→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۸ · مسیحیت

روش نقد مسیحیت و بازخوانی حبوط انسان

۱۷,۴۷۵ واژه · ۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مبانی مسیحیت با شیوهٔ نقادی تاریخی و کلامی بررسی می‌شود، نه به‌معنای نفی صرف. تثلیث در اعتقادنامهٔ نیقیه، گناه اولیه و ایدهٔ فدیه، و تعبیر اسلامی از هبوط در کانون بحث‌اند. سه فرض مورد مناقشه در کلام مسیحی نیز طرح می‌شود.

دومین جلسه نقادی مبانی مسیحیت

خب شروع کنیم. خب این در واقع دومین جلسه نقادی بحث‌های مربوط به مبانی مسیحیت. من باز می‌خواهم به عنوان مقدمه یک مقدار اصول کاری که می‌خواهیم در واقع شیوه‌ای که نقادی باید انجام بشود را یک مقدار در موردش صحبت بکنم بعد برویم سراغ بحث‌هایی که جلسه قبل مطرح کردم و بحث‌هایی که باید تو این جلسه در واقع مطرح بکنیم.

معنای نقادی نه نفی صرف

خب بگذارید من یک نکته‌ای را در جلسه قبل گفتم مجدداً تکرار می‌کنم که وقتی حرف از نقادیه واقعاً معنایش این نیست که می‌خواهیم به نکات منفی حرف‌هایی که زده شد اشاره بکنیم. طبعاً من سعی می‌کنم تو هر جلسه یا حالا به هر حال جابه‌جا وقتی موقعیتی پیش آمد به آن جنبه‌های مثبتی هم که تو این مسیحیت هست که واقعاً هست اشاره بکنم.

یعنی حتی یک جاهایی که من احساس می‌کنم یک برتری نسبت به فرهنگ مسلمان‌ها وجود دارد. نه لزوماً این معنایش برتری نسبت به اسلامه. دقت می‌کنید؟ من مثلاً به عنوان مثال بگذارید من مجدداً همان دو تا نکته‌ای را که جلسه قبل گفتم را تکرار بکنم.

چون دوست دارم تکرار بکنم. یکی تمرکز زیاد مسیحی‌ها روی داستان خلقت به روایت کتاب مقدسه که شبیه داستان خلقت در قرآنه ولی نه عیناً مثل داستان قرآن باشه.

و اهمیتی که مسیحی‌ها به این داستان می‌دهند من فکر می‌کنم که نکته بسیار مثبتیه. در واقع الهیاتشون را و مبانی کلامیشون را تا حدود زیادی بر مبنای همین مفهوم‌هایی که تو این داستان هست مثل گناه اولیه و هبوط و این‌ها می‌ذارن و این نکته خیلی مثبتیه و نقطه ضعف بزرگی برای به نظر من برای کلام اسلامیه که اون‌قدرها که شایسته بوده به این داستان توجه نکرده.

در حالی که این داستان تو قرآن نه یک بار، بارها تکرار شده. این مبنا که اصولاً هبوطی اتفاق افتاده، یعنی انسان‌شناسی قرآن به نظر می‌آید بر اساس این قصه است و درک این قصه خیلی مهم است که انسان را بشناسیم. بنابراین تو درک یک مفاهیمی مثل نبوت یا حتی معاد کاملاً اهمیت دارد و نه اینکه مسلمان‌ها توجه نکرده باشند.

عرفا توجه خیلی زیادی کردن به این داستان. ولی آن چیزی که ما رسماً بهش می‌گوییم کلام و الهیات در آن زیاد به این داستان به نظر می‌رسد که توجه نشده و خیلی بحث‌های جالبی در کلام و الهیات مطرحه ولی معمولاً نه شما می‌بینید استدلالی با استفاده از این داستان می‌شود و مفسرین در مورد این داستان بحث کردن و مخصوصاً عرفا.

به هر حال این یک نکته خیلی مثبت در مسیحیته که این داستان، داستان مهمی است به نظر من، مبنای بحث‌های مسیحیت. و آن چیزی که بیشتر من میل دارم روش پافشاری بکنم این است که مسیحیت یک نکته بسیار بسیار مثبت در آن هست، آن هم شخصیتیه که از مسیح در مسیحیت ترسیم می‌شود.

بی‌نهایت از نظر اخلاقی، هویت مسیح مؤثر، جذابه و حقیقتاً آن اصطلاحی که مسیحی‌ها به کار می‌برن که مثلاً شیوه نجات پیدا کردن، زندگی کردن در مسیحه با توجه به چهره‌ای که از مسیح در کتاب مقدس و اصولاً فرهنگ مسیحی ترسیم شده، این زندگی در مسیح زندگی خیلی جالبیه و مسیحیا، عرفای مسیحی و مؤمنین مسیحی به هر حال از این شخصیت مسیح به اندازه خیلی زیادی استفاده اخلاقی می‌کنند که نباید این را فراموش بکنیم.

من فکر می‌کنم نکات جالبی در ترسیم شخصیت مسیح در مسیحیت وجود دارد که ما روی بعضی از این نکات در ترسیم شخصیت اولیای خدا تأکید نمی‌کنیم. من نظرم این نیست که در مثلاً فرض کنید ائمه یا پیامبران دیگر این ویژگی‌ها وجود ندارد. دقت می‌کنید؟

توصیفی که ما از اولیای خدا می‌کنیم شامل بعضی از نکات مثبتی که در شخصیت‌پردازی مسیح، مسیحی از مسیح وجود دارد نیست و به هر حال به نظر من از این جهت یک قدرتی در نگاه مسیحیت به مسیح وجود دارد.

باز من در مورد آن نکات مثبت معتقدم که قرآن به مسیح همان‌جوری نگاه می‌کند به خیلی از توصیف‌هایی که از پیامبران می‌کند شامل این نکاتیه که بعداً در فرهنگ اخلاقی ما و شخصیت‌پردازی ما از پیامبران خیلی جا پیدا نکرده.

همیشه استثنا وجود دارد. باز مثلاً عرفایی هستند که شما می‌بینید با تأکید زیاد به بعضی از این حالا نکاتی که حالا شاید من بعداً با جزئیات بهشان اشاره بکنم پرداختن. مثلاً در مورد شخصیت خود مسیح هم ابن‌عربی هم مثلاً حلاج یک اعتقادات و در واقع توصیف‌های ویژه‌ای دارند که جالب است. بگذریم.

به هر حال این نکات مثبت را فراموش نکنیم. من یک مقدار نگران این هم که چون وارد یک مرحله‌ای شدیم که همه حرف‌ها اصولاً وقتی نقادی آدم دارد می‌کند به اشتباه‌ها و اصلاح کردن‌ها و این‌ها می‌پردازه معنایش این نشود که همه حرف‌هایی که زدیم اینجا اصلاً پوچ بوده و مسیحیت اصلاً هیچ نکته مثبتی ندارد و خیلی باز اعتقاد ضعیفیه.

فکر کنم این‌جوری است دیگر. آدم وقتی که حرف‌ها را با نقادی و گفتن نکات منفی پایان بهش بده یک جوری در یک شیبی قرار می‌گیریم که دیگر انگار آدم‌ها سر می‌خورن تا تهش می‌روند همه چیز می‌شود صفر.

من میل ندارم که نتیجه این حرف‌ها این باشه که مسیحیت مثلاً تو ذهنشون شما تبدیل بشود به یک چیزی که مثلاً واجد هیچ نوع ارزش معقول یا مثلاً اخلاقی نیست. خب حالا باید این نکته را باز مجدداً جاهای دیگر بهش حالا این نکات مثبت و نکات مثبت دیگه‌ای که وجود دارد را گهگاه بهش اشاره می‌کنم تو این چند جلسه‌ای که باقی مانده.

نقادی تاریخی و اصالت مسیحیت

من جلسه قبل یک بحث نسبتاً مفصلی کردم که دیگر تکرار نمی‌کنم و آن هم این بود که وقتی که شما دارید در مورد نقادی یک مکتب فکری بحث می‌کنید یک سؤال در که در یک سطحی انجام می‌شود که با نقادی حرف‌هایی که زده شده یک مقدار فاصله دارد این است که من می‌خواهم تحقیق بکنم ببینم آیا حرف‌هایی که زده شده تحت عنوان مسیحیت این‌ها واقعاً مسیحیت واقعی هست یا نه.

این یک بحث تاریخی. آیا اعتقاد داشتن به مسیح به معنای این است که من این اعتقاداتی را که الان اینجا به عنوان مسیحیت ارائه شد را باید بپذیرم یا نه؟

ممکن است یک تعریف‌هایی صورت گرفته باشه، جعل‌هایی صورت گرفته باشه. این بحث جدای از حرف زدن در مورد این است که این اعتقاداتی که تحت عنوان مسیحیت ارائه شد درست هستند یا نه. مثل این است که من این اسم این حرف‌هایی که الان زده شد را بگذارم مسیحیت پرایم مثلاً بعد یک چیزی هم به معنای واقعی کلمه تحت عنوان مسیحیت وجود داشته.

حالا یک بحث این است که این مسیحیت پرایم چقدر آیا مساوی با مسیحیت، چقدر منطبقه؟ چقدر می‌شود دفاع کرد از اینکه این واقعاً همان مکتب اصلی مسیحیته که خود مسیح می‌گفت و تبلیغ می‌کرد؟ و یک بحث هم این است که این حرف‌هایی که در همین حالا پکیج مسیحیت پرایم هست درستن یا غلطن؟

ممکن است در مورد یک مکتبی آن پرایمش از خودش بهتر باشه. ها؟ بنابراین اینکه تطبیق نمی‌کند به معنای این نیست که ما داریم تخطئه‌اش می‌کنیم. ممکن است بگوییم که من دفعه قبل گفتم حتی می‌تواند این یک ملاک دینی پیدا بکند.

من به عنوان یک مسیحی معتقد باشم که در قرون اولیه اشتباهاتی وجود داشت که به تأیید روح‌القدس و مثلاً مسیح که زنده هست آبای کلیسا در قرون بعد آن اشکالات را برطرف کردن و به یک مثلاً مصوباتی رسیدن که در واقع مسیحیت اصلی این است.

وقتی شما اعتقادات دینی را دارید نقل می‌کنید معمولاً یک تفاوت‌هایی با اعتقاداتی که بشری هستند مثلاً همین که شما بتوانید از دخالت ماوراءالطبیعه، از دخالت خداوند مثلاً استفاده بکنید در بحث‌هاتون طبعاً ممکن است یک احتمالاتی را در واقع مطرح بکنید که در مکاتب دیگر مطرح نمی‌شود.

پس من آن سطح مباحث تاریخی را گفتم که خیلی مهم است در مورد مسیحیت. مخصوصاً فکر می‌کنم که اهمیت خیلی زیادی دارد که واقعاً درک بکنیم که چقدر این حرف‌هایی که زده می‌شود با مسیحیت به معنای اورجینالش تطبیق دارد.

ولی گفتم که این‌ها را می‌خواهم موکول بکنم به بعد از اینکه در مورد خود این ادعاهایی که مطرح شد مستقیماً بحث بکنم. و من از این جلسه حالا احتمالاً تا مثلاً یک جلسه دیگر هم در مورد خود ادعاها بحث می‌کنم.

اگر یادتون باشه جلسه قبل از تثلیث شروع کردم. حالا باز قبل از اینکه دوباره بحث را ادامه بدیم، می‌خواهم یک بار با توجه به اینکه یک جلسه من در مورد این صحبت کردم که لزوماً مطرح کردن مبانی یک اعتقاد به این معنا نیست که مثلاً یک شیوه عقلی استدلالی مثلاً به فرم دکارتی داشته باشیم، نهایتاً سعی کردم به اینجا برسیم که یک مقدار می‌توانیم آزادی عمل داشته باشیم.

و آزادی عملمون چه جوریه؟ من به جای اینکه حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم را از یک مبانی مثلاً بدیهی یا آکسیوم‌هایی که حالا به هر حال فرض کردم درست است نتیجه بگیرم، اون‌طوری که مثلاً در فلسفه ارسطویی یا دکارتی مطرحه، گفتم می‌توانم کاری که بکنم این است بیام فکت‌هایی را که مورد قبول همه هست در نظر بگیرم، این‌ها نه به عنوان مبانی استدلال، به عنوان یک حقایقی که این‌ها را می‌شناسیم.

بعد مدلی را ارائه بکنم و سعی بکنم نشان بدهم که این مدل این فکت‌ها را خوب توجیه می‌کند. کاری که در ساینس معمولاً این‌جوری در واقع برخورد می‌کند.

کسی نمی‌آید مبانی مثلاً فرض کنید مکانیک نیوتونی را ثابت کند. ولی نشان می‌دهد که مکانیک نیوتونی با تجربیات و آزمایشاتی که ما می‌کنیم با مشاهداتی که داریم سازگاره و آن‌ها را در واقع علاوه بر اینکه توجیه می‌کنه، قدرت پیش‌گویی هم حتی در مورد چیز آزمایش‌هایی که می‌خواهیم انجام بدهیم به ما می‌دهد.

بنابراین این نگاه این‌جوری است که من لزومی نمی‌بینم که همه حرف‌هایی که می‌زنم استدلال استدلالی باشه به معنای اینکه از یک مبانی‌ای نتیجه شده باشه، بلکه یک چیزی که مهم است این است که من حقایق را در واقع توسط این‌ها بتوانم خوب توجیه بکنم.

بعد حرف از این جلسه شد که به هر حال اینکه چه چیزهایی فکت هستند، چه چیزهایی فکت نیستند هم به هر حال جای مناقشه داره، در یک جمع روی یک چیزهایی می‌شود توافق کرد و لزومی ندارد که آدم‌ها مثلاً حالا استدلال خیلی قوی بیارن که آن چیزهایی که به عنوان فکت می‌شناسن واقعاً. حالا درست هست یا نیست، من وارد این بحث دیگر نمی‌شم.

این یک توصیفی بود که در مورد شیوه بحث قبلاً گفتم و اینکه نقطه خیلی مهم از نظر من این است که ما لزوماً نباید مدلمون فرمال باشه، لزوماً نباید شیوه استدلال مثلاً صوری و قیاسی داشته باشیم.

گفتم می‌شود با یک داستان شروع کرد. می‌شود شما از شیوه‌های استعاره، از هر نوع به اصطلاح شیوه‌ای که مفهومی را که می‌خواهید بیان بکنید را بهتر برسونید به کسی که دارد گوش می‌دهد و می‌خواهد بفهمه شما چه می‌گید، به هر طریقی می‌توانید برسونید.

ممکن است داستان بگید، شعر بگویید یا از استعاره‌ها و مسائل عاطفی استفاده بکنید. به هر حال مهم این است که آن شخص نهایتاً وقتی همه حرف‌ها را شنید، احساس بکند که با واقعیت‌هایی که در جهان می‌بیند در واقع می‌تواند یک ارتباط بهتری برقرار بکند با این مدلی که در واقع شما ارائه کردید برای نگاه کردن به جهان.

حالا این توصیفی که از این شیوه بحث داریم، خود به خود اگر کسی قبول کرده باشه که با یک چنین متدی وارد بحث بشین، شیوه نقادی‌شو هم تا حدی مشخص می‌کند.

یعنی به غیر از حالا آن بحثی که من می‌توانم در مورد نقادی بحث بکنم که اصولاً این حرف‌هایی که دارد زده می‌شود از نظر تاریخی اسمش را می‌شود مسیحیت گذاشت یا نه، این مثل بحث کردن در مورد عنوانیه که داریم به این مباحث می‌دهیم.

