در این جلسه بحث انتقادی درباره مسیحیت آغاز میشود و الگوی اخلاقی مسیح بهعنوان نقطه قوت مطرح است. سندیت تاریخی انجیلها، پیدایش مسیحیت در انطاکیه و یهودی بودن مسیح مرور میشود. الوهیت، تجسد، تثلیث و انسانمحوری نیز بررسی میگردد.
آغاز بحث انتقادی درباره مسیحیت
از این جلسه یک مقدار به اصطلاح حالت قرار شد که دیگر آن روایت اسقفی را بگذاریم کنار در مورد این مسائلی که مطرح شد یک مقدار به اصطلاح با حالت انتقادی صحبت کنیم.
انتقادی معنایش این نیست که فقط بدیها را بگوییم. یعنی شما وقتی که مکتبی را میخواید، مکتب فکری را نقد بکنید، خب طبعاً در نقدتون میخواهید ارزشگذاری بکنید. مثلاً بعضی از حرفها درستن، بعضیها غلطن، بعضیها خیلی جالبن، خوبن.
به هر حال یعنی ممکن است نقاط قوت را روش من بخواهم تأکید بکنم و در عین حال از نقاط ضعف صحبت بکنم. و اینطوری نیست که برای انتقاد کردن نقادی کردن معنایش این نیست که فقط بیایم بگوییم که عقاید غلط کدومها بوده.
من اتفاقاً بدهم نمیآید که در قبل از اینکه وارد حرفهایی بشوم که خب ممکن است بیشتر جنبه منفی داشته باشه به بعضی از نقاط مثبت اشاره بکنم.
بعد سعی میکنم در طول جلسات هم این کار را ادامه بدهم. حالا فعلاً شروع میکنم با اینکه به یک بخش مثبتی از مفاهیمی که تو مسیحیت در واقع مطرح است و نوع نگاه مسیحی به مسائل در واقع با یک چنین حرفهایی شروع میکنم.
نقطه قوت: الگوی اخلاقی مسیح
من فکر میکنم نقطه قوت خیلی خیلی مهم مسیحیت این وابستگی شدید مسیحیت به شخصیت حضرت مسیحه که به معنای واقعی کلمه نقطه قوت یعنی آن الگوی رفتاری که در مسیحیت وجود دارد تصویری که از مسیح ساخته شده به معنای مطلق کلمه تصویر خیلی خیلی جذابی و اگر به هر حال بخواهیم از نظر اخلاقی یک برآوردی داشته باشیم، من فکر میکنم مسیحیت نمره خیلی خوبی میگیرد برای خاطر اینکه یک الگوی اخلاقی فوقالعاده باارزش را در واقع مطرح کرده.
شما مشابه شخصیت مسیح را حالا تقریباً تو هیچ مکتبی نمیبینید. نوع کمالی که برای کمال اخلاقی که توسط مسیح در واقع یک جوری ترسیم میشود برای انسان، آن حالت به اصطلاح رحمت و مهربانی و دعوتی که مسیح به عشق به خداوند و عشق به همنوع میکنه، آن حالتی که در کتاب مقدس به هر حال توصیف میشود که مسیح نسبت به احکام به معنای احکام توجه داره، نه به ظواهر.
اینها در مجموع، من نمیخواهم وارد جزئیات بشوم ولی آن حس تقدس و آسمانی بودنی که نسبت به مسیح وجود دارد به هر حال باعث تعالی اخلاقی میشود و شده. من فکر میکنم مسیحیت در طول تاریخ محصولات اینجوری داشته.
انسانهایی که با همین ایمان آوردن و زندگی کردن با این شمایل مسیح، با این تصور خاصی که از مسیح در کتاب مقدس و در آثار مسیحی دیگر هست، به کمال رسیدن از نظر اخلاقی، به یک حالت تزکیهای دست پیدا کردن.
بنابراین حالا من چون بیشتر طبعاً حرفهام جنبه انتقادی را معنای این پیدا میکند که نقاط ضعف را میگم، میل دارم که گاهبهگاهی یک حرفهایی در این مایهها بزنم که فراموش نشود که به هر حال مکتب مسیحیت و اعتقادات مسیحی همهشان اعتقادات ضعیفی نیستند. حداقل از نظر اخلاقی فکر میکنم خیلی مهم است.
شما در هر مکتبی، هر مکتبی که یک جوری حالت حالا دینه یا به هر حال به نوعی جهانشموله، شامل یک سری ایدئولوژیهایی میشه، مثلاً الگوهای اخلاقی و رفتاری میخواهد ارائه بده، یک نکته خیلی مهم این است که به طور تلویحی یا به طور صریح به هر حال در این مکتب، در هر مکتبی یک الگوی کمال به وجود میآید.
شما حتی مارکسیستها هم به هر حال انسان کامل را شاید مثلاً مبحثی تحت عنوان انسان کامل ندارن، ولی در مکتب مارکسیسم یک جور مثلاً الگوی انقلابی بودن، انسان انقلابی، کسی که برای عدالت میجنگه وجود دارد و طبعاً آدمهایی که در مثلاً نهضتهای مارکسیستی هستند به نوعی از یک الگوی اخلاقی انگار دارند پیروی میکنند ولو اینکه این الگوی اخلاقی خیلی رسمی ارائه نشده باشه.
در مسیحیت به هر حال یک الگوی اخلاقی فوقالعاده جذاب وجود دارد. من فکر میکنم این نقطه قوت مهمی برای مسیحیته. شما در اسلام اینطوری نیست که الگوی اخلاقی وجود نداشته باشه ولی تاکید مسلمانها مثلاً فرض کنید را شخصیت پیغمبر به عنوان الگوی اخلاقی خیلی خیلی کمتر از تاکید مسیحیها روی شخصیت و منش خود حضرت مسیح.
یعنی پیغمبر ما بنا به نوع نگاهی که ما به دین داریم آن مرکزیتی که مسیح در مسیحیت دارد را ندارد. یعنی ما مثلاً فرض کن به هر حال همارز یا حتی شاید بالاتر از ارجاعی که به خود پیغمبر میدین به قرآن ارجاع میدین.
یعنی یک متن از نظر ما متن مقدسه چیزهایی که در آن هست الگوهایی که آن تو ارائه شده به نوعی الگوهای مقدس هستند. در واقع ما تو اسلام در کنار پیغمبر حالا شیعیان و مثلاً یا مکاتب فکری و فرقههای مختلف را بگذارید کنار که ممکن است الگوهای خاص خودشان را داشته باشند مثلاً شیعیان به امامها یک چیزی در حد الگو به عنوان الگو نگاه میکنند.
ولی حالا این مسائل فرقهای را بگذاریم کنار غیر از پیغمبر شما با توجه به اهمیتی که اسلام به قرآن میدهد در خود قرآن پیامبران دیگهای هم هستند که یک جور همارز با پیغمبر شمرده میشوند و شاید حتی اگر قرآن را مطالعه بکنید لااقل در نگاه اول آن الگوی اخلاقی بودن را بیشتر در پیغمبرهای دیگر میبینید تا در پیغمبر اسلام. دقت میکنید؟
یعنی قرآن مثلاً داستانهای قرآن که تحت تأثیر قرار میدهد آدم را وقتی آدم میخونه مثلاً ابراهیم بیشتر شخصیتش شاید تو قرآن پررنگه به عنوان یک الگو یا خود حضرت مسیح یا مثلاً فرض کنید سایر پیامبران و کمتر شما میبینید که قرآن تاکید این شکلی داشته باشه روی پیغمبر به عنوان یک الگوی منسجم اخلاقی و رفتاری ولو اینکه رسماً به عنوان الگو معرفی میشود.
ولی شما نمیبینید داستانهایی در مورد پیغمبر در قرآن ثبت شده باشه که جنبه مثلاً تعالی پیغمبر را بخواهد برسونه از نظر اخلاقی. خیلی وقتا تو قرآن میبینید که دیالوگی بین خداوند و پیغمبر هست که حالت مؤاخذه دارد. دقت میکنید؟ واقعاً این شکلی نیست که در قرآن شما بگویید که از پیغمبر ما یک الگوی جداگانه اخلاقی که مثلاً برتر از سایر پیامبران هست ساخته شده.
به هر حال ستایش از پیغمبر در قرآن وجود داره، داستانهایی وجود داره، اشاره به ماجراهای تاریخی وجود دارد که شما پیغمبر را به معنای واقعی کلمه میشناسید ولی در عین حال به یک معنایی شاید شخصیت ابراهیم، شخصیت یوسف، شخصیت مثلاً فرض کنید عیسی در قرآن یک حالت خاصی دارد که آدم شاید حداقل در نگاه اول بیشتر جذب آنها میشود در مقابل خود پیغمبر.
پیغمبر به عنوان الگو تو قرآن تو داستانها چندان شخصیت برجستهای نیست ولی این اصلاً اولاً هم هر دو بار که این حرف را زدم گفتم در نگاه اول برای خاطر اینکه فکر میکنم با دقت کردن شما میتوانید در واقع درک بکنید که شخصیت پیغمبر به نوعی دارد ارائه میشود.
منتها خود با ظرافت و با یک وضعیت خاصی شاید به دلیل اینکه همیشه در سایر ادیان این خطر غلو آمیز شدن اعتقادات نسبت به پیامبران وجود داشته و شاید مثلاً یک جوری انگار یک احتیاطی وجود دارد که در مورد پیغمبر همهاش ستایشها حالت تلویحی و یک مقدار به اصطلاح ظریفتر پیدا کرده.
به هر حال مسیحیت این حسن را داره، این قدرت خاص را دارد که یک الگوی بینهایت مثلاً قدرتمند از نظر اخلاقی ارائه میدهد که فکر میکنم هر کسی که با متون مسیحی آشنا بشه، با کتاب مقدس آشنا بشود تحت تأثیر این شخصیت برجسته و مقدس مسیح قرار میگیرد و خب این به هر حال یک نکته مثبتیه.
فکر میکنم مسیحی بودن شاید بیشتر از هر چیزی عاشق مسیح بودن و عاشق همین الگوی ارائه شده در کتاب مقدس بودنه. بنابراین خب میشود گفت که اینجا یک نکته مثبت خیلی خوب وجود دارد.
من همینطور به تدریج به یک نکات مثبتی اشاره میکنم. حالا به یک نکته دیگر هم میخواهم در همین ابتدا اشاره بکنم که در واقع من احساسم این است که مسلمانها در توجه به داستان آفرینش که در قرآن هم نقل شده کوتاهی کردن.
و مسیحیها این نکته مثبت را دارند که عقایدشون را بر اساس این داستان حالا چه تمثیلی چه واقعی بنا میکنند. یعنی من فکر میکنم مسلمانها در طول تاریخ که عقاید خودشان را در واقع انسجام میدادن مثلاً کلام اسلامی به وجود میآمد آن مقداری که باید به این داستان توجه نکردن.
این شاید خیلی نکته فرعی باشه ولی من احساسم این است که کلام اسلامی از یک قرنهایی به بعد بیشتر تحت تأثیر نوع بحثهای فلسفی که مثلاً از آکادمی یونان آمده بود قرار گرفت. شما تیپ بحثهای کلام اسلامی را نگاه کنید خیلیهاشون اصلاً چندان ریشه قرآنی و اسلامی به معنای واقعی کلمه آدم احساس میکند ندارد. هرچند همیشه متکلمینی بودن، مفسرینی بودن که قرآن را ملاک قرار میدادن.
ولی به هر حال من فکر میکنم آن مقداری که تو مسیحیت توجه به این داستان وجود دارد و ازش نتیجهگیری میشود در کلام اسلامی و الهیات اسلامی آن مقدار توجه نشده و من چون خودم فکر میکنم این داستان داستان بسیار قابل توجهیه و خیلی نتایج جالبی میشود گرفت در زمینههای کلام و الهیات احساسم این است که این یک نکته برتری برای مسیحیت است که این داستان را در واقع ملاک حرفهای خودشان قرار دادن.
هرچند که حالا بعداً یک خورده جلوتر برویم من سعی میکنم روشن بکنم که نوع استفادهای که از داستان میکنند در واقع بیشتر نتیجه سوءتفاهمه و مثل اینکه داستان را خوب نفهمیده باشند. ولی به هر حال این هم فراموش نکنیم که همان حالا خوب فهمیدن خوب نفهمیدن مسلمانها اصولاً آن مقداری که باید به این داستان توجه نکردن.
با اینکه در قرآن به کرات به این داستان اشاره میشود. حتی به یک معنایی میشود گفت قرآن انگار با این داستان دارد شروع میشود.
یعنی شما حالا سوره هم که فاتحه الکتابه سوره بقره را که باز میکنید میخوانید بعد از یک مقدماتی همان در ابتدای سوره این داستان را میخوانید و فکر میکنم که در فهم تمام قرآن و همان سوره به هر حال درک درست پیدا کردن از این داستان مهم است.
این داستان من قبلاً چون در موردش صحبت کردم به خودم اجازه میدهم که یک اشارههایی به حرفهایی که قبلاً زدم بکنم. هرچند حالا سر وقت استفاده کردن از این داستان که رسید من مختصراً یک خورده تکرار میکنم که چه چیزهایی در مورد این داستان قبلاً گفتم.
منتها خب خیلی مختصر. فکر میکنم در قرآن صراحتی وجود دارد که مسئله شر در این داستان جواب داده میشود. و ما در کلام اسلامی و فلسفه اسلامی مسئله شر را داریم. ولی من ندیدم کسی به این داستان ارجاعی داده باشه. یعنی همیشه مسئله شر در همان فضای فلسفی در مورد اینکه تعریف شر چیه؟ آیا شر وجود داره؟ وجود نداره؟
ولی به هر حال من فکر میکنم که با صراحت در قرآن این داستان نه اینکه فقط در جواب مسئله شر آمده باشه ولی یکی از نکاتی که در واقع تو این داستان قرار است روشن بشود این است که چرا تو کره زمین این ناملایمات وجود دارد. حالا کلمه شر را به کار نبریم برای خاطر اینکه واقعاً مسئله شاید وجود شر نباشد.
قواعد کلی نقد مکاتب
خب حالا من شروع بحث را برای اینکه از آن بحثهای داغی که در حمایت از مسیحیت کردیم یک رفع وارده انتقاد نشیم با ملایمت یک چیزهایی در جهت مثبت گفتم حالا میریم سراغ بحثهای خودمان.
خب بگذارید اول سعی کنیم من حالا نمیخواهم ادعا بکنم که خیلی به اصطلاح قواعد کلی جامع و مانعی را میخواهم بیان بکنم ولی سعی کنیم حالا قبل از اینکه کارمون را شروع بکنیم ببینیم به طور کلی وقتی که یک مکتبی را میخواهیم با حالت انتقادی بهش نگاه کنیم نقادی بکنیم فرق نمیکند مسیحیت باشه اسلام باشه یا مارکسیسم باشه اصلاً دین باشه یا غیر دین باشه چه چیز چه در واقع قاعدههای کلی وجود دارد که باید در واقع بهشان توجه بکنیم.
ببین یک یک نکته که خیلی مهم است فکر میکنم یک قاعده خیلی مهم این است که شما وقتی که با یک مجموعهای از عقاید مواجه میشوید مثلاً فرض کنید با عقاید اسلامی یا با عقاید مارکسیستی فرق نمیکند یک مکتب فکری به شما ارائه میشود.
یک کتابی میخوانید مثلاً فرض کنید در مورد مارکسیسم و کتاب ادعا دارد که دارد یک مکتب فکری را که توسط مارکس ارائه شده را بیان میکند.
یک سؤال به طور طبیعی سؤال اول این است که آیا این ارائه ارائه درستیه؟ بپرسید. یعنی من میتوانم در مورد یک عالمی که ادعا میکند دارد در مورد مارکسیسم صحبت میکنه، این سوال را ازش بپرسم و این را در واقع مورد نقد قرار بدهم که چقدر حرفهایی که دارد میزند با حرفهایی که واقعاً مارکس میزد منطبق.
همین عین همین کار را در مورد مسیحیت یا در مورد اسلام هم میتوانم بکنم. الان یک مجموعه عقایدی وجود دارد تحت عنوان عقاید اسلامی. من حق دارم بپرسم آیا واقعاً این عقاید اسلامی هستند یا نه؟ به هر حال هر مکتبی، من همیشه این را چند بار فکر میکنم تا حالا به این موضوع اشاره کردم.
