در این جلسه چندصدایی فرهنگی و وظیفهٔ شخصی در برابر آراء ادامه مییابد. پاکشدن گناه اولیه با ظهور مسیح، قربانی و مصلوبشدن، و آیین تعمید و عشای ربانی بررسی میشود. تثلیث، تنزیه و تشبیه، و تفاوت اصل دین در تشیع و مسیحیت نیز مطرح است.
ادامه مقدمه: چند صدایی و گمراهی
خب، باز من این جلسه را میخواهم با یک مقدمهای، نه مقدمه، در ادامه مقدمهای که جلسه قبل گفتم شروع بکنم. اولاً حالا قبل از اینکه این مقدمه را بگم، نمیدانم باید ابراز خوشحالی بکنم که این جلسات فکر کنم بیشترین تعداد ایمیل مثلاً آدمها میآد، هم به من شخصاً یک عده ایمیل میزنن، هم اینکه حالا بعضیا به کل کیلیست ایمیل میزنن، کتاب معرفی میکنند.
حالا به یک جوری من احساس میکنم شاید قبل از اینکه این جلسات شروع بشه، یک جور شاید ذهن یک عده درگیری چنین مسائلی بوده که یک عکسالعملهای اینجوری آدم میبیند. مخصوصاً یک دو سه نفر از بچههایی که خارج از کشور هستند، یک ایمیلهایی را من زدند که خب جالبیش در این است که نشان میدهد چقدر مطالعه دارند در این زمینه.
یعنی از جزئیاتی صحبت میکنند که مشخصه مثلاً به اندازه کافی که کتاب خواندن و درگیر مسئله بودن. حالا اینکه چقدر این کار خوب است که مثلاً بعضیا به گروه ایمیل میزنن، کتاب معرفی میکنند و اینها، فکر کنم بد نباشد حالا اگر از یک حد خاصی جلوتر نره، شاید چندان ضرری نداشته باشد.
ولی واقعاً اگر یک طوری بشود هر کسی هر کتابی را برود خودش آنجا معرفی بکند، بعد من هم ناچارم که نظر خودم را بگویم دیگر. مثلاً حداقل یکی از کتابهایی که معرفی شد، خیلی کتاب جالبی نیست. منتها به هر حال هر کتابی خوندنش از نخوندن بهتر است. خب بگذریم.
بگذارید من در ادامه آن صحبتها قصد نداشتم ادامه بدهم ولی چون باز یک ایمیلی دریافت کردم که به نوعی عکسالعمل در مقابل همان صحبتها بود، یعنی یک سؤال دیگهای ایجاد کرده که میل دارم که یک خورده در موردش صحبت بکنم.
فکر کنم همه کسانی که تو این جلساتی که من از روز اول تا حالا داشتم شرکت کردن، این را باید عادت کرده باشند که من معمولاً وارد مسائل عملی نمیشم. مثلاً توصیه بکنم که چه کار بکنید، چه کار نکنید و اینها. چون فکر میکنم کار من نیست که یک چنین حرفهایی بزنم. بیشتر سعی میکنم که مسائل را در سطح تئوری نگه دارم.
و این ایمیلم یک جوری در واقع فکر میکنم عکسالعمل در مقابل این حرفهایی که جلسه قبل زدم بود که مثلاً یک جوری انگار حرفهای من معنایش این است که اگر حقیقت در همهجا به نوعی هست، پس ما یک جوری آزادی عمل داریم که مثلاً هر کتابی را بخونیم یا هر اثر هنری را باهاش مثلاً ارتباط داشته باشیم و الی آخر. من نمیدانم این نتایج عملی را از بحثهای تئوری چگونه میشود گرفت.
من نظرم این نیست که مثلاً هر کسی کاملاً خودش را آزاد بدون که هر کتابی بخواند یا هر اثر هنری را مثلاً باهاش ارتباط برقرار بکند. فکر نمیکنم از حرفهایی هم که جلسه قبل زدم، یک چنین توصیهی کلی یا مثلاً مجاز شمردن یک چنین کاری دربیاد.
فکر میکنم مجاز بودنش از صورت این است که شما بتوانید آن حقیقتی که آنجا هست را ببینید. اگر یک نفر نمیتونه، اینکه یک جایی مثلاً فرض کنید در یک آینههای کج و معوجی هم حقیقت نمود پیدا کرده، ولی شما که نگاه میکنید نمیبینید، ممکن است یک جوری باعث مثلاً گمراهی آدم بشود.
صداهای متکثر و کنترلناپذیریشان
نمیدانم واقعاً. به نظر من حداقل این واضح است که از حرفهایی که من زدم یک چنین توصیهای برنمیآد. و اگر هم یک نفر از من توصیه بخواهد که در مورد مثلاً فرض کنید مطالعه کتابهای دیگران یا نمیدانم آثار هنری متنوع چه کار بکنم، من واقعاً هیچ توصیهی کلی به یک آدم ندارم.
یعنی باید هر کسی شرایط خودش را ببیند. فکر میکنم که گاهی ممکن است لازم باشد که یک نفر از اینجور مطالعات یک مدتی دور باشد.
گاهی ممکن است برای یک نفر خوب باشد که یک چنین مطالعات را مثلاً تنوعی در فرهنگ خودش ایجاد بکند. اصلاً فکر نمیکنم بشود یک حکم کلی در مورد آدمها صادر کرد که این کار کلاً خوبه، همه آدمها صبح تا شب مثلاً دنبال این باشند که هی تنوع مثلاً مطالعات خودشونو زیاد بکنند یا آثار هنری مختلف را بدون هیچ رعایت هیچ چیزی باهاش برخورد داشته باشند.
فکر نمیکنم یک توصیهی کلی وجود داشته باشد. به غیر از اینکه که به نظر من جایی است که خیلی باید آدم با احتیاط پیش برود. من واقعاً از یک طرف همیشه این را گفتم فکر میکنم ما تو یک دورهی خاصی زندگی میکنیم که به اصطلاح چه میگویند جامعهاش چند صدایی وجود دارد و دیگر نمیشود جلوی این صداها را هم گرفت.
یعنی اگر مثلاً فرض کنید به راحتی یک فقیهی میتونست چند قرن قبل فتوا بدهد که خواندن کتب ضاله مثلاً حرامه و برخورد کردن یک جوری با فرهنگهای دیگران باید جلوش گرفته بشه، یک آدم نباید مثلاً خودش را در معرض تبلیغات مثلاً کفار قرار بدهد، من فکر میکنم که این فتوا الان عملی نیست.
یعنی ما یک جوری در معرض فرهنگهای دیگر قرار داریم. یعنی به هر حال شما در هر جای دنیا که باشید، روز به روز این وضعیت بیشتر میشود که صدای همهی جهان را انگار دارید میشنوید. بنابراین یک مقدار از نظر عملی دور نگه داشته شدن از مثلاً جو فرهنگی دنیا به طور مرتب دارد سختتر میشود.
حالا اینکه این معنایش این باشد که ما بلافاصله نتیجه بگیریم پس حالا که اینطوره اصلاً شیرجه برویم در فرهنگهای دیگر و همینجور مثلاً در یک جو اینشکلی خودمان را قرار بدهیم به طور عام یا نه ما با احتیاط لااقل یک مقدار برخورد بکنیم. من احساسم این نیست که بشود نتیجهی عملی خیلی کلی گرفت.
من واقعاً در مورد خودم اصلاً شاید حالا خیلی جا نداشته باشم بخواهم وارد جزئیات بشوم ولی من اصلاً لااقل تو زندگی خودم اینجوری نبوده که به طور مداوم این ارتباطم را با هر جور مثلاً فرهنگی برقرار کرده باشم.
فکر میکنم تو دورهی دبیرستان که بودم خیلی خیلی متنوع مطالعه میکردم و اصلاً برای خودم یک آزادیای قائل بودم ولی حداقل چهار پنج سال موقعی که دانشجوی لیسانس بودم مطلقاً میتوانم بگویم که به دلایل کاملاً شخصی خودم را از همه چیز دور نگه داشتم.
یعنی بدون اینکه بخواهم فتوای کلی بدهم که همه باید یک کاری بکنند، لزوم ندارد وقتی من یک تصمیمی میگیرم تو زندگی خودم، معنایش این باشد که معتقدم که این کار اصولاً برای همه مثلاً درست است.
من فکر میکنم به دلیل کاملاً شخصی مثلاً تو سن حدود ۱۸ سال وقتی که یک جوری به یک اطمینانی رسیدم که مثلاً قرآن کتاب خداست، اصلاً تمایلم به مطالعه کردن کتابهای دیگر کم شده بود. میتوانم بگویم تقریباً چهار پنج سال فقط قرآن و حدیث خواندم با ۹۹ درصد گرایش حتی به قرآن به غیر از درسهای دانشگاه.
مطالعات فرهنگی مثلاً کتاب فلسفی بخوانم یا با چیزهای هنری فرق نمیکند ایرانی یا خارجی ارتباط داشته باشند. واقعاً هم احساسم فکر میکنم تو آن دوره این نبود که حالا اینها گمراه کننده هستند یا نیستند.
وظیفه شخصی در برابر فرهنگها
حسشو نداشتم یعنی همینجوری برای خودم راحت بودم. داشتم قرآن میخوندم خیلی هم برام مثلاً جالب بود و بعداً هم با یک دفعه شیرجه نرفتم مثلاً دوباره تو فرهنگ غرب. فکر میکنم به تدریج همینطوری تو زندگی اینشکلی شد. وقتی چیزهای متنوع شروع کردم خواندن که احساس کردم برام مفیده.
یعنی الان از من بپرسید من ممکن است بگویم که بعضی از برداشتهایی که از قرآن دارم از لحاظ فنی مثلاً اگر ادبیات غرب را نخونده بودم بعضی از این نکتهها را نمیفهمیدم.
اگر بنابراین مثلاً شما میتوانید ادبیات غرب و کلاً ادبیات هر چیزی را مطالعه بکنید ازش از لحاظ فرم و مثلاً ریزهکاریهای فنی کلی چیزها یاد بگیرید. از حالا میخواهد شعر باشد، سینما باشد، ادبیات داستانی باشد، هر چیز.
به هر حال من الان واقعاً شخصاً هم به زندگی خودم نگاه میکنم نمیتوانم بگویم من از یک قاعدهی کلی پیروی کردم که بخواهم به کسی توصیه بکنم. مثلاً حداقل میتوانم بگویم اگر به آن شرایطی که من رسیدم رسیدید بد نیست که یک مدت مطالعه نکنید، بعد ممکن است خوب باشد که یک مدت مطالعه بکنید.
واقعاً اینجوری نیست که بخواهم بگویم. ممکن است کلاً من یک حرف فقط میزنم آن هم این است که یک خورده باید با احتیاط این کار را انجام داد.
یعنی معمولاً من از دیدن اینکه مثلاً فرض کنید آدمها تو سنین خیلی خیلی پایین خیلی برای خودشان آزادی عمل قائل میشوند که مثلاً فرض کنید هر فیلمی را نگاه بکنند، مخصوصاً سینما به نظر من یک هنر خیلی تأثیرگذاریه که با توجه به جوی هم که در آن هست که از نظر مثلاً فرض کنید یک جور تبلیغ فساد که همیشه از اول پیدایش سینما در واقع همراهش بوده و خیلی چیزهای دیگر.
نوع تأثیرگذاری ناخودآگاهی که فیلم روی آدم دارد با ادبیات خیلی فرق دارد. بنابراین شاید خیلی کار جالبی نباشد که آدمها همینطوری مثلاً بدون هیچ ضابطهای هر هرجوری هر فیلمی که دلشون میخواهد ببینند یا در مورد موسیقی.
من فکر میکنم آدم هر کسی باید به حال خودش نگاه کند و صادقانه احتمالاً یک آدم میتواند تشخیص بدهد که الان دارد این کارهایی که میکند از لحاظ معنوی برایش خوب است یا بدهد.
اینکه من بخواهم یک حکم کلی بدهم ممکن است یک آدمی از سن خیلی پایین در اینجور چیزها باشد، مثلاً در جو فرهنگ غرب باشد و خیلی هم برایش خوب باشد و یک نفر هم ممکن است تا آخر عمرش هیچوقت یک چنین فعالیتهایی نکند و قطعاً ضرورتی ندارد که یک آدم در هر فرهنگی که به دنیا آمده وظیفه خودش بدون که برود تمام فرهنگها را مثلاً کندوکاو بکند تا مثلاً به نتیجه بینالمللی برسد.
فکر نمیکنم این واقعاً یک حکمیه که بشود برای هر آدمی صادر کرد. به هر حال من یک خورده این صحبت مقدماتیام در این جهته که از حرفهای من بلافاصله نتیجهگیری مثبت یا منفی در یک جهتی نکنید. این سؤالی که از من شده بود مثلاً در آن اشاره به این داشت که کلاً همنشینی با افراد گناهکار نهی شده در شریعت.
یا در قرآن به وضوح آمده که کسانی هستند که «یخوضون فی آیاتنا» کسانی که مثلاً در مورد آیات خداوند میشینن حرف میزنند حالا مسخره میکنند یا مخالفت میکنند وقتی با اینها هستید اگر یک چنین کاری کردن بلند شید پاشید بروید.
یک جوری خودتونو مثلاً از جمع افراد گناهکار، افرادی که منکر خداوند هستند دور بکنید. سعی کنید با آدمهای خوب نشست و برخاست داشته باشید. خب این یک حکم کلی است که همه ما شنیدیم دیگر.
و از این مثلاً یک جوری شاید بشود نتیجه گرفت که اگر مطالعه کتاب یا مخصوصاً سروکار داشتن با آثار هنری یک جور مثل نشست و برخاست با آدمهایی میماند که آن اثر را خلق کردن.
دفاع از عقاید و مواجهه با آراء
بنابراین فرضاً اگر یک نفر یک موسیقی یک آدمی را گوش بدهد که مثلاً آدم گناهکاریه یا آدم بدکاریه یا افکار پلیدی مثلاً دارد خب این یک جوری مثل نشست و برخاست کردن با آدمهای پلیده که ازش نهی شده. این یک سؤال چیز دیگر، سؤال کلی که اصولاً به یک معنایی مثل همان تحریم کتب ضاله.
یک حکم کلی ما داریم که کتابهایی که نوشته میشود و شامل عقاید غیر عقاید حقه هست، خوندنشون حرامه. مگر برای کسانی که به نوعی متخصص باشند. این حکم هم احتمالاً اکثرتون شنیدید. حکمیه که بر اساسش حداقل سالها اینطوری بوده، الان هم همچنان هست که هر کتابی مثلاً تو بازار ایران مجاز نیست که منتشر بشود.
قرار نیست که هر کسی هر اثر هنری یا هر کتابی در اختیار عموم مردم قرار بگیرد. ولی خواصی هستند که میتوانند مثلاً کتب ضاله را بخونن، آنقدر اطلاعات دارند که وقتی کتابها را میخوانند گمراه نشن. دلیل این احکام واضح است دیگر.
مثلاً اینکه عموم مردم اگر واقعاً آمادگی این را ندارند، یعنی به اندازه کافی اهل تفکر نیستند و اعتقاد دینیشون در معرض خطره، برای خودشان این آزادی عمل را قائل نباشد که بروند هر کتابی دستشون رسید بخونن و نمیتوانند از اینکه خواندن مقاومت بکنند و یک جوری مثلاً از عقاید درستی هم که داشتن منحرف میشوند.
من همیشه یاد این عبارت مرحوم علامه طباطبایی میافتم که در توجیه اینکه چرا آمد در قم شروع کرد فلسفه درس دادن، میگوید که من خودم به چشم خودم میدیدم که جوانها در آن زمان در تبریز که پیشهوری و آن ماجراهای جداییطلبی وجود داشت، جوانهای مسلمان با خواندن یک جزوهی مثلاً مارکسیستی اعتقادات خودشونو به کلی از دست میدادن.
و خب خود علامه طباطبایی آن جزوهها را میخوند و میدید خب محتوایی ندارد، یعنی نه نظر فلسفی، نه از هیچ نظری چیزهای قویای نیست. تازه حالا آثار یک مقدار جدیتره مثلاً مارکسیستها آن موقع به زبان فارسی ترجمه نشده بود. این جزوههایی که احتمالاً علامه طباطبایی میگفت، این جزوههای خیلی خیلی تبلیغاتی ساده سطح پایین حزبی بوده.
و علامه طباطبایی میگوید من احساس وظیفه کردم که بیام مثلاً این علوم عقلی اسلامی را احیا بکنم برای خاطر اینکه که در آینده این اتفاق دیگر جلوش نمیشود گرفت مثلاً یک جوری عقاید دیگران وارد حوزه مثلاً حکومت اسلامی حالا جاهایی که مردم مسلمان هستند میشود و خوب است که ما یک پیشزمینهای را آماده کرده باشیم که اگر به دست کسی افتاد لااقل یک جمعیتی وجود داشته باشند که مثلاً از روحانیون که صرفاً فقه دیگر بلد نباشد بتونن از عقاید اسلامی هم دفاع بکنند.
