→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۲ · سورهٔ حج

حج ناتمام امام حسین، کشته‌شدن در حرم، و اعلام عمومی حج از زمان ابراهیم

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۵)
  1. شهید جاوید۱۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱, sec-۲, sec-۳, sec-۴, sec-۵ · کتاب‌ها و متون
  2. حج۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  3. سنی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  4. مکه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مکان‌ها
  5. بیت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · مفاهیم بنیادی

آغاز جلسه و نسبت دههٔ محرم با بحث

ببخشید که تأخیر شد. موضوع این است که ابتدا باید از خود شروع کنیم و در این پیش‌درخواست، این سوره را برای خود بررسی کنیم. این سوره اولی برای طولانی بودن است و از فراموشی ساده‌تر است. موضوع این است که این سوره کوچک‌تر را بگیریم و دوباره برنامه این است که باید ترتیب را حفظ کنیم. بنابراین، این جلسات اوامر سه ماه آینده برای شما سوره نصیب باید باشد.

این نکته‌ای است خارج از بحث امروز، اما برخی از مباحث امروز ممکن است کمی بیشتر از معمول باشد. در سال‌های اخیر، همیشه در دهه محرم نکته‌ای درباره ماجرای عاشورا و این مسائل سعی کرده‌ام بیان کنم، هرچند بسیار مختصر بوده است. شاید امروز حجم حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم کمی بیشتر از دفعات قبلی باشد که اشکالی ندارد. فکر می‌کنم پارسال یا سال قبل به همین مناسبت صحبت کرده بودم و سعی کردم بگویم که زنده نگه داشتن یاد این واقعه، اگرچه شکل‌های مختلفی به خود بگیرد، اهمیت دارد. سعی کردم به گونه‌ای بیان کنم که این یادبود جزئی از سنت الهی است و خوب است که همه در این مجالس شرکت کنند.

حالا اینکه یک دهه را برگزار کنند یا نکنند، یا اینکه برخی افراد کل سال را به این موضوع اختصاص دهند، یا دو ماه یا دوازده ماه، کمی متفاوت است. اما اینکه مردم ایران، به ویژه شیعیان، در سال‌های اخیر این موضوع را بیشتر مورد توجه قرار داده‌اند، به نظر من کاملاً طبیعی است و دوست‌داران خاص خود را دارد. این خارج از سنتی است که امامان ما در زنده نگه داشتن یاد عاشورا داشتند. ما روایت‌های فراوانی داریم، مثلاً امام جعفر صادق چه می‌گوید؛ هیچ وقت گفته نشده که در تمام طول سال این کار انجام شود و حتی در مورد دهه محرم هم ندیده‌ام جایی گفته باشد که این دهه به طور کامل باید برگزار شود. اما در روز عاشورا همه امامان نوعی حالت آزادگی داشتند و فکر می‌کنم روایات زیادی این موضوع را تأیید می‌کند.

من یک نکته می‌خواهم بگویم که در میان بحث درباره امام حسین، عاشورا و حج است و این مقدمه‌ای دارد که بد نیست کمی سیاسی هم باشد و شاید به وقایع چند سال اخیر مرتبط باشد. کتابی وجود دارد به نام «کتاب شهید جاوید». اگر کسی اسمش را نشنیده باشد، واقعاً جای تعجب دارد؛ این کتاب بسیار معروف است. این کتاب ماجرای بسیار جالبی دارد و اخیراً انگیزه من برای این صحبت‌ها تا حدی از آن شکل گرفته است. آقای استادی، که از مدرسین معروف حوزه علمیه قم و امام جمعه سابق قم بوده‌اند، تا پارسال نماز جمعه می‌خواندند، این کتاب را نوشته‌اند. این کتاب حدود پانصد و شصت صفحه دارد و درباره امامان است؛ سرگذشت کتاب شهید جاوید.

این کتاب آنقدر سرگذشت دارد که یکی از علمای بزرگ قوم درباره تاریخ آن کتاب نوشته است. در این کتاب، آقای استادی بیشتر از نگاه کسی که سرگذشت کتاب را از دید حوادث اطرافش بررسی می‌کند، به جریان‌های سیاسی اطراف کتاب پرداخته است. من مختصراً می‌خواهم به این ماجرا اشاره کنم و سپس به ادعاهای این کتاب که بسیار بحث‌برانگیز بوده، اشاره کنم. این کتاب به دلیل محتواش خاص نیست، بلکه به این دلیل که موافقت و مخالفت‌ها با آن، مرز میان طرفداران انقلاب و مخالفان انقلاب مذهبی در ایران را مشخص کرد، اهمیت پیدا کرد.

در حوزه علمی قم، کسانی که پیرو آقای خمینی بودند، مانند آقای منتظری، آقای مشکینی و دیگران، اکثراً موافق کتاب شهید جاوید بودند. اما کسانی که انقلابی نبودند و این حرکت انقلابی را قبول نداشتند، به شدت مخالف ایده‌های آقای سالحی نجف‌آبادی، نویسنده کتاب، بودند. یکی از ایده‌های جنجالی کتاب این بود که امام حسین برای گرفتن حکومت قیام کرد. روایت سنتی مذهبی این است که امام حسین می‌دانست شهید می‌شود و هیچ غصه‌ای نداشت و با ریختن خون خود دین را زنده نگه داشت. مقدماتی مانند نامه‌نگاری و فرستادن مسلم نقیل هم به گونه‌ای برای تکمیل حجت بود.

ادعای کتاب شهید جاوید این است که امام حسین قصد داشت به کوفه برود، قیامی ترتیب دهد، با یزید بجنگد و حکومت یزید را ساقط کند و همه مقدمات را به طور منطقی فراهم کرده بود. ایشان اصلاً اینگونه نبود که بداند شهید می‌شود و قیام سرکوب خواهد شد. حرکت کردند و وقتی به جایی رسیدند که جلویشان گرفته شد، تصمیم گرفتند بمانند و مقاومت کنند، نه اینکه از اول همه چیز صوری بوده باشد.

دو نکته خلاف عرف در اینجا وجود دارد؛ یکی مسئله محدودیت علم امام است. برخی معتقدند که امامان علمشان فراتر از این است که چنین چیزی را ندانند. آقای سالحی نجف‌آبادی مسئله علم امام را که امام همه چیز را می‌داند، جزو غلوها حساب می‌کند و مخالف آن است. کسانی که مخالف کتاب شهید جاوید بودند می‌گفتند این توهین به امام است که بگوییم امام‌ها نمی‌دانند و امام حسین خبر داشت و رفت که شهید شود. روایت‌هایی هم وجود دارد که پیامبر به امام حسین خبر داده بود و همه این‌ها نشان می‌دهد که امام از سرنوشت خود آگاه بود.

دو نقطهٔ حساس در نظریهٔ «شهید جاوید»

نکته دوم این است که آقای سالحی نجف‌آبادی به جریان عاشورا وجه سیاسی داده است؛ اینکه این یک حرکت سیاسی بوده، نه صرفاً عرفانی یا دینی مطلق. همانطور که همه مومنان می‌دانند، اگر حکومت ظالم باشد، باید علیه آن قیام کرد. امام حسین این امکان را داشت و در واقع وظیفه خود می‌دانست که با حکومت جائر بجنگد. این برداشت سیاسی از جریان امام حسین بود که برای انقلابیون خوشایند بود؛ آنها می‌گفتند ما هم راه امام حسین را ادامه می‌دهیم و با حکومت جور می‌جنگیم تا پای مرگ.

این برداشت سیاسی از جریان امام حسین بود که بسیاری آن را قبول نداشتند. به هر حال، بیشتر از اینکه این کتاب سؤال‌برانگیز باشد، بعد از انتشار آن، سخنرانی‌های معروفی درباره امام حسین توسط نویسنده کتاب انجام شد. من یادم هست که عنوان‌های این سخنرانی‌ها چه بود؛ دو سخنرانی معروف از دکتر شریعتی که به همه وقایع و به همه چیز وجه سیاسی و اجتماعی می‌دادند. طبیعی بود که انتظار داشته باشیم برخورد دکتر شریعتی هم تا حدی سیاسی باشد.

بعد از انقلاب، آقای خاشمی‌نژاد هم کتابی نوشته بود که باعث ایجاد جدال در موافقت و مخالفت با کتاب شهید جاوید شد. نکته این است که در درون جامعه مذهبی ایران اختلافات عمیقی درباره نحوه برخورد با حکومت وجود داشت. این کتاب بهانه‌ای شد برای مشخص شدن این دو صف؛ انگار دو جمع که دعوای پنهانی داشتند، حالا این دعوا آشکار شد. این دعوا به حدی جدی بود که حتی اسناد ساواک نشان می‌دهد که ساواک از این ماجرا خوشحال بود و دستور داده بود کتاب را با تیراژ بالا چاپ کنند و کتاب‌هایی که علیه آن نوشته شده بود را نیز چاپ کنند. حتی مدتی رسماً ابراز خوشحالی کردند که این اختلافات به جان هم افتاده‌اند.

این نشان می‌دهد که نیروی انقلابی درون جریان مذهبی در حال خون‌ریزی بود و از صورت یک جریان مذهبی خارج می‌شد. طبیعی بود که حکومت سیاسی وقت از این اتفاق خوشحال باشد. اوج این درگیری‌ها و اختلافات در اصفهان بود، نه در قم. در اصفهان اتفاقات زیادی رخ داد که شاید بخشی از آن را در کتاب یا در نوشته‌های آقای رسول جعفریان، که وقایع‌نگار قبل از انقلاب است، بتوان یافت. ایشان متنی درباره کتاب شهید جاوید نوشته‌اند که مفصل نیست ولی نکات جالبی دارد.

در اصفهان، طرفداران انقلابی مرحوم آقای شمس‌آبادی را کشتند. اگر آن زمان می‌پرسیدید ماجرا چیست، پاسخ این بود که ماجرا سر کتاب شهید جاوید است. آقای شمس‌آبادی به شدت مخالف این کتاب بود و این موضوع به قتل ایشان منجر شد. قاتل گروهی بود که رهبری آن را شاید سدنهدی هاشمی بر عهده داشت و بعداً ایشان اعدام شد. این مسئله تا اواخر دهه شصت ادامه داشت. من از کسی شنیدم، هرچند نخوانده‌ام، که در ماه‌های اول بعد از انقلاب، آقای خادمی در اصفهان به حالت اعتراض آمد و گفت قاتل آقای شمس‌آبادی باید تحویل داده شود و حکم او اجرا شود. این ماجرا در اصفهان جدی بود و از ابتدای انقلاب هیچ شهری در ایران نیست که این صف‌بندی جناح چپ و راست روحانیت در آن به اندازه اصفهان پررنگ باشد. همه این‌ها به کتاب شهید جاوید برمی‌گردد.

این مقدمه را گفتم تا بگویم که مسئله سیاسی بودن یا نبودن برخورد با حرکت امام حسین موضوع خوبی برای بررسی است. شاید خود کتاب شهید جاوید خیلی کتاب جالبی نباشد، اما مسئله‌ای را مطرح کرده که بد نیست همراه با نقدهایش خوانده شود. مرحوم متحری هم موضعی میانه‌رو درباره کتاب داشت؛ نه خیلی مخالف و نه کاملاً موافق. این کتاب به نوعی تحلیل وقایع عاشورا را به اوج رسانده و هنوز هم خواندنی است.

بحث درباره این موضوع جز به مسائل دیگری نمی‌رسد، مخصوصاً برای کسی که می‌خواهد درباره امام حسین متعالی بیندیشد. از این دیدگاه باید بررسی کرد که این حرکت چقدر سیاسی است و چقدر عرفانی. آیا امام حسین علم داشت که شهید می‌شود یا نه؟ این بحث‌های نظری جالبی دارد. من یک نکته می‌خواهم بگویم؛ همه این حرف‌ها را زدم تا به نکته‌ای برسم که به مسئله حج مربوط است.

