در این جلسه نقش جهانبینی در مطالعه تاریخ و تعبیر ماجرای مسیح بررسی میشود. بحث به آیه قتل مسیح و شبه لهم و حواریون در سوره مائده میرسد. دو شعبه ذریه ابراهیم، اسماعیل و قربانی، و جایگاه مسیح در شاخه اسحاقی نیز مطرح است.
مقدمه: تاریخ و جهانبینی
من بگذارید باز یک مقدمه کلی بگویم امروز دیگر قرار است وارد جزئیات بشویم ولی یک کلیاتی من گفتم در مورد اینکه وقتی داریم تاریخ مطالعه میکنیم عملاً چه کار داریم میکنیم هدفم این بود که سعی کنم این را نشان بدهم که نه فقط اینجوری است که شما وقتی که مطالعات تاریخی دارید میکنید اجتنابناپذیره که از جهانبینی خودتان استفاده نکنید یک جوری فکر میکنم صریحتر از این میشود گفت اصلاً بیمعنیه که از جهانبینی خودتان استفاده نکنید یعنی من در واقع وقتی میخواهم بگویم که تاریخ چه اتفاقی افتاده اساسش این است که من یک تصوری از جهان دارم که اتفاقات در جهان چگونه میافتن انسانها بر اساس چه انگیزههایی کارهای خودشان را انجام میدهند.
یعنی یک جهانشناسی یک انسانشناسی ماوراء طبیعت وجود دارد ندارد دخالت میکند تو تاریخ نمیکند. همه اینها را قبلاً یک جورهایی قبل از اینکه مطالعات تاریخی بکنم تصمیمهاشو گرفتم. احتمالاً خیلی بعیده که بر اثر مثلاً فرض کنید الا چیز یک جوری وارد شدن تو مسائل تاریخی من به این نتیجه برسم که ماوراء طبیعت در تاریخ دخالت میکند. کم البته هستند آدمهایی که چنین ایدهای دارند.
یک آدم معروفی هست اتفاقاً در ایران. من همیشه چیزهایی برام شگفتانگیزه دیگر. متفکرین مثلاً کتابهایی وجود دارد از نظر تاریخی اینها بینهایت کتابهای مهمی هست به فارسی ترجمه نشدهان. متفکرین وجود دارند که ما تو ایران خیلی نمیشناسیمشون در حالی که از نظر تاریخی موجودات خیلی مهمی هستند. فقط یک دفعه یک آدمهای خاصی ممکن است یکی بهشان علاقهمند بشود و آثارشون.
را ترجمه بکند و خیلی مورد شناسایی اینجا قرار بگیرند من مثلاً من فکر میکنم از کارل بارت یک دانه کتاب هم تا حالا ترجمه نشده و به طور قطع بزرگترین الهیدان مسیحی قرن بیستم ولی از یک آدمی مثل پاننبرگ که همین ایدهاش هم این است که معتقده که در واقع یک ایدهای دارد تحت عنوان الهیات تاریخی که اصولاً ما الهیات را بر اساس مطالعه تاریخ در واقع بنا میکنیم یعنی میخواهد بگوید که این واقعه تاریخی که مسیح به دنیا آمده و مصلوب شده و اینها این اساس الهیاته نه اینکه.
مثلاً من از دیدگاه فلسفی الهیات درست بکنم خود تاریخ مبنای الهیاته. خب خیلی ایده عجیبیه به نظر من که یک آدم بخواهد الهیات را مبنای مبناشو تاریخ بگذارد. خب با توجه به اینکه تاریخ خیلی درکش انعطافپذیره یک خورده عجیبه.
من به هر حال تاکیدم روی این بود که ما جهانبینیای داریم بر اساسش بعداً روایت تاریخی خودمان را میسازیم که در روایت تاریخی در واقع بحث فکتها را تایید یا تکذیب میکنیم.
یعنی میگوییم که مثلاً فرض کنید مسیح مصلوب شده یا نشده. خب ابهامهایی که وجود دارد که چه اتفاقهایی افتاده اینها را بر اساس جهانبینی خودمان و البته با توجه به اینکه چقدر سندیت تاریخی وجود دارد در مورد نمیخواهم بگویم فکتها به هر حال در یک حدی سندیت وجود دارد در مورد بعضی از وقایع.
مثلاً مسیح وجود داشته نداشته ولی مثلاً در تایید اینکه آیا مسیح یعنی این شباهت مریم همان مسیح موعودی بوده که به یهودیها وعده داده شده بود این سوال یک سوالیه که شما اگر اصلاً سکولار نگاه بکنید معنی ندارد و اگر دینی نگاه بکنید بستگی به اینکه تصمیمتون را چگونه گرفتید اگر یهودی باشید نه قطعاً نه اگر مسیحی یا مسلمون باشید قطعاً بله و این نه به دلایل یعنی اصلاً فکت چه معنیای دارد که من این فکت تاریخی بیارم که این همان مسیح موعوده اینجا.
یعنی یک سری بحثها پیش میآید که به شدت به جهانبینی وابسته است یک سری بحثها به اندازه کافی فکت تاریخی سندهایی وجود دارد که ما را به این نتیجه میرسونه که مثلاً تایید بکنیم که چنین اتفاقی افتاده و اینکه رد و قبول فکتها جهانبینی در آن دخالت میکند نه اینکه همه کار را انجام بده تعبیر اتفاقهایی که افتاده به شدت به دیدگاه شما نسبت به انسان و جهان بستگی پیدا میکند یک یک کاری روی انسانی انجام داده حالا من میخواهم تو داستان خودم بگویم که چرا. این کار را کرد؟
تصمیمهای پیش از مطالعه تاریخ
این برمیگردد به اینکه اصولاً تصورم از اینکه انسانها چرا یک کارهایی میکنند چیست.
من تاکیدم روی این بود که این را فراموش نکنیم که کسی که سکولار نگاه میکند یا دینی نگاه میکنه، همه به هر حال از یک سری ایدههایی که از قبل دارند استفاده میکنند. در ضمن اگر آدمهای منصفی باشن، همین برخورد کردن با وقایع تاریخی میتواند برایشان سوالایی ایجاد بکند که مجبور بشوند در اساس ایدههای جهانبینی و انسانشناسی خودشان هم احتمالاً دست ببرن.
هرچند خب این خیلی مثل دانش فیزیک نیست، وگرنه فکتها تا حدودی زیادی قابل رد یا قابل تعبیر و مثلاً تفسیر هستند در تاریخ. آنقدر چیز ندارم به اصطلاح، محکم نیستند که آدم بخواهد ایدههای کلی خودش را به راحتی کنار بگذارد. ولی به هر حال میتواند چنین اتفاقی هم بیفتد.
من فکر میکنم در جلسه قبل این سوال شد و من هم جوابشو دادم که این حرفها یک جوری انگار معنایش این است که خب ما مطالعات تاریخیمون تقریباً بیارزش میشود به دلیل اینکه طبق یک تصمیمهایی که از قبل گرفتیم داریم داستان برای خودمان درست میکنیم.
و من سعی کردم بگویم که اینجوری نیست به دلیل اینکه معنی این حرفها این نیست که ما در انتخاب جهانبینیمون دیگر هیچ بحثی نداریم. یعنی من فقط حرفم این است که بخش عمدهای از بحثهایی که در مورد تاریخ میکنیم مستقیماً باید برگرده به اینکه جهانبینیمون در مورد جهانبینیمون بحث بکنیم.
تعبیر تاریخی ماجرای مسیح
یعنی مثلاً فرض کنید یک کسی که دیدگاه دینی دارد به جهان نگاه میکند یا با دیدگاه سکولار، بیشتر از اینکه بخواهد بیاید دعوا بکند سر تعبیر و تفسیرهای تاریخی که در مورد ماجرای مسیح میکنه، عاقلانهتر این است که برود اختلافهای خودش را تو آن سطح کلان جهانبینی خودش حل بکند.
و طبیعی است که اگر آنجا اختلاف حل نشه، در تفسیر تاریخی وقایعی که اینجا اتفاق افتاده در مورد مسیح یا حتی وقایعی که روزمره اتفاق میافته، مشکلاتشون حل نمیشود. یک آدمی که سکولار نگاه میکند نمیتواند به معجزه به آن معنایی که آدمی که دیدگاه دینی دارد معتقد باشه و اصلاً بیاید سر حتی اهمیت بده به اینکه اسناد تاریخی درست هستند یا غلطن.
مثل اینکه شما بگویید که در چه میدانم یک حرفای خیلی شاخداری بزنید، بعد یک سندای عجیب و غریبی مثلاً تاریخی هم مثلاً اسطورههای یونانی شما چقدر اسطورههای یونانی را به عنوان سند نگاه میکنید که بله خدایان مثلاً بودن، اومدن، نمیدانم انسانها را بردن یا نمیدانم ازدواج کردن مثلاً با انسانها یا چیزهای این شکلی.
چقدر مثلاً اسطوره پرومته که نمیدانم آتش را از خدایان گرفت و به بشر داد و بعد هم محکومش کردن. اینها را شما مثلاً فرض کنید اگر صدها یونانیها به یک آدمهای دیوانهای پیدا بشوند بیان مثلاً از فرهنگ یونان کلاً دفاع کنند. بگویند که اینها واقعیت بوده.
یک عالمه اسناد نشان بدن به شما که ببینید در تمام یونان مثلاً مستقل از هم یک چنین حرفایی زده شده، نمیدانم در قبلش هم این حرفها را در مصر مثلاً گفتن و اینها پس یک چنین واقعیتهایی وجود داشته. جهانبینی شما اصلاً به شما اجازه نمیدهد که بیاید یک چنین اسنادی را به عنوان فکت بررسی بکنید حتی.
فکر میکنم آدمهای سکولار هم در مورد معجزات اینجوری نگاه میکنند. اصلاً اینکه یک چیزی را شما به اندازهای که خدایان یونان برای شما مثلاً یک جوری میتواند قابل پذیرش باشه، برای آنها هم معجزه مثلاً مرده زنده کردن و اینها میتواند مورد پذیرش قرار بگیرد. اما شما نمیتوانید بنابراین اسناد یونانی را هم بررسی نمیکنید.
یعنی دیفالتتون این است که اینها یک سری داستانهای اسطورهای هستند و آنها هم به همین ترتیب بخش عمدهای از خب حالا ما اگر به نوشتههای قرن اول رجوع بکنیم باید از نظر تاریخی تایید بکنیم که بله این مسیحی بوده و خیلی هم معجزه کرده. ولی اینجوری نگاه نمیکنند همانطوری که ما هم به اسناد مثلاً یونانی اینجوری نگاه نمیکنیم.
پس اولاً بحث سر این نیست که ما نمیتوانیم جهانبینیها همینجوری رندوم دارند تعیین میشن، اینطوری نیست. من در واقع نتیجه بحث این است که اختلافهای تاریخی یک بخش عمدهایش برمیگردد به اختلافهای بین جهانبینیها و بهتر است که به جای اینکه تو سر کله همدیگر بزنیم در مورد اسناد تاریخی، بخواهیم یک چیزهایی را که نمیشود ثابت کرد ثابت بکنیم یا رد بکنیم یا تعبیرهای عجیب و غریب بکنیم، بیایم برگردیم در مورد جهانبینی خودمان بحث بکنیم.
تا وقتی که بحثهایی در مورد جهانبینی نمیکنیم، همه آدمها مجازن بر اساس جهانبینی و دیدگاههای خودشان روایتهای تاریخی خودشونو بسازن. این باز به این معنا نیست که کل ماجرا برمیگردد به جهانبینی.
ایراد به روایتهای ساختهشده
من حرفی که میخواهم الان بزنم، باز دوباره در واقع تاکید بکنم این است که که شما بر اساس جهانبینی خودتان و فکتهای تاریخی روایت میسازید، تاریخ را به نوعی تعبیر میکنید، داستانهای تاریخی خودتان را تعریف میکنید.
اولاً جدای از بحثهای جهانبینی مستقیماً میشود به این روایتها ایراد گرفت و در موردش در مورد اعتبارشون بحث کرد. برای اینکه به هر حال یک سری فکتهای قابل قبول برای همه آدمها وجود دارد از نظر تاریخی.
ممکن است روایت شما، داستانی که شما ساختید، داستان خوبی نباشد به این معنا که سازگاری درونی نداشته باشه. یک داستان پراکنده و حرف مثلاً من چند بار گفتم، یک آدمهایی که کتابهای ضد اسلامی مینویسن در مورد پیغمبر مثلاً اسلام یا در مورد مسیح در مورد شخصیتش بحث میکنند. شما اول شروع میشود طرف یک جاهایی لازم دارد میگوید که این آدم نابغهست.
موفق شده که ظرف مدت مثلاً در مورد پیغمبر ما یک کتابهایی هست، مثلاً یک کتاب معروفی هست آقای علی دشتی نوشته که شما یک جاهایی میبینید که شروع که میشود کتاب، پیغمبر نابغهست که ظرف مدت ۲۳ سال موفق شده که یک جامعهی عقب و غریب سنتی در و داغونی مثل عربستان را تبدیل به یک جامعه منسجم و در زمان خودش مدرن بکند و یک تحول بزرگی را در تاریخ ایجاد کرده.
من بد نیست به این اشاره بکنم که یک کتابی منتشر شده در آمریکا یادم نیست نویسندهاش چه بود، که شاید مرد مهم تاریخ را سورت کرده. نامبر وان پیغمبر ماست. نامبر تو کیه؟ نامبر تو پولوسه. جلوتر از مسیح. مسیح سوم یا چهارم چهارم پنجم شده. پولوس را مهمتر از مسیح.
چون رسماً ادعاشون این است که مسیحیت مال مسیح نیست، مسیحیت مال پولوسه و این است که مهمترین در واقع علت اینکه مسیح مسیحیت به نظر میآید بزرگترین واقعه تاریخ بشره.
از نظر گسترش مثلاً شما همینجوری که نگاه کنید، از نظر نفوذی که در تاریخ داشته، این آدمهایی که چون مسیح و پولوس با هم دوتاشون هر کدام درصدی از مسیحیت را ساختن که سهم پولوس از نظر این آدم بیشتر بوده، بنابراین امتیازشون شکسته.
پیغمبر بعدش حالا شاید، شاید پولوس سومه مثلاً. مهم این است که پیغمبر تنهایی این کار را کرده ولی مسیحیت را دو سه نفر مثلاً ساختن که پولوس از همه مهمتره. بامزه است. حالا کار نداریم.
پیغمبر یک جایی نابغهست، بعد یک جاهایی تبدیل به یک آدم خشن میشه، یک جاهایی مهربونه، یک جاهایی مثلاً فرض کنید آدمی که دچار یک چیزی مثل اسکیزوفرنی، مشکلات روانی داره، تو همان کتابها. هر جایی که لازم بشود که یک فکتی را توجیه خب این اصلاً این تئوری در مورد این داستانی که دارد ساخته میشه، سازگاری درونی ندارد. یعنی من همش یاد این چیزها میافتم.
سازگاری درونی داستان
من دوران کودکی که بچه بودم یک کتابی به من هدیه کردن از این کتابهای مصور.
آدم دوست، سن بچگی یک چیزه، از این چیزها که میخونه تا ابد انگار تو ذهنش هک میشود. یک داستان چیزی هم کتاب خیلی خوبی بود از این کتابهای روسی بود که مفت و مجانی میدادن به کشورهای جهان سوم. انتشارات میر و پروگرس و اینها با فکر کنم یک چنین چیزی بود. به زبان فارسی چاپ شده بود ولی فکر میکنم انتشار چاپ شوروی.
بعد یک داستانی داشت که همهتون احتمالاً این را شنیدید. یک پرندهای که یادم نیست اولش چه بود، هر پرندهای را که میدید یک چیزیش خوشش میومد. از مثلاً پای بلند درنا، از نمیدانم منقار بزرگ پلیکان و همینجور الی آخر. آخرش نقاشیها هی کمکم از هر کدام این چیزها را میگرفت، یک چیز عجیب و غریبی میشد.
این من بعد هم خب چون دیگر نمیتونست پرواز کنه، نه میتونست راه بره، نه میتونست یک حیوونی هم میاومد این را میگرفت. چه کارش میکردم؟
و یک جوری مثلاً با پشیمونی داستان تمام میشد که این همانجوری یک موجود منسجم و هم این واقعاً من این چیزهایی که مثلاً فرض کنید در مورد داستانهای تاریخی که گاهی میسازن، مثلاً همین چیزهایی که در مورد پیغمبر میگن، آن موجودی که نهایتاً ساخته میشود از پیغمبر شبیه آن پرنده آخریه.
یعنی یک جوری یک جاهایی مثلاً منقار خیلی بزرگی داره، یک جاهایی که لازم است پاش میگویند هی، یک چنین چیزی وجود، یک چنین آدمی وجود ندارد که هم اسکیزوفرنی داشته باشه، هم رهبر سیاسی خیلی موفقی باشه، هم مثلاً فرض کنید شاعر بزرگی باشه، هم نمیدانم یک جاهایی که لازم باشه مرد شهوترانی باشه، هم یک جاهایی مرد مقدسی باشه، خیلی مهربون باشه، در عین حال آدم هم راحت بکشه و همینجور الی آخر.
آقا کجا شما یک چنین آدمی دیدید که همه این ویژگیها را داشته باشه؟ اینکه به هر حال میشود به یک روایت تاریخی یاد گرفتین روایت منسجم نیست. یعنی شما میگویید که آقا اصلاً فکتها را بگذارید کنار خود این روایت، این روایت اصلاً به عقل آدم جور در نمیاد یک چنین اتفاقی در دنیا افتاده باشه.
میشود بحث کرد که با جهانبینی خودت، صدق نمیکند. یا خودش به هر حال یک جوری عدم انسجام درونی دارد. میشود بحث کرد که روایت تاریخی شما با فکتهایی که خودت قبول داری سازگار نیست. یعنی یک اسناد تاریخی ارائه کردی که تو داری یک چیزهایی را مثلاً در واقع نادیده میگیری با اینکه به نوعی انگار پذیرفتی که اینها وجود دارد.
بنابراین صرف بحث در مورد روایت تاریخی و یک تعبیر خاص از یک ماجرای تاریخی هم برنمیگرده به بحث کردن در مورد جهانبینی. مستقیماً میشود خود روایت را بررسی کرد، سازگاری درونیاش، سازگاریاش با فکتها اینها را در واقع یک جوری مورد توجه قرار داد.
به اضافه اینکه شما وقتی که یک روایت تاریخی را میسازید، عین یک تئوری علمی. ولی نه به آن قدرت و صراحتی که یک تئوری علمی دارد. با یک فکتهایی که ممکن است در آینده ما بهش برسیم، سازگاره. در واقع هر روایت تاریخی به نوعی میتواند یک پیشگوییهایی بکند.
که من این داستانی که دارم میسازم که مثلاً مسیح یک چنین موجودیه و یک چنین اتفاقی برایش افتاده، مثلاً باید انتظار داشته باشم که یک اسناد و مدارکی یک روزی به دست بیاید که با این چیزی که من دارم میگویم سازگار باشه. میتوانم اینجوری بحث میکنم.
کمکم در اثر مطالعات عمیقتری که انجام میشه، تضعیف بشوند و بعضی چیزها تقویت بشوند. دقت میکنید؟ به هر حال جریان بررسی فکتهای تاریخی مستقل از تا حدود زیادی مستقل از اینکه کدام یکی از تعبیرهایی که از این فکتها میکنیم درسته، به نوعی ادامه دارد. یعنی ما اسناد و مدارکی که داریم کشف میکنیم، سندیت بعضی از نوشتهها زیر سوال میرود.
مثلاً الان ما فکر میکنیم که فلان چیزی که کشف کردیم مربوط به یک نوشته قرن سومه، یک نفر میآید ثابت میکند که این نمیتواند قبل از قرن پنجم نوشته شده باشه. بنابراین یک جوری سندیتش کم میشود از اهمیتش و الی آخر. بنابراین این شکلی. یک مسئله این است.
من روایت خودم را میسازم و امیدوارم که تحولات بعدی که به وجود میآید در جهت تایید روایت من باشه. مثلاً من به عنوان مثال میگویم. فرض کنید که یک انجیلی وجود دارد به اسم انجیل برنابا که مسلمانها خیلی بهش علاقهمندند به دلیل اینکه به نوعی با روایت شاید فکر میکنند که با روایت قرآن از ماجرای مسیح نزدیکه.
مثلاً ماجرای مصلوب شدن به این شکلی که در مسیحیها بهش معتقدن در آن نیست بلکه خیلی نزدیک به آن عبارتی که در قرآن اومده، اتفاقی که میافتد آنجا در واقع ذکر شده و خیلی چیزهای دیگر که به همین دلیل مسیحیها معتقدن که این یک انجیل جعلیه که مسلمونها جعل کردن برای اینکه یک جوری حرفهای خودشان را به کرسی بنشونن.
