در این جلسه مکر یهود و مکر الهی پیرامون واقعهٔ نزدیک به مصلوبشدن مسیح بررسی میشود. روایت پیلاطوس و باراباس، جایگاه صلیب در الهیات مسیحی، و پرسش از آگاهی عیسی و پذیرش قربانی مطرح است. بُعد تکوینی ظهور مسیح و قیاس با قربانی اسماعیل نیز میآید.
یادآوری مکر یهود و مکر الهی
خب، من برای یادآوری سریع بکنم که جلسه قبل در واقع یک بخشی از بحثی که باید در مورد اتفاقهایی که حالا حداقل نزدیک به مصلوب شدن حضرت مسیح افتاده را میگفتم و بهش اشاره کردم. در واقع میشود گفت کلاً بحثم در مورد این بود که حالا از نیمه دوم جلسه که این از این آیه و مکروا و مکرالله چه میفهمیم. که کیا مکر کردن، مکرشون چه بود؟
حالا تا آن حدی که ما میفهمیم مکرشون چه بود و تا آن حدی که میفهمیم مکر الهی که اینجا در واقع بهش اشاره میشود چیست. من یک قسمتهای واضح مکر را که مربوط به این است که یهودیها در واقع چه مکری میخواستن بکنند گفتم.
فکر میکنم خیلی بدیهیه که از طرف یهودیها یک چنین مکری وجود داشت که میخواستن حضرت عیسی را به دست فرماندار رومی آنجا از بین ببرن، نه با قوانین خودشان.
که چون میدونستن که حضرت عیسی طرفدارایی دارد و محبوبیتی کسب کرده به دلیل این معجزاتی که انجام داده و حالا شخصیتی که مردم ازش میشناسن نمیخواستن خودشان را با مردم درگیر بکنند. در واقع دو تا دشمن خودشان را میخواستن به این طریق به جون همدیگر بندازن. اگر درگیری پیش میاومد حتی به نوعی به نفع رهبرهای یهودیت در اورشلیم میشد.
و اینکه یهودیها یک چنین قصدی داشتن من دفعه قبل اشاره کردم که در انجیل با صراحت این آمده که وقتی که عیسی را تحویل پیلاطوس دادن، پیلاطوس گفت که خب اگر این مثلاً از نظر شما گناهکاره بروید خودتان مجازاتش کنید. و آنها اصرار کردن که نه ما این کار را نمیکنیم.
پیلاطوس، باراباس و شستن دست
تو باید مجازات کنی که در یادم نیست کدام انجیل، در یکی از انجیلها کار به اینجا میرسد که به پیلاطوس میگویند که اگر تو مثلاً این کار را نکنی ما به عنوان اینکه از منافع روم مثلاً حمایت نمیکنی نامه مینویسیم.
اصلاً یک جوری خبر میدهند. من واقعاً یادم نیست این در انجیل با صراحت آمده یا نه ولی یک چنین روایت تاریخی لااقل وجود دارد و خیلی مطمئن نیستم که در متن انجیل باشه.
به هر حال اینکه اینها میل داشتن که این کار توسط رومیها انجام بگیرد یک چیزی است که کاملاً واضح است و از آن طرف اتفاقی که افتاد این است که این قسمتها دیگر جزء مکر الهی در واقع محسوب میشود.
در انجیل آمده که همسر پیلاطوس رویایی دید، کابوسی در واقع دید، به نوعی بهش الهام شد که این مرد بیگناهه و شوهرش را پیغام داد که به هیچ وجه تو قتل این شرکت نکند.
پیلاطوس هم فکر میکنم اگر رویای همسرش نبود به عنوان یک فرماندار هوشمند رومی به اندازه کافی سیاستمدار بود که بفهمه که این روحانیون یهودی چه کلکی دارند میزنند و طبیعی است که خودش را نمیخواست به هیچ وجه با مردم درگیر بکند و من حالا یک قسمتهایی میخوانم در تایید اینکه این اتفاق در واقع که ما این را جزء مکر الهی حساب میکنیم چه جوری در واقع پیش رفت.
فکر میکنم تو همه هر چهار تا انجیل اشاره به این موضوع هست ولی فکر میکنم تو انجیل متی از همه مفصلتر و جالبتره. کاری که پیلاطوس میکند این است که برای اینکه از خودش در واقع یک جوری سلب مسئولیت کرده باشه آن صحنه را پیش میآورد که از نظر تاریخی مسلماً ما تقریباً میدانیم که هیچ حداقل هیچ شاهد تاریخی نداریم که در هیچ موردی یک چنین سنتی وجود داشته باشه که دو نفر را بیارن بگویند که یکیشو انتخاب کنید که آزاد بکنید.
تنها جایی که در تاریخ یک چنین چیزی ثبت شده در همین مورده ولی در انجیلها نوشته که عادت داشت که این کار را بکند در ایام عید فصح. ولی گاهی وقتی که یک چیزی درست نیست، شما تو خود متن انجیل نگاه کنید یک جورهایی احساس میکنید که اینجوری نیست.
مثلاً الان یادم نیست، تو یکی از انجیلها اینجوری است که میروند به پیلاطوس میگویند که طبق آن عادتی که داشتی بیا این کار را بکن. میگوید آخه یک یک رسم و عادتی که این کار را به اصطلاح انجام میدهند دیگر کسی نمیره تقاضا بکند.
حالا به هر حال ما شواهد تاریخی اینجوری به نظر میآید که این کار استثناً در همینجا انجام شده و کاملاً با فضای سیاسی که آنجا وجود دارد و این توطئهای که میخواهند پیش ببرند در واقع هماهنگی که پیلاطوس دارد یک در واقع پاتک میزند بهشان و نکته این است که آن قسمت چیزی که از نظر پیلاطوس حالا این دارد کار سیاسی خودش را میکند ولی با توجه به آن توضیحاتی که من دارم که کل این ماجرا قرار است ختم بشود به اینکه میثاق بین خداوند و بنیاسرائیل در واقع کلاً ملغا میشود با این کاری که دارند انجام میدهند مهم است که اینجا شرایط طوری پیش میرود که مردم هم تو این کار سهیم میشوند.
پیلاطوس به دلایل سیاسی دارد این کار را میکند ولی از نظر الهی اینجا یک اتفاق خیلی خوبی میافته، خیلی مهمی میافتد. فقط فرماندههای مثلاً رهبرهای قوم یهود نیستند که تو این توطئه شرکت دارند.
مردم زیادی اینجا جمع شدن و آن مردم هم رأی میدهند به اینکه عیسی را مصلوب بکنند. بگذارید من این قسمتهای انجیل متی را بخوانم که شاید دیگر احتیاج به توضیح نباشد فکر کنم از خود متن که اینجا چه اتفاقی دارد میافتد خیلی روشنه.
میگوید در همان هنگام که پیلاطوس میگوید که همینجور شد که مثلاً یک کسی به اسم باراباس را آوردن و قرار شد که یکیشون را آزاد بکنند.
میگوید چون خوب میدانست که سران قوم یهود عیسی را از روی حسادت به خاطر محبوبیتش در میان مردم دستگیر کرده بودند. در همان هنگام که پیلاطوس جلسه دادگاه را اداره میکرد همسرش برای او پیغام فرستاد گفت با این مرد بیگناه کاری نداشته باش چون که دیشب به خاطر او خوابهای وحشتناکی دیدم.
کاهنان اعظم و مقامات قوم یهود از این فرصت استفاده کردند و مردم را واداشتند که از پیلاطوس آزادی باراباس و اعدام عیسی را بخواهند.
خون به گردن ما و اتمام حجت
پس فرمانده دوباره پرسید کدام یک از این دو نفر را میخواهید برایتان آزاد کنم؟ مردم فریاد زدند باراباس. پیلاطوس پرسید پس با عیسی این پیلاطوس دارد کار خودش را میکند. میخواهد که مسئولیت را از خودش در واقع بردارد. پیلاطوس پرسید پس با عیسی که مسیح شماست چه کنم؟ مردم یکصدا فریاد زدند مصلوبش کن. پیلاطوس پرسید چرا؟ مگر چه گناهی کرده است؟
ولی باز فریاد زدند اعدامش کن، اعدامش کن. وقتی پیلاطوس میبیند که از فایدهای ندارد و حتی ممکن است شورشی به پا شود دستور داد کاسه آبی حاضر کردند. در مقابل چشمان مردم دستهای خود را شست و گفت من از خون این مرد بری هستم. هر اتفاقی بیفتد شما مسئولید. جمعیت فریاد زدند خونش به گردن ما و فرزندان ما باشد. خیلی جالب است.
این دقیقاً فکر کنم این چیزی است این صحنهایه که خداوند میخواست که پیش، میگوید گفتن اگر این راست باشه گفتن اصلاً خونش را به عهده گرفتند. خب کسی خون عیسی را به عهده بگیرد دیگر خب تکلیفش روشنه.
شما بگذارید من از حالا اینکه فکر میکنم هرکی این قطعه را بخونه حداقل معلوم است پیلاطوس دارد چه کار میکنه، آنها چه کار میخواستن بکنند و پیلاطوس دارد چه کار میکند و ما به عنوان مسلمان هم حس میکنیم که چه اتفاقی دارد میافتد.
یعنی پایان ماجراست دیگر یعنی دیگر بعد از این پیامبری برای یهودیان نمیآید. ببینید اتمام حجت خوبی است دیگر. رسولهایی فرستاده خداوند در طول تاریخ بنیاسرائیل اینها را کشتن یا مثلاً تکذیب کردن یا کشتن. اینکه عیسی را که شاید بزرگترین پیامبر خداست، موسی هم میشود گفت بزرگتره، خدا بفرسته با این همه معجزات بکشن، قبول دارید دیگر نباید پیامبری بیاید. کی را خدا میخواهد بفرسته؟
دیگر از عیسی بزرگتر آدمی پیدا نمیشود برای یک قوم بفرستن این همه کار هم بکند. یعنی اینکه اتمام حجت یعنی همین دیگر. الان کی میتواند ادعا بکند که آقا دیگر خدا چرا برای بنیاسرائیل پیامبر نمیفرسته؟ مگه ما با همدیگر عهدی نداشتیم؟
مهمترین آدم مثلاً تاریخ را اینجوری برایشان فرستادن و این کارهایی که ما تو قرآن میخونیم شگفتزده میشویم از خوندنش، جلوی چشم این آدمها در عرض دو سه سال نه یک یک روز و دو روز انجام شده و اینها نهایتاً رهبرهاشون و همونطور که میبینید مردم همه یکصدا کمر به قتل عیسی بستند و حالا اینکه عیسی را تونستن بکشن یا نکشتن قبول دارید که اصلاً مهم نیست.
مهم این است که این کار را کردن. مثل اینکه قوم ابراهیم بگویند که ما که نتونستیم حضرت ابراهیم را انداختیم آنجا خلاصه آتش نسوزوند. این دیگر آن ربطی به قوم ندارد.
آنها کاری که باید تا جایی که میتونستن هیزم جمع کردن آنقدر زیاد شد که نمیشد ابراهیم را انداخت در آن. از راه دور با مثلاً منجنیق انداختن اینقدر آتش اینقدر زیاد بود.
حالا اینکه خدای کی را نجات بده آن ربطی به کاری که قوم کرده ندارد. اینکه قوم لوط بگویند حالا ما که میخواستیم یک کاری بکنیم ولی دست به این فرشتهها که نزدیم حالا دیگر اتفاقی نیفتاده چرا ما را مثلاً میخواهید عذاب بکنید؟ این چیز پذیرفتنی نیست.
رسالت مسیح و پایان نبوت در بنیاسرائیل
رهبر قرار قوم یهود همراه با مردم با تمام وجود همانجوری که میبینید اینجا دارند فریاد میزنند و میخواهند عیسی را بکشن و همه کار هم کردن دستگیر کردن، تحویل دادن، فشار آوردن و فرماندار رومی را مجبور دارند میکنند که این کار را انجام بده و آن هم یک جوری انگار در حالت اجبار دارد کار را انجام میدهد و اینکه حالا مثلاً وقت ازش یک اتفاق دیگهای بیفتد آنها اصلاً ربطی به سرنوشت قوم یهود ندارد.
بفرمایید. این شما در جواب این سوال که رسالت مسیح چه بوده واقعاً؟ من گفتم من رسالت مسیح را همینجوری که نه، گفتم که یک یک یک چیزی که در قرآن صراحت بیشتری داره، این را به وضوح شما میفهمید، این است که مسیح آخرین پیامبر بنیاسرائیله که عهد در واقع با ظهور مسیح و اینکه یهودیها به صراحت قرآن میگوید که میخواستن بکشنش و هنوزم دارند لاف این را میزنند که کشتیمش.
یعنی خجالت هم نمیکشن، یعنی همین الان هم یهودیها ادعا دارند که چنین آدمی بود و ما کشتیمش. بنابراین این پایان آن ماجراست و این ماجرا در قرآن ماجرای خیلی مهمی است. اینکه نبوت در خاندان بنیاسرائیل بود و با حضرت عیسی ختم شد و نهایتاً در خاندان اسماعیل دوباره حضرت رسول ظهور کرد.
این ماجرا در واقع برمیگردد به اینکه آنها میخواستن در واقع سعی کردن که حضرت عیسی را بکشن و هنوزم طبق نقل قرآن دارند لافشو میزنند و همین الان هم شما بروید به هر حال یهودیها انکار نمیکنند که یک چنین آدمی آنجا بود و اعدام شده. یعنی از نظر تاریخی شما نمیبینید که یهودیها منکر این باشند که یک چنین اتفاقی افتاده. بله بفرمایید.
سوره بقره و انتقال قبله
این گفتن هم که حضرت مریم هم تو قرآن به صراحت بله ولی چند تا دلیل آره، بگذارید من یک اینکه از تو قرآن چه جوری شما این اهمیت این کار را میفهمید، این بگذارید من یک یک یک مقدار یک پرانتز یک خورده طولانی باز بکنم.
نمیخواهم کلاً در مورد سوره بقره صحبت بکنم ولی میخواهم به این نکته حداقل اشاره بکنم که اگر شما بخواهید یک تم اصلی برای سوره بقره بگویید که چیه، سوره بقره دارد میگوید که این انتقال چرا چه جوری انجام شد.
یعنی کل سوره بقره در جهت بیان این است که ماجرای بنیاسرائیل چه بود، موسی ظهور کرد، اینها چیکارا کردن، چه معجزاتی دیدن، در چه مراحلی عهد را شکستن و نهایتاً یک جوری شد که برمیگردد به اینکه ابراهیم چه جوری با اسماعیل کعبه را ساخت و حالا و دعا کردن که پیامبری در اینجا ظهور بکند و حالا این پیامبر در این خاندان ظهور کرده و دیگر آنجا پیامبری ظهور نکرده.
و در واقع سوره بقره از یک جایی به بعد مسئله تغییر قبله که اصلاً تغییر قبله چیه؟ تغییر قبله همین است دیگر. دیگر اورشلیم قبله نیست. حالا مکه قبله جهانه.
یعنی آدمهای مؤمن دنیا حالا دیگر باید به اینور دنیا به اونجایی که اسماعیل را ابراهیم گذاشته بود اقتدا بکنن، اونجایی که کعبه را ساخته بود. این مفهوم تغییر قبله در واقع مرکز کل بحث چیز است سوره بقره است به یک نوعی.
مقدمات را بیان میکند که این قوم چه بودن و چه کار کردن و ما باهاشون چه کار کردیم، چه جوری باهاشون عهد بستیم و اینکه چه شده که حالا این در واقع قبله دارد تغییر میکند به این و اینکه شریعت جدید دارد نازل میشود.
شما از یک جایی به بعد تو سوره بقره مثل اینکه مقدماتی گفته میشود که حالا دیگر اصلاً دین جدیدی دارد میآد، شریعت موسی نقض میشود.
شریعت جدید پیامبر از تو سوره از یک جایی به بعد شما میبینید که احکام حج میآد، احکام روزه میآید و احکام شریعت اسلام تا آخر سوره بقره هم کموبیش بیشتر از همه در واقع اختصاص دارد به اینکه احکام گفته بشود که اکثر احکام، احکام جدیدن. احکامیان که مشابه یهودی ندارند.
بعضی از احکام تو اسلام و یهودیت به نوعی مشترکن ولی احکام با حج شروع میشه، مثلاً فرض کنید با احکام مربوط به طلاق، احکام مربوط به طلاق با چیز خیلی حجم خیلی زیادتر از آن چیزی که آدم شاید انتظار داره، با توجه به اینکه خلاف شریعتهای قبل نوع به اصطلاح احکامی که اینجا هست، در واقع شریعت، شریعت جدید با بعد از این قبله جدید تصدیق میشود.
