در این جلسه ادامهٔ بحث سورهٔ نساء و حقوق زن در نسبت با فلسفهٔ احکام است. نهی از پرسشهای بیهوده در داستان بقره و پیچیدهتر شدن شریعت مطرح میگردد. مرد و زن بهعنوان دو قطب تکوین و تشریع، و نسبت احکام با نیاز متقابل بررسی میشود.
ادامهٔ بحث سوره نساء و حقوق زن
خب، فکر کنم این جلسه هم چون روز هفتم، میتوانم قرار در مورد چیزهایی که تو جزء ۶ هست صحبت کنم، میتوانم بحث در مورد سوره نساء و حقوق زن و اینها را ادامه بدهم.
به هر حال به آیه خاصی دیگر نظر ندارم ولی فکر میکنم جلسه قبل یک مقدار بحث کم بود، سریع صحبت کردم، میل دارم که بحثها را ادامه بدهم به یک جنبههای دیگهای از مسائل شریعت در مورد زنان هم یک اشارهای بکنم.
پرسشهای بیهوده و پیچیدهتر شدن شریعت
حالا یادداشتهای دیروزم هم امیدوارم وقت بشه، باید یک نگاهی بکنم به همان صحبتها.
بگذارید اول به عنوان مقدمه به عنوان ببخشید دیگر مقدمه که نه، یک گریزی به بحثهایی که در مورد مسئله داستان بقره و نتایجش من در دو جلسه اول و یک مقدار جلسه قبل کردم، خب یک نقطهای را بهش اشاره بکنم، حالا قبلاً در یک مورد خاصی شاید به این مسئله اشاره کرده باشم. یک لحظه فرض کنید که این ایده درست باشه.
یعنی دریافت من مثلاً از آن داستان بقره و بعضی از آیات دیگهای که در سوره بقره میآید درست باشه، آن هم این است که ما از پرسشهای بیهوده در زمینه مسائل شرعی نهی شدیم، ولی اگر پرسشهایی اینجوری انجام بدیم، همانطوری که تو داستان بقره هست، به سمت یک جور شریعت پیچیدهتر و سختتری میریم که همانطوری که جلسه قبل یک نفر سوال کرد، ممکن است تصور این باشه که.
خب احکام دارند کاملتر میشن، ولی همان نهیی که تو سوره بقره وجود دارد که وقتی حکمی بیان شد، پرسش نکنید که جوابهای مثلاً دشوارتری برایتان بیاد، کاملاً واضح است که حداقل دیدگاه قرآن.
این است که این پرسشها نباید انجام بشن، ولو اینکه به سمت شریعت به سمت یک جور حداقل از نظر ظاهری ممکن است مجموعه واجبات به سمت یک چیز کاملتری دارد میره، ولی دایره آن چیزهایی که باید انجام بشود انگار دارد بزرگتر میشود و. بنابراین بخشهایی که میتونست به طور اختیاری انجام بشود هی تبدیل میشود به چیزهایی که اجباریان و این خودش خوب نیست.
حالا من نمیخواهم وارد آن بحث بشوم که علت احتمالی یک چنین پدیدهای چیست. من اسمش را میذارم پدیده برای خاطر اینکه تو سوره بقره یک داستانی اومده، من فکر میکنم این داستان را هر کسی بالاخره درباره مبانی فقه و فکر میکنه، درباره شریعت فکر میکنه، باید برای این داستان یک توجیهی داشته باشه، درکی از این داستان داشته باشه که چه اتفاقی آنجا دارد میافتد و چرا. حالا یک لحظه که فرض بکنید این تصوری که من دارم درست باشه.
روایت وضو و استنتاج فقهی از پرسش و پاسخ
آنوقت حالا یک مطالبی را که در کتب فقهی آمده در نظر بگیرید. فرض کنید یک روایتی داریم که یک نفر آمد از حضرت امام جعفر صادق پرسید که مثلاً اینکه گفته شده که باید دستها را بشورین، دستها را چطور باید بشورین؟
و امام جعفر صادق هم مثلاً جواب داد که به این نحو باید آب بریزید و اینجوری بشورید. آن دوباره یک سوال دیگهای کرد و یک جوابهای دیگهای گرفت، نهایتاً امام جعفر صادق یک مجموعهای از احکام در مورد دست شستن بیان کرد.
فکر کنید که اینها به طور کاملاً دقیقی هم در کتب یک نفر اینها را کتابت کرده، در کتب حدیث آمده و حفظ شده و الان هم به دست ما رسیده. فقیهی که میخواهد حکم استنتاج بکنه، من سوالم اینه، وقتی که با یک چنین روایتی مواجه میشه، اصولاً برداشتش چیه؟ فکر میکنم اصولاً برداشت از یک چنین روایتی که اینها واجبات، اینها آداب وضو گرفتن، باید اینطوری باشه.
یعنی اگر من احساسم اینه، حالا ممکن است یک نفر بگوید نه، فقها مثلاً این مسائل، من اصلاً نمیخواهم الان بگویم که فقها درست کار میکنند یا غلط کار میکنند. ولی تصورم این است که احتمالاً یک فقیه وقتی که میبیند که از امام جعفر صادق پرسیدن چطور باید وضو گرفت و امام جعفر صادق گفت که از اینجا باید آب را بریزید و اینطوری دستتو بکشید، اینها واجبات وضوئه.
باید همه همین کار را بکنند. من یک مقدار میخواهم این سوال را ایجاد بکنم دیگر اگر یک چنین روایتی وجود داشته باشه، آیا باید آن چیزی را که امام جعفر صادق میگوید به عنوان مستحبات وضو در نظر گرفت؟
یعنی اصل واجبات وضو این است که باید دستمون را بشوریم و مستحباتش این است که امام جعفر صادق دارد بیان میکند یا این چیزی که در جواب یک چنین پرسشگری امام جعفر صادق مثلاً دارد بیان میکند این واجبات وضوئه؟ من چرا احساس میکنم که میتواند مستحبات باشه؟
برای خاطر اینکه خب حکم اصلی بیان شده، اینها آداب مثلاً بهتر وضو گرفتنان دیگر. حالا این را در مقابل این بگذارید که روایت این شکلی باشه که امام جعفر صادق یک روز رفتن بالای مثلاً در کلاس درسی که داشتن، بالای منبر و شروع کردن به گفتن اینکه اینطور وضو بگیرید. این دو تا به نظر من یک تفاوتی دارد.
یعنی جوابی که در مقابل یک سوالی که یک نفر پرسیده داده میشود با اینکه یک نفر ابتداً یک حکمی بیان بشود. من این را دارم میگویم فقط برای خاطر همینجور اینکه یک کنجکاوی ایجاد بکنم که بعضی از این روایاتی که در مقابله به صورت سوال و جواب مطرح شدن تا چه حد مناسب هستند برای خاطر اینکه ما استنتاج فقهی ازش بکنیم.
یک چیزی که قبلاً فکر میکنم بهش اشاره کردم این است که خب یک مقدار یک حکم به نظر من عجیبی وجود دارد بین فقها و بعضیا با این حکم مشکل دارند که موارد زکات چهار تاست. مثلاً گندم و جو و نمیدانم خرما و این حرف.
موارد محدودی در روایات ذکر شده که میگویند که طبق روایات اینهاست که باید برایش زکات داد.
زکات و تعمیم پاسخ امام
نه برای همه درآمدها. اما باز نمیخواهم اصلاً وارد بحث فقهی بشوم. ولی بیاید قبلاً هم این حرف را زدم. فرض کنید که روایت اینجوری باشه که یک نفر آمد از امام جعفر من نشستم در محضر امام جعفر صادق، یک نفر آمده از امام جعفر صادق میپرسه که من از چه چیزهایی زکات بدم؟
و امام جعفر صادق این چهار مورد را ذکر کردن. خب حالا این احتمال وجود دارد که آن آدمی که این پرسش را کرده، درآمدهاش محدود به این مواردی بوده که امام جعفر صادق گفته.
درآمدهای عمدهاش مثلاً اینها بوده و امام جعفر صادق هم با شناختی که از این آدم که مثلاً جزو شیعیان بوده یک چنین پاسخی داده. و این سوال و جواب نتیجهاش این میشود که چون یک نفر پرسید و امام جعفر صادق این جواب را داد، حالا من دارم فرض میکنم که در حکمی در پرسش و پاسخ داده شده باشه.
آیا این پاسخی که امام جعفر صادق داده قابل تعمیم به همه مردمه؟ اگر واقعاً یک چنین روایتی وجود داشته باشه، میشود این حکم را کلاً ازش استنتاج کرد؟ یا میشود احتمال داد که امام جعفر صادق در این مورد خاص این جواب را داده؟
من اصلاً کوچکترین چیزی ندارم که این روایتهای مثلاً فرض کنید مربوط به زکات یا حالا وضو چه جوری هستن، به صورت پرسش و پاسخ هستند یا نه. نکتهای که من میخواهم بهش توجه بدهم این است که یک مجموعهای از عقاید و ایدهها در مورد شریعت وجود دارد که فقها یک جوری باید در موردشون تصمیم بگیرند و بعداً بتونن یک فقه دقیقی را تدوین بکنند.
من به عنوان چون به یک جایی رسیدیم که به نظر من باز به یکی از این مسائل بنیادی که میشود اسمش را مثلاً فلسفه شریعت گذاشت یا فلسفه فقه گذاشت به یکی از اینها رسیدیم دوباره دارم این را تذکر میدهم.
قبلاً هم به یک مناسبتهایی این را گفتم که اگر یادتون باشه من در جلساتی حالا به عنوان حاشیه صحبت کردم که اصولاً فقه از فلسفه احکام جدا نیست.
یعنی شما نمیتوانید یک مجموعهای یک فقه مدون و دقیقی داشته باشید و هیچ چیزی در مورد فلسفه احکام ندونید، ابراز علاقه نکنید و اصلاً بگویید که من به این چیزها کار ندارم. چون مبنای بحث من آن موقع این بود که امتثال امر کردن ارتباط دارد به درک ما از اینکه آن امر چیست و معناش چیست.
چون غالباً میگویند که ما آنهایی که مخالف با مسائل فلسفه مطرح شدن مسائل فلسفه احکام به عنوان مسائل مثلاً ضروری در فقه هستند، اینکه ما موظف به امتثال امریم یعنی اگر خداوند و معصومین به چیزی امر کردن ما آن را انجام میدهیم ولو اینکه ندونیم که معنی این امر چیست من هم استدلال ام این بود که تا وقتی که من درک عمیقی پیدا نکنم از اینکه معنی یک امر چیست نمیتوانم به طور کامل امتثال امر انجام بدهم یعنی.
مثلا فرض کنید بالاخره وقتی که یک زن حجاب میگذارد از اینکه این حجاب چرا دارد حجاب میگذارد یک تصوری. تو ذهنش هست اینجوری نیست که ما هیچ تصوری نداشته باشیم از اینکه معنی کارهایی
که داریم انجام میدهیم چیست و بر اساس آن تصور همین الان مثلا فرض میکنیم فرض کنید یک تصور عمومی در مورد حجاب وجود دارد حجاب مصونیته حجاب مثلا فرض کنید باعث میشود که مردها مثلا از این چیزهایی که آن تابلوها مینویسن چیست مثلا حجاب یک چیزی بود که مثل یک کاری بله.
مثلا صدف زن مثل مروارید و این حرفها یک تابلوی جالبی بود که یک شکلاتی را کشیده بود که در یک پوستشه و یک شکلاتی که از پوستش در آمده. بعد مگسها روی آن شکلاتی که از پوستش در آمده نشستن خب اینها یک جور بیان و ایجاد یک تصوری در مورد این است که حجاب فلسفهاش این است که مثلا مگس نشینه
و این حرفها.
فقه و فلسفهٔ احکام
خب بالاخره وقتی که یک زن دارد حجاب میگذارد و یک چنین چیزهایی شنیده یا حتی اگر نشنیده باشه ما طبیعتمون اینجوری است که برای کارای خودمان معنی همانجوری یک حرفایی که میزنیم برای کارهایی که انجام میدهیم حتی برای کارهایی که دیگران انجام میدهند معنی میتراشیم یک حسی داریم موقعی که داریم کار را انجام میدهیم این یک جوری اجتنابناپذیره.
بنابراین اگر حجاب یک فلسفه مشخصی دارد که دارد ما هرچقدر آن را بهتر بفهمیم امتثال امرمون یعنی آن کاری که داریم انجام میدهیم کار من اساساً باز آن استدلال من این بود که کاری که ما انجام میدهیم جدای از معنایی که برایش قائل هستیم نیست یعنی من مثلا فرض کنید اینکه
دست چپم را بالا بیارم در کانتکستهای مختلف با نیتهای مختلف کارهای مختلف انجام دادم فقط حرکت مثلا فرض کنید جسمانی دلا هر دلا شدنی رکوع نیست اینکه انما الاعمال بالنیات این نیات مهماند. بنابراین امتثال امر خارج از اینکه معنی قائل بشویم.