ما یک مکتبی به آن تحت عنوان مارکسیسم داریم که یک قرن در قرن نوزدهم در واقع این مکتب به وجود آمده. در فضای روشنفکری که همه آدمهایی هم که در واقع به این مکتب به نوعی وابسته بودن، باسواد بودن. هم از نظر تاریخیش این نزدیکی به ما هست، هم فضایی که در آن به وجود اومده، فضای روشنفکری اروپا در دوران مدرن به وجود آمده.
اگر یک نفر آشنا باشه با این مکتب و مثلاً با این دیدگاههای جدیدی که الان مخصوصاً در ۱۵ سال اخیر رواج پیدا کرده، در واقع نقادیهای دقیقی نسبت به ادعاهایی که در مورد مارکسیسم میشد الان کمکم به وجود اومده، من فکر میکنم شگفتآوره که چطور یک چنین مکتبی ظرف مدت یک قرن و نیم این مقدار تحریک شده.
یعنی آن چیزی که مثلاً و فرض کنید در شوروی به عنوان مارکسیست ارائه میشد چقدر فاصله گرفته با اون عقاید اولیهای که مارکس خودش بیان کرده. جالبه این من قبلاً باز فکر کنم به این جمله مارکس هم توی جلسه اشاره کردم چون فکر میکنم هم جمله جالبیه هم نشانه هوشمندیشه و هم یه سند تاریخیه که این تحریفها حتی در زمان حیات مارکس انگار شروع شده بوده.
مارکس یه جمله معروفی داره که میگه که من مارکسیست نیستم. یعنی چیزی تحت عنوان مارکسیسم و مارکسیست بودن داشت ایجاد میشد که مارکس از همون زمان حیات خودش تشخیص میداد که انگار نسبت به چیزی که داره میگه یه فاصلههایی داره. خب چه برسه به اینکه حالا مثلاً فرض کنید ما در مورد یه دین داریم صحبت میکنیم دینی که ۲۰۰۰ سال قبل یا ۱۴۰۰ سال قبل به وجود اومده.
من فکر میکنم طبیعیه که فکر بکنیم که ارائهای که از این ادیان در واقع میشه احتمال زیادی مشکلات داره. و چیکار میتونیم بکنیم؟ یعنی به هر حال این سوال یه سوال خیلی مشروعیه
وقتی یه نفر میآد اینجا ادعا میکنه که مثلاً داره درباره مسیحیت صحبت میکنه، مسیحیت رو داره ارائه میکنه پس یه سوال معقول و منطقی همیشه در مقابل هر ارائهای این شکلی اینه که چقدر سندیت داره این حرفهایی که داریم میزنیم اینجا.
من میخوام مثلاً یه یه سوالی که باید جواب بدین اینه که آیا حرفهایی که من ظرف مثلاً چهار جلسه اینجا ارائه کردم اینا واقعاً میشه اسم مسیحیت روش گذاشت؟ به اندازه کافی اسناد و مدارکی وجود داره که مسیحیت در ابتدا این شکلی بوده یا نه مثلاً این شکلیه که بعداً به خودش گرفته.
ببینید یه یه یه بحث انتقادی من میخوام این دو تا نوع بحث کردن رو از همدیگه جدا بکنم. یه بحث اینه که من میآم یه حرفهایی رو ارائه میدم تحت عنوان مسیحیت. یه حرفی که این حرفهایی که زدم درستن یا غلطن. یکی اینه که آیا اینا همون چیزهایی هستند که باید اسم مسیحیت به خودش بگیره یا نه. این مثل دعوا سر اسمه.
چیزی که روسها ارائه میکردن یه مجموعه عقایدی بود حالا بهش میگفتن اول عنوان مارکسیسم-لنینیسم رو بهش دادن بعد دیگه حالا یه چیزهایی اومد تحت عنوان استالینیسم اینا حالا به هر حال فکر میکردن که چیزی که دارن میگن به نوعی یه جور یه جور مارکسیسم. من میتونم مستقیماً بحث بکنم که حرفهاتون غلطه بدون اینکه هیچ مطالعه تاریخی بکنم که آیا مارکس این حرفها رو میزده یا نمیزده.
خب این یه بحث کاملاً جداست دیگه من حالا ولی به هر حال اون یکی بحث هم بحث مهمیه مخصوصاً در مورد ادیان. آیا واقعاً این حرفهایی که داره گفته میشه ممکنه حرفهایی که تحت عنوان مسیحیت داریم حرفهای درستیه ولی یه نفر بیاد بگه که اینا حرفهای مسیحیت در قرن اول نیست.
اینا مثلاً در قرن سوم کمکم اصلاح کردن یه حرفهایی رو و به اینجا رسید. ها؟ مثل اینکه تکامل یا تحریک شده به معنای منفیش. یعنی اول یه حرفهای خوبی میزدن بعداً به اینجا رسید که این حرفها مثلاً اشتباهست.
دقت میکنید؟ به هر حال این دو تا موضوع رو از همدیگه تفکیک بکنیم که یکیش در واقع بحث کردن درباره محتوای حرفهای ارائه شدهست به طور مستقیم، یکی هم در مورد سندیتشونه اینکه چقدر در واقع حرفهای ارائه شده جامع و مانع هستند. ممکنه بعضی از حرفهایی که تو این مسیحیت بوده حذف شده یا یه چیزهایی بهش اضافه شده، تغییر شکل پیدا کرده. به هر حال باید این حرفها رو در مورد این در مورد هر مکتبی که داریم به اصطلاح نقادی میکنیم در نظر بگیریم.
و فکر میکنم طبیعیترین چیز اینه که معمولاً انتظار داشته باشیم که یه مکتبی که سالهای سال از ظهورش گذشته دچار یه تحریفاتی شده باشه، یه مقدار از چیزی که در مبدأ خودش بوده دور شده باشه و این فکر میکنم وضعیت طبیعیه. یعنی مثالهای تاریخی که داریم همهشون در واقع اینجوری نشون میدن که معمولاً مکاتب به شدت احتیاج به بازنگری دارن.
دوباره برگردیم ببینیم مثلاً در سرچشمهها چطوری بودن وگرنه یه به نظر میآد یه گرایش طبیعی در بشر وجود داره که مکتبها رو یه جوری همهاش دچار تحریف میکنن، میبرن به سمت علایق خودشون یا با زمانه خودشون مثلاً تطبیق میدن. خب یه مجموعهای از حرفهایی که من میزنم در واقع این این شکلی هست که در مورد سندیت تاریخی بحث میکنم.
بذارید فکر میکنم خیلی واضحه که وقتی حرف از این میزنیم که مثلاً آیا چیزی که تحت عنوان مارکسیسم در توسط یه فردی ارائه شده مارکسیسم واقعی هست یا نیست خب یه راه طبیعی وجود داره. من در مورد مارکسیسم هم باید برم کتابهای خود مارکس رو بخونم.
ببینم در همون دوران که اون خود این آدم یه مجموعه کتابهایی داره همهاش هم در واقع درست و حسابی به دست ما رسیده و من میتونم قضاوت بکنم که آیا این حرفهایی که گفته میشه تحت عنوان مارکسیسم اینا واقعاً حرفهای مارکس هست یا نیست.
کاری که الان به نظر میآد در یکی دو دهه اخیر به خوبی داره انجام میشه یعنی همین بازگشت به مطالعه حالا یکی دو دهه شاید بیشتر باشه برای اینکه حداقل تو فرانسه کسایی که مارکسیست بودن و جزو جناح چپ بودن چند دهه است که این کار رو میکنن
یعنی بازخوانیهای مفصل و منظمی از کتابهای مارکس ارائه کردن که به هر حال توی سالهای اخیر بعد از فروپاشی شوروی به نظر میآد که خواننده بیشتر پیدا کرده و عمومیت پیدا کرده این کار. در مورد مسیحیت بیایم بحث بکنیم.
سندیت تاریخی و بازگشت به منابع
من چه جوری میتوانم بفهمم که مسیح اعتقادات واقعی مسیح، چیزهایی که تبلیغ کرده، حرفهای واقعی مسیح و مسیحیت واقعی چیه؟ اگر یک نفر بیاید ادعا بکند که همه این حرفهایی که زده شد جدای از اینکه درست بودن یا غلط بودن اینها سندیت تاریخی ندارن، اینها ارتباطی به حرفهایی که مسیح زده بود نداره، من چه جوری میتوانم در واقع این را بررسی بکنم؟
طبیعی است که باید دنبال اسناد و مدارک باشم دیگر. راه دیگهای دارم؟ به نظر میآید که تنها راه موجود این است که من به نوعی برگردم ببینم که مجموعه چیزهایی که باقی مانده از آن دوران گواهی میدهد به اینکه آیا حرفهای اولیه اینها بوده یا حرفهای اولیه اینها نبوده.
مسیحیها من قبلاً اشاره کردم که اینجوری نگاه نمیکنند. یعنی در واقع اعتقاد مسیحیها به این است که کلیسا مثل یک موجود زنده و متصل به مسیح در طول تاریخ به نوعی عقایدی که درست هست را مستقیماً انگار دارد از مسیح میگیرد و همین الان هم این روند ادامه دارد.
مخصوصاً کاتولیکا که به طور مشخص این عقیده را در مورد کلیسای رم دارند و به هر حال یک عقیدهای در این زمینه بین مسیحیها وجود داشته.
پروتستانها بیشتر تمایل به این دارند که به متون رجوع بکنند و اصلاً شاید بشود گفت که حرف اصلی لوترین بود که مرجعیت کلیسا را در واقع برای تفسیر مطلق متون مقدس قبول نداشت و حرفش این بود که برگردیم به متون مقدس و خودمان نگاه بکنیم و ببینیم که آنجا چه نوشته.
چون به نظر میاومد که کلیساها روز به روز دارد از آن متون به نوعی دورتر میشود و عقاید و افکاری که در کلیسا هست خیلی سازگار با عقاید متون مقدس نیست. ولی پروتستانها نمیتوانند از این موضوع در واقع یک جوری فرار بکنند که متون مقدسی که مصوب هست و مورد قبول پروتستانها هست باز هم برمیگردد به مرجعیت کلیسا در قرون اولیه.
دقت میکنید؟ یعنی اگر مثلاً فرض کنید الان چهار انجیل وجود دارد و پروتستانها این چهار انجیل را میخوانند یا عهد قدیم عهد جدید وجود داره، نامههای پولس مثلاً نامههایی هستند که در کتاب مقدس اومده، اینها مصوبات مثلاً قرن چهارم میلادی هستند در مورد اینکه چه متنهایی مقدس هستند و چه متنهایی مقدس نیستند.
بنابراین اعتقاد واقعی مسیحیت به هر طریق اگر خیلی تخفیف بدهیم مثلاً مثل پروتستانها نگاه کنیم که کلیسای رم را قبول نداشته باشیم به عنوان مرجع در حال حاضر، به هر حال برمیگردد به مرجعیت آبای کلیسا در قرون اولیه و اگر این را نپذیرید اصولاً همه مسیحیت از نظر صمدیت میرود زیر سوال.
و فکر میکنم من بدون اینکه حالا بخواهم در ابتدای بحث وارد این مشکلاتی بشوم که از اینجا در واقع وارد کار میشه، ولی فکر میکنم متوجه هستید که اینجا یک مشکل اساسی وجود دارد دیگر. یعنی به هر حال من چطوری میخواهم اعتقاد پیدا بکنم به اینکه آبای کلیسا مقدس بودن؟ چگونه میخواهم اعتقاد پیدا بکنم به مرجعیت خود کلیسا؟ در حالی که در متون مقدس اینها نوشته نیست.
یعنی به هر حال اگر قرار است همه اعتقادات خودم را فقط با این فرض که افرادی در قرون اول بودن که اینها افراد مقدسی بودن همه را از اینجا بگیرم به نظر میآید که یک مشکل منطقی خیلی خیلی اساسی و ریشهداری اینجا وجود دارد.
من چگونه خود این موضوع را از کجا فهمیدم؟ که این آبای کلیسا آدمهای مقدسی بودن و کلیسا مرجعیت داشته. بدون اینکه حتی تو خود متون مقدس به این موضوع اشاره سریعی شده باشه.
بلکه شاید اشارههای برعکس این شده باشه. و بنابراین یک مقدار به نظر میرسد که پایههای به اصطلاح تاریخی اعتقادات مسیحی اساساً دچار مشکله. من جلسه اولی که صحبت کردم گفتم اینجا یک بحرانی وجود دارد برای خاطر اینکه در ۶۰ سال قبل از وقتی که آن انجیلهای جدید در نجع حمادی پیدا شد و بعضیهاشون متنهای جالبی هستند حالا من شاید به این مناسبت بعضی از عبارتها را از بعضی از این انجیلها نقل بکنم.
حالا دیگر اینکه چرا نباید این انجیلها را خوند؟
انجیلها و داوینچی کد
در یک ما در یک دورانی هستیم که به راحتی شما نمیتوانید به مردم بگویید که یک چیزی را نخونن و دوران دورانیه که همه چیز چاپ میشود و همه چیز کم و بیش خوانده میشود و وقتی مردم یک چنین کتابهایی را بخونن و احساس بکنند که چندان تفاوتهای عمدهای با.
مثلاً بعضی از اعتقاداتشون ندارد از یک جهاتی ممکن است به نظرشون بیاید بهتر است و من همان جلسه اول اشاره کردم که یک برداشت حالا نه چندان جالبی از محتویات بعضی از این انجیلها تبدیل به این کتاب معروف داوینچی کد شد که یک فروش وحشتناکی بینالمللی پیدا کرد و اینها همه نشاندهنده این است که ما در دورانی قرار گرفتیم که به هر حال به راحتی کلیسا نمیتواند جلوی این روند را بگیرد که متون دیگهای همارز با متون مقدس مصوب قرن چهارم پیدا نشود.
صرفاً با این حساب که ما یک جوری باید متعابدانه اعتقاد داشته باشیم به اینکه در قرون اول انسانهایی که زندگی میکردند مثلاً ملهم از روحالقدس بودن یا متصل به مسیح بودن و الی آخر. این مشکلات تاریخی در بیان اعتقادات مسیحی به هر حال هست. فکر میکنم مشکلهای خیلی جدیای هم هست و تمام اینها من حالا بعداً بیشتر در مورد این موضوع صحبت میکنم.
همه اینها برمیگردد به آن نکتهای که من قبلاً بهش اشاره کردم که تفاوت عمده بین مسیحیت و اسلام از نظر تلقیشون از وحی این است که در اسلام وحی کلامه، کتابه ولی در مسیحیت وحی به معنای واقعی کلمه خود مسیحه و متون حالت به اصطلاح فرعی دارند در اعتقادات کلامی مسیحی و این خودش اساساً مشکل ایجاد میکند دیگر اینکه خیلی به نظر من واضح است که ما برای خاطر اینکه یک مکتبی داشته باشیم که ماندگار باشه نیاز به کتاب داریم.
نیاز به آن چیزی که در طول زمان در واقع این انگار آن چیزی که تو این دنیا وجود دارد و زمان را میشکنه این حصار زمان را و رابطه بین گذشته و آینده را برقرار میکند کتابه. شما اگر مسیح را هم میشناسید با واسطه کتاب دارید میشناسید. باید یک کلامی وجود داشته باشه. این در این از نظر من نقطه برتری مطلق اسلام نسبت به مسیحیت مسیحیت که اینجا ما با یک وحی مکتوب مواجه هستیم با این اعتقاد که این وحی کلام خداست و تعریف نشده اسناد و مدارک خیلی قوی داریم در مورد سندیت به اصطلاح قرآن و این نقطه ضعف خیلی جدی مسیحیت هم در اعتقاداتشون هم از نظر به اصطلاح همین سند قرار دادن مکتوبات.
به هر حال شما حتی اگر میخواهید به آبای کلیسا هم رجوع بکنید مجبورید از مکتوبات استفاده بکنید. من میخواهم بگویم این مسیحیت کاری نمیکند به غیر از اینکه به هر حال دارد از مکتوبات قرون اولیه خودش استفاده میکند. نمیشود فرار کرد. شما وقتی یک مکتب تأسیس میکنید نمیتوانید فرار بکنید از ایجاد سندهای مکتوب.
یعنی اگر مسیحیت طبق اعتقادات مثلاً الهیاتی خودش وحی را خود حضرت عیسی میداند به هر حال ارتباط من در این زمان که الان هستم با آن وحیی که حضرت عیسی بوده باز دارد با واسطه کتاب صورت میگیرد.
کتابهایی که چندان سندیت ندارند. یعنی من میخواهم بگویم از نظر فلسفی شما نمیتوانید این مرجعیت کتاب و اسناد مکتوب را حاشا بکنید. ولو اینکه بگویید وحی مثلاً کلمه خدا در مسیحیت حالا خود مسیح بوده.
نهایتاً شناخت من از مسیح چگونه صورت میگیرد با مطالعه عهد عهد عهد جدید مثلاً.
بفرمایید. بله. خب پس شناخت مسیح به کتاب نیستش. خود مسیح هم که میدانید شما بله ولی اعتقادات کلامی مسیحی در وجود من وجود ندارد.
آن حداکثر چیزی که شما دارید میگویید این است که من میتوانم از نظر به عنوان الگوی اخلاقی کتاب مقدس کاری که باید انجام بده این است که مثل اینکه یک سوئیچی را بزند و یک چیزی را در وجود شما روشن بکند.
ولی تثلیث در وجود شما نیست و صدها عقیده ریز و درشتی که در مورد فدیه دادن مسیح، مصلوب شدن مسیح اینها چیزهایی نیست که در وجود من و شما باشه. حداکثر آن حرف وقتی کار میکند که داریم از الگوی اخلاقی صحبت میکنیم.
اینکه کتاب عهد عتیق ممکن است کفایت بکند برای اینکه الگوی اخلاقی را به دلیل اینکه در وجود من حک شده روشن بکند. ولی حرف از مجموعه عقاید یک مکتب حرف در مورد این است که الان من از کجا تشخیص بدهم که تثلیث جزو عقاید مسیحی هست یا نیست. اگر به وجود خودم هرچه نگاه بکنم که چیزی در رد و قبولش حالا اگر در ردش نبینم در قبولش نمیبینم.
نمیدانم شاید کسی ادعا بکند که در قلب خودش مثلاً اعتقاد به تثلیث را پیدا میکند.
ولی به هر حال نکته مهم نظر من این است که همین الان مسیحیها دارند از انواع و اقسام سندهای مکتوب استفاده میکنند. خلاصه وقتی که دارند عقایدشون را بیان میکنند رجوع میکنند به سندی که در شورای نیقیه تصویب شد.
آن مصوبه را مقدس میدانند به دلیل اینکه آبا نزدیک به دوران مسیح مثلاً مربوط به هزار و مربوط به سال ۳۲۵ میلادی میشود اوایل مثلاً نیمه اول قرن چهارم هنوز خیلی دور نیست. ۳۰۰ سال هنوز نگذشته از دوران مثلاً مصلوب شدن مسیح.
یعنی این من میخواهم بگویم که یک نکته خیلی واضح وجود دارد آن هم این است که ما هیچوقت از این حجاب زبان و اسناد و مدارک نمیتوانیم فرار بکنیم. خارج از این به چیزی اعتقاد پیدا بکنیم، مکتبی پیدا بکنیم، مکتب را تثبیت بکنیم. مکتوبات مهمان، زبان مهم است. من بارها یک جورهایی اشاره به این موضوع کردم.
مثلاً این آقای عبدالکریم سروش یک مشکلی که وجود دارد فکر میکنم تو عقایدش این است که حالا من نمیخواهم وقت بگذارم عقایدش را بیان بکنم اینجا ولی مثلاً حرف از این میزند که شما کتاب مثلاً قرآن را یا عقاید موجود در هر کتابی را وقتی دارید مطالعه میکنید این عقاید تحت تأثیر دانش روزی که دارید قرار میگیرند.
فهم شما مثلاً از دین، از قرآن چه بخواهید چه نخواید عصریه. یعنی شما در واقع دانشی در ذهنتان هست که این تأثیر میگذارد روی قرائتتون از کتاب. همیشه حرفاش یک طوریه که فراموش میکند که من خود این دانش عصری را هم از کتابا دارم میگیرم. یا شفاهاً، فرق نمیکند. زبان همیشه حائله بین ما با چیزی که در واقع داریم درکش میکنیم.
یعنی اینجا شأن خاصی ندارد مطالعه قرآن یا یک کتاب مقدس یا غیرمقدس با یاد گرفتن فیزیک یا مثلاً فهمیدن حرفهایی که در اصل خودم یاد گرفتم. دقت میکنید؟ حالا به هر حال این اینکه ما نمیتوانیم فرار بکنیم از اینکه در زبان داریم زندگی میکنیم این نکته بسیار مهمی است که در واقع فکر میکنم شاید نقطه ضعف محوری کل افکار و عقاید مسیحی این در واقع دور شدن از اینکه این را ما درک بکنیم که مکتب احتیاج به اسناد مکتوب دارد.
گفتن اینکه به آبای کلیسا رجوع میکنیم اصلاً معنی نمیدهد. آبای کلیسا حداکثر ۳۰۰، ۴۰۰ سال بعد از مسیح هستند. خلاصه داریم به اسناد و مدارک باز مانده از آبای کلیسا رجوع میکنیم. من که آبای کلیسا را الان ندارم.
حتی اگر باشند هم صفها با من حرف بزنن یک جوری دارم به سندیت مثلاً کلامشون رجوع میکنم. این به هر حال وجود یا عدم وجود اسناد و مدارک در بررسی هر مکتبی یک مسئله خیلی مهمی است. یعنی مکتبی که به اسناد و مدارک کافی ارجاع نمیکند برای بیان عقاید خودش، به هر حال این نقطه ضعف اساسی برایش محسوب میشود. بله.
یعنی این انجیلهایی که ما داریم مال کیه؟ منظورتون از نظر اینکه قرن دوم. بعد این سند از نظر قدیمی بودن ولی خب متأسفانه یا خوشبختانه اسناد پیدا شده در نجع حمادی هم مال قرن دوم هست. یعنی تقریباً فکر میکنم الان اگر اشتباه نکنم نسخه انجیل توماسی که پیدا شده اگر اشتباه نکنم قدیمیترین نسخه مکتوب بین همه انجیلها از نظر نسخهشناسی نه از نظر تاریخ نگارش.
مثلاً به نظر میآید انجیل مرقس شاید از نظر تاریخ نگارش انجیل واقعیش شاید قدیمیتر از توماس باشه یا به هر حال اینجا شک و تردیدهایی وجود دارد. یا مثلاً یک انجیل فرضی تحت عنوان Q هست که احتمالاً قبل از مرقس نوشته شده. ولی بین اسناد موجود به نظر میآید که حالا اعتقاد عده زیادی ظاهراً این است که توماس قدیمیترین سند موجوده. نه، توماس تأیید نشد.
توماس جزو انجیلهایی که رسماً از طرف کلیسا به اصطلاح جزو کتب ضاله است. چهار تا انجیل مورد تأیید کلیسا بودن و هستند. و با وجود اینکه به هر حال در طول تاریخ مثلاً بعضی از این اسنادی که تو نجع حمادی پیدا شدن مشابههایی هم داشتن. یعنی مثلاً قطعاتیشو قبلاً داشتیم. مثلاً فکر میکنم انجیل فیلیپ قبلاً یک بخشهاییش حداقل پیدا شده بود.
حالا بعضیهاشون به هر حال نسخههای کاملش آنجا پیدا شده. ببینید من نمیتوانم واقعاً به عنوان یک کسی که دارم نقادی میکنم بیام حرفهای آدمها را گوش بدهم. به من بگویند که تو در مورد مثلاً مارکسیست که داری مثلاً یک حزبی وجود دارد تحت عنوان حزب مثلاً مارکسیستی جامعه جهانی و بعد تصویب کرده که آن دو تا نوشتهای که از مارکس باقی مانده آنها را نخونید.
بعد من وقتی دارم مثلاً در مورد سندیت حرفهایی که اینها میزنند و اینکه آیا مارکسیست هست یا نیست وقتی دارم صحبت میکنم و تحقیق میکنم بیام حرف اینها را گوش بکنم که آن دو تا کتاب را نخونم. این یک خورده چنین یک چیز مسئلهداریه دیگر. من الان به عنوان یک آدمی اصلاً فرض کنید کلیسا وجود نداره، مصوبهای وجود ندارد.
من میخواهم تحقیق کنم ببینم مسیحیت اعتقاد واقعی که ارائه شده در قرون اولیه چه بوده. خب میرم اسناد و مدارکی که هست را نگاه میکنم. اگر با همدیگر تناقضهایی دارند تحلیل میکنم ببینم کدومش درسته، کدام غلط است.
اینکه در قرن چهارم در یک شورایی که امپراتور روم تشکیل داده چه چیزی آنجا تصویب شده فکر نمیکنم خیلی عاقلانه باشه که من این را ملاک قرار بدهم برای درک اینکه مثلاً چه چیزهایی ارتداد محسوب میشن، چه چیزهایی ارتداد محسوب نمیشن.
مثل این است که فرضاً اگر حالا مثلاً در اسلام اگر اسماعیلیها مثلاً برده بودن جنگهای فرقهای را و به هر حال همه مثلاً قدرت دست اسماعیلیها بود خب قبول بکنید که کلی آدمها را مرتد اعلام میکردند که الان جزو افراد مقدس هستند.
یعنی بسته به اینکه چه شاخهای، ببینید واقعه تاریخی واقعی این است.
پیدایش مسیحیت در انطاکیه
یک چیزی تحت عنوان مسیحیت به وجود آمد که از نظر تاریخی میگویند در انطاکیه به وجود آمد نه در اورشلیم. یعنی ما در اورشلیم چیزی تحت عنوان مسیحیت نداریم. یهودیت اونجاست. مسیح هم کسی نیست که آمده باشه و ادعای دین جدیدی کرده باشه.
شما در اسناد خود کتاب مقدس در انجیلها نمیبینید که مسیح آمده باشه و گفته باشه که مثلاً فرض کنید شما از این روز مسیحی هستید. یعنی در واقعیت این است که حواریون یهودیان.
یهودی بودن مسیح و نام مسیحیت
خود مسیح یهودیه و به نظر نمیرسه و گفته باشه که مثلا فرسون شما از این روی مسیحی هستیم واقعیت این است که حواریون یهودی هستند خود مسیح یهودیه و به نظر نمیاد که ادعای دین جدید کرده باشه از در تاریخی میگویند اصطلاح مسیحیت بر اولی بار در انتاکیه به کار رفته.
یعنی مثلا فرسون قرن دوم وقتی افراد مسیحی کلیسایی در انتاکیه فعالیت میکرد در مکتوباتشون خودشان را مسیحی خواندن دیگر به اصطلاح ادعای یهودی بودن ندارد حالا این رشته تاریخی مهمی است که بعدن من خیلی قصد ندارم بخواهد همه جزئیات تاریخی بشوند.
ولی بعضی چیزها فکر میکنم مهم است من بالا از اولین قصد را نداشتم ولی بعدن همینطور که در این هفته ها حرف میزنم و فکر میکردم که بعدن پولستی جلسات چگونه پیش برود فکر میکنم که یک به اصطلاح فایده فرعی این بحث ها این است که ما یک خود روندهای تاریخی ؟ را که میدینیم شاید در خود ما روشنگره یک چیزهای در مورد دین و خودمان باشه بفرماییم قاضی مسیحیت در اولین بار تبقیه از کان تاریخی در نامه های مکتوبی که در انتاکیه جمعیت مسیحیان انتاکیه در واقع اینجا بودن.
این راجعه را به کار بودن در مورد خودشان این همه پیغمبر هایی که. بعد از حضور موسا اومدن خیروانشون نام جدیدی نگرفتن مسیح هم میتواند همینطوری باشه متوجه هستی؟ مصری که ادعای پیامبری میکرد آن که ادعای پیامبری نمیکرد. Lpen ما که معتقدین مصری پیامبر بود و ادعای پیامبری میکرد. دابود هم پیامبر بود.
و شما باید از این برد مثلا داوودی حساب بشوید داوودیت مثلا و خروط شدن و رسول شنور همه این کار را گفتن من پیغمدارم خوب این پیغمدار شدن شدن. پس چیزونی ما میکنیم اصلا من خواهیم که اصلا مصدقیت فقط به آن باسطه به حاضره همان اصلا کنم اصلا که این نام های شبابتش آن مصدقیت مصدق کردن آن مصدقیت را و حرف هم این است.
دیگر میتواند اینطوری باشه میتواند مسیح به عنوان یک پیامبری که بعد از موسا ظهور کرده همانطوری که صدها پیامبر بعد از موسا ظهور کردن و دینی به اسم خودشان نگردن معید و تایید کننده شریعت موسا بودن میتونست اینجوری پیش بردازدن به نظر میآید آن مسیحی هایی که در او شدین بودن پیروان مسیح هواریون خودشان را مسیحی اسم نمیذاشتن و شریعت موسا را رایت میکردند.
یعنی معتقد نبودن که با ظهور مسیح شریعت ملغاش شده با ظهور مسیح دین موسا اصلا دیگر تاریخ مطرفش تمام شده و دین جدیدی آمده از دارد تاریخی به نظر میآید که این اتفاق خارج از محیط یهودیت افتاده.
یعنی در انتاکیه بر اولین بار جمعیت هایی که خودشان را پیرو ایسا میدونستن دیگر شریعت موسا را رایت نکردن و خودشان را به اسطراحی جمعیت و دین جدیدی که دیگر احتیاجی به دین موسا ندارند شناختن این چیزی است که من فکر میکنم که به هر حال جای صحبت کردن میتوانند مثل همانطوری که یک شخصیتی مثل داوود، یک پیامبر بزرگی مثل داوود، سلیمان یا کسای.
دیگر بعد از موسی اومدن، ولی یهودیت از بین نرفت، میتونست اتفاق تاریخی اینجوری پیش برود. به نظر میآید ادعاهایی وجود دارد. من وقتی که اینجوری نقل میکنم، واقعاً معنایش این نیست که خودم دارم تأیید میکنم. به نظر میآید اسناد تاریخی اینجوری گواهی میدهند که در اورشلیم و در فضای یهودیت واژه مسیحیت اصلاً وجود نداشته.
نه اصلاً «الذین قالوا انّا نصاری» آنهایی که گفتن ما نصاری هستیم. این از این برنمیآد باز اینکه شما در قرآن میخوانید که مسیح را فرستادیم بهسوی بنیاسرائیل و گفت من کسی هستم که مثلاً موسی را دارم تأیید میکنم.
دقت میکنید؟ من میخواهم بگویم ضرورتاً از یک یک بحث تاریخی دیگر. آیا افرادی که حواریون و کسانی که به مسیح ایمان آورده بودن و بهعنوان پیامبر از ابتدا خودشان را پیرو دین جدید میدونستن یا نه؟
آن قسمتی که آیه هستش مسیح را به حواریون که من انصاری الی الله و اینها هستن، کلمه نصاری از کجا نیومده؟ خب آن آیه دلیل بر این میشود که دین جدیدی ظهور کرده. منظورم این است که مثلاً خب اینطوریه مثلاً حداقل احتمالی هست که مثلاً از اینجا مثلاً بهعنوان یک دین جدید مثلاً اگر من بخواهم گروه ببینید گروه جحیم گروه جدید وجود داشته از اولش بوده.
مشخصه ولی دین جدید بهمعنای ملغا شدن دین قبل وجود داشته یا نه؟ سؤال این است. به نظر میآید قرآن هم دارد حرف از این میزند که مسیح شریعت یهود را تبلیغ کرد و کسانی که کتاب مقدس خواندن احتمالاً در کتاب مقدسشون دیدن که حتی در خود انجیل نوشته که مسیح میگوید که من نیومدم یک کلمه از تورات را کم یا زیاد بکنم.
یعنی این چیز متن مقدسی که همین الان مسیحیها بهعنوان متن مقدس قبول دارن، این حرف حضرت مسیح در آن هست که من چیزی را کم و زیاد نمیکنم. حالا البته مسیحیها من گفتم که چگونه به القای شریعت نگاه میکنن، بهدلیل اینکه معتقدن که مسیح کلیسا را در واقع بهش ولایت داد که بتواند مثلاً حتی قانونگذاری بکند.