این کل روال سوره بقره است که البته خب مثلاً آن مقدمه لازم که اصلاً کل شریعت یعنی چی، آن داستان آدم و حوا را میگوید اولش که اصلاً مردم چه جوری اومدن زمین و خداوند وعده کرده که من شما را هدایت میکنم.
کل این پیامبران در ادامه آن آیه میآیند که هر وقت که برایتان هدایت فرستادم اگر پیروی بکنید دیگر حزنی بر شما نیست و نترسید از چیزی.
این نتیجه هبوط بشری که حالا به نوعی احتیاج به ظهور مثلاً هدایت به شکل شریعت پیدا شده. اه من این چیزی که میخواهم بگویم من برای خودم واقعاً جالب است و فکر میکنم کلاً برای شما هم باید جالب باشه اینکه شما تمام این سوره که میخوانید آدم یک احساسی بهش دست میدهد که چقدر برای خدا انگار سخته که با این همه کاری که اینها کردن این عهد دارد شکسته میشود.
یعنی از این طرف چقدر سخت این عهد دارد به نوعی عوض میشود. چقدر توضیحات میآید که ما در چه مراحلی چه کار کردیم، شما چه کار کردید. اصلاً اولین بعد از اینکه آن داستان آدم و حوا تمام میشود اولین حرفی که زده میشود به بنیاسرائیل میگوید اوف اوف به عهدی. اوف به عهدی.
یعنی هنوز انگار یک جوری خدا آمادگیشو دارد اگر شما برگردید مثلاً سر عهدتون از طرف خدا اشکالی ندارد که مثلاً عهد برقرار باشه. منتها حالا دیگر میگوید که میگوید اوف و به عهدی میگوید از این پیامبری که فرستادم تبعیت بکنید. چون جز عهد این بوده که شما به پیامبران احترام بگذارید. پیامبرانی که میفرستن برایتان.
یعنی به نوعی بنیاسرائیل را هم دارد دعوت میکند که این پیامبر نه اینکه بنیاسرائیل یک قوم طرد شدهای هستند که دیگر اصلاً خدا باهاشون کار ندارد. و میگوید هنوز خدا میگوید من سر عهدم هستم. میگوید بازم یک پیامبر فرستادم. در شما نیست ولی مثلاً بیاید ازش پیروی بکنید. همان چیزهایی را میگوید که پیامبرهایی که من برای شما میفرستادم داشتن میگفتند. درست؟
آیه ۸۷ و قتل انبیا
این فضای کلی سوره بقره است و یک جایی در سوره بقره آیه ۸۷ شما شاید با بیشترین صراحت این چیز را در واقع میبینید که مرتباً در قرآن به عنوان جرم اصلی بنیاسرائیل عهدشکنی و قتل انبیا میآید.
بارها این تکرار شد که اصلش هم در واقع این است که اینها سعی کردن که از مسیح را بکشن. این بزرگترین پیامبر بود و اینها هم خودشان اعتراف دارند که تلاش کردن که بکشن.
حرف این حرفو میزند. آیه ۸۷ اینجوری میگوید ولقد آتینا موسی الکتاب و قفینا من بعده بالرسل و آتینا عیسی ابن مریم البینات. یعنی به حرف موسی شروع ماجرای بنیاسرائیل در واقع نزول شریعت و آن عهد اشاره میکند. میگوید بعدش یک رسلی فرستادیم، اسم نمیاره برای ولی میگوید و عیسی ابن مریم را اسم میاره و آتینا عیسی ابن مریم البینات و ایدناه بروح القدس.
تاکید روی عیسی ابن مریم.
البقرة · ۸۷وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَى ٱلْكِتَٰبَ وَقَفَّيْنَا مِنۢ بَعْدِهِۦ بِٱلرُّسُلِ ۖ وَءَاتَيْنَا عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ ٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَيَّدْنَٰهُ بِرُوحِ ٱلْقُدُسِ ۗ أَفَكُلَّمَا جَآءَكُمْ رَسُولٌۢ بِمَا لَا تَهْوَىٰٓ أَنفُسُكُمُ ٱسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًۭا كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقًۭا تَقْتُلُونَو همانا به موسى كتاب [تورات] را داديم، و پس از او پيامبرانى را پشت سر هم فرستاديم، و عيسى پسر مريم را معجزههاى آشكار بخشيديم، و او را با «روح القدس» تأييد كرديم؛ پس چرا هر گاه پيامبرى چيزى را كه خوشايند شما نبود برايتان آورد، كبر ورزيديد؟ گروهى را دروغگو خوانديد و گروهى را كشتيد.. میگوید آیا هر رسولی که میفرستیم که با هوای مثلاً امیال شما سازگار نیست استکبار میکنید، برخی را تکذیب میکنید و فریقاً تقتلون. به طور قطع این تقتلون اشاره دارد به اینکه اینها سعی کردن، تلاش کردن به نوعی حضرت عیسی را بکشن. و این چیز دیگر این جرمشونه دیگر.
اینجا به وضوح شما در واقع تأکیدی روی اینکه مثل اینکه تلاش برای حتی قتل حضرت عیسی کردن که همینجا که شما میبینید عیسی ابن مریم را میگه، عیسی همیشه تو قرآن کنیه داره، همیشه بعدش یک چیزهایی میآید. بینات دادیم به روحالقدس، ایدناه به روحالقدس. یک کمتر شما میبینید یک جایی مثلاً لفظ حضرت عیسی بیاد، دنباله نداشته باشه، یک چیزهایی گفته نشود.
چرا داستان بنیاسرائیل در قرآن
در حالی که قطعاً یکی از به اصطلاح مواردی که اینها سعی کردن بکشن حضرت عیساست و این شاید مثلاً جرمی که بزرگترین جرمی که نهایتاً باعث قطع نبوت و اتمام حجت شده و منجر شده به اینکه پیامبری در خاندان حضرت اسماعیل ظهور بکند.
بفرمایید. این که چرا واقعاً داستان بنیاسرائیل اینقدر با تأکید در قرآن میاد؟ آها. خیلی جواب من که بارها فکر میکنم این سوال به انحای مختلف.
یادم نیست که در کلاس چقدر این حرف پرسیده شده باشه ولی بیرون کلاس فکر کنم شاید با خود شما هم صحبت کردم. بله. ببین اولاً بنیاسرائیل الگوی الذین فی قلوبهم مرض تو قرآن هست. این آدمهایی که دین دارند ولی ایمان ندارند.
دنبال یک درآمد رفتن برای اینکه منافع دنیاشون هم در یک شرایطی اقتضا میکرد که دنبال از آنها سرابی بیفتن. ولی میبینید که ایمان ندارند دیگر. یعنی ادعای ایمان دارن، خودشان هم فکر میکنند که ایمان دارند.
«الذین فی قلوبهم مرض» با منافقین فرق دارند با آدمی که الکی دارد میگوید من ایمان دارم. نه، آدمی که مذهبیه ولی به معنای واقعی کلمه ایمان نداره، جزو آن گروه سوم حساب میشود که تو شروع سوره بقره در واقع این تقسیمبندی سهگانه را در واقع قرآن میگوید با تأکید روی «الذین فی قلوبهم مرض» و بنیاسرائیل نمونه آدمهایی هستند.
ببینید بنیاسرائیل فهمیدنه مشکلاتشون و فهمیدن رابطهشون با علماشون، فهمیدن اینکه نمیدانم چه عکسالعملهایی داشتن، چه خطاهایی کردن برای امت جدیدی که دارد تشکیل میشود خیلی خیلی لازم است. خب خدا با این امت جدید که عهدی مثل عهد بنیاسرائیل نمیبنده.
اختیار دارد. نه یعنی هم همشون عهدی به نظرم نیست که ۱۰۰٪ بله. یعنی این عهد جدیدیه که و امت جدیدیه که دارد تشکیل میشود و مشکلات این امت هم بنابراین شبیه امت بنیاسرائیله.
وقتی که «اعراض» و «یدخلون فی دین الله» کردن که ایمان آنهایی که تو مدینه بودن هم اکثرشون ایمان درستحسابی نداشتن چه برسد وقتی که آن قبایل اومدن. و الان هم ما مسلمونها تو همان وضعیت هستیم.
حالا شاید دوست نداشته باشیم این را کسی بگوید. معمولاً در چیز مسلمونها میگویند ببینید چقدر این بنیاسرائیل آدمهای بدیان، خدا چقدر مثلاً به اینها بد و بیراه گفته. بابا میگویند به در چه میگن؟ به در میگویند نمیدانم دیوار بشنوه.
به ما هم دارند میگویند. یعنی این همه این اتفاقهایی که شما در مورد بنیاسرائیل اینجا میبینید، باید بگردید مشابهشو در مورد مسلمونها، در مورد امتی که تشکیل، اینجوری نیست که بنیاسرائیل آدمهای خاصی هستند.
درست است که متهمان به اینکه اینها خیلی کارهای بد کردن، انبیا را نمیدانم چه کار کردن و اینها، ولی به هر حال نتیجه این است که موجوداتی هستند که در فضای دینی قرار گرفتن ولی درک ندارند. درک درستی از مسائل دینی ندارند.
مثلاً نمونه خیلی جالبش این است که بعد از یک مدتی از اینکه از غذا، غذای آسمانی برایشان چیزهایی میآید خسته شدن. مثلاً میگویند ما به قول لوبیا میخواهیم. اینجوری نیست که مسلمونها یا بقیه آدمها اینجوری نباشن. مسلمونها مثلاً همهشان آدمهای مؤمنی هستند. اینکه کلاً دین مسائل اجتماعیاش چیه، چگونه تحریف میشه، به کدام گمراهیها میافته، همه اینها را شما تو داستان بنیاسرائیل دارید میبینید.
بهاضافه اینکه واقعیت این است که مسئله مثلاً شما چه جوابی دارید که مثلاً شریعتی وجود داشته، شریعت بعدی با آن شریعت فرق میکند. ببین یک یک مسائلی داخل آدم ادیان ابراهیمی وجود دارد که اینها نهایتاً در قرآن باید توضیح داده بشود.
چهجوریه که مثلاً فرض کن این اتفاقها افتاده، پیامبر آنها بودن، اومدن اینور. ببین تاریخ ادیان ابراهیمی به یک دلیلی خود این تاریخ مهم است. نه فقط به عنوان یک مثال برای اینکه ما چیزی ازش یاد بگیریم. خود این آدمها مهم بودن.
خود آن لحظهای که خداوند آن عهد را بسته، چند بار در قرآن لحظه وحی شدن به موسی و لحظهای که پای کوه طور دارند عهد میبندن، بنیاسرائیل دارند عهد میبندن تکرار میشود. اینها مهمترین لحظههای تاریخ بشره که از دیدگاه قرآن که مدام بهشان اشاره میشود. مثل اینکه یک جریان مهمی شروع شد که ختم شده به اینکه نهایتاً قرآن نازل بشود.
ببین اینکه خداوند به موسی شریعتی کاملی داد که بنیاسرائیل مقید باید میشدن که انجامش بدن، این موضوع کوچیکی نیست. قبلش اتفاق نیفتاده. این یک اتفاق مهم تاریخیایه که شریعت اصولاً نازل شد.
حضرت عیسی اونطوری که قرآن نقل میکنه، تخفیفهایی داد که علمای یهود خودشان نیومدن. اصلاً دلیل عمده اینکه عیسی باید کشته بشود از نظر علمای یهود این بود که شریعت را نقض کرده دیگر. شریعت موسی را پیامبر هم خودش داشتن؟ نه.
نه نه، اینکه به هر حال دلیل وا، چه دلیل واضحی وجود داشت که عیسی دارد دروغ میگه، پیامبر نیست و جادوگره؟ اینکه شریعت موسی را نقض میکند. در جاهایی از نظر آنها میشینه با آدمهایی که مثلاً فرض کنید یهودی نیستند یا آدمهای طاهری نیستند غذا میخورد.
میشینه نمیدانم تو روز شنبه، عمداً یک شرایطی پیش آوردن، مثلاً میآوردن، یک بار پیش آمده بود، یک بار هم آنها شرایطی پیش آوردن مثل آزمون که یک کاری بکند که مقررات سبت را مثلاً بشکنه، برای اینکه از نظر آنها دیگر این بزرگترین معصیته.
خب آدمی که معصیتکاره، ببین اینها عقلشون نمیرسه که این، این ممکن است از موسی بزرگتره. خودش هم همین را میگفت. میگفت من از ساره شریعتم. میگفت من ساره مثلاً میشود آنجا هستم.
این مقررات کسی که رعایت بکنند یک جوری بر حسب این ببین اینها اصلاً انتظار اینکه فیکس شده بود دیگر تو ذهنشون شریعت این بود و قرار بود که تا ابد در همین عمل بکنند و اینکه یکی بیاید بهشان تخفیف بده از نظر اینها قابل قبول نبود.
خود آن دین به ببین مسئله همین است دیگر آدمی که درک دینی ندارد دین برایش میشود همان مجموع قواعدی که الان دارد اجرا میکند.
معانی و اینکه این اصلش این است که خلاصه آن باید ایمان داشته باشی، باید معرفت داشته باشی، اینها فرق میشود. اینکه الان این مثلاً فرض کن حکمی که اینجا این کتاب نوشته که در تلمود خیلی چیزها نوشته خب این باید همین رعایت بشود. اگر کسی بیاید این را رعایت نکند این گمراهه، اگر ادعای پیغمبری بکند دروغ دارد میگه، اگر معجزه هم میکند جادوگره، پس باید کشته بشود.
این استدلال خیلی واضح و صریحی برای اینکه چرا باید حضرت عیسی حتماً کشته بشوند. الان هم یهودیها فکر کنم اصلاً پاش هستند خیلی منکر اینکه این کار را کردن. البته نمیدانم حالا من واقعاً اینکه در این نهضتهای جدید یهودی حتماً آدمهایی هستند که یک جوری انکار بکنند ماجرا را سعی کنند پاک بکنند ولی فکر کنم اصلاً فضا این است که قبول دارند که این اتفاق افتاده.
مثلاً خب حالا احتمالاً همانجوری که اجدادشون این توطئه را ترتیب دادن، یهودیها تحت فشار باشن، حداقل جلوی دیگران میگویند که خب رومیها این کار را کردن، ما که نکردیم. این هم زیاد راست نیست. مثلاً ما تحریف دادیم و این حرفها. بگذریم.
عهد با بنیاسرائیل
به هر حال روایت قرآن از کل ماجرا این است که یکی از اتفاقهایی که افتاده این است که با ظهور حضرت عیسی نبوت اصلاً در خاندان بنیاسرائیل ختم شده و با یک فترت ۶۰۰ ساله تقریباً به خاندان اسماعیل آمده و اینجا هم کلاً نبوت با نزول قرآن دیگر به آن هدف نهاییش رسیده و ختم شده. یک اتفاقی که افتاده جهانی شده دیگر.
و جهانی شدنشو باید بحث بکنیم که در زمان حضرت عیسی جهانی شده یا در زمان پیغمبر ما. مسیحیها معتقدن که در زمان ما این جهانی شدن اتفاق افتاده و حالا مسلمانها شاید معتقد باشند که اینجوری نیست. باید ببینیم تو قرآن چه نوشته.
من اینها بحثهای که خود بعد از این است که حالا ببینیم اصلاً محسوب شده حضرت عیسی یا نه. بفرمایید. این جریان عهد عتیق را من فکر کنم متوجه نشدم. عهدی که خدا با موسی نه، با قوم بنیاسرائیل.
این شما جلسه قبل بحث آقای جلسه اومدید داخل. نیست؟ نه از اول خب من فکر کنم گفتم که ماجرا چیست. واقعیت این است که قرآن همانطوری که قوم یهود حالا با یک شکلی یک مقدار اغراق شده این حرفو میزنن، خداوند یک روزی در روی کره زمین قومی را به عنوان یک قوم خاص انتخاب کرد و باهاشون یک عهدی بست. عین چیزی که در قرآن، صحبت کرد.
حالا اجازه بدید، اینکه چرا این اتفاق، من اصلاً الان نمیخواهم وارد این بحث بشوم که این اتفاقها در مثلاً برای حضرت ابراهیم، اسماعیل چرا قرار شد قربانی بشه، این اتفاقها را که نمیخواهم در موردش صحبت کنم.
همان مقداری که این تاریخ را یادآوری کردم که اصلاً شما متوجه این بشوید که ما چرا یک جورهایی لازم است که یک اتفاقی مثل قتل حضرت عیسی بیفته، اقدام به قتل صورت بگیرد که نبوت از بنیاسرائیل برداشته بشود.
