنیا ما نسبت می‌دهیم تو ذهن ما شکل می‌گیرد این‌جوری نیست که در جهان معنایی وجود داشته باشه.

حتی اشیاء در جهان لاپلاسی هیچ‌چیز ندارند. اشیاء به معنای واقعی کلمه رسمیت ندارن، این‌جوری تقلبیتن. در حالی که در فیزیک کوانتوم این‌جوری نیست. سیستم‌ها به معنای واقعی کلمه وجود دارند. بنابراین شیء یک جوری تازه، من همیشه تعجب می‌کنم چه جوری ممکن است یک عده‌ای به جهان لاپلاسی معتقد شده باشند. مثلاً در جهان لاپلاسی واضح است که ما نمی‌توانیم اختیار داشته باشیم.

این بدیهی‌ترین چیزهایی که در خودمان می‌بینیم تو آن جهان اصلاً معنایی ندارد. و مثلاً حتی یک انسان هم به عنوان یک مجموعه ذرات چندان فرقی با ذرات اطراف خودش ندارد. یعنی وجود یک انسان هم به عنوان یک موجود خاص خیلی در جهان لاپلاسی معنی ندارد. همه این‌ها را باید یک جوری اعتباری بدونیم.

و خیلی این‌جوری نگاه کردنِ مخدوشِ بی‌معنا به دنیا واقعاً برای انسان غیرممکنه. من فکر می‌کنم هیچ آدمی موفق نمی‌شود لاپلاسی به دنیا نگاه کند به معنای واقعی کلمه.

اساس اساس جهان‌بینی عرفانی که من دارم سعی می‌کنم بگویم که یک کلمه دینی را به کار نمی‌برم برای خاطر اینکه دقیق‌تره دیگر. یعنی به آن محتوای جهان‌شناسی دینی در واقع دارم اشاره می‌کنم. من فکر می‌کنم که چیزهایی که دارم می‌گویم دقیقاً جهان‌بینی قرآنی هم هست.

پرسش و پاسخ

سوالتو بگو. ساده کردی. خب مثلاً آن چیزی که آدم‌ها می‌گویند که یک حرف‌های منظمی، نه اینکه یک تشکیلات خیلی خیلی بزرگی را در نظر بگیریم. الان به خرافات مثلاً روی آوردن. یک جوری علت‌ها را به یک چیزهای عجیب‌وغریبی دارند.

نه، یک لحظه اجازه، نه شما یک حرفی که من زدم فکر می‌کنم نکته مهم این است. نه فیزیک نیوتونی، نه فیزیک لاپلاسی، هیچ‌کدوم این نتایج را ندارند واقعاً.

واقعیت این است که فیزیک نیوتونی هم این است که سیستم فرمال برای یک سری محاسباته. نه نیوتون این را اثباتش کرده، نه جنبه‌های فلسفی خاصی بهش داده. حاشیه‌ای وجود دارد برای این دانش که این چندتایی را می‌گفته. دقت می‌کنید؟

حالا ممکن است خود لاپلاس هم این حرف‌ها را زده باشه ولی جز در کتابش که نبوده، یعنی جز فیزیک نبوده این حرف‌ها هیچ‌وقت. یعنی به هیچ‌وجه دانش این نوع نگاه به دنیا را تولید نکرده. آره، جبری به وجود آمده که به هر حال حرف‌ها زده شده و هنوز هم که هنوز آثارش باقیه.

جبری.

جهان‌بینی عرفانی و اسماء الهی

حالا به هر حال آن چیزی که من بهش می‌گویم جهان‌بینی عرفانی این است که جهان، مخصوصاً در جهان‌بینی عرفانی اسلامی، جهان اصلاً بر اساس اسماء الهی، بر اساس کلمات و بر اساس معانی به وجود آمده و همین‌جوری هم دارد کار می‌کند. قوانین جهان هم قوانین سطح بالای جهان اصولاً خیلی‌هاشون ممکن است ریاضی نباشن، معنادار باشند. قانون‌هایی در جهان وجود دارد.

یعنی شما مثلاً فرض کنید اسماء الهی چه هستن؟ در واقع یک جوری نسبت و رابطه خداوند با جهان هستند. من این‌ها را یک خورده بعداً سعی می‌کنم بیشتر توضیح بدهم. خود اسماء بنا به مثلاً دیدگاه‌های عرفانی، حالا من از اولین جلسه اسم ابن‌عربی را گفتم برای اینکه ابن‌عربی بیشترین کسیه که این چیزها را سعی می‌کند با جزئیات توضیح بده.

اسماء الهی یک ساختاری دارند. یعنی یکیش مثلاً یک اسمی در بالای بقیه اسماء قرار داره، مراتب مختلفی دارند و با همدیگر ارتباط‌هایی دارند. بنابراین نسبت و ارتباطی بین اسماء برقراره. از انگار این اسماء با همدیگر ترکیب می‌شن، کلمات مثلاً انگار یک جوری در جهان به وجود می‌آیند. وقایع عالم همه‌شان در واقع تحقق و تجلی همین چیزها هستند.

کلمات و اسماء الهی هستند. هر اتفاقی که تو دنیا می‌افته، هر شیئی که وجود داره، به طور معناداری برمی‌گردد مثلاً به آن منشأ خودش و تمام وقایع، تمام اشیاء به طور معنادار هستند به معنای واقعی کلمه. زبان چیزی نیست که بشر اختراع کرده باشه. ما زبان را انگار بیشتر می‌توانیم بگوییم کشف کردیم تا اختراع کرده باشیم.

در جهان یک جوری زبان و کلام وجود دارد. این خیلی خب با توصیف علمی دنیا به نظر می‌آید فرق می‌کند. من فقط سعی کردم نشان بدهم که به نظر این‌جوری به نظر می‌آید و واقعیت این است که هیچ تعارضی عملاً وجود ندارد.

این به نظر من قرآنیه، نه؟ من فکر می‌کنم این چیزهایی که دارم می‌گویم خیلی جهان‌بینی ابن‌عربی و خیلی نزدیک به قرآن. یک اشتباهی در نظر من این باشه این است که چیزهای پایین پایین به بالا را در نظر نگیرید.

بله من دفعه قبل هم این را گفتم و اصلاً کلاً من تاکیدم همیشه روی همین هست که این شکلی نیست که مثلاً فرض کنید ما یک جهان‌بینی عرفانی صددرصد درست و خوب مثلاً ابن‌عربی به ما داده بود بعد من بشر مثلاً این را نفهمید، حماقت کرد، رفت جهان‌بینی علمی برای خودش درست کرد و حالا ما قرار است که دوباره برگردیم به همون‌ها را یاد بگیریم و همان جهان‌بینی را دوباره از نو احیا بکنیم.

قطعاً این دوره دوم حرف‌های خوب برای گفتن دارد. آن هم این است که ما تو دوره دوم فهمیدیم که همه چیز تو آن هرم هستی فقط از بالا به پایین نیست. فقط این‌جوری نیست که از معانی صورت‌ها ظاهر بشوند.

از پایین هم می‌شود یک چیزهایی را برد بالا. بله دقیقاً مثال خوبش همین است که شما اگر بترسید هورمون آدرنالین در وجودتون ترشح می‌شود برعکسش هم می‌توانید کار بکنید. می‌توانید هورمون آدرنالین را تزریق بکنید و طرف بترسه. بنابراین یک جوری یک جور نگاه کردن از پایین به بالا واقعاً وجود دارد.

این‌ها می‌تواند منشأ تکنولوژی و خیلی چیزها بشود که این‌ها فراموش شده بوده. جهان‌بینی عرفانی قدیمی خیلی خام و نهایتاً جبری به نظر من. یعنی دقیقاً همون‌قدر که لاک‌داس دارد دنیا را جبری نگاه می‌کند از پایین به بالا خب آن‌ها هم یک جوری دنیا را دارند کاملاً جبری از بالا به پایین بله یعنی یک جوری حالت یک‌طرفه نگاه کردن را دارد.

ولی واقعاً این‌جوری نیست. مثل این است که من یک ببینید این مثلاً فرض کنید هرمی که این مراتب بهش اشاره می‌کنن، شما فرض کنید که یک چیزی اینجا هست. می‌تواند یک دانش باشه.

می‌تواند یک مثلاً کیفیتی باشه یا حالا یک کلامی چیزی باشه. یک جوری مثلاً وقتی که این موجود می‌شود معنایش این است که مثلاً یک هرم کوچیکی اینجا به وجود می‌آید که شما تمام این چیزهایی که این پایین یعنی دانش‌ها مثلاً اینجوری‌ان.

هرم هستی و دانش

مثال دانش مثال خوبی است. من اگر از نظر روانی از یک سطحی بالاتر بروم این هرم، مثلاً این انسان متعالی بشه، یک دانش‌هایی به من تعلق می‌گیرد. مثلاً تأویل احادیث یاد می‌گیرم. این‌جوری نیست که جزئیات را کلمه به کلمه یاد بگیرم.

حالتی در واقع پیدا می‌کنم که احادیث را می‌فهمم. مثل یوسف. یوسف لازم نیست که معلم تأویل احادیث نداشته، کسی هم نبوده نمادهای مثلاً تأویل رؤیا و این‌ها را کتاب بهش بده، بفهمه.

به یک کیفیتی مثلاً کیفیت وجودی دست پیدا کرده که تأویل احادیث را می‌فهمد. خب؟ حالا موضوع این است که به نظر من همه دانش جدید یک جوری معنایش این است که از آن پایین هم می‌شود به آن بالا رسید.

شما می‌توانید تمام نمادها را مثلاً اینفورمیشن جمع بکنید و یک جوری از آن پایین با دونستن مثال‌های خیلی زیاد خودتان را به یک کیفیتی نزدیک بکنید حالا نه دقیقاً به همون‌جا که انگار این خطی همه این‌ها را می‌توانید بپوشونید و در یک شیئی که اینجا مثلاً وجود دارد شما مثلاً فرض کنید این ترسیدن یک سری عواملی از این به وجود بیاد، شما بترسید یک کیفیتی صورت‌هایی ظاهر می‌شود در عالم.

برعکسش هم ممکن است. شما می‌توانید یک چیزی در بالای هرم را با تقویت کردن یک چیزهایی را می‌توانید تو این پایین یک ستاپ انجام بدهید و این یک چیزی در مرتبه بالاتر خودش را اگر همه این‌ها را خوب بچینی، این یک چیز نیست. موضوع این است که از بالا به پایین چیزها پیچیده می‌شوند.

شما می‌توانید این شکلی به یک چیزی یک مثلاً فرض کنید این شیء مثلاً معنی‌داری در بالا دست پیدا کنید. آدم ممکن است با یک ترسیدن این مثال خیلی ساده‌ست. ممکن است یک حالت‌های روانی خود این چیزها را بشود با تزریق چند تا ماده و به وجود آوردن این شرایط کاملاً مادی آن حالت را ایجاد کرد.

بنابراین ما قرار نیست به دانشی برسیم که همین‌جوری خشک و خالی فقط این هرم را همون‌طور که ابن‌عربی می‌گفت دوباره بازسازی بکنیم. هم قواعد و هم جزئیات بیشتری را می‌توانیم بفهمیم. موضوع این است که ساختار دانش، دانش به این سمت نمیره که همین‌جوری تخت بمونه.

قطعاً به این سمت می‌رود که همین حالت به اصطلاح هرمی بودن و این‌ها در واقع در فیزیک حتی وارد بشود و روان‌پزشکی و پزشکی این‌ها جاهایی‌ان که به دلایل خیلی واضحی به نظر من آن نوع نگاه کردن که شما هر آدمی بیماری روانی دارد برود فوری بهش یک چارتا قرص می‌دهند وقتی می‌بینید که اثر نمی‌کند روان‌پزشک‌ها در واقع یک جوری خودشان هم معتقدن که چندان کاری نمی‌توانند انجام بدن برای بیمارها غیر از تسکین دادن.

یارو اسکیزوفرنی دارد شما بهش ببینید اسکیزوفرنی حالت روانیه به دلیل وقایع معنی‌داری که در زندگی این آدم وجود داشته مسلط شده بهش. شما می‌توانید با یک سری مواد شیمیایی این حالت را موقتاً از بین ببرید ولی نمی‌توانید طرف را کاملاً از این حالت در بیاورید. هی باید دوز آن مثلاً ماده زیاد بشود.

این مشکلات الان روان‌پزشک‌ها هم فکر می‌کنم همه کم‌وبیش به این توافق دارند که روان‌پزشکی خوب است به عنوان زمینه‌ای اینکه یک آدمی که خیلی اختلال دارد را آماده بکنید برای اینکه باهاش آدم حرف بزند و مشکلاتش حل بشود. این یک جوری با جبر لاپلاسی نمی‌خونه. آن موقع باید کار را تمام بکنیم. چه چیزی مونده؟

یا یک قرص بهتری باید بیاید کار را تمام بکند. چه لزومی دارد حرف بزنیم با طرف که مثلاً یک معانی‌ای تو شکل ذهنش شکل بگیره؟ خب اینکه من می‌خواهم یک سری مثال بزنم که دنیا را نگاه کردن با اینکه فرض کنیم که اصلاً پذیرفتیم که اصلاً دنیا این‌جوری به وجود از بالا به پایین به وجود آمده نه از پایین به بالا.

