متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
من اولین جلسه تذکری بدهم در مورد دو تا مطلبی که جلسهٔ گذشته یک جورهایی در موردش صحبت شد، دو تا فکر میکنم ابهامی که وجود دارد. علت این تذکر این است که یک فاصله افتاده بین جلسهٔ قبل و این جلسه، که مجبور شدم که نه، خمش شد، ولی صحبتهای جلسهٔ قبل را مرور کنیم. بخواهیم برای اولین بار آن فایل را بشنویم، البته من از جلو زدم. یعنی، همینجوری فقط یک گل جلو، جا سؤالهایی در جلسه شد. همین همیشه اتفاقی که میافتد این است که وقتی که مقامهای در کلاس میشود اگر بعداً گوش بدهم بهتر میفهمم که طرف میخواست چه بگیرد. آن لحظه، مثلاً، من یک چیزی در ذهنم هست، طرف چیز دیگر فهمیده. این خود برای آدم سخت است که من بفهمم که او چه فهمیده. معمولاً فکر میکنم که خوانمون همچنین در این مورد دارد سؤال میکند. بعد که آدم از آن فضا دور شده دوباره گوش میدهد، من هر بار این کار را کردم، دو سه بار تا حالا، پشت این را آمده یا اول نوار رفته، شده گوش کردم، حرفهای دیگران را تازه میفهمم، که اصلش چه بود. یک سؤالی جلسهٔ قبل یک نفر پرسید؛ به نظر من، یک ابهامی میتواند زایش اصولی هم بگیرد. داشت وقتی که من میگویم نگاه مؤمنانه به تاریخ مثلاً، منظور این است که مؤمنانه یعنی مثلاً یک جوری تقریباً ابلهانه. مؤمنانه یعنی دیگر آدم چشمش را ببندد، فکر نکند، از منطق استفاده نکند. به این معنا گرفته بود، انگار. و سؤالی بود که: خب، وقتی آدم مؤمنانه نگاه میکند حتی اگر فکتها را ببیند چشمش را میبندد و میگوید که اینها مثلاً که زیمنس اینها فکت نیستند و واقعیت ندارند. اولاً میگویم نگاه مؤمنانه منظورم یک جور نگاه منطقی است. فرض کردیم که مثلاً رحی اتفاق افتاده، آن دینی که دارید در موردش صحبت میکنیم دین حیث یک ماجرای معنوی و واقعی. آنجا اتفاق داریم، میتوانیم این را فرض بکنیم که مثلاً منشأ ادیان منشأ الهی است. میتوانیم فرض بکنیم که نیست. هر دو تا، با هر کدام این دو تا فرض جلو برویم میتوانیم؛ حالا، بررسی منطقی بکنیم. من نهایت سعیام همین بود که نشان بدهم که کاملاً منطقی باشیم، اگر با این دو تا فرض مختلف به تاریخ نگاه کنیم کلی اختلاف ایجاد میشود. میشود.
نوع سؤالهایی که میپرسیم فرق میکند، نوع نگاهی که داریم. جاهایی که مشکلاتی به نظر میآید باید حل بکنیم فرق میکند و الافِ سؤال هم.
جوابهایی که میدهیم تفاوت دارد. منظورم از نگاه مؤمنانه این نیست که یک جور نگاه غیرمنطقی؛ انگار این واژهٔ مؤمنانه معادل شده با یک جور غیرمنطقی بودن و غیرعقلانی. یعنی نگاه عقلانی، کاملاً منطقی به هر چیزی، منطقی با فرض اینکه دین منشأ الهی دارد، خدا وجود دارد، بحث وجود دارد و الی آخره. نگاه مؤمنانه مثلاً فرض کنید به تاریخ تحولات مارکسیست، یعنی فرض کسی که دارد نگاه میکند فرضش بر اینکه این مارکسیست چیز خوبی بوده، عقاید اولیه مثلاً عقاید خیلی مستحکمی بودند و راهکارهای مارکس راهکارهایی بودند که قابل عمل بودند. حالا مثلاً یک نفر میتواند نگاه کند و سعی کند توجیه کند که چرا شکست خورده پروژهای که مارکس تعریف کرده و عملی نشده. اگر نگاه مؤمنانه نباشد اصلاً سؤال جای دیگری برای درسهای تاریخی پیش میآید: پروژهٔ مارکس انجام نشده برای اینکه اصلاً پروژهٔ خوبی نبوده. شما هر جایی در مورد هر مکتبی که دارید نگاه میکنید، با فرض اینکه مکتب را میپذیرید به عنوان مکتبی که اصولش حالا درست است و ادعایی که میکند درست و غلط است، برای یک جاهایی نوع سؤالها و جوابها تفاوت پیدا میکند. خارج از منطقه هم نمیشود.
در ادامهٔ همین بحث دوم که فکر میکنم در جلسهٔ بعدی ابهام میگوید این مجال شاید سؤال و جوابی که شد، خیلی من در جریان مثلاً سؤال بهخوبی قرار نگرفتم. این بود که خب اگر این حرفهایی که داریم میزنیم که مثلاً مطالعات آکادمیک برخلاف ظاهر و ادعایشان واقعاً نمیشود گفت مطالعات بیطرفانه هستند، مطالعات در واقع سکولار هستند و اگر ادیان منشأ الهی داشته باشند یک بخش قابل توجه از مطالعات آکادمیک اصلاً سؤالهای بیخودی مطرح شده و جوابهای بیخودی هم دارد.
به این اَکتاده میشود اینکه نوع نگاهی که مثلاً به تاریخ مسیحیت داریم، اگر نگاه ما سکولار باشد یا ایمان داشته باشیم به اینکه مسیح خدا بوده یا پیامبر خدا بوده و اینجا یک تحولات معنوی و واقعیِ ارتفاعیافته اصولاً فرق میکند. نگاه به تاریخ ادیان به عنوان مثال، تاریخ ادیان یک جایی که به وضوح این که شما به ادیان اصولاً به عنوان مکاتبی که منشأ الهی دارند نگاه میکنید یا نه، نگاهتان کاملاً سکولار است. من چند مثال دارم که از نوع برخورد، نوع سؤالها و جوابها میفهمید که نگاه بیطرفانه آیا وجود دارد یا ندارد. فکر میکنم در درس اول که این بحث را مطرح کردم، صحبتهایی اینجوری شد؛ میشود گفت شاید نگاه بیطرفانه؟
این است که من با فرضهای مختلفی که ممکن است نگاه کنم، یادم هست یک بار یک نفر از نظر خودش، و بچههای کلاس، گفتیم مثل این است که مثلاً کتاب تاریخی که داریم مینویسیم برای تاریخ ادیان، دو فصل داشته باشد. اگر نگاه اینگونه باشد، این سالمتر میشود؛ این هر کاری را میتوانیم بکنیم. و اگر این ادیان، مثلاً، درست باشند یا غلط باشند، برای هر دو فصل متفاوت دارد. که نوع نگرشمان، نوع جاهایی که به اصطلاح بحثبرانگیز باید بحث کنیم در موردش، فرق میکند، و طرز برخوردم هم باید متفاوت باشد. این برای چیزی به اسم بیطرفی وجود دارد، به شرط این که همه جور نگاهها را مثلاً سعی کنیم انجام دهیم، یا حداقل از این که من دارم به طور سکولار نگاه میکنم، متوجه این باشم که یک جور خاصی دارم نگاه میکنم. یکی از یک حالت به اصطلاح موضوع بیطرفانه گرفتن این است که من سعی کنم پیشفرضهای خودم را واضح بگویم که از این دیدگاه.
و مثلاً اینجوری دارم به مسئله نگاه میکنم و قبول کنم که دیدگاه دیگری میتواند وجود داشته باشد. یک استاد دانشگاهی باشم که دارد مطالعات تاریخی زیر دست من انجام میشود، بگویم مثلاً یک کسی دانشگاهی که تزی نوشته با فرض این که ادیان منشأ الهی دارند، بگویم این از نظر آکادمیک قابل قبول نیست؛ اینجور نگاه کردیم. برای خاطر این که باید حتماً فرض کنید که این منشأ در ادیان منشأ الهی نیست. این همین بساط در همه مطالعات آکادمیکی که مثلاً جامعهشناسی، روانشناسی، خیلی جاها وجود دارد. یعنی واقعاً یک مقدار پیشفرضهای سکولار همه جا حاکم است و فراموش شده که اینها پیشفرضهایی هستند که اگر فرضهای مخالفی هم وجود دارد که کسی هم رد نکرده و آنجوری هم... میشود به مسائل نگاه کرد. در این حالی که من هم جلسهٔ قبل تا جواب همین سؤال را بفهمم، که بخشی از مطالعات آکادمیک که موردی نیستند، مثل بررسی سندیت.
مثلاً، متون تا حدود زیادی بیطرف است. همانطوری که متن دینی یا متن، مثلاً، فرض کنید، مربوط به حکومتی را بررسی میکنند، روابط خاصی به وجود دارد از نظر تشکیلات، اورجینال بودند اینکه مروارید در چه قرنی نوشته شده، احتمالاً انواع احکام.
ادامهٔ روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
ابزارهای مختلف هست که میشود باشد یک جوری برابر کرد که متن ارجینال هست یا نیست. خب، به این نتیجه گوش دادن مجدد به بخشی از بحثهای جلسهٔ قبل، که پیدا کردم موضوع محسوساً این موضوع که مؤمنانه را به معنایی غیرمنطقی و غیرعقلانی بگیرید، فرض من این است که فرض میکنیم. که مثلاً، مسیحیت، نگاه مؤمنان به تاریخ مسیحیت یعنی، فرض کنیم که مسیح واقعاً فرستادهٔ خداست یا خود خداست، ادعاهای دینی را در موردش بپذیریم، بعداً به تاریخ نگاه کنیم و بعضی از سؤالها بیمعنی میشوند. سؤالهای جدیدی پیش میآید. اینباره که بعد از اینکه این فرضهای اولیه را کردیم، دیگر بحث جنبهٔ عقلانی داشته باشد و اگر فکرهای مخالف با فرضهای اولیه هم دیدیم، همینجوری بهراحتی هم ازش نگذریم. توجیه مؤمنان نگاه کردن، به منابر توجیهی گر بودند نیست.
من هرچی دیدم یک جوری بگویم که مثلاً، سعی کنم، اگر با فرضهای اولیه هم سازگار نیست یک جوری بگویم. من فکر میکنم، که مثلاً، نگاه سکولار به تاریخ مسیحیت یا جاهایی فکرهایی بوده که خوب توجیه میکند.
نگاه سکولار، سرعت رشد مسیحیت خیلی با نگاه سکولار سازگار نیست، ولی دقیقاً همانطوری که بران هر کسی که فرضهایی کرده یک جوری سعی میکند فرضهای خودش را حفظ بکند، معمولاً اصلاً اهمیت نمیدهد، دقت خاصی نمیکنند که چطور شد، که عقیدهای از روستایی در فرض کنی جلیلی شروع شده و طور ناگهانی اینقدر بسط پیدا کرده. معمولاً سعی میکنند توجیهات. اینجا جالب است. که یک جوری با فضای فکری و فرهنگی موجود سازگار بود، ولی، وقتی که میخوانید که این سازگاری چه بوده میبینید کاندان واقعاً حرفهای پرمایهای زده نمیشد در مورد هر، موضوعی هست، میشود یک حرفهایی زد، ولی واقعیت این است که به نظر نمیرسد خیلی اینکه یکدفعه از دل مثلاً سنت یهودیای که بهشدت سنت محدودی به یک منطقهٔ جغرافیایی و آدمهای خاص بوده، یک چنین جنبشی تمام دنیا را بگیرد. فکر میکنم الان برای جوابهای سکولار خیلی غافلگیرکننده است. بگذارید الان من میخواهم یک نکته در مورد ادامهٔ بحث قبل که مربوط به همین پیشفرضهای سکولار رایج در آکادمی که تاریخ را از جمله بهطور قطع معمولاً به صورت سکولار دارند نگاه میکنند به مسئلهٔ تاریخی، و این پیشفرض تبعاتی دارد. از لحاظ خارج از مورد، از لحاظ متدولوژی هم میخواهم تذکری بدهم که باز یک متدهایی که در واقع متعلق به تاریخ به کار میرود عواقبی دارد که آدم باید متوجهش باشد: متدولوژی برشی از مسائل تاریخی، مثلاً وقتی بهطور علمی داریم نگاه میکنیم. خب،
معمولاً چه جالب است من از مجموعهٔ حوادث و اتفاقاتی که در تاریخ افتاده، در زمان و حال آثار و شباهتهایی میبینم که اینها فکرهای من هستند؛ در واقع مثل ساختن یک روایت تاریخی مثل ساختن یک تئوری علمی میشود اینجوری آدم بهش نگاه بکند. من میخواهم مثلاً فرض کنید تاریخ هخامنشیها را مطالعه بکنم. خب، کتابهایی از آن دوران، دوران قدیم، باقی مانده که در مورد تاریخ هخامنشی اطلاعاتی در موردش هست. هرچه این کتابها به زمان وقوع وقایع نزدیکتر باشند اعتبار بیشتری دارند، هرچه کتابها از درجهٔ سندیت با اصل خودشان تطبیق بیشتری داشته باشند اعتبار بیشتری دارند.