خب این سوال که اینگونه بهش نگاه کنید یک جوری جنبه شرعی شاید پیدا بکند باز من فکر میکنم که یک جوری تعمیم دادن یک حکم شرعی به صورت نه چندان موجه اینکه مثلاً گوش دادن موسیقی شبیه همنشینی با خالق اثره یا نگاه کردن یک فیلم یا خواندن یک کتاب مثل همنشینی بعد ما از همنشینی نهی شدیم بنابراین نباید این کار را بکنیم فکر میکنم یک خورده حالت قیاس معالفارق دارد دیگر.
اتفاقاً برای شخص من یک جوری یک احساس خوشحالی دارم قبلاً هم این را ابراز کردم که در دورانی دارم زندگی میکنم که شما بدون اینکه بتوانید بخواهید نزدیک بشوید به آدمهایی که مثلاً یک روحیهای ممکن است بدی داشته باشند ولی میتوانید از طریق آثارشون حالشون را بفهمید و این یک چیز جالبیه حالا حداقل برای من مثلاً ممکن است خیلی جالب باشد.
به هر حال من فکر نمیکنم اینجا حکم شرعی هم وجود داشته باشد به اضافه اینکه اگر حکم شرعی هم وجود داشته باشد باز مثل همان حکم کتب ضاله باید بگوییم که برای همه آدمها وجود ندارد. یعنی کلاً نمیشود گفت که آدمها نباید مثلاً با آثار هنری کسانی که هدایتیافته نیستند ارتباط داشته باشند.
شکلگیری شخصیت پیش از تنوع آراء
لااقل واضح است که یک عدهای باید این کار را بکنند. مثل این است که شما بگویید که یک حکم کلی وجود دارد که با بیمارها کسانی که بیماری مسری دارند نباید نشست و برخاست کرد. خب ولی خب به هر حال یک پزشک و نمیدانم پرستار و بیمارستان و یک آدمهایی هستند که اگر هیچکی نخواد این کار را بکند که اصلاً این بیچارهها چه کار باید بکنند؟
یعنی یک واضح است که یک عدهای باید یک احساس وظیفهای بکنند که یک چنین مطالعاتی داشته باشند یا چنین کاری بکنند. به هر حال من واقعاً فکر میکنم که بهتر است حکم کلی ندیم. فقط من نظرم این است که آدمها باید به شدت به خودشان نگاه بکنند ببینند واقعاً نیاز دارند مثلاً به اینکه متنوع مطالعه بکنند یا نه.
مثلاً احساس شخصیشون را احساس میکنند برایشان بهتر است که حالا به طور موقت هم شده خودشان را دور نگه دارند. واقعاً به نظر من حکم کلی وجود ندارد به غیر از اینکه خوب است آدم به هر حال یک خورده احتیاط بکند. من کلاً از این آدمهایی که خیلی احساس آزادی میکنند در برخورد با هرجور فرهنگی یک مقدار همیشه تعجب میکنم واقعاً.
فکر میکنم که واضح است که یک آدم اگر خیلی در معرض حرفهای متنوع باشد قبل از اینکه یک مقدار به هر حال شخصیتش شکل گرفته باشد این نه تنها باعث نمیشود که بالغش رشد بکند به نظر من آن ملاک اصلی این است که شما چه جوری رفتار بکنید که آن بخش بالغتتون رشد بکند.
یعنی اگر هیچ چیزی از اطراف و اکناف صدایی را نشنوید یعنی فقط خودتان را تو زروق نگه دارید که همان حرفهایی که در مدرسه مثلاً بهتان گفتن تبلیغاتی که در محیط زندگی خودتان بوده همونا را گوش بدهید که یک جوری مثل این است که تابع والد خودتان هستید و به حکم همان والد هم حرف کسی دیگر را گوش نمیدید.
اینکه خب به نظر میآید خیلی جالب نیست و از آن طرف فکر میکنم آنور طیف هم کاملاً افراطی آدم برود مثلاً از سن نوجوانی که هنوز قدرت اینکه بتواند قضاوت بکند ندارد در مورد مثلاً افکار مختلف برود خودش را رها بکند انواع و اقسام مثلاً فرض کنید کتابهای فلسفی هرچه دستش رسید بخواند بدون اینکه قدرت این را داشته باشد که تمیز بدهد کدام دارد درست میگوید کدام دارد غلط میگوید.
اینکه یک نفر به هر حال بنا به طبع خودش بین این دو تا سر طیف که هر دوتاشون به نظر میرسد کار اشتباهی هست یک مسیری برای خودش انتخاب بکند با این ملاک که به هر حال باید به یک جایی برسد که اگر اعتقادی دارد این اعتقادش از درونش جوشیده باشد.
دقت میکنید یعنی صرفاً این نباشد که شنیده باشد و بدون اینکه به اعتقاد را درونی کرده باشد و خودش یک جوری به هر حال به معنای واقعی که حالا با وجودش پذیرفته شده باشد و درستش حس کرده باشد این را بپذیریم.
این شیوه که من بیام یک دفعه همه اعتقادات خودم را بگذارم کنار مثلاً از نو از صفر بیام شروع کنم همه نمیدانم اعتقادات مختلفو بخوانم ببینم کدام درست است قطعاً به جایی نمیرسد و برعکسشم به نظر من اینکه یک نفر کلاً همه درها را ببنده و صرفاً مثلاً مشغول این باشد که چیزهایی را که از اول بهش گفتم خوب است یعنی مشکل این است که آن عقاید حقه وقتی گفته میشود کی تشخیص میدهد که این عقایدی که الان به من گفته شده حق هست یا نیست؟
مثل اینکه در هر جای دنیا شما به دنیا بیاید ممکن است یک چنین حکمی وجود داشته باشد. افرادی که آن فرهنگو ایجاد کردن بگویند که این عقاید حقه است و شما نباید مثلاً در معرض این باشید که کتابهای دیگران را بخوانید.
ضرر محتمل کتاب و هنر ناسالم
جالب است که کسانی که با اصرار زیاد همین حرفها را میزنند که برای اینکه آدمها از عقاید حقه خودشان دور نشن نباید کتب مثلاً ضاله بخونن از آنور طلبکار تمام ادیان پیروان ادیان دیگر هستند که شماها چرا مثلاً نفهمیدید که اسلام درست است یا غلط؟
آنها هم به همین حکم عمل کردن دیگر. کتب ضاله نخوندن. یک تناقضی به هر حال وجود دارد. من به نظر من اینکه یک راه وسطی باید آدم انتخاب بکند و هرکسم واقعاً وابسته به شرایط خودش دارد. من به نظرم نمیشود حکم کلی داد.
حالا مثلاً همین حرف که اگر کتاب آدمهای بد را بخونیم یا موسیقیشونو گوش بدهیم یا فیلمهاشونو نگاه بکنیم برامون ضرر دارد این فرض بر این است که این آدم واقعاً آدم خوب و بد را دیگر به طور نهایی تشخیص داده دیگر و بنابراین یک جوری به نتیجه کاملی تو زندگیش اگر واقعاً یکی به این نتیجه رسیده یعنی یک جوری مطلقاً مثلاً خیر و خوبی را درک کرده خب شاید لازم نباشد کنجکاو هم نیست نسبت به اینکه در آن آینههای کج و معوج و شکسته چه چیزهایی بازتاب پیدا میکند خب میتواند اینجور مطالعاتو در واقع نداشته باشد.
به هر حال من فکر میکنم من باور کنید همونقدری که مثلاً ریاضی میخونم، فیزیک میخونم، علوم کامپیوتر میخوانم و به همه مردم دنیا توصیه نمیکنم که باید حتماً ریاضی بخونید، فیزیک و علوم کامپیوتر بخوانید همونقدر همان احساسو نسبت به اینجور مطالعات دارم. به هیچوجه توصیه نمیکنم میشل فوکو مثلاً بخونید، نخونید.
یک نفر علاقهمنده، یک سوالهایی تو ذهنش هست خب برود بخواند. اگر نیست نه من یک چیزی مثلاً این مرحوم علامه جعفری در مقدمه فکر میکنم کتاب جبر و اختیارش این را مطرح کرده که جبر و اختیار از آن چیزهایی که اگر یک نفر مبتلا نشده باشد به این سوال واقعاً به نفعشه که اصلاً به این موضوع فکر نکند.
یعنی نره کتاب جبر و اختیار بخواند بعد تا آخر عمرش بشینه بگوید من مجبورم یا مختارم. مثل بیشتر از همه این مرض میماند. بعضی از چیزها اینطوریه. یعنی اگر واقعاً از یک چیزی اذیتتون نمیکنه، سوال جبر و اختیار تو ذهنتان نیست، برای چه بروید در مورد جبر و اختیار، دارید زندگیتونو میکنید دیگر.
این مسئلهای هم نیست که یک نفر ادعا کرده باشد که حل قاطعی ازش ارائه کرده. به نظر میرسد اختیار با قوانین فیزیک نمیخونه، با بعضی از مثلاً فرض کنید چیزهای دینی هم ممکن است خیلی سازگار نباشد. به هر حال بهترین راه این است که اگر مبتلا نشدید بیخود نرید مثلاً خودتونو مبتلا بکنید. ولی اگر مبتلا شدید خب بعد باید بروید کتاب بخوانید مثلاً.
حالا به هر حال به خودتان نگاه کنید، تصمیم بگیرید واقعاً در این دوره زندگی که الان هستید میل دارید واقعاً و ضرورتشو احساس میکنید که بروید یک مطالعات وسیعی در یک زمینهای انجام بدهید یا نه. مثلاً مسیحیت. خب حالا وارد بحث مسیحیت. اومدید اینجا به هر حال لابد یک علاقهای دارید بدونید ادیان دیگر چه میگذره. فکر میکنم به هر حال اطلاع داشتن از چیزهای متنوع بد نیست.
خب من میخواهم خیلی مختصر بگویم که جلسه قبل در مورد دو تا جنبه متمایز این ایده نجات در مسیحیت من صحبت کردم و تأکید کردم، تأکید میکنم که برخلاف بعضی از آدمهای مسیحی مدرن واقعاً مسیحیت به معنای اصیلش صرفاً آن چیزی که من اسمش را گذاشتم نجات، مثلاً نجات تشریعی اعتقاد داشتنی به این نیست.
یعنی باید به عمل مسیحی، عمل تکوینی مسیحی، آثاری که ظهور مسیحی در این دنیا باقی گذاشته به نوعی معتقد باشید. حالا به هر حال هر دینی همیشه در معرض تجدید نظر طلبی هست و فکر میکنم مسیحیت هم به نوعی ممکن است هر کسی تو شیعه با بخشیش را بخش مرکزی بدون یک بخشیش را بخش حاشیهای بدون و معتقد باشد که میشود از آن حاشیهها صرف نظر کرد.
مرکز و حاشیه در تشیع
من دفعه قبل گفتم مجدداً هم تاکید میکنم احساس من این است که اعتقاد به مصلوب شدن مسیح و اهمیت مصلوب شدن مسیح برای نجات بشر حتی از ایده تجسد خداوند به صورت مسیح هم مرکزیتره در چیزی که ما به عنوان مسیحیت میشناسیم.
و کسانی که تجدید نظر طلب هستند و معتقد هستند که میتوانیم مسیحی باشیم و معتقد نباشیم که عیسی خود خداست که به صورت بشر در آمده فکر میکنم اینها نزدیکتر به مسیحیت به معنای موجودش هستند تا کسانی که تجدید نظر طلبیشون به این معناست که اصلاً مهم نیست که عیسی وجود داشته.
بعضیا میگویند مهم نیست که عیسای تاریخی وجود دارد و این اتفاقا واقعاً افتاده یا نیفتاده مهم این است که یک چنین شخصیتی را شما بپذیرید که به عنوان مثلاً پیشوای خودتان به عنوان کسی که ازش راهنمایی میخواهید و الگوی زندگی شما هست مثلاً مسیح را در واقع پذیرفته باشید.
آن جلوه کمالی که ممکن است در انسان بتواند تجلی بکند و من فکر میکنم این واقعاً یک عقیده خیلی از این عقاید دفاعی که آدمها به محض اینکه به عقایدشون حمله میشود بعضیا واکنششون این است که هی آن حیطه عقاید خودشان را کوچیکتر بکنند تا آسیبپذیر نباشد. آخرش نگاه میکنید میبینید اصلاً چیزی باقی نمونده از عقایدشون.
به هر حال هر عقیدهای هر کسی داشته باشد تو این دنیا به هزار طریق مختلف عقاید مخالف بر علیهش به وجود میآید و اینکه آدم هی بخواهد یک جوری به اصطلاح جا خالی بدهد نتیجهاش این است که به هیچی نباید معتقد باشد. من به نظرم مسیحیت همیشه در طول تاریخ از همان قرنهای اول یک چنین اعتقاداتی همراهش بوده و نمیشود اینها را به راحتی حذف کرد.
من لازم نیست تذکر بدهم که از آن لحظهای که گفتم مسیحیت با دوباره در آن قالب اسقفی خودم شروع رفتم. به نظر من خب بگذارید من خیلی مختصر بگویم که آن بخش تشریعی نجات این بود که خداوند یعنی کمال مطلق به صورت یک انسان ظاهر شده و این کلمه الهی لوگوس حالا هرچه که میخواهید اسمش را بگذارید که به صورت مسیح ظهور پیدا کرده در درون همه ما وجود دارد.
و اعتقاد پیدا کردن به مسیح باعث احیای آن لوگوسی میشود که در درون ما هست و در اثر گناه اولیه و گناه هایی که در زمین خودمان انجام دادیم یک جوری در واقع درخششاش کم شده باعث میشود دوباره آن لوگوس تجلی پیدا بکند و ما یک جور زندگی کردن در مسیح به آن معنای مسیحی خودش را تجربه بکنیم..
بنابراین ایمان به مسیح تعمید گرفتن باعث میشود که شامل این زندگی ما در واقع این فیض وارد زندگی ما بشود. این یک بخش ما به این ترتیب از گناه های شخصی خودمان هم پاک میشویم با این ایمانی که به مسیح میاریم با تجلی آن لوگوس در درون خودمان ایمان گناه شخصیمون پاک میشود به اضافه اینکه مسیحیت همیشه تقریباً همراهش این اعتقاد بوده که عمل مسیح مصلوب شدنش و کلاً زندگیاش و ظهورش در زمین گناه اولیه بشر را هم پاک کرده.
بنابراین این ایمان تشریعی به مسیح مکمل آن نقشیه که مسیح توسط زندگی خودش در واقع راه نجات را باز کرده. من یک بار دیگر این را تکرار میکنم که در واقع اعتقاد مسیحی اینجوری است.
مسیح راه نجات را باز کرده گناه اولیه از بین رفته گناهی که شما نمیتونستید شخصاً یک کاریش بکنید و ازش فرار بکنید و اینکه این راه نجات را حالا شما طی بکنید و به نجات واقعی شما منجر بشود این چیزی است که در اختیار شماست. مسیح دیگر شما را مجبور نمیکند به نجات.
پاکشدن گناه اولیه با ظهور مسیح
راهها را باز کرده راهها به این شکل که اولاً آن جنبه تکوینی که من ازش صحبت کردم و در واقع مشکلاتی بود را برطرف کرده و یک جور راهنمایی برای نحوه زندگی هم با توجه به نحوه زندگی خودش برای ما ارائه کرد.
من مجدداً میخواهم تأکید بکنم که بعداً وقتی داریم بحث میکنیم، این تفکیکی که بین دو تا ایده مختلف در مورد آثار تکوینی ظهور مسیح و دخالتش در نجات بشر مطرح کردم، این دو تا را مجدداً میخواهم تفکیک شده یادآوری بکنم.
ایده اول این بود که گناه انسان وقتی با گناه اولیه به زمین وارد شده، نسل انسانها همینطور این گناه اولیه در واقع بهشان به نحوی به ارث رسیده که وارد جزئیاتش نمیشیم.
با گناه اولیه و کلاً با گناه کردن انسان عبادت شیطان را کرده و تحت سلطه شیطان دراومده و کره زمین اصلاً در فرمانروایی شیطان به انحاء مختلف در انجیل شما یک اشارههایی به این مضمون قدرت شیطان و فرمانرواییاش میبینید و تنها کسی که میتواند در واقع این قدرت شیطان را بشکنه کسی است که هیچ نوع تبعیتی از شیطان نکرده باشد.
بنابراین باید کسی ظهور بکند که پاک باشد حتی از گناه اولیه و چون انسان ذاتاً گناه اولیه در واقع برایش وجود دارد یعنی انگار دارد بهش به ارث میرسه، این شخص باید شخصی باشد که از لحاظ ذات میگوید انسان معمولی نباشد. یعنی یک یک جوری همان حالا مثلاً شما فرض بکنید از این اصطلاح لوگوس استفاده نکنید.