برای اینکه به هر حال خداوند با اینها یک عهدی بسته. اینها تا حدودی رعایت میکردن، هی میشکستن، هی یک مدت با پرست میشدن، دوباره توبه میکردند. تاریخ یک دستی ندارند که شما فکر بکنید که در تمام طول تاریخشون اینها مثلاً هیچوقت حرف گوش نکردن.
واقعاً در تورات صحنههای جالبی هست از جاهایی که اینها بعد از یک مدت شیطنت توبه میکنند و بعد و در قرآن هم به نوعی اشاره میشود به بعضی از این صحنهها.
مثلاً اینکه بعد از ماجرای پرستش گوساله ازشان خواسته میشود که خودشان را بکشن و اینها اقدام میکنند به این کار. حالا در مثلاً وسطش یک توبهشون پذیرفته میشود. موضوع این است که اینها یک جاهایی مردانگی هم میکردند.
یعنی سر اینکه به هر حال یک عهدی بسته شده، حتی آنهایی که در زمان موسی نبودن و آن پای کوه طور نبودن، به هر حال اینکه مطمئن بودن که اجدادشون یک چنین چیزی را میگویند راسته، خیلی جاها تو تورات بعد از اینکه توبه میکنند و مثلاً یک پیغمبری میآید اینها ازش پیروی میکنن، صحنههای جالبی هم هست. به هر حال تاریخ پرنوسانی دارند. یک جور شیطنتهایی داشتن که مربوط به آن دوران هم میشد.
آن دوران، دورانی نبود که به راحتی بشود یکتاپرست در آن بود. تمام اقوام مجسمههای قشنگی داشتن. دنیا پر از بت و عقاید خرافی بود. یک دفعه یک قوم خیلی روشنفکر یکتاپرست که یک خدای ناجیدار مثلاً میپرستند، ولی این آدمها اصولاً سختگیر و بهشان فشار میاومد.
شریعتشون هم اینقدر سخت بود. نسبت به مثلاً شریعتی که ما رعایت میکنیم خیلی سختتر بود. به هر حال با آدمهای خیلی خوب توشون پیدا میشدن.
فرهنگ دینی را خلاصه بسط دادن در طول این مثلاً تاریخ خودشان بیشتر از ۱۰ سال طول کشیده. اینجوری نیست که یک جایی باید حجت تمام میشد. من کلاً این تاریخ را در حد گفتم که علت اینها چیه، من بدهم نمیآید که بعد از ما مسیحیت تمام شد در مورد این چیزها بحث بکنم. احتمالاً این کار را میکنم. ولی سوال سوال هم همین است. جریان بحث را درک کن.
سوال هم این است که خدا مثلاً بخواهد با یک ملت عهد ببنده این را حالا صحبت نکردیم. نه نکردم. فکر میکنم جاش اینجا نیست که در موردش صحبت کنم. به هر حال این اتفاق، من میخواهم بگویم قرآن تأکید میکند که این اتفاق افتاده.
بنیاسرائیل در یک دورانی قوم برگزیده خدا نه به آن معنایی که خودشان مثلاً شاید بعضیا فکر میکنند که قوم برگزیده یعنی بقیه مثلاً حیونن ما آدمیم. نه. خداوند یک قومی را برگزیده.
به دلیل اینکه جدشون ابراهیم بوده به هر حال یک ویژگیهایی داشتن و اینها مسئولیتهایی را در اینکه یکتاپرستی را در زمین پایهگذاری بکنند به نوعی انگار به اینها داده شده. و خب اینها خیلی تخلفها کردن. یک جاهایی هم در تاریخشون جاهای خوب هم وجود دارد. آدمهای فوقالعاده خوب هم بهشان ظهور کردن. دانشهایی را بسط دادن.
من میترسم از اینکه این حرفها را بزنم ولی واقعاً بشریت مدیون همین قوم بنیاسرائیل از نظر فرهنگی. خیلی چیزها را اینها شروع کردن. یک یک نفر به من گفت که زبان از نظر زبانشناسی آن موقعی که اینها در این منطقه مثلاً در این منطقهای که این به اصطلاح قوم بنیاسرائیل اینها کتاب مینوشتن بقیه جاهای دنیا هنوز داشتن با ایما و اشاره با همدیگر حرف میزدن.
اینها خیلی قوم پیشرفتهای بودن از نظر فرهنگی و یک جوری مثلاً در همین که اهل کتاب بهشان گفته میشود واقعاً کتابت و خیلی چیزها تو این قوم به صورت پیشرفتهای در واقع دراومده.
من گاهی تورات که میخوانم مثلاً شما بعضی از دعاهای تورات را که چند هزار سال سابقه دارد این کتاب. برای من ما مطمئنیم که یک قسمتش بسیار چقدر شبیه فرهنگ دینی خودمان. یعنی آن حالت مثلاً راز و نیاز کردن.
شما یک چنین چیزی در جای دیگر دنیا پیدا نمیکردید. یعنی در شرق که اصولاً راز و نیاز وجود نداشت. بقیه جاها هم بتپرستیهای خیلی هم چیپ و اینها بود. اینها به هر حال قومی بودن که تحت هدایت پیامبرا حالا میکشتن که خیلی کارا میکردند. ولی به هر حال یک پیشرفتهایی هم کرده بودن و یک جاهایی هم میگویم واقعاً در تورات من به نظرم نمیآید که اونجاش دروغه.
یک جاهایی واقعاً توبه میکردند دستهجمعی و بعد یک مجازاتهایی میشدن تحمل میکردند و بینشون همیشه آدمهای خوب هم وجود داشتن. به هر حال قومی بودن که نهایتاً با به کارشون ببینید کارشون به جایی رسید که دیگر نمیشد برایشان پیامبر. من میخواهم بگویم ماجرا این است. وقتی که حضرت عیسی میآید و اینها میخواهند بکشنش قبول دارید دیگر معنایش این نیست که نمیشود کاری با اینها کرد دیگر.
چه کار دیگر خداوند قرار برای اینها پیامبر بفرسته؟ دیگر از این بهتر پیامبر اینها چه میخوان؟ دو تا از بزرگترین آدمهای تاریخ بشریت حضرت مریم و حضرت عیسی که هر دوتاشون به هر حال تحت فشار بودن از طرف این قوم.
یک آیهای در قرآن هست که من واقعاً با این جزو قوم بنیاسرائیل نیستم ولی میخوانم میترسم. در قرآن تأکید میشود که بنیاسرائیل با لسان داوود و عیسی لعنت شدن. داوود من کار ندارم.
حضرت عیسی شخصیتی که شما تو قرآن میبینید آدم نیست که بخواهد لعنت بکند. میدانید منظورم چیه؟ یک جوری دیگر ببینید و حضرت عیسی قومی را لعنت کرده باشه دیگر واقعاً کارشون تمومه. قرار نیست که آنها دیگر کار دیگهای بکنند.
به هر حال کار کارشون به یک جایی رسید همان مسئله به وجود اومدن آن روحانیت منحرفی که داشتن که همین مثلاً فرض کنید حضرت عیسی را به دلیل اینکه میگویم یک حکمی از احکام شریعت را رعایت نکرده به خودشان حق میدهند که تصمیم بکنند.
یعنی اینکه شریعت برایشان شده بود همهچیز. یک یک فضایی ایجاد شده بود و مردم هم پیرو این بزرگان بودن که در همان معبد اورشلیم مستقر بودن و دیگر کاری نمیشد کرد دیگر. فکر میکنم خیلی واضح است که پیامبر دیگهای میفرستاد خدا که اگر معجزه نمیآوردن که هیچی کسی بهشان اعتقاد پیدا نمیکرد. میآوردن هم احتمالاً نمیکشتن دیگه، برای اینکه میگفتند جادوگر.
یعنی ببینید انحرافهایی تو دینشون ایجاد شده که باید اصلاح بشود و اینها هیچجوری نمیشود اینها را اصلاح کرد دیگر. اگر کسی بیاید بگوید این حکمتون غلطه، میکشنش. بنابراین مطمئنم که همهچیزهایی که دارم میگویم اصلاً یک جورهایی درست است. به هر حال ماجرای بنیاسرائیل با این اتفاقی که افتاد تمام شد و فکر میکنم اتمام حجت یک طوریه.
قرآن وقتی بیان میکنه، شما واقعاً قانع میشوید که دیگر کاری با این آدمها نمیشد کرد. در عین حال اینها قوم طردشدهای نبودن و نیستند. همچنان یعنی شما قرآن را میخونید، خدا نسبت بهشان یک نظر خاصی انگار دارد. هی میگوید بیاید مثلاً با یک عهد جدیدی ببندیم، مثلاً نیست جا برای قرارداد.
اینجوری نیست که حالا مثلاً یک کارهایی کردید دیگر خداوند مثلاً یک جور نظرش از شما برگشته و شما لایق عذاب هستید یا لعنتشده هستید و این ملعون بودن، اینها همه یک جوری به هر حال با یک حرکاتی اگر انجام بدن قابل بخششه و سوره بقره مداوم این در آن تکرار میشود دیگر. یک چیزهایی از گذشته گفته میشود و هی دوباره دعوت به اینکه هنوز انگار وقت هست، انگار چیزی پیش نیامده.
کافیه که مثلاً یک جوری تجدید عهد بکنید، آن کارهایی که قرار بود انجام بدهید را مثلاً انجام بدهید و این حرفها. خب، این قطعه را من میخواستم از انجیل بخوانم که در تقریباً به طور مشابهی حالا یک خرده کمتر یا بیشتر همین صحنه در انجیلهای دیگر هم هست و اینکه تو قرآن هم بارها به این مسئله قتل انبیا و در آن مورد خاص با تأکیدی روی حضرت عیسی اشاره شده که یک جوری پایان تاریخ این قوم.
بگذارید من میخواهم مستقیماً دیگر وارد بحث در مورد خود واقعه مصلوب شدن عیسی بشوم و قبل از اینکه وارد جزئیات بخواهم بشم، میخواهم یک چیزی را تأکید بکنم.
بحثهایی که بین مسلمانها و مسیحیها هست، یک اشتباهی که در آن وجود دارد این است که مسیحیها یک مقدار زیادی سعی میکنند دلایل تاریخی بیارن که از نظر تاریخی عیسی مصلوب شده. اصلاً این کلاً یک اشکال منطقی داره، برای خاطر اینکه مسلمانها که نمیگن کسی آنجا مصلوب نشد.
این که اینها از تاریخ شما حداکثر چه چیزی ثابت میتوانید بکنید؟ که آنجا یک اتفاقهایی افتاد، مثلاً پیلاطوس واقعاً یک آدمی بود، آنجا یک کسی محکوم شد و مصلوب شد. مثلاً اگر من معتقد باشم که در آخرین لحظه با یک معجزه الهی حضرت عیسی مثلاً تبدیل به تغییر کرده، یکی دیگر جانشینش شده، در تاریخ قرار است یک چنین چیزی ثبت بشود.
ببینید من یک بار یک بحثی کردم، اصلاً یک چیزهایی قرار نیست در تاریخ ثبت بشود. تاریخ نگاه مثلاً یوسیفوس اگر نوشته که یک آدمی آنجا مصلوب شد، با همان ظاهر امر که خب یک کسی را گرفتن آنجا مصلوب کردن، ما هم قبول داریم یک کسی آنجا مصلوب شد.
مسلمانها که نمیگن آنجا کسی مصلوب نشده که شما بخواهید بروید از دلایل تاریخی استناد بکنید که نه، یک کسی ما هم معتقدیم کسی آنجا مصلوب شده و هم معتقدیم که همه فکر میکردند که این آدم عیساست و یک جور معجزهآسا و پشت پردهای یک اتفاقی افتاده که این عیسی نیست.
بنابراین ما معتقدیم که تمام دلایل تاریخی حالا کم یا زیاد درستن. واقعاً آنجا یک آدمی که فکر میکردند همه که عیساست، حتی به نظر میآید آدمهایی که جزو حواریونن و پای صلیب ایستادن هم فکر میکنند که این عیساست، چه برسد به اینکه یوسیفوس مثلاً از یک کسی شنیده باشه.
معلوم است شنیده که عیسای ناصری را مصلوب کردن. اینکه مسلمانها معتقدن که یک چیزی پشت پرده اینجا وجود دارد که حتی در زمان عیسی هم یک عده نفهمیدن که اینجا چه اتفاقی افتاده.
هنوز یک عده فکر میکنند که عیسی را مصلوب کردن. بنابراین اصلاً بحث تاریخی اینجا وجود ندارد بین مسلمانها و مسیحیها. یک بحث دینی وجود دارد اینجا. متوجه هستید؟ یعنی بحث این است که مثلاً خداوند معجزه کرد، اینجا معجزهای اتفاق افتاده، اتفاقی نیفتاده.
و از نظر تاریخی ما هم همان شواهدی که وجود دارد از نظر تاریخی کاملاً محترمه و معتقدیم که شخصی که همه فکر میکردند حضرت عیساست آنجا مصلوب شده و هم انجیلها، چیزی که در آن نوشتن به نوعی اعتبار داره، هم آن یوسیفوس درست گفته.
همان نامهای که رفته به مرکز روم درست است. خب آن کسی که نشان میدهد که فرماندار رومی آنجا هم به نظرش میاومد که یک چنین آدمی را مصلوب کرده.
حداقل تو نامه اینجوری نوشته. پیلاطوس آدم خیلی پیچیدهایه، من بهش خیلی اعتماد ندارم. اینکه تو نامهاش برای آنجا چه نوشته، اینجا چه کار داشته میکرده، همهجا یک کارهایی داشته میکرده که اصلاً معلوم نیست. به هر حال موقعیت خودش را دارد حفظ میکند با حداکثر مثلاً سیاستبازی. یک جوری که مردم ازش برنجن. اینجا که مردم که خوشحالم شدن دیگه، دیدید.
همه، اگر از اطراف اورشلیم هم طرفدار به هر حال، عیسی میاومدن، فرستادن، واقعاً جواب خوبی داشت. دیگر من چه کار کنم؟ من تمام سعیام را کردم، اینها نذاشتن. اینها اومدن ریختن اینجا گفتن حتماً این باید اعدام بشود.
گفتم ما خونش هم به عهده میگیریم. بهش خب ببینید اینها کیا بودن که خون عیسی را به عهده گرفتن. بنابراین کلاً از نظر تاریخی اصلاً بحثی اینجا وجود ندارد. همه حرفها مشترکه.
فهم مسیحی معاصر از مکر
اینکه یک کسی بیاید دلایل تاریخی بیاره، فکر کنم یک عده فکر میکنند که مسیحیها ظاهراً فکر میکنند که مسلمونها میگویند اصلاً نه صلیبی در کار بوده. اصلاً کل ماجرا دروغه. در حالی که شما قرآن را که میخوانید اصلاً اینجوری نیست. قرآن دقیقاً وقتی میگوید «شبه لهم» شما هر معنیای میخواهید بفهمید. میگوید آنجا یک تشبیهی صورت، یک اشتباهی صورت گرفت.
همه اتفاقها همانجوری که آنها فکر میکردند پیش رفت و الان هم فکر میکنند که کار را انجام دادن ولی یک ماجرای یک خورده عجیبی مثلاً پشت پردهای هست که این اتفاق آنجوری که آنها فکر میکنند نیفتاده. درسته؟
از اینجا از نظر تاریخی یک شخصی که همه فکر میکردند حضرت عیسیست، آنجا مصلوب شده و هرچه هم تو تاریخ اومده، راسته. بفرمایید. یک مسیحی که مثلاً آن زمان زندگی میکرده چطور میتونسته بفهمه؟ خب. نمیدانم. حالا یک خورده بحث کنیم ببینیم میتونسته بفهمه یا نمیتونسته بفهمه. بگذار یک خورده بگذره.
مسیح موعود و پیشگوییهای عهد عتیق
امیدوارم تو همین جلسه جواب بدهم. بعد قبل از اینکه باز وارد بحث در مورد دیدگاههای قرآن و اینها بشم، میخواهم یک خورده کار را سخت بکنم. و یک خورده در واقع دلایل غیرتاریخی. دلایل تاریخی هرچه مسیحیها بیارن خب ما گوش میدهیم و میگوییم همه حرفهاتون درست است.
از نظر تاریخی آن چیزی که قرار بود در تاریخ ثبت بشود همین بود که ثبت هم شد. و خوب است که آدم در مورد آن دلایل دینیای که مسیحیها میآرن هم یک اشارهای بکنیم.
یعنی کار کار را تا حد ممکن سخت بکنیم. اینجوری چیزی نمونه بعداً که مثلاً لازم بشود دوباره اضافه بکنیم. ببینید مسیحیها یک دیدگاه مشترکی که با مسلمونها دارن، در واقع سؤال یک سؤالی که مسلمونها باید جواب بدن این است که هم مسلمونها و هم مسیحیها معتقدن که حضرت عیسی مسیح موعود قوم یهود بوده. خب؟ اصلاً یک یک شخصیتی وجود داشته در قوم یهود، از نظر تاریخی ما مطمئنیم.