شما وقایع دنیا را مثلاً فرض کنید رابطه بین والدین با فرزندان را خب همین‌جوری من می‌توانم بدون اینکه خیلی معنای خاصی برایش قائل بشوم ببینم. مثلاً فرض کنید در یک دیدگاه ساینتیفیک مثلاً تکاملی بگویم که بله انسان یک موجودیه خیلی خام به دنیا می‌آید.

می‌بینید ویژگی نوزاد انسانی که خیلی خامه دیگه، نصفه‌کاره به دنیا می‌آید. هیچ موجود زنده‌ای این‌قدر فرزندان احتیاج به مراقبت ندارند. کاملاً ضد دیدگاه‌های داروینیه. یعنی موجودات تکامل پیدا کرده باید از نظر زندگی به یک کیفیت‌های خوبی رسیده باشند. الان هو‌وا‌ها خیلی تولیدمثل‌شون پیشرفته‌تر از ماست. دیگر حالا چه برسد به سوسک‌ها. سوسک که خیلی پیشرفته‌ست.

یعنی راحت برای خودشان ۱۰۰ تا ۱۰ تا تخم می‌ریزن و همه‌ش هم تبدیل به نوزاد می‌شود. اصلاً پدر و مادر هم خبر ندارند که این‌ها دارند چه کار می‌کنند. و خیلی خوب تولیدمثل می‌کنند. می‌بینید چقدر هم زیادن دیگر. سوسک‌ها الان از نظر تکاملی پیشرفته‌ترین موجودات هستند از دیدگاه داروین. ما فوق‌العاده عقب‌افتادیم. اگر تولیدمثل در دیدگاه داروین تولیدمثل خیلی مهم است.

ما از این نظر عقب‌افتاده هستیم که بچه انسانی واقعاً یک موجودی به دنیا می‌آید انگار که هنوز یک ۱۰ سالی باید آن تو می‌مونده. زود نارس به دنیا آمده. چند سال پدر و مادر گرفتار اینن.

نه اینکه نمی‌توانند بذارنش بروند. احتیاج به مراقبت دارد تا حالا غذا بهش بدی، راه بیفته، حالا تا مثلاً به یک سنی برسد واقعاً بتواند مستقل به عنوان یک موجود زندگی بکنه، ۱۰ سال طول می‌کشه.

حالا ۱۰ سال خیلی تقریبی خوبی است. اصلاً به دنیا می‌آید که هیچی. اصلاً نه می‌بینه، نه می‌شنوه، نه تمام مثلاً تست‌های یک چنین وضعیت‌هایی را دارد. یک هفته. خب؟ بچه سگ، گربه این‌ها راه می‌افتد و حالا تا یک مدتی شیر می‌خوره، چند ماه بعد دیگر کاملاً می‌تواند مستقل زندگی بکند.

بچه انسان وحشتناک احتیاج به مراقبت دارد. باید بهش زبان یاد بدی. حالا باید مثلاً بذاریش مراقب باشی راه رفتن و به همین راحتی هم یاد نمی‌گیره. خیلی دچار اختلال. بله. الان نه دیدنش هم، آها نه دیدنش هم کاملاً چیزی به یک پترن‌های مثلاً رنگی می‌بیند. یعنی تشخیص نمی‌دهد چیزی. یعنی مثلاً نه، من می‌گویم بعد تشخیص نمی‌دهد.

اگر یک چیزی دارد می‌افتد را سرش، متوجه می‌شود یک چیزی دارد می‌افتد را سرش. تا الان آن پترنه دارد یک تغییراتی می‌کند. آها پترنه دارد سیاه می‌شود. بعد یهو می‌آید که قاطی کرده‌ست. خب؟ یعنی دیدن در حد اینکه دیدن به معنای این دیدن و فهمیدن. بصیرت ندارد. فقط یک سری نور و چیزهای رنگی، جرقه‌هایی.

بله. اینکه بله از دیدگاه تکاملی مثلاً فرض کن چرا پدر و مادر این حالت را نسبت به بچه‌هاشون دارن؟ برای از نظر داروین حفظ نسله دیگر. این یک موجود خامیه. پدر و مادر باید غرایز مثلاً پدری و مادری داشته باشند که از این حمایت بکنند. بنابراین طبیعت در نهاد انسان‌ها مثلاً غریزه مادری خیلی قوی قرار داده.

قوی‌تر از اکثر موجوداتی که ما می‌شناسیم و همین‌طور در پدرها یک حس حمایت. این‌ها در روان‌شناسی تکاملی این‌جوری توجیه می‌شوند. مثلاً یک دیدگاه ساینتیفیک که الان واقعاً کتاب هم می‌توانید پیدا بکنید که همین‌جوری توضیح می‌دهند که چرا بعضی از رفتارهای انسان مثلاً به وجود آمده به دلایل زیستی.

ولی از دیدگاه عرفانی شما در واقع همه انواع روابط والدین با فرزندان را می‌توانید به عنوان این ببینید که مثل تمام دنیا یک نمایشی از تجلی اسماء الهیه. اینجا شما یک ترکیبی از مثلاً ربوبیت را می‌بینید که با مثلاً فرض کن رحمانیت خداوند ترکیب می‌شه، تبدیل می‌شود مثلاً به حس مادری. بنابراین اصلاً از موضوع زیستی و این‌ها باید یک خورده دین بکنید ذهنتان را.

تجلی اسماء در موقعیت‌ها

آن چیزی که واقعاً دارید می‌بینید تحت عنوان حالا بهش می‌گویند غریزه مادری، تجلی اسماء الهیه در یک موقعیت خاص. خب موقعیت خیلی همه دنیا هم این‌جوری است.

همه موقعیت‌های دنیا، بلاهایی که سر آدم‌ها می‌آید یک جوری نشانه مثلاً تجلی اسماء قهر و غضب خداونده و اینکه کلاً آن حالت جسمانی و صورت وقایع را اگر یک خورده بتوانید بگذارید کنار، پشت سر هر چیزی می‌توانید شما در واقع آن ارتباطش را به خداوند درک بکنید. معانیه که باعث شده اصلاً این در واقع دنیا این‌جوری پیش رفته که انسان این‌جوری رفتار می‌کند.

برای خاطر اینکه در واقع انسان یک جور جانشین خداونده و این صفت ربوبیت واقعاً در آن هست. عشق بین زن و مرد که حالا باز از نظر زیست‌شناسی من نمی‌دونم، خیلی پیچیده‌ست توضیح کردنش که چرا اصلاً دو تا جنسیت به وجود آمده در جهان و بعداً حالا این‌ها به همدیگر علاقه‌مند می‌شوند.

ولی من تو جلسات این‌ها تو سوره نور بود زیاد به این اشاره کردم که باز آن رابطه‌ای که بین زن و مرد شکل می‌گیرد یک جوری در یک سطح خیلی بالایی ارتباط بین اسماء الهیه. مثل اینکه مینی از اسماء الهی این‌جا قرار گرفتن. این آن‌ور و این‌ها یک جوری دارند به همدیگر به نزدیک می‌شن، به یک کمالی می‌رسند و این محبت مثلاً به وجود می‌آید.

اینکه کلاً شما دنیا را می‌توانید تحلیل بکنید بر اساس وقایع را یک خورده این ظاهر و صورت‌ها را بزنید کنار و ببینید که انگار همه دنیا یک جوری ستاپ شده، همه اتفاق‌ها دارد یک جوری می‌افتد برای اینکه این اسماء تجلی پیدا بکنن، ارتباط با همدیگر پیدا بکنند و یک جوری همان‌طوری که عرفا می‌بینن، جهان محل تجلی خداوند باشه.

حالا چیزی که می‌خواهم بگویم این است که الان من دارم یک جوری مثلاً انگار دارم زور می‌زنم برای اینکه بگویم این‌جوری هم می‌شود نگاه کرد. ولی عرفا حرفشون چیه؟ عرفا حرفشون این است که شما اگر درونتون در واقع ببینید برگردیم به اینکه چرا ما نمادهای ثابتی تو رویاهای ما ظاهر می‌شوند.

مثلاً فرض کنید شما در هر جای دنیا زندگی بکنید، حیوانات معمولاً معانی خاصی در رویاها دارند. مهم نیست شما در کجا دنیا به دنیا اومدید چقدر با آن حیوانات سروکار دارید. البته باز بسته به اینکه رویا مثلاً در چه سطحی سمبلیک باشه دارد. یا نمی‌دانم کوه و دریا و آب و آتش و همه این چیزها یک جوری در واقع برای ما یک معانی خاصی دارند.

ما در اثر تجربیاتی که تو زندگیمون می‌کنیم که ممکن است تجربیات نامربوطی باشه، احساسمون را نسبت به طبیعت، نسبت به همه وقایع عالم ممکن است دچار یک اعوجاج‌هایی بشود. شما ممکن است یک آدمی این‌جوری باشه که دیگر مثلاً فرض کنید تو زندگیش به دلیل وقایعی که تو زندگیش اتفاق افتاده از یک جانوری که اصلاً ترسناک نیست می‌ترسه.

مثلاً این بیماری معروف ترس از عنکبوت و چقدر می‌دانید که یکی از چیزاست دیگه، یکی از فوبیاهای معروف که هم همه حیوانات این‌طوری نیستند که آدم‌ها نسبت بهشان حس و عنکبوت تو موجود ویژه‌ایه که آدم‌های خاصی هستند که نسبت به عنکبوت ترس مبهن وحشتناکی دارند. بله یا من نمی‌دانم تو شرق کسی را ندیدم ولی شنیدم.

بله. در شرق می‌گویند سوسک که بله. حالا کار کاری ندارم که حالا این بیماری‌ها هم خودشان یک جوری در واقع جنبه‌های واقعاً روانی معنی‌دار دارد. ولی من می‌خواهم به این کلاً اشاره بکنم. شما می‌توانید احساس را نسبت به کوه و دریا و این‌ها نسبت به تمام وقایعی که معنی‌داری که تو زندگی انسانی‌تون شکل می‌گیرد به دلایلی احساستون عوض شده باشه.

در واقع شما دچار یک اعوجاج‌هایی شدید که وقتی که با یک واقعه روبرو می‌شید، آن حس درستی که باید بهتان منتقل بشه، منتقل نمی‌شود. بچه‌ها چیزترن. از این نظر حس‌های بهتری می‌گیرند از دنیا. نسبت به اتومبیل، نمی‌دانم نسبت به هر چیزی که از این‌ها که می‌بینن، یک جوری در واقع آن وجه نمادینش انگار تبدیل به احساساتی که در درونشون می‌شود.

عکس‌العمل که باید بترسن معمولاً می‌ترسن از چیزهایی که نباید بترسن. حالا حیوانات که خیلی به‌طور غریزی بازه که این‌جوری‌ان. انسان‌ها هم کم‌وبیش که برداشت‌های مبهم بهتری دارند نسبت به آدم‌های بزرگ. ما تحت تأثیر فرهنگ و تحت تأثیر تاریخچه زندگیمون کاملاً ممکن است احساساتمون نسبت به وقایع و چیزهایی که می‌بینیم تغییر پیدا بکنه، تغییر شکل پیدا بکند.

عرفا در واقع زحمت نمی‌کشم برای اینکه در پشت وقایع بشینم فکر بکنم و مثلاً تجلی اسماء الهی را ببینم. از نظر نفسانی به جایی می‌رسند که هر واقعه‌ای که می‌بینند و هر شیئی که می‌بینند همان تأثیری که باید روشون می‌گذارد. یعنی دقیقاً وقتی با یک واقعه روبرو می‌شوند از آن چیزهای ظاهری به طور طبیعی عبور می‌کنند و به معناش می‌رسند.

نه با فکرشون. حسشون این است. یعنی پشت هر واقعه‌ای به جای اینکه به جزئیات توجه بکنند و چیزهایی که در واقع جنبه‌ی تمایلات نفسانی ممکن است داشته باشه، یا مثلاً فرض کنید یک درخت ممکن است تجلی یک کلمه‌ی الهی باشه. ولی شما وقتی که گرسنه‌تونه آن را به شکل دیگه‌ای می‌بینید. به عنوان یک سفره‌ی غذا بهش نگاه می‌کنید.

بنابراین آن تأثیر معنی‌دار را دیگر حالا موقتاً و مردها ممکن است نسبت به زن‌ها مثلاً تجلی جمال الهی‌ان ولی خب خیلی مردها ممکن است نسبت به زن‌ها این کارشون این نباشد. کاملاً به عنوان یک شیئی که مثلاً می‌شود ازش استفاده کرد بهش نگاه بکنند. شما اگر به یک جور در واقع تهذیب نفس برسید آن‌وقت دنیا را می‌توانید آن‌جوری که باید نظاره بکنید و بدون اینکه فکر بکنید.

یک کشف. ببینید من این چیزها را مثال‌های خیلی ساده می‌زنم، خیلی خوب نمی‌شود توضیح داد که مثلاً اینجا تجلی ربوبیت و فلان. مثلاً با فکر کردن نمی‌شود خیلی به این چیزهای پشت پرده هست خوب رسید.

مهم این است که شما اگر نفس خودتان را در واقع یک جوری از صفات بد پاک کرده باشید و صفات انسانی در آن باشه، خود به خود وقتی با وقایع روبرو می‌شوید همان چیزی که باید ببینید را می‌بینید.

یعنی پیامبران انسان‌هایی هستند که در اصلاً در عالم اسماء دارند زندگی می‌کنند. این جمله‌ای که من نقل کردم شاید یک خورده مسامحه‌آمیزه اگر یادم بیاید کجا هست می‌رفتم پیدا می‌کردم که مثلاً ابوسعید ابوالخیر می‌گوید که من عمر سال‌هاست که با خداوند سخن می‌گویم ولی مردم فکر می‌کنند که من با آن‌ها دارم سخن می‌گویم.