مثل اینکه کمال مطلق، چیزی که هیچ نقصی در آن نیست، باید به صورت انسان ظهور بکند تا این فرمانروایی شیطان در زمین خاتمه پیدا بکند.
یک نقش واقعی مسیح که جنبه تکوینی دارد و هیچ ارتباطی به آن شخصیت مسیح ندارد، اصلاً مهم نیست شما ایمان بهش بیاورید یا نیارید، اصلاً مهم نیست که کتاب مقدسی باقی میموند و افرادی مسیحی میشدن یا نمیشدن، مسیح این کار را در زمان حیات خودش انجام داد، این بود که در واقع به نوعی زمین را پاکسازی کرد. قدرت شیطان را در زمین شکست و فرمانروایی خداوند در زمین با ظهور مسیح برقرار شد.
اینکه مدام در کتاب مقدس در کلمات یحیی قبل از ظهور مسیح و در کلام در مخصوصاً در کلام خود مسیح این وعده ظهور ملکوت خداوند را شما میشنوید، این وعده با ظهور مسیح به تحقق رسید و در انجیل هم اشاره مستقیمی به این مضمون هست. آن وعده در واقع با ظهور مسیح کامل شده و در واقع این وعده همین بود.
ملکوت خدا، فرمانروایی خداوند منظور یهودیها شاید اینطور برداشت میکردند که منظور این است که پادشاهی مثلاً میآید و فرمانروایی به معنای سیاسیاش در دست مثلاً افراد مؤمن میافتد.
در حالی که آن چیزی که ظاهراً منظور بود و تحقق پیدا کرد این بود که در باطن این عالم در کره زمین اگر قدرتهای شیطانی یک جوری به فرمانروایی رسیدن، این است که میشکنه و از این به بعد خداوند در واقع در زمین فرمانروایی میکند.
از لحاظ معنوی روحالقدس انگار به آخرین مراتب وجود نزول پیدا میکند به عنوان یک امر تکوینی. یعنی ظهور مسیح را من یک بار از این اصطلاح استفاده کردم که مثل اینکه مسیح با ظهور خودش یک شاهراهی از خود خدا تا پایینترین سطوح خلقت که مثلاً خلقت جسمانیه باز کرد و اگر خداوند این را خودش را وصل نمیکرد به جسمانیت و ظهور نمیکرد به صورت یک انسانی که جنبه جسمانی دارد، این امر تحقق پیدا نمیکرد.
در واقع ظهور مسیح، تجسد خداوند به صورت مسیح یک جوری رسیدن آن نور الهی به تمام زوایای تاریکیه که در خلقت وجود دارد و این تأیید میشود با این رفتارهای خاص و عجیب مسیح در زمان حیاتش که بیش از برخلاف همه پیامبران همنشین گناهکارا بود، همنشین مردم عادی بود.
وعده تکمیلشده و جهان تازه
در حالی که معمولاً خب این اتفاق را شما میبینید که در مورد پیامبران دیگر نمیافته. همین سؤالی که من اول جلسه پاسخ دادم، مسیح لااقل این را رعایت نمیکرد.
همنشینی با گناهکارا چیزی بود که مدام در انجیل شما میبینید که کاهنا و سردمدارای قوم یهود این را به عنوان ایراد، همغذا شدن با افرادی که شریعت را رعایت نمیکنند، همنشین شدن با افرادی که مشهور حتی به گناه کردن هستند.
یک جایی مسیح، مهمان یک فرد یهودی هست و یک زنی میآید پای مسیح را میشوره و با موهای خودش خشک میکند و آن فرد اعتراض میکند که این مثلاً زن گناهکاره، چرا اجازه میدی این کار را بکند؟
و مثلاً پا، عکسالعمل مسیح و پاسخ مسیح کاملاً اینطوریه که کلاً انگار آمده برای همین آدما، نه برای همنشینی با آدمهایی که مثلاً جزو سردمدارای قوم یهود هستند یا افراد متدینی هستند. بارها این تکرار میشود که اینها هستند که احتیاج به من دارند و من برای اینها اومدم.
این یک جنبهای در واقع از تأثیر تکوینی مسیحه که مسیح مثل یک بارانی که تو کره زمین باریده باشد و همه سیاهیها را شسته باشد، اینجوری در واقع جهان تازه میشود بعد از ظهور مسیح و راه برای اینکه آدمهای خوب، توحید مثلاً پا بگیرد، شما قبل از ظهور مسیح میبینید که توحید پا نمیگیره.
یعنی هرچقدر که پیامبرا میان، شما در قرآن مثلاً میخوانید ماکسیمم تعداد پیروان پیامبرا قبل از ظهور مسیح فقط در مورد حضرت موسی و قوم یهوده که آنها هم تکلیفشون خب روشنه. یهجوری منافع دنیایی دارند، دنبال موسی راه میافتن ولی واقعاً میبینید که ایمان به معنای واقعی کلمه ندارند. به محض اینکه نگاهشان نکنید، گوساله درست میکنند.
یعنی آن شوق بتپرستی به شدت در قوم یهود هم هست و تازه میبینید که قوم یهود یک قوم بسیار بسیار کوچیک و ضعیفیه و پیامش هم جایی در واقع این پیام یکتاپرستی، بهغیر از برای همین قوم که یکتاپرستی و اعتقاد به دین موسی با منافع مادیشون عجین شده. این نکته خیلی مهمی است.
یعنی اگر یهودیها اعتقاد دارند به دین خودشان، دنبال موسی راه میافتن، دارند از بردگی مثلاً نجات پیدا میکنند. وعده رسیدن به یک سرزمین موعود بهشان داده شده. بنابراین منافع این دنیاشون در همین هست. حتی اگر یک آدمی جزو بردههای بنیاسرائیل بوده و هیچ نوع اعتقاد مذهبی هم نداشت و موسی را اصلاً قبول نداشت، طبیعی است که دنبالش لااقل راه میافتد که از اینجا فعلاً نجات پیدا بکند.
اینکه قوم یهود قوم خاصی است، نمیشود آدم به اینها نسبت بدهد که یکتاپرست به معنای واقعی کلمه شدن. به نظر میآید که همیشه این تزلزل درشون بوده. بارها در طول تاریخ قوم یهود شما میبینید که اینها بهطور علنی بتپرست شدن.
ماجرای سامری که تو قرآن نقل شده، در تاریخ قوم یهود و در خود مثلاً کتاب مقدس یهودیها در عهد عتیق که نگاه بکنید، در تاریخ بنیاسرائیل این بهوضوح ثبت شده که بارها اینها این انحراف را بهطور علنی در واقع پیدا کردن.
مخصوصاً تو آن ماجرای دو تیکه شدن سرزمین یهود به اسرائیل و یهودیه، مثلاً بخش شمالی مطلقاً بتپرستن. یعنی کاملاً بهطور علنی بتپرستن. یعنی مثل اینکه دیگر کاملاً دین را کنار گذاشته باشند. من میخواهم بگویم این حالا اگر این قوم یهود را هم استثنا نکنید، یعنی این خیلی مشکلی پیش نمیآید. یکتاپرستی به آن معنای واقعی کلمه اینجا جا نیفتاده.
ولی بعد از ظهور مسیح، به دلیل همین آثار تکوینی، به دلیل اینکه همونطور که در قرآن باز بهش اشاره میشه، روحالقدس انگار به نوعی فعالیتی را دارد انجام میدهد همراه مسیح و به دلیل اینکه مسیح نمیمیره، زنده میمونه، بنابراین این آثار تکوینی همچنان باقی میمونن، ما وارد یک دوره جدیدی از حیات بشر تو کره زمین میشویم که دورهایه که نجات در آن به سهولت بیشتری در واقع امکانپذیره.
بتپرستی، قوم یهود و هبوط
بله. اینکه گناه اولیه برطرف میشه، معنایش این است که مثلاً فرض کنید اقدام مسیح گناه اولیه را به معنایی پاک کرده. اگر اینجور بود، باید انسانها مجدداً در بهشت قرار میگرفتن. دیگر اصلاً هبوط برداشته میشد. یا اینکه اعتقاد به این است که مسیح در واقع آن بهاصطلاح آثار را حداقل آخرتی گناه اولیه را از بین برد. مسیح داور روز قیامته.
کسی است که در واقع خداوند در روز قیامت وقتی داوری میکند یا حالا مسیح داوری میکند اینکه گناه اولیه چیزی نبود که انسان بتواند ازش فرار بکند و هر چقدر هم عملی که انجام میداد در روز داوری گناهی همراه خودش داشت که باعث عذابش میشد این چیزی است که مطلقاً با ظهور مسیح میتوانیم بگوییم که از دوش بشر برداشته شد.
ولی اینکه آثارش به این معنا که اصلاً انگار اتفاق نیفتاده و همین الان به محض اینکه گناه اولیه مثلاً رفع شد شما انتظار داشته باشید که بشر مجدداً به بهشت برگردد و بساط مثلاً نسل بشر در کره زمین از بین برود این اعتقادی نیست که حالا به هر حال مسیحیها روش اینجوری فکر بکنند.
مخصوصاً اگر به تعبیرهایی از گناه اولیه معتقد باشید که همه انسانها به این معنای واقعی آن گناه را انجام دادن. یعنی ارث و نمیدانم اینها نیست.
در بعضی از تعبیرها اینجوری است که هر کسی که انگار متولد میشود انگار گناه را خودش به نوعی انجام داده. حالا مثلاً معتقد باشید در عالم پیش از تولد عالمی وجود دارد که همه آن را طی میکنند و بعداً به دنیا میآیند.
بنابراین این معنی پیدا نمیکند که دچار هبوط نشن. به دلیل اینکه آن طبق معمول گناه را انجام میدن، هبوط میکنن، بنابراین در معرض شر قرار میگیرند ولی در روز قیامت مورد بازخواست برای این گناه قرار نمیگیرن. فقط برای گناهان دوران حیات خودشان مورد بازخواست قرار میگیرند. باز آنها مشمول گناه اولیهشون در برای گناهان دنیایی خودشان مورد بازخواست قرار میگیرند. ولی برای گناه اولیه بازخواست نمیشن.
انسان دیگر برای گناه اولیه در روز داوری بازخواست نمیشود. اینها من کمکم دارم این بحثها را سعی میکنم جمع بکنم و تمومش بکنم برای اینکه واقعاً جواب این سوالا دیگر جوابهای مشخص چیزی نیست که همه مسیحیها روش توافق داشته باشند. یعنی هر چقدر من وارد جاهای یک خورده به اصطلاح باریکتر بشم، جاهایی که فرقههای مختلف مسیحی کاملاً با هم مخالفن.
مثلاً ایدههای نجات همین الان چیزهایی که من گفتم خیلی سعی کردم که مشترک باشد ولی باز همه اینها را قبول ندارند. کلاً مسیحیت از نظر تعداد فرقهها تقریباً فکر میکنم دینی که رکورد دارد دیگر. نمیدانم چند هزار تا، ۲۴ هزار تا فرقه مسیحی وجود داشته باشد.
مخصوصاً از زمان مستقر شدن مسیحیت در آمریکا آنجا تعداد فرقهها به طور انفجاری زیاد شده. به هر حال خیلی نمیشود حرفهای مشترک زیادی گفت. الان توضیحی که من به شما دادم میشود یک جواب ممکن بهش نگاه کرد.
کما اینکه خود اعتقاد به نجات مثلاً به آن شکلی که من گفتم مورد قبول همه نیست. ولی تقریباً فضای مشترک ایدههای مسیحیه دیگر. چیزهایی که به نظر من کموبیش اگر دقیقاً مشترک نیست ولی یک چیزی تو همین حالوهوا کسی دیگهای گفت.
مثلاً ایده قلاب ماهیگیری مورد قبول همه نیست یا این همین حتی این ایده ایده کفاره گناه اولیه توسط مصلوب شدن مورد قبول همه نیست. یک موقعی تقریباً همه قبول داشتن ولی بعداً کمکم به نظر میآید که بعضیا احساس کردن که مثلاً خیلی با مبانی فکری دیگهشون سازگار نیست و کنارش گذاشتن.
کفاره شخصی و ناتوانی از تاوان کامل
ولی اگر همونا هم که نگاه کنید به هر حال اعتقاد به مصلوب شدن و به نوعی دخالت مصلوب شدن در رفع گناه اولیه دارد. منتها منطق توضیح دادنش ممکن است اینکه حالا من اینجا بیان کردم نباشه، شکل کفاره نداشته باشد.
خب بگذارید من از در مورد این شیوه در واقع تکوینی دوم که این بود که مسیح در واقع با مصلوب شدن خودش تاوان گناه اولیه را میدهد با حالا مثلاً این استدلالی که من یک جوری بیان کردم که میگویم این استدلالها استدلالهای مشترک بین همه نیست که مثل این هر انسانی که گناهکاره و مستحق رنج کشیدنه با هر نوع کفارهای که به خودش تحمیل بکند نمیتواند تاوان گناه اولیه را بدهد برای خاطر اینکه مستحق رنج کشیدن.
گناه اولیه گناه عظیمی که یک تفاوت ماهوی با همه گناهان دیگر بشر دارد برای خاطر اینکه در بهشت و در حضور خدا و در مقابل دستور مستقیم خدا انجام گرفته و تمام رنجی که در زندگی بشر بهش وارد میشود حتی اگر کاملاً پاک باشد این رنج در واقع استحقاقشو دارد به دلیل آن گناه اولیه.
گناه اولیه آنقدر بزرگه که هر انسانی هر چقدر پاک باشد بیاید الان مصلوب بشود و هر رنجی را هم تحمل بکند به این نیت که گناه اولیه را پاک بکند، حتی گناه اولیه خودشان هم نمیتواند پاک بکند چه برسد مال بقیۀ انسانها. هیچ راهی وجود ندارد به غیر از اینکه آن کسی که کفاره میدهد و رنج میکشه فاقد گناه اولیه باشد.
که مستحق گناه نباشد. یعنی اگر خداوند مستحق این نبود که مورد نافرمانی قرار بگیرد به دلیل اینکه همه چیز را برای بشر فراهم کرده بود و بشر هیچ مشکلی نداشت و یک دستور سادهای را در واقع ازش سرپیچی کرد، اگر این عمل حق نبود، آنوقت باید با یک چیزی جبران بشود که آن هم در واقع آن شخصی که دارد کفاره میپردازه مستحق این نباشد که رنج بکشد.
مثل اینکه یک انحرافی پیدا شده به یک سمت، حالا یک نفر میخواهد برش گردونه سر جای اولش، آن آدمهایی که خودشان آنور هستند و منحرف شدن نمیتوانند این کار را انجام بدهند. یکی باید از سمت بالا بیاید اینها را بکشد پایین.
یعنی این برطرف شدن گناه اولیه توسط آدمهایی که خودشان مرتکب گناه اولیه شدن با عمل کفاره مثل همین است که یک نفر با کشیدن بندهای کفش خودش بخواهد خودش را از را زمین بلند بکند. این اصولاً مثل یک عمل غیرممکنه و در صورتی گناه اولیه رفع میشود که شخصی که کفاره میپردازه در واقع مستحق رنج نباشد.
من برای اینکه این ایده کفاره شدن مسیح اینها را یک مقدار تقویت بکنم، میخواهم از نص استفاده بکنم یعنی یک مقدار به کتاب مقدس، عهد عتیق یا به قرآن اصلاً یک ارجاعی بدهم که اصولاً ارجاعاتی که فقط جنبه یک استدلال عقلی و نمیدانم بحثهای نظری نداشته باشد. اولین نکته این است که شما به سنت کفاره تو ادیان ابراهیمی توجه بکنید.
اینکه ما کلاً سنت کفاره داریم در همه ادیان ابراهیمی. نه در ادیان ابراهیمی به نوعی قربانی کردن و کفاره دادن به عنوان یک عبادت و مخصوصاً در برابر به اصطلاح برای رفع کردن آثار گناه از روز اولی که بشر تو کره زمین ظاهر شده وجود داشته بنا به اعتقاد ادیان ابراهیمی به خاطر همین که ما همهمون داستان هابیل و قابیل را شنیدیم.
اختلاف از اینجا شروع شد که خداوند خواست که اینها چیزی را در واقع قربانی بکنند و بعداً باعث حسادت مال هابیل پذیرفته شد، مال قابیل پذیرفته نشد. این عیناً این داستان در قرآن آمده که «اذ قربا قربانا» وقتی که چیزی را قربانی کردن و مال هابیل پذیرفته شد، قابیل پذیرفته نشد و بعداً منجر به حسادت قابیل و قتل هابیل شد.
سنت قربانی از هابیل تا مسیح
بنابراین اینکه تو سنت قربانی کردن و کفاره دادن یک چیزی است که در تمام ادیان ابراهیمی از روز اول در تمام ادیان انگار بوده. شما مخصوصاً این سنت قربانی کردن را در ادیان شرقی به شدت خیلی زیادی میبینید. هندوها بخش عمدهای از مراسم مذهبیشون حالت قربانی کردن دارد. حالا قربانی کردن لزوماً منظورم قربانی کردن حیوان نیست.