و تا حال حاضر قدیمیترین نسخهای که از انجیل برنابا وجود دارد مربوط به قرن پانزدهم میلادی میشود. یعنی هیچی. شما یک انجیل قرن پانزدهم میلادی که از نظر تاریخی اصلاً انگار وجود ندارد.
روایت اسلامی و اسناد پیش از اسلام
خب ولی واقعاً اگر یک آدمی معتقد باشه که این انجیل، انجیل اصیله، کما اینکه ما اینجا به هر حال یک نفر داریم که یک چنین اعتقادی داره، ایشان مثلاً به عنوان یک آدمی که خیلی به انجیل برنابا معتقده، میتواند امیدوار باشه که یک روزی یک نسخه قدیمی انجیل برنابا، واقعاً اگر یک نسخه قدیمی انجیل برنابا که نشود دیگر انکار کرد که مربوط به قبل از ظهور اسلامه به دست بیاد، خب آنوقت خیلی این مسئله جالب میشود دیگر.
یعنی روایت اسلامی از ماجرای مسیح اگر انجیل برنابا دارد تاییدش میکنه، تا حدود زیادی تایید میشود. بنابراین این شکلی نیست که برای روایتهای تاریخی آزمون تجربی وجود نداشته باشه.
به نوعی روایتهای تاریخی فکتهایی را به هر حال تقویت میکنن، تضعیف میکنند و ما انتظار داریم که اسنادی به دست بیاید یا اسناد موجود در جهت روایت ما تقویت یا تضعیف بشوند. اینها واقعیتهایییه که اتفاق میافتد.
به هر حال در محیطهای آکادمیک حالا ایدئولوژی سکولار باشه یا ایدئولوژی مذهبی باشه، مثلاً مطالعات تاریخی را به هر حال هم مسلمونها دانشگاههایی دارند که مطالعات تاریخی میکنن، گاهی حرفهای عجیب و غریب میزنن، گاهی حرفهای جالب میزنند.
سکولارها هم که خب اکثر مطالعات تاریخی تو دنیا دانشگاهها با دیدگاه سکولار مطالعه میکنند و مسیحیها هم که طبیعی است که کلی مطالعات تاریخی و به اصطلاح چیز دارن، مطالعات دینی دارند که به این چیزها مربوط میشود.
خب همه اینها با وجود اینکه ایدئولوژیهای مختلفی دارند ولی واقعاً اسناد و مدارک تاریخی را با یک شیوههای تقریباً یکسانی مورد توجه قرار میدهند. مثلاً اصل و جعلی بودن یک کتاب یا مثلاً بعضی از چیزهای دیگهای که به عنوان فکت در واقع بهش توجه میشه، اینها همهشان کموبیش با روشهای مشابهی دارند انجام میدهند.
بنابراین کلاً حرفهایی که من زدم به هیچوجه معنایش این نبود که ما یک جور یک جهانبینی رندوم داریم، با استفاده از آن جهانبینی رندوم داستان میسازیم که اصلاً نمیتوانیم بیایم به ما بگوییم که این داستان چیست. نه جهانبینی رندومه، یعنی از جهانبینی میتوانند شروع بکنند با ما بحث بکنند. تو اصلاً جهانبینیت غلط است.
تو اصلاً بیخود سکولاری یا بیخود دینی هستی، بیخود نمیدانم قرآن را به عنوان فکت پذیرفتی، همه اینها را میتوانند زیر سوال ببرن. میتوانند سازگاری درونی خود روایت را زیر سوال ببرن، سازگاریش با فکتهای موجود را زیر سوال ببرن یا در آینده توسط یک فکتهایی که به وجود میآید به هر حال یک جوری مثل آزمون تجربی روایت زیر سوال برود یا تایید بشود.
شباهتی وجود دارد بین مطالعه تاریخی با ساختن مثلاً یک تئوری فیزیکی با تفاوت اینجاست که شما اینجا نه زبان ریاضی دارید، بیشتر زبان ادبیات داستان واقعاً من این اصطلاحی که به کار میبرم از خودم نیست، الان اینجوری خیلیا نگاه میکنند. تاریخ یک جور داستان درست کردن، روایت درست کردن.
من در واقع فکتهای تاریخی داستان نمیگن. ولی شما میتوانید یک داستان درست بکنید که این فکتهای تاریخی در آن باشه. بنابراین ما یک جوری یک روایتهایی داریم درست میکنیم.
فکتهای نظریهبار در تاریخ
شیوه بیانمون بیشتر شبیه ادبیات تا شبیه ریاضیات و نکته اساسی این است که فکتهای تاریخی، فکتهای فیزیکی به اصطلاح تئوری بار هستند. یعنی تئوریها تأثیر میذارن در اینکه چه جوری فکت هست، اصلاً چی، چه آزمایشی انجام بدیم، چه جوری انجام بدهیم.
ولی این تئوری بار بودن یا جهانبینی بار بودن در تاریخ خیلی خیلی نقش بیشتری بازی میکند. که اصلاً چی، چه واقعه شدهش. شما نمیتوانید بگویید که این آزمایش مثلاً این کار بکنید که اصلاً این آزمایش نیست. دوباره میگویم برایتان انجام میدهم.
تاریخ را ولی میتوانید بگویید اصلاً این چیزی که اصلاً میتوانید بیاید بگویید که مثلاً این محسوب نشود. این فکت غلطه، این را ساختن. ولی نمیتوانید بگویید که این آزمایش مثلاً مایکلسون-مورلی اصلاً نیست، مثلاً من قبول ندارم، اصلاً اینطوری الکی. جلوت میآیند کار را انجام میدن، تو باید خلاصه آن آزمایش را تعبیر بکنی که یعنی چه.
در تعبیرها، در نحوه آزمایش، تئوریها دخالت میکنند ولی نه اونقدری که شما فکتهای تاریخی خیلی انعطافپذیرتر از فکتهای فیزیکیان ولی معنایش هم این نیست که هیچی نیستند. انعطافپذیرترن، یک کور مشترکی خلاصه فکتها دارند. مثلاً فکتهای تاریخی در این حد انعطافپذیرن که یک عده میآیند میگویند که عیسی وجود نداشته. یک محقق مثلاً اسلامی وجود دارد.
کلاً از اینکه حرفهای خیلی پرت را نقل بکنند هم یک جوری ابا دارند. یک نمیدانم شنیدید یا نه، یک محقق مسلمونی در مثلاً شاید ۱۰، ۱۵ سال قبل کتاب معروفی نوشته که ادعاش چیه؟
ادعاش این است که این عیسیای که در قرآن هست هیچ ربطی به آن جیسس که در اولین میلاد متولد شده ندارد. یک آدمی ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح در ناحیه شمال عربستان زندگی میکرده و بعداً پیغمبر خدا بوده و اصلاً کاری نداشته باشید دیگر. این با آن یک جوری اصلاً یک داستان ساخت.
به هر حال اینقدر هم کتاب به هر حال فکت در آن زیاد دارد که فکر کنم یک نفر هم که کتاب، همین که این کتاب منتشر میشود یا یک عده میآیند میگویند عیسی وجود نداشته باشه، تو فیزیک این اتفاق نمیافته که در آن واحد ۱۰، ۱۵ تا تئوری وجود داشته باشند که سر و ته با هم دیگر اختلاف داشته باشند. به هر حال این همگرایی بین تئوریهای فیزیکی هست، تاریخ بیشتر آدم واگرایی میبیند تا همگرایی. فکتهای
بفرمایید. من سوالم این است که ما برای جهانبینی، اینکه ما میگوییم جهانبینی موجه هست یا نیست، بعد جهانبینی چه چیزهایی را توجیه بکند برای اینکه ما را متقاعد بکند که جهانبینی موجه هست؟
شما میتوانید جهانبینی را در مورد جهانبینی بحثهای فلسفی بکنید یا انتظار داشته باشید جهانبینیتون به هر حال دیدگاه منسجمی از وقایع جهان بهتان بده. خب این هم خب بیشتر جهانبینی بحث فلسفی میطلبه تا بحثهای تجربی. فکر کنم معمولاً ایده این است دیگه، بحثهای عقلی مثلاً لازم میشود.
خب اصلاً آن تیکهای که مربوط به وقایع جهان میشه، ما ناچار نیستیم مثل اینکه پای تاریخ را وسط بکشیم. گاهی ممکن است لازم بشود. من ممکن این نیستم که مطالعات تاریخی میتواند روی جهانبینی آدم تأثیر بگذارد.
من فکر میکنم اینورش قویتره. یعنی تأثیری که جهانبینی روی مطالعات، شما جهانبینیتون را بیشتر در زمان حال میسازید.
همین الان به درون خودتان نگاه میکنید و احساس میکنید کدام انسانشناسی بیشتر منطبق با خودتان یا آدمهایی که اطراف خودتان دارید میبینید. نمیآید برای انسانشناسیتون بروید تاریخ ۲۰ سال قبل را مطالعه بکنید و بعد یک جور انسانشناسی به یک نتیجهای برسید. چون آنجا خیلی مبهمه، یک چیزهای روشنی را دارید میبینید.
من فکر میکنم که جهانبینی بیشتر با بحثهای فلسفی در و در زمان تجربیات زمان حالم که میسازم. خیلی کمتر سر تأثیر مطالعات تاریخی قرار میگیرد. مطالعات تاریخیان که بیشتر تحت تأثیر جهانبینی قرار میگیرد. و همه این حرفها را دارم میزنم و زدم برای اینکه موجه باشه و خارج از دیدگاههای مثلاً معقول آکادمیک حساب نشود.
من کاری که میخواهم بکنم این است که آیههای قرآن را به عنوان فکت میخواهم اضافه بکنم به یک سری فکتهای تاریخی و یک روایتی بسازم که با اینها سازگار باشه. میخواهم بگویم همه دارند همین کار را میکنند. خجالت نکشید از اینکه مثلاً دارید این کار را میکنید.
سکولارها هم دارند آیات خودشان را اضافه میکنند به فکتهای تاریخی و هیچ چیز غیرمشروع و غیرمجازی ما انجام نمیدیم به خدا. خب، حالا این که در واقع فقط در واقع این عمل مثلاً دارو دادن، ساختن چقدر کار خوبی است. مثلاً تاریخ گفتنی باید حالا تاریخ همین است. تاریخ همین است. شما یک تاریخ مینویسید، میگویید که مثلاً شما در تاریخ فقط نمیآید بگویید که تایملاین درست نمیکنید.
در این زمان این اتفاق افتاد، در این زمان این اتفاق افتاد، در این زمان این اتفاق افتاد. فکتها را نمیآید بر اساس تاریخ یک جوری چیز کنید، مرتب کنید. میآید میگویید که مثلاً یک آدم که دارد تاریخ مینویسه، میآید تحلیل میکند که واقعه ظهور مسیح چه بود؟ چرا مسیحیت؟ یک آدم چرا جواب میده؟
چرا مسیحیت در جهان پیشرفت کرد؟ چطور شد که امپراتوری روم مسیحی شد؟ واقعاً این داستان مسیحیها درست است که امپراتوری روم در خواب صلیب دید و نمیدانم بعداً مثلاً در جنگ از صلیب استفاده کرد، پیروز شد بعد گفتن مسیحی میشن؟ یا نه؟ داستان چیز دیگهایه. مثلاً به دلایل سیاسی این کار را کرد.
میخواست که از نیروی مثلاً مسیحیت در جهت تقویت امپراتوری خودش استفاده بکند و الی آخر. شما وقتی که دارید این کار را میکنید، مثل این است که دارید داستان درست میکنید. در واقع داستان فرقش با فکتهای تاریخی چیه؟ داستاننویس معمولاً اینجوری است که به خودش اجازه میدهد که افکار درونی آدمها را هم در داستان خودش بیاورد.
با خودش فکر کرد که مثلاً بهتر است این کار را بکند. چون در تاریخ معمولاً یک چیزهایی که جزو فکتهای تاریخی نیست، در مورد انگیزههای آدمها هم گفته میشود. چرا مردم ایران در مقابل اعراب مقاومت نکردند؟ فکت تاریخی این است که ظاهراً نکردند.
کتاب را اینجوری نمینویسن کتاب تاریخ را که فقط یک تاریخنویس بیاید بگوید که بله اینجا در این ناحیه جغرافیایی این جنگ اتفاق افتاد، اینقدر این آدمها بودن، اینها زدن اینها را مثلاً کشتن. مثلاً فرض کنید، من مثلاً اعراب ۵۰ نفر بودن، ایرانیها ۵۰ نفر بودن، بعد اعراب پیروز شدن. مثلاً بعد آدم میگوید خب اینجوری شد دیگر.
من به عنوان تاریخنویس میگویم که اینجوری شد. نه انتظار این است که شما بگویید اگر این اگر اینه، چطور شد که اینها ۵۰ نفر بودن، آنها ۵۰، اینها مثلاً لباس معمولی پوشیده بودن، شمشیر معمولی داشتن، آنها آدمهای آزمودهای بودن در جنگ، لشکری بودن که روم را شکست داده بودن، بعد چطور شد نتونستن مقابله یک عده عرب وایستن؟
تحلیل اجتماعی و داستان تاریخی
اینجا مثلاً حرف از این میشود که شرایط اجتماعی، یعنی تاریخ که میگین فقط تایملاین نیست. تحلیلهای اجتماعی، سیاسی، روانشناسی حتی تاریخنگار به خودش در واقع تعهد دارد که تحلیل بکند یک مقدار فکتهای تاریخی را. اینجاست که یک چیزی شبیه داستان دارد درست میکند. چون از انگیزهها دارد صحبت میکند.
بعضی از وقایعی که خیلی فکت هم ممکن است در موردش نباشد را حدس میزند که اتفاق افتاده و اضافه میکند. یعنی مثل اینکه یک پازلی را دارد یک سری چیزهایی که دیده نمیشود را بنا به تحلیل خودش میگوید خب اگر اینجوری شده، خب مثلاً این لشکری که بزرگتر بوده، خوب نجنگیده. انگیزه نداشتن. اگر ایدهاش این باشه که آدمها مهمترین انگیزهشون انگیزههای مالیه و لابد حقوقشون را نگرفته بودن.
یا مثلاً به اندازه کافی تو جنگهای قبل پاداش نگرفتن. اگر نه، اینها انگیزههای مهم مثلاً بشریست، آرمانیست، اینها آرمانهای خودشان را از دست داده بودن چون موبدای زرتشتی مثلاً دیگر اینقدر رانتخواری کرده بودن که از حد گذشته بود. مثلاً یک جوری تبدیل شده بودن به مثلاً دین ساسانی تبدیل شده بود به یک جور دوک و الی آخر.
اینها دیگر این قسمتهای داستان چیزهایی که اضافه میکنید، چیزهایی که به عنوان تحلیل میگیرید، اینها برمیگردد به جهانبینی شما، نه صرفاً. الان ماجرای مسیحیت مثال خوبی است. شما کاملاً بر اساس اینکه به دنیا چگونه نگاه میکنید، داستانهای متفاوتی دارید. در مورد اینکه چرا یک اتفاقهایی افتاد. آیا یک اتفاقهایی افتاده یا نه؟
و اگر اتفاق افتاده، چرا اتفاق افتاده؟ چرا اینطوری نشده؟ چرا اونطوری شده و الی آخر. خب، یک مرحله، یک مسئله، مثلاً این منحنی، فیتِ نقطه، میخواهم یک فیت میخواهید بکنید. آره، دقیقاً. تئوریهاتون که این منحنی چهجور چیزی باید باشه، مثلاً فرض کنید حتماً چندجملهایه، شما میخواهید با چند، شما تصمیم میگیرید که با چهجور چه ردهای از منحنیها میخواهید فیت بکنید.
اگر نه که خب این چند تا نقطه است دیگه، من هزار جور میتوانم بین هر دو تا نقطه هزار تا اتفاق ممکن است افتاده باشه. فرض میکنم تا حد ممکن مثلاً اسموت باید باشه، یک جورهایی نمیدانم تا حد ممکن چندجملهای باشه. یک فرضهایی میکنم بعداً فیت میکنم.
اگر چهار تا نقطه است، مثلاً میخواهم با کوچکترین درجه یک جوری یک چیزی بهش فیت بکنم، خب میرم مثلاً سراغ یک چندجملهای درجه سه، درست بکنم که اینجا فیت بشود. اینها مفروضات مثل همان جهانبینی ماست، چیزهایی که از قبل تصمیم گرفتیم. یک زمانی مثلاً میگویم من اینطوریش را میخوام، مثلاً تاریخ را کشف کنم، حقیقت را کشف کنم.
ولی یک زمانی مثلاً گفتم که شما میخواهید یک تئوری بهتان بدهم. یک جوری در واقع یک تخمینی بهتان بدهم. به نظرم این دیدگاه خیلی موفقتره. نه من چیزی که شما توجه نمیکنید، جهانبینی شما دخالت میکند وقتی که میخواهید فکتها را بررسی بکنید، بگویید که این فکتها اصلاً هستند یا نیستند. از اینجا دخالت میکند.
آیا معجزه اتفاق افتاده یا نیفتاده؟ شما بر اساس سندهای تاریخی تصمیم نمیگیرید. بر اساس اینکه آیا اصلاً پیامبر، پیامبران وجود دارند یا ندارن، معجزه میتواند اتفاق بیفتد یا نه. این جهانبینی شماست که شما میگوید که معجزه نمیتواند اتفاق بیفتد یا حتماً اتفاق افتاده یا میتواند اتفاق بیفتد. مثلاً امکان داره، بوده، مطمئن نیست که بوده یا اصلاً غیرممکنه.
شما چون مثلاً یک آدم سکولار چون میگوید غیرممکنه، شما هر چقدر هم اسناد بیاورید میشود مثل همان اسناد اسطورههای یونانی برایش. اعتبار ندارد. اعتبار اسناد تو بررسی اینکه چه را دارند ثابت میکنن، جهانبینی شما به شدت دخالت میکند تا ساختن آن داستان. در همه مراحل این جهانبینیتون به نوعی در واقع دخالت میکند.
من حرفم در جهت این است که مشروعیت بدهم که ما کاری که داریم اینجا میکنیم هم ضروریه، هم مجازه، هم آکادمیکه، هیچ مشکلی ندارد. داریم جهانبینیمون را رسماً، اتفاقاً خیلی خوب است که آدمها قبل از اینکه تاریخ را بررسی بکنن، اول یک لیست بگویند آقا من این چیزها را فرض کردم دارم این حرفها را میزنم.
من سکولارم، من به دلایل جهانبینی خودم معجزه قبول ندارم، این را قبول ندارم، وحی قبول ندارم، فلان وقایع تاریخی. من مثلاً فرض کنید بگویم آقا من رسماً اریک فروم بیاید اعلام کند من مارکسیستم. تمام تحلیلهای تاریخی من مارکسیستیه. خب بیا این هم تحلیل من از ماجرای مسیحیت. نه اینکه فکت بیاید یک جوری ادعا بکند که من دارم ثابت میکنم که اینجوری بوده.
بنا به فکتهای تاریخی. واقعیت این نیست. واقعیت این نیست که مثلاً روایت اریک فروم از تاریخ مسیحیت بر اساس فکته. ۹۰ درصدش بر اساس این است که چگونه نگاه میکند به تاریخ. دارد آن قالب ذهنی خودش را مثلاً ماتریالیسم تاریخی را انطباق میدهد به دوره تاریخی که این اتفاق افتاده.
یک کتاب معروفی هست به اسم اسلام در ایران از یک آدم معروفی به اسم پتروشفسکی که جزو آکادمیسینهای علوم شوروی بوده و در با اینکه کتاب موضوعش در مورد اسلام در ایرانه که چگونه مثلاً مستقر شده، چگونه پیشرفت کرده، فرقههای مختلفی که به وجود اومدن، چرا به وجود اومدن، تحلیلهای اینشکلی دارد و طبعاً مارکسیستیه. مقدمه کتاب، اوایلش یک تحلیل مارکسیستی از ظهور اسلام و دلیل موفقیت اسلام دارد.
شما آنجا میخوانید میبینید خب کاملاً از دید مارکسیستی، در واقع اول میآید مسائل اقتصادی، اقتصادی-اجتماعی شبهجزیره عرب را تا حد ممکن سعی میکند که یک جوری بیان بکند و بعد سعی کند نشان بده که با مثلاً مسیر تکامل طبیعی تاریخ و مسائل اقتصادی و اینها سازگار بوده که تونسته پیشرفت بکند. خب این یک دیدگاه کاملاً دیدگاه مارکسیستیایه.
اصلاً طرف فکر نمیکند که اینجا ممکن است وحی شده باشه و خداوند یک آدم سکولار فکر نمیکند که خب به دلیل اینکه روحالقدس دخالت کرده مسیحیت اینقدر خوب پیشرفت کرده. ولی من اینجوری فکر میکنم. من فکر میکنم که روحالقدس نقش داشته. این چیزها را نمیشود تصمیمهای تاریخی بر اساس فکت و اینها زیاد گرفت.