فکر می‌کنم در این ۱۷-۱۸ سال اخیر سعی کرده‌ام بگویم که حج چقدر حکم مهمی دارد؛ به گونه‌ای که اساس تشکیل جامعه دینی است. این حرکت بزرگ عبادی و تأثیر قرآن بر آن را به اندازه کافی بیان نکرده‌ام. حج از نظر اجتماعی و عرفانی یکی از مهم‌ترین احکام شریعت است. همه ما می‌گوییم که امام حسین در حج بود و حج را ناتمام گذاشت. این مسئله از نظر تاریخی مسلم است؛ مگر کسی بخواهد انکار تاریخی کند که بحث جداگانه‌ای است.

نویسنده کتاب شهید جاوید و طرفدارانش همه قبول دارند که امام حسین در روز هشتم ذیحجه از مکه ناگهان حج را رها کرد و به سمت کوفه حرکت کرد. من شخصاً فکر می‌کنم این موضوع با عقل من جور درمی‌آید که امام حسین به دلیل مسائل سیاسی و اجتماعی چنین کاری کرده باشد. اصلاً نمی‌فهمم چگونه ممکن است دو روز مانده به پایان حج، امام حسین تصمیم گرفته باشد که حرکت کند. تنها چیزی که می‌فهمم این است که اتفاقی در این حد رخ داده است؛ مثلاً فرشته‌ای از آسمان به امام حسین گفته که برو حج را رها کن.

حج ناتمام امام حسین(ع) و دشواری‌های تبیین آن

این که معادلاتی در ذهن امام حسین حل شده باشد که بگوید از هشتم بروم و مثلاً دهم نروم، دو روز فاصله است. از هشتم ذیحجه تا روز عاشورا دو ماه و دو روز فاصله نیست، بلکه حدود دو روز فاصله است. برخی می‌گویند احتمال ترور امام حسین در مکه وجود داشت. من هیچ چیز دیگری نمی‌بینم که این اطمینان را به من بدهد که امام حسین به صورت عادی وارد این ماجرا شده باشد. انگار چیزی از او خواسته شده، مثلاً فرشته‌ای به او الهام کرده است.

شما اگر شاهد باشید که ابراهیم پسرش را برده و می‌خواهد سرش را ببرد، آیا توجیه سیاسی و اجتماعی برای این کار می‌آورید یا می‌گویید این دستور مستقیم خداوند بوده است؟ به نظر من ترک حج دو سه روز مانده به پایان مراسم، به همین اندازه عجیب است که بخواهید توجیه کنید امام حسین پیش خودش حساب کرده که زودتر برود تا به کوفه برسد. اگر می‌خواستند دو سه روز بیشتر بمانند، شاید فرصت بیشتری برای جمع‌آوری نیرو داشتند.

برای من نشانه این است که ماجرا ورای این است و تصمیم‌گیری عادی نیست. شاید کتاب شهید جاوید می‌خواهد بگوید که پشت این ماجرا یک حرکت زمینی بوده که تا روزهای آخر آسمانی شده است. نمی‌دانم آقای سالحی نجف‌آبادی خدایی نکرده منظورش این است که قداست این حرکت و شهادت امام حسین را کم کند. ایشان می‌گوید حرکت اینگونه بوده که امام حسین مثل حضرت علی که تصمیم می‌گرفت به جنگ منافقین یا خوارج برود، دید که یزید به حکومت رسیده و شرایط برای جنگ آماده است.

امام حسین می‌دید که مردم کوفه ناراضی‌اند و از او دعوت کرده‌اند، بنابراین می‌رود لشکری جمع کند و با یزید بجنگد. من نمی‌فهمم چگونه می‌توان توجیه کرد که امام حسین حج خود را ناتمام گذاشته و به سمت کوفه حرکت کرده است. واقعاً احساس من این است که امام حسین از نظر معنوی در حد انبیا است و اگر فرشته‌ای به او الهام کرده، این الهامات غیبی بوده است.

من هیچ چیز دیگری از این حرکت نمی‌فهمم جز اینکه از روز اول که حرکت کرده، الهام روشنی داشته است. برای من کمی عجیب است که امام حسین پایان کار را نداند، اما فکر می‌کنم از شروع کار مسئله غیرعادی بوده است. اینگونه نیست که معادلات سیاسی مانند جنگ‌های حضرت علی باشد. من لزومی نمی‌بینم معتقد باشم که حضرت علی در هر جنگی الهام غیبی داشته است. وقتی عقل انسان به راحتی تشخیص می‌دهد که کاری باید انجام شود، چه نیازی به الهام غیبی است؟

شما انتظار نداشته باشید که ابراهیم با عقل خود تشخیص دهد که الان وقت بریدن اسماعیل است. این کار نیاز به دستور مستقیم خداوند دارد. به نظر من کل این وقایع و حرکت امام حسین از روز هشتم ذیحجه، به عقل من نمی‌رسد که با محاسبات دنیایی امام حسین انجام شده باشد. او نمی‌توانسته بداند که این حرکت ممکن است تبلیغات علیه او ایجاد کند. بنابراین اگر کسی بخواهد این حرکت را از دیدگاه سیاسی بررسی کند، این خودش یک مسئله است.

من به مردم گفته‌ام که این حرکت اصلاً کافرانه نیست که حج را رها کرده و آمده است. منظورم این است که اگر کسی بخواهد این حرکت را از دیدگاه سیاسی ببیند، کاملاً منطقی است.

من به عقلم جور در نمی‌آید. باقی قضیه این است که امام حسین حرکت را این‌گونه شروع کرده باشد که نشسته باشد و فکر کرده باشد به این نتیجه رسیده باشد. اما به قداست ائمه ایمان دارم. من می‌خواهم اگر ما می‌گوییم شیعه بودن، شما به نوعی به قداست ائمه اعتقاد داشته باشید؛ اینکه این‌ها انسان‌های بسیار برجسته‌ای هستند، مثلاً از نوع آدم‌هایی که در قرآن ما به عنوان انبیاء می‌شناسیم، این‌ها ادامه افتران سلسله‌اند. من فکر می‌کنم شیعه بودن این است که شما حضرت علی و ائمه را آدم‌های بسیار برجسته‌ای بدانید از نظر ذره معنوی. من فکر نمی‌کنم یک آدم برجسته از نظر ذره معنوی با یک سری محاسبات این‌چنینی حج را ترک کند.

پرسش دربارهٔ ترک حج و پاسخ به احتمال

مگر این‌که ماجرا فراتر از این مسائل زمینی باشد که ما می‌بینیم. به هر حال حرف من این است که اگر این حرکت، حرکت سیاسی هم باشد، می‌تواند چنین باشد؛ و اگر حتی قبول کنیم که همه لزوماً همین را نمی‌دانند، ولی من شخصاً مخالف این هستم که حرکت امام حسین به سمت کوفه، یک حرکت عادی سیاسی باشد. این‌گونه که فضای کتاب شهید جاوید را نگاه می‌کنم، به نظرم بیش از اندازه ماجرا را زمینی می‌کند؛ یعنی تبدیلش می‌کند به یک حرکت سیاسی تا روزهای آخر. البته ایشان هم مثل هر کسی معتقد است که امام حسین در روزهای آخر تصمیم گرفت که آنجا شهید شود؛ یعنی ترجیح داد که شهید شود و بیعت نکند، ولی از ابتدا اصلاً نمی‌دانست و به این قصد حرکت نکرد. حرکت کاملاً طبیعی و زمینی بود؛ مثل این‌که فرض کنید حضرت علی به جنگ خوارک رفته باشد. لازم نیست ما دلیل داشته باشیم یا معتقد باشیم که حرکت‌های امام حسن یا رفتن به جنگ آن‌ها الهام غیبی در آن بوده است. این‌ها می‌تواند محاسبات بسیار معقول و ساده‌ای داشته باشد.

چون سؤال اول این است که خب، آن‌ها را می‌شناختند. فکر می‌کنم که کلّاً نه، کلّاً دیگر یعنی شما به هر حال کسانی که مخالف خاندان پیامبر بودند، هزار جور توطئه می‌کردند. من نمی‌فهمم یعنی چه حرکت اعتراضی. مثلاً آدم به عنوان اعتراض به این‌که چیزی به حکومت رسیده، نماز نخوانده، به نظر شما این‌ها اعتراض حساب می‌شود؟ آدمی که حج واجب دارد و آمده، شروع کرده حج را ترک کند؟ نه، حالا اصلاً حج بوده یا نه، خلاصه ایشان در حال احرام بودند، آن را تبدیل کردند به عمره و به صورت عمره تمام کردند و رفتند. خب این چه کاری است؟ من نمی‌فهمم. همه اعتراض به این است که یک آدمی که اهل واجب، به اصطلاح حلال و حرام نیست، به سر کار آمده. من خودم هم بیایم یک‌جور مثلاً کار مشکوک بکنم. بعضی‌ها سر این‌که این اصلاً شرعاً امکانش هست یا نیست، بحث دارند. فکر می‌کنم می‌گویند که شرعاً اشکال ندارد؛ شما به یک دلیلی حج واجب خود را یا حج‌تان را تبدیل به عمره کنید، ولی کلّاً دیگر من نمی‌فهمم که هیچ چیزی داشته باشد که توجیه معروفی داشته باشد.

یک توجیه معروف این است که کسانی از طرف یزید ارسال شده بودند که ایشان را در مکه بکشند. این معمولاً گفته می‌شود. من این را اصلاً قبول ندارم. اسناد روشنی هم ندارد. یزید آن‌قدر احمق نبود که امام حسین را در حال احرام و در حال اعمال حج بکشد. اگر این کار را می‌کرد، باید می‌گفتیم که ابلیس مستقیماً به او الهام کرده است. باید می‌گذاشت دو روز اعمال حج تمام شود، بعد در راه بزنند و بکشند. من نمی‌فهمم کشتن امام حسین مثلاً در مکه چه دلیلی داشت که برای یزید این‌قدر اهمیت داشته باشد که آنجا این کار را بکند. احساس من این است که این حرکت خیلی عجیب است و از یک فردی مثل امام حسین بعید است، مگر این‌که همان‌طور که روایت خود امام می‌گوید، ایشان داشت می‌رفت. روایت‌های زیادی وجود دارد که امام قطعاً اعلام می‌کند که دارم می‌روم برای امر به معروف و نهی از منکر. حرفی نیست؛ امام برای خود واضح است که چرا می‌رود. امام می‌گوید که شما معاهده‌ای را که با برادر من بسته بودید نقض کردید؛ برای این معاهده تمام شده است. اگر یک ماه قبل از مراسم حج بود، بله، امام حسین تصمیم می‌گرفت که حج نرود، ولی این‌که در روز ماقبل عرفه حج را ترک کند، بحث جداگانه‌ای است. شما می‌گویید که دو سه روز کم و زیاد است، مثلاً فرض کنید این‌قدر مؤثر است، در حالی که قرار بود سی روز حداقل راه بیایند تا به کوفه برسند. می‌دانیم که این نکته چیست. خب، همین شد. این‌گونه شد؟ اجازه بدهید این‌گونه شد؟

نه، این‌طور نشد. شما می‌توانید سیاسی صحبت کنید که مثلاً در عرفه برای مردم سخنرانی کند، برود در بزرگ‌ترین اجتماع مسلمانان بگوید «من می‌خواهم به جنگ بیایید، کمک کنید.» اصلاً این‌طور نیست. کاملاً راه خودش را کشیده، با اهل و ایالت خودش رفته. شما اگر دارید در جنگ می‌روید، اهل و ایالت را چرا با خود می‌برید؟ کلنگ پارامترهای غیرعادی وجود دارد که من احساس می‌کنم همان برداشت سنتی درست است که اینجا به‌نوعی علمی وجود دارد که واقعی است و کار به جنگ و این‌ها نمی‌کشد. من واقعاً احساس می‌کنم که خب، خیلی اتفاق مهمی بعد از پیامبر افتاده و به‌معنای واقعی اگر این اتفاق نیفتاده بود، من فکر می‌کنم خیلی چیزها حالا می‌شد توجیه کرد.