اینکه هدیه آوردند مثلاً یک جوری چیزی را که دوست دارید از خودتان دور بکنید، این چیزی است سنتیه که در اکثر ادیان هست. تو ادیان حالا ما به ادیان دیگر کار نداریم.
ادیان ابراهیمی را که نگاه کنید، شما همینطور از تاریخ ادیان ابراهیمی این سنت قربانی را میبینید. همه ادیان ابراهیمی به این ماجرای معروف قربانی شدن اسحاق یا اسماعیل توسط ابراهیم، دستور قربانیش کردن پسر برای ابراهیم معتقد هستند.
اینکه کلاً حتی قربانی انسان به نوعی بهش فرمان داده شده و بعد حالا به طریقی این فرمان تبدیل به چیزی دیگهای شده، اینها همه در واقع جزو اعتقادات ما هست. مخصوصاً حالا اگر نمیدانم چقدر اطلاع دارید، شریعت یهود به شدت متکی به سنت قربانی بوده. کفاره دادن و قربانی کردن. اصلاً کاهن در سنت یهود بیشتر از هر چیزی وظیفهاش انجام دادن مراسم قربانی بود.
اینکه حیوانی باید ذبح بشود و با یک اعمال خیلی خیلی خاصی حالا گاهی سوزانده بشود یا به طریق دیگهای قربانی انجام بشه، این جزو سنتها و آیینهای قطعی یهود بوده و تقریباً میتوانم بگویم که هیچ شکی در منسوخ بودن در واقع صحت این سنتها و منسوخ بودنشون به کلام موسی نیست.
اینجوری نیست که مثلاً اگر کسی معتقد باشد که شریعت یهود دچار یک تغییراتی شده بعد از حضرت موسی، فکر نمیکنم هیچکس بتواند ادعا بکند که اصلاً این سنت قربانی در دین یهود وجود نداشته و جزو تحریفاته. قطعاً این حالا ممکن است شدتش، نمیدانم نحوه اجراش یک تغییراتی کرده باشد ولی اساس اینکه در خیلی موارد حکم وجود داشته برای یهودیها که باید قربانی بکنند، درست است.
مخصوصاً قربانی عید پسح که جزو فکر میکنم باز قطعیهای چیزهای احکام قطعی دین یهوده که در تورات در اولین احکامی که به موسی در واقع نازل میشود با ذکر جزئیات اینها را شما میبینید که به عنوان احکام شرعی در واقع نقل میشوند و کاهنان مسئول پذیرفتن قربانیها، انجام مراسم هستند.
شما در دین اسلام هم سنت قربانی را در حج لااقل میبینید که همچنان هست کما اینکه به عنوان یک عمل مستحب در تمام ایام سال شما میتوانید قربانی بکنید. بفرمایید. نه لزوماً. ولی اینکه کفاره گناهان میتواند باشد و در دین یهود یک مقدار اینها شاید بیشتر در واقع این حالتی داشته، این یک چیزی است که به هر حال ما بهش اعتقاد داریم.
لزوماً قربانی کردن برای تاوان گناهان نیست. شما میتوانید برای مثلاً مقاصد دیگر برای نذری دارید میخواهید ادا بکنید، مثلاً نذر بکنید که قربانی میکنید، میخواهید به عنوان یک عمل خیر مثلاً برای تقرب به خداوند قربانی بکنید. ولی به هر حال این قربانی کردن سنت سنتی بوده که در ادیان ابراهیمی وجود داشته.
بنابراین خیلی عجیب نیست که اگر مسیحیها به این اعتقاد رسیده باشند که مرگ مسیح، مصلوب شدنش بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشد، یک جور عمل قربانی، یک جور قربانی شدنه، داوطلبانه قربانی شدنه.
در واقع مثل یک کاهنیه که خودش را به عنوان قربانی دارد پیشکش میکند به خداوند و چون اگر این را کنار این بگذارید که مسیح در واقع معصومیت مطلق دارد و مطلقاً پاکه، پس برای گناه خودش که خودش را قربانی نمیکند.
این از انجیلها اینجور برمیآد که مسیح خودش را تسلیم میکند. بنابراین یک جور عمل ارادی این رفتن و مصلوب شدن. این را همه مسیحیها مشترکاً معتقد هستند که مسیح انگار خودش را در اختیار کسانی که میخواهند مصلوبش بکنند قرار میدهد.
مرگ مسیح بهمثابه قربانی فصح
بنابراین اینجا باید یک توجیهی وجود داشته باشد دیگر. به هر حال اگر فرقههای مختلف مسیحی حرفهای متنوعی میزنن، به هر حال یک هسته مشترک وجود دارد که باید جواب این را در الهیات خودشان بدهند که چرا مسیح خودش را بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشد در معرض رنج و آزار قرار میدهد و حتی مرگ.
یک ایده که من بهش اشاره کردم، ایده قلاب ماهیگیری این است که انگار مسیح دارد اینجوری تمام نیروهای شیطانی را به خودش جذب میکند و همه را به دام میندازه. و ایده دیگر که معمولاً همزمان پذیرفته میشود این است که در واقع این یک جور عمل کفارهداده برای اینکه گناه اولیه بشر باید یک کفاره متناسب خودش پیدا بکند.
من اولین چیزی که بهش از نظر نص اشاره کردم این است که اصولاً قربانی و کفاره دادن توسط قربانی سنتیه که در ادیان ابراهیمی وجود داشته. از اول تا آخر شما مرتب میبینید که این در تاریخ ادیان ذکر میشود. بفرمایید. مگه مسیحیها با این یک کمی متفاوته بین یهودیها و مسیحیها. نه، این تو یهودیها و مسیحیها به یک شکلیست.
مثلاً یهودیها وقتی که کنترل این نامطلوبی، نامطلوب میشود در مسیحیت. اینها با اینها خیلی شدن دیگر. خب. این نامطلوب بودن، اولاً برادرای یوسف، یوسف را در چاه انداختن از سر حسادت. ولی خداوند آن چیزی را که در مورد یوسف میخواست به این تحقیق به انجام رسوند. بفرمایید، این را نصفش کن. برادرا نمیتوانند پیام بدهند خب.
حالا که چه ما در جهت مثلاً فرض کن اینکه خداوند میخواست این را فرمانروای مصر بکند ما میانداختیمش تو چاه حالا شد دیگر حالا چه کمک کردیم پس در راه خدا این کار را کردیم. واقعیت این است که برادرای یوسف در راه خدا این کار را نکردن.
این که خداوند همیشه کار خودش را پیش میبرد شما هر کاری هم بکنید اگر تو چاه نمیانداختن هم خلاصه به یک طریق دیگهای یوسف میرفت و فرمانروای بزرگترین مثلاً حکومت دنیا در آن زمان میشد.
کار اینکه خدا کار خودش را پیش میبرد کسی نمیتواند مزاحم خدا بشود این دلیل نمیشود که کسانی که گناه میکنند بیان بگویند که خب ما که مزاحمتی ایجاد نکردیم خدا که کارای خودش را کرد حالا ما هرچه هم هست.
اینکه این به هر حال گناه همیشه این حالتی دارد که به نتیجه مطلوبی که گناهکار مثلاً مخالفت و عصیانی بکند نمیرسه. اینکه یهودا به چه به برای خاطر اینکه ۳۰ تا سکه نقره بگیرد این عملو انجام داد ولی این عمل در جهت مثلاً مشیت خدا بود این اصلاً اعتقاد عجیبی نیست. مسیح مثلاً گذاشت که یهودا این را مسیح میدونست که یهودا دارد خیانت میکند ولی این را از خودش دور نمیکرد.
یهودا خیانت کرد ولی مسیح میخواست که تسلیم بشود و اجازه داد در حالی که میدونست که الان میان مثلاً میبرنش رفت در آن باغ و مشغول دعا شد که بیان دستگیرش بکنند. مسیح قبلاً گفت که یکی از شما مثلاً مرا اینها اصلاً این ارتباطی به این ندارد شما یهودا را خیانتکار بدونید یا ندونید.
ولی محض اطلاع شما یکی از انجیلهای ناجهمادی انجیل یهوداست که در آن شخصیت مثبتی نزدیکترین شاگرد عیساست که چون از اهداف عیسی مطلع با دستور عیسی این کار را انجام میدهد. ولی خب این فکر میکنم اعتقاد خیلی خیلی حاشیهای در چیز است یعنی کسی به یهودا اینگونه نگاه نمیکند.
خب پس اولاً سنت قربانی کفاره دادن چیزی است که در مخصوصاً قوم یهود خیلی وجود داشته. در انجیل شما میخوانید در نص کتاب عهد جدید مثلاً فکر میکنم در انجیل لوقا و انجیل متی این آمده که وقتی که یحیی اولین بار مسیح را میبیند اصطلاح برود خداوند را برایش به کار میبرد. این اشاره به کسی است که فرستاده شده تا قربانی بشود.
خیانت یهودا وجهت مشیت
برای خاطر اینکه در عید فصح برهای را قربانی میکردند شریعت یهود این بود که نمیدانم چقدر میدانید که عیسی در همان زمان مصلوب شد. یعنی در آن شبی شام آخر مراسم مذهبی قوم یهود بود که شام مقدس را در واقع میخوردن.
عید فصح سالگرد خروج از مصر و گذشتن از دریا و این است که یهودیها از طرف خداوند این را به اصطلاح جزو تکالیفشون که همیشه یاد این ماجرا را در واقع زنده نگه دارند که چطور خداوند اینها را از مصر نجات داد.
و یکی از اعمال به غیر از حالا مثلاً فرض کنید آن عمل نشستن سر یک سفره و مثلاً با هم یک غذا خوردن و آمادگی برای قربانی کردن یا نان فطیر درست کردن اینها یک جزئیات زیادی دارد ماجرای عید فصح یهودیها و یکی از چیزاش قربانی کردنه و این برود خداوند که از اول یحیی اشاره میکند اشاره به این است که بعداً در یک عیدی این برای تمام بشریت مثلاً خداوند فرستاده اصلاً این برود است کسی است که قرار است از اول قربانی بشود.
بنابراین در نص کتاب مقدس اشارههایی به مسئله کفاره هست هرچند بحثهای الهیاتی ممکن است شما تو انجیل نبینید ولی این همزمانی مصلوب شدن عیسی با عید فصح و این عبارتی که حضرت یحیی میگوید به طور طبیعی در الهیات مسیحی این را وارد کرده که اینجا یک مسئله قربانی وجود دارد و مسیح دارد خودش را قربانی میکند.
و بعد این ادامه پیدا میکند با اینکه با مسئله تجسد یا اعتقاد به معصومیت مسیح وقتی که به آن معتقد باشید نتیجهاش این میشود که این در واقع به طور قطعی باید قربانیای باشد برای دیگران نه برای خودش برای اینکه مسیح گناهی ندارد که بخواهد برای خودش کاری انجام بدهد.
بگذارید من یک بحثی را فقط مختصراً بهش اشاره بکنم آن هم مسئله تاریخی مصلوب شدن یا نشدن مسیح که من دفعه قبل از اینکه وارد بحث مصلوب شدن بشوند یک اشارهای کردم که شما میتوانید یا آن آیه قرآن را که میگوید خطاب به یهودیها میگوید شما مسیح را مصلوب نکردید و نکشتید.
این را اینگونه در واقع تعبیر بکنید، حالا موقتاً گفتم اینگونه تعبیر بکنید که مسئله این است که یهودیها این کار را انجام ندادند و بنابراین نفی کلی مصلوب شدن از مسیح حساب نمیشد. ولی بیاید من حالا یک مسئله را از یک زاویه دیگهای میخواهم بهش نگاه بکنم.
در قرآن به طور قطع به هر حال شما وقتی به قرآن اعتقاد دارید به وجود حضرت مسیح، به اینکه حواریون وجود داشتن معتقدید و در قرآن اشاره به این میشود که به حواریون وحی میشود. بنابراین حواریون انسانهای عادی نیستند که مثلاً ما معتقد باشیم که فرضاً من میخواهم از این دید شما مسئله را نگاه کنید.
فرض کنید که مسیح واقعاً مصلوب نشد و اونطوری که شایع هست بین مسلمانها خداوند مسیح را به آسمانها برده قبل از اینکه مصلوب بشه، چون به آسمان رفتن مسیح که اعتقاد مسیحیها هم هست، منتها بعد از مصلوب شدن، سه روز بعد از مصلوب شدن و آن واقعه مرگ مسیح، مسیح زنده میشه، رستاخیز مسیح صورت میگیرد و مسیح به آسمان میرود.
بیاید فرض بکنید که این اعتقاد عمومی درست باشد که مسیح قبل از اینکه مصلوب بشه، یک کسی را به جای مسیح مصلوب بکنند، اینجور معمولاً چیزی که اعتقاد شایع اینه، یک نفر اشتباهاً به جای مسیح مصلوب شده.
مسیح به آسمان رفته. سؤال این است که آیا حواریون از این ماجرا خبر دارند یا نه؟ یا نه حتی حواریون و مسیح هم نمیدونن که این کسی که دارد مصلوب میشود مسیح نیست.
مسئله تاریخی مصلوبشدن مسیح
اگر حواریون عیسی میدانند که در حد نبوت هم مثلاً بهشان وحی میشه، اگر حواریون میدانند که این اتفاق نیفتاده، چرا از نظر تاریخی از اسناد و مدارک قرون اول مسیحیت که به دست آمده هیچ اشارهای، خلاصه یک یک جایی حالا تو نجع حمادی این ۵۲ تا کتاب پیدا شد، یک جایی باید مثلاً یک اعتقاد دیگهای وجود داشته باشد به اینکه مسیح مصلوب نشده دیگر.
به هر حال این حواریون حرف نزدند، مثلاً میدونستن ولی به کسی نگفتن، گذاشتن که این شبهه باقی بمونه. من میخواهم بگویم در مورد اگر معتقد باشید به اینکه به هر حال یک بار این است که یک آدم تاریخدان که اصلاً اعتقادات دینی ندارد، میآید ممکن است منکر این بشود که اصلاً عیسیای وجود داشته یا نداشته، بنابراین مصلوب بودنش هم زیر سؤاله.
چرا؟ برای خاطر اینکه معتقد همه اسناد و مدارک ما در یکی دو جمله چیزهایی که دیگران ثبت کردن، مجموعه اسناد و مدارک ما درباره مسیح و زندگانی مسیح را خود مسیحیها نوشتن. یعنی مسیحیهای قرن اول و دوم اینها را تهیه کردن. دقت میکنید؟ بنابراین ممکن است اصلاً این اتفاقها همهاش همانطوری که خیلی خیلی اسطورهها به وجود میآد، اینها همه ساختگی باشد.
ولی برای کسی که مسلمونه و معتقده که مسیح یک پیامبر بزرگ خدا بوده و اطرافش حواریونی بودن در حدی که بهشان وحی میشده، این راحت توجیهش راحت نیست اگر شما بگویید که مسیح مصلوب نشد و حواریون خبر نداشتن یا خبر داشتن به کسی نگفتن. یا حواریون گفتن ولی این خبر به کلی جایی درج نشده، از بین رفته.
مثلاً اسناد و مدارک قرن اول و دوم چیزی باقی نمونده. میدانید این یک خورده عجیبه دیگر. اگر شما به این واقعه تاریخی معتقدید، اینکه یک جنبه الهی داشته و انسانهایی در حد نبوت از اطراف مسیح بودن، چطور در اسناد و مدارک مختلفی که به دست آمده که بعضیهاش میبینید مثل نجع حمادی، خارج از جریان اصلی مصوبات مسیحیه و کلی اختلاف وجود دارد، ولی شما نمیبینید آنجا مصلوب بودن حضرت عیسی زیر سؤال رفته باشد.
انجیلهای آنجا هست که اشاره نمیکنند به ماجرای مصلوب شدن مسیح. دقت میکنید؟ ولی به هر حال اینکه مثلاً فرض کنید اشتباه کسی مصلوب شده ولی آن مسیح نبوده، یک چنین اشارههایی را شما نمیبینید به غیر از تو انجیل برنابا که از نظر سندیت تاریخی به هر حال کاملاً زیر سؤاله دیگر.
یعنی قدیمیترین نسخهای که ازش موجوده مربوط به قرن پانزدهم، شانزدهم میلادی میشود که چندان سند معتبری حساب نمیشود. دقت میکنید؟ من میخواهم بگویم که به هر حال شما آیه را به آن شکلی که من گفتم نخونید. باید این سؤال را جواب بدهید که چطور حقیقت تاریخی مصلوب شدن چه بوده و چرا اثری ازش در واقع در آثار مسیحی نیست.
یک خورده توجیهش فکر میکنم واضح است که یک چیزی اینجا احتیاج به توجیه دارد. مثلاً فرض کنید در روایات اسلامی روی این تأکید میشود که پطرس همانطوری که مثلاً حضرت علی جانشین پیغمبر بوده، مسیح پطرس را به عنوان جانشین خودش نصب کرد.
یعنی اینجوری نبوده که مسیح یک دفعه مثلاً برود به آسمان و بعد یک عده بمونن و اینها وحی هم دیگر بهشان نشه، قطع بشود و یهجوری مثلاً به گمراهی بیفتن.
بنابراین جانشینی برای مسیح بوده، طبعاً اینها باید این حقیقت بسیار مهم را که مسیح این اشتباه برطرف بشه، مسیح مصلوب نشده، اصلاً به آسمان رفته را نشر داده باشند دیگر و باید جزء حداقل فرقههایی باشند در اوایل که این اعتقاد در واقع توشون نباشد. بله. خب.
پس اینجوری که میگید، چون خود انجیل هم میگوید که شما مثلاً دقیقاً سه روز که من در اینجا هستم، آن موقع شما مرا انکار. خب فرض کنیم که در انجیلها این از با اعتقادات اسلامی، من دارم با اعتقادات اسلامی شما صحبت میکنم. شما با اعتقاد به اینکه به حواریون وحی میشده سازگاره، اینکه پطرس پطرس یک شخصیتیه در حد مثلاً جانشینان بزرگ، مثلاً پیامبران بزرگ، این سازگاره.
اینکه مثلاً مسیح را انکار بکنند یا ندونن که آقا اصلاً این پیامبر بزرگ خدا حالا حداقل را زمین آمده بود، مرده، نمرده، کجاست؟ خب یک دانه از حواریون، خب سه دفعه پطرس پطرس پطرس. خب طبق نقل انجیل هم پطرس سه بار انکارش میکند.
خب من میخوام، من اصلاً کاری فعلاً به اعتقادات مسیحی ندارم. میخواهم بگویم که شما باید یک مشکلی را حل کنید. یک مشکل تاریخی را. که اگر این واقعه تاریخی اتفاق نیفتاده یا به شکل دیگهای اتفاق افتاده، این یک خورده باید به هر حال مورد سؤال قرار بگیرد.
مشکل انکار واقعه تاریخی
چطور حواریون میدونستن یا نمیدونستن که این ماجرا حقیقتش چه بوده و اگر میدونستن چطور چیزی نگفتن؟ اینهمه ما از شعب مختلف مسیحیت اسناد و مدارک داریم، کجاست این حرف درست در مورد ماجرای عیسی؟ به هر حال یک چیزی است که باید. مثلاً انجیل توماس اشارهای به مصلوب شدن نیست، ولی مسئله را توضیح نمیدهد.
خلاصه، خلاصه این اتفاق بنا به نص قرآن، یک کسی مصلوب شده ظاهراً. به جای مسیح. یعنی این کلاً چیز نیست. کلاً یک ساختگی نیست که یک صلیبی را برپا کردن و کسی را به نام مسیح آنجا به صلیب آویختن. این را ما قبول داریم که انگار شده دیگر از نظر تاریخی. ولی این آن مسیح نبوده، کسی بوده که جای جای مسیح را گرفته.
خب این حقیقت چطور درج نشده در جایی؟ حواریون مثلاً پنهان کردن؟ نمیدونستن؟ دستور داشتن که پنهان بکنند؟ یا اگر دستور نداشتن چطور هیچجایی باقی نموند؟ میخواهم بگویم اینجا یک سؤال وجود دارد دیگر. مسلمانها باید بروند فکر بکنند و جواب بدهند. خب. بله بفرمایید. موضوع خیلی چه بوده؟
یعنی این یک اتفاق خیلی واضحی است که مسیح نبوده و بنابراین لزومی هم نداشته در موردش بحث بکنیم. در حالی که تمام اسناد و مدارک قرن اول به نظر میآید به این موضوع دارند به یک طریق دیگهای اشاره میکنند. یک خورده عجیبه، نیست؟ آخه میگویند یا خیلی خیلی عجیبه. بفرمایید. چه اهمیتی دارد که از تمام مسلمانها میخواهم بگویم مسیح مصلوب نشده. چه اهمیتی دارد؟
من نمیدانم اهمیت دارد یا ندارهشو، ولی تو قرآن یک چیزی نوشته که خلاصه ما باید بفهمیم که نظر قرآن در مورد مسیح، مسلمانها باید بفهمند نظر قرآن در مورد مسیح چیست. چرا قرآن این را ذکر کرده؟ از من میپرسید؟ بگذارید من بگویم از نظر مسلمانها چرا مهم است که مسیح مصلوب نشده.
برای اینکه اصولاً خداوند «ان الله یُدافع عن الذین آمنوا» چه برسد از یک پیامبری در حد مسیح. کی بیاید مسیح را مصلوب بکند؟ مگر بقیۀ پیامبران را تو آتش انداختن، آتش نسوزوند. کی بیاید مسیح را مصلوب بکند؟ اصلاً کلاً در قرآن این افراد در این حد که مثلاً مثل پیامبران اولوالعزم و اینها که اینگونه چیز نمیکنن، از بین نمیرن به هر حال.
بله؟ حضرت؟ خب؟ چه؟ این که مسیح مثلاً جزو پیامبران اولوالعزم، نمیدانم. من فکر میکنم که مسئله این است که مسیح در حدی نیست از نظر دیدگاه قرآن که کسی بخواد، من دارم وارد بحثهای قرآن، قبلاً من تو آن جلسات یک اشارهای کردم که اصلاً مسیح کسی است که به دلیل حالا یک ویژگیهای خاصی که دارد، اصلاً خداوند برخورد قرآن اینجوریه، نمیذاره یک گردی به دامنش بشینه، چه برسد بخوان بگیرند مصلوبش بکنند.
اصلاً شما رفتار از مسیح را تو قرآن اینگونه میبینید، میگوید: «فَلَمَّا أَحَسَّعِیسَىٰمِنْهُمُ الْکُفْرَ» وقتی احساس کرد کفر را در اینها، «قَالَ مَنْ أَنصَارِی إِلَى اللَّهِ» خودش را جدا کرد. اینگونه که بیاید مثلاً ازتون موسی مثلاً تو سر کله مردم بزند، مردم بیان بهش بد و بیراه بگویند، اصلاً مسیح اینگونه نیست.
مسیح یک آدمیه که اصلاً به نظر میآید یک جوری خیلی چیز شده، خیلی از اینکه رنجی بهش در واقع وارد بشه، مصون شده. چه برسد مرگ. حالا بگذارید من واقعاً در مورد نهایتاً ما به یک جایی باید برسیم که در مورد عقاید درست مثلاً قرآنی در مورد مسیح بحث بکنیم دیگر.
من فکر میکنم دلیل خیلی خیلی واضحی وجود دارد که مسیح نباید مصلوب بشود و فکر میکنم خیلی مهم است که این تو قرآن تأکید شده که مثلاً آن آیه هست مصلوب نشد. واقعاً یک جوری در با اعتقاد کلی قرآن در مورد مسیح، این مسئله خیلی چیزه، اهمیت پیدا میکند. بفرمایید.
مثلاً اینها یهودیها حالا خوش ندارند، مثلاً این هم مثلاً گفتم کردیم، مثلاً خوب هم درگیر نمیشن، این خیلی قرآن روش بحث میکنه، «إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیَاتِاللَّهِ» خب اینها بحثهای فعلاً این جلسه نیست، یک خورده وارد بحثهایی که در آینده شد، بفرمایید.
نه در مورد نه اصلاً در مورد هر چیز دیگهای شما بگید، در مورد تجسد، پسر خدا بودن، نبودند به اندازه کافی به نظر میآید قابل دفاع هست که حواریون مثلاً این حرفها را نزدند. شما تو انجیلها مثلاً نمیبینید که چنین حرفهایی را. خیلی از اعتقادهای انحرافی دیگهای که مسلمانها در مسیحیت قائلن، اینها در انجیلها ذکر نشدن که این اتفاقها اینگونه افتاده.
جدا کردن حقیقت از جعل تاریخی
مثلاً عیسی پسر خداست. شما تو انجیلها فقط تو انجیل یوحنا یک اشارههای اینگونه میبینید. و ولی اینکه مصلوب شدن اصلاً اتفاق نیفتاده، ولی همه متفقاً میگویند که اتفاق افتاده، این یک خورده عجیبه. هیچ اعتقاد دیگهای نیست که این مشکلو داشته باشد. شما اصلاً کلاً تثلیث، نمیدانم اعتقاد به تجسد، اینها کلاً به راحتی قابل توجیهه که خب حواریون این حرفها را نزدند.
اینها مثلاً میشود گفت از نظر تاریخی متأخر بود. میشود این حرف را زد، یعنی عجیب نیست که اینها. ولی در مورد مصلوب شدن، خب یا تو انجیلها ساکتن یا همه یکصدا به این در واقع شهادت دارند میدهند که این اتفاق افتاده. مسیح مصلوب شده. یهودیهایی بوده، خیانت کرده، مسیح را گرفتن، محاکمه کردن و مصلوبش کردن.
و در اسناد تاریخی رومیها ذکر. فردی به این نام محاکمه شده و مصلوب شده. به دلیل اینکه ادعای، من ادعاهایی مثلاً میکرده. مردم میگفتند این پادشاه یهودی هست و از این حرفها. این سندهای تاریخی برای این عمل مصلوب شدن وجود دارد. مثلاً حداقل دو سه تا سند وجود دارد.
بگذارید در این نظر، من سؤال مطرح کردم که این یک چیزی است که باید مسلمانها بهش فکر بکنند. اینکه الان حرفها را به اصطلاح یک جوری از قبل بزنیم، شاید دیگر این بحث اگر در این مورد میخواهید صحبت بکنید، دیگر صحبت نکنید. خب، مهم دیگر حالا، همه سؤال خیلی هم حالا مهم نباشه، مهم نیست.
خب، بگذارید من یکی از کارهایی که، من میخواهم که یکی از کارهایی که میخواستم بکنم باز مجدداً برای چندمین بار میخواهم یک میخواستم یک سری بخشهایی از انجیل و یا چیزهای دیگهای برایتان بخوانم که جالبه، ولی بگذارید اینها را فعلاً من میخواهم تو این جلسه بدون اینکه خیلی دیگر وارد جزئیات بشوم بحث الهیات مسیحی را ببندم یعنی این روایت اسقفی را تمام بکنم.
هرچقدر پیش برویم جا دارد. میتوانم بهتان مثلاً کتاب معرفی بکنم. اگر کسی بخواهد مفصل مطالعه بکند برود ادامه بدهد ولی فکر میکنم آن ایدههای اصلی کلی که خیلی مهم هستند و باید مثلاً یک نفر بدون عمدتاً مربوط به همین مسیحشناسی و ایده نجات و به بقیۀ چیزها من میخواهم حالا یک اشارهای بکنم ولی دیگر وارد جزئیات نشم.
مثلاً به تثلیث یا به بعضی از مسائل مربوط به شریعت مسیحی یا اعتقاداتی که در مورد کلیسا به طور کلی وجود دارد. این هم بدونید که به هر حال خیلی از این بحثهایی که من میکنم مخالفینی تو خود مسیحیها دارد دیگر.
یعنی اگر خیلی بخواهیم واقعاً تو الهیات مسیحی وارد جزئیات بشویم دیگر از این به بعد من باید بیام مثلاً فرقههای مختلف را اسم ببرم، آدمهای مختلف، بگویم از نظر تاریخیتون تا این قرن اینجوری همه فکر میکردن، بعداً یک جور دیگر شده. بحث میشود دیگر از مثلاً یک درس فشرده کوتاه مدت از این حالت خارج میشود. باید یک چند ترم مثلاً در موردش صحبت کرد.
واقعاً حجم الهیات مسیحی و موضوعهایی که در الهیات مسیحی مطرحه یک جوری به طور غیرعادی زیاده و تنوع مباحثشون خیلی چیز است دیگر به هر حال یک جور عجیبی کلام مسیحی و الهیات مسیحی پر از اقوال مختلف و دورههای مختلف و آدمهایی که ایدههای جدید با خودشان آوردند. یعنی کلاً نمیشود واقعاً وارد جزئیات شد. بگذارید من یک چند تا نکته بگویم.
یکی اینکه از اعتقاد به مصلوب شدن مسیح و آن شام آخر مسیح با حواریون که مراسم عشای ربانی که مهمترین آیین مورد قبول مسیحیها شاید بشود گفت هست بعد از تعمید از آنجا دراومده. یعنی شما در واقع مسیحیها این را نسبت میدهند مستقیماً به خود مسیح. تعمید که توسط یحیی شروع شده. دقت بکنید که تعمید تو شریعت یهود وجود ندارد.
توسط یحیی به عنوان یک آیینی که سابقه نداشته شروع شد و در مسیحیت به عنوان آیین اصلی تشرف به مسیحیت در واقع جای خودش را باز کرد. بله. تعمید یعنی کسی که میخواهد به دین مسیح وارد بشود باید سه بار مثلاً به نام پدر، پسر و روحالقدس حالا به انحای مختلف یا سرشو مثلاً زیر آب بکنند یا آب روش سرش بریزن.
یک چنین آیینی دیگر. آیین تعمید. اختلافهای زیاد در مورد تعمید وجود دارد که مثلاً فرض کنید کلیسا نوزاد تازهمتولدشده را تعمید میدهد و همیشه اینطوری بود که در واقع در بدو تولد تشرف به مسیحیت به وجود میاومد.
تعمید، عشای ربانی و حلول
بعداً خب تجدیدنظرطلبیهایی وجود داشت که این درست نیست. نجات را باید هر کسی با اراده خودش بپذیرد. بنابراین تعمید را مثلاً به تعویق میانداختن تا بعد از دوران بلوغ.
اینکه کلاً این آیین حالا چگونه با چه کیفیتی انجام بشه، در چه سن و سالی انجام بشه، یک ماجرای خیلی معروف این است که کنستانتین این قیصر بزرگ روم که روم را در واقع مسیحی کرد، در آخرین لحظات عمرش تعمید گرفت.
تعمید در مسیحیت یک جورهایی شبیه، حداقل تو قرون اولیه شبیه حج رفتن بعضی از مسلمونهای ماست که تا آخر عمرشون صبر میکنند چون بعدش دیگر نباید گناه بکنند. کنستانتین هم تا آخرین لحظه در بستر مرگ تعمید گرفت. با اینکه همه روم را مسیحی کرده بود ولی خودش غسل تعمید نگرفت.
به هر حال اینکه غسل تعمید اصولاً آن آیین تشرف مسیحیته و مثلاً مسلمونها تشرفشون اینجوری است که باید شهادتین را بگویند. به این ترتیب مثلاً وارد جهان به هر حال هر آیینی یک آیین تشرف دارد. در قوم یهود مهمترین آیین ختنه بود برای تشرف و تو مسیحیت معروفترین یعنی آیین اصلی آیین تعمیده که به نوعی به اعتقاد مسیحیها به ارتباط تمثیلی روحالقدس و آب مربوط میشود.
یعنی شما در واقع با تعمید گرفتن و غسل تعمید فیضالروحالقدس را میپذیرید. به دلیل اینکه یک جوری به طور تمثیلی روحالقدس با آب نه خیر نه به هیچ وجه. منظورت آن منظورت نص پادشاههاست، تدهینه. نه اصلاً واقعاً هیچ ارتباطی به تدهین ندارد. این یک آیین کاملاً نوظهوره که با یحیی ظهور کرده و هیچ چیز ندارد.
به نظر نمیآید که قبلاً در آیین یهود مشابهی داشته باشد و تبدیل به آیین اصلی مسیحیت شده. اشاعه ربانی هم از آن کلام مسیح در آخرین ساعات حضورش در جمع حواریون میآید که نان را قسمت کرد، گفت این بدهند منه و شراب را بهشان داد، گفت این خون منه و بعد اینکه این تکرار این آیین در واقع شرکت کردن در زندگی مسیحه.
مسیحیها هر هفته حداقل یک بار در این آیین اشاعه ربانی که شرکت میکنند با خوردن آن نان مقدس که همان بدهند مسیحه و خوردن شراب مقدس که خون مسیحه به نوعی به آن اتحاد با مسیح میرسند. مسیح را وارد جسم خودشان میکنند.
این یک اعتقادیه که از کتاب مقدس در واقع برمیآد و به شدت ارتباط دارد به آن نوع مسیحشناسی و نجاتشناسی که به هر حال در مسیحیت وجود دارد. چه را؟ در مورد چه؟ همین مقدار اطلاعاتی که پیدا کردید بس.
جزئیات مثل احکام و شرع دیگر اینکه چگونه همه تون این مراسم را دیدید که کشیش میآید و یک چیزهای سفید رنگ کوچیکی را روی زبان مردمی که آنجا حضور دارند میگوید این نان مقدسه. شراب مقدس هم چون خیلی میریخت و کثیف میشد دیگر کشیشها مدتهاست که واجب نمیدونه که شراب مقدس هم داده بشود اما با نان مقدس اشاعه ربانی را انجام میدهند. میخندید.