و بنابراین حق کلیسا از حق الهی خودش استفاده کرده. اینها جای نه همه اینها را اصلاً نمیخواستم در موردش بحث بکنم. مسئله این است که آیا اسناد تاریخی وجود داره، این گواهی درست است و میشود نتیجه گرفت که افرادی که در اورشلیم و در محیط یهودی زندگی میکردند و به مسیح ایمان آورده بودن، خودشان را مسیحی مینامیدن، خودشان را پیرو یک دین جدید میدونستن یا نه؟
همه اسناد تاریخی نشان میدهد که آنهایی که در محیط یهودی بودن، همچنان یهودی بودن. بنابراین من این را نمیشود در مورد این دعوای بین انطاکیه و اورشلیم به اصطلاح اشاره نکردم وقتی در مورد مسیحیت داریم صحبت میکنیم. خارج از محیط یهودی ماجراهایی پیش آمد و یک تفاوتهایی بین مسیحیت در خارج از محیط یهودی با آن چیزی که در درون یهودیت بود به وجود آمد.
این دعوای معروف بین پولس و پطرس که حتی در کتاب مقدس ذکر شده، اختلاف عقیدههایی که پیدا شد و پولس بهعنوان بهعنوان شخصیتی رسولی که مبلغی که مسیحیت را خارج از محیط یهودی تبلیغ میکرد در مقابل پطرسی که در اورشلیم ساکن بود و آنجا داشت در واقع عیسی را تبلیغ میکرد، نمیگویم مسیحیت را تبلیغ میکرد چون به نظر نمیآید نمیآید که یک چنین حالتی وجود داشته باشه تو محیط یهودی.
این اختلافها اختلافهای واقعی و مهم تاریخی هستند. شما وقتی که کتاب مقدس را یک نفر برای اولینبار باز میکنه، من خودم این تجربه را موقعی که دانشآموز بودم، کتاب مقدس را گرفتم، باز کردم، عهد جدید را نگاه کردم و از اینکه این تعداد نامه از یک آدمی بهاسم پولس رسول که من نمیشناسم اینجا وجود داره، تعجب کردم.
عهد عتیق بیشترین چیزی که در آن وجود دارد نامههای پولس رسوله. و این به هر حال جای یک سؤاله دیگر. چطور متن مقدس مسیحیت تشکیل شده از این مجموعهای که بخش عمدهاش در واقع ابراز عقیدهها و حرفهایی که پولس رسول زده و حالا این برای یک ماجرای تاریخی خیلی مهم است که باید در موردش صحبت بکنیم.
همه این حرفهایی که گفتم فعلاً در مورد این است که ما هر مکتبی را بخواهیم بررسی بکنیم، بدون اینکه حرف کسی را گوش بدهیم که یک نفر بیاید شما بگویید که به چه سندهایی حق دارید رجوع بکنید به چه سندهایی این یکی این حرف را دیگر من به هیچ وجه نمیتوانم در مورد هیچ مکتبی بپذیرم. یک نفر بیاید به من بگوید مثلاً کتاب مارکس را نخون.
بقیه را بخون ببین همینهایی که ما میگوییم هست یا نیست. همه چیز را میخونیم. در مورد اسلام هم همینطوریه. اگر الان یک پارهای برگهای پیدا بشود از قرن نمیدانم اول هجری و مثلاً در آن یک چیزهایی نوشته شده باشه که با عقاید متداول مسلمانها فرق میکنه، من نمیآم حرف کسی را گوش بکنم به من بگویند آقا آن برگه را نخون.
مگر اینکه دلیلی بیارن که آن برگه مثلاً مجعوله یا مشکلی دارد. دقت میکنید؟ بنابراین اصلاً حرف هیچ مکتبی رو، هم از این جهت نه هیچ مکتبی را در مورد اینکه چه بخونیم چه نخونیم را نباید گوش کرد. برای اینکه معمولاً همینجوریه دیگر. همه مکاتب در واقع یک جوری بعد از یک دورانی که میگذره یک تحریفهایی در آن صورت میگیرد.
بنابراین بعضی از متنها بد میشن، بعضی از متنها خوب میشوند و این ممکن است در طول تاریخ هم هی این جریان ادامه پیدا بکند. مثلاً انجیل یوحنا را بیشتر بخون، انجیل متی را مثلاً کمتر بخون. مثلاً میگویم این که کدام انجیل بهتر است یا کدام یکی موثقتره. اصلاً این حرفها را از آدمهایی که خودشان ادعا دارند که دارند مکتب را بیان میکنند نباید گوش کرد.
این ربطی به مسیحیت ندارد. در مورد دین زرتشت هم که میخواهید مطالعه بکنید، اسناد تاریخی مهمترین چیزهایی هستند که باید بهشان رجوع بشود. نه حرفهایی که آدمهایی که ادعا دارند که از یک دین یا یک مکتب پیروی میکنند میزنند. بگذارید من این مقدمه دارد خیلی طولانی میشود. حالا بگویید شما ولی لطفاً کسی دیگر سوال بپرسه.
اینکه نصرانی و در مقابل مثلاً مکاتب دیگر تو قرآن به وضوح وجود دارد. خب. خب اگر این را قبول بکنید آن یعنی قرآن اگر یک چنین چیزی را آورده معتقده که یک گروهی به عنوان مسیحی در مقابل یک گروهی به عنوان یهودی وجود دارد دیگر مثلاً. خب.
اگر یک چنین چیزی را قبول کنید در کار قرآن یک جوری این حرفی که در مورد انذار که شما زدین زیر سوال میرود دیگر.
به این دلیل که اگر معتقد باشین آن آدمهایی که به معنای واقعی قرآن دارد ازشان نقل میکند که اینها این کارها را کردن و نمیتوانند مثلاً به قولی مسیحی و اینها بودن، این حرفها با این متناقض میشود که اینها خودشان یک دسته جدا از یهودیت نمیدونن.
اولاً قرآن وقتی که اسم میبرد که مثلاً نصارا خب دارد اشاره میکند به آدمهایی که مسیحی هستند. ادعای مسیحیت دارند. این به معنای این نیست که اینها حق دارند که اسم خودشان را چیز دیگر بذارن یا ندارند. دقت میکنید؟ نه ببینید اینها یک گروهیان. نصر را در کنار همدیگر قرار میدهند. اینها یک گروهیان. خب دو دسته وجود دارند و اسامی مختلفی هم دارند.
این معنایش این نیست که من تایید بکنم که مثلاً اینها حق داشتن شریعت را الغا بکنند یا عقایدشون درست است. این انذار که کی آمده بعد از بگذارید حالا بحثهای تاریخی من یک چیزی گفتم و ظاهراً بیش از اندازه جالب بود. اینقدر از این چیزها هست در مورد تاریخ مسیحیت که یکی دو تا نیست.
یعنی ابهامها و به اصطلاح حرفهایی که تحقیقات تاریخی نشان میدهند در مورد روند شکلگیریه. ببین وقتی که یک عقاید یک مکتبی حدود سه چهار قرن بعد از ظهورش شکل گرفته و تصویب شده، خب واقعاً این خودش یک نقطه ضعف بزرگه دیگر.
اگر فردای روزی که مثلاً از مسیح مسلوب شد یا به آسمان صعود کرد، عقاید را تصویب میکردند احتمالاً تا حالا هزار جور دخل و تصرف در آن شده بود یا تو همان مدت ممکن بود.
شما در مورد پیامبر اسلام میبینید که حالا به هر حال حداقل ما این را میدانیم بدون اینکه بخواهیم وارد بحثهای فرقهای بشیم، چند ساعت مثلاً بعد از فوت ایشان داشته یک تحول و تحولاتی آنجا صورت میگرفته.
چه برسد حالا مثلاً در سال ۳۲۵ میلادی اولین سند مهم مسیحیت مثلاً به وجود آمده مصوب شده یا مثلاً عهد عتیق در قرن چهارم شکل فعلی خودش را پیدا کرده و بعد پر شده از نامهای پولس رسول.
آدم به هر حال این خودش شک میکند دیگر. این پولس رسول از کجا اومده؟ چرا اینقدر؟ جز حواریون هم نیست اصلاً. کیه؟ به هر حال این موضوعیه که باید در موردش کار کنجکاوی کرد.
من فکر میکنم به هر حال من مقدمهای که داشتم میگفتم این است که یک بخشی از نقادی هر مکتبی مسئله سندیتشه و در مسئله تاریخی بررسی تاریخی اسناد مربوط به این مکتب حرف کسی را ما گوش نمیدیم که چه را بخونیم چه را نخونیم.
این فرق نمیکند در مورد اسلام بخواهیم تحقیق بکنیم یا در مورد مسیحیت یا در مورد مارکسیسم. همه چیز را میخونیم و اگر میخواهیم چیزی را رد یا قبول بکنیم به سند مثلاً فرض کنید ببینید واقعاً انجیل متی و انجیل مرقس اینها خیلی خیلی اسناد محکم و خوبی در موردشون وجود دارد.
این لغاً هم همینجوریه. یوحنا هم همینطور. یوحنا مثلاً مربوط به اواخر قرن اول میشود ولی ما میدانیم که واقعاً یک چنین انجیلی وجود دارد و نسخههاش را نسخههای مربوط به قرن دومش را داریم. به هر حال یعنی سندهای مهمی هستند اینها. اینجوری نیست که ببین یک بررسی این است که من یک سندی الان مثلاً انجیل برنابا.
من نمیتوانم انجیل برنابا را در حال حاضر هرچقدر هم دوست داشته باشم که به انجیل برنابا رجوع بکنم از نظر کار نقادی و مثلاً یک کار حرفهای نمیتوانم این کار را بکنم برای اینکه قدیمیترین نسخهاش مربوط به قرن پانزدهم.
که یک کتابی پیدا شده ادعا شده که این مثلاً نسخههای قدیمیتر داشته تا پیدا نشود من نمیتوانم اگر اینجوری خب خودم هم الان یک انجیل مینویسم مربوط به قرن بیست و یکم به این رجوع میکنم.
واقعاً این مسئله یک مسئلهای نیست که من بخواهم از آبای کلیسا یا از کاتولیکها یا پروتستانها بپرسم که چگونه تحلیل کنم در مورد اسناد تاریخی. تحقیق در مورد اسناد تاریخی همانجوری صورت میگیرد که همیشه صورت میگیرد. نسخهها را نگاه میکنم، آزمایش روش میکنم ببینم اینها مال قرن دوم هستند یا نیستند. شاید یک نفر انجیلهای نجههادی را پریروز مثلاً جعل کرده و رفته پیدا کرده گفته اینها.
خب باید یک آزمایشهای تاریخی انجام میشود بدیهیه که اینها مربوط به قرن مثلاً دومن. معمولاً یک حدود تاریخی مشخص میشود که سند مربوط به آن دوره است. و اینکه حالا یک چیزی نمیدانم مربوط به آدمهای مرتد، همینو ممکن است بشود از اسناد درآورد. یعنی من مثلاً یک سندی پیدا میکنم و مینویسم این مربوط به اقلیت آدمهایی که مثلاً سوءنیت داشتن و یک چنین چیزی را تولید کردن.
در قرن پنجم مثلاً تولیدش کردن. نه اینکه حرف کسی را گوش بکن و آن را نخون، آن را بررسی نکن، مثلاً اگر بهش دست بزنی بد میشود. به هر حال این مشکل در مسیحیت بینهایت با شدت زیاد وجود دارد.
یعنی مجموعه اسناد تاریخی که وجود دارد اگر شما نقادانه بهش نگاه بکنید به راحتی نمیتوانید از بعضیهاشون صرفنظر بکنید یا بعضیهاشون را مثلاً بپذیرید به دلیل اینکه کلیسا این کار را در قرن چهارم مثلاً انجام میدهد.
پس یک این یک نکتهایه. نکته دوم بررسی مستقیم خود عقایده. اصلاً من کار ندارم به اینکه الان این چیزی که تحت عنوان مسیحیت در دنیا دارد ارائه میشود یک الهیاتی هست، یک کلامی هست، اینها اصلاً مربوط به خود حضرت مسیح و ۲۰ سال قبل میشوند یا نمیشن.
اصلاً کار ندارم به اینکه حضرت مسیح وجود داشته یا وجود نداشته. ها این بحثهای تاریخی که یک عده راه انداختن اصلاً کل مسائل تاریخی را بردن زیر سوال. این یک مکتبی یک حرفهایی میزند. برای مسئله شر یک جوابی دارد. سعی میکند که عقاید خودش را به نوعی تصدیق بکنه، ثابت بکند.
لزومی ندارد که من همیشه وقتی دارم به حرفهای این مکتب نگاه میکنم هی دنبال این باشم که آیا مثلاً این استدلال مربوط به مسئله شر و استفاده از داستان خلقت انسان در توجیه عقاید مسیحی را کی اولین بار گفته؟ آگوستین گفته یا نمیدانم در قرن هفتم گفته شده یا قرن بیست و یکم. اگر همین امروز هم یک نفر گفته باشه، موظفیم که این را گوش بدهیم دیگر.
ها من میخواهم ببینم این استدلال درستی هست، کار میکنه، آن چیزی که میخواهم را ثابت میکنه، احتیاج به دلایل تاریخی ندارم. شاید مسیحیت الان همه عقایدش درست است ولی اسناد تاریخیش مثلاً نشان نمیدهد اسناد تاریخی که این عقاید عیناً عقاید قرن اولن. دقت میکنید؟ شاید مثلاً تحریف شده ولی درست شده. یک چیز تحریف شدهای که به سمت کمال رفته.
مثلاً افرادی که تو قرن اول بودن خوب نمیفهمیدن، بعداً مسیح و روحالقدس در طول تاریخ کمکم عقاید را اصلاح کرده و نهایتاً به یک عقاید درست مسیحی رسیدیم. این هم یک ورژن بحث کردنه دیگر.
بنابراین این دو تا را از همدیگر از اول تفکیک بکنیم. هر دو تاش به نظر من لازم است. چون به هر حال برای از نظر مسیحیها مهم است که خودشان را ارجاع بدن به حضرت مسیح.
یعنی حاضر نیستند قبول بکنند که عقایدشون درست است و این عقاید، عقاید اولیهی مثلاً آبای کلیسا یا خود حضرت مسیح و اینها نیست. پس حالا این دو تا نکته را به هر حال باید کنار همدیگر بررسی بکنیم.
یک بخشی از بحث که من سعی میکنم از اینجاها شروع بکنم این است که مستقیماً در مورد خود عقاید صحبت بکنیم، در مورد استدلالهایی که وجود دارد صحبت بکنیم و سعی بکنیم بفهمیم که آیا این عقاید خودشان درست هستند یا غلط هستند.
مثلاً راه حلی که برای مسئله شر پیشنهاد شده چقدر واقعاً مسئله را حل میکند یا برداشت خاصی که از داستان خلقت انسان وجود دارد چقدر درست است. خود اعتقاد به یک چیزی مثل تثلیث چقدر معقوله؟ لزومی نیست من اسنادی اسناد را بررسی بکنم ببینم تثلیث را اولین بار کی گفته یا کی نگفته.
اعتقاد به یک چنین چیزی معقول هست یا نه. ببینید هر دو تاش باز در مورد مثلاً تثلیثی که داریم بحث میکنیم هر دو تا سوال مطرحه. آیا تثلیث اعتقاد درستی یا غلط است و استدلالهایی که در موردش وجود دارد استدلال درست و غلط است. ولی اینها را هم میشود تفکیک کرد از همدیگر. ممکن است استدلالها غلط باشه ولی عقیده درست باشه. من خودم شاید الان یک استدلال آوردم مثلاً ثابتش کردم با استفاده از ریاضیات. تثلیثه دیگر با مثلثات مثلاً. بله.
ولی اینکه استدلالهای خودشان تا چه حد مثلاً کفایت میکند برای اینکه تثلیث تثبیت بشود. این یک بحثه. یک بحث این است که تثلیث در چه قرنی به وجود آمده. اسناد و مدارک را نگاه میکنیم ببینیم آیا مثلاً در کتاب عهد عتیق تثلیث وجود داره؟
آیا در قرن اول و دوم کسی از تثلیث صحبت کرده، نکرده؟ کی این به اصطلاح عقاید شروع شدن؟ این هم خب یک بحثه. اگر مثلاً فرض کنید عقیده به تثلیث از قرن پانزدهم شروع شده بود، فرق میکرد با اینکه در اولین مدارکی که از مسیحیت به جا آمده یک چنین چیزی را در آن ببینم.
و الان مسئلهست که ما در عهد جدید تثلیث نداریم به آن معنایی که باید داشته باشیم. یعنی شما به اشارههای مبهمی یک جاهایی میبینید که شاید بشود اینها را اشاره به اعتقاداتی که مربوط به تثلیث دونست.
این مسئلهست دیگر. من یک کتاب مقدس دارم. مثل اینکه فرضاً قرآن کتاب مقدس در مورد توحید حرف نزده ولی مثلاً ما در مورد معاد صحبت نکرده باشه ولی یکی از اصول دین ما مثلاً معاده.
باید اگر ممکن است حالا شما بگویید یک چنین چیزی ممکن است. من باید توجیه بکنم که چرا این اتفاق افتاده. چرا در عهد جدید اشارههای روشنی به تثلیث وجود نداره؟ در انجیلها مثلاً. خب. پس در مورد خود عقاید هم پس یک بحث تاریخی داریم ولی باز این جدای به اصطلاح از بحث کردن در مورد خود عقاید و استدلالهایی که در مورد آن عقاید آوردیم. خب.
من طبعاً میخواهم از به جای بحث تاریخی، فکر میکنم بحث فرعی در مورد خود عقاید صحبت کنم. تا حالا هم همش مستقیماً در مورد عقاید صحبت کردیم. در اینکه یک حد نشود در واقع این نحوه بحث کردن.
برویم من تو تمام آن بحثهایی که کردم به عنوان مثلاً روایت اسقفی، همیشه حرف در جهت این بود که تاریخ مهم نیست، سندیت مهم نیست برای اینکه غیر این نمیشود حرفی زد.
یعنی کلاً مسیحیت اجبار دارد که برود به سمت اینکه مثلاً سندیت کتاب مقدس مهم نیست. چون مثلاً با این استدلال که ما میخواهیم از کتاب مقدس مسیح را بشناسیم و بنابراین هر این استدلال هم این بود دیگر.
کفایت میکند همین کتابها کفایت میکند ولی بعد میبینید که فقط مسئله شناختن مسیح به عنوان یک الگوی اخلاقی نیست ولی یک عالمه حرفهای دیگر هم هست که اینها هم خلاصه احتیاج به این دارند که یک جایی ثبت شده باشه.
و فقط واقعاً مسیحیت عبارت از این نیست که من یک الگوی اخلاقی جالبی را به عنوان الگوی خوبی پذیرفته باشم. این، اه، بله. در واقع این اشکال دارد که میگویید مثلاً خود مسیحیها، خود اینها تو کتاب مقدس از نظر خود متنی بودنش اهمیت نداره، میتوانم از نظر سندیت تاریخیشون خیلی مهم نیست.
یعنی مثلاً فرض کن یک نفر، حالا واقعیت این است که کلیسا غیر از این چهار تا انجیل را اصلاً کتب ضاله شناخته و اعتقاد به مثلاً حتی انجیل توماس که حالا معروفترین انجیل بین انجیلهایی که رسمیت پیدا نکردن را اعتقاد بهش را یک جور ارتداد میدانند. ولی من فرضم این بود که یک آدم روشنفکری الان بیاید و بگوید که نه، اشکالی ندارد.
اشکالی ندارد که آن کتابها را هم من، من مثلاً ارتداد حساب نمیکنم اگر کسی بخونه یا بهشان اعتقاد داشته باشه. حرف ما این است که این چهار تا انجیل و این عهد جدید کفایت میکند برای شناخت مسیح و آن کاری را که باید انجام بده را انجام میدهد. حالا ولو اینکه کتابهای دیگهای هم باشه.
ولی من الان حرفم این است که مسیحیت صرفاً این نیست که من بخواهم مثلاً از کتاب عهد جدید فقط این را دربیارم، شخصیت مسیح یک هالهای از شخصیت مسیح ترسیم بشود.
حتی اگر بیاید قبول بکنید مثلاً این حرف معروف کارل بارت الهیدان بزرگ قرن بیستم را که همه کتاب مقدس میگوید همهاش درباره مسیحه، اگر قبول بکنیم که اینجوری هم هست که خب یک خورده قبولش سخته، باز با این حال عقاید دیگهای در مسیحیت وجود دارد که در خود کلیساها مسیحی بودن نبودن بستگی به این دارد این عقاید را پذیرفتید یا نه. بنابراین فقط وظیفه سه اسناد تاریخ و کتاب مقدس این نمیشود که شخصیت مسیح را ترسیم بکند. خب.
الوهیت مسیح، تجسد و تثلیث
من از زوایای اعتقادی میخواهم شروع بکنم و طبعاً اولین چیزی که باید به سمتش شان ببینیم اعتقاد به الوهیت مسیح، اعتقاد به تجسد و تثلیث.
کاری که باید بکنم این است که اولاً مستقیماً در مورد این عقاید صحبت بکنم و بحث بکنم که اگر استدلالهایی وجود دارد در مورد اینکه مثلاً تجسد ضرورت داشته، این استدلالها چقدر درست و غلطن و اینکه از نظر تاریخی این عقاید چقدر در به اصطلاح مسیحیت ریشه دارند. از کی شروع شدن؟ واقعاً قدیمیان، جدیدن؟
حالا بحثهای تاریخی را احتمالاً حالا من خیلی ایدهی مشخصی ندارم ولی فکر میکنم بحثهای تاریخی را جمع بکنیم بعد از مثلاً یکی دو جلسه که بحثهای اعتقادی میکنیم، از یک جایی شروع بکنیم که بشود منظمتر بحث کرد. اگر بخواهیم هر قسمت را مثلاً یک ذره در موردش صحبت بکنیم، شاید یک خورده جدا بشود.
مثلاً فکر الان ایدهام این است که در مورد مسائل اعتقادی اولویت بدیم، شروع بکنیم صحبت کردن و همانجوری استدلالها را سرکوب کنیم، نقد بکنیم و در عین حال در مورد درست و غلط بودن خود عقاید بحث بکنیم و بعداً بگذاریم در مورد اینکه این عقاید حالا اگر درستن یا غلطن، از نظر تاریخی چقدر سندیت دارند.
خب، بگذارید من بحث در مورد تثلیث را با این عبارت شروع کردم که قطعاً مسیحیها یکتاپرستن. یعنی اعتقاد به یک خدا دارن، یک خالق که همه جهان را خلق کرده و الی آخر.
من بحث در مورد نقد تثلیث و تجسد را از اینجا شروع میکنم که تثلیث قطعاً شرکه. هر جوری که تجسد و تثلیث را بیان بکنید، قطعاً شرکه. من بیانی از تجسد و تثلیث ندیدم که شرک نباشد.
هر چقدر هم که مایه را کم بکنید و رقیق بشه، از حالت شرک بودن به نظر من خارج نمیشود کردش. مگر اینکه یک چیز دیگهای ارائه بشود. تا وقتی که حرف از این است که مسیح و خداوند همذاتن که اعتقاد رسمی همه مسیحیاست، تا وقتی به این اعتقاد دارید، قطعاً این شرکه. هیچ چیز دیگهای اصلاً شرک همینه، این هم شرکه.
غیر این چه چیزی شرکه که من چیزی را مثلاً یک انسانی را خدا بدونم. معمولاً از یک راههایی میشود به هر عقیدهای هر چقدر هم که غلط باشه یا هر چقدر هم غیرعادی باشه، از یک راههایی، یک زاویههایی میشود نگاه کرد که ماهیتش خیلی روشن نباشد.
ولی حالا من بگذارید ما به چه میگوییم توحید؟ ما به این میگوییم توحید که یک یک خالق وجود دارد در جهان و هر چه غیر از این هست مخلوقه.
و فقط آن خالق را باید عبادت کرد. و هیچ چیزی غیر از آن خالق را نباید عبادت کرد. فکر کنم توحید یعنی این دیگر. من فقط باید اعتقادم این باشه یک در جهان یک خالق وجود دارد و هر چیز دیگهای میبینم اینها دیگر همذات و نمیدانم فلان این حرفها نمیتوانم در موردشون بگویم. یک خالق وجود دارد و بقیه مخلوقن. مسیحیها میگویند ما به این معتقدیم.
یعنی مثلاً فرض کنید وقتی بحثهای فلسفی میکنن، به هر حال یک واجبالوجود وجود دارد ولی به صورت مسیح ظاهر شده. بنابراین مسیح یکی از صورتهای مثلاً ظهور خداست و میگویند که این مخالف با توحید نیست.
این ظاهر شدن خداوند به صورتی دیگر مثلاً حالا به صورت روحالقدس یا به صورت مسیح، مثلاً آن اصطلاحی که من به کار بردم که مثلاً روحالقدس یا روح خدا جدای از خدا نیست.
حالا حرف من این است که به هر حال شما هر جوری این اعتقاد به تجسد و تثلیث را بیان بکنید، شرکآمیزه. یعنی شما مثلاً فرض کنید وقتی درباره تثلیث دارید صحبت میکنید، ماجرا اینجوری میشود که همه موجودات مخلوقن ولی وقتی به پدر، پسر و روحالقدس دارد اشاره میشه، آنها یک طرف، مثلاً مثل یک در توحید یعنی اینکه خدا یک طرفه، بقیه همه یک طرفن.
حالا میخواهند نمیدانم مراتب داشته باشن، نداشته باشن، به هر حال مخلوقن. هر چه به غیر از خدا هست، یک ذات یکتای واحد مشخصی وجود دارد که خداست و بقیه هر چه در جهان میبینید، مخلوقه و تجلیات خداست. و شما وقتی که به مسیحیت نگاه میکنید، پدر، پسر و روحالقدس یک طرفن، بقیه یک طرفن.
و اصطلاحی که من میخواهم به این اشاره بکنم، کافیه هم همین چیزی که در شورای نیقیه تصویب شده که مبنای همه اعتقادات مسیحیه و همه قبولش دارند. دیگر پروتستان و کاتولیک و اینها ندارد. عبارتی که در مصوبه شورای نیقیه هست این است بعد از یک مقدار مقدماتی که مسیح و که مسیح مخلوق نیست، مولوده. دیگر نپرس یعنی چه.
همین که گفتی که مخلوق نیست یعنی یک چیزی است که ارتباطش با خدا غیر از ارتباط بقیه مخلوقاته، این شرکه. یک چیزی در جهان به وجود میآید که نسبتش با خدا غیر از نسبت مخلوق بودنه. یعنی این طرف مثلاً تو بگو وسط. بگو دنیا سه تا لایه دارد. خداوند مثلاً پدر، بعد مثلاً پسر و روحالقدس مولودن و مثلاً فرض کن بقیه مخلوقن.
همینو که گفتی مرتکب شرک شدی. یعنی تصوری از جهان به غیر از اینکه یک ذات واحدی وجود دارد که خالقه و بقیه همه مخلوقن، تصور شرکآمیزه. میخوای یک چیزی این بین بذار، میخوای نزدیکی بیشتر خدا بگیر، یک خورده اینورتر بگیر، فرق نمیکند. ما دنیا به دو بخش افراز میشود. یک بخش یک مجموعه تکعضوی به اسم خدا و بقیه همه مخلوقن.
هرچه غیر از این بگوییم شرکه. این شرک به اصطلاح شرک در ذاته. نه حالا شرکهای خفیفتر هم داریم. من میخواهم بگویم شما هرجوری تثلیث را بیان بکنید، اگر مصوبه شورای نیقیه را قبول بکنید دچار شرک شدید. برای اینکه آنجا حرف از این است که مسیح نسبتش با خدا فرق میکند با نسبت بقیه مخلوقات.
بفرمایید. مرکب بودن خدا شرکآمیزه؟
حالا مرکب ببین ممکن است سوالها و جوابها و اینها یک جوری حالتهای پیچیدهای پیدا بکند. مثلاً فرض کن اعتقاد به اینکه خداوند اسماء متعدد دارد شرکه یا شرک نیست؟ چون مثلاً تجلیات کلاً تصور ما از جهان چیه؟ خدا یک طرفه، یک خالق داریم، بقیه مخلوقات همه یک طرفن، همه مخلوقن، همه نسبتشون با خداوند واحده. این اساس توحیده.
جدا کردن یک چیز، دو چیز، نصف چیز که بگویم که این نسبت این موجود با خداوند چیزی غیر از خلق شدنه، ولو اینکه ندونم مولود بودن یعنی چه.
مهم من مطمئنم هیچکسی نمیدونه، آنهایی که در شورای نیقیه هم تصویب کردن نمیدونن، جواب سوال شما را نمیدونن که مولود یعنی چی؟ چه فرقی با مخلوق داره؟ وقتی مینویسه که این مخلوق نیست و مولوده، یعنی دارد انگار در جهان حالا حداقل سه لایه فرض میکند.
مثلاً خدای پدر، بعد یک لایه نزدیک به خدای پدر که مثلاً مسیح و روحالقدسان و بقیه مخلوقات که یک طرف دیگر هستند. دقت میکنید؟ اگر تثلیث اینه، اگر تثلیث این است که حضرت مسیح مخلوق خداست ولی مثلاً یک ارتباط مثلاً جامعیتی دارد از نظر اینکه خداوند را به ظهور رسونده، این اصلاً این فرق میکند.
ما همین اعتقادات را در مورد پیامبران هم ممکن است داشته باشیم.
مخلوقات خدا هستند. روحالقدس من یک استدلالی مثلاً با قرآن قرآنی کردم، گفتم وقتی حرف از روحالقدس میشه، وقتی من میگویم روح خودم، مثلاً یک جوری یعنی خودم. شما واقعاً قرآن را وقتی داریم ازش یک چیزی استنباط میکنیم، باید قرآن را کلاً بخونین، ببینین این موجودی که تحت عنوان روح بهش اشاره میشود در قرآن چگونه به کار میره، شأنش چیه؟
شما در قرآن میبینید که مثلاً تنزل الملائکه و الروح. روح یک موجود مخلوقیه که مثلاً به نظر میآید بالاتر از ملائکه است. حالا اینکه این اصطلاح را من بخواهم با لفظبازی مثلاً بگویم که آقا چون گفته روح، یعنی مثلاً خود خداست، در قرآن اینجوری نیست.
در قرآن وقتی حرف از روحالقدس میشه، وقتی حرف از روحالقدس میشه، ملائکه و روح میشه، روح یک مخلوقی از مخلوقات خداست، خیلی هم سطحش بالاست.
ولی مخلوقه. مهم این است که ببینید اینکه موجودیت موجودات و مخلوقات مراتبی در آن وجود داره، این ربطی به شرک و توحید ندارد. نسبت همه موجودات با خداوند احد واحد یک چیز است. همه مخلوقن. حالا یکی یک مخلوق بزرگ داریم، یک مخلوق کوچک داریم. لایه لایه لایه کردن دنیا شرکه.
حالا میخواهید بگویید که پسر و روحالقدس چسبیدن به خود پدر یا یک خورده اینورترن یا خیلی نزدیکن به مخلوقاتن، فرق نمیکند. مولودن و مخلوق نیستند. خب بگوییم که گفتیم دست خداست مسیح. یعنی خدا را مرکب فرض میکردند. من نه شرک کسی، کسی اگر کسی خدا را مرکب فرض کند شرکه. پس سوال سوال این نیست که مسیح دست خداست، روح خداست، یک چیزی.
سوال این است که حضرت مسیح مخلوق هست یا نیست؟ خداوند آن مسیح را خلق کرده یا نه؟ خب دست خدا که مخلوق نیست، دست خود خداست. یعنی خدا را اینجوری مرکب فرض کنیم که دست دارد. بعد بگوییم مسیح آن دست خداست. این مرکب فرض کردنش شرکه. من الان دست خدا را اگر به عنوان یک موجودی ببینم، من یک موجودی دارم تو دنیا این مثلاً.
بگویم این لیوان خداست. بعد بگویم این مخلوق نیست. من یک موجودی را دست به رسمیت میشناسم که مخلوق نیست. دست خدا اگر من مثلاً فرض کن حرف از این بزنم که رحمان را خداوند الله خلق کرده یا نه؟ یک آیه بسیار زیبایی در قرآن در مورد اسماء الهی میگوید که بگویید الله یا بگویید رحمان.
هر با هر نامی بخوانید و له الاسماء الحسنی. اینها نامهای خداست. و وقتی دارم میگویم رحمان به همان چیزی دارم اشاره میکنم که وقتی میگویم الله. اگر وقتی میگویم مثلاً فرض کن یدالله، اگر دارم به خدا اشاره میکنم کلاً یا نه؟ اگر دارم به یک چیز استعاری، حرفهای استعاری میزنم. مثلاً منظورم نحوه مثلاً ارائه قدرت خداوند در جهان را میگویم یدالله.
اگر نه یک مخلوقیه، یک موجودی مثلاً روح، روحالقدس، عیسی یا خود حضرت علی. یک موجودی در جهان هست که من این را میبینمش و معتقدم این مخلوق خداوند نیست. مولود خداست یا خود خداست یا اصلاً حالا به هر طریقی میخواهم چیزی اسمی غیر از مخلوق برایش بگذارم. تثلیث به معنای رسمی اعتقاد به این است که مسیح با بقیه فرق دارد.
مسیح و روحالقدس توسط خداوند خلق نشدن. اینها از ازل بودن و رابطه خالق و مخلوق نیست. رابطه والد و مولوده. حالا به هر معنایی میخوای بگی. راه یکی بودن هم هست دیگر. رابطه این یکی بودن هم نیست. ولی همزاد اینجا در خود مصوبه شورای نیقیه این است که همزادن. همزادن به این معنی که دیگر نپرسید یعنی چه.
من کاری ندارم به اینکه اینها معنی دارد اصولاً یا ندارد. مهم این است که اعتقاد به تثلیث یعنی اعتقاد به اینکه موجودی در جهان هست که مخلوق نیست و مولوده. اگر خود خداست، میدانید اینکه ابهامی تو این عقاید وجود داره، من میگویم که تو نمیتونی شورای نیقیه را مصوبهشو تصویری ازش ارائه بدی و این الفاظ را بخونی، یک جوری بیان بکنی منظور را که شرک نباشد.
به هر حال میخوای بگی مسیح و روحالقدس خود خدا، مثل اسماء خدا، خب میبینی که مسیح یک موجودیه که مثلاً رفته بالای صلیب، یک موجودیه خلاصه با اسماء الهی فرق میکند. من وقتی به مسیح اشاره میکنم، به خدا اشاره نمیکنم، به آن موجود تاریخی دارم اشاره میکنم که یک روزی از مریم متولد شد.
دقت میکنید؟ بعد ببین همه الهیات مسیحی خیلی پیچیدهست. من واقعاً خب وارد اجزای الهیات نشدم برای اینکه اینقدر سوالهای جالب در آن به وجود آمده و هی ایشان وقتی من نمیخواهم پیش به اصطلاح یک جوری قبل از اینکه بحث را پیشداوری به وجود بیاد، وقتی یک حرف غلط زدی برای توجیهش هی باید حرف بزنی. بعد هی دوباره سوال پیش میآید.
بعد این شما مثلاً در مورد تثلیث که نگاه میکنید بحثهای بیپایانی وجود دارد. آیا مریم مادر خداست؟ این سوال مطرح شده. خب مریم مادر عیسیست. عیسی هم که همزاد خداست. آیا مریم مادر عیسیست؟ آیا خداوند صلیب کشیده شده؟ اگر همزاد مسیح، پس من به عنوان یک مسیحی باید معتقد باشم که خدا را به صلیب کشیدن.
یعنی خالق جهان را به صلیب کشیدن. کشتن. بعد مرد، بعد دوباره زنده شد. و مادرش مریم بود. وقتی میگوید همزاد، یعنی اگر مثلاً فرض بر این است که عیسی و خداوند مثل یک چیزن در واقع، بعد همه صفات بشری عیسی میشود صفات خدا. مشکل پیش میآید. بعد باید هی بحث بکنی. هی بگی نه من منظورم این نیست، منظورم اونه.
ولی خب این بحثها قرنهاست که ادامه دارد. ولی اینکه خب این حرف اصلاً حرف قابل دفاعی از نظر فلسفی نیست که شما مثلاً دو نوع نسبت مخلوق بودن و مولود بودن قائل بشی. و توضیح هم ندی که این مولود بودن چه نوع نسبتیه در عالم. هر جوری شورای نیقیه را مصوبهشو یک نفر خوند و یک تفسیر توحیدی تونست ارائه بکنه، بیاید اینجا بگوید.
من فکر میکنم که واژههایی که آنجا به کار رفته و اعتقادهای اصلی مسیحیت را شکل میدن، به هیچ وجه قابل توجیه نیستند به عنوان یک اعتقاد توحیدی. به هر حال دارد فرض میشود که موجوداتی وجود دارند که مخلوق نیستند. در عین حال عین خدا هم نیستند.
خود خدا، یعنی مسیح به نظر نمیآید مسیحیها معتقد باشند که همین مسیح، این انسانی که به صلیب کشیده شده، خود خداست. این خدای پسره. یک خدای پدر داریم، یک خدای پسر داریم، یک روحالقدس داریم. اینها یک جوری به هر حال یک جدایی بینشون هست و چیزی جدای از خدا وجود دارد که مخلوق نیست. این تمومه دیگر اصلاً. چرا باید موحد باشن؟ آره، میگویند که باید موحد باشند.
نه قبول ندارند که آنها معتقدن که خداوند را مثلاً وقتی که بحث الهیاتی میکنن، فلسفی میکنن، خدای واحد را اثبات میکنند. مثلاً شما در استدلال آگوستین یا کسی دیگر این را نمیبینید که سه تا خدا یا مثلاً رابطه مولودیت ثابت بکند. یک جوری بحثهاشون نهایتاً به همین سمت میرود که یک خدای خالق واحد یکتا وجود دارد.
یک مشکلی در اینجا وجود دارد دیگر. آیا بگذارید من به یک با اینکه نمیخواهم مسائل تاریخی را مطرح بکنم، بگذارید اینجا شاید برای خاطر اینکه داریم به هر حال به بحث حرف از تثلیث میزنیم، میخواهیم بگوییم مسیحیها منظورشون از تثلیث چیه؟ خلاصه داریم به یک سند تاریخی مهم، مهمترین سند تاریخی کل مسیحیته. مصوبه شورای نیقیه. ماجرای شورای نیقیه اصلاً چه بود؟
ماجرای شورای نیقیه این بود که یک آدمی به اسم آریوس پیدا شد که آدم مثلاً اسقف بزرگی بود و این حرفش این بود که خب ما مثلاً وقتی که حرف از این میزنیم که خدای پدر، خدای پسر یا مثلاً مسیح را پسر خدا میدونیم، منظور ما این نیست که مسیح خود خداست یا همذات با خداست.
مسیح یکی از مخلوقات خداست و چیزی که ما بهش معتقدیم یک جوری در واقع چیزی که آریوس میگفت که بهش معتقده و مسیحیها باید بهش معتقد باشن، یک جوری چیزی شبیه مثل این است که افعال مسیح، افعال الهی. مسیح ظهور مثلاً فرض کن یک مثل یک تجلی تامی از مثلاً اراده خداوند در زمین بوده ولی ذات مسیح، ذات خدا نیست.
یک موجودیه که به هر حال خداوند خلق کرده. اصلاً شورای نیقیه برای بررسی این مسئله تشکیل شد که آیا آریوس راست میگوید یا آریوس دروغ میگه؟ بشینیم بحث بکنیم ببینیم عقیده درست در مورد تثلیث چیه؟
و تصویب کردن که این عقیده غلط است و آریوس خلق شد از مقام خودش. مرتد شناخته شد. حالا برخی ماجراهای تاریخی دارد که دوباره امپراتور مثلاً بعد از چند سال عقیدهاش تغییر کرد، دوباره نصبش کرد.
ولی شورای نیقیه تصویب شد، تشکیل شد که این موضوع را بررسی بکند و مصوبهاش هم در مورد همین است که مسیح همذات با خداست. بحثهاشون هست؟
و مهمترین دلیلی که در کتابها ذکر میکنند که مخالف اصلی آریوس در آن جلسات آورد، یک فردی به اسم آتاناسیوس که آدم جوان پرشوری بود که خیلی میگویند در جلسات مؤثر بود، گفت که اگر ما بپذیریم که مسیح غیر از خداست، پس در تمام کلیساها ما مسیح را عبادت میکنیم.
پس همه ما مشرک شدیم. و این به معنی به معنای این است که کلاً تمام مسیحیهایی که در این چند قرن مثلاً بودن، اینها همه افراد مشرکی بودن و غیر خدا را عبادت کردن.
مهمترین استدلال آتاناسیوس این بود که ما در واقع تمام آن چیزی که مسیحیت میدانیم این است که در شما در اسناد تاریخی که غیر از اسنادی که از مسیحیها به جا مونده، همهجا میبینید که از مسیحیها به عنوان افرادی که فردی به اسم مسیح را عبادت میکنن، جمع میشوند و یک آدمی به اسم مسیح را که میگویند ظهور کرد و به صلیب کشیده شد را عبادت میکنند. شما در نامههای مثلاً فرماندارهای روم که مثلاً نامه نوشتن از امپراتور روم خواستن کسب تکلیف کردن که اینها را بکشیم، چیکارشون بکنیم؟
یک چنین آدمهایی در حوزه مثلاً قلمرو ما پیدا شدن که یک چنین اولاً امپراتور را به عنوان خدا به رسمیت نمیشناسن، حاضر نیستند بیان مثلاً قربانی بکنند در مقابل تمثال امپراتور و یک چنین اعتقادی دارند. در آن نامهها ذکر شده به عنوان یک جمله هست، آن هم این است که اینها یک فردی به اسم مسیح را عبادت میکنند.
و این در واقع مسائل تاریخی که حضرت مسیح به عنوان خداوند عبادت میشده در کلیساهای اولیه و این استدلال اینکه چرا ما باید اینجوری تصویب بکنیم این است که اگر نکنیم مشرکیم. خب نکردن و مشرک هم بودن، الان هستند. آتاناسیوس راست میگفت. اگر حرف آریوس را قبول میکردن، کلی آدمها باید قبول میکردند که مشرک بودن چون مسیح را عبادت کردن.
میخواهم بگویم به هر حال ماجرای شورای نیقیه اصلاً این است. بحث کردن در مورد اینکه مسیح همذات خداست یا نیست و تصویب شد که هست. فقط گفتن که مثلاً مخلوق نیست، مولوده. به هر حال یک جوری به تأکید روی همذات بودن که مسیح خود خداست و قابل عبادت کردنه.
بفرمایید.
۳۲۵ شما حالا شما عهد جدید را حداقل سه تا انجیل اول را بخوانید. با دقت اصلاً به همین منظور بخوانید. خب اصلاً مسیح به هیچ وجه به صورت خداوند ظاهر نمیشود در سه تا انجیل اول. اشارههای مبهمی در انجیل یوحنا هست که ما مثلاً در اول کلمه بود و کلمه خدا بود. این مهمترین اشاره برای اناجیل به مسئله الوهیت مسیح. شما در سه تا انجیل اول مسیح پیامبر هستند هیچ اشارهای به این جهت نیست.
کاملاً و این مطلقاً اینجوری است. یعنی یک عبارت کوچک یک عبارت کوچکی مثلاً در انجیلهای در سه تا انجیل اول هست که میگویند این یک جور اشاره کردن به تثلیثه این است که مسیح به حواریون میگوید که بعد از من مردم را به نام پدر، پسر و روحالقدس تعمید بدهید.
که ربطی به تثلیث ندارد حالا به هر حال اینکه سه تا چیز مقدس اینجا نام برده شده به در کنار نام خداوند، نام مسیح و روحالقدس هم هست که اصلاً ربطی به همذات بودن مسیح با خدا ولی به هر حال اشارهای به سه چیز هست اینجا.
میگویند اشاره به تثلیث.
من میخواهم این روشن بشود که اعتقاد به تثلیث اگر بخواهیم به اصطلاح یک جوری یک تعبیر توحیدی ازش ارائه بدیم، به نظر من مصوبه شورای نیقیه را باید نقض بکنیم.
یعنی باید معتقد بشویم به اینکه مسیح مخلوقه به هر حال. ولی که خود خدا که نیست. یک موجودیه که ما دیدیمش. کسی هم این ادعا را نمیکند مسیح خود خداست. و در واقع تثلیث اعتقاد به غیرمخلوق بودن مسیحه. یک چیزی شما گفتید که بحثی که شروع شد به این نشان میدهد که اینکه مثلاً مسیح را عبادت میکردند همیشه یک حواریون بوده قبل از شورای نیقیه.
قبل از شورای نیقیه. پس حداقل در قرنهای مثلاً دوم، سوم، حداقل در خارج از اورشلیم و آن محدوده الان از نظر تاریخی به آن آدمهایی که پیرو مسیح بودن در محدوده مثلاً اورشلیم و در محدوده قلمرو یهودیها بهشان میگویند مسیحی یهودی. برای اینکه اینها شریعت موسی را رعایت میکردند.
و برای اولین بار افرادی که پیدا شدن خارج از آن قلمرو در مثلاً آسیای صغیر و بعد در مثلاً اروپا در مسیحیت از اینجا وارد آسیای صغیر شده، رفته مثلاً قبرس، یونان و تا روم. این محدوده اول و بعد شمال آفریقا. اینها جاهاییه که مسیحیت خارج از محدوده یهودیت رشد کرده. که عامل اصلی رشد هم پولس بود.
یعنی کسی که این مسافرتهای تبلیغی را انجام داد و کلیساها را تأسیس کرد، تقریباً آدم اصلی پولس بود. کسهای دیگر هم مثلاً یونان رفتن ولی سفیر اصلی مسیحیت پولس بود. پولس یعنی هم اصل بوده با مسیح. از نظر جزو حواریون نبوده و قبل از مصلوب شدن مسیح یهودی بوده، بعداً مسیحیها را تعقیب میکرده، شکنجه میکرده و بعداً در یک مکاشفهای ایمان آورده.
یعنی خودش اینجوری نقل که اینها در کتاب اعمال رسولان تو فصل پنجم کتاب عهد جدید شرح این ماجراها هست و پولس تو نامههای خودش هم به این ماجرا جاهایی اشاره میکند.
در حالی که در تعقیب مسیحیها به قصد مثلاً آزارشون بوده، مسیح میگوید که مسیح بر من ظاهر شد و این ندا را شنیدم که چرا مرا آزار میدهی. بعد متحول شد و مسیحی شد و شد مثلاً شخصیت اصلی که مسیحیت را خارج از محدوده جغرافیایی یهودیها تبلیغ کرد. من یادم نمیآید کدام داستان. یادم نمیدانم. یادم.
بگذارید پس این به هر حال من از اینجا شروع کردم که اعتقاد به تثلیث را اگر بخواهیم توجیه بکنیم و تبدیلش بکنیم به یک جور یکتاپرستی، خب باید از مصوباتی که هست یک جوری در واقع عدول بکنیم و به نظر میآید که صراحتی وجود دارد در مصوبه نیقیه که باید اینجوری نگاه بکنیم که مسیح و خداوند همذاتن و مسیح مخلوق نیست، روحالقدس هم مخلوق نیست.
از در مورد نحوه صدور مسیح و روحالقدس مثلاً یک بحثهایی هست که پدر، پسر را اول مثلاً خلق نکرده، صادر کرده، مثلاً مولود کرده و بعد روحالقدس بعداً به وجود آمده. اینها دیگر جزئیاته.
من فکر میکنم همین سه لایه شدن جهان به معنای شرکه.
بفرمایید. یک جایی همان همینقدر که فقط مسیحیت بین که به نام پدر، پسر و روحالقدس مثلاً تعمید داده میشه، خب شرک دارد دیگر.
نه، واژه نه اصلاً. واژه پسر در انجیلهای سهگانه ولی هم آمده ولی واژه پسر مثلاً به یک فرزند خدا در عهد عتیق هم آمده. مثل یک اصطلاحی که آدمها مثلاً از مسیحی میگوید من ایمان بیارید، جزو فرزندان خدا بشوید. مثل اینکه شما وقتی ایمان میآرید و موحد میشید، این اصطلاح مثلاً مثل تشرف برایتان به کار برده میشود. فرزندان خدا یعنی مثلاً کسانی که جزو ما مثلاً فرض کن میگوییم اولیا، اولیا خدا عیالالله هستند.
خانواده خدا. منظورمون نیست اینها مثلاً فرض کن زن و بچه خدا هستند. اینطوری یک حرفی داریم میزنیم مثل یعنی خداوند از اینها حمایت میکند. یعنی فرزند خدا، این اصطلاح در همه متون مقدسه یهودیها بوده، در مسیحیها هم هست و اصلاً هیچ ربطی به اعتقاد به اینکه پدر، پسر، نمیدانم روحالقدس و اینها برای تثلیثش ندارد.
اینها را با همدیگر مخلوط نکنید. حالا اینکه تعمیم دادن به نام پدر، پسر و روحالقدس، حالا اینکه آیا این حرف زده شده یا نشده، یک بحثه، یکی اینکه این به معنای شرک نه لزوماً.
من فکر نمیکنم حتی اگر این حرف درستی باشه، اونطور نقل شده، به معنای این نیست که مثلاً مسیح مخلوق خدا نیست یا روحالقدس مخلوق خدا نیست.
حالا به هر حال من میخواهم بگویم که آن چیزی که در شورای نیقیه تصویب شد، اصلاً بحث در همین مو این شورا به این دلیل تشکیل شد، آریوس به عنوان کسی که یکتاپرستی را تبلیغ میکرد و مسیح را مخلوق خدا میدونست، محکوم شد و چیز دیگهای در واقع تصویب شد که مسیح را عین خدا میدونه، همذات با خدا میدونه، قابل عبادت میداند و در واقع مولود خدا میدونه، چیزی غیر از مخلوق بودن.
یعنی مسئله این نیست که آنجا نوشته شده باشه که مولود است. نوشته شده مخلوق نیست و مولود است. یعنی یک چیزی غیر از مخلوقات دیگر. حداقل سه لایه مثلاً در جهان داریم، ولی خب وقتی بحث میشه، میگویند که خب این سه تا یکیه. و بعد آن بحثها پیش میآید. مریم مادر خدا هست یا نیست؟ آیا خداوند مصلوب شده یا نشده؟
به هر حال اینجا یک مشکلی وجود داره، قابل حل نیست. یعنی شما آن چیزی که در شورای نیقیه تصویب شده را نمیتوانید یک تعبیری ازش ارائه بدهید که شرکآمیز نباشد. و به هر حال اینکه مسیح و بعدها به تدریج حضرت مریم عبادت شدند. مستقیماً عبادت شدند، این چیزی نیست که قابل انکار باشه اصلاً. به هر حال فکر میکنم که اینجا یک مشکل اساسی وجود دارد.
حالا مشکل چیه؟ من میخواهم به یک چیزی اشاره بکنم که جدای از اینکه حالا ما دلایل فلسفی داریم یا اعتقادات شدید توحیدی داریم و توحید را درست میدانیم. حالا ممکن است یک نفر بگوید که خب مثلاً تثلیث توحید نیست، شما بیخود بهش میگویید شرک. اصلاً همین درست است. ها؟ پس من یک جوری وقتی میگویم این شرکه، یعنی مثلاً چیز بدیه.
یکی بیاید ادعا بکند اصلاً اعتقاد درست همین است. یعنی شما مثلاً بیخود مثل آن حرفی که من سعی کردم یک جوری با تحریض ابنعربی بگویم که ابنعربی هم یک جوری حرفهای بگذارید من یک چیزی در مورد ابنعربی بگویم. به ابنعربی شما بگویید که مسیحیها معتقدند که حضرت مسیح خداست. ایرادش چیه؟ ابنعربی میگوید ایرادش این است که چرا فقط از مسیح را میگویید خداست؟
همه خدا هستند. یعنی در دید ابنعربی اگر قرار است مثلاً شما به حضرت مسیح بگویید خدا، یعنی به تجلی به هر حال از مسیح تجلی مثلاً تام خداوند هم باشه. اگر به این تجلی بگویید خدا، خب بقیه مخلوقات هم تجلی خدا هستند، همه خدا و آن هم همینو میگوید.
میگوید که به همین دلیل برای خاطر اینکه همه موجودات تجلی خداوند هستند، یک جوری در وحدت وجود دیگر همه خدا هستند. حالا به یک معنایی که خودش در واقع منظورش هست، نه اینکه ما مثلاً خدای نکرده خدا هستیم ولی به هر حال به آن معنای وحدت وجودی که آن قائله، باز مسیح ابنعربی موحده برای اینکه از نظر ابنعربی مسیح فرقی با بقیه نداره، خلاصه همونه.
اگر آن تجلی، بقیه هم تجلی. دقت میکنید؟ اینکه یک موجودی را جدا کنید از بقیه، بگویید این یک جور دیگهای تجلی خداست مثلاً، یک اسم دیگهای برایش بذارید، این نمیشود از به اصطلاح فرار کرد که یک جوری با اعتقاد به توحید به معنای اینکه یک خالق هست و همه موجودات دیگر مخلوق هستند، سازگار نیست.
اولاً توحید دلایل فلسفی و دلایل معقولی پشتشه، یعنی نگاه تثلیثی دلایل عقلی نداره، فقط شما باید به نقل رجوع بکنید، نقلتون هم چیه؟ که حتی کتاب مقدس مثلاً نیست، نقلتون یک مصوبه قرن چهارمه، باید بنا به آن مصوبه قبول بکنید که یک چنین حقیقتی وجود دارد. من یک دلایلی سعی کردم بیارم که تثلیث چرا باید به یک چیزی مثل تثلیث معتقد باشه، باید این دلایل را نقد بکنم.
آدم ریبورت. من مثلاً گفتم یک جور توجیه کردن این است که چطور ممکن است خدا به خدای متشخص قائل باشیم. خدایی که صفات انسانی داره، توهم دارد و الی آخر. حالا این بحث را که باید حتماً بکنیم.
بگذارید من فقط یک نکتهای اینجا بگویم در مورد به طور مستقیم میخواهم اشاره به این بکنم که مشکلی که به وجود میآید به غیر از اینکه مشکل فلسفی اینجا در بین اعتقاد به تثلیث، میخواهم به یک نکته بسیار منفی مسیحیت که شاید از من بپرسید منفیترین ماجرا این است اشاره بکنم.
آن هم این است که مسیحیت ذاتاً با توجه به اعتقاداتی که در آن هست، بدون اینکه بشود یک جوری ازش فرار کرد، وقتی شما به مسیحیت اعتقاد پیدا میکنید، انسان در جهان یک شأن خاص پیدا میکند.
جدای از همه موجودات. یعنی انسان کاملاً تافته جدا بافته میشود. ببینید ما مثلاً در قرآن این را داریم، انسان به هر حال یک شأن خاصی داره، موجود مهمی است. مثلاً این وصف جامعیت اسماء مثلاً در قرآن آمده که انسان انگار یک جوری ویژگیاش این است که همه اسماء الهی را درک میکنه، میتواند همه اسماء الهی را به منصه ظهور برسونه و الی آخر.
ولی شما از قرآن نمیتوانید این نتیجه را بگیرید و بگویید این جزو اعتقادات قرآنی مسلمه، اعتقادات اسلامیه که مثلاً فرض کنید جهان برای انسان خلق شده. یا انسان مثلاً بعد از خدا موجود دوم از نظر اهمیت، انسان. هرچند این حرفها را بین مسلمانها بعضیا زدن.
ولی شما از قرآن نمیتوانید نمیتوانید یعنی اینجوری نیست که من اگر بخواهم مسلمان باشم باید حتماً انسان را به عنوان یک موجودی که یک تافته جدا بافتهای در جهانه و خداوند همه جهان را برای انسان خلق کرده این را معتقد باشم.
من فکر میکنم قبلاً دلیل آوردم از خود قرآن این اصلاً اینجوری برنمیآد. برعکس این. مثلاً وقتی حرف از فضیلت انسان میشه، میگوید شما را بر کثیرن بر کثیر مخلوقات فضیلت دادیم، نه بر همه مخلوقات. یعنی ما رتبه دوم را به نظر نمیآید به دست آورده باشیم. مدال نقره، برنز هم فکر نکنم گرفته باشیم. یعنی خیلی رتبهمون بالا نیست.
اینکه جهان نمیدانم برای انسان خلق شده، یک اجازه بدهید. من میدانم که عقاید اینشکلی در بین مسلمانها رایج بوده و هست که انسان مثلاً همه جهان برای انسان خلق شده. ولی میگویم از جزو ضروریات مسلمان بودن نیست. ولی جزو ضروریات مسیحی بودن. شما نمیتوانید مسیحی باشید و انسان را موجود دوم ندونید. این برای خاطر اینکه در تثلیث آن بالای انسان وجود داره، یک صورت انسانی وجود دارد.
اعتقاد به اینکه خداوند انسان را به صورت خودش آفرید و انسان به صورت خدا، یک چیز خاصه. هیچ موجودی در جهان به صورت خدا خلق نشده و خداوند به صورت هیچ موجودی ظهور نکرده به غیر از به صورت انسان.
انسان یک رابطه خاص با خدا دارد. در بین وقت، یعنی که یکی از انسانها اصلاً مولوده و یک رابطه خاص با خدا داره، خود نوع انسان هم در جهان یک تافته جدا بافتهایه.
من میخواهم مثلاً ببینید، شما فکر نکنید که مشکل اعتقادات کوپرنیک یا نمیدانم گالیله از نظر کلیسا این بود که با متون مقدس سازگار نیست حرفاشون. واقعیت این است که با فضای اعتقاد مسیحی سازگار نیست. زمین جای خاصی نباشد در دنیا. وقتی انسان موجود خاصیه که همه دنیا برایش خلق شده، محل سکنای این موجود باید مرکز عالم باشه.
همانطوری که به نظر میاومد. بنابراین اهمیت زمین را کم بکنید، یک جوری دارید انسان را در دنیا شأنش را میآرید پایین. بنابراین مسیح را دارید شأنش را میآرید پایین.
انسانمحوری و خطر تثلیث
من میخواهم بگویم اعتقاد به تثلیث، اعتقاد به تجسد خداوند به صورت مسیح، اعتقادی که شأن انسان را در دنیا در واقع به عنوان موجود دوم حداکثر با مدال نقرهاش را محرز میکند.
حالا شاید بگوییم همهمون مثلاً با خداوند در سکوی اول قرار گرفتیم، ولی کلاً انسان یک تافته جدا بافته میشود و این خیلی به نظر من تصور خطرناکیه از دنیا و از شأن انسان در دنیا. یک لحظه اجازه بدهید بگذارید من بحثم تمام بشود. ببینید شما وقتی مثلاً به عرفان اسلامی نگاه میکنید، عرفان اگر من چند دقیقه بیشتر وقت ندارم.
نمیخواهم یک شرح کلی از مثلاً طریقت عرفانی بدهم. خیلی مختصر اگر بخواهم اشاره بکنم با حذف مثلاً با مسامحه، شما عرفان را میتوانید اینجوری در واقع تصور بکنید که الان یک انسانی که هنوز طریقت را در واقع طی نکرده و به اصطلاح عرفا در کثرت واقع شده، شما داشتهتون نسبت به خودتان عموماً یک موجود خاصی هستید، یک نامی دارید، نام و نشانی از خودتان دارید که با بقیه انسانها متفاوتید. خودتان را اینشکلی میبینید. به عنوان یک موجود متمایز، این در کثرت قرار گرفتن یعنی همین دیگر.
من جهان را به صورت موجودات متفاوت میبینم. من خودم یک انسانی هستم در بین بقیه انسانها، با بقیه فرق دارم، به تفاوتهای خودم با بقیه انسانها به شدت توجه دارم.
مخصوصاً به نام خودم. که نکته خیلی مهمی در پیدایش منه که یک اسمی دارم. بعد شما وقتی طریقت عرفانی را طی میکنید، یک مرحلهاش این است که به یک جایی میرسید که وقتی در مقابل خداوند قرار میگیرید، دیگر نام و نشانی لازم نیست آنجا آدرس بدهید که کی هستید. واقعاً انسان وقتی در مقابل خداوند قرار میگیره، یک انسانیه که در مقابل خداوند قرار گرفته.
احساساتش، احساس منِ که مثلاً اسمم فلانه و یک چنین گذشته و آیندهای مثلاً برای خودم متصور هستم، من در مقابل تو قرار گرفتم، اینجوری نیست. وقتی یک نفر دارد نماز میخونه، معنایش این نیست که مثلاً فرض کنید یک جوری اسم خودش را در نیتش ببره. مثلاً من، فلانی، پسر فلانی، دو رکعت نماز میخوانم قربه الی الله.
من یه، من به عنوان یک انسان دارم مثلاً عبادت میکنم. این یک مرحلهای از طی طریقت که شما یک جوری نام و نشان خودتان را کمکم از دست بدهید. تبدیل به یک انسان بشوید. یعنی در بیشتر ساعات زندگیتون یک موجود کلی باشید. حالا ممکن است یک جاهایی هم به هر حال به کثرت رجوع میکنید، دوباره به حالت وحدت برگردید.
ولی این یک عرفان متوسطه که شما فقط نام و نشان را از دست دادید. شما به جای اینکه تبدیل به یک انسان کلی بشید، باید تبدیل به مخلوق بشوید. یعنی رسیدن به وحدت، به آن معنایی که مثلاً ابنعربی میگه، اصلاً شما وقتی مقابل خدا وایمیستید، چرا لزوماً احساس میکنید باشید من یک انسانی هستم مقابل تو وایسادم؟
من یک مخلوقی هستم. چه اهمیتی دارد من انسانم؟ ببینید قرآن تأکیدش این است که تسبیح اگر دارید میکنید، همه دنیا دارند تسبیح میکنند. یک وظیفه کلیه دیگر. آسمان و زمین هم دارد تسبیح میکند.
این غرق شدن در وحدت یعنی من اصلاً نام و نشان انسانی خودم را از دست میدهم که هیچی، من به عنوان یک مخلوق خداوند را ستایش میکنم همانطوری که همه مخلوقات دارند این کار را میکنند.
بنابراین میشم یک جزئی از یک کل. از کثرت درمیام. برمیگردم به همان حالت وحدتی که ازش در واقع خلق شدم. این هدف عرفان چه در اسلام، چه در هند حتی برید، نهضتهای عرفانی اینجوریان. رسیدن به از دست دادن نام به اصطلاح عرفانی از بین رفتن تعینات. شما باید تعینات خودتان را ترک بکنید تا از این عالم کثرت دربیاید و وحدت را بتوانید ببینید.
دیگر چیزی انگار در عالم بیشتر وجود ندارد. مسیحیت مانع از این است شما از این مرحله دوم رد بشوید. دقت میکنید؟ شما مسیح را به عنوان خدا انگار دارید باهاش یعنی وقتی به خدا فکر میکنید، انسان بودن یک جزئی از خدای مسیحیته. یعنی یک شأن انسانی دارد خدای مسیحی. به خاطر اینکه مسیح موجودیه که همذات خداست.
بنابراین من هیچوقت با مخلوقات، با کل مخلوقات عالم نمیتوانم به وحدت برسم. بنابراین یک جوری از لحاظ عرفانی مسیحیت نقص ایجاد میکند و این اصلاً عجیب نیست که مثلاً فرض کنید شما در طول تاریخ مسیحیت یک عارف بسیار بزرگی مسیحیها دارند به اسم اکهارت، مایستر اکهارت که این به شدت عقایدش به ابنعربی نزدیکه. یک بار اشاره کردم به اینکه اصلاً یک چند تا فصل فصوصالحکم را ترجمه کرده.
اینقدر عقاید ابنعربی را قبول داشته. هیچ عجیب نیست که یک آدمی مثل اکهارت با توجه به اعتقادات وحدتوجودی که بهش رسیده بود، تکفیر شده از طرف کلیسا. یعنی شما از یک جایی اگر تو عرفان جلوتر برید، کلیسا شما را قطعاً تکفیر میکند. برای خاطر اینکه نمیتوانید دیگر خداوند و مسیح و اینها را با همدیگر قاطی بکنید. دقت میکنید؟
یعنی ناچار مسیح میآید سمت شما جزو مخلوقات قرار میگیرد. برای خاطر اینکه میخواهید فقط خداوند را بپرستید. بنابراین اصلاً این مسئله که یک اعتقاد صرفی که حالا مربوط به این باشه آن شورا نمیدونم، شرک، توحیده یا مثلاً فرض کنید عقاید فلسفی ما اجازه میدهد به تثلیث معتقد باشیم، فقط این نیست. این یک جوری ضعف اخلاقی ایجاد میکند.
یعنی نسبت انسانی دادن به خدا، خدا انسان را در حد خدایی بالا بردن، نتیجهاش برعکس پایین آوردن خدا به حد انسانی هم هست. شما تعجب نکنید اگر یک کتابی نوشته میشود توسط یک آدمی که به شدت خودش را مسیحی میدونه، مثلاً آخرین وسوسه مسیح.
آخرین وسوسه مسیح
شما ببینید با توجه به این حرفهایی که من در مورد مسیحیت زدم، وقتی در کتاب آخرین وسوسه مسیح از صلیب به یک طریق این پایین میآید و این را زن و بچه دار میشود.
یعنی خداوند ازدواج میکند و خداوند با یک زنی همبستر میشود این متوجه هستید دیگر این نتیجه اش از نظر مسیحیت این فقط شخص ما ممکن است این یک عده ممکن است مثلا این کتاب را خوانده باشند این فیلم را دیده باشند و متوجه نیستند این چقدر مسئله دارد این کتاب و این فیلم خداوند به عنوان شوهر یک نفر ظاهر شده میگوید بله حداقل مسیح به اعتقاد مسیحیها ازدواج نکرده.
بنابراین یک جوری آن مجرد بودنش حفظ شده ولی اینکه خداوند بیاید ازدواج بکند صاحب بچه بشود و مثلا لذت های جسمانی را احساس بکند ببینید من یک مصاحبه ای خواندم آن موقع خیلی برام جالب بود آن موقع که این فیلم فیلم آخرین وسوسه مسیح ساخته شده بود تو همه دنیا مسیحیها علیه اش تظاهرات میکردند با کارگردان فیلم مصاحبه کرده بودن این کارگردان این فیلم همان کارگردان فیلم راننده تاکسیه و خوب شد در مورد این فیلم صحبت فکر ایجاد نکرد.
در مورد این فیلم میخواستم صحبت کنم مهم نیست برای آن فیلمشون خیلی جالب است. این آدم تو این مصاحبه اش گفته بود که من نه تنها این احساس نمیکنم فیلم آخرین وسوسه مسیح که ساختم فیلم مثلا غیر ضد مذهبی یا غیر مذهبیه بلکه احساس میکنم این فیلم کاملاً یک فیلم مذهبی ساختم و خودم را بعد از ساختن این فیلم به خداوند نزدیک تر احساس میکنم.
وقتی بله دیگر وقتی که تو اینجوری به این اعتقاد داری که خداوند هم آمده همبستر شده با یک زنی و یک زندگی کاملاً همینطوری نرمال مثلاً انسانی را هم تجربه کرده خب بله اینجوری یعنی مثل اینجور میشود یک جور عرفانیه به جای اینکه من به سمت خدا بروم خدا را میارم به سمت خودم.
یعنی مسیحیت من میخواهم بگویم در ذات اعتقادش وقتی که مسیح را با خدا یکی میگیرد یک جوری این پایین آوردن خدا هست و اصلاً چرا این اعتقادات پیش میاد؟ ببینید این نوع اعتقادات در همه ادیان هست ما تو اسلام هم داریم. همه ادیان توحیدی به محض اینکه از آن مبدأ خودشان یک خورده دور میشوند احساسات شرک آمیز توشون وارد میشود.
برای اینکه پرستیدن یک خداوند مطلق منزه سبحان سخته. من اگر یک موجودی باشه حالا به هر حال بتوانم باهاش حرف میزنم یک تمثالی داشته باشه اگر آدم باشه که دیگر بهتر. اگر نه لااقل یک مجسمه ای ببینید این ماجرای سامری تو قرآن همینو دارد میگوید. به محض اینکه پیامبر غیبت میکند فوری یک گوساله میسازه یک چیزی ببیند.
این خیلی راحت تره شما لااقل یک تمثالی باشه جلوش وایستید و این عبادتتون را انجام بدهید. تا اینکه نه مثلاً یک اعتقاداتی بیاید به شما بگوید میخواهید عبادت کنید همینطوری به یک سمتی مثلاً وایسا به عنوان احترام یک موجودی که هیچ نشانه ای ازش نمیبینی در دور و اطراف خودت به نظر میآید یک موجود مجرد ذهنی در عالم غیب آن را عبادت کن.
چون این سخته کلاً این روند در همه ادیان توحیدی وجود داشته و دارد این اینکه خداوند را یک خورده لااقل بیاریمش پایین که ملموس تر بشود یک چیزی بسازیم یک جایی خلاصه برویم یک چیزی ببینیم و به مخصوصات نزدیکش بکنیم و بدترین نوعش این است این چیزی که در مسیحیت اتفاق افتاده.
یعنی شما میتوانید با خداوند راز و نیاز بکنید میتوانید از خداوند چیز بخواهید و خداوند را بپرستید و دقیقاً تصورتون این باشه که دارید با مسیح حرف میزنید و مسیح را میپرستید یعنی یک انسان را برای اینکه این را با خداوند هم ذات گرفتید.
یک جوری عبادت راحت میشود از نظر اینکه خب به هر حال یک تصور مشخصی از خداوند پیدا میکنند ولی دیگر از حالت عبادت به آن معنای واقعی کلمه دارد خارج میشود دیگر.
این نقص ذاتی مسیحیته. شما هر نوع بیانی که از مسیحیت داشته باشید من جدای از اینکه تثلیث و اعتقاد به تجسد ایرادهای فلسفی دارد روی مسیحیت تأثیر مثبتی نمیذاره.
عرفان مسیحی همین الان شما مثلاً کتاب هایی که هست در مورد عرفان مسیحی صحبت میکنند عرفان عرفای مسیحی به دو طیف تقسیم میشوند مسیح محورها و خدا محورها. اکهارت مثلاً جزو آن طیف خدا محوره در حدی که تکفیر شده توسط کلیسا.
برای اینکه کلاً دیگر به یک حالتی رسیده که دیگر به وضوح یک آدمی که این حرف ها را میزند نمیتواند به الوهیت مسیح معتقد باشه. و مسیح محورها آنهایی هستند که با مسیح آن کتابی که من آوردم گفتم کتاب جالبیه ولی آن نماینده طیف مسیح محور کسانی که با مسیح راز و نیاز میکنند و مسیح در درونشون سخن میگوید.
من باید تکلیفم روشن باشه آن چیزی که در درون من هست و توسط ایمان قرار فعال بشود خداست که در درون من با من صحبت میکند یا مثلاً مسیحه؟ در من از طریق عقل خودم ندای خداوند را دارم میشنوم. و ندای یک چیزی غیر از خدا را دارم میشنوم.
حالا این غیر خدا بودن مسیح باز جای آن چیز دارد دیگر به اصطلاح هر جایی که شما این حرف را بزنید میگویند نه خب مسیح همان خداست ولی بعد میبینید که خلاصه باز سه تا هستند این حالت این اختیاری که مسیحیها برای خودشان قائلن که هر وقت که لازم شد بگویند نه اینها یکیان هر وقت که قرار شد که بگویند سه تا هستند میچسبه.
بفرمایید.
من ادعای این را ندارم ولی ادعای شما همه توانایی ارتباط با آن موجود موجود مجدد موجودی که موجود غیبی را دارند تمام تلاش انبیای حداقل ابراهیمی این بوده که این کار سخت باعث نشود که کار دیگهای بکنیم. سخته میدانیم سخته ولی کار دیگهای مجاز نیستیم بکنیم.
همه این ماجرا اصلاً برای همین است که جا بیفتد که بله خیلی سخته اصلاً تو به هر حال یک جوری تصوری که از خدا پیدا میکنی ممکن است همین الان تصوری که موحدین هم در مورد خدا دارند یک جورهایی به هر حال اصلاح شده باشه طوری که یک خورده ارتباط باهاش راحتتر بشود ولی قرار نیست ما به خودمان اجازه این کار را بدهیم. که برسیم به اینکه تصویب بکنیم که مثلاً یک چنین چیزی را جزو ارکان دین خودمان بکنیم.
بنابراین مسیحیت مسیحیت به نظر من اینجا در واقع آن نقطه ضعفیه که به طور تاریخی در آن وارد شده هرچند در طول تاریخ الهیدانهایی بودن آدمهایی بودن هی سعی کردن یک جوری به هر حال این را مشکل را حل بکنند ولی واقعاً آن مصوبه شورای نیقیه آنجا هست.
قدیمیترین مصوبه کلیساست و اگر آن انکار بشود همه چیز در واقع یک جوری از بین میرود برای خاطر اینکه سندیتها همهاش به اعتقاد به سندیت حرفهای آبای کلیساست. یعنی شما اگر شما سند نیقیه را اگر انکار بکنید مصوبات مربوط به فصول عهد عتیق بعد از اونن. حدود ۵۰ سال فکر میکنم بعد از شورای نیقیه است که این فصلها به عنوان فصلهای کتاب مقدس توسط کلیسا تایید شده.
حالا سابقه تو قرن سوم هم دارد این مجموعههایی که تقریباً همین فصول را دارد جمعآوری شده ولی به عنوان یک مصوبه کلیسا بعد از شورای نیقیه تثبیت شده که این کتاب عهد عتیق. بنابراین شورای نیقیه یک جوری به هر حال مصوبهاش کلید اعتقادات مسیحی شده و متاسفانه نمیشود آن عبارتهایی که آنجا تصویب شده من امروز هیچ کتابی نیاوردم ولی شاید دفعه بعد خیلی کوتاهه مصوبه.
عین مصوبه را بیارم برایتان بخوانم که اگر کسی تونست مصوبه را تعبیر توحیدی بکند. من شخصاً علاقهمندم اگر راهی باشه مسیحیها موحد بشوند. چرا بخواهیم مثلاً برای اینکه یک جورهایی رفتارهای شکآمیز ندارند به آن صورت. یعنی اینکه خیلیهاشون شاید واقعاً با خدا که دارند صحبت میکنند لزوماً معنایش این نباشد که مثلاً مسیح را تو ذهن خودشان حاضر بکنند.
ولی به هر حال دیگر این مشکل تاریخی که وجود دارد و فکر میکنم مشکل خیلی جدیایه و سعی کردم فقط قبل از اینکه حالا بحثهای فلسفی و این حرفها بکنیم این اصلاً تاثیر اخلاقی هم میگذارد. این دقیقاً شکل به همان معنایی که ادیان ابراهیمی باهاش مبارزه میکردند.
اینکه نباید مجسمه گوساله هم بسازی جلوش وایستی ولو اینکه خدا را سعی کنی تو ذهنت حاضر کنی. این گوساله را که میپرستیدن اینجوری نبود که این گوساله را مثلاً با خدا یک جوری بگویند یک چیز جدیده. خودشان نماده. حتی نشانه. تمثال هم حق نداری بسازی جلوش وایستی بعد خدا را عبادت بکنی. چه اینکه بخوای تو ذهن خودت هم مثلاً یک جوری حالت انسانی.
این به هر حال این حالت انسانمرکزی که در مسیحیت به وجود آمد و بعد از دوران مدرن تبدیل به اومانیسم شد خیلی جالب است که اومانیستها یک جوری مثلاً مخالف مسیحیت ولی این انسانمحوری و انسانمرکزی یک جوری در تمدن غرب همچنان ادامه دارد.
ولو اینکه در ظاهر یک جوری انکار بشود ولی این به هر حال یک چیزی است که آن اصطلاحی که در فلسفه غرب هست تمایز سوژه ابژه اینکه و سوژهمحور بودن یک جوری بدیل انسانمحور بودن و انسانمرکزی بودن اعتقادات مسیحی.
بنابراین بحثهای اعتقادی را خود ادامه میدهم. بعد فکر کنم از یک جایی یک چند جلسه هم بحثهای تاریخی بکنیم که فکر میکنم بحثهای ظاهراً برای شما خیلی جالب بود امروز من یک کلمه گفتم کلی سوال کرد.
ببینید من در اول جلسه بحثهایی کردم مربوط به این حرفها میشود. شما میگویید در اسلام انسان اشرف مخلوقاته. بنا به چه سندی؟ کجای قرآن؟ خب. به عنوان بالاترین خلق خدا خودش احسن الخالقین گفت. اینها هیچکدام دلیل نیست. احسن الخالقین خطاب احسن ببینید اینکه ملائکه به انسان سجده کردند به دلیل اینکه جامعیتی دارد انسان و ملائکه در واقع مامور خدمت کردن به انسان هستند.
این به هیچ وجه معناش این نیست که انسان مثلاً فرض کنید بالاترین موجودات. نه دقیقاً انسان خلق کردن. خلق کردن نه یعنی اینکه ما انسان را بله. نه ایشان دارد دست من فکر کردم ایشان دارد تایید میکند. فضلنا هم علی کثیر مما خلقنا. یا مثلاً این آیه خیلی واضحتر میگوید که و خلق السماوات غافر · ۵۷لَخَلْقُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَقطعاً آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر [و شكوهمندتر] از آفرينش مردم است، ولى بيشتر مردم نمىدانند..
که خلق آسمانها و زمین بزرگتر از خلق انسانه ولی اکثر مردم نمیدونن. اینکه ما برای خودمان دوست داریم مقام رتبه دوم قائل بشویم بنابراین در اکثر مکاتب مثلاً اسلامی هم شاید این حرفها زده شده باشه. من حق دارم سوال کنم که سند چیه؟ در قرآن مطلقاً سندی وجود ندارد. احسن تقویم. احسن تقویم.
اصلاً این معنایش این نیست که یعنی مقایسه بکند با بقیه. ببین یک جایی که مقایسه شدیم با بقیه میگوید کثیر مما خلقنا. بله. اینکه احسن الخالقین خداوند در مورد انسان وقتی انسان خلق شد خداوند به خودش تبریک میگوید فتبارک الله احسن الخالقین. این معنایش این نیست که مثلاً خداوند وقتی روح را خلق کرده که موجود عظیمی در جهان احسن الخالقین نبوده.
میدونی منظورم چیه؟ اینجوری نیست که شما بخواهید باز از این نتیجه بگیرید. اینکه انسان موجودیه که آنقدر در احسن تقویم هست که خالقش شایسته این است که بهش احسن الخالقین گفته بشود. به هر حال به نظر نمیآید از قرآن بشود چنین نتایجی گرفت. حالا اگر اصلاً اصولاً مقایسه کردن انسان با بقیه موجودات کار درستی باشه. همه اینها را بگذارید کنار.
مسئله این است که انسان رتبه مدال نقره گرفته، برنز گرفته یا اصلاً مدال نگرفته. این هیچ ربطی به این ندارد. به هر حال انسان جزو مخلوقات خداست. یعنی اینجوری نیست که نسبت خاصی بین انسان و خدا برقرار باشه.
من میخواهم بگویم در مسیحیت اعتقاد ذات اعتقاد اصلیشون شما را به اینجا میکشونه که انسان را در یک مرتبهای مافوق همه مخلوقات و یک چیزی غیر از مخلوقات دیگر ببینید.
من مشکلی ندارم اگر مثلاً انسان را شما بهش مدال نقره بدهید. ولی در مخلوقات ببینید ببخشید مدال نقره گرفتنش مشکل دارد. انسان آن تواناییهایی که هستش انسان آن روح میتواند به بالاترین حد برسد. شما معتقدید که موجودات دیگهای که بتونن این سیر را داشته باشند وجود ندارن؟ دارند یا ندارن؟ نه، اصلاً برای این نیست ولی تمام شد.
یعنی از قرآن برنمیآد که مخلوقات دیگهای نیستند که تواناییهای ویژه انسان را داشته باشند یا نداشته باشند. از قرآن یک چنین چیزی برنمیآد. انسان تواناییهای ویژهای دارد. انسان موجود ویژهایه. به هر حال جامعیت اسما اینکه ما قدرت درک و ظهور پیدا کردن اسما از طریق خودمان را داریم، ملائکه ظاهراً نداشتن، این یک ویژگی انسانه. ولی این اصلاً اینجوری نیست که ما خودمان را با خدا مقایسه بکنیم.
ما جزو مخلوقاتیم اولاً. ثانیاً اینجا هم رتبهمون خیلی مشخص نیست چندم. دوم هم رتبه اول بین مخلوقات هم داشته باشیم، چیز مهمی نیست. یعنی اینطوری نیست که من بخواهم هی خودم را با مخلوقات دیگر مقایسه بکنم. در مسیحیت شما نمیتوانید این تصورات را داشته باشید. برای اینکه آنور در آن افراز مربوط به خداوند مسیح یعنی انسان یک صورت انسانی به معنی واقعی کلمه حضور دارد.
به هر حال در اعتقادات اسلامی به نظر من ضرورتی ندارد. مسلمان بودن ضرورتاً معنایش این نیست که ما خودمان را بالاترین مخلوق بدونیم. حتی اگر بدونیم هم خلاصه باید خودمان را مخلوق بدونیم. یعنی نهایتاً مشکلی در رسیدن به مثلاً وحدت وجود ندارد برای خاطر اینکه حالا من که میخواهم مخلوق اول باشم یا مخلوق آخر، به هر حال جزو مخلوقاتم.
خیلی ممنون.