برای اینکه این امر معنایش چه بوده و کاری که ما داریم انجام میدهیم چیست وجود ندارد کامل نیست اگر ما میخواهیم واقعاً نزدیک بشویم به امتثال امر به طور کامل باید یک درک درستی هم از معنی احکام داشته باشیم حالا به هر حال من این تذکر را دارم میدهم که به نظر من این هم جزو مواردیه که ممکن است در استنتاج احکام اینکه چه چیزهایی واجبن مستحبن اینها تأثیر بگذارد اگر پذیرفته
باشیم که برخی از سوالا پرسشها بعضی از پرسشهایی که. حالا ممکن است بیهوده هم باشند جوابهایی به همراه دارند که جزو اصل حکم تشریع شده نیستند بلکه در واقع.
در نتیجه همین سوال دارند بیان میشوند ولو اینکه حکمو دارند کامل میکنند این که حالا به سایر آدمها یعنی یک فقیه وقتی که این را میبیند استنتاجش این باشه که من به سایر آدمها هم باید بگویم که محدوده واجبات این است یا نه باید بگویم اینها جزو زیباییهای آن عمله بهتر شدن آن عمله مثل اینکه.
مثلا میگویم فرض کنید آن مسئله حکم کشتن بقره یک چیزی بوده که قرار بوده همه آدمها در طول تاریخ دیگر انجام بدن آنها آن پرسشها را پرسیدن و آن جوابها
آمد به آنهایی که آن پرسشها را پرسیدن واجب شد که زیباترین گاو خودشان. را بکشن حالا من که فرض کنید یک فقیهی هستم که بعداً دارم این داستان را میخوانم واجب و کجاشو واجب باید بگیرم کجاشو میتوانم مثلاً یک برداشت میتواند این باشه که کشتن بقره واجبه و اینها هم جزو بهتر شدن عمله یعنی اگر میتوانم مثلاً به عنوان مستحبات ذکر بکنم مطمئن نیستم.
یعنی الان این چیزی که دارم میگویم نمیخواهم بگویم که من دارم فتوا میدهم که اگر در مقابله پرسشی یک حکمی آمد که نمیدانم مستقل بیان نشده بود میخواهم بگویم اینجا جای پرسش و فکر کردنه اینها از مواردیه دارم سوال ایجاد میکند که یک فقیه باید تصمیم. خودش را
بگیرد که اگر این پدیده را قبول دارد که در مقابل پرسشها هی احکام سختتر و سختتر بیان میشوند ولی البته. خب به سمت یک کمالی میروند آیا من برای مردم به در من فکر میکنم که توضیحاتی که من دادم یک جوری این را به ذهن متبادر میکند که بهتر است حکمها همان چیزهای اصلی باقی بمونن، اینها بشوند یک جوری مستحبات. آیا این حرف درسته، غلطه؟
این جای بحث دارد. من هدفم فقط این است که بگویم که در استنتاج احکام اینجور کنجکاویها درباره فلسفه شریعت، درباره نحوه نزول مثلاً شریعت و الی آخر، اینها نقش دارد و یک مقدار جای اینجور بحثهای کلی درباره شریعت، اهداف شریعت، مقدمات شریعت، نحوه بیان شریعت، اینکه چیزی که در قرآن بیان شده یا توسط معصومین بیان شده، چه نسبتی با همدیگر دارن؟
امتثال امر و معنای احکام
چیزی که معصوم بیان کرده به طور مستقل یا در جواب یک پرسش، چه تفاوتی ممکن است با همدیگر داشته باشه؟ یک مجموعهای از بحثها هست که من فکر میکنم همانجوری که قبل از اینکه فقه آموزش داده میشه، اصول فقه آموزش داده میشود به عنوان یک منطق مثلاً استنتاج احکام، ضرورت دارد که بحثهای مربوط به فلسفه احکام، مربوط به فلسفه شریعت یا فلسفه فقه در آموزشها باشه تا به یک فقه بهتر و جامعتری برسیم.
حالا چیزهایی که من تو این جلسه میخوام، جلسه گذشته گفتم و تو این جلسه میخواهم بگم، از نوع بیان در واقع یک جور توجیهات شبیه فلسفه احکامه. یعنی من جلسه قبل سعی کردم از این مبانی کلی شروع بکنم، بگویم که مثل یک تئوری.
این تئوری ممکن است یک نفر بگوید که اصلاً مبناش تئوری دینی نیست. در واقع کاری که میتوانیم انجام بدیم، باز من قبلاً یک جایی بهش اشاره کردم، این است که من یک مجموعهای از ایدهها مثل فرض کنید همانطوری که در علم تجربی یک مدل میسازم، بعد سعی میکنم فکتهای تجربی که به دست آمده را توسط این مدل توجیه بکنم، به نوعی ما این کار را در مورد احکام هم میتوانیم انجام بدهیم.
یعنی من یک مدل ذهنی، یک مدلی درباره مثلاً فرض کنید اینکه زن و مرد چه هستند، چرا به وجود اومدن، قرار است به کجا برن، یک تصورات کلی اینشکلی میسازم، بیان میکنم، ممکن است تا حد ممکن سعی کنم اینها را استدلالی بکنم با فکتهای تجربی یا با دلایل عقلی.
بعد سعی کنم بگویم که حالا اگر واقعیت در مورد مثلاً مرد و زن، خانواده این است و هدف این است که به یک چنین جایی برسیم، آنوقت این احکامی که در شریعت هستن، احکام خوب و درستی هستند و شا و اگر چنین کاری تونسته باشم انجام بدم، حتی میتوانم از این مدل خودم استفاده بکنم.
یک جاهایی که ابهام وجود داره، یک جای خالی برای احکامی، مثلاً پرسشهایی که وجود داره، شاید در روایات مثلاً فرض کنید من نمیتوانم استنتاج بکنم که در یک چنین مواردی چه کار باید کرد، از آن تصور کلیای که پیدا کردم که چرا این احکام صادر شدن، بتوانم برای استنتاج یک حکم جدید در واقع نتیجه بگیرم.
شباهتش در واقع به مدلهای علمی دقیقاً این است که من مثل اینکه یک مدل ذهنی را تصور میکنم در مورد یک زمینهای از احکام، بعد سعی میکنم بر اساس این تصور بگویم که احکام باید اینجوری باشند که هستند. مثلاً تعداد زیادی از احکام را میتوانم خیلی خوب توجیه کنم که چرا این حکمها نازل شدن.
بعد به خودم مثل همان مدل علمی که به خودم اجازه میدهم که پیشگویی بکنم نتیجه آزمایشی رو، مثل اینکه دارم پیشگویی میکنم که اگر این وضعیت فعلی که باهاش مواجه هستیم عرضه میشد به معصومین یا پرسیده میشد، چه جوابی در این مورد چه کار باید میکردیم. دقت میکنید؟ مثل دقیقاً مثل همان روندیه که یک تئوری علمی به وجود میآید.
منتها اینجا یک اشکال فلسفی کلیای وجود دارد که میگویند که یعنی الان من احتمالاً یک آدمی که فلسفه خوانده یک چنین حرفی را بشنوه، فوری یاد این مسئله میافتد که ما احکام و باید و نبایدها را در فلسفه میگویند که نمیتوانیم از به اصطلاح هستها نمیتوانیم بایدها را نتیجه بگیریم.
شما در مدل علمیتون همه گزارههایی که دارید از نوع گزارههای به اصطلاح دکتر سروش دانشیه، نه ارزشی. باید و نباید نیست، خوب و بد نیست. این است که واقعیتها اینجوری هستند و نتایجی هم که میگیرید از همین نوعاند.
در حالی که اگر من بخواهم مثلاً فرض کنید یک چنین حرفی بزنم که من یک تئوریهایی میسازم در مورد اینکه اوضاع واقع چطور هست، بعد بخواهم یک نتایجی بگیرم که حالا باید چه کار کرد و احکام شریعت مثلاً چرا اینجوریاند، این اصلاً ممکن است از نظر فلسفی ایراد داشته باشه.
من یک بار یک اشاره مختصری به این موضوع کردم و الان هم فقط دارم اشاره میکنم که من این چیزها را میدانم و این حرفها را دارم میزنم و مشکلی وجود ندارد. یعنی شما این ایده کلی به عنوان یک ایده انتزاعی درست است که من نمیتوانم از گزارههای هست، گزارههای باید نتیجه بگیرم.
مدل ذهنی و استنتاج باید از هست
ولی اگر شما یک سری گزارههای باید استاندارد داشته باشید که مورد پذیرش همه باشند، آنوقت میتوانید این گزارههای باید را کنار گزارههای هست بگذارید و بعداً استنتاج یک چیزهایی، یعنی با وارد کردن مثلاً یک دانه باید در کنار یک مجموعه زیاد، مجموعهای از مدلهایی که از نوع هست هستند، ممکن است بتوانید هزاران باید دیگر را بهطور منطقی نتیجه بگیرید.
ولی بدون آن ایده فلسفی این است که اگر هیچ بایدی وجود نداشته باشه، همه گزارهها از جنس ارز دانش باشند، از جنس هست باشند، آنوقت نمیشود بایدی را نتیجه گرفت. من مثالی که فکر میکنم دفعه قبل زدم یک چنین مثالی بود. فکر کنید من نقشه یک منطقه جغرافیایی را مثلاً یک کوهی را در نظر میگیرم که همهچیزش را با جزئیات فهمیدم.
حالا یک باید، باید یک دستورالعملی هست که باید از این نقطهای که اینجا علامتگذاری شده که ما هستیم به آن نقطه برسیم، که مثلاً به قله برسیم. حالا ممکن است یک نفر بتواند استنتاج بکند که باید از این طرف برویم.
نقشه را نگاه میکند میبیند که مثلاً راههای دیگهای وجود ندارد. باید از این راه یا این راه برویم یا بعد مثلاً نتیجه بگیرد که این راه بهتر از این راهه.
مثلاً یک باید دیگر تو ذهنش که باید راهی را انتخاب بکنیم که کمترین هزینه را مثلاً برای ما داشته باشه. بنابراین با چند تا باید استاندارد مثل اینکه کمترین انرژی را برای رسیدن یک چیزی صرف بکنیم، میخواهیم به بیشترین کمال ممکن برسیم و الی آخر، شما میتوانید از هستها بایدهای خودتان را نتیجه بگیرید.
در عین حالی که آن گزاره کلی فلسفی درسته، ولی کلاً بحث و موضوع بیشتر گمراهکنندهایه تا اینکه یک چیز خوبی را دارد بیان میکند که از هست نمیشود باید نتیجه گرفت.
بالاخره همه ما آدمها یک سری بایدهای استاندارد داریم. حالا فقط خوبی آن بحث فلسفی این است که همینو ما بفهمیم که بالاخره یک واسطهای، یک بایدهای استاندارد و پذیرفتهشده مشترکی باید واسطه بشوند برای اینکه این استنتاجها انجام بشوند.
ممکن است یک نفر اصلاً در استنتاج بایدها از هستها غافل بوده از اینکه نمیشود مستقیم استنتاج نمیکند بلکه به واسطه یک سری بایدهای کلی. مثل یک جور مثل بهینهسازیه دیگر. مثلاً فرض کنید میخواهیم یک تابع هدفی را بگیریم، یک سری چیزهای بهینه تو ذهنمون هست، میخواهیم به بالاترین مقدار فلان چیز برسیم با کمترین انرژی مثلاً صرف شده.
حالا این بایدها را تو ذهنتان داشته باشید، نقشه را هم جلو خودتان بذارید، یعنی آن هستها را میشناسید، حالا راه پیدا کنید. بین راههای ممکن اونی که به آن بایدها سازگارتره، آن را مثلاً انتخاب کنید.
از این توصیف کلی که من دارم میکنم این است که مثلاً فرض کنید شما وقتی در مورد بحث شریعت و احکام شریعت در مورد حقوق زن هست، این من کلاً نسبت به این اسم هم حس خوبی ندارم که حرف از حقوق، چون میگویم موضوع حقوق مرد خیلی جزو ابواب انگار قانون نیست، حقوق زن جزو ابواب قانون.
فکر میکنم مثلاً بگوییم حقوق خانواده، یعنی آن مجموعه احکام شریعتی که در مورد رابطه بین زن و مرد و نقش زن و مرد مثلاً در خانواده نازل شده.
حالا بعضیهاش ممکن است مربوط به نقششون در اجتماع هم باشه. بگوییم مثلاً حقوق جنسیتی، یک جوری شامل زن و مرد باشه فقط اینکه حرف از ولی همهاش بحث از چیز است دیگه، حقوق زن در اسلام، نمیدانم نظام حقوق زن در اسلام.
اشتباه نیستا ولی یک جوری مثل اینکه فقط یک مجموعه احکام در مورد زن نازل شده نه در مورد مرد یا مردها اصلاً حق حقشون معلوم بود یا حقشون را خودشان میگیرند حالا شریعت چیز دیگر مدافع مثلاً این است که یک سری حق هم برای زنها قائل بشویم.
این آیه ای هست که میگوید که لهن مثل ما علیهن میگوید که میگوید همانطوری که یک چیزهایی برای زنها هست همانطوری که یک چیزهایی بر علیه یعنی همانطوری که یک چیزهایی از زنها خواسته شده یک چیزهایی هم برای زنها باید در نظر گرفته شده.