حالا بگذریم. بگذارید این بحث را بگذاریم کنار. من همه حرفهام در این جهت بود که اولاً روایتی که داریم، کاری که داریم انجام میدهیم مشروعیت دارد. ثانیاً خیلی به نظر من مهم است که این را بفهمیم که این شکلی هم نیست که این حرفها را زدیم، کار تمام شده و دیگر قابل بررسی نیست.
همه مراحلش قابل بررسیست. شما روایتهای اسلامی مختلف حتی میتوانید بسازید و مسلمانها میتوانند با همدیگر بحث بکنند که کدام روایت بیشتر با قرآن و با فکتهای تاریخی سازگاره. بنابراین جایی و اینکه به نظر من خیلی مهم است که اینجور روایت ساختن همراه با یک جور پیشگویی یا حالا حداقل شبه پیشگویی هست.
یعنی برای من این انتظارهایی به وجود میآید که چه جور اسنادی اگر در آینده کشف بشن، چه جور چیزهایی در آن باشه، چه جور چیزهایی در آن نباشد. بعداً ممکن است کاملاً حرفهایی که زدم زیر سؤال برود توسط یک سری کشفیات تاریخی.
مثلاً میگویم نمونهاش اگر یک نسخه خیلی قدیمی انجیل برنابا مثلاً مربوط به قرن ازل کشف بشود و ثابت بشود که این اصلاً دستخط خود برناباست، خب بعد دیگر دنیا یک جوری دیگهای به ماجرا نگاه میکند.
و ما میتوانیم منتظر این باشیم که یک چنین اتفاقهایی بیفتد. کما اینکه این معجزه پیدا شدن دو تا مجموعه سند تاریخی مهم که واقعاً به نظر من در کل تاریخ مطالعات تاریخی عجیبترین واقعه دنیا بوده که یک دفعه ما به یک مجموعهای اصلاً به کتابخانههای قرن اول میلادی دسترسی در قرن اول، دوم میلادی دسترسی پیدا کردیم.
هم آن طومارهای بحرالمیت هم کتابخانه نجع حمادی که خب کمتر آدم احتمال میدهد یک چنین اتفاقی بیفتد.
ضرورت بحثهای مقدماتی
یک چنین وقایعی در آینده هم ممکن است اتفاق بیفتد و بعداً بعضی از روایتها باطل بشن، بعضی از روایتها تأیید بشوند. خب من باز طبق معمول این بحثها به نظر من لازم است. من فکر کنم همهتون متوجه هستید که من در مورد مسائل تاریخی خیلی چیزم دیگه، خیلی آدم محتاطی هستم.
تا حالا هم هیچوقت بحث تاریخی تو این جلسات نکردم. همیشه هم اینجوری فرار کردم. الان هم که دارم میکنم هی کلیات میگویم برای اینکه یک جوری به نظر من بحث تاریخیست. من فکر کنم شاید به دلیل اینکه ریاضی خوندم، یک استانداردهایی از دقت دارم که اصلاً تو مطالعات تاریخی بهش آدم نمیرسه.
بنابراین یک جوری حرف زدن در مورد تاریخ برای من خیلی چیز نیست دیگر. فکر میکنم اصلاً شما من در مورد متن قرآن که بحث میکنم، ممکن است در مورد متنم همیشه آدم به هر حال یک تردیدهایی دارد که درست دارد میفهمد یا نه. ولی نه اینقدری که شما در مورد فکتهایی که معلوم نیست که فکت هستند، نیستند، بعد نمیدانم از جاهای مختلف بیاید.
آخرش اینشکلی نیست شما یک روایت الان درست بکنید، احساس کنید که این یک چیزی را واقعاً حل کردید. خب شما هم یک روایتی درست کردید دیگر. حالا بعد در هیچوقت هم تأیید و رد نمیشود به طور کامل. بنابراین یک جوری در یک هالهای از ابهام قرار دارد.
آن هم تاریخ ۲۰ سال قبل واقعاً فکر میکنم طبیعی است که من خب به هر حال خیلی چیز نیستم. خیلی اهل این کار نیستم. الان منتها ضرورت دارد دارم این کار را میکنم. هی هم در هر جلسه میآم این بحثهای خب این بحثها را میدانم درست است. در کلیات درست است. ولی وارد هی به تأخیر میافتد که وارد جزئیات بشویم.
حالا من بعداً نمیآید که این حالت عدم تعیّنی که من احساس میکنم به تاریخ به شما منتقل بشود. برای خاطر اینکه واقعاً همینجوری هست دیگر. بخش عمدهای از تاریخ حرف نزدیک و معاصر ما ابهام دارد. بعضیها خیلی خوششون میآید از مطالعات تاریخی. وقتی دارند مطالعه میکنن، اولین کتاب تاریخی در مورد یک واقعه میخونن، واقعاً احساس میکنند که فهمیدن که آنجا چه اتفاقی افتاده.
در حالی که همیشه روایتهای دیگر هم وجود دارد. این برمیگردد به اختلاف عقیدهها و تحریفهای عمدی که در تاریخ انجام میشود. حالا بگذریم. من این صفحه را حذف میکنم که میخواستم در مورد این بحث بکنم که بگذارید یک مختصری بگویم که یک کار یک کاری که تا حالا انجام دادیم تو آن دوره اول این بود که آیههای قرآن را آنجا خیلی لازم نبود که بگویم که داریم از آیات قرآن به عنوان فکت استفاده میکنیم.
در واقع الهیات مسیحی را با اضافه کردن یک اطلاعاتی از قرآن سعی کردیم بازسازی بکنیم ببینیم که مثلاً یک جور مسیحشناسی اسلامی بر اساس قرآن داشته باشیم.
که من اساس بحثم این بود که از قرآن هم اینجور برمیآد که مثلاً ظهور مسیح به آن ماجرای گناه ازلی و اینها به نوعی مربوطه و مسیح در قرآن هم میتوانیم همان تعبیر مسیحی را در موردش به کار ببریم که معصومیت مطلق دارد حتی از گناه اولیه هم پاکه و حالا حرفهایی که آنجا زدم سعی کردم یک شواهدی از قرآن بیارم و یک جوری از نظر الهیاتی هم بگویم که ایده، ایده معقولیه. تا حدودی خوبیش این است که به یک معنایی یک بخشی از الهیات مسیحی را حفظ میکند.
این خوبیش از این جهت میگویم که الهیات مسیحی به نظر من جذابیتهایی دارد که من سعی کردم در سه چهار جلسه آن جذابیتهاشو بیان بکنم و اینجور نگاه کردن آن بخش جذاب الهیات مسیحی را حفظ میکند و آن بخشهای نچسب و غیرمعقولش را هم در واقع کنار میگذارد.
این شما وقتی که یک تئوری جدید میدید علاوه بر اینکه سعی میکنید نشان بدهید که منسجمه و وقتی یک چیزهایی را توجیه میکند در مقابل رقبا هم میتوانید مقایسه بکنید بگویید که من مثلاً تئوریام از آن تئوری بهتر است.
ضعفهایی که آن دارد را مثلاً تئوری من ندارد و الی آخر. یک سوالهایی که در مورد من حالا میل داشتم که حداقل چند دقیقهای صحبت کنم خیلی مختصر اشاره میکنم.
یک سوالهایی وجود داشت اینکه به نظر میآید که مثلاً این حرفهایی ما داریم میزنیم اینجا من در مورد مسیحشناسی دارم این حرفهایی میزنم که در قرآن با صراحت بهشان اشاره نشده و مثلاً تو قرآن به نظر میآید که تاکید روی این است که خب مسیح هم یک پیامبری بوده مثل بقیه پیامبر.
در حالی که ما داریم برای مسیح یک شأن خاصی قائل میشویم که خیلی شاید با صراحت لااقل تو قرآن گفته نشده. من نسبت به اینجور نگاه کردن کلاً خیلی اعتراض دارم. فکر میکنم میخواهم اول این یادآوری بکنم که یک بار ما در این جلسات ۱۴ جلسه در مورد داستان یوسف داستانی که بین چند تا آدم اتفاق افتاده بحث کردیم.
فکر میکنم اکثریت قریب به اتفاق همه قانع شدن که آنجا یک ماجراهایی هست پشت پرده. یوسف یک کارهایی دارد میکند و کلاً این ماجرا به یک چیزهایی دارد اشاره میکند که نه در مورد تعابیر عرفانی و حقایق مثلاً الهیاتی و اینها در مورد اینکه این آدمها که آدمهایی مثل خودمان حداقل تو این ماجرا آدمهایی هستند مثل خودمان دارند رفتار میکنند انگیزههاشون تو قرآن گفته نمیشود.
یعنی شما خیلی چیزها در مورد یک داستان ساده را تو قرآن باید بشینید فکر کنید کشف کنید از جزئیاتی که گفته میشود کمکم بسازید داستان را.
بنابراین نباید انتظار داشته باشید که مثلاً فرض کنید یک ایدههای یک خورده دور از ذهنی مثل حقیقت مسیح یا مثل اینکه وقایعی که در زمان مسیح اتفاق افتاده که وقایع خیلی معنویای هستند اینها خیلی با صراحت تو قرآن گفته باشه.
کلیدهای قرآنی برای معماهای تاریخی
باید انتظار داشته باشید که در قرآن بهشان اشاره شده باشه و یک جوری کلیدهایی داده شده باشه که شما این معماهایی را حل بکنید. و میخواهم بگویم در سادهترین جاها هم قرآن همینطوریه. چه در مورد عقاید شما الان در مورد توحید در قرآن بروید مطالعه بکنید. یک چیزی پیدا نمیکنید یک جوری آن چیزی را که میخواهید یعنی با صراحت مثلاً بیان شدن همه چیز در قرآن نیست.
از در مورد مختار بودن یا مجبور بودن انسان در قرآن مطالعه بکنید. به نظر میآید هر دو جور آیاتی که دو طرف را تایید میکند هست. و ببینید ماجرا این است که مثلاً در مورد جبر و اختیار یا در مورد توحید اینها پیچیدهان. اصلاً نمیشود اینها را بیان کرد و شما میتوانید مثلاً عرفا سعی کردن بگویند توحید به معنای وحدت وجود یعنی چی؟
چقدر موفق بودن که به مردم بگویند وحدت وجود یعنی چی؟ آخرش میگویند که باید بروید تو اینجا مثلاً یک چیزی را حس بکنید تا بفهمید که این یعنی چه دیگر. اینکه حقایقی اصلاً وجود دارد شما به نظر من فهمیدن اینکه مسیح کیه و چیست همین الان هم که من سعی کردم این چیزهایی بگویم الان شما فهمیدید خلاصه مثلاً مسیح چیست.
آن ماهیت مثلاً چیستی مسیح یک جواب روشنی دارد. شما آن حالتی که مسیح دارد را واقعاً درک میکنید. یک اشارههایی به اینکه مسیح یک حالتهای غیرعادی دارد و انسانی به معنای مثلاً که ما هستیم یک خورده نیست نه اینکه انسان چیزی نیست مثلاً من نباید انتظار حتی رسول شبیه بقیه پیامبران نیست یک تفاوتهایی دارد اینها را شما تو قرآن میبینید یک مقدار حتی من میخواهم به این اشاره بکنم داستان یوسف یکی از سادهترین داستانهای قرآنه در مورد روابط انسانیه و در یک سوره به طور منسجم از اول تا آخرش تعریف شده باز به نظر نمیآید فهمیدنش راحت باشه عدد یعنی فهمیدن داستانها.
من نمیخواهم بگویم آن حقایق پشت پرده بعد مثلاً داستان موسی یا داستان عیسی در قرآن پخش شده این اصلاً داستان منسجمی نیست در هر جایی از قرآن به یک چیزهایی دارد اشاره میشود بنابراین اصلاً این حالت حاضرگونه بودنش که از خود متن معلوم است قطعاتی از این داستان در جاهای مختلف هست اینها را باید کنار همدیگر بگذارید بعداً مثلاً داستان خاصی در مورد روابط برادرها و نمیدانم پدر و این حرفها نیست داستان یک پیامبریه که من فکر میکنم درک ماهیت حضرت عیسی یکی از بزرگترین مشکلات الهیات هم مسیحیت هم اسلامه و چیز خیلی قابل بیانی نیست که مثلاً.
شما بخواهید در یک جمله بیان بکنید فقط یک اشاراتی از عیسی در کنار یک جایی کنار آدم خلقت عیسی در کنار آدم قرار میگیرد یک جایی نمیدانم به مسئله اینکه مثلاً از مادر بدون پدر متولد شده تأکید میشود و الی آخر ماجرای تولد خود مریم مثلاً یک جایی میآید ماجرای پایان کار عیسی که مصلوب شده نشده یک جایی هست اینها تو سورههای مختلفه یک جایی میبینید که سفرهای از آسمان نازل میکند شما از این قطعات باید کمکم یک داستانی را در واقع بسازید که درکی پیدا بکنید از اینکه مسیح ماهیتش چه بوده چرا ظهور کرده چه کار میخواسته بکند چه جوری کار را انجام داده.
من دفعه قبل آن سؤال را مطرح کردم که اصلاً شما وقتی قرآن را میخوانید اصلاً مسیح آمده اینجا تو دنیا چه کار دارد میکنه؟ چند سال معجزاتی انجام داده نه شریعت آورده بعد هم حالا شما بگویید مصلوب شده یا نشده به هر حال در یک تاریخی خیلی زود به آسمان رفته حالا مرده به آسمان رفته یا نمرده به آسمان رفته اصلاً کلاً ماجرای رسالت عیسی محتواش چیه؟
جواب مسیحی به اول و دوم بودن
و مسیحیها یک جوابی دارند دیگر یک جواب مفصلی دارند مسیح به وجود اومدن یک چیزی به عنوان مسیحیت نتیجه کار حضرت عیساست هدیه بوده مثلاً برای خداوند گناه بشر بخشیده شده یک چیزی به هر حال باید گفت من مسلمونها باید یک چیزی بگویم این بزرگترین پیامبر به نظر میآید بزرگترین پیامبر قبل از حداقل پیامبر اسلام که من فکر میکنم یک بار این حرف را زدم یک بار یک چیزهایی در مورد مسیح گفتم یکی گفت که آقا اینجوری که من دارم میگویم پس از حضرت محمد هم بیشتره یا مثلاً شأنش بالاتره.
من جوابم این است که اگر بین پیامبر بخواهید مقایسه بکنید یک نقطه قطعی این است که پیامبر ما و حضرت عیسی به فینال میرسند در مورد اول دوم بودنش در مورد اول دوم بودنش ممکن است حالا یک آدمی بیاید از یک دیدگاهی نگاه کند بگوید مسیح مثلاً این برتریهایی دارد از یک دیدگاهی پیامبر ما ولی اینکه این دو تا هستند که بزرگترین پیامبرهای این تاریخان فکر میکنم در قرآن اینجوری است که اینجوری است تو قرآن نه شما مثلاً باید بگویید اوج کار مثلاً ابراهیمه مثلاً اینجوری است خب این که کاملاً یک تصور اشتباهیه. من شما فینال را یعنی میگویید که حضرت ابراهیم به جای حضرت مسیح یا به جای پیامبره؟ ابراهیم یعنی اصلاً کلاً عوض میشه؟
این که دیگر خیلی عوض میشود ابراهیم به جای اینها خب این نهایی را لااقل بین حضرت عیسی حضرت موسی ابراهیم و پیامبر ما این چهار تا را قبول دارد حضرت نوح را در یک چهارچوبهایی حذف میشود خب به من علت اینجوری میگویم برای اینکه کلاً به نظر من این مقایسه حالت شوخی دارد یعنی ما یک جوری این بالاتر آن بالاتر شما تو قرآن میبینید که از این حرف میزند میگوید که این پیامبر را ما بعضیهاشون را بر بعضی فضیلت دادیم یعنی از یک جهاتی بعضیها یک برتریهایی نسبت به بقیه دارند. این فینال برگزار کردن و اینکه کلاً کی از همه بالاتره این یک جوریه یک حالت شیطنتآمیزی دارد.
واقعاً من برای همین میگویم یک چهارم نهایی و دوست دارم یکی مثلاً انگار اول بشود ببینیم خلاصه این اول. شما همین آیه را مثلاً میگوید که فضل و بعد آمد و بعد، بعد میگوید که و بعد میگوید که حضرت عیسی میگوید که و به حضرت عیسی بینات دادیم و ایدناه به روحالقدس.
انگار یک جوری آدم تو ذهنش میآید که این از همهچیز سرتره. وقتی حرف از فضیلت، این فضایل که حضرت عیسی داره، نوع معجزاتی که میکنه، شما از نظر معجزات، معجزات تکوینی، آن چیزی که ما بهش میگوییم معجزه که آدمها بتونن به راحتی ببینن، با حضرت عیسی اوله دیگه، این واضحه، با اختلاف زیاد.
اصلاً این کارهایی که کرده، اصلاً همینجور هر روز حضرت عیسی کارش معجزه کردن بوده، فرق میکند با بقیه پیامبرا که در یک لحظه خاصی به یک دلیل معجزه میکنند. نه، آن پیامبر ما، نه آن جمله مهمی که در فینال میشود ازش استفاده کرد این است که حضرت عیسی اگر قرآن را ملاک قرار بدید، حضرت عیسی میگوید که بعد از من رسولی میآید که اسمه احمد.
احمد اسم ملکوتی پیامبره که از همه ستایششدهتره، بنابراین حضرت عیسی دارد چیز میکنه، به دلیل آسیبدیدگی در فینال شرکت نکرد. استغفرالله. دیگر حالا، بعد در واقع اینها اینجور نگاهها، این اول، آن دوم، اینها یک خورده حالت شوخی دارد. کلاً توصیهام این است که اینجوری نگاه نکنید واقعاً.
قرآن میگوید که پیامبرا از یک جهاتی نسبت به هم برتری دارند. هیچ به نظر میآید هیچ پیامبری نیست که آن ارتباط مستقیم کلامی را که خداوند با موسی برقرار کرده با هیچ پیامبر دیگهای نداشته. بنابراین موسی از این جهت در رشتههای المپیک، رشتههای مختلف، هرکدوم یک چیزایی، نفر مدال طلا گرفتن.
اینکه نمیدانم مثلاً آخرش خلاصه کی مدالهای طلا را بشماریم، کی قهرمان شده و اینا، یک خورده جالب نیست دیگر اینجوری نگاه کردن. به ما چه ربطی داره؟ ما اینکه ما حالا خودمان چه میگن، اسممون، نوعمون حالا اینکه آن پیامبر چه فضایل دارد. خب مسلمانها معتقدن که پیامبر ما، حالا مثلاً همین آیه، آیه جالبیه که در مورد پیامبر ما یک حرف مهمی زده میشود.
این گیردادنهایی که تو قرآن به پیامبر ما هست، ربطی به این ماجرا ندارد. شما، شما رفتار خداوند با عیسی، موسی و دیگران را از درون نمیبینید. متوجه هستید؟ ما روایت، چیزی که در قرآن میبینیم از حضرت موسی یا حضرت عیسی، این است که خداوند دارد تعریف میکند که اینها چه کار کردن، ما چه کار کردیم و این حرفها.
شما رابطه بین یک پیامبر با خدا را دارید در قرآن بین پیامبر ما و خداوند میبینید. آن نوع محافظتی که وجود داره، بحث خطخطخاشگذاشتنهایی که، من یک بار این آیه را گفتم، شاید دو بار، دوباره میگویم که یک جایی تو قرآن هست که میگوید که نزدیک بود که یک مقداری به یک میلی نمیدانم در تو، اصلاً ماجرا، این عتابها اتفاقاً خودشان خیلی چیزه، شأن پیامبر را بالا میبرد.
یک چیزی در اعماق وجود پیامبر، یک چیزی جنبیده، خدا میگوید آنجا در اعماق وجودت یک چیزی داشت به وجود میاومد. نه اینکه حتی به وجود نیومد، خود آیه هم میگوید یک چیز کوچیکی بود.
تمایلی داشت به وجود میاومد، حالا حتی میلم نمیشود آن واژهای که به کار برده بود، اسمش را گذاشت. این نوع مراقبت خداوند از پیامبر را شما میبینید و باید حدس بزنید که این نوع مراقبت و این سختگیریها بین خدا با همه پیامبرا وجود دارد.