وقتی خود این مدل ارائه شده تحت عنوان مسیحیت را می‌خواهم نقد بکنم، نقدام شامل چه چیزهایی می‌تواند باشه؟ می‌توانم برای رد کردن حرف‌هایی که زده شده فکت‌هایی ارائه بدهم که توسط این مدل توجیه نمی‌شن.

تنها مثل کاری که در ساینس انجام می‌شود. من می‌خواهم مکانیک نیوتونی را رد بکنم، خب به یک پدیده‌ای اشاره می‌کنم که طبق معادلات نیوتون نباید آن اتفاق بیفته، مثلاً مدار عطارد نباید این شکلی باشه و حالا که این شکلیه بنابراین مکانیک نیوتونی یک مشکلی دارد. درست؟

پس یکی این است که تو آن مرحله‌ای که فکت‌ها دارند ارائه می‌شوند چیزی اضافه بکنم، فکتی اضافه بکنم که با این مثلاً چیزهایی که گفته شد توجیه نمی‌شه، بنابراین این‌جوری به یک تناقضی می‌رسم. یا می‌توانم جدای از اینکه حقایق جهان چه هستند، خود این حرف‌ها رو، این چیزهایی که تو این مدل گفته شده رو، استدلال‌ها را مستقیماً بررسی بکنم که چقدر استدلال‌ها درستن.

این ربطی به این ندارد جهان خارج چه جوریه، من داخل یک مدل می‌توانم بگویم که این مدل ناسازگاری درونی دارد. یعنی حرف‌هایی که زده شده با همدیگر سازگار نیستند. و می‌توانم بگویم که بعضی از استدلال‌هایی که اینجا انجام شده آن چیزی را که می‌خواستیم نتیجه بگیریم را نتیجه نمی‌دن. مثل اینکه من یک تئوری ریاضی دارم یک قضیه‌ای را می‌خواهم ثابت بکنم، استدلال‌ام غلط است.

این ربطی به این ندارد حالا من فکر کنم این تئوری کاربرد داره، نداره، خوبه، بده. ببینید اینجا یک مشکل این است که ممکن است گزاره درست باشه، استدلال‌اش غلط باشه. برای من می‌توانم استدلال‌ها را مستقیماً بررسی بکنم، می‌توانم از به طور کاملاً فرمال داخل مدلی که ارائه شده نشان بدهم که یک تناقض‌هایی وجود دارد.

این‌ها جدای از این است که با فکت‌ها سازگار هست یا نیست. درست؟ و نکته خیلی خیلی مهم این است که من همیشه روی این تأکید می‌کنم. به فرض اینکه همه این کارها را هم کردیم و مدلی ارائه شده زیر سؤال رفت، معمولاً کسی اعتقاد خودش را به یک چنین مدل‌هایی از دست نمی‌ده، مگر اینکه شما یک مدل جایگزین بهتر داشته باشید.

فرض کنید الان من تو این جلسه اومدم در مورد توجیه‌ها و تفسیرهایی که مسیحیت از داستان خلقت برای توجیه شر یا برای شناختن مسیح به عنوان حقیقت مسیح استفاده می‌کنه، یک خدشه‌هایی وارد کردم. اصلاً این حرف‌ها درست نیست مثلاً.

این برداشت از داستان درست نیست. خب بعداً، اگر یادتون باشه به هر حال آن برداشت خاصی که از داستان وجود داشت، یک چیزهایی را تو این دنیا می‌خواست توجیه بکند. مثلاً چرا ما دچار ناملایمات و حالا آن چیزی که به اصطلاح می‌گویند شر شدیم؟ خب اگر من بیام داستان را مثلاً زیر سؤال ببرم، نه به استفاده‌اش رو، یک چیزی باید جاش بگذارم.

آن سؤال‌ها را باید یک جوری جواب بدهم. این برداشت‌های مسیحی در جواب یک سؤال‌هایی در واقع به وجود اومدن. بنابراین صرف اینکه من بخواهم بگویم این برداشت‌تون ضعیفه یا یک جایش اشکال داره، مشکلی را حل نمی‌کند مگر اینکه من یک جور بهتری بتوانم ماجرا را حل و فصل بکنم.

درست؟ مثلاً بگویم که اگر در داستان سوء برداشتی وجود داره، بگویم خب، برداشت درست چیه؟ و چرا اگر این برداشت درست انجام بشه، همچنان می‌توانم نتایج دلخواهی که لازم است را بگیرم؟

بنابراین صرفاً ببینید این کلاً یک موضوع خیلی خیلی مهم در نقادی برای مخصوصاً یک مکتب‌هایی مثل مکتب‌های دینی یا مکتب‌های فلسفی که اگر شما یک چیزی را زیر سؤال می‌برید، باید متوجه این باشید وقتی در واقع نقادی‌تون کامله که چیز جایگزینی در واقع، یک مدل‌های جایگزین یا اصلاح‌شده‌ی همین مدل را در واقع یک جوری بتوانید جایگزین‌اش بکنید. صرف اینکه یک آدم دید منفی داشته باشه، بیاید ایراد بگیرد.

مثلاً الان شما بیاید به فیزیک مدرن، به مکانیک کوانتوم، حالا ۱۰ تا ایراد ممکن است بشود گرفت. هیچ‌کس مکانیک کوانتوم را کنار نمی‌ذاره با این حرف‌ها. مگر اینکه شما بیاید بگویید خیلی خب، اگر این مدلی که الان من باهاش خیلی چیزها را توجیه می‌کنم، یک ایرادهایی هم دارد.

اگر این مدل درست نیست، خب، یک ایرادهاش هم گفتی، بیا بگو که چه چیزی جاش می‌خواهید بگذارید. اگر تونستی یک مدل بهتری بذاری، مردم مکانیک کوانتوم را رها می‌کنند. اگر نتونستی، صرفاً یک چند تا اشکال در آن نشان دادی که کما اینکه همه‌تون احتمالاً می‌دانید که فیزیک مدرن اشکالاتی دارد.

حالا چه از نظر مبانی، چه از نظر مثلاً فلسفی، چه از نظر حتی نه از یک از ضعف‌هایی که از نظر مشاهدات و چیزهای آزمایشگاهی داره، خب این‌ها هیچ به هیچ وجه این احساس را ایجاد نمی‌کند که ما باید همین الان این مدل را بگذاریم کنار. تا وقتی چیزی برای جایگزین کردن نداریم، مردم یک جوری اعتقاد خودشان را و کار کردن با این مدل را در واقع ادامه می‌دهند.

عین همان اتفاقی که در فاصله بین جایگزین شدن مکانیک نیوتونی توسط مکانیک نسبیتی در تاریخ علم ما می‌بینیم. یعنی آزمایش روشنی وجود داشت که با مبانی کلاسیک قابل توجیه نبود و چندین سال این آزمایش وجود داشت، توجیه درست‌وحسابی هم برایش نداشتیم، آزمایش مایکلسون-مورلی و تا نظریه نسبیت جا نیفتاد به عنوان یک نظریه جدیدی که می‌تواند جایگزین مکانیک کلاسیک بشه، کسی خیلی هم دچار تشویش نشد.

یعنی همچنان مردم اعتقادشون را به فیزیک کلاسیک حفظ کردن. بنابراین خیلی مهم است که بحث‌های ما به این سمت برود که اگر یک چیزهایی را نقض می‌کنیم، بیایم بگوییم که خب ما چه چیزی داریم جاش بگذاریم و به هر حال این مدل یک چیزهایی را توجیه می‌کرد، یک حسن‌هایی داشت.

باید سعی بکنیم که یک مدلی که آن حسن‌ها را داشته باشه، در عین حال یک نقطه ضعف‌هایی اگر دیده می‌شه، آن‌ها را در واقع برطرف بکنیم. خب، فقط من به عنوان آخرین نکته، حالا یک اشاره مختصری کردم، یک خورده دیگر هم در این مورد صحبت کنم بد نیست.

این را همیشه یادتون باشه بحث کردن در مورد عقاید دینی شامل یک ضوابطی می‌شود که ممکن است بحث کردن در مورد مکاتب غیر دینی اصلاً موضوعیت برای‌شان نداشته باشه.

آن هم این است که مثلاً فرض کنید من در یک بحث در مورد مثلاً اسلام یا حالا مسیحیت در مورد اسلام وقتی دارم بحث می‌کنم اگر واقعاً استدلال‌هایی داشته باشم، شواهدی داشته باشم که قرآن یک جوری ثابت‌کننده این باشند یا به هر حال تا حدودی زیادی این را تثبیت بکنند که قرآن کتاب خداست بعد یک انبوهی از گزاره‌هایی که در قرآن هست یک دفعه به عنوان فکت در دست من قرار می‌گیرد.

دقت می‌کنید؟ این اتفاق در مکاتب غیر دینی نمی‌افته. یعنی من نمی‌توانم مثلاً فرض کنید یک استدلال کلی بیارم که کتاب کاپیتال مارکس درست است بعد بیان بگویند که این مثلاً بنابراین همه گزاره‌های در آن هست درست است. متوجه هستید چه می‌گم؟ یعنی یک ویژگی‌ای در بحث‌های دینی هست.

آن هم این است که اگر من یک جوری بتوانم هویت دینی این‌ها را ثابت بکنم، یک جوری در این مورد که این‌ها منشأ الهی دارند بحث بکنم و این را تا حدودی به اثبات برسونم، این به معنای این است که من یک دفعه خیلی چیزها را باید قبول بکنم. مثل اینکه، اِ، چگونه بگم؟ این مدل‌ها، مدل‌های خاصی هستند دیگر.

تا یک جایش که رسیدید یک دفعه مدل خیلی بزرگ میشه، فکت‌هاتون خیلی زیاد میشه، نتایجی که دارید می‌گیرید خیلی زیاد می‌شود. یک مثلاً فرض کنید خیلی چیزها را این اصطلاحی به کار می‌برن می‌گویند تعبد، تعبدی. مثلاً شما جزئیات احکام را می‌گویند تعبدی می‌پذیرید. معمولاً یک جوری بحث می‌کنند انگار این تعبدی پذیرفتن در مقابل مثلاً اِ عاقلان، عقلانی پذیرفتنه، در حالی که اصلاً این‌جوری نیست.

تعبدی پذیرفتن یعنی همین. من با عقلم تا یک جایی می‌آم مثلاً برام ثابت می‌شود که این کتاب خداست. دیگر جزئیاتشو مثلاً می‌گویم دارم با تعبد می‌پذیرم. یعنی نتیجه منطقی اگر من ثابت شده برام که این کتاب خداست، اگر پیغمبر واقعاً پیغمبر بوده، خب حرفاش درست است.

مثلاً من برام ثابت بشود که این شخص فرستاده خداست و عصمت هم دارد. تعبد یعنی اینکه حالا من دیگر باید همه حرفای این را قبول بکنم. این نتیجه مستقیم یک بحث منطقیه دیگر. تعبد به این معنا نیست که من دیگر حالا عقلمو تعطیل می‌کنم.

نه اتفاقاً عقلم به من می‌گوید که اگر تا اینجا اومدی دیگر حالا حرفای این آدم باید درست باشه. اگر غیر این بخواهم رفتار بکنم نامعقول رفتار کردم. یا در شیوه اثبات خودم و رسیدن به اینکه این فرد فرستاده خداست و عصمت داره، شک دارم. مثلاً در اینکه کتاب قرآن کتاب خداست و خالی از اِ به اصطلاح تحریفه.

یا در این مطالب شک دارم که نمی‌پذیرم که آیات قرآن درست است. یا اگر واقعاً قبول دارم تا اینجا اومدم، اجباراً باید بپذیرم که بقیه‌اش درست است. بنابراین تعبدی پذیرفتن اگر تا یک جایش آمده باشم، عین نتیجه منطقی گرفتنه. به معنای این نیست که من عقلمو از یک جای دیگر می‌ذارم کنار.

مهم این است که حالا این شخص اِ که مثلاً برای من ثابت شده که پیامبره، به دلیل معجزاتی که حالا فرض کنید من در زمان حضرت عیسی زندگی می‌کنم، همراه عیسی حرکت می‌کنم و مدام می‌بینم این معجزات را و مطمئن می‌شم که این فرستاده خداست. یا حالا چیزی بعد از حضرت فرستاده خدا.

خب دیگر از این به بعد حرفاش برای من سندیت دارد دیگر. مثلاً انگار که دارم مستقیماً حقایق را می‌شنوم. و حالا اگر با عقل من جور در نیاد، با برداشت‌های که تا حالا داشتم جور در نیاد، بیشتر به خودم شک می‌کنم تا به حرفایی که این شخص دارد می‌زند.

این معنی تعبده دیگر. اینکه من بعد از اینکه در واقع بخشی از در واقع مثل این است که بخشی از ذهن من با بخش دیگه‌ای درگیر شده. آن بخشیش که مثلاً به من می‌گوید که تو باید همه جزئیات قرآن را بپذیری یا همه حرفای عیسی درسته، این هم عقل من دارد بهم می‌گوید.

دقت می‌کنید؟ ولی یک چیزهایی برداشت‌های شخصی هم از دنیا من داشتم که الان مثلاً حرفایی که از عیسی دارم می‌شنوم با آن‌ها تناقض دارد. مثلاً من از دین اسلام اِ به اندازه کافی شواهدی دارم که اسلام مثلاً دین خداست و قرآن هم تحریف نشده و مثلاً اصول احکامی هم که بیان شده درست است. حالا بعضی از این احکام نمی‌فهمم این‌ها چرا درستن. به نظرم درست نمی‌آید.

اگر بپذیرم که درست است و این گرایش خودمو به اینکه به نظرم درست نمی‌آید را بگذارم کنار، کار نامعقولی نکردم. مسئله از دو طریق اومده‌ام، یک طریق عقلم بهم می‌گوید که این باید درست باشه بنا به یک استدلال‌هایی که دارم و از یک طرف دیگر با یک سری احساسات من مثلاً با برداشتی که من از جهان و کارهای خوب و بد دارم نمی‌خونه.

خب طبیعی است که من بیشتر به خودم شک بکنم که خب شاید من بد دارم می‌فهمم. شاید مثلاً فرض کنید این حکم که به نظر من نامعقول می‌آید یک مقدار حداقل باید تحمل بکنم. به نظر می‌آید که اگر واقعاً مطمئنم که این حرف را شخصی زده که معصوم بوده و من هم برام ثابت شده که آن شخص معصومه، فرض را بر این بگذارید.

من برام ثابت شده که این شخص فرستاده خداست. من الان در زمان حضرت مسیح زندگی می‌کنم، حضرت مسیح، در زمان حضرت موسی زندگی می‌کنم، حضرت موسی بیشتر شریعت می‌گفت.

جلوی چشم من حضرت موسی دریای مثلاً دریا را شکافته، من همراه این‌ها رد شدم، فرعون دستش که رسید، آب را ریخت این‌ها غرق شدن، همه این اتفاق‌ها، معجزات جلوی چشم من اتفاق افتاده و من مطمئن شدم که موسی فرستاده خداست.