آها مثلاً ایشان میگویند که شراب ولی سر اشاعه ربانی یک ماجرای معروفش این است که تا مدتها اعتقاد به اینکه آن نان و شراب در بدهند کسی که تو اشاعه ربانی شرکت میکند به معنای واقعی کلمه تبدیل به جسم و خون مسیح میشود.
اعتقاد به اینکه این مراسم تمثیلی ارتباط واقعی با جسم مسیح به دست میآورد کسی که مسیحیه جزو اعتقاد اصول اعتقادات مسیحی بود و هر کسی که معتقد نبود به نوعی کافر حساب میشد.
یعنی جزو چیزهایی بود که هر مسیحی باید اعتقاد پیدا میکرد، قبول میکرد که در مراسم اشاعه ربانی آن تبدیل به معنای واقعی کلمه در بدنش انجام میشود و مسیح انگار در آن حلول میکند. این یک جور آیین نمادینه برای اینکه آن اتفاق در درون شما بیفتد.
مسیحی که در درون شما هست به تجلی مثلاً برسد. دقت میکنید؟ و مدام تکرار کردن بینهایت این آیین برای مؤمنین مسیحی مهم است. خیلی بیشتر از آن که فکر بکنید. اینکه در مراسم اشاعه ربانی شرکت بکنند.
من یاد یک صحنهای از فیلم مصائب ژاندارک که درایره افتادم که خیلی صحنه بینهایت جالبیه و متأثرکننده که هر شکنجهای که میدهند از چیز خودش برنمیگرده، از اعتقاد خودش حاضر نمیشود اعترافنامهای را که کلیسا میخواهد بهش تحمیل بکند امضا بکند و مدام با اینکه چون میدانید میخواهند بکشنش، درخواستش این است که یک بار این اشاعه ربانی برایش انجام بشود و اشاعه ربانی را حتماً باید کلیسا انجام بدهد.
تأخیر ظهور و تاریخ کلیسا
الان من در مورد کلیسا یک خورده مختصر صحبت میکنم. حتماً باید کلیسا انجام بدهد. اینجوری نیست که یک نفر بتواند خودش مثلاً این کار را انجام بدهد.
و در آن فیلم اینجوری است که به طور به اصطلاح آنهایی که میخواهند مجبورش بکنند که به هر حال از اعترافنامه را امضا بکند کشیش و همراه با آن بچههایی که مثلاً باید بیان تو این مراسم میآرن و بهش میگویند که ما مثلاً پذیرفتیم که قبل از آن نگی این انجام بشود.
وقتی این شروع دارند میکنند و به اصطلاح مراسم شروع شده میآیند اعترافنامه را میذارن میگویند اگر امضا نکنی میگوییم اینها بروند. میگوید من امضا نمیکنم، آنها واقعاً میروند.
این عکسالعملی که ژاندارک تو آن فیلم نشان میدهد و اینکه قبول میکند که اعترافنامه را امضا بکند نهایتاً وقتی واقعاً میبینید، دارند میروند، مراسم اشاعه ربانی برایشان انجام نمیشود، اعترافنامه را امضا میکند، بعداً دوباره پشیمان میشود و پس میگیرد اعتراف خودش را.
میخواهم بگویم اینقدر اشاعه ربانی در برای یک مؤمن مسیحی مهم است که هر شکنجهای را تاب میآورد، ولی اینکه بدون اشاعه ربانی از این دنیا برود، برایش مثلاً یک فاجعهای است که قابلتحمل نیست.
اینقدر دوست دارند، آنهایی که ایمان دارند این مراسم. من اینها را به طور و یک چیزی که باز حالا ممکن است بعضیها اطلاع نداشته باشند، من میخواهم به بعضی از نکتههای خاص در اعتقادات و در مراسم مسیحی اشاره بکنم.
من احساسم این است خیلی از آدمها، مثلاً مسلمانها به شدت اعتقاد مسیحیها به زنده بودن مسیح و بازگشت مسیح انگار چیز نیستند، یعنی خیلی فکر میکنم اعتقاد به زندگی مسیح، زنده بودن مسیح و انتظار بازگشت مسیح، ظهور مجدد مسیح، من میخواهم بگویم شاید از مسئله امامزمان در بین شیعیان هم شدیدتره.
یعنی چقدر مثلاً شما در بین شیعیان این مهم است که اعتقاد داشته باشند به امامزمان و اینکه ظهور میکند و منتظر ظهور باشند و این حرفها. این ماجرا در بین مسیحیها از این هم شدیدتره. یعنی اصلاً تقریباً مثل اصل اول اعتقادیشون میماند.
یعنی اعتقاد داشتن به مسیح با زنده بودنش و بازگشت مجدد مسیح کاملاً چیز دیگر، عجیبه و اینکه مدام در بین مسیحیها شما میبینید این آدمهایی ظهور میکنند، تاریخی را اعلام میکنند که تاریخ ظهور مجدد مسیحیه و بعد یک عده پیروانی جمع میشوند، میروند، کارهایی انجام میدهند، بعد مسیح نمیآید و دوباره مثلاً به تأخیر میافتد.
این تاریخ مسیحیت یکی از مهمترین ماجراهاش در واقع همین مسئله انتظار ظهور مجدد مسیحه و من فکر میکنم تجربهام بهم میگوید که خیلیها شدت این اعتقاد در بین مسیحیها را نمیدانند و مهم است که به هر حال بدانید که مسیحیت با شدت خیلی زیادی در واقع در این انتظار بازگشت مسیح هست. جزو اعتقادات قطعی مسیحیهاست. یک نکته خیلی مهم مسئله لغو شریعت در مسیحیته.
اینکه مسیحیها دیگر تابع شریعت یهود نیستند. این یک ماجراییه دیگر. چون یعنی مسیحیها باید توجیهی داشته باشند که این اتفاق چگونه افتاده. در حالی که به کتاب مقدس یهودیها اعتقاد دارند، در حالی که معتقدند موسی شریعت الهی را در واقع داشته ابلاغ میکرده، به خطبهخط کتاب مقدس یهودیها را مقدس میدانند، توضیح اینکه چطور شده که شریعت موسی را در واقع پیروی نمیکنند، به هر حال یک مسئلهای که از نظر اعتقادی باید در موردش سؤال مسیحیها جواب داشته باشند.
بپرسید. اینکه خودِ چیز هستش که من نمیدانم که شریعت موسی را حالا خب. ولی ما که میدانیم مسیحیها شریعت موسی را لغو کردند و باید در الهیات مسیحیت، در کلام مسیحی باید این بحث مطرح باشد و هست.
چه اتفاقی افتاده که این شریعت لغو شده؟ زمان پولس خب حالا شما دیگر دارید وارد بحثهای پولس کی هست اصلاً؟ باید وارد جزئیات تاریخی و اینها که فعلاً نشدیم که کی چه گفته. ما داریم به عنوان یک چیز کلی میگوییم که مثل این است که یک نفر بیاید در مورد اسلام سخنرانی بکند، بعد شما بیاید بگویید که مثلاً این حرفها اولینبار شهید ثانی زده.
خب دیگر حالا معمولاً وقتی یک نفر در مورد اعتقادات صحبت میکنه، در مورد اعتقاد حقه دارد صحبت میکند. مهم نیست که کی اولینبار این ثبت شده در تاریخ به اسمش. قبلاً حتماً یعنی مسیح حتماً نشانههای لغو شریعت را ظاهر کرده که مسیحیها پولس، پولس قدیس کسی است که در واقع از طرف مسیح شریعت را مثلاً لغو کرد. خب.
سبت، شریعت یهود و اختیار حواریون
من برای اینکه حالا وارد جزئیات شدید، یک آیه از انجیل خواندید، من هم یک آیه از انجیل برایتان بخوانم که مسیح به وقتی که به انتهای زندگی خودش دارد نزدیک میشه، انتهای زندگی زمینیش، حواریون را مأمور میکند که بروند تبلیغ بکنند و پطرس را مخصوصاً به عنوان سنگ بنای کلیسا مأمور تشکیل کلیسا میکنه، این عبارت بسیار بسیار بسیار معروف را میگوید که هر چیزی را که شما حلال بکنید در آسمانها حلاله، هر در نظر آرام بکنید در آسمان حرام بنابراین تفویض میکند اختیار تشریع را به حواریون و این سنگ این حرف مسیح سنگ بنای تشکیل کلیساست.
کلیسای کاتولیک همین الان هم اعتقادشون این است که میتوانند بشینن مصوباتی داشته باشند و چیزهایی را لغو بکنند یا بنابراین که برای خاطر اینکه کلیسا با مسیح متحده همان مقداری که مسیح اختیار برای خودش قائل بود که مثلاً فرض کنید خودش را مالک روز شنبه میدونست.
یک یک چند بار در انجیل این نقل میشود که حواریون مثلاً مسیح ممنوعیتهای روز شنبه را میشکستند. روز شنبه هم دیگر باید بدونید دیگر مهمترین آیین یهودی این بود که روز شنبه نباید هیچ کاری بکنند. در قرآن هم این اشاره شده که به دلیل اینکه یک کلک میزدن کلاه شرعی درست کردن که شنبه یک جوری ماهیها را بگیرند مجازات شدن.
کلاً این تحریم کار کردن در روز شنبه و اینکه چه چیزهایی کار حساب میشود و چه چیزهایی کار حساب نمیشود یکی از بزرگترین بخشهای شریعت یهود و چنان جزئیاتی دارد که شگفتآوره واقعاً.
در زمان حضرت مسیح حضرت مثلاً مسیح با حواریون دارند در یک روزی در مزارع راه میروند حواریون غذا نخوردن گرسنه هستند و گندمها را میکنند و میخورن و بزرگان یهود متشرعین به مسیح اعتراض میکنند که شما جلوی همراهاتو که دارند قداست مثلاً روز شنبه را میشکنن حرمت شنبه را میشکنن نمیگیرید.
یا جای دیگهای مسیح کسی را که بهش مراجعه کرده و شفا میخواهد را در روز شنبه شفا میدهد و باز مورد اعتراض قرار میگیرد که در روز شنبه کار انجام داده باید این را به تأخیر میانداخت تا روز شنبه تمام بشود.
مسیح با صراحت میگوید که مالک روز شنبه من هم. اصلاً شنبه شنبه چیست؟ من تعیین میکنم که مثلاً شنبه چیست اصلاً چیست. مسیح در حدی است که واضحترین آیینهای شریعت یهود را میتواند لغو بکند میتواند شکلشو عوض بکند برای اینکه مالک همین چیزاست.
و من شاید انجیل نقل کردید دارم جوابتونو میدهم که آن آیهای که میگویید در انجیل هست ولی در عین حال مسیح قدرت خودش را قدرت در واقع متولی بودن شریعت را به حواریون منتقل کرده و بنابراین اگر پولس رسول به عنوان یکی از بزرگترین پیروان بزرگترین تابعین مسیح در واقع شریعت را رسماً لغو کرده باشد از حد قانونی خودش استفاده کرده و قطعاً از نظر مسیحیها تحت الهام روحالقدس این کار را کرده.
کما اینکه مسیحیها به هر حال این ظهور آیین جدید ظهور دین جدید و لغو شریعت را به آخرین روزهای زندگی مسیح نسبت میدهند. یعنی وقتی مسیح به حواریون در انجیل میگوید که بروید و هیری همه مردم را دعوت بکنید و بشارت بدهید. یعنی دین از انحصار قوم یهود خارج میشود و میگوید که بروید اینها را تعمید بدهید.
یعنی کار جدیدی اصلاً دین انگار جدیدی دارد شروع میشود و اینها را به نام پدر این عین عبارت انجیله که بروید و مردم را به نام پدر، پسر و روحالقدس تعمید بدهید و باز نشانههای خیلی مهم دیگر از اینکه در از وقتی که حواریون در واقع انتخاب میشوند یک جوری شروع آیین شروع دین جدیدی را در واقع ما میبینیم این انتخاب ۱۲ حواریه که جانشین ۱۲ سبط بنیاسرائیل دارند میشوند.
اینکه این اصلاً این اصطلاح عهد جدید عهد عتیق آن عهدیه که خداوند با قوم یهود پای کوه طور منعقد کرد و بعد از زمان موسی و دین به اصطلاح یهود شروع شد. ما بعد از مسیح وارد عهد جدید میشویم. عهد جدید پیمان جدیدی از مردم گرفته شده. پیمانی که دیگر آن پیمان قدیمی نیست.
پیمان از قدیمی عهد عتیق بر سرش رعایت شریعته. شما از شریعت من پیروی بکنید تا من مثلاً به شما سرزمین موعود را بدهم و خدای شما باشم و شما قوم خاص من باشید. این محتوای کلی عهد عتیقه. عهد جدید عهدیه که دیگر به با یک قوم خاص بسته نمیشود.
کلیسا بهمثابه امت مسیحی
عهد جدیدی که خداوند دارد میبنده با انسانها، نکته اصلیش ایمانه به مسیح. در آن در واقع اجرای شریعت نیست و اینها چیزهایی که پولس با صراحت در نامههای خودش در واقع ابراز میکند. و این ۱۲ حواری و شروع کلیسا مثل شروع قوم جدید خداوند. در واقع کلیسا قوم جانشین، انگار کلیسا دارد جانشین قوم یهود میشود.
این واژه کلیسا را به آن معنای اصلیش به کار میبرن. معمولاً در عرف مثلاً آن به آن ساختمان میگویند کلیسا، ولی در متون مسیحی وقتی میگویند کلیسا یعنی آن امت مسیحی که در راز مسیح تشکیل شده. که این اصطلاح بدهند اسرارآمیز مسیح را بهش نسبت میدهند. که انگار مسیح رأس این کلیساست و تمام اجزای این کلیسا بدنش را تشکیل میدهند.
و اینجوری نیست که فقط کلیسا مثلاً تحت رهبری یک شخص یا چند شخص باشد. چون اصولاً مسیحیها معتقد نیستند به اینکه پطرس مثلاً جانشین مسیحه. کلیسا جانشین مسیحه. همه آدمهایی که به مسیح ایمان میآرن جانشینهای مسیح هستند.
حالا اینکه ساختار مثلاً فرض کنید اسقفی پیدا میکنه، یک ساختاری پیدا میکنه، کلیسا آن هم تحت هدایت مسیح و روحالقدس، حالا یک افرادی به عنوان رهبر انتخاب میشوند ولی هر وقت که حرف از کلیساست، کلیسا چیزی را در واقع میپذیره یا نمیپذیره به کل جماعت مسیحی در واقع اطلاق میشود.
به هر حال انتخاب ۱۲ حواری به نشانه تشکیل قوم جدید خداوند هم که دیگر به مثلاً فرض کنید افراد نمیدانم فرزندان ابراهیم و یک فرزندان اسرائیل و اینها چیز نیست، محدود نیست.
تمام آدمها میتوانند عضو کلیسا بشوند. یعنی از مسیح به بعد دین جهانیه. دیگر دین قومی نیست. مسیحیها همونطور که یهودیها معتقد هستند، مسیحیها هم تأیید میکنند که دین یهود دین قومی بود. خداوند با یک قوم عهدی بست و آنها قومش شدن، خدا هم خداشون شد، شریعت برایشان فرستاد و اینها نه مأمور به تبلیغ بودن نه هیچی.
اینها پیروی شریعت میکردند. ولی از مسیح به بعد دین جهانی میشود و باز آن در حال تشکیل قوم جدید شما میبینید که مسیح دارد به نوعی بهش فرمان میدهد. بنابراین لغو شریعت یکی از اجزای به وجود آمدند دین جدیده که حالا از نظر تاریخی چه جوری اتفاق افتاده فعلاً مهم نیست.
و اینکه در الهیات مسیحی در مورد این ماجرا که چطور میشه، یعنی سؤال حالا اینه، فرض کنید که واقعاً قبول بکنیم که در مسیحیت شریعت لغو شده و این خواست مسیح بوده که این اتفاق بیفتد و اختیاراتی که در واقع داده به طور مشروع ازش استفاده شده و شریعت لغو شده.
نکته اساسی این است که یک مسیحی باید به نوعی توجیه بکند که چطوره که در یک دورانی خداوند برای دین خودش شریعت در نظر گرفته و شرط یهودی بودن پیروی از شریعته و چطور میشود که بعد از یک دورانی شریعت لغو میشود.
میدونید؟ اگر مثلاً شریعت چیز خوبی است، خداوند یک فرمانهایی دارد که به نفع مردمه، خب این فرمانها را صادر کرده به موسی داده، بعد یک دفعه بعد از یک ماجرایی که پیش میآید دیگر مردم لازم نیست آن فرمانها را اطاعت بکنند.