اینجوری ما یک سری اطلاعات در مورد تاریخ دورهٔ هخامنشی به دست میآوریم، بهاضافهٔ این که شواهد دیگری هم هست مثل آثار تاریخی، بناها و مثلاً از این اشیایی که از آن دوران به جا مانده و ما میدانیم که مورخان دارند. مجموعهای شواهد نشاندهندهٔ این است که به هر حال یک چنین حکومتی وجود داشته، در یک دورهٔ خاصی نظام خاصی ایجاد کرده، وقایع خاصی اتفاق افتاده و کمکم، به هر حال، از مجموع شواهدی که در دست ما هست یک تاریخی برای آن دوره در واقع نیست. خب، به نظر میآید که این نگاه، این جور به اصطلاحی این متدولوژی علمیِ تنها راه نگاه کردن به... مسائل تاریخی شاید در نگاه اول به نظر بیاید که ارتباط خاصی ندارد، من میخواهم امروز به یک نتیجهای که این متدولوژی
دارد در واقع اشاره بکنم. هرچند ممکن است شما بگویید که این متدولوژی به اصطلاح گریزناپذیر است و کار دیگری هم نمیشود انجام داد، ولی خوب است که من بدانم وقتی که از این متد دارم استفاده میکنم، اگر محدودیتهایی دارد، این را از قبل نسبت به آن آگاهی داشته باشیم. ولی اینکه کار دیگری هم نتوانم انجام دهم، نکته این است که شما وقتی که از این متد استفاده میکنید، در اینکه حقایق تاریخی را یک جوری به آنها دسترسی پیدا بکنید، یعنی من همان قدری که مثلاً فرض کنید مجموع شواهد را وقتی دارم بررسی میکنم، همان قدری که احتمال میدهم که در مورد یک جنگ اطلاعات دقیقی به دستم برسد، انگار در مورد همهٔ وقایع تاریخی هم همان
قدر احتمال وجود دارد که اطلاعات به دستم برسد. اگر تاریخ واقعاً حقایق تاریخی اینجوری باشند که بعضیهایشان اصولاً آثاری از خودشان به جا نمیگذارند، بعضیهایشان آثار کمرنگ و بعضیهایشان آثار پررنگی از خودشان به جا میگذارند، بنابراین فکرهایی که من دارم بررسی میکنم بیشتر محدود میشود به یک بخشهایی از تاریخ، بخشهایی از وقایع و حقایق تاریخی که اینها جزو آن واقعیتهایی هستند که پررنگتر از خودشان اثر به جا میگذارند. من میخواهم این را بگویم که وقایع و حقایق تاریخی از نظر میزان اثرگذاری و اینکه شواهدی از خودشان به جا بگذارند متفاوتاند. بعضیها اصلاً شواهدی به جا نگذاشتند و بعضی را شما در یک طیفی از کمرنگ دیدن و پررنگ دیدن داشته باشید. ناگفته از این متدولوژی که شما دارید استفاده میکنید، ناخودآگاه انگار یک چیزهای خاصی را از تاریخ دارید میبینید و بررسی میکنید و این خیلی گمراهکننده است.
اگر نتیجهٔ این مطالعات ما از نظر ما این باشد که ما کل تاریخ و حقایق تاریخی را به دست داریم، متوجه این نباشیم که این متدولوژی برای بررسی حکومت پادشاهان، که معمولاً آثار پررنگی از خودشان به جا میگذارند، مناسب است. ولی مثلاً برای بررسی مکاتبی که اعتقاداتی در واقع به وجود آوردند، مناسب نیست. پادشاهان معمولاً آثاری از خودشان به جا میگذارند که ماندگار است و تعمد دارند که آثاری از خودشان بنایی بگذارند که ماندگار باشد. اصولاً یک فرعون، فرایند مصر پردازیاش این بوده که وقتی این حرمها را دارند میسازند، اینها انگار تا ابد میمانند؛ یک سازهٔ خیلی پایدار، با وسواد دارند میسازند با سنگ، نوشتن کتیبهها روی سنگ، خیلی چیزهای دیگر، مجسمهها و چیزهایی که از قدیم باقی مانده، اینها همه آثار.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها / روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۲)
افراط و قدرتمندیای که نفع سیاسی داشتهاند. بنابراین وقتی من به تاریخ نگاه میکنم، همش این آدمها را میبینم. این بار، برای همهٔ تاریخ اینها نیستند و شاید رسمیتهای اصلی تاریخ اینها نیستند. شما پادشاهها را مقایسه بکنید با پیامبران. این متودولوژی برای مطالعهٔ پیامبران خیلی آن کارهایی که برای پادشاهها دارد، ندارد. شما لحظهٔ معنوی ارتباط پیامبر با خداوند را که مهمترین لحظهٔ تاریخی، مثلاً، اعتقادیِ تاریخ ادیان است را که در تاریخ شما اثری ازش نمیبینید.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
شما معنویتی که حضور پیامبر در اطراف خودش به وجود آورده را که نمیبینید. نهایتش این است که یک گزارشهای کتبی از عقاید و افکار پیامبران، آن هم به طور معمولاً دست دوم هم که از آن آدمهای معمولی گذشته، ممکن است به دست ما رسیده باشد، که حالا میشود دستِ هر تکتکشان را شکر کرد. بنابراین مثلاً ببینید، وقایع معنویای که در طول تاریخ اتفاق افتادهاند اصولاً وقایعی هستند که خیلی کمرنگتر شواهدی از خودشان به جا گذاشتهاند و میگذارند. ذاتاً اینجوری هست. نباید انتظار داشته باشیم، اگر تاریخ دینی را داریم مطالعه میکنیم، همانقدر با این متودولوژی موفق باشیم که تاریخ یک پادشاهی را داریم مطالعه میکنیم، یک حکومتی را داریم مطالعه میکنیم. مطمئناً حضرت عیسی کاسه و پوزهای و نمیدانم سکههایی که نقشش روش باشد و یا مجسمههایی از خودش یا بناهای سنگی نساخته،
که من بتوانم الان اینها را به عنوان شواهد در نظر بگیرم. حتی به نظر میآید خب، مطمئناً مدون تِهیه نکرده. از عیسی بیشتر حضور معنوی در دوران خودش بوده، به هیچ وجه از نظر شواهد تاریخی ما آن حضور معنوی را از عیسی نمیبینیم. متوجه هستید؟
قرارم این است بدانیم. بنابراین متودولوژی خاصی که ما اجباراً ازش استفاده میکند خودبهخود وزن بیشتری در تاریخ، وقایع تاریخی را در واقع میدهد به جسم… مثلاً فرض کنید بحثهای سیاسی که در وقایع سیاسی که در تاریخ اتفاق افتاده، نه وقایع معنوی که کمرنگترند. در واقع، اینجوری شافه کنید: با دیدگاه دینی ما، وقایعی که در عالم هست اصولاً از یک طیفی که از غیب مطلق شروع میشود تشکیل شده تا عالم شهادت. خیلی چیزها در جهان هست و اتفاق میافتد که اصولاً شواهدی به آن صورت از خودشان باقی نمیگذارند، حتی در زمان خودشان، که برسد این شواهد به آیندگان در کانالهایی در واقع منتقل بشود. برای اینکه مطالعهٔ کردنِ شواهدی که در زمان حال، که محسوساً بعد از گذشت زمان محدودیت… یک از نظرِ فکرها به بودون میآورد که معادل گرفتن.
در واقع، یکجور فرض کردن اینکه این فکتها همهٔ وقایع را در واقع شامل میشوند یکجور گمراهکننده است. من چیزی که دارم میگویم این است که یک کسی که مطالعهٔ تاریخی میکند با استفاده از شواهد باقی در زمانهای دور،
باید متوجه این باشد که این قرائنی که در واقع دارد ازش استفاده میکند برای اینکه وقایعی را به دست بیاورد، همهٔ وقایع را گیر نمیآورند. بعضی از وقایع از سوراخهای این غربال رد میشوند. اگر من متوجه این باشم، خب میفهمم که نوع… مثلاً فرض کنید نگاه تاریخی که معلوم… مثلاً به بقایای ظهور عیسی مسیح دارم، اصولاً خیلی چیزها را به دام ندارد. حتی به نظر میآید اگر من خیلی آپتیمم نگاه کنم، حتی شواهد کافی نیست که ثابت بکنم که عیسی مسیح وجود داشته یا نه. اگر من مثلاً به عنوان یک آدمی که اعتقادات دینی دارم مطمئنم که عیسی مسیح وجود داشته، این را بنابر شواهد تاریخی نمیگویم؛ یکجوری از اعتقادات خودم دارم استفاده میکنم که مثلاً مطمئنم قرآن را به عنوان یک متنِ مطلقاً درست در نظر میگیرم. و اگر نه، اگر این اعتقاد را نداشته باشم، به نظر میآید
در مورد وجود عیسی مسیح دو تا نامه بیشتر وجود ندارد. نداشته باشید آن شواهدی هم که از درون مکتب مسیحیت، خود مسیحیت نمیشود… شده اعتقاد خودشان را از دست میدن. این ممکن است آدمهای
خاصی هستند و اینهایی دارند یک اسطورهای را میسازند برای اعتقادات خودشان. خواهیگاهی پیدا بکنند. من چیزی که دارم میگویم، در واقع، این است که اگر بخواهید مقایسه بکنید، اصولاً بدون این که... حالا، چه نگاهتان مؤمنانه باشد چه نباشد، متدولوژی بررسی تاریخ به صورت آکادمیک اصولاً برای مطالعهٔ ادیان نتایج ضعیفتری میدهد. بنابراین نوعی متد که به کار میرود ـ و نه فقط ادیان، هر واقعهٔ معنویای که در تاریخ اتفاق افتاده باشد ـ این متد نتیجهٔ کمتری میدهد نسبت به این که شما بخواهید تاریخ پادشاهها را مطالعه بکنید. به طور طبیعی میبینید که حجم عظیمی از تاریخ متعلق به تاریخ سیاسی است. این که واقعاً...
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۳)
مثلاً، شما تاریخی که خواندهاید چیست؟ کی پادشاه شد، با کی جنگید، سرزمین را تا کجا گسترش داد و الی آخر. دیگر اینها واقعاً رخدادهای مهم تاریخی هستند، واقعاً اینها هستند، یعنی منشأ علت این که تاریخنگاران به اینها توجه میکنند. ظهور مسیح از نظر تاریخی واقعاً مهمتر بوده یا این که نمیدانم نتیجهٔ جنگ روم، مثلاً، با کارتاژ؟ واضح است که ظهور بعدیِ مکاتب و عقاید آثار عظیمتری در تاریخ گذاشت. هر جور با هر ملاکی میخواهید نگاه کنید، نتیجهٔ خیلی از جنگهایی که ما کلی مطالعهٔ تاریخی در موردشان داریم و فکر میکنیم خیلی مسائل مهمی بودند، نسبت به پیدایش بعضی از مکاتبی که از این راستا شروع شدند، خیلی ممکن است آثار کمرنگتر و ضعیفتری در تاریخ خودش داشته باشد.