یهودیها منتظر ظهور یک شخصیت یا شخصیتهایی بودن حداقل به صورت صریح در یک جاهایی از تورات به صورت پیشگویی اشاره میشود. و این شخص به زبان عبری «مشیح» بهش گفته میشد به معنای کسی که مثلاً مسح شده با از نظر لفظی به معنای کسی که با یک پادشاهان را قبل از اینکه به پادشاهی برسن در این مراسمی با روغن مسح میکردند. و مشیح اصلاً به این لفظ، لفظ هم به این ماجرا اشاره دارد.
اینکه یک چنین شخصیتی به که بعداً در قرآن شما عربیش را میشنوید که اسمش مسیحه، قرار بوده بیاید و مسیحیها معتقدن که عیسی ابن مریم همان مسیح موعود مشیح موعود یهودیهاست و قرآن هم با آوردن لفظ مسیح دارد تأیید میکند که این همونه.
این همونیه که پیامبران قبلی وعدهشو داده بودن به قوم یهود که یک چنین آدمی میآید و پادشاهی خداوند در زمین برقرار میشود بعد از اومدن مسیح.
حالا اینکه یهودیها طبق معمول تعبیرهاشون حالتهای خیلی دنیایی پیدا کرد و از پادشاه انتظار این را داشتن که سوار بر اسب مثلاً بیاید و قصری درست بکند در آن پادشاهی بکند مثل داوود و سلیمان و این اتفاق نیفتاد ولی آن واژه پادشاهی ملکوت یک جوری واژهایه که به زبان عبری هم مشابهی دارد که هم میشود یک جوری مثلاً پادشاهی معنوی تعبیرش کرد هم مادی.
مسیح بیش از آن که یهودیها فکر میکردند معنوی بود. پادشاه ملکوت خداوند را در زمین قرار مثلاً مستقر بکند نه پادشاهی به معنای اینکه سربازهایی داشته باشه و مثلاً یک قصری داشته باشه و در کاخ سلطنتی بشینه. به هر حال قرآن همان اعتقاد مسیحیها را در واقع تأیید میکند که این همان شخص بوده که پیامبرهای قبل ظهورش در واقع وعده داده. خب؟
بنابراین مسلمانها با وجود اینکه معتقدن و میتوانند یک جوری به هر حال جواب این حرف و اینجوری بزنن که ما معتقدیم مثلاً تورات کتاب عهد عتیق تحریف شده است ولی واقعاً وقتی این حرفها را شما میشنوید، در عهد عتیق هست و در آن حرفهایی در مورد این شخصیت که قرار است بیاید پیشگوییهایی وجود داره، به نوعی حالا مسلمانها باید یک جوری دلیل خوبی بیارن که این تیکه تیکه تحریف شدهایه و مثلاً یک جوری نبوده در اصل اینجوری.
ببین میخواهم بگویم مسلمانها با یک مشکلی خلاصه مواجه هستند. اگر پیشگوییهایی در عهد جدید هست که با عیسای مسیحیها شباهت بیشتری دارد تا با عیسای مسلمونا، ولی مسلمانها خلاصه یک چیزی برای جواب دادن اینجا میماند دیگر. متوجه هستید چه میگم؟
من میخواهم یک قطعهای از کتاب اشعیا بخوانم که مسیحیها خیلی این قطعه را بهش اعتقاد دارند و معتقدن که یک پیشگویی مهم که مصداقش مسیحه اینجا در واقع تو این کتاب هست.
که عنوان مسیح اینجا ذکر نمیشود ولی عنوان مثلاً این فصل خدمتگزار رنجدیده خداوند. میگوید خداوند میفرماید خدمتگزار من در کار خود کامیاب و بسیار سرافراز خواهد شد. مسیحیها معتقدن که این نمونه پیشگویی عهد عتیقه که مصداقش حضرت مسیح بوده.
بسیاری از مردم با دیدن او متحیر میشوند زیرا صورت او به قدری عوض شده که دیگر شکل انسان ندارد. او خون خود را بر قومهای بسیار خواهد پاشید و آنها را از گناه پاک خواهد ساخت. اگر این تحریف شده نباشه، این آدم کیه؟ چه شخصیتی داره؟ هنوز ظهور نکرده. خب یهودیها احتمالاً میگویند که هنوز ظهور نکرده. ولی مسلمانها دیگر منتظر ظهور شخصیت و پیغمبر جدیدی نیستند.
بنابراین یک جورهایی باید بگویند که این آدم، این تحریف شده بودن و اینها هم یک جوریه دیگر. کل این قطعه را برای چه یهودیها ساختن؟ میگوید خب من بگذار بخوانم این قطعه را تا یک جاهایی حس مسیحیها معتقدن که نه فقط دلایل تاریخی داریم، دلایل دینی داریم. در کتاب مقدس پیشگویی شده بود که یک آدمی میآید و یک چنین اتفاقهایی برایش میافتد.
از جمله اینکه خونش ریخته میشود و با ریخته شدن خونش گناهان قومهای زیادی بخشیده میشود. بنابراین این قربانی شدن، سنت قربانی کردن در شریعت یهود اینجوری بوده که برای بخشش گناهان بوده. قربانی میکردند و خون را میپاشیدن به مثلاً پرده دیوار.
این سنت شریعت یهود که همزمان این کار را انجام میدادن. اصلاً عید فصح عیدیه که در آن برود قربانی میکند. و از نظر مسیحیها عیسی آمده که آنجا قربانی بشود در این عید. پیشفرضهای ذهنی خودشونه.
اتفاقی که قرار است بعداً بیفته، پیشبینی کردن را آنوقت چیز کردن، شکل دادن دیگر. یعنی ما که این را قبول نداریم که. ما چیو قبول نداریم؟
ما اینی که در واقع قربانی بشه، با قربانی کردن مسیح یا با قربانی کردن آن فرزنده، گناهان ملتها را در اینجا را قبول نداریم. آها، من نمیدانم قبول داریم یا نداریم. حالا به هر حال من بگذار من یک لحظه سعی کنم این استدلال را بهتان بگویم.
من به عنوان یک مسلمون میگویم که قبول دارم که موعودی داشته قوم یهود. خب؟ به شخصیتی قرار بود بیاید که همین عیسی بن مریم. خب؟ در بین در عهد عتیق اشاراتی به این شخصی که قرار است بیاید هست.
بعضی جاها به صورت یک آدمی که بیشتر شبیه پادشاهه ظاهر میشود. ما عیسی بن مریم را نمیبینیم به شکل پادشاه باشه. ببینید ما میدانیم که در عهد عتیق باید پیشگوییهایی باشه. میخواهیم بگوییم که همهاش تحریف شده است.
نه، خب همین دیگر. ببینید من میتوانم بگویم قوم یهود دچار به دلیل آن دنیاگراییاش دچار این مشکل شد که مثلاً ملکوت را پادشاهی تعبیر کرد و چون خیلی دوست داشتن از نظر سیاسی فائق بیان، بعضی از آن پیشگوییها را بردن به سمت اینکه شکل پادشاه بهش دادن. ولی اینجا که ندادن. تو این قطعهای که از کتاب اشعیاست. کتاب اشعیا هم کتاب نسبتاً معتبریه.
نسخههایی در همان در تشریعات تومارهای بحرالمیت، قطعههایی از کتاب اشعیای نبی هست که خب دیگر قدمتش خیلی زیاد شده دیگر. یعنی برمیگردد به قبل از این. مسئله اینجاست که یهودیست، یهودیست. این دارد تو قضیه یهودیست صحبت میکند.
من سوالم این است. قبول، مسیح پیشگوییهایی در موردش وجود داشت یا نه؟ همه را کامل تعریف کردن یهودیها. هیچی نمونده. آخه این کتاب اینجوری، این کتاب اینجوری هم نیست که دیگر همهش دروغ باشه. شما این تیکه تحریف نشده، خب؟
من یک اشکالی دارم به این تیکه تحریف نشده میگیرم. میگویم اگر ما معتقدیم که این یهودیت اصلی، همان چیزیست که خدا بر یهود مثلاً نازل کرده و چطور با خونش مثلاً؟ چطوری؟ بله. حالا اینکه گفتم برنامه در موردش بگذار صحبت بکنیم، من بگذار این قطعه را بخوانم. او خون خود را بر قومهای بسیار خواهد پاشید و آنها را از گناه پاک خواهد ساخت.
پادشاهان جهان در حضور او دهان خود را خواهند بست، زیرا چیزهایی را خواهند دید که کسی برای آنها تعریف نکرده. و چیزهایی را خواهند فهمید که از کسی نشنیده بودند. اما چه کم هستند کسانی که این حقیقت را باور میکنند.
چه کماند کسانی که خداوند این حقیقت را بر آنان آشکار ساخته است. در نظر خدا او مانند درخت سبزی بود که در زمین خشک و شورهزار رویید. و ریشه دواند، اما در نظر ما او زیبایی و جلوهای نداشت که مشتاقش باشیم.
ما او را خوار شمردیم و رد کردیم، اما او درد و غم را تحمل کرد. همه ما از او را برگرداندیم. او خوار شد و ما هیچ اهمیتی ندادیم. این دردهای ما بود که او به جان گرفته بود، این رنجهای ما بود که او بر خود حمل میکرد. اما ما گمان کردیم این درد و رنج مجازاتیست که خدا بر او فرستاده است.
برای گناهان ما بود که او مجروح شد و برای شرارت ما بود که او را زدند. او تنبیه شد تا ما سلامتی کامل داشته باشیم. از زخمهای او ما شفا یافتیم. ما همچون گوسفندانی که آواره شده باشیم، آواره شده باشند، گمراه شده بودیم. راه خدا را ترک کرده به راههای خود رفته بودیم. با وجود این خداوند تقصیرها و گناهان همه ما را به حساب او گذاشت.
من میخواهم روی این تأکید بکنم که چقدر این قطعه شبیه به تعبیرهایی که مسیحیها در مورد مصلوب شدن و مرگ حضرت مسیح و علتش از نظر دینی دارند.
و فقط در واقع مسیحیها به دلیل چهار تا تیکه کاغذ پاره تاریخی نیست که معتقدن که مسیح مصلوب شده. انگار قرار بوده که یک چنین اتفاقی بیفتد. دلیلشون فقط دلایل دینی از درون متون دینی خودشان دارند. حالا مسلمانها میتوانند بگویند که این قطعهها کلاً تحریف شدهست.
میتوانند بگویند که پولس رسول این قطعهها را حفظ بوده و ماجرا را اینجوری ساخته در مورد حضرت مسیح. یعنی مسیحیت خودش را به شکلی در واقع داستان را درآورده که منطبق بشود بر این.
من سوالم از مسلمانها کلاً این است که به هر حال پیشگویی مربوط به حضرت مسیح وجود داشته. خلاصه کدام قطعه تورات شبیه چیزی است که قرار است برای حضرت مسیح اتفاق افتاده باشه؟ به نظر نمیآید تورات سر تا پا تحریف شده باشه.
به نظر نمیآد، من فکر میکنم دلیل منطقیای وجود داشته باشه که آدم اینجوری فکر بکند که این کتاب سراسر مثلاً تحریف شدهست و این حرفها. پنج تا کتاب اولش که خب به نظر میآید که شریعت مثلاً در آن دارد بیان میشه، چقدر داستاناش شباهت دارد به داستانهای قرآن.
درست است اختلاف وجود داره، ببینید اگر شما به همان کتابها که قدیمیترین کتابها هست نگاه بکنید، یهودیها آدمهایی نبودن که مثلاً روی دیوانوار بیان بشینن و برای خودشان کتاب تألیف بکنند.
ممکن است در نقل اشتباهی کرده باشن، ممکن است یک تحریفهایی صورت گرفته باشه، ولی شما از همان جاهایی که مشترک بین قرآن و توراته، به میزان اینکه چقدر تحریف ممکن است یا اصلاً کلمه تحریف هم به کار نبرید، انحراف. این چقدر ممکن است تغییر کرده باشه، میتوانید تقریباً یک حدسی بزنید دیگر.
داستان یوسف خب یک جاهاییش تغییر کرده، داستان نمیدانم ابراهیم یک جاهاییش تغییر کرده، اسماعیل شده اسحاق، حالا فرقی بین قرآن، ولی داستان قربانی شدن اسماعیل یا اسحاق به تعبیر تورات هم هست. شباهتها آنقدر هست که آدم احساس بکند که یک کور مشترک وجود دارد که خوب نقل نشده مثلاً.
بنابراین به نظر من مسلمانها در مقابل این سؤال تا حدودی قرار دارند که به هر حال اگر معتقدی که مسیح همان موعود قوم یهوده، به هر حال وصلش چیه؟
کدام یکی از اوصافی که در قبل در واقع آمده تطبیق میکند با حضرت مسیح. من فقط میخواستم الان بیشتر، بیشتر از اینکه این سؤال را مطرح بکنم، میخواستم این را بگویم که مسیحیها صرفاً به مصلوب شدن به عنوان یک حقیقت تاریخی نگاه نمیکنند.
معتقدن در استدلالشون در مقابل یهودیها حداقل، یهودیها که صددرصد که جواب قبول دارند اینکه شما منتظر این شخصیت بودید ما هم بودیم حالا در مسیرهای اولیه و این شخصیت ظهور کرد همونه مسلمانان هم این کل ماجرا را قبول دارند بنابراین یک خورده به هر حال این سوال منتقل میشود به مسلمانان که بگویند که به هر حال این مسیح با کدام یکی از اوصافی که قبلاً در موردش گفته شده منطبق کما اینکه مسلمانان میتوانند این جواب را بدن که همه این اوصاف به نوعی چیز شده به اصطلاح اینکه با بخش تحریف شده بله اینکه با بخشش بله دیگر.
حالا به هر حال با کدام من میخواهم بگویم سوال خلاصه مسلمانان خوب است که به این مسئله فکر بکنند یعنی این سوال اگر کلمه مسیح در قرآن نیامده بود مسلمانان اینجا حرفی اصلا قرار بود چه جوری جواب بدن ولی وقتی آمده این یک واقعیت مسئله تاریخی اسنادی وجود دارد از دوران گذشته که به چنین شخصیتی در مثلا عهد عتیق اشاره شده به هر حال مسلمانان باید این سوال را جواب بدن بگویند یک جواب راحت همش تحریف شده چیزی ازش باقی نمونده.
خب خیلی خوب است دیگر. ولی فکر میکنم یک خورده باید بیشتر آدم برود متن را بخونه سعی بکند که با مسیح قرآن را واقعاً ببیند که پیشگوها در موردش چه جوری دیده. پادشاهی نبوده ملکوت بوده و این ملکوت واقعاً ظاهر شده نشده.
میخواهم بگویم خلاصه اینجا یک خورده منبع نه منبع فکر کنید همه مسیحی ها و یهودی ها مردن منبع ایراد و اشکال و اینکه ایرادی منبع الهامی وجود دارد که ما مسیح را شاید بتوانیم بهتر بشناسیم.
به هر حال تورات کلاً تحریف نشده یک چیزهایی در آن هست که میشود همچنان استفاده کرد. اگر آدم به هر حال این شکلی نگاه بکند فکر میکنم منبع الهام هست برای اینکه آدم یک خورده بهتر بفهمه وضعیت ماجرا را..
خب دلایل دینی مسیحی ها بخش زیادی اش برمیگردد به ویژگی هایی که حالا شما بعضی هاتون حتماً اعتراض میکنید مسیحی ها معتقدن که صلیب خاصیت شفا بخش دارد. قرن هاست هزار دو هزار است که با همین صلیب مردم شفا پیدا کردن.
و بنابراین یک چنین اعتقاداتی در مورد مسیحی ها به شدت وجود دارد که صلیب عیسی مسیح واقعیتیه که به هر حال تمام ایمان دینی مسیحی ها در واقع به عنوان نماد دین مسیحیت پذیرفته شده و همین دست همه هست و همه ویژگی های معجزاتی که مسیحی ها دیدن تحت پوشش همین صلیب اتفاق افتاده.
و اگر شما حداقل برگردید به شش قرنی که دوران فطرت بوده و آدم های اصلی زمین مسیحی ها بودن از دید الهی نگاه بکنید قبل از ظهور اسلام آدم.
هایی که در به اصطلاح هدایت شده ترین افراد روی زمین کسانی بودن که مسیح را پذیرفته بودن رسالتش را و در قرآن هم اشاره میشود به اینکه به هر حال بعضی ها به مسیح ایمان آوردن بعضی ها نیاوردن و ما آنهایی که ایمان آورده بودیم را برای آنهایی که کافر شده بودن پیروز کردیم.