یعنی شما آن را نمیبینید، خدا با موسی، شما مراوده پیامبر اسلام را با خدا میبینید برای خاطر اینکه اینجا دارید قرآن را میخوانید و بعد این ممکن است این شبهه را پیش بیاورد که اوه، پیامبر ما چقدر مورد عتاب و مثلاً خطاب، نمیدانم بهش میگویند این کار نزدیک بود بکنی، چرا اونطوری نکردی؟
یا مثلاً بدتر از همه، عبس و تولی، انجام اعمال، اینکه اصلاً یک خورده یک کاری هم کرده پیامبر که خداوند دارد ایراد میگیرد. همه به هر حال در یک حدی مطمئن باشید که پیامبرهای دیگر بیشتر از این هم مورد عتاب و خطاب قرار میگرفتن برای اینکه این نوع تربیت خداوند که آدمهایی که خیلی در سطح بالا هستن، شما بله مثلاً در مورد حضرت موسی با این شأنی که من برایش قائلم که دیگر اصلاً معصومیت مطلقه با همه آدمها فرق داره، خلاصه یک جایی میبینید که یک عتابی نسبت بهش هست که خدا میپرسه که تو به اینها گفتی که مثلاً تو یا مادرتو بپرستن؟
مثل اینکه حتی نسبت به آن مسی هم یک جوری سختگیریای وجود دارد که خلاصه اینها پیروان تو هستند و دارند یک کار زشتی انجام میدهند. بنابراین تو یک جوری مورد عتاب خدا هستی برای خاطر اینکه لابد یک کاری کردی که اینجوری شده. ببینید من در مورد آن آیه احتمالا بعداً یک صحبتی میکنم.
دو جلسه، من قبلاً راجع به داستان زینب و اینها صحبت کردم، دو سه جلسه صحبت کردیم. دو سه جلسه من در مورد، من یک جلسه یک ذره در مورد بهتره، نه نصف جلسه. خب، بله شاید دو تا هم جلسه اشاره شده ولی اینکه دو سه جلسه صحبت کرده باشیم، دو سه جلسه. بله. دو تا نیم جلسه.
دو تا نیم جلسه. باشه، دو تا نیم جلسه. دو تا نیم جلسه با دو سه جلسه خیلی فرق دارد. مثلاً ببینید شما، من میگویم اگر شک دارید که مثلاً من واقعاً این را میگم، مسلمانها هی میگویند که خب نه از دیدگاه قرآن مسیح هم یک پیامبری در بین بقیه پیامبران.
بیش از یک پیامبر
بنابراین شأنی، در انجیل یک عبارتی هست که البته این عبارت در مورد یحیی به کار رفته از طرف حضرت عیسی، ولی قطعاً بیش از این در مورد خود حضرت عیسی صادقه. از دید مسیحیت. مسیح میگوید که اگر به آن صحرا بری، آنجا جایی که یحیی هست، اینجا آدمی را میبینید که more than a prophet. بیش از یک پیامبره.
فقط این نیست که یحیی یک پیامبره، یک چیزی بیشتر از یک پیامبره. قطعاً تو قرآن هم از مسیح بیشتر از یک پیامبره. اینکه میگوید که این رسول ماست، نه اینکه یعنی بیش از رسول نیست. میبینید این خیلی تعبیر، مثلاً تو قرآن میگوید که به پیامبر میگوید بگو انما انا بشر مثلکم. شما نتیجه میگیرید که یعنی پیامبر یک آدم مثل ما، خدای نکرده.
اینکه بشره خب یعنی دارد میگوید که من بشرم، فرشته نیستم، موجود دیگهای نیستم ولی بشر مثلکم هستم. به هر حال بشر حساب میشم دیگه، پیامبر بشره. ولی نه اینکه آدم عادی مثلاً مثل ماها همینجور انگیزههای عجیب و غریب دارد که در یک سطح بالاتر از، یعنی به یک کمال فوقالعادهای نرسیده، مثلاً انسان کامل نیست.
بشره ولی نه یک بشر کامل. اینجا ما با به هر حال حضرت عیسی رسوله، برای خاطر اینکه مثل بقیه همه در واقع آدمهایی که بهشان رسول گفته میشود در این مشترکن. اینها آدمهایی هستند که به آن درجه از کمال رسیدن، حالا میخواهد از نظر عرفانی اسمش را فنا در خدا بذارید، یک اسم برایش بذارید، به یک مرحلهای رسیدن.
حضرت لوط یک اصطلاح قشنگی از قول حضرت لوط در قرآن هست، میگوید که حضرت لوط به ابراهیم ایمان آورد، قال انی مهاجر الی ربی. گفت من به سمت پروردگارم مهاجرت میکنم. همه کسانی که رسول میشوند آدمهاییان که این مهاجرتو کردن، اصلاً رفتن، به یک جایی رسیدن، جایی که ما نرفتیم. ما هم بشر هستیم ولی نرفتیم.
آنها به آنجا میرسند و بعد ارسال میشوند. این معنی رسول این است. بعد از اینکه به آنجا رسیدن، خداوند اینها را برمیگردونه بهشون، میگوید که برو دوباره انگار تو زمین، فکر کنید رفتن به آسمان هستن، حالا جسمشون نه، ولی کلاً روحشون به یک جایی رفته، خداوند اینها را برمیگردونه با یک رسالتی.
حالا برگرد، برو مثلاً این رنجهایی هم میکشی و باید مثلاً این حرفو به مردم بزنی. مسیح به همین معنا رسوله، منتها من تعبیرم این است که فرق بین مسیح با بقیه این است که مسیح هیچوقت از آنجا پایین نیامده. هبوط در مورد مسیح اتفاق نیفتاده. مهاجرت به این معنا که از این پایین برود آن بالا دوباره برگرده نیست.
مثل اینکه از تعبیر عرفانیشون آن سفر اول در مورد مسیح وجود ندارد. مسیح از اولش هم آن بالا بود و هیچ تنزل نکرد، ولی خداوند بهش رسالت داده، بنابراین رسوله. در ماهیت اینکه رسالت دارد فرقی با بقیه رسل نداره، ولی انسان استثناییایه.
بنابراین از آیات قرآن اینکه صراحت وجود نداره، اینکه میگوید که نمیدانم مسیح رسوله، اینها اینجوری نیست که چیزی بیش از یک رسول بودنو در مورد مسیح بخواهیم انکار کنیم بنا به این آیات. من سفر را میخواستم کنار بگذارم ولی یک عالم در موردش بحث کردم. شما من میخواهم یک ویژگیهایی از حضرت مسیح اشاره بکنم که more than a prophet، یعنی یک جوری ویژگیهای عجیب و غریبی در مورد مسیح در قرآن.
مسیح وقتی که ظهور میکند و غایب میشه، ۶۰۰ سال دیگر پیامبری نمیآید. این واقعه استثناییه دیگر. بقیه پیامبران اینجوری نبودن. همینطور پشت هم پیامبران بنیاسرائیل، یک در مورد مسیح یک واقعهای اتفاق افتاده، اینجا یک یک چیز خاص هست. من میخواهم ویژگیهایی در مورد حضرت مسیح بگویم که بهشان توجه بکنید. بگذارید دیگر خیلی جزئیات را نگم.
میگوید که در مورد حضرت مسیح این آیه تو قرآن هست. میگوید که میگوید ما من اهل الکتاب، کسی از اهل کتاب نیست مگر اینکه قبل از اینکه مگر اینکه به مسیح ایمان میاره. من فقط از شما پرسیدم این آیه یعنی چی؟ هیچکس از اهل کتاب نیست مگر اینکه به مسیح ایمان بیاورد قبل مرگش. کجاست؟
فکر کنم آل عمران. بله من یادم نیست که آها ببخشید آن یکی بله خب حالا بدون من محتوا را گفتم دیگر حالا بعداً تو عرض موج هم نگاه کن. خب دو تا تعبیر میشود وجود دارد از این تفسیری. چون اصلاً این آیه عجیب هست. تمام اهل کتاب به مسیح قبل از مرگش ایمان میارن.
مرگ مسیح یا مرگ آن آدم اهل کتاب؟ هیچ فرق نمیکند کدومشو بگویید. این آیه ادعای عجیبی در مورد شأن حضرت مسیح. اگر بگویید قبل از مرگ حضرت مسیح این اتفاق، آن مرگ هی برمیگردد به حضرت مسیح. که یعنی باید بگویید که مسیح تا ابد زنده است.
وگرنه الان اهل کتاب که ایمان نیاوردن از دنیا هم رفتن، باید در روز قیامت مثلاً وقتی که دوباره برانگیخته میشوند آنجا یک چیزی ببینن که به مسیح ایمان بیارن. به نظر من این تعبیر یک خورده عجیبه. تعبیر دوم این است که قبل از اینکه همه اهل کتاب قبل از اینکه بمیرن به مسیح ایمان میارن.
یعنی قبل از اینکه واقعاً بمیرن مثلاً مسیح را در یک شأن مسیح را میبینند. مثل اتفاقهایی که میگویند مثلاً شیعیان میگویند قبل از اینکه بمیرن حضرت علی را مثلاً میآید نمیدانم میبینند و حالا مسیح یک شأنی دارد که قبل از آن که از این دنیا اهل کتاب بروند واقعاً بمیرن به مسیح ایمان میارن.
حالا من کاری ندارم در این در مورد این آیه نمیخواهم الان بحث بکنم ولی یک چیز عجیبیه دیگر. یهودیها و مسیحیها هرکی از اهل کتابه اینها قبل از مرگ مسیح یا قبل از مرگ خودشان به مسیح ایمان میارن. سوال دارید شما؟
ورود به بحث اصلی جلسه
شما را به خدا من گاهی اینجوری گیر میکنم یک جایی اصلاً احساس میکنم بحث امروز هم شروع نکردم و برای اینکه یک نفر سوال میکند معمولاً خوشحال میشم اینجور جاها ناراحت بشوم. بگویید من ممکن است جواب ندم.
آخرش نه سوال هم در مورد تعبیر بود. آخرالزمان مثلاً مهم نیست آقا مهم نیست کدام تعبیر درست است. من نمیخواهم بحثی نکنم. ایشان میخواهد بحث بکند. حالا بعداً بحث میکنیم. من میخواهم بگویم این آیه عجیبه.
اینجور در مورد بقیه پیامبران این شأن وجود ندارد که مثلاً همه مردم بهش ایمان بیارن حالا یا اینقدر عمر بکند مثلاً زنده مانده باشه تا آخرالزمان. این که دیگر هیچی. یا اینکه همه پیامبران به آسمان نمیرن. ها؟ من میخواهم بگویم اینکه نمیدانم مسیح مثل بقیه پیامبران است بنابراین شأن خاص برایش قائل نشیم.
حتماً مسیح آن به دنیا اومدنشه. آن زندگیشه. بعد رفته به آسمان. بعد همه قرار بهش ایمان بیارن. همه اهل کتاب. یا یک آیه یک خورده عجیبتر. سوره زخرف. سوره زخرف که سورهایه که به طور عجیبی دفع بحثهای مربوط به حضرت مسیح و صفتش ظاهر میشود. البته به طور عجیبی که حالا من نمیدانم میشود.
بله شروعش خیلی به نظر نمیاد که کار به اینجا برسد. سوره سوره زخرف. آیه عجیب در آن هست. خیلی هم در موردش بحث شده مفسرین. دیدگاههای مختلفی در مورد معنی این آیه دارند. من نمیخواهم وارد باز بحثش بشوم. میگوید که و گفتن که این پیامبران میگویند این بتهای ما بهترن یا مثلاً حضرت مسیح.
حالا این حرف چیزی که آنها دارند میگویند. میگوید این هو الا عبد انعمنا علیه. میگوید این مسیح به غیر از بندهای نبود که بهش نعمت دادیم و جعلناه مثلاً لبنی اسرائیل و آن را مثلی برای بنیاسرائیل قرار دادیم. و لو نشاء لجعلنا منکم ملائکه فی الارض یخلفون یا حالا و انه، قطعاً شکی نیست که این انه برمیگردد به حضرت مسیح.
و انه لعلم للساعه. و مسیح علم ساعته. یعنی چی؟ همهاش تو قرآن هست که اول یعنی مسیح ساعت را میداند زمان قیامت را میداند. ساعت قیامت. میداند یا میگوید نمیگوید انه عالم للساعه. میگوید انه علم للساعه. اکثراً تعبیرشون این است که همین چیزی که اکثراً مسلمانها بهش معتقدن که یکی از نشانههای قیامت مثلاً ظهور مجدد مسیح.
میگوید نشانهایه مثلاً چیزی که باعث میشود ساعت را فهمید که کی مثلاً واقع میشود. خب این آیه عجیبه دیگر. همه پیامبران اینجوری نیستند که ربطی به قیامت. بین بین در قرآن بین مسیح و قیامت یک رابطهای برقراره. شبیه حالا میتوانید تعبیرتون این باشه یا نباشد. من نمیخواهم وارد جزئیات بشوم.
شما نمیتوانید این آیه های عجیب را که یک شأنی دارند در مورد مسیح یک چیزهایی میگویند که در مورد بقیه پیامبران چیزهای مشابه گفته نشده. ها؟ اینها یک ویژگیهایی در مسیح هست که تفاوتهایی در واقع دارد با بقیه پیامبران.
من این حرفها را دادم برای چند تا سوالی که از من شد که یک جوری محتوای کلیش این بود که مثلاً انگار من حرف عجیبی در مورد مسیح دارم میزنم و تو قرآن مسیح یک جورهایی مثل بقیه پیامبرانه.
مسیح اصلاً تو قرآن مثل بقیه پیامبران نیست. یک چیزی مردن پرافت. حضرت یحیی اینجوری است یک خورده آن حرف در مورد حضرت مسیح در مورد خودش بارها فضیلت خودش را در انجیل نه در قرآن به بقیه پیامبران با صراحت بیان میکند.
من بزرگتر از سلیمانم، من بزرگتر از داوودم، من بزرگتر از ابراهیمم. ابراهیم یک عبارت معروفی در انجیل هست که ابراهیم دوست داشت که ظهور مرا ببیند. بعد عصبانی میشوند این علمای مثلاً که تو چه میگی اصلاً ابراهیم چه کاری به تو داشته اینها.
میگوید که من قبل از ابراهیم بودم. از این ادعاهای که بعداً ما تو متون عرفانیمون داریم که یا روایت داریم که پیغمبر میگوید که من بودم قبل از اینکه این مثلاً گل آدم سرشته بشود. حضرت مسیح هم از این حرفها در مورد خودش مرا به روایت انجیل زده.
خب من میخواستم امروز و هنوزم میخواهم که بروم مستقیماً اولین به جای اینکه یک مجموعه فکت بگویم تو قرآن به یک آیههایی اشاره بکنم، فکتهای تاریخیمون هستند ولی خیلی طول کشیده و فکر میکنم یک نقطه اصلی مسئله مصلوب شدن مسیح، میخواهم مستقیم بروم سراغ این آیهای که در مورد مصلوب شدن حضرت مسیح صحبت میکند و سعی کنم که حداقل آن بخشی از ماجرا را که مربوط به مصلوب شدن حضرت مسیح میشود را یک جوری سعی کنیم بازسازی بکنیم.
من این آیه را با دقت از روی سوره نساء این آیه یکی از معروفترین آیات قرآن به دلیل بحثهای زیادی که اطرافش هست با مسیحیها به تعبیرهای مختلفی که بین حتی خود مسلمانها وجود دارد.
آیه شمارهاش را میگین شما؟ آیه ۱۵۷. مصلوب شدن حضرت مسیح ۱۵۷. ۱۵۷. میگوید و قولهم النساء · ۱۵۷وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا ٱلْمَسِيحَ عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ ٱللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ ۚ وَإِنَّ ٱلَّذِينَ ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ لَفِى شَكٍّۢ مِّنْهُ ۚ مَا لَهُم بِهِۦ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا ٱتِّبَاعَ ٱلظَّنِّ ۚ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًۢاو گفته ايشان كه: «ما مسيح، عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم»، و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، ليكن امر بر آنان مشتبه شد؛ و كسانى كه در باره او اختلاف كردند، قطعاً در مورد آن دچار شكّ شدهاند و هيچ علمى بدان ندارند، جز آنكه از گمان پيروى مىكنند، و يقيناً او را نكشتند.. میگوید و گفتارشان که ما مسیح عیسی بن مریم را رسولالله را کشتیم. و ما قتلوه و ما صلبوه و نکشتندش و مصلوبش نکردند. و لکن شبه لهم ولی و اما شبه لهم. چیزی مثلاً مثل اینکه حالا من نمیخواهم وارد خیلی جزئیات بشوم.
اشتباه کردن. اشتباه برایشان پیش آمد. یک چیزی مثل اینکه یک چیزی شبیه این انجام دادن و فکر میکنند که یک امر برایشان مشتبه شد مثلاً. و ان النساء · ۱۵۷وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا ٱلْمَسِيحَ عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ ٱللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ ۚ وَإِنَّ ٱلَّذِينَ ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ لَفِى شَكٍّۢ مِّنْهُ ۚ مَا لَهُم بِهِۦ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا ٱتِّبَاعَ ٱلظَّنِّ ۚ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًۢاو گفته ايشان كه: «ما مسيح، عيسى بن مريم، پيامبر خدا را كشتيم»، و حال آنكه آنان او را نكشتند و مصلوبش نكردند، ليكن امر بر آنان مشتبه شد؛ و كسانى كه در باره او اختلاف كردند، قطعاً در مورد آن دچار شكّ شدهاند و هيچ علمى بدان ندارند، جز آنكه از گمان پيروى مىكنند، و يقيناً او را نكشتند.. میگوید و کسانی که در این مورد اختلاف دارند که آیا مصلوب شد یا نشد، شک دارند در مورد حرفی که میزنند.
قاطعانه سخن نمیگن. ما لهم به من علم. میگوید دانش ندارند نسبت بهش. علت تبعیتان. پیرو از پیروی از گمان. و ما قتلوه یقیناً.
آیه قتل مسیح و شبه لهم
یقیناً نکشتندش. خیلی تاکید آخرش زیاد. شروعش این است که و قولهم انا قتلنا المسیح وسطش میگوید و ما قتلوه و ما صلبوه و آخرش میگوید و ما قتلوا یقیناً. یقین ندارند که کشتنش. یقین و یقیناً ببخشید یقیناً نکشتنش.
خب در نگاه اول به نظر میآید که این آیه هیچ تعبیری ندارد به غیر از اینکه دارد انکار میکند که یهودیها علیرغم ادعایی که دارند که مسیح را کشتن نکشتنش و به صلیب هم نکشیدن. این خیلی مهم است که دو تا فعل هر دو تاش میآید. نکشتندش و نه به صلیب کشیدنش.
اگر یکیشون میموند شما میتونستید ادعا بکنید که به صلیب کشیدن ولی نمرد. بالای صلیب. یا بگویید که اگر فقط بود ما صلبوه میتونستید بگویید خب مصلوبش نکردن ولی یک جور دیگهای مثلاً قبل از اینکه بالای صلیب برود اینقدر زده بودنش که مرد. مثلاً. البته تاکید روی این است که نه کشتنش و نه به صلیب کشیدنش.
مسیح به صلیب کشیده نشده و ولی شما از همین آیه میفهمید که یک نفرو به صلیب کشیدن دیگر بله. یکی دیگهای را به صلیب کشیدن. یک یک یک عمل به صلیب کشیده شدن اینجا انجام شده. چرا؟ برای خاطر اینکه چگونه ممکن است شبه لهم؟ چگونه ممکن است آدم کسی هیچ کسی را به صلیب نکشیده باشن؟
اگر یک آدم برایش شبه پیش بیاید که یک کاری را انجام داده مثلاً تو خواب یک چیزی دیده فکر میکند که این کار را کرده بعد پیش خودش فکر میکند کردم یا نه خواب دیدم اصلاً کردم. ولی جمع که با همدیگر مثلاً یهودیها همه خوابنما نشدن که یک چنین کاری کردن.
یک اتفاقی افتاده که اینها فکر میکنند که این آیه نه تنها منکر این نیست که آنجا یک صلیبی برپا شده و یک تلاشی برای قتل مسیح انجام شده و کسی به صلیب کشیده شده، نه تنها تکذیب نمیکنه، تایید هم دارد میکند دیگر. و آن مسئله این است که مسیح به صلیب کشیده نشده و کشته نشده. نیست؟ اینجوری باید فهمید دیگر.
این است که معمولاً اینجوری که نگاه میکنید یک تئوری معروف مسلمونها این است که کسی دیگهای به جای مسیح ا مصلوب شده. مثلاً معروفترین ا تفسیر این است که میگویند از نظر حالا معروفترین روایت در واقع این است که خود یهودا که مسیح را لو داده بود و خیانت کرده بود به شکل مسیح دراومد و اشتباهاً آن را مصلوب کرد.
و حالا روایتها بله. یعنی خداوند مثلاً به طور معجزه آسایی مسیح را یهودا را شکل مسیح درآورد و یهودیها هم اشتباهاً مسیح یهودیها یهودا را کشتن. خب آن هم به طور معجزه آسایی زبونش بند آمده بود. مثلاً یا به طور معجزه آسایی وقتی ازش میپرسیدن که تو مسیح هستی یا نیستی، تو پادشاه یهود هستی یا نیستی، جوابهایی را میداد که باید بده.