اصلاً یک جوری انگار فقط در خودشان را در محضر خداوند می‌بینند و ممکن است در خیلی مواقع فراموش بکنند که این‌ها چه بود. مثلاً این صورت ظاهری این اتفاق‌هایی که دارد می‌افتد غرق در مثلاً یک سری مشاهدات معنوی‌ان. این اصطلاحی که دارند تنزل می‌کنند به اصطلاح.

می‌توانند به اختیار خودشان یک جوری دوباره برگردن دنیا را انگار به یک حالت نرمالی ببینن در حالی که می‌توانند با همان عالم معنا هم برای خودشان ساکن بشوند. بله. بله. خب دیگر. بعد آن باید به پله‌دارم بالا من نمی‌توانم. پیامبر را یعنی مثل صدا پایین دیگر. ارسال می‌کردند. قبول به دست می‌شود. لازم نیست. نه لزومی واقعاً.

حالا من این بحث‌ها فکر کنم بین خود عرفا خیلی متداوله از این حرف‌ها می‌زنند که خیلی از اولیای خدا اصلاً یک جوری این قرار نیست پایین بیان، پایین هم نمی‌آن. شناخته‌شدن نیستند که اصلاً کاری به کارشون ندارند.

آن‌ها هم کاری به کار کسی ندارند. این چیزی که من دارم می‌گویم در واقع آن معنی این اصطلاح خاصی که عرفا به کار می‌برن خیلی حرف‌های من یک جوری جنبه‌ی ساده‌سازی دارد و امیدوارم خیلی از معنی کم نشود.

ولی این اصطلاحی که به کار اصطلاحات مشابهی که به کار می‌برن تحت عنوان فنا اینکه در واقع یک عارفی یک جوری به فنا می‌رسد که آن‌قدر انگار مشغوله تماشا و لذت بردن و چیزه، این حالات شورانگیز و شورانگیز مداوم دارد بهش از هر واقعه‌ای که ساده‌ای هم که اطرافش می‌گذره ممکن است کلی شور و شعفش دست بده.

به اضافه اینکه اصلاً چشمش هم به من از دنیا خارج شه از درونش کلی در واقع در انفس مشاهدات را دارد و تشبیاتی دارد اینکه از خودشان غافل می‌شوند دیگر.

فنا به این معنی نیست که این‌ها نابود که نمی‌شن. یعنی آن حالت از خود بی‌خود شدن. مثل بچه‌ها که در دنیا دارند زندگی می‌کنند این‌قدر دارند کیف می‌کنند و لذت می‌برن که واقعاً خیلی متوجه چیز نیستن، متوجه خودشان نیستند.

مثلاً مثل من این مثالی در آن داستان آفرینش زدم که آدم در سینمایی مثلاً فیلم خیلی هیجان‌انگیز ببیند و اصلاً موقتاً فراموش بکند که کجاست. غرق در تماشا بشود. این عین همین حالت‌ها حالا به انحای مختلف با مراتب مختلف برای عرفا پیش می‌آید که به عنوان فنا بهش می‌گویند.

میل به فنا

یعنی در واقع از خود بی‌خود شدن در اثر لذت خیلی زیاد، یک معنایی غرق شد و هیچ جوری این اتفاق نمی‌افته مگر از طریق رفتن تو همان معنا یعنی دور شدن از چیزهای ظاهری و رسیدن به یک چیزهایی که در پشت پرده عالم هست و بگذار یک مثال مربوط به این موضوع‌هایی که دارم می‌گویم حالا بگذار یک یک نکته خیلی ساده این است که شما در همه آدم‌ها میل به فنا شدن به این معنا را می‌بینید.

اصلاً انگار همه آدم‌ها همه عمرشون را یک جوری دنبال آن لحظه‌هایی می‌گردن که از شدت یک حالتی که بهشان دست می‌دهد از خود بی‌خود می‌شوند.

حالا اگر از لذت، اگر نه از مثلاً فرض کن از هیجان، از ترس، الان در دنیا طرف اصلاً می‌رود سخت‌ترین جور چرخ و فلک‌های عجیب و غریب می‌سازن که آدم‌ها سوارش می‌شوند جیغ می‌زنند مثلاً می‌روند ولی همین که یک لحظه از خودشان در می‌رن، می‌گویند از حالت طبیعی خارج می‌شوند و یک جوری تمام توجه‌شون به یک چیزی است که دارد واقع می‌شه، باعث می‌شود لذت‌بخش‌تر می‌کند که از آن حالت در می‌آد، این ثقل انگار کشیدن خودشان را به در واقع یک مدت فراموش.

اگر بشود از طریق لذت به اینجا رسید، مثلاً با مواد مخدر، نمی‌دانم با ارتباط جنسی این‌ها که یک جوری نزدیک می‌شوند به این حالت‌های از خود بی‌خود شدن که بهتر، اگر نه با سر خودشان به جایی هم بزنن انگار آدم‌ها میل دارند که از این حالت، از این ثقل احساس کردن و نگاه کردن به خودشان در واقع در بیان و که این خاص در انسان وجود دارد واقعاً فکر می‌کنم از نظر تجربی یک چیز مشخصه. باز من یک مثالی نوشتم ترتیب مطالبی که دارم می‌گویم یک خورده به هم خورده ولی بد نیست که حالا مربوطه این را بگویم.

این اصطلاح خلوص را هم که در قرآن هم زیاد به کار می‌رود ببین من گفتم یک چیزی می‌خواهم از عطار بگم، این‌ها دیگر شده رد شدن و دیگر ضرورتی ندارد این‌ها را ولی چون تو قول دارم که این داستان عطار را نقل بکنم، می‌خواهم سعی کنم یک تعبیر خیلی ساده بدهم از اینکه خلوص معنایش چیه، چه ارتباطی با آن حالت فنا دارد.

عطار یکی از، من تذکره‌الاولیا را نخوندم کامل، خوشم نمی‌آد، می‌خونمشون به عنوان یک کتاب بد مثلاً ازش یاد می‌کنم، ادبیاتش خیلی خوب است ولی برای من خیلی جذاب نبود. این داستان شنیدم بنابراین اطمینان ندارم حتماً تذکره‌الاولیا باشه ولی با احتمال ۹۹ درصد هست.

از یک عارفی این‌جوری نقل می‌کند که این چطور شد که عارف شد، اصلاً نه آدم معمولی‌ای بود که یک روز داشت در بیابان می‌رفت و یک مقداری آب همراهش بود، آب هم کم بود.

داستان سگ و خلوص

یک سگ گر گرفته مثلاً شاید، عطار همه‌چیز را اغراق می‌کنه، می‌گوید احتمالاً سگ بیمار گر گرفته‌ای که داشت از تشنگی می‌مرد در بیابان دید و دلش سوخت. نه کسی آنجا بود، نه دستوراتی وجود داشت که تو آب خودت را بهش بدی.

خیلی خیلی به معنای واقعی کلمه فقط دلش به حال این سوخت، یعنی احساس کرد که مثلاً یک موجودیه، اصلاً تشویق نکنیم بهتر است. این لحظه اینکه این اگر بهش آب بده این می‌تواند زندگی خودش را ادامه بده، یک چیزی داره، یک ارزش واقعی‌ای دارد.

که یک موجودی را خداوند خلق کرده، حیات داره، دارد می‌میره، من می‌توانم این را زنده نگه دارم و به امید این باشم شاید بعداً یک خودی‌روتر خودم به آب برسم. اینکه به دلیل یک احساس خیلی خالصی یک حرکتی انجام داد که مثلاً عطار این‌جوری نقل می‌کند که این خداوند از این حرکت این خوشش آمد و بعد بهش مقاماتی داد.

بدون اینکه خیلی هم اهل عبادت باشه و مقدماتی فراهم کرده باشه، در یک اثری، یک عمل خیلی خالصانه‌ای، دور از نظر همه آدم‌ها، دور از هرجور فکر کردنی، مثل اینکه فقط در اثر یک احساس خیلی عمیقی که الان باید این کار را انجام بده، این حرفش را که یک مقدار من بهش آب بدهم که زندگیش را ادامه بده.

ببینید، واقعاً فکر می‌کنم این مفهوم خلوص در این داستان خیلی خوب معنی دارد و فهمیده می‌شود. اینکه انگار یک لحظه این آدم موفق شد که یک حداقل یک موجودی را تو آن دنیا با همان احساسی ببیند که خداوند می‌بیند. یعنی آن لحظه خدا هم همین احساس را نسبت به این داشت که این موجودیه که قابل ترحمه، حق حیات دارد و باید که بهش مثلاً آب بده.

این احساسی که خداوند نسبت به همه موجودات دارد. انگار یک لحظه موفق شد که در یک موردی دنیا را همان‌جوری ببیند که خداوند می‌بیند و همان کاری را بکند که خداوند اینجا انگار اراده‌اش هست که انجام بشود. یک لحظه انگار با جریان الهی خودش را تونست همسو بکند.

این حالت خلوص، خلوص یعنی همین. یعنی شما در لازم نیست که دستورالعمل‌هایی وجود داشته باشه، آدم‌ها به شما گفته باشن، همه این‌ها می‌تواند کار را اتفاقاً خراب بکند. این کاری را که دارید انجام می‌دید خالصانه انجام دادنش واقعاً یعنی هم هر چقدر نزدیک‌تر انگار به همان دیدگاه الهی باشید و آن کاری را انجام بدهید که خداوند می‌خواهد انجام بشود.

انگار به آن حالت خلیفه بودن خودتان در واقع یک لحظه شده در این مورد خاص و کوچیک هم شده دست پیدا بکنید. هر چقدر کاراتون این شکلی به اصطلاح هر چقدر ببینید پشت کارا حساب‌گری باشه از خلوصش کم می‌شود.

اگر مثلاً من به یک سگ آب بدهم به این نیت که بعد خداوند در مثلاً در بهشت به من یک نخ اضافه بده این خیلی کار خالصانه‌ای نیست که در آن دارید حالا کار را انجام می‌دید واقعاً شاید خداوند بهتان یک نحوی بده ولی این‌جوری نیست که کار خالصانه‌ای باشه.

هر خلوص واقعاً یک مقداری زیادی به همین پیدا بستگی پیدا می‌کند چقدر به آن حالت فنا در واقع نزدیک شدید. دنیا را آن‌جوری که باید دارید می‌بینید و آن‌جوری که باید دارید در آن عمل می‌کنید. و اینکه اصلاً انبیا، اولیای خدا اینجوری‌ان. حضورشون در دنیا، نگاهشون به دنیا این‌جوری است و رفتار کردن و عملشون تو دنیا هم دقیقاً همین است.

به معنای واقعی کلمه انگار جانشین خدا شدن. با چشم خدا می‌بینن، با دست خدا دارند کار می‌کنند و همین‌جوریه که به این نتیجه می‌رسند که اصلاً چیزی اینکه حلاج می‌گوید که لیس فی جبتی الا الله که اصلاً یک خورده که این‌جوری زندگی می‌کنند اصلاً احساس می‌کنند که اصلاً وجود ندارند به معنای واقعی کلمه.

که حالا من بعداً این چیزها را یک خورده دقیق‌تر سعی می‌کنم بگویم. من از این مقدمات حالا که خیلی ضروری نبودن بیایم وارد چیز بشویم. وارد بحث کردن در مورد وقایع عالم، احادیث و طبعاً چیزهایی که در مورد داستان‌های قرآن می‌شود گفت.

من همه حرفم این بود که دارم سعی می‌کنم بهتان بگویم به چه معنایی هر چیزی که در عالم واقع می‌شود معنی‌داره و یک جوری در واقع قابل برگشته و قابل تعویله.

تعویل وقایع و رویا

تعویل یعنی به اول برگردوندن به آن قسمت‌های خیلی بالای هرم هستی. و اینکه همه در واقع کار یک عارف این است که از نظر عملی به یک جایی برسد که احساساتی که از جهان بهش منتقل می‌شود و دیدگاهش بدون اینکه لازم بشود فکر بکند به طور مستقیم همان مشاهده‌ی آن چیزی باشه که در واقع پشت پرده‌ست.

این به شدت برمی‌گردد به اینکه از خیلی از آموزش‌های غلطی که دیده، از خیلی از حالت‌هایی که در اثر رفتارهای اشتباه داشته پاک شده باشه.

یک جوری تبدیل شده باشه به یک انسانی که برگشته به آن فطرت و حالت واقعیش. این برگشتن هم دقیقاً همان تعویلیه که در داستان آدم به معنی تحت عنوان توبه هست که قرار است همه انسان‌ها به همین معنی توبه بکنند. برگردن به آن وضعیت اولیه‌ی خودشان.

خب من می‌خواهم یک چند تا مثال بزنم که این معنی تعویل کردن در واقع در با یک چیزی تحت عنوان تعویل رویا داریم. اینکه مثلاً مکانیسم تعویل کردن در وقایع عالم هم همان مکانیسم تعویل کردن در رویاست یا نه؟ این منظورم چیه؟ یک واقعه‌ای که الان در عالم اتفاق می‌افتد من چگونه مثلاً آن وجه سمبلیک این وقایع را می‌توانم درک بکنم؟

بگذارید من اول یک مثال یک خورده خنده‌دار بزنم. شاید به عنوان مثال اول اگر نگم دیگر نمی‌توانم بگویم بنابراین حالا بگذارید از اول شروع بکنم. یک اتفاق سیاسی در دنیا دارد می‌افتد. این یک مثال من می‌خواهم بگویم که همه‌ی اتفاق‌های سمبلیکی که در دنیا می‌افتد از نوع مثلاً فرض کنید سمبل‌پردازی ناخودآگاه مثلاً در رویاها نیست.