بنابراین اینکه کل جریان مسیحیت را از اول از یک چیزی است که هیچ حقیقتی در آن نیست اینجوری نیست و آن کسانی که پیروز شدن صلیب دستشون بوده بوده دیگر نبوده مسیحی ها معتقدن به یک واقعه روحانی که از عرفای مسیحی روش خیلی تاکید دارند که بهش میگویند استیگماتا اینکه در اوج حالات عرفانی و قرب به مسیح آثار مصلوب شدن در عرفای مسیحی ظاهر میشود مثلاً سنت فرانسیسکو یک شخصیت معروفیه که این حالت استیگماتا.
یعنی دستاشون بدون دلیل منطقی دچار خونریزی میشود. مثلاً پاهاشون جاهایی که مسیح زخمی شده در اینها هم زخم ایجاد میشود. و اینها من میخواهم فضای ذهنی مسیحی ها را برایتان یک خورده توجیه بکنم که صرف یک سری اسناد تاریخی نیست. یک جور ایمان خیلی ریشه دار مذهبی که معتقدن که در واقع تحت پناه این صلیب دارند زندگی میکنند و معجزات میبینند.
و همانطوری که مثلاً فرض کنید شما ممکن است یک نفر الان بیاید به یک آدمی که در امام رضا رفته و مثلاً یک حاجتی گرفته هر چقدر هم دلایل تاریخی بیاری که بابا اصلاً مثلاً اسماعیلیه راست میگفتند هفت تا امکان بیشتر نداریم یک جوری احساس یک آدمی که آنجا رفته این است به راحتی تاریخ را نمیپذیره.
میگوید من اینجا رفتم مثلاً معجزه دیدم یا امامزاده. ها هم حالا این همه آموزه که ما داریم، میدانید اکثریت قریب به اتفاقشون هیچ ریشهی تاریخی ندارند.
ولی شما نمیتوانید به آدمهای این محل به راحتی بگویید. من دارم میگویم که حالا اینها را میخواهد خرافات حساب کنید، نه مسیحیها اینجوری نگاه میکنند. به صلیب اعتقادی بیش از یک واقعهی تاریخی دارند. نماد دینشونه و معتقدند که در واقع ویژگیهایی داره، مثلاً به استیگماها معتقد هستند، به عنوان مثلاً یک پدیدهی عرفانی و الی آخر. مسیحیها معتقدند که در زمان مصلوب شدن از مسیح کسوف اتفاق افتاده.
زمین لرزه شده، کسوف اتفاق افتاده. تحقیقات علمی وجود دارد که وقوع یک کسوف در خیلی مثلاً همان تاریخ نزدیک آن را تأیید میکند و این برای مسیحیها خیلی هیجانانگیز بوده که اگر اختلافهای تاریخی را مثلاً بگذاریم اصلاحش بکنیم، مثلاً واقعیت این است که الان همه میدونند که تولد حضرت عیسی سه سال قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاده. یعنی سه سال سوم قبل از میلاد، متوجه شدید؟
در قرون وسطی وقتی تاریخنگاری را چیز کردند، به اصطلاح یک آدم معروفی آمد و این نحوهی محاسبات تاریخ و اینها را نوشت، اشتباهاتی کرده که اینجوری شده.
و اگر آن اشتباهات را رفع بکنیم، به نظر میآید که کسوفی آنجا اتفاق افتاده، این را مثلاً یک دلیلی میگیرند بر اینکه حالا اگر واقعاً مثلاً شما دلایل تاریخی قاطعی داشته باشید که آنجا کسوف اتفاق افتاده، برای مسلمونها این مسئلهای میشود دیگر.
شما که میگویید اینجا اصلاً کسی را مصلوب نکردند که آدم مقدسی باشه، بعد این کسوفه برای چه آنجا اتفاق افتاده مثلاً؟ متوجه هستید؟ من یک خورده دارم خارج از بحث تاریخی، دید مذهبی مسیحیها را که اینجوری مطمئنشون میکند که مصلوب شدن حضرت عیسی اتفاق افتاده به عنوان یک واقعهی دینی دارم میگویم. هم در مکاشفهی یوحنا که حالا دیگر حالا متن مذهبی مسیحیهاست و هم در انجیلها از مسیح به عنوان برهی خداوند مثلاً یاد میشود.
صلیب در مرکز الهیات مسیحی
یحیی، یحیای تعمیددهنده، مسیح را که میبینه، میگوید که این برهی خداست که گناهان بشر باهاش پاک میشود. یعنی اصلاً این لقب برود بودن، اصلاً این موجودی که برای قربانی شدن اومده، این جزو متون مسیحیهاست و حالا این شاید دلیل خیلی چیزی نباشد که مسلمونها بخوان، مسلمونها این است که راحت میگویند که خب اینها را خودتان نوشتید. بعد از اینکه این افکار به وجود اومد، اینها را نوشتید.
ولی نکتهی نهایی این است که که مهمتر از همه است به نظر من، اینکه اصولاً تصور مسیحیها از دنیا یک جوریه که با این مسئلهی قربانی شدن مسیح، اینقدر گره خورده که یک جوری شما اگر هزار تا دلیل تاریخی هم بیارید، میبینم تمام الهیات مسیحی در مرکزش همین مصلوب شدن حضرت مسیحه. اونطوری که پولس حداقل بیان میکند. پولس یک عبارتی اینشکلی دارد که من صلیب مسیح را موعظه میکنم. (خنده) متوجه هستید؟
یعنی کلاً حرفش دربارهی تمام نامهها و اینها واقعاً محتواش همان صلیبه. یعنی کل چیزی که پولس دارد میگوید این است که حضرت عیسی را مصلوب کردند و این رستاخیز اتفاق افتاده و همهی الهیاتش را در واقع بر اساس این بنا میکند. بنابراین یک جوری میخواهم بگویم چقدر سخته که شما به مسیحیها بگویید که از عیسی مصلوب نشده.
حتی دلایل تاریخی بیارید، یک جوری از ایمانشون این خیلی برایشان به اصطلاح و شواهد از قبل از کتابهای خودشان سعی میکنند بیارند، از وقایع تاریخی سعی میکنند بیارند، از متون تاریخی غیرمسیحی و الی آخر.
و من آن قسمت بحثهای تاریخی را گفتم که اصلاً مورد ندارد برای اینکه مسلمونها اعتقادشون قطعاً این است که آنجا این اتفاقها افتاده و همه هم فکر میکردند که مسیح دارد مصلوب میشه، بنابراین در تاریخ باید یک چنین چیزی ثبت شده باشه. این در واقع یک فکتیه که با هر دو تا تئوری به طور کامل سازگاره.
دو سؤال: آگاهی عیسی و پذیرش قربانی
اینشکلی نیست که با تئوری مسلمونها سازگار نباشد. با تئوری فرقهای ناسازگاری که بگویند اصلاً کل ماجرا دروغه. مثلاً اگر یهودیها بیان و بگویند یهودیهای پیدا بشن، بگویند اصلاً بابا این ماجرا دروغه، ساختگیه. اصلاً مسیح وجود نداشته یا وجود داشته ولی ما اقدام به قتل نکردیم در مورد مسیح، آنوقت خب میشود شواهد تاریخی برای این آدمها آورد که نه اینجا یک اتفاقی افتاده و یک جاهایی ثبت شده.
خب بگذارید من بیام سر بحث در مورد دیدگاه اسلامی ببینم مثلاً چه کار میشود کرد، تا چه حد میشود این چیزهایی که مسیحیها خارج از تاریخ، در مورد تاریخ میگویم مشکلی ندارند، خارج از تاریخ بهش معتقدند، اینها را در واقع یک جوری چیزش کرد، مثلاً حالا توجیهش کرد.
من میخواهم دو تا سؤال کلیدی بپرسم و فکر کنم هر دو تا جواب دادنش خیلی سخت نیست. اولش خیلی راحته و دومیش هم به نظر من خیلی سخت نمیاد.
سوال اول این است که از دیدگاه شما حالا به عنوان آدمهایی که به قرآن معتقدید همه قرآن هم بخوانید و قبول بکنید، حضرت عیسی وقتی دارد میآید اورشلیم در ایام عید فصح و آنجا میرود در معبد، معبد را به هم میریزه، آیا حضرت عیسی میداند که روحانیون یهودی میخواهند بکشنش یا نه؟ خب؟
یعنی حضرت عیسی نمیدونه که این کارها را که دارد میکند در انجیلها که به صراحت گفته میشود که مدتهاست که شما انجیل را میخونید، روحانیون یهودی منتظر بهانهان که حضرت عیسی را بگیرند و بکشن. قبل از اینکه وارد اورشلیم بشود.
قبل در آن اطراف هم که هست میروند سراغش، سعی میکنند که آزمونهایی ترتیب بدن، سوال و جوابهایی بکنند. مثلاً یک جایی برای اینکه ازش تخلف بگیرن، جمله معروف حضرت عیسی که میگویند که ما به قیصر مثلاً خراج بدهیم یا ندیم؟ میگویند مثلاً طبق شریعت نظرت چیه؟
میخواهند ازش هم بگویند خب طبق شریعت قیصر چه هستن؟ میگوید که این پول، این سکهها اینها مال کیه؟ میگویند اینها مال رومه. میگوید اونی که مال رومه به صاحبش بدهید. اونی که مال روم نیست را مثلاً به چیز بدید، به خدا.
اونی که مال خداست، اونی که مال قیصره را به قیصر بدید، اونی که مال خداست را به خدا بدهید. این جواب خیلی جالبیه. ببینید فضا کلاً واضح است که فضا اینجوری است که یک شبه مطمئناً روحانیون تصمیم نگرفتن که این کار را بکنند.
مدتهاست در کمینن و اگر هم در کمین نبودن با این کارهایی که حضرت عیسی کرده در ایام این دوره پرآشوب مثلاً عید فصح که معمولاً یک خورده بگیر و ببند در اطراف معبد سلیمان مخصوصاً آمده و این کارها را کرده، واضح است که به نوعی باید انتظار داشته باشه که بهانهای در واقع به دست روحانیون یهودی بیفتد و این کار انجام بشود دیگر. قبول دارید؟
معقول این است که آدم فکر بکند که حضرت عیسی میدونسته که یک چنین توطئهای بر علیهش هست، میشود و حالا به شکل حالا این به این شکل مکر خاصی که یهودیها سعی کردن پیش ببرن، اصلاً بدنش که کس دیگر بکشه یا خودشان اقدام بکنن، به هر حال اینکه این کار خطرناکه و یک جوری رفتن به اورشلیم یک عواقبی اینجوری دارد را به نظر میآید که حضرت عیسی باید میدونسته، نه حتی از راه وحی لزوماً.
به عنوان یک پدیده خیلی ساده، یعنی همانجوری که من و شما هم میفهمیم، حداقل حضرت عیسی میتونست بفهمه. کما اینکه خب باید انتظار داشته باشیم که از یک چنین توطئههایی به طور با جزئیات بیشتر حتی از طریق وحی خبر داشته. شما در انجیلها میخوانید که حضرت عیسی میگوید که یک چنین اتفاقهایی میافتد.
یعنی حواریون، همه انجیلها تقریباً مشترکاً نقل کردن که حضرت عیسی قبل از ورود به اورشلیم این را میگوید که مثلاً فرض کن مرا میگیرند. این پیشگوییها به نوعی در واقع از قبل انجام گرفته.
فکر میکنم دیگر لازم نیست به متن انجیل رجوع بکنیم. خیلی ساده میشود این را در واقع قبول کرد که حضرت عیسی میداند که یک اقداماتی بر علیهش صورت میگیرد و سعی میکنند که نابودش بکنند.
فکر میکنم که حضرت عیسی بهتر از من و شما میفهمد که این الان پایان کار بنیاسرائیله و یک جوری همین ماجرا احتمالاً کار را تمام میکند. نمیدانم فکر میکنم خیلی واضح است که حضرت عیسی میداند که یک پیغمبری آنور دنیا قرار است ظهور بکند و اینکه بنیاسرائیل کارشون دارد تمام میشود.
و حالا این قسمتش پس بدون اینکه احتیاج به وحی و نقل انجیل و اینها باشه، قبول دارید که حضرت عیسی میآید اورشلیم و میداند که یک چنین توطئههایی صورت میگیرد و سعی میکنند بکشنش. حالا سوال دوم کریتیکالتره. شما احساستون این است که حضرت عیسی میداند که خداوند نجاتش میدهد یا نمیدونه؟ با قرآن سعی کنیم.
یعنی شما قرآن را میخونید، احساس میکنید که مثلاً یک جوری تناقضی با قرآن دارد اگر من معتقد باشم که حضرت عیسی وقتی دارد میآید به اورشلیم هنوز نمیدونه که خداوند نجاتش میدهد یا نه؟ آن آیه فلما احس عیسی منهم الکفر حالا وقتی که را هواریمون را جمع میکنیم.
خب این را آ خب. نه حالا اجازه بدهید. من یک لحظه اجازه بدهید. اول واقعاً همان اول که عیسی میبیند که این مردم مثل اینکه راه نمیآن، خدا میگوید که انی متوفیک و طاهرک حالا اینجوری. تو را پاک میکنیم و به نزد خودمان بالا میآریم.
مشخصه که اصلاً قربانی شدن عیسی آنجا از اول عیسی میدونسته که اینجوری است. و مکروا و مکر الله. آنها مکر کردن و خداوند مکر کرد. آنها مکر کردن و خداوند مکر کرد. مکر خدا چیه؟
میگوید اذ قال الله یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی و مطهرک. یعنی اگر عیسی میداند یعنی اینکه یعنی به نظر میآید مکر خداوند که قسمت اصلیش این است که عیسی را در واقع میگیرد بعد از اینکه آنها مکر کردن.
من از این آیه این را نمیفهمم که این اطلاعات قبلاً درباره عیسی داده شده. به نظر میآید این ماجرای مکر بنیاسرائیل اتفاق افتاده و حالا خداوند دارد میگوید. مثلاً فرض کنید حضرت عیسی تا پای صلیب هم آمده و حالا خداوند دارد میگوید که من تو را بالا میبرم. بعد از آن اونجایی نیست که فراماسونها هسته عیسی این آیه را میآید.
بعد از این است که میگوید و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین اذ قال یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی بلکه من میخواهم بگویم که این آیه را اگر دقت بکنید دارد میگوید که بعد از اینکه آنها مکر کردن این اطلاعات دارد درباره عیسی داده میشود. یعنی اصلاً این جزئی از مکر خداوند که در مقابل مکر آنها دارد انجام میشود. خب؟
من از قرآن نه تنها دلیلی نمیبینم شخصاً که حضرت عیسی اطلاع داشته باشه که چه اتفاقی قرار است برایشان بیفته، بهطور معجزهآسا نجات پیدا میکند یا نمیکند.
به نظر میآید اگر این اطلاعات داده شده بعد از این است که اینها یک کارهایی کردن، ممکن است دستگیر شده باشه، در وقتت راه خداوند بهش میگوید که انی متوفیک و رافعک الی. من در قرآن هیچ تناقضی نمیبینم که اعتقاد داشته باشم به اینکه حضرت عیسی نمیدونه که خداوند نجاتش میدهد یا نمیدهد. این چه فایدهای میکنه؟
خب من میخواهم بگویم که حالا این در جواب این سؤال اصولاً از دیدگاه قرآنی ما هیچ شاهدی نداریم که بخواهیم بگوییم که اینجوری نیست. اگر کسی ادعا بکند بگوید من معتقدم که حضرت عیسی قربانی شدن خودش را پذیرفته ولی قربانی شدن اتفاق نیفتاده مثل ماجرای اسماعیل.
یعنی خداوند به حضرت عیسی از حضرت عیسی خواسته که تو برو اورشلیم و اینجوری میشود. مثلاً فرض کن مثل در یک رویایی از عیسی دیده باشه که میرود در اورشلیم و این کارا را میکند و مصلوبش میکند. خب؟
قربانی اسماعیل و صدق در رؤیا
و بعد آمده باشه، پذیرفته باشه که این کار اتفاق بیفته، آمده در اورشلیم و تا یک جایی هم مثل حضرت اسماعیل و ابراهیم فکر میکند که قرار است مصلوب بشود و در همان جهت هم دارد در جهت قربانی شدن دارد گام برمیداره و پذیرفته که قربانی بشود ولی خداوند همانجوری که حضرت اسماعیل را در آخرین لحظه نجات میده، حضرت عیسی را در یک مرحلهای میگوید من تو را بالا میبرم و مصلوب نمیشود ولی قربانی شدن را پذیرفته.