مطمئناً واقعِ ظهور مسیح که از مهمترین وقایع تاریخی است و شاهدی هم از آن در دست نیست، این که ما متدولوژیمان اینجا جالب است که فکتها را مثلاً جمع بکنیم و بعد به تاریخ نگاه کنیم، باید متوجه باشیم که این فکتها از یک کانال خاص دارد به ما منتقل میشود که خیلی از فکتها را از بین میبرد. فکتها همشان در این کانال منتقل نمیشوند. بنابراین توجه کردن به این موضوع، فکر میکنم خودش به هر حال در صحت داوریهایی که میکنیم میتواند مؤثر باشد. باید بدانیم که نمیشود وقایع معنوی را؛ حالا، مسیحیت بلافاصله تبدیل به قدرت سیاسی شده، بلافاصله میگویم، یعنی با توجه به عِدّهٔ تاریخی مثلاً در چند قرن تبدیل به قدرت سیاسی مسلط شده، ولی مکاتبی وجود دارند که ممکن است هیچوقت وارد حوض سیاست نشوند و آثاری هم بعضی از مکاتب... اصولاً بعضی از مکاتب، مثلاً، عرفانی این ویژگی را دارند که خیلی هم مکتوب نشوند. همواره.
بنابراین، متعلَّق کردنشان خیلی سخت است. بعد، همواره امکانش نیست شواهدی داشته باشیم که مطمئن بشویم اینگونه مکاتب اصلاً موجودیت داشتهاند یا نه. شایع است که اینگونه مکتبی موجودیت داشته، برای دانستنِ این که بعضی از چیزها در تاریخ سفت نمیشوند و همهٔ شواهدی که ما میگوییم در مورد همهٔ وقایع تاریخی را پوشش نمیدهد، یا باید شدت و رگهٔ پوشش را در نظر گرفت. فکر میکنم نقطهٔ مهمی است. من احساسم این است: کلاً مخمصههای آرگومِنتِک در مورد مصنَّفات مسیحیت و وقایع قرن اول مسیحیت؛ خب، خوب، ولادت و تحجیب کم بودند، شواهد زیفِن به نتیجهٔ مثبتی هم نمیرسند. یک مثال خیلی خوب در مورد این که چطور متدولوژی محدودیتهای خودش را دارد، و دانستنِ این که متدولوژی محدودیت دارد خیلی مهم است. یک جملهای هست که خیلی ظاهرِ ابلهانهای دارد، ولی فکر میکنم که آن موقعی که این حرف را یک نفر زده، حیروان زیاد این طرز تلقی را داشته. آن موقعی که اوجِ مثلاً گرایش به علم و مطلق کردن علم مثلاً در قرن ۱۸ و مخصوصاً ۱۹ بوده. این جملهٔ معروفی هست که یک نفر گفته که: «من به خدا اعتقاد ندارم و تا خدا را زیر تیغ جراحی خودم نبینم بهش اعتقاد پیدا نمیکنم. ببخشید، به روح هم اعتقاد ندارم تا وقتی روح را زیر تیغ جراحی خودم نبینم بهش اعتقاد پیدا نمیکنم.» این که من متدولوژی خودم را این گذاشتهام: چیزهایی را بهشان اعتقاد پیدا میکنم که زیر تیغ جراحی من دیده بشوند. از اول معلوم است که این متدولوژی خیلی چیزها را در واقع شکار نمیکند؛ بنابراین اگر از اول بدانم که مطلق نکنم، متوجه محدودیتهای متدی که در این طریق گرفتهام باشم، خب، طبعاً به این انکار نمیرسم که چون این چیز را متد من به دام نینداخت، پس امر وجود ندارد. من یک اشاره میکنم به یک چیزی که در قرآن بارها رویش تأکید میشود، که چیزهایی نقل میشود در قرآن و خداوند تأکید میکند که این را اخبار غیب هستند، یعنی دقیقاً آن چیزهایی هستند که هیچ شواهدی ازشان در دست نیست: لحظهای که خداوند با موسی حرف زد، حتی در تورات. هم صفت نشده که چه اتفاقی دقیقاً افتاد. خیلی وقایعی، این که مثلاً سنهانی اتفاق افتاده، در قرآن منعکس میشود. اینها اخبار غیب هستند و اخبار غیب در مطالعات آکادمیک به هیچ وجه در دسترس نیستند؛ فقط با اعتقاد داشتن به مثلاً منابع دینی است که شما میتوانید بعضی از این چیزهایی که جزو اخبار غیب هستند را به دست بیاورید. هدفم این است که روشن باشد که درست آن، در موضوع تاریخ مسیحیت، یوز آن جایی که با ترجیح قدمت و معنا بودند، این واقعهای که اتفاق افتاده و حتی مکتوب نشده، خیلی چیزها در زمان حضرت مسیح واقعاً آکادمیسینها باید بدانند که متودشان.
در موضوع این واقعهٔ رعیف عمل میکند و وجود نداشتن شواهد کافی در مورد حضرت مسیح دلیل برای این نمیشود
که حضرت مسیح وجود نداشته. یک مردی که در یک موستایی دعوت معنوی را شروع کرده، قرار نیست که در مکاتبات، مثلاً فرض کنی افرات در روم به طور مداوم سفت بشود، فقط ببینی یک جا سرد شده مانده، که یک نفر را در آن جا که یک ادعایی میکرد را به صلیب کشیدن. فکر ماند تنها شاهد تاریخی که در مخاطبات، در مکتوبات امپراتوری روم وجود دارد، که نه اسمی ازش هست و مسیحیها معتقدند که این نامه اشاره به مصلوب شدن عیسی مسیح دارد، شواهد شدید به مسیحی میدهند بسیاری که این جلسه را من میخواهم شروع بکنم که برای خودم درست جالبی و اصلاً ادرانه میخواهم بکنم، که حرفهایی که میزنم یک جوری جامعیت دارند، فرات مثل ترهٔ محضره است، و یک جور، در واقع، شیوهٔ وارد شدن به مسائلی که میخواهیم در موردش صحبت بکنیم. قبل از این که به اصطلاح وارد مسائل مربوط به تاریخ مسیحیت بشویم، یادتان باشد کلاً این قسمت بحث از این اصطلاحات مندرآوردی.
جلسات اول استفاده بکنم این است که مسیحیت چقدر با مسیحیت پریم تطبیق میکنیم. بحث تاریخیای که میخواهیم بکنیم.
یعنی الان یک چیزی تحت عنوان مسیحیت وجود دارد. حالا من نمیدانم چه اسمی روش بگذارم، میگویم مسیحیت پریم. این که مسیحیت، در واقع، آیا همین بوده یا نه؟ در طول تاریخ این اعتقادات اشکاف گرفته، اعتقاد واقعی نیست، چیزهایی نیست که دقیقاً حضرت مسیح میگفته، بهش دروغ میدهند. مثلاً فرض کنید در این مسیحیت این شکلی که ما میبینیم، مثلاً اگر از پِریم استفاده نکنیم بگوییم مثلاً مسیحیت کلیسایی، در این مسیحیت یک جوری دست از اُلگوی شریعت هست، ولی آیا واقعاً حضرت مسیح خود شریعت را ملغا کرده یا بعداً در یک روند تاریخی شریعت ملغا شد؟ پس موندر تاریخی این است: چقدر این چیزی که کلیسا، اعتماد موندر مسیحیت، مطرح میکند، اشتراک همهٔ کلیساها را بگیریم، اشتراکها را بگذاریم کنار، چقدر تطبیق میکند با واقعیت مسیحیت در آن اوایل ظهور تَرَکدادهٔ مسیحیت؟ من قبل از این بپردازم به این بحث، یک بحث کلی، در واقع، این جلسه مطرح بکنم که به چه دلیلی و چطور همهٔ عقاید و همهٔ مکتبها تحریف میشوند، تبدیل میشوند، و آن پریمشان با خودشان همیشه فرق میکند. میتوانم بگویم محال است که یک مکتبی الان ادعاهایی که در مورد آن مکتب هست، آن شکل جاافتادهاش همانی باشد که در گذشته بوده، مگر این که به طور مداومی آدمهای به طور هوشمندانهای سرکنند یک اصلاحاتی بگیرند. بسیار میخواهم بکنم این که مکانیزمهایی وجود دارد که عقاید را تحریف میکنند. فرق نمیکند عقاید چه باشند و کجا ظهور کرده باشند، اگر دیدگاه کلی منطقی داشته باشیم که چرا و چطور با چه مکانیزمهایی عقاید تحریف میشوند. خب؟
طبعاً وقتی داریم به این سؤال جواب میدهیم که آیا مسیحیت کلیسایی، مسیحیت موجود و مسیحیت منامی واقعی، خودش یک سانه هست یا نیست، به یک جاهایی میتوانیم از قبل یاد بگیریم که کجاها را نگاه کنیم و احتمال بدهیم که کجاها تحریف شده باشد. من این ایده را دوست دارم. کلاً این بحث را جدای از بحث کردن مصداق تاریخی، مصداقیبی هست. خیلی وقت در همیشه در ذهن من هست که مطالعهٔ خوبی، اگر مثلاً یک جنب یک روز بشود، برای من مطالعهٔ خوبی نیست، چون فرط مطالعهٔ طولانیای میشود. و یک تعداد مکتب تاریخی مهم را بگذارند جلو خودشان، لزوم نه مکاتب دینی، و سعی کنند نحوهٔ مشترک انحراف پیدا کردنشان را مطالعه بکنند. فکر کنم موضوع جالبی از ذرهٔ تاریخی که آدم این را ببیند. من مثلاً فکر میکنم خیلی شباهت وجود دارد در نحوهٔ انحرافهایی که در مسیحیت هست، در اسلام هست، در مارکسیسم هست، یا مثلاً نحوهٔ روشنگری هست در اروپا که قرار بود که نهره اصلاحی باشد، اینکه چطور اینها تبدیل به یک چیز دیگری میشوند، گاهی بلافاصله یا گاهی در طول زمان؟
فکر میکنم موضوع خوبی برای تحقیق کردن است و خیلی لازم است. اگر آدمها به فکر این باشند که مکتبها را با هم مقایسه کنند یا در مکتب خودشان اصلاحاتی ایجاد بکنند، اگر بدانند که انحرافها بیشتر از چه طریقی و از کجاها وارد میشود، احتمالاً بهتر میتوانند تشخیص بدهند که چگونه میشود این انحرافها را برطرف کرد. از چیزهایی که الان میگویم قبلاً پراکنده در این جلسات اشارهای کردهام، منتها حالا فکر میکنم این را به عنوان موضوع مستقل مطرح کنم، یک مقدمهٔ کلی را بگویم و مثال از جاهای مختلف بزنم، هر جایی که مطمئنم خیلی فکرشده نیست.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۴)
جایی که بلافاصله به فکرم رسید این پدیده به طور کاملاً مشخصی اتفاق افتاده، و چندتا مثال مطمئن. خودمان محدودش نمیکنم به مسیحیت، ممکن است همهٔ این چیزهایی که میگویم در مورد مسیحیت خیلی پررنگ نباشند، واقعاً جوری تنظیم نکردم که مثلاً کار خاصی به درد همین بحثهای تاریخی من در مورد مسیحیت بکند. در واقع، ایدهٔ کلی این است که شما وقتی یک مکتب پایهگذاری میشود، توسط افرادی مثل پیامبران یا افراد نخبه، مثلاً رهبرهای نهضت روشنگری در اروپا یا رهبرهای مارکسیسم، خود مارکس و انگلس، اینها به هر حال پیامبران یا مشایخ مثلاً صوفیه، اینها افراد نخبهای هستند که یک جوری ادعا میکنند که به یک حقایقی دست پیدا کردهاند، که به طور طبیعی این حقایق از سطح فهم عموم بالاتر است. این چیز کلیای است که میخواهم بگویم.