ممکن است مکانیسم‌های دیگه‌ای داشته باشند و یک پیچیدگی‌هایی داشته باشه برخورد کردن به عالم خارج. بنابراین مثال‌ها یک خورده جنبه‌های خنده‌دار حالا همه‌شان پیدا می‌کنند که برای خاطر اینکه امکان اشتباهات هست. اگر شما همه چیز را به معنای مثلاً چیزهایی که ناخودآگاه سمبل‌های ناخودآگاه در نظر بگیرید دنیا ممکن است به یک نتایج خیلی عجیب و غریبی و آنچنانی برسد.

مثال سیاسی جانشین کمونیسم

مثال اول من یک مثال سیاسیه که می‌خواهم یک مکانیسمی را توصیف بکنم که ربطی به مثلاً تمثیل‌های ساخته شده توسط ناخودآگاه و این حرف‌ها نداشته باشه. به یک معنی ما یک معنای دیگه‌ای هم از سمبلیک بودن وقایع در واقع داریم. این مثال خود مثالش یک خورده ممکن است خنده‌دار باشه.

بگذارید اول از این شروع بکنم که من قبلاً هم در یکی از این صحبت‌هایی که خارج از این کلاس‌ها احتمالاً چون این بحث‌ها و این‌ها را کاپیتالیسم و این‌ها کردم اشاره به این جریان تاریخی کردم که از اوایل دهه ۹۰ وقتی که اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی شد و کمونیسم به یک معنا بلوک شرق از هم پاشید یک بحث سیاسی در ژورنال‌های معتبر سیاسی آن موقع بود که آمریکا دچار خلأ شده و باید یک جوری یک چیزی را جانشین شوروی بکند.

به وضوح همه سیاست‌های آمریکا اصولا حالت تهاجمی و جنگ‌طلبانه دارد و لااقل از جنگ جهانی دوم به این‌ور همه بهانه آمریکا وجود داشتن نظام‌های کمونیستی، تبلیغ علیه کمونیست و اینکه من هر جای دنیا که می‌رم لشکرکشی می‌کنم دارم برای آزادی می‌جنگم که جلوی مثلاً کمونیست‌های جنایتکار مثلاً می‌گی خدای حالا هر کس مطابق با طبیعت خودش یک توضیحی می‌دهند.

همه نظام ارتش آمریکا از نظر ایدئولوژیک همه آموزش‌ها علیه کمونیست. حالا کمونیست از دنیا یک دفعه غیب شده و اصلاً گورباچف ایدئولوژیش این بود که اگر ما برویم کنار آمریکا نمی‌تواند ناتو را حفظ بکند. ناتو به وجود آمده جلوی بلوک شرق. ما اگر ورشو را منحل بکنیم اروپایی‌ها خودشان از ناتو میان بیرون.

کما اینکه فرانسه قبلاً آمده بود بیرون. خب انگلیس و این‌ها می‌گویند برای چه تو ناتو باشیم؟ یک خطری اروپا را تهدید نمی‌کند. وقتی که این حرف‌ها را گورباچف زد، گورباچف امیدش این بود که وقتی که کمونیسم را منحل اعلام بکند یک جوری پیمان ورشو را لغو بکنه، بلوک شرق از بین برود که شاید غرب اروپا با تا شوروی یک اروپای واحدی را تشکیل می‌دهند و این مقابله آمریکا با این‌هاست.

از نظر منافع هم این‌ها با همدیگر نزدیک‌ترن. چه اشتباه بزرگی. می‌گویم اصلاً این‌جوری نشد. کم‌کم می‌بینیم کوچیک‌ها دارند وارد ناتو می‌شوند در حالی که ناتو همچنان زیر نظر آمریکاست. یعنی فقط پیمان ورشو از بین رفته و یک اتحاد نظامی خیلی نیرومندتری آنجا در واقع به وجود آمده.

حالا بگذریم. این‌ها یک نفر خیلی از تحلیل‌گرهای سیاسی به عنوان یک چیز بدیهی می‌گفتند که راه نجات آمریکا این است که یک چیزی را جانشین کمونیسم بکند. یک چیزی که باید باهاش جنگید. یک خطری که دنیا را دارد تهدید می‌کند.

و این را دقیقاً علت اینکه بارها بهش اشاره می‌کنم حالا خصوصی و عمومی اگر واقعاً شما هم آن موقع این مقاله‌ها را دیده بودید و این حرف‌ها را شنیده بودید الان دیگر بدون اینکه به اصطلاح شک بکنید می‌فهمید تو دنیا دارد چه اتفاقی می‌افتد. یکی از این آدم‌ها که آدم خیلی معروفی هم بود گزینه اول را در مقاله‌اش نوشته بود فاندامنتالیسم اسلامی.

الان کاندیداهایی که تو دنیا وجود دارند که می‌شود جانشین کمونیست کرد به عنوان این خطر مطرح کرد چیست که مثلاً احساسات آمریکایی‌ها بر علیه‌شون باشه؟

هم اسلامی بودنش مثلاً یک جوری به شدت تو جهان مسیحی می‌گیرد که این‌ها موجودات مثلاً از نظر دینی غیر ما هستند و اینکه به هر حال یک جوری چیزن دیگه، یک موجوداتی هستند یک تندروی‌هایی هم دارند می‌شود آدم این‌ها را یک تحریکاتی بکنه، یک کارهایی بکنند و بعد این‌ها را تبدیل بکنند به یک خطر بزرگ.

۱۰ سال بیشتر طول نکشید که آمریکا با نهایت موفقیت تونست این کار را انجام بده تو دنیا. یعنی خلأ کمونیسم خیلی خیلی به الان تروریست، یعنی تروریست مثلاً فاندامنتالیسم اسلامی خیلی دقت بکنید که بهتر از کمونیست هم کار می‌کند.

برای اینکه بیشتر از کمونیست احساسات مذهبی آمریکایی‌ها و خیلی جاهای دیگر دنیا دنیا را تحریک می‌کند. به شدت بی‌عقلانه‌تر رفتار می‌کند. کمونیست‌ها به هر حال از یک جایی دستور می‌گرفتن و رفتارهای سیاسی معقولی داشتن. شما به راحتی می‌توانید جمعیت‌های مسلمان را تحریک بکنید که بروند اینجا را آتیش بزنن و یک شلوغ‌بازی دربیارن که بعد بشود مثلاً و بعد تروریست که واقعاً یک موجود موهومیه دیگر.

شما می‌توانید حمله بکنید به افغانستان بگویید الان بن‌لادن اینجاست. بعد اینجا را که گرفتید بگویید می‌گویند بن‌لادن رفته آنجا. بعد بروید مثلاً یک جای دیگر را بگیرید. اصلاً چیزی در واقع وجود ندارد. بیشتر شبیه یک شبکه غیب‌شده موهومه.

شما می‌توانید یک سری اسناد و مدارک بیاورید بگویید الان عراقی‌ها دارند مثلاً برای تروریست‌ها کمک می‌کنن، سلاح‌های کشتار جمعی دارند برویم بگیریم. حالا باید پیدا نمی‌شود. بعد عذرخواهی می‌کنید، می‌گویید ببخشید مثلاً پیدا نشد. یا آن اوایل یادتون می‌گفتند این‌ها را با کامیون فرستادن تو سوریه یا ایران. حالا برویم سوریه و ایران هم بگیریم.

می‌گویند نه این‌ها را مثلاً این‌جوری منهدم کردن ما نداریم. یک خیلی حربه جالب‌تریه برای همین حالت دیستریبیوتیوی که دارد که همین‌جور هر جای دنیا بخواهید می‌توانید بروید برای خودتان بگویید از آب‌دغای سومالی. شما نمی‌توانید بگویید تو ایران کمونیسم وجود دارد. یا وجود دارد یا وجود ندارد. یعنی به هر حال یک پرچم سرخی یا یک جایی بود یا اینکه نبود دیگر.

بلوک شرق یک خطی دور خودش کشیده بود، با همان می‌تونستید مبارزه بکنید. خب می‌تونستید لشکرکشی بکنید. نمی‌تونستید به بهانه کمونیست بگویید مثلاً فرض کنید ما اخبار و اطلاعاتی داریم که در ذهن مثلاً فرض کنید صدام یک افکار کمونیستی دارد شکل می‌گیرد بنابراین خطرناکه ما برویم به اینجا حمله کنیم.

ولی تروریست یک چیز خیلی خوبی است که شما می‌توانید خیلی انعطاف‌پذیره و مهم‌ترین نکته به نظر من این تحریک‌پذیری مسلمون‌هاست و این اتفاقی که مدام شما می‌بینید که در دنیا می‌افتد یعنی هر چند ماه یک بار اگر مسلمون‌ها آروم بشوند یک اتفاقی می‌افتد که بازم دوباره این پاکستانی‌ها با این ریش‌های بلندشون با لباس‌های تیره بیان پرچم‌های آمریکا را آتیش بزنن، چهار تا شعار بدن، یک سفارتخونه را مثلاً فرض کنید بگیرند یا یک کاری بکنن، کاریکاتور چاپ می‌کنند.

الان اخیراً حالا این مثال شاید به این مربوطه که همین چند روز پیش ملکه انگلستان از سرمایه‌گذاری یک مدال نمی‌دانم بالاترین مدال سلطنتی انگلستان را دید داده دوباره حالا مسلمون‌ها ریختن که سیاه و آن‌ها پرچم آتیش می‌زنند.

مدام این تصاویر باید در مطبوعات و در رادیو تلویزیون غرب غرب باشه برای اینکه این ترس و وحشتی که به وجود آوردن از پدیده تروریست در مردم، در افکار عمومی رشد بکنه، پابرجاشه و اینکه بشود باهاش کار کرد.

به هر حال غرب به دلیل نظام سیاسی به اصطلاح دموکراسی که دارد نیاز دارد به افکار عمومی. نمی‌تواند راحت آمریکا را آمریکایی‌ها نمی‌شود بدون وقایع یا دست‌به‌دست، آمریکا نمی‌تواند لشکرکشی کند مثلاً به افغانستان.

به هر حال نه اینکه نمی‌تونه، دولت آمریکا می‌تواند این کار را بکند ولی در خطر این هست که دفعه بعد رأی نیاره و مستقر حزبش ممکن است دوچند دوره مشکل بشود. بنابراین به شدت مهم است که شما افکار عمومی را تحریک‌شده نگه دارید. خب پس این یک واقعه‌ای تو دنیا دارد اتفاق می‌افته، یک چیزی هست که انگار مسلمون‌ها نمی‌دونن.

این به طور خیلی خیلی منظم و برنامه‌ریزی‌شده‌ای هی یک تحریکاتی انجام می‌شه، این‌ها در واقع خشونت به خرج می‌دهند و باز کارها خراب می‌شود. دوباره هر مدتی و این‌جوری نیست که مسلمون‌ها یک جوری احساس بکنند که خب سر یک یک ماجرای خیلی خوب برخورد کردن مسلمون‌ها.

من خیلی امیدوار شدم که نه الان بعد این الان مدت یعنی تظاهرات خیلی آرام در سراسر دنیا از اتفاق افتاده. بعد از آفرین بله باریکلا. بعد از کاریکاتورها آن ماجرا که پیش آمد خیلی خیلی برای خود مسلمون‌ها در سراسر دنیا معقول بود و خیلی بد شد دیگر یعنی آن‌ها در واقع یک جوری دماغشون سوخت.

آن چیزی که به نظر من می‌خواستن نرسیدن. اصلاً من منظورم این نیست که حالا یک شبکه‌ای هست دستورالعمل می‌گیرد ملکه انگلستان و فلان. این وقایع بعضی‌اش به طور طبیعی دارد پیش می‌آید. یعنی بعضی از در مورد ملکه انگلستان البته نظرم این نیست ولی بعضی از این اتفاق‌هایی که می‌افتد مثلاً من نمی‌گویم ۱۱ سپتامبر را آمریکایی‌ها به وجود آوردن ولی در جهت برنامه‌شون بوده.

شاید می‌تونستن تا حدودی اطلاعاتی داشتن جلوگیری بکنند ولی میل به اینکه یک اتفاق‌های واقعی تو دنیا خطرناکی بیفتد داشتن. جزو برنامه بود. بنابراین اینکه به هر حال مسلمون‌ها موجودات تحریک‌پذیری‌ان چه اگر دو سه ماه یک بار یک اتفاق‌هایی به طور خودجوش افتاد مثل آن کاریکاتورهای دانمارکی شاید اتفاق برنامه‌ریزی‌شده‌ای نبود خب بهتر.

مهم این است که این تصاویر در تلویزیون هر فصلی یک بار، هر سه ماه یک بار به یک شکلی پخش بشود. پرچم آتیش بزنن، سفارتخونه را بگیرند. حالا من دارم به یک مثال به یک جور بروز یک حقایق پشت پرده در دنیا به صورت سمبلیک می‌خواهم اشاره بکنم که هیچ ربطی به ناخودآگاه این حرف‌ها ندارد.