این تناقضی با قرآن دارد این اعتقاد یا نه؟ اینکه معتقد باشیم حضرت عیسی قربانی شدن خودش را پذیرفته بوده. عین ماجرای حضرت اسماعیل برای حضرت عیسی اتفاق افتاده باشه. اینجوری از نظر مذهبی برای اینکه حضرت عیسی ارتقا پیدا بکند بهتر نیست؟ تا اینکه تو به یک آدم بگی حالا برو من بعداً تو را نجاتت میدهم.
یعنی اگر مثلاً به حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل میگفتند آقا خیلی مهم است که این نمایشه حالا بروید آنجا ما درستش میکنیم، این جالبتره یا نه شما اگر یک نفری خطری متوجهاش هست، یعنی حضرت عیسی یک مرحلهای از تکامل خودش هم شاید دارد طی میکند.
اگر بپذیره که مثلاً بدون اینکه هیچ گناهی واقعاً دیگر بدون اینکه هیچ گناهی مرتکب شده باشه، حالا حضرت اسماعیل میتواند به حساب این بگذارد که اگر رنجی میکشه یک چیزی خلاصه در پروندهاش هست، ولی عیسی کاملاً پروندهاش پاکه ولی مثلاً برای خاطر اینکه خداوند ازش خواسته گردن گذاشته، میرود و قبول میکند که مصلوب بشود ولی خداوند نجاتش میدهد.
اصلاً با منطق قرآن نه تنها ناسازگار نیست، یک جوری به نظر میآید که اینجوری آدم به ماجرا نگاه بکند شاید حتی سازگارتر باشه. من اصلاً نمیخواهم ادعای جزمی خداینکرده بکنم. من شواهد کافی نمیبینم که بگویم که الا و بلا اینجوری هست.
ولی آن آیه که مکروا و مکرالله و بعد خداوند میگوید که من تو را بالا میبرم، یک شاهد با یک درصدی، با احتمالاً بیشتر به این سمت آدم میرود.
بهعلاوه اینکه سنت چیزی که در قرآن وجود داره، اینکه شما از یک پیامبری بخواهید که قربانی بشه، بپذیره و این بانی مثلاً یک جهشی در تکامل خودش، در تکامل جهان، در مثلاً شرافت پیدا کردن انسان، به هر معنایی که اسماعیل قبول کرد که قربانی بشود و یک آثاری در واقع از پذیرشش باقی موند،.
شما میتوانید بپذیرید با منطق قرآن که در مورد حضرت عیسی هم یک چنین اتفاقی افتاده، در مورد حضرت ابراهیم هم این اتفاق افتاده، در مورد حضرت علی هم این اتفاق افتاده، یک شب یک جایی خوابید که فکر میکرد میکشنش.
و در مورد خیلی از اولیای خدا هم اتفاق مشابه افتاده که در نزدیکی مثلاً مرگ قرار گرفتن،. حتی در مورد اسماعیل و ابراهیم شما میبینید که یک جوری اصلاً ماجرا پیشرفته که.
آنها تقریباً مطمئنن که این اتفاق میافته، برای خاطر اینکه این امر الهی میدونن، این در رویا دیده و یک قرار است که اتفاق بیفتد. خب؟
بنابراین با منطق دینی ما به هیچ وجه ناسازگار نیست، کاملاً سازگاره که ما اینجوری فکر بکنیم که حضرت عیسی علاوه بر اینکه میفهمد که وقتی دارد میآید به اورشلیم در علیه اش توطئه میکنند و سعی میکنند بکشنش، نمیدونه که واقعی که اتفاق میافته، یعنی خداوند این را میتواند ازش پنهان بکند و حتی طور دیگهای وانمود بکند برای حضرت عیسی، همانطوری که در مورد اسماعیل و ابراهیم اتفاق افتاد، که حضرت عیسی در واقع شهادت خودش را و اینکه در راه مثلاً خداوند و برای خواست خداوند دارد واقعاً قرار است زجر بکشه، واقعاً قرار است که مسخ بشود را بپذیره و این یک جوری از نظر دینی جالبتر هم هست.
من بدون اینکه بخواهم شواهد متنی خیلی بیارم، میخواهم بگویم هیچچیزی در علیه اینجور نگاه کردن آن ماجرا در متن قرآن وجود نداره، بلکه هم سیر حوادث طوریه که آدم به نظرش میرسد که میتواند اینجوری اتفاق افتاده باشه، منطق قرآن جاهای دیگر طوری بوده که میتواند اتفاق اینجوری افتاده باشه و یک جوری جالب میشود ماجرا، شبیه ماجرای اسماعیل و ابراهیم و دیگران میشود که در آتش رفتن، نسوختن و فکر نمیکنم حضرت ابراهیم فکر میکرد که حالا این آتش سرد میشه، یعنی از قبل به ابراهیم گفته بودن که هیچ نگران نباش، همونجا میگویند گفتیم که ای آتش سرد سرد شو. چرا وقتی که یک نفر در یک مرحلهایه که میتواند چنین آزمونی پس بده، خداوند جلوی این تکامل را بگیره؟
یعنی همین که به ابراهیم نمیگن که تو این آتش داری میافتی، نمیسوزی، با احساس اینکه داری میسوزه تا آخرین لحظه داری وارد آتش میشه، این برای ابراهیم بهتر است دیگر تا اینکه از قبل شما بهش بگویید که نه هیچ نگران نباش.
میگویند که یک روایتی هست، داستان احتمالاً داستان واقعی نیست ولی با مرزه و با شخصیت حضرت ابراهیم هم که آدم تو قرآن میبیند سازگاره، احتمالاً همهتون شنیدید که میگویند وقتی حضرت ابراهیم در هوا بود، جبرئیل آمد گفت میخوای من تو را نجات بدم؟
گفت نه، من از غیر خدا کمک نمیگیرم، اگر خواست مرا نجات بده. اصلاً جبرئیل را هم قبول ندارد که بیاید دستشو بگیرد. فقط یک جوری این یک چیزی از کمال در آن هست دیگه، این حالت انقطاع به سمت خداوند یک کمال.
بنابراین اینکه حضرت عیسی مورد آزمونی قرار گرفته باشه و اینجا مثل خیلی پیامبرهای دیگر در واقع مرگ را پذیرفته باشه ولی حالا نمرده، با منطق قرآن ناسازگار نیست، با متن قرآن ناسازگار نیست و ما میتوانیم به این اعتقاد داشته باشیم و سوال دارید شما همچنان؟
من میخواهم بگویم که حالا چیزهایی که میخواهم بگویم این است که بعضی از چیزهایی که مسیحیها میگویند و میخواهند نتیجه بگیرند با قرآن ناسازگار نیست، برای اینکه کافیه که مسیح پذیرفته باشه که مصلوب بشود.
مثل این است که مثلاً شاید بیاید یک فرض کنید که یک فرقهای وجود دارد که طرفدارای حضرت اسماعیلان. اسماعیلیها، اسماعیلیه. حالا ما یک فرقه اسماعیلی داریم.
ولی اینها مثلاً به عنوان نماد دینی خودشان آن خنجری را که گلوی حضرت اسماعیل را داشت میبرید را نماد قرار بدن، بعد شما بروید بهشان بگویید که بابا تو که این را نبریدن. خلاصه اینها را مثلاً شما چه این خنجر را اینجا گذاشتید؟
من میگویم حتی اگر به سلیقه کشیده نشده باشه ولی پذیرفته شده باشه که به سلیقه کشیده بشه، کافیه برای اینکه شما مثلاً یک جوری به این معنای اینکه حضرت عیسی قربانی شدن خودش را پذیرفته، باعث مثلاً برکت پیدا کردن در شریعت شده، حالا گناه همه جزئیات را نمیخواهم بگویم گناه اولیه و اینها را بگذارید کنار.
اینکه شما هر دلیلی بیاورید که اسماعیل وقتی که قبول میکند که قربانی بشه، چه آثاری داره؟ وقتی ابراهیم قبول میکند که پسرش را بکشه، چه آثاری داره؟ به غیر از اینکه خودشان به تکامل میرسن، به نظر میآید که این عمل قربانی شدن اسماعیل یک جوری انگار آنجا یک کاری دارند میکنند در تکمیل ساخت کعبه. میدونید؟
فقط اینجوری نیست که یک چیزی، حالا اولاً شخصی هم که باشه در مورد حضرت عیسی کافیه که بگوییم که برای کمال شخصی حضرت عیسی و برای اینکه به آسمان بالا برود و برای اینکه مثلاً وعده خداوند در موردش، وعدههای خداوند مثلاً به تحقق کامل برسه، خوب است یک چنین آزمون سختی را بگذرونه و تمام پیامبران به نظر میآید در سیرهاش یک چنین چیزهایی بوده.
موضوع این است که بعضی از نه همه چیزهایی که مسیحیها میگویند اینجا به نوعی تثبیت میشود که مثلاً اینجوری نیست که بیپایه و اساس باشه. من میخواهم بگویم لزومی ندارد که یک مسلمان فکر بکند که صلیب، اصولاً این نماد صلیب بیپایه است.
میتواند معنیدار باشه و با قرآن ناسازگار نیست که شما صلیب را در واقع معنیدار ببینید. بگذارید من میخواهم بدون اینکه لازم باشه خیلی مختصر اشاره بکنم به داستان ابراهیم و اسماعیل، میخواهم به یک واژه خاصی که در قرآن بهش اشاره شده برسم.
بگذارید من، چون جای دیگر ممکن است خیلی وقت نشود که این را بگم، دفعه قبل یک صحبت مختصری کردم. ببینید اولاً به نظر میرسد از قرآن که ساخت کعبه، یک جایی قرآن، در قرآن ابراهیم و اسماعیل دعا میکنند قبل از اینکه وقتی دارند شروع میکنند کعبه را بسازن، ماجرا تو قرآن اینجوری روایت میشود که خداوند مکان را به اینها نشان داد که آنجا برایش یک خونهای بسازن و خانه را پاک نگه دارند.
و وقتی داشتن بنا میکردن، دعاهایی قرآن نقل میکند که اتفاقاً تو سوره بقره هست. از جمله این است که از خداوند میخواهند که «أَرِنَا مَنَاسِکَنَا» مناسک ما را به ما نشان بده.
ببینیم مناسک خودمان را. یعنی از اول معلوم است که این خانه کعبه را که دارند میسازن، یک مناسکی قرار است انجام بشود. یعنی یک خانه نیست که مثلاً بروند در آن زندگی بکنن، چیزی به این بزرگی.
اینکه مثلاً باید دورش طواف کرد، سعی بین صفا و مروه دارد و اینا، این مناسک حج که الان ما انجام میدهیم را ابراهیم و اسماعیل موقع ساخت کعبه از خداوند میخواهند که مناسک ما را به ما نشان بده.
شما این آیه را بگذارید کنار این آیه که حضرت ابراهیم آمد به اسماعیل گفت که الصافات · ۱۰۲فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَو وقتى با او به جايگاه «سعى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين] مىبينم كه تو را سَرْ مىبُرم، پس ببين چه به نظرت مىآيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن! ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت.» این «أَرَى» با آن «أَرِنَا» آدم را به چه تصوری میندازه به طور طبیعی؟
که راه ساخت کعبه و مناسکی بود که اینها در رویا میدیدن. پیامبر بودن دیگر. برای اینکه جزئیات اینکه چگونه طواف بکنید، ساختمون را چگونه بسازید که نمیشود راحت گفت. طبیعیتره که نشان داده بشود دیگر. ابراهیم و اسماعیل دعا کردن که مناسک خودمان را ببینیم.
و یک چیزی که در قرآن در انگار در جواب این دعا هست، این است که ابراهیم دید در رویا، احتمالاً مثل همه چیزهایی که قبلاً دیده بود که پسر خودش را میکشه.
تو قرآن اینجوری نقل میشه، میگوید «فَلَمَّا بَلَغَا مَعَهُ السَّعْیَ» کار تمام شده بود، خانه را ساخته بودن، مناسک را دیده بودن. به نظر میاومد دیگر تمام شده.
این دستور قتل اسماعیل انگار به عنوان پایان مناسک دارد صادر میشود. که که همین الان ما در عید قربان مناسک را اینجوری پایان میدهیم که گوسفند میکشیم دیگر. همه مناسک را دیدن، در رویاها، به نظر میآید هر دوتاشون هم میدیدن. یعنی بعضیها را به نظر میآید همه را ابراهیم میدید. دو تایی با هم دعا کرده بودن. حالا شاید هم ابراهیم میدید یا مشترک هم میدیدن، من نمیدانم.
ولی من میخواهم این را بگم، روی این تأکید بکنم که این ماجرا اگر ابراهیم، ابراهیم که به نظر نمیآید در آن هیچ شکی کرده باشه، اسماعیل هم که به نظر، برخلاف تصور بعضیها تحلیلهایی که مینویسن مثل کییرکگور که یک کتاب در مورد این ماجرا نوشته که یک جوری روی اینکه ابراهیم شک کرد و نمیدانم اینور رفت و آنور رفت و آخه چرا باید این کار را بکنم، قرآن روایت قرآن اینجوری است که این کار به سهولت پذیرفته شد، مخصوصاً از طرف اسماعیل.
و من میخواهم روی این تأکید بکنم که این پایان کل کار بود. اگر به این رؤیا ابراهیم خواست شک بکنه، خب همه چیز باید شک میکرد، اینها همه را همینجوری ساخته بودن. شکی نداشتن تو اینکه این جزو مناسکه. خب؟
و من میخواهم روی این واژه تأکید بکنم که وقتی که ابراهیم میرود و سعی خودش را میکند که اسماعیل را ذبح بکند و خداوند میگوید که من در واقع ذبحی بهش به جاش میده، عبارتی که گفته میشود این است که صدق در رؤیا.
آن رؤیایی را که دیدی عمل کردی آن چیزی که دیده بودی. یعنی این رؤیا اینجوری شده که مثلاً فرض کنید سر پسرتو میبری و تو هم به یک معنایی بریدی دیگر.
یعنی در عالم معنا این اتفاق افتاد. حالا عالم اجسامو یک لحظه بگذارید کنار. آن اراده صورت گرفت و البته آن کاری را که البته ابراهیم باید میکرد که سر پسرشو ببره، از نظر ابراهیم کرد دیگر.
حالا میگویند مثلاً کار کند شد بنا به معجزهای و نبرید. ابراهیم واقعاً سر پسرش واقعاً خیلی آروم آنجا نشست، دراز کشید و پدرش هم آن کار را انجام داد. حالا اینکه به نتیجه نرسیده چیز دیگهست.
رؤیا به اصطلاح صدق پیدا کرد. اینها آن کار را انجام دادن. فقط اجس در عالم اجسام بود که مثلاً آن کار تمام نشد. چیزی که شما تو رؤیا میتوانید اینجوری فرض بکنید که رؤیا بنا به مثلاً یک تئوری دینی یک عالم معنایی هست، یک عالم مثالی هست، یک عالم اجسام هست.
این معانی در واقع در عالم معنا هست که وارد از نظر وجودی وارد عالم مثال میشه، شما در رؤیا اینها را میبینید و بعد وارد عالم اجسام میشود. آن چیزی که در رؤیا دیده شده بود یک چیزی در عالم مثال بود.
آن کار را ابراهیم انجام داد. یعنی در حد نازل شدن این معنا به عالم مثال آورد، فقط خداوند جلوی اینکه آن جسم در واقع پاره بشود را گرفته. بنابراین رؤیا به معنای واقعی کلمه صدق پیدا کرده.
اگر اینجوری نگاه کنید و بپذیرید که اگر دوست دارید بپذیرید، من اصلاً کلاً اینجوری نیست که بخواهم بگویم این چیزی که دارم میگویم از قرآن نتیجه میشود. فکر میکنم از نظر من دلایلی من ندارم به اندازهی کافی که بگویم قطعاً اینجوری است. فکر میکنم که با منطق قرآن سازگاره، با آیات قرآن هم از نظر ظاهر یک مقدار سازگارتره.
اگر شما اینجوری فکر بکنید که از یعنی اطلاع اینکه خداوند عیسی را نجات میدهد لزوماً از اول وجود نداشته و در یک مرحلهای بعد از اینکه این ماجرا داشته پیش میرفته اتفاق افتاده. شما اگر اینجوری نگاه کنید به این داستان اسماعیل هم و این واژه را هم اینجا دقت بکنید، خب شما به یک معنایی میتوانید بگویید در عالم معنا حضرت عیسی مصلوب شد.
وقتی پذیرفت و همه تا جایی که به اصطلاح باید تسلیم میشد در مقابل خواست خدا رفت، میتوانید بگویید همانطوری که حضرت ابراهیم در عالم معنا، در عالم مثال مثلاً میشود گفت که واقعاً سر پسرشو برید، شما میتوانید بگویید به یک معنایی حضرت عیسی مصلوب شد ولی نه جسم، نه در این عالم واقع.