به طور معجزه آسایی. میشود برای این یک داستان دیگر. فکر کنم سادهترین داستانی که میشود ساخت این است. میشود به الهام یک کسی شبیه مسیح شد و اینها به اشتباه افتادن. همهاش از این واژه شبهه هم در آن وجود دارد دیگر. شبیه شد، خداوند این را شبیهش کرد، آنها هم میبینند شبیه، اشتباهاً این را گرفتن و بعد هم برایشان شبهه پیش آمد.
خیلی خیلی میخورد به آیه. خیلی خیلی میخورد به آیه. هیچجا. با عرض معذرت. تو قرآن یک جا شبهه وجود دارد. تشبیه وجود داره، تشابه وجود داره، شبهه وجود ندارد. شبهه از تفعیل دیگه، شبهه. ا یعنی ا مجهوله مجهوله از فعل تشبیه. چیزی که فهمیده میشود فکر کنم هنوز توافق دارند این است که اینجا یک اشتباهی پیش آمده.
ولی نه اینکه لزوماً یک کسی شبیه مسیح شد و اینها این خیلی هم حالا این واژه شبهه را اینجوری استفاده نکنیم. و به هر حال این است که از روایتهایی که ساختن دیگر از را همین آیه برای اینکه بگویند این آیه چه جوری ممکن است یک چنین اتفاقی افتاده باشه. من تاکیدم را این است.
پس یعنی یهودا کلاً با یهودا خب بله دیگر یهودا مثلاً برای خاطر این برای خاطر اینکه عدالت خداوند هم ا چیز بشود دیگر. آدم بیگناه را نباید به صلیب بکشن. آن که تو این ماجرا گناه کرده خودش را به صلیب بکشن خیلی بامزه و جالب است. خب البته کاندیدای دیگهای هم برای این ماجرا وجود دارد.
فکر میکنم یک آدمی به اسم شمعون وجود دارد که آن هم آن کسی که صلیب مسیح را حمل کرد به جاش مصلوب شده و الی آخر حالا ممکن است روایتهای دیگر هم بشود ساخت. به هر حال یک داستان این است که این آیه دارد به این اشاره.
من تاکیدم را این است که صلیبی برپا شده، آدمی آنجا مصلوب شده، آن آدم بنا به این آیه مسیح نبوده و حالا اینکه بگوییم کسی دیگهای بوده. بگذارید من یک روایت جدیدتر بگویم. احتمالاً شاید شنیده باشید که فرقهای وجود دارند از مسلمونها به اسم احمدیه. اینها پیروان سر احمد خان هندی هستند که یک یک چیزی احمدیه چیزی از یک جهاتی شبیه بهائیت.
برای خاطر اینکه شما به وضوح آن حالت حالتی که تو بهائیت هست یعنی یک جور حس سازش کردن با جهان مدرن را در احمدیه هم میبینید. یعنی من فکر میکنم هر کسی با آراء احمدیه یک جوری آشنا بشود هم سازش کردن با مسیحیت هم با جهان مدرن.
یعنی یک جور تعبیرهای جدید ارائه کردن که خلاصه یک چیزی مثلاً شما بهائیت میکنید در مورد حقوق زن بحث میکنید، در مورد سازمانهای بینالمللی و فلان و اینها آدم احساس میکند فضا یک ذهنی یک جوری فضای مدرنه و برای همین هم انتظار شاید میرفت که با در جهان مدرن طرفدار پیدا بکند. ولی مسائل دینی کلاً اینجوری نیستند که شما مدرنشون بکنید طرفدار پیدا بکنید چون منشأشون دلیل اعتقادات مردم دلایل خیلی مدرنی نیستند.
یعنی این ایده خوبی نیست که آدم بیاید دین را مدرن بکند فکر کند خیلی هم طرفدار پیدا میکند. خب ا و احمد تعبیر میکنند. تعبیرشون این است که میگویند که به صلیب کشیده، فعل به صلیب کشیده شدن، چون شما وقتی میگویید یک نفرو مصلوب کردن، یعنی مصلوبش کردن و مرد دیگر.
و اگر مرگ بگویم به شما مثلاً فرض کنید بردههای شورشی را در روم مصلوب کرد، حکم دادن مصلوب بکن و مصلوب کردن، این به معنای این است که با مثلاً من بگویم که طرفو تیرباران کردم. خب؟ یعنی تیرباران کردن با چیزها کشتنش. طرفو به دار آویختن. یعنی به دار آویختن و کشتنش. یعنی مصلوب کردن یک فعلیه که به یک نوع قتل اشاره میکند.
بنابراین اگر کسی را به دار بزنن و نمیره، نمیتوانید در موردش بگویید که این را به دار آویختن. نمیتوانید در مورد یک آدمی که مصلوب شده ولی نمرده، ادعا بکنید که مصلوب شده. یعنی میشود میگویند یک نفر خودکشی کرد. خب. خودکشی کرد، مفهوم عمل خوردن قرص خودکشی مصلوب میشود.
اصلاً از به چه میشه؟ ما نمیره هم بله دیگر. بله. ولی خودکشی ترور کردن. ترور کردن. خب موافقم دیگر. حرفی که حرف قابل اعتنایی نیست. صراحتاً دارد میگوید مصلوب نکردن و به قتل هم نرسید. اگر میخواست بگوید که مصلوب شد ولی به قتل نرسید، میتونست بگوید که نکشتنش. یا بگوید مصلوب کردن و نکشتنش.
اصلاً اینجوری هرکی این را میخونه من فکر کنم اگر دلیل دیگهای نداشته باشه، یک جور نخواد با یک ایدههایی سازش بکنه، چیزی که از این میفهمد این است که از مصلوب مصلوب نکردنش دیگر. یعنی به صلیب نکشیدن و نمرد. نه اینکه به صلیب آنها احمدیه معتقدن، مفصلاً هم از این بحثها کردن.
یک کتابی هست که در آن ا یکی از آن شخصی که بعد از سر احمدخان اصلاً ا چیزشون بوده، لیدرشون بوده، ا کلمه لیدر هم کلمه خوبی به کار بردن. اصلاً کلاً این ماجرای خود انگلیسیه.
سر احمدخانه دیگر خودش. زمانه. آره، همان خان بوده بعد سر هم شده. خیلی ترکیب حالا توهین نکنم که سر احمدخان از این آدمهایی که قرآن را خیلی تعبیرهای علمی میکرده، زمان معجزات قرآن و اینجور چیزها را بحث میکرده.
شبه مرگ و روایت بیهوشی
خلاصه ا اینها مثلاً این ایده را دارند که حضرت در واقع روایتشون این است که حضرت مسیح را به صلیب کشیدن، آن بالا موند یک چند ساعتی و خود با یک مثلاً حالت معجزه الهی، آن چیزی که شبه لهم، این بود که حالتی شبیه مرگ بهش دست داد، پایین آوردنش ولی زنده بود.
یک حالت بیهوشی خاص. بعد همانطوری که مسیحیها میگویند گذاشتنش در آن مقبره، ازش محافظت شد، مراقبت کردن ازش، حواریون یا حالا فرشتهها و بعد از سه روز هم ا دوباره به هوش آمد و به آسمان رفت. بنابراین اینجوری تقریباً به نظر میآید که مسیحیها تا یک حدودی میتواند میتوانند بگویند که روایتشون تأیید شده.
فقط مسئله این است که مرگ با یک چیزی شبیه به مرگ یا بیهوشی جانشین شده که قابل تحمله دیگه، نیست. خب. لااقل به هر حال دیگر بیشتر از این نمیشد کاری کرد در اینکه دیگر آنقدر صلبو را میشود حالا یک جورهایی پیچوند. یک ذره قطع صلبو را که سه بار هم هی تکرار میشد دیگر نمیشد پیچوند.
که بگویند که حالا این قتل هم مثلاً یک جور بگذریم. ا من ا آیه را خواندم برای خاطر اینکه همین تأکید بکنم که به نظر میآید دیگر از این صراحت بیشتر نمیشود داشت که این مصلوب شدن انجام نشده و قتلی هم انجام نشده. خب. حالا ممکن است البته بعداً یک خورده موضع پیچیدهتر از این که هست، باشه.
من ا فعلاً فکر میکنم در مورد آیه به توافقی رسیدیم. میخواهم بروم سراغ ا یک آیه دیگر هم بگویم که قبلاً هم بهش اشاره کردم و برگردیم یک مقدماتی را که لازم است در موردش صحبت بکنیم. در آل عمران یک آیه هست که من دفعه قبل هم در موردش بحث کردم.
میخواهم بگویم که مسلمانها هم تو قرآن که میخونن، سؤالهایی که باید جواب بدن، آن فصلهایی که تو قرآن آمده و لازم است که بهش فکر بشود چیست. تو آل عمران بعد از ماجرای اینکه حضرت عیسی حواریون را در واقع دعوت میکنه، این آیه هست که و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین. اذ قال الله یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی و مطهرک.
اینکه مکر کردن و خداوند مکر کرد و خداوند خیر الماکرین یعنی که این مکر خیلی معنی منفی بهش ندید، مثل خیر الماکرین یعنی در این من خیلی معنی منفی بهش ندید مثل سیاست بازی کردن. اصلاً ممکن است یک نفر با نیت خیلی سیاست بازی بکند. اصلاً یعنی یک مثل کید که به یوسف و برمیگردد به خداوند و کذالک کیدنا یوسف.
ما در عین حالی که مثلاً زلیخا کید میکرد و یوسف هم یک جایی بهش نسبت داده میشود کید کرد. کید نه اینکه مثلاً یک کار شما با نیت خوبی میتوانید یک کاری انجام بدهید که یک آدمی مثلاً فرض کن به دام بیفتد. به دام حقیقت بیفتد.
بله مثل زیرکی به خرج دادن و سیاست بازی کردن. حالا این واژه بازی هم باز منفیه. سیاست به خرج دادن. سیاستی به خرج دادن که قطعاً این برمیگردد به یهودیها. بسیار بعیده که برگرده به حواریون.
یک نشانه که ممکن است آدم را به شک بندازه که این به حواریون برمیگردد این است که آیات قبل در مورد حواریونه و طبعاً این ضمیر آدم انتظار دارد که به اولین چیزی قبل از خودش برگرده.
ولی در برگردوندن ضمیر به یک مرجع بیشتر از این مسئله مکانی از نظر محتوایی شما از حواریون دارد به عنوان نمونه آدمهایی که مسیح را تایید کردن مدح میشود. نیست اینجوری است دیگر. یعنی آن آیات قبل آیاتیه که نسبت به حواریون حالت مثبت دارد.
اینکه اولاً قبل از اینکه حرف از حواریون بشود از کفر یهود نسبت بنیاسرائیل نسبت به مسیح یاد شده. میگوید فلما احس عیسی منهم الکفر اینجا یک ضمیر هم وجود دارد که به آن آدمهایی اشاره میکند که اینها دچار به اصطلاح همان حالت کفر شدن و خدا و مسیح را احساس کرد.
و میگوید الصف · ۱۴يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ كُونُوٓا۟ أَنصَارَ ٱللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوَارِيِّۦنَ مَنْ أَنصَارِىٓ إِلَى ٱللَّهِ ۖ قَالَ ٱلْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ ٱللَّهِ ۖ فَـَٔامَنَت طَّآئِفَةٌۭ مِّنۢ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَكَفَرَت طَّآئِفَةٌۭ ۖ فَأَيَّدْنَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ عَلَىٰ عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا۟ ظَٰهِرِينَاى كسانى كه ايمان آوردهايد، ياران خدا باشيد، همان گونه كه عيسىبنمريم به حواريون گفت: «ياران من در راه خدا چه كسانىاند؟» حواريون گفتند: «ما ياران خداييم.» پس طايفهاى كفر ورزيدند، و كسانى را كه گرويده بودند، بر دشمنانشان يارى كرديم تا چيره شدند. بله. بعد قال الحواریون نحن انصار الله. بعد آمنّا بالله و اشهد باننا مسلمون. بعد یک دعایی ازشان میآید. ربنا آمنّا بما انزل. دعای خیلی چیزی است. دعای بسیار زیبا و پرمحتواییه. شما اگر بخواهید بگویید که این آدمها مکر کردن که نمیآید قبلش یک چنین حرفی بزنید.
اینها ربنا آمنّا بما انزل و تبعنا فاکتبنا مع الشاهدین. اصلاً این اینکه یک عدهای درک بکنند که فاکتبنا مع الشاهدین یعنی چی؟ این نشان میدهد اصلاً از نظر معنوی هم به هر حال در یک سطحی هستند که یک چیزهایی میفهمند. بعد و مکروا و مکر الله. این پس آن مکر برمیگردد آن منهم الکفر.
آنهایی که کافر شدن. آنها در واقع آن یهودیهایی که ایمان نیاورده بودن به مسیح، مکر میکردند و خداوند هم مکر میکرد. فکر کنم واضح است. یعنی حالا من شخصاً که احساس نمیکنم خیلی جای بحث باشه. نه لزوماً که این دعا، دعایی که حواریون کردن همه کردن. نمیشود اینجوری تعبیر کرد، ها؟
ولی من میخواهم بگویم اصلاً کلاً این را میشود نتیجه گرفت که در این فضا ادعا کردن اینکه بلافاصله بعد از این حرفها دارد به حواریون چیز بدی نسبت داده میشود یک خورده عجیبه. یک توجیه خیلی سنگینی میخواهد که با اینکه نمیدانم حواریون ضمیر مثلاً مکر را نزدیکترن، آنها دورترن، خیلی چیز نیست. خیلی جور در نمیآید.
و از نظر تاریخی هم، من حالا فکر میکنم که اینکه یهودی مکر میکردن، مکرشون خیلی چیزتره. شما نمیتوانید بگویید یهودا حالا به تاریخ که نگاه میکنید مکر مثلاً حواریون چه بوده؟ میگویم اینکه به نظر من موضوعیت ندارد ولی اگر هم موضوعیت کسی میخواهد بگوید که این به حواریون برمیگرده، باید بگوید که خب اینها چه مکری کردن دیگر.
اصلاً مکرشون این بود که یک نفرشون رفت مسیح را لو داد. یک تو سوره مائده هم یک جایی هست که خدا دارد اشاره میکند به ما تورات و انجیل را نازل کردیم. یا شما در مثلاً فرض کنید شما در قرآن در مورد همه در مورد حواریون فکر میکنم لازم است بعداً این را خود بحث بکنم و اینکه یک حالتهای دوگانهای در مورد حواریون وجود دارد.
حالتهای مدح وجود دارد و یک حالتهایی یک خورده چنین مشکوکی هم وجود دارد مثل سوره مائده. پایان سوره مائده به شدت آن داستان داستانیه که به نظر میآید حداقل در آن این محتوا هست که بعضی از این حواریون در آینده کافر میشوند.
این تهدیدی که هست که میگوید که اگر کسی بعد از این کافر بشود عذابی میکنمش که هیچکس را در بین بشر نکردم، این طبعاً شما انتظار دارید که این اتفاق میافتد دیگر. این تهدید هم اینجوری نیست. خیلی خیلی بعیده از نظر محتوایی آدم بگوید که خب حالا خودت هم همینجوری مثلاً موردی وجود نداشت ولی چنین عبارتی را گفت در قرآن ثبت شده.
این حفظ که به هر حال بعضی از این حواریون، لااقل بعضیهاشون، نه همهشون، گمراه میشوند. ولی از زمانی که با چیز، بگذارید بحث را به حواریون نکنیم. من همهاش عجله دارم که یک خورده در مورد مسئله مصلوب شدن بحث بکنم.
من خب یک آیه این شکلی هست و یک آیهای که مربوط به مکر احتمالاً سران یهود است. خب. نه. نه. نه، من گفتم که یوحنا و جان و یحیی اینها همه اسما مشترکه، یعنی تلفظهای مختلف یک اسمه ولی یوحنا که یحیی نیست که یوحنا پسر زبدیه. یحیی پسر زکریای.
این که اوحی الی الی الحواریین که این یک خورده اوحی الی الحواریین، مثلاً حتی خیلی شبیه در واقع به زنبور عسل، به زنبور عسل هم خداوند وحی کرد. نه حالا، نه، من میخواهم بگویم وحی در قرآن به معنای پیامبری نگیرید، یک خورده تعبیر چیز نکنید. خیلی میگوید به دلشون انداختیم. بشر امثالکم، نمیدانم یوحی الی، یوحی الی. خب.
خب، وحی در مورد زنبور عسل، من اتفاقاً فکر میکنم که در مورد یک انسان وقتی گفته میشود در مورد مادر، در مورد مادر موسی. ولی این معنایش این نیست که مثلاً یک فرشتهای بیاید و پیامبر باشه. مادر موسی پیامبره یا مثلاً شأن فوقالعادهای دارد. خداوند به دل مثلاً مادر موسی میندازه و یک کاری را میکند.
یا خداوند میگوید ما وحی میکنیم، ولی خب، من میدانم وحی میشود. مادر موسیاش وحی میشه، به من وحی میشود. ولی یک آگاهیشون، وحی خاصی هست. حالا به هر حال من میخواهم بگویم در عین حالی که این به معنای مثلاً شأن پیامبری حواریون نیست، ولی خیلی نکته مثبتیه دیگر و اوحی الی الحواریین.
من یک بار خودم به این اشاره کردم که یکی از شاید چیزهایی که در مورد آره، در مورد حواریون وجود داره، این است که این آیه در مورد حواریون تو قرآن هست.
شما به هر معنایی بگیرید، خلاصه اینها آدمهایی هستند که خداوند دارد انگار برای یک منظوری چیزشون میکند. کلاً حواریون را کوبیدن خیلی سخته. آره، در مجموع. کسی نمیخواد حواریون را بکوبه، ها؟ کسی چنین قصدی وجود ندارد.
حواریون در سوره مائده
ولی من میگویم که من میگویم در مورد حواریون یک حالتهای دوگانهای وجود دارد. تو سوره مائده آن درخواست خب، آیه از باشه، درخواست. خب، بگذار بعداً بحث میکنیم در موردش دیگر. اینکه یک حالت دوگانهای وجود دارد.
ابراهیم هم دقیقاً یک چنین چیزی خواست و اتفاقاً آیه بعدی از آن درخواستشون این است که لتطمئن قلوبنا. آره، ولی در مورد حواریون یک حالت دوگانهای وجود داره، از جمله اینکه ما در روایت تاریخی هم یک چیز قطعی که همه قبول دارند این است که یکی از حواریون خیانت کرد. حالا میشود این را هم در واقع زیر سوال برد.
از قرآن، نگاه کنید، من میگویم از قرآن برنمیآد. از قرآن برنمیآد که حواریون یک دیدگاه دوگانه در موردشون وجود دارد. خب، بگذارید در مورد این، بگذارید در مورد این بعداً بحث بکنیم. خب، پس یک یک آیهای وجود دارد که مسیح مصلوب نشده، یک آیهای وجود دارد که مکری وجود دارد که خوب است که حالا از فکتهای تاریخی آن چیزها استفاده بکنیم ببینیم این مکر اصلاً چیست دیگر.
و نکته دیگهای که ما باید توضیح بدیم، با دیدگاه خودمان توضیح بدیم، این است که اصولاً رسالت مسیح به چه دلیلی انجام شده و به کجا رسیده. این فکر کنم این اصلاً این نکته از همه مهمتره. من به هر طریقی میخواهم بگویم که مسیح مصلوب شده، کشتنش، نکشتنش یا همینجوری به آسمان رفته، با بدن جسمانی ابهامی وجود دارد که از این مسیح چه کار کرده.
نه شریعتی که به نظر میآید آورده، نه به غیر از یک سری معجزاتی که افرادی که در نزدیکیاش بودن دیدن، به نظر نمیآید که کاری انجام داده باشه. مسیح چه چیزی دارد در قرآن، در واقع چه نقش اساسیای دارد که من فکر میکنم به یک بخشی از آن جنبه به اصطلاح تکوینی نقش مسیح اشاره کردم.
حالا بعداً نمیخواهم در موردش حالا الان نمیخواهم در موردش بحث بکنم. ولی از نظر تاریخی مسیح یک نقش خاصی ایفا میکند که با صراحت در قرآن ذکر میشود که واقعاً تو ۶ سال بین مسیح و پیامبر اسلام پیامبر دیگری نیومد. مسیح پایان انگار یک دورهایه که بعدش یک فطرت را میبینیم.
پایان پیامبری در خاندان بنیاسرائیل. و من میخواهم از اینجا شروع کنم توضیح دادن که به نوعی یک جوری با نقدی بر خود قرآن هم سازگاره. که اول به این فکر بکنیم که اصلاً ماجرای ظهور مسیح و فطرتی که بعدش پیشینه و اتمام نبوت در بنیاسرائیل چیست و چطور این اتفاق افتاد؟
و این چیزی بود که قرار بود من تو این جلسه بگویم بعد از چند تا تذکر از و فکر میکنم جلسه را یک خورده بیشتر ادامه بدهیم. بگذارید شروع بکنم حداقل. خودم احساس خیلی بدی بهم دست میدهد اگر بخواهم همینجا تمومش بکنیم.