در یک شبی که چند میلیارد نفر آدم در تلویزیون خودشان دارند سیگنال جام جهانی را نگاه می‌کنند که در هیچ لحظه‌ای از دنیا یک چنین جمعیتی یک چیزی را نگاه نمی‌کنند. معروف‌ترین بازیکن فوتبال دنیا که مسلمونه دقیقاً با یک چنین مکانیسمی تحریک می‌شود و یک حرکت خیلی خیلی وحشتناکی انجام می‌دهد.

من می‌خواهم بگویم این مثل یک جوری فشرده‌شده و کوچیک‌شده‌ی همه‌ی این واقعیه که در دنیا دارد اتفاق می‌افتد. اینکه یک آدمی توهین اخلاق، ببین ارزش‌هایی که برای مسلمون‌ها ارزشه و برای آن‌ها ارزش نیست. کلاً جهان غرب یک حالت بی‌تفاوتی نسبت به همه‌ی ارزش‌های اخلاقی پیدا کرده. کاریکاتور مسیح هم می‌کشن، کاریکاتور پیغمبر ما را هم می‌کشن.

اینکه هم می‌خندن، مسائل مثلاً فرض کنید جنسی برای‌شان هیچ محدودیتی ندارد. مسلمون‌ها هنوز حالا به طور سنتی این‌ها یک محدودیت‌های اخلاقی برای خودشان قائل‌ان. در یک من می‌خواهم بگویم در یک لحظه‌ای به طور خیلی فشرده انگار یک پیامی به همه‌ی مسلمون‌های دنیا دارد می‌رسد.

من فکر کنم هر آدمی که آن صحنه را دید چه مسلمون چه غیرمسلمون احساسش این بود که ای کاش این برخورد تند را نمی‌کرد. اخراج شد تیمش باخت ها؟ و نمی‌خواهم بگویم این ماجرایی که اتفاق افتاد یک جوری خلاصه عصاره یک یکی از مهمترین وقایعی که تو دنیا از نظر سیاسی دارد اتفاق میفته و یک چیز آگاهی دهنده ایه. یک جنبه سمبلیک دارد. چرا؟

برای خاطر اینکه ببینید وقتی یک حقیقتی در جهان هست که غرب این‌جوری شده، مسلمان‌ها هنوز اعتقادات خودشونو دارن، بنابراین آن‌ها می‌توانند این‌ها را تحریک بکنند و این‌ها آدم‌هایی هستند که از نظر روحی این شکلی ان که ممکن است حرکت های غیر عادی انجام بدن. این یک حقیقتی در عالم وجود دارد.

آن‌ها دارند از این سوء استفاده می‌کنند. به هر حال یک جاهایی این حقیقت در یک جاهای دیگر هم بروز می‌کند غیر از سیاست دیگر. شما نمیتونی وقتی یک واقعیتی در جهان وجود دارد این را مثلاً آن‌جوری که خودتان دلتون می‌خواهد همیشه تو یک حصاری نگهش دارید.

این تحریک پذیری مسلمونا، اینکه مسائل اخلاقی دو طرف با همدیگر تضاد پیدا کرده و آن‌ها یک جوری می‌توانند مسلمان‌ها را تحریک بکنند در انواع و اقسام وقایع دیگر هم در حاشیه مسائل سیاسی دیده می‌شود. اینکه در یک لحظه خاصی این اتفاق به طور خیلی بدیهی در واقع همان حادثه سیاسی که ازش سوء استفاده می‌شود یک جایی جلوی چشم همه اتفاق افتاد.

اگر مسلمان‌ها نمیبینن که نباید در مقابل مثلاً کاریکاتورها یک چنین حرکت های خشنی انجام بدن و به ضررشون، لااقل این در مورد این بالکن فوتبال می‌توانند ببینن. مثل اینکه یک سری حساسیت های سیاسی را بگذارید کنار که الان همه ما درگیرش هستیم. همین این واقعه را شما نگاه کنید.

به وضوح فکر کنم هر آدمی می‌تواند این تحلیل را بکند که بهتر بود که این آدم این‌جور رفتار نمیکرد. خویشتن داری میکرد. حالا آن مثلاً فرض کن به مسائل اخلاقی این مثلاً پا شو فراتر گذاشته توهین کرده. بهتر بود این آدم آرامشش را حفظ میکرد و این حرکت را انجام نمیداد و بعداً وقایع بعداً در واقع برایش اتفاق نمی‌افتاد.

ببینید این یک شکلی از معنی دار بودن وقایع دنیاست که اصلاً چیز خیلی عمیق و مثلاً ملموس یعنی به راحتی در یک آدم فیزیکالیست با جامعه لاپلاسی هم می‌تواند این را درک بکند. که وقتی که یک چیزهای علت و معلولی یک چیزهای کلی در عالم وجود دارد.

تو عالم مسلمان‌ها این‌جوری ان، غربی ها آن‌جوری ان ولی چنین سوء استفاده هایی دارد صورت میگیره، این اتفاق جاهای دیگر هم میفته و بعضی جاها خیلی وضوح زیادی دارد.

یعنی یک تحلیلی یک واقعه تو یک شرایط پیچیده سیاسی ممکن است سخت باشه ولی همونو یک جای دیگر ای ببرید تو یک مسئله خیلی بین دو نفر، خیلی راحت می‌توانید واقعیت را ببینید که چه اتفاقی دارد میفته و بهتر است که این آدم این کار را نکند.

من این را فکر میکنم مثال خوبی است از اینکه خیلی چیزها در اطراف ما میگذره که اگر ما دقت بکنیم خارج از به اصطلاح سمبولیسم حالا ناخودآگاه و چیزهای روانی پیچیده ای که انسان دارد معنی دارند و معنی فراتر از خودشان دارند.

مثل یک چیز یک الگوی کوچیک شده از یک واقعه خیلی بزرگ هستند که در سراسر دنیا مثال های دیگر ای دارند. ببینید نمی‌دانم تونستم این نوع در واقع سمبولیسم را خوب بهتان بفهمونم یا نه اینکه وقتی یک چیز علت و معلولی در جهان وجود دارد حجلیات مختلفی پیدا می‌کند و بعضی جاها بهتر شما می‌توانید یک چیزهایی را در دنیا بفهمید.

فرض کنید الان ما اصلاً نمیدونستیم که روندهای سیاسی خاصی در این زمینه وجود دارد. این واقعه را که خوب می‌توانیم ببینیم و تحلیل بکنیم. خب؟ یک آدمی با یک اخلاقیات مثلاً شرقی مقابل یک آدمی با اخلاقیات غربی قرار گرفته و تو یک چنین شما کلی این جریان را بشنوید به راحتی می‌توانید بفهمید چه اتفاقی افتاده و بهتر بود این آدم چه کار بکند و چه کار نکند.

در حالی که اصلاً اطلاعی از مسائل سیاسی ندارید. من می‌خواهم بگویم یک آدم هوشیار می‌تواند درک از در همین واقعه، فقط همین واقعه را تو دنیا دیده، احساس کند که جاهای دیگر هم یک چنین خبرهایی هست.

وقتی کلاً روحیه این تیپ آدم‌ها اینجوریه، یعنی یک گسستی در دنیا به وجود آمده بین یک اردویی که اخلاق ندارد یک جوری دیگر ای در واقع بار می‌آید با یک اردویی که اخلاق دارد.

خب طبعاً آن‌ها پاشونو از مسائل اخلاقی می‌توانند فراتر بذارن. این آدم‌ها هم آدم‌های تحریک پذیری هستند. این یک واقعیت تاریخی که تو دنیا وجود دارد. چه من بدونم که ازش دارد سوء استفاده می‌شود از نظر سیاسی چه ندونم.

می‌خواهم بگویم اگر ندونم هم این واقعیت می‌تواند برای من معنی دار باشه. می‌توانم از روی این حدس بزنم که پشت پرده وقایعی که تو دنیا میگذره ممکن است این حقیقت ممکن است جای دیگر هم در واقع خودش را نشان بده. مسائل بین کشورها. می‌توانم مثل دیدن یک مثال خاص و تعمیم دادنش به یک چیزهایی.

حالا این مثال که یک خورده جنبه خنده دار دارد برای اینکه خیلی دور از بحث های دینی و ایناست، به نظر الان مثال خوبی از اینکه خیلی چیزهای معنی‌دار، خیلی چیزها معنی فراتر از خودشان دارند تو این دنیا، اگر دقت بکنید، بدون اینکه هیچ سمبولیسم خاصی در آن به کار رفته باشه، کاملاً منطقی فکر بکنید می‌فهمید که این واقعه ممکن است جاهای دیگر هم اتفاق بیفتد.

حالا در یک زمینه خاص مثل این که اصلاً می‌تواند مثل یک پیام خوب برای مسلمان‌ها باشه که شاید درس عبرتی بگیرند و از این به بعد این‌جوری برخورد نکنن ولی به نظر می‌آید که درس عبرت نگرفتن، همچنان همان برنامه به راحتی قابل اجراست. خب، بر این نگاه اگر این‌جوری است که هیچی دیگه، آره، مثلاً یک مسابقه، آره، شاید هم واقعاً اینجوریه، مثلاً احساس می‌کنند اینطوریه.

آدمی که خیلی فضای ذهنی‌ش این‌جوری است که تو چنین مواردی باید طرفو کتک زد، خب لابد می‌فهمد که یارو مردانگی به خرج داده و از منافع خودش یا تیم ملی و شهر خداحافظی‌ش می‌کند. فاجعه‌ای بود از نظر تاریخ فوتبال ولی خب به هر حال حالا ممکن است به قول شما مسلمان‌ها یک جوری دلشون هم خنک شده باشه.

خب، برویم مثال‌های واقعی‌تر که یک خورده در واقع جنبه معنوی به معنای واقعی. این مثال اول من این است که بدون ساختارهای هرمی و بدون هر چیزی، با همین ساختارهای علت و معلولی ساده منطقی که می‌فهمیم، وقایع معنی بیشتری از خودشان دارند.

برای اینکه هر واقعیتی پشت خودش، این سارتر یک جمله معروفی داره، می‌گوید هر عملی که ما انجام می‌دیم، جمله‌ها را همیشه با محتواها و با معنیشو سعی می‌کنم نقل و مضمون می‌کنم. می‌گوید هر ما هیچ کاری انجام نمی‌دیم مگر اینکه کلیتی در آن باشه. یعنی اگر من الان مثلاً فرض کنید من اگر یک نفر به من فحش بده و من بزنم تو گوشش، این یک واقعه جزئیه.

ولی انگار من دارم یک حکم کلی صادر می‌کنم که اگر کسی بهت فحش داد باید بزنی، بزنش. دارم یک جوابی صادر می‌کنم که این کار، مثلاً کاریه که من انجام دادم و فوقش هم وایسادم. می‌فهمید منظورم چیه؟ اینکه در هر واقعه جزئی، کلیاتی وجود دارد. هیچ ربطی به سمبولیسم به معنای نمادین و این حرفاش ندارد.

شما در هر واقعه جزئی می‌توانید یک سری در واقع قوانین کلی رو، این واقعیت‌های کلی را ببینید. این مثال اول. مثال دوم، آن مثالیه که تو سوره یوسف من روش تأکید کردم.

رفتارهایی که انسان‌ها انجام می‌دن، بدون اینکه شما باز در قبول کردن اینکه رفتارهای انسان یک معانی سمبولیکی خیلی ماورای آن چیزی که به نظر می‌آید داره، به هیچ وجه لزومی ندارد که شما با ساختار هرمی و عقاید عرفانی داشته باشید.

یونگ به نظر نمی‌آید که عقاید عرفانی از نظر متافیزیکی داشته باشه. همین که شما قبول بکنید به هر دلیلی به دلایل تکاملی مثلاً، زمین و ناخودآگاهی وجود دارد که سمبولیسمی برای خودش داره، می‌توانید بپذیرید که من در رفتارها و عکس‌العمل‌هایی که نسبت به جهان خارج دارم، آن سمبولیسم دخالت می‌کند. برای اینکه تو نظام یونگی ناخودآگاه در سراسر یاری هم در واقع روشنه.

بنابراین تمام کسانی که در حیطه روان‌کاوی کار می‌کنند، این تیپ رفتارهای انسان‌ها را با استفاده از سمبولیسم تعبیر می‌کنند. شما تو آن کتاب ایست‌فک، کتابی از ناخودآگاه آنتونی استور نوشته، مثال‌های زیادی می‌بینید از آدم‌هایی که عکس‌العمل‌های عجیب و غریب نسبت به بعضی از وقایع به خرج می‌دهند که این‌ها خودشان هم نمی‌فهمن که اینجا چرا اینقدر عصبانی شدن یا چرا این کار را کردن.

و این‌ها برمی‌گردد به یک سری در واقع نماد پردازی‌های ناخودآگاهشون که یک چیزی این‌ها را یاد یک چیز دیگه‌ای انداخته یا برای‌شان یک جوری تمثیلی از یک چیز دیگه‌ای بوده که برای‌شان عصبانی می‌کند.

یوسف و پیام سمبولیک

آن مثالی که من تو سوره یوسف در واقع بهش رسیدم و این را کوتاه توضیح دادم این است که اگر یوسف یک انسانیه که جاش تو کنعان نیست، یک حقیقتیه، یوسف جاش تو کنعان نیست، انگار یک جوری قرار است فرمانروای مصر باشه.

فرض کنید و اینکه یک موجودیه که مثلاً قرار است تأویل احادیث یاد بگیرد. این حقایق، حقایقی که در رفتار یوسف شما چیزهایی را ممکن است با ذهن خودآگاهتون نفهمید، ولی رفتارهای یوسف پیام‌هایی برای ناخودآگاه آدم‌هایی که اطرافش هست دارد که این چه جور آدمیه.