اونطوری که یهودیها مثلاً اینکه اراده کرد، تسلیم ارادهی خدا شد و پذیرفت که کارهایی که دارد انجام میده، مونجره به این کار میشود و به نوعی در واقع پذیرفت که مصلوب بشه، زجر را بکشه و حالا خداوند حضرت عیسی را نجات داد.
این مثل این است که حضرت اسماعیل هم نجات پیدا کرده، حضرت ابراهیم هم نسوخته و الی آخر. آن شأن حذیره و قربانی شدن را میتوانید قبول بکنید که در مورد حضرت عیسی قبول دارد و یک بخش عمدهای از الهیات مسیحیت به این اختصاص دارد که حضرت عیسی خودش را فدا کرده.
من میگویم با قرآن سازگاره اگر شما بپذیرید به همان معنایی که ابراهیم سر اسماعیل را برید، به همان معنا حضرت عیسی هم مصلوب شد و خودش پذیرفت زجر را حتی آن به اصطلاح مشکلاتی که مسیحیها میگن، به عنوان تمثیل بهتان بگم، مثلاً فکر کنید که حضرت عیسی این فیلم Mel Gibson را در عالم رؤیا همهی این چیزها را دید که چه کار باهاش میکنند و باز پذیرفت که برود و این اتفاق برایش بیفتد.
بنابراین ببینید انگار این اتفاقها را پذیرفته و خودش را در این حد مثلاً برای قربانی کردن آماده کرده و به نظر من با منطق دین اسلام و با منطق قرآن این تصور ناسازگار نیست بلکه یک جورهایی خوب هم هست حالا من میگویم تاکید ندارم برای خاطر اینکه از قرآن نمیشود شما با من نمیتوانم از قرآن با صراحت این حرفی که دارم میزنم را نتیجه بگیرم.
ولی این مثل یک تئوری که به نظر من حالا در حال حاضر از همه حرفهای دیگهای که میشود زد نزدیکتره به منطق قرآن و متن بفرمایید این طبق این استدلال باید خیلی مهم باشه که خداوند پیامبری به آن عظمت میآورد یک چنین مثلاً درد و رنجی را برایش تعیین میکند که لااقل چیز بشود تا این اتفاق بیفتد که یک چیزی بشود.
آخه این من میخواهم بگویم که آن اتفاقی که دارد میافتد این است که یک عهدی به هیچ وجه آن اتفاقی که دارد میافتد یک طرفش این است که آن آدمها دارند آن رذالت را به کار میبرن نتیجهاش آن عهد باطل میشود.
یک طرفش این است که یک طرفش این است که حضرت عیسی دارد یک چنین چیزی را میپذیره که این همانطوری که مسیحیها معتقدن ملکوت خدا را به زمین میآورد این اصلاً شأن انسان را دارد بالا میبرد. این اصلاً یک اتفاق ماوراء طبیعی خیلی خیلی مهمی است در تاریخ.
چرا موقعی که عمران میآید یک چنین کاری میکنی چنین برای خاطر اینکه از عیسی انسانیه که از هر گناه اولیهای پاکه بنابراین شایسته هیچجور زجر کشیدنی نیست. بخشی از الهیات مسیحیت به این اعتقاد دارد.
چقدر مهم است که یک انسانی که هیچ گناهی ندارد حتی پاکه مبرای از گناه اولیهست قبول بکند که قربانی بشود و شما میتوانید این را بپذیرید. من میخواهم بگویم این حرفها با منطق قرآن ناسازگار نیست.
اینکه خب به وجود اومدن، به زمین اومدن به اصطلاح به دنیا اومدن مسیح کلاً به دنیا برکت داده و همینجوری که زندگی میکرده یک اتفاق ماوراء طبیعی داشته در زمین میافتد میافتاده اتفاق تکوینی نه تشریعی. پیغمبر من یک خورده بیشتر این را میخواهم سعی کنم توضیح بدهم. گناه اولیه را پاک میکند اصلاً گناه پاک میکند. اصلاً من نمیگویم گناه اولیه را پاک میکند.
میخواهم بگویم که این واقعه از نظر معنوی واقعه مهمی است که چنین انسانی به وجود بیاید و یک چنین زندگیای را بکند و یک چنین چیزی را بپذیره. معجزاتی انجام بده.
همین که مردهای را زنده میکند این یک اتفاقیه تو کره زمین دارد میافتد. ببین ما یک مشکلمون این است که مثل یهودیها بیشتر کلاً به ماجرای بعثت انبیا و کل ماجرای دین به آن بخش تشریعیاش بیشتر نگاه میکنیم.
من سعی میکنم شاید جلسه دیگر خود بیشتر در این مورد توضیح بدهم ولی هنوز نمیدانم واقعاً یک جورهایی احساسم این است که امتحانهام دارد تمام میشود تمام بکنم. ببینید مسیحیها برخلاف مسلمانها به جنبه تکوینی بیشتر تاکید میکنند. اصلاً یک یک آدم مقدسی که ظاهر میشود در جهان یک اتفاقی میافتد. راههایی باز میشود بین آسمان و زمین. واقعاً یک اتفاقهایی میافتد.
یعنی اگر روحالقدس قبلاً زیاد در زمین ظاهر نمیشد ما اتفاقاً شیعیان معتقدن که اعتقاد دارند مثلاً قلب امام چرا میگویند که حتماً اینکه از اولیای خدا باید باشه؟ برای اینکه این فرشتهها میخواهند کجا بیان؟ ببین فرشتهها که یک چیز نیست که اصلاً آسمان میخواهند بیان زمین. این یک چیز معنویه. باید یک انسانی وجود داشته باشه میگویند در قلب مثلاً اولیا باید ظاهر بشوند.
حضرت مسیح من چندین بار تو آن جلساتم گفتم ظهور حضرت مسیح و شاید این اتفاق نهایی اگر درست دارم میگویم افتاده باشه اصلاً راه بین زمین و آسمان را در حد اینکه قبلاً یک کورهراهی وجود داشت و حالا یک چیزی به اندازه یک بزرگراه چند بانده درست شده یک چنین اتفاقی در کره زمین افتاده.
شما چه توجیهی دارید که چرا شریعت را مسیح تخصیص میده؟ چرا اسلام شریعتش راحتتر از یهودیت هست؟ برای اینکه دنیا تغییر کرده. متوجه هستید؟
بُعد تکوینی ظهور مسیح
مسلمانها برخلاف مثل یهودیها زیاد به این مسئله توجه نمیکنند که ظهور انبیا ویژگیهای تکوینی داشته. دنیا را خداوند دارد تغییر میدهد. اینکه بعد از حضرت عیسی شیاطین اصلاً زمین شستوشو میشود و اصلاً یک کارهای شیاطین میکردند که این بساطشون جمع میشود.
مسیحیها اینجوری نگاه میکنند. فکر میکنم این با منطق دین ما هم سازگاره. پیغمبر فقط کسی نیست که یک نوشتهای از آسمان بیاورد. خود حضور یک موجود معنوی و این کارهایی که اینها انجام میدهند.
اینکه این میپذیره که کشته بشود اینکه ببین این آدمهایی که در بودیست هستند یک اعتقادی دارند. شما وقتی از اینها میپرسید که چرا شما هیچ عمل اجتماعی انجام نمیدید؟
میدانید که دین بدون اینکه فقط دین در تنهایی دیگر یعنی اصلاً ارتباط با هیچکس برایشان مهم نیست. اینها جوابشون این است که یک وقتی یک نفر به آن حالت فرزانگی میرسد به تمام دنیا دارد کمک میکند. لازم نیست به کسی بگوید.
صرف اینکه یک آدمی در کره زمین الان وجود دارد وصل شده آن بالا، این یک کمکی به تمام آدمهایی که تو کره زمین الان دارند زندگی میکنند. یک اتفاقی در دنیا واقعاً افتاده که تأثیر میگذارد. یعنی اگر الهامی تو قلب مثلاً یک عارفی الان دارد صورت میگیره، همانطوری که میبینید مثلاً این کشفیات علمی همزمان یکی که میفهمه، بعضیها را چهار نفر دیگر هم میفهمند.
انگار در فضا یک چیزهایی که از آن آسمان نازل میشود به جاهای دیگر هم حالا شاید ترکشهاش اصابت میکند. ما معمولاً در توصیف این تاریخ انبیا و اینها در اسلام، عرفا به این چیزها تأکید میکردند.
ولی در تعلیمات دینی متعارف معمولاً بیشتر به آن جنبه تشریعی دین نگاه میکنند. که مثلاً فرض کنید موسی احکامی آورد، بعد عیسی آمد حالا مهربون بود، خودش را ترفیص داد، بعد مثلاً احساسشون این است که آنها ناقص بودن، مثلاً شریعت اسلام کامله.
من فکر میکنم دیدگاه درست این است که در آن زمان برای آن قوم، تو آن شرایط تاریخی، با آن کوره راههایی که وجود داشت، باید یک خورده بیشتر سخت گرفته میشد و بعد وقتی که یک اتفاقهایی افتاد در دنیا، همین که اصلاً از مسیح به دنیا اومدیم ما این چیزهایی که من گفتم را به عنوان یک فرضیه که خودم خیلی بهش چیز نیستم، تأکید ندارم، فکر میکنم حرف درستی دارند میزنند ولی به هر شکی در این نداشته باشید که ظهور حضرت مسیح در کره زمین یک واقعه تکوینی مهم بود که خلقت بشر اصلاً یک جوری به سرانجام رسید.
یک جای خالی قرار بود که به هر حال یک چنین اتفاقی بیفتد و اینکه روحالقدس رابطهاش با کره زمین خوب شد و همانطوری که مسیحیها میگویند در سالهای بعد از حضرت مسیح هم همینجور رفت و آمد و ادامه داشته، یک اینکه ملکه اینکه میگویند ملکوت خدا در زمین ظاهر شد، یک واقعه حقیقی در عالم تکوین. یک جوری راههایی که بسته بود انگار باز شد توسط حضرت عیسی.
و اگر این چیزی که من دارم میگویم درست باشه، خب دیگر چند باند احتمالاً اضافه هم میشود به آن بزرگراهی که دارد ایجاد میشود برای اینکه اصلاً حضرت عیسی به هیچ وجه چیزی در پروندهاش نیست که بخواهد بپذیره که زجر بکشه مثلاً در این دنیا. و فکر میکنم زندگی حضرت عیسی فاقد زجر به معنایی بود که انسانهای دیگر در زمین زجر میکشن.
ولی پذیرفت که تسلیم بشود در مقابل خواست خدا و مثلاً حالا برای نجات بشرها را به هر دلیلی زجر و تحمل بکند ولو اینکه خداوند مانعش بشود. مهم این است که حضرت عیسی پذیرفت. این بفرمایید.
من حالا این در من جلسه آینده میخواهم شما را دعوت بکنم که انجیلها را بخوانید حدس بزنید تا کجاش از مسیح بوده. فکر میکنم تو انجیلها به هر حال یک جورهایی یک اشارههایی ممکن است بشود پیدا کرد که تا کجاییاش واقعاً از مسیح است که اینجا حضور داره، دارد حرف میزند.
حالا بگذریم. این خیلی چیز مهمی نیست، قبول داریم. یک جوری بیشتر شبیه یک کار تفننی میماند که آدم برود دنبال اینکه اگر جانشین شده، کی جانشین شده، کجا جانشین شده، کی بوده، برای کارهای کارآگاهی خوب است. یک مقدار فکر میکنم اسناد و مدارک ما ضعیفتر از این است که بخواهیم مثلاً دنبال این باشیم که این مسئله را بهطور کامل حل بکنیم.
مگر اینکه امیدوار باشیم که اسناد و مدارک بیشتری به دست بیاید. چی؟ راهی که قبل از اینکه بیان بگیرنش و من میخواستم الان آن قطعه را بخوانم اتفاقاً. من میخواهم بگویم اگر این را بپذیرید تا خیلی جاهای کتاب مقدس را کتاب مقدس مسیحیها را به راحتی میتوانید بخوانید بدون اینکه کوچکترین مشکلی برایتان پیش بیاید که این احساس کنید که این اتفاق نیفتاده.
اتفاقاً حالا من میخواهم از مسیحیها یک سؤالی بکنم، اگر کسی مسیحی هست، چه جوری اینها معتقدند که از عیسی نصب شده، در حالی که خودشان در تمام این انجیلها این عبارت مشابه این را دارند که وقتی که که آن شب، ببینید شام آخر میتواند اتفاق افتاده باشه.
از اینجا خداحافظی کرده. شاید شریعتی از خودش باقی گذاشته به صورت همان مراسم عشای ربانی. بعد اصلاً هر چیزی من واقعاً تو میخوانم تا یک جاهایی میبینم اصلاً مشکلی وجود ندارد.
اگر هر چیزی را احساس میکند که دارد میتواند تأثیری را مصلوب میشه، همه اینها میتواند راست باشه. من سوالم از مسیحیها این است که میگویند که حضرت عیسی آن شب آخر رفت در آن باغ زیتون یا باغ جتسیمانی به در انجیل متی اینجوری اومده، آنجا آمده باغ زیتون و به اینها گفت که شما اینجا بیدار باشید، من باید دعا کنم.
بعد رفت و کمی دورتر رفت و بر زمین افتاد و چنین دعا کرد: «پدر، اگر ممکن است، این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار، اما نه به خواهش من، بلکه به خواست تو.» چه جوری یک مسیحی میتواند معتقد باشه که مسیح این را خواست از خدا ولی این دعا مستجاب نشد، در حالی که این دعا را اینجا همهشان معتقدن که یک چنین چیزی حضرت مسیح از خدا خواسته.
به هر حال میرود برمیگردد این چیزی که اینجا نقل میکنند و دفعه دوم اینجوری دعا میکند که: «پدر، اگر ممکن نیست این جام از مقابل من برداشته شود، پس من آن را مینوشم.
آنچه خواست توست، بشود.» این فکر میکنم، والا من به عقلم جور در، اگر من مسیحی بودم قبول نمیکردم که یا این دعا انجام نشده یا اگر انجام شده، خلاصه این جام را خداوند از جلوی مسیح برداشته.
و موضوع این است که مسیح ما میتوانیم معتقد باشیم به عنوان مسلمان با اعتقاد به قرآن که اینها راسته و با توجه به اینکه در عکس همه اسناد و مدارک مسیحی هم کم و بیش این ماجرا با یک شباهتهایی ذکر شده، اینکه حضرت مسیح پذیرفته به هر حال خواست خداوند را و این مهم است که پذیرفته و در عین حال وجود آن دعا که در انجیلها ذکر شده، فکر میکنم با منطق ما که به قرآن معتقدیم و یک در مورد رابطه بین پیامبرا و یک آدمی مثل مسیح با خدا یک تصوری داریم، این است که قطعاً خدا این جام را برمیداره بعد از اینکه البته حضرت مسیح میپذیره که کار را در واقع انجام بده.
بله. من بله. من گفتم به عنوان آدمی که مسیحیه و این کتاب را قبول دارد که این دعا انجام شده، باید بپذیره که این برداشته شده. از جلوی از. هنوزم آن مهرتون میزند.
شما هم حرفتون یک جورهایی ممکن است درست باشه که حضرت عیسی اصولاً نباید این دعا را کرده باشه. نباید خواسته باشه. اگر مسیحیها معتقدن که یک چنین اتفاقی افتاده، یک جورهایی باید انتظار داشته باشند حداقل که این دعا مستجاب شده باشه.
من همیشه حرفم این است که دعایی که تو قرآن ذکر میشود یعنی مستجاب شده. من هیچوقت نگفتم که مثلاً فرض کن یک پیامبری هر دعایی بکند مستجاب میشه، ولی آن که حالا در مورد حضرت عیسی من شخصاً احساسم این است که اگر این دعا تو قرآن بود که اصلاً قطعخور نداشت که میگفتم این دعا معنایش این است که مستجاب شده که آمده.
ولی کلاً اگر راست باشه حضرت عیسی چیزی از خدا خواسته باشه و نمیگویم همه خواستههای پیامبرا لزوماً مستجاب میشه، ولی آدم این انتظار را دارد و مسیحیهایی که این تو کتابشون ذکر شده، یک جورهایی برای من ثقیله که مثلاً یک جوری باورشون میشود که و چیز نمیگویم باور استبعاد دارند بهش، اصلاً اینکه مصلوب نشده را انگار بهشان بد و بیراه گفت. من میخواهم بگویم یک جور فضای انجیل آدم را میکشه به سمت اینکه انگار این کار نشود بهتر است.