فکر میکنم این جلسه به هیچ چیزی که قرار بود معمولاً که اتفاق میافتد که یک چیزهایی که قرار بود بگویم را نمیگویم ولی نه اینکه اصلاً شروع هم نکنم به گفتن. خب بگذارید پس حالا مثلاً حداقل نیم یک ربع تمدید بکنیم این جلسه را. نیم ساعت وقت داشته باشم که بحث را ادامه بدهیم.
شما برای اینکه بفهمید که مسیح چرا ظهور کرده و چه اتفاقی افتاده و چرا این فطرت پیش آمده از نظر روایت قرآنی از نگاه به اصطلاح نگاهی که تو قرآن وجود دارد باید برگردید که ببینید اصلاً این ماجرای بنیاسرائیل چیست. این همه پیامبر سوالهایی وجود دارد که شما باید جواب این سوالها را از قبل بدونید.
من نمیخواهم همه این سوالها را جواب بدهم ولی میخواهم سعی کنم یک سری یک مقدار سوال ایجاد بکنم و بعد این یک خطی که حداقل یک چیزهایی که میشود راحت توضیح داد را بگیریم و برسیم به اینکه مسیح در این انتهای کار دارد چه کار میکند. سوال ببینید شما در قرآن اصلاً کل این ماجرا اولاً برمیگردد به حضرت ابراهیم.
درسته؟ تاریخ این پیامبرانی که نهایتاً انتهاش به مسیح میرسد تو بنیاسرائیل برمیگردد به یک ماجرایی در مورد حضرت ابراهیم که بارها در قرآن بهش اشاره میشود. اینکه اصلاً خداوند ابراهیم را به عنوان امام من فکر کنم قبلاً هم این تعبیر را به کار بردم. این حالا شاید یک کمی شوخی دارد ولی اینجا خیلی نمیخواهم بگویم که این نوع نگاه مثلاً شیطنتآمیزیه.
امتحان ابراهیم در همه امتحاناتش با نمره کامل قبول شد. این عین عبارتی که در قرآن هست. میگوید «و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن» همه نمرههاش ۲۰ شد. و خداوند گفت «انی جاعلک للناس اماما» گفت «و من ذریتی» خدا نگفت نه، گفت «لا ینال عهدی الظالمین» یعنی از بین ذریه تو یک عده ظالمند، اینجوری نیست که همهشان این مقام را داشته باشند.
ولی شما از همینجا تو قرآن میبینید که پیامبری و جعلها مثلاً کلمه مثلاً باقیتاً فی ذریتی یک چنین آیهای هم در قرآن هست. پیامبری در ذریه ابراهیم قرار گرفت. این اولاً این سوال که سوال خیلی مهمی است دیگر اصلاً این یعنی چی؟ این اینکه در قرآن این واقعیت وجود دارد که شکی در آن نیست. چرا اینطوریه؟
تو گمانم خیلی احتیاج به الهیات دارد دیگر. شما در مورد نبوت وقتی دارید بحث میکنید که نبوت چیه؟ فکر کنم یک سوال مهم قرآنی این است که چرا نبوت اینشکلی در کره زمین پیش رفته؟ یعنی یک فردی اسمش ابراهیم بوده و همه پیامبران در نسل ابراهیم قرار گرفتند. روایت قرآنی این است که در دو شاخه.
یک یک شاخه اسماعیلی که شاخه کوچکتریه و یک شاخه اسحاقی و بنیاسرائیل، آنهایی که فرزندان یعقوب هستند، به آن ۱۲ سبط بنیاسرائیل میرسند که تقریباً همه پیامبران در آن شاخه قرار دارند. هزاران پیامبر در آن شاخه قرار دارند تا حضرت مسیح.
مسیح آخرین پیامبر شاخه اسحاقی
بنابراین شما تاریخ انبیا را که در قرآن میخوانید شاید حضرت مسیح این است که آخرین پیامبر تو شاخه اسحاقی، تو شاخه اسرائیلیشه به اصطلاح، جزو بنیاسرائیل. بعد نبوت منتقل میشود به شاخهای که در جای دیگهای هست اصلاً، فرزندان اسماعیلاند.
و یک پیامبر اینجا ظهور میکند و نبوت تمام میشود. اصلاً کل درک اینکه ببینید معمولاً بحثهای کلامی در مورد ضرورت نبوت این حرفهاست ولی قرآن فکر میکنم سوالهای دیگهای را هم در واقع مطرح میکند که باید بهش فکر بشود.
که اصلاً این شکل نبوت چرا در کره زمین خداوند در واقع همه را در ذریه ابراهیم قرار داده؟ همهشان تقریباً در بنیاسرائیل هستند تا مسیح. من میخواهم از اینجا فقط بدون اینکه سوالها را جواب بدهم سوال بیشتر ایجاد بکنم و بعد برسیم به اینکه چه جوری در واقع بعضی از این سوالها را لااقل میشود جواب داد.
بنابراین از کل این داستانی که قرآن این چهار تیکه تو قرآن از انبیا وجود داره، این نکته خیلی خیلی مهم در واقع در آن هست که شما میبینید که حضرت عیسی یک نقش تاریخی دارد. آن هم پایان نبوت، سلسله انبیاست که در خاندان بنیاسرائیل. و دیگر نبیای نمیآید تا ۶۰۰ سال اصلاً نبیای نمیآید.
یک نبی دیگر هم که ظهور میکند در خاندان اسماعیل، نه در خاندان یعقوب یا اسحاق. و باز قرآن صراحت دارد که اینکه در خاندان بنی تو خاندان اسماعیل قرار است پیامبر بزرگی ظهور بکند از اول جزو برنامه هست. برای اینکه وقتی که ابراهیم و اسماعیل دارند خانه کعبه را میسازن دعا میکنند که خدایا اینجا یک پیامبری مثلاً که کتاب دارد و نمیدانم یزکیهم اینها بیاورد.
بنابراین داستان روایت قرآن این است که داستان قرآن این است. ابراهیم دو تا پسر دارد. پسر بزرگ اسماعیل، پسر کوچک اسحاق. طبق چیزی که خداوند از اسماعیل میخواهد که برای ابراهیم به نظر میآید خیلی راحت هم این کار را انجام دادن این است که اسماعیل را میآورد در بیابانهای عربستان و رها میکند با مادرش.
و بعداً اینجا خانه کعبه را همراه با اسماعیل میسازه. اینجا یک کارهایی دارد انجام میشود برای آیندهای که به نظر میآید یک خورده آینده نزدیک هم هست و آینده دور. یک تمدیداتی اینجا هست. خداوند خانه کعبه را اینجا میسازه. بعداً سلیمان و داوود هم یک خانه دیگهای برای خدا یک جای دیگر میسازن.
اینها این عین روایت قرآنه دیگر. خیلی ابهام و چرا اینها اینجا وجود دارد که آدم باید در موردش بحث بکند. فقط میخواهم بگویم داستان پیامبران تو قرآن ساختار کلیش اینجوری است. حضرت اسماعیل همراه ابراهیم خانه کعبه را میسازن. اسماعیل اینجا همراه مادرش رها میشود یک جوری. به نظر میآید از نظر تاریخی گاهی ابراهیم میآید سر میزند به اینها.
ولی کلاً اینجوری است که اینها اینجا هستند. اسماعیل مقام نبوت هم دارد. ولی بعدش دیگر پیامبری نمیآید. یعنی در خاندان اسماعیل یک فطرت بسیار بزرگ هست و زمان در واقع خود ابراهیم تا زمان پیامبر. به نظر نمیآید کسی یک روایتی هست که مثلاً یک وقتایی یک پیامبری هم ظهور کرده که خیلی به نظر نمیآید حالا محکم باشه.
تو قرآن به چنین چیزی اشاره نشده. بعد ابراهیم پسر کوچکتر ابراهیم که معجزه آسا به دنیا آمده اسحاق. و ابراهیم دیگر بیشتر عمرش انگار آنجا دارد صرف میکند. و فرزند اسحاق یعقوبه و ۱۲ تا فرزند دارد که اینها در واقع پدر اجداد بنیاسرائیلان و همه اتفاقهای نبوی در آنجا دارد میافتد و اینجا دیگر این خاندان اسماعیل بهش اشارهای حتی تو قرآن نیست.
به غیر از اینکه این اتفاق اینجا افتاده. فقط یک ماجرای خیلی مهم در ابتدا به غیر از ساخت کعبه اینجا اتفاق افتاده که دیگر شاید عجیبترین چیزی است که ما بهش باید اعتقاد داشته باشیم بنابراین تو قرآن آمده. خداوند از ابراهیم خواست که فرزندشو ذبح بکند.
و در واقع یک جوری مثل اینکه به عنوان قربانی پای خانه کعبه به نظر میآید بعد از اتمام ساخت کعبه خداوند در رویا از ابراهیم خواست که فرزندشو ذبح بکند و ماجرای معروفی که میدانید دیگر ابراهیم و اسماعیل هم رضایت دادن که این کار را انجام بدن ولی بعداً این کار انجام نشد به این صورت که در واقع یک ذبح عظیمی اونطوری که در قرآن ذکر شده به ابراهیم تقدیم شد که به جای اسماعیل قربانی بکند.
اما این خیلی نکته مهمی است که سنت قربانی کردن از حداقل از اینجا که این اتفاق افتاده هم تو دین اسلام هم در همه نبوت به اصطلاح بنیاسرائیل قربانی کردن وجود دارد. من دارم را این تأکید میکنم برای اینکه اولاً یک چیزی در مورد این قربانی شدن اسماعیل را میخواهم حالا روشن بکنم. بعد هم اینکه اصولاً مسلمانها باید به این فکر بکنند که این ماجرا یعنی چی؟
این درخواست قربانی کردن چیه؟ مسیحیها یک توضیحی برایش دارند. مسیحیها یک تو و اصلاً قربانی شدن و مصلوب شدن حضرت مسیح را به عنوان نمونه ارجاع میدهند به این اعتقادشون که در وقتی با یهود در دارند بحث میکنند مسیحیها یک دلیلی که میآرن این حتی مسلمانها میگویند شما با را قبول دارید که خداوند کسی را خواست قربانی بکند.
اینکه قربانی شدن یک انسانی، انسانی که کاملاً پاکه، بیگناهه، مثلاً مثل اسماعیل، ما هم بهش اعتقاد داریم. مسلمانها معمولاً تعبیرشون این است که این یک جوری انگار آزمونیه برای ابراهیم که مثلاً خداوند ببیند که این اطاعت میکند یا نه. تعبیر معمول این است دیگر.
میخواهم بگویم یعنی مسلمانها وقتی این داستان را تو قرآن میخواهند تعبیر بکنند قهرمان داستان ابراهیمه نه اسماعیل. من میخواهم بگویم که قرآن را بخونی خیلی اینجوری نیست. بیشتر به نظر میآید اسماعیل قهرمان. نه اسماعیل. من میخواهم بگویم که قرآن را بخونی خیلی اینجوری نیست.
اسماعیل و قهرمان ماجرای ذبح
بیشتر به نظر میآید اسماعیل قهرمان ماجراست و اینها. حالا بگذار من این آیههایی که در یک جا یک جایی تو قرآن به این ماجرا اشاره شده.
من یک فرقی اینجا وجود دارد دیگر. آن کسی که ذبح میکند یا آن کسی که قبول میکند که ذبح بشود کدومشه که دارد آزمون پس میدهد و فقط این صرف مثلاً فرض کنید یک من مسیحیها اعتقاد دارند که وقتی مثلاً مسیح بدون اینکه گناه مرتکب شده باشه فدا میکند خودش را و قبول میکند که بمیره اصلاً عالم تغییر میکند.
یعنی یک انسان وقتی به یک درجهای از این میرسد که خودش را این اصلاً عمق آن الهیات مسیحیه دیگر. یک انسان با فدا کردن خودش با ایثار کردن بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشه عالم را اصلاً میشوره. شأن انسان را انگار بالا میبرد. انسان را کل نوع بشر را چیز میکند به اصطلاح بهش یک شأنی میدهد که قابلیت اینکه خدا ببخشدش ایجاد میشود.
این فکر میکنم ایدهی خوبی است دیگر. ما هم کموبیش اینجوری نگاه میکنیم. نیست؟ یعنی یک انسان وقتی که یک کار بزرگی انجام میدهد بشریتی شأنی پیدا میکند. من میخواهم بدونم این آیاتی که در مورد حضرت اسماعیل هست اگر باز کردید شما نه، سوره صافات. من بله، قضیه را فهمیدم.
کاری که میکنند دوباره شأن مثلاً کلاً گناه کردن و کاری میشود که انجام دادن اصلاً فدا شدن اینها در انسان یک جوری به هر حال چیز میگذارد در شأن بشر انگار تأثیر میگذارد. و مسیحیها معتقدن که با آن حالت عصمتی که مسیح دارد و آن زجری که مثلاً قبول میکند یک چیزی وجود دارد اینجا.
یک واقعهی بزرگی مثلاً جهانی وجود دارد که انسان اصلاً وارد مرحلهی جدیدی میشود که آن گناه مثلاً اولیهاش هم حتی پاک میشود. در انجیل این چیزی که آن چیزی که مسیحیها بنا به تکست خودشان ماجرای مصلوب شدن مسیح را ربط میدهند به ماجرای قربانی کردن فرزند توسط ابراهیم که البته مسیحیها و یهودیها معتقدن که اسحاق بوده که قربانی شده نه اسماعیل و حتی بعضی از مسلمانها معتقدن که اسحاق بوده در حالی که به نظر میآید تو قرآن صراحتی وجود دارد که اسماعیل بوده. بله؟ سؤال نکنید. نه. خب به نظر میآید تو قرآن ابنعربی میگوید اسحاق بوده. خیلی عجیبه. من دیدم. این صحبت از اسماعیل.
تو سورهی آیه را پیدا آیه ۱۰۰ ۱۰۰ ۱۰۰ و ۱۰۰ میگوید که الصافات · ۱۰۲فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَو وقتى با او به جايگاه «سعى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين] مىبينم كه تو را سَرْ مىبُرم، پس ببين چه به نظرت مىآيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن! ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت.». این حرفیه که ابراهیم میزند. من میخواهم قهرمان کیه؟ ابراهیم که نمیخواهم بگویم قهرمان نیست. تو این ماجرا قرآن که دارد روایت میکند ابراهیم میآید به پسرش میگوید که من یک چنین چیزی در رویا دیدم چه فکر میکنی؟
اصلاً قبلش هم اجازه بده. میگوید فانظر ماذا تری. میگوید یا ابت افعل ما تؤمر. ستجدنی انشاءالله من الصابرین. هرکی این آیات را بخونه تأکید به نظر میآید روی این است که اسماعیل چه راحت قبول کرد و پدرش را دلداری هم داد که اصلاً نگران نباش من آدمی هستم که صبر میکنم.
یعنی اینجوری نیست که الان دارم این حرف را میزنم بعداً مثلاً وقتی به آنجا رسید یک جوری پشیمون بشوم و اینها دارد قول میدهد به پدرش که من صبر میکنم. من نمیخواهم بگویم در ابراهیم تزلزلی هست. ولی آیاتی که شما میخوانید اسماعیل که یک جوری به نظر میآید که از پدرش هم انگار آن رویا را دیده.
این دارد از پدرش میشنوه که رویا را دیده. چون فرمان به آن رسیده ولی ببینید چقدر تصمیم و راحت میپذیره و تازه یک جوری دارد پدرش را هم تشویق میکند. این من یک بار اونجایی که بحث در مورد زیباییشناسی و فن ادبی در قرآن بود به این آیه به این دلیل اشاره کردم که با سرعت و ریتم تند یک مفهومی را میرسونه.
مثل مثلاً فرض کنید دو تا مثال که یادم زدم یکی اونجایی که حضرت موسی یک نفرو میکشه به طور تصادفی بعد میگوید که قال هذا من عمل الشیطان گفت اگر خدای مرا نبخشی و من از من الظالمین فغفر له ص · ۳۵قَالَ رَبِّ ٱغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْكًۭا لَّا يَنۢبَغِى لِأَحَدٍۢ مِّنۢ بَعْدِىٓ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْوَهَّابُگفت: «پروردگارا، مرا ببخش و مُلكى به من ارزانى دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد، در حقيقت، تويى كه خود بسيار بخشندهاى.» فغفر له یک همچیزی و دارد بزرگترین گناه اینها مرتکب شده ولی به محض اینکه قبل خیلی فقط فردا دیگر از این سریعتر و تندتر ریتم سریعتر مثل اینکه دارد به آدم میگوید که خب دیگر میخواهد گفت مرا ببخش خدا مرا میبخشه. دیگر کسی به واقعاً پشیمون شده دارد استغفار میکند خدا میبخشه به همین راحتی.
اینجا هم همینطوریه یعنی این حرفی که آن ابراهیم یک خورده بیشتر انگار با احتیاط دارد صحبت میکند یا مثلاً نمیگوید که من مثلاً دروغ توضیح میدهد که من در خواب دیدم که تو را میکشم. میدونی اینها غیرمستقیم دارد حرفش را میزند.
بعد میگوید فنزور مازاترا بعد از اسماعیل میگوید قال یا ابته فعل ما تو این ریتم این جمله آن چیزی که به گفتن و بکن، سردرگمی نمیشود. این حرکت قهرمانانه من میخواهم بگویم درست است که این یک ابتلایی برای ابراهیمه، ابراهیم هم سربلند بیرون میآید ولی مسلمانها زیاد انگار روی این حالت قهرمانی اسماعیل من نمیبینم تأکید بکنند.
که این دارد قبول میکند که فدا بشود بدون اینکه هیچ جرمی مرتکب شده باشه به هر دلیلی خداوند اینجوری اراده کرده و اسماعیل دارد میپذیره و این مثل این است که نه فقط اینکه تعلق خاطر خدا ابراهیم نسبت به فرزندش مثلاً یک جوری دارد مورد آزمون قرار میگیرد در واقع تعلق خاطر اسماعیل به خودش دارد مورد آزمون قرار میگیرد و به این راحتی دارد میپذیره و این یک تقدسی شما میتوانید من نمیخواهم بگویم که حالا وارد بحث بشوم که این یعنی چی؟
چرا این خواسته میشود و چرا این کار در واقع قرار است انجام بشه؟ بشر تقدس پیدا میکنه، آن سرزمین مقدس میشود با این کار.
ولی حس کلاً این است که اینجا یک اتفاق این قربانی شدن اسماعیل اینجا یک چیزی در واقع انگار یک اثری ازش باقی میماند.
شأن اسماعیل در روایت قربانی
صرف ساخته شدن بنای کعبه و اینها تکمیل میشود کل کاری که فلما بلغ مع السعی مثل اینکه وقتی به اوج تلاششون در این کار رسیدن این دیگر آخرشه دیگر مثل اینکه کار تمام میشود و اینکه اسماعیل میپذیره و ابراهیم هم این کار را میخواهد انجام بده در واقع یک جوری شأن اسماعیل اینجا باید در نظر گرفته بشود. پذیرفتن فدا شدن بدون جرم یک قداستی در آن هست.
بفرمایید. من آیات قرآن را میخوانم فکر نمیکنم من حرفم این است نوع روایت این روایت میتواند تأکیدش روی ابراهیم باشه میتواند تأکیدش روی اسماعیل باشه.
من احساسم این است که نوع روایت تأکید بیشتری را اسماعیل تا روی ابراهیم در عین حالی که در مورد ابراهیم واضح است که سخته که شکی نیست ولی این من حداقل میخواهم بگویم این شأن اسماعیل که اینجا در واقع تو این آیه بهش دارد اشاره میشود را فراموش نکنید. اسماعیل به شدت تو این آیه دارد محو میشود.
این نوع روایتی که در واقع وجود دارد اینکه حتی به نظر میآید از پدرش راحتتر دارد میپذیره. حالا ممکن است شما بگویید برای ابراهیم سختتره تا برای اسماعیل. یک لحظه اجازه بدهید. یک ماجرا به نفع اسماعیل این است که اسماعیل دارد از پدرش هم میشنوه که آن خواب دیده در حالی که آن خودش واقعاً خواب دیده. ها؟
امر به ابراهیم شده. اسماعیل از اسماعیل نه فقط ایمانش به خداست مورد آزمونه ایمانش به پدرش هم مورد آزمون هست و این حالت دلداری هم قبول کنید که تو این لحن اسماعیل وجود دارد.
خب باشه من احساس شما را خیلی به چیز میکنم تقدیس میکنم. من میگویم این آیه است وقتی شما نگاه میکنید اسماعیل را فراموش نکنید. که اگر از اینجوری که دارد روایت میشود انگار اسماعیل نقش مهمتری هم حتی دارد.
ثبات بیشتری از خودش حتی دارد نشان میدهد. من اصلاً نمیخواهم بگویم که ابراهیم اینجا ۱۹ و نیم یا ۱۹ و ۹ دهم گرفته ۲۰ گرفته یعنی از این بهتر نمیتونسته رفتار بکند. خب دارد به پسرش میگوید یک خورده با احتیاط میگوید.
نمیآید مثلاً با شادی بگوید اوه مثلاً من قرار است تو را بکشم. ولی من میخواهم بگویم معمولاً تأکیدی همهش ما به این نگاه میکنیم که ابراهیم مثلاً تعلقات دنیوی خودش را نمیتوانم در قربانی کردن پسرشون. خود پسرش چی؟ این آیات تأکید دارند روی پسرش.
و بله میگوید و فلما اسلما وقتی که دو تاییشون تسلیم شدن نه فقط ابراهیم و تله للجبین و نادیناهو و بعد میدانید که این کار انجام نشد. من میخواهم به یک آیه اشاره بکنم که تو سوره مریم یک یادی هم از سوره مریم بکنیم. آنجا این عبارت هست که در از حرف از اسم اسماعیل میآید میگوید و اسماعیل صادق الوعد.
هیچ جایی در قرآن اسماعیل وعدهای نداده به غیر از اصلاً چیزی اسماعیل تو قرآن نمیگوید به غیر از همین یک جملهای که به پدرش میگوید و آنجا دارد تایید میکند که تا آخرش این حرفی که زد بود یعنی صبر کرد اینجوری نیست دست و پایی زده باشه و اینها یعنی یک تجلیل بزرگی هم از اسماعیل وجود دارد نه اینجا بهش اشاره بشود ولی آنجا دارد وقتی میگوید صادقالوعد همین وعدهست که وعده دیگهای وجود ندارد اسماعیل به وعده خودش به پدرش وفا کرد و تا آخرین لحظه هم هیچ چیزی از خودش نشان نداد و این بزرگی اسماعیل را در واقع میرسونه و اینکه.
ما مسلمانها باید معتقد باشیم که در فدا شدن و قربان اینکه یک انسانی بپذیره که قربانی بشود خاصیتی وجود دارد خاصیت معنوی وجود دارد برای تقدیس بشر برای تقدیس مکان هرچه میخواهید بگویید میدانید منظورم چیه؟
این چیزی است که مسیحیها خیلی روش تاکید دارند مسلمانها اصلاً روش تاکید ندارند اصلاً توجه نمیکنند بهش که این داستان یک وجهش این است که به یک دلیل معنوی خیلی خیلی سطح بالایی یک انسان قرار است قربانی بشود بدون اینکه جرم مرتکب شده باشه مسیحیها استدلالشون برای اینکه سابقه دارد اینکه یک انسان بیگناه فدا بکند خودش را به این آیات اشاره میکنند که هم در قرآن هم در کتاب یهودیها هست و همه ما به هر حال اسحاق یا اسماعیل فرق نمیکند سابقه داشته که خداوند فدا شدن یک انسان را بخواهد به یک دلیل معنوی.
ما اگر قبول نداریم که مسیح قربانی شده و اصلاً ماجرای مثلاً مسیحیها میگویند را که مثلاً فرض کنید قربانی مسیح برای این بوده که گناه بشر شسته بشود و این حرفها را قبول نداریم این سوال را حداقل باید جواب بدهیم که اسماعیل چرا دارد قربانی میشود دیگر ها؟
این سوال مشترکه آنها یک تئوری برای خودشان درست کردن مسیحیها که توجیه بکنند که چرا مسیح مصلوب شد و زجر کشید در حالی که موجود بیگناهی بود یک تئوری دارند که بر اساس این است که مسیح قربانی شده من میگویم اگر آن را قبول ندارید که مسیح آنجا قربانی شده اصلاً آن کل ماجرا دروغه آن سوال را ما باید اینجا جواب بدهیم ما چرا خداوند از ابراهیم میخواهد که اسماعیل را قبول چیز کند به اصطلاح قربانی بکند اگر آزمونی فقط همان یک آزمایشه که اینها تسلیم میشوند نمیشن چه تاثیری واقعاً دارد ندارد فکر میکنم خود مسلمانها با این ماجرا ساده برخورد میکنند در پایان به نظر میآید در پایان ساخت کعبه است مثل اتمام.
این ماجراست و به هر حال فکر میکنم اگر بیانصافی نکنیم یکی از عجیبترین چیزاییه که در تاریخ انبیا هست که خداوند از ابراهیم میخواهد که پسر خودش را سر ببره اصلاً این چیزها نداریم دیگر ها شریعتی هست خلاص به هر حال بگذریم همانجوری که حضرت موسی یک جوری ما بهش حق میدهیم که سوال بکند که خضر چرا دارد یک پسری را سر میبرد که تا آن پسر پسر خوبی نیست یک عالمه باید سوال بکنیم که این چه وضعشه که خداوند از ابراهیم میخواهد که پسر خودش را قربانی بکند.
این قربانی کردن انسان هم که میدانید دیگر آن عمل مشرکانه منفوری بوده که در تمام تاریخ بشر سابقه داشته و انگار خداوند هم دارد در این قربانی شدن یک انسان پای نام پای بتها و معابد خودشان قربانی میکردند اینها هم پای یک معبدی دارد یک انسانی قربانی میشود و خب خیلی عجیبه دیگر ها عجیب نیست همین به همین سادگی بگوییم که این یک آزمونی بوده خب ابراهیم مثلاً و اسماعیل تسلیم شدن و مثلاً نمره خوبی گرفتن به نظر میآید اینها خیلی بعد از این است که اسماعیل و ابراهیم خیلی درجاتی را طی کردن.
حالا اگر جزو آن امتحانهایی که ابراهیم باید میداده تا امام بشود اگر جزو آن امتحاناته در مورد اسماعیل باز جزو چه امتحاناتیه اسماعیل دارد چه میشه؟
دو شعبه ذریه ابراهیم
من حالا حداقل این طرح مسئله کردم. میخواهم گفتم که برای اینکه بفهمیم که عیسی دارد چه کار میکند و ماجراش تو قرآن چیست. اساس بحث قرآن این است که این ماجرا برمیگردد به ابراهیم و این دو تا شعبه ذریه ابراهیم که یکیش در کنار کعبهست یکیش که از نظر یهودیها و مسیحیها اصلاً این شعبه را به رسمیت نمیشناسن.
مسیحیها و یهودیها دیدگاه مشترکشون این است که اسماعیل بردهزاده بود کنیززاده بود و یک جورهایی همسر اصلی ابراهیم که سارا بود ناراحت بود از دست هاجر و مثلاً یک جورهایی از ابراهیم خواست و ابراهیم هم این دو تا را انداختشون یک گوشهای و دیگر هم سراغشون نرفت. خیلی به هر حال جالبیه از رفتار حضرت ابراهیم. همه میدانند که هاجری وجود داشته سارهای وجود داشته نمیشده پسر اول.
ابراهیم اسماعیل ولی آنها میگویند که ابراهیم اسماعیل را و هاجر را یک جوری یک جایی رها کرده و برگشته و هرچه نبوت هست در خاندان اسحاق مسلمانها میگویند نه مسلمانها میگویند که این ماجرا اینجوری بوده که اینها را به فرمان خدا برده یک جایی و آنجا یک ماجراهایی پیش آمده و یک قراردادهایی گذاشته شده خانهای ساخته شده و انگار از اول یک جوری این فضا وجود دارد که نهایتاً این دین نهایی اینجا قرار است ظهور بکند درست اونوری معبد کعبهای ساخته میشود توسط داوود و سلیمان یا حتی موسی.
مثلاً اول یک اول همیشه یک چیزی مثل کعبه وجود داشته. موسی در یک کوهی مثلاً تا زمان داوود داوود و سلیمان این معبد هیکل سلیمان را ساختن در اورشلیم و قبله یهودی اکثریت یهودیها برگشت به سمت این معبد.
و من دفعه قبل دو دفعه قبل اشاره کردم که یک بخشی از یهودیها که در سامریها بودن قبول نداشتن هیکل سلیمان را و به اصطلاح یهودیها مرتد شده بودن و هنوز همان قبله اولی که مربوط به موسی میشد را قبول داشتن.
اینها همه در قرآن مورد تایید قرار گرفته برای مسجدالاقصی که همان جاییه که در واقع مکان مبارکیه که اول حتی خود پیغمبر هم به آن سمت نماز میخونده. همان در واقع اورشلیمه که چیزی شبیه کعبه برای یهودیها بوده هنوز هم هست برای همین اینقدر.
ور میروند میخواهند این قدس و اینها را هی جابهجا بکنند و اینها برای اینکه اینجا چیزشونه دیگر به اصطلاح آن معبد اصلی یهودیهاست. حالا بگذریم. به هر حال روایت قرآنی این است که اینجا یک اتفاقی این شکلی افتاده مثل اینکه اینها یک مثل این نگاههای ذخیره اینجا هستند. بعد نبوت وارد شاخه اسحاقی شده تو بنیاسرائیل ظهور کرده و با عیسی ختم شده.
خب حالا بگذارید من باز همین پنج دقیقه دیگر وقت دارم بگذارید یک خورده در مورد کلیات وقایعی که برای بنیاسرائیل اتفاق افتاده و تو قرآن هم به نوعی بهشان اشاره میشود اشارهای بکنم. میخواهم سعی کنم بگویم که این ماجرا چه جوری ختم میشود و عیسی چه جوری در واقع چه نقشی دارد که ماجرا به پایان برسد و نبوت یک جوری.
بعد از یک فطرتی به شاخه اسماعیل خب شما در تاریخ بنیاسرائیل مهمترین لحظههایی که میبینید احتمالاً ظهور حضرت موسیست که بعد از یک سری مثلاً نبوتهایی که در خاندان بنیاسرائیل بوده نهایتاً نوبت به بزرگترین پیغمبر بنیاسرائیل قبل از حضرت مسیح میرسد که خب اصلاً یک شخصیت تاریخی تو قرآن بنیاسرائیل را از بردگی در مصر آزاد میکند از دریا عبور میدهد فرعون در واقع غرق میشود یک ماجرایی در یک سطح جهانی اتفاق میافتد دیگر فرعون به عنوان بزرگترین اینها بزرگترین قدرت جهان هستند از نظر نیروی نظامی و اینها به یک چنین طریقی.
یهودیت و وقایع مهم در قرآن
این آدمها در واقع عبور داده میشوند از آن دریا و یک اتفاق مهم تاریخی میافتد در واقع اصل ایمان یهودیه. من قبل از جلسه گفتم که ای کاش میشد یک جلساتی در مورد یهودیت هم داشته باشیم که فکر میکنم کمتر از مسیحیت میدانیم که یهودیها چه جوری نگاه میکنند به دین خودشان.
ولی فکر کنم هرکی از اگر بخواهم در مورد یهودیت صحبت بکنم باید یک جوری از این دیدگاه خاخامی صحبت بکنم و بعد اصلاً معلوم نیست کارم به کجا میرسد برای اینکه یک جوری دفاع از اسرائیل و ۶۰ تا مسئولیتش حساسیتهای نسبت به دین یهود متاسفانه وجود دارد که در واقع یک خورده مسئلهاش در مورد یهودیت صحبت کردن سیاسی. احتمالاً بگذریم. واقعه مهم تاریخ تو قرآن هم روی این تاکید میشود و از نظر.
یهودیها هم واقعه تاریخی این است که به هر حال خداوند قوم بنیاسرائیل را که از مصر نجات میدهد با جمعشون یک پیمانی میبنده که در طول تاریخ چنین اتفاقی نیفتاده بود و نیفتاد دیگر که این قوم رسماً به عنوان قوم برگزیده خدا برای اینکه مثلاً فرض کن شریعت بهشان داده بشود و یکتاپرست باشند در زمین و از خدا تبعیت بکنند رسماً معاهدهای انگار بین خداوند و این قوم بسته میشود آن چیزی که در تاریخ هیچوقت اتفاق نیفتاده بود و دیگر هم نیفتاد این است که خداوند هیچوقت بر یک قوم ظاهر نمیشد بر پیامبران و مردم عادی خداوند ظاهر نمیشد.
ولی اینجا تا حد ممکن بر قوم ظاهر شده مثلاً و رفعنا فوقهم الطور یک اتفاقی نه فقط معجزات سادهای مثل نمیدانم عبور کردن از دریای نیل اصلاً در حدی که اگر اینها تا حدی که میتونستن تحمل بکنند خداوند پای کوه طور ظهور پیدا کرده حضور پیدا کرده انگار با این قوم از طریق موسی میثاقی بسته که اینها شریعتی که بهشان داده میشود رعایت یکتاپرست باشند و ده فرمان را مثلاً رعایت بکنند و بعداً این شریعت جزئیاتی هم پیدا کرده.
اینکه یهودیها معتقدن که یک جوری به عنوان قوم خداوند برگزیده شدن و اینها در قرآن هم فکر میکنم با صراحت این هست دیگر اینکه سرزمینی بهشان وعده داده شده که بروند در آن مستقر بشوند باز تو قرآن آدم این را میبیند حالا با نه با آن شدتی که یهودیها یک جوری بهش معتقدن ولی در کنار این میثاق این است که اینها اصلاً حضرت موسی چه کار دارد میکنه؟
اینها را از پیش فرعون در واقع درآورده میاره یک جایی پای یک جایی که وعده داده با خداوند. خداوند به موسی میگوید اینها را بردار بیارشون اینجا. بعد یک اتفاقهایی اینجا میافتد.
فرمانهایی نازل میشه، میثاقی بسته میشه، عهدی بین این قوم و خداوند بسته میشود که اینها یکتاپرست باشند به شریعت در واقع یک جوری شریعت را رعایت بکنند بعد کمکم تور ده فرمان و کلیات احکام و جزئیاتش در تورات نازل میشود و بنیاسرائیل تبدیل میشوند به یک آدمهایی که همیشه هم میبینید موسی اینها را در کره زمین حرکت میده، یک جایی دارد میبرد.
اینها تخلّق میکنند ۴۰ سال در بیابانها سرگردان میشوند و دوباره میروند و آنجا را فتح میکنند و آنجا مستقر میشوند. به هر حال این ماجرای اینکه سرزمینی هست که اینها قرار در آن مستقر بشوند به صراحت در قرآن آمده و همینجاست که سیاسیه دیگر.
آدم این حرفها را بزند به نظر میآید که پس نتیجهاش این است که مثلاً واقعاً فلسطین مال بنیاسرائیله. منتها ماجرایی که آنها قبول نمیکنند این است که اینها در قبال یک عهدی قرار شده بروند آنجا نه اینکه حالا هر کاری بکنند آنجا ملک مثلاً آب و اجدادیشون باشه. و تمام ماجرا این است که با ظهور مسیح آن عهد دیگر تمام شد.
چیزی که یهودیها قبول نمیکنند این است که تمام شد آن ماجرا. اینها در یک دوره تاریخی نقش مثلاً امت خداوند را در زمین بازی کردن. اولاً اینجا سوالهای مهمی وجود دارد. چرا خداوند اینجوری رفتار میکنه؟ خدا چه احتیاجی به امت داره؟ خب؟ به قوم مثلاً برگزیده حالا اسمش را بگذاریم یا نذاریم حالا آنها خیلی دوست دارند این اصطلاح را در مورد خودشان به کار ببرن.
به هر حال بین خداوند و این قوم یک ارتباطی وجود دارد دیگر. این همه هم پیامبر برایشان فرستاده. خب؟ کلاً این ماجرا چیه؟ اگر پیامبر را قرار است که یک سری شریعت بیارن به چرا به همه دنیا گفته نمیشه؟ چرا این قوم اینجور به نظر نمیآید که دروغ باشه که قرار نبوده بنیاسرائیل بقیه اقوام را یکتاپرست بکنند. همهاش در فضای بستهای این اتفاقها میافتد.
پیامبران میآیند برای بنیاسرائیل تبلیغ میکنن، انحرافهای اینها را و جاهای دیگر هم شما نمیبینید که مثلاً فرض کن حالا ممکن است هدایتگران خداوند میگوید در همه جا میبینند ولی این ماجرای ادیان ابراهیمی به نظر نمیآید قوم یهود مثلاً فرض کن در طول تاریخشون میسیونر فرستاده باشند جایی برای تبلیغ مثلاً شریعت یهود و شما نمیبینید در قرآن جایی بهشان ایراد گرفته شده باشه که یا پیامبر این همه میاومدن بهشان میگفتند آقا شما چرا میسیونر نمیفرستید؟
اصلاً این خواسته نشده و یک جوری یک قومی تا حدودی خیلی بسته بودن. بعید به نظر میرسد این شریعت وجود نداشته یعنی مثلاً یک جوری قلابی بوده که قرار نبوده با افراد غیر قوم حتی بشینن غذا بخورن. یعنی این بسته بودن بله.
قبول دارم که آن ماجرا یک جوری یک شباهتی به تبلیغ کردن دین دارد ولی این شکلی نیست که سلیمان با همه اقوام این کار را کرده باشه. این یک جورهایی سلیمان سلیمان به عنوان چیز به عنوان به اصطلاح یک پادشاه یک پادشاهی که در نزد خودش هست را فتح میکند در عین حال بله اینها مثلاً مشکل بتپرستی دارند.
ولی به هر حال سلیمان با قدرتی که دارد شما نمیبینید در قرآن هم حتی برود و اطراف و اکناف جهان و مردم را مثلاً به دین یهود دعوت بکند. به نظر نمیآید این دین شریعتی که اینجا نازل شده این فرم را داشته که مثلاً توسط پیامبران یا پادشاهان مدام در حال مثلاً گسترش باشه. نه اصلاً واقعیت تاریخی این است.
یکتاپرستی و امر به معروف
ولی یکتاپرستی که در که به هر حال بله مثلاً تمایل به اینکه یکتاپرستی نش پیدا بکند وجود داشته ولی من احساسم این است که از نظر تاریخی چیزی وجود ندارد یک استمراری وجود ندارد که مثلاً فرض کنید اینها مخصوص برعکس مسلمانها مسیحیها که یک جوری تمام تاریخشون نشر دین خودشان یهودیها این کار را نکردن و اگر این وظیفه را داشتن و نمیکردن خب این بزرگترین ایرادی بود که کارشون داشت و باید مدام شما تو قرآن میبینید که این روش تاکید بشود که شما هی مثلاً فرض کنید.
این یکتاپرستی را بین خودتان یک جوری محبوس کردید این خیلی عجیبه دیگر و شما میتوانید همان استدلال قبلی که کردید این مورد هم بکنید دیگر یعنی اینکه مثلاً برای اینکه این کار را بکنند باید یک سطحی برسن که این کار را بتونن بکنند و این موضوع سطح نمیرسه مثلاً خیلی مشکل اساسیایه که بشود بعداً اینها را مثلاً به کار دیگر مثلاً به هر حال تاریخ قوم یهود اینجوری است یک تاریخ بستهایه و حالا به نظر میآید که به قول شما شاید آن صلاحیتها را پیدا نمیکنند که بخوان نشر دهنده باشند مهم این است که این دستور به هر حال بهشان نمیرسه جزو شریعتشون نیست اینجوری که به نظر میرسد ها.
من واقعاً باز با اطمینان مثلاً صد درصد بخواهم بگویم اگر قرآن را ملاک قرار بدهیم و واقعیتهای تاریخی خیلی سخت میشود یک جوری غیر این حرف زد خب مثلاً وارد مثلاً استدلال دیگر این است که مثلاً خب امر به معروف و نهی از منکر لزوماً اینطوری نیست که همه اقوام امر به معروف و نهی از منکر میکردند اتفاقاً با این آیه تایید میشود که میگوید ال عمران · ۱۱۰كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ ۗ وَلَوْ ءَامَنَ أَهْلُ ٱلْكِتَٰبِ لَكَانَ خَيْرًۭا لَّهُم ۚ مِّنْهُمُ ٱلْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ ٱلْفَٰسِقُونَشما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد: به كار پسنديده فرمان مىدهيد، و از كار ناپسند بازمىداريد، و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب ايمان آورده بودند قطعاً برايشان بهتر بود؛ برخى از آنان مؤمنند و[لى] بيشترشان نافرمانند. و تنهون مثل اینکه اصلاً شما امتی هستید که اخرجت للناس یعنی مردم انگار خروج کردید و امر به معروف و نهی از منکر میکنید انگار یک تاییدی که قبلاً اینها نبودن لقمان لقمان چه ربطی داره؟
لقمان که جزو یهودیها نیست که قصه را خودش دارد نصیحت میکند میسیونر مذهبی نیست خب لقمان لقمان و پسرش امر یعنی چی؟ خب مثلاً حضرت ابراهیم لابد به اصحابه یعنی اینجوری نبود که با هم حرف نزنن که نیست قوم خودشان اصلاً تو قوم خودشان که بله اخرجت للناس نبودن و این حالت به اصطلاح چطور نداشتن در خودشان خب بله شریعت را اگر کسی رعایت نمیکرد لابد بهش میگفتند و فکر میکنم آن آیهای که در مورد مسلمانها هست یک جوری این حس در آن هست که این واژه اخرجت للناس در آن خیلی مهم است که حالت دعوت پیغمبر رحمت للعالمین یک جوری رسول همه برای اعراب مبعوث نشده ولی تو قرآن.