شما کلاً ناخودآگاه من از وقایعی که در اطراف اتفاق می‌افته، چیزبرداشت‌هایی داره، برداشت‌های خیلی دقیقی که اصلاً در خودآگاه ما ممکن ظاهر نشود. ممکن است من یک آدمی را که خیلی خیلی خیلی آدم موجه و خوبی می‌دونم، تو رویاهای خودم به شکل وحشتناکی ببینم. واسه اینکه ناخودآگاه من دارد به من اخطار می‌کند که این آن‌قدر که فکر می‌کنی سلام علیکم.

اون‌جایی که می‌گوییم مثلاً این حرف‌هاش جالب نیست، این هیچ لزومی ندارد من به یک عواید عرفانی رسیده باشم. همین که ناخودآگاهی وجود دارد و در یک سطحی از روان من داده‌هایی که از بیرونیان، جنبه‌های سمبلیک برای من پیدا می‌کنه، حالا چه این جنبه‌های سمبلیک درست باشن، چه غلط باشن، حالا تو نظام یونگی این‌ها خیلی چیزهای به حقیقت نزدیک هستند، خودبه‌خود عکس‌العمل‌هایی که من در مقابل جهان نشان می‌دم، یک مایه‌ای از سمبولیسم دارد و بدون اینکه خودم بفهمم.

یعنی اگر برادرها تصمیم می‌گیرند که یوسف را در چاه بندازن که یک کاروانی بیاید این را ببره، این دقیقاً آن حقیقتیه که یوسف اولاً چاه با تعبیر احادیث من تو این جلسه توضیح دادم که یک ارتباط سمبلیکی دارد و اینکه یک کاروان بیاید یوسف را ببره، دقیقاً همراه شدن با یک کاروان هم مثل رفتن به سمت فرمانروایی هست.

یعنی انگار برادرها بدون اینکه در خودآگاه خودشان نیت مثبتی داشته باشن، ولی تصمیمی می‌گیرن، به‌طور ناخودآگاه به تصمیمی می‌رسند که یک جوری انگار به نظرشون درست می‌رسد دیگه، ها؟ ببین هزار تا کار می‌توانند بکنند. می‌توانند یوسف را بکشن. مثل اینکه شما ۱۰۰ تا کار، تصورات تو ذهنتان می‌آد، یکیش را انتخاب می‌کنید.

این به نظرتون بهتر از بقیه است، حس بهتری بهتان می‌دهد. این اونیه که انگار با دریافت ناخودآگاهتون از محیط هماهنگی بهتری دارد. برادرها این پیشنهاد خیلی بهشان می‌چسبه. بندازیمش در چاه که یک کاروانی بیاید این را ببره. اول می‌گویند بکشیمش، وقتی این پیشنهاد می‌آد، همه توافق می‌کنند که این کار را بکنند.

انگار این کار بهتر است. حس بهتری بهشان می‌دهد. چرا؟ برای اینکه این با حقیقت یوسف در واقع یک جوری هماهنگ‌تره. با زندگی یوسف یک هماهنگیه. هیچ لازم نیست که من اعتقادات متافیزیکی در مورد اهمیت مثلاً سمبولیسم در جهان داشته باشم تا قبول بکنم که رفتارهای آدما، وقایع انسانی معانی سمبلیک دارد.

به دلیل این کافیه که قبول داشته باشم مثل یونگ یا فروید که یک نظام سمبلیکی در روان من وجود دارد که حس‌هایی به من می‌دهد. همین این کافیه. این‌ها این دو تا مثال، مثال‌های عمیقی نیستند.

در واقع مثال‌های خیلی ساده‌ای هستند که یک آدم بدون اینکه جهان‌بینی عرفانی داشته باشه، می‌تواند یاد بگیرد که در پشت ساده‌ترین وقایعی که اطراف خودش می‌بینه، به نوعی تحلیل بکند و یک حقایق دیگه‌ای را در واقع کشف بکند.

ولی واقعیت این است که در جهان‌بینی دینی ما مسائل اصلاً به سمبولیسم به حیطه وقایع انسانی محدود نمی‌شود. یعنی هفت آسمان هم خارج از حیطه اراده انسان به وجود اومده، معنی سمبلیک دارد.

خورشید و ماه معنی سمبلیک دارد و همه جهان، همه اشیاء، همه چیزهایی که خلق شدن، دیگر شما نمی‌توانید به البته نمی‌توانید که باز یک جورهایی امکانش هست ولی خیلی سخت می‌شود که یک جوری به معنی سمبلیک وقایع خارج از حیطه بشری اعتقاد داشته باشید و به موجوداتی که اصلاً دور از دسترس ما هستند، معانی سمبلیک نسبت بدهید و یک جوری به متافیزیک مثلاً عرفانی معتقد باشید.

سخته ولی باز شدنیه. یونگ حتی تا همین حد هم پیش می‌رود. این مثلاً یک جوری با یک مکانیسم‌های یک خورده دشواری سعی می‌کند مثلاً فرض کنید به هفت آسمان هم قبول دارد که معنی سمبلیک دارد. چگونه می‌شود این را توجیه کرد؟

برای اینکه در واقع مکانیسمی که آن سمبل‌ها در وجود ما، در روان ما جا گرفتن، از انعکاس چیزهای بیرونی می‌آیند. مثلاً در واقع خورشید معنی سمبلیک دارد برای خاطر اینکه اصلاً آن سمبلی که ما در زبانمون برای خورشید داریم، از همین خورشید بیرونی آمده دیگر. ما خورشید را وجود خورشید نقشی به ما ندارد. ما خلقش نکردیم. ولی در درون ما یک انعکاس معنی‌داری پیدا کرده.

بنابراین ما به خورشید یک معنای سمبلیکی می‌دهیم. بنابراین آسمانی که بالای سر ماست، زمینی که زیر پای ماست، همه درخت‌ها، همه‌چی به دلیل اینکه وارد حیطه روان ما می‌شن، اطرافش یک سمبل‌سازی‌هایی انجام می‌شود. بنابراین ولی خیلی چیزها هست، خیلی چیزها هست که شما واقعاً دیگر به دشواری می‌توانید تعبیر بکنید که این‌ها چگونه ممکن است معنی‌های سمبلیک داشته باشند.

برای اینکه آن مکانیسم سمبل‌سازی یک چیزی مثل غذا خوردنه. یعنی مکانیسم ثابتیه و بعد به طرح معیشتی انسان که مشترک مربوط می‌شود خورشید که نور و گرما می‌دهد برای همه آدم‌ها نور و گرما می‌دهد و یک معنی دارد خوب است اگر خورشید سیاه مثلاً در خواب ببینی اصلاً چیز بدی احتمالا عقلتو از دست دادی ولی خورشید یک جوری نشانه دانایی و عقل و چون نور می‌دهد روشن می‌کند و گرما می‌دهد حیات را میسر می‌کند ماه مثلاً اینکه خورشید مردانه است ماه زنانه است این‌ها با یک چیزی در واقع در عالم هست ولی ببینید چه جوری می‌شود توجیه کرد که دوگانگی زن و مرد در عالم به صورت. روز و شب خورشید و ماه به نظر می‌آید یک چیزهای واقعی در جهان وجود دارد که این‌ها یک جوری با همدیگر هماهنگن.

علم نمی‌تواند این را توجیه بکند که چرا اینطوریه چون خورشید و ماه بوده در زمین و جنسیت وجود آمده و بعد ویژگی‌ها مثلاً زن و مرد این شکلی شده مثلاً در مرد تفکر و آن جنبه عقلانی قوی‌تره در زن جنبه عاطفی و زیبایی مثلاً قوی‌تره. به نظر می‌آید جهان به صورت سمبلیک اصلاً خلق شده.

آن بینش عرفانیه که توجیه می‌کند که چطور همه این‌ها با همدیگر هماهنگن و دقیقاً خورشید همان ببینید این‌جوری توجیه می‌شود که می‌گویند انسان عالم چیز است جهان صغیره که همه عالم انگار در وجود انسان واقعاً انعکاس انسان طوری خلق شده که همه این چیزهایی که تو دنیا هست در درونش انگار یک نماینده‌ای دارد.

دنیای این‌جوری خلق شده نه اینکه نه اصلاً واقعاً هست یعنی انگار تو در درونت مثلاً خورشید عقل را داری ببینید پروجکت می‌شود روی یک چیز خیلی مهمی که آنجا وجود دارد.

جنسیت وجود دارد و یک خورشید و ماه داریم یک شب و روز داریم جهان بیرون را می‌شود یک جور دیگر تصور کرد که با این چیزها نخونه. این‌جوری در واقع مکانیسم‌های درونی ما با مکانیسم‌های بیرونی هماهنگی دارند بنابراین این سمبولیسم در واقع به وجود آمده. سمبولیسم در ذات جهان هست نه در انسان خلقش کرده باشه.

حالا این یونگ تا جایی که دلتون بخواهد سعی می‌کند توجیه بکند بدون جهان‌بینی عرفانی که به هر حال این سمبولیسم تا هر جایی که عرفا می‌گویند وجود دارد واقعاً و بدون اینکه بخواهد اونجور متافیزیک را قبول بکند سعی می‌کند توجیه بکند که مکانیسم‌های روانی وجود دارند که به همه این چیزها معنی سمبولیک دارند.

ببینید وقایعی حالا من دارم به این اشاره میکنم که وقایعی خارج از حیطه اراده انسان اتفاق میفته این چیزی است که معمولاً آدم‌های مذهبی به دنیا خواسته و ناخواسته حتی آدم‌های غیرمذهبی خواسته و ناخواسته به وقایع زندگی خودشان معنی می‌دهند و ممکن است به طور خیلی ناشیانه این کار را بکنند.

من دارم وارد یک جایی میشم آن مربوط می‌شود به این نوع سمبولیسم دومی که گفتم مثل یوسف و چاه آشنا بودن با سمبولیسم رویا خیلی می‌تواند کمک بکند.

برای خاطر اینکه همان سمبولیسم ناخودآگاهی که آنجا پروجکت شده یک عملی در واقع به وجود آمده بنابراین شاید اگر شما معنی چاه و نمی‌دانم کاروان را تو رویا بدونید می‌توانید در واقع آنجا معنی آن رفتار را یک جوری ازش حدس بزنید که چه اتفاقی افتاده. حالا یک وقایعی تو زندگی ما اتفاق میفته که به نظر می‌آید حادثه‌ست.

مثلاً فرض کنید شما میرید شما در رویا اگر ببینید که رفتید به مسافرت و بار و بنه مثلاً سفرتون گم کردید گم شدن اسباب و وسایل تو رویا مثلاً یک جوری می‌تواند معنایش این باشه که در لزوماً مسافرتی در کار نیست که بار و بنه‌تون گم بشود ولی تو یک مرحله‌ای از زندگیتون هستید دارید یک وارد یک کاری می‌شوید که مثلاً یک بخشی از سرمایه زندگیتون انرژی زمان استعداداتون این‌جوری دارد تلف می‌شود.

یک اخطاریه که شما دارید وارد یک راهی می‌شوید که بهتان یک آسیبی می‌زند. هرچقدر بیشتر بار و بنه‌تون گم بشود چیزهای باارزش‌تری توشون باشه معنی شدیدتری دارد لحن شدیدتری دارد.

اگر مسافرتتون با هواپیما باشه یعنی مثلاً یک جوری تصمیم خیلی مهمی دارید میگیرید که خیلی زندگیتون را عوض می‌کند و خیلی هم رضایت‌بخش نیست. مثلاً حالا بیاید فرض کنید که این واقعه در عالم بیداری برای‌تان اتفاق افتاده.

یعنی رفتید در مسافرتی خارج از هر نوع اختیار و کنترل خودتان یا توطئه‌ای که دیگران در واقع به نوعی مثل برادرهای یوسف توطئه و اختیاری در کار بوده این واقعه واقعاً اتفاق افتاده.

شما رفتید به یک مسافرتی و بار و بنه خودتان را گم کردید. می‌توانید تصور بکنید که این یک جوری معنی دارد یک اخطاریه به شما که مثلاً این مسافرت رفتن واقعاً به تصمیم گرفتید که واقعاً تصمیم خوبی نیست.

این‌جور تعبیرها در مورد وقایع زندگی درست‌اند یا غلط؟ من می‌خواهم بگویم با احتیاط خیلی فراوان درست‌اند. یعنی بعضی از سمبولیسم به دلیل اینکه ساختار جهان سمبولیکه و این زبان انسانی که سمبولیزه می‌کنه، گاهی بعضی از وقایعی که پیش‌بینی شما پیش می‌آد، معانی کاملاً سمبولیک‌اند. و اتفاقاً اگر تو زندگی واقعی پیش بیاد، یک جوری حتی از رویا خیلی شدیداللحن‌تره.

اینکه نه واقعاً بگذارید این چیزی که دارم می‌گم، Jung کتاباش پر از این‌جور مثال‌هاست. مثال‌هایی که چیزهای نمادهای رویا این‌ها را با این زندگی می‌شود. نه این واقعاً برای خودم پیش آمده که یک یک نفر من حداقل آن‌قدر زندگی خصوصی‌شو می‌دونستم که الان تو چه شرایطی و چرا این رویاها را دارد می‌بینه، چند شب متوالی رویاهای مربوط به عنکبوت.

همیشه مردها وقتی که در همسرشون حالا یا مادرشون یک زنی، خلاصه زندگی‌شون از نظر عاطفی کارهایی تنیده و این‌ها را به هر حال یک خطری تهدید می‌کند از نظر اصطلاح اینکه انگار در یک دامی افتادن، این جنبه بدِ اهِ روح زن در تأثیر زن تو زندگی مرد به صورت عنکبوت در رویاها ظاهر می‌شود که خب خیلی رویاهای خطرناک، خیلی هشداردهنده‌ست.

واقعاً این آدم ببینید در طی زمان در ظرف یک هفته دو تا یا سه تا رویای عنکبوت برای من تعریف کرد و یک بار به من زنگ زد گفت من همین صبح از خواب بیدار شدم و یک عنکبوت خیلی بزرگ عجیب‌غریبی بالای سرم بود. این از آن مثال‌هایی که Jung خیلی به این مثال‌ها علاقه‌منده.

اینکه حادثه‌ای اصلاً در جهان دارد اتفاق می‌افتد که یک جوری حتی با رویاهایی که این آدم قبلاً دیده هماهنگه. یعنی انگار هرچه رویا مثلاً عنکبوت بهش نشان می‌داد، این آدم حالیش نشده، حالا می‌گوید یک رویای عنکبوت خیلی بزرگ را اصلاً آن هم در جایی که خوابیده. کتاب‌های Jung را بخوانید پر از این مثال‌هاست.

وقایعی که در زندگی عادی اتفاق می‌افتن و یک جوری معنیشون همان چیزی است که انگار رویا می‌خواهد بهتان بگوید. ولی چقدر این نوع برخورد با وقایع زندگی می‌تواند اه اشتباه به وجود بیاورد. یعنی اگر شما بخواهید تمام وقایع زندگی خودتان را با مثال‌هایی که می‌خواهم بزنم، همه‌اش اه دارم سعی می‌کنم که آدم‌ها را دچار توهم نکنم.

شما هر الان شما می‌رید مسافرت، باروبندیلتون گم می‌شود. برمی‌گردید دوباره اسباب‌هاتون گم می‌شه، هفته دیگر هم گم می‌شود. اگر یک نفر بیاید به من بگوید من سه بار مسافرت رفتم و وسایلم گم شده، من نتیجه‌ای که می‌گیرم این است که یا این آدم اصولاً آدم بسیار حواس‌پرتیه، وسایلشو گم می‌کند یا اینکه الان در شرایط روانی‌ایه که مثلاً حواسش به باروبندش نیست، می‌گذارد می‌ره، می‌دانید منظورم چیه؟ اینکه اتفاق‌هایی که در عالم می‌افتد در درجه اول دلایل منطقی‌ای دارن، نه دلایل سمبولیک.

عنکبوت و تشخیص سمبول

اینکه شما یک جوری باید به یک مثلاً بینش عمیقی رسیده باشید که اگر آدمی تو خونه‌اش پر عنکبوت باشه، حالا یک شب هم بیدار می‌شود می‌بیند بالای سرش یک عنکبوت خیلی بزرگیه، خب این نشانه‌اش این است که این خونه‌اش نظافت‌شو رعایت نمی‌کنه، نشانه چیز دیگه‌ای نیست.

متوجه‌اید؟ اینکه چه وقتی وقایع بار سمبولیک دارند و نشانه چیزهای عمیقی هستند، تشخیصش به این راحتی نیست. تو رویا همه‌چیز سمبولیکه. رویا یک جوری ساخته می‌شود انگار عنکبوت همین‌جوری تو رویا به دلیل عدم نظافت مثلاً وارد نمی‌شود. عنکبوت تو رویا معنی سمبولیک خودش را دارد. ولی اکثریت وقایعی که در اطراف شما می‌گذره، دلایل خیلی ساده‌ای دارند.

اگر ندارن، اگر یک جوری عجیبی اتفاق افتادن، ممکن است بار سمبولیک داشته باشند. و موضوع این است که وقایع عالم بدون اختیار شما هم معنی سمبولیک دارند. در بینش عرفانی، هر چیزی که واقع می‌شود به هر حال به یک چیزهایی انگار در پشت‌پرده اشاره می‌کند. ولی من بحثم این است که نه لزوماً این‌ها سمبل چیزهایی هستند که اون‌طوری که در رویا ظاهر می‌شوند.

این آن چیزی است که ممکن است خیلی گمراه‌کننده باشه. ممکن است عنکبوت به دلیل عدم نظافت اومده، ممکن است باروبند به دلیل حواس‌پرتی این آدم گم شده. شما اه و یک اتفاقی که برای خودم افتاده، یک یک سالی بود، رفتم دیدم مشهد.

یک مدتی آنجا بودم، هر روز هم می‌رفتم حرم و مثلاً خب خیلی با آرامش زیارت‌نامه می‌خوندم و یک روز وایساده بودم و مدام مثلاً فرض، حالا فرض کنید همون‌جایی وایساده بودم که همیشه وایمیستادم.

امروز مدام آدم‌ها می‌اومدن مرا هول می‌دادن این‌ور و آن‌ور. واقعاً یک لحظه به هر حال به اصطلاح از روحیه که آدم ناخودآگاه واقعاً این انگار واقعاً این ناخودآگاه آدم به بقای زندگی خودش معنی می‌دهد.

اگر بلایی سرتون بیاد، میشینید میگردید انگار من چه کار کردم که این بلا سر من آمد. در جهان لاپلاسی تصادف هم این اتفاقا به دلایل یک معادله‌ای حل شده و این واقعاً اتفاق افتاده. معنی وجود ندارد. من واقعاً یک لحظه به ذهنم رسید که انگار یک جوری امروز من نباید اینجا باشم و این حرف‌ها.

مثلاً یک جوری یک اتفاق بدی افتاده یا یک کار اشتباهی کردم که هی نمیذارن من سر جام وایسم. هی مرا هول می‌دهند. یک لحظه اگر پشت‌مو نگاه کنم، امروز این یک چهارپایه اینجا گذاشتن کنار آن در. مردم مسیرشون عوض شده بود. مجبور بودن از این‌ور بیان و بروند این سمت. و من یک جایی وایساده بودم، ممکن است دیروز اینجا شلوغ نبود.

امروز هی مرا هول می‌دهند برای اینکه من سر راه مردم وایسادم حواسم نیست. خب رفتم یک خورده اون‌ورتر وایسادم و خیلی هم خوب پذیرفته شدم و...

من علت اینکه این مثال‌ها را دارم میزنم برای اینکه فکر می‌کنم آدم‌ها اگر این کتاب‌های مثلاً مثال‌های Jung را بخونن یا چیزهایی که تعابیر عرفانی که مثلاً برای داستان‌های قرآن می‌خونن، یک جور توهم‌آمیزی ممکن است هی شروع کنند هر روز زندگی خودشونو به طور تصنعی معنا کردن.

در حالی که فقط از حالت عادی خارجش کنند. این مشکلات خیلی ساده‌ای که برای‌شان پیش می‌آید را زیادی معنی‌دار بکنند و بعد مثلاً دچار یک اوهام عجیب و غریب بشوند و کارهای عجیب و غریب انجام بدن.

اینکه اکثریت وقایعی که از تو ما میگذره همین‌جور به طور طبیعی دلایل علت‌های خیلی ملموس و ساده‌ای دارد ولی وقایع خاصی هم تو زندگی آدم‌ها به صورت نشانه ظاهر می‌شود. مثل اینکه یک پیام‌هایی تو خودشان دارند که باید کشف بشود. این خیلی مهم است که ما این را بدونیم.

و همین چیزی که دارم می‌گویم می‌خواهم بهش برسم این است که داستان‌های قرآن اولاً در مورد انبیاست. این‌ها آدم‌های عادی نیستند. مثلاً و بعد اینکه اطلاعات خاصی از زندگی این‌ها گزینش شده و وارد قرآن شده. بنابراین شما به طور طبیعی ذهنتان باید برود به سمت اینکه این داستان‌ها، این چیزهایی که برگزیده شده و گفته شده یک مقدار معنی فراتر از این وقایع روزمره دارند.

بنابراین هیچ نباید تعجب بکنید که اولاً همه کسانی که به قرآن معتقدن بنا به احادیثی که حداقل وجود دارد و بنا به آیه‌هایی که تو خود قرآن هست، اعتقاد به اینکه قرآن تعویل دارد و این داستان‌ها تعویل‌هایی دارن، دارند. و اینکه عرفا تلاش کردن که تعویل‌هایی ارائه بکنن، کل این تلاش تلاش‌شون اشتباه نیست.

من این مقدمات را گفتم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم تو این داستان‌ها باید بعضی جاها حتی از آن فراتر از آن مسئله چاه و یوسف و این‌ها وارد یک سری تعبیرهای سمبلیک بشویم که به نظر من در داستان‌های قرآن ضروریه.

یعنی اگر سمبولیسم را قبول نداشته باشی و مثلاً فرض کنید خب ماجرای طوفان نوح خب بله یک طوفانی بوده خدا به این گفته کشتی بساز و من هم سوار کشتی شدم و رفتم. خب الان این کشتی و طوفان و اینا، ببین وقایع وقایع واقعی عالم خارج‌ان. بنابراین می‌شود همین‌جوری خیلی ساده برگزار کرد.

خیلی خب دیگر قرار بود برای قوم نوح مثلاً خیلی چیز خاصی نبود. بعضی جاها طوفانی می‌موند، بعضی جاها زلزله می‌شد. مال قوم نوح طوفان بود و راهش هم این بود که باید کشتی می‌ساخت. یعنی همه‌چیز منطقیه. بنابراین هیچ لزوم ضرورتی ندارد که من این کشتی را معنای سمبلیکی بدهم و کل این واقعه را یک چیزی فراتر از این ازش بفهمم.

یک قومی هستند داشتن عذاب می‌شدن. ببینید بگذارید من یک جواب خیلی ساده‌ای بدهم. چرا اینقدر روی این بحث تاکید دارید؟ اگر صرف بیان اینکه یک اتفاقی افتاد، قوم نوح مجازات شدن، چرا اینقدر با جزئیات گفته می‌شود که این طوفان چگونه اومد؟ کشتی ساخته شد. چند بار اسم کشتی تو قرآن شما می‌بینید؟

چند بار این داستان با تاکید روی اینکه کشتی را ساخت، سوار کشتی شدن، از کشتی پیاده شدن. این شیء یک جوری دارد یک کارکردی فراتر از خودش پیدا می‌کند دیگر.

بعضی از اقوام عذاب شدن و ما فقط می‌شنویم که این‌ها عذاب شدن. ضرورتی ندارد جزئیاتشو بشنویم. اگر چیزی ذکر میشه، اگر مریم رفت کنار یک خرمای درخت خرمای خشکیده و این دارد ذکر می‌شود تو قرآن، پس یک معنایی دارد.

خب برای چه گفته میشه؟ من همین‌جوری مثلاً لغو نیست. من خب من از این شما این عبارت از قرآن هست خب. مریم وقتی که وقتی زایمانش نزدیک شد رفت کنار یک درخت خرمای خشکیده. خب بگوییم مثلاً فرض کنید وقتی زایمان شد آن جمله را گفت. جمله شما اعتراض.

از آن موقع همه‌ش دارم اینکه این کار که تلافی‌اش سر یوسف درمی‌آره. دیگر چی؟ جمله‌های آماده می‌کنم که آن روز درآره. بله. منتظر انتقامم داشتم. می‌شود بگویید که آقا وقتی که موقع زایمانش این جمله را گفت. چرا آن مکان ذکر می‌شه؟ بعداً می‌بینید که این خرما، این درخت خرما یک چیزی پیدا می‌کنه، یک هویتی در داستان پیدا می‌کند.

هر شیئی که در داستان ما آن ذکر می‌شه، بنابراین یک جوری شما باید دنبال این بگردید که این چرا ذکر شده. اگر من هر جایی که اتفاقاً ضرورت ضرورت دراماتیک کمتری دارد ذکر کردن آن شیء، آن شیء حتماً بار سمبلیک بیشتری دارد. کشتی نوح حالا یک جورهایی خلاصه حالا یک وسیله نجات بوده. خب؟

ولی دفتر پیش یک درخت خرما اینکه این سفره حالا مثلاً حالا تو چاه انداختن یا می‌شود بگی که آقا گذاشتنش کاروان آمد بردش. اصلاً به نه قرآن می‌گوید چقدر صرفه‌جویی می‌کند در گفتن یک چیزهایی. یک دفعه اصلاً نصف داستان حذف می‌شود. خب برادرا مثلاً یوسف را به مصر می‌فرستن. می‌شود این هم این جمله هم همان معنای اینکه چگونه این کار را کردن.

رفتن. شما می‌توانید حذف بزنید اگر مهم نباشد. من می‌توانم حذف بزنم که خب این را فروختنش مثلاً به عنوان برده یا دادنش یکی برد. خب چه لزومی دارد که این جزئیات را ذکر بکنم که چگونه انداختنش تو چاه، کاروان اومد، کاروان سطلشو انداخت، کاروان این را کشید بیرون، گفتن که نمی‌دانم سه چهار آیه طول می‌کشه شما این نحوه انجام این کار را با جزئیات بدهید.

هر وقتی که یک چیزی از نظر دراماتیک قابل از نظر دراماتیک شاید قابل حذف نباشد مثلاً اینکه مریم خلاصه عیسی را به دنیا آورد. ولی اینکه کجا این کار را کرد، بعدش چه شد، این وقایع خیلی چیزها قابل حذفه. بنابراین من همه این حرفایی که دارم می‌زنم در جهت این است که اولاً ضرورت دارد که تحویل بکنیم.