به هر طریقی این حقایقی که در دست این آدمها افتاده، مهم نیست که چقدر به حقیقت به معنای واقعی کلمه نزدیک است یا نه. آن چیزی که این مکاتب در گام نخست محتوای خود عرض میکنند، یک مدار دور از سطح فهم عوام است. چه میخواهد حقایق توحیدی و عرفانی باشد، چه حقایق عمیقی دربارهٔ مکانیزمهای اجتماعی یا دربارهٔ آزادی و دموکراسی و شیوهٔ حکومت کردن. از چیزهای اولیه هستند. حتی اگر آن حرفهایی که در اول زده میشوند خیلی هم حرفهای درستی نباشند، ولی معمولاً حرفهایی که توسط افراد نخبه زده شده، وقتی که در دست عوام میافتد... تبدیل به مکتب اجتماعی میشود. به دلایلی سطحش میآید پایینتر. فقط، مثلاً، پایینتر از سطحش نیست. اگر یک مکتب فکری تبدیل به مکتب فکریِ مورد اعتقاد عموم بشود در یک جامعه، خودبهخود از حالت یک مکتب فکری تبدیل میشود به یک نهاد اجتماعی. مسائل سیاسی و اجتماعی که میگذارد، رگوریشه میدهد روی این نهاد، تصادیر میزند. مثل، مثلاً، تفاوتی که مارکسیسم بهمثابهٔ مکتب دارد و مارکسیسم بهمثابهٔ حزب. تفاوتی که مارکسیسم بهمثابهٔ حزب دارد که دارد مبارزه میکند، حزب انقلابی، و تفاوتی که مارکسیسم بهمثابهٔ حزبی که در آنگولا پوست انداخته و دارد حکومت میکند، دارد. این سیر تغییر کردن یک مکتب بهعنوان یک مکتب فکری و یک، مثلاً، احتمالاً جنبش معنوی مثل ادیان، تا تصفیح شدنش بهعنوان یک نهاد اجتماعی؛ حالا، ## روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
چه در اقلیت باشد چه در اکثریت باشد و حاکم باشد، خودبهخود این تأثیراتی را در موقع روی هر مکتبی میگذارد. من دارم سعی میکنم که دیگر این مطالبی که میگویم، بدون اینکه جامعیتی داشته باشد، عارض بر من یک سری پدیدهها را، منظورم جالب هستند، و میگویم شاید بعداً چیزهای دیگر هم اضافه کردم. ولی فکر میکنم اینها چیزهایی که میگویم مهم هستند و تا حد زیادی مشترک هستند. همهٔ مکاتب برای دیگر بلهایی سررسید. مثلاً، حکومت اسلامی که حتی در زمان پیامبر، مکتب اسلام، نمونهٔ مکتبی که در زمان پیامبر زنده بوده، تبدیل به یک حکومت اقلیت و بعد حکومت اکثریت شد. بلی، باز در طول تاریخ شما حکومت پیامبر را مقایسه بکنید با حکومت خلفا، اتا، اگر این مراحل در زمان خود پیامبر هم شکل گرفته باشد، باز گذشت تاریخ به دلایلی رنگ دیگری به وضعیت، به استحالهٔ آن مکتب میدهد. خب، چه چیزهایی، در واقع، اینجا نکات مهمی هستند که باعث این تغییرات میشوند؟ یک نکتهٔ خیلی واضح این است که شما محقّق! هر مکتبی، به هر حال، در یک جامعهٔ خاص ظهور میکند. آن جامعه قبل از اینکه این مکتب فکری به وجود بیاید، فرهنگ خاص خودش را دارد. فرهنگی که معمولاً ناشی از مناسبات اقتصادی و معیشتی است. معمولاً، اینجا جالب است، این ممکن است کسی نپذیرد، لازم نیست که بپذیرد. برایمان اینکه در یک جامعه فرهنگی شکل گرفتهای، وجود دارد. بدیهی است که اینطوری است. مسیحیت در جامعهای ظهور کرد که فرهنگ یونانی دارد، بعد وارد جامعهای میشود که فرهنگ یونانی-رومی دارد. هر مکتبی در طول سیر تاریخی خودش، به هر اجتماعی که وارد میشود، بدیهی و غیرقابلاجتناب است که رنگ آن فرهنگ جامعه را بگیرد. گاهی این مقدار خیلی زیاد است، گاهی ممکن است خیلی زیاد نباشد. ولی فکر میکنم این وقت خیلی کم نیست. حتی در مسیحیت، حتی مارکسیسم. هر حرف از مارکسیسم روسی هست. اگر در روسیه این اتفاق نیفتاده بود، این انقلاب مارکسیستی پیروز نشده بود. مثلاً اگر در فرانسه اتفاق افتاده بود، مطمئناً مارکسیسم فرانسوی تفاوتهایی با مارکسیسم روسی پیدا میکرد. یعنی نه اینکه منحرف نمیشد، رنگ فرانسوی به خودش میگرفت. شما این اسلام را نگاه کنید. اسلام به عنوان مثال خیلی واضح، که به طور قطع چیزی که به عنوان اسلام ما الان بهش نگاه میکنیم در تمام دنیا حتماً رنگ عربی دارد. در همان ابتدای اسلام رنگ عربی بهش زده شد. بعد از فوت پیامبر، در همان زمان خلفایی که خیلی از نظر اکثریت مسلمانان مقدس هم هستند، به طور قطع اسلام رنگ عربی گرفته. یعنی به وضوح میشود این را نشان داد که رفتارهایی همان خلفای اولی کردند، حرفهایی زدند که قومیت عربی در آن هست. من چندین بار این حرف را نرد کردم و خسته نمیشوم از نرد کردن این حرف که یک روزی خلیفهٔ دوم رسماً اعلام کرد که دیگر حق ندارید بردهٔ عرب داشته باشید، چون من به اندازهٔ کافی برای شما بردهٔ عجم آوردهام. جنگهایی که اتفاق افتاد و اسیرانی که آوردند. میبینید که قومیت عربی در رأس است. اگر این خلیفه واقعاً جانشین پیامبر است و در رأس امور دینی قرار گرفته، سیاست و دین همچنان باهم هستند. در زمان پیامبر این فتوا، فتوای سیاسی-دینی باز است، که فتوای عربی است. اگر اسلامی باشد که اصلاً عرب و عجم نداریم. شما این تمایز بین عرب و عجم را اصلاً روز اول تقریباً بعد از فوت پیغمبر میبینید. رنگ مشخصی که اسلام گرفته از محیط عرب، چیز دیگریست که نمیشود اصلاً بهش اشاره نکرد. این است که شما اگر اسلام و اسلامِ پیرایه را نگاه کنید، بگذارید کنار. الان به جامعهٔ عرب قبل از ظهور اسلام نگاه کنید: چه ویژگیهای مشخصی داشته؟ بعد برایتان میتوانید برونید که این ویژگیها در اسلام هم وجود دارد.
ولی به نظر میرسد در اسلام، بودِ نظامیِ جنگجویانهای میبینید. عرب یک جوری اصلاً دیوانهٔ جنگیدن بود؛ انگار جنگیدن برایشان یک رسم اجتماعی بود. این قبایل همیشه با هم درگیر بودند. جنگیدن و شجاعت در جنگ و نترسیدن از مرگ و اینها از بزرگترین افتخارات و بزرگترین تقدیرها در این محیط بود. اصلاً جنگ زیاد اتفاق میافتاد. این فرهنگ واحد باشد، بهاضافهٔ اینکه وضعیت معیشتی عرب هم طوری بود که جنگ زیاد اتفاق میافتاد. در راه جنگیدن و درگیریهای این شکلی بین قبایل، قواعد جنگ داشتن. فکر کنم عرب از معدود فرهنگهایی است که قواعد جنگیدن مدرن داشتند: چهار تا ماه بود که در آن نباید میجنگیدند. اگر در آن جنگ میشد، اتفاق مهمی میافتاد. یعنی جنگیدن رسمیت داشت دیگر. در این ماهها میتوانی بجنگی، در این ماه نمیتوانی بجنگی. عمومیت ندارد، جنگ قاعدهمند است. مثل این الانِ ما، مثلاً فرض کنید پیمان ژنو داریم، در مورد رفتار با اسرا قواعد داریم. یعنی جنگیدن ضوابطی دارد: از مواد شیمیایی نباید استفاده بکنی، این کار نباید بکنی، آن کار نباید بکنی. الان، خب، در تاریخ مدرن همه چیز مدرن شده است. برای فرهنگ عرب جالب است دیگر، اینقدر جنگ وجود داشته که آن فرهنگی که اصولاً قاعده و قانونی چندان وجود نداشت، ولی جنگیدن قواعد داشت: کارهایی نباید میکردی، ماههایی نباید میجنگیدی، جاهایی نباید میجنگیدی. شما این را به بزرگ میبینید که نه فقط اولین کاری که تقریباً بعد از فوت پیامبر انجام شده حمله کردن به اطراف و اکناف دنیا است. من فکر میکنم اصولاً این انحرافهای ابتدای اسلام بعد از فوت پیامبر، اصلاً موضوع اصلیاش این بود که شوق جنگیدن وجود داشت و یک جوری قواعد اجازه نمیدادند که به همدیگر حمله بکنید. شاید وارونه میخوانید؛ خب، به نظر میآید که شما نمیتوانید همین جوری پاشوید به یک جایی حمله کنید. بکنید، مخصوصاً اگر اهل کتاب باشد به اصل. جنگ ابتدایی اختلاف عمدهٔ فقه شیعه و سنی از اول سر این مسئله بوده، که فقه شیعه پیش جنگ ابتدایی رسمیت نداشت، یعنی منعی باید حمله نشود، من نمیتوانم همینطوری پاشم حمله بکنم به یک جایی، اما جنگهای ابتدایی اسلام را که میبینی که مثلاً، جنگهای بینی، این اسمشان را میگذارند تبلیغ در آن وجود ندارد، یعنی اینجوری نیست که اول مبلغینی حتی بفرستند بفرستند بفرستند، این شاید با حرف زدن آدم شدن تقریباً جنگ، همینجوری اتفاق افتاده که راستش این برنامه همه کردن رفتند.
یک قرار فتاوا این را قبلاً در جایی اشاره کنم، فتاوایی صادر شده، این را صادر شده از ائمهٔ اهل سنت که جنگیدن دارد.
حکمت اسلامی سالی یک بار واجب است همانطور که روزه گرفتن واجب است، شما قرآن این بار بخوانید در مورد مسائل مربوط به جنگ که کاملاً به نظر منظور دفاعی دارد، یعنی چون به شما حمله شده میتوانید حالا بجنگید، ولی اگر به شما مثلاً تعرضی نکردند به کس تعرضی نکنید و این حرفها، ولی ظرف مدت یکی دو قرن، در واقع اینقدر مسائل فقهی بار شده که جنگ سالی یک بار تبدیل به یک وظیفهای مثلاً که شده واجب شده و بعد هم شما تمام تاریخ اسلامی که نگاه میکنید؛ به نظر من، تا حدودی باید حق داد جهان مسیحیت و غربیها که اسلام را به عنوان پررنگترین چیزی که در اسلام میبینند این است که اینها آدمهای از کمر شمشیر در حال حمله کردن و جنگیدن و خشت و خشت دارند، و این به نظر میآید که ریشهٔ اصلی این گیره این که چقدر این جزء رحمانی اسلام است و چقدرش عربیت. فکر میکنم تقریباً همهاش عربیت و نه تنها این قومیت و این ریشههای فرهنگی عرب این تأثیر را بعد از پیامبر گذاشته، شما حتی؛ ببینید، اگر اسلام در تقریباً بعد از ظهورش در همان دوران حیات پیامبر مدام درگیر جنگ بودند و این نتیجهٔ ترهنگ اینجامعه است اگر این اتفاق مثلاً این دعوت در ترهنگ تا از این ناحیه ظهور کرده حیرانی داشته حتی نسبت پیامبر خیرالمرسلین، بوده از این شهر به آن شهر میرفته معجزات را میکرده مردم دورش جمع میشدند.
ولی، ## خلافت انسان و نسبت آن با مخلوقات
این طوری
نبود که یک دفعه مثلاً، یک گروهی بیان اینها را بایکوت بکنند، بفرستند یک جایی یا بهشان حمله بکنند، کتکشان بزنند. مایم که گزارشهایی از دوران ظهور نصیر نداریم و خیلی جایی، دیگر اسلام، اگر جای دیگر ظهور میکرد، میدانیم این حجم از تاریخ اسلام به جنگ اختصاص پیدا میکرد؟ از همان روز اول تا همین که در مکه بودند کتک میخوردند، یک مدت هم در حد مرگ اینها را تهدید کردند به جایی که نتوانند آب و غذا بخورند. بعد هم که رفتند یک شهر دیگر، هر سال حمله بود و جنگهایی بوده تا زمان فوت پیامبر. پیامبر به هیچجا، ابتدای هیچ شهری حمله نکرده. یک بار هم که لشکرکشیای که معروف است که به سمت روم انجام شده، با فرض این که گزارش رسیده بود که آنها حمله کردند، اینها رفتند و وقتی فهمیدند که آنها برگشتند، اینها برگشتند.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۵) / روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۶)
پیامبر نصوحی چون ندارد، برید مثلاً، حالا که بعض آنها خیلی خوب است و مثلاً مکه را گرفتیم و همهٔ جزیرةالعرب زیر فرمان مثلاً اسلام هستند، برید روم، یک جای دیگر را همه بکنید. تمام اینها در زمان خلیفهٔ دوم شروع شده. ولی در زمان خلیفهٔ اول هم تقریباً ماههای اول یک ماجرای معروفی اتفاق افتاده، که یک آدمهایی که زکات نمیدادند، همه را در فراموش کرد.