حالا این شریعتی را دارد تجویز می‌کند. شریعته سخته، رعایتش مشکله، بعضی جاهاش نمی‌فهمم چرا، ولی اگر قبول نکنم قبول دارید کار نامعقولی کردم؟

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این مسئله‌ای که می‌گویید که انحراف انحراف عادیه، درست است. این است که شما که ریاضی، با ریاضی نه، با این حرف‌ها که خیلی سر و کار ندارید. با بقیه یا این غیرمادیه، احتمالاً به این معنیه که طرف دارد می‌کند یک زمانی که ایمانی دارید.

یعنی ما داریم به یک حقیقتی می‌گوییم که این حقیقت خب یک حدودی داره، می‌شود فهمید. این مسئله می‌شود معجزه هم برای بعضی‌ها مثلاً پیش بیاید. مهم نیست، اصلاً الان یک فرشته‌ای آمد به شخص شما الهام کرد که و جلوی شما معجزه‌ای هم کرد که مطمئن بشوید فرشته‌ست.

اصلاً مهم نیست مردم دیگر وجود دارند یا نه. به شما، به شخص شما ثابت شد. مثلاً یک فرشته‌ای آمد برای‌تان مثلاً یک سفره‌ای هم از آسمان آورد و خوردید، حسابی هم خوردید و سیر شدید و بعد آخرش داشت می‌رفت، می‌گفت من این کارها را کردم برای اینکه بهت بگویم که قرآن کتاب خداست.

همین، این قرآن. خب؟ فرض را بر این بگذارید که چنین اتفاقی افتاده. حالا یک حکمی در قرآن هست از نظر شما معقولی نمیاد. چه کار باید بکنید؟ من این را می‌گویم. من دارم می‌گویم که این شناخته، عقلی، ریاضی را حتی از یک طریق دیگر می‌بینید.

این با احساس یک جوری قاطی می‌شود.

حالا یک ابعادی می‌داند که پیش میاد، این ابعاد در مقابل این حجم بزرگی از حقیقتی که به نظر می‌آید در ماست، چیه؟ ببینید، این را که بگویید که بزرگ چیه، زمان همه‌ش می‌گوید آن باشه، ما به این حقیقت برسیم، این مطلق دست بشه، این که در حالا تصور می‌کنید، به نظر من این رویکرد نامعقوله.

یعنی ایمان همیشه باید یک امکانی بده که هوای بیشتری به آن معلوم بشه، مثل اینکه یک فرشته دیگه‌ای هم بیاید و یک چیزی به آن معلوم کند. در واقع نکته چیه؟ نکته این است که من اولاً در واقع چیزی که شما می‌خواهید بگویید بگذارید من یک خورده سعی کنم که منظم‌تر بگویم.

اولاً من هیچ‌وقت نمی‌توانم مطمئن بشوم که چیزی که از قرآن دارم می‌فهمم را درست می‌فهمم یا نه. این یک نکته. یعنی هیچ‌وقت این‌طوری نیست که من یک عبارتی را در اثر مثلاً استدلال‌های دینی که دارم، مطمئن بشوم که این حکم را صددرصد درست دارم می‌فهمم و این و نمی‌توانم مطمئن بشوم که این حکم صددرصد صادر شده.

بنابراین همیشه یک درصدی از خطا برای تمام گزاره‌هایی که از طریق دین می‌فهمم وجود دارد. همان درصد خطا در مورد چیزهایی که خودم هم می‌فهمم وجود دارد. بنابراین همیشه در جاهایی که کانفلیکت‌هایی ایجاد می‌شه، من باید یک قضاوت‌های معقولی داشته باشم.

اگر مثلاً فرض کنید خیلی برای من روشنه که قرآن کتاب خداست و خیلی عبارت روشنی اینجا وجود دارد که یک حکمی یا یک حقیقتی بیان شده، در حالی که چیزهایی که خودم می‌فهمم و با این تناقض دارد چندان قدرتی نداره، خب من به راحتی آن‌ها را می‌ذارم کنار.

ولی این‌طوری نیست که من به یک جایی برسم به این احساس که من صددرصد فهمیدم این کتاب خداست و صددرصد هم فهمیدم احساس می‌کنم که خوب می‌فهممش. و بنابراین همه ادراکات خودم را بگذارم کنار، در حالی که بعضی‌هاش ممکن است خیلی بدیهی‌تر از آن چیزی باشند که من از اینجا دارم درک می‌کنم.

خلاصه اینجا ما یک حائل زبان داریم در درک هر دینی، در درک هر چیزی. یک حائل زبان وجود دارد که من می‌توانم تردید داشته باشم که آیا معنی را درست می‌فهمم یا نمی‌فهمم، به اضافه اینکه همیشه می‌توانم تردید داشته باشم که آیا مثلاً روایتی، چیزی که در مسیح نقل می‌کنند واقعاً بوده، نبوده.

بنابراین هیچ‌کدوم ادراکات ما، چه آن‌هایی که از طریق دین میاد، چه آن‌هایی که از طریق علم میاد، چه آن‌هایی که از طریق مثلاً فلسفه و مشاهدات شخصی خودمان حتی میاد، کامل یقینی نیست و ما باید یک تبادلی داشته باشیم اینجا خب؟

نکته این است که نباید مثل آن تئوری قبض و بسط شریعت دکتر سروش همیشه تبادل به سمت این باشه که آن چیزهایی که از دین می‌فهمم را تحت شعاع چیزهایی که مثلاً عصری شد علم عصری قرار بدهم.

معقول این است که من از این طرف هم اگر الان واقعاً در قرآن من خیلی یقین قطعی داشتم قرآن کتاب خداست و در قرآن نوشته بود که مثلاً یک فکت علمی بگویید که مثلاً رویا تعبیر دارد. حالا من تو قرن بیست و یکم دارم زندگی می‌کنم و دانشمندها می‌گویند که که خیلی آدم‌های محترمی هستند که رویا چرند و پرنده و هیچ تعبیری ندارد و این‌ها خرافاته.

خب اگر من در چنین موقعیتی قرار بگیرم احساسم این است که باید حرف دانشمندهای محترم را بگذارم کنار. چون چندان استدلالی که ندارن، همه‌شان حس‌شون این است که چرند و پرنده و می‌بینی که بعدش هم ۵۰ سال بعد حرف‌شون تغییر ممکن است بکند.

خب؟ یا اینکه در کنارش نچسبونن از من، همان قائل بودن به زبان را توجه بکنید. بله. بله. در صورتی که آن‌ور به اندازه کافی قدرت داشته باشه. صرف اینکه مثلاً جو عمومی دانشمندها یک چیزی می‌گن، حجت حساب نمی‌شود که من بخواهم این چیزی را که می‌فهمم را مثلاً اینجا توجیه کنم.

همیشه در فهم متن مثل فهمیدن هر چیزی یک امکان خطایی وجود دارد. منتها من اصلاً بحثم حالا فعلاً این بارها فکر کنم این حرف را در کلاس به مناسبت‌های مختلف زدم که این تبادل باید صورت بگیرد بین ادراکات دینی و مثلاً ادراکاتی که از جای دیگر می‌آید.

ولی من حرفم این است که در دین یک ویژگی‌ای وجود دارد در مکاتب دینی که اصلاً در مکاتب انسانی وجود ندارد. آن هم این است که من یک‌باره ممکن است مواجه بشوم با هزاران گزاره‌ای که دیگر مثلاً قدرت پیدا کردن.

به خاطر اینکه من یک دفعه مثلاً ایمان می‌آرم، ایمان عقلی نه ایمان همین‌طوری الکی، که مثلاً این کتاب خداست. خب الان ۶۰ و خورده‌ای در آن عبارت وجود دارد که این عبارت‌ها به خیلی چیزها دارند اشاره می‌کنند و این‌ها می‌شوند مثل فکت‌هایی که من تو عالم دارم می‌بینم.

این ویژگی مکاتب دینیه. در مسیحیت هم این‌جوری هست. یعنی اگر شما به مسیحیت ایمان بیاورید که مثلاً فرض کنید مسیح واقعاً فرستاده خدا بوده یا خود خدا بوده یا حالا هر چیزی به عنوان یک پدیده دینی آن‌وقت نوع برخوردتون با بعضی از چیزها، یعنی بعداً یک مسیحی مثلاً فرض کنید یک دانشمندی بیاید بگوید آقا اصلاً مرده را نمی‌شود زنده کرد، معقوله که توجه نکند.

متوجه هستید؟ معقوله نه اینکه بگوید من دارم تعبد می‌کنم ایمان، یعنی چی؟ اگر من ایمانم را با عقل به دست آورده باشم، همه تبعاتش هم دیگر معقولن. دانشمند می‌گوید مرده را نمی‌شود زنده کرد، بنا به چه شواهدی؟ تا حالا مشاهده نشده یا مثلاً فعلاً زیست‌شناس نمی‌تواند به ما بگوید که چگونه این امکان وجود دارد.

خب شاید فردا گفت. دقت می‌کنید؟ این که اصلاً اصولاً ساینس می‌تواند غیرممکن بودن چیزی را دانشمندها می‌توانند بیان یک مقاله بنویسن که یک چیزی غیرممکنه اتفاق بیفته، بنا به اینکه مدل‌هاشون مثلاً اجازه نمی‌دهد. خب این مدل ممکن است رد بشه، ممکن است بعداً ما امکان خیلی چیزهایی را که فکر می‌کردیم ممکن نیست را درک بکنیم.

بنابراین این‌جوری نیست که مثلاً یک مسیح، من می‌خواهم بگویم تو این مکتب فکری مسیحیت، نوع ایرادهایی که به مثلاً مسیحیت می‌گیرند که بعضی از حرف‌هایی که زده می‌شود با علم سازگار نیست یا با عقل جور درنمی‌آد، این‌ها اصلاً موضوعیت ندارد. این‌ها در واقع یک جوری سوءفهمه.

اینکه مکتب مسیحیت را هم مثل مکاتب دیگر انسانی دارند نقد می‌کنند که انگار هر گزاره را باید مستقیماً، مسیحی وقتی که ایمان آورده به اینکه عیسی مرده‌ها را زنده می‌کرده، این‌جوری نیست که این مثلاً برایش مستقیماً ثابت شده باشه که حالا بخواهد برایش مناقشه بکند. یک جور غیرمستقیم برایش ثابت شده.

برایش ثابت شده که مثلاً مسیح پیامبر خداست و چیزی که تحت عنوان مسیحیت از آبای کلیسا رسیده مطلقاً درسته، استدلال‌هایی داره، این را در واقع شهوداً درک می‌کند حالا به هر طریقی، عقلش بهش این را می‌گوید.

بنابراین دیگر بقیه چیزهایی که تو کتاب مقدس هست را پذیرفته و این جدای از پذیرش عقلی نیست و می‌خواهم بگویم این اشتباهی که بعضی‌ها می‌کنند که انگار وقتی حرف از تعبد می‌شه، تعبد یعنی من، نتایج معقول پذیرش ایمان آوردن خودم را بپذیرم.

ایمان آوردن به اینکه این شخص پیامبره و معصومه، یعنی همه حرف‌هاش درست است. من تعبد می‌کنم، حرف‌هاش را می‌پذیرم، نه این کار نامعقول می‌کنم، کار کاملاً معقول دارم می‌کنم.

غیر این بکنم نامعقوله.

تعبد معقول در مکاتب دینی

من یک خورده می‌خواهم این را در واقع من تعبد می‌کنم، حرفاشو می‌پذیرم من این کار نامعقول می‌کنم، کار کاملا معقول دارم بکنم، غیر این بکنم نامعقول من یک خورده بخواب این را در واقع مورد اختار را بلدتون بکنم در وقتی دارید در مورد مثلا مسیحیت، یک مکتب دینی که ادعای الهی بودن، ادعای عصمت یک چیزهایی می‌شکری در آن مطرحه دارید بحث می‌کنید یک ندار فرق دارد با بحث گردن در موضوع ساینس یا مثلا مارکسیسم که آنجا اصلا ادعای الوهیتی در کار نیست ادعایی نمی‌دانم عصمتی در کار نیست. بنابراین مارکسیسم باید از تک تک گزاره هایی که مارکس گفته دفعه کن به طور مستقیم نه اگر من.

مثلا برام ثابت شده دیگر مارکس حرفاش درست است پس همش درست یا چنین چیزی در مورد مکاتب انسانی نمی‌شود گفت در مورد مکاتب دینی به طور کاملا معقول می‌شود گفت یعنی جزوی خود مدل در واقع می‌شود چنین نتیجه گرفت بفرما ادعا بکنید که تحریف شده یا ادعا کنید من بعد میفهمم خالص وگرنه عقلتون بهتان یک چیزی گفته که توادش این است که باید همه چیزی بپرسید این ویژگی مکاتب مکاتبیه که در آن یک مفهوم عصمت در واقع بتواند تحریف بشود مکاتب انسانی این‌جوری نیست از شمایه که قبلشتیم گفتیم که آن‌ها تقریبا را سیجان کنید این‌جوری بکارگی سپر نمی‌کنید با همه سپرکیز.

در اینکه مثلا فرامویم که سازبان با فکر که داریم داره، هر دیگر می‌دانیم نتیجه بگیریم که هر حدیجه بسیار همین مکتبه. از مثلا مسیحیت هم یکی اینکه ای داریم دفع میکنی ازش که میدین با فرکتی که من از گهان دارم می‌دانم سازگاره نمیدونی گفتم باز بگذاریم یک جایی من ممکن است استدلال بکنم مدل هم استدلالی باشه یک جایی نباشد حرفای من در این جایت که نفرم کلن شیوه دکارتی را بگذاریم کنار داخل مدل ممکن است من یک جایی استدلال آورده باشم برای اثباتی ای چیزی و بعدم این که نهاریاتا اگر در اعتقادات من مثلا یک نکاتی در واقع به وجود آمد من یک جوری با یک استدلال های خوبی با یک فکرهای روشنی که از جهان دارم چیزی را در واقع درک کرد.

مثلا من فکرهایی دارم بسیار بسیار محکم که این کتاب خداست خب حالا بعضی از چیزهایی که در این می‌خوانم با بعضی از مشاهدات من خیلی سازگار نیست فکرس هم یک درصدهای خطایی من برای‌شان دروابه در نظر میگیرم همه چیز برال یک جوری احتمالی درست بودن بنابراین اینجا با آن مدلی که ما داشتیم ناسازگار نیست اینجا ما در سایه نیستم مثلا همین مشکلاتو دارید همیشه اینطوری هست که برال یک درجه های یک جایی سازگار نیست متوجه این تفاوت باشه متوجه این که چون مفهوم عصمت و مثلا الوهیت این‌ها در مکاتب دینی هست یک ویژگی فوق‌العاده و غیر عادی دارند که بقیه مکاتب ندارند. این در حال جزو ضوابط بخش کردن بحث هایی که الان باب شده که بعضی ها.

مثلا از دیدگاه علمی مثلا میان در مورد مسیحیت برس کنند و ردیه مثلا دارند در مسیحیت که آقا نمی‌شود مردد زنده کرد نمی‌شود نمیدونه فرام کار بکرد مجسم گنجشکارو نمی‌شود تبدیلو به پرنده کرد و این حرف ها خوشبخطه نمی‌شود چون خود مسیحیت بهش معترد نیستند حرفی در موردش نیست این‌جور بحثیدن اصولا یک مشکلی معنایش این است که آن ضوابط منطقی مقاصد دینی را انگار طرف نشناخته آن مسیحی هم که اعتقاد دارد به اینکه این اتفاق ها افتاده مستقیمن اعتقاد پیدا نکرده که تو بخوایی مستقیمن اینجا باید برس کشید تو باید داری آن شیشه اعتقادش آنجا باید برس کنید. من اصلاً تأثیری نمی‌ذاره مگر اینکه آن ریشه‌ی اعتقاد من به قرآن یک جوری زیر.

سؤال برود. تا وقتی که من آن اطمینان خودمو دارم، بیشتر در واقع به فکرم می‌رسد که خب یک آیه را دارم بد می‌فهمم یا بیشتر حتی برداشت‌های من از جهان اشتباه‌ست که باید اصلاح بشوند. همه حرف‌هایی که این طرف دارد به عنوان نقد می‌زند اشتباه‌ست. یک جایی یک چیز در واقع قدرتمندی تو ذهن من هست.

این تعارض عقل با عقله. تعارض استدلال با استدلاله در درون خود من. نه تعبد در مقابل مثلاً ایمان با عقل، نمی‌دانم عشق با عقل، از این حرف‌های اصطلاح بد به کار، حرف‌های هم‌جعلکی که زیاد می‌شنوید دیگر که مثلاً یک جوری باید تعبداً پذیرفت یعنی مثلاً دیگر چشممونو ببندیم.

وقتی چشممونو باز می‌کنیم، همان با چشم باز یک دفعه در مکاتب دینی یک چیز زیادی را باید بپذیریم. این جزئیات که بهش اشاره می‌کنید، به عنوان علمی زیاد می‌شن، ایمان چرا؟ ممکن است آن‌قدر زیاد باشند مثلاً شما اصلاً کلاً به همان استدلال‌های خودتان شک بکنید. بله.

ولی این‌جوری هم نیست که تا وقتی آن استدلال‌ها هست، این کانفلیکته وجود دارد و معقوله که وجود داشته باشه. من می‌خواهم بگویم این وضعیت، وضعیتی نیست که شما چیزهایی که پذیرفتید را طبق عقل پذیرفتید. مگر مگر برای آدمی که اصلاً کل اعتقادش تو مسائل دینی هم عاقلانه نیست. یعنی از من چیز ندارد به اصطلاح با استدلالی، با یک شیوه‌ی معقولی به دست نیامده.

از پدر و مادرش شنیده یا همین‌جوری خوشش آمده. خب بله این آدمو شما می‌تونی این‌جوری در واقع ایمانشو از بین ببری و از بین هم می‌رود. ولی تا وقتی که یک پایگاه محکم داشته باشه آن چیزهای به اصطلاح پایه‌های مکتب فکری، مکتب دینی، معمولاً این استدلال‌های جزئی خیلی مؤثر نیستند.

مگر اینکه شما می‌توانید طرف را قطع کنید. یعنی استدلالی که دانشمند هم می‌کنه، آن می‌گوید اسم دانشمند، استدلالی که می‌کند کامل نیست. صددرصد بله دیگر. ولی مثلاً ببینید آره، به‌اضافه‌ی اینکه ببینید همیشه متون به هر حال انعطاف‌پذیرند. همان‌طوری که خیلی از مشاهدات ما یک جورهایی تفسیرشون انعطاف‌پذیره.

مثلاً نهایت‌اش مسیحی‌ها و یهودی‌ها خیلی‌هاشون به دلیل اشکال‌های زیادی که وجود دارد در کتاب مقدس، یک جوری معتقد به سمبلیک بودن زبان کتاب مقدس شدن. مثلاً می‌خواهم بگویم که این داستان‌ها عین واقعیت نیست. داستان‌ها یک نمود مثلاً سمبلیکی از وقایعی که اتفاق افتاده.

بنابراین با این‌جور ایرادهایی که وارد می‌شه، نهایتاً طرف نظرش در مورد زبان دینی تغییر می‌کنه، نه درباره‌ی اعتقادات خودش. یعنی آنجا هم آن پایگاه محکم خودش را دارد و این‌ها عین عقلانیته. من مثل اینکه دو تا از دو منبع تو ذهن من یک چیزهایی می‌آید که با همدیگر تعارض دارن، خلاصه دارم یک جوری حلش می‌کنم.

یا باید این را رد کنم یا آن را رد کنم یا یک جوری ببینم می‌توانم مصالحه برقرار کنم. مثلاً اعتقاد به سمبلیک بودن زبان کتاب مقدس، مصالحه برقرار می‌کند بدون اینکه دو تا منبع را از بین ببره. پس به نظر می‌آید راه‌حل بدی نیست دیگر. اگر واقعاً این کانفلیکت وجود داره، می‌توانم در مورد کتاب مقدس می‌گویم اشاره‌ام به همین بحث‌های جدیدیه که مسیحی‌ها مخصوصاً مطرح می‌کنند.

متألهین مدرن‌شون که کتاب مقدس را مثلاً یک جور بیان اسطوره‌ای برایش قائلند. برای خاطر اینکه این‌جوری دیگر تمام ایرادهای علمی و این‌ها همه کلاً از بین می‌رود دیگر. حتی اگر در کتاب مقدس نوشته بود که زمین یک شیء مسطح هست و ما رفتیم دیگر دیدیم، این دیگر تئوری علمی نیست.

من رفتم یک جورهایی دست نزدم ولی به نظر می‌آید از فضایی بیرون دیدم، عکس‌برداری کردم و واضح است که این یک شیء مسطح نیست. خب اگر ولی زبان سمبلیک باشه، دیگر مشکلی پیش نمی‌آید که. اصلاً مسطح بودن یک جوری به طور نمادینی اشاره مثلاً به یک چیزی.

کما اینکه مثلاً تو قرآن نوشته ولی مثلاً و جعلنا الارض فراشا، اینجا فراش به معنای اینکه چیزی که زیر پای شما پهن شده دیگر مثل فرش. این ربطی به این ندارد که من بگویم که اینجا گفته که زمین مسطح. می‌گویم حتی اگر در کتاب مقدس نوشته بود که زمین یک شیء مسطح هست، باز می‌تونستم با سمبلیک فرض کردنش، ایراداتش را حل کنم.

درست؟ خب این را فقط داشته باشید که مکاتب دینی یک تفاوتی نقدشون با بقیه‌ی مکاتب دارد و باید بیشتر داریم دنبال آن مبادی ایمان باشیم تا اینکه جزئیات حرف‌هایی که زده می‌شود را زیر سؤال ببریم. مثلاً کتاب‌های مقدس و این حرف‌ها را.

تثلیث و اعتقادنامه نیقیه

خب من جلسه‌ی قبل از تثلیث شروع کردم با اینکه با تثلیث بیان مبانی مسیحیت را شروع نکرده بودم در واقع چیزی بود که آخر آخرین حرف‌هایی بود که زدم زدم این اشاره به آن روایت اسقفی در واقع حالا در مورد تثلیث من جلسه قبل اواخرش سعی کردم بگویم که چرا به طور قطع اعتقاد به تثلیث مطابق آن چیزی که در مسیحیت مطرحه که مصوبه قرن چهارم شورای نیقیه است که مورد قبول همه انواع و اقسام مکتب‌های کلیساهای مختلفه.

آقا قطعاً کسانی هستند که معتقد نیستند به مصوبه نیقیه ولی به هر حال گرایش عمده این‌جوری است یعنی کاتولیک‌ها که به طور قطع، پروتستان‌ها، ارتدوکس‌ها این‌ها همه مصوبه شورای نیقیه را مبنای ایمان خودشان می‌دونن، اعتقادنامه نیقیه را.

من جلسه قبل گفتم و همراهم نبود هی اشاره کردم بهش الان می‌خواهم متن اعتقادنامه نیقیه را برای‌تان بخوانم و فقط یادتون باشه از نظر تاریخی این جلسه تشکیل شد که در مورد ادعای آریوس بحث بشود که خداوند را و عیسی را هم‌ذات نمی‌دونست و مثلاً یک سری افعال عیسی را افعال خدا می‌دونست که یک چنین اعتقادی با از نظر مسلمون‌ها هم درست است.

یعنی ما در مورد پیامبران و اولیای خدا یک چنین اعتقاداتی را داریم و این‌ها اصلاً مشرکانه نیست. هم‌ذات بودنی که شرکه و جلسه در واقع به ضرر آریوس با خلع آریوس و تصویب این اعتقادنامه تمام شد و اعتقادنامه هم به صراحت هرچه تمام‌تر چون اصلاً برای همین موضوع تثلیث تشکیل شده بود جوری نوشته شده که نتونه کسی شک بکند که این چه دارد می‌گوید.

آن نکته اصلی را با چنان صراحتی در واقع بیان می‌کند و تکرار می‌کند که دیگر نشود در واقع کسی در موردش مناقشه کند. اعتقادنامه نیقیه این است. می‌گوید من به خدای واحد، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمین و همه امور محسوس و نامحسوس ایمان دارم.

به خداوند عیسی مسیح تنها پسر مولود خدا ایمان دارم. او قبل از همه زمان‌ها از پدر متولد شد. خدا از خدا، نور از نور، خدای حقیقی از خدای حقیقی که مولود است نه مخلوق. هم‌ذات پدر است. مدام دارد این تکرار می‌شود. دیگر این را از ذهنتان بیرون کنید که این هم‌ذات نیست و یک چیزی جز مخلوقاته.

چون آریوس می‌گفت که عیسی مخلوقه و هم‌ذات نیست و ولی افعالش مثلاً افعال خداوند. و همه چیز به واسطه او آفریده شد. به واسطه پسر آفریده شد. او برای ما انسان‌ها و برای نجات ما از آسمان نازل شد، از طریق مریم باکره توسط روح‌القدس تجسد یافت و انسان شد.

همچنین به خاطر ما به صلیب کشیده شد و از جانب پنتوس پیلاتوس متحمل درد و رنج شد و دفن شد. بر اساس متون مقدس در روز سوم برخاست و به آسمان عروج کرد. او در سمت راست پدر نشست و دوباره با جلال و عظمت برای داوری بر زندگان و مردگان خواهد آمد و سلطنت او پایان نخواهد داشت.

و من به روح‌القدس، خداوند و حیات‌بخش ایمان دارم. او که از پدر و پسر نشأت گرفت. اینجا با این بحث الهیاتی که این تثلیث در واقع پسر مولود خداست و روح‌القدس با واسطه پسر در این مثلث روح‌القدس ناشی از پدر و پسر.

این با تاکید اینجا شده که این جز ایمان مسیحیه. او از پدر و پسر نشأت گرفت. او که همراه پدر و پسر ستایش و تجلیل می‌شود. اینجا صراحتاً گفته می‌شود که ستایش برای پدر و پسر است. او او که به واسطه رسولان سخن گفت و به یک کلیسای رسولی کاتولیک مقدس و واحد ایمان دارند.

این‌ها اعتقادنامه‌ست دیگر. این‌ها چیزاییه که در شروع جلسات کلیسا همه مثلاً یک‌صدا می‌خوندن، می‌خوانند از اون‌جور اعتقادنامه‌ها که مبانی اعتقاد مسیحی را در واقع روشن بکنند. و نهایتاً اعتراف می‌کنم که یک تعمید برای آموزش گناهان کافی‌ست و در انتظار رستاخیز مردگان هستند و حیات جهان خواهد آمد.

آمین. من تاکیدم را این است که آن پاراگراف اول هیچ اصلاً نوشته شده که شما نتونید شک بکنید که چه دارد می‌گوید.

متن اعتقادنامه و شرک تثلیث

می‌گوید مولود مخلوق نیست خدای حقیقی از خدای حقیقی و هم‌ذات پدر این‌ها عبارت‌هایی که در واقع در رد ایده آریوس که مسیح را مخلوق می‌دونست و معتقد بود که به هر حال هم‌ذات با خداوند نیست و اصلاً معنی ندارد نوشته شده و همه مسیحی‌ها هم اصولاً به این اعتقادنامه اعتقاد دارند بنابراین تثلیث قطعاً شرکه برای خاطر اینکه حداقل سه لایه مثلاً در وجود در نظر می‌گیرد به غیر از خدا و مخلوقات یک لایه مولودات هم دارد که با مخلوقات فرق دارند و این‌ها یک جوری هم‌ذات پدرند نزدیک‌ترند به خدا.

یعنی نمی‌شود یک خطی بکشید خدا این‌ور همه اون‌ورند به دو قسمت نمی‌شود جهان را افراز کرد توحید این است که بتوانید به دو مجموعه افراز کنید یک مجموعه تک‌عضوی و بقیه در مجموعه مخلوقات که همه‌شان این‌وری می‌افتن اینجا یک چنین افرازی وجود ندارد و این در واقع مبنای یک جور اعتقادات شرک‌آمیزه.

حالا هر جوری شما بیان بکنید تا وقتی این اعتقادنامه هست مسیحیت به این مشکل در واقع دچار هست و مگر اینکه خب آن اعتقادنامه را زیر سوال ببره و قطعاً می‌توانید تشخیص بدهید که زیر سوال رفتن آن اعتقادنامه چه تبعات وحشتناکی می‌تواند داشته باشه برای اینکه این اولین اعتقادنامه است قدیمی‌ترین مبنای حتی تصویب فصول کتاب مقدس بوده از اینجا شروع شده بعداً مثلاً چند دهه بعد به تصویب رسیده.

یعنی این قدیمی‌تر از تصویب فصول کتاب مقدس این اعتقادنامه است بنابراین یک جوری مثل مبدأ شروع مسیحیت به معنایی که ما می‌شناسیم و واقعاً زیر سوال بردنش همه چیز را می‌تواند در واقع از نو شروع بکند.

خب از نظر من خیلی خوب است از نو شروع بشود ولی از نظر کلیسا مطمئناً هیچ خوب نیست یعنی دوباره بیایم همه انجیل‌ها را از نظر تاریخی بررسی بکنیم ببینیم کدوم‌هاش بهتر است کدوم‌هاش بدتره این تعداد انجیل زیادی که وجود دارد و به دست ما رسیده و تمام اعتقادات را از نو بخواهیم بررسی بکنیم.

حالا هستند مسیحی‌هایی که معتقدند که اعتقاد به تجسد را باید حذف کرد و مثلاً حالا معنای سمبلیک بهش داد این حرف‌ها ولی به هر حال این اعتقادنامه به این منظور تصویب شده و مورد قبول قرار گرفته جلسه به این منظور بوده که روشن بکند این موضوع را و به نظر من کاملاً روشن کرده خیلی خوب نوشته شده نمی‌شود هیچ‌جوری در واقع اعتقاد به خدای واحد نه.

خب خدایی که همه جهان را خلق کرده و ولی یک موجود مولود وجود دارد که مخلوق نیست حتی به نظر می‌رسد از خدا صادر شده.

ولی خودش خداست هم‌ذات با پدر این هم‌ذات با پدر بودن و اگر یک نفر بتواند یک توجیهی بکند که من خیلی خوشحال می‌شم من شخصاً میل دارم که یک نفر بیاید بگوید که بله این واژه‌ها را برگردونه مثلاً متن یونانی نوشته شده یا زبان لاتین حالا هرچه هست برگردونه آنجا با واژه‌های خود بازی بکند بگوید که این منظور آن نبوده این اصلاً جلسه تشکیل شده بود که همین موضوع بررسی بشود و از نظر تاریخی ما می‌دانیم آریوس از کار برکنار شده بعد از این جلسه یک جوریه دیگر یک خورده سخته بحث کردنش کی شروع شد. این جلسه تصویب و بعد مثلاً گرایش به تثلیث کی شروع شد؟

یعنی قبل از این کلمه دارید دارید بحث‌های تاریخی می‌کنید بله نه تثلیث که اولین کسی که رسماً در مورد تثلیث به طور مشخص بحث کرده آدمی متقدم این بحث‌هایی که اینجا ارائه شده ترتولیانوس بله یعنی یک الهی‌دان در واقع بزرگ قرن سوم وجود دارد که تثلیث را تبیین کرده نه اینکه باز ما بگوییم که اولین بار اونجاست این آدم دارد این اصطلاح را به کار می‌برد یا این حرف را می‌زند چون حتی شما واژه پدر، پسر و روح‌القدس را در انجیل متی مثلاً می‌بینید ولی آنجا معنایش. این نیست که شما از آن عبارت به این نتیجه برسید که این‌ها سه تا مثلاً خدای هم‌ذات هستند.

ولی این مسئله هم‌ذات بودن و تثلیث به این معنا را لااقل یک چیزی حدود یک قرن قبل از این اعتقادنامه متونی وجود دارد که یکی از آبای بزرگ کلیسا از الهی‌دان‌های قرن سوم به طور کاملاً مشخص در موردش بحث کرده بنابراین خیلی اعتقاد جدیدی نبوده ولی بحث‌های زیادی بوده در مورد اینکه این تثلیث معنایش چیست هم‌ذات هم نیستند.

حالا به هر حال یک جوری اینکه مثلاً مسیح تافته جدا بافته است این به معنای این است که مخلوق نیست لزوماً من هم ممکن است الان معتقد باشم مسیح تافته جدا بافته است خب این ربطی به این ندارد یعنی. یعنی اینکه معتقد باشند که خداست.

دقت می‌کنید؟ یعنی این بحث‌ها با این اعتقادنامه تمام شد دیگر. یعنی تصدیق کردن که خود خداست. هم‌ذات با پدر. خب. بله اینکه دلایل تاریخی وجود دارد و بگذارید بحث‌های تاریخی را قرار شد که بگذاریم برای بعد دیگر. فقط من یک اشاره‌هایی کردم ولی فکر می‌کنم الان در مورد خود اعتقادات بحث کنیم.

من در مورد اینکه حتی شرک چه اشکالی دارد آخر جلسه حرفی زدم. آن هم این است که شما وقتی به خدا صورت انسانی بدی، یک جوری از حد انسانیت چون واقعاً رسیدن به آن وحدت به توحید کامل، به وحدت و رسیدن به خدا یک جوری حتی این تعین انسان بودن را عرفا می‌گویند که باید کنار گذاشت و واضح هم هست که باید این‌طور باشه.

یعنی انسان باید در مقابل خدا مثل همه مخلوقات بایسته و اصولاً وقتی به این یک چنین اعتقادنامه‌ای شما اعتقاد پیدا بکنید، انسان در جهان یک شأنی پیدا می‌کند و شما در انسانیت انگار یک جوری اسیر می‌شوید مقابل خدا.

یعنی در واقع خدا را به انسان نزدیک می‌کنید و طبعاً به عنوان مخلوق انگار نمی‌توانید در مقابل خدا بایستید. این یک مشکل اساسی‌ایه در مبنای به اصطلاح اعتقادات مسیحی که بیش از اندازه انسان پررنگ می‌شود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خب بعد خدا را پدر و پسر چیه؟ یک قابل بیانی نداره؟ جواب‌های مبهمی می‌شنوی احتمالاً دیگر. سه تا یکی‌ئه.

از این حرف‌ها دیگر. یعنی خیلی بله خیلی چیز روشنی معمولاً گفته نمی‌شود و خودشان هم معتقد نیستند. تثلیث راز مسیحیته. کسی معتقد نیست که می‌شود تثلیث را فهمید. متوجه هستید؟ بله. اصلاً یک یک رازیه دیگر. شما در مسیحیت معتقدی به تثلیث هستی حالا به هر دلیلی و معتقدی که این قابل فهم نیست به طور کامل.

کسی بیاید بپرسه آقا یعنی چی؟ چطور مثلاً مسیح هم‌ذات خداست یا چطور فقط نتایج عملی‌ش این است که شما می‌توانید مسیح را عبادت بکنید و مرتکب شرک نشدید چون هم‌ذات با پدره و الی آخر. نتایجی از تثلیث گرفته می‌شود بدون اینکه ما راز تثلیث را بفهمیم.

بتوانیم دقیقاً درک بکنیم که یعنی چه. مثل اینکه در شما در اعتقادات اسلامی می‌شنوید که خب در مورد ذات خدا کسی نمی‌تواند حرف بزند. یا تو قرآن می‌خوانید که از روح می‌پرسند قل روح من امر ربی. که در مورد روح اینکه روح چه اصلاً از درک بشر مثلاً بالاتره. تثلیث یک اعتقادی که از درک بشر بالاتره.

نه درک فلسفی، عرفانی. چیزی نمی‌توانید پیدا بکنید. اینکه تثلیث یعنی چه. و بنابراین این‌جوری نامعقول بودنش یک طوریه که می‌شود دیگر. شما هر حرفی هم بزنید که آقا این یعنی چی؟ یک موجود با یک موجود دیگر هم‌ذاته ولی می‌گویم آن سوال‌های پیش می‌آید که مریم مادر خدا هست یا نیست؟

هم‌ذات یعنی خداست دیگر. پس مریم مادر خدا می‌شود و آیا خداوند مصلوب شده، مرده؟ همه این سوال‌ها پیش می‌آید و معمولاً خب جواب‌های منطقی دیگر نباید انتظار داشته باشید به این حرف‌ها داده بشود. و شما در واقع به جایی که رسماً اعلام شده که این جزو اسرار هست و راز و قابل درک نیست دارید سوال می‌کنید و طبعاً می‌توانند جواب ندن.

من می‌خواهم بگویم به هر حال این چه راز باشه چه نباشه، اینکه محتواش چیست به هر حال یک اعتقاد شرک‌آمیزه. مهم نیست که من می‌فهمم که رازش چیست یا نیست. مهم این است که به هر حال اینجا

نوشته شده که ما یک چیزی در عالم داریم که مخلوق نیست، مولوده و هم‌ذات با خداست.

بنابراین مسیح به عنوان یک موجود عین خدا که نیست. صادر شده به هر حال از خدا و ولادت پیدا کرده در قبل از همه زبان زمان‌ها مثلاً آفریده شده، مولود شده. بنابراین عین خدا نیست ولی شما می‌توانید مثلاً ستایشش بکنید. من می‌خواهم به هر حال اینجا هرچه هم می‌خواهد بگویید که نمی‌شود درک کرد چرا، من می‌گویم حالا کاری نداریم چرا، چگونه ایناشو کاری نداریم.

این اعتقاد به هر حال اعتقاد شرک‌آمیزه. و یک حرف مگر یک نفر بیاید توحید و شرک را حالا مجدد تعریف بکند یک جوری که این اعتقادات هم در آن بگنجه. من فکر می‌کنم توحید یعنی اعتقاد به همان‌جوری که در ابتدای اعتقادنامه شروع می‌شه، اعتقاد به خدای واحد که همه چیز را خلق کرده، همه از آن صادر شدن.

لایه‌ای وجود ندارد در هستی. اصلاً مولود بودن معنی ندارد که مسیحی‌ها معنی نمی‌کنند که خلاصه یک یعنی مخلوق نیست مولود، مولود یعنی چی؟ چه فرقی با مخلوق داره؟ اگر بخواهید مولود را یک جوری تفسیر بکنید که بشود مخلوق خب باشه خب این اعتقادنامه را مثلاً یک جوری توجیهش بکنید، هم‌ذات بودن را هم یک جوری توجیه بکنید، بردارید مسئله حل دیگر توحید می‌شود.

ولی تا وقتی که موجودی در عالم هست که عین خدا نیست ولی مخلوق هم نیست، این اعتقاد دقیقاً شرک‌آمیز. بگذارید نیست دیگر احتمالاً این که نمی‌شود. بگذارید من ادامه بدهم چون خیلی بحث‌ها طول کشیده، بحث‌های یک خورده جدیدتر مطرح بکنم.

خب چه چیزی را باید حالا بررسی بکنیم؟ باید این دلایلی که مسیحی‌ها برای تجسد و تثلیث می‌آوردن این‌ها یک چیزهایی داشت دیگه، یک مبانی فکری ما را مثلاً به اینجا رسوند برای توجیه مثلاً موضوع شر، نجات، نمی‌دانم تشخص خداوند، این چیزها مسیحی‌ها و الهیات مسیحی توضیحی دارد به اینجا رسیده.

صرف اینکه من بیام بگویم خب شرکه، مثلاً مضره این اعتقاد، اینکه کافی نیست. من باید بیام بررسی بکنم ببینم آن دلایلی که از اول آوردن این‌ها کجاهاش مشکل داشته و اگر آن مدل یک خوبی‌هایی داشت ولی این نتایج بد و داد، من شاید بتوانم مدل را تکمیل بکنم که خوبی‌هاشو نگه دارم، اینجاها را هم در واقع درستش بکنم دیگر.

برای ادامه کار این است که یک چنین راهی را در واقع باید طی کنیم، یک دور برویم بررسی کنیم ببینیم این‌ها چرا می‌گویند که باید به تجسد و تثلیث و این چیزها معتقد بود.

در مورد تثلیث که من یک دلیلی آوردم که مثلاً فرض کنید وقتی ما اعتقاد داریم به اینکه خداوند مثلاً ادیان ابراهیمی به خداوند متشخص اعتقاد دارند به این معنا که مثلاً اسما و صفات شبیه انسان دارد و مثلاً دلسوزه، نمی‌دانم فلان و اینا، این‌ها را باید به یک چیزی شبیه تثلیث معتقد بشویم تا این حرف‌ها درست دربیاد. من بدون اینکه بخواهم وارد جزئیات بشم، می‌گویم که خب خیلی واضح است که اینطوری نیست.

یعنی مثلاً در اسلام، مثلاً در عرفان اسلامی به با دیدگاه‌های دیگه، مخصوصاً با تأکید روی صدور اسماء الهی از خداوند، همه این چیزها توجیه می‌شود.

یعنی خداوند، اینکه خداوند جلوه‌ها و تجلیات مختلفی پیدا می‌کند بنا به اسماء متفاوتی که داره، تو ابن‌عربی یک بخشی عمده‌ای از درس‌های عرفانی‌اش که خیلی به ارث رسیده و اکثر عرفا هم تحت تأثیر همین حرف‌ها هستن، در مورد اسماء الهی بحث می‌کند و اصلاً موضوع تشخص مشکلی ایجاد نمی‌کند در عرفان اسلامی یا در مثلاً فرض کنید قرآن. اینکه خداوند اسمائی داشته باشه و به انسان در واقع حالات مشابه آن را بخشیده دیگه، که چیز عجیبی نیست.

در واقع این لازم نیست که من مثلاً برای خدا یک هویت انسانی قائل بشوم تا این چیزها توجیه بشود. برعکس، انسان طوری ساخته شده که اسماء الهی را درک می‌کند و می‌تواند محل تجلی اسماء باشه و همه موجودات همین‌جورن. اصلاً تمام عالم در واقع تجلی اسماء الهیه. مثل یک ترکیب‌های مختلفی هستند از این اسماء و انسان ویژگی‌اش در این عالم این است که جامعیته.

جامع همه اسماء است. همه را درک می‌کند و می‌تواند محل تجلی همه‌شان هم باشه. این به معنای شاگرد اول شدن و نمی‌دانم مدال طلا و نقره گرفتن هم نیست. و این من ملاکی ندارم که بگویم آقا مثلاً جا، اولاً ملاک ندارم بگویم که انسان تنها موجودیه که این ویژگی را دارد.

ثانیاً اینکه نمی‌توانم بگویم جامعیت، ملاک اصلی برای این است که مثلاً یک موجودی مدال‌ها را داریم تقسیم می‌کنیم، برویم مدال بهتر بگیریم. شاید یک یک صفتی را در حد تام داشتن را یک نفر بگوید که این مثلاً مهم‌تر از جامع بودن در اسماء.

مثلاً احتمالاً خورشید اینجا ادعا می‌کند که نورانی بودن، مثلاً تجلی اسم نور بودن و خیلی نور داشتن، این مهم‌تر از این است که من چند تا اسم را داشته باشم ولی در حد متوسط. بنابراین مدال طلا را ستاره‌ها در اساس بزرگی خودشان و نور مثلاً می‌خواهند که برای اینکه حالا من نمی‌خواهم وارد این بحث، بحث خود بیشتر یک خورده شوخی دارد.

ولی کلاً این موضوع موضوع تشخص و اعتقاد به اینکه خداوند چطور در واقع حالات انسانی داره، این در واقع یک جوری برعکس مطرح کردن یک مسئله‌ست. خداوند اسمائی دارد و این‌جوری در واقع جهان را خلق کرده که محل تجلی اسماءش باشه. تمام موجودات جهان اشتراک‌هایی با اسماء الهی دارند و انسان جامع همه اسماء.

یعنی اصلاً از نظر در مکتب مثلاً عرفان اسلامی کلاً کسی در این مورد اشکالی نمی‌بینه که بخواهد به یک چیز عجیبی راضی مثل هست، نیست معتقدش. انسان این‌طوری خلق شده که اشتراک پیدا کرده، نه اینکه حالا ما از آن‌ور در واقع جواب می‌دهیم.

انسان موجودی که این‌جوری خلق شده، درک می‌کند مثلاً اسماء الهی. نه اینکه من بگویم چون این‌جوری است پس معلوم می‌شود که خدا مثل ما بوده. نمی‌دانم حالا به هر حال یک جوری فکر کنم اینجا یک چیزی وجود دارد دیگه، ابهام عجیب و غریبی وجود دارد.

خب، من می‌خواهم در مورد تجسد، چرا به این نتیجه رسیدن مسیحی‌ها در الهیات مسیحی چه توضیحی داده می‌شود که ما لازم است که اعتقاد پیدا بکنیم به اینکه مسیح مثلاً خداوند که به صورت انسان دراومده.

بگذار یادآوری بکنم که اساس بحث، مسئله شر و گناه اولیه و این حرف‌ها، اینکه ما به یک دلایلی فکت‌هایی داریم، مشاهداتی داریم که جهان اولاً جهان غیرانسانی را نگاه می‌کنه، از کره زمین که دور می‌شویم همه چیز یک حالت کمال و انگار سروری در عالم هست.

اینجا که می‌آییم ناملایمات و شلوری می‌بینیم، بنابراین اینجا به این نتیجه می‌رسیم که مشکلی که به وجود آمده برای انسان که دچار ناملایمات و شر و این چیزها می‌شه، در واقع نتیجه اعمال خودشه و آن داستان همینو دارد به ما می‌گوید.

گناه اولیه وایده فدیه

انسان قبل از اینکه به زمین بیاید مرتکب گناه شده، گناه اولیه، گناه اولیه گناه عظیمی‌ایه، در واقع منجر به تبعید انسان به زمین شده و برای همین است که انسان رنج می‌کشه. و گناه اولیه قابل شستن توسط رفتارهای خود انسان نیست. یعنی من نمی‌توانم از گناه اولیه‌ای که نمی‌دانم کی مرتکب شدم و اصلاً چیست به ارث رسیده به من توبه بکنم.

ماهیت گناه اولیه با ماهیت گناه‌هایی که من در بعد از تولد خودم مرتکب شدم تفاوت اساسی دارد. مثل اینکه دو نوع گناه داریم. این اساس نگاه مثلاً عقلانی به موضوع گناه اولیه است که گناه اولیه آثار تکوینی داشته، ما به زمین مثلاً تبعید شدیم، گناه عظیمی‌ایه و یک جوری تعادل جهان اصلاً انگار به هم خورده و اینجا احتیاج به دخالت و وساطت خود خدا هست برای اینکه این گناه پاک بشود.

انسانی که خودش مرتکب گناه اولیه شده و الان در واقع در تبعید به سر می‌بره، تحت هیچ صورتی نمی‌تواند آن گناه عظیمی را که مرتکب شده پاک بکند برای اینکه هر مقدار هم که رنج بکشه در این جهان کافی نیست برای اینکه آن گناه عظیم اولیه رو، چون موجود گناهکاریه و شایسته رنجه.

پس این موجودی باید رنج بکشه که گناه نداشته باشه تا انگار جبران بشود آن گناه. این ایده فدیه است دیگر. عیسی به جهان آمد که رنج بکشه، فدیه‌ای باشه برای گناه اولیه و این در واقع مبنای این است که من باید عیسی را بهش هویت غیرانسانی بدهم.

اگر این عیسی هم یکی از انسان‌ها باشه مثل بقیه و گناه اولیه داشته باشه، هرچقدر هم بخواهد رنج بکشه، الان من بروم فداکاری کنم، خودمو مصلوب بکنم، هر کاری بکنم، گناه اولیه خودم بخشیده نمی‌شود چه برسد مال بقیه انسان‌ها. ولی اگر یک موجود بی‌گناهی که واجد گناه اولیه نیست رنج بکشه، آن‌وقت این تعادل انگار دوباره برقرار می‌شود.

این یک ایده کلیه که چرا ما به تجسد مثلاً در مسیحیت باید اعتقاد داشته باشیم که انسانی که در واقع در باطن الوهیت دارد و فاقد گناهه ظاهر بشود و فدیه بشود برای بقیه انسان‌ها.

جور دیگر هم اگر نگاه بکنید ماجرا این بود که گناه اثرش اینه، این جنبه تشریعی‌اش این است که گناه اثرش این است که ما از عقل، از لوگوس جدا می‌افتیم، از وحدت خارج می‌شیم، وارد کثرت می‌شویم.

برای خاطر اینکه غیر خدا را تبعیت می‌کنیم. و این در واقع جدایی از لوگوس و عقل آن مشکل اصلی که در اثر گناه اولیه به وجود اومده، حالا من با ایمان به مسیح که در واقع تجلی و تجسد یافته همان لوگوس کلمه است، می‌توانم در واقع آن عقل پایمال شده و لگدکوب شده داخلی خودمو که در اثر گناه در واقع لگدمال شده، آن را احیا بکنم.

با شناختن مسیح، با ایمان آوردن به مسیح، آن عقل درونی من، مسیح درونی من دوباره احیا می‌شود و من یک جوری مجدداً به آن حالت وحدت، وحدتی که از طریق عقل و لوگوس در واقع صورت می‌گرفت قبل از گناه، برگردم.

پس اینجا باید یک موجودی ظاهر بشه، من به موجودی ایمان بیارم، موجودی را در خارج ببینم و بشناسم که عین لوگوس باشه. باز یعنی اینکه هبوط پیدا نکرده باشه، مثل یک موجود باز در واقع عین عقل تجسم یافته، خدای تجسم، روح‌القدس تجسم یافته. و دلیل دیگر هم این بود که این آن این دومی که گفتم، بخش تشریعی‌اش بود اگر یادتون باشه.

دو تا چیز تکوینی هم گفتم، یکیش هم اولی بود که مسئله فدیه است. یک نکته دیگر هم این است که شما یک استدلال تکوینی دیگر این است که انسان بعد از اینکه مرتکب گناه میشه، در واقع گناه چیه؟ عبادت شیطان را کرده، بندگی شیطان را کرده، مثل اینکه سرباز شیطان شد. زمین هم که آن تبعید شده، اینجا پر از شیاطین و حکومت در واقع شیاطینه.

یک انسانی که عبادت شیطان را نکرده، باید بیاید مثل اینکه این لشکری‌های شیطان را شکست بده و زمین را پاک‌سازی بکنه، آماده بکند برای تجلی ملکوت خدا و الی آخر. شما به هر سه تای این استدلال‌ها و هر استدلال دیگه‌ای که در این شبیه این آورده می‌شود تو الهیات نگاه بکنید، هیچ‌کدوم این‌ها استدلال‌ها نتیجه نمیدن که مسیح باید خدا باشه.

حداکثر نتیجه می‌دهند که مسیح باید فاقد گناه اولیه باشه. برای اینکه مثلاً برای اینکه فدیه بشه، باید گناه مرتکب گناه اولیه نشده باشه. اگر مرتکب گناه اولیه نشده باشه، هیچ‌وقت عبادت شیطان را نکرده، آخری هم درست درمیاد و اگر مرتکب گناه اولیه نشده باشه، با روح الهی و با مثلاً لوگوس متحد بوده و هم‌زمان متحد باقی مانده و این‌ها هیچ دلیلی نمی‌شود که من در الهیات خودم به این نتیجه برسم که مثلاً در واقع من قبلاً فرض کردم که لوگوس پس عین خداست.

باید می‌بینید می‌خواهم بگویم از این حرف‌ها هیچ هیچی درنمیاد به غیر از اینکه حداکثر این نتیجه را بگیریم که مسیح باید فاقد گناه اولیه باشه.

دو تا چیز فرض دو تا فرض لازم دارم برای اینکه یک جوری از این بالاتر بروم. یکی اینکه فرض بکنم که گناه اولیه ذاتی انسانه. بنابراین چیزی که فاقد گناه اولیه است پس انسان نیست. پس مسیح نمی‌تواند انسان باشه. خب؟ بیاید فرض کنیم که حتی این را قبول کردیم که گناه اولیه ذاتی انسانه.

نتیجه نمی‌شود که مسیح خداست. این موجودیه که مثلاً فرض کنید من اصلاً قبول کردم که مسیح متحد با روح‌القدسه، هم‌ذات با روح‌القدسه، ولی روح‌القدس مخلوقه. هیچ‌کدوم این استدلال‌ها اشکال پیدا نمی‌کند. اصلاً در این استدلال‌ها و هیچ استدلال دیگه، همه الهیات مسیحی را زیر و را بکنید، خدا بودن مسیح از هیچ‌کدوم این استدلال‌ها درنمیاد.

برای همین است که آریوس مسیحی بود و هیچ مشکلی نداشت با فرض اینکه مسیح مخلوقه. معتقد بود که مسیح معصوم مطلقه، گناه ذاتی نداره، ولی چه ربطی دارد به اینکه من این را مخلوق ندونم؟ این مخلوقیه که فاقد گناه اولیه است. اصلاً فرض کنید انسان هم نیست، خب باشه، یک چیز دیگه‌ست، غیر انسانه.

اگر قبول کردید که گناه اولیه ویژگی ذاتی انسانه، بنابراین گناه اولیه نداشتن یعنی انسان نبودن، خیلی خب، مسیح انسان، از کجا می‌آرم که خداست؟ از کجا می‌فهمم که تجسد به این معنا باید اتفاق افتاده باشه که خدا باید در زمین ظاهر شده باشه؟

هیچ استدلالی نیست که این را نشان بده به من. دقت می‌کنید؟ همه حرف‌هایی که تو مسیحیت دارد زده می‌شود را می‌شود زد، تمام آن استدلال‌ها را من می‌توانم دوباره تکرار کنم، خوبی‌هاشو در واقع داشته باشم، مسئله شر را مثلاً حل کنم، هزار تا حرف دیگر هم که می‌زنند و جالب است بزنم و در عین حال معتقد باشم که مثلاً مسیح عین روح‌القدسه و روح‌القدس هم جزو مخلوقات خداست.

مثلاً مسیح را تجسد روح‌القدس بدونم و روح‌القدس یکی از مخلوقات عظیم الهیه. اصلاً تو قرآن آن روح مثل اینکه مثلاً رئیس ملائکه است، یعنی بالاتر از همه ملائکه است. وقتی که همراه ملائکه میاد، جدا ذکر می‌شود.

یک موجود آسمانیه خیلی بزرگه. لوگوس شما در عرفان اسلامی و در عرفان یونانی، مثلاً در نو فلسفه نو افلاطونی و حتی در مشابهش مثلاً در عرفان‌های شرقی، تائوئیسم، چیزی شبیه لوگوس داریم. مثلاً عقل اول بهش می‌گویند یا حالا هر در هر عنوانی اسمش را می‌ذارن.

خب همیشه این در همه این مکاتب عرفانی یک چنین موجودی وجود دارد و مخلوقه دیگه، مثلاً می‌گویند اولین مخلوق صادر شده از خداست. چرا باید این را به یعنی عین خداست. می‌بینید؟ همه مشکلات از اینجا بر پیش می‌آید که شما این حرف‌ها را می‌زنید، یک جوری یک دفعه یک پرش در واقع غیرمنطقی انجام می‌دید که این باید خدا باشه.

از هیچ‌کدوم این حرف‌ها به هیچ وجه درنمی‌آد که مسیح باید عین خدا باشه. بی‌گناه بودن، فاقد گناه اولیه بودن، فرض کنیم که از این حرف‌ها درمی‌آد. این چه ربطی به خدا بودن داره؟ مگه فقط خداست که فقط انسانه که گناه کرده.

پس اگر فاقد گناه اولیه است و گناه اولیه ذاتی انسان هم تازه هست، این استدلال نشان می‌دهد مسیح غیر از انسانه. نه اینکه خداست. انگار که فقط یک یا انسانه یا دیگر نه، اگر نیست خداست دیگر. این احساس نمی‌کنید نتیجه این است که انسان مدال نقره گرفته؟ یعنی وقتی از انسان که بالاتره، انسان که نیست پس خداست دیگر.

این گام این‌جوری انگار دارد برداشته می‌شود دیگر. بالاتر از انسان مسیح، نه نمی‌خواهم بگویم جزو مخلوقات پایین‌تر از انسان باشه که خیلی بد می‌شود. بین انسان و خدا دیگر چیزی حائلی انگار وجود ندارد. مقامات دیگه‌ای نیستند. مثلاً شما بگویید روح‌القدس یک موجودیه از انسان مثلاً بالاتره، به‌طور معمول از انسان‌های معمولی، ولی از مخلوق خداست و مسیح هم مثلاً متحد با این است.

اگر آن وسط خالی باشه، این جهش انجام می‌شود دیگر. یک دفعه شما وقتی ثابت کردید غیرانسانه، پس خداست. این یک مشکل خیلی اساسی‌ایه که تمام این حرف‌هایی که من زدم را می‌توانم صحتش را یک جوری نگه دارم و هیچ کاری هم به اعتقاد به تجسد و خدای حقیقی از خدای حقیقی، نور از نور، نمی‌دانم مخلوق، مولود و نه مخلوق به این حرف‌ها کار نداشته باشم.

کما اینکه آریوس و طرفداراش و ده‌ها نحله مسیحی که قبل از این اعتقادنامه وجود داشتن، بعدش هم سعی می‌کردند وجود داشته باشن، خیلی موفق نبودن البته معمولاً و بعد از این اعتقادنامه و به هر حال این مصوبات یک خورده سخت‌گیری‌ها بیش از اندازه شد که چی‌چی می‌گوید در مورد این موضوع.

خیلی‌ها بودن که اعتقاد مسیحی بودن، مسیح را در واقع به عنوان پیامبر خیلی خاص، حتی به مصلوب شدن، به فدیه، به همه این چیزها معتقد بودن. فکر می‌کنم آریوس به همه این چیزها اعتقاد داشت. ولی لزومی نمی‌دید معتقد باشه که مسیح عین خداست. فکر می‌کنم لزومی نمی‌دید که معتقد نباشد که مسیح عین خداست.

آخه یعنی چی؟

پرسش و پاسخ

بفرمایید. به خیلی فهم. شما بحثی درمورد خود این مقدماتی که حالا نگید این را نمی‌کرد، ندارید؟ چرا دارم. حتی درمورد همین که گفتم. آره، بله. زیاد هم صحبت می‌کنم. اگر مرتکب گناه ایده اصلی فدیه این است که نباید آن مخلوق مرتکب گناه شده باشه. گناه اولیه شده باشه.

اگر یک چیزی این‌جوری مطرح شده، یعنی ممکن است شما بگویید که کلاً گناه حالتی را دارد که حتی یک مخلوق بی‌گناه هم نمی‌تواند فدیه بده، مگر اینکه مخلوق نباشد. از کجا بیارم آخه این حرف‌ها رو؟ به هر حال نه اینکه نمی‌دانم. ممکن است می‌گویند که مسیح یک چنین چیزی نبوده.

قربانی‌کننده. بله. می‌گویم یک چیزهایی در همه این‌ها بوده که قربانی کردن. خب. خب، خب آن‌ها مخلوق‌ها را قربانی می‌کردند. آره، نه ایشان سؤالش این است. نمی‌گوید که حرف چیزی نمی‌زنه از طرف خودش. می‌گوید آیا در مسیحیت نوع استدلال‌هایی در الهیات وجود ندارد که بخوان مثلاً بیان بکنند که چرا نه اینکه فدیه نباید گناه داشته باشه.

فدیه نباید مخلوق باشه. بعد بتوانیم نتیجه نه، من ندیدم وارد. فکر نمی‌کنم یک چنین چیزی وجود داشته باشه. یعنی این به این معنا می‌شود که فدیه مثلاً گناه باید خود خداوند مثلاً قربانی بشود تا گناه معمولاً هستی قسمت انسان را ادعا می‌کنند که دراومده که گناه را قربانی کند.

یعنی استدلالش این است که اصلاً چون به حالت انسان دراومده تونسته این کار را بکند. خب. به نمایندگی از انسان‌ها زجر کشیده در حالی که فاقد گناه بوده. منظور این است که مثلاً کسی که باید مثلاً فدیه بشود خودش باید مثلاً یک جور رابطه‌اش باشه با آن چیزی که قربانی می‌کند.

نه که مثلاً حداقل به صورت ظاهر مثل آن موجود باشه ولی ایشان حرفش این است که آیا جوری نمی‌شود به استدلال برای اینکه استدلال درست دربیاد شرط فدیه را این بگذاریم که نباید مخلوق باشه. خب من ندیدم یک چنین چیزی چون چیزی که معقول به نظر می‌رسد مثلاً حالا اگر معقول به نظر

برسد من اصلاً کلاً در اینکه کلش ماجرا معقوله ایده فدیه معقول هست یا نه یا اگر هم ایده معقولی باشه اساس آن ذات استدلال این است که موجودی که گناه کرده نمی‌تواند فدیه بده برای خاطر اینکه مستحق هر رنجیه. بنابراین یک جوری باید یک نفر بیاید یک رنجی بیش از استحقاق خودش بکشه تا فدیه درست بشود.

خب روح‌القدس می‌تواند رنج بکشه. ها؟ روح‌القدس که گناهی نکرده که بخواهد رنج بکشه. شما می‌خواهید بگویید که این استدلال درست می‌شود شما می‌گویید این استدلال درست می‌شود اگر کسی بتواند بیاید این ایده را استفاده بکند که به دلایلی مخلوق باید فدیه، مخلوق نمی‌تواند فدیه بده.

خب من می‌گویم یک چنین چیزی وجود ندارد حالا حداقل در الهیات و معقول هم نیست یعنی فکر نمیکنم بشود درستش کرد. اینکه یعنی مسئله مخلوق به قول ایشان خب همیشه مخلوقات را فدیه میدادن. یعنی کلاً قربانی همیشه برای مخلوقات بود. اصلاً یک جوری بی‌معنیه که خالق بخواهد قربانی بشود آخه. حالا کلاً یک سری مشکلات خیلی زیادتر می‌شود.

حالا به هر حال سوال شما این بود که این ایده وجود دارد من می‌گویم نه من ندیدم که ملاک مثلاً فدیه شدن یا نشدن مخلوق یا خالق بودن. خب بیاید وارد یک خورده نزدیک‌تر بشویم. من اول اولین بحثم این بود که از هیچ کدام این حرف‌ها تجسد به آن معنایی که تو اعتقادنامه نیقیه هست در نمیاد.

حداکثر در می‌آید که مسیح فاقد گناه اولیه است. خب؟ خب بعد چگونه استدلال می‌شود که فرض کنید که من قبول کردم که مسیح فاقد گناه گناه اولیه است بنابراین یک با لوگوس متحده. پس می‌تواند الگو قرار بگیرد و مرا به طور تشریعی به عنوان الگو نجات بده.

دو عبادت شیطان نکرده بنابراین حاکم به شیاطین می‌تواند زمین را پاکسازی بکند. این قسمت اول اثر تکوینی مسیح در نجات بود. و سه چون گناه نکرده می‌تواند فدیه باشه. خب؟ حالا می‌خواهم یک جهش بکنم اینجا بگویم که پس انسان نیست. چگونه این جهش را انجام می‌دهند مسیحی‌ها؟ معمولاً حرف از این است که گناه اولیه ذاتی انسانه.

پس اگر موجودی گناه اولیه را فاقد گناه اولیه باشه پس انسان نیست دیگر. از کجا در می‌آید که گناه اولیه ذاتی انسانه؟ چه چرا گناه اولیه ذاتی انسانه؟ من می‌خواهم بگویم که برعکس. اگر از آن داستان می‌خواهیم چیزی نتیجه بگیریم آن داستان دقیقاً می‌گوید گناه اولیه ذاتی انسان نیست.

برای اینکه اگر شما بگویید گناه اولیه ذاتی انسانیه، ذاتی یعنی چی؟ یعنی اگر یک چیزی انسانه حتماً گناه اولیه دارد. خب پس این حضرت آدم که در آن باغ مستقر شد قبل از اینکه گناه بکند آدم نبود؟ بعد که گناه کرد آدم شد دیگر برای اینکه یک بخشی از ذات آدمیت را نداشت.

این‌جوری است و آن داستان شما این را به شما می‌گوید یا نه داستان می‌گوید که آدم رفت در آدم خلق شد، آدم رفت در بهشت قرار گرفت و آدم بود واقعاً و معصوم هم بود. گناه اولیه نداشت. و از این از تمام آن داستان این‌جوری برمیاد که اختیار داشت که گناه نکند.

اگر اختیار نداشت، گناه عین ذاتش بود، این دیگر یک مجازات می‌شود. مثل اینکه من خورشید را خلق کنم نورانی باشه بعد بگویم که نورانی نباش، بعد بگویم تو ذاتاً نورانی هستی پس مثلاً تبعیدت میکنم فلان‌جا. اینکه اصلاً این اعتقاد قبول دارید اعتقاد کاملاً سستیه. اینکه گناه اولیه را اصولاً تو الهیات ذاتی بشر می‌دانند.

در حالی که آن داستان اگر معقول نگاه بکنیم یا از آن داستان استفاده بکنیم به نظر می‌آید گناه اولیه ذاتی انسان نیست اتفاقاً و نباید باشه. برای اینکه اصلاً گناه فرض باشه دیگر. اگر اصلاً انسان به جرم اینکه دو تا گوش دارد مثلاً مجازاتش بکنیم.

بگوییم دو تا گوش هم ذاتی انسان بودنه و حالا مثلاً تبعیدش بکنیم به کره زمین که حالت بهانه‌گیری پیدا می‌کند. گناه اولیه حالت ذات واقعاً دارد یا نه مثل یک بدهی قدیمی می‌ماند که از پدران به حالا باید تعبیر من می‌خواهم در واقع من بارها به اینجا که رسیدم گفتم تعبیرات مختلفی از این وجود دارد که چطور گناه اولیه به ارث می‌رسد.

من می‌خواهم بگویم که الان حساسه دیگر. این چیزی نیست که بشود ازش گذشت. باید بحث بکنیم در مورد اینکه این گناه مثلاً من به قرآن اعتقاد دارم. چگونه گناه آدم دارد به من به ارث میرسه؟

من چرا هبوط کردم؟ مسیحی‌ها هم حرفای مختلف می‌گویند. من می‌خواهم بگویم اینجا نکته خیلی مهمی وجود دارد. اینکه چگونه معتقد باشیم که این گناه دارد به ارث می‌رسد. اگر بدهی پدر ماست، خب بحث بدهی من ندارد. و من یک جوری باید معتقد باشم که من هم شریک در گناه اولیه هستم.

درست؟ اگر ببینید من تا حالا پیدا نمی‌کنم وارد این چیزی است که گفتم زیاد بحث می‌کنم برای اینکه فکر می‌کنم اینجا جای بحث خیلی مفصلی وجود دارد. حداقل ما تعبیر اسلامی‌شو ببینیم که مفهوم گناه اولیه چیست دیگر.

تعبیر اسلامی گناه اولیه

من قصدم فقط این نیست که مسیحیت را بیام نقد بکنم بگویم اینجاش ایراد دارد.

می‌خواهم اگر در مورد مسیح‌شناسی صحبت کردیم، در اولاً وظیفه کسی که نقد می‌کند این است که اصلاحات خودشم بگه، وگرنه نقدش در واقع یک جوری بی‌اعتبار می‌شود. و ما نهایتاً اینجا قرار است به این برسیم که اگر از نگاه قرآن نگاه کنیم چه می‌بینیم؟ این اعتقادات کجاهاش باقی می‌مونه، کجاهاشو باید حذف بکنیم.

و این نکته‌ای که شما دارید می‌پرسید، نکته خیلی خیلی مرکزی در تلقی‌ای که ما از این داستان و از مفهوم گناه اولیه داریم. باید بفهمیم که این چگونه به ارث رسیده به ما دیگر. ها؟ اسلام هم یعنی موافقه که همه انسان‌ها گناه اولیه را به ارث این‌جوری به نظر می‌رسد دیگر.

برای اینکه هبوط و واقع شدن در این جهان نتیجه گناه اولیه آدمه دیگر. ها؟ بنابراین ما یک جوری ما یک ریش شریک در مجازات داریم می‌شویم. اگر معصوم هستیم، یعنی فارغ از گناه اولیه هستیم که خب دارد به ما ظلم می‌شود. پس ما یک جوری واقعاً شریکیم.

حالا یا این‌جوری است که آدم به عنوان نمونه همه انسان‌ها رفته آنجا در باغ و وقتی گناه کرده، در واقع من شخصاً تو آن باغ نرفتم، گناه نکردم ولی چون با آدم هم‌ذاتم، نتیجه می‌شود که پس من هم همان کار را می‌کردم اگر آنجا بودم. مثل اینکه آن به نمایندگی ما گناه کرده.

و من باید قبول، مثل اینکه مثلاً یک جمع را شما خطاب قرار دارید دارید وارد بحث می‌شین که الان نمی‌خواهم تو این جلسه بکنم دیگر. بگذارید نکنم. ها؟ بگذارید جزئیاتشو بگذاریم. این مثلاً شما مثلاً این تعبیر را بکنید. یک جمعی وجود داره، شما یکی را بگویید که بیاید این وضع را برداره.

شما یکی را که حالا مثلاً خیلی هم وضعش خوب است برید، وضع را نتونست برداره پس بقیه‌تون هم دیگر نتونستید بردارید. مثل اینکه به نمایندگی. یک عده از مسیحی‌ها معتقدن آدم به نمایندگی از انسان‌ها آنجا قرار گرفت. بنابراین گناهش به بقیه تسری پیدا می‌کند. یعنی اگر من هم بودم گناه می‌کردم.

ولو اینکه من نکردم. ولی همون‌طور که گفتم، این لکم، در نمی‌آید که حتی انسان‌ها می‌تونستن خودِ آیه که مثلاً شما می‌گویید مثلاً نتیجه‌اش اینه، آیه می‌گوید که مثلاً، الأعراف · ۲۴قَالَ ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢفرمود: «فرود آييد، كه بعضى از شما دشمن بعضى [ديگر]يد؛ و براى شما در زمين، تا هنگامى [معيّن‌] قرارگاه و برخوردارى است.» اینکه چیزی نمی‌گه، نتیجه نمی‌دهد برای این چیزی که آنجا که مثلاً می‌خواهد این لکم دقیقاً همین است دیگر.

آدم گناه کرد، لکما نیست که. یک دفعه خطاب به جمع می‌شه، به همه انسان. از گناهی که آدم می‌کنه، نمی‌گوید که گناه کرد، می‌گوید مستقلاً، دوش نمی‌شود آخه بعضی‌هاتون. و این هبوط نتیجه گناه اولیه هست یا نه؟ چون آدم را در جنت می‌ذارن، گناه می‌کند و بعد دچار هبوط می‌شود.

و این چیزی که می‌گه، اینکه هبوط می‌کنه، یک جوری مثلاً فکر می‌کند که مثلاً هبوط به دنیا به ارث، خب یک چیز منفیه. برای اینکه به نظر می‌رسد که همان اولش خداوند اصلاً برنامه‌اش این بوده که بگذارید بحث کنیم بعداً در این مورد دیگر. من با همه این جزئیاتی که دارید می‌گویید را قرار است در خودش بحث کنم. ولی نه الان.

من الان چیزی که دارم می‌گویم این است که اولاً از هیچ کدام استدلال‌هایی که ارائه شد در نمی‌آید که مسیح باید خدا باشه. حداکثر در می‌آید که مسیح نباید فاقد، نباید واجد گناه اولیه باشه.

در صورتی ثابت می‌شود که خداست که مثلاً من بگویم از انسان، بین انسان و خدا موجود دیگه‌ای قرار نداره، بنابراین این جهش پیدا می‌کنند به اینکه باید خدا باشه که هیچ‌کس یک چنین حرفی را حداقل در الهیات و استدلال‌ها رسماً نمی‌گوید و نمی‌شود هم یک چنین چیزی گفت.

نکته دوم اینکه چرا مسیح از این استدلال نتیجه می‌شود که انسان نمی‌تواند باشه، معنایش این است که من باید اعتقاد داشته باشم کما اینکه مثلاً تو الهیات مسیح این حرف هست که گناه اولیه ذاتیِ انسانه، بنابراین همه، اگر چیزی موجودی انسانه، گناه اولیه دارد. پس این نباید انسان باشه، باید لوگوس باشه، خدا باشه، حالا هر چیزی.

من حرفم این است که از آن داستان و از فکر مستقیماً هم عاقلانه فکر بکنیم، درست برعکس، به نظر می‌آید گناه اولیه ذاتی انسان نیست. انسان با اختیار خودش، آدم با اختیار خودش گناه کرد. و اگر ماها هم مثلاً یک جوری گناه اولیه بهمون سرایت کرده، به نوعی باید فرض را بر همین بگذاریم که ذاتی ما هم نبوده.

مثل اینکه در یک مرحله‌ای این گناه گناه اولیه به یک به این سرایت کرده به نوعی باید فرض را بر این بگذاریم که ذاتی ما هم نبوده. مثل اینکه در یک مرحله‌ای این گناه اولیه برای ما مثلاً محسوب می‌شود. حالا به یک طریقی حالا این یک بحثی که باید بعداً در موردش صحبت کنیم.

پس یک یک نکته تو این استدلال‌ها این است که از واجد گناه اولیه نبودن نتیجه نمی‌شود به راحتی گرفت که مسیح انسان نیست. برای خاطر اینکه گناه اولیه ذاتی انسان نیست. آدم قبل از اینکه در وقتی در بهشت بود و مرتکب گناه اولیه نشده بود آدم بود اتفاقاً آدم‌تر هم بود.

بعداً در واقع بعد از اینکه این گناه اولیه را مرتکب شد دچار این مشکلاتی شد که از آدم بودنش یک چیزی کم شد. پس ما انسان بدون گناه اولیه برای ما متصوره بلکه باید اعتقاد داشته باشیم. انسان می‌تواند واجد گناه اولیه نباشد. زمان که و الا باید بگویید ماهیت آن موجودی که گناه اولیه را مرتکب شد چیه؟

آدم نیست دیگر. سوال دارید؟ اگر خیلی مهم نیست تو را خدا نپرسید. بپرسید. شما هم این‌ها را به این خاطر دارید که آدم‌ها به خاطر اعمالشون که فکر کنم از این که قواعد پایه‌ای همان من حرفم این بود که من دارم یک مدلی را توصیف می‌کنم که یک چیزهایی در آن توجیه بشود.

مدل مثلاً فرض کنید عدالت در جهان وجود دارد یا ندارد به هر حال یک چیزهایی را من تو مدل خودم ممکن است فرض کنم استدلال هم نکنم. مسیحی‌ها این‌جوری فرضشون بر این است که خداوند عادله. مسیحی‌ها فرضشون بر این است که اگر انسان مجازات می‌شود به دلیل گناه خودشه.

می‌شود یکیشو بگی؟ مثلاً یک فرض کن اینقدر ساده باید باشه نشود شک کرد. این است که خیلی خیلی ضعیفه خب خیلی راحت‌تر کشته می‌شود خب. این به خاطر این است که این‌ها باید این‌جوری باشه. این ماهیت این یک وقتی دارد. بله بود در مورد انسان‌ها یک چیزی بگی در مورد حیوانات گفتی.

در مورد این‌ها همه بحث این هم دیدی شما یا نه. همه بحث این است که حضور در زمین تمام بحث‌ها همین‌جوری شروع شد دیگر. ما مجازات‌هایی می‌بینیم بدون اینکه یک نفر گناهی مستقیماً انجام داده باشه. پس این‌ها باید مجازات یک چیزی در قبل باشه.

این که همه این‌ها یک چیزی که تو ذهنتان هست این است که گناه اولیه پس برای این چیه؟ اصلاً من فکر می‌کنم کاملاً حرف‌ها چیز است. جا ندارد که من واقعاً جواب بدهم. ببینید یا نبودی تو آن جلسات که این بحث‌ها شده. ببین اساس حرف این است. ما فرض را بر این می‌ذاریم که خدا مثلاً خالق جهانه و خدا عادله.

خب؟ می‌توانم این را فرض ندارم. بگویم اصلاً خدا عادل نیست. بعد خب هیچ مشکلی ندارم. در جهان یک مشکلاتی برای انسان‌ها و حیوانات و این‌ها پیش می‌آید. اصلاً من هم کاری ندارم. حالا چطور می‌شود با فرض اینکه خدایی وجود داره، خدای عادلی جهان را خلق کرده و تمام آن زیبایی‌هایی که در ستاره‌ها و کهکشان‌ها و این‌ها می‌بینم، همه این‌ها نشان‌دهنده حکمت و عدل خداست.

خدای موجود کامل مطلقه. چطور می‌توانم یک چنین خدایی را فرض بکنم و بعد ببینم که یک حیوان مثلاً کوچولو بدون اینکه تقصیری داشته باشه زجر دارد می‌کشه یا انسان‌ها بدون اینکه گناهی داشته باشند زجر می‌کشن در کره زمین، بیمار می‌شن، می‌میرن، حداقلش می‌میرن.

گفتیم که این مشکل را این‌جوری حل می‌کنند مسیحی‌ها با استفاده از ماجرای گناه اولیه. حالا سوال شما سوالتون اصلاً کاملاً چیز دیگر. پس و پیش. شما می‌گویید اصلاً چرا من باید معتقد باشم که عدالتی وجود داره؟ یعنی منی که مسیحی‌ها می‌گویند منی که الان در کره ارض دارم زجر می‌کشم حتماً گناهی مرتکب شدم.

همه ما گناهی مرتکب شدیم. اینجا در کره زمین این استدلال این است. کره زمین جاییه که تو در آن بیای حتماً عذاب می‌کشی. حداقل می‌میری. خب؟ ولو اینکه معصوم باشی. این را چگونه توجیه می‌شد کرد؟ قبل از اینکه بیای تو کره زمین گناه کردی دیگر.

گناه کردیم. گناهی مرتکب شدم. این همان گناه اولیه است. این فکر کنم استدلال خوبی است دیگر. یعنی من اگر بخواهم عدالت خدا را نگه دارم باید به یک چنین چیزی معتقد باشم. باز فرض‌ها را دقت بکنید. حضور در کره زمین خودبه‌خود عذاب‌آوره. برای اینکه لااقلش این است که موقت اینجا هستیم.

می‌میریم. اطرافیان ما می‌میرن. ما دچار رنج می‌شویم. حتی اگر من خودم مریض نشم و هیچ بلایی سرم نیاد یک سری رنج گناهی مرتکب شده باشند، اگر خدا عادله. پس من گناهی قبل از اومدن به اینجا گناه دارم. که این اسمش هست گناه اولیه. و آن داستان همینو دارد می‌گوید.

دارد می‌گوید که شما به این دلیل تو زمین هستید که مرتکب گناه شدید. حالا آدم به نمایندگی‌تون گناه کرده، خودتان تک‌تک رفتید تو باغ بهشت، همه‌تون از همان درخت، درخت لعنتی خوردید. چقدر این تمام نمی‌شود اگر همین الان آدم‌ها همه ازش خوردن. چون یک درخت ظاهراً نیست.

بعد حالا هرچه می‌خواهید توجیه کنید. به هر حال این استدلال نشان می‌دهد که شما نمی‌توانید به خدای عادل اعتقاد داشته باشید و در عین حال نپذیرید که گناه اولیه‌ای وجود دارد. ولی معنایش این نیست که من بپذیرم که گناه اولیه ذاتیه. برعکس. باید بگویم گناه اولیه ذاتی نیست که گناه حساب بشود اولاً.

ذاتی که دیگر گناه نمی‌شود که. مرا آن‌جوری با دو تا گوش خلق کنم بعد به عنوان اینکه دو تا گوش داری مجازات کنم. به موجودات دو گوش را مثلاً از این به بعد حکم بدن که باید مجازات بعد ما هم مجازات بشویم. خود خدا اگر مرا اینطوری خلق می‌توانم بگویم خدا مرا طوری خلق کرده که می‌توانم گناه بکنم.

گناه برای من معنی دارد. ولی نه اینکه گناه ذات من باشه. پس اعتقاد به گناه اولیه الان معقول نیست اگر فرض کنیم که ذاتیه. ثانیاً آن داستان به هیچ وجه این را نتیجه نمیده، برخلافش نتیجه می‌دهد. آدم خلق میشه، آدمه، می‌رود تو اونجا، ساکن میشه، بعد گناه می‌کند و دچار هبوط می‌شود.

نه اینکه قبل از این گناه قبل از آن ارتکاب به گناه آدم حساب نمی‌شود. در چه در کتاب مقدس، چه در خود. پس این استدلال که چون گناه اولیه ذاتیه، پس اگر مسیح قرار است فاقد گناه اولیه باشه، پس انسان نیست، نمی‌تواند انسان باشه. من می‌توانم همه‌ی حرف‌ها را باز نگه دارم. نه تنها بگویم که مسیح خدا نیست، بگویم مسیح انسان فاقد گناه اولیه است.

مثل اینکه مثلاً مدل هم این‌جوری باشه. برویم من این مدل مثلاً توصیف کنم در که شما هم حداقل خیلی ناراحت نشید که می‌گرفتید مفصل بحث نمی‌کنید. مدل من این‌جوری باشه که واقعاً تک‌تک ما را می‌ذارن تو یک باغی قبل از اینکه ارواح ما رو، حالا به هر طریقی، قبل از اینکه وارد کره‌ی زمین بشویم.

مثل این عالم ذر، این چیزهایی که در اسلام هم شنیدید. ما را واقعاً می‌ذارن تو یک باغی، همه‌مون میریم همان کار را می‌کنیم. بعد هم تبدیل می‌شویم. بعد مسیح این کار را نکرد. چه اشکالی داره؟ همه‌ی استدلال‌ها هم درست است.

یک انسانی بوده، رفته، این استثناً یک مدتی آنجا بود، از آن درخت هم نخورد. حالا مار، شیطان، همه اومدن سعی کردن گولش بزنن، گول نخورد و به دنیا آمد مثلاً حالا به یک طریقی. ببین دقت می‌کنید اینجا چه مشکلی پیش می‌آید

پرسش و پاسخ

بفرمایید. آها آفرین. مشکل این است دیگر. آن فرض نقض نمی‌شود اگر خدا اگر اینجا ما هبوط پیدا کردیم در کره‌ی زمین، اینجا مثلاً فرض کنید طوفان میاد، زلزله میشه، نمی‌دانم آدم‌ها می‌میرن و فلان و بیسار و این حرف‌ها.

خب؟ خب ولی مسیح اولاً نمرد، ثانیاً طوفان را ساکت می‌کند. شما می‌بینید که مسیح ناملایمات اینجاها روش اثر نمی‌کند. پس هیچ ربطی ندارد. کی می‌گوید که به زمین اومدن مجازات گناه اولیه است و اینجا هرکی بیاید حتماً عذاب میکشه، حتماً می‌میره؟ کی این حرفو میزنه؟ بله؟ کی می‌گوید حتماً تو زمین باید رنج بکشه؟

نه، مجازات گناه اولیه که هست. برای انسان‌ها مجازات گناه اولیه است به یک معنایی. الان هبوط به زمین مجازات گناه اولیه است. خب حالا در این مورد هم می‌شود بحث کرد. این‌جوری است واقعاً؟ من می‌خواهم آیا من می‌خواهم این فرض را در مورد این فرض صحبت بکنم.

آیا زمین حضور یک انسان در زمین به معنای رنج کشیدنه؟ بله؟ بله؟ به نظر می‌آید مسیح در زمین هست و هیچ مشکلی هم برایش پیش نمیاد. طوفان، زلزله، مرگ. مسلوب هم نمی‌شود. نه، من می‌گویم می‌توانم فرض بکنم. الان از دیدگاه قرآن نگاه کنید. ویدیوهای مسیح را یک لحظه بگذارید کنار، مسلوب شدنو بگذارید کنار.

می‌خواهم بگویم اگر شما قبول دارید، قبول دارید که مسیح یک موجودی بود. آن هم تازه مسیحی فکر کنید. مسیح خودش می‌گویند خواسته مسلوب بشود. رنج را انتخاب کرده، وگرنه رنجی برایش واقع نمیشد. طوفان می‌اومد، می‌گفت که وایستا، طوفان وایمیستاد. اگر کسی می‌مرد، آن می‌تونست زنده بکند.

اگر همه‌ی آدم‌ها مثل مسیح بودن و می‌اومدن تو زمین، رنج می‌کشیدن؟ آن‌ها کسی که نمی‌مرد. مریض هم که نمی‌شدن. نمی‌دادن. چرا بدن؟ اگر همه‌ی ما مسیح بودیم، مثل مسیح بودیم، نه می‌مردیم، نه طوفانی اثر می‌کرد را ما، نه زلزله‌ای اثر می‌کرد، رنجی نبود. به نظر می‌آید مسیح اگر مصلوب هم فرض کنید حالا مسیحی هم نگاه کنید.

و این ناسو می‌شود برای خاطر بقیه اصلا مسیحا مگه همین‌جوری نگاه نمی‌کنند مسیح نباید رنج بکشه ولی دارد رنج میکشه نه به دلیل حضورش در زمین خودش را در اختیار به طور قراردادی در اختیار کسانی قرار می‌دهد که رنجش بدن اگر نخواد می‌تواند برود به آسمان کما اینکه بعداً رفت پس ما اول فرض میکنیم که انسان یک موجود ضعیف مردنیه مثل خود ماها نه مثل مسیح بعد می‌گوییم که پس تو زمین آمده دارد رنج میکشه پس این مجازات گناه اولیه است کی می‌گوید تو زمین اومدن لزوماً این حالت مجازات دارد.

اگر تو مسیح باشی و تو زمین بفرستنت مجازات نمیشی نه میمیری نه رنج میکشی نه هیچی باشه دلیل هبوط مگه چیز نبوده گناه اولیه نبوده این که دیگر واضح است به هیچ وجه واضح نیست من منکر این هم که دلیل هبوط.

یعنی ظهور انسان در زمین نتیجه گناه اولیه است خب حالا عواقب داشته باشه بگذارید من می‌خواهم یک ما داریم یک دلیل مستقیم علتش هم اگر نباشد یعنی علت مستقیم اصلا بگذارید اجازه بدهید مسیحی بگذارید مسیحی بحث بکنیم اینجا دیگر بحث در مورد متن آن داستان پیش می‌آید دیگر و بنابراین یک فرق می‌کند من از کتاب مقدس داستان را بخوانم یا از قرآن می‌خوانم یک لحظه از قرآن بخونیم شما دارید یک جوری بحث میکنید انگار هرجوری آن داستان را من بخوانم باید به این چیزها معتقد باشم در قرآن به صراحت می‌گوید که از همان اول که انسان دارد خلق می‌شود قرار بر این است که قبل از اینکه گناه مرتکب شده باشه.

یعنی جای خلیفه پس انسان جاش این است که برود قرار بگیرد تو زمین من می‌توانم یک سناریویی بچینم یک لحظه اجازه بدهید حرفم تمام بشود یک دوم اینکه گناه اولیه در قرآن بعد از اینکه انسان آدم توبه می‌کند بخشیده می‌شود و بعد هبوط اتفاق میفته توبه می‌کند خدا میپذیره تمام شد پس تعبیر تعبیر قرآنی اش این است که گناه اولیه توسط توبه انسان بخشیده می‌شود ولی انسان به کره زمین وارد می‌شود درست.

بفرمایید اتفاقاً همان بخشیده شدن که مجازات سنگینی در انتظارش یعنی وقتی بخشیده شد هبوط می‌کند نه اصلاً من می‌خواهم بگویم وقوع انسان در زمین نتیجه گناهه یا نه از قرآن برعکسش برمیاد به نظر می‌آید.

یعنی اگر من یعنی که یکی بخواهد یک توجیهات عجیبی بکند انسان خلق شد برای اینکه در زمین خلیفه خدا باشه من بخوانم اصلاً هم ربطی به این نداشته که مرتکب گناه می‌شود یا نمی‌شود آدم و هم آدم و حوا هم بعد خطاب می‌کند بعدش که به این‌ها گفتن اینجا می‌شوند دقیقا همان از همونجا می‌شود.

خب یعنی تا آنجا همان گناه هست یک جورهایی اونطوری که قرآنی قرآنی هم اگر نگاه کنید همان عهد تثبیت می‌کند که که اتفاقاً همان پاسخ به همان گناه بوده که ما و تمام مثلاً آدم و تمام نسل بعدش باید به خاطر همان گناه اول پاسخگو باشند بخشش هم به خاطر همین است.

یعنی مشکل که از سنگینی انتظار آدم میکشید وقتی که دعا کرد بعد از طلب بخشش کردن اوکی هست این هبوط برایش اتفاق افتاد این حالت کریمه از این مقام یک کار این چیزی که شما می‌گویید فکر کنم همان چیزی که قرآنی هم هست من می‌خواهم شما ببینید با یک چه استدلالی برای من میارید یک لحظه اجازه بدهید استدلالی که شما برای من میارید این است که به من بگویید که مثلاً با استفاده از قرآن که اگر آدم گناه نمیکرد به زمین نمیومد من همین را می‌گویم آیه همین بعد از داستان تعریف کردن می‌گوید که فازلهم الشیطان عنها فاخرجهم مما کانوا فی به وضوح.

یعنی شیطان این‌ها را از آنجا بیرون و ادامه‌اش هم این است که و قل الأعراف · ۲۴قَالَ ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢفرمود: «فرود آييد، كه بعضى از شما دشمن بعضى [ديگر]يد؛ و براى شما در زمين، تا هنگامى [معيّن‌] قرارگاه و برخوردارى است.» بعدش می‌گوید فتلق آدم من ربه کلمات فتاب علیه ضمن اینکه تازه این آیه را هم اگر قبول کنید به عنوان پذیرش توبه ممکن است این پذیرش توبه قل اهبطوا منهای که بعدش هم می‌آید یک جوری چیز باشه مثلاً آثار وضعی گناه باشه کما اینکه شما تو دنیا و اخراج به این حرف‌هایی که داری میزنی برای اینکه طولانی نشود اخراج انسان آدم از بهشت در اثر گناهه هبوطش. بعد از این است که بخشیده می‌شود هبوطش به زمین.

بعد از این است که بخشیده می‌شود این چیزی که تو قرآن نوشته دیگر آدم‌ها آدم و حوا از بهشت اخراج می‌شوند فازلهم و مثلاً مما کانوا فی ولی هبوط نمی‌کنند فعلاً توبه می‌کنند بخشیده می‌شوند بعد هبوط قبل از بخشیده شدن هم این قل اهبطوا می‌آید ها نگاه کنید قبل از آیه فتلقی آدم من ربه کلمات از بهشت می‌آید قل اهبطوا نه می‌گوید آیه توبه که شما دارید می‌گویید دقیقاً کلمه ارج، اخراج آن‌ها و رفتن هبوط آن‌ها به زمین آورده می‌شود.

حالا که این‌ها با آن آدم آمد کلماتی گفت و یک جوری قسم به طور تشریحی شاید مثلاً بخشیده شده، این می‌تواند من می‌توانم این‌جوری توجیهش بکنم که این چرا حالا شما می‌توانید از من سوال بکنید، از نظر من واضح است که اخراج شده و آمده به زمین در اثر آن گناه.

شما می‌توانید بگویید پس این آیه یعنی چی؟ می‌توانم بگویم که طبق خیلی از تعاریفی که ما تو مثلاً چیز آن هم داریم، ممکن است شما بخشیده بشوید ولی آثار وضعی گناه را باید تحمل بکنید. آقا من سوالم اینه، آیا از این داستان می‌شود نتیجه گرفت که اگر انسان مرتکب گناه اولیه نشده بود به زمین نمی‌اومد؟

حرفم این است. نه من این‌جوری نتیجه می‌گیرم. ببینید متوجه هستید؟ من بحثم این است که آیا هبوط هبوط به معنای مثلاً سقوط کردن نه، وقوع در زمین، زندگی کردن در زمین پیش نمی‌اومