قانون را مینویسیم؛ چه چیزی را فهمیدهایم؟
قانون جاذبه حرکت را توصیف میکند؛ سخنران میپرسد خود قانون چه هویتی دارد. حتی فرض صحت مدل لاپلاسی، پاسخِ خودکار به این پرسش نیست.
در این جلسه جهانبینی عرفانی در نسبت با ساینس قرن بیستم و فاصلهاش از روایت مکانیکی لاپلاسی بررسی میشود. از رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن تا درهمتنیدگی کوانتومی، چرخش زبانی و تلفیق علم و عرفان بحث میشود. تأویل رخدادها با اسماء الهی و ارجاع به ایزوتسو به خوانش سورهٔ مریم پیوند میخورد.
من بحثهای جلسه قبل من کارمون اینقدر نتیجهاش غیرقابلاعتماده که جلسه قبل کموبیش قطع شد ولی من میخواهم ادامه بدهم ولی معمولاً همینطور میشود دیگر. بعضیاوقات احساس کردم که برای اینکه وصلش بکنم به حرفهایی که میخواهم بزنم، بعضی چیزهایی که نگفتم یک خرده حیف مجبورم که اشارهای بکنم.
میخواهم یک مرور مختصری بکنم که جلسه قبل بحثهایی که کردیم، دیدیم چگونه بود. من در واقع هدفم این بود که خیلی شاید دقیق بهش نرسیدم که یک جور جهانبینی متداول مثلاً عرفانی دینی را سعی کنم نشان بدهم که نه فقط با ساینس به این معنایی که ما میشناسیم تعارض نداره، یک جوری علم مدرن قرن بیستمی حتی به نوعی ذهن آدم را میبرد به سمت اینکه یک خرده دنیا را آنجوری نگاه بکند.
برخلاف علم قرن نوزدهم، من واقعاً اعتقاد دارم که علم قرن هجدهم و نوزدهم یک جورهایی در ظاهر تعارضهایی داشت. یعنی یک خرده اگر به آن پیشرفت واقعاً معتقد میشدیم، میبایست به این احساس برسیم که مثلاً موضع دین تا حدودی تضعیف شد.
برعکس احساسم این است که از یک جایی به بعد همه تحولاتی که در دانش به وجود آمده به نوعی در جهت این است که نه اینکه دقیقاً آن جهانبینی عرفانی دینی را که در قدیم وجود داشته، مخصوصاً بگذارید اصطلاح جهانبینی عرفانی را به کار ببرم.
کاری به دین و فعلاً رسماً وسط نکشید. نه اینکه دقیقاً آن را تأیید بکنه، ولی خیلی به آن نزدیکتره تا به جهانبینی مثلاً فرض کن فیزیکالیستی که از قرن هجدهم و نوزدهم به نوعی حاکم شده بود در اطراف ساینس.
کلمه ساینس هم من نمیدانم چرا یک نفر یک ترجمه برای واژه ساینس پیدا نمیکند. چقدر زشته که ما به ساینس میگوییم علم. متوجه هستید که چه فاجعهایه؟ در غرب اینجوری نیست. وقتی میگویند ساینس یعنی به یک چیز خاصی دارند اشاره میکنند. ما ساینس را ترجمه میکنیم دانش یا علم.
بعد یک جوری آدم ذهنش خلاصه اینجوری میشود که این دانشه دیگر. دانش این است مثلاً. اینجوری است. انگار بقیه چیزها علم نیستند. اینکه یک واژه خاص برایش باید پیدا میکردیم. یعنی خود غربیها برای اشاره به ساینس یک واژه خیلی مشخص دارند که با نالج و با همه چیزهای دیگهای که به معنای کلی به معنای علم هست فرق دارد.
من همیشه این گرفتاری را دارم که آدم بگوید هی علم نمیدانم تجربی. واقعاً آخه علم تجربی هم ساینس یک چیز خیلی خاصیه که هویت تاریخی هم دارد.
بنابراین حتماً باید برایش یک واژه در نظر گرفته بشود و من تنها کسی نیستم که این حرف را میزنم. خیلی وقتها در سخنرانیها کتابها دیدم که بعضیها هی مینالن که چرا یک واژهای نیست ولی یکی از خلاصهاش یک واژه پیشنهاد نمیدهد.
شاید دیگر گذشته از این که بخواهیم ساینس را جاش یک چیزی بگذاریم. اینقدر این سالهای سال تحت عنوان علم شناخته شده که حالا مثلاً خیلی میخواهند دقیق بگویند میگویند علم تجربی. یعنی مثلاً خیلی از شاخههایی که الان به نوعی جزو ساینس هستند واقعاً علم تجربی به آن معنایی که آدم فکر میکند نیستند.
من که چیزی باز فکر میکنم جلسه قبل اشاره کردم مجدد میخواهم تأکید بکنم که خیلی به نظر من موضوع شناختن همین ساینس و رابطهاش با دین برای آدمهایی که دیندار هستند به نوعی به هر حال خواسته یا ناخواسته درگیر با دیدگاههای مثلاً مدرن علمی هم شدند، خیلی مهم است. برای خاطر اینکه ما همه به نوعی در مدارس خلاصه این علوم را یاد گرفتیم.
حالا ما که ادامه تحصیل دادیم اومدیم دانشگاه خیلی چیزها میدانیم و درست خود ساینس هیچ به نظر میآید مثلاً در کتاب فیزیک شیمی اینها به آن صورت دلالتهای فلسفی جهانبینی وجود ندارد. مثلاً شما یک کتاب شیمی را میخونی هیچ احساسی بهتان دست نمیدهد که این الان مثلاً متعارض با دین هست یا اصلاً یک چنین فکری آدم به ذهنش نمیرسه.
یک چیزهای خیلی مشخصی یک سری فرمول مینویسید. ولی واقعاً جذبی که از من همش تاکیدم این است یک جذبی وجود دارد انگار در حاشیه حرفهایی که زده میشود که ناخودآگاه یک تصوراتی را در مورد جهان القا میکند. ولو اینکه جز متن ساینس نیست که خیلی خیلی به اعتقاد من در تعارض با مفاهیم دینی هست.
من تاکید خیلی خیلی فکر میکنم در آن سخنرانی دانشگاه تهران هم سخن صحبت که دفعه قبل کردم یک پراکنده اشارههایی کردم و تاکید خیلی زیاد هم مخصوصاً روی این است که ما از یک سن خیلی خیلی پایینی به یک چیزی تحت عنوان مفهوم قانون علمی معتقد میشویم. نمیپرسیم که قانون چیه؟ آن چه هویتی دارد و اصلاً یعنی چی؟
مثلاً شما فرض کنید خیلی زود ما یاد گرفتیم قانون جاذبه را و هیچوقت نپرسیدیم از معلم یا اگر هم پرسیدیم میگویند معمولاً اینجور سوالهای خیلی خیلی چیز به اصطلاح عمیق مسخره شاید به نظر میرسند و معلم هم ممکن است اینجوری از سر خودش باز بکند یا دانشآموزی که هست این سوالی میکند.
اینکه مثلاً دو تا جسم همدیگر را جذب میکنند چطور این کار را انجام میدن؟ و اصلاً مفهوم اینکه یک قانون وجود دارد در عالم چیه؟ این قانونها ریاضی هستند چگونه ممکن است یک چنین اتفاقی بیفتد در دنیا؟ مثلاً یک قوانینی ریاضی وجود دارند که اشیا بر اساس آن حرکت میکنند. یک خورده عمیق بشوید و فکر بکنید میبینید که واقعاً اینها دلالتهای فلسفی دارند.
یعنی اگر شما نادیده بگیرید این سوالها را به نوعی دارید معتقد میشوید که یک جور مثلاً جهان به طور اتوماتیک دارد کار میکند. چرا؟ برای اینکه یک قوانینی وجود دارد. بعد دیگر هم نپرسید که این قوانین چیان و چطور ممکن است یک چنین اتفاقی افتاده باشه. یعنی این دلالت فلسفی اینجوری است.
مثل این است که وقتی یک نفر به شما مفهوم قانون را معرفی میکند و توضیح نمیدهد مثل این است که من به شما بگویم که اگر این را مثلاً این شرط و شرط دوم و سوم و چهارم اصلاً قبول بکنی من فلان چیزو ثابت میکنم برات.
و یک جوری این را بگوید که آن چهار تا شرطی که دارد ازش تو اثبات استفاده میکند به نوعی تو ذهن شما مثلاً ناخودآگاه جا بیفتد که درست.
بعد شما آن نتیجه را واقعاً به نوعی قبول میکنید. دیگر من احساسم این است که از نوع آموزشی که ما دیدیم تصوری در مورد جهان به وجود میآید.
آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید.
این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند.
یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون اینکه در واقع هیچوقت متوجه باشند که دارند اینجوری به دنیا نگاه میکنند.
پس فراروایت یکی از فراروایتهای مهم دوران مدرن فراروایت ماشینیسم مثلاً مکانیسم، یک جوری همه چیز را تشبیه کردن به ماشین. کل طبیعت، یعنی ساینس در واقع یک کاری که انجام میدهد این است که کل طبیعت را انگار دارد به صورت یک ماشین نگاه میکند. ماشینی که اتوماتیک دارد کار میکند. مثل اینکه یک چیزی تنظیم شده و دیگر دارد اتوماتیک کار میکند.
و مثلاً وقتی من گفتم که قوانین جهان، من ببینید یک من دفعه قبل یک تحت عنوان مثلاً روایت لاپلاسی یک چیزی گفتم و من میخواهم بگویم فرض کنید آن روایت لاپلاسی هم درست باشه هیچ مشکلی حل نمیشود.
یعنی اگر من فرض بکنم که قوانین پایه را پیدا کردم که همه چیز را توضیح میدهند باز چون نگفتم که قانون چیست و چه هویتی داره، این اصلاً به آن مفهوم فیزیکالیستی که میخواهند ازش استنتاج بکنند نیست.
یعنی به هیچوجه معنایش این نیست که جهان دارد ماشینی کار میکند. باز مثل این است که فرض کردم که چیزهایی تحت عنوان قانون وجود دارند و قرار نیست من توضیح بدهم که این قوانین چجوریان، چگونه جهان را دارند کنترل میکنند.
اگر اینها را به پذیری این مطلب را بهشان گفتم که جهان چگونه دارد حرکت میکند تنها تنها دلالت واقعی که در روایت لاپلاسی وجود دارد این است که میشود با ریاضیات کامپیوتشنال مثلاً معادلات دیفرانسیل مرتبه دو جهان را بیان کرد. این یک دلالت واقعیه دیگر.
اگر میشد این کار را کرد، یعنی با یک ریاضیات خیلی محدودی همه وقایع عالم را بیان کرد، من میتونستم بگویم نه اینکه جهان حل کردم مشکل رو، ولی میتونستم بگویم که اینجا یک دلالتی وجود داره، یک بخشی قوانینی وجود دارند در جهان که بر اساس یک ریاضیات خیلی محدود و قابلنوشتن هستند. ما الان میدانیم که اینجوری نیست.
من اواخر جلسه قبل به این موضوع به نظر من مهم اشاره کردم، این پروژهای که Penrose پیشنهاد کرده، Penrose خیلی آدم مهمی است. من علت اینکه اسم میبرم برای خاطر این است که فکر نکنید که مثلاً یک آدمهای از نظر علمی درجه دوی این حرفها را میزنند.
Penrose که تقریباً حالا اگر مهمترین ریاضیفیزیکدان زنده دنیا نباشه، مثلاً قطعاً سه نفر انتخاب بکنید یکیش باید Penrose باشه. حالا خیلی سختگیرانه مثلاً تعداد را برتون بهتان بگویم. این پیشنهاد Penrose که ما مثلاً با کوانتوم گراویتی را تو ریاضیات نانکامپیوتشنال دنبالش بگردیم، مثل اینکه یک حرکتی از اینکه دیگر اینقدر به آن بخش ریاضیاتی که در قرن ۱۸ و ۱۹ خوب جواب داد تکیه نکنیم.
ما یک جوری ببینید اتفاقی که افتاد این بود که قوانین نیوتن کشف شد، کشف شد یا اختراع شد. ها؟ چون غلطاً اختراع شد دیگر.
قوانین نیوتن اختراع شدن و اینها بر اساس معادلات دیفرانسیل مرتبه دو بودن و همینجور که دلالتها و مثلاً انواع و اقسام کاربردهاش داشت پیش میرفت، به طور طبیعی کلکولس خیلی گسترش پیدا کرد. یعنی تو قرن ۱۸ شما میبینید که بزرگترین جریان علمی دنیا بحث پیدا کردن روشهای مثلاً معادلات دیفرانسیل و حساب تغییرات و اینجور چیزهاست.
و این گسترش خیلی زیاد در واقع کلکولس یک جوری ما را عادت داد به اینکه با این ریاضیات به هر چیزی که میشود حمله به مسئلهها حمله بکنیم دیگر و اویلر مثلاً نمونه واضح یک آدمیه که زندگیش عبارت از یک مقداری بست دادن کلکولس و استفاده کلکولس در هر زمینهای که شما فکر بکنید.
مثلاً آکادمی علوم فرانسه مسابقه گذاشته که بهترین جای دکل نمیدانم کشتی بادبانی را در روی فرم اینشکلی مشخص بکنید، خب اویلر احتمالاً ظرف نیم ساعت این کار را انجام میداد. در حالی که مردم ممکن است محاسبات ضربه این هم از اویلر چقدر داستان شنیدید، ولی از این آدمهایی که داستانهای عجیب و غریب یک جوری مثلاً اغراق شده از اطرافش زیاده.
یک داستان جالبی هست میگویند که دو تا دانشجو یک مسئلهای را که خیلی طولانی بود حلش را حل کرده بودن، آخرش جوابهاشون متفاوت بود. بعد با همدیگر هم نمیتونستن بفهمن که کدام جوابها این راهحلها هیچکدومش به نظر اشکال نداشت. آوردن خلاصه پیش استاد که بگوید که کدام درست است.
استاد اویلر دو تا کاغذ را نگاه کرد، آن یکی هم نگاه کرد، گفت این درست است. میگوید واقعاً اینقدر محاسبه کرده بود که دیگر میدونست که این مسئله باید جوابش حدوداً اینجوری باشه. آن یکی که حالا کجاش غلط است مهم نیست ولی یک جوری جواب و این حدوداً راه حل چند صفحه طول میکشه، همه اینها را میتونست از قبل حذف بکند.
یک داستان معروفی در مورد مردناش که هر شنیدید. بله. میدانید اویلر فکر کنم هنوز هم پرکارترین نویسنده تاریخه. یعنی مجموعه دستنوشتههایی که ازش باقیمونده از همه آدمهای تاریخ بیشتره. ۳۰۰ جلد نمیدانم کتاب با عریض و طویل ازش چاپ کردن.
همینجور از صبح تا شب در حال محاسبه بود دیگر و میگویند مردنش اینجوری اتفاق افتاد که نشسته بود، نمیدانم داشت قهوه میخورد، نوهاش داشت بازی میکرد و گفت من مردم، افتاد مرد. دقیقاً این جمله را گفت.
یعنی قبل از اینکه بمیره به این نتیجه رسید که اه من مثلاً در چند ثانیه آینده مشتق میگرفت دیگر به هر حال در میتونست پیشبینی بکند که به اینجا که رسیدم دیگر مردم.
داستان جالبیه با توجه به زندگی که اویلر داشت، پایان جالبی برای زندگیش. اعلام کرد که من مردم. به طور کاملاً دقیق، خیلی بلافاصله هم اتفاق افتاد. اینکه ببینید این به نظر من این بحثها خیلی مهمان.
آدمهایی که یک جوری تفره میروند از اینکه در مورد علم اظهارنظر بکنن، در مورد رابطه دین و علم اظهارنظر بکنند و هی میخواهند مثلاً یک جوری توجیه بکنند که نه علم حوزهاش مثلاً از دین جداست.
به نظر من واقعاً حوزه علم و دین جدا هست به یک معنایی. حالا سعی میکنم تو همین دقایق آینده یک خورده روشن بکنم که چرا خیلی میشود گفت که علم در واقع با دین جداست. ولی نه این چیزی که ما داریم آموزش میبینیم.
من میخواهم بگویم آموزش علمی که ما داریم میبینیم، علم به این معنایی که الان ما میشناسیم، یک جور دلالتهایی دارد پنهان که جزو علمیست، مثلاً وجود قوانین، اینکه قوانین در عالم حکمفرما هستند، قوانین ریاضی هستند و یک جور ریاضیات خاصی هستند، اینها دلالتهای فلسفی هم دارند و یک جوری این حس اینکه جهان بهطور اتوماتیک داره، اصلاً این من توضیح دادن برای یک عده سخته، خوب است آدمها را آدم دعوت بکند به اینکه خودتان فکر کنید که اصلاً یعنی چه که جهان بهطور اتوماتیک کار میکنه؟ این حسی که وجود دارد که من الان یک قانون جاذبه را میدونم، دیگر خب مشخص شد، دیگر من میدانم که چطوری دارد میچرخه.
اصلاً یک خورده فکر کنید که هیچ ربطی ندارد به اینکه من قوانین حرکت را بیان بکنم. قوانین نیوتن، فرض کنید اصلاً جهان لاپلاس درست است و قوانین نیوتن کاملاً درستن و منظومه شمسی و عطارد و همهچیز به خوبی و خوشی تحلیل شده. هیچ ارتباطی به این سؤال که چرا اینجوری است ندارد. اینکه علت اینکه منظومه شمسی دارد اینجوری حرکت میکند ندارد.
و توصیفی از حرکتی که آنجا دارد اتفاق میافتد در جهت اینکه من بتوانم آینده را پیشگویی بکنم. برای خاطر اینکه هیچ توضیحی در مورد اینجوری جاذبه نمیدهد. اینکه من میگم، مثل اینکه من یک دستگاه فرمال درست بکنم، یک سری مقدمات تعریف میکنم، در این دستگاه فرمال بتوانم یک جایی شکل منظومه شمسی را دقیقاً دربیارم از نظر ریاضی.
خب، دستگاه فرمال دیگهای هم ممکن است وجود داشته باشند با همین دقت کار کنن، اولاً. ما به اندازه کافی فکر کنم ریاضیمیشد خوندیم که میدانیم این اتفاقها میتواند بیفتد. ممکن است ۱۰ تا دستگاه فرمال وجود بیاید با اصول موضوع کاملاً متباین و همهشان شکل منظومه شمسی را قشنگ دربیارن. و این اصلاً معنایش این نیست که این درست است یا آن درست است.
یعنی اینکه من اصلاً اصول موضوع محدود دارند یا نیستند. که این، درست است من یک روشی با قوانین نیوتن پیدا کرده بودم که خیلی خوب میتونستم این حرکات را توصیف بکنم.
ولی معنایش نبود که داشتم اینها را توضیح میکردم و یک جوری میفهمیدم که، حالا این جدای از اینکه اصلاً مفهوم اینکه قانون وجود دارد و قوانین دارند در عالم حکمفرما میکنه، سؤال خیلی خیلی اساسیایه که اصولاً جزو ساینس نیست.
و ما همیشه ته ذهنمون این است که وقتی که قوانین توصیفکننده را به دست آوردیم، یک جوری مسئله را حل کردیم. اینکه مسئله ما این نیست که توصیف بکنیم طبق یک اصولی که از نظر ریاضی مثلاً این حرکات طبق چه نظمی دارند.
چیزی که علم به معنای نیوتنیش دارد انجام میده، این است که در یک دستگاه اصل موضوعی با حداقل تعداد اصول موضوع، حرکت سیارات را توصیف میکند بهصورت ریاضی.
یعنی ریگولاریتی موجود در جهان رو، مثلاً جهان مکانیکی را به نوعی داریم توصیف میکنیم. در جهان لاپلاسی، بهغیر از مسئله قوانین، اتوماتیک بودن این جهان با فرض اینکه این قوانین وجود دارند، خیلی دلالتهای دیگر وجود دارد. اینکه جهان را بهصورت اتمی ببینیم، یک جور دلالتهای فلسفیست.
همه اینها رد شدن.
این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است.
ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود.
سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا یک جوری تعارضهایی دارد. یک جوری مانع از این است که شما مثلاً جهان را به آن شکلی که واقعاً باید ببینید، نگاه بکنید.
برای اینکه یک پیشفرضها و زمینههایی تو ذهنتان ایجاد شده، یک جور حسی نسبت به مثل اینکه یک زاویه دیدی پیدا کردید که مانع از این است که به آن حقایق واقعی برسید.
و به نظر من خیلی مهم است که آدم در مورد دانش، فلسفه، علم، فلسفه، علم در مورد این دلالتهای فلسفی که اطراف علم وجود داره، نوع تعارضی که با بینش دینی و عرفانی داره، واقعاً توجه بکند.
اینکه این را برای خودمان سعی کنیم در یک گوشه ذهنمون قرار بدیم، آن را یک گوشه ذهن، مثلاً هی بین این دو تا سوئیچ بکنیم، خیلی جالب نیست. یعنی به نظر من به هر حال آن تعارضها کار خودشان را در پنهان انجام میدهند.
برای آدمهایی که در کشورهای دینی به وجود اومد، به دنیا اومدن یا در یک به اصطلاح خانوادههای مذهبی بزرگ شدن، من احساسم این است که این تعارض بین دین و علم، تعارض بین پدرشون با معلم مدرسهست. یعنی یک جوری دو تا بخش سوپر ایگو در ذهن ما هست. یکیش انگار از یک جایی آمده کپی شده، بعد رفتیم مدرسه، ظاهراً اینها با همدیگر دوست بودن.
خانوادهها با مدارس، در انجمن اولیا و معلمها، ولی واقعاً، من میخواهم بگویم فیزیکی که در مدرسه به عنوان دانش آموزش داده میشه، بدون اینکه هیچکس بدونه یک بخشی از سوپر ایگوی ما را به هر حال تشکیل میدهد که تعارض دارد با آن بخشی که تو خانه و نمیدانم مسجد و رادیو تلویزیون مثلاً شنیده و اینها به نظر من هرچه روشنتر بشود آدم در خودآگاهی، چون این تاثیرات ناخودآگاهه، یعنی در یک لایههای پنهانی دارند تشکیل میذارن، هرچه آدم اینها را بیشتر بهش دقت کنه، بیاورد تو لایههای خودآگاه، بهتر میتواند تصمیم بگیرد که به هر حال به کدومش واقعاً وقتی به دنیا دارد نگاه میکند به کدومش بیشتر معتقده.
بفرمایید.
من هم سوالی که حالا تو ذهنم بود این است که آن مدلی که اول بود، این علم و آن مفهوم علم که ممکن است به آن معنا، اینها را باید نمیدانم چطور یا نه، این زبان را به ما کمک میکند یا نه؟ خب بگذارید اول من این را روشن بکنم که وقتی حرف از علم، چون اصولاً علم وقتی میخواهد توضیح بده، تو دانش پایه فیزیکه دیگر.
یعنی من مثلاً فرضی از این خیلی وقتی دارم این حرفها را میزنم، خیلی مثلاً به یک رشتههای علوم اجتماعی و اینا، به غیر از ساینس بگیرید، نمیدانم روانکاوی را بگیرید، خیلی به اینها نگاه نمیکنم. اصلاً فکر کنید در مورد فیزیک داریم بحث میکنیم. برای اینکه آن حسهای آن دلالتهای فلسفی از فیزیک میآید.
که قوانین فیزیکی، قوانین ریاضی وجود دارند که ما میتوانیم اینها را کشف بکنیم و وقتی کشف کردیم جهان را میتوانیم توجیه کنیم. همان حسی که در یک دورانی بعد از نیوتون تا دو قرن حداقل وجود داشت. اینها را میتوانند توصیف کنند این روابط رو؟ نه ببینید واقعاً در قرن ۱۸ و ۱۹ اصلاً احساسشون این نبود که این یک توصیفه.
احساسشون این بود که حل کردن مسئله را. خب من میخواهم بگویم که این یک چیز اتفاق عجیبیه دیگر. اولاً موقتاً یک جوری یک احساسی بهشان دست داد که کلاً قواعد پایه را به دست آوردن. و یک آدمی مثل لاپلاس احساس میکرد دیگر کلاً همه چیز حل شده.
کافیه این را بسط بدهیم. تو قرن ۱۹ به نوعی دست پیدا کردن به دیدگاههای نیوتونی در مثلاً فرض کنید شاخههای نزدیکتر به فیزیک مثل شیمی، بعد کمکم در زیستشناسی، اواخر قرن مثلاً در روانکاوی، اینکه انگار همه حوزههای دانش کمکم دارند از یک پایه فیزیکی تغذیه میشوند و مثلاً قواعدشون کشف میشود و ما داریم مثلاً فرض کنید چطور ترمودینامیک مثلاً به وضوح به زیبایی هرچه تمامتر مثلاً با جهان لاپلاسی قابل با دیدگاههای لاپلاسی قابل توجیهه، بعد همینجور بعد شیمی فوقالعاده موفقه.
منتها بگذارید فوقالعادهاش را بردارم دیگر. موفق به شرطی اینکه مثلاً یک در حد توجیه مثلاً جدول مندلیف و اینها یک موفقیتهایی دارد. یعنی واقعاً شیمی بینهایت وابسته است.
یعنی توجیه شیمی و قواعد شیمیایی صددرصد وابسته به دیدگاه کوانتومی. یعنی شما مطلقاً با دیدگاه کلاسیک هیچ نه ساختار اتم را میتوانید توجیه بکنید. اصلاً کوانتوم از همینجا آمد دیگر. یعنی ما نتونستیم به نظر میاومد که ببینید به نظر میاومد که مثلاً این مبدأ دیدگاه کوانتومی یک مقدار زیادی اینجاست.
که اگر فرض بکنیم که آن آرایشهای الکترونی از ساختار هسته وجود دارن، جدول مندلیف و نحوه واکنشهای شیمیایی بینهایت خوب توجیه میشوند. پس اینجا یک حقیقتی وجود دارد. ولی مکانیک کلاسیک نمیتونست توجیه بکند که چطوری یک چنین سیستمهای پایداری مثلاً با ذرات باردار به وجود میآید. موفقیت بزرگ مکانیک کوانتوم مدل اتمی بور بود که واقعاً مسئله را به نظر میاومد حل کرده دیگر.
حداقل در آن دوران ساختاری بود برای خودش. اینکه شما و بعد اینکه مدل اتمی بور به وجود اومدن سیگنالهای نور و اینها را توجیه میکرد. یعنی اصلاً من نمیدونم، شاید یک چیزهایی اتفاقهای تاریخی هیجانانگیزی کتابهایی همینجوری مینویسن و خیلی بیحال آدم میگوید خب مثلاً مدل اتمی بور. واقعاً مدل اتمی بور در زمان خودش یک شاهکاری بود.
هرچند الان مثلاً اینجوری ممکن است دِمُده به نظر برسه، خیلی عقبافتاده است ولی به نظر میاومد که پایه شیمی گذاشته شد دیگر. یعنی شیمی کاملاً همه چیزش را میشود به فیزیک ریدوس کرد. و برای حرفی که ما میزنیم در مورد فیزیک به نوعی داریم حرف میزنیم.
قوانین اینکه این تصور که قواعد ریاضی وجود دارن، دانش فیزیک اینها را کشف میکند و بعد بقیه در واقعیت این است بعد از اینکه این انقلاب نسبیتی و کوانتومی به وجود آمد و کلاً دیدگاههای نیوتونی رد شد، مطلقاً الان نمیتوانیم بگوییم که اصلاً آن حقیقتی در دستگاه هستی موضوعی نیوتونی بوده، الان ما احساسمون این است که پس دستگاههایی داریم به وجود میاریم و توصیف میکنیم.
ولی تو قرن ۱۸ و ۱۹ واقعاً احساسشون این بود که دارند جهان را همینجوری که هست کشف میکنند. یک اصطلاحی وجود دارد که ماکس وبر فکر میکنم خیلی این اصطلاح را به اصطلاح کیو دارد ازش استفاده میکند که این جهان مدرن را یکی از وظایف و اتفاقهایی که در آن دارد میافتد راززدایی از عالم.
اینکه اصلاً دیگر همه رازها دارد روشن میشود. احساسشون این بود واقعاً علم دارد پیش میرود. ما اگر نمیدونستیم صاعقه چیه، الان میدانیم مثلاً صاعقه چیست و همینجوری مثلاً عالم چرا به این شکل دراومده؟ این مواد چرا اینجوریان؟ رنگ چیه؟ ببینید اینکه رنگ را ما با استفاده از مثلاً مدل اتمی بور برایشان توضیح بینهایت زیبا داریم.
کی میدونست رنگ چیه؟ اینکه من ساختار مثلاً اطراف اتم و تفاوت مثلاً انرژی بین لایههای الکترونی به من میتواند بگوید که رنگ چگونه به وجود میآید و اینها دقیقاً بهشدت کوانتومیان یعنی اصلاً به هیچ وجه تعبیرهای کلاسیک برایشان وجود ندارد.
اه، بعد اگر سوالتون این است که سوالتون این بود که ما اینجا فقط داریم توصیف میکنیم و من حرفم این است که این را متوجه باشید که حداقل دو قرن ما این احساس را نداشتیم.
دو قرن بهشدت احساس این را داشتیم که همه رازها را داریم پیدا میکنیم. و کسی متوجه ببینید یک جورهایی اه، چیزی به نظر میرسد به اصطلاح اه، ابلهانه به نظر میرسد. حالا این واژه شاید
واژه خوبی نباشد که چرا این احساس به وجود اومد؟ برای خاطر اینکه این خیلی سوال واضحیه که خب هنوز خود نیوتون و آدمهایی که اول زندگی میکردند متوجه این نبودن که نگفتن قانون جاذبه چیست. دقت میکنید؟
یک جای خالی ولی یک خورده که گذشت چون وارد آموزش عمومی شد، ببینید ما وقتی تو آموزش عمومی همیشه این حالت وجود دارد دیگر. شما تو سن پایین یکی بهتان یک چیزی میگوید بعد دیگر میرود تو ذهنتان و سوالها برطرف میشود دیگر. یعنی اصلاً یادتون میرود که یک سوال خیلی اساسی اینجا باقی مانده.
تو تمام سیستمهای آموزشی این مشکل وجود دارد. یعنی یک اه، چیزهایی هست، یک جاهایی خالیهایی هست که اصلاً معلمها یک جوری وظیفه خودشان میدانند. من خودم اگر یک چیزهایی را دارم درس میدهم و یک جاهایی یک اشکالهای خیلی اساسی وجود داره، واقعاً یک جوری ممکن است حتی به این فکر بکنم که چگونه بگویم که کسی این را نفهمه.
وقتی قرار نیست تو آن درس یارو این را بفهمه یا اصلاً یک چیزی که هنوز ما اصلاً نفهمیدیم چیست. من یک بار در خیلی آن جلسات اول یک مثالی زدم از یک کاری که خودم تو اولین تجربه تدریسم تو دانشگاه به دست آوردم.
اولین خیلی وقت قبل، نمیدانم چند سال قبل بود، سال ۶۹ من اولین بار که در دانشگاه درس ارائه کردم، شما هم به دنیا آمده بودید ولی خیلی کوچیک بودید. یک درس اه، ست تئوری بود از روی کتاب اندرتون. یک بار این را گفتم، برای من واقعاً این تجربه فوقالعادهایه که رفتم اه، این کتاب مبانی، درس مبانی ریاضی بود. دانشجوها، دانشجوهای ترم دو بودن. بنابراین خیلی کوچیک بودن هنوز.
یعنی که آدم در مورد معقولات باهاشون صحبت بکند. هرچند تا آخر لیسانس هم این چیزها را بگویید هنوز خیلی زیادی معقولات حساب میشود. بعد ست تئوری آن قسمت مبنایی ریاضیاتی که مشکلات اساسیای دارد. اینکه اه، پارادوکسهایی در آن پیدا شد و بعداً هم ثابت شد که نمیشود یک جوری ریاضیات را بر یک مبنایی گذاشت که پارادوکسی بگوییم که در آن پارادوکس پیدا نمیشود.
یعنی همین الان هم ممکن است یک پارادوکسی پیدا بشود. یعنی الان واقعاً این خیلی نکته جالبیه که همه ریاضیدانها شما بروید مثلاً در سمینارهای معادله دیفرانسیل، خیلی آدمهای اه، مطمئنیان، مثلاً میآیند قضیههاشون را ثابت میکنند. بعد بروید در یک سمیناری که موضوع ست تئوریه. خیلی جا فرق میکند.
این ترس از اینکه پارادوکس پیدا بشود کاملاً وجود دارد. یعنی بهشدت آن آدمها از شب میخوابن، صبح پا میشوند اصلاً اخبار گوش میکنند ببینن که مثلاً در این مدل ZFC، خلاصه یک پارادوکس پیدا شد یا نشد. کاملاً امکان اینکه این دو تا مثلاً سیستم اصل موضوعی مشهور الان که مبنای ریاضیات بر اساس اینها بیان میشود در آن پارادوکس باشه هست.
و حتی جالب است که تو همین مثلاً آدمهای اینجوری را ببینید، درصدی از این آدمها اصلاً دنبال پارادوکسان. یعنی شغل مثلاً اصلی زندگیشون این است که نشان بدن که مثلاً ZFC یک مشکلاتی دارد. و من هم خب چون یک کتابی را رسماً تو دانشگاه درس ریاضی درس میدادم که از اول شروع میکرد اصل موضوعی بود.
یعنی شما به یک دانشجویی که ست تئوری تا حدودی بلده، میخواهید یک درس ست تئوری بدهید که شروع میکند با اینکه اصل موضوع مثلاً فرض کنید دو این است که مجموعه تهی وجود دارد. فرض کنید سه اینکه یک نفر دبیرستان فکر کنید آمده دانشگاه، شما یک کتاب میذارید جلوش که یک سری اصول و موضوع در آن نوشته مجموعه تهی وجود دارد.
اگر A و B مجموعه باشند، A اجتماع B هم مجموعه است. اصلاً توضیح دادن اینکه این چه مدعیاتی چیه، طرف فکر میکند خب همینجوری به اصطلاح بهطور طبیعی مجموعه تهی وجود دارد دیگر. همینچی، اصل موضوع چرا کردید مثلاً؟
من سه چهار جلسه مقدمه گفتم که متوجه اینکه چرا باید اصل موضوعی بگوییم یعنی حسشو پیدا داستانشو گفتم که سه تئوری از کجا شروع شد و بعد مثلاً دو سه جلسه گفتم کلی کیف کردن از نظریه کانتور را گفتم همانجوری که کانتور میگفتند در تاریخ آخر یک جلسه یک وقت گفتم اما اما مثلاً فرض کنید این اتفاق افتاد که راسل این پارادوکس را پیدا کرد و کل این ماجرا اصلاً رفت زیر سوال از نظر تاریخی شما هم شاید ندونید که این چه فاجعهای بوده. ببینید من یک ماجرای تاریخی بگویم که متوجه بشوید که جریان چگونه بوده.
فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات.
فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند.
این احساس کلاً از بین رفت دیگر این نظریه زیبای مثلاً پر هیجان کانتور. این جمله هیلبرت که میگوید که گفته که هیچکس نمیتواند ما را از بهشتی که کانتور ما را بهش رسونده بیرون بکنه، یک احساس آن دوران را نشان میدهد.
یک شیاطینی اومدن ما تو بهشت داشتیم زندگی میکردیم یک پارادوکس آمده بعد شروع کردن تلاش کردن و نهایتاً معلوم شد نمیشود کاری کرد. شما نمیتوانید یک مبنای برای ریاضیات داشته باشید. تنها کاری که میتوانید بکنید این است که اصل موضوعیش بکنید و مثلاً یک جوری با دقت سعی کنید بیان بکنید همهچیز را. من اینجوری درس دادم.
بعد اصلاً یک سری دانشجوها دچار یکی آمد یک بار به من گفت اصلاً کلاً از اینکه اومدم ریاضی دارم میخوانم اگر واقعاً اینجوری است فردا ممکن است همه این چیزهایی که ما خوندیم پیش تناقض پیدا بشود و اینها اصلاً چرا بخونیم و به جای این ناامید شده از زندگیش. به ترم بعد که درس دادم دیگر اینقدر ماجرا این چیزها را دیگر نگفتم.
یک مقدمه را گفتم ولی یک خورده سربسته. شما اگر واقعیتها را بخواهید بگویید الان میخواهید کوانتوم این همه مشکلات دارد. شما بروید به دانشجوهای فیزیک ببینید تو کلاسهاشون این حرفها را میشنون. این همه مشکلی که تو مکانیک کوانتوم وجود دارد از اول تا آخرش. تعبیر که ندارد که چه این همه پارادوکس وجود دارد پارادوکسهای جدی.
پارادوکسهایی که مثلاً واقعاً به نظر میرسد قابل رفع نیست. یا مخصوصاً این بحثهای کوانتوم فیلد تئوری که اصلاً فاجعهست واقعاً این مبنای شما انتگرالهایی میگیرید که از نظر ریاضی معتبر نیستند ولی میگیرید دیگر. نمیدانم چقدر میدانید این چیزها را ولی اینکه فیزیک فیزیک مدرن پر از ابهامهایی که حتی تو ریاضیاتی که دارد استفاده میکند.
فیزیکدانها کارهایی میکنند که هیچ تئوری و دیگر هیچ ریاضیدان نمیفهمه که این کار یعنی چه. چگونه میشود در یک فضای مثلاً فرض کن پیوسته از نظر انتگرال انتگرالهایی که در کوانتوم فیلد تئوری میگیرند هیچ توجیهی در هیچ شاخه ریاضی ندارد. ولی یک حسی وجود دارد که خلاصه یک روزی ریاضیاتش به وجود میآید.
به هر حال ما اوایل یعنی وقتی خود نیوتن اینها بودن متوجه این بودن که کاری که کردن توجیه عالم نیست. یک جور بیشتر جنبه توصیفی دارد. یا حداقل اگر قرار است تبدیل به یک توجیه بشود یک جاهای خالی اساسی در ابتدا شروع دارد. این قانونها چیان؟ چگونه کار میکنن؟ معنی قانون چیه؟ و ولی بعداً فراموش شد دیگر.
یعنی وقتی وارد سیستم آموزشی شد یک جوری اصلاً این ماجراها انگار وجود ندارد همونطور که ذهن ما پرورش پیدا کرده. انگار که واقعاً قانون نیوتن را میخونیم که فهمیدیم تو منظومه شمسی چطور اتفاق میفته. چون اینها همدیگر را جذب میکنند و یک سرعت اولیهای هم برای اساس مثلاً پیدا کردن این منظومه به وجود آمده و دارد کار میکند.
عین یک ماشین دارد کار میکند. یعنی دیگر همان حرفی که لاپلاس زد دیگر. چرا از اسمش خدا نبردی؟ گفت که من نیازی به یک چنین فرضی پیدا نکردم. این قوانینان این هم مثلاً کراتان بر اساس آن قانون راه افتادن و تصادفاً این اتفاق افتاده اینجوری این سیستم به وجود آمده و پایداریاش هم که ثابت شده بنابراین دارد کار میکند.
اینها مشکلات اینجور نگاه کردن مشکلات فلسفی خیلی اساسی دارد. به هر حال حالا در به بچه ابتدایی نمیشود گفت. تو دبیرستان حواس مردم را نباید پرت کرد. یک خلاصه تو یک سن و سالی آدمها باید حواسشون را خود پرت داشته باشند. یعنی با حقیقت این دانش چه کار دارد میکند باید مواجه بشود.
و ما در دورانی زندگی میکنیم که این بحثها خیلی متداوله. یعنی از موقعی که نظریه نسبیت انیشتین به وجود آمد فلسفه علم مثلاً یک راه جدیدی را با کارهای پوپر شروع کرد.
الان که اصلاً تو دوران پستمدرن یک جوری افراطی مبانی علمی را سوال ولی حالا افراطی میگویم از این نظر که اصولا علم یک جوری برعکس این تو قرن هجدهم نوزدهم تمام واقعیت در علم داشت بیان میشد اصلا آن دیدگاه پست مدرن بعضیاش اینجوری است که دانش اصلا لفظی به یک چیزی اصلا ندارد به جهان خارج ندارد. من نمیدانم دیگر پست مدرن ها ویژگی شون این است که شور همه چیز را در بیارن.
یعنی اگر یک واقعیتی وجود دارد مثلا یک نقطه ضعفی وجود دارد مثلا این رابطه علم با واقعیت آنجوری که ما فکر میکنیم شفاف نیست و مشکلاتی دارد طرف میآید اصلا یک ایده میدهد که اصلا کلا هیچ ارتباطی بین دانش با واقعیت نبوده و نیست و نخواهد بود و اصلا یا دیگر پست مدرن ترش میگوید اصلا نه واقعیت وجود دارد نه علم که اصلا بخواهیم در مورد رابطه شون با هم بگوییم.
هرکی چیز سر گفت دیگر هرکی یک حرف مثلا اساسی یک کتابی هست کتاب کوچیکی هست یک مصاحبه ای با ژان بودریار تحت عنوان فوکو را فراموش کن. من اولین باری که این را خواندم همینجور بروید در جواب هر سوال میگوید که نظر شما در مورد تاریخ چیه؟
میگوید تاریخ دیگر بود تاریخ اصلا وجود ندارد. انسان وجود ندارد. هرچه مرگ بودید ندارد زندگی وجود ندارد. من یادم نیست چه چیزی ولی اینقدر جمله هایی در مورد اینکه یک چیزی را ازش بپرسه بگوید این اصلا که آقا این میگوید اصلا این وجود ندارد.
نه اینکه این چیست. چون هرچه را بپرسید چیست احساسش را میگوید تاریخ وجود ندارد نمیدانم فوکو فقط میگویم فوکو هم وجود ندارد یا فوکو وجود داشته ولی فراموشش کردم.
حالا به هر حال اینها من فکر به شدت تاکید دارم که مهم است که آدم یک خورده فلسفه علم، یک خورده مبانی علم تفکر کرده باشه که آن ضایعاتی که تو ذهن ما هست یعنی این دلالت های پنهانی که خواندن درس خواندن و مطالعه کردن فیزیک و شیمی و اینها تو ذهن ما به وجود آورده خود در واقع کمرنگ بشود.
یعنی آن تاثیرهایی که میگذارد را از بتوانیم از بین ببریم.
من جلسه قبل یک خیلی مفصل سعی کردم دیدگاه های لاپلاسی و اینکه آن به اصطلاح دیدگاه های قرن هجدهم نوزدهم که به نظر میومد که خیلی با موفقیت داریم همه چیز را در واقع پیش میبریم را بیان بکنم.
قبلش هم به عنوان مقدمه یک چیزهایی گفتم که مثلا دیدگاه عرفانی چه جوریه و اساس بحث من این بود که در دیدگاه عرفانی یک جوری انگار معانی و غایت ها هستند که دارند جهان را وقایع جهان را به وجود میارن. ببینید دیدگاه عرفانی اینجوری است که انگار یک معانی وجود دارد و یک صورت هایی. ببینید باز بگذارید من یک نکته ای بگویم حالا اینها چیزهای خیلی کلاسیکیه.
مثلا کتاب های خوبی هست که میتوانید در این زمینه ها بخوانید.
ببینید وقتی یک انقلاب مثلا این حرف از انقلاب علمیه یکی از اتفاق هایی که در انقلاب علمی افتاده این از آن چیزاییه که واقعا همین تاثیرهای ناخودآگاه میگذارد. یعنی شما متوجه این نیستید که علم یک ویژگی هایی دارد که شما متوجهش نمیشید.
یعنی میرید درس را میخوانید مثل همین که قانون وجود دارد. میگوید هیچ وقت نمیپرسید. این یکی از پنهانی ترین چیزهایی که در دانش وجود دارد در انقلاب مثلا علمی وجود داشته به وجود اومدن به اصطلاح مقولات جدیده. من بگذارید من چند تا چیز بگویم.
شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست.
حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد.
اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم.
مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که طبیعیات نگاه میکنید به هیچ وجه طبیعیات محاسباتی نیست و هیچ دلیلی ندارد که بخوان یک جوری به اصطلاح به دنیا نگاه بکنند که به حالت به یک جایی برسن که بتونن چیزی را پیشگویی بکنند. این به اصطلاح نگاه انسان در نگاه دانشمند در طبیعیات قدیم به دنیا دنیا در یک لحظه خاصه.
اصلا تداوم اصلا زمان آن محوریتی که در ساینس دارد در طبیعیات قدیم ندارد. ساینس بیشتر از هر چیزی تحول را دارد بررسی میکند. اگر هم چیزی بگوید مثلاً نگاه میکند مثلاً میگوید اگر سرعت اولیه این باشه عکس بعدی اینطوری میشود. اینکه خود این عکس چه دارد به من میگوید چیزی نیست که ساینتیست درگیرش باشه.
ساینتیست درگیر با تغییرات به دلیل اینکه میخواهد که پیشگویی بکند. چرا؟ برای خاطر اینکه این یک جور وسیله برای کنترل کردن جهانه. شما اگر تمام علت اینکه از تو ساینس تکنولوژی درمیآد این است دیگر. شما توصیفهایی دارید که به شما میگوید که اگر این شرایط را ایجاد بکنید چه میشود در آینده. بنابراین میتوانید آن شرایط را ایجاد بکنید و یک نتیجه واقعی ازش بگیرید.
مثلاً میتوانید یک گلولهای را بگذارید یک جایی باروت بریزید مثلاً پرتابون بهتان یک دانشی هست که بهتان میگوید اگر این الان منفجر بشود این گلوله میرود از آنجا و بعد یک کاری انجام میشود. خب؟ یعنی اصولاً بررسی تحول یعنی این دیدگاه تحولی نسبت به جهانه که ویژگی اساسی ساینس که تو طبیعیات وجود ندارد.
طبیعیات انگار دارد یک عکسی از جهان را در یک لحظه فیکس کرده شما دارید در موردش صحبت میکنید. اینجوری نیست که به گذشته و آینده خیلی ربط داشته باشه. دیدگاه قدیمی.
بله. یک سوال. ساینس ما در واقع پیشگوییها و اینجور چیزها ابزاری هست که چک کنیم ببینیم نظریاتمون درست است یا نه. کسی طبیعیات مثلاً در واقع اینکه میآیید چک میکنید نهانی که مثلاً برای چرا ما اینجوری درستن یا نه؟
اصلاً طبیعیات به آن معنایی که شما فکر میکنید تجربی نیست دیگر. یک مثالی در کتاب ژرژ گاموف دارد خیلی مثال زیباییه برای اینکه حس بحثهای مثلاً فرض کنید یونانی را و فرقش با بحثهای جدید را بفهمید. میگوید که یادم نیست حالا من دقیق خاطرم نیست.
میگوید یکی از بحثهای مورد علاقه در آکادمیهای علوم یونان به مدت شاید مثلاً ۲۰۰ سال این بود که اگر یک گلولهای را یک نفر یک شیئی را در بالای دکل یک کشتی وایسته، کشتی که دارد حرکت میکنه، بعد رها بکنه، شکل هندسی این گلولهای به سمت پایین دارد میآید چیه؟
سهمی بخشی از سهمی هذلولی یا الا. خب؟ یعنی آن مقاطع مخروطی هست، نیست. ژرژ گاموف میگوید که ۲۰۰ سال در آکادمی یونان این بحث با شور و هیجان ادامه داشت و هیچکس نرفت بالای دکل یک کشتی چیزی را بندازه پایین و سعی کند واقعاً بدونه که این چیست. چون اصلاً برایشان مهم نبود که این چیست.
مهم این بود که میتوانند با مبانی عقلی بفهمن چیست یا نه. میفهمید منظورم چیه؟ یک جور تقلب حساب میشود. مثلاً تو جوابشو پیدا بکنی بعداً. اینکه من میتوانم با استفاده از استدلال عقلی درک بکنم که این پدیدهای که دارد اتفاق میافتد چیست یا نه. بنابراین در اصلاً در طبیعیات اینجوری تجربهمحور نیست طبیعیات.
ببینید باز یک چیز یک چیزهایی فراموش شده این است. از نظر تاریخی اصلاً طبیعیات چه بود؟ این واژه فیزیک و متافیزیک را همهتون شنیدید. تو یونان متافیزیک الان مثلاً به کار میبرن یک جوری انگار یعنی مثلاً عالم ماورای طبیعت و اینها بعد میگویند بحثهای متافیزیکی نکن. یک چیزهایی اینشکلی حالا بعضیها تو اینجور بحثهای عوامانه میگویند. متافیزیک یعنی بعد از فیزیک.
یعنی آن درسی که بعد از فیزیک باید بخوانید. یک چنین معنیای میدهد. متا به معنای ماوراء نیست، به معنای بعد. فیزیک میخوندن، طبیعیات میخوندن، بعد میرفتن متافیزیک میخوندن. هدفشون از خواندن فیزیک بیشتر از هر چیزی این بود که اول استدلال کردن را در یک جاهای مخصوص یاد بگیرند که بتونن متافیزیک را بفهمن.
تا قرن نوزدهم ساینس همین حالتو دارد. یعنی مقدمهایه برای اینکه ذهن شما را آماده بکند که یک چیزهای اصلی را در واقع بخوانید و بفهمید. نیوتن یک نامهای را در واقع تو عمرش نوشته به یکی از دوستاش. میگوید تمام این کارهای علمی که من کردم حداکثر فکر کنم دقیقاً این واژه در جملهاش هست.
حداکثر به نظر من ارزشش به اندازه حل جدول کلمات متقاطعه. من این کارها را کردم برای اینکه ذهنم آمادگی پیدا بکند که الهیات را بفهمم. اصلاً احساس اینکه الان کار مهمی انجام شده در نیوتن وجود نداشت. در قرنهای بعد بود که کمکم اینها خیلی چیزهای مهمی شدن. مخصوصاً وقتی به تکنولوژی در واقع منجر شد.
میگوید در طبیعیات تست کردن این است که تو استدلالت صحیح باشه. اینجوری نیست که من بعداً بروم مثلاً آزمایش بکنم. من باید بتوانم با قوه استدلال به ثابت بکنم که باید آنجا یک سهمی وجود داشته باشه، نه حوزه. ثابت استدلال هم لزوماً به کار نمیبریم که مثلاً لزوماً استدلالی نیست همهچیز. طبیعیات که. قرار است اینجوری باشه دیگر.
قرار است یک چیزی مثل فلسفه طبیعی است دیگر. من یک جور در واقع مبانی من، فرض کنید حالا طبیعیات ارسطویی. من یک جور مبانی قرار اینجوری باشه دیگر. قرار یک چیزی مثل فلسفه ی تدریسیه دیگر. من یک جور در واقع مبانی من، فرض کن حالا طبیعیات ارسطویی، من یک جور مبانی عقلی دارم که بدیهیاتم میخواهم ازش طبیعت را در واقع درک بکنم.
مثلاً یک چیزهایی را در واقع بیان بکنم. که اصولاً رابطه ی تست کردن به این معنی که در ساینس وجود دارد واقعاً این طبیعیات نیست. بلکه اهداف، یعنی نگاهها یک جوری که دیگر این است. تو ساینس دقیقاً شما چون اینجوری نگاه میکنید که چیزهایی به دست میآرید که بهتان قدرت پیشگویی میده، بعداً مسئله ی تست پیش میآید.
یعنی من یک چیزی را در واقع دارم که به من قدرت پیشگویی داده، حالا بعد میگویم اِ اگر پیشگویی میکنه، مثل اینکه یک نفر بیاید بگوید من پیشگوام، میگویم خب یک چیزی در مورد فردا بگو. بعد یک چیزی در مورد فردا میگه، ما باید ببینیم فردا بشه، تست میکنیم ببینیم راست میگوید یا نه.
و این دقیقاً اینکه ساینس را میشود تست کرد، این که پیشگویانه است دیگر. یعنی من قواعدی را کشف میکنم که به من قدرت این را میدهد که الان آزمایش ترتیب بدم، اگر این را بگذارم اینجا، اگر اشیاء را به اینجوری ترتیب بدم، یک چنین پدیدهای اتفاق خواهد افتاد. در واقع در این شرایط.
طبیعیات اصلاً اینجوری نگاه نمیکند. طبیعیات یک جوری انگار یک عکس، میگویم یادگاری
دارد از دنیا را نگاه میکند و یک جوری توصیف میکند که عالم چیست. تو طبیعیات باز این مفهوم نزدیک بودن به توجیهات معنایی و اینها وجود دارد.
من اه نکتهای که دفعه ی قبل گفتم که یک چیزی معمولاً فراموش شده این که چقدر تشبیهات ماکسول ضد دیدگاه نیوتونی و لاپلاسی بود و معمولاً شما نگاه میکنید اینها جزو، اینها جزو فیزیک کلاسیک محسوب میشود.
یعنی از نسبیت و مثلاً کوانتومه که دیگر فیزیک مدرنه. هیچکس معادلات ماکسول را از فیزیک کلاسیک بیرون نمیآره. در حالی که بینهایت اینها مهم است. برای خاطر اینکه هویتی غیر از ذرات را در واقع در فیزیک وارد میکند.
و اینکه ما یک جهانی به اصطلاح طبیعیاتی به اصطلاح قدیمی بخواهیم بحث بکنیم، یک جهانی با دو جوهر داریم، نه با یک جوهر. و اینکه این دو تا جوهر با همدیگر تعامل دارند.
این شکلی نیست که در دو تا عالم، یک مقدار در طبیعیات قدیم این هرم هستی که به اصطلاح وجود داشت، بحثی در مورد اینکه چگونه طبقات بالاتر را طبقات پایینتر یا از پایین به بالا تأثیراتی منتقل میشه، واقعاً نبود.
خیلی هر عالمی انگار، اولاً همه چیز از بالا به پایین انگار اتفاق میافتاد، و بعد هم اینکه این عالمها یک جوری خیلی جدای از هم دیگر انگار وجود داشت.
ولی معادلات ماکسول یک جوری واقعاً فیزیک را وارد یک مرحلهای میکند که شما از آن حالت به اصطلاح دیدگاه ذرهای کاملاً خارج میشید، به اضافه ی اینکه یک جور قواعد مثلاً تعاملهای بین امواج الکترومغناطیسی با ماده و اینها را دقیقاً مطرح میکند. من به اشارههای کوتاهی که دفعه ی قبل نشد بکنم و فکر میکنم بد نیست حالا این جلسه در موردش صحبت بکنم.
ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت.
من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست.
چون با سرعت نور، سرعت حد حساب میشود در نسبیت و زمان وابسته به سرعته، بنابراین چیزی که با سرعت نور حرکت میکنه، به هیچ وجه در احساسی از به اصطلاح طی شدن زمان ندارد. یعنی اصلاً زمان برایش معنی پیدا نمیکند. بنابراین مثلاً شما اگر یک موجودی برای مثلاً فرض کنید یک موج الکترومغناطیس را هوشمند در نظر بگیرید، تصوری از زمان نباید داشته باشید.
و چیزی که ما انتظار داریم از عوالم مثلاً عالم مثل این است که این نیست که من از مثلاً اعداد را به عنوان موجودات مجرد که تو عالم مثل شاید هستن، وقتی اعداد را من درک میکنم، با عدد را به عنوان یک موجود زمانمند درک میکنم. من در یک لحظه ی خاصی مثلاً به دو دارم فکر میکنم.
مهم این است که خود آن هویت در زمان واقع نیست. من که من آن را در زمان نمیبینم. این یک چیزی است که معمولاً من به چند نفر سعی کردم این را توضیح بدهم که امواج الکترومغناطیس اگر اینها هوشمند باشن، زمان برایشان معنی نداره، میگفتند خب ما مثلاً عضو الکترومغناطیس را در زمان درک میکنیم دیگر. یعنی اصلاً این ربطی ندارد.
من همه چیزو در زمان درک میکنم. ذهن من اینجوری است. من در زمان واقع شدم، همه چیزو تو زمان میبینم. حتی عالم مثل را هم اگر بخوام، وصل بشوم به عالم مثل که یک ادراک کلی پیدا بکنم، در یک زمان خاصی دارم این کار را میکنم. یعنی یک جنبه تاریخی پیدا میکند کار من.
ولی این معنایش این نیست که عالم مثل در زمان واقع شده. این آنها وقتی میگفتند این خارج از زمانه، منظورشون این نبود که در زمان درک نمیشود. خودش یک هویتیه که انگار زمان برایش معنی ندارد. یکی به اضافه یک مساوی با دو، یک قاعدهای نیست. من ممکن است این را در یک زمان خاصی درک کنم یا بنویسمش.
ولی آن یک قاعدهایه که خارج از زمان وجود دارد. بگذارید من به عنوان مثال اینکه بگویم چه جوری، اینها حالتهای چیز داره، نمیخواهم یک ادعایی بکنم که مثلاً فرض کنید عالم الکترومغناطیس یعنی عالم مثل.
که دارم میگویم که شما فیزیک مدرن که میخونید، فیزیک مدرن به نظر من از ماکسول شروع میشه، فیزیک مدرن به نوعی در واقع دلالتهایی داره، دلالتهای فلسفیای دارد که بیشتر شبیه فلسفه قدیمه تا فلسفه مثلاً فرض کنید فیزیکالیست قرن ۱۸.
بیشتر شبیه، نه اینکه، من دارم شباهتها را میگم، نه اینکه بگویم دقیقاً این دلالت، ثابت میکند که مثلاً آن حرفهایی که آنها میزنند درست است. یک مثال خیلی ساده که الان یک مشکل به اصطلاح فلسفه، ببینید فلسفه ریاضی مشکلات خیلی اساسیای دارد.
یکی از آن مشکلات فلسفه ریاضی هم این هویت مثلاً موجودات ریاضیه.
آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند.
وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم.
نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مشکلشون این است که اگر شما میگویید عالم مثل وجود داره، عالم مثل چیه؟ و به فرض میگویید چیه، باید به ما بگویید اگر موجودیت فیزیکی نداره، مثلاً یک چیز غیر فیزیکاله، آنوقت چه جوری روی ذهن من باهاش میتواند در ارتباط باشه؟
دقت میکنید؟ مشکل فلسفی عمده دیدگاه افلاطونی این است که چه جوری ارتباط بین عالم مثل و عالم ذهنی من، من که یک موجود فیزیکیام، یا شما مثلاً باید مثل قدیمیها فکر کنید که خب من اصلاً موجود فیزیکی نیستم. من روح من مثلاً یک در عوالم دیگر هم حضور دارد و میتواند ارتباط برقرار بکند و از این حرفها.
خب این از نظر تطابق با فیزیک به نظر میآید که خیلی چیز نیست. یعنی دیدگاههای با دیدگاه فیزیکالیستی، یک نفر باید ارتباطات دینی پیدا بکند و مثلاً به ماورای طبیعت قائل بشود. که در فلسفه ریاضی مثلاً مد نیست. حالا بعضیها واقعاً همینجوری نگاه میکنند ولی یک عده سعی میکنن، آنهایی که افلاطونی هستند، بگویند که برای میراثی میشود به نوعی برطرف کرد.
من میخواهم یک چیز خیلی ساده بگویم. شما فرض کنید من بیام بگویم که اصلاً در عالم مثل، اینها واقعاً من هر دفعه از این حرفها میزنم این مشکل پیش میآید که دارم یک چیز دقیقی نمیخواهم بگویم. آدم ما ذهنمون عادت کرده از تخیل و از چیزهای غیردقیق انگار یک جوری فاصله بگیریم.
بیارزشه. یعنی یک چیزی، یک جملهای از ویتگنشتاین هست میگه، میگوید چیزی را که به دقت نمیشود بیان کرد، اصلاً نباید در موردش حرف زد. خب این فاجعهست واقعاً. نباید اصلاً حرف زد دیگر کلاً. هیچ چیزی را به نظر من نمیشود به دقت بیان کرد.
بگذارید من یک پیشنهاد خیلی ساده میخواهم بکنم برای اینکه بفهمید که این بحثها یک جوری ممکن است راهگشای یک چیزهایی باشه. حالا ممکن است یک روزی دقیقتر بشود. شما بیاید فرض بکنید که اصلاً من رسماً ادعا بکنم که در که عالم ریاضیات در واقع یک عالم مثلاً الکترومغناطیسه. خب؟ و مثلاً میخواهم اعداد را توضیح بدهم.
بگذارید فرض بکنم که مثلاً وقتی در مورد عدد یک دارم فکر میکنم، اصلاً یک چیزی نیست به غیر از مثلاً فرض کنید که، امیدوارم ببینید که پاشم دستم را گچ بگیرم. خب نه. یک فرض کنید من بگویم که یک یعنی این. یعنی یک مثلاً میدان مغناطیسی و یک چنین چیزی، یک لوپ اینشکلی در یک میدان مغناطیسی، یعنی یه، مثلاً دو مثلاً یعنی هستن، چیچی؟
خب، بعد بگویم قواعد جمع یعنی مثلاً این میدانها کنار هم قرار میگیرند و مثلاً یک چیزی میسازن. خب، یک بارهای الکترومغناطیسی مثلاً با یک نظمی اعداد را میسازن و خیلی از هویتهای ریاضی را ممکن است بشود با یک ساختارهای ساده فیزیکی توجیه کرد. خب؟
بعد هم ادعا میکنم که خب تو ذهن من پر از الکترون و چیزهای الکترومغناطیسیایه. من وقتی دارم دور را ادراک میکنم، یعنی یک جای ذهن من که آن دور دارد تصور میشه، یک جریان الکتریکی ایجاد میشود که یک چنین مثلاً لوپهایی تشکیل میشود و من وصل میشم به عالم مثل. خب؟ به همین سادگی.
یعنی تو ذهن ذهن من به دلیل اینکه ویژگی الکتریکی دارد و امواج الکترومغناطیس توجیه میکند در اثر حرکت چیزهای الکتریکی، به نوعی یک سری اشکال و مثلاً فرمهای الکترومغناطیس آنجا حالا هرچقدر که میخواهد ظریف و ضعیف تشکیل میشود و ادراک کردن این فرمها و مثلاً رابطهای که با همدیگر دارند به معنای فهمیدن ریاضیاته.
یعنی من با ذهن من لازم نیست که الان من از غالب علم روز خارج بشم، مثلاً معتقد به روح و نمیدانم مثلاً چیزهای ماورایی بشوم. خیلی ساده میتوانم بگویم که چون ذهن من یک ویژگی این و بعد اینکه ببینید این امواج این مثلاً فرمها یونیورسال هم هستند دیگر. یعنی تو ذهن من با ذهن شما فرقی ندارد.
یعنی این دویی که من میفهمم با دویی شما تفاوتی ندارد. واقعاً این مثل اینکه این واقعاً یک دو بیشتر در عالم نیست. یک چیزی یک یک چیز خیلی مهم در مکانیک کوانتوم که واقعاً عجیبه برای من که چرا تو کتابهای درسی این دلالتهای عجیب و غریب مکانیک کوانتوم نمیآید.
عجیب که برای خاطر اینکه حواس مردم پرت نشود دیگر. ببینید یکی از نتایج منطقی نظریه کوانتوم این است که مثلاً شما وقتی به مرز ذرات میرسید تو جهان لاپلاسی هر ذرهای ممکن است با ذره دیگر فرق داشته باشه. میدانید منظورم چیه؟ هویتها یک جوری هر چیزی برای خودش یک انگار شیئیه. اصلاً مکانیک کوانتوم اینجوری نیست.
یعنی یک از نظر فرمالیسم مکانیک کوانتوم شما انگار یک دانه الکترون بیشتر در عالم ندارید. یعنی وقتی یک سیستم کوانتومی را شما به طور فرمال بیان میکنید، اینکه این الکترون و آن الکترون ندارم. یعنی طبق یک قضیهای اگر هر دو تا ذرهای مثلاً فرض کن الکترون را با همدیگر در عالم جابهجا بکنم تو یک سیستم، آن سیستم همان سیستمه.
هیچ تفاوتی بین دو تا ذره بنیادی نیست. دقت میکنید؟ یک جوری مثل اینکه من مثلاً در اینجا که خیلی واضحتر، میتوانم بگویم اصلاً من نمیتوانم بگویم که الان من این دویی که ادراک کردم دویی منه. چون این هم جزو بحثهای به هر حال فلسفیه دیگر. آیا من ریاضیاتی را من دارم درک میکنم همان ریاضیات ذهن شماست؟
با توجه به ابهامهایی که ما تو تصوراتمون داریم اینکه اگر یک عالم مثل وجود دارد داشته باشه خیلی ما باید به طور ثابتی آدمها ریاضیات را درک بکنند در حالی که ممکن است اینجوری نباشد. من میخواهم بگویم این همین بحثها اینکه مثلاً فرض کنید من هویت دیگهای توسط معادلات ماکسول بیان شده اگر دلالتهای فلسفیشو دقت بکنید ممکن است بعضی از مشکلات فلسفی کلاً قابل حل باشه.
چیزهایی که نمونهاش این مسئله دوآلیسم دکارتی که روح و ذهن اصلاً آنجا حرف از جسم و ذهنه و اینکه شما دکارت به وضوح این را بیان میکند که خب ما یک جسم داریم و یک ذهن داریم و این ذهن و جسم قواعد مختلفی دارند. جسم امتداد داره، ویژگی هندسی داره، ذهن ندارد و الی آخر.
همیشه به دوآلیسم دکارتی این ایراد گرفته میشود که اگر اینطوریه دو تا جوهر مختلف در انسان وجود داره، یک جسم و ذهن، اینها چگونه با همدیگر تبادل دارن؟
و اگر من حالا بیام بگویم که یک بخشی از آن ذهن وقتی که دکارت دارد میگوید چیزی که جسمانی نیست، مثلاً فرض کن یک هویت در نوع هویت حالا الکترومغناطیسیه، به راحتی میتوانم طبق قوانین فیزیک بگویم اینها چگونه با همدیگر میتوانند تعامل داشته باشند.
به نظر من این خیلی مهم است که این را درک بکنیم که ۱۰۰ و نزدیک بیشتر از ۱۰۰ ساله که دیگر در فیزیک یک هویت وجود نداره، یک جوهر وجود ندارد. ولی اینکه یعنی میدانها، میدانها واقعاً دیگر ذره نیستند و بعد بر ذرات که اصلاً کلاً زیر سوالن.
یعنی ما بعداً تو مکانیک کوانتوم شما میبینید آن چیزهایی که ما فکر میکردیم ذرهان و میشناسیم، آنها مثلاً خیلی ذره نیستند. یعنی هرچه پایینتر میریم اصلاً این هویتها یک جوری با همدیگر تمایز بین ذره و موج و اینها دارد از بین میرود. باز بگذارید یک دلالت من یک تأکید زیادی کردم به دلیل علایق شخصی که خودم دارم.
این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید
در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر در عالم قائل باشند دقیقاً پدیده این انتنگلمنت جوهر سوم را هم وارد کار کرد بنابراین شباهتش باز به آن طبقات عالم جسمانی و مثلاً عالم مثال و عالم عقول حالا به هر اینها این در فلسفههای مختلف نگاه بکنید این طبقهبندیش اسمهای مختلف دارد عالم مجردات میگویند در عرفان ما ناسوت و ملکوت و جبروت میگویند ملکوت عالم مثال یا مثلاً عالم دوم جبروت عالم سومه و. من در حقیقت اشاره کردم برای خود من خیلی خیلی جالب است که در حتی عرفان به معنای مثلاً یونانیاش مثلاً در آثار فلوطین
مخصوصاً چقدر در مورد اینکه خود این طبقات چه لایههایی دارند بحثهای جالبی هست کلاً یکی از وظایف فلسفه و عرفان قدیم این بود که این هرم را خیلی قشنگ توصیف بکنند فقط به همین اکتفا نکنن که مثلاً سه جوهر در جهان وجود دارد هیچ حسی دارید که چگونه این چیزها را در من که کاملاً فکر میکنم از نظر علمی به جایی رسیدیم که یک تصوراتی این شکلی داریم پیدا میکنیم آنها چگونه اینها را میفهمیدن.
و طبقات طبقهبندی میکردند چه چیز بدیهی وجود داشت برایشان که مثلاً باید سه تا جوهر در عالم حداقل داشته باشه این برایشان بدیهی بود ها یعنی واقعاً اگر ببینید همین سکوتش یا شاید تعجبش ها تا
یک جور عادتهای ذهنی عجیب و غریب دارید واقعاً آدمهای نرمالی نیستید به یک معنایی یک یونانی بیاید ذهن شما را به اصطلاح تجزیه تحلیل بکند احساس میکنید که اینها چقدر مثلاً موجودات عجیب و غریبی هستند این همان فراموش کردن اونتولوژی هست دیگر اینکه ما مثلاً وقتی قانون میشنویم کسی سوال نمیکند قانون چیست کجا کجاست هویتش چیست چه جنسی دارد اینکه به راحتی.
کسی که مثلاً در قبل از این دوران مدرن زندگی میکرد خب مثلاً من اجسام را نگاه میکنم بعد نگاه میکنم میبینم فکر من هم معانی وجود دارند این در عالم معانی وجود دارند مثلاً ذهن وجود دارد نمیدانم من احساساتی دارم و باید طبقهبندی این را خب احساسات را میگویند از
نوع جسم نیست مثلاً نه سنگینی دارد نه نمیدانم میشود لمسش کرد پس این تو یک عالم دیگر قرار دارد به طور بدیهی ها یعنی کل چیزهایی که درک میکردند همه از نظرشون رسمیت داشت وقتی وجود دارد یک جاییه.
دیگر ببینید یک خیلی خیلی سادهست که وقتی میگویید من این احساس را دارم که احساس اینجا وجود دارد وجود داشتن را برای هر چیزی که صرف بکنید باید بگویید این در کجا وجود دارد چه جنسی دارد همه چیز واضح است از نوع جسم نیست و از نظر اگر دکارت الان زنده بشود و ببیند که یک عدهای به دوآلیسمش ایراد میگیرند اصلاً تعجب میکنند که اینها چقدر آدمهای احمقی هستند میگوید سادهترین چیزی بود که
من گفتم که جسم و ذهن با هم میگوید فرق دارند دیگر جسم چیست توصیفهای جملههای دکارت هم بخوانید به عنوان بدیهیترین چیز. خب جسم این است این ویژگیها را دارد ذهن این ویژگیها را ندارد یک ویژگیهای دیگهای دارد پس این دو تا یکی نیستند دیگر دو تا جوهر متفاوت ما یک جور عجیبی فکر میکنیم واقعاً جدی میگویم اگر این عادت محض بشود یعنی یک خورده این عادت عجیب و غریب را کنار بگذارید یعنی همین حالت را داشته باشید چیزی وجود دارد ریاضیات وجود دارد قوانین ریاضی وجود دارند قواعد ریاضی وجود دارند الان ما همه چیز را داریم هر چیزی به غیر از عالم اجسام را یک جوری یاد گرفتیم میگوییم.
خب اینها در ذهن وجود دارند قوانین فیزیک در ذهن وجود دارند بعد در عالم بیرون از ذهن من دارند حکومت میکنند یعنی چه آخه این حرف؟
بفرمایید من فکر میکنم که در واقع این چیزی که شما در مورد مخاطب به ذهن دارید این است که مثلاً ریاضیات یا مثلاً اصول ریاضیات اینها یک سری چیزهاییان که مثلاً دو اینها یک مفهومان که اینها یک مینیموم دارند از بودن مطلق. مثلاً اینها یک مفهومان برای اینکه ما بتوانیم اینها را داشته باشیم یک مقدار میخواهیم.
مثلاً وقتی میگوییم دو یک مقدار میخواهیم. اینها همانطوری که مثلاً محبت مثلاً یعنی دو یک مفهوم ذهنیه آن چیزی که در عالم وجود دارد مصداق هست. من فکر میکنم که اینها وجود دارد مصداق ولی قوانین ریاضیش، قضیههای ریاضیش، قانونهای فیزیکیش اینها در عالم دارند حکومت میکنند.
قوانین دارند در عالم مثلاً یعنی من هم نباشم، الان انسان نباشه، منظومه شمسی وجود نداره، مثلاً این نظم وجود ندارد. اگر من معتقدم که regularity در عالم وجود داره، به نوعی دارم میگویم که یک قاعدهای انگار در عالم وجود دارد که دارد حاکم بر آن حرکات. در عالم فیزیکی، ببینید این احساس آدمهای قدیمی اینجوریه، وقتی دارند در مورد مثلاً حتی نیوتن، وقتی دارد در مورد قوانین فیزیکی صحبت
میکنه، دارد کشف انجام میده، نه اینکه چیزهایی که تو ذهنش هست را مرتب میکند. یعنی در عالم یک قواعدی وجود دارد که به عالم نظم داده، من دارم آن قواعد را کشف میکنم. بنابراین اگر من نباشم، آن قوانین وجود دارند. دقت میکنید؟
یعنی یک یک چیزهایی کلی وجود دارد. بعد به اضافه اینکه شما وقتی که همین الان وقتی میگویید که دو در ذهن من وجود داره، این خود این ذهن شما چیه؟
این احساس آدمهایی که در قدیم زندگی میکردند که در وجود من، من وقتی در دور تو ذهن من آن مفهوم کلی به وجود میآد، یعنی من به با یک عالمی که آن مفهوم کلی در آن هست، ارتباط دارم.
من ۲+۲=۴ را خلق نمیکنم، کشف میکنم. یک جایی هست، انگار من وصل میشم و آن را میبینم. ببینید، هر چیزی که شما در مورد دیدن حقایق مجرد و بحث کردن در مورد حقایق مجرد بگید، شبیه دیدن از نظر قدیمیها شبیه دیدن عالمه.
یعنی اگر من مثلاً فرض کن ۲+۲=۴ را به این معنی درک میکنم، مثل اینکه دارم در یک جهانی آن را میبینم، درستش را. دقت میکنید؟ ما یک یک عادتی داریم که یک چیزهایی را احساس میکنیم وجود دارند و یک چیزهایی هم در ذهن ما وجود دارد و این یک جوری میبنده پرونده را که خود ذهن چیه؟
وجود داشتن در ذهن چیه؟ یکی از مهمترین بحثهای فلسفه اسلامی درباره وجود ذهنیه. وجود ذهنی چیه؟ خب، دارم میگویم دو در ذهن من، مفهوم کلی در ذهن من وجود داره، تمام شد. خب، چه چیزی تمام شد؟ این تازه شروع شد دیگر. شما را به تو ذهن چیه؟ وجود ذهنی چیه؟ یک هویتی در عالم هست، به اسم ذهن، ادراک.
این همه اینها را ما کلاً فراموش کردیم. یعنی یک جوری، نه اینکه یک صحبتی در این جلسات روانکاوی که در دانشگاه تهران دارم کردم در مورد، آخرین جلسهای که در مورد فروید بود و انتقاد از نظریه فروید، فکر میکنم صحبت ایده خوبی در آن هست.
اینکه مقدم بودن روانکاوی یا فیزیک که reduction از روانکاوی به فیزیک باید انجام بشود یا برعکس. من نمیخواهم آن حرفها را تکرار بکنم، ولی فکر میکنم اگر مثلاً آن صحبتها را گوش بدهید یک مقدار ببینید من یک نکته به نظر خودم مهم بگویم. باز از دلالتهای مکانیک کوانتوم. شما، شما در جهان لاپلاسی، هویتهای واقعی که دارید ذراتان.
و هر چیز تحت عنوان سیستم، هر چیزی تحت عنوان مثلاً غیر ذرات، به نوعی هویت باز ذهنی دارند و خب دیگر در مورد وجودش هم باید بحث کرد. یعنی من وقتی مثلاً فرض کن از یک میز صحبت میکنم، این میز واقعاً وجود ندارد. چیزی که در عالم وجود دارد یک سری ذراتان. خب؟
حالا این ذرات را من مثلاً فرض کن به اسم، این مجموعه از ذرات را انگار دورش، مثل اینکه شما یک جهانی دارید، یک جهانی از نقطهها مثلاً در صفحه پخش شده. حالا میتوانید دور بعضیهاشون یک به دلخواه ترسیم کنید. به دلخواه خودتان میتوانید دور بعضیهاشون یک خطی بکشید بگویید این یک یک میز است.
یک معنا ندارد اینکه یک میز است. آن تعداد زیادی ذرهست در واقع. متوجه هستید؟ تنها چیزی که میتوانم بهش اطلاق یک بکنم، یک ذرهست. وضعیتش دیگر حالت ذهنی پیدا میکند دیگر. این افراز کردن جهان به اشیاء واقعی نیست در جهان لاپلاسی. متوجه منظورم چیه؟ آن چیزی که واقعی در جهان وجود داره، یک مجموعهای از ذراتان.
حالا من ذهن من میآید این مجموعه ذرات را اسمش را میگذارد میز، اسم آن مجموعه ذراتی که آنجا هست را اسمش را میگذارد صندلی و جهان را میشود جورهای دیگهای هم افراز کرد. یعنی مثل اینکه من یک مجموعه نقاط دارم، حق دارم که از توشون یک مجموعههایی تشکیل بدم، اسم برایشان بگذارم. واقعیت فقط آن ذراتان.
بقیهاش ساخته ذهن ماست، مثلاً این افرازها. اصلاً دیدگاه مکانیک کوانتوم نسبت به جهان اینجوری نیست. یعنی وقتی شما حرفی حرف از یک سیستم میزنید، یک سیستم، این سیستم هویت دارد تو مکانیک کوانتوم. هویتی غیر از ذراتی که تشکیلش دادن. دقت میکنید؟
یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه.
من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان.
من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل نشده بلکه یک هویت گلوبال دارد.
این مشکل را شما در جهان لاپلاسی نمیتوانید بگویید که زبان چیزی است که در عالم خارج وجود دارد. زبان یک چیزی است که فقط در ذهن ما وجود دارد. تمام زبان جهان را افراز میکند. اشیاء جهان را هم یک شکل میدهد دیگر. مثلاً این میز، این صندلی، همینطور من اسم میذارم و یک مجموعه ذراتی را به یک اسمی میخوانم.
در خود عالم فقط ذرات وجود دارد و این کار یک کار کاملاً ذهنیه، تحمیل شده به جهان. اصلاً تو مکانیک کوانتومی اینجوری نیست. اینجوری نیست که جهان از یک سری ذره تشکیل شده یا حالا موج تشکیل شده.
سیستم هویت دارد. یعنی وقتی که یک من از روی شیء انگار دارم صحبت میکنم به عنوان یک سیستم، این واقعیت این ذرات با همدیگر یک هاله ای هم دورشون هست که بهشان یک هویت مستقل میدهد به عنوان یک مجموعه.
این اصلاً تو مکانیک لاپلاسی وجود ندارد. حالا مدام دارم یک ارجاعاتی میدهم به بگذارید کوتاه بکنم این حرفها را. یک چیزهای جدید بگویم به دلیل اینکه اینها در واقع همش یک جوری تکمیل و تاکید کردن روی چیزهایی بود که دفعه قبل گفتم و جا مانده بود.
خب، بگذارید من یک اشارهای شبیه آن بحثی که تو این جلسه دانشگاه تهران کردم بکنم که این خیلی اینجوری نگاه کردن راحتتره.
خواهش میکنم. از کدام مردم به تو افراط که مشکل نشان میده؟ اجسام؟ از چه جمله شما داشتید؟ در فلسفه قدیم مثلاً عالم عالم اجسام، عالم مثلاً من موجودات جسمانی هست، عالم مثال هست. همه میگویند.
بدیهی است در قدیمیها اصلاً این حرفها را کسی بحثی ندارد تو اینکه مثلاً عالم مثال وجود داره، عالم عقول وجود دارد. آن هم عالم مثال، من، من، ببین منطق در عالم منطق حاکمه. مثلاً اینکه جمع نقیضین غیرممکنه، یک قواعد منطقی داریم در جهان. نه تو ذهن، من تو جهان اینجوری است.
واقعاً این وقایعی که تو عالم اتفاق میافتد انگار از یک قواعد کلیان و آن منطق یک جایی در هرم دارد. بالاهای عالم مثلاً عقوله. بنا به مثلاً تقسیمبندیهای فلوتین در آن عالم سوم یک جایی مثلاً آن خیلی خیلی بالا عالم قواعد منطقیه که به همه قوانین مثلاً قواعد یک جوری حاکمه، به ریاضیات هم حاکمه. در سه تا عالم واضح تقسیمبندی وجود دارد.
عالم جسم هست، عالم مثال هست و عالم مثلاً مجردات، عقول مجرد، مثلاً سماوات، حالا هزار تا اسم برایش میذارن. حالا در مورد مثل افلاطونی مثلاً در این تقسیمبندی میشود مثلاً همان عقلانی که شما میگید؟ این عالم همینطوری خیلی وقتی حرف از عالم مثل افلاطونی میزنیم، در این تقسیمبندی سهگانه فکر کنم باید یک ناحیهای تو ناحیه دوم و سوم مشخص بکنیم.
چون مثلاً فرض کنید مفاهیم کلی مثل زیبایی یا عدالت در عالم مثل وجود دارد. من فکر میکنم که بنا به تقسیمبندی مثلاً فلسفه اسلامی اینها جزو عالم سوم هستن، نه عالم دوم. ولی همینجوری که من الان توصیف کردم، شما ممکن است هویتهای عددی را تو عالم دوم دوبارهش بگردید.
ولی فکر میکنم اصولاً عالم مثل بیشتر به عالم سوم میخورده تا ولی افلاطون به نظرم تقسیمبندی سهگانه هست. افلاطون مولانا که شما میگویید مولانا که اصلاً مولانا که آقا این چیزها همه معتقد بودن. اصلاً ببین بدیهیترین چیز از نظر آدمها اینکه چند حداقل اینکه دو تا جوهر وجود دارد مثلاً جسم و ذهن و اینها که اصلاً واضح و مبرهنه برای همه.
الان یک جورهایی یک جور عجیبی نگاه میکنیم. یعنی ما الان به خودمان حق میدهیم که هر قضیهای را الان تو همان دوره هم فکر کرد و بعدش هم در موردش فکر کرد. چرا؟ به موجودات مجرد معتقدند. یعنی اینجوری نیست که نه به عالم مثل به آن معنای افلاطونی که مثلاً عدالت وجود دارد معتقدن.
ولی نه اینکه خیلیها معتقد به حرفهای افلاطون نیستند. و نه اینکه این تقسیمبندی جوهرهای متفاوت را قبول نداشته باشند. بدیهیه که جوهرهای چندگانهای در عالم هست. اصلاً این ارسطو و غیر ارسطو ندارد. ما هیچ آدمی در قبل سال آخر نمیبینید، در واقع سال آخر که به وجود جوهرهای مجزا متفاوت قائل نباشند، حتی اگر بخواهد مذهبی نباشند، مثلاً به خدا معتقد نباشند.
ولی مفهوم جوهر را وقتی میفهمه، بدیهیه
که جوهرها یکی نیستند، مثلاً چند نوع جوهر در عالم وجود دارد. اصلاً این مفهوم جوهر، مفهوم ساینتیفیک نیست. یکی از مقولههای حذف شدهی طبیعیات قدیم، مفهوم جوهره. میگوید یک کتابی هست دکتر عبدالکریم سروش ترجمه کرده، خیلی کتاب خوبی است. برای اینکه یک کتاب فلسفه علمه که یک جوری مثلاً حالا یک دیدگاههای ریز، یک چند تا کتاب فلسفه علم هست، اینها کتاب درسی دانشگاهه.
یک چیزهایی را میگویند دیگه، مثلاً بحثهای متداول فلسفه علم را میکنند. بعضی از آدمها کتابهای خاصی نوشتن، کتاب درسی نیستند ولی یک یک چیز خاصی را در مثلاً در مورد علم بررسی کردند. من یک بار یک کتابی را معرفی کردم، نمیدانم یک بار دیگر اسمش را ببرم.
یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی.
اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند.
در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ارجاعات جالبی که میگوید. این کتابی که الان میخواستم معرفی کنم آقای سروش ترجمه کرده، اسمش هست مبادی مابعدالطبیعی علم تجربی یا یک چنین چیزی.
اسمش را که درست یادم نبود، نویسندهاش را یادم، نویسندهاش آدم معروفیه. در هر صورت سروش ترجمه کرده، ممکن است تو بازار هم باشه. متمرکز روی این مسئله تغییر مقولات از دانش قدیم به دانش جدید. یعنی این را خیلی روش تأکید میکند که اصلاً مقولههای علم فرق کردن. جوهر و عرض و نمیدانم کم و کیف و اینها دیگر نداریم.
اصلاً اهداف آن دانش با اهداف این دانش فرق میکند. بگذارید من یک نکتهای بگویم که باز به نظرم نکته مهمی است. اینکه ما در قرن بیستم تحولات نسبیت و کوانتوم و اینها را بگذارید کنار، یک واقعاً یک تحول عمده تو نگاه انسان به جهان به وجود اومد، این به چیزی است که بهش میگویند لینگوئستیک ترم، یعنی اینکه به اهمیت زبان بشر توجه کرده.
در دوران قدیم یک جوری زبان موضوع فلسفه نبود. خودشان در مورد عالم بحث میکردند. اینکه در بحث ما در مورد عالم، زبان خودش واسطه است و مهم این واسطه را بشناسیم و خیلی از چیزهایی که ما در عالم میبینیم، نتیجه زبانه.
این چیزی است که در قرن بیستم خیلی بهش توجه شده، در حوزههای مختلف، یعنی فقط در فلسفه نیست. تو فلسفه شاید بیشترین شهرت را برای توجه دادن به زبان ویتگنشتاین دارد. دو دوره، دو تا نظریه در مورد زبان دارد که کاملاً ضد همدیگر هستند و هر دوتاشون به شدت تأثیرگذار بودن و الان معمولاً حرفهای ویتگنشتاین که میشه، میگویند ویتگنشتاین متأخر، ویتگنشتاین متقدم.
دو تا فیلسوف اصلاً بهتان ویتگنشتاین انگار وجود دارد. برای اینکه کاملاً دو تا نظریه متفاوت در دو دوره عمرش داشته که اه اینجوری هم نیست که خیلیها آن راسل به همان نظریه اول ویتگنشتاین علاقه داشتن و نظریه دومش را کاملاً مهمل میدونستن. ولی نظریه دومش الان تأثیرگذارتر بوده.
من یک چیز خیلی جالب این است که یک بار یک نفر از دانشجوهای فلسفه از کانادا آمده بود، میگفت که یک جایی اه شاید تو اینترنت رأیگیری شده، نمیدانم. میگفت که ۱۰ تا کتاب فلسفی که هر آدمی که فلسفه میخواهد یاد بگیرد باید خوانده باشه را اه مثلاً تعیین کردن، هر دو تا کتاب ویتگنشتاین در آن بود. یعنی هم آن کتاب رسالهاش، هم کتاب پژوهشهای فلسفیش.
نمیتوانید شما فلسفه را خوب بفهمید مگر این دو تا نظریه ویتگنشتاین را باید فهمیده باشید. ولی اینکه جفتشون با همدیگر تعارض دارند. ببینید این اه چیزی که من میخواهم بگویم این است که الان من به مناسبتهای مختلف این را روش تأکید کردم که ما شناختمون نسبت به حالا مباحث نظری در فیزیکهای دوم خیلی این موضوع را در واقع روش تمرکز میکنیم.
شما نمیتوانید بدون واسطه زبان به جهان نگاه کنید و چیزی را درک بکنید. دقت میکنید؟ حتی شما دانش فیزیکتون هرچقدر میخواهید فرمال بنویسید، آخرش وقتی میفهمید که یک نفر انگار با زبان آدمیزاد دارد بهتان توضیح میدهد.
من میخواهم تاکید بکنم که همین زبانی که الان ما داریم باهاش صحبت میکنیم، به نوعی انگار تنها واسطهایه که ما برای ادراک داریم ازش استفاده میکنیم. شما محاله به یک آدم یک بچه بتوانید یک زبان فرمال یاد بدهید. میدانید منظورم چیه؟ یعنی حتی بین ساینس، یعنی علم دقیقه، ادراک من از خود ساینس هم واسطه زبان و روزمره را خودش دارد.
یعنی شما دانش را به هر حال دلالتهای مثلاً اینکه نیوتون چه گفته، درست است ممکن است نهایتاً بتوانید این را به صورت فرمال بنویسید، ولی درک کردن این دلالتهای نظری من میتوانم یک زبان فرمال یاد بگیرم و یک محاسباتی بر اساسش انجام بدهم. ولی چیزی به عنوان معنی ازش درک نمیکنم، دلالتی برای من ندارد.
اگر من بخواهم بگویم که ساینس یک دلالتهایی دارد در مورد جهان، باید در موردش حرف بزنم و این حرف باید یک جوری در قالب زبان روزمره قرار بگیرد. این را حالا بیاورید با این بحث تکثیر شدهای که تقریباً تو زبانشناسی وجود داره، تو گرامر یونیورسال وجود داره، به نوعی انگار یک زبان مادر یونیورسال برای انسان وجود دارد که ذاتیه.
نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم.
خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم.
اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه.
این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این یک جوری آدمها احساس میکنند که یک زبان علمی، یک زبان مستقلیه و خودش دلالتهایی داره، اصلاً اینجوری نیست. این حرفیه که این اصطلاح معروف ویتگنشتاین، تو دوره ویتگنشتاین متأخر، بازی زبانیست. از نظر ویتگنشتاین دانش، هر نوع دانشی، یک حوزهای از بازیهای زبانیست که ما در آن شرکت میکنیم. که هیچوقت نمیتواند استقلال خاصی داشته باشه، اهمیت خاصی داشته باشه.
من بازی اخلاق دارم مثلاً، بازی فیزیک دارم، بازیهای دیسیپلینهای علمی برای خودشان یک بازیهایی هستند و آن این اصطلاح بازی را به یک معنای خاصی به کار میبرن. ولی چیزی که من به نظرم تو قرن بیستم خیلی بهش توجه شد این است که ما بیشتر از اینکه انگار عالم فیزیکی زندگی بکنیم، تو زبان داریم زندگی میکنیم.
در یک عالم درونی داریم زندگی میکنیم و این زبان یک جوری ما را محصور کرده طوری که هیچ ادراک خارج از آن نمیتوانیم پیدا بکنیم و اگر قبول بکنیم که این زبان یک جوری ذاتی هم هست، به نظر من این دلالتهای خیلی مهمی دارد. به شدت نزدیکتر به آن دیدگاههای عرفانی. اصلاً زبان انگار در عالم خارج وجود داره، من فکر میکنم.
من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست.
و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند.
هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت تحقق پیدا کردهی یک معناییست. خب؟ آنجا فکر کنید تو آن عالم معنا واقعاً زبانی وجود دارد. در واقع قواعد و قوانین کلی که به عالم دارند حکمفرمایی میکنند. دقیقاً ببینید این صورت وقتی میگوییم در واقع همان واژه فرم به زبان انگلیسیه دیگه، نه؟ ما یک عالمی از فرمها داریم.
فرمهایی که آن معانی را در واقع تو خودشان جا دادن. دقیقاً تو این عالم فرمها و این صورتهاست که ریاضیات خیلی خوب عمل میکند. ریاضیات یک چیز صوریه، یک چیز فرماله. یعنی آن چیزهایی که آن بالا هستن، آن قواعد کلی که این پایین دارند ظاهر میشن، به دلیل وجود آن قواعد کلی اینجا ما یک نظمی در به وجود اومدن این صورتهای فرمالی میبینیم.
دانش میتواند توسط ریاضیات این نظم صوری که در عالم هست را به خوبی توصیف بکند. بدون اینکه پی ببره که این نظم چگونه به وجود میآید. دقیقاً کاری که دانش میکند همین است. ریاضیات به این دلیل مهم است و موفقه، به خاطر اینکه دقیقاً این دانش صوریه و به درد میخورد که تو کف آن هرم، آن صورتها قرار دارند.
آن فرمهایی که آن معانی و مثلاً چیزهای کلی از آن بالا انگار به این صورت تجلی کردن. ما ریاضیات را برای توصیف خوبی از این لایه پایین میتوانیم استفاده بکنیم به دلیل اینکه اصلاً ریاضیات همین است. ریاضیات آن دانشیه که صورتها را انگار بیان میکند و رابطه بین صورتها را بیان میکند.
ولی این چیزی را که در واقع در مورد این هرم میخواهم خلاصه بکنم که اینکه همین الان به نظر من دانش به اینکه سه جور جوهر در عالم وجود دارد اعتقاد پیدا کرده. یعنی نظریه کوانتوم به نظر من یک چنین دلالتهایی دارد و اینکه در فیزیک مدرن کاملاً ما اعتقاد داریم و حتی مکانیسمهاشو تا حدودی میشناسیم که این لایهها، این جوهرها چگونه با همدیگر در تبادل هستند.
حالا به زبان فیزیکی تبادل انرژی حالا به هر شکل یا حتی شما در نظریه نسبیت میبینید که به نوعی انگار دارد بیان میکند که جرم میتواند تبدیل به یک چیزی در لایه بالاتر بشود. حالا انرژی مثلاً یک چیزی در یک لایه بالاتر اگر در نظر بگیرید، فقط مسئله تبادل انرژی و تأثیرگذاری نیست.
مسئله این است که اصلاً این لایهها انگار یک جوری به همدیگر قابل تبدیلن. از آن طرف هم شما ممکن است انرژی را بتوانید به نوعی تبدیل به جرم بکنید. رابطه بین جرم و انرژی، رابطه اینها چیزهایی که مثلاً فرض کنید در طبیعیات قدیم یا در فلسفه قدیم، بحث از این لایهها میشد ولی کسی نمیدونست که اینها چگونه چه هستن، چگونه با همدیگر ارتباط دارند.
قانونی در مورد مثلاً ارتباط اینها شناخته شده نبود ولی الان ما به نوعی اگر قبول بکنید که این جوهرهای فیزیکی شباهت دارند به جوهرهایی که در قدیم صحبت میکردیم ازش، بنابراین یک قواعدی این شکلی را هم در واقع داریم کشف میکنیم. حالا در آن دیدگاه نظری عرفانی شما قواعدتون، قوانین عالم واقعاً وجود دارند در این هرم.
یک چیزی در اصطلاح عرفان اسلامی هست، عالم امر. ما انگار یک عالمی یک عالم زبانی داریم که در آن امر الهی انگار واقعاً وجود دارد. یا در خود قرآن ما به یک مثلاً چیزهایی مثل امالکتاب، یک چیزهایی این شکلی واقعاً به عنوان موجودات معتقدیم.
انگار یک جایی هست که با یک موجوداتی با هویت زبانی وجود دارند که انگار در آن بالا قرار گرفتن و همهچیز را تحت کنترل دارند. همهچیزهایی که در این عالم پایین ما میبینیم، تحول پیدا میکنه، به نوعی تحت کنترل آن قواعدیه که آن بالا وجود دارد و اصلاً صورت پیدا کردهی آن معانیای هست که در عالم دیگر وجود دارد.
و بنابراین این خود این قوانین، حالا قواعد، حتی قواعد منطق انگار در این عالم یک جایگاهی برای خودشان دارند و یک جوری احساس این است که به هر حال از نظر عرفانی که شما در هر عالمی که هستید انگار مسلط به آن عوالم پایین هستید. و انسان موجودیه که از همهی این عالمها انگار بهره برده.
یعنی در تمام ویژگی انسان این است که در تمام لایههای این هرم انگار یک وجودی دارد. یعنی هم به عالم جسم مثال وصله، هم جسم داره، هم نمیدانم به عالم عقول مجردی نیست. یک چیزی است که از پایین تا بالا همهی ویژگیهای مثلاً این جوهرها در آن وجود داره، همهچیز را میتواند درک بکند.
ابزار زبانی در واقع این ویژگی خاص در عرفان اسلامی تأکید روی این است که چون آن عالم معانی در واقع اولین بالاترین لایه هرم در این توصیفهایی که مخصوصاً در عرفان ابنعربی هست، بالاترین لایههایی که وجود دارد در این هرم در اگر در آن رأس هرم شما چیزی تحت عنوان حالا هویت مثلاً احدیت یا هویت غیبی یک چیزی در واقع این هرم را اگر تصور بکنید ابنعربی در عرفان اسلامی برای آن نقطه رأس یک حسابی هست.
آن چیزی که اصلاً ناشناختهست و قابل شناخته شدن هم نیست. ذات خداوند مثلاً به نوعی تحت عنوان احدیت همین یک چیزی که انگار هنوز تجلی نکرده. در پایینتر لایه پایینترش اسماء الهی هستند.
ویژگی عرفان اسلامی این است که به نوعی به یک اسماء به یک جهانی از اسماء قائله بعد از آن مثلاً کلام و کلمات و معانی به وجود میآیند و بعد هم اینجور این چیزها در عالم منتشر میشوند.
یعنی ظهور پیدا میکنند در همه عالمهای پایین. و انسان در هر انسان به دلیل آن ویژگیای که در قرآن توصیف میشود که جامع اسماءئه انگار همه چیز این چیزها را میتواند درک بکند.
یعنی به غیر از آن رأس هرم که خارج از عالم اسماءئه انسان میتواند به تمام این هرم یک جوری انگار از نظر علمی دسترسی پیدا بکند که ویژگی خاص انسانه. و چیزی که از این حرفها میخواهم نتیجه بگیرم چیه؟
به غیر از اینکه فکر میکنم کلاً این حرفها حرفهای مفیدیایه برای خاطر اینکه آن بخشهای متمایز علم و دین را یک جوری به همدیگر غرق و قاطی میکند حالا خوب یا بد همین که عادت بکنید که این چیزها را با همدیگر مخلوط بکنید عادت خوبی است.
یکی اینکه شما اگر معتقد به این باشید که قوانین و قواعد عالم جایگاهی در هستی دارند و چیزی بالاتر از قوانین عالم هم وجود دارد.
میبینید یعنی مثل اینکه یک جاهایی از آن هرم هست که بالاتر از تو از قوانین منطق قرار میگیرد. شما اگر در واقع اینجوری است ببینید آن تصور عرفانی از مثلاً فرض کنید وقوع معجزات در عالم.
انسانی که از نظر روانی به از نظر روحی جوری رشد بکند که به جاهایی از آن روحش مثلاً فرض کنید به جاهایی از آن هرم برسد که بالاتر از قوانین مثلاً طبیعت قرار دارند اصلاً میتواند از آن قوانین انگار رها باشه.
نه اینکه رها باشه مسلط بشود به همانجوری که خداوند قوانین را به وجود آورده من میتوانم یک جوری در جایی قرار بگیرم که انگار این قوانین را میتوانم به هم بریزم.
یعنی این تصور که هیچچیزی در طبیعت اتفاق نمیافته مگر اینکه مثلاً فرض کنید از آن قاعدههای خاص دارد پیروی میکند یک چیزی فراتر از آن قوانین و مسلط بر این قوانین وجود دارد و انسان میتواند از آن قوانین هم بالاتر برود.
خداوند قوانین را خلق کرده و میتواند این اصطلاح قرآنی که خدا به هر چیزی که کن فیکون آن عالم امر مافوق به اصطلاح هر چیزی قرار دارد و خداوند میتواند هر جور قانونی را دور بزند قوانین دیگهای ایجاد بکند و انسان هم از نظر روانی میتواند از یک حدی بالاتر برود که بتواند در واقع صاحب معجزه بشود. نه اینکه باز از بگوییم عالم قوانین به نوعی خارج شده.
مثل اینکه مسلط بر قوانین شده. ما همانجوری که میتوانیم با شناختن یک سری چیزهای مسلط به بر روی امور جسمانی مثل تحت آن قانون حتی میتواند انسان به جایی برسد که انگار یک جوری سلطه به خود عالم آن قانونها پیدا کرده باشه.
ولی نکته مهمی که به نظرم میآید که همه به اصطلاح حرفها را زدم این نکته نتیجهاش این است که اصلاً تصور اینکه وقایع عجیب و غریبی مثلاً در عالم اتفاق میافتد ببینید این بله اصلاً چیزهای عجیبی نیست دیگر.
یعنی شما وقتی قوانین را هم خودتان در جهان یک جایگاهی برایش قائل شدی یا چیزی بالاتر از قوانین دیدی اینکه به هر حال خود این قوانین طوری خلق شدن در یک لحظه ممکن است قوانین به هم بریزن اتفاقهای دیگهای بیفتد اصلاً این اتفاق.
چیزی در جهان نیست که من بتوانم این یک یک جایی هست که تو قرآن میگوید که میگویند که مثلاً یدالله مغلوله. خدا لعنت کند اینها را برای این حرفها میزنند. دست خدا خیلی تو عالم بازه. یعنی کل عالم را با قوانینش ساخته و هر لحظه میتواند هر کاری انجام بده.
اینکه این دیدگاههای شاید ناشی از علم که ما در دقیقاً همان دیدگاههای لاپلاسی ما یک جهانی داریم که یک قوانین خیلی سفت و سختی دارند و هر چیزی در عالم دارد اتفاق میافتد تحت این قوانین الان در علم وجود ندارد. بنا به همان چیزهایی که ما در کوانتوم در واقع میبینیم اصلاً این حالت خیلی از قوانین کمکم حالت احتمالی پیدا کردن.
بنابراین اصلاً قانون بودنشون یک جوری از نظر مفهوم زیر سواله و اینکه خود قوانین جزو جهان هستند. بنابراین این دقت را که از آن چیزها در آن کرد. این خیلی این نکته خیلی مهم است.
نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست.
اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر.
مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً فرض کن قواعدشون را مینویسم، میتوانم قوانین ریاضی خوبی درک.
من یک مثالی دارم میخواهم این را تکرار بکنم. یک کتاب خیلی خوب و قشنگ بردارید، کتاب خیلی خوب نوشته شده منظم، مثلاً قرآن را بردارید، بعد اصلاً متوجه این نباشید که اینها یک کلماتی هستند و معنا دارند و اینها. قبول دارید با مطالعه زیاد میشود کلی قاعده ریاضی برای این فرم این حروفی که به وجود آمده نوشت.
ممکن است شما حتی بتوانید در حدی قاعده مند بکنید که اگر نصف قرآن را خیلی خوب مطالعه بکنید و قواعدش را دربیارید، نصف دیگر را یک جمله بهتان بگویم شاید بتوانید اصلاً تکمیل بکنید. یعنی بگویید که بعد از این کلمه حتماً باید این بیاید. که در این که من در جاهای دیگر این مشاهده را انجام دادم یا حتی ممکن است یک استدلالهای پیچیدهای داشته باشه.
من میتوانم دانش را کلاً اینجوری نگاه کنم که قواعد عالم، ریاضی یا غیرریاضی، چیزهایی وجود داره، من دارم قوانین ریاضی را برای کشف و بیان توصیف ریگولاریتیها به کار میبرم و اینها به من کمک میکند که به خواص پیشگویی بکنم، بنابراین تکنولوژی داشته باشم و هیچ دلالت فلسفی در ساینس نیست که با این حرفی که من دارم میزنم تعارض داشته باشه.
دقت میکنید؟ یعنی اصلاً ساینس شامل این ادعا نیست که قوانین جهان فیزیکیان، قوانین جهان ریاضیان. متوجه هستید؟ من همیشه وقتی میگویم این یک چیزی دلالت علمیست و یک شک دارید، همیشه من از آنهایی که کسی میگوید که نه هست. کسی بگوید آقا جزء دلالتهای علمی این است که جزء این جزء علمه، جزء ساینسه، که قوانین جهان ریاضیان.
باید بگویید که جزء کدام ساینسه، جزء کدام شاخه ساینسی چنین حرفی زده شده. یک پیپر معرفی بکنید، مثلاً فیزیکی، شیمیایی، یک جایی چاپ شده باشه که نوشته باشه جزء مثلاً متنشون باشه که، میفهمید منظورم چیه؟ ممکن است یک آدم علمشناس ادعا بکند که قوانین جهان ریاضیان. خود فیزیک که چنین ادعایی ندارد.
فیزیک عبارت از به وجود آوردن یک سری دستگاههای اصل موضوعی فرماله برای بیان و توصیف مثلاً ریگولاریتی و پیچیدگی و این حرفها. خود فیزیکدانها که ادعایی ندارند که حتماً سیستمهای به اصطلاح توصیفکننده قوانین باید فرمال باشند. فعلاً دارند با فرمالها کار میکنند. من دفعه قبل اشاره کردم، دوباره هم اشاره میکنم به این موضوعی که امروز مطرح کرده، اینکه ممکن است بخشی از قوانین جهان نانکامپیوتشنال باشند.
کسی نمیتواند بگوید که فیزیکدانها مثلاً نخیر، نه فیزیک، جزء فیزیکه، جزء علمه، که حتماً ریاضیات باید کامپیوتشنال باشه. چنین ادعایی نیست. ممکن است فردا شما در ببینید در قوانین فیزیکی از ریاضیات نانکامپیوتشنال هم یک جایی استفاده کردن. هیچ ادعایی در علم وجود ندارد که باید قوانین ریاضی باشند.
ساینس بر آن فیزیک قوانین ریاضی را مینویسه. تا حالا فقط کامپیوتشنال نوشته. ممکن است بعداً نانکامپیوتشنال بنویسه، ممکن است بعداً یک دانشهای دیگهای به وجود بیاید که اصلاً این محدودیت ریاضی بودن قوانین را بردارن، جور دیگهای حتی به پدیدهها نگاه کنند. فعلاً با فقط ریاضی داریم نگاه میکنیم.
من چیزی که میخواهم بگویم و سعی بکنم که بگویم که این جزء دیدگاه دینی و عرفانیه و تعارضی با علم نداره، این است که ما نه تنها معتقدیم که جوهرهای مختلفی وجود داره، معانی در عالم وجود دارند و آن چیزی که در عالم واقع میشه، نتیجهی مثلاً یک جوری آن عالم معناست که به صورتهایی دارد ظاهر میشود.
در دیدگاه عرفانی مهم است که من برای هر چیزی که در دنیا هست، به معنای واقعی کلمه، نه به معنای ذهنی، معنا قائلم. من مهمترین نتیجهای که میخواهم از این حرفها بگیرم این است که ما بدون اینکه به تعارضی با علم در واقع داشته باشیم، میتوانیم به این معتقد باشیم و این جزء دیدگاه به اصطلاح دینی و عرفانی ماست که هر موجودی که در عالم وجود داره، هر نوع رابطهای که در عالم وجود دارد و هر حادثهای که در عالم اتفاق میافته، معنی دارد.
به معنای واقعی این کلمه نه اینکه من یک معنایی را همینجوری تو ذهنم بهش نسبت بدهم. نه تنها معنی دارد بلکه معنا مقدم بر ظهور این واقعه است.
و بنابراین من به هر چیزی که در زندگی خودم مثلاً اتفاق میافتد باید اعتقاد داشته باشم انگار این یک تعبیری دارد. یعنی اگر بیمار میشم، اگر نمیدانم اتفاق خوبی برای من میافتد و معمولاً آدمهای دیندار هم همینجوری به دنیا نگاه میکنند. اینکه وقایعی که در اطرافشون میگذره انگار تعبیر دارد. درکی فراتر از اینکه یک تصادف برایشان اتفاق افتاده.
هیچ چیزی به اسم تصادف در جهان وجود ندارد. همه حوادثی که در عالم واقع میشوند به نوعی در واقع معنیدار هستند و یک آدمی که به یک درجهای مثلاً از معرفت و عرفان رسیده حتی وقایع روزمره را هم لایههای پنهانشو درک میکند. درک میکند. من بگذارید میخواهم یک مثالهایی بزنم که این منظورم یک خورده روشن بشود.
این چیز خیلی مهمی است ها.
من واقعاً از اول که شروع کردم به همین منظور و با تأکید روی همین موضوع شروع کردم و میل دارم این خیلی جا بیفتد که معنیدار فرض کردن حوادث عالم این اصلاً هیچ ربطی به هیچ تعارضی با اینکه ما قوانین علمی را داریم کشف میکنیم و اینها ندارد.
اینکه من اگر یک اتفاقی تو زندگیم میافتد از نظر من این معنی دارد و همیشه در تمام عالم این معانی انگار مقدم بر ظهور حوادث و اشیا و هر چیز دیگهای هست. بگذارید اول من یک مثالی بزنم که حالا شاید یک خورده دیر شد، زودتر میگفتم بهتر بود.
من یک بار به نظرم رسید که این مثال خوبی است که اگر یک موجودی اصلاً بیاید هیچ ادراکی از اینکه را کره زمین چه دارد میگذره و چه موجوداتی اینجا زندگی میکنند نداشته باشه. بیاید یک از با یک مثلاً چیزی مثل ماهواره یک شهری را نگاه کند. اصلاً ندونه که اینها موجوداتی که در آن زندگی میکنند انسانن، اینها اتومبیلان.
یک تصاویر هوایی را شما به یک موجودی بدهید و سالها اینها را مطالعه بکند در یک شهر. قبول دارید که میتواند یک قوانینی بسیار گاهی دقیق، قوانین آماری دقیق در مورد حوادثی که اتفاق میافتد به شما بده. مثلاً یک پریودهای ۲۴ ساعته وجود دارد. بعد مثلاً ماشینها سر یک ساعتی با یک چنین چیزی تو اینجاها میان، میروند.
اینها را به طور فرمال نگاه کنید یک شهر را از بالا. آدمها مثلاً فرض کنید اینها را مثلاً اینکه یک اشیا یک چیزی هستند. و کمکم ممکن است اصلاً یک دنیای ذهنی برای خودتان بسازید که دارید میفهمید که اینجا چه اتفاقی دارد میافتد. اینها یک دو جور مثلاً ذره داریم، مثلاً سه چهار جور ذره داریم.
اتوبوسها مثلاً یک خورده بزرگترن، اتومبیلها کوچکترن، یک چیزهایی مثل انسانها اینها حرکت میکنند. مثلاً آن چراغ قرمز برای خودش یک هویتی دارد که اینجاها ذرات میان گیر میکنند. یک پریودهای زمانی وجود داره، رد میشوند. همینطور ممکن است اگر واقعاً فکر بکنید و یعنی سالها مثلاً مطالعه بکنید، این مطالعههای آماری کلی ممکن است قواعد کشف کنید که ما الان نمیدونیم.
که تو شهری چنین اتفاقهایی میافتد. یعنی هر روز مثلاً فرض کنید یک چگالیهایی یک جوری تغییر میکنند. اگر مثلاً فرض کنید در مورد الان ترافیک میدانید کلی مدل ریاضی دارد دیگر.
فقط ممکن است از آن بالا بر اساس این مطالعه مدلهای ترافیک کلی قوانین ریاضی بنویسه و بتواند یک چیزهایی را پیشگویی بکند که اگر مثلاً فرض کنید یک روزی ساعت ۷ صبح بارون بیاید یک چنین پدیدهای اونجای این شهر اتفاق میافتد.
هیچکدوم ما ممکن است این را نفهمیده باشیم که همیشه این پدیده از نظر آماری دارد اتفاق میافتد. این مثال در ذهنمه. و این طرف ممکن است به این احساس برسد که فهمیده اینجا چه خبره.
در حالی که اینجا آدمها دارند زندگی میکنن، صبح دارند میروند سر کار، زن و بچه دارن، مثلاً این یارو اینها را که دیگر نمیبینه. و اینجوری نیست که هیچی نفهمه. کلی چیز. من واقعاً یک جوری وقتی فیزیک ذرات میخوانم گاهی این احساس بهم دست میدهد که اینجوری است دیگر. مثلاً اینجا میمونم من اصلاً هیچی نمیدونیم که اینجا واقعاً اینها چیان.
مثل اینکه از یک خیلی راه دور داریم حساب میکنیم. کلی هم قاعده پیدا کردیم، کلی هم که اگر این بخوره به این، از یک دانه از اینها میآید بیرون. این دیاگرامهای مثلاً فایمن را میکشیم، بعد نمیدانم اینجوری میشود. اینها کاملاً ممکن است چیزهای خیلی معنیداری باشه و ما اصلاً هیچ توجهی به معنایش نداریم.
فقط داریم از راه دور نگاه میکنیم، قواعد صوری بسیار دقیق و جالبی داریم پیدا میکنیم که هیچوقت کامل نیستند. مثل همان قواعدی که آن یارو پیدا میکند از آسمان. و اینکه یک آدم ممکن است یک روزی نره سر کارش. یا یک روزی مثلاً فرض کنید یک اتفاق عجیبی میافتد.
مثلاً یک شخصیت مهمی تو ایران مخصوصاً از دنیا میره، تعطیل عمومی اعلام میشه، بعد یک دفعه یک آشوبی را میبینیم، آن طرف این هم خب جزو قواعده دیگر. گاهی اینجوری میشود.
بعد ممکن است برای اینها هم یک نظمی پیدا بکنیم که هر ۱۰ سال یک بار مثلاً یک چنین اتفاقی تو این شهر میافتد. و همیشه هم میروند بهشت زهرا، مثلاً یک جاییه این اتفاق که میافته، اینها جمع میشوند اونجا، رنگشون هم مثلاً سیاه میشود.
خب؟ قانون دیگر. بعد دوباره اتفاق میافته، بعد مثلاً فرض کنید ممکن است بتوانید یک پیشگوییهایی بر اساس این چیزها بکنید. و ما تقریباً جهان ذرات را احساس میکنیم که داریم میبینیم. نه اصلاً اینکه میشود یک قواعدی نوشت، نه. اینجا هیچ معنایی وجود ندارد حتی تو جهان ذهن. حالا من چیزی که میخواهم بگویم این معنیدار بودن وقایع عالم بیشتر در واقع برمیگردد به عالم انسانی.
من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟
بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و
۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه.
چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک جور ارتباطهای پنهانی داره، بنابراین در ناخودآگاه برادرا القا میشود که این چون میدانند در واقع در ناخودآگاه که این یوسف تأویل احادیث بلده یا یاد خواهد گرفت، این یک جوری با پرتاب کردن در چاه ارتباط پیدا میکند.
آن چیزی که به ذهنشون میرسه، ناخودآگاه به ذهنشون میرسه، ارتباط دارد با یک واقعیتی که در عالم وجود داشته. بعد یادم نیست دقیقاً تو چه جلسهای، یک جلسهای یک خورده یک حرفی زدم که به طور تلویحی یک معنای دیگهای داشت.
اینکه همین که معانی تمثیلی غیر از اینجا خیلی واضح است که من دارم از این استفاده میکنم که انسان یک ناخودآگاهی داره، زبان تمثیلی وجود دارد و آن واقعه تمثیلی که دارد اتفاق میافتد از فیلتر انسان رد شده. عمل انسان عمل برادرهاست که یک معنای تمثیلی دارد. ولی نه اینکه مثلاً فرض کنید در جهان اگر یک سیارهای به یک سیاره دیگهای بخوره معنایی دارد.
از این استدلالی که من کرده بودم که چه جوری چنین معانی تمثیلی ممکن است در جهان وجود داشته باشه، به هیچ وجه این نتیجه نمیشود که مثلاً فرض کنید درختها معنی تمثیلی دارند. اینکه به سمت آسمان دارند میروند معنی تمثیلی دارد. دقت میکنید؟ آنها که ربطی به زبان تمثیلی ناخودآگاه به آن معنای یونگی ندارد.
من سعی کردم این تمثیلی بودن عمل برادرها را در به اصطلاح نظام یونگی توجیه بکنم که توجیهشدنیه، خیلی ساده. ولی واقعیت این است که یک چیزی فراتر از این وجود دارد تو دیدگاه ایزوتسو. همه اشیاء، همه وقایع عالم هستند که تمثیلی هستند. اتفاقی که برای شما تو زندگی میافته، حتی اگر انسان خاصی در واقع در آن نقش نداشته باشه هم باز معنای تمثیلی دارد.
یعنی یک جوری معنای پنهانی دارد و این فکر میکنم خیلی اهمیت دارد در دیدگاههای عرفانی. اینکه عرفا یک بگذار من یک کتاب معرفی بکنم که فکر میکنم کتاب، من یک جورهایی جلسه اول خصوصالکلم آوردم. هی بحثهای یک جوری کشیده میشود به این عرفان، عرفان اسلامی و مخصوصاً ابنعربی.
کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده.
به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن.
اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده کتاب خوبی است به دلیل اینکه آن غامض بودن زبان عرفان اسلامی را ندارد و سعی میکند خیلی ساده یک چیزهایی را توضیح بده و خب تمرکزش هم روی ابنعربی و مقایسهاش با یک بحثهایی در تائوئیسمه.
اولین فصل این کتاب در مورد این است که ابنعربی و اصولاً عرفان جهان را و وقایعی را که شما در جهان میبینید را مثل یک رویا، یکجور رویا، مثل یک رویای مثلاً مرتبه دوم یا این را بگوییم رویای مرتبه اول، چیزی که در خواب میبینید را بگوییم رویای مرتبه دوم.
یعنی همانجوری که شما وقتی رویا میبینید، رویاتون تعبیر داره، تعبیر دارد در بیداری هم که هستید دارید دنیا را میبینید همه وقایعی که دارید میبینید تأویل دارد و قواعد تأویلش هم دقیقاً ممکن است آن قواعد نباشن ولی به نوعی شباهت به آن قواعد دارد اینکه انگار ما در بیداری هم به نوعی میتوانیم فکر کنیم انگار یک جور خواب داریم خواب کاملاً معنیدار یعنی
اگر مثلاً فرض کنید تو این عالم بیداری هم یک اتفاقی افتاد من میتوانم این را برای خودم تأویل کنم این معنایش چه بود چرا اینجوری شد خیلی فصل اول را قشنگ نوشته.
من فکر میکنم برای یک سری شروع جالبی دارد این دو تا کلاً ببینید جالبیش این است که شما هر کتاب عرفانی که نگاه کنید معمولاً از یک جاهای استانداردی شروع میکنند و میروند و حالا مثلاً ممکن است از اسماء الهی شروع بکنند این اصلاً یک جور دیگهای نگاه میکند این خیلی روانتر و واضحتر من فکر میکنم این خیلی نکته مهمی است که یک نفر میخواهد عرفان بخونه از همینجا شروع بکند که عرفا دنیا را اینجوری نگاه میکنند عالم همین قواعد روزمره که دارند
نگاه میکنند همه چیز را در واقع عارف، یک عارف کامل کسیه که تأویله.
ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا
این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به جایی میرسد که هیچ چیزی در زندگی و در دنیا نمیبینه به غیر از اسماء الهی و عرفان اسلامی یک عارف مثلاً واصل کامل کسی که واقعاً از صبح که پا میشود با خداوند و اسماء خداوند سروکار دارد یک جملهای دارد فکر کنم ابوسعید ابوالخیر خیلی خیلی جالب است میگوید این خلق را.
ببین من سه ساله است با خداوند سخن میگویم و ایشان میپندارند با ایشان سخن میگویم این یک جوری انگار این عالمی که این آدمهایی که هستند و این
هر کلاً تو عالم خودش یعنی مثلاً ابوسعید ابوالخیر اگر اشتباه نکنم آن کسی که این حرف را زده اصلاً به غیر از خداوند با چیزی سر ممکن است سه سال یادش رفته که یک جوری دیگهای هم میشود به این دنیا نگاه کرد همانجوری دارد نگاه میکند میگوید کلاً دنیا خداوند و تجلی اسماء و من خودم تجلیای که از بعضی از اسماء الهی هستند کلمات هستند و.
شما هم همینطور و این سخنی هم که من دارم میگویم چیزی نیست که خداوند اصلاً دارد با خداوند انگار سخن میگوید چیزی دیگهای تو عالم وجود ندارد این جمله معروف من یک جایی فکر میکنم مجبور بشوم در این مورد صحبت بکنم این عبارت معروف ابنعربی که هر سخنی که در عالم هست سخن خداوند فهمیدن اینکه چرا این حرف را میزند ایشان خصوصاً ابنعربی
خودشان به یک ایمیلی را من زد که این حرفها کیه؟
الان فقط جواب دادم که خودِ فهمیدنش سخته بله من خیلی توصیه راستش نمیکنم خصوصاً فکر کنم بخوانید چون که بعد از اینکه شما ایمیل زدید یک دفعه یاد آن فصل نوحی افتادم و فکر کردم که شما کی هستید؟
همه در اینجا کی داره؟ چه اهمیتی دارد یک خورده فکر میکنم مثل یک مبانیای هست که اگر کسی آنها را واقعاً خوب نفهمه سوال این است که منظور ابنعربی چیه؟
این داستان قرآن همیشه معناش این است که نه اصلاً از نظر ابنعربی همه چیز را با صراحت همانطوری که دارد میگوید منظورش همونه و خب خیلی عجیبه من خیلی آدمی نیستم مثل بعضیها خصوصاً که همهش را قرآن میخوانند همهش را قبول دارند فکر میکنم کاملاً اینجور اشتباهاتی که وجود دارد ولی پرت و پلا نیست مهم این است که حداقل میشود یک جوری فهمید که خیلی دارد حرفهایی که دارد میزند در مورد من این خلود در عذاب وجود ندارد و این حرفها یک چیزی هست برای فهمیدن آنجا که خیلی جالب است و فهمید که بفهمید که.
یعنی چه وقتی که هیچ هر سخنی سخن خداست فرق نمیکند اصلاً چیزی وجود ببینید همه مشکل این است شما اعتقاد به اینکه چیزی به غیر از خداوند وجود ندارد چه جوری با این تضادهایی که ما داریم میبینیم سازگاره؟
نمیشود توجیه سادهای داشت بنابراین حتماً برای یک آدم همینجوری توضیح بدهید چیزهای عجیب و غریبی باید بگویید دیگر مثلاً قوم نوح آنها هم تجلی خداوندن دیگه، چیز دیگهای نیستند که اطاعت میکنند و نافرمانی میکنند یعنی چی؟ باید یک جوری این را بفهمیم. کیه که دارند یعنی چه نافرمانی میکنن؟
نه این را ببینید
این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن.
نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها مثلاً سوره مریم داریم صحبت میکنیم هیچ تعجب نکنید که هر اتفاقی که میافتد تعبیرهای تمثیلی دارد.
برای اینکه هر چیزی که در عالم هست دلالت تمثیلی دارد. چه برسد در مورد افرادی مثل پیامبران و اونی که انتخاب شده و آنجوری که در قرآن دارد بیان میشود. اینکه مثلاً نمیدانم حرف از جانب غربی زده میشه، مکان شرقی زده میشود و الی آخر.
اینکه من این داستان را همینجوری بخونم، خب میفهمیم که مریم رفت در مکان مثلاً شرقی یعنی مثلاً رفت سمت چپ. همین دیگر رفت آنجا. خب ولی یک نفر باید جواب بده که این چرا در قرآن ذکر شده حداقل؟ که چرا این چرا وقتی دارد بحث را حمل میکند به جزع النخله مثلاً میرود بعد آن اتفاقها میافتد.
من واقعاً بیشتر این حرفها را زدم غیر از اینکه میگویم خود نفس این حرفها مهم است این است که این جزو اصول نگاه کردن نگاه عرفانی به دنیاست که هر حادثهای تأویل دارد. بنابراین هر داستانی تأویل دارد در قرآن حداقل و لازم نیست که به این اکتفا بکنیم که عامل انسانی اتفاقی برایش افتاده باشه که من این را بهطور تمثیلی تأویل بکنم.
اشیاء عالم معنای تمثیلی دارند چه برسد مثلاً حوادث. بگذارید من خیلی چیزها را نگم، حالا دیگر وارد بحث ادامه ندم ولی از جلسه آینده میخواهم سعی کنم این موضوع را در واقع باز بکنم که کلاً باید داستانهای قرآن را اینجوری من یک بار یک مجموعه جلسات در مورد داستان یوسف صحبت کردم و تأکید کردم که فقط دارم در مورد جنبههای دراماتیک داستان صحبت میکنم و هیچ کاری به غیر از یک مورد که همان اشاره کردم به ماجرای رفتن در چاه هیچ کاری به این نداشتم که اینها مثلاً خود این داستان تأویلش چیست. فقط چون اصطلاح تأویل احادیث آمده بود یک اشارهای به این موضوع کردم که احادیث فقط به رویاها مربوط میشود.
ولی کلاً داستانهای قرآن را من جالبیشون به این است که غیر از آن صورت ظاهری که دارند یک چیزی در ورایشون هست و اگر آدم بخواهد یک خورده عمیق بفهمه چارهای ندارد برای این غیر از اینکه یک خورده به اصطلاح این تأویل کردن را بدونه.
اما منتها مشکلی که وجود دارد این است که خیلی از تفاسیر عرفانی وجود دارند که خیلی تأویلهای بیقاعدهای کردن و این اصلاً کلاً این ماجرا را یک جور لوس کردن. یعنی مثلاً فرض کن تفاسیر اسماعیلی نگاه کنید ببینید چه میگویند دیگر. اینقدر آزادن که مثلاً فرض کن از هر داستانی اصول عقاید خودشان را دربیارن که آدم کلاً نسبت به تأویل کردن و اینها بدبین میشود.
من میخواهم سعی کنم که بگویم که اینجوری هم میشود یک نظم و قاعدهای هم برای تأویل داشت و خیلی تأویلهای جالبی هم و چیزی که میخواهم بگویم این است که اصلاً این جزو اصول نگاه کردن به دنیاست. چه برسد اصول اینگونه قرآن.
پشت هر واقعهای سعی بکنیم که یک بحثهایی را در واقع پیدا بکنیم. و این مقدمات من این بود که اینها مثلاً غیرعلمی و ضدعلمی نیستند. اینها به نظر من کاملاً سازگاره با همین علمی هستند که الان ما در موردش صحبت میکنیم.
متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاعهایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامدهاند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
قانون جاذبه حرکت را توصیف میکند؛ سخنران میپرسد خود قانون چه هویتی دارد. حتی فرض صحت مدل لاپلاسی، پاسخِ خودکار به این پرسش نیست.
نامگذاری science و آموزش فرمولها میتوانند مفروضات پنهان بسازند. سخنران روشنکردن این لایهها را پیشنهاد میکند؛ تعبیر روانکاوانهاش تشخیص افراد نیست.
داستانِ تدریس کانتور و پارادوکس راسل، مسئله پنهانکردن بحرانهای مبنایی را نشان میدهد. نگرانی از تناقض با اثباتِ ناسازگاری ZFC یکی نیست.
طبیعیات و science در گفتار، هدف و مقولات متفاوت دارند. داستانهای گاموف و نامه منسوب به نیوتن مثالاند؛ جزئیات تاریخیشان تأیید مستقل نشده است.
میدان برای تصورِ رابطه ذهن و مجرد مثال میشود. موجِ هوشمند و شکل الکترومغناطیسی عدد، فرضهای تخیلیاند؛ سخنران اثبات همانی با عالم مُثُل را رد میکند.
هویت سیستم و ذرات یکسان با تصویر لاپلاسی مقایسه میشوند. جوهر سوم و پیوندش با طبقات عرفانی، تفسیر سخنران است؛ یکسانی ذرات، ادعای وجود فقط یک الکترون نیست.
معرفی دو کتاب علم با نام و عنوان نامطمئن همراه است؛ سروش مترجم است. رساله و پژوهشهای فلسفی نیز دو اثرِ یک ویتگنشتاین در دو دورهاند.
محاسبه خودکار با فهم معنا فرق دارد. ویتگنشتاین و چامسکی در تلفیقِ پیشنهادی با عرفان میآیند؛ این تلفیق و ادعای اجماع، مواضع همین گفتارند.
اسماء و عالم امر برای توضیح جای قوانین به کار میروند؛ ذات خدا از شناخت انسان مستثناست. معجزه تفسیر الهیاتی دارد و توان عملیِ اثباتشده اشخاص نیست.
ناظرِ دور، نظم شهر را میفهمد ولی ممکن است معنای زندگی را نداند. قیاس، فایده پیشبینی را میپذیرد و محدودیت فهم معنا را نشان میدهد.
توضیح یونگیِ عمل برادران یوسف به نظام تمثیلی انسان تکیه دارد. سخنران میگوید این توضیح، معنای همه رخدادهای بیعامل انسانی را نتیجه نمیدهد.
کتاب ایزوتسو، جهان بیداری را در نگاه عرفانی با رؤیای معنادار مقایسه میکند. قواعد تأویل بیداری لزوماً همان قواعد تعبیر خواب نیستند.
تأویل احادیث در این بخش خواب و بیداری را در بر میگیرد. سخنران همه آرای ابنعربی را نمیپذیرد و انتساب جمله به ابوسعید را با تردید بیان میکند.
جزئیات داستان مریم و کشتی نوح راه ورود به تأویلاند. سخنران از تأویل بیقاعده انتقاد میکند؛ شرح تفصیلی این نمونهها هنوز برنامه جلسه بعد است.
ادامه جلسه قبل و جهانبینی عرفانی من بحثهای جلسه قبل من کارمون اینقدر نتیجهاش غیرقابلاعتماده که جلسه قبل کموبیش قطع شد ولی من میخواهم ادامه بدهم ولی معمولاً همینطور میشود دیگر. بعضیاوقات احساس کردم که برای اینکه وصلش بکنم به حرفهایی که میخواهم بزنم، بعضی چیزهایی که نگفتم یک خرده حیف مجبورم که اشارهای بکنم. میخواهم یک مرور مختصری بکنم که جلسه قبل بحثهایی که کردیم، دیدیم چگونه بود. من در واقع هدفم این بود که خیلی شاید دقیق بهش نرسیدم که یک جور جهانبینی متداول مثلاً عرفانی دینی را سعی کنم نشان بدهم که نه فقط با ساینس به این معنایی که ما میشناسیم تعارض نداره، یک جوری علم مدرن قرن بیستمی حتی به نوعی ذهن آدم را میبرد به سمت اینکه یک خرده دنیا را آنجوری نگاه بکند. برخلاف علم قرن نو…
واژه ساینس و مسئله ترجمه کلمه ساینس هم من نمیدانم چرا یک نفر یک ترجمه برای واژه ساینس پیدا نمیکند. چقدر زشته که ما به ساینس میگوییم علم. متوجه هستید که چه فاجعهایه؟ در غرب اینجوری نیست. وقتی میگویند ساینس یعنی به یک چیز خاصی دارند اشاره میکنند. ما ساینس را ترجمه میکنیم دانش یا علم. بعد یک جوری آدم ذهنش خلاصه اینجوری میشود که این دانشه دیگر. دانش این است مثلاً. اینجوری است. انگار بقیه چیزها علم نیستند. اینکه یک واژه خاص برایش باید پیدا میکردیم. یعنی خود غربیها برای اشاره به ساینس یک واژه خیلی مشخص دارند که با نالج و با همه چیزهای دیگهای که به معنای کلی به معنای علم هست فرق دارد. من همیشه این گرفتاری را دارم که آدم بگوید هی علم نمیدانم تجربی. واقعاً آخه علم تجربی هم ساینس یک چیز…
گسترش کلکولس و داستانهای اویلر و این گسترش خیلی زیاد در واقع کلکولس یک جوری ما را عادت داد به اینکه با این ریاضیات به هر چیزی که میشود حمله به مسئلهها حمله بکنیم دیگر و اویلر مثلاً نمونه واضح یک آدمیه که زندگیش عبارت از یک مقداری بست دادن کلکولس و استفاده کلکولس در هر زمینهای که شما فکر بکنید. مثلاً آکادمی علوم فرانسه مسابقه گذاشته که بهترین جای دکل نمیدانم کشتی بادبانی را در روی فرم اینشکلی مشخص بکنید، خب اویلر احتمالاً ظرف نیم ساعت این کار را انجام میداد. در حالی که مردم ممکن است محاسبات ضربه این هم از اویلر چقدر داستان شنیدید، ولی از این آدمهایی که داستانهای عجیب و غریب یک جوری مثلاً اغراق شده از اطرافش زیاده. یک داستان جالبی هست میگویند که دو تا دانشجو یک مسئلهای را که خیلی طو…
حوزه علم و دین و آموزش پنهان آدمهایی که یک جوری تفره میروند از اینکه در مورد علم اظهارنظر بکنن، در مورد رابطه دین و علم اظهارنظر بکنند و هی میخواهند مثلاً یک جوری توجیه بکنند که نه علم حوزهاش مثلاً از دین جداست. به نظر من واقعاً حوزه علم و دین جدا هست به یک معنایی. حالا سعی میکنم تو همین دقایق آینده یک خورده روشن بکنم که چرا خیلی میشود گفت که علم در واقع با دین جداست. ولی نه این چیزی که ما داریم آموزش میبینیم. من میخواهم بگویم آموزش علمی که ما داریم میبینیم، علم به این معنایی که الان ما میشناسیم، یک جور دلالتهایی دارد پنهان که جزو علمیست، مثلاً وجود قوانین، اینکه قوانین در عالم حکمفرما هستند، قوانین ریاضی هستند و یک جور ریاضیات خاصی هستند، اینها دلالتهای فلسفی هم دارند و یک جو…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
تجربه تدریس نظریه مجموعهها اولین خیلی وقت قبل، نمیدانم چند سال قبل بود، سال ۶۹ من اولین بار که در دانشگاه درس ارائه کردم، شما هم به دنیا آمده بودید ولی خیلی کوچیک بودید. یک درس اه، ست تئوری بود از روی کتاب اندرتون. یک بار این را گفتم، برای من واقعاً این تجربه فوقالعادهایه که رفتم اه، این کتاب مبانی، درس مبانی ریاضی بود. دانشجوها، دانشجوهای ترم دو بودن. بنابراین خیلی کوچیک بودن هنوز. یعنی که آدم در مورد معقولات باهاشون صحبت بکند. هرچند تا آخر لیسانس هم این چیزها را بگویید هنوز خیلی زیادی معقولات حساب میشود. بعد ست تئوری آن قسمت مبنایی ریاضیاتی که مشکلات اساسیای دارد. اینکه اه، پارادوکسهایی در آن پیدا شد و بعداً هم ثابت شد که نمیشود یک جوری ریاضیات را بر یک مبنایی گذاشت که پارادوکسی بگ…
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
انقلاب علمی و مقولات جدید ببینید وقتی یک انقلاب مثلا این حرف از انقلاب علمیه یکی از اتفاق هایی که در انقلاب علمی افتاده این از آن چیزاییه که واقعا همین تاثیرهای ناخودآگاه میگذارد. یعنی شما متوجه این نیستید که علم یک ویژگی هایی دارد که شما متوجهش نمیشید. یعنی میرید درس را میخوانید مثل همین که قانون وجود دارد. میگوید هیچ وقت نمیپرسید. این یکی از پنهانی ترین چیزهایی که در دانش وجود دارد در انقلاب مثلا علمی وجود داشته به وجود اومدن به اصطلاح مقولات جدیده. من بگذارید من چند تا چیز بگویم.
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
زبان ذاتی و تلفیق علم و عرفان نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم. خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم. اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه. این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این ی…
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
معجزه، عالم امر و یدالله ولی نکته مهمی که به نظرم میآید که همه به اصطلاح حرفها را زدم این نکته نتیجهاش این است که اصلاً تصور اینکه وقایع عجیب و غریبی مثلاً در عالم اتفاق میافتد ببینید این بله اصلاً چیزهای عجیبی نیست دیگر. یعنی شما وقتی قوانین را هم خودتان در جهان یک جایگاهی برایش قائل شدی یا چیزی بالاتر از قوانین دیدی اینکه به هر حال خود این قوانین طوری خلق شدن در یک لحظه ممکن است قوانین به هم بریزن اتفاقهای دیگهای بیفتد اصلاً این اتفاق. چیزی در جهان نیست که من بتوانم این یک یک جایی هست که تو قرآن میگوید که میگویند که مثلاً یدالله مغلوله. خدا لعنت کند اینها را برای این حرفها میزنند. دست خدا خیلی تو عالم بازه. یعنی کل عالم را با قوانینش ساخته و هر لحظه میتواند هر کاری انجام بده. ا…
عدم تعارض توصیف علمی با معنا نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست. اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر. مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً …
معنیداری حوادث عالم من واقعاً از اول که شروع کردم به همین منظور و با تأکید روی همین موضوع شروع کردم و میل دارم این خیلی جا بیفتد که معنیدار فرض کردن حوادث عالم این اصلاً هیچ ربطی به هیچ تعارضی با اینکه ما قوانین علمی را داریم کشف میکنیم و اینها ندارد. اینکه من اگر یک اتفاقی تو زندگیم میافتد از نظر من این معنی دارد و همیشه در تمام عالم این معانی انگار مقدم بر ظهور حوادث و اشیا و هر چیز دیگهای هست. بگذارید اول من یک مثالی بزنم که حالا شاید یک خورده دیر شد، زودتر میگفتم بهتر بود.
مثال شهر از آسمان من یک بار به نظرم رسید که این مثال خوبی است که اگر یک موجودی اصلاً بیاید هیچ ادراکی از اینکه را کره زمین چه دارد میگذره و چه موجوداتی اینجا زندگی میکنند نداشته باشه. بیاید یک از با یک مثلاً چیزی مثل ماهواره یک شهری را نگاه کند. اصلاً ندونه که اینها موجوداتی که در آن زندگی میکنند انسانن، اینها اتومبیلان. یک تصاویر هوایی را شما به یک موجودی بدهید و سالها اینها را مطالعه بکند در یک شهر. قبول دارید که میتواند یک قوانینی بسیار گاهی دقیق، قوانین آماری دقیق در مورد حوادثی که اتفاق میافتد به شما بده. مثلاً یک پریودهای ۲۴ ساعته وجود دارد. بعد مثلاً ماشینها سر یک ساعتی با یک چنین چیزی تو اینجاها میان، میروند. اینها را به طور فرمال نگاه کنید یک شهر را از بالا. آدمها مثلا…
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
مفهوم قانون علمی و دلالت فلسفی من تاکید خیلی خیلی فکر میکنم در آن سخنرانی دانشگاه تهران هم سخن صحبت که دفعه قبل کردم یک پراکنده اشارههایی کردم و تاکید خیلی زیاد هم مخصوصاً روی این است که ما از یک سن خیلی خیلی پایینی به یک چیزی تحت عنوان مفهوم قانون علمی معتقد میشویم. نمیپرسیم که قانون چیه؟ آن چه هویتی دارد و اصلاً یعنی چی؟ مثلاً شما فرض کنید خیلی زود ما یاد گرفتیم قانون جاذبه را و هیچوقت نپرسیدیم از معلم یا اگر هم پرسیدیم میگویند معمولاً اینجور سوالهای خیلی خیلی چیز به اصطلاح عمیق مسخره شاید به نظر میرسند و معلم هم ممکن است اینجوری از سر خودش باز بکند یا دانشآموزی که هست این سوالی میکند. اینکه مثلاً دو تا جسم همدیگر را جذب میکنند چطور این کار را انجام میدن؟ و اصلاً مفهوم اینکه ی…
فراروایت مکانیکی و روایت لاپلاسی آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید. این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند. یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون …
حوزه علم و دین و آموزش پنهان آدمهایی که یک جوری تفره میروند از اینکه در مورد علم اظهارنظر بکنن، در مورد رابطه دین و علم اظهارنظر بکنند و هی میخواهند مثلاً یک جوری توجیه بکنند که نه علم حوزهاش مثلاً از دین جداست. به نظر من واقعاً حوزه علم و دین جدا هست به یک معنایی. حالا سعی میکنم تو همین دقایق آینده یک خورده روشن بکنم که چرا خیلی میشود گفت که علم در واقع با دین جداست. ولی نه این چیزی که ما داریم آموزش میبینیم. من میخواهم بگویم آموزش علمی که ما داریم میبینیم، علم به این معنایی که الان ما میشناسیم، یک جور دلالتهایی دارد پنهان که جزو علمیست، مثلاً وجود قوانین، اینکه قوانین در عالم حکمفرما هستند، قوانین ریاضی هستند و یک جور ریاضیات خاصی هستند، اینها دلالتهای فلسفی هم دارند و یک جو…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
طبیعیات قدیم در برابر ساینس شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست. حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد. اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم. مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که…
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
واژه ساینس و مسئله ترجمه کلمه ساینس هم من نمیدانم چرا یک نفر یک ترجمه برای واژه ساینس پیدا نمیکند. چقدر زشته که ما به ساینس میگوییم علم. متوجه هستید که چه فاجعهایه؟ در غرب اینجوری نیست. وقتی میگویند ساینس یعنی به یک چیز خاصی دارند اشاره میکنند. ما ساینس را ترجمه میکنیم دانش یا علم. بعد یک جوری آدم ذهنش خلاصه اینجوری میشود که این دانشه دیگر. دانش این است مثلاً. اینجوری است. انگار بقیه چیزها علم نیستند. اینکه یک واژه خاص برایش باید پیدا میکردیم. یعنی خود غربیها برای اشاره به ساینس یک واژه خیلی مشخص دارند که با نالج و با همه چیزهای دیگهای که به معنای کلی به معنای علم هست فرق دارد. من همیشه این گرفتاری را دارم که آدم بگوید هی علم نمیدانم تجربی. واقعاً آخه علم تجربی هم ساینس یک چیز…
پنروز و ریاضیات نانکامپیوتشنال من اواخر جلسه قبل به این موضوع به نظر من مهم اشاره کردم، این پروژهای که Penrose پیشنهاد کرده، Penrose خیلی آدم مهمی است. من علت اینکه اسم میبرم برای خاطر این است که فکر نکنید که مثلاً یک آدمهای از نظر علمی درجه دوی این حرفها را میزنند. Penrose که تقریباً حالا اگر مهمترین ریاضیفیزیکدان زنده دنیا نباشه، مثلاً قطعاً سه نفر انتخاب بکنید یکیش باید Penrose باشه. حالا خیلی سختگیرانه مثلاً تعداد را برتون بهتان بگویم. این پیشنهاد Penrose که ما مثلاً با کوانتوم گراویتی را تو ریاضیات نانکامپیوتشنال دنبالش بگردیم، مثل اینکه یک حرکتی از اینکه دیگر اینقدر به آن بخش ریاضیاتی که در قرن ۱۸ و ۱۹ خوب جواب داد تکیه نکنیم. ما یک جوری ببینید اتفاقی که افتاد این بود که قو…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
طبیعیات قدیم در برابر ساینس شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست. حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد. اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم. مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که…
ماکسول و دو جوهر فیزیکی من اه نکتهای که دفعه ی قبل گفتم که یک چیزی معمولاً فراموش شده این که چقدر تشبیهات ماکسول ضد دیدگاه نیوتونی و لاپلاسی بود و معمولاً شما نگاه میکنید اینها جزو، اینها جزو فیزیک کلاسیک محسوب میشود. یعنی از نسبیت و مثلاً کوانتومه که دیگر فیزیک مدرنه. هیچکس معادلات ماکسول را از فیزیک کلاسیک بیرون نمیآره. در حالی که بینهایت اینها مهم است. برای خاطر اینکه هویتی غیر از ذرات را در واقع در فیزیک وارد میکند. و اینکه ما یک جهانی به اصطلاح طبیعیاتی به اصطلاح قدیمی بخواهیم بحث بکنیم، یک جهانی با دو جوهر داریم، نه با یک جوهر. و اینکه این دو تا جوهر با همدیگر تعامل دارند. این شکلی نیست که در دو تا عالم، یک مقدار در طبیعیات قدیم این هرم هستی که به اصطلاح وجود داشت، بحثی در مو…
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
زبان ذاتی و تلفیق علم و عرفان نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم. خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم. اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه. این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این ی…
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
عدم تعارض توصیف علمی با معنا نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست. اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر. مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً …
مثال شهر از آسمان من یک بار به نظرم رسید که این مثال خوبی است که اگر یک موجودی اصلاً بیاید هیچ ادراکی از اینکه را کره زمین چه دارد میگذره و چه موجوداتی اینجا زندگی میکنند نداشته باشه. بیاید یک از با یک مثلاً چیزی مثل ماهواره یک شهری را نگاه کند. اصلاً ندونه که اینها موجوداتی که در آن زندگی میکنند انسانن، اینها اتومبیلان. یک تصاویر هوایی را شما به یک موجودی بدهید و سالها اینها را مطالعه بکند در یک شهر. قبول دارید که میتواند یک قوانینی بسیار گاهی دقیق، قوانین آماری دقیق در مورد حوادثی که اتفاق میافتد به شما بده. مثلاً یک پریودهای ۲۴ ساعته وجود دارد. بعد مثلاً ماشینها سر یک ساعتی با یک چنین چیزی تو اینجاها میان، میروند. اینها را به طور فرمال نگاه کنید یک شهر را از بالا. آدمها مثلا…
مرور دیدگاه لاپلاسی و مقدمه عرفانی من جلسه قبل یک خیلی مفصل سعی کردم دیدگاه های لاپلاسی و اینکه آن به اصطلاح دیدگاه های قرن هجدهم نوزدهم که به نظر میومد که خیلی با موفقیت داریم همه چیز را در واقع پیش میبریم را بیان بکنم. قبلش هم به عنوان مقدمه یک چیزهایی گفتم که مثلا دیدگاه عرفانی چه جوریه و اساس بحث من این بود که در دیدگاه عرفانی یک جوری انگار معانی و غایت ها هستند که دارند جهان را وقایع جهان را به وجود میارن. ببینید دیدگاه عرفانی اینجوری است که انگار یک معانی وجود دارد و یک صورت هایی. ببینید باز بگذارید من یک نکته ای بگویم حالا اینها چیزهای خیلی کلاسیکیه. مثلا کتاب های خوبی هست که میتوانید در این زمینه ها بخوانید.
ماکسول و دو جوهر فیزیکی من اه نکتهای که دفعه ی قبل گفتم که یک چیزی معمولاً فراموش شده این که چقدر تشبیهات ماکسول ضد دیدگاه نیوتونی و لاپلاسی بود و معمولاً شما نگاه میکنید اینها جزو، اینها جزو فیزیک کلاسیک محسوب میشود. یعنی از نسبیت و مثلاً کوانتومه که دیگر فیزیک مدرنه. هیچکس معادلات ماکسول را از فیزیک کلاسیک بیرون نمیآره. در حالی که بینهایت اینها مهم است. برای خاطر اینکه هویتی غیر از ذرات را در واقع در فیزیک وارد میکند. و اینکه ما یک جهانی به اصطلاح طبیعیاتی به اصطلاح قدیمی بخواهیم بحث بکنیم، یک جهانی با دو جوهر داریم، نه با یک جوهر. و اینکه این دو تا جوهر با همدیگر تعامل دارند. این شکلی نیست که در دو تا عالم، یک مقدار در طبیعیات قدیم این هرم هستی که به اصطلاح وجود داشت، بحثی در مو…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
زبان ذاتی و تلفیق علم و عرفان نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم. خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم. اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه. این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این ی…
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
عدم تعارض توصیف علمی با معنا نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست. اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر. مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً …
معنیداری حوادث عالم من واقعاً از اول که شروع کردم به همین منظور و با تأکید روی همین موضوع شروع کردم و میل دارم این خیلی جا بیفتد که معنیدار فرض کردن حوادث عالم این اصلاً هیچ ربطی به هیچ تعارضی با اینکه ما قوانین علمی را داریم کشف میکنیم و اینها ندارد. اینکه من اگر یک اتفاقی تو زندگیم میافتد از نظر من این معنی دارد و همیشه در تمام عالم این معانی انگار مقدم بر ظهور حوادث و اشیا و هر چیز دیگهای هست. بگذارید اول من یک مثالی بزنم که حالا شاید یک خورده دیر شد، زودتر میگفتم بهتر بود.
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
پنروز و ریاضیات نانکامپیوتشنال من اواخر جلسه قبل به این موضوع به نظر من مهم اشاره کردم، این پروژهای که Penrose پیشنهاد کرده، Penrose خیلی آدم مهمی است. من علت اینکه اسم میبرم برای خاطر این است که فکر نکنید که مثلاً یک آدمهای از نظر علمی درجه دوی این حرفها را میزنند. Penrose که تقریباً حالا اگر مهمترین ریاضیفیزیکدان زنده دنیا نباشه، مثلاً قطعاً سه نفر انتخاب بکنید یکیش باید Penrose باشه. حالا خیلی سختگیرانه مثلاً تعداد را برتون بهتان بگویم. این پیشنهاد Penrose که ما مثلاً با کوانتوم گراویتی را تو ریاضیات نانکامپیوتشنال دنبالش بگردیم، مثل اینکه یک حرکتی از اینکه دیگر اینقدر به آن بخش ریاضیاتی که در قرن ۱۸ و ۱۹ خوب جواب داد تکیه نکنیم. ما یک جوری ببینید اتفاقی که افتاد این بود که قو…
حوزه علم و دین و آموزش پنهان آدمهایی که یک جوری تفره میروند از اینکه در مورد علم اظهارنظر بکنن، در مورد رابطه دین و علم اظهارنظر بکنند و هی میخواهند مثلاً یک جوری توجیه بکنند که نه علم حوزهاش مثلاً از دین جداست. به نظر من واقعاً حوزه علم و دین جدا هست به یک معنایی. حالا سعی میکنم تو همین دقایق آینده یک خورده روشن بکنم که چرا خیلی میشود گفت که علم در واقع با دین جداست. ولی نه این چیزی که ما داریم آموزش میبینیم. من میخواهم بگویم آموزش علمی که ما داریم میبینیم، علم به این معنایی که الان ما میشناسیم، یک جور دلالتهایی دارد پنهان که جزو علمیست، مثلاً وجود قوانین، اینکه قوانین در عالم حکمفرما هستند، قوانین ریاضی هستند و یک جور ریاضیات خاصی هستند، اینها دلالتهای فلسفی هم دارند و یک جو…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
طبیعیات قدیم در برابر ساینس شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست. حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد. اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم. مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
معجزه، عالم امر و یدالله ولی نکته مهمی که به نظرم میآید که همه به اصطلاح حرفها را زدم این نکته نتیجهاش این است که اصلاً تصور اینکه وقایع عجیب و غریبی مثلاً در عالم اتفاق میافتد ببینید این بله اصلاً چیزهای عجیبی نیست دیگر. یعنی شما وقتی قوانین را هم خودتان در جهان یک جایگاهی برایش قائل شدی یا چیزی بالاتر از قوانین دیدی اینکه به هر حال خود این قوانین طوری خلق شدن در یک لحظه ممکن است قوانین به هم بریزن اتفاقهای دیگهای بیفتد اصلاً این اتفاق. چیزی در جهان نیست که من بتوانم این یک یک جایی هست که تو قرآن میگوید که میگویند که مثلاً یدالله مغلوله. خدا لعنت کند اینها را برای این حرفها میزنند. دست خدا خیلی تو عالم بازه. یعنی کل عالم را با قوانینش ساخته و هر لحظه میتواند هر کاری انجام بده. ا…
واژه ساینس و مسئله ترجمه کلمه ساینس هم من نمیدانم چرا یک نفر یک ترجمه برای واژه ساینس پیدا نمیکند. چقدر زشته که ما به ساینس میگوییم علم. متوجه هستید که چه فاجعهایه؟ در غرب اینجوری نیست. وقتی میگویند ساینس یعنی به یک چیز خاصی دارند اشاره میکنند. ما ساینس را ترجمه میکنیم دانش یا علم. بعد یک جوری آدم ذهنش خلاصه اینجوری میشود که این دانشه دیگر. دانش این است مثلاً. اینجوری است. انگار بقیه چیزها علم نیستند. اینکه یک واژه خاص برایش باید پیدا میکردیم. یعنی خود غربیها برای اشاره به ساینس یک واژه خیلی مشخص دارند که با نالج و با همه چیزهای دیگهای که به معنای کلی به معنای علم هست فرق دارد. من همیشه این گرفتاری را دارم که آدم بگوید هی علم نمیدانم تجربی. واقعاً آخه علم تجربی هم ساینس یک چیز…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
زبان ذاتی و تلفیق علم و عرفان نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم. خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم. اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه. این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این ی…
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
مفهوم قانون علمی و دلالت فلسفی من تاکید خیلی خیلی فکر میکنم در آن سخنرانی دانشگاه تهران هم سخن صحبت که دفعه قبل کردم یک پراکنده اشارههایی کردم و تاکید خیلی زیاد هم مخصوصاً روی این است که ما از یک سن خیلی خیلی پایینی به یک چیزی تحت عنوان مفهوم قانون علمی معتقد میشویم. نمیپرسیم که قانون چیه؟ آن چه هویتی دارد و اصلاً یعنی چی؟ مثلاً شما فرض کنید خیلی زود ما یاد گرفتیم قانون جاذبه را و هیچوقت نپرسیدیم از معلم یا اگر هم پرسیدیم میگویند معمولاً اینجور سوالهای خیلی خیلی چیز به اصطلاح عمیق مسخره شاید به نظر میرسند و معلم هم ممکن است اینجوری از سر خودش باز بکند یا دانشآموزی که هست این سوالی میکند. اینکه مثلاً دو تا جسم همدیگر را جذب میکنند چطور این کار را انجام میدن؟ و اصلاً مفهوم اینکه ی…
حوزه علم و دین و آموزش پنهان آدمهایی که یک جوری تفره میروند از اینکه در مورد علم اظهارنظر بکنن، در مورد رابطه دین و علم اظهارنظر بکنند و هی میخواهند مثلاً یک جوری توجیه بکنند که نه علم حوزهاش مثلاً از دین جداست. به نظر من واقعاً حوزه علم و دین جدا هست به یک معنایی. حالا سعی میکنم تو همین دقایق آینده یک خورده روشن بکنم که چرا خیلی میشود گفت که علم در واقع با دین جداست. ولی نه این چیزی که ما داریم آموزش میبینیم. من میخواهم بگویم آموزش علمی که ما داریم میبینیم، علم به این معنایی که الان ما میشناسیم، یک جور دلالتهایی دارد پنهان که جزو علمیست، مثلاً وجود قوانین، اینکه قوانین در عالم حکمفرما هستند، قوانین ریاضی هستند و یک جور ریاضیات خاصی هستند، اینها دلالتهای فلسفی هم دارند و یک جو…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
عدم تعارض توصیف علمی با معنا نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست. اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر. مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً …
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
فراروایت مکانیکی و روایت لاپلاسی آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید. این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند. یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون …
طبیعیات قدیم در برابر ساینس شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست. حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد. اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم. مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که…
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
عدم تعارض توصیف علمی با معنا نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست. اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر. مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً …
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
زبان ذاتی و تلفیق علم و عرفان نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم. خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم. اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه. این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این ی…
ادامه جلسه قبل و جهانبینی عرفانی من بحثهای جلسه قبل من کارمون اینقدر نتیجهاش غیرقابلاعتماده که جلسه قبل کموبیش قطع شد ولی من میخواهم ادامه بدهم ولی معمولاً همینطور میشود دیگر. بعضیاوقات احساس کردم که برای اینکه وصلش بکنم به حرفهایی که میخواهم بزنم، بعضی چیزهایی که نگفتم یک خرده حیف مجبورم که اشارهای بکنم. میخواهم یک مرور مختصری بکنم که جلسه قبل بحثهایی که کردیم، دیدیم چگونه بود. من در واقع هدفم این بود که خیلی شاید دقیق بهش نرسیدم که یک جور جهانبینی متداول مثلاً عرفانی دینی را سعی کنم نشان بدهم که نه فقط با ساینس به این معنایی که ما میشناسیم تعارض نداره، یک جوری علم مدرن قرن بیستمی حتی به نوعی ذهن آدم را میبرد به سمت اینکه یک خرده دنیا را آنجوری نگاه بکند. برخلاف علم قرن نو…
فراروایت مکانیکی و روایت لاپلاسی آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید. این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند. یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون …
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
تجربه تدریس نظریه مجموعهها اولین خیلی وقت قبل، نمیدانم چند سال قبل بود، سال ۶۹ من اولین بار که در دانشگاه درس ارائه کردم، شما هم به دنیا آمده بودید ولی خیلی کوچیک بودید. یک درس اه، ست تئوری بود از روی کتاب اندرتون. یک بار این را گفتم، برای من واقعاً این تجربه فوقالعادهایه که رفتم اه، این کتاب مبانی، درس مبانی ریاضی بود. دانشجوها، دانشجوهای ترم دو بودن. بنابراین خیلی کوچیک بودن هنوز. یعنی که آدم در مورد معقولات باهاشون صحبت بکند. هرچند تا آخر لیسانس هم این چیزها را بگویید هنوز خیلی زیادی معقولات حساب میشود. بعد ست تئوری آن قسمت مبنایی ریاضیاتی که مشکلات اساسیای دارد. اینکه اه، پارادوکسهایی در آن پیدا شد و بعداً هم ثابت شد که نمیشود یک جوری ریاضیات را بر یک مبنایی گذاشت که پارادوکسی بگ…
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
مثال شهر از آسمان من یک بار به نظرم رسید که این مثال خوبی است که اگر یک موجودی اصلاً بیاید هیچ ادراکی از اینکه را کره زمین چه دارد میگذره و چه موجوداتی اینجا زندگی میکنند نداشته باشه. بیاید یک از با یک مثلاً چیزی مثل ماهواره یک شهری را نگاه کند. اصلاً ندونه که اینها موجوداتی که در آن زندگی میکنند انسانن، اینها اتومبیلان. یک تصاویر هوایی را شما به یک موجودی بدهید و سالها اینها را مطالعه بکند در یک شهر. قبول دارید که میتواند یک قوانینی بسیار گاهی دقیق، قوانین آماری دقیق در مورد حوادثی که اتفاق میافتد به شما بده. مثلاً یک پریودهای ۲۴ ساعته وجود دارد. بعد مثلاً ماشینها سر یک ساعتی با یک چنین چیزی تو اینجاها میان، میروند. اینها را به طور فرمال نگاه کنید یک شهر را از بالا. آدمها مثلا…
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
عدم تعارض توصیف علمی با معنا نکته خیلی مهم این است که من از همه این حرفها میخواهم این نتیجه را بگیرم که اولاً این را دقت بکنید که هیچ تعارضی بین توصیف توصیف علمی جهان با این چیزهایی که ما میگوییم نیست. اصلاً لازم نیست که شما معتقد باشید که آن نکته خیلی اساسی این است. من لازم نیست معتقد باشم که قوانین علمی قوانین طبیعت، قوانین ریاضی هستند وقتی دارم علم را مطالعه میکنم. متوجه هستید؟ یک جوری این باز یاد آن دلالتهای پنهان آموزش علمیه دیگر. مثلاً من وقتی واقعاً معتقد باشم که قانون جاذبه وجود داره، یعنی یک قانون ریاضی در عالم وجود دارد. من میتوانم جور دیگهای نگاه بکنم. قوانین ممکن است ریاضی یا غیرریاضی باشند در عالم. ولی چیزهایی که من در طبیعت، در عالم جسمانی میبینم، مطالعه میکنم و مثلاً …
تأویل رخدادها و اسماء الهی ببینید اصطلاح تأویل احادیث را من یک بار داستانی یوسف بهش اشاره کردم تأویل احادیث یعنی این اصلاً علم یوسف تأویل رویا نیست تأویل احادیثه تأویل هر چیزی که رخ داد دیگر احادیث یعنی مثلاً رخدادها رخدادها ممکن است در رویا باشند در خواب باشند یا در بیداری باشند یوسف تأویل رخدادهای بیداری را هم میداند و تأویل در متن قرآنی یعنی برگردوندن به اوله دیگر چون عالم همه اتفاقهایی که دنیا از آن بالا شروع میشود دقت میکنید از آن از بالای هرم یک چیزی میآید پایین ظاهر میشود به صورت یک حادثهای تأویل. یعنی من این را برگردونم به آن عالم معنا این صورت ظاهری که یک رخداد دارد را بفهمم که در پشتش چه معنایی بوده و این و عارف کامل کسیه که آن عالم معنا را هم برمیگردونه به عالم اسماء و به …
زبان، فرم و هرم معانی من اواخر جلسه قبل نهایتاً سعی کردم این را توضیح بدهم که اگر بخواهم دیدگاههای علمی را مثلاً با آن دیدگاههای گذشته یک جوری به اصطلاح تلفیق بکنم، احساسم این است که تفاوتهاشون را بگم، بگویم که این چگونه نگاه میکنه، آن چگونه نگاه میکنه، در دیدگاههای عرفانی زبان و معنا یک جوری در عالم وجود دارد و اصل چیزهایی که من دارم میبینم انگار صورتهای تحقق پیدا کردهی آن معناهاست. و بگذارید ببینید به این نکته دقت بکنید که چرا ریاضیات موفقه؟ به اینجوری نگاه کنید که دنیا، دنیا از یک همان هرمه را تو خود ذهنتان در نظر بگیرید. یک معانیای وجود دارن، اینها به تدریج انگار به صورت یک صورتهایی ظاهر میشوند. نهایتاً صورتهای جسمانی پیدا میکنند. هر چیزی که در عالم هست، صورتی، مثلاً صورت…
معجزه، عالم امر و یدالله ولی نکته مهمی که به نظرم میآید که همه به اصطلاح حرفها را زدم این نکته نتیجهاش این است که اصلاً تصور اینکه وقایع عجیب و غریبی مثلاً در عالم اتفاق میافتد ببینید این بله اصلاً چیزهای عجیبی نیست دیگر. یعنی شما وقتی قوانین را هم خودتان در جهان یک جایگاهی برایش قائل شدی یا چیزی بالاتر از قوانین دیدی اینکه به هر حال خود این قوانین طوری خلق شدن در یک لحظه ممکن است قوانین به هم بریزن اتفاقهای دیگهای بیفتد اصلاً این اتفاق. چیزی در جهان نیست که من بتوانم این یک یک جایی هست که تو قرآن میگوید که میگویند که مثلاً یدالله مغلوله. خدا لعنت کند اینها را برای این حرفها میزنند. دست خدا خیلی تو عالم بازه. یعنی کل عالم را با قوانینش ساخته و هر لحظه میتواند هر کاری انجام بده. ا…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
امواج الکترومغناطیس و عوالم مجرد ببینید در من روی این تأکید کردم که خیلی بعضی معادلات ماکسول رو، یعنی اصلاً توصیف ماکسولی میدان را اگر داشته باشید، بعد نظریه ی نسبیت را هم که بخونید، یک جوری اگر واقعاً درست خوب بفهمید، یک احساسی بهتان دست میدهد که اصلاً این عالم امواج مثلاً الکترومغناطیس، یک جوری شباهت دارد به آن عوالم غیر جسمانی که در فلسفه ی قدیم وجود داشت. من به نوعی انگار آن توصیفهایی که ما از موجودات مجرد، عالم مثل، اینها را تو فلسفه ی قدیم داشتیم، شباهتهایی دارد با این توصیفهایی که اگر نسبیتی نگاه کنید با موج الکترومغناطیس مثلاً میبینید. دلیل عمدهاش هم این است که شما اولاً امواج الکترومغناطیس به معنای واقعی کلمه حضورشون در مکان از نکته ی اصلی نیست. چون با سرعت نور، سرعت حد حساب …
عالم مثل و فلسفه ریاضی آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، معتقدن که موجودات ریاضی واقعاً در یک عالم وجود دارند. ریاضیات در عالم وجود داره، نه اینکه من اختراع نمیکنم، کشف میکنم. این دیدگاه افلاطونیه. افلاطون معتقد بود که ریاضیات در یک عالمی به اسم عالم مثل، واقعاً وجود دارد. مفاهیم کلی آنجا وجود دارند. وقتی من درکشون میکنم، یعنی من وصل میشم انگار به آن عالم. همانجوری که به عالم اجسام با نگاه کردن وصل میشم، با یک فعالیت ذهنی وصل میشم و یک چیزی را دارم آنجا میبینم. وقتی یک قضیه ریاضی را ثابت میکنم، کشف میکنم، واقعاً انگار یک چیزی را در جهان دیدم و کشف کردم. نه اینکه یک چیزی را اختراع کردم. یک مشکل اساسی در بحثهای به اصطلاح فلسفه ریاضی، آن به آنهایی که افلاطونی نگاه میکنن، بزرگترین مش…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
فراروایت مکانیکی و روایت لاپلاسی آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید. این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند. یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
فراروایت مکانیکی و روایت لاپلاسی آن چیزی که الان در این دوران پستمدرن تحت عنوان فراروایت مکانیکی مثلاً ازش یاد میکنند. این یکی از ویژگیهای فلسفه پستمدرن این است که دنبال این است یکی از این به اصطلاح ایدههای مرکزی پستمدرنیست فلسفه پستمدرن این است که در طول تاریخ فراروایتهایی به وجود میآید. این مثلاً لیوتار که معمولاً اولین کسیه که میشناسنش که مفهوم پستمدرنیسم را مثلاً معرفی کرده به دیگران جا انداخته آن نگاهش به ماجرا خیلی اینجوری است که ما در همه دوران تاریخ فراروایتهایی داریم که پنهان هستند. یعنی همه آدمها مثلاً انگار در قرن هجدهم نوزدهم یک چیزهایی، چون که یک داستان کلی، یک روایت خیلی بزرگی فراروایت را مثلاً روایت کلان هم ترجمه کردن. یک چنین چیزهایی را در ذهن خودشان دارند بدون …
مرور دیدگاه لاپلاسی و مقدمه عرفانی من جلسه قبل یک خیلی مفصل سعی کردم دیدگاه های لاپلاسی و اینکه آن به اصطلاح دیدگاه های قرن هجدهم نوزدهم که به نظر میومد که خیلی با موفقیت داریم همه چیز را در واقع پیش میبریم را بیان بکنم. قبلش هم به عنوان مقدمه یک چیزهایی گفتم که مثلا دیدگاه عرفانی چه جوریه و اساس بحث من این بود که در دیدگاه عرفانی یک جوری انگار معانی و غایت ها هستند که دارند جهان را وقایع جهان را به وجود میارن. ببینید دیدگاه عرفانی اینجوری است که انگار یک معانی وجود دارد و یک صورت هایی. ببینید باز بگذارید من یک نکته ای بگویم حالا اینها چیزهای خیلی کلاسیکیه. مثلا کتاب های خوبی هست که میتوانید در این زمینه ها بخوانید.
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
کتابهای فلسفه علم و چرخش زبانی یک کتابی تحت عنوان شناخت عمومی علم مال یک نویسندهی معروفی، حالا اسمش یادم نیست، برونوکسی فکر میکنم. خیلی کتاب خوبی است. تو متمرکز شده روی اینکه بگوید که به این دقت بکنید که ساینس یک چیز خیلی خاصیه. که نگاه کردن به دنیاست در جهت پیشگویی. اصلاً در ذات ساینس این هست، چیزی که معمولاً خیلی روش بحث میشود. یعنی یک قصد شناختن نیست، قصد شناختنیه که به شما قدرت پیشگویی میدهد. الان این کتاب خیلی قدیمیایه نسبتاً، الان در بحثهای جدید، معطوف بودن به تکنولوژی و ساینس که دیگر یک چیزی جز بدیهیات بحثهایی که الان میکنند. در واقع آن یک جوری دیگر یک خورده زودتر به این را سعی میکند بهتان نشان بده که خیلی کتاب جالبیه به دلیل اطلاعات خوبی که در آن هست، از تاریخ علم هست، ار…
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
سیستم کوانتومی و هویت زبان یعنی قضیه entanglement به نوعی ضرورت به شما میگوید که اینجوری به جهان نگاه بکنید. این خیلی مهم است که وقتی که من در مثلاً عرفان یا دیدگاه دینی، احساسم این است که زبان یعنی افرازی در جهان وجود دارد که خارج از حیطه ذهن منه. من با استفاده از زبان، جهان رو، یک چیزی را در جهان دارم کشف میکنم. وقتی که از یک درخت صحبت میکنم، این نیست که آنجا یک هویتی به اسم درخت وجود نداره، فقط یک سری ذراتان. من برای خودم اسمش را گذاشتم درخت. آن واقعاً انگار یک سیستم، حالا در زمان موجودات زنده خیلی واقعاً ولی حتی در مورد موجودات غیر زنده هم شما میتوانید یک چنین فرضی بکنید. بنابراین جهان یک جوری میتواند شما در جهان کوانتومی میتواند افراز شده باشه. و از یک سری هویتهای ذرهای تشکیل …
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
تمثیل یوسف و ناخودآگاه من یک بار در داستان یوسف که داشتیم بحث میکردیم سر این ماجرا که چطور پرتاب شدن یوسف در چاه با اینکه مثلاً فرض کنید یوسف تأویل احادیث بلده، ارتباط معنایی دارد صحبت کردم. اینجوری مثل اینکه این یک واقعه تمثیلی در عالمه. چرا به ذهن برادرا رسید که این کار را بکنن؟ بعد گاهگداری حالا از جلسات پراکنده از دستم در رفت، ولی خب همونجا توجیهی که کردم اگر یادتون باشه این بود و ۳۵ ببینید اینجا من توجیه خیلی سادهای داشتم اینکه تو ناخودآگاه ما یک جور نظام تمثیلی وجود دارد. تو آن نظام تمثیلی فرض کنید مثلاً تأویل احادیث بلد بودن با رفتن در چاه و این حرفها ممکن است با هم یک ارتباط داشته باشه. چون نظام تمثیلی مشترکه و ما در واقع ناخودآگاه انسانها با همدیگر طبق مثلاً روانکاوی یونگ یک …
زبان ذاتی و تلفیق علم و عرفان نظریه چامسکی، همه تقریباً بدون اشکال الان این را قبول دارن، حداقل در مورد گرامر. که ما قبل از اینکه به دنیا بیایم انگار اصول گرامر در ذهن ما هست. به هیچوجه ما گرامر را با سعی و خطا یاد نمیگیریم. خیلی به نظر من نکته مهمی است که در نیمه دوم قرن بیستم متوجهاش شدیم. خب من چیزی که میخواهم بگویم این است که هر نوع معنا و دانشی توسط این زبان اتفاق میافتد. حتی چیزی که من از ساینس دارم میفهمم و از سیستمهای فرمال دارم میفهمم. اینکه محاسبه دست سیستم فرمال ممکن است به طور اتوماتیک بدون درک و معنا انجام بشود. ولی اگر بخواهم در مورد سیستم فرمال چیزی درک بکنم، در مورد رابطه فیزیک با جهان چیزی را درک بکنم، باید در قالب زبان باشه. این یک چیز فراموششدهست به نظر من. این ی…
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
طبیعیات قدیم در برابر ساینس شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست. حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد. اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم. مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
واژه ساینس و مسئله ترجمه کلمه ساینس هم من نمیدانم چرا یک نفر یک ترجمه برای واژه ساینس پیدا نمیکند. چقدر زشته که ما به ساینس میگوییم علم. متوجه هستید که چه فاجعهایه؟ در غرب اینجوری نیست. وقتی میگویند ساینس یعنی به یک چیز خاصی دارند اشاره میکنند. ما ساینس را ترجمه میکنیم دانش یا علم. بعد یک جوری آدم ذهنش خلاصه اینجوری میشود که این دانشه دیگر. دانش این است مثلاً. اینجوری است. انگار بقیه چیزها علم نیستند. اینکه یک واژه خاص برایش باید پیدا میکردیم. یعنی خود غربیها برای اشاره به ساینس یک واژه خیلی مشخص دارند که با نالج و با همه چیزهای دیگهای که به معنای کلی به معنای علم هست فرق دارد. من همیشه این گرفتاری را دارم که آدم بگوید هی علم نمیدانم تجربی. واقعاً آخه علم تجربی هم ساینس یک چیز…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
ادامه جلسه قبل و جهانبینی عرفانی من بحثهای جلسه قبل من کارمون اینقدر نتیجهاش غیرقابلاعتماده که جلسه قبل کموبیش قطع شد ولی من میخواهم ادامه بدهم ولی معمولاً همینطور میشود دیگر. بعضیاوقات احساس کردم که برای اینکه وصلش بکنم به حرفهایی که میخواهم بزنم، بعضی چیزهایی که نگفتم یک خرده حیف مجبورم که اشارهای بکنم. میخواهم یک مرور مختصری بکنم که جلسه قبل بحثهایی که کردیم، دیدیم چگونه بود. من در واقع هدفم این بود که خیلی شاید دقیق بهش نرسیدم که یک جور جهانبینی متداول مثلاً عرفانی دینی را سعی کنم نشان بدهم که نه فقط با ساینس به این معنایی که ما میشناسیم تعارض نداره، یک جوری علم مدرن قرن بیستمی حتی به نوعی ذهن آدم را میبرد به سمت اینکه یک خرده دنیا را آنجوری نگاه بکند. برخلاف علم قرن نو…
فرگه، پارادوکس راسل و مبانی ریاضی فرگه که احتمالاً میدانید مهمترین ریاضیدان و منطقدان آن دوران بوده یکی از آن آدمهای خیلی خیلی مهمی است که شاید به دلیل اینکه حوزههای کاریش جاهایی بوده که خیلی جنبه مثلاً محاسباتی و اینها ندارد خیلی به عنوان ریاضیدان خیلی بزرگ نمیشناسنش. شاید فوقالعاده آدم مهمی تو تاریخ ریاضیات. فرگه جلد اول یک کتابی را که در مورد سه تئوری نوشته بود و سعی کرده بود به طور دقیق نظریه کانتور را بیان بکند داده بود برای چاپ چاپ شده بود جلد دومشو داده بود برای چاپ که پارادوکس راسل پیدا شد از چاپخونه گرفت جلد دوم را با این احساس که دیگر بیشتر از این مثلاً مفتضح هم نشود دیگر حالا یک اشتباهی کرده یک بخشی از این چرندیات را مثلاً خواسته سعی کرده دقیق بکند. این احساس کلاً از بین رفت…
رد دیدگاه کلاسیک در فیزیک مدرن این چیزی که مهمه، سعی کردم در جلسه قبل روش تأکید بکنم، تمام آن تصورات ابتدایی قرن هجدهم و نوزدهم مطلقاً رد شدن. یعنی الان ما مطمئنیم که آنها نادرستن. نه اینکه مطمئنیم که این دیدگاه مدرن ما درست است. ولی حداقل میدانیم که دیدگاه کلاسیک غلط بودن و همه آن دلالتهای فلسفی در واقع باید دور ریخته بشود. ولی دور ریخته نمیشود. من همهش حرفم این است که این را ببینید که ما در آموزشهای خودمان هنوز انگار در دو قرن قبل از نظر علمی گیر کردیم و یک جوری همان دلالتهای فلسفی تو ذهن ما ایجاد میشود. سنین خیلی پایین و واقعاً وقتی به بزرگسالی میرسیم، آنجوری که مثلاً فرض کنید یک آدمی که عارف، من میخواهم بگویم اینجور نگاه کردن مثلاً ماشینی به دنیا با نگاه کردن عارفانه به دنیا …
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
طبیعیات قدیم در برابر ساینس شما در دانش مثلا طبیعیات که نگاه میکنید مقوله ها یعنی جوهر و عرض و نمیدانم اینجور چیزاست. حالا مثلا در دیدگاه دینی معنا و صورت و اینها. یک چنین حرف این مقوله ها در برای اینکه انقلاب علمی به وجود بیاید از بین رفته. یک جوری بعضیا انگار احساسشون این است که یک طبیعیاتی وجود داشت که یک جوری دانش مقدماتی بود بعد ما وارد یک دوره ای شدیم که این خیلی پیشرفت کرد و ساینس به وجود آمد. اصلا اینجوری نیست. یعنی الان من میتوانم ساینتیست باشم کاملا به طبیعیات مثلا قدیم هم معتقد باشم. اصلا آن یک چیزی است آن یک چیز دیگر است آن یک چیز جدیدیه. نه اهدافشون یکیه نه مقوله هایی که دارند ازش صحبت میکنند یکیه. بگذارید یک نکته خیلی ساده بگویم. مثلا شما در دانش ماقبل ساینس کاملا وقتی که…
انتنگلمنت و جوهر سوم این پدیده انتنگلمنت در مکانیک کوانتوم به نظر من باز یک دلالت فلسفی خیلی مهم دارد. یعنی یک یک به نظر من این به معنای یک جوری به معنای درک کردن و معتقد شدن به یک جوهر سوم که جهان فیزیکی همونقدر که ماکسول و هنوز کسی این دلالت فلسفیشو خیلی به رسمیت نمیشناسه خب واضح است که این یکی که دیگر اصلاً یعنی حالا این پدیده یک ذره ما در پیش تا ۲۰ سال پیش مشکوک بود اصلاً که واقعاً وجود دارد یا وجود ندارد حالا که دیگر شک و شبهه به طور کامل برطرف شده یعنی دلایل تجربی خوب هم برایش داریم ولی باز این دلالت فلسفیش واضح است که خیلی احتمالاً مقاومت به وجود میآید در مورد. اینکه اینها را بپذیریم من فکر میکنم که همانجوری که دیدگاه ماکسول فیزیکدانها را مجبور میکند به دو تا هویت دو تا جوهر د…
ایزوتسو: صوفیسم و تائوئیسم کتابی هست از ایزوتسو برای اینکه این آدم را یک خورده بهتر بشناسید، فقط زبانشناس نبوده، بیشتر عارفه تا زبانشناس. این کتاب خیلی کتاب خوبیه، ترجمه خوبی هم دارد. عنوانش هست صوفیسم و تائوئیسم. ایزوتسو یک آدمیه که هم عرفان شرقی، مثلاً ژاپنی اینها را خیلی خیلی خوب بلده. به یک معنایی بلد بودن نیست، عارفه و عرفان اسلامی را هم در حدی بلد بوده که خیلی از آدمهای مهمی که الان شما میبینید که آدمهای مطرح فلسفه و عرفان نظری در ایران هستند، شاگردای ایزوتسو هستند. ایزوتسو سالها در تهران زندگی میکرد، تو دیدگاههای شمال شهر، جلسههای خصوصی داشتن. اینها مثلاً آقای دینانی اینها همه میرفتن آنجا در محضرش. عرفان درس میداده، عرفان اسلامی بهشان درس میداده. و این کتاب فوقالعاده ک…
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
تأویل داستانهای قرآن و سوره مریم پرسش و پاسخ نه این را ببینید این نکته خیلی مهمی است و من سعی میکنم حالا دیگر متمرکز بشوم روی این موضوع برای خاطر اینکه تمام داستانهای قرآن تأویل دارند و اصولاً عرفا وقتی در مورد قرآن صحبت میکنند همه چیز قرآن از جمله داستانها را تأویل میکنند و وقتی که مثلاً فرض کن تأویل میکنند دارند از همین موضوع استفاده میکنند که اگر مثلاً کشتی نوح تأویل باید بشود همینجوری نگاه کردن که خب بله یک کشتیای بود مثلاً فرض کن سوارش شدن. نه کشتی نوح، همین کشتی که الان در دریا هست از نظر عرفا تأویل دارد. چه برسد دیگر به ماجرایی که اطراف پیامبران گذشته و آنجوری که در قرآن نقل شده. متوجه هستید؟ این شکلی نیست که یعنی من دارم راه را برای این باز میکنم که اگر در مورد داستانها …
مثال هارون دامنهٔ خوانش را از تولد فرزند به ادامهٔ رسالت و جانشینی معنوی گسترش میدهد.
دعا در این خوانش از درخواست لفظی فراتر میرود؛ استعداد مریم و کنش ابراهیم دو کاربرد متمایزند.
حشر به مسئلهٔ آمدن انسان پیوند میخورد؛ رابطهٔ قیامت و میراث زمین در این بخش فقط مطرح شده است.
یک مرجع سه نقش دارد: مقایسهٔ تولد، زمینهٔ شکل ادبی و نقدِ نسبت فرزندبودن برای خدا.
سخنران تبییننشدن علمیِ یک ادعا، مثلاً تولد عیسی از مریم، را با ابطالش یکی نمیداند، تثبیت دانش فعلی بهعنوان چارچوب نهایی را نقد میکند و در دستگاه عرفانیاش معجزه را تسلط بر مرتبهٔ قوانین میخواند.
سخنران تصویر بستهٔ لاپلاسی را با جهانبینیِ عرفانیِ مقدمداشتن معنا میسنجد و فیزیک جدید را به آن نزدیکتر میداند، اما میگوید فیزیک عرفان را نتیجه نمیدهد و نگاه یکسویهٔ عرفان قدیم هم کافی نیست.
سخنران تأویل را بازگرداندن رخداد به لایهٔ معنا میداند و قاعده میگذارد: در رخدادهای بیداری علت عادی مقدم است، ظاهر حفظ میشود و رؤیا، جهان و متن قواعد جدا دارند؛ نخل خشک را در خوانش ترجیحیاش تمثیل حال مریم میداند.
سخنران پنهانماندن مقام مریم را به خلوت و پردهنشینی او پیوند میدهد و رنج و شکایتش در مخاض را رنج ازدستدادن همین خلوت میخواند، نه نافرمانی؛ و پنهانداشتن اولیا را، جز رسولانِ مأمور به تبلیغ، سنتی الهی میداند.
سخنران در جلسهٔ دوم از جمله امکان ظهور دوبارهٔ عمران را طرح میکند، در جلسهٔ سوم قطعیبودنش را نفی میکند و در جلسهٔ نهم «خواهر هارون» را طعنه و نام مریم را تداعی مریمِ خواهر موسی میخواند.
سخنران پسر خدا بودن و تجسد مسیح را ادعاهایی پیش از قرآن میداند، در خوانش قرآنی عیسی را محفوظ از شکنجه و کشتهشدن میبیند و خواندن تورات و انجیل را با وجود باور به تحریف بخشی از آنها ارزشمند میداند.