اینجوری مردها فکر نکنن که فقط زنها یک سری وظایف دارند یک سری حقوق هم باید در مورد اینها رعایت بکنند. و لهن مثل الذی نه یک راه. حالا یک چنین آیهای تو قرآن هست که محتواش این است که برای زنان مثلاً یک حقوقی همانطوری که یک وظایفی در موردشون در نظر گرفته شده یک جور تذکر به مردهاست در اینکه فکر نکنن که زنها فقط یک سری وظایف دارند و چیزی مثلاً فرض کنید این در فکر میکنم همین سوره نسا یا سوره بقره جاهایی که حرف مسئله این است که حق ندارید که اموالی را که به
زن دادید ازش بگیرید یا مثلاً در قرآن در احکام شریعت برای زنها استقلال مالی در نظر گرفته شده. یعنی اینطوری نیست که مالک اموال خودشان نباشن در حالی که تو اکثر. سنتهای قدیمی و بعضی از سنتهای تا چند صد سال قبل در خیلی جاها زنها مالکیت به معنی واقعی کلمه نداشتن مثلاً ازدواج میکردند مالکیت ازشان سلب میشد در اختیار اموالشون در اختیار شوهرشون قرار میگرفت.
به هر حال یک سری حقوق برای زنان در نظر گرفته شده همانطوری که یک حقوق و وظایفی برای مردها هست به اسم این مبحث را میشود گذاشت حقوق جنسیتی یا نمیدانم حقوق خانواده من البته خودم در بالای این صفحه نوشتم حقوق زن چون متداوله که اینجوری ازش یاد میشود.
به هر حال کاری که من سعی کردم انجام بدهم تو این جلسه هم به نوعی سعی میکنم انجام بدهم منتها این دفعه دیگر در مورد یک آیه یا یک حکم خاص که میخواهم بحث بکنم بلکه آن فضای کلی که فکر میکنم میشود احکام شریعت را در آن بر اساس این احکام شریعت در مورد مرد و زن را میشود در موردش تو این فضا فهمید یک توصیف کلی میخواهم بکنم مثل اینکه یک مدلی ارائه بدهم جلسه قبل این کار را یک مقدار خاصتر انجام دادم بازم این جلسه سعی میکنم که چیزهایی که جلسه قبل نگفتم را بگویم و در مورد بعضی از احکام هم. حالا شاید یک اشارهای بکنم.
من جلسه قبل بحث را در مورد اینکه ما چه تصوری در مورد روابط مرد و زن در مورد حقیقت مرد و زن روابطشون و اینکه قرار است این رابطه به کجا برسد بحث را از اینجا شروع کردم که شما طبق دیدگاه دینی که همه چیز همه واقعیتهای عالم برمیگردن به خداوند و اسماء الهی یک تصور کلی که داریم این است که مرد و زن همراه سایر زوجینی که در عالم وجود دارند که در قرآن گفته میشود که همه چیز را به صورت زوج خلق کردیم این برمیگردد به یک دوگانگی عمومی که در اسماء الهی وجود دارد که. حالا در متون مثلاً سنت سنتی تو متون عرفانی تحت عنوان اسماء جمال و جلال بهش اشاره میشود.
من قبلاً یک جایی اشاره کردم که در خود این عبارت بسمالله الرحمن الرحیم یک جوری این تفکیک یعنی الله رحمان و رحیم آن الله جامع اسم جامع اسماء و رحمان و رحیم دو تا اسمی هستند که به این دو قطبی جمال و جلال در واقع اشاره میکنند.
رحمانیت به آن بخش تکوینی و حالا شاید اسم دیگهاش مثلاً بگوییم اسماء جمال اشاره میکند. رحمانیت آن بخشندگی عامی که در عالم تکوین وجود دارد همه موجودات رزق دارند همه موجودات بهشان رسیدگی میشود. خداوند پروردگار همه موجوداته همه انسانهاست مستقل از اینکه اینها خوب باشند بد باشند چه کار بکنند یا نکنن.
دو قطب تکوین و تشریع
یک بخشی یک قطبی در مقابل تکوین یک قطب تشریع وجود دارد که خداوند نسبت اینکه آدمها چه کار میکنند و نمیکنن، موجودات چه هستند و چه نیستن، یک بر اساس تشریع یک نظر خاصی ممکن است رحم مهربانی خاصی داشته باشه. مثل اینکه تو روایات آمده که خداوند رحمان برای همه است و رحیم برای مؤمنین مثلاً.
که با این حرفی که من دارم میزنم به نوعی تطبیق دارد. بعداً یک جایی من به این اشاره کردم که این سه تا دین مسیح، یهودیت، مسیحیت و اسلام یک جوری با این سه تا اسم تناظر دارند. یعنی یهودیت به شدت تو آن قطب یک دینیه که قطب تشریع در آن قویه. عوضش مسیحیت قطب تکوین در آن قویه.
همانطوری که خود حضرت موسی و مسیح هم همین حالت را در واقع دارند از نظر وجودی و حضرت محمد یک جوری شامله در واقع جامع دو قطب تکوین و تشریعه و دین اسلام یک جوری انگار به عنوان دین آخر متناظر با اسم الله در حالی که آن دو تا دین متناظر با آن دو اسمان.
نکتهای که از نظر من جالب است این است که واقعاً شما وقتی متون مسیحی را میخونید، خداوندی که مسیحیت بهش اعتقاد دارد خیلی خیلی نزدیکه به این چیزی که ما میگوییم رحمان. و اصلاً خیلی از مشکلاتی که برای مسیحیها از نظر فلسفی وجود دارد یا از نظر درکشون از دین وجود دارد به نظر من مثل این است که به یک جنبهای از الله فقط دارند نگاه میکنند.
من نمونه مشکلاتی که برایشان پیش میآید این است که شما برخلاف عالم اسلام و یهودیت میبینید که مسئله شر در فلسفه مسیحی و کلام مسیحی جدیترین مسئلهست. یعنی همه دچارشن و دارند در موردش حرف میزنند.
چون واقعیت این است وقتی تصورتون از خداوند فقط رحمان باشه، حالا توجیه اینکه این شیطان چرا هست، شر چرا هست و این حرفها چندان توجیه به راحتی توجیه پذیر از نظر من به یک معنای واقعی توجیه پذیر نیست.
چون اگر یادتون باشه من به این اشاره کردم که از خود آیه قرآن اینجوری میشود نتیجه گرفت که اصلاً این مسئله ابلیس و امکان اغوای انسان و به وجود اومدن گناه و اینها همه یک جوری برمیگردد به اسم عزت در خداوند.
و اینکه ابلیس میگوید فبعزتک لاغوینهم اجمعین و من از روی این استدلال کردم، استدلال از خودم نیست. عرفا مثلاً مرحوم احمد غزالی در آثار خودش دقیقاً من آنجا دیدم شاید قدیمیتر از آن هم باشه. خود احمد غزالی جز عرفای قدیمی حساب میشود. ایشان همین استدلال را میکند که این فبعزتک لاغوینهم اجمعین یعنی اصلاً تحت به سبب اسم عزته که من این کار اغوا را انجام میدهم.
عزت جز آن قطب جلال الهیه و یک جوری انگار درک مسیحیت در مورد خداوند شامل این جنبه از اسماء الهی نیست. این است که واقعاً مشکل دارند در درک اینکه چرا شیطان هست، چرا شر وجود داره، چرا انسانها گمراه میشوند و الی آخر.
اگر خداوند فقط رحمان بود، رحمانیتش یعنی آن قطب دوم وجود نداشت، خب به نظر میآید هیچ چیز بدی در عالم نمیبایست به وجود بیاید و شریعت هم نمیبایست به وجود بیاید. همین اشتباهه که شاید متناسب با این است که شریعت در مسیحیت نقض شده.
آن غلبه جنبه تشریعی در یهودیت و حذف تشریع در مسیحیت یک جوری با این مسئله متناظره. یعنی مسیح به معنای واقعی کلمه به آن قطب تکوین بیشتر تعلق داشته بعد به طور افراطی کار به اینجا رسیده که اصلاً شریعت را لغو کردن. در حالی که واقعیت اینجوری نیست.
من این ظهور رحمانیت در مسیح معنایش این نیست که مسیح مثلاً به معنای واقعی کلمه ارتباطی با آن عالم تشریع ندارد یا مسیح آمد برای خاطر اینکه همان تشریع در واقع حضرت موسی را باقی گذاشت و حالا مثلاً رفتارهایی که خودش انجام میداد بیشتر از اینکه حالت تشریع داشته باشه، حالت در واقع تکوین داشت. یعنی معجزاتش از نوع رفتارهای تکوینی بود.
و برای ما یک تئوری داریم که جهان یک جوری در اسماء الهی دو تا قطب وجود دارد که کثرتها از همین که بین اسماء در واقع به وجود میآید توجیه میشوند. از جمله اینکه این دو قطبی شدن در آن ابتدا به نظر میآید که در عالم هم این تأثیر را میگذارد که در عالم هم این دو قطب وجود دارند.
یعنی این فقط شامل موجودات زنده نمیشود. شما در مثلاً فرض کنید عالم کاملاً جسمانی، در نمیدانم ذرات بنیادی اینها همش یک حالت مثبت و منفی اینکه چیزها مثبت و منفی هستند به دو چیز متقابل با همدیگر تقسیم میشوند در خیلی جاهای دنیا این را میبینید.
به نظر میآید که یک یک یک جوری اگر بخواهیم این دو قطبی را توجیه بکنیم یک بخشی از این در واقع یک یک توجیه برای این دو قطبی این است که یک یک جور در واقع تنا متناظر بودن و متقابل بودن پدیده مثلاً جذب در مقابل دفع. من میتوانم سعی کنم بر این مبنا توجیه بکنم.
یهودیت، مسیحیت و اسلام
اینکه اصلاً پدیده آفرینش اینجوری است که خداوند انگار خلقت را از خودش صادر میکند و بعد دوباره به سمت خودش برمیگردونه.
در قرآن گفته میشود خداوند کسی که یبدئ و یعید. این عملی که انجام میدهد خداوند این صدور صدور موجودات و بعد دوباره جمع کردن ایناست.
شما علت اینکه این دو قطبی همه جا دیده میشود این است که تقریباً همه جا این پدیده اینکه یک چیزی یک یک یک مثلاً فرض کنید انگار اول فکر کنید یک حالت تعادلی وجود دارد بعد دو تا چیز از همدیگر جدا میشوند و رابطهشون با همدیگر اینجوری میشود که انگار این یک چیز اضافه ای دارد که به سمت آن یکی میتواند صادر بکند. یک چنین پدیدههایی میخواهم بگویم تو عالم طبیعت هست مثل همین پدیده کلی جذب و دفع.
حالا ممکن است با یک توجیهاتی من اصلاً قصد ندارم که خیلی مبنای مثلاً فلسفی و علمی به این بحث بدهم. بیشتر هدفم این است که این را یک جوری بیان بکنم در عین حال دارم اشاره میکنم که ممکن است بشود یک مبانی دقیق فلسفی و علمی برایش پیدا کرد.
خوب است که دنبال این باشیم که مثلاً این دوگانگی که وجود دارد و ازش حرف میزنیم را به نوعی در واقع توجیهات کلی برایش داشته باشیم. فقط مثل یک اصل موضوع بهش نگاه نکنیم. این دوگانگی من دفعه قبلش اشاره کردم که مثلاً فرض کنید تو عالم انسانی منجر به این میشود که ما مثل اینکه یک یک دو قطبی هم در عالم انسانی داریم.
موجودات انسانها به دو جنس مرد و زن در واقع تقسیم میشوند که مرد یک جوری در آن قطب که اسمش را بگذاریم قطب جلال، زن تو قطب جمال یا مرد تو قطب تشریع و زن در قطب تکوین.
من قبلاً در مورد این دو قطبی و این دوگانگی تو جلسات متعدد فکر میکنم با فاصلههای نسبتاً زیاد همینجوری حرف زدم دیگر حالا خودم هم نمیدانم چند جلسه بوده و تو هر جلسهای دقیقاً چه چیزی گفتم.
مثلاً یادمه که یک بار احتمالاً به مناسبت بحث درباره سوره مریم به این دوگانگی مثلاً این شکلی اشاره کردم که تو زن که تو قطب تکوینه بارداری زن و تولد کودک که آن عمل اختصاصی که تو قطب تکوین زن انجام میدهد یک جوری متناظر با به وجود اومدن یک ایده تو ذهن مرد حالا تبدیل شدنش به یک شعر یا یک چیزی شبیه این است در عالم کلام.
این من میخواهم این دو قطبی تکوین و تشریع و اینکه زن تمایل به قطب تکوین دارد و مرد تمایل به قطب تشریع به همین عنوان مسیحیت یک جوری به نظر زنانهتر از یهودیت میرسد که به نظر دین خیلی مردانهای میآید.
من همینجوری چیزهایی که دارم میگویم خیلی توصیفی و کلیه. اگر کسی مسیحیت و یهودیت را بشناسه شاید این حس در آن به وجود بیاید که این حرفی که دارم میزنم یعنی چه.
به هر حال ما اساس بحثمون را میتوانیم روی یک چنین مدلی بگذاریم. یعنی فرض ما بر این است که یک دو قطبی در عالم وجود دارد مرد و زن نتیجه اینن و به وجود آمد همانطوری که اصلاً خلقت عالم برمیگردد به اینکه این اسماء ظهور کردن و اصلاً دیگر انگار یک جور جدا شدن.