یعنی لازم نیست که شما به یک عقاید عرفانی خاصی رسیده باشید. طبق متن قرآن، احادیث و عقاید دینی ما، قرآن اصولاً تحویل دارد. داستان‌ها قطعاً تحویل دارند به دلیل اینکه وقایع عالم تحویل دارد. همه چیز تحویل داره، همه احادیث. و قرآن تحویل‌هاش به وضوح فشرده‌تره برای خاطر اینکه تنظیم شده‌ست.

داستان‌هایی که بخش‌های زیادیش حذف شده، بخش‌هاییش مانده و این بخش‌ها در واقع به نوعی خیلی معنی‌دار هستند و شما لازم است که در پشتشون به یک چیزهایی در واقع فکر بکنید و همه حرف‌های من در جهت این است که همان سمبل‌هایی که در تعویل رویا هستند، به دلیل اینکه آن سمبل‌ها ساخته انسان نیستند.

یک چیزهایی هستند که از عالم خارج انگار به درون ذات پیدا کردن، مناسبت دارد که از همین سمبولیسم با احتیاط استفاده بکنیم و در تعویل کردن ازشان کمک بگیریم. بعد این مسائل با فیزیک مدرن تعارض ندارد. تا جهان لاپلاسی ندارید و این حرف‌ها مشروعیت مشروعیت علمی دارد به این معنا که تناقضی به وجود نمی‌آره هرچند که تکنیک‌گرا نیستم.

توهم پیش نیاد. من ادعا می‌کنم که فیزیک مدرن مثلاً به سمبولیسم در عالم راه پیدا کرده. نکرده و به این معنا نمی‌گویم. ولی اینکه امکانی چنین چیزی در واقع فیزیک مدرن هست، ولی تو فیزیک مدرن نیست. خب دیگر. صلّ علی الله.

پرسش و پاسخ

سوالی اگر دارید خیلی مختصراً. من عنکبوت‌ها. آها. فعلاً دیگر. من جرأت نکردم بگویم که من این خود عنکبوت را که اصلاً مطرح نکردم. حتی رویاها را هم جرأت نکردم.

نه اینکه این را در شرایطی بودن که رویاها در این می‌دیدن که از نظر من بد بود. چون آن طرف خودش هم از نظر خودآگاهش هم که می‌دونست شرایط این‌جوری است خیلی احتیاج به تذکر این نبود.

شاید وقتی به هر حال این عنکبوت بزرگ برای من خیلی جالب بود. من این چیزها را بیشتر تو کتاب‌های یونگ خوانده بودم. و این شکل حادش که تو یک هفته مثلاً دو سه بار رویای عنکبوت ظاهر شده بود و خود عنکبوته تو رختخواب اصلاً انگار اصلاً این پلنگ صورتی یک قسمتش دارد دوستان می‌شماره تو ذهنش و حواسش پرت می‌شود گوسفندا پاک می‌شن، یکیش زیر بالش‌اش می‌ماند.

یک خورده شبیه این است دیگر. می‌بینید رویاها یک دفعه از خواب پریدی یک دانه از آن عنکبوت‌ها افتاد مثلاً. خیلی اتفاق عجیبی بود برای من. خیلی در واقع خیلی جالب. خب.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

علم و تصویرِ پیرامون علم

تصویر فلسفیِ پیرامون علم با خودِ دستگاه محاسباتی فرق دارد. نزدیکی فیزیک جدید و عرفان در این گفتار، اثبات یا انطباق کامل نیست؛ فیزیک نیوتنی هم الزاماً جهان‌بینی لاپلاسی را نتیجه نمی‌دهد.

گالیله و ساختنِ روایت تاریخ

گالیله نمونه پرسش از تاریخ‌نگاری علم است؛ حکایت جمله پایانی مشکوک باقی می‌ماند. سناریوی قهرمانان و شهدای آینده ماکسول، فرضِ توضیحی است و خبر تاریخی نیست.

تغییر از دلِ تجربه روزمره

معماری و پزشکی دو مثالِ امید به تغییر از تجربه زندگی‌اند. کارآمدی درمان‌های نام‌برده ادعای سخنران است؛ شاهد بالینی یا دستور درمان نیست و از کوانتوم هم نتیجه نمی‌شود.

هرم هستی، با دو جهتِ اثرگذاری

ساختار اسماء و معنا با امکان اثرگذاری از پایین به بالا جمع می‌شود. هدف، بازگشت بی‌تغییر به ابن‌عربی نیست؛ مثال آدرنالین نیز اثبات همه مراتب یا دستور پزشکی نیست.

والد و فرزند؛ دو شیوهٔ توضیح

مراقبت والدین با توضیح تکاملی و خوانش ربوبیت مقایسه می‌شود. مثال‌های طنز درباره سوسک و نوزاد، نتیجه علمی نیستند؛ تفسیر عرفانی نیز ابطال زیست‌شناسی محسوب نمی‌شود.

از احساس عادی تا مشاهدهٔ معنا

فرهنگ و تجربه بر دریافت معنا اثر می‌گذارند؛ تهذیب در این دستگاه راه مشاهده مستقیم دانسته می‌شود. مثال‌ها معیار قطعیِ تشخیص باطن، بیماری یا علت بلای اشخاص نیستند.

فنا؛ غرق‌شدن، نه نابودشدن

فنا در این شرح، غرق‌شدن در معنا و فاصله‌گرفتن از توجه به خود است؛ نابودی جسم نیست. مثال ترس و مواد مخدر، مقایسه است و توصیه عملی محسوب نمی‌شود.

سگ تشنه و عمل بی‌چشمداشت

کمک بی‌چشمداشت به سگ، مثال خلوص و ارزش حیات است. محل داستان در تذکرةالاولیا قطعی نیست؛ کم‌شدن خلوص با حساب پاداش به معنی نفی هر پاداشی نیست.

الگوی کلی در یک رخداد جزئی

یک رخداد ورزشی در گفتار، نمونه الگوی کلیِ تحریک و واکنش می‌شود؛ این نوع معنا به ناخودآگاه وابسته نیست. تحلیل سیاسی و نقل سارتر، تفسیر و نقل‌به‌مضمون سخنرانند.

پیش از تأویل، علت عادی را ببینیم

عنکبوت، گم‌شدن بار یا مزاحمت در حرم می‌توانند علت عادی داشته باشند. احتمال نشانه‌های خاص نفی نمی‌شود، اما هر حادثه پیام شخصی نیست و نماد خواب خودکار به بیداری منتقل نمی‌شود.

چرا نخل، چاه و کشتی ذکر شده‌اند؟

گزینش جزئیات قرآن دلیل پرسش از نخل مریم، چاه یوسف و کشتی نوح است؛ تأویل همه آنها هنوز انجام نشده. سازگاری احتمالی با فیزیک، اثبات علمیِ سمبولیسم نیست.

مرجع‌ها و شاهدها

تأویل۷ شاهداز متن جلسه‌ها
علم۶ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیک۶ شاهداز متن جلسه‌ها
رؤیا۵ شاهداز متن جلسه‌ها
یوسف۵ شاهداز متن جلسه‌ها
عرفان۴ شاهداز متن جلسه‌ها
جهان‌بینی عرفانی۴ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
ناخودآگاه۴ شاهداز متن جلسه‌ها
سوره۴ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل گوستاو یونگ۳ شاهداز متن جلسه‌ها
نماد۳ شاهداز متن جلسه‌ها
نور۳ شاهداز متن جلسه‌ها
مکانیک کوانتوم۳ شاهداز متن جلسه‌ها
زبان۳ شاهداز متن جلسه‌ها
آمریکا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
داستانِ آفرینش۲ شاهداز متن جلسه‌ها
مصر۲ شاهداز متن جلسه‌ها
فلسفه۲ شاهداز متن جلسه‌ها
محاکمه گالیله۲ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
حقیقت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
حیات۲ شاهداز متن جلسه‌ها
محیی‌الدین ابن‌عربی۲ شاهداز متن جلسه‌ها
کلیسا۲ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۲ شاهداز متن جلسه‌ها
پیر-سیمون لاپلاس۲ شاهداز متن جلسه‌ها
مرد۲ شاهداز متن جلسه‌ها
مریم۲ شاهداز متن جلسه‌ها
آیزاک نیوتون۲ شاهداز متن جلسه‌ها
قدرت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
ربوبیت۲ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
شرق۲ شاهداز متن جلسه‌ها
طبیعت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
زن۲ شاهداز متن جلسه‌ها
زن و مرد۲ شاهداز متن جلسه‌ها
عذاب۱ شاهداز متن جلسه‌ها
انبیا۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عقل۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ارسطو۱ شاهداز متن جلسه‌ها
آیه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
چارلز داروین۱ شاهداز متن جلسه‌ها
داروینیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ریچارد داوکینز۱ شاهداز متن جلسه‌ها
دموکراسی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
آلبرت اینشتین۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عشق۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فرهنگ۱ شاهداز متن جلسه‌ها
زیگموند فروید۱ شاهداز متن جلسه‌ها
گالیلئو گالیله۱ شاهداز متن جلسه‌ها
غرب۱ شاهداز متن جلسه‌ها
گناه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
قانون جاذبه۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
حق۱ شاهداز متن جلسه‌ها
هنر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ایران۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عرفان اسلامی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عیسی مسیح۱ شاهداز متن جلسه‌ها
خودآگاه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
متن۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نظریهٔ تکامل۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نوح۱ شاهداز متن جلسه‌ها
پیامبر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فیزیکالیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
پست‌مدرنیسم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روان۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روانکاوی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
نظریه نسبیت۱ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
روایت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
سرمایه‌داری۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ژان-پل سارتر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
سنت۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: سورهٔ مریمبازبینی ناتمام
  1. تولد و ادامهٔ رسالت

    مثال هارون دامنهٔ خوانش را از تولد فرزند به ادامهٔ رسالت و جانشینی معنوی گسترش می‌دهد.

    ابراهیم ·بدون مقصدموسی ·بدون مقصد
  2. درخواست، استعداد و کنش

    دعا در این خوانش از درخواست لفظی فراتر می‌رود؛ استعداد مریم و کنش ابراهیم دو کاربرد متمایزند.

  3. آمدن انسان و امکان بازگشت

    حشر به مسئلهٔ آمدن انسان پیوند می‌خورد؛ رابطهٔ قیامت و میراث زمین در این بخش فقط مطرح شده است.

    قیامت ·بدون مقصد
  4. عیسی در چند جای استدلال

    یک مرجع سه نقش دارد: مقایسهٔ تولد، زمینهٔ شکل ادبی و نقدِ نسبت فرزندبودن برای خدا.

  5. مرجعیت علم: تبیین‌نشدن، ابطال نیست

    سخنران تبیین‌نشدن علمیِ یک ادعا، مثلاً تولد عیسی از مریم، را با ابطالش یکی نمی‌داند، تثبیت دانش فعلی به‌عنوان چارچوب نهایی را نقد می‌کند و در دستگاه عرفانی‌اش معجزه را تسلط بر مرتبهٔ قوانین می‌خواند.

    علممریممعجزه ·بدون مقصد
  6. از جهانِ لاپلاسی تا امکانِ معنا

    سخنران تصویر بستهٔ لاپلاسی را با جهان‌بینیِ عرفانیِ مقدم‌داشتن معنا می‌سنجد و فیزیک جدید را به آن نزدیک‌تر می‌داند، اما می‌گوید فیزیک عرفان را نتیجه نمی‌دهد و نگاه یک‌سویهٔ عرفان قدیم هم کافی نیست.

  7. تأویل: از رؤیا تا رخداد و متن، با قاعده

    سخنران تأویل را بازگرداندن رخداد به لایهٔ معنا می‌داند و قاعده می‌گذارد: در رخدادهای بیداری علت عادی مقدم است، ظاهر حفظ می‌شود و رؤیا، جهان و متن قواعد جدا دارند؛ نخل خشک را در خوانش ترجیحی‌اش تمثیل حال مریم می‌داند.

  8. خلوت و پنهان‌ماندنِ مریم

    سخنران پنهان‌ماندن مقام مریم را به خلوت و پرده‌نشینی او پیوند می‌دهد و رنج و شکایتش در مخاض را رنج ازدست‌دادن همین خلوت می‌خواند، نه نافرمانی؛ و پنهان‌داشتن اولیا را، جز رسولانِ مأمور به تبلیغ، سنتی الهی می‌داند.

  9. معمای «خواهر هارون»

    سخنران در جلسهٔ دوم از جمله امکان ظهور دوبارهٔ عمران را طرح می‌کند، در جلسهٔ سوم قطعی‌بودنش را نفی می‌کند و در جلسهٔ نهم «خواهر هارون» را طعنه و نام مریم را تداعی مریمِ خواهر موسی می‌خواند.

    آیهمریمفیزیکتفسیر ·بدون مقصد
  10. عیسی و مریم: تصویر قرآنی و تصویر مسیحی

    سخنران پسر خدا بودن و تجسد مسیح را ادعاهایی پیش از قرآن می‌داند، در خوانش قرآنی عیسی را محفوظ از شکنجه و کشته‌شدن می‌بیند و خواندن تورات و انجیل را با وجود باور به تحریف بخشی از آن‌ها ارزشمند می‌داند.

    عیسی مسیحکتاب مقدس ·بدون مقصدمریممسیحیت ·بدون مقصد