یک چیزی است دیگر به هر حال. اگر چون مسیحیها معتقد به عهد عتیق هستند، معتقد به شریعت موسی هستند که همه اینها کار خدا بوده در و در واقع یهودیها هرچه که میگویند درسته، آن شریعتشون هم شریعت الهی بوده، شنبه مثلاً تعطیل بوده و کار کردن در آن ممنوع بوده، چطور میشود که این شریعت لغو میشود بعد از مسیح؟
و ما وارد یک دورهای میشویم که انگار دیگر شریعتی وجود ندارد. خب مسیحیها در واقع ایده اصلیشون، حالا باز میگویم همه این بحثها چیزهای فرعیاتی هم دارد که میشود اختلافهایی در آن دید. هر کسی ایدههای خودش را ممکن است داشته باشد. کما اینکه تو همه ادیان در کلام و الهیات این اختلافها هست.
ممکن است اعتقادات مشترکی هست ولی اینکه چرا اینطوری شده، چرا اونطوری شده، اینها خب هر کسی به بنا به نظر شخصی خودش اظهارنظر میکند. ولی یک اعتقاد کلی در مورد شریعت این است که شریعت تا قبل از ظهور مسیح تاوان گناه اولیه است.
مثل کنترل، مثل اینکه یک حکمی را که انسانها زیر پا گذاشتن، حالا در جبرانش باید یک شریعت سختی را تحمل بکنند. تا مسیح ظهور بکند. وقتی مسیح ظهور میکند و گناه اولیه از بین میره، دیگر اینجوری نیست که بشر مثلاً فرض کن از لحظهای که متولد میشه، باید تحت شریعت بزرگ بشود.
روح شریعت: دوستداشتن همسایه
دقت میکنید؟ یعنی لزوم شریعت به دلیل آن طبع گناهکار بشر است که لازم است یک شریعتی وجود داشته باشد و بعد از ظهور مسیح، صرف ایمان آوردند به مسیح و تا تبعیت اخلاقی از مسیح کافیه. مسیح آن الگوی اخلاقی کاملیه که خداوند ارائه کرده. در واقع شریعت، نه اینکه شریعتی وجود ندارد، شریعت جدید این است که شما باید مثل مسیح زندگی بکنید.
کتاب مقدس را بخونید، اینکه نمیدانم چند چند رکعت نماز واجب داشته باشید که باید انجام بدید، باید انجام ندید، اینجور چیزها در مسیحیت وجود ندارد. یک چیز اخلاقی کلی به عنوان جانشین شریعت میشود. شما در رفتار و گفتار مسیح در انجیل میبینید که همیشه این وضع، که معنای احکام مهمه، روح احکام مهمه، جزئیات را بگذارید کنار.
این اتفاقی که در مسیحیت میافتد. شریعتی که جزئیات داشت، در واقع به نوعی لغو میشود و دستورهای اخلاقی که روح شریعت هستند جانشینش میشوند. شما میتوانید به هر طریقی که میخواهید عبادت بکنید. هر وقتی که میخواهید عبادت بکنید، دعا بکنید، به هر زبانی که میخواهید مثلاً عبادت انجام بدهید.
اینجوری نیست که دیگر یک قید و بندهایی باشد که در یک روز خاص و از یک جای خاص باشید و یک عمل خاص را انجام بدهید با مثلاً زبان عبری. مثل شریعت قوم یهود. آن چیزی که مهم است این است که روح شریعت را رعایت بکنید، اخلاق را رعایت بکنید. مسیح مثلاً وقتی که از احکام ازش میپرسن، میگوید یک حکم وجود دارد.
اینکه خداوند را با تمام وجود دوست داشته باش و عبادت کن. یک حکم وجود دارد، اینکه به دیگران همانطوری با همانطوری باهاشون رفتار کن که دوست داری باهات رفتار بکنند. همسایهتو دوست داشته باش. کلاً اینها روح شریعتی که مستقیماً در واقع شریعت مثل یک چیزی است که شما باید انجام بدهید بعد به یک جایی برسید.
مسیح مستقیماً آن چیزی که شما باید بهش برسید را دارد به شما میگوید و یاد میدهد. بنابراین تبعیت از مسیح و پیروی از آن فرامین اخلاقی و روحیاتی که مسیح از خودش بروز داده، این چیزی است که جانشین شریعت میشود. شریعت به آن معنای یهودیش دیگر وجود ندارد ولی اینطوری نیست که شریعت وجود ندارد یعنی مردم هر کاری دلشون میخواهد بکنند.
اخلاق یک جوری جانشین شریعت میشود. میشود شاید اینطوری گفت که جزئیات شریعت یهود لغو میشود. بفرمایید. من در مورد همه این بحثهایی که دارم میکنم بعداً با یک نگاه یک خرده انتقادی صحبت میکنم دیگر. یعنی ببینیم اگر اشکالی داشته، اشکالش کجاست.
ولی الان صرفاً دارم میگویم که اصولاً مهم است که بدونید که شریعت موسی با وجود اینکه مورد پذیرش مسیحیهاست که این شریعت الهی بوده، در مسیحیت دیگر به عنوان شریعت رسمیت ندارد و به اضافه اینکه چیزی جانشینش شده که دیگر به نظر میآید از جنس شریعت نیست.
نمیشود گفت شریعت جدیدی توسط عیسی رواج پیدا کرده یا مسیحیت پذیرفته. روح شریعت را پذیرفتن. احکام اخلاقی را در واقع پذیرفتن. آن چیزی که جنبه به نظر میآید برای یهودیها جنبه ثانوی پیدا کرده.
من میخواهم یکی دو تا نکته فقط بگویم و بحث را تمام بکنم. یکی در مورد تثلیثه و یکی هم اعتقادات مسیحی در مورد کلیسا و به زبان مسلمانها اگر بخواهیم بگوییم ولایت کلیسا.
که تثلیث بیش از اندازه معمولاً مورد توجهه، مخصوصاً برای مسلمانها که حساسیتهای ویژه در مورد توحید و این چیزها دارند و بنابراین مثلاً معمولاً وقتی که حرف از مسیحیت میشه، مسلمانها فکر میکنند خب اعتقاد اصلی مسیحیها تثلیثه.
من از یک جای دیگهای شروع کردم. من فکر میکنم آنها در اعتقادات مسیحیها مرکزیترن و تثلیث یک جوری اعتقاد فرعیتریه. معروفه که این الهیدان و فیلسوف بزرگ مسیحی، شلایرماخر که متأخر هم هست، قرن نوزدهمیه، تو کتاب بسیار معروف الهیات خودش آخرین بحثش تثلیثه.
همه چیز را میگه، در صفحات آخر به تثلیث اشاره میکند. اینکه من میخواهم بگویم این یک مقدار اینکه تثلیث واقعاً در مرکز مسیحیت قرار گرفته یا در حاشیه قرار گرفته، این کلاً جای بحث کردن دارد.
از یک جهت چون مورد اختلاف بوده در طول تاریخ که اعتقاد درست چیست و تثلیث معناش چیست، حرف زیاد در موردش گفته شده. معنایش این نیست که شما چیزی که در موردش زیاد حرف میزنید، اختلاف، حرف جای زیاد گفته میشود که اختلافی به وجود آمده.
تفاوت اصل دین در تشیع و مسیحیت
مثلاً فرض کنید این مثل این است که یک نفر بیاید شیعه را مطالعه بکند و بگوید اعتقاد مرکزی شیعیان قبل از توحید و نبوت و معاد، مسئله جانشینی حضرت علی به جای پیغمبر، بر اینکه کتابهاشون سر تا سر بیشتر در مورد این دارند صحبت میکنند تا در مورد مثلاً چیزهای دیگر. این یک چیزی که مورد اختلافه، خب در موردش بحث میشود دیگر.
ممکن است حجم بحثها زیاد بشود ولی لزوماً معنایش این نیست که شیعیان در درجه اول اصل دینشون این است که مثلاً حضرت علی جانشین پیغمبره. متوجه هستید چه میگم؟ من فکر نمیکنم مسیحیان اینجوری نگاه کنند که اعتقاد اصلیشون تثلیثه. ولی اینجوری هم نیست که بیایم بگوییم که مثلاً تثلیث جزو اعتقادات مسیحیت نیست.
ولی من میخواهم سعی کنم حالا بگویم که تثلیث حدوداً چیست بدون اینکه وارد خیلی جزئیات بشوم و به هر حال یک جوری از یک جنبهای به اصطلاح دفاع بکنم از اعتقاد به تثلیث اگر معنی درستش فهمیده بشود. امم بگذارید اول از اینجا شروع بکنیم که بدون هیچ شک و شبههای همه مسیحیها خودشان را موحد میدانند.
یعنی خدایی هست، جهان را خلق کرده و ما باید خدا را بپرستیم. اینکه مثلاً سه تا خدا وجود دارد، مطلقاً هیچ مسیحی اعتقاد ندارد که سه تا خدا وجود دارد. مثلاً پدر هست، پسر هست و روحالقدس و اینها سه تا چیز هستند، همزمان با همدیگر مثلاً دنیا را دارند اداره میکنند.
اصلاً کلاً اینکه مسیحیت اعتقاد مرکزیش یکتاپرستیه و هیچ حرفی تو اینکه یک خدای آفرینندهای وجود دارد که جهان را خلق کرده و همه چیز را اداره میکنه، مطلقاً چیزی به غیر از این در مسیحیت شما پیدا نمیکنید و هیچ فرقهای فکر نمیکنم.
واقعاً فرقههای مگر عجیب و غریبی باشند که یک جوری مثلاً حالتهای تازه فرقههای غیر موحدی که در توحیدشون شک هست، فرقههایی هستند که یک جوری اعتقادات ثنوی دارند.
یعنی شیطان را در مقابل خدا میذارن. یا مثلاً عالم ماده را مثلاً معروفه که فرقههایی که بهشان به اصطلاح میگویند فرقههای گنوسی، اینها یک جوری معتقد هستند که جهان جسمانی را خدا خلق نکرده چون این اصولاً ماهیتش شره، این را یک موجود ثانوی خلق کرده.
مثل عمل شیطانی میماند اصلاً اینکه چنین عالمی به وجود آمده. حالا فرض واقعاً یک فرقههایی اگر بودن یک چنین اعتقاداتی داشتن، خب این نوع شرکشون از نوع اعتقاد به تثلیث و سه خدا نیست. همان نوع شرک مثلاً قدیمیایه که در اعتقادات زرتشتی شما به نوعی شاید میبینید و خیلی از اعتقادات ثنوی دیگهای که قبل از ظهور مسیحیت هم وجود داشت.
بنابراین اصلاً اینکه کلاً جای بحث نیست که مسیحیها اگر ازشان بپرسید که چند تا خدا وجود دارد، بهتان میگویند یک دانه خدا وجود دارد و اصلاً تثلیث به معنای سه خدا، وجود سه خدا نیست. این یک نقطه. فقط مهم این است که بفهمیم که حدوداً چه میگویند. نکته دوم بذارید، نکته دوم این است که مسیحیها معتقد نیستند که میشود ماهیت تثلیث را به طور کامل فهمید.
دقت میکنید؟ یعنی اصولاً مسیحیها اعتقاد به اینکه مسیحیت یک چه، تثلیث یک چیزی است که الان میشود در موردش یک توجیههای معقول عقلی ارائه کرد و بشر این را به طور کامل درک بکند، معتقد به یک چنین چیزی نیستند. فقط باید حالا جواب این سؤال را داد دیگر که اگر یک چیزی هست که قابل درک نیست، پس این از کجا این اعتقاد میآد؟
بگذارید من بگویم که این اعتقاد از کجا میآید. این اعتقاد از اینجا میآید که همه ادیان ابراهیمی اعتقاد به خداوند سبحان دارند، به خداوند منزهی که دور از «لیس کمثله شیء» که شبیه هیچ چیزی نیست، یک موجود مجردی که هیچکدوم از مخلوقات شبیهش نیستند و الی آخر.
در عین حالی که این اعتقاد را دارند، اعتقاد به یک نوع تشخص در ارتباط با خدا دارند. میشود با خدا درد و دل کرد. خداوند کلام دارد، مثل انسانها حرف میزند. شما در قرآن مثلاً میبینید که حرف از این هست که خب خداوند سخن میگه، من میتوانم با خداوند سخن بگویم و خداوند سمیعه، حرفهای من را میشنوه.
آن خداوند منزه در عین حال به خدا به انسان خیلی نزدیکه و میشود یک ارتباط انسانی با خداوند برقرار کرد. این برخلاف مثلاً فرض کنید ادیانی مثل بودیسم. آنها اعتقاد به یک خداوندی دارند، به یک خدایی دارند ولی نه خدایی که بشود باهاش حرف بزنید.
تنزیه، تشبیه و زبان درباره خدا
آن بشر مثلاً نهی بکند و حالتهای انسانی به نوعی داشته باشد و حالتهای انسانی را درک بکند. خدای بودیسم مثل یک جور آگاهی کیهانیه. چیزی که جهان مثلاً از اینجا شروع شده ولی اینطوری نیست که با مردم و مردم را مجازات بکند، مردم مثلاً فرض کنید یک جوری در مقابلش مسئول اعمال خودشان باشند و الی آخر. دقت میکنید؟
مثل یک پادشاه مثلاً مالک باشد، ملک باشد، این صفاتی که در قرآن هم میبینید به خداوند نسبت داده میشود. اصولاً خدای ادیان ابراهیمی که جنبه اخلاقی دارد. یعنی به شما میگوید که بکن، نکن، این کار را مجازات میکند و یک جوری در زندگی بشر به طور مداوم دارد دخالت میکند. شما میتوانید از خداوند بخواهید که در زندگیتون دخالت بکند.
همانطوری که از یک پادشاه ممکن است بخواهید که به شما مثلاً یک چیزی را بدهد یا از شما از یک نفر یک چیزی را بگیرد مثلاً رفع ظلم بکند و الی آخر. میشود به خداوند شکایت کرد. اینها جنبههایی که در ادیان ابراهیمی به طور مشترک وجود دارد، تشخص خداوند. خداوند مثل یک شخص ظاهر میشود که صفات انسانی را درک میکند و صفات انسانی از خودش بروز میدهد.
رحم دارد، شفقّت دارد و همینطور الی آخر. خب اینجا یک بگذار من یک چیزهای خاصتر از قرآن مثلاً نقل بکنم. به خداوند میشود قرض داد. خداوند از مؤمنین میگوید که به مؤمنین میگوید که کیست که به خداوند قرض بدهد؟ این خداوند منزّه واجبالوجود فلسفی که در مثلاً هیچ چیزی شبیهش نیست، چطور شما بهش قرض میدید؟
و شما را دعوت میکند به اینکه خداوند از یدالله صحبت میکنه، دست خداوند. بنابراین یک جوری به نظر میآید یک آثاری از تشبیه خداوند به بشر وجود دارد. در قرآن میخوانید که اگر چند نفر با هم نجوا بکنند، خداوند هم نفره بعدیایه که آنجا حاضره.
انگار در همهی سطوحی که آدمها دارند پچپچ هم میکنن، خدا هم آنجا به عنوان یک شخص حضور دارد که این را میشنوه و یک جوری ممکن است به هر حال واقعاً اینها حضور شما این نوع در واقع حضور شخصی خداوند در جزئیات زندگی را در غیر ادیان ابراهیمی به این شکل نمیبینید.
معمولاً خب یا اگر اعتقادی به خدای واحد هست، یک خداییه که خیلی دوره و اینطوری نیست که در جزئیات بشود مثلاً با خداوند مربوط شد.
حالا مثلاً آخرین مثالی که از قرآن میزنم، در قرآن خداوند میگوید که خطاب به پیغمبر میگوید و ما الأنفال · ۱۷فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭو شما آنان را نكشتيد، بلكه خدا آنان را كُشت. و چون [ريگ به سوى آنان] افكندى، تو نيفكندى، بلكه خدا افكند. [آرى، خدا چنين كرد تا كافران را مغلوب كند] و بدين وسيله مؤمنان را به آزمايشى نيكو، بيازمايد. قطعاً خدا شنواى داناست.. خداوندی که در قرآن مطرحه تیر میندازه. و این یک جوری به نظر میآید با آن شأن واجبالوجود بودن خداوند، این رفتار انسانی، جانشین انگار انسان شدن به نوعی تضاد دارد. بنابراین اینجا من میخواهم بگویم در ادیان ابراهیمی اصولاً یک مشکلی وجود دارد.
چطور آن تنزیه را با این تشبیه میشود جمع کرد؟ شما از یک طرف لیس کمثله شیء را قبول دارید، از یک طرف به خداوند صفاتی را نسبت میدید مثل صفاتی که انسانها دارند. بنابراین به نوعی هم به تنزیه معتقدید هم به تشبیه. فکر میکنم اصولاً این مشکل در ادیان ابراهیمی هست دیگر.
اگر تنزیه مطلق باشد مثل بودیسم که خداوند یک جوری از حیطهی زندگی بشر خارج میشود. اگر به زیادی به تشبیه معتقد باشید که شبیه بتپرستها میشود. خداوند ممکن است برایتان ماهیت انسانی پیدا بکند. اینکه چطور میشود تنزیه و تشبیه را با هم دیگر جمع کرد، تثلیث مسیحی جواب این است. چرا؟ چطوره که خداوند صفات بشری هم میشود بهش نسبت داد؟
برای خاطر اینکه خداوند روح خودش را که با خودش متّحد بوده به صورت بشر، اولاً بشر موجود خاصی است، خیلی مهم است که این را بشر آن موجودی است که خداوند به صورت خودش آفریده. خداوند نمیتواند به صورت هر موجودی ظاهر بشود. ولی بشر انگار ظرفیت، صورت بشری ظرفیت این را دارد که خداوند به این شکل ظاهر بشود.