شما هی میبینید که اینها رسول مثلاً پیامبران بنیاسرائیلان یعنی چی؟ این پیامبران نمیاومدن دنیا را مثلاً فرض کنید دعوت بکنند یک جوری همش میاومدن بنیاسرائیل را دعوت میکردند و این محدودهای جغرافیایی خاصی سقوط میکردند حالا من آن نکته اصلی که میخواستم بگویم این است که شما تاریخ قوم یهود را که نگاه میکنید خب یک چیز خیلی مهم تو این تاریخشون این در واقع عهدیه که با خدا بستن یک میثاقی وجود دارد و تمام تاریخشون تحت تاثیر این میثاق هر وقت این را نقض میکنند بلاهایی سرشون میآید مثلاً اسارت مصری دارند اسارت بابلی دارند و بعد دوباره مثلاً توبه میکنند یک خورده بهتر میشوند مشرک میشوند.
این بلاهایی سرشون میآید دوباره توبه میکنند خداوند اینها را برمیگردونه سر جای خودشان همهش هم این حالت برگشتنه به او شلیم در واقع درشون هست بعد نکته خیلی مهم این است که خداوند یک طرف این عهده و والله لا یخلف المیعاد از طرف خدا راه این میثاق و عهد شکسته نمیشود هر چقدر هم که اینها شیطنت میکنند خدا انگار پای آن کوه طور آن میثاقی که بسته شده دارد به عهد خودش وفا میکند یعنی اصلاً تمام تاریخ بنیاسرائیل همش شیطنت کردنه و خدا کوتاه نمیآید هی اینها را یک مجازاتهایی میکند بلکه دوباره.
مثلاً برگردن به آن میثاق خودشان و هی دوباره اینها بدتر میکنند خداوند پیامبرهایی را میفرسته اینها پیامبر را میکشن حرف پیامبر را گوش نمیدن و بازم به این راحتی یعنی خداوند دستبردار نیست که بگوید که حالا من این چیز را در واقع ختم میکنم تا جرم مهم بنیاسرائیل از سراسر قرآن روش طرح هر وقت که دارد در مورد بنیاسرائیل صحبت میکند چه جوری تکرار میشود که اینها عهد میشکستن و قتلهم الانبیاء بغیر حق نه این مسئلهایه که اصلاً مدام این تو قرآن تکرار میشود تواتر.
این عبارت تو قرآن زیاده که اینها اصلاً تحریف کردن مثلاً علمای بنیاسرائیل تحریف میکردند ولی کلاً در مورد بنیاسرائیل به عنوان جرم شما میشنوید که اینها عهد را میثاق را زیر پا میذاشتن قرار بود بتنپرستن و خودشان تو تورات کتاب عهد قدیم را میخونیم، چقدر اینها در دوران تاریخی خودشان هی بتپرست بودن.
با صراحت، یعنی مجسمه درست میکردن، بتپرستی میکردن، قرار بود نمیدانم به والدینشون خیلی چیز بکنن، نمیکردن، قرار بود کسی را تبیید نکنن، هی تو قرآن میگوید که میثاق شکستن، فقط اصلش بتپرستیه ولی غیر از اینکه یکتاپرستی را نقض میکردن، احکام را هم مدام نقض میکردند. و همهاش هر جا هم که در واقع میآد، اینکه اینها انبیا را میکشتن.
اصلاً عادت کرده بودن. انبیا زیاد مبعوث میشدن و اینها انبیا را بعد از اینکه مبعوث میشدن، میگوید اگر به آن چیزی که اینها هوا و هوسشون بود نمیگفتن، اینها را میکشتن. ببینید، یک کارهایی برای بشر عادی میشه، بشر همه چیز برایش عادی میشود.
اینکه پیامبرانی بعداً میاومدن میگفتن، بابا آن مثلاً پیامبرهایی که کشتن، اینها واقعاً پیامبر بودن. مثلاً فرض کن یک آدمهای جدیدی که میاومدن و اینها بعضیهاشون میپذیرفتن به عنوان پیامبر، بهشان میگفتند که شما این کار را کردین و اینها اینجوری میپذیرفتن، ولی خب دیگر حالا یک چیزی بود کرده بودن دیگر.
ادامه رحم و ارسال پیامبران
با اینکه چنین کارهای فاجعهباری میکردن، خداوند همینجوری این کار رو، رحمها ادامه داده.
پیامبر برایشان فرستاده، سعی کرده که اینها را جمع و جورشون بکند و یک جوری به آن عهدی که در واقع بهشان بستن، باهاشون بسته، خدا چیز میکرد، سرزمین را به راحتی ازشان نمیگرفت، اونجایی که مستقر بودن، که به نظر میآید یک بخشی از میثاق شاید مستقر شدنشون در آن چیز.
من دارم همه اینها را دارم میگم، برای خاطر اینکه شما این در واقع اشاره قرآن را درک بکنید که مهم نیست که شما بپذیرید که مسیح مصلوب شده، کشتن یا نکشتن. مهم این است که قرآن دارد اینجوری در واقع روایت میکند که اینها خواستن مسیح را بکشن و هنوز هم لاف این را میزنند با کمال پررویی که ما این کار را کردیم.
و مسیح آن پیامبریه که دیگر دست و کشتنش کردن، دیگر کار را تمام کرد. شما در قرآن این سنت را میبینید، خدا وقتی میخواهد یک قومی را عذاب بکنه، یک اصلاً به صراحت اولاً این گفته میشود که سنت الهیه که اینها وقتی یک گناهی، یک کاری انگار خدا میکند که اینها دیگر در آن لحظههای آخر قبل از نزول عذاب، بدترین کارهای خودشان را انجام میدن، میگوید حقّت مثلاً علیهم الکلمه العذاب.
دیگر ردخور نداشته باشه، یعنی هرکی بشنوه و ببیند که اینها واقعاً مستحق این بودن که عذاب بشوند. مثلاً نمونه خیلی واضح، فرشتههایی که برای عذاب قوم لوط فرستاده میشن، پسرهای خوشگلی هستند. به این شکل ظاهر میشوند.
میروند مهمان عزیز لوط میشوند و بعد شما آن صحنه را میبینید که اینها اصلاً اومدن دستافشان و پایکوبان که اینها را به ما بده. انگار مثلاً یک جنس خوبی آنجا هست، میگویند مگه ما بهت نگفتیم که کسی را مثلاً اینجا پناه نده، ما مثلاً به اعتبار نداری پیش ما که، میگویند ما تو را نهی کردیم از عالمی.
یعنی هرکس اینجا بیاید ما بخواهیم مثلاً فلان کار را باهاش بکنیم، میکنیم. تو حق نداری مثلاً مهمون داشته باشی، مثلاً این پسرهای جوونی که، این یک چیزی است دیگه، این در واقع مثل همان تعبیری که خداوند این کار را میکند.
خداوند این فرشتهها را میتونست به صورت، اگر فرشتهها را به صورت زن میفرستاد که قوم لوط باهاش، خدا میخواهد که این صحنه پیش بیاید قبل از اینکه اینها عذاب بشوند که حقّت علیهم الکلمه العذاب. و فرشتهها چه میگن؟ فرشتهها میگویند که نگران نباش، دستشون به ما نمیرسه. و تا فردا صبح اصلاً کارشون، شب قبل از عذاب اینها این کار را کردن.
ماجرای مسیح در قرآن این است. آن عهدی که خداوند با بنیاسرائیل بسته، به این راحتی از طرف خداوند نقض نمیشود. اینها خیلی پیامبران کوچک و بزرگ را کشتن. مسیح یک یک عمل مسیح، یک یک چیزی که در واقع مسیح ظهورش قطعی میکنه، این است که ارتباط میثاق بین خدا و بنیاسرائیل قطع میشود.
برای اینکه اینها به بزرگترین جرمی که در دنیا مثلاً ممکن بود یک آدمی بخواهد مبادرت بکنه، اینکه مثلاً بخواهد یک پیامبری در شأن و اندازه مسیح را که واقعاً به نظر میآید که از همه پیامبران قبل از خودش بالاتره، از انسان خاص و استثناییه، من احساسم این است مسیح یک جوری بوده که هر جانوری مسیح را میدیده، یک جوری میفهمیده که این موجود مثلاً خاص و معنویه.
در خود انجیل به نظر من اینطوره. آن فرمانده رومی اکراه دارد که این را بکشد. آن صحنهای که پیش میآید که یک کسی دیگهای را میگوید حالا رأی بده این را بکن، زن فرمانده رومی میگویند در رویا دید که این آدم بیگناهه، مثلاً این را نکش، نهی کرد شوهرشو.
خب؟ خیلی عجیبه این اتفاق که مثلاً مسیح با این شأن، شما میدانید پیامبر کلاً برایش مشهودات ظاهری هم داره، یک جور آرامشی، مثلاً نگاهش، رفتارش، حرکاتش، معجزاتی که عیسی دارد میکنه، آخه اینها سابقه نداره، نه اینکه این آدمهایی که آنجا هستن، نه انجام دادن، انجام دادن که اینها همچنان آدماند.
اینقدر در آن به اصطلاح حالت کفر و تعصبات احمقانه خودشان غرق شدن که این چیزها را نمیبینن و در واقع پایان ماجرای بنیاسرائیل این است که مسیح ظهور میکنه، مسیح عمداً میرود اورشلیم در ایام عید میرود جایی که یک جور تحریکاتی وجود دارد. مکری که یهودیها میکنند چیه؟ مکر یهودیها که خداوند میگوید که مکر یهودیها این است که اینها به حساب خودشان دو تا دشمن دارند.
روم که اینجا را اشغال کرده، من فکر میکنم این خیلی واضح است دیگر. مکر آنها خیلی واضح است که چیست. آن چیزی که خود پیچیدهتر این است که خداوند میداند دارد چه کار میکند.
توسط حضرت مسیح و حالا حواریون. یک دشمن رومه که آنجا را اشغال کرده و مطمئناً یهودیها بزرگترین یک دشمن بزرگ هم دارند مسیح که میشنون که مدام مردم دارند دورش جمع میشوند و این معجزات عجیبی میکند.
احتمالاً از نظر رهبرهای یهود اینها این چیز است دیگر یک جور جادوگر خیلی بزرگیه که باید یک کاریش کرد. مکر اینها این است که یک کاری بکنند که رومیها مسیح را بکشن. بعد میتوانند اگر شورشیش را خب، سید خوب است دیگر.
آنهایی که طرفدار مسیح هستند و بنابراین علمای یهود ازشان میترسن، با چه درگیر میشن؟ با رومیها که دشمن باز یهودیها هستند. بنابراین خیلی یک مکر خیلی ساده، حرکت سیاسی، سیاستبازی، اینها دو تا دشمن دارن، اینها را بندازید به جون هم.
اگر شورش نشد، خب حداقل از دست این راحت شدن و یک لکه ننگی هم به آن پیلاطوس مثلاً چسبیده، به فرماندار رومی. درسته؟ اینکه واضح است که یهودیها کاری که دارند میکنن، چرا آن یهودیها در انجیل اینجوری روایت میشود که آن پیلاطوس میگوید که خودتان چرا نمیکشید؟
تهدید و ادعای پادشاهی
میگویند حتی کار را به اینجا کشید که تهدید کردن، تهدید که این کار را نکنی، این ادعای پادشاهی کرده، در واقع بر علیه حکومت روم، تو به وظیفهته که از حکومت روم اینجا حمایت بکنی و اگر این کار را نکنی، اصلاً ما به امپراتور اطلاع میدهیم که تو یک فرمانداری هستی که اینچنین حرکت سیاسی اینجا دارد میشه، کاری نمیکنی.
بنابراین اینکه یهودیها دارند یک توطئهای به حساب خودشان میچینن که دشمنهای خودشان را در واقع به جان هم بندازن، واضح است. فکر میکنم اینجوری خیلی واضح هم میشود که پیلاطوس هم چرا آن کار را میکند. کاری که میکند این است که برای اینکه از خودش سلب مسئولیت بکنه، اصلاً در تاریخ یک موردم جایی ثبت نشده که سنتی وجود داشته که این کار انجام بشود.
فقط یک بار به نظر میآید در اورشلیم فرماندار گفته به عنوان هدیه به مردم، بگویید دو نفر کدومشون را اعدام کنند. اگر مردم میگفتند که این یکی را اعدام کن، مسیح را اعدام کن، خب مردم گفتن دیگر. مردم را یهود بیفتن به جون هم. آنهایی که طرفدار مسیح بودن با آنهایی که طرفدار مسیح نیستند.
به درخواست مردم این کار انجام شد. اگر هم گفتن آن یکی، خب این به نظر میآید میل ندارد مسیح را بکشه. چون فکر میکنم پیلاطوس هم اینقدر شعور و فهم سیاسی دارد که این برای این اختلافی که بین یهودیها دارد میافتد به نفع رومه. چرا روم باید؟
فکر میکنم حرکت مکر سران یهود خیلی از نظر سیاسی واضح است و آن آدم هم اینقدر آدم با شعوری هست که این را میفهمد که دارند در نخسهای میندازن. بنابراین آن صحنه از دیدگاه سیاسی این آدمها این شکلیه که در واقع پیلاطوس کاری که دارد انجام میدهد این است که یک جوری مسئولیت این را از دوش خودش برداره، بندازه به سمت طرفدار.
بنابراین اینجوری اختلافی اگر ایجاد بشود بین طرفدارهای مسیح با آن آدمهایی که طرفدار سران معبدند. دولت روم اینجا فقط مجری یک کاریه که سران معبد و مردم خواستن، نه اینکه خودش کاری کرده باشه. خب حالا اینها حسابهای ابلهانه سیاسیه.
آن کاری که خداوند دارد میکند این است که نه فقط سران قوم یهود، اگر فقط سران قوم یهود شرکت میکردند تو قتل مسیح، شاید این حجت برای مردم یهود تمام نمیشد که آنها هم یک جوری رأی دادن.
این صحنهای که پیش میآید که من فکر میکنم واقعیت تاریخیه، دلیلی وجود ندارد ما بگوییم که این جعل شده، اینکه بین دو نفر مردم رأی دادن که مسیح قوم بنیاسرائیل مسیح را در واقع به دستش به خون مسیح آلوده شده، نه فقط یک چهار تا آدمی که تو این معبد جزو مثلاً علمای بنیاسرائیل هستند.
این واقعه در واقع اینجوری پیش میرود که قوم بنیاسرائیل، آدمهایی که تو اورشلیم هستند و خودشان را در آن روز مقدس برای عید دارند آماده میکنن، همهشان به نوعی شرکت میکنند در اکثریتشون حداقل شرکت میکنند تو قتل مسیح.
و این واقعه از نظر قرآنی این اراده ببینید قتل مسیح پایان کار بنیاسرائیل و خداوند نه اینها را در جا عذاب نمیکند مثل بقیه موارد که بلافاصله مثلاً شب کاری میکردند صبح عذاب نازل میشد برای اینکه به هر حال از زمان نزول شریعت به بعد بنیاسرائیل کمتر دچار اونجور عذابهای محو شدن از روی زمین میشوند.
ولی شما میبینید که بلا با یک فاصله چند سال معبد با خاک یکسان میشود. تو این دوران بعد از بنیاسرائیل اتفاقهایی که کلاً مجازاتهایی که بنیاسرائیل میشوند توسط اقوام دیگر است نه توسط مثلاً بلایای طبیعی. یک اتفاقیه که واقعاً تو قرآن تأیید میشود دیگر. اصالت بابلی حرکت بابلیها را خداوند میگوید ما فرستادیم اینها را اسیر بکنند.
کوروش را میفرسته که اینها را آزاد بکنند. یعنی این مسائل انگار از سطح طبیعت با بشر به بشر با بشر دارد انتقال پیدا میکند تا حالا هم همینجوریه دیگر. کمتر اقوام توسط بلاهای آسمانی محو میشوند ولی جنگهای جهانی مثلاً اتفاق میافته، اتفاقهای گلوبال اینشکلی تو کره زمین رخ میدهد.
به هر حال کل ماجرا در دید قرآن اینکه چگونه این عهد خداوند از دوش خداوند انگار این عهد خدا به راحتی عهد را نمیشکنه تا جایی که میشد تا اینکه دیگر نهایتاً قوم بنیاسرائیل با یک نه فقط علما، مردمش قصد کشتن مسیح را کردن و بنابراین مستحق این هستند که دیگر بهشان توجهی که قبلاً میشد نشود و این نتیجهاش فطرتیه که پیش آمده و پیامبری به خاندان اسماعیل منتقل شده که به نظر میآید نهایتاً اینجور میشد و بنیاسرائیل با توجه به روحیهشون خیلی هم و من اینها از آن حرفهایی که حالا.
بگذارید بعداً خود شاید بیشتر صحبت بکنیم. کلاً من میگویم که این تکلیف اینکه چه مکری اینجا اتفاق افتاده از طرف یهودیها خیلی روشنه و همه میفهمند ولی آن چیزی که مسیحیها خیلی روش تأکید ندارند اینکه که این واقعه یک جوری پایان کار یهودیهاست حداقل آنهایی که به مسیح ایمان پیدا نکردن و میبینید که بعداً رومیها بعد از چند سال پوست از سر یهودیها میکنند و قبل از اینکه اسلام ظهور بکند معبد سلیمان با خاک یکسان میشود و دیگر هم ساخته نشد.
الان آقای آریل شارون میخواست بسازه این اولمرت اینها میخواهند دوباره معبد را یک جوری احیا بکنند ولی به نظر میآید که اینها همانطوری که مسیحیها معتقدن اینها مجازاتیه که در اثر حالا از نظر مسیحیها قتل مسیح از نظر مسلمانها اقدام به قتل مسیح.
مهم این است که ما معتقدیم که این آدمهایی که تو اورشلیم بودن اقدام کردن که مسیح را بکشن. همین کافیه برای خاطر اینکه در واقع مجازات بشوند.
ابراهیم در آتش و مکر
عملی که باید انجام نمیدادن را انجام دادن. حالا اینکه مثل اینکه ابراهیم را انداختن تو آتش. آنها کار خودشان را کردن. ابراهیم را تو آتش انداختن. حالا اینکه خداوند به آتش گفت این نسوزان، تو دیگر نمیتونی بگی آقا حالا ما که کاری که رفتیم بکنیم نشد.
مثلاً مهم این است که آن عمل را انجام دادن. همانطوری که خداوند در مورد ابراهیم و اسماعیل حرفش این است که شما آن کار را انجام دادید. آن چیزی که خواسته شده بود را تحقق بخشیدید. یعنی قرار بود بکشیش، رفتیش بکش.
یعنی تا آن حدی انجام دادی که حساب میشود که قبول داریم که کار را تمام کردی دیگر. حالا مثلاً میگویند کارد نبرد. مثلاً خدا مثلاً دست کارد بشکنه بعد نمیدانم اسماعیل را خداوند بیاید یک جوری غیب بشود. ابراهیم بگوید آقا نتونستی کارت را انجام بدی. در عالم معنا ابراهیم سر اسماعیل را بروید واقعاً.
و اسماعیل هم به این کار تن داد. خب حالا من این بحث را در مورد اینکه حالا از آن مسیح مصلوب شد یا نشد را در جلسه آینده خیلی اینجوری نیست که حالا بگذارید یک اگر این حرفهایی که من میزنم درست باشه تا اینجایی که مسیح و باراباس حالا هر کسی دیگر را میآورد پیلاطوس، مسیح باید خودش باشه، نیست؟
اگر کسی جانشینش شده باشه خیلی مردم نمیشود مقصر دونست. میشود این نتیجه را گرفت. همینجوری دارم میگویم. ولی داستان درست میکنیم باید داستانش را خودش یک چیزهاییاش را جواب بده. یعنی تا یک جاهایی اگر قرار است کسی جانشین مسیح بشود نمیتواند اونطوری که بعضیها میگن، میگویند آنجا که یهودا خواست مسیح را لو بده همونجا یک معجزهای اتفاق افتاد یهودا را گرفتن.
بنابراین اینجا مردم دارند به اعدام یهودا یک جوری رأی میدهند. بله. اینکه مسیح را مثلاً مردم حالا من سؤال کردم دیگر خیلی تأکید خیلی خیلی مهم نیست. حالا بگذارید ببینیم کجا خلاصه یک نفر اشتباهی شده.