برهان قاطع برای ما این است که انحراف بزرگی بعد از پیامبر در همان سال‌های اول اتفاق افتاده، با آقای آشورست، نه حمله، نمی‌دانم، خلیفه دوم به ایران می‌شود گفت. حالا شاید ما نمی‌دانیم اتفاق‌هایی افتاده بود، مثلاً مجاز بود این حمله‌هایی که کردند، فلان قوم را، نمی‌دانم، برای خاطر اینکه زکات ندادند، همه را کشتار کردند. چند سال بعد از فتح اقامبر بگوییم «آه، شاید مثلاً آن‌ها مشرک شده بودند، فاش دادند، نمی‌دانم، اسلحه داشته‌اند، محاربه کردند» این‌ها. ولی شما می‌توانید توجیه کنید و بگویید که نه، آزا خوب بود و امام حسین را این‌طور زدند، با همه اهل و ایالش، مثلاً کشتند.

یک برگه‌ای دست ما هست که بگوییم انحراف عظیمی ایجاد شده کمتر از پنجاه سال بعد از فوت پیامبر. و حالا ما می‌گوییم که این انحراف از روز اول بوده. شما بگویید نه، بگویید از کجا شروع شده؛ از زمان عثمان بوده، از زمان معاویه بوده. مثلاً هنوز می‌خواهیم بگوییم حضرت معاویه، ولی پسر روی حضرت معاویه زده، نوه پیامبر را کشته. یک برگه‌ای به نظر تاریخی دست ما هست که خیلی برگه مهمی است؛ یعنی خیلی جزئیات از بیش از ۱۴۰۰ سال پیش نمی‌شود به وضوح ثابت کرد که این انحراف هست یا نه، ولی این اصلاً بدیهی است. من هیچ چیز قطعی‌تر از این نمی‌دانم و فکر می‌کنم خب، برای تثبیت دین به معنای واقعی‌اش خیلی چیز لازم بوده.

و با این می‌توانم بگویم امام حسین می‌داند دارد چه کار می‌کند. این‌که شما مثلاً فرض کنید چه اشکالی دارد که من می‌روم، اگر مثلاً مردم کوفه، اگر اتفاق نمی‌افتاد، این ماجرا ادامه پیدا می‌کرد. مثلاً من نمی‌گویم من از اول دارم می‌روم کشته شوم، بلکه دارم می‌روم وظیفه دینی خودم را انجام دهم، ولی این‌که می‌دانم مثلاً به نتیجه نمی‌رسیم، من احساس می‌کنم برای من واقعاً آن مسئله ترک حج در یکی دو روز مانده به پایان مراسم آن‌قدر غیرعادی است که مثل این است که ببینم ابراهیم دارد اسماعیل را می‌برد بکشد.

و برای من این‌طور است که یک آدمی مثل امام حسین نمی‌شود این را فکر کند، یک چنین معادله‌ای را حل کند و به چنین نتیجه‌ای برسد. حرفم این است که این مسئله حج ناتمام برای من نشانه خوبی است که ماجراها ماجرای عادی نیست. حالا ممکن است شما برداشتتان برای شما آن‌قدر قطعی نباشد که برای من هست، ولی لااقل این مسئله مسئله قابل فکر کردن است. بفرمایید اگر خیلی بزرگ است، من جواب نمی‌دانم، نمی‌دهم، اما حالا امام حسین به چه نقشی باید این خلاصه مستدرک کنند؟

پرسش دربارهٔ کشته‌شدن در مکه و حرمت حرم

اگر دستوری رسیده باشد که حجت را ناتمام بگذارد، بیا. من نمی‌خواهم بگویم این سؤال جای طرح ندارد، ولی چند بار هم گفتم و تکرار می‌کنم که به نظر من ممکن است دلیلش همین باشد؛ چون خودم حرفی که خیلی پس می‌زنم، آن یک بار هم زنم منظورم زیاد تکرار کردنش بود دیگر. ولی اصلاً می‌خواهم بگویم این سؤال شما خارج از درک است. اینکه چرا اسماعیل باید ذبح شود، یک چیز است؛ یکی اینکه از روی ظاهر نمی‌شود کاری که دارد انجام می‌شود و نامعقول بودن آن را فهمید. ابراهیم از سر تفکر این کار را نمی‌کند؛ به او گفته‌اند این کار را بکن. من می‌خواهم بگویم مسئله ناتمام ماندن حج در حدی عجیب است که برای یکی دو روز تأخیر و تعجیل را افتادن، با هزار تاریخ ممکن است جبران شود. اگر قصد گرفتن حکومت باشد، چه جایی بهتر از وقتی که همه مسلمانان، پیروان پیامبر ما و شیعیان متعهد، این بحث داخلی شیعه است؛ اصلاً کاری به اردستانت نداریم. این بحث شهید جاوی دعوای بین شیعیان در مورد امام حسین است که مثلاً در آیا نفر اصلاً ممکن است بگوید من امام حسین را قبول ندارم؟ آدم در حد اندیاز، یعنی خیلی آدم متعالی است. خب، آن یک بحث جداست. ما داریم بحث خیلی خیلی داخلی می‌کنیم؛ داخل فرقه داریم بحث می‌کنیم. برای بحث، بحث‌های یک تیپ است که به وجود آمده است. من به نظر حرفم این است که شما اگر امام حسین را نسل عرف می‌دانید، منوم شیعانی یک آدم خیلی متعالی بدانید، این رفتار مثلاً این را من داشتم می‌گفتم. شما به عنوان یک شیعه متعهدید که پیامبر کجا مسئله خلافت و ولایت حضرت علی را اعلام کرد؟ بهترین موقعیتی که مردم حج را انجام دهند، همه جمع باشند، بگویند بیایند. من یک مدرک بروم به همه مسلمان‌هایی که مثلاً اکثریت مدن حج در یک سخنرانی اعلام کنند. چه جایی بهتر که امام حسین اگر می‌خواهد حکومت را بگیرد، بیاید خودش را معرفی کند، بگوید که یزیدی چنین آدمی است، بیایید با من همراه شوید. از همانجا یک عالم طرفدار دارد. این‌طور نیست که شما فکر کنید مثلاً در مکه همه طرفدار را ایرازید و اتفاقاً آن طرف‌ها شد بیشتر از کوفه می‌توانستند آدم جمع کنند. اینکه شما راه بیفتید باید عده زیادی سر بذارند به دیابان و به مسلمان هم هیچ چیزی ندهند که اصلاً کجا دارید می‌روید. من اصلاً نمی‌فهمم همین است که امام حسین می‌ترسید که آنجا بکُشندش؛ که بساط را راحت‌تر می‌شود کشت. کشتم که بساط را هستم، راحت‌تر می‌شود کشت؛ که خیلی راحت‌تر کشتم دیگر. به یک معنایی همین است که در مکه می‌ترسیده که ترور شود؛ خب، یک اد محافظ برخوانش بگذارند. من نمی‌فهمم این چیزها، این بحث‌ها چه سرد تاریخی وجود دارد. واقعاً اسناد معتبری داریم که می‌گویند یک در یزید فرستاده بوده که آنجا امام حسین را بکشند؟ من باورم نمی‌شود. من فکر می‌کنم اکثر شیعیان نمی‌دانم، یک جورایی معتقدند که اخباری وجود داشته که امام حسین در کربلا کشته شده است. خب، حالا کسی می‌داند در مکه؟ من نمی‌دانم شما از چه موضعی الآن دارید صحبت می‌کنید؟ یعنی من منظورم موضعی چیست؟ یعنی چه‌ها را قبول دارید، چه‌ها را قبول ندارید؟ شما فکر می‌کنید که امام حسین می‌ترسیده در مکه کشته شود و خب اشکالش این بوده که خونی در مکه ریخته نشود. کی دارد خون می‌ریزد؟ اصلاً خون؟ خب، شما اصلاً امام حسین چرا اجازه می‌دهد کشته شود؟ امام حسین کشته شدنش در مکه و کربلا خیلی فرض دارد. اصلاً مگر همین نیست که امام حسین یک جدایی کشته می‌شود که دین... خب اگر در مکه کشته شود، جرمش بیشتر است. امام حسین یزید و حرمت اهل بیت شکسته شده است. امام حسین را کشته‌اند. من نمی‌دانم حرمت چیست که قرار است حفظ شود؟ اهل بیت مهم‌تر هستند یا مکان؟ مثلاً خداوند مسلمان هم جواز داده که در شرایطی در حرم آدم کشته شود. اگر آن‌ها شروع کردند، خیلی حرف عجیبی است که امام حسین نمی‌خواهد آنجا کشته شود. اصل ماجرا ابهام دارد. کی می‌گوید که یکی از این احمق‌ها بوده که آدم بفرستد که امام حسین در مکان کشته شود؟ برای چه باید این کار را کرده باشد؟ چرا؟

هنوز معلوم نیست که یزید علم غیب دارد یا نه. هنوز مشخص نیست که امام حسین بیعت می‌کند یا نمی‌کند. مگر تا آخر نمی‌خواهند از او بیعت بگیرند؟ چرا یزید باید از این موضوع بترسد؟ من اصلاً نمی‌فهمم مگر این که شما بگویید اصلاً تعریفی وجود دارد. من خیلی معترض هستم و مطمئنم که اصلاً تعریفی وجود ندارد. برای چه چیزی باید بیعت بگیرند؟