بنابراین مسیح در واقع آن عنصر سوم تثلیث آن چیزی است، آن عاملیه که باعث تشبیه میشود و خدا را به انسان نزدیک میکند. دیگر بعد از ظهور مسیح، مسیح در ازل وجود دارد. مسیح اینگونه، مسیح در یک تاریخ خاصی ظاهر میشود ولی در ازل وجود دارد و از طریق مسیحه که خداوند در با انسانها ارتباط دارد.
صورت انسانی خداوند که شما میتوانید مثلاً به خدا نسبت بدهید که تیر میندازه یا حالا هر کاری میکند که به نظر میآید صفات بشریه، آن جنبهی تشبیه خداوند از این میآید که خداوند در واقع از ازل مسیح را هم همراه خودش دارد به عنوان مولود.
تثلیث و شباهتهای اسلامی
حالا این مسئله همزاد بودن مسیح با خداوند اینها آن مسائل ظریفی که در تثلیث هست و من نمیخواهم الان واردش بشوم ولی میخواهم بگویم که اعتقاد به تثلیث اعتقاد در جواب به یک پرسشیه که معمولاً وقتی از مسلمانها میپرسید، مسلمانها میگویند این چیزی است که ما نهی شدیم که در موردش فکر بکنیم. که چطور مثلاً ذات خداوند چیست و چطور مثلاً تنزیه و تشبیه با همدیگر جمع میشود.
و فرق یعنی ببینید مثل اینکه مسلمانها معتقد هستند که این یک سوالیه که اصلاً جوابش برای بشر قابل فهم نیست. مسیحیها معتقد هستند که جواب این یک چیزی است به عنوان تثلیث که برای بشر قابل فهم نیست. ولی یک گام مثل اینکه به هر حال نزدیکترن به اینکه چه جوری یک چنین چیزی امکان دارد.
یک جواب اجمالی به این سوال میدهند مسیحیها ولی میگویند که دیگر بیشتر از این جلو نرید. و اینکه شما نمیتوانید مثلاً درک بکنید که چطور مسیح با خداوند همزاده. چطور خداوند به سه شکل مثلاً ظاهر میشود در حالی که یکیه.
دقت میکنید؟ به هر حال اینجا یک مشکلی وجود دارد. اینگونه نیست که برای سایر ادیان ابراهیمی مشکل وجود نداشته باشد. مشکل این است که به هر حال تشبیه چه جوری همراه با تنزیه اتفاق میافتد در اعتقادات این ادیان.
مسیحیها از لحاظ نص مثلاً فرض کنید معتقد هستند که در عهد عتیق یک مثال خیلی ساده این است که شما در سفر پیدایش یعنی اولین فصل عهد عتیق وقتی میخوانید هم از خدا یعنی آن آفرینشی که در جریانه هم به کلام خدا نسبت داده میشود هم به خود خدا نسبت داده میشود حالا تحت عنوان حکمت خدا و هم به روح خدا نسبت داده میشود.
درست؟ یعنی یک جوری مسیحیها معتقد هستند در سفر پیدایش آثار تثلیث وجود دارد. کلام خدا در واقع از نظر مسیحیها کلمه الهی مسیحه، روح خدا روحالقدسه و آن حکمت خدا خود خداییه که آنها بهش میگویند خدای پدر.
بنابراین این چندگانه بودن دخالت در خلقت را یک جوری به نص تورات هم میشود مثلاً پیگیری کرد و نشان داد که آنجا هم به نوعی این چیزها هست و کلام خدا یا روح خدا جدای از خدا به عنوان موجودات دیگر مطرح نیستند.
من یک برای کسانی که به هر حال به فرهنگ اسلامی علاقه دارند بگذارید یک چیزی نقل بکنم از ابن عربی. میگوید اولین امری که در باب نظریه آفرینش ابن عربی توجه ما را جلب میکند نقشی است که مفهوم سهگانگی ایفا میکند در ابن عربی.
این امری است که این نظریه را از نظریه تجلی متمایز میدارد. من بگذارید از خود به این معنی که شرح ابن عربیه من از عین کلام ابن عربی برایتان یک چیزی نقل بکنم. میگوید بدان خدای تو را توفیق دهد که امر مبتنی بر فردیت است که سهگانگی در پرانتز تثلیث واژه عربیش تثلیثه برای آن فردیت است.
پس فردیت از سه شروع میشود و بالا میرود. بنابراین سه اولین از اعداد فرد است. برای اینکه یک اصلاً از نظر ابن عربی عدد نیست. یک آن چیزی است که همه اعداد ازش تشکیل میشوند. بنابراین یک جوری یک هویت فوقالعادهای دارد. آن چیزی که فردیت ازش آغاز میشود سه هست.
من میتوانم این متن را ادامه بدهم شرح خودش را یا مثلاً فرض کنید عبارتهایی که ابن عربی گفته ولی فکر میکنم بهتر است که خودتان به این به اصطلاح متن ابن عربی یا به خود آن کتاب این یک بخشی از آن کتاب ایزوتسو که آوردم آن کتاب صحافیش اینجوری است.
من عمداً اینها را پاره نکردم. کتابو همینجور هر برگشو که ورق زدم دراومد. و آن موقع خیلی ناراحت بودم. بعداً فهمیدم یک کاربرد خوبی دارد. نتیجه این کتابو همراه خودتان ببرید میتوانید این برگها را پیدا بکنید و همراه خودتان ببرید.
به هر حال در من حالا بعداً یک اشاره یک خورده مفصلتر به این موضوع میکنم که در عرفان ما یک نوع اعتقاد به سهگانگی وجود دارد که حالا یک خورده فکر میکنم طول میکشه اگر من بخواهم دقیقاً بگویم که منظور ابن عربی چیست ولی شباهت این اعتقاد به تثلیث به هر حال یک جوری جالب است اینکه شما وقتی به خلقت فکر میکنم امیران فکر میکنید مثل اینکه لازم میشود که آن خدای احدی که هست از طریق دو تا چیز دیگهای که همراهش هست در خلقت دخالت بکند.
ابنعربی و تمثیل تثلیث
حالا من بعداً واقعاً این نظریه آفرینش ابن عربی را یک خورده بیشتر توضیح میدهم. الان فکر میکنم زیاد همین که مرجعش را بهتان معرفی کردم کافیه. چون مهم هم نیست. حالا یک نفر میتواند بگوید ابن عربی هم مثلاً مشرک بوده. بنابراین خیلی لازم نیست که در مورد جزئیاتش بحث بکنیم. خب.
باز من حالا نمیخواهم به شباهت، بگذار این شباهتهایی که این اعتقاد به تثلیث به بعضی از اعتقادات اسلامی دارد، بگذاریم کنار. من فقط میخواهم کل بحثهای اسقف را ختم بکنم به اعتقادات خاص مسیحیها در مورد کلیسا. این هم آن هم این است که کلیسا جانشین مسیحه. این اصطلاح معروف بدهند اسرارآمیز مسیحه و یک جوری مسیح از مسیح که زندهست از طریق کلیسا عمل میکند در این جهان.
و بنابراین مصوبات کلیسا خالی از اشتباهه و کلیسا یک جور معصومیت دارد. حالا طبیعی است که خب پروتستانها بعد از اینکه پروتست کردن یک مقدار از کلیسا به معنایی که آن کلیسای رسمی دور شدن ولی هنوز پروتستانها هم اعتقاد به کلیسا به عنوان جماعت مسیحی و اینکه مسیح از فیض خودش را به این جماعت میرسونه و این جماعت به یک معنایی اگر آن جنبه به اصطلاح نهادینه شدنش را بگذاریم کنار، این جماعت یک جور معصومیتی را در واقع از مسیحیت از مسیح اخذ میکند را بهش معتقد هستند.
و من فکر میکنم این خیلی در اعتقادات مسیحی نکته مهمی است برای خاطر اینکه بعضی از استنادهایی که مسیحیها از نظر تاریخی دارند که متونی را مقدس میدانند یا احکامی را مقدس میدانند به دلیل اعتقاد به معصومیت کلیساست.
تقریباً همه فرقههای مسیحی لااقل به معصومیت آبای کلیسا معتقد هستند. یعنی در آن لحظههای نزدیک به غیبت مسیح در قرنهای اول و دوم معتقد هستند که کلیسا تحت هدایت روحالقدس بوده و مثلاً فرض کنید قداست عهد عتیق نتیجه اعتقاد به کلیسا، آبای کلیساست. یعنی ما چرا معتقدیم که مثلاً فرض کنید عهد عتیق چیزی است که الهام روحالقدس بوده و این حرفها؟
برای خاطر اینکه این مورد تایید کلیسای قرنهای اولیه قرار گرفته. بنابراین اگر شما کلاً اعتقاد به کلیسا را بردارید از مسیحیت حالا به هر شکلی حالا لااقل کلیسای قرنهای اولیه را بهش به قداستش معتقد نباشی کلاً ارتباط مسیحیت با تاریخ خودش به نوعی قطع میشود.
برای خاطر اینکه بعداً دیگر این مشکل به هر حال قابل حل نیست که متون مقدس چرا مقدساند؟ چرا این کتاب، عرضم، کتاب نیست؟ اینها همه نتیجه این است که مسیحیها معتقد هستند که در قرون اولیه لااقل کلیسا کلیسای مقدس بوده، کلیسایی بوده که با مسیح و روحالقدس در ارتباط بوده و مسیحیت به تدریج در همان قرون شکل گرفته تا مثلاً قرن چهارم به یک شکل نهایی خودش رسیده.
به هر حال عضو کلیسا شدن و مثلاً فرض کنید به کلیسا به معنای عمومی خودش اعتقاد داشتن جزو اعتقادات قطعی مسیحیاست و بحث در مورد کلیساشناسی یکی از بحثهای مفصل کلام و الهیات مسیحیه. مخصوصاً با توجه به اینکه بعد از دوران جدید کلیسای کاتولیک زیر سوال رفت، کلیساهای پروتستان به وجود آمدند با چیزهای مختلف، با گرایشهای مختلف.
من فقط میخواستم حالا به این اشاره بکنم که اعتقاد به کلیسا جزو اعتقادات اصلی مسیحیته و حالا از هر فرقهای که باشد. من به جای اینکه بحثهای الهیات را ادامه بدم، میخواهم دو تا کتاب بهتان معرفی بکنم.
یک کتاب مختصر، کتاب خوبی است از به اسم کلام مسیحی، نویسندهاش یک آدمی به اسم توماس میشل. این خوبیش این است که این آدم مثل همین اسقفی که اینجا صحبت میکرد، خیلی به در بین مسلمانها زندگی کرده و این سخنرانیها و این کتاب در خطاب به مسلمانها نوشته شده برای معرفی مسیحیت.
برای همین جابهجا به این اختلافها و شباهتها اشاره میکند. چیزهایی از مسلمانها نقل میکند. و خب خیلی چیزها ممکن است در این کتاب باشد. من این چیزهای یک مقدار الهیات و قویتر یک چیزهاییشو گفتم و جنبههای عقلیشو اینجا اونطوری نیستیم بیشتر در واقع یک مختصری از اصول اعتقادات مسیحی و حتی تاریخ مسیحیت همه چیز هست.
کتاب مختصر مسیحیت برای آشنایی با مسیحیت و در بحثهای آینده هم به درد میخورد. اینکه در بازار باشد یا نباشد من حقیقتش نمیدانم فقط فکر میکنم خیلی نباید چندان باشد.
کلیساشناسی و نهضتهای فکری
این هم از همان انتشارات مرکز مطالعات تحقیقات ادیان و مذاهب که گفتم یک سری کتابهای ادیان ابراهیمی چاپ میکند که الان تا ۲۴ ۵ ۶ در آمده. این دومین شماره آن سری ادیان ابراهیمیه. چاپ ۱۹۸۱ بنابراین خیلی نباید فراوون باشد اگر تازه چاپ نشده باشد ولی فکر میکنم نایاب هم نباشد.
این کتاب جدیدتر چاپ شده تحت عنوان درآمدی بر الهیات مسیحی از یک آدمی به اسم الستر مککراس که انتشارات معروفی چاپ نکرده لااقل من خیلی از این انتشارات کتاب ندیدم. کتاب روشن. این چاپ پارساله بنابراین قطعاً باید تو بازار باشد. الستر مککراس. تقریباً جامعترین کتاب الهیاتیه که الهیات مسیحیه که تا به حال به فارسی چاپ شده.
کتابهای دیگر هم هست ولی فکر میکنم این کتاب از نظر جامعیت و جزئیات و اینکه مفصل بودن از همه کتابهای دیگهای که در بازار ایران آمده حالا بعضیا هست بعضیا نیست بهتر است. و طبعاً کتابیه که عقاید متنوع را نقد میکند یعنی خیلی کتاب غنی و تخصصیایه. اینگونه نیست که مثلاً فرض کن نوشته شده باشد برای آدمی که همینطوری خیلی روون بخواند و برود جلو.
همهجا بحثهای تاریخی دارد اینکه عقاید مثلاً چگونه بودن، چه کسانی اعتقادات جدیدی مثلاً ابراز کردن و از اینجور چیزها. نزدیک ۶۰۰ و خوردهای صفحه است. کتاب جامع و خوبی است اگر کسی علاقهمند شده میخواهد تا آخرش مثلاً خیلی چیزها را ببیند فکر میکنم این کتاب بهترین کتاب موجود به زبان فارسیه.
یک کتاب خیلی خوب تاریخ تفکر مسیحی هم هست ولی بیشتر در واقع همینطور که از اسمش برمیآد دنبال این است که نحوه مثلاً تحولات تفکر مسیحی را نشان بدهد که از کجاها شروع شده به کجاها شایع شده و نهضتهای مختلف فکری که به وجود آمدند. بنابراین زیاد جنبه اینکه مثلاً فرض کنید ایدههای الهیاتی را بخواهد بیاید عمیقاً بررسی بکند ندارد.
من فکر میکنم الان این کتاب همچنان برای الهیات مسیحی از همه کتابهای موجود بهتر است. خب من سه چهار جلسه هر جلسه با خودم کتاب مقدس آوردم. این کتاب را آوردم که یک چیزاییشو نقل بکنم همیشه وقت کم آمد. ولی احساسم این است که دیگر بیشتر از این پیش برویم وارد جزئیات بشویم خیلی شاید مفید نباشد.
و آن حس کلیای که من احساس میکنم یک نفر باید داشته باشد که مسیحیها دنیا را چگونه میبینن، دین خودشان را چگونه میبینن، چه فانکشنی برای اعتقادات دینی خودشان قائلن، اینها اعتقادات اصلی. اینها را دیدیم.
خیلی من دوست داشتم هنوزم ممکن است در ادامه بحثها این کار را بکنم که یک خورده به جزئیات مثلاً شریعت موجود مسیحی مثل همین چیزی که ایشان دوست دارد بدون که جزئیات اشاعه ربانی چیست یا کلاً این جزئیات مثلاً اعتقادات تاریخی، شریعتشون اینها به نظرم جالب است یعنی کنجکاویبرانگیزه است یک نفر واردش بشود.
فکر میکنم جابهجا در بحثهایی که داریم میکنیم وارد یک سری جزئیات اینگونه میشم ولی یک جوری بیپایانه دیگر. خلاصه من باید یک جایی بگویم که به یک جایی رسوندم.
مثلاً کلیاتش این بوده بگذارم کنار. حالا دقیقاً از این به بعد آن چیزهایی که خیلی گفته نشده تو این حالا اولاً این حرفهایی که زده شده بعضیاش ممکن است یک مشکلاتی در آن باشد که باید در موردش بحث بکنیم.
بعضی از استدلالهایی که از قرآن آورده شده ممکن است مشکل داشته باشد و باید از این به بعد یک خورده وارد این بشویم که چقدر این حرفها حالا مشکل داشتن یا نداشتن و اینکه آن حرفهایی که زده نشده آنها را هم یک خورده در موردش صحبت بکنیم.
مسائل تاریخی و اینها هم هست که خیلی سوالهایی که شما میکردید من میگفتم حالا وقتش نیست ولی خلاصه یک روز وقتش میرسد که یک خورده ببینیم از نظر تاریخی این روند شکلگیری عقاید مسیحیت مثلاً چگونه بوده و چه دلالتهای تاریخیای وجود دارد که بعضی از این عقاید ابتدایی مثلاً دین مسیح نیست و بعداً به یک دلایلی به وجود آمده. به هر حال اینها را دیگر حالا از جلسه آینده من شروع میکنم در موردش بحث کردن. سوالی شد؟