اگر یک شواهد تاریخی پیدا بشود که نشده، مسیحیها باید راحت بپذیرن، در حالی که یک تئوریهایی بنا کردن که الا و بلا باید حضرت مسیح خونش ریخته شده باشه. در حالی که من فکر میکنم برای تئوریهاشون فقط لازم نیست که این اتفاق افتاده باشه. میتواند که صرفاً در عالم معنا همین که گفت خواست تو بشود، همین که حضرت عیسی تسلیم شد، این کافیه برای همهچیز.
صلیب معنادار بدون مصلوب شدن جسمانی
همانطوری که در مورد اسماعیل اتفاق افتاد. جالب است که مسیحیها در استدلال در مورد اینکه چرا اصلاً مصلوب شدن سنت خدا، قربانی کردن سنت خدا، از قربان استناد میکنند به داستان اسماعیل و ابراهیم.
شما هر جای این کتابهای خودشان را بخونید، میخواهم به متن کتاب مقدس استناد بکنم، میگویند چطور، مثلاً با مسلمونها وقتی دارند بحث میکنن، میگویند که آقا چطور، مثلاً شما قبول دارید که حالا اسحاق یا اسماعیل را به امر خدا قرار شد قربانی بکنند.
پس این قربانی انسان یک ویژگیهایی داره، یک خاصی، خب بله دیگر من هم میگویم اشکال نداره، ما با همان معتقدیم، منتها کامل معتقدیم. اینجا هم مثل آنجا به نوعی ماجرا در نهایت متوقف شده، صرفاً مهم این است که از اینها تسلیم شده باشه. نه ابراهیم سوخته، نه سر اسماعیل بریده شده و نه عیسی مصلوب شده.
جانشینی و راز حواریون
بفرمایید. رزقنا. چه کسی شما دارید میبینید؟ چه کسی جانشین حضرت عیسی شده؟
اینجا آیا جانشین وجود دارد به جای حضرت عیسی یا ماجرایی که اتفاق افتاده یک چیز دیگهست؟ من بگذارید جلسه آینده یک خورده در مورد اینکه، من خیلی حس این را ندارم که لازم است بحث دیگهای بشود.
فکر میکنم که کلاً یک سوءتفاهمی وجود دارد که کسی که به قرآن معتقده باید صلیب را بیمعنا بدونه و این اصلاً درست نیست. یعنی به هیچ وجه اینجوری، الان آن متنی که در اشعیاء نبیه میتواند مو به مو درست باشه.
شاید ابراهیم تو خوابش خون هم ریخته شده باشه. فکر کنید اشعیاء نبی در رویای یک چیزهایی دیده، خب پرافتسی این است دیگه، به اصطلاح چه میگن، مثل یک اصطلاحی در چیزی ما هست که به این پیشگوییها میگویند. مکاشفه. نه، حالا بگذرید. این در واقع انگلیسیش پرافتسیه، یک جوری پیشگوییهایی در مورد آینده که اینها معمولاً در حالتهای شبیه رویا، یعنی تصاویری دیده میشود و بعد اینها بیان میشود.
در آینده چه چیزهایی دارد قرار است اتفاق بیفتد. خب حضرت ابراهیم که چنین تصاویری دیده و میبینید چگونه تحقق پیدا کرده. تمام حرفهایی که اشعیاء نبی زده در مورد اینکه یک آدمی میآد، زجر میکشه و اینها، میتواند واقعاً اینها را دیده باشه و اینجوری نقل کرده و اینجوری تحقق پیدا کرده باشه.
بنابراین به نظر من پیشگوییهایی که در ملکوت خداوند در زمین ظاهر شده، پادشاه نبوده در این مسیح به معنای پادشاه زمینی، ولی پادشاه همه عالم و یک جوری با همین متن تورات شما میتوانید متن تورات را بخوانید و این پیشگوییها را احساس کنید که در مورد حضرت مسیح واقعاً محقق شده.
یعنی ملکوت خدا مستقر شده، یعنی اتفاقهایی که به هر حال مسیحیها بهش معتقدن از نظر ما هم میتواند اتفاق افتاده باشه. میتواند مسیح، میتواند صلیب بانی معجزه هم باشه. از نظر من هیچ اشکالی ندارد.
اگر شما قبول بکنید که یک چنین واقعهای بوده و صلیب معنا داره، به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی به یک معنایی اتفاق افتاده در یک عالم دیگهای انگار. به همان معنایی که حضرت اسماعیل در یک جایی، در یک عالمی مثلاً انگار واقعاً قربانی شده. من یک آیه قرآن را خواندم که میگوید صدق در رویا، یعنی این کار را کردی، قربانی کردی، این قربانی شد.
به در مورد حضرت اسماعیل هم دفعه قبل اشاره کردم، این صفت صادقالوعد در قرآن نسبت داده میشود که به طور قطع مربوط به همین ماجراست. قرار بود که وعده که تا آخر صبر کند.
نمیتوانید بگویید که خب این که تا آخر ادامه پیدا نکرد. به یک معنایی تا آخر ادامه پیدا کرد و صبر کرد. و همه چیز رو، حتی من نمیخواهم بگویم اینها عقایدیه که واقعاً جزمی آدم بخواهد بگوید.
ما در مورد تاریخ که داریم صحبت میکنیم، از اولش بنا را بر این گذاشتم که قرار است همینطور به هر حال یک داستان بگیم، داستان خوبی باشه. من میگویم من یک جا یک جورهایی میگویم یک جاهایی داستانی که من دارم میگویم از آن که مسیحیها میگویند با انجیل انطباقش بیشتره تا اینکه مثلاً حالا با چیزی که تو قرآن آمده.
با قرآن کاملاً منطبقه، فکتهای تاریخی را توجیه میکنه، انجیل را هم یک جوری، حتی همین چهار تا انجیل را هم یک جاهاییشو بهتر توجیه میکند. حالا شاید جلسه آینده خود وارد جزئیات آن متن چهار تا انجیل هم بشم، نمیدانم واقعاً لازم هست یا نه.
به هر حال مهم این است که شما اگر اینجوری نگاه بکنید، صلیب بیمعنا نیست. و معنای صلیب این نیست که واقعاً یک کسی آنجا خونش ریخته شده باشه، واقعاً شلاق خورده باشه، نمیدانم تاج خار را سرش حتماً گذاشته باشند.
لازم نیست این فیلم مل گیبسون اینجوری اتفاق افتاده. خوب باشه. من سعی میکنم همه این فیلم را دیدم. نبینید فیلم دو نفر، دو نفر در کنار عیسی مصلوب میشوند که در همه انجیلها این آمده و در انجیلها آمده که این جزو پرافتسیها بوده.
هرچند الان در کتاب عهد عتیق نیست ولی در قرن اول کونا دارند زندگی میکنن، این را به عنوان شاهد میآرن که این جزو پرافتسیها بوده که این فرد در بین دو تا دزد کشته میشود.
آن دو نفر مثلاً دزدن و این مسیح در بین این دو تاست. به هر حال من میخواهم بگویم آن پرافتسیها به همین شکلی که هستند میتوانند درست باشند. به همان معنایی که رویای ابراهیم درست است. و صلیب میتواند معنی داشته باشه. مسلمانها لزوماً نباید انکار بکنند مثلاً این نماد صلیب را بگویند صلیب یک چیز بیمعناییه.
به صلیب کشیده نشدن عیسی که ما بهش معتقدیم لزوماً معنایش این نیست که صلیبی نبوده و از عیسی مثلاً یک چنین مرحلهای را طی نکرده. میتواند این چنین واقعهای اتفاق افتاده باشه.
و همه چیزهایی که گفتم من فکر میکنم به هر حال بدون اینکه واقعاً من شخصاً این حس را داشته باشم که بیایم مثلاً یک جوری مصالحه بکنیم با مسیحیها خدای نکرده مثلاً یک جوری چیزی که من واقعاً احساسم این است که اینجوری با منطق قرآن به نوعی سازگارتره و با شواهد تاریخی.
به هر حال این انجیلها به نوعی شما بگذارید من یک خورده میخواهم بحث را تمام بکنم. سوالتون اگر میشود یک خورده به تأخیر بندازید. ببینید انجیلها وقتی که انجیلهای جدید هم پیدا میشوند و باز مثلاً در آن میبینید که یک آنهایی که آنور دنیا هم زندگی میکردن، پولس نبودن هم باز مثلاً اشاره میکنند که از عیسی را گرفتن و تا یک جاهاییش این اتفاق افتاده.
حتی تو انجیل برنابا هم اینجوری نیست که این ماجرا دیموقه. که مثلاً آن شب در باغ اینها بودن. برنابا میگوید آنجا این موضوع کارگاهیه. برنابا میگوید همونجا تو باغ عیسی را نبردن، یهودا را بردن. به طور معجزهآسایی اینها با هم یک عوض شدن و دیگر از آنجا به بعد اصلاً از عیسی در کار نیست. عیسی همونجا جدا میشود از حواریون و مثلاً به آسمانها میرود.
و حالا روایت دیگر این است آن شخصی که صلیب عیسی را حمل کرد که اسمش شمعونه، اونه که مصلوب میشود به جای عیسی. یعنی تا این تا آنجا البته عیسی هست.
تا جایی که حتی مثلاً شلاقش زدن ولی بعداً وقتی دارند تو راه میروند جابهجایی اتفاق میافتد. یک خورده اطلاعات ما در حد اینقدر کمه که یک خورده قضاوت کردن در مورد این چیزها زیاد جالب نیست. به هر حال آدم بشینه وقت بگذارد مثلاً سعی کند.
شاید یک روزی یک اطلاعات بهتری پیدا بکنیم. من چیزهایی که میخواستم حالا آخرش بگویم این است. شما یک سوالی باید جواب بدهید که فرض کنیم که ماجرا این است. حواریون عیسی مطلع نیستند که اینجوری شده. یعنی این ماجرا طبیعی است به دلیل آن مکر الهی، یهودیها نباید بفهمن. نباید این ماجرا فاش بشود. این را قبول دارید دیگر.
نباید به مردم گفته بشود که این حتی بعد از اینکه این اتفاق افتاد و این مثل یک راز باقی موندن این ماجرا به صورت یک راز طبیعی است. که بروند فرداش به مردم بگویند آقا مثلاً فکر میکنید اعدام کردید، نه ما اعدام نکردیم.
یعنی اگر حواریون بدونن قرار نیست فکر میکنم فاش بکنند. قرار است این ننگ را یک جوری در یهودیها در واقع را خودشان داشته باشن، یک مقدار شادی هم بکنند به حساب اینکه مسیح را کشتن.
اینجوری که حقّت علیهم کلمة العذاب که یک جوری بد نیست که به هر حال این ماجرا حداقل بلافاصله فاش نشود. ولی آیا اصولاً حواریون نمیدونن؟ حواریون میدانند. شما انتظارتون این نیست که حواریون حداقل بعضیهاشون آنهایی که باهاش بیشتر نزدیکان، به نظر نمیرسه حواریون بنا به حالا شما ظاهر نماینده حواریون هستید اینجا، من توهین نمیکنم، سوالات نمیکنم. شواهد تاریخی به نظر میآید که حواریون خیلی یکدست نیستند.
همهشان آدمهای خیلی سطح بالایی نیستند و اصولاً شما کتاب انجیل را که میخوانید به نظر نمیآید اینها از نظر معنوی در یک سطح خیلی بالایی هستند. تمثیلهای عیسی را نمیفهمن. عیسی گاهی بهشان یک چیزهایی میگه، چرا نمیفهمن؟ و یک جاهایی من نقل انجیل را دارم میگم، قرآن هم حالا بعداً شاید در موردش بحث بکنیم. جزئیات خیلی زیاده که بخواهد آدم در موردش بحث بکند.
حالا به هر حال شما فکر میکنم از نظر تاریخی قطعیتی وجود دارد که یک کسی حضرت عیسی را معرفی کرده غیر از این یکی دو تا سند تاریخی که میگویند که یهودا به دستور عیسی این کار را کرده معمولاً در تمام این انجیلها به شدت میبینید که از یهودا را اصلاً وقتی یهودا میآید در همین باغ زیتون عیسی بلند میشود و پطرس و دو نفر دیگر که آنجا هستند میگویند این شاگرد خائن منه.
یعنی یک جوری اینکه یک کسی به من خیانت میکنه، یک کسی مرا لو میدهد اینها به شدت در کتاب مقدس در همه انجیلها هست و در انجیلهای دیگهای هم که جزو این انجیلهای قانونی نیستند هم باز یهودا معمولاً اینجوری به عنوان یک آدم خائن معرفی میشود.
خب بنابراین سوال این است که آیا حواریون منطقیه که حضرت عیسی این را حتی از حواریون هم مخفی کرده باشه؟ تا یک جاهایی خود عیسی هم فرض کنید نمیدونسته.
بنابراین به حواریون نگفته و این خودش هم دارد فکر میکند که این وقایع اتفاق میافتن برایش. تا اینجاش منطقیه. ولی وقتی که این اتفاق نیفتاد حضرت عیسی نیامده مثلاً به حواریون، دیگر مثلاً یک دفعه به آسمان رفته و ارتباطش با زمین قطع شده، بنابراین حواریون در چیز موندن در یک حالتی موندن که نمیدونستن که اینجوری شده یا نه.
خب، من حالا میخواهید واقعاً فکر میکنم لازم است برای جواب دادنش خود در مورد خود حواریون آدم بحث بکند. فقط من این را میخواهم بگویم که ما اسناد تاریخی داریم که حواریونی بودن که میگفتند حضرت عیسی مصلوب نشد و این کافیه که همین اسناد تاریخی وجود داشته باشه. اینکه کدام عقیده، عقیده به مصلوب شدن یا نشدن، کدومش بهتر پیشرفته و غلبه کرده اصلاً موضوع بحث نیست.
موضوع این است که به نظر بیشتر فکر میکنم معقول میرسد که حضرت عیسی در واقع باید حواریون نزدیکی وجود داشته باشند که از ماجرا خبردار شده باشند به نوعی و این پیام مثلاً مصلوب نشدن را تا زمان نزول قرآن به عقب نیفتاده که این اتفاق نیفتاده و ما اسناد تاریخی خیلی خوب داریم که به هر حال در قرن اول و دوم فرقههایی وجود داشتن که اعتقاد داشتن حضرت عیسی مصلوب نشده و خوشبختانه در این کتابخانه نجع حمادی یک متنی هست تحت عنوان مکاشفه پطرس که نه فقط میگوید که حضرت عیسی مصلوب نشده، میگوید که من چه دیدم و چه اتفاقی آنجا افتاد و این را برای در آینده تا آن موقع داستان بگویم. بفرمایید.
استدلال دعا در باغ زیتون
یک سری استدلالهایی هست که بعضیها استدلال میکنند که اصلاً حضرت عیسی نمیتونست چنان مصلوب بشود که اونطوری که آن استدلالها، یک لحظه اجازه بدید، آن استدلالها معتبرتر از این هستند که من استدلال بکنم که حضرت ابراهیم نمیتواند خداوند نباید حکم بده که ابراهیم بیچاره اسماعیل پسر خودش را بدون گناه بکشه، عین آداب و بتپرستی. میخواهم بگویم آن استدلالها در اینجا صدق نمیکنند در مورد کشته شدن اسماعیل.
فکر کنم صدق میکنند. احتمالاً یک سری استدلالهای شرعی و عدالت خدا و این حرفهاست که خب باید جواب این را بدن که چطور خداوند در قرآن صراحتاً میگوید که قربانی شدن اسماعیل را از پدرش خواسته، آخه باز از یک آدم غریبه میخواهد.
واقعاً آن صحنه، صحنه عجیبی را که قرآن آمده دیگه، بنابراین مشکلی نیست تو اینکه خداوند اصلاً از عیسی بخواهد که قربانی بشود. پس آن استدلالها مشکل دارد. صد در صد.
مگر اینکه یک جوری استدلالی بیاری که در مورد ماجرای اسماعیل و ابراهیم نشود مشابهش را آورد. نه، اتفاقاً اینها استدلالهای درستیان. برای اینکه اینها درستن، آدمها را چون که اگر این استدلالها واقعاً درست باشن، خود حضرت عیسی هم به آن استدلالها نمیخنده. این ادامه آن صحبتیه که ایشان گفت، این درست است واقعاً. برای خاطر اینکه هر دعایی مستجاب بشه، فکر نمیکنم در این منطقیه.
دعایی که تو قرآن آمده یا تو کتاب مقدس هست مستجاب بشه، فرق میکند با این هر دعایی مستجاب بشود. ولی اینطوری که شما دارید میگید، من هم دارم هم درست، ولی دلایلی وجود دارد که نمیتواند این اتفاق بیفته، اول از عیسی میپرسه، ولی این اصلاً ناراحت هم نیست، تو باغ زیتون هم اصلاً دارد فکر میکند کی قرار است جای من مصلوب بشه، کدام یکی از اینها