خب، می‌دانیم که باید از مکه بروم تا در مکه کشته نشوم و در جای دیگری هم کشته نشوم. من که قرار است کشته نشوم. اصلاً من مخالف این هستم که بگویید کشتار در مکه اتفاق افتاده است؛ اینکه آدمی مثل یزید یا یک فرد مقدس را در حرم بکُشند، این با واقعیت عاشورا هم‌جهت نیست. بگذارید این آدم من را بکشد تا همه ما... به نظر من اصلاً سندی که از واقع عاشورا در دست داریم، نشان‌دهنده انحرافات عظیمی است که به وجود آمده است. اگر در مکه هم می‌کشتند، شاید این سند آن‌گونه متقن‌تر هم می‌شد؛ به نظر من نمی‌شد. یعنی همین که دو نفر آنجا کشته شدند، واقع عظیمی‌تر است تا اینکه به نظر من حرمت این آدم‌ها و حرمت حرم هم یک جورایی بالاتر است. من نفهمیدم چرا کشتندشان؛ اصلاً باورم نمی‌شود که یزید می‌دانسته یا حتی احتمالاً می‌داده که امام حسینی چنین کاری بکند. فکر می‌کنم همه این وقایع به تدریج روشن شده و آن‌ها سعی کرده‌اند از امام حسین بهره بگیرند. این‌طور نبود که بدونند؛ من دلیل کافی ندارم که بگویم یزید و تصمیم‌گیرندگان سیاسی‌اش فرشته بودند. اصلاً نمی‌فهمم یزید چطور ممکن است به تصمیم سیاسی رسیده باشد که امام حسین را قبل از هر ماجرایی بکشد. چه اتفاقی می‌افتاد؟ بیشتر جنگ رخ می‌داد، احتمالاً نمی‌دانم. من در این انگیزه نمی‌بینم و فکر نمی‌کنم سندی هم در این زمینه وجود داشته باشد. بله، بله، شاید مسأله بیعت کردن از اول مطرح بوده، ولی هیچ‌کدام توجیه‌کننده‌تر نیست که امام حسین مسأله بیعت باشد. فکر کنید هیچ اتفاق خاصی نیفتد؛ امام حسین بخواهند از او به زور بیعت بگیرند، بگویند اجازه دهید مراسم حج را تمام کنم و بعد می‌روم پیش شما. مثلاً هر کسی می‌تواند این را قبول کند؛ سه روز بروم. شما فکر می‌کنید چه می‌شد اگر امام حسین می‌گفت من بعد از حج تصمیم خودم را می‌گیرم؟ من هم می‌گفتم باشد، حجش را تمام می‌کرد و بعد می‌گفت به شما بیعت نمی‌کنم. می‌خواهم بگویم این جای ماجرا غیرعادی است؛ کمی با توجیه‌های زمینی، مثل توجیهات شهید جاوید، نمی‌خواند. شهید جاوید می‌خواهد بگوید که از دو سه روز مانده به آخر، ماجرا آسمانی می‌شود و تا قبلش ماجرا عادی است. من احساس می‌کنم این مسئله حج ناتمام، بیشتر آدم را متوجه می‌کند که فکر کند از اول خیلی زمینی نبوده است. حس من این است. حالا برای من یک تعهدی احساس می‌کنم که در دهه محرم اگر جلسه‌ای داریم، چیزی درباره ماجرای کربلا بگویم و این ماجرا رابط بین حج و مسئله واقعی کربلاست. به نظرم رسید که بگویم در این حال، این کتاب شهید جاوید هم اگر نمی‌شناسید و هیچ چیزی درباره‌اش نمی‌دانید، چون می‌خواهیم کل جریان‌های اطراف کتاب شهید جاوید را بررسی کنیم، اگر منابع خوبی را بخوانید، خیلی زوایای پنهان جامعه مرثیه‌خوانی ایران قبل از انقلاب و حتی در بعضی ماجراهای بعد از انقلاب را روشن می‌کنید. حتی اگر بخواهید بحث سیاسی کنید، به نظرم بیشتر مسئله فرهنگی است، ولی حتی به مسئله سیاسی هم کشیده شده است. این موضوع به نظرم موضوع بدی نیست برای مولد. من خواستم این را هم اینجا بگویم. می‌توانستم اسم کتاب شهید جاوید را نبرم و این حرف‌ها را بزنم، ولی به نظرم بد نیست که درباره آن کتاب صحبت کنم. خودم این کتاب مفصل آقای استادی را نخواندم و بعید می‌دانم بتوانم بخوانم؛ ۶۰۰ صفحه است و فقط شرح ماجراست. خودشان قبل از انقلاب بودند و نقدهای خودشان را خواستند مجدداً چاپ کنند. انگیزه کتاب انگار چاپ مجدد آن نقدهاست همراه با افزودن نقدهای جدید. بعد هم به نظرشان رسیده مثلاً مقدمه را بردارند و خلاصه کنند. ۶۰۰ صفحه کتاب بزرگی است. من عیب می‌دانم کتابی درباره یک کتاب با این طول و تفصیل نوشته شود؛ یعنی کتابی به اندازه شهید جاوید ماجرا ندارد. تازه ایشان فکر کنم بیشتر ماجراهای غمناک نداشته است. اگر اضافه کنیم، دو سه جلد می‌شود. کل کشور درباره این کتاب یک عالمه ماجرا اتفاق افتاده است. رهبری مخالفت با این کتاب را داشتند. مرحوم آقای گل‌پایگانی و آقای مرشد نجفی که مخصوصاً در ویدیوهای آقای گل‌پایگانی اتفاقات افتاده، معترض شده‌اند. آن نقد کتاب آقای رسول نجفیان در اینترنت موجود است. تصمیم رسول جعفریان را هم سوال داشتند. من می‌خواهم بحث را ختم کنم و گفتم حاشیه زیاد شد، دیگر نمی‌خواهم تبریر بدهم. دکتر شریعتی کلن تحلیل اجتماعی خیلی جالبی از ماجرای عاشورا دارند که به نظر من ارزشمند است. اصولاً باید انتظار داشت که دکتر شریعتی خیلی ماجراها عرفانی و این‌ها را نگاه کند. مثلاً من یادم نمی‌آید دکتر شریعتی درباره حج ناتمام حرفی زده باشد. من واقعاً هدفم را بگویم؛ اگر از من بپرسید هدفم از این حرف‌ها چیست، می‌گویم هج و تبدیل شده به عمره کرده و خارج شده. یک مسئله اینجا وجود دارد. به نظر من این توجیه که می‌خواستند بکشندشان درست نیست. من دارم می‌گویم توجیه من این است؛ شما بگویید نه، من توجیه دیگری دارم. در آن موضوع یکی وجود دارد.

من یادم نمی‌آید که دکتر شریعتی در مورد این‌گونه مسائل حرفی زده باشد. دکتر شریعتی یک توجیه و استدلال جامعه‌شناختی بسیار جالب دارد که مسئله نسل اول، دوم و سوم بعد از پیامبر را تحلیل می‌کند. من چیزی را که می‌گویم، به این معنا نیست که هر چه گفته شده، دقیقاً همین است؛ بلکه یک حرف بسیار جالب از دکتر شریعتی است که خواندنی است. آن هم مسئله نسل اول، دوم و سوم است که ما اکنون بعد از انقلاب با این نسل‌ها مواجه هستیم. دکتر شریعتی معادلاتی برای این نسل اول، دوم و سوم بعد از انقلاب مطرح می‌کند که به طور کلی موجید است و تحلیل بسیار خوبی دارد. این واقعه در واقع به سال شصت هجری برمی‌گردد؛ زمانی که به جایی رسید که افرادی که پیامبر را از نزدیک دیده بودند، کم شدند و دیگر وجود نداشتند. امام حسین کاری انجام می‌دهد که این نسل ثبوتی که دارد می‌آید، انگار یک آگاهی پیدا کند. این‌ها یک توجیه است؛ مثلاً چرا امام حسین این کار را می‌کند؟ چرا در سال شصت این اتفاق می‌افتد؟ چرا در سال چهل این اتفاق نمی‌افتد؟ من حرف‌های جالبی دارم و به نظرم این‌ها خواندنی و قابل تأمل است. شما می‌توانید بگویید که شرایطی جواب این سؤال را دارد؛ چرا خداوند از امام حسن نمی‌خواهد و از امام حسین می‌خواهد؟ چرا این زمان برای این حرکت مناسب است؟ دکتر شریعتی شرایط را توجیه می‌کند و جامعه عرب را بعد از پیامبر تحلیل می‌کند و سعی می‌کند بگوید که این حرکت چقدر موقعیت دارد و نمی‌شود ده سال زودتر انجام شود؛ ضرورتی ندارد. به نظرم این تحلیل دکتر شریعتی بسیار خواندنی است. دکتر شریعتی در جاهایی حرف‌هایش قدیمی است؛ مثلاً از شاعرانگی‌اش، تحلیل‌هایش و جاهایی که تحلیل‌های جامعه‌شناختی می‌دهد، ممکن است حرف‌های دیگری هم بزند؛ ممکن است در مورد رمان‌شناسی هم صحبت کند که آنجا معمولاً ضعیف است. اما جایی که بحث جامعه‌شناسی می‌کند که تخصصش است، گاهی واقعاً حرف‌های جالبی دارد و خیلی هم بدیهی نیست. من فکر نمی‌کنم قبل از دکتر شریعتی کسی این حرف‌ها را زده باشد. من هنوز هم فکر می‌کنم این حرف‌ها خواندنی است؛ من نخوانده‌ام کسی در این زمینه درگیر شده باشد. سال‌های بعدی که یزید سر کار بود و بعد از اینکه امام حسین را کشت، چه اتفاقی می‌افتد؟ می‌شد هجرت کرد، اما امام هجرت نمی‌کند. من نمی‌دانم این چه توجیهی بود؛ فقط همان یک سال اول حکومت یزید که هجرت اشکال داشت، توجیه ضعیفی بود. اگر شما آن قسمت‌های جامعه‌شناسی پیش و پس از شهرگتی را بخوانید، دقت کنید که حرف‌های خیلی خوبی دارد. به نظر من ممکن است در جامعه عرب یا خارج از دنیای اسلام هم حرف‌های خوبی از این دست زده باشند، اما من ندیده‌ام. ولی واقعاً در ادبیات فارسی به نظر من دکتر شریعتی پیشرو بوده و همین که حرف‌های خوبی دارد، دریافت‌های خوبی از جامعه بعد از پیامبر ارائه می‌دهد و تحلیل‌های خوبی دارد، ارزشمند است. جمع‌بندی من درباره حرکت امام حسین این است. خب، فکر می‌کنم بحث‌های حاشیه‌ای را تمام کنیم. قرار من این بود که مثلاً نصف این جلسه را به بحث‌هایی اختصاص دهم.

بعداً به بخش حج سوره حج می‌روم که نخوانده بودیم و آن را می‌خوانم. اما این چیزهایی که یادداشت کرده‌ام، دو نکته دیگر هم بگویم؛ یک نکته کوچک بگویم، شاید دردم شود. من یک بار در یکی، دو جلسه قبل چیزی گفتم که صراحتاً بیان کردم؛ اگر در ابتدای شروع این جلسات موردی وجود داشت که بتوانم بگویم نظرم تغییر کرده، درباره نوع برخورد با مسئله اختلافات شیعه و سنی بود که این را هم یادتان هست، شاید دو جلسه پیش هم گفتم و فکر می‌کنم خود سؤ تفاهم ایجاد شد. این که اصلاً حرف من این نیست که وحدت یا اتحاد بین شیعه و سنی بد است و نباشد. معلوم است که من اتحاد بین ادیان ابراهیمی را به شدت تحکیم می‌کنم؛ همان که اصلاً یک چیزند و باید با همین متحد باشند. حرفی که من می‌زنم این است: آیا می‌توانید برای این که اهل سنت ناراحت نشوند، تظاهر کنید که خلیفه اول، دوم و سوم بی‌گناه بوده‌اند؟ ببینید، یک نفر اتفاقاً یک سوالی کرد و باقی افراد چپ‌روی دارند جواب می‌دهند. این موضوع موقعیت خوبی به من داد که حرفی بزنم؛ این لحظه به ذهنم نرسید و الان یادم نمی‌آید. یک نفر گفت اگر شما این‌گونه برخورد می‌کنید که مثلاً در چنین مسائلی نمی‌شود خیلی تساهل با اهل سنت داشت، مثلاً اینکه احترام بگذارید و قائل باشید برای خلفای بعد از پیامبر، پس این مسئله که قرآن حتی دو بار می‌کند که تعالی و اله کلمات سوان و اهل کتاب می‌گوید با همدیگر متحد باشیم، چیست؟

موقعیت خوبی برای من پیش آمد تا دقیقاً مسئله را بیان کنم. اگر قرار است مثلاً با مسیحیان در صلح و صفا زندگی کنیم، قرار نیست تسلیس را قبول کنیم، بلکه باید بگوییم ما این را قبول نداریم؛ شرک است، دست بردارید از این حرف. اما در عین حال باید در کنار هم زندگی کنیم. قرار نیست ما مسامحه کنیم در جایی که عقیده‌ای کاملاً مخالف توحید وجود دارد. این دقیقاً نکته‌ای است که تغییر عقیده من را توضیح می‌دهد.

من در سال‌های اخیر متوجه شدم که یکی از آلام انحرافاتی که در فقه اهل سنت وجود دارد، این است که آن‌ها عمل شیخین را رسماً فتوا می‌دانند. یعنی از روز اول، امام‌های اهل سنت فتوا داده‌اند که چون شیخین این کار را کرده‌اند، پس این کار جایز است؛ فلان کار را گفتند نکنید، پس نمی‌شود انجام داد. وقتی که نسل‌هایی از تبعیت از شیخین تبدیل به فتوا و حکم فقهی شده، من نمی‌توانم آن را بپذیرم. ما شیخین را قبول نداریم؛ مثلاً احترام می‌گذاریم، اما وقتی به جایی برسد که نتوانیم بگوییم فلان کاری که شیخین انجام داده‌اند غلط است، یعنی اگر من بگویم شیخین اشتباهات زیادی کرده‌اند، بی‌احترامی محسوب می‌شود، این از نظر اهل سنت است. این مثل این است که بگویید اگر تسلیس غلط است، بی‌احترامی به ما محسوب می‌شود. خب، باشد. حرف من این است که تا کجا می‌خواهیم احترام بگذاریم و دنبال اتحاد باشیم؟

من می‌خواهم با مسیحیان و یهودیان متحد باشم، اما نمی‌خواهم هر انحرافی که وارد دینشان شده را قبول کنم. اتفاقاً در این باب گفتگو هم باز است. من می‌گویم تسلیس اصلاً مخالف اصل توحید است و اگر شما این را در قرآن نمی‌بینید، در عین حال به اهل کتاب احترام بگذاریم و بیاییم در چیزهایی که مشترک داریم، اتحاد داشته باشیم. در عین حال، شما در شدت عمل نسبت به عقیده تسلیس کوتاهی نمی‌کنید. دو سه بار با شدیدترین لحن ممکن در مورد تسلیس صحبت شده است.