چرا مثلاً اولین شاخهای که جدا میشود این اسماء از آن حالت به اصطلاح یکسانی خودشان در میان همین دو قطب به وجود اومدن این دو قطبه که بعد از یا هر کدام این قطب و اسمای دیگر ظاهر میشوند و از ظهور این اسما عالم اصلاً ظاهر میشود طبق آن ایدههای کلی که در عرفان وجود دارد.
شما بالاخره این ایده کلی را میتوانید بگیرید حالا بیاید فرض بکنید که ما حالا در عالم انسانی هستیم این ایده کلی تبدیل به این میشود که اینجا ما یک دوقطبی مرد و زن داریم و حالا یک ویژگیهایی بنا به همان چیزی که ما در مورد یعنی مرد اگر تجلی آن اسما ویژگیهایی دارد زن هم اگر تجلی این اسما ویژگیهایی دارد. حالا بر این اساس ما میخواهیم سعی بکنیم که بفهمیم که این رابطه چگونه باید شکل بگیرد و به چه سمتی مثلاً برود.
من باز به این نقطهای که در مورد مرد و زن قبلاً اشاره کردم فکر میکنم اینجور نگاه کردن به مرد و زن تفاوت مرد و زن.
باز من روی این تاکید میکنم که تمام احکام شریعت بر اساس یک چیز بدیهیان آن هم این است که زن و مرد با همدیگر تفاوت دارند بنابراین در حدی که با همدیگر تفاوت دارند باید احکام متفاوتی در موردشون حقوق و وظایفشون باید متفاوت باشه.
گاهی دقیقاً چون زن و مرد دقیقاً متضاد همدیگر هستند حقوق و وظایفشون هم در یک همان حیطه کاملاً متضاد یعنی یک چیزی که از مرد به عنوان حق به مرد داده میشود مقابلش وظیفه زنه که مثلاً آن حق را رعایت کند و برعکس یک حقوقی برای زن قائل میشویم که مرد باید آن حقوق را رعایت بکند و جای در واقع این احکام کاملاً متضاد میشود یک چیزی به مرد داده میشود متقابل یک چیز دیگهای در قبالش به زن داده میشود که درست انگار نقطه مقابل آن حقیه که یا وظیفهای که به مرد محول شد.
مرد و زن بهعنوان دو قطب
من قبلاً به این اشاره کردم که برای اینکه ما دنبال این هستیم که بالاخره این جدایی این اسما کمال در این است که هم یک موجوداتی باشند که تجلی همه اسما کمال انسان به این است که تجلی همه اسمای الهی بشود. همه اسمای الهی را درک بکند و متجلی بکند. بنابراین کلاً خوب نیست که این دوقطبی انگار وجود دارد.
یعنی دقیقاً همانطوری که مثلاً قدما مثلاً فرض کنید افلاطون در کتاب ضیافتش یک ایده کلی داشتن که انگار یک چیز کاملی بوده که این را نصفش کردن مرد و زن به وجود آمده و عشق یک رابطهایه که این دو تا نصفه را به همدیگر میپیونده و یک دوباره یک چیز کامل متولد میشود.
یک چیز شبیه این باید تو ذهن ما هم باشه. یعنی اصولاً اینکه یک موجودی همانطوری که یک دینی اگر فلان به فلان قطب متمایلتر باشه انگار دین کاملی نیست. یک دین متعادل هر چیزی که در وسط قرار بگیرد و از هر دو تا همه اسما را در خودش متجلی بکند این به کمال نزدیکتره.
بنابراین رابطه بین مرد و زن بر اساس این چه تصور شکل میگیرد میتواند آدم اینجوری نگاه بکند که اینها در واقع نتیجه آن دوقطبیان و هر چقدر که در واقع این دو تا با همدیگر بیشتر ترکیب بشوند و به موجوداتی مرد و زن به موجوداتی تبدیل بشوند که دیگر در انگار در میانه دو قطب قرار گرفتن یا بهتر بگویم انگار در بالای این دو تا قطب قرار گرفتن و موجودات متعادلی شدن.
رسیدن به یک چنین تعادلی میتواند هدف باشه. این یکی این یک بایدیه که من میتوانم مثلاً فرض بکنم که میخواهیم به اینجا برسیم هدفمون را مشخص بکنیم. میخواهیم به اینجا برسیم که این موجودات به حالت تعادل برسن.
من نکتهای که گفتم در مورد میخواستم یادآوری بکنم که قبلاً در یک جلسه گفتم این است که آن حقیقتی که در مورد مرد وجود دارد که این انتسابش به مثلاً فرض کنید جلال مثلاً الهی را به نوعی به ذهن متبادر میکند این است که انگار مرد در درون خودش یک جوری به یک منبع قدرت نامتناهی متصل میتواند متصل بشود و میتواند یک چنین قدرتی را در خودش متجلی بکند.
این خصلت مرد این برای مرد یک جوری انگار طبیعی است. در مقابلش زن انگار در درون خودش به یک دریای نامتناهی از زیبایی میتواند متصل بشود در حالت طبیعی. یعنی این دو تا موجود برایشان طبیعیتر و راحتتره که تو این دو تا قطب در واقع خودشان را متجلی بکنند به یک چیز نامتناهی.
زن میتواند در یک مرد یک توانایی ببینید فوقالعادهای را ببینم. همانطوری که مرد میتواند تو آن حالتهای عاشقانه تو یک زن زیبایی وصفناپذیر را ببیند. که اینکه آیا این زیبایی واقعاً وجود دارد یا آن توانایی وجود دارد یا نه، این یک بحث جداس.
معمولاً در حالتهای عشق شدید خیلی وقتا آن زیبایی نامتناهی که دیده میشود ممکن است واقعیت نداشته باشه یا آن توانایی مطلقی که در مرد مثلاً یک زن میبیند واقعیت نداشته باشه ولی چون دقیقاً در خصلت مرد و زن این است که مرد دنبال آن زیبایی نامتناهیه و زن هم انگار دنبال آن قدرت نامتناهیه، پروجکت میکنند دیگر به اصطلاح. یعنی من آن چیزی را که لازم دارم را در بیرون در چیز شبیهش که میبینم پروجکتش میکنم.
بعد ممکن است من این را تو آن جلساتی که تو دانشگاه تهران داشتم حالا به مناسبت اینکه یونگ از این حرفها زیاد میزند تو یک جلساتی یکی دو جلسه در موردش مفصل صحبت کردم در مورد این مسئله رابطه زن و مرد و به وجود اومدن عشق و این پدیده پروجکشن که مرد مثلاً آنیمای خودش را روی زن پروجکت میکند.
مشکلاتی که ممکن است پیش بیاید این است که بعد از اینکه این پروجکشنها انجام شد، زندگی که شروع میشود کمکم واقعیتها غیر از آن چیزی است که در ابتدا تصور شده و اینها میتواند تولید مشکل بکند. میتواند هم به یک جاهای خوبی ختم بشود.
به هر حال آن چیزی که هدف هست این است که ما به یک جایی برسیم که آن مرد مردی که در درون خودش فرض کنید به یک منبع قدرت انگار نامتناهی دسترسی داره، به یک منبع نامتناهی زیبایی هم دسترسی پیدا بکند همونجور که زن هم متقابلاً و اینجوری در واقع به کمال برسن.
و اینکه مرد از درون خودش به توانایی نامتناهی میتواند متصل بشود و را این حرفا، مردها یک چیزی دارند دیگه، یک خصلتی دارند که در شرایطی که مثلاً تعیینهایی قرار میگیرند میتوانند یک جور انگار نامتناهی از خودشان مقاومت نشان بدن.
یک جور ارادهای که هیچ انگار شکستناپذیر نیست از خودشان بروز بدن و من فکر میکنم دفعه قبل که این حرفو زدم شاید اشاره کردم برای اینکه یک چیزی بوده که را ذهن خود من تأثیر گذاشته، خیلی وقت قبلیه.
کتابی از گورکی خواندم که وصل میکند که یک مدتی که در یک کشتی ملاح بوده میگوید گاهی که فشار مثلاً فرض کن تو یک شرایط حساسی قرار میگرفتیم و حالا مثلاً باید شدید پارو میزدن، یک کارهایی انجام میدادن در کشتی طوری که مثلاً لحظهای اگر وایمیستادن ممکن بود، مثلاً دارم میگمها اینها را حالا من یا عبارتهایی که آنجا آمده را یادم نیست.
به هر حال یک وضعیتهایی پیش آمد فرض کنید طوفانه و حالا اینها باید با تمام وجود پارو بزنن، بادبانا را چه کار بکنند و سریع ساعتهای کاری را انجام بدن.
کمال در ترکیب دو قطب
گورکی یک اسمی گذاشته، میگوید من بارها این را مشاهده کردم، یک اسمی گذاشته برایش مثلاً شور کار کردن. که این مردها وقتی که درگیر یک چنین شرایطی میشوند چنان غرق در کار کردن میشوند که اصلاً انگار دیگر نمیفهمن.
مثل یک حالت خلسهمانندی قرار میگیرند که با یک انرژی که خودشونم بعداً، یعنی فکر کنم گورکی این را چیز میکند که وقتی این شرایط تمام میشد، من خودم تعجب میکردم که چگونه این مقدار کار را تو این زمان تونستم انجام بدهم.
یعنی اگر قبلش به من مثلاً میگفتند تو میتونی سه ساعت با یک چنین شرایطی کار بکنی، میگفتم نه. ولی وقتی موقعیتش پیش آمد و ضرورتش بود، تونستن کار را انجام بدن.
یعنی وقتی مثل این رکوردشکنیهایی که در و این من خیلی دوست دارم این حرفایی که میزنمو آدم واقعاً بشینم هی سعی کنم که فکتهای هرچند میدانم که اگر کسی بخواهد مقاومت بکند هیچجوری نمیشود این ایدهها را مثلاً فرض کنید برایش مستدل کرد، ولی بالاخره پیدا کردن فکتهای تجربی و حالا استدلالهای عقلی و اینها کمک میکند به اینکه یک نفر بهتر درک بکند یا بهتر راحتتر بپذیره.
یک فکت ورزشی تثبیتشده که جنبه علمی هم دارد یعنی شما تو کتابهای فیزیولوژی هم میتوانید ببینید که بهش اشاره میکنن، این است که این رکوردشکنیهای مردها با زنا فرق میکند دیگر.
یعنی خیلی خیلی زیاد مردها در شرایط مسابقه یک دفعه یک رکوردهای وحشتناکی از خودشان باز میذارن. یعنی تو شرایط مسابقه کارهای وزنهایی برمیدارن یا سرعتی از خودشان نشان میدهند چون تو شرایط رقابت قرار میگیرند و یک چیزی میخواهند که مثلاً نفر اول بشن، این نیروی انگار مازادی در خودشان ایجاد میکنند که تو ربطش به فیزیولوژی این است که اینها ارتباط به هورمون تستوسترون دارد از نظر فیزیولوژیک.
یعنی ترشح تستوسترون یک کیفیتهای جدیدی مثلاً در عضلات ایجاد میکنه، در بدن ایجاد میکند که میتواند فعالیتهای جسمانی شدیدتر از شرایط عادی را انجام بده. تو شرایط مسابقه و هیجان و اینها این تستوسترون بیشتر ترشح میشود و مردها و زنا این حالتهای اینشکلی را کمتر از خودشان نشان میدهند.
با توجه به اینکه خب مثلاً سطح هورمونهای مردانه تو بدنشون پایینتره. و به هر حال یک ایده کلی که وجود دارد این است که مرد و زن انگار به دو قطب عالم تعلق دارند و یک پدیدهای در عالم وجود دارد در نفر در انسانها در عالم واقعاً وجود دارد.
حالا ما در عالم انسانی بهش میگوییم عشق که میتواند این دو تا را در کنار همدیگر قرار بده و نه اینکه یک دو تا موجود به مثل آن چیزی که افلاطون میگوید به همدیگر بچسبن. یعنی یک مرد زن به وجود بیاید که نصفش اینجوریه، نصفش اونجوریه. بنابراین دو تایی کنار همدیگر به کمال میرسند. اینطوری نیست.
اینجوری است که مرد در اثر عشقش نسبت به کشف آن زیبایی در بیرون خودش یک جوری در درون خودش انگار آن زیبایی را درک میکند و باهاش در تماس قرار میگیرد. همانجوری که زن در درون خودشان منبع قدرت را انگار میتواند نه اونطوری که زیبایی در حالا من مثلاً تعبیر یونگیش این است که انگار یک بخشی در خودآگاه قرار میگیره، یکی میرود تو کرسی سرش قرار میگیرد.
به هر حال آن دو تا نیمه انگار در یک موجود به وجود میآیند. یعنی در درون مرد یک زنی حالا زندگی میکند که منبع زیباییه و در درون زن هم یک مردی زندگی میکند که منبع آن قدرت و آن جنبههایی که حالا در مرد قوی بوده.
هر دوتاشون در واقع به موجودات کاملی تبدیل میشوند. و این عشق نتیجه این تفاوته. یعنی نکته این است که یک یک زن عاشق مردی میشود که در اوج مثلاً تجلی آن جنبههای مثلاً قدرت نامتنا نزدیک به آن چیز یعنی عاشق یک موجودی میشود که بتواند یک فکر کند که یک چیز نامتنایی قدرت نامتنایی مثلاً در آن هست.
همانطوری که مرد عاشق یک زنی میشود که انگار یک آن حس آن زیبایی نامتنایی بتواند آن جنبههای مثلاً جمال نامتنایی را در آن کشف کند. یعنی زن مثل یک دریچهای بشود که در واقعیت این است که زن میتواند یک دریچهای بشود که مرد به آن زیبایی نامتنایی نگاه کند. همانطوری که مرد میتواند این کار را برای زن بکند.
و بعداً اینها با همدیگر حالا در اگر مرد در هر حدی که به آن توانایی به معنای واقعی کلمه دسترسی دارد و زن هم به آن زیبایی من برای هزارمین بار خواهش میکنم که اینها را ظاهری مثلاً توانایی جسمانی نیست، زیبایی هم جسمانی نیست. اینها زیباییها و تواناییهای ظاهری نامتنایی نیستند. اینها چیزهای خیلی متنایی هستند.
ولی اینها تو یک لایههای بالاتری از وجود مثلاً هویت روانی انسان یک جنبههای دیگهای پیدا میکنند که میتوانند خیلی خیلی عظمت داشته باشند و به یک واقعاً انگار از درون به همانجوری که همه آدمها از درون به خداوند وصلن، حالا من شاید این تعبیر را یک بار گفتم انگار مرد از آن سمت از یک سمت دیگهای وصله، زن از یک سمت دیگهای.
بالاخره همه ما یک جوری اتصال داریم به خداوند. پس این ایده ایده کلی این است دیگر. یک چنین پدیدهای در عالم و در عالم انسانی وجود دارد. راهحلش هم این است که یک مرد و زن در یک رابطه عاشقانه قرار بگیرن، در یک خانواده مثلاً.
من حالا در بحثهای سوره نور خیلی روی این تأکید کردم که حداقل در قرآن که نگاه میکنید این رابطه یک رابطهایه که آن چیزی که بهش عشق گفته میشود در فرهنگ متداول مثلاً ادبیات بشری، آن جرقههای اولیهست. آن چیزی که واقعاً قرار است اتفاق بیفتد بعد از تشکیل خانواده و به کمال رسیدن این رابطه است که کمکم آن تحولات واقعی اتفاق میافتد.
تحولات اولیه یک جور تحولات نرمافزاریان در حالی که تحولات واقعی از نظر به کمال رسیدن مرد و زن، تحولات یک خورده سختافزاریان. یعنی حتی وضعیت هورمونی آدمها هم در این شرایط کمال یک تفاوتهایی با وضعیت اولیهاش دارد.
خب این مبناش دیگر که من ما میخواهیم یعنی یک سری واقعیتها را بیان بکنیم بعد یک بایدهایی داشته باشیم. مثلاً میخواهیم به یک چنین ارتباطی دامن بزنیم، شرایطی را آماده بکنیم که چنین ارتباطی به وجود بیاید. حالا میخواهیم ببینیم که چگونه این کار را میشود انجام داد. بله بفرمایید. شرایط هورمونی، تغییرات سختافزاری، اینها تغییرات سختافزاریان.
قدرت مرد و زیبایی زن
بله من منظورم تغییرات سختافزاری این است که مرد و زنی که تو این رابطه قرار گرفتن هورمونهاشون را هم اندازه بگیرید فرق دارند با قبل از ازدواجشون.
یک اتفاقهایی توشون انگار واقعاً افتاده. فقط این شکلی نیست که یک مثلاً فرض کنید باید چه باشه؟ آخه ببینید اگر هورمونها به همدیگر نزدیک بشه، یک جوری معنایش این است که مثلاً مرد حالتهای زنانه پیدا بکند و قرار نیست اینجوری بشه، قرار اینجوری بشود. من درست برعکس این را میخواهم بگویم.
یعنی اصلاً شریعت اساسش این است برای اینکه این رابطه شکل بگیره، مرد را تا حد ممکن به آن قطب خودش در جای خودش قرار میدهد و زن را مثل اینکه اینها را یک جوری اصلاً اینطوری برای همین است که تفاوت ایجاد میکند دیگر. یعنی مرد را در قطب قدرت قرار میدهد و زن را تو قطب زیبایی.
یعنی احکام در این جهتان که این دو تا را از همدیگر انگار یک جوری متمایز بکنن، ببرن تو آن قطبی که بعداً آن عشق اتفاق بیفتد.
مردی که مثلاً فرض کنید حالتهای زنانه دارد تو رفتار خودش حالا بعداً که مثلاً عشق به آن صورت بعد بخواهد هر دو بشود ببینید حالت زنانه داشتن مثلاً در رفتارها با اینکه یک جور مثلاً بگذار اینجوری بهتان بگم، مرد در نهایت کمال خودش باید به اینجا برسد که به یک صلابت بینهایتی در رفتار خودش مثلاً برسد که کاملاً جنبه مردانه دارد. ولی در درون خودش احساسات لطیف داشته باشه. این دو تا با همدیگر جمع میشوند. در مرد به این شکل.
مرد قدرتمنده، مثلاً مثل یک جنگاوری که هیچجور تزلزلی در رفتار شما نمیبینید ولی بهشدت موجود عاطفی هم هست. در حالی که مثلاً یک مردی که تو رابطه عاشقانه نیست ممکن است جنگاور بزرگ کاملاً بیاحساس باشه.
این معنایش این نیست که شما این مرد را که نگاه میکنید حالتهای زنانه مثلاً پیدا کرده، مثلاً یک جور منظورم از حالتهای زنانه مثلاً فرض کنید در شرایط جنگ که قرار میگیرد خیلی مثلاً تمایل به چیز نداشته باشه، حالا تمایل به جنگیدن نداشته باشه.
زنا کلاً به نظر میرسد که طبیعتشون اینجوری است که تمایل به جنگیدن ندارند و حافظ حیاتان به جای اینکه مثلاً از بین برنده حیات باشند.
قرار نیست که مرد از آن جایگاه خودش به عنوان یک مرد تبدیل بشود به یک موجودی که حالا هر دو نقش را بازی میکند. نقش را مرد را بازی میکند با اینکه ولی در درون خودش یک چیزی داره، اتصالی، درکی از زیبایی داره، عواطف ظریف داره، لطافت دارد بدون اینکه خدشهای به مردانگی به ظاهر مردانهاش وارد شده باشه.
مثل زن. زن مثلاً فرض کنید تو مرد یک حالتهای خشونتی ممکن است در رفتار مردانه باشه. اینجوری نیست که زن وقتی که تو این رابطه عاشقانه قرار گرفت به یک جایی برسد که مثلاً رفتارهای خشن از خودش نشان بده. هرچه بیشتر ملایمتر و لطیفتر میشود ولی به آن کمالات مردانه دسترسی پیدا میکند.
یعنی مثلاً فرض کنید آن حالت مثلاً اینکه به چیز دسترسی پیدا میکنه، به قدرت کلام دسترسی پیدا میکنه، به توانایی مثلاً آن قاطعیتی که مردها در تصمیمگیری دارن، این چون در قرآن بهش اشاره شده من دارم میگویم.
قاطعیتی که مردها در زمان تصمیمگیری میتوانند نشان بدن که در یک لحظهای به قطعیت برسن و یک کاری انجام بدن که برای زنا دشوارتره، به این تواناییها یک جوری دسترسی پیدا میکند.
به هر حال الان این نکتهای که شما گفتید، مبدأ در واقع همین بحثیه که من الان میخواهم بکنم که اساس این رابطه عاشقانه این تفاوت است اصلاً. یعنی اینکه مرد در یک موضعی، زن در یک موضع مقابلیه و این دو تا همدیگر را میخواهند انگار.
هر کدومشون یک چیزی را دارن، یک چیزی را ندارند و بنابراین به همدیگر یک جوری نیاز دارند. آن چیزی که در شریعت، در احکام شریعت میبینیم، به نظر من همین است که این تفاوت را تفاوتی که در واقع در این ذات این دو تا موجود هست را به نوعی به رسمیت میشناسه و میبرد مرد را به سمت اینکه در همان در یک خانوادهای تشکیل بشود که دو تا قطب مردانه و زنانه در آن وجود دارند و مرد در قطب قدرت نشسته و زن در قطب زیبایی مثلاً نشسته و اینجوری این رابطه در واقع شکل میگیره، عشق به وجود میآد، بعد آن تحولات درونی ایجاد میشود.
یعنی مرد صاحب یک آنیمای درونی فعال میشه، زن صاحب یک آنیموس درونی فعال میشود که آنیمای مرد برایش عواطف ایجاد میکنه، آنیمای زن برایش از درون زن کلام ایجاد میکنه، یعنی گفتم آنیمای زن، آنیموس زن. آنیموس زن سخنگوئه.
یک جوری انگار یک منبع کلام در درون زنه که چیزهایی را مثل اینکه به زن الهام میکنه، باید و نبایدهایی را برایش روشن میکند که قبلاً ممکن بود روشن نباشد.
این شرایطی که در واقع ما به سمتش میریم، یک چنین شرایطیه. حالا من میخواهم سعی کنم نشان بدهم که مثلاً احکام شریعت یک چنین نقشی را بازی میکنند. این خانواده دو قطبی به این شکل در واقع تشکیل بشود.
و خیلی چیزها هست که حالا من، بگذارید اول من به یک نکته اشاره بکنم که این موضوع دو قطبی بودن عالم و ارتباطش با مرد و زن در فرهنگ چینی و هندی خیلی خیلی متداول بوده و هست. یعنی آن فرهنگ باستانیه و من زیاد در فرهنگهای مثلاً فرض کنید طرفهای خودمان تأکیدی روی این ندیدم ولی همهتون احتمالاً این دو قطبی یین و یانگ را شنیدید.
خیلی در فلسفه و عرفان هندی و چینی آن مسئله که عالم دو قطبیه و زن و مرد هم همین دو قطبی هستند، در آن چیز روشن و بحث شدهای و مثلاً در عرفان هندی که یک بخشهایی از فرهنگ هندی برخلاف اکثر فرهنگهای باستانی خیلی روشن به مسائل مربوط به روابط زن و مرد میپردازن، خیلی همینجوری که من دارم بحث میکنم بر مبنای همین دوگانه یین و یانگ بحث میکنند.
یعنی این چیزی که من دارم میگویم خیلی چنین چیز بیسابقهای نیست. شما حتی این ارتباط دادن به این دو قطبی بودن جهان به مسائل زناشویی را میتوانید در فرهنگ هندی حداقل به وضوح ببینید. یعنی یک دستورالعملهایی برای رابطه زن و مرد دارن، توصیههایی دارند که نتیجه همینجور نگاه کردن به زن و مرده.
احکام شریعت و نیاز متقابل
حالا من به ضیافت افلاطون که اشاره کردم که خب به نظر من خیلی یک نگاه خیلی سطح پایینتری به مسئله است ولی بالاخره حداقل آن ایده باستانی اینکه زن و مرد دو تا نیمه هستند که باید با همدیگر مثلاً یک جوری به کمال برسن در آن وجود دارد.
معمولاً در هر تفکر باستانی و جدیدی که سعی در فهمیدن مثلاً یک جور فلسفه عشق هست، که این عشق چیست و چه جوری کمال ایجاد میکنه، بالاخره یک چنین مبنایی در آن وجود دارد. یعنی این حالا این دو نیمه را چه جوری در نظر میگیرن، ممکن است تفاوتهایی باشه.
بالاخره مبنا این است که ما در فلسفه، در عرفان اسلامی این را کنیم برگردونیم در واقع به یک به مبدأ دیگر به اینکه در اسما یک دوگانه وجود دارد که به نظر من حالا من خیلی اطلاعات دقیقی ندارم ولی فکر میکنم در مثلاً فرض کنید عرفان چینی خیلی این مسئله اسما به این شکلی که ما داریم یا عرفان هندی وجود ندارد. بنابراین شاید این شکلی که من بحث میکنم اختصاص داشته باشه فقط به عرفان اسلام.
بفرمایید. وقتی که خب یک کمی عقبتر نگاه میکنیم به نظر میآید اصل آن وحدت و اطلاق و مثلاً اگر تو این نگاه میکنیم همان سلف و فلان اینها وقت بشود اینها آنجا ما داریم یک لایه بیرونترش را نگاه میکنیم. اصلاً نمیفهمم منظورتون اصل را آنها یعنی چی؟
یعنی کمال آدم دارد میرود به سمت همین که به سمت وحدت و فلان اینها. خب بله دیگر ما جذب بکند و خب بله خب یعنی میخواهم بگویم که خب اینکه ما میخواهیم تو دنیا را از طریق این دو قطب درک بکنیم یک کمی عقبترش نگاه کنیم انگار میتوانیم بله عقبترین در ابتدای آفرینش مثلاً این اصلاً اسما هم انگار نیستند.
اسما ظهور میکنند بعد کثرتها به وجود میآیند و ما داریم در مورد کثرتها صحبت میکنیم. یعنی اصل که بله یک چیز واحدیه. من خیلی متوجه نمیشم که الان مشکل چیست. اصل بر وحدته ولی بالاخره کثرت ظهور کرده. ما همین مرد و زن یک کثرتیه در عالم.
به وجود همه موجودات کثیری که ظاهر شدن و انسانها هم در آن یک کثرتی باز وجود دارد یک که اینها به یک جور کثرتی که در اسما مثلاً ظاهر شده باید برگردونده بشود.
نه اینکه بگوییم که مثلاً این احکام میخواهند این کثرت را حفظ بکنند. نه نمیخوان حفظ بکنند. یعنی چه میخواهند حفظ بکنن؟ یعنی من میگویم که من میگویم رابطه عاشقانه بین این دو قطب به وجود میآید.
یعنی اگر این دو قطبی وجود نداشت عشقی هم وجود نداشت. بنابراین اگر قرار است عشقی وجود داشته باشه مرد باید نقش اصلاً شما فکر کنید یک مردی مرد مقتدری نیست. در ظاهر و باطنش هم هنوز خیلی مانده به اینکه به آن منبع وصل بشود. ها؟ موجود ضعیفیه. حداقل نقش قویه را بازی بکند و زن نقش زیبا را بازی بکند.
عشق وقتی به وجود میآید که این دو تا نقش ظاهر بشوند و در مقابل هم قرار بگیرند تا عشق به وجود بیاید. مثل اینکه مرد نقش موجودی را بازی بکند که آن چیز بینهایت در آن تجلی کرده تا زن بتواند عاشقش بشود. و زن هم تجلی آن زیبایی نامتناهی بشود که مرد بتواند عاشقش بشود.
اگر نیستند هم نقشاش را بازی بکنند. نمیدانم منظورم را نمیفهمید. عشق عشق فقط وقتی به وجود میآید که این دو تا چیز دو قطبی اگر دو این دو قطبیها وجود نداشت که اصلاً عشقی هم در کار نبود.
عشق بین این دو تا قطب به وجود میآید. توانایی نامتناهی، زیبایی نامتناهی. اینی که وصل به توان قدرت نامتناهی عاشق آن زیبایی نامتناهی میشود و آن را یک جوری در درون خودش ایجاد میکند.
در درونش ایجاد میشود نه اینکه ایجاد میکند. واقعاً انگار در درونش آن چیزی که یونگ بهش میگوید آنیما تبدیل میشود به یک موجود زنده فعال. و همینطور آن اونی که در قطب زیبایی نامتناهی وجود دارد عاشق قدرت نامتناهی میشود و این را در درونش ایجاد میشود و حالا یک کمالی ایجاد میشود.
هیچوقت اینطوری مثل همین چیزی که یونگ میگوید بالاخره مرد تبدیل به آنیما نمیشود. آنیما همیشه انگار سر جای خودش میماند. یعنی مرد در خودآگاهی خودش در رفتارش مرده ولی حالا در درون خودش آن زنه را دارد به رسمیت میشناسه. ها؟ بنابراین اگر قرار است عشقی صورت به وجود بیاید وقتیه که آدمها تو این دو تا نقش قرار بگیرند. در مقابل همدیگر.
نه اینکه چیزهای مثلاً فرض کن از اولش مردها رفتارهای مردانه و زنانه را با همدیگر مخلوط بکنند. زنا هم همینجور بعد انتظار داشته باشیم که اینجا یک اتفاق خاصی بیفتد. مثل اینکه اول در دو تا قطب قرار میگیرند بعداً آن رابطه یک جوری انگار اول از همدیگر دور میشوند حالا حداقل در ظاهر بعد دوباره به یک معنای واقعی به همدیگر میرسند.
به کمال میرسند. یعنی در درون مرد یک زنی انگار متولد میشه، در درون زن یک مردی متولد میشه، یک جنبه مردانهای متولد میشود و اینها با همدیگر موجودات کاملی میشوند. در حالی که در ظاهر تو همان قطب مردانه و زنانه قرار دارند. این هم مشکل چیه؟ وقتی حرف از به وجود اومدن عشقه، عشق اینجوری به وجود میآید.
شما همین الان نگاه کنید مثلاً به ملاکهایی که مردها برای عاشق شدن دارن، یعنی واقعاً از جنس آن چیزی که در زن میبینند و عاشقش میشوند از جنس زیباییه. در حالی که زنا چیزی که در مرد میبینند و عاشقش میشوند از جنس کمالهایی که مربوط به قدرته.
یعنی هنوز مثلاً فرض کنید، اه، وارد شدن در فکتهای تجربی یک خطراتی دارد و من این خطراتو میدونم، احساسم میکنم ولی اشکال ندارد باز میشود با یک مثالهایی، ببینید هنوز مثلاً فرض کنید با اینکه خطرشون این است که ما در فرهنگ یک خورده مخدوشی داریم زندگی میکنیم، مخصوصاً تو قرن بیستم که از نظر من نتیجه همان پدیده منحوس مردسالاریه که یک خورده در ایدهآلها و اینها یک تغییراتی به وجود آورده دیگر. یعنی مثلاً ممکن است الان یک مرد از یک زن خیلی فعال پولدار مثلاً خوشش بیاید.
عشق و تجلی بینهایت
مثلاً من دیدم ممکن است یک مردی دنبال، ببین اینکه در ازدواج دنبال یک چنین چیزی است تا اینکه ببیند و این یک چنین مردی یک زنی اینجوری را میبیند و ممکن است باهاش ازدواج بکند.
عشق به آن معنای واقعی کلمه اینجا به وجود نمیآید. یعنی بالاخره همین مرد بعد از سالها با یک زنی زندگی میکند که به دلیل افکاری که داشته پذیرفتهدش، فکر کرده این خیلی زن ایدهآلیه چون پولدار و فلان و اینا، فقط یک ۱۰ سال، ۱۵ سال زندگی میکنند بعد یک زنی میبیند که آن زیبایی عجیب و غریب در آن هست و آن اتفاقی که بهش میگوییم عشق آنجا میافتد.
این تصمیمهایی که ما در اثر فرهنگی که به وجود اومده، مثلاً رفتارهای مردانه ممکن است مد باشه حتی در زنها و حتی ممکن است مردها خوششون بیاید یا زنا برعکس، ممکن است زنا به یک حالتهایی رسیده باشند که بعضی از رفتارهای زنانه را در مردها بپسندن که اینها را من میتوانم در مورد این موضوع که این چرا اینجوری شده و مثلاً مکانیسمش چیست یک خورده صحبت کنم، دور میشویم از بحثمون.
ولی ببینید من میخواهم بگویم هنوزم بالاخره زنا هرچقدر هم الان ذهنشون تحت تأثیر یک فرهنگهای مدرن تغییر کرده باشه، من هزار بار این چیزو از جاهای مختلف شنیدم، هنوز بالاخره زنا دوست دارند که همسرشون یک خورده ازشان قد بلندتر باشه.
این را ترجیح میدهند. نمیدانم هرچقدر هم بگویند این چیزها مهم نیست بنا به دلایل فرهنگی، بالاخره زن میل دارد با یک مردی زندگی بکند که یک مقدار تمکن مالی داشته باشه، بتواند یک زندگی حداقلی را فراهم بکند برایش.
یعنی خیلی چیزهایی که در مرد حالت امکان حمایت کردن میده، یک حسی از مثلاً قدرت و صلابت در آن هست، زنا را جذب میکند. با اینکه حالا ممکن است به دلایل فرهنگی یک ایدهآلهای جدیدی تولید شده باشه ولی تهش عشق واقعی اینجوری به وجود میآید.
ببینید اینکه آدمها خیلی وقتا ازدواج میکنند بعد از چیزشون مثل اینکه به یک پختگیای میرسند که حالا مخصوصاً زنا یک یک روزی ممکن است خیلی بعد از ازدواجشون بفهمن که چه لازم داشتن واقعاً در زندگی خودشان به عنوان یک همسر.
ممکن است در نوجوانی، من گفتم این مکانیسمش قابل توضیح دادنه، کلاً مردها و زنا یک سیری دارند از اینکه آن نقطه مقابل خودشونو که علاقه بهش دارند را انتخاب کنند. واقعاً در نوجوانی یک چیزهایی برای مثلاً دخترا در طرف مقابل ممکن است ایدهآل باشه و برای پسرا هم همینطور که بعداً وقتی بزرگ میشوند کمکم آنها کمرنگ میشن، چیزهای دیگهای پررنگ میشود.
حالا شرایطی که ما در آن داریم زندگی میکنیم این است که کلاً آدمها در وضعیتهای نوجوانی خودشان خیلی وقتا میمونن و بنابراین ممکن است آن رشد را به دست نیارن.
بگذارید تا این تئوریای که دارم میگم، نکتهای که شما دارید میگید، من جوابش به نظرم واضح میآد، آن هم این است که عشق بین این دو تا قطب اتفاق، عشق واقعی اینجا اتفاق میافته، آن چیزی که ما دنبالش هستیم و میخواهم در تأیید حرفتون بگویم عیناً همان قضیهای که یک زمانی مطرح شد که زنا، اینکه میگویند ناقصالعقلن، واقعاً انگار ناقصالعقلن به این معنی که یک جنبه عقلانی مثلاً مردها دارند که آنها ندارن، برعکس مردها هم ناقصالعقلن. آره، بله.
اگر یعنی من تصورم این است که اگر به زن ناقصالعقل بگیم، به یک معنایی هم مرد ناقصالعقله. که بعد این جنبهای که به مرد رشد میکند بله. یعنی یک رفتار اوجگیری بیشتری پیدا میکنید. دقیقاً هم اینطوریه. یعنی اینجوری نیستش که فقط کشفش بکند تو خودش. نه یعنی آن کشف کردن یعنی چی؟
یعنی من میگویم منبع ایجاد یک سری عواطف میشود در مرد. مثلاً عواطفی که منجر به هنر میشوند در مرد معمولاً نسبت داده میشوند به آنیما. عواطف خیلی ظریف و مثلاً یک درکهای جدیدی از مسائل عاطفی برای مرد به وجود میآید. خب طبعاً مرد به یک عقلانیت برتری میرسد.
بنابراین دیگر فقط مثلاً صرفاً نمیتواند یک جنگآوری باشه که به عشق نمیدانم جنگیدن فقط میرود بجنگه. حتماً اگر میرود میجنگه، صلابت خودشم در جنگ دارد بلکه صد برابر شده باشه، آن چیزها را داره، آن محتوای مثلاً فرض کنید عشق و حیات و اینها را هم تو خودش دارد.
ولی ضرورت اگر ایجاب بکند میتواند آن واکنش مردانه خودشم به طور کاملتری در واقع انجام، اصلاً واقعیت این است که مرد به در همان جنبههای مردانه خودش به کمال نمیرسه به غیر از اینکه یک پایگاه زنانهای در درونش باشه. یعنی یک بعدی نمیتواند آن جنبههای قدرت خودش را به حداکثر ممکن برسونه مگر اینکه آن آنیمای درونش فعال شده باشه.
یعنی قویترین مردها آنهایی هستند که این آنیم عاشق شدن و آن آنیمای درون خودشونو دارند. میتوانند آن اراده مثلاً نامتناهی را در خودشان ببینن. برای حفظ خانوادهشون و زن هم همینجوری. زن در واقع وقتی آن مرد درون خودش را دارد انگار میتواند به اوج تجلی مثلاً زیبایی در خودش برسد.
در آن چیزی که در مرد و زن جلوه میکند با باید همان چیزی به اصطلاح مردانه و زنانه باشه که این رابطه دو قطبی و رابطه عاشقانه شکل بگیرد. حرفم این است که شریعت در خانواده نقشهایی که واگذار میکند به مرد و زن، همان نقشهای دو قطبیست. برای اینکه آن اتفاقا بیفتد. برای اینکه اصلاً عشق به وجود بیاد، رشد بکند.
من بالاخره من تأکیدم روی این است که به طور طبیعی زن به سمت آن منبع قدرت کشیده میشود و در بیرون خودش دنبال آن میگرده و مرد هم در بیرون خودش دنبال آن منبع زیبایی میگرده و اصلاً عشق برای مرد و زن معنایش همین است. عشق در زن حالت تسلیم شدن در مقابل اراده مرد دارد.
در همه سطوحش، چه مثلاً فرض کنید تو رابطه جسمانی گرفته، چه تو رابطه، یعنی مثل اینکه، بگذارید من یک چیز کلی بگویم. قبلاً باز به این هم اشاره کردم، منتها این حالا ممکن است حرفایی بوده پراکنده زدم و اونجاها قصد نداشتم که درباره مسائل شریعت بحث بکنم، حالا به دلایل دیگهای شاید بحث شده، مثلاً در مورد یک آیهای حرف میزنیم یا مثلاً بحث کلی بود.
ببینید این دو قطبی در رفتار انسانها در مقابل خداوند هم وجود دارد. من این را قبلاً هم بهش اشاره کردم. ما وقتی حرف از عبادت میزنیم، خود این عبادت دو تا وجه دارد. به دلیل اینکه انگار در مقابل خداوند قرار میگیریم، در مقابل دو وجه قرار میگیریم.
رشد از نوجوانی به تعادل
یک یک ما وقتی شما وقتی میشنوید عبادت به چه فکر میکنید؟ اگر از شما بپرسم که عبادت خدا کردن یعنی چی؟ یک جنبه عبادت یعنی اطاعت کردن از اوامر خدا. تبعیت کردن از پیامبران. خداوند یک بندگی کردن یعنی من مثل کارگزار خداوند باشم. آن کارهایی را بکنم که خداوند گفته بکن و کارهایی را که گفته نکن، نکنم.
این یک چیزی است که ما بهش میگوییم عبادت، میگوییم طرف بنده خداست، عبد خداست، یعنی این دیگر. از یک طرف عبادت معنی ستایش کردن و پرستش کردن هم دارد. حالا کلمه عبادت ما معمولاً بیشتر در مورد وقتی میگوییم عبادات، منظورمون آن لحظههایی که انسان وایمیسته در مقابل خداوند و خداوند را ستایش میکند.
اطاعت بیشتر در مقابل قدرت صورت میگیرد و ستایش در مقابل زیبایی. یعنی ما یک درکی از خداوند داریم، اولاً از یک خداوندی که قادر مطلقه و کلامی ازش صادر شده. در مقابل این قدرت و این کلام صادر شده که اینها مثلاً در واقع تشریع کرده، در مقابل اینها حس تبعیت کردن و اطاعت از خودمان.
درست میدهیم که این یک رتبه بندگیه. از طرفی ما در مقابل عالم تکوین و زیباییهایی که تو عالم تکوین هست، رحمانیت خداوند به عنوان پروردگار، در مقابل این عالم قرار میگیریم، زیبا خداوند را در این عالم میبینیم و حس ستایش بهمون دست میدهد. نمیخواهم کلاً همانطوری که شما گفتید اینها بالاخره یک چیزن.
یعنی جدایی، جدایی واقعی نیست. تمام صفات قدرت در اوج که میرسند در حالت بینهایت زیبا هم هستند و همه زیباییها مثلاً باشکوهان، عظمت دارن، یک جوری به قدرت هم نزدیک میشوند. برای اینکه اینها بالاخره مثل یک چیزهای جدا شده از یک رأس هرم هستند که ما حالا داریم تو یک جنبههای پایینتر اینها را مشاهده میکنیم.
ولی واقعاً در اصل خیلی که بالا بروید همهچیز، همه صفات انگار یک چیز است. یعنی شما در یک زیبایی بینهایت شکوه میبینید، عظمت میبینید، قدرت هم میبینید. مثل اینکه همهچیز هر هرکدومشون که بینهایت بشوند شامل همهچیز میشوند. شامل همه صفات کمال در نقطه اوج انگار به یک نقطه میرسند.
یعنی زیبایی از یک حدی که میگذره در آن عظمت، شکوه، نمیدانم قدرت، همهچیز حس میشود. آدم در مقابل زیبایی بینهایت هم اینجوری حالت خضوع پیدا میکند همانطوری که در مقابل قدرت. ولی بالاخره ما در سطح فهم پایینتر این تفاوتها را احساس میکنیم. برای اینکه انگار نمیتوانیم آن بینهایت را واقعاً بهش برسیم.
تا هرچقدر که بالاتر برویم بیشتر اینها را به یک شکل واحدی میبینیم ولی بالاخره با محدودیتهایی که داریم تو آن درک متناهیمون این تفاوتها را احساس میکنیم. این کثرتها را در واقع میبینیم. و الان نکتهای که شما گفتید اصلاً من یادم رفت که از شما یادآوری بکنید. سوالتون چه بود؟ من چه داشتم؟ که خیلی حرف اولتون بود. بله.
به آنجا برنگردیم. من همین الان داشتم بله بگذریم. به هر حال بگذار یادم میآید. اگر چیز مهمی بود یادم میآید که یک چه میخواستم اشاره بکنم. بله. در که آدمها این زیبایی و قدرت معادلهان یعنی ارزش دارند. آخه ما چون واقعاً بینهایت نیست. ببینید زیبایی و قدرت و این حرفها بالاخره در سطح پایین واقعاً با هم یک فرق دارند.
بنابراین تجلی متناهیش در وجود ما یک جوری متفاوته با آن چیزی که در خداوند مثلاً این صفات همه انگار یک چیزن. من نظرم این است که اصلاً میخواهم بگویم که اگر دو تا حالا این مرد و زن که از این لحاظ معادله با هم مثلاً زیبایی و قدرت دارند نه در یک میخواهیم دو تا را با هم معادله بگیریم ولی در نهایت تفاوتش متفاوته.
مثلاً آن که قدرت دارد میتواند آن که نظره را مثلاً تایید کند ولی آن که زیبایی دارد آن که مثلاً نظره را نمیتواند این که در زیبایی هم قدرت هست در انسانها هم یک چیزهای اینجوری هست دیگر.
حالا که ایشان پرسید و در جواب همین سوالی که شما میگویید یک انسان با زیبایی هم میتواند تأثیر بگذارد و دیگران را مثلاً تابع، میگویند قدرت را میخواهند تعریف بکنند تو عالم مثلاً حالا در اجتماع، میگویند قدرتمند کسیه که دیگران را وادار بکند که آن کاری را که میخواهد انجام بدن. خب یک زنم با زیبایی خودش میتواند این کار را بکند.
بنابراین میتواند از زیبایی خودش را انگار تبدیل به قدرت بکند. ابیوز هم حالا لازم نیست باشه. لزوماً اینکه دیگران را وادار بکنیم که کاری را انجام بدن ابیوز نیست.
ممکن است کار خوبی را وادار کنیم که مثل این صفت جباریت در خداوند که بعضیا نسبت بهش مشکل دارن، جباریت خداوند به نظر من حالا دو تا تعبیر برای صفت جباریت وجود دارد ولی آن تعبیر شایعتر این است که مجبور میکند دیگر.
منتها مجبور میکند به خیر. یعنی خیلی وقتا شما این صفت جباریت را در زندگی خودتان و در عالم انسانی خیلی جا میبینید. آدمها یک جوری که نمیفهمن، خداوند ازشان کارای خوب میکشه. یک کاری یک تو موقعیتهایی قرار میدهد که اینها مجبورن یک کارهایی را انجام بدن. ما هزاران هزار کار انجام میدهیم که کارای خیری هستند.
مثل مثلاً فرض کنید مثلاً میگمها، این عشق مادری از یک جهت جلوه جباریت خداونده. اصلاً انگار مادر بیاختیار میشود از خودش در مقابل این محبتی که مثلاً نسبت باید انجام بده دیگر. از چیز خودش از حالت اینکه بگوییم این موجود مختاره، جباریت هم این است که اختیار را انگار یک لحظه سلب میشود از شما دیگر.
یک کاری رو، خب خداوند جباریتش در جهت خیره دیگر. یعنی چون آن موجود مثلاً متولد شده، این مهر شدید مادری اینجا فشاری وارد میکند در واقع به مادر که آن مراقبتهای لازم از آن بچه را انجام بده.
ما خیلی وقتا فکر میکنیم مختاریم ولی واقعاً یک جوری در خیلی از رفتارها و افکار خودمان مجبوریم و همیشه آن جهت اجبار جهت خیره. یعنی صفت در واقع جباریت خداوند این است که موجودات را به سمت خیر میکشه. یک جاهایی در اختیار خودمان ولی جاهایی هم میبرن ما را دیگر. من یادم افتاد که داشتم در مورد چه صحبت میکردم.
داشتم در مورد این دوگانگی عمل انسان در مقابل خداوند صحبت میکردم که جنبه تبعیت مثلاً از فرامین داره، بندگی به این معنا، بندگی به این معنا که انسان ستایشکنندهی آن جنبههای جمال مثلاً الهیه.
بندگی و رابطهٔ زن و مرد
شما مقابل عبادت به این معنا که مقابل خداوند نیستید و سبحانالله میگید، حالت مثلاً فرض کنید تحسین و ستایش دارید. عین این دو قطب در مورد مرد و زن، در مورد رابطهی مرد و زن هم کاملاً به نظر من محسوسه.
یعنی آن چیزی که مرد از زن انتظار داره، اصلاً چیزی که به وضوح واضحه، زن نیازی که تو رابطهی عاشقانه دارد و ارضا میشه، نیاز به تحسین شدن. نه فقط نیاز به تحسین شدن.
در رابطهی عاشقانهی واقعی، مرد اصلاً یک زیباییهایی که ممکن است زن متوجهش نیست را در آن کشف میکند و بیان میکند و این اوج آن چیزی است که در واقع به زن میرسد. حسن زن، حسن حسن زن با تازان نه، با رزه. حسن، زیبایی زن تجلی پیدا میکند در نگاهی که مرد بهش دارد و این انگار یک جوری به کلام تبدیل میشه، یک جوری ظاهر میشود.
آن چیزی است که زن به نظر من هر زنی ذاتاً انتظار دارد که زیباییاش کشف بشه، متجلی بشود و مورد ستایش قرار بگیرد. از طرفی مرد در مقابل خودش این حس را دارد که مثلاً فرض کنید اگر حرفی میزند با مقاومت روبرو نشه، اگر چیزی میخواهد با مقاومت روبرو نشود.
یک جور میخواهم بگویم آن دو تا جنبهی بندگی و عبادت که در انسان در مقابل خداوند هست، اینجا تو رابطهی زن و مرد به یک حالت مکمل تبدیل میشود. مثلاً مرد، من نمیدانم واقعاً مرد طبیعی است که یک مردی خیلی دوست داشته باشه که یک نفر زیباییهاشو ستایش کنه، بشینه ازش تعریف کنه، به و چه بگه، زیباییشو مثلاً.
این حس مثلاً ستایش شدن و تحسین شدن، کلمهی تحسین اصلاً از حسن میآید. در مقابل مثلاً زیبایی، یک جوری آدم یک عکسالعمل طبیعی نشان میدهد. زیبایی را بیان میکنه، یک جوری سعی میکند انگار زیبایی را بیشتر جلوهگر بکند.
من باز دوباره دارم سعی میکنم بگویم که از همان مدل نیو نیو یانگ یا حالا نمیدانم جمال و کمال، جمال و جلال دارم سعی میکنم به یک چیزی برسم، به یک بیانی از این برسم که رابطهی عاشقانه چیه، به کجا میرسد و اینکه سعی کنم بگویم که احکام شریعت در جهت این هستند که خانوادههایی تشکیل بشود که یک چنین رابطهای در آن شکل بگیرد.
من باز مجدد تأکید میکنم که به نظر میرسد که شریعت همین کاری که انجام میدهد در جهت تقویت، شکلگیری و تقویت این رابطه این است که این دو قطبی را در خانواده رعایت میکند. یعنی مرد در آن قطب میشینه و زن در این یکی قطب.
چیزی که گفتم که منجر شد که آن مسئلهی دو تا جنبهی بندگی و عبادت را بگم، این بود که داشتم به این اشاره میکردم که زن در رابطهی عاشقانه حالت تسلیم شدن در مقابل مرد و یک جوری شاید واژهی تفویض به کار ببرم، یک چنین حالتی دارد. این از رابطهی جسمانی شروع میشود تا رابطهی قویتر مثلاً روانی.
این حسی که در زن به وجود میآید در مقابل مرد، یک چنین حالتیه. در مقابل در مقابلشون چیزی که مرد، مرد یک حس شیفتگی نسبت به زیبایی زن دارد و این هی در واقع میتواند تشدید بشود و تبدیل به یک عکسالعملهای خاصی از مرد در مقابل زن بشود. من اینور را نگاه کنم.
فکر کنم تمام کنیم جلسه را. من به طور غیرمجاز کردم. گفتم همه چیز برای خودم مجاز میدانم. جلسه آینده همین بحث را ادامه میدهم. الان واقعاً یک جوری شده که دارم تهش و سرش را هم میآرم برای خاطر اینکه وقت کم. فکر میکنم بذاریمش در یک وقت وسیعتری.
یعنی من آن اشارههایی که میخواهم به مثلاً احکام شریعت بکنم را یک خورده وقت داشته باشم فردا مفصلتر در موردش صحبت بکنم. بفرمایید. مثلاً در مورد همین مثلاً در مورد قدرت و جامعهای که تشکیل میشود در جامعهای که مثلاً حالا آدمها همه کامل نیستند فرق میکند. یعنی مثلاً این برای این است که مردها فرصت استفاده بیشتری نسبت به زنها در قدرتشون.
ولی خانمها مثلاً به دلیل زیباییشون انقدر نمیتوانند. آها در جامعه مناسبات بیشتر مناسبات قدرت و در خانواده اینجوری نیست. یعنی هرچقدر که روابط کوچکتر بشوند آن جنبههای عاطفی و اینها اهمیت بیشتری پیدا میکنند. یعنی مثلاً فرض کنید یک زن نمیتواند یک جماعت بزرگ را بگذارید من باز به همان اصطلاحی که شاید یک خورده بار منفی داشته باشه از نظر من اصطلاح خوبی است.
تو ذهن من هم بار منفی ندارد. این تار تنیدن. با تار میشود یکی دو نفر را به دام انداخت. ولی جامعه زن نمیتواند مثلاً فرض کنید با یک چیزهای عاطفی جامعه را مثلاً کنترل بکند. میدانید ما هرچقدر که جامعه بزرگتر باشه مناسبات بیشتر مناسبات قدرت.
ولی هرچقدر که کوچکتر باشه در خانواده روابطهای دو به دو که زنها تو اینجور رابطهها استادن. اصلاً این عین فکر کنم عبارت یونگه. که زنها استاد کنترل روابط دو نفر هستند. در رابطه مثلاً زن و مرد در خانواده دیگر شما نمیتوانید بگویید که اونی که مثلاً نمیدانم قدرت دارد میتواند هر کاری بکند و سوءاستفاده کند.
شاید اکثریت سوءاستفادهها تو رابطههای دو نفر را زنها اگر بخوان سوءاستفاده بکنند زنها بتونن سوءاستفاده بکنند. یعنی کار را به یک جایی بکشونن که خودشان خانواده را به سمتی ببرن که خودشان دوست دارند. ولی حرفی که شما دارید میزنید حرف مهمی است به نظرم.
آن هم این است که هرچقدر که از این روابطهای انسانی عمیق دور میشین روابطها سطحی و ظاهری در سطح جامعه میشود مثل رابطه کاری و این حرفها یا روابط سیاسی اینجا روابط روابط قدرت.
و این مثلاً من میتوانم بگویم که یک نکته عمیقی که تو این حرفی که شما میزنید هست این است که دقیقاً این نشان میدهد که چرا در غرب این شدت توجه به مسائل اجتماعی و کمتوجهی به خانواده و مسائل فردی به موازات مردسالاری دارد پیش میرود.
یعنی شما وقتی که شما در جامعه انگار مرد موفقتره. تو روابط سیاسی رفتار مردانه موفقتره. زنها انگار فانکشنهای خودشان را در یک چنین سطوح اجتماعی و سیاسی فانکشنهای اختصاصی خودشان را از دست میدهند.
انگار آن اهرمهایی که در اختیار دارند دیگر کار نمیکند.
جامعه و محفل خانواده
این است که وقتی که جامعه شد اصل ماجرا مثلاً فرض کنید کارخونه و تولید و شرکت و نمیدانم محل کار و اینها بخش اصلی زندگی مردم شد آنوقت زنها انگار مجبورن که یک جوری فانکشنهای مردانه داشته باشند. آرزوی این را بکنند که مثل مردها باشن، مثل مردها رفتار بکنند. مردسالاری یعنی اینکه ما در شرایطی قرار گرفتیم که مرد بودن آرزوه.
یک خورده من فکر میکنم یک خورده مسئله پیچیدهتر از این است. یعنی آن که چرا این روند به وجود آمد که خانواده و فرد اهمیتشو از دست داده و جامعه در واقع به وجود آمده جامعه اصل شده یک خورده پیچیدهتر از این است که مثلاً حالا برگردیم به اینکه زنها کمکم از خانواده بیرون اومدن نمیدانم این جاذبهای که جامعه پیدا کرده باز به یک چیزهای خیلی عمیقی مربوطه.
من فقط خواستم به این اشاره بکنم که نکتهای که گفتید نکته خیلی درستیه که مناسبات بیرونی، مناسبات کاری، سیاسی، اجتماعی بیشتر مناسبات قدرته. اصلاً سیاست یعنی همین. سیاست علم مثلاً موازنه قدرت و مناسبات قدرت. علم قدرت است اصلاً.
شما یک یک منابع قدرتی وجود دارد در جامعه و یک سیاستمدار میخواهد که از این منابع به نوعی منابع شامل افکار عمومی، نگاه نظامی، نمیدانم اینجور چیزها، خیلی چیزها اینشکلی میشود.
الان مثلاً در سیاست امروز ایران که میگویند رقابت بین مثلاً نیروهای نظامی و روحانیته، روحانیت یک جوری پشتوانه افکار عمومی داره، یکی از منابع مهم قدرت در سیاست افکار عمومیه. مردم، همین آحاد مردم بالاخره جامعه را ساختن.
اگر همه یک چیزی را بخوان، خب اگر شما بتوانید ذهن مردم را طوری شکل بدهید که یک عملی رو، یک چیزی را بخوان، باید متعهد بشوید. از طرف خب مثلاً قدرت نظامی، اقتصادی، اینها هم برای خودشان منابع قدرتان. مثلاً قدرت اقتصادی یعنی آن آدمی که پول داره، خواستنش هزار برابر آن آدم فقیر به حساب میآید.
مثل اینکه این آحاد مردم چیز نیستن، وزن دارند. بر حسب اینکه چه مقدار تمکن مثلاً مالی دارند و البته میخواهند که از تمکن مالیشون در جهت یک اهدافی استفاده بکنند. نیروهای نظامی هم که واضح است دیگر. آنها هم برای خودشان یک در همه جوامع قدرت نظامی هم یک منبع قدرته. به هر حال سیاست همین است دیگر.
سیاست این است که شما به این چیزها فکر کنید. چه جوری میشود موازنه قوا ایجاد کرد؟ چه جوری میشود به حداکثر قدرت رسید؟ بنابراین طبیعی است که اینها برای مردها خیلی جذابه. مردسالاری این است که مردا، این جنبه زنانه شون اصلاً فعال نبوده، غرق در مناسبات و چیزهای مردانهای که خودشان میفهمیدن شدن.
و همین طبیعی است که خانوادهها تضعیف شده، جامعه اون، جامعه جاییه که مردها در آن راحتترن. خب هی در واقع همان زمینهها را تقویت کردن. تبدیل شده به، و هی هم تبدیل شده به ارزش. یعنی واقعاً یک زن دقیقاً الان اینطوریه که موفقیت در خان، چارچوب خانوادهاش اصلاً موفقیت حساب نمیشود. نمیدانم چه جوری بگویم.
ولی کلمه موفقیت که شما میشنوید به یک چیزی که در مطبوعات مثلاً انعکاس پیدا میکند و اینها، موفقیت تحصیلی، موفقیت شغلی، یک جوری موفقیت خانوادگی چنین مشکوکه دیگر. مثلاً یک زنی بگوید که تونسته یک خانواده خیلی روابط عاشقانه ایجاد بکند و بچههای فوقالعادهای و کانون گرم و اینها، چنین خیلی به نظر نمیآید که یک چنین چیزهایی را تیتر روزنامه بکنند.
مثلاً یک خانواده، یک چیز خصوصی دیگر. زنا یک جوری انگار تو این روابط خصوصی، اجتماعی که حالت خصوصیتر دارد موفقان و ابزارهای کارشون را دارند. جان؟ میتوانم بگویم که مثلاً آن خانم مثلاً در طی تاریخ به دلیل قدرت آقایون نمیتواند مثلاً یک سری از کارها را انجام بده، دوست دارد آن قدرت را به صورتی که خود هست مثلاً برسد.
بله میدانم. یعنی من اینکه چرا زنها این تغییرات را در طول تاریخ کردن که به اینجا رسیدن که انگار سعی میکنند مثل مردها عمل بکنن، خب نتیجه همین است دیگر. نتیجهاش، تفاوتش، خب میگویند قدرت دست زیبایی، مثلاً آن خیلی بد نیست، یکی نیست. این بحث عدل است. یعنی میخواهم بگویم که این عادلانه نیست دیگر.
بین آقایون و خانمها یک عدالتی که مثلاً باید مثل آقایون باشه، چرا آن قدرت مثلاً اینتنسیتش رو، آخه اولاً، عدل مگه خود چیزه؟ اینکه سوالهای مربوط به عدل خیلی مشکوکن. یعنی چه بالاخره؟ مثلاً خب، اینکه خیلی چیز سادهای که شما دارید میگید، بالاخره مثلاً یکی باهوشتر، بین مردهایی که قدرتمندتره یکی نیست. خب. عدل مربوط به دنیا و آخرت روی همدیگر میشود.
من یک خورده اینکه مثلاً در این دنیا یک فضیلتهایی به یک کسی نسبت به کس دیگر داده شده. شما الان دارید میگویید که مردها از این جهت یک فضیلتی نسبت به زنها مثلاً بهشان داده شده. خب بله دیگه، داده شده. این فضیلتی که بله میتواند باعث سوءاستفاده بشه، میتونستن باعث این بشود که خیلی کارهای خوب بکنن، آخرت خودشان را بسازن.
بله بالاخره موجودات متفاوتان. تفاوتها حالت برتری یک موجود نسبت به یک موجود دیگر را دارد. بنابراین من فکر نمیکنم اینجا سوال عدل، اگر بخواهیم به همین مناسبات این دنیا رجوع بکنیم، خب بعضی موجودات و بعضی موجودات برتری دارند. انسانها نسبت به موجودات دیگه، شما این سوال مثلاً از طرف حیوانات این سوال پیش بیاید که خداوند چرا مثلاً ما را انسان خلق نکرده؟
چرا انسانها نسبت به ما برترن؟ این کثرتی که در عالم وجود دارد بالا و پایین دارد دیگر این چیز واضحیه. در این جمله که ایشان دارد اشاره میکند که چون در مناسبات قدرت مردها یک جوری انگار دست بالا را دارند میتوانند یک سوءاستفادههایی بکنند که زنا نمیتوانند بکنند.
زنا میتوانند یک سوءاستفادههایی تو آن محافل خصوصی بکنند که مردها نمیتوانند بکنند. ولی به نظر میآید که بالاخره این جامعه چیزسره دیگر وقتی شما کل قدرت مثلاً سیاسی جامعه را یک مرد در دست خودش بگیرد آنوقت میتواند خیلی چیزها را تعیین بکند. حتی میتواند تو آن خونهها هم یک دخالتهایی بکند.
ولی از آن پایین نمیشود به این میخواهم بگویم که اینجوری در رابطه بین قدرت و زیبایی قدرت یک چیزی دارد. نه افضل آخه بابا واقعاً این کلمه افضل یعنی چیزی است ما در زبان فارسی وقتی میگوییم افضل یعنی اینجوری انگار بهتر است.
یک چیزی در رابطه قدرت ایشان دارند میگویند که درست است که در مناسبات کلی جامعه آن تواناییهای مربوط به قدرت که بیشتر کار میکند تا تواناییهای مثلاً فرض کنید عاطفی و آن زیباییای که زنها دارند.
مردسالاری و جامعهسالاری
حالا نه چیزش چیه؟ این است که نباید ما یعنی من به نظرم اینجوری میآید که همین که در شریعت به سمت این میرود که خانواده انگار یک جوری اصله. جامعه را محدود بکند که نتونه در چارچوب خانواده دخالت بکند.
میدانید یعنی هر اتفاقی که بیرون میافتد داخل یعنی این اگر میخواهیم به سمتی برویم که عدالت بیشتری برقرار بشود باید اهمیت و وزن جامعه را بیاریم پایین. این مناسبات سیاسی و اجتماعی و اینها چیز نباشن یعنی اینطوری که الان در جهان به این سمت رفتیم که همه توجهها به محیط جامعه است.
یک چیز خیلی بزرگی آن بیرون وجود دارد که همه چیز را انگار تو خودش هضم کرده و از بین برده فرد و خانواده و همه چیز را. برویم به سمت اینکه این خیلی قوی نباشد خیلی قوی نشود و امکان اینکه در محافل خصوصی و اینها دخالت بتواند بکند نداشته باشه.
اینجوری زن برای خودش در همان محفل خانواده بدون اینکه در مناسبات قدرت دخالتی بکند آسایش خودش را دارد و اینکه تو آن رابطه دونفره تعادل برقرار. یعنی این زیبایی و قدرت با همدیگر یک جوری انگار به چیز میرسند به یک حالت تعادلی میرسند. فضیلته اینشه ولی وقتی بیرون میآید انگار آن بخش مربوط به مرد بهتر دارد کار میکند.
فکر کنم نکته این است که نداریم از آن بیرون به این داخل خیلی چیزی سرایت بکند. مردها بروند مثلاً فرض کنید حکومت را در دست بگیرند بعد یک قوانینی مثلاً برای خودشان در مجلس خودشان تصویب بکنند که زنها باید فلان کار را بکنند یا فلان کار را نکنن.
یک جوری فضای خانواده را سعی بکنیم که جدا کنیم از آن فضای اجتماعی که ناگزیر وجود دارد. بالاخره یک فضای کار و داد و ستد و یک چیزی آن بیرون وجود دارد که عمومیه و نمیتوانیم حذفش بکنیم ولی میتوانیم تأثیراتشو تو این محفل اصلی که توجه ما بیشتر به اینجاست یعنی اونجایی که قرار است کمال ایجاد بشود و شریعت به نتیجه خودش برسد این داخل این محدوده است نه در جامعه.
غرب فکر کنم هدفش مثلاً این است که یک سیستمها و جوامع مطلوبی به وجود بیاورد در حالی که بیشتر به نظر میرسد که از نظر دینی فرد و خانواده هستند که مهمان و بقیه چیزها حالت ابزار دارند.
به هر حال نکتهای که ایشان گفتن به نظر من یعنی به یک چیزی اشاره کردن که نکتهی هم درستی هم اینکه نکتهی مهمی است یعنی یک چیزی در دنیا الان ما میبینیم آن هم این دقیقاً این توازی مردسالاری با جامعهسالاریه.
برای اینکه مرد انگار تو آن جامعه است که یک جور حرف اول را میزند. وقتی پایینتر میآید در روابط خصوصی نمیتواند. بنابراین طبیعی است که دنیا را بدهید دست مردها تا جایی که دلتون بخواهد آن قسمت سیاسی اجتماعیشو بزرگ میکنند و اصل میکنند و بقیه چیزها را ممکن است تو نابیگی بکشن.