کلاً این شیوهٔ برخورد خشن در عرب مرسوم بوده. تقریباً به نظر میرسد از همان سالهای اول رفتارها به وجود آمده و بعد قواعدش هم بعد از این مدتی با استناد به همین رفتارها، یعنی وقتی مثلاً فرض کنید شافعی فتوای جهاد ابتدایی را میدهد و استناد میکند به خلیفهٔ دوم هم. یعنی چون اینها افراد مقدسی هستند و خلفای به هم پیوسته بودند، پس اگر این کار را کردند، بنابراین در اسلام استناد به قرآن که نمیکند، استناد به پیامبر هم نمیکند، استناد میکند به رفتاری که در زمان خلفا اتفاق افتاده. یعنی اولین فرهنگ به صورت رفتار خودش را تحمیل میکند و کمکم رنگ دینی هم به خودش میگیرد. چون، چون شما حتی در جامعه زندگی میکنید، فرهنگشان همه فرهنگ عادلی، ولی وقتی پیامبر در بین عرب دارد زندگی میکند، در مقابل فرهنگ و رفتارهای دیگران ریاکشن نشان میدهد، آنها عمل میکنند.
این باید دجنگی برای این شما رفتارهای پیامبری که نگاه میکنید رنگ عربی به خودش میگیرد، دیگر درونش عربی نیست. برای اینشان دیروز عرب یک جور رفتارها، مثلاً فرض کنید، پیامبر؛ من فکر میکنم، اصولاً نه لعلاش به جنگ یک خیلی بدیعی راضی است به دلایل دینی. هر در شما یک آدم غیر مؤمنی هم باشید فکر میکنم تاریخ اسلام شاهد این است که پیامبر کمایل به جنگ ندارد و یک جوری در واقع همیشه به صورت ریاکشن دارد با روی جنگیش. این نکاتی که به استراد در رفتار پیامبران ظاهر میشود؛ خب، به هر حال، یک جوری تحت تأثیر مثلاً قومی که در آن دارند زندگی میکنند قرار میگیرند، به همان معنایی که به زبان قوم خودشان هم حرف میکنند بلی معنایش نیست که نهاد پیامبر مثلاً یک رگههای عربی درشت یعنی لباس عربی نمیپوشد، ظواهر عرضی در حال هست و بعضی از رفتارها دیگر اکشن در مقابل فرهنگ هست.
سؤال: بفرمایید.
من خیلی حرفم زیاد است و وقتم امروز نمیتوانم تا دو ساعت بمانم. دیگر هم شروع کردیم سایک کنید سؤال مهم را بپرسید. خب، دعوت به این نیست که به جای حمله بکنید تشریف نه بود اینکه حجمش زیاد بود کم بود اینکه مفهوم مثلاً پرسون جهاد کردن به عنوان مفهوم دینی مستقل از این که شما حالا وارد یک این گفتید سؤالها نتیجه. دستهای فضایی که اطراف دستهای نهای سرک شکل دارد میگیرد من سرقت میکنم که باید این بحثها نشوند. به نظر میآمدید که ماههای اخیر خیلی این حرفها متداخل شده خیلی هم ترس و فاوره در حال این سؤالی که شامل پرسید این که قرآن به قوایهی که در آن زمان دارد اتفاق.
نکته اشاره میکنید و مثلاً اگر آن وقایع وقایع دیگری بود یا مثلاً قرآنشان که من میگویم این قرآن در چین نازل شده بود زبان چینی استفاده میشود یا اگر وقایع دیگر اتفاق نمیافتاد وقایع دیگر اینجا سفت میشود.
اینها درست است ولی اصلاً نکتهٔ مهمی نیست یعنی این که یک چیزی تحت آن راالی حقیقت ازلیای وجود دارد که در یک ظرفی. خب، به این شکل دارم در یک ظرف زمانی و مکانی خاص، مثلاً فرض کنید، سورهٔ نور دارد به یک واقعهٔ ازری و عوضی اشاره میکند در مورد خانواده و این را به زیبایی هر چه تمام دارد بیندارد بیانی میکند از کمده از واقعی افک آنجا. استفادهٔ بسیار جالبی شد. خب. حالا، اگر واقعۀ افک اتفاق نمیافتاد در سوره هم ذکر نمیشد یا چیزی، دیگر اینجایی که ذکر میشد یا بر اساس سوره ممکن بود دیگر طور باشد. ولی آن حقیقتی که سوره بیان میکند، سابق است. حقایقی که در قرآن بیان میکنند سابق هستند، و حقایق ازلی هستند، ولی اگر جایی واقعۀ خاصی در زمان پیامبر اتفاق افتاده، آنجا ثبت شده. کما اینکه تاریخ پیامبران هم در قرآن ثبت شده. شما نمیتوانید بگویید که اگر فرق میکرد،
مثلاً، ایمان آورده بود، این داستان این شکلی نبود، یک دیگرای بود یا اگر کن و سِتانَه. میدانم وقتی داشتیم آتش شدید داشت میرفت بالای کوه مثلاً، میافتاد پاش میشد، اصلاً ما آتش را نمیدیدیم، یک جور دیگرای میشد. از این حرفها میشود زد، ببینید، ولی، مثلاً، مهم این حرفها... مهم این است که پیامبرانی وجود داشتند، وقایعی در تاریخ اتفاق افتاده که گزینش میشوند. مهم این است که واقعاً اینجوری قرآن روزنامه نیست که مثلاً روز اول محرم سال دوم هجری چه اتفاق افتاده، روز دوم چه اتفاق افتاده، در بین این همه وقایع تاریخی و آن همه وقایعی که در زمان پیامبر اتفاق افتادند.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۷)
آنهایی که یک جاهایی با حقایق کلی که داشتند بیان میشدند انطباق خوبی داشتند و مثالهای خوبی بودند، گزینش شدند و آنجا ذکر شد. مثلاً، میگویند که بعضی از چیزهایی که در قرآن ذکر شده در جواب سؤالهایی است که شده و اگر آن سؤالها نمیشد اینها هم ذکر نمیشدند. سؤالهای دیگر هم میشد، سؤالها هزار تا بیشتر، سؤال از پیامبر شده، چهار تا شده در قرآن ذکر شد، گزینش شدند. جواب اینجوری نیست که اگر قرآن یک کتاب بود که مثلاً هر روز یک روزنامهای که سؤال و جواب میشد اینجا ذکر میشد، اینجا بودند سؤالهای چند و چند پرسیدهاند، اینها شده کتاب آسمانی. ولی در بین هزاران پرسش و پاسخی که شده، سه چهار جا در بارهشان میگوییم: یک سردنک ارنل، یک سردنک ارنل در اقابات سؤالها و از یک بوایک اجتماعی، بایک اجتماعی که میتوانست در بارهشان ذکر بشود، هزاران هزار واقعه هست.
چندتا چیزی شد مثل واقعۀ افک. من فکر میکنم توانستم نشان بدهم که چقدر آن داستان افک میخورد به آنجای سورۀ نور، در این اهدافی که سورۀ نور برای بیان مطلبی دارد، اگر واقعۀ افک... اتفاق نیفتاده بود.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
میشد آنجا یک افقی که در گذشتهٔ دور یک جایی اتفاق افتاده را ذکر کرد، کما اینکه مثلاً داستان موسی و خضر. کسی بعید نیست که از بین وقایع تاریک، مثلاً، مهم بیرون بیاید بیان بشود. اگر در زمان پیامبر یک چیزی، مثلاً، فرض کنید، بود که میشود آن حقیقت را باید بیان کرد، لازم نبود که به سراغ یک واقعیت پنهانی مثل مثلاً موسی و خضر یا بعضی از پیامبران که خیلی شناختهشده نیستند برود. مثلاً گزینش کرده، مثلاً اینکه قرآن به صورت روزنامه ظاهر نشده که این را به عنوان یک نقص بگیریم. حقایقی میخواهد بیان بشود، اگر میشود از وقایع روز استفاده کرد از وقایع روز، اگر نه از وقایع تاریخی. مهم این است که در قرآن هر جای دنیا اتفاق میافتاد باید به یک سری وقایع اجتماعی و تاریخی اشاره میشد، چون اینها موقعیتهای مهمی هستند که باید تفصیلی بگذاریم. من قبلاً توأمان گفتم سورهٔ نور را این تأکید کردم. یکی فراتر از اشتراک خیلی از این حرفها.
زیاد میشود و اینکه نظام اسلام با توجه به قومیت عرب رنگ مردسالار به خودش گرفته، بحثی کردم یک بار در مورد
محسنات یا اینکه رجم وجود ندارد در قرآن و یک قصهٔ عجیبی است که از چه تاریخی وارد شده و من مطمئن نیستم که اصلاً روایتی در مورد حدود داشته باشد، که روایت کاملاً ممکن است سنتی که وارد احکام اسلامی شده به دلیل مناسبتی که با قومیت و نوع رفتار عرب داشته و الی آخر. من واقعاً نمیخواهم در مورد اسلام بحث بکنم، ولی کلی شما واقعاً بعد از پیامبر حمل بگیرید، در ذهنتان کنار بروید، جامعهٔ عرب، مناسبات جامعهٔ عرب را در زمان قبل از پیامبر مطالعه کنید، بدون اینکه اطلاعی از اسلام و اسلامآوردن داشته باشید، میشود اسلام را به شما داد و شما حدس بزنید که اسلام فرم چگونه یا به چه سمتهایی رفته. همین الآن داریم یک مثال خیلی خوب در مورد اینکه خشونت واقعاً
در اسلامی که اسلام رسمی است، این اسلام فرم خشونت وجود دارد، دفترهای خشن وجود دارد، مثلاً همین جنگاوری و تاریخ اسلام کلاً تاریخ پر از خشونت، تاریخ محصولی هم در آن خشونت نزدید. اینکه خشونت در ذات اسلام و دعوت اسلامی نبوده، بلکه رأفت و محبت بوده. فکر کنم هر کی بگویید، فوری به شما میآره. اسلام دین رأفت و محبته. بله، باید تاریخ را نگاه میکنید یک جور دیگر. یک نفر، من یادم میآید کجا خواندم، باید نمونه از این که اسلام، رنگ محیط خودش را میگیرد مثل هر مکتب دیگری. اگر اسلام ذاتاً خشونت در مکتب اسلام بود، باید همه جا مسلمانها خشن باشند. مسلمانهای بوسنی و بومی،
شهرت جهانی دارند که از آرامترین مردم دنیا هستند. از اول هم در مسلمان شدن هیچ، وقتی کار خشن ندارند. همیشه هم خیلی اولین بار نبوده، در طول تاریخ قتلعام شدن، کشته نمیشدن. همیشه تنها من همین رسم را دارم و اینها همه تاریخ تنبال کردم. این که مثلاً اسلام اگر در محیط آرامی به قدوم میآمد، قطعاً همان دین رأفت و رحمت باقی میماند و اگر جنگی هم صورت میگرفت، حالت دفاعی پیدا میکرد زمان پیامبر. ولی در جایی ظهور کرد که جنگ تقریباً میشود گفت بزرگترین افتخار مثلاً عرب بود و طبعاً اصطلاح به این شکل درآمد و کمکم وارد احکام هم شد. اول پرکار احکام سند و بعد حتی به نظر میرسد در فقه شیعه هم تأثیر گذاشته، که من این را قبلاً یک بار بررسی کردم. این را واقعاً بحث رای یکی، دیگر یک نفر باید بشیند، مطالع فقهی را مطالعه بکند ببیند صحت دارد.
یا نمیدانم، نقل از یک نفر از یک کتابی این حرف را زدم، که در طریق تاریخ چگونه از اهل سنت به فقه شیعه این حکم جهاد آمده. دیگران دوباره هم کام پرکار کنند. یا همه به طور قطع معتقدند که مسیحیت رنگ یونانی به خودش گرفته. تمام انجیلها به زبان یونانی نوشته شده. فرهنگ یونانی حتی با فرهنگ مسیحی مخلوط شده. موضوعی که ما انتظار این را داریم محال است که این اتفاق نیفتد. شما مثلاً فرض کنید در یونان منشأ اسطوره تجسد که مسیح در واقع خود خداوند است که ظاهر شده میگویند. مثلاً در امپراتوری روم یک بدیهیاتی که همیشه امپراتور خود خداست و یا مثلاً مفهوم پسر خدا مفهومی که در آن منطقه کاملاً به طور سنتی بدیهی بوده و منشأ.
مثلاً به آن بدیهی آمدند یک همچنین اعتقاداتی میتواند تأثیر فرهنگ آن جامعه باشد برای مطالعه کردن فرهنگ جامعهای که آن مکتب در آن بُعدِ آمد و رُشد کردید یا بهش منتَقِل شده، و تأثیری که آن جغرافیا روی مکتب میگذارد قطعاً یک تأثیری است که صورت میگیرد؛ کم و زیادش را باید درسید. هر چقدر مکتب قدیمیتر باشد، بنابراین احتمال انحرافش به دلیل طول زمان و به دلیل اینکه هر چه که گذشته برگردیم، اسناد و مدارکِ کمتر ضبط شده، امکان تحریف بیشتر بوده. شما وقتی که به گذشته نگاه میکنیم، به هر حال، هر چه دورتر بودیم بیشتر میبینید که مکاتب سر چه حدی ترک تحصیلِ جغرافیای خودشان هم آنجا دهد.
بنابراین ما از قبل انتظاری نداشته باشیم که مثلاً، وقتی داریم تاریخِ مسیحیت را مطالعه میکنیم، عواملی از جغرافیای یهودی بعداً انتقال مسیحیت به آسیای صغیر و اروپا تأثیراتی روی انتقالات مسیحیت گذاشته باشد که پترن اینجا هست میشود. اینها را به خودیِ خود مطلب، یک سِری بخش آمدهای از نظرهای آکادمیک در موضوع تاریخ مسیحیت اختصاص دارد. به همین که چطور عقاید مسیحی تحت تأثیر جغرافیایی که در آن قرار گرفتند و گذشت تاریخ در آن شکلی هست این که مکاتب تحت تأثیر جغرافیا قرار میگیرند، یک جوری لوکاله تحت مکتبی با جغرافیای خودشان و تاریخ بکنید به چگونه تحصیل بود، ولی یک تأثیرهایی بگذارد که اصولاً در روند شکلگیری همهٔ مکاتب هست، مهم نیست که در کجای دنیا، در چه جغرافیایی یا در چه دورهٔ زمانی اصلاً شکل دهید. یعنی، این خودِ انتقال همانطور که گفتم انتقال یک مکتب از یک مجموعه آدمهای نُخبه، که حقایق سطح بالایی را دارند میفهمند و بیان میکنند تا رسیدن به سطح فکر عوام تبدیل شدن به یک نهاد اجتماعی؛ حالا، چه به صورت اپوزیسیون، چه به صورت نهاد حاکم، این خود به خود یک تأثیراتی روی شکل مکتب، نحوهٔ بیانش و محتوایش میگذارد. من دارم سعی میکنم که یک خرده وارد این بحثها بشم که اشتراک بیشتری دارد بین همهٔ مکاتب. من ترتیب مشخصی واقعاً ندارم که اینجوری. حالا، سعی میکنم از یک جای خوبی شروع بکنم ولی خیلی فکر نکردم که چیزهایی با هم قلب بگویند. اولین چیزی که فکر میکنم خیلی مهم است این است که وقتی مکتب ظاهر میشود، افرادی نخبه و نزدیک به آن آدمها در روی کسانی که اعتقاد پیدا میکنند. مؤمنین اولیه همیشه افرادی هستند که روحیهٔ خیلی مثبت و خوبی دارند؛ در واقع، افرادی هستند که به شدت تصدیقبالذاتِ خودشان هستند.
ادامهٔ روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
این مکتب برخلاف سنتهای موجود در جامعه دارد اصولاً چیزی را بر هم میکند. و سِمِ پیامبران هر جایی که ظهور میکنند، در واقع، اپوزیسیون هستند؛ اپوزیسیون بسیار ضعیف. بنابراین آدمهای خاص، خیلی بالغ، آدمهایی که در تحصیلِ عوامی که در تحصیل بالغ هستند، یک طرف قرار میگیرند؛ افرادی نخبهٔ خاصی دوروبرِ پیامبران یا رهبرهای مکاتب بزرگ جمع میشوند. وقتی این اتفاق میافتد که این مکتب، حالا، در طی یک تحولات تاریخی تبدیل به مکتب اکثریت میشود، اصولاً یک انتقالی از سمتِ تصدیقِ تفکر نوع بالغ به سمت تفکر نوع عوام این گرفتاریِ همهٔ مکتب است، که از یک حالت روشنفکرانه، از یک حالت معترض انقلابی تبدیل میشوند به یک جریانی که در آن آدمها حتی در سطح رهبری، شما میبینید از آدمهای انقلابی تبدیل میشوند به آدمهای محافظهکار.
حالا، مخصوصاً اگر حُدرت را به دست آورده باشند، اگر بیشتر، اگر در جهت حفظ نظم موجود دارند تلاش میکنند. بنابراین بهشان گفته میشود محافظهکار. در سیاست، آدم محافظهکار آدمی است که کلاً ایدههای انقلابی را تغییر موضوع میدهد؛ از وضعیتی که یک افراد بالغتر، تحصیلبالغِ خودشان را دارند، قُلهٔ مکتب را در مکتب جمع میشوند، تا وضعیتی که افرادی در پایینِ بدنه را تشکیل میدهند، حتی در رأس هم کمکم قرار میگیرند که کمتر تحصیلبالغ هستند و کلاً مرکزِ مکتب را در پایینترین تضلیلِ بَل، میکند.
در همهٔ مکاتب، در همهٔ دنیا، حتی در زمان حاضر این اتفاق میافتد؛ حتی برای نهضت روشنفکری متأخر مثل مارکسیسم هم اتفاق میافتد. تا یک جایی مارکسیستها آدمهای انقلابی آزادهای هستند، ولی از این به بعد، در روسیه، مثلاً، مکنتِ مارکسیستی تشکیل میشود و روزبهروز در آن آدمهای فاسدتر و آدمهای بیمخ و اُکری، در واقع، در لایههای بالای حزب از این بدنه افراد، افراد، افراد، افراد، افراد گیری میکنند از این وضعیت؛ در واقع، یک جوری به نظر میرسد ممکن نیست هر مکتبی که یک جوری نظرش عوامپذیرفته بشود، حالتهای عامیانه و عوامزدگی. در موقعِ در خودش ایجادی، همهٔ مکاتب از این مشکل دارند و رنگ میبازند. مثلاً، شما میبینید مکاتب عرفانی شاید به همین دلیل اصولاً اعتقادی به این که خیلی تبلیغ بکنند و عموم مردم را باعث بشوند که بهشان گرایش پیدا بکنند، ندارند؛ نخبهگرا باقی میمانند.
بنابراین باردهِ تحولات اجتماعی نمیشوند. این را یک جوری، در واقع، شیوهٔ سالم ماندن خودشان میدانند. نه تنها تبلیغ نمیکنند، حرفهاشان را هم طوری میزنند که به درد مردم خیلی مابهِ فهم نباشد. خیلی چیزها را ثبت نمیکنند، فقط حضوری، در واقع، بیان میکنند. اینکه معتقدند که هر کسی نباید اینها را ببیند، این نوع نگرش. خب.
طبعاً یک مکتب از این که به صورتِ این نهادِ اجتماعی ظاهر بشود، در واقع، جلوگیری میکند. از این اتفاق، آن آسیبِ این بلا سرِ مکتب نمیآید که دچار عوامزدگی بشود. ولی ادیان، مثلاً، به عنوان مثال، یا مکاتبِ دیگری مثل مارکسیسم، مثلِ، مثلاً، نقدِ روشنگری، اینها اصولاً تمایل به تبلیغ و عمومی شدن دارند. بنابراین واضح است که در روندِ تاریخیشان کمکم شما این شیوه، در واقع، میآید که از سطوحِ پایینِ اجتماع بارشان میشود و تغییراتِ مکتب میکند. شما میدانید خیلی چیزها... اینجا چند کلمه نداشتم، پنج شش تا مثال. حالا، فکر میکنم بگذاریم بگیرم مثلِ این صفحهٔ قبلی این مثالها را بگذارم اینجا. شاید برنامه داشتید، استفاده کرده برنامه. این یک ویژگیِ مهم در تاریخِ مکاتب است، که میروند به سمتِ یک جور عوامزدگی. عوام که باردهِ کار میشوند و آن همیت پیدا میکنند، خودبهخود جلوی...
همچنین پیدایی را نمیشود. در واقع، وقتی مکتب میخواهد قدرت را به دست بگیرد، از حالتِ اقلیت به اکثریت بسد، خودبهخود مجبور است که یک مقدار رعایتِ عوام را بکند. حرفهای خیلی سنگینی هستند، باید یک قدردر سطحِ پایین تلخیص بشوند. بنابراین یک مجموعهای از افکار وجود دارد که بعضیهاشان برای عوام قابل فهم نیست، کمرنگتر میشوند؛ بعضی از اروایک برای عوام شیرینتر و جالبتر و پررنگتر میشوند؛ و یک مجموعه اروایک، که گفتم ویدیو ندارم، کمکم زاییده میشوند. شما...
مثلاً، من نمیدانم، خیلی من بیش از این را اروایکزدگی مثلِ شما میخواهید تحویل بدهم این که اروایک... چگونه تحصیل میگذارند روی حرفها و گفتهها و رفتارها. من فکر میدانم هالیوود، در دوران مدرن، خیلی مطالعه کرده، مطالعهٔ جامعی در مورد اینکه عوام چه چیزی دوست دارند، و شما چه چیزی باید بگیرید و چه کارهایی باید بکنیم که عوام خوششان بیاید. اصلاً آنجا این را باید هالیوود یک سیستم خیلی پیشرفتهٔ مطالعهٔ همین موضوع، سرمایهگذاری میخواهند بکنند و سرمایهشان جواب بدهد مربوط به این. از نظر فرهنگی مربوط میشود که مردم از این چه پریزهای را بهشان نشان بدهیم خوششان میآید، برای این کلی آنجا مطالعات جدی وجود دارد، به طور غریزی یا به طور سیستماتیک دارد، علمی که یک بار من یادم است در یک مصاحبه که اگر اشتباه نکنم بین ژانلوک گدار و ویم وندرس، دو کارگردان بزرگ دنیا هستند که هر دوستانشان.
به هر حال، یک جوری کارهایشان جنبهٔ آوانگارد و روشنفکری دارد یا داشته، اینها در صحبتشان در مورد یکی، هر حرف، از اسپیلبرگ میشود گدار، اگر اشتباه نکنم گدار یک حرف جالبی میدهد، من تصویرم از اسپیلبرگ این است که تا دانهٔ آخر تعداد صندلی اینجوری نیست که همینطوری بیگدار به آب بزنند و از این سرمایهٔ بزرگی را بگذارد، فیلم را بگذارد، اینقدر تسلط دارد نسبت به خواست عمومی و رحم اینکه اینقدر باید برداریم. بیست تا فیلم پرفروش تاریخ نصفش فکر میکنم مال اسپیلبرگ است. فکر میکنم مال اسپیلبرگ است. دقیقاً یک موقعی نگاه کرده بودم چهارتا یا پنجتا فیلمهای دهتا فیلم اول مال اسپیلبرگ است. به هر حال، خودبهخود چونها وقتی که میخواهی یک مکتب، وقتی میخواهی پرفروش باشد آدمهای زیادی به خودش جلب کند، خودبهخود هالیوودی میشود، چیزهایی که مردم دوست دارند، میپسندند پررنگ میشود. استحالهٔ غریبی به وجود میدهد. شما به تحولات روضهخوانی در طول تاریخ بدانید اولی مجلسی، مثلاً، عزاداری بر امام حسین چگونه است و چه حرفهایی در آن میدهد. میشود کتابهای خود روضه و شهدا را نگاه کنید بعد یک در مثلاً چهل سال قبل نگاه کنید بعد الان نگاه کنید، الان با چهل سال قبل تفاوتهای عمدهای، مثلاً، موسیقی چهارضربی شده، شبیه به موسیقی راک تقریباً و خشونت در نوحهخواندن هست، مثل خوانندههای متال تقریباً اجرا. میکنند، ورودی از مردههای نهروی، و این نشان میدهد که جامعه اینجوری خوشش میآید.
یعنی، این افراد این کار را میکنند، میگیرند و بقیه هم ازشان تقلید میکنند، همانطوری که هالیوود هم با سعی و خطا همچنین چیزی میدهد.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
سرِ راه یک فیلمی که اصلاً اینشوی انتظار ندارد، یک بار سرمانی کچیستی کالیت شدی میگیرد، بعد بگیرد، ده تا فیلم هم بر اساس همان موضوع میسازند تا شیرهٔ آن موضوع کشیده شود تا جایی که میشود ازش استفاده کرد. به هر حال، اینکه شما وقتی که مکتبی به طور طبیعی میرود به سمت اینکه اکثریت پیدا بکند، تبلیغ، در واقع، بکند، خود به خود یک قسمتهایش تضییق میشود، یک قسمتهایش برجسته میشود. شما نمونهٔ خیلی واضح و خطرناک این تحصیلِ تبلیغ برای عوام و تحصیلِ عوام روی مکاتب را میبینید که تقریباً همهٔ ادیان و مکاتب دچار غلو میشوند در مورد شأنِ رهبرهای خودشان و در مورد وقایع تاریخی که اتفاق افتاده، و الی آخر. عوام به شدت اهل غلو کردن یک چیزی را.
مثلاً، یک قهرمانی را به طور دیگر در حد نهایت، مثلاً، رساندن، یک قرار قدرتمند داشته، دیگر قدرت افسانهای داشته، افسانه ساخته از حد نرمال و خلط شدن یک جوری، برهد چقدر بیشتر غلو بکند دیگر مردم بیشتر جزم میشوند، این بید خیلی روشن.
فکر کنید و بگویید نه، وحبه را شمای آدم محبوبی بود یا مثلاً، این آدم آنجوری هم که شما فکر میکنید ویژگیها را نداشت، ویژگیهای غلوآمیزی که بهش نسبت دارید نداشت، یک جوری فکر میکنید همهٔ احوال کم، که از اطراف پراتن میشود و در مورد ادیان که این غلو به طور وحشتناکی همه جا وجود دارد. و همه جا هم آسیبهای خیلی جدی به ادیان رسانده و میرساند و یک نکتهای که قبلاً بهش اشاره کردم الان هم باز میخواهم روش تأکید دو کنم این است که؛ در واقع، خطرناک بودنِ غلو این است که شما وقتی که در مکتبی یک مثلاً هستهٔ مرکزی معتدی دارد که همین چیز خوب و درست است بعد یک مخشای غلوآمیز معدودی هم که بهش اضافه میشود، متأسفانه اتفاقی که میافتد این است که آن قسمتهای غلوآمیز به دلیلی که تحصیلگذارتر ایمانِ خیلی از مردم، آنطور که مردم میروند، متمرکز میشود انگار روی آن چیزهای غلوآمیز. مثلِ پدیدهٔ روانی میماند که مثلاً، شما وقتی یک چیز را نگاه میکنید، به قسمتهای لبهها، مثلاً، بیشتر ترکیب میکنید. یک جوری آن قسمتهای اغراقشده نظرِ آدمها را جلب میکند و فکر کنم واقعاً یک حدیدهای به وجود میآید که دیگر راحت نمیشود این غلوها را کند. من یک مثال بزنم، یک مثالِ خیلی روشن در موضوعِ مسیحیتِ خودِ شما دارد؛ ببینید، همهٔ احساسات و عواطفِ مسیحیها الان متمرکز روی این است که چرا خداوند بشر را دوست دارد. چرا خداوند اینقدر مهربان است. مسیحیها احساسشان این است که خداوند حاضر شد که به صورتِ بشر ظاهر بشود و خودش را برای بخششِ گناهانِ بشر قربانی بکند، رنج بکشد. خداوند به صورتِ مسیح ظاهر شد و رنج کشید برای خاطرِ مردم. چقدر مردم را دوست دارد که حاضر شد این کار بکند. تمامِ حس و اشک، خداوندِ بشر، در مسیحیها متمرکز شد و این واقعی هست، یعنی، هر بار که میخواهند به عشقِ الهی فکر بکنند، که واقعاً مطمئن باشند که بشر را دوست دارد، خدا به این موضوع فکر میکنند. این است که سندِ اصلی برای عشقِ خداوند به بشر، که حاضر شد این همه فداکاریِ خداوند بکند و مثلاً، برای خاطرِ بشر مصلوب بشود. یک مثالی که عبارتِ زینبی مثلِ این است، مثلاً، شما فکر کنید که متوجه است چقدر حضر کردنِ این… به نظرِ من. خب، باز این اعتقاد غلوآمیز است و در اینجا ما مسلمانها کاملاً قدرتِ خداوند در این نقشهٔ گناهانِ بشر را… خودش به صورتِ انسان ظاهر نشد، ولی خب، مثلاً، اولیائش خودشان را به رنج و زحمت انداختند و همین کافی است برای این که رفعت و پرندیِ خداوند خیلی نصیبشان شود و دوست داشته. مثلاً، فکر کنید که یک مکتبِ دینی اینجوری تبریر بکند به این اعتقاد و بلوغآمیزی. درست است که مثلاً، به پیروانِ خودش بگوید که خداوند اینقدر شما را دوست دارد که هر شب که شما میخوابید، میآید بالای بالینِ شما، مینشیند، شما را نوازش میکند و موهای شما را مثلاً، فرض کن، نوازش میکند و شما را میبوسد و مثلاً، تا وقتی بیدار میشوید میرود. خب، این آدمها واقعاً، اگر به چنین چیزی ایمان بیاورند، هر شب از ذوق به خواب نمیروند. حتماً استعمال میکنند خودشان را خوشحال. میکنند، آماده میکنند با شعور و شعف، اصلاً زندگی خیلی شادمانهای پیدا میکنند.
اصلاً این اعتقاد که اگر من بخواهم خدا میآید، چه، آخر خدا منو دوست دارد، بعد بیایید بگویید که این سند و مدارکی که به دست آوردیم این اصلاً چنین چیزی نیست، دروغیه، اصلاً یک نفر ساخته، کل حال همه گرفته میشود دیگر. مردم میگویند پس خدا دیگر ما را آنقدر که در مسیحیت دوست دارد دوست ندارد. الان شما به مسیحیها هر چقدر بگویید که بابا خدا بشر را خیلی دوست دارد، اینکه حضرت مسیح و این همه پیغمبر و افراد مقرب به خودش اینقدر رنج و زحمت بکشند کافی است، دیگر لازم نیست حتماً خودش نصفاً به یک طریق ناقلونی به صورت انسان ظاهر بشود، شکنجه بشود تا معلوم بشود که ما را دوست دارد. ولی واقعاً اگر به مسیحی بگویید که این اعتقاد و غلو شما درست نیست، فکر میکنم خیلی ناراضی بشوند. شما آدمهایی که یک فرقهای وجود دارد، من نمیدانم گلات و یزیدیه، که معتقدند که حضرت علی خود خدا بوده، من اگر به این آدمها بگویم بابا حضرت علی خودش بوده، خیلی بالا بوده، ولی خود خدا نبوده، کلی حالشان گرفته میشود. اصل اعتقادشان آن چیز غلو است. یک چیز جالب است که توجه عوام را به خودش جلب میکند، دین هم بر اساس همین درست شده. بنابراین یک چیز جالب است، گردنش فوقالعاده سخت است. در واقع، مکتبها بعد از اینکه دچار غلو و مبالغه میشوند، واقعاً دچار بنبست میشوند، یعنی راحت. الان روضهخوانیها، شما اگر...
خب، مثلاً، تردید وجود دارد که حضرت رقیه کشته شده باشد در خرابهٔ شام. بعضی از مطالعات تاریخی مدعیاند اصلاً که رقیه زنده ماند، ازدواج کرده، به یک زندگی سادهای در خود تاریخ دارد، سالها و ماهها زندگی کرده. حالا اینکه آن شخصیت در تاریخ هم شخصیت ماجرای کربلا هست یا نه، خب، یک تردیدهایی ممکن است وجود داشته باشد. خب، حالا بیایید ثابت بکنید که حضرت رقیه در کربلا کشته نشده، این خیلی آدمها بیشترین جایی که مثلاً در روضهها گریه میکنند آن قسمتش که مربوط به رقیه هست و کلی ممکن است اصلاً جلسات روضه در نظرشان و خیلی حرفهای دیگر در مورد واقعیت کربلا میزنند که ساختگی و بدلی هم نزدیک است. مثلاً، فرض کنید چقدر واقعی است ماجرایی که عبور پدرش از آب بیاید بعد یک دست شود، و بعد یک دست دیگر بزنند، چقدر واقعی است؟ دارید چیزها را، اگر این قسمتهای غلوآمیز را بگذارید کنار، خود واقعۀ کربلا به اندازۀ کافی در یک آدم که چیز خالی بشنود و یوز امانیست لازم نیست، این جزئیات را بگیرد. همین که امام حسین اینجا با یاران شهید شده به اندازۀ کافی چیز هست، به اصل حماسۀ بزرگ هست، لازم نیست این جزئیات عجیب و غریب همراهش باشد، دارد تأثیر دار را میگیرد. ولی،
جمعبندی موقت مباحث نقد و سندیت
قبول بکنید که اینجا اکثریت مردم تأثیر خیلی از این جزئیات، اگر مثلاً یک دفعه از نظر، مثلاً میگویم، تاریخی ثابت بشود و حدیث عوالفرد آن اول نبردی که شروع شد، یک تیری آمد و خورد و حدیث عوالفرد کشته شد و کل این آدم و وزده برگارهای ما، اصلاً میگوییم وزده، نمیدانیم در حال. ببینید، این غلو و مبالغه کردن در مورد رهبران و وقایع تاریخی خیلی نازلیک، که شیوع دارد و واقعاً بومبستی است اصلاً شاهدید. ببینید، مثلاً فرض کنید در حوزۀ علمی قم شاید تعجب بکنید که تقریباً همه توافق دارند که این روضهها جعلی و فرعیاند. ولی گفتنی سخت است، یعنی ریسک دارد اگر شما بیایید یک روزی اعلام بکنید که آقا بخواهد از این به بعد این روضهها غلط هستند، این را نخوانید، این را بخوانید، یک روضهها ممکن است تعداد آدمهایی که در روضهها شرکت بکنند خیلی کم بشود و احساس میکنند که برای خود حوزههای مردمان داشت. حالا میآیند مردم را به پاس، مثلاً امان به هر طریقی بتوانید در مجالس اعزاداری، مثلاً بکشانید. در حال خوب است من میدانم که بعضی از چیزهایی که بافته میشود، این چیز است که معمولاً باعث میشود آدمها، اگر بفهمند بعضی چیزها غلوآمیز است و در سمت جهان بری هم باشند، احتیاط بکنند و خیلی مبارزه نکنند با این غلو، اگر خیلی خطرناک نیستند. در مورد مسیحیت من فکر میکنم. خب.
از یک حد به خطر بهشتناکی گذاشته، یعنی تبلیغ شدن مسیح به خدا که غلوآمیز است و به نظر میآید به تدریج این اعتقاد شکل گرفته، الان در موردش بعداً صحبت میکنیم، یعنی اصلاً حذف کردن عیسی خود در مسیحیت به نظر میآید تباینات خنگی نداشته باشد. یعنی، تبلیغ شده به رسمیت الان اینکه خداوند وجود دارد، توحید خداوند، پیامبران فرستاده، مسائل اخلاقی، همه چیز مسیحیت، ثابت میماند. فرقی نمیکند شما واقعاً اعتقاد داشته باشید که مسیح خود خدا بوده یا نه. ولی توجه عمومی مردم بیشتر به این رسمیتش است تا بقیهٔ رسمیتش، مثل همان که قولهای چیزهای مبالغهآمیز توجه مردم را بیشتر جلب میکند و حضورشان به ارهاق قاعد نیست، یک چیزی شبیه به قولاً دگماتیسم است. تمام مکاتب فکری در ابتدا یک جوری در حال...
مثلاً، فرض کنید مکاتب روشنفکری، خود روشنگری، مارکسیسم. این هم وقتی که آدمهای اولی این چیزها را بیان میکنند، آنقدر در آنها غلوی دیدید ندارد دگمایی که به راحتی بشود اینها را به زبان آبد و مقام اصول بیان کرد. مکاتب عرفانی ادیان
بیشتری معنویتی درشان وجود دارد تا یک مجموعه اصول ثابقی که شما میتوانید بگیرید یک دو سته الی آخرش، و هر کسی که این اصول را به این شکلی که بیان میشود قبول نکند، مرتب آنهایی که قبول میکنند آدمهای خوب هستند. واقعاً به نظر میآید، نه در ادیان نه در مکاتب، یکی در شروع کار این مرزنگها وجود ندارد. بلی، مواجه شدن با جمعیت و عوام خود به خود مکاتب سوق میدهد به سمت این که یک خرده خودشان را شستورفته بکنند، اصولشان را مدون بکنند، مخصوصاً وقتی در مقابل مکاتب رقیب قرار میگیرند. باید تباینات خودشان را یک جور تباینتی اصولی بیان بکنند و کمکم آن معنویت و فضای فکری اولیه که ممکن است خیلی چیز جالبی باشد کاهش پیدا میکند به یک مجموعه اصول خشکی که خیلی هم ممکن است بیانکننده و آورندهٔ فضیلت اولیهٔ تفکر نباشد.
مثلاً، فرض کنید مارکسیسم. کم دیالکتیک به عنوان فلسفهٔ مارکسیسم که از آنها وجود نداشت، چیزیتر تا عنوان فلسفهٔ مارکسیسم یا مثلاً ماتریالیسم دیالکتیک بعداً کمکم به وجود آمد و کمکم چهار تا اصف پیدا کرد و این چهار تا اصف دیگر قابل کم و زیاد کردن هم نبود و اگر اوزه هزمی شدید باید این چهار تا اصف از نظر هم... دیگر ما اصولی که داریم شما با این چهار پرست و قطعاً بهش معتقد میشوید و معتقد میشوید که این را معتقد اصول جامع و شمول هستند در این... کاریتوری فرد درستن، که در ترام تحلیلها میشود. این را استفاده کنید در حال یک پدیدهای که مکاتب مواجه با جمعیتهای عوام، در واقع، باشند مواجه هستند اینی که خود به خود مجبور میشوند برن سراغ اصول مدونه دل و طبعاً، چون نمیشود برای عوام همه چیز را همترین دقیق فوزی داد، کمکم دگماتیسم به این معنا ظهور میکند، که شما دیگر الاش دلائل کافی براش داری، چون نداری باید اینها را بپرسی فرس سؤال و جواب کردن در مورد آن درما یک جوری گناه تلقی میشود و نشانهٔ این است که یا آدمی که در یک دل میشک میکند، حتماً گناه کرده یا.
مثلاً، چیتان سراغش میده در مکاتب دینی و در مثلاً مارکسیسم آن ریشههای، مثلاً، طبقهای که در آنیزه میگویی میکرده که طبقهٔ کارگر نبوده باعث شده که نتواند این اصول را درک بکند. آنها اینجوری میگفتند خصلتهای طبقاتیای که باعث میشود که این اصول را درک نکنند، درستش را نبینند، یک چیزی شبیه گناه عملی و اولیناسته، یعنی خودش هم ممکن است در آن گناهی نکرده باشد ولی صرف این که در دنیا آمده، و افکارش افکار مانه هردی هست دارد. مثلاً، در اصول دیالکتیک شکل میکند و این که کمکم شما میبینید که کتابها تقریباً مقدس میشوند حتی در مکاتب غیر دینی، نوشتههایی که دیگر نمیشود خیلی راحت در آن سؤال کرد و شک کرد. شما نمیتوانید مارکسیست باشید به معنای روسیاش و بعد در صحت مثلاً گفتههای مارکسیسم کتاب کاپیتال شک داشته باشید، بگویید بخشیاش درست و بخشیاش خرده. آدمهایی که میگفتند بخشیاش درست و بخشیاش خرده، لحظه رویزیونیست میگرفتند، این آدمهای تجدیدنظرطلب و ترک میشدند، اگر اعدام نمیشدند حداقل از جامعه.
مثلاً، حزبی و مارکسی ترک میشدند ولی حالا، شما دنبال من بیایید کلاً به نظر میدهد حرفام درست است، بگویید که همهٔ حرفام درست است، قطعاً هم درست است، هیچ شکی هم در این چیزها نیست و این آدمهایی هم که با من مخالفت میکنند، آدمهای بدی هستند. شما این که نفرت با من دارید میآیید. در یک آدم خوبی هستند. من بگذارید تمام بکنم جلسه را، خیلی از این چیزها مانده این جلسه، دیگر هم اعدامش میدهم. فکر میکنم ارزشی که دارد در یک کلاس درست را اعدامه. بدهیم به دلیل، این که مقدمهٔ خوبی که بعدم واردِ بحثِ تاریخی بشویم.
که مسیحیت و شکلِ اکلِریکِ مسیحی باشد اگر الان کسی خواهی دارد صد درصد. اصلِ شخصیِ آن درخواهیِ مکاتبِ دینی نه ولی یک متفکرِ دینی نه، که دینی سریش درست است یک سریش خلاده قرآن همش درست است، ولی رفتی من دارم در مورد قرآن صحبت میکنم نمیتوانم مطمئن باشم همهٔ حرفهایی، که دارم میکنم درست است نمونهٔ خیلی واضحش فقهه. خب، احکامی ترسا پرانبار تعلیم دارد. شده اصلاً ما معتقدیم که امامها در بیفر داشتن که این احکام را تعلیمش را ادامه دارند، الان راحت نمیشود گفته و واقعیت این است که ما یک فقه مدرنی داریم که به طور قطع از خود فقها بپرسید در صحت و سقم یک احکام شک و تردید میبینید داریم به طور قطع نمیشود.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۲) / روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها (۳)
گفتیم خودِ فلان درست است به نظر میآید این خود دارست به نظر میآید، این حلاله به نظر میآید این حرامه همه جا شک و شبهه وجود دارد، و از این جا خیلی زیاد، ولی نمیتوانید چون این رساله بنویسید در این مقدمهها میبینید که. خب، خیلی روشنفکرانی برخورد کنید من این چیزها را میشناسم میگویند که ببینید این حرف را میزنند معمولاً، میگویند هم تا، اگر غلط باشد. شما راجع بهش بگویید و میگویند که آن اشتباهش، مثلاً، به گردن کسی که خود را بگذارد این دیگر خیلی باز روشنفکرانی هست، معمولاً اینجا جالب است که در ادیان گفت حتی همین روشنفکریشان هم ممکن است حتی زندگیشان با مشکل مواجه بشود این در همهٔ ادیان و مکاتب و احزاب و اینها هست.
این.
ادامهٔ بحث و جمعبندی موقت
چیزهایی خطای قرمزی بگویید میآید که شما به نظر میآید، اگر بخواهید در شمول چالش کنید کل آن سیستم به هم میریزد، که تفکر به هم نمیریزد این چیز دیگریای که دارد به هم میریزد آن نهادی، که دارد به هم نهادی که آن تفکر بیان میکند. در واقع، دارد زیر سؤال میرود نهاد همیشه اینجوری هست من، مثلاً، به عنوان یک آدمی که تفکر دینی دارم معتقدم که آره قرآن صد درصد درست است احکامی هم، که پیغمبر و امامها تعلیم دارند صد درصد درست کنیم، ولی نه اینکه همهٔ چیزهایی که الان. ما داریم میگوییم صد درصد منطبق با همان چیزی که آنجا هست، اطلاعاً مشکلاتی بودید داریم و نمیشود این را راحت بود، چون برید بالای منبر منافقان یک روحانی بره بالای منبر احکام را که میگوید، شاید املا نباشد شاید املا نباشد مطمئناً مردم پای منبر این آی میگویند.
اصلاً یکی بلد نیست، چیزی نمیداند، الکی دارد حرف میزند. پس قاطعانه بگویید که این است. علم خودتان را مردم دنبال کسی میافتند که قاطع حرف بزند، اگر شاید؛ واقعیت این است که حرف قاطعانه این است. میشود زن کلاً، برمورد، مثلاً، احکام.
و هر چیزی همیشه به هر حال، آدمی که از چیزی استفاده میکند از بالغ خودش استفاده میکند همیشه، به هر حال، احتمال خطا میدهد که افکار خودش و اعمال خودش، برداشتهایی که از دین دارد، مربوطی ندارد که مراکز دینی باشند یا غیر دینی. برداشتهای من و امانی آدم قطعاً میتوانند اشتباه باشند، و بیان اینجوری مردم نتیجهاش قطعاً این است که مردم از پیروی کردن. یعنی، که آدمی که شک و تردید در اغیاب خودش دارد قطعاً دنبالش را نمیداند. نرمه از واژهٔ قطعاً استفاده کردن. که شما شکر نمیدانید من این را نگفت گفتم کم کم گفتم اتفاقاً اول من گفتم اول حلقه، افرادی که تشکیل میشود دورهٔ رهبری معمولاً آدمهای نسل دوم صفرم که میآیند، دیگر دارند به یک چیزی ایمان پیدا میکنند که ایمان اکثریتی است.
بنابراین میتوانند آدمهای نخواهی نباشند میتوانند آدمهای خیلی مثلاً، قدرتره باشند، مثلاً، مثال نیمی نزده اینکه امام مارکسیسم وقتی انقلاب شوروی پیروز شد حزب به قدرت رسید آدمهای عوام قدرتطلب، و جاهطلب. مثلاً، از اطلاقی که خیلی ایراد دارند اتفاقاً.
بیشتر در حزب راه پیدا کردند و آن آدمهایی که آدمهای اصلی بودند، کم کم به عنوان مرتد و رویزیونیست ترک شدند. بنایی که آدمی، که واقعاً تفکر دارد و بالغه؛ وقتی حزب کار اشتباه میکند میگوید جقش وایمیایستد و. خب، طبعاً، ترک میشود. ما آدمهایی که حرف بوشگونتر هم یا طبیعتشان اینجا جالب است. یا چون میخواهند به قدرت برسند ادای حرف بوشگردن را در میآورند اینها کم کم میآیند. این شما همینطور، مثلاً، انقلاب شوروی را که نگاه کنید نسل اول دوم سه و میآیید یک روز به روز میبینید که آدمهای عوامتری. در واقع، یک جوری انگار دارند اصلاً سیاست جهان، که این عوام بودند رهبرانش، به بیباری در دموکراسیها داریم. شما از شصت سال پیش، بیار پنجاه سال قبل تا الان را ببینید، که روند آدمهایی که ریاست جمهوریِ چهار پنج کشور بزرگ دنیا را در این اواخرِ پنجاه سال تعلق بکنید.
ببینید، در گوشه چه جور آدمی است یا مثلاً، رئیس جمهور عجیب و غریب فرانسه یا رئیس جمهور ایتالیا که تازه مو کاشته، برای خودش دارد میدانم با مامانش میرود در مجالس، شرکتی میکند؛ خب، برنامه به نظر میگویی که چیز دیگر، همین کلاً جبههٔ سیاسی دنیا به این سمت رفته که جالب است. که آدمهای خودبافته اصلاً نمیتوانند بارِ این اعصاب بشوند، اینها باید در حال کسانی، که به حزبی میروند و به قلعهٔ حزبی میرسند و انتخاب میشوند، همهٔ احزاب دنیا همین روند را؛ در واقع، تهی کرد به سمت کسانی که راحتتر حرف میزنند.
دارند که حرف کنند بنابراین فکر نمیکنند که خیلی حرف کنند، بلکه این است که خودشان کلیشه کنند ببینیم.