نسبت اتحاد با اهل سنت و مسئلهٔ شیخین

من حرفم این است که شاید هشت سال پیش فکر می‌کردم می‌شود مسئله شیخین را مطرح نکرد. حالا چه دلیلی دارد ما بیاییم سر شخصیت دو سه آدمی که دیگر زمانشان گذشته و رفته، بحث کنیم؟ البته لازم است در موضوع شخصیتشان بحث کنیم، اما اگر مسئله احتیاط شیخین باشد، مثل امام‌های شیعه نسبت به امام‌ها چه احساسی دارند؟ مثلاً امام جعفری صاحب نظر است و گفته پس ما فقه جعفری داریم که ایشان گفته پس واجب است آن کار را انجام دهیم. اگر اهل سنت بخواهند نسبت به شیخین برخورد کنند، ما از اول باید بگوییم ما این را قبول نداریم. می‌خواهد دلالت کند که مثلاً واجب است یا نه، ما باید این‌ها را کنار بگذاریم.

اما اینکه اینجا انحرافی به وجود آمده، من شخصاً می‌گویم که ماجرای عاشورا انحرافش از کجا است؟ نه از یزید است و نه از معاویه. اصلاً از روز اول شیعه همین را می‌گوید. از روزی که پیامبر از دنیا رفت، انحرافی به وجود آمد؛ یعنی کسانی که اهلش نبودند، حاکم شدند و پنجاه سال بعد منجر به واقعه‌ای مثل عاشورا شد. علی هم کشته شد. آن‌ها را می‌شود این‌گونه گفت که مثلاً یک آدم احمقی که اصلاً جزو بنی‌امیه نبود، حضرت علی را کشته است. آنجا نمی‌دانم یک آدم آن‌چنانی کاری کرده که آن‌طور شده، اما خلاصه پنجاه سال بعد، پنجاه سال زمان کوتاهی است. هنوز آدم‌هایی وجود دارند، اما تعدادشان کم شده. آدم‌هایی که پیامبر را دیده‌اند، امام حسن را در بغل پیامبر دیده‌اند. در قرآن یک کلمه نوشته که من هیچ چیزی از شما نمی‌خواهم جز مودت به نزدیکان، یعنی اینکه به کسانی که نزدیک‌تر هستند، مثل امام حسین و خاندان نوه پیامبر، مودت داشته باشیم.

حرف من این است که اتحاد با اهل سنت هم مثل اتحاد با ادیان دیگر است و نمی‌شود. وقتی آن‌ها عمل شیخین را مرجع فتوا می‌دانند، شما نمی‌توانید این را رد کنید یا نادیده بگیرید. اختلافی که وجود دارد، اختلاف بسیار جدی است و آن این است که ما به هیچ وجه آن شأنی که برای امام‌ها قائل هستیم، برای شیخین قائل نیستیم و هیچ فتوایی را قبول نداریم که بگوید بعد از پیامبر فلان کار را کردند، پس می‌شود انجام داد. اینکه امام‌ها سکوت کرده‌اند، مطلقاً به معنای تأیید نیست. اینکه امام‌ها اعتراض نکرده‌اند به فتوایی که گفته شده، معنایش این نیست که قبول دارند. خیلی از اعتراضات نشده است، اما این به معنای تأیید نیست.

به نظر من اختلاف وارد فقه شده و وارد اجتهاد شده و حتی باید جلوی آن گرفته شود. اگر فقط یک نفر بگوید که اهل سنت پیامبر را خیلی مقدس می‌دانند و شیعه او را آدم خوبی نمی‌داند، مثلاً اسم کسی به ذهنم می‌رسد، ابا هوره، که حدیثی هم نقل نکرده، آن‌ها به او احترام می‌گذارند، اما ما می‌گوییم آدم شیطان‌صفتی است. این می‌شود که اصلاً بگوییم آن‌ها را نگوییم. ما چه کار داریم؟ آدمی بوده، آدم خوبی بوده یا بد؟ چه ضرورتی دارد سرش دعوا کنیم؟ اما به نظر من سر مسئله خلاف‌هایی که بعد از پیامبر به وجود آمده، مشکل اساسی است. نمی‌شود دعوا را نادیده گرفت. نمی‌شود گفت ما به این‌ها مثل امام‌ها احترام می‌گذاریم.

موضع من روشن است. من می‌گویم نوع احترامی که اهل سنت به شیخین دارند و میزان تأثیری که این احترام در فتاوی فقهی و اوایدشان گذاشته، به حدی است که شما نمی‌توانید با این اواید مخالفت کنید بدون اینکه آن‌ها احساس توهین به شیخین بکنند. بنابراین من مستقیماً ممکن است به شیخین توهین نکنم، اما تک‌تک حرف‌هایی که از شیخین نقل شده و وارد فقه شده را مطلقاً قبول ندارم و باید آن‌ها را کنار بگذاریم. نمی‌پذیریم که آن‌ها حرفی زده یا کاری کرده‌اند که وارد شریعت اسلام شده است. دعوا به نظر من دعوای عقیدتی و شریعت است.

یعنی مثلاً از حد رضایت به شخصیت آدم گذشته که بشود کتاب نوشت. من هشت سال پیش آن موضوع را نمی‌فهمیدم، برای همین خیلی می‌ترسیدم که اصلاً حرفی از این چیزها نزنم. چرا یک عده می‌آیند این اختلافات را بزرگ می‌کنند؟ این یک ماجرای سیاسی تاریخی بوده که گذشته است، اما هر چه گذشته، می‌بینم که نه، اصلاً این مسئله گذشته نیست. اکثر مشکلاتی که ما از اختلافات اعتقادی و فقهی با اهل سنت داریم، واقعاً برمی‌گردد به همین نوع احترامی که برای شیخین می‌گذارند.

بر هر حال، من می‌گویم اتحاد مرزهایی دارد و من این مرزها را جابه‌جا نمی‌کنم. حرف من این نیست که دنبال اتحاد نباشیم. می‌گویند اختلافی هست بین دعوت به وحدت و اتحاد. اتحاد یعنی ما با هم در عین اینکه اختلاف داریم، متحدیم؛ مثلاً می‌خواهیم کاری را با هم انجام دهیم و نمی‌گوییم...

وحدت یعنی اینکه اصلاً بگوییم «بشیم». ما نباید دنبال وحدت باشیم؛ ما دنبال اتحاد می‌شویم. اختلافات هم سر جای خود باقی است. در اینجا یک نکته دیگر دارم که فکر می‌کنم به دلایل بسیار ضروری است و باید درباره آن بیشتر بحث شود، زیرا این موضوع می‌تواند در جلسات بعدی نیز به عنوان یک بحث مطرح شود و چند جلسه را به خود اختصاص دهد.

من حرف‌هایی دارم درباره تشکیل جامعه دینی. اساس و مبنای آن این بود که فرض کنید یک ماجرایی مثل عبادت بزرگ ظاهر شده، مثلاً حج، که افراد مؤمن در یک جا جمع می‌شوند، جمعیت‌هایی هزار نفری تشکیل می‌دهند و جامعه دینی به وجود می‌آورند؛ یعنی جامعه‌ای که قصدش این است که احکام خدا را اجرا کند و در راه خدا توحید را رعایت کند و این مسائل. این خود به خود می‌تواند نتیجه‌اش این باشد که درگیری‌های سیاسی بین جامعه غیر دینی و جامعه دینی پیش بیاید. حرف من این بود که با اینکه ما میل به جنگ ممکن است نداشته باشیم، ولی وقتی جامعه دینی تشکیل شد، این مسائل غیرقابل اجتناب است و باید جامعه دینی آماده دفاع باشد و بتواند از خودش دفاع کند.

جامعهٔ دینی، سیاست و حساسیت‌های زمانه

فکر می‌کنم این موضوع را سعی کردم توضیح دهم و همان‌طور که می‌شود، حتی این حرف‌ها هست و اطرافش مسائل سیاسی و اجتماعی روز هم وجود دارد. یعنی الان اصلاً فکر می‌کنم که تیپ روشنفکرهای دینی یک جوری حفظشان می‌کنند که جامعه دینی تشکیل نشود؛ انگار بهتر است جامعه دینی تشکیل نشود. من فکر می‌کنم تشکیل جامعه دینی در ایران یک جریان سیاسی پیشرفته است که به جای خیلی بدی رسیده و در شرایط حاضر اصلاً احساس می‌کنند باید این حرف‌ها را کنار بگذارند. مثلاً می‌گویند حکومت اسلامی چیست و این‌ها، خیلی از این حرف‌ها را می‌زنند. بازی‌ها خیلی سریع انجام می‌شود. به نظر من بازی‌ها دلشان هست ولی سریع نمی‌گویند. کلن این‌طور است که با وارد شدن می‌گویند دین در سیاست مخالف است و شما جامعه دینی تشکیل ندهید؛ یعنی یک جوری می‌گویند شما در حال انجام کار سیاسی هستید و حکومت تشکیل می‌دهید.

من نمی‌دانم ممکن است یک نفر منکر این باشد که نمی‌شود انکار کرد، ولی همین موضوع را می‌شود پیچیده کرد. شما یک جامعه دینی تشکیل دهید، بخواهید قدرت دفاع از خود داشته باشید، باید نیروهای نظامی داشته باشید. خلاصه اینجا یک جوری است که رهبری‌های سیاسی باید پیش بیاید یا می‌شود جامعه دینی بدون نیروهای نظامی تشکیل شود؟ جامعه دینی سکولار یعنی چه؟ مثلاً بگوییم حکومت دینی نباشد، نمی‌دانم، بعد اعلام جنگ و سلاح، منطقاً بر اساس مسائل دینی نیست، بلکه سکولار تصمیم می‌گیرند به جنگ بروند. این به عقل من جور در نمی‌آید.

من فکر می‌کنم کلن چون قرآن را که می‌خوانی، هدف از آمدن پیامبر تشکیل جامعه دینی است. جامعه دینی تشکیل دادن یک امر سیاسی است، بنابراین طبعا در جامعه دینی دین و سیاست به نوعی با هم قاطی می‌شود. این که من الان در دوره‌ای زندگی می‌کنم که دین و سیاست به نوعی با هم قاطی شده‌اند، هدف ما باید این باشد که شرایط خاص دوران خودمان را نادیده نگیریم. این که ما در سال‌های اول انقلاب خیلی خوشبین بودیم، احتمالاً هیچ‌کس فکر نمی‌کرد، همه آدم‌هایی که سکولار شدند یا حداقل به جدایی دین و سیاست قائل هستند، سال ۵۸ مطلقاً این‌طور نبودند، چون یک حرکت دینی موفق و سیاسی را دیده بودند و احساس می‌کردند که این حرکت خوب است و دین هم در سیاست دخالت داشت. حالا سی سال گذشته و اوضاع خراب شده، به نظرشان می‌آید که اصلاً نباید دخالت کند.

این‌گونه قضاوت‌های زودگذر به نظر من دقیقاً قرآن خواندن حسنش این است که آدم‌ها را از این چیزهای خود دور می‌کند؛ از این فضاهای ذهنی روزمره که ممکن است گرفتارشان شویم. یک روز خیلی خوشبین باشیم، یک روز خیلی بدبین باشیم، باید خود را از این‌ها دور کنیم. من فکر می‌کنم اگر کسی قرآن را بخواند و ساده برخورد کند، خیلی نخواهد پیچیده‌اش کند، خیلی واضح است که حرف از تشکیل جامعه دینی، سیاست هم در آن هست، جنگ هم ممکن است در آن باشد و همه این‌ها جای فکر کردن دارد. اگر کسی بخواهد خیلی عمیق فکر کند، اما اینکه استیجاری‌های روزمره بخواهد مانع دیدن واقعیت‌های ساده شود، این خیلی چیز بدی است.

من می‌خواهم یک نکته را بگویم که کمی حالا کجاها می‌شود فکر کرد. شما در بحث‌های علمی یک چیزی را یاد می‌گیرید که برای اینکه مسئله‌ای را خوب بفهمید و تحلیل کنید، بهترین راه این است که یک آنالیز اولیه انجام دهید. مثلاً فرض کنید قوانین مکانیک را می‌گویند، فرض کن یک ذره مادی وجود دارد که در خلا است و نیرویی به آن وارد می‌شود، معادلات آن را بنویس. نمی‌دانم، از اول بگویند یک برگ می‌خواهد از درخت بیفتد، شکل عجیب و غریبی در سیال می‌خواهد سقوط کند، حالا بیا معادلات آن را بنویس. ده سال بعد از اینکه مقدمات را یاد گرفتی هم شاید نتوانی بنویسی. به نظر من این مسئله جامع است، بیایید خود را ساده کنیم.

این مسئله مانند مسئله ذره مادی است. نگویید اصلاً چیزی وجود ندارد. ممکن است کسی بگوید اصلاً ذره مادی چیست؟ من قبول ندارم. از ابتدا باید بپذیریم که نمی‌دانیم. نه اینکه بگوییم ذره از معادلات، مثلاً حرکت پیروگی، تبعیت نمی‌کند. مگر اگر از اول بخواهید با این مثال عجیب و غریب شروع کنید، اصلاً ابتدا یاد نمی‌گیرید که چه کاری باید انجام دهید. اگر به جامعه دینی نگاه کنیم، مسئله خیلی ساده است. روی کره زمین آدم‌های مهدی وجود دارند که حرفشان این است که به منظور شدید، ما را می‌نمالند. حرفشان این است که ما می‌خواهیم جایی روی کره زمین برای خودمان زندگی کنیم و عبادت کنیم. خداوند مکان مقدسی هم قرار داده است که آنجا می‌خواهیم مراسم حج برگزار کنیم. کاری به کار کسی نداریم. می‌خواهیم یک مدیر فاضله بنا کنیم. خداوند به ما شریعتی بسیار پاک داده است و ما می‌خواهیم پاک زندگی کنیم و جامعه‌ای پاک داشته باشیم. کاری که می‌کنیم این است که بلند می‌شویم، می‌رویم به بیابان و برای خودمان زندگی می‌کنیم. آیا کسی می‌تواند بگوید این اشکال دارد که آدم‌ها از بقیه جدا شوند و بروند به بیابان تا خداوند را عبادت کنند؟

مسئله‌ای که در ذهن من است و به تشکیل جامعه دینی مربوط می‌شود، این است که ناگهان در کشور یک انقلاب رخ دهد. ما می‌خواهیم شهری خوب داشته باشیم؛ می‌خواهیم مردم در این شهر، در سایه‌ی قوانین و اصولی که خدا خواسته، زندگی کنند. از لباس پوشیدن‌شان گرفته تا رفتارهایشان، نمی‌خواهیم کسی را مجبور کنیم که به ما بپیوندد. ما کنار می‌رویم و می‌گوییم اشکالی ندارد. این یک مسئله است؛ کسی می‌تواند بگوید این کار اشکال ندارد، اما حتماً باید شما در جامعه‌ای زندگی کنید که هزاران بلا بر سرتان می‌آید.

فرض کنید اولین جامعه دینی که تشکیل می‌شود، به روایت قرآن، حرکت از سوی حضرت موسی است. حرکت او این است که به بنی‌اسرائیل می‌گوید: «بروید به بیابان.» آن‌ها نمی‌گویند می‌خواهیم حکومت فرعون را براندازیم یا چیز دیگری انجام دهیم. اصلاً واژه‌ی «براندازی» در آن زمان وجود نداشت. وقتی فرعون و لشکریانش کشته می‌شوند، موقعیت خوبی برای براندازی نیست که بگویند «ما فرعون را زدیم، حالا حکومت را می‌گیریم.» اصلاً هدف پیام حضرت موسی برای فرعون این نبود که بگویند بیایید حکومت را براندازیم، بلکه می‌گفتند بنی‌اسرائیل به بیابان بروند.

ساده‌سازی مسئلهٔ جامعهٔ دینی

آن‌ها واقعاً به بیابان می‌روند؛ جای خاصی هم نمی‌روند، مثلاً به کوه طور می‌روند تا با خداوند ملاقات کنند یا پیامبر را ملاقات کنند. واقعاً مسئله در زمان پیامبر پیچیده‌تر است. بلاخره آن‌ها از شهری دعوت شدند؛ از مکه خارج شدند و در آنجا جامعه دینی تشکیل دادند. در مکه اکثریت مخالف بودند و کاری نکردند که بگویند مسئله چیست.

من این موضوع را یک بار اشاره کرده‌ام و حالا دوباره تأکید می‌کنم: اینکه به بیابان بروید، بیابان لم‌یزرع است، جایی است که خداوند تعیین کرده و هیچ علاقه‌ای به آن نداشته است. مثلاً حضرت ابراهیم زن و بچه‌اش را برد و به بیابانی کنار جایی که مکه است برد تا عبادت کنند. آیا اشکال دارد که در آنجا جامعه‌ای تشکیل شود از فرزندان اسماعیل که خدا را عبادت کنند؟ حالت‌های پیچیده‌ای ممکن است پیش بیاید.

واقعیت این است که امروز همه دنیا شهر پیدا کرده است، اما چند هزار سال پیش این‌گونه نبود که همه به شهر بروند. همه می‌دانید بیابان در کشور جایی است که حکومت ممکن است بگوید شما حق ندارید این کار را انجام دهید؛ قوانین ما اجازه نمی‌دهند شما در بیابان حجاب را رعایت کنید. ما در دوران عجیبی زندگی می‌کنیم. مثلاً الان در جمهوری آذربایجان که کشوری اسلامی است، باز هم دعوا شده است که دانش‌آموزان و دانشجویان با حجاب اجازه ورود به مدرسه ندارند. آن‌ها هم می‌خواهند وارد اتحادیه اروپا شوند. بسیاری از پدران این کشورها اقتصادشان وابسته است و همه امیدشان این است که وضع اقتصادشان بهتر شود، پس به راحتی این مسائل را تحمل می‌کنند.

خلاصه اینکه در دورانی که هنوز همه جا حکومت سیاسی تشکیل نشده بود، مؤمنینی وجود داشتند که معمولاً نوع تشکیل جامعه دینی‌شان خروج از ظلم مشرکان و ایجاد جامعه‌ای آباد بود. حتی برای مشرکان هم ممکن بود حساسیت ایجاد شود. در قرآن می‌بینیم وقتی نقل می‌شود که مشرکان نسبت به حضرت صالح شکایت می‌کنند که او را قبول ندارند، اصلاً نمی‌خواهند براندازی کنند یا کاری انجام دهند، فقط نمی‌خواهند کسی را قبول کنند که از آبا و اجدادشان نیست و مردم را به چیزی غیر از سنتی که در جامعه وجود دارد دعوت می‌کند.

اصل جامعه دینی تلاش برای ساختن مدینه فاضله است. پیچیدگی‌های این مسئله چیست؟ مثلاً تشکیل حکومت دینی در غرب در قرن بیست و یکم، اینکه کشوری انقلاب کند و حکومت دینی سر کار بیاید و بخواهد احکام شریعت را تحمیل کند، چه مشکلاتی دارد؟ همه مردم چه قبول داشته باشند و چه نداشته باشند، باید آن احکام را رعایت کنند.

من مشکلی ندارم که در برخی اتفاقاتی که در ایران و جاهای دیگر دنیا افتاده، سؤال مطرح شود که آیا این کار درست بوده یا غلط. اصلاً نقشه جغرافیایی ایران که شبیه گربه است، در آسمان جایگاهی دارد؟ یعنی ما چیزی به اسم ایران داریم که بخواهیم فتوا بدهیم که در این نقشه باید حکومت اسلامی باشد و شریعت رعایت شود؟ مثلاً اگر در گوش چپ گربه چیز فدرالی ایجاد شود که برخی احکام اجرا نشود، آیا این برای حکومت اسلامی مسئولیت شرعی و آسمانی به همراه دارد؟ می‌دانید منظورم چیست؟

این موضوع بسیار مهم است؛ مفهوم ملت و دولت، مفهومی کاملاً مدرن است. وقتی بخواهیم مفهوم تشکیل جامعه دینی یا مدینه فاضله را به زبان و مفاهیم غربی برگردانیم، این کار بسیار بدیهی و نه چندان پیچیده است. ممکن است کسی بگوید، مثلاً در ایران فدرال باشیم و برخی ایالت‌ها اگر نمی‌خواهند حجاب را رعایت کنند، ما چگونه می‌توانیم بگوییم که حکومت حق دارد بگوید باید حجاب را رعایت کنید یا نکنید؟ در اینجا بحث این است که حکومت وکیل مردم است؛ چون اکثریت مردم حکومت را قبول دارند، بنابراین از طرف مردم حق دارد برخی قوانین را اعمال کند. حالا این موضوع در کل نقشه جغرافیایی که شبیه گربه است، باید رای‌گیری شود یا در نواحی کوچکتری تصمیم گرفته شود. شاید از نظر فقهی این موضوع بدیهی نباشد، اینجا جای سؤال است. اما اصل ماجرا این است که اگر بخواهیم یک مدینه فاضله داشته باشیم، انسان‌ها دوست دارند در محیطی مسلمان و اسلامی زندگی کنند. حالا اگر کسی اقلیت باشد و ناراحت باشد، می‌تواند هجرت کند. همیشه این‌گونه بوده که اقلیت‌ها مهاجرت می‌کردند و به جایی دیگر می‌رفتند. مثلاً اگر در شهری ۹۹ درصد مردم مسلمان باشند و یک درصد نباشند، آن‌ها چرا نباید بروند جایی دیگر؟ من می‌گویم اگر فدرال بودیم، شاید مشکلات کمتری پیش می‌آمد. در برخی مناطق، جابه‌جایی‌هایی صورت می‌گرفت که همه راضی باشند.

من می‌خواهم بگویم که پیچیدگی‌های امروز و اصل ماجرا را قاطی نکنیم. اصل ماجرا ساده است؛ مثلاً نوشتن معادلات برای زره مادی. خداوند دوست دارد که ما با همدیگر جامعه‌ای ایدئال داشته باشیم و با هم عبادت کنیم. اگر کسی را عذاب نکنند، باید این بنی‌اسرائیل جای خوش‌آب و هوایی داشته باشند که به آن‌ها تعلق دارد و می‌خواستند بروند آنجا را بگیرند. خداوند ما هم قبول داریم که آن‌ها ارز مقدس دارند. آن‌ها جای بسیار خوبی داشتند؛ ارز مقدس مسلمان‌ها که واقعاً در بیابان بود، یعنی هیچ‌کس تمایلی به آن نداشت. آن زمان نفت پیدا نشده بود. الان نفت پیدا شده، اما آن موقع همه فکر می‌کردند که مثلاً از ابراهیم می‌گفتند، زی زرع می‌دادند، اما نفت نبود. در یک بیابان خشک و بی‌آب و هوا این جامعه دینی می‌خواست تشکیل شود که بتواند آنجا را بگیرد. این کار کوچک‌ترین اشکالی ندارد. هنوز هم حکومت روم و این‌ها خیلی روی اینجا دست نداشتند و ارزشش را نداشتند که این بیابان را بگیرند.

آیات ابتدایی سوره حج و اعلام عمومی حج

این موضوع بدیهی است که در آن کانتکستی که این اتفاقات افتاد، ما داریم نگاه می‌کنیم. مثال خیلی بدیهی است که مومنین می‌خواهند جامعه‌ای ایدئال داشته باشند و بر اساس شریعت زندگی کنند. خودشان هم معمولاً این‌گونه است که از جامعه مادر جدا می‌شوند و جامعه کوچکتری تشکیل می‌دهند. حالا اگر کسی همین را هم نپذیرد، خب می‌جنگیم و می‌مانیم. این کار بسیار بدیهی و کار خوبی است. یعنی تو می‌خواهی که آن فرد مثلاً مشرک یا هیچ‌کس در این دنیا جامعه مباهدم نداشته باشد. خب اگر یک نفر کارش به اینجا رسیده، چه کار می‌شود کرد؟ مثلاً ما هم بگوییم که بله، واقعاً زمان پیامبر همین‌گونه بوده است. خدا می‌داند که از مکه پاشدند و به دعوت مردم مدینه رفتند، ولی مکی‌ها هنوز حرف دارند که اینجا هم نباید چنین چیزی باشد. این‌ها استدلال دارند، ولی آن پیام این‌ها را متزلزل می‌کند. احساس می‌کنند که همان مدینه است و فردا فرانجه است. همین‌گونه هم شد. آن‌ها بی‌خود نمی‌ترسیدند؛ پیام تهدیدآمیزی برای آن‌ها بود.

به هر حال اصل این است که ما نباید حرف نزنیم و جامعه تشکیل ندهیم که دیگران ناراحت نشوند. من سعی کردم بگویم که این احساس خیلی بدیهی است و پیچیدگی‌های امروز و تجربه سی سال تشکیل جامعه دینی در ایران، حالا با اشتباهات یا عدم اشتباهات، این‌ها را نادیده نگیریم. اصل ماجرا این است که من احساس می‌کنم در دو سه هفته اخیر یا سال‌هایی که از من گذشته، همه از حساسیت‌ها ناشی شده است؛ چون فکر می‌کنند که تایید کردن این که جامعه دینی باید تشکیل شود و دین و سیاست باید با هم درگیر باشند، به طور طبیعی در جامعه دینی چیز عجیبی نیست. این‌ها نوعی حمایت از این وقایع است؛ مثلاً در این ماجراهای سی سال اخیر مثل آن بچه، اصلاً می‌گویند به او گفتم بگو الف، گفتند نگو و تا آخرش باید بگویم. فکر می‌کنند این قدم اول است. اگر اینجا را قبول کنند، فردا دیگر همه چیز را تا تهش به ما می‌گویند. من دیگر ته ندارم. اگر گفتند همینجا تمام می‌شود، بقیه را خودتان فکر کنید.

من خیلی مشکلات و پیچیدگی‌ها وجود دارد؛ مثلاً چه می‌دانم، جامعه دینی می‌تواند فدراتیو باشد. بخش‌هایی از ایران از اول می‌توانستند بر اساس شریعت رأی دهند. اگر مردمش نمی‌خواستند، قبول نمی‌کردند. به نظر من خیلی چیزها معنی ندارد. از نظر فقهی اگر بگویم که یک حکومتی را گرفتم و اگر یک نفر بگوید که من یک حکومتی گرفتم و تا جایی که زورم می‌رسد باید شریعت را اجرا کنم، خب ما زورمان ممکن است به کویت هم برسد. از اینکه انورالاب شد، می‌توانستیم برویم کویت را هم بگیریم و آنجا هم شریعت را اجرا کنیم. شاید جای دیگر هم می‌توانستیم دست بگذاریم. من فکر می‌کنم اگر دولت خود آقای بختیار پیشنهاد داده بود که آقای خمینی بیاید ایران و حکومت اسلامی تشکیل دهد، خیلی بزرگ بود. این پیشنهاد را چند روز آخر داده بود، اما خودش دقیقاً برعکس بود. به نظر من آن زمان باید خودش می‌رفت با چند نفر که طرف دارد، سر یک جایی حکومت تشکیل می‌داد. بعد هم من شخصاً ایرادی نمی‌بینم. مثلاً همان موقع هیچ‌کس قبول نمی‌کرد این حرف را. مثلاً بعد از این، جزیری هم تشکیل می‌شد و بعضی آدم‌ها با ایده‌های دیگر می‌رفتند آنجا راحت باشند.

من فکر نمی‌کنم از نظر دینی خیلی واضح باشد که اگر در کشوری انقلاب شد، این مفاهیم فقهی باشند. مثلاً صورت مسأله این است که اگر در کشوری انقلاب شد، آیا می‌توان در بخشی از آن کشور حکومت تشکیل داد؟ این مفهوم جدیدی است درباره ملت، دولت و انقلاب. شاید اگر دولت را می‌خواستیم فکر کنیم، همان‌طور که برخی حرف‌هایی زده‌اند، من نمی‌خواهم اشاره کنم که خیلی جالب نیست، ولی بعضی از آدم‌هایی که روحانی هم بودند، حرف از تشکیل جزیره می‌زدند. در اواخر دهه شصت، اوایل هفتاد، در برخی مسائل حساسیت شدیدی ایجاد شد که اجازه ندهیم حکومت اسلامی شکل بگیرد. این نوع برخورد به نظر من خارج از کانتکست طبیعی فقهی حکومت اسلامی است. به نظر من اینکه کشوری حکومت سیاسی دارد و آن حکومت موظف است در تمام عرصه‌ها چیزی را اعمال کند، این مفاهیم جدیدی است. اینجا جای بحث است، نه اصل دین و سیاست و جامعه دینی.

من به هر حال تأکید می‌کنم که آن حساسیت‌های زیاد نباید اصل ماجرا را زیر سؤال ببرد؛ اینکه اصلاً قرار است جامعه دینی داشته باشیم یا نداشته باشیم. تمام مشرکین و آدم‌های با هر عقیده انحرافی و هر نوع آداب و رسوم، برای خود جامعه‌ای دارند. ما نمی‌توانیم در یک طرف دنیا جامعه‌ای داشته باشیم و شریعت را اجرا کنیم و در طرف دیگر نداشته باشیم. حالا چطور باید به آن برسیم، ممکن است در قرن بیست و یکم هم خیلی پیچیده شده باشد و نتوانیم حتی در بیابان این کار را انجام دهیم، ولی اصلش واضح است که باید انجام دهیم. به نظر من اگر کسی قرآن را بخواند، نمی‌تواند از این فرار کند که هدف امر و هدف مستاقه چیست.

بعد هم ببخشید، این موضوع در همین صورت دوباره چیزهای شبیه مطرح می‌شود؛ مثلاً در موضوع حج نمی‌توانیم بخش‌بندی کنیم. به نظر من به غیر از اینکه مسئله عبادت سیاسی پیدا می‌کنیم، و خب این خیلی خوب است، بحث سیاسی در این حد انجام دهیم. این هم بحث سیاسی روز است. من مجدداً تحقیق می‌کنم و همیشه مواظب هستم که مسائل روز و حال و هواهای سال ۵۸ یا سال ۸۸ را با هم قاطی نکنیم. یعنی یک وقت خیلی خوشحال باشید و یک جور فکر کنید. من واقعاً بارها گفته‌ام که یکی از تأثیرات فوق‌العاده‌ای که قرآن روی آدم می‌گذارد این است که انسان از تاریخ و جغرافیایی که در آن زندگی می‌کند فراتر می‌رود. این که متنی خارج از این تاریخ و جغرافیا را می‌خوانید، خیلی مهم است.

من به عنوان کسی که به منش وحیانی و قرآن اعتقاد دارد، معتقدم که اصلاً تاریخ جغرافیایی برای قرآن متصور نیست. حتی اگر کسی به وحیانی بودن قرآن اعتقاد نداشته باشد، به نظر من اگر قرآن را بخواند، یا حتی یک متن قدیمی یا شعر را که فضای سیاسی، اجتماعی و وقایع سال‌های دور در آن منعکس است، می‌تواند برای شکست دادن پارادایم‌هایی که در ذهن ما شکل گرفته، بسیار مؤثر باشد. من شخصاً یکی از فوایدی که خواندن قرآن برایم داشته، این است که وقتی انقلاب شد، خیلی خوشحال شدم. وقتی بخش‌های بنی‌اسرائیل را می‌خواندم، نه، و وقتی قضایا خیلی بد شد، خیلی ناراحت شدم که کل اصل ماجرا زیر سؤال برود. چون جای دیگر قرآن حالت متعادل‌کننده دارد و سعی می‌کند از حالت‌های افراطی جلوگیری کند.

من بحث‌های این‌چنینی را اینجا نوشته‌ام، اما بگذارید بحث امروز را شروع کنیم. الان ساعت ۲۴ دقیقه است و من کمی نگرانم که شروع کنم، ولی به نظرم این نگرانی آمد و رفت. بسیار خوب، شروع کنیم. کاری که قرار بود انجام دهیم این بود که بخش آیات مربوط به حج و بعد از آن، مثلاً سوره بروج و مائده را مختصراً بخوانم. آیات آن را خواندم و می‌خواهم این را بخوانم که جزو کارمان باشد و به بحث گرمان درباره سوره حج برگردیم.

مکان بیت و پرسش از سابقهٔ کعبه پیش

از این بخش که مربوط به حج می‌شود، می‌خواهم شروع کنم. دو صفحه اول که بحث قیامت و اقسام آدم‌هایی که در زمین زندگی می‌کنند و عاقبت آن‌ها که ابتدای سوره آمده، را کنار می‌گذاریم. از آیه ۲۵ که بحث حج شروع می‌شود، می‌خواهم خواندن را شروع کنم و تا حدودی بحث کنم؛ یعنی آیه به آیه پیش می‌روم. کاری که تقریباً در سوره بروج انجام دادم، اینجا می‌خواهم مفصل‌تر انجام دهم؛ چون موضوع بحث ما این سوره است.

از این آیه بحث حج در این سوره شروع می‌شود که می‌گوید: «این کسانی که کافر شده‌اند و راه خدا را سد کرده‌اند و راه مسجد الحرام را که خداوند برای مردم قرار داده، بسته‌اند.» این ترجمه‌ای است که من از ترجمه آقای پول جوادیه استفاده می‌کنم که بسیار سلیس است. می‌گوید «برای مردم یکسان است، چه مقیم باشند یا بادیه‌نشین.» معنی این عبارت فرق نمی‌کند؛ کسی که در خود مکه است یا کسانی که بیرون هستند. و «کسی که در آنجا به ظلم و گمراهی رفتار کند.» نظر فهم ما این است که نکته جالب در شروع بحث حج این است که فضای تصویری که جلوی ما باز می‌شود، این است که مسجد الحرام جایی برای عبادت است که برای مردم در نظر گرفته شده، اما افرادی مانند مشرکین و ملحدین وجود دارند که مانع رفتن مردم به این مسجد الحرام می‌شوند.

به محض اینکه بحث هجرت تمام می‌شود، بحث جهاد در این سوره مطرح می‌شود. گفته می‌شود که اولین جایی که در قرآن از جهاد صحبت شده، همین جاست. انگار اینجا پایه‌گذاری می‌شود. حرفی که من سعی می‌کنم بزنم این است که به محض اینکه عبادتی مانند هجرت یا قسمتی از جغرافیا مقدس اعلام می‌شود و گفته می‌شود که این اختصاص به توحید دارد، افرادی که می‌خواهند جلوی رفتن مردم به این مکان را بگیرند، درگیر می‌شوند. بنابراین فضای درگیری از ابتدا وجود دارد. بعداً هم که حکم جهاد مطرح می‌شود، همین موضوع دیده می‌شود. گفته می‌شود که این افراد از خون و کاشانه خود بیرون آمده‌اند. این فقط بحث حمله نیست، بلکه ساده‌ترین کاری که می‌خواهیم انجام دهیم، حتی در بیابان، عبادت کنیم، عده‌ای حساسیت دارند و جلوی آن را می‌گیرند.

این مهم است که بحث حج با این آیه شروع می‌شود؛ با تصویری که جلوی ما باز می‌شود از جلوگیری از رفتن مردم به مسجد الحرام که برای مردم قرار داده شده است. بعد از این آیه، داستان ساختن مسجد الحرام تا مسجد ابراهیم و احکام مربوط به حج مطرح می‌شود. آیات ابتدایی که درباره حج است، فضای بحث را تغییر می‌دهد. شاید بعد از پایان آیات مربوط به حج، بحث قتال و جهاد مطرح شود، ولی وقتی این آیه اینجا است، به طور طبیعی در ذهن شما حج با این موضوع که مخالفانی وجود دارند و با این کار مخالفند، مرتبط می‌شود. طبیعی است که بعداً مسئله جهاد و قتال هم مطرح شود.

اولین تصویر این است که «سبیل الله و المصفر الحرام» متعلق به کسانی است که کافر شده‌اند و راه خدا را بسته‌اند. این اولین چیزی است که می‌شنویم. حرف از گمراهی و ظلم است و گفته می‌شود که کسی که این کار را بکند، خداوند او را به عذاب دردناکی گرفتار می‌کند. بعداً می‌فهمیم که این فقط مسئله آخرت نیست، بلکه در همین دنیا هم حکم قتال دارد و ممکن است دچار عذاب دردناک شود.

تاریخچه مختصری گفته می‌شود که خداوند مکان این خانه را به ابراهیم نشان داد که «لا تشکری شیعن» یعنی شرک نکنید و این خانه را برای کسانی که برای طواف می‌آیند، کسانی که نماز می‌خوانند و رکوع و سجود به جا می‌آورند، قرار داد. یک نکته بحث‌برانگیز درباره این آیه این است که آیا خبری از قبل از ابراهیم وجود داشته یا نه؟ عده‌ای می‌گویند که این مکان توسط حضرت آدم ساخته شده است. گفته می‌شود که این اولین خانه‌ای است که برای مردم ساخته شده است. اما اینجا منظور زمان حضرت ابراهیم است. قبل از حضرت ابراهیم کسی چیزی ساخته بود یا نه، بر اساس روایات، حضرت آدم حکم کرده بود، اما من نمی‌خواهم از این آیه نتیجه بگیرم که به زمان حضرت آدم برمی‌گردد.

اما در روایات تاریخی درباره کعبه گفته شده که قبل از حضرت ابراهیم، چیزی ساخته شده بود که تخریب، فراموش و مسلوخ شده بود و حضرت ابراهیم آن را بازسازی کرد. به نظر می‌رسد این آیات این حرف را تأیید می‌کند. می‌توان این‌گونه تفسیر کرد که مکان بیت به ابراهیم نشان داده شده است، نه اینکه خانه‌ای که آنجا هست، حتماً از قبل وجود داشته است. اگر تعبیر خاصی نکنیم، راحت‌تر این است که بگوییم مکان بیت به او نشان داده شده که در آنجا خانه‌ای بسازد و بعد دستور داده شده که آن را تطهیر کند؛ یعنی پاکیزه نگه دارد. این دستور برای کسانی است که به آنجا می‌آیند تا پاک باشند برای عبادت. من نمی‌خواهم بگویم از این آیه می‌توان استدلال کرد که قبل از ابراهیم چیزی بوده، ولی به ظاهر آیات چنین چیزی تداعی می‌شود که انگار چیزی در آنجا وجود داشته که ابراهیم آن را بازسازی کرده است.

فکر می‌کنم بد نیست که به این موضوع فکر کنیم. احساس من این است که این آیه «اول بیتن للناس» ساده‌تر قابل قبول است اگر بگوییم حتی قبل از ابراهیم ممکن است چیزی بوده باشد. مثلاً در بابل، حضرت ابراهیم بعد از تمدن‌هایی که در زمین به وجود آمده بودند، مانند آشور و بابل، زندگی می‌کرد. بنابراین ممکن است بگوییم از نظر تاریخی ادعای عجیبی نیست که در هیچ یک از شهرهای بزرگ، مکانی ساخته نشده باشد. گفته می‌شود اولین بیت که برای مردم ساخته شده، در مکه است. ممکن است کسی بگوید که در زمان همان ابراهیم جایی ساخته شده که مال کسی نبوده، بلکه مال مردم بوده است. اگر بگوییم این بیت حتی به قبل از ابراهیم برمی‌گردد، قبول آن ساده است. اگر به حضرت آدم برگردد که دیگر هیچ، خیلی قدیمی است، ولی در هر صورت در زمانی ساخته شده که تمدن‌ها هنوز به وجود نیامده بودند. این بیت ساخته شد و اولین چیزی بود که مردم ابتدایی برای خودشان خانه‌ای ساختند.

این ادعا ساده است؛ چون اگر در زمان ابراهیم هم این ادعا شده، غیرقابل قبول نیست. چون اولاً گفته می‌شود که «لِمَنَاس» یعنی هیچ قومی برای خودشان نمی‌ساختند، بلکه هر کسی که می‌خواست می‌توانست به آنجا بیاید و عبادت کند. با این حال، به نظر من قدیمی بودن آن معقول است. یعنی شاید انبیاء قبل از ابراهیم هم در اینجا چیزهایی ساخته باشند که تخریب شده و ابراهیم آن را بازسازی کرده است. از زمان ابراهیم به بعد، این موضوع وجود داشته و تخریب نشده؛ چون حضرت اسماعیل آنجا ساکن شده و قومی از فرزندان اسماعیل به وجود آمده‌اند که در واقع حرم همین‌جا زندگی می‌کنند و تا زمان پیامبر هم این سنت پابرجا بوده است.

اعلام عمومی حج از زمان ابراهیم

بعد از این، خداوند از حضرت ابراهیم می‌خواهد که دستور حج را به مردم بدهد. بنابراین حج موکول به این نبوده که دین اسلام و پیامبر اسلام بیایند و حج اعلام شود. از زمان حضرت ابراهیم در این مکان، حج برگزار شده و می‌شود. یعنی حضرت اسماعیل و قوم بنی‌اسماعیل که آنجا ساکن بودند، حج را طبق این آیه انجام می‌دادند. همان‌طور که می‌دانیم، زمانی که پیامبر آمد، حج برگزار می‌شد، اما اعراب به شکلی عجیب و غریب آن را انجام می‌دادند که برخی چیزها به آن اضافه شده و برخی کم شده بود. این آیه تأیید می‌کند که حضرت ابراهیم حج را در همین مسجد الحرام آغاز کرد.

بعداً بنی‌اسرائیل، یعنی شاخه‌ای از حضرت ابراهیم، به وجود آمدند و نهایتاً ادیان یهودی و نسل آن‌ها در آن شاخه شکل گرفتند که آن‌ها هم حج داشتند. اما در طول زمان شکل، مکان و این‌ها تغییر کرد. من یک بار اشاره کردم که درباره این که آیا قبله آنجا است و حج باید آنجا انجام شود، اختلافاتی وجود دارد. حالا کلمه حج به معنای زیارت است و زیارت جزو احکام اصلی قوم یهود بوده که مراسم سالانه انجام می‌دادند. قبل از اینکه معبد سلیمان ساخته شود، در جای دیگری مراسم برگزار می‌شد. مثلاً بین حضرت موسی و حضرت سلیمان، جایی بود که مراسم انجام می‌شد. بعد که این معبد ساخته شد، مراسم به آنجا منتقل شد. این یکی از منشأ اختلافات دین بنی‌اسرائیل بوده است که آیا حج در معبد سلیمان باید انجام شود یا نه.

شاید بدانید که حضرت سلیمان در بین بنی‌اسرائیل نه تنها پیامبر نبود، بلکه در تورات به عنوان پادشاهی معرفی می‌شود که کارهای خوب و بد انجام داده است. در سوره بقره آیه‌ای هست که می‌گوید درباره حضرت سلیمان کفر وجود دارد؛ اینکه با شاهزاده‌هایی از ارمنستان و مشرکان ازدواج کرده و مشرک شده است. قرآن منکر این نیست که حضرت سلیمان پیامبر بوده و کاملاً تسبیح شده است، اما برای بنی‌اسرائیل پادشاهی است که کارهای خوب و بد انجام داده است. ممکن است در دوره‌ای شهر کنعان به دست او افتاده باشد و به همین دلیل وقتی شهر از حضرت سلیمان بود، انتقال حج و مراسم به معبد سلیمان را قبول نداشتند.

این گفته‌ها شیطانی است که می‌گویند حضرت موسی این کارها را گفته است. این‌ها آمدند و ما چون حضرت سلیمان را پیامبر می‌دانیم، پس قطعاً در وحی چیزی بوده که این معبد ساخته شده است. ساخت معبد از زمان داوود شروع شده و سلیمان آن را تمام کرده است. بعد از اتمام آن، حج در آنجا برگزار شده است. ما این را رسماً قبول داریم. کلمه مسجد الاقصی که در قرآن آمده، به همین اشاره می‌کند. در قرآن گفته شده مسجد الاقصی برای مردم مبارک است. اینجا مکان مقدسی است که خداوند دستور داده مسجدی در آن ساخته شود. مسجد در قرآن به معنای مسجد و معبد است. ما به کار نوری نیست، همان معبد سلیمان است که در قرآن به آن مسجد الاقصی گفته می‌شود. این محدوده مقدس است که خداوند در قرآن تعیین کرده است. این انتقال مقدس بوده، نه انتقال شیطانی.

اما بنی‌اسرائیل عده‌ای داشتند که تقدس معبد سلیمان را قبول نداشتند. الان در بین یهود کسی نیست که به تقدس معبد سلیمان شک داشته باشد، اما قبلاً سامری‌ها بودند که در زمان ظهور حضرت نسیح هنوز وجود داشتند. این‌ها کسانی بودند که قداست معبد را انکار می‌کردند و در جامعه زمان حضرت نسیح، یعنی دو هزار سال قبل، موجودات طرد شده‌ای بودند. از لحن انجیل هم می‌فهمیم که ارتباط با سامری‌ها چطور بوده است. این‌ها مانند موجودات منفور در جامعه یهود بودند؛ به دلیل انکار قداست اورشلیم و معبد سلیمان که یکی از اختلافات بود.

اصل ماجرا این است که اختلاف بر سر پذیرفتن یا نپذیرفتن حج در معبد سلیمان بوده است. عده‌ای از مستشرقین ایرادات مهمی نسبت به شریعت اسلام دارند و می‌گویند پیامبر خیلی ابتکار به خرج نداد و حج را همان‌طور که عرب‌ها انجام می‌دادند، پذیرفت و کمی تغییر داد. این‌ها می‌گویند پیامبر آدمی با سیاست بود و با عرب‌ها کنار آمد. این‌ها حج را پذیرفتند و گفتند خب شما حج را انجام دهید. روایت قرآن این است که هر کاری عرب‌ها انجام می‌دادند، خودسرانه نبود و تغییر شکل یافته شریعت ابراهیم بود. اگر حرف مستشرقین را قبول کنیم، باید بگویند که اسماعیل هیچ‌وقت آنجا نبوده و ابراهیم هم نداشته‌اند. این به نظر من خیلی تأیید نمی‌شود.

مستشرقین باید بگویند که این مکان باستانی خیلی قدیمی است و باید بگویند در زمان کدام حکومت ساخته شده است. ما یک روایت قرآنی داریم که می‌گوید این را ابراهیم ساخته و مراسمی را آنجا آغاز کرده است. اگر مستشرقین مخالف باشند و بگویند این روایت غلط است، باید نظریه‌ای ارائه دهند که مثلاً ۶۰۰۰ سال قبل توسط آشوری‌ها بنا شده است. من می‌پرسم آشوری‌ها برای چه به بیابان رفته‌اند و مکعب ساخته‌اند؟ در کجای دنیا مکعب ساخته‌اند؟ آیا سندی پیدا کرده‌اند؟ روایت قرآن می‌گوید که یک آدمی آنجا مکعب ساخته و احتمالاً آدم عادی نبوده و دنبال حکومت هم نبوده است. در تاریخ، هرم می‌ساختند، نه مکعب. این بنای بسیار قدیمی است و باید درباره تاریخ آن حرف بزنند.

بعد آن حرف‌ها را بزنند که نمی‌دانند چرا پیامبر اینجا چیزی ساخته است. ما یک چیز روشن داریم برای گفتن؛ یک پیامبر یا کسی که ادعای پیامبری داشته، آنجا چیزی ساخته و مراسمی را افتتاح کرده است. آیه همین را می‌گوید. بعد هم بدیهی است که این مراسم در طول تاریخ تغییر شکل یافته است. پیامبر کاری که کرده این است که مراسم را به شکل اولیه خودش بازگردانده است. همه جا وقتی درباره احکام حج صحبت می‌کنید، می‌بینید که انکار وجود ندارد که آنجا مراسم برگزار می‌شود. احکام حج مانند احکام نماز و روزه نیست که سابقه نداشته باشد. احکام حج سابقه داشته و در بین اعراب تصفیه شده و در شریعت پیامبر تثبیت شده است.

نسبت حج ابراهیمی با نقد مستشرقان

من این بحث را شروع کردم که جلسه به حاشیه نرود. ساعت هم دیگر زیاد شده است. لطفاً اجازه دهید جلسه را تمام کنیم. ان‌شاءالله جلسه آینده بدون حاشیه ادامه می‌دهیم و آیات مربوط به حج را بررسی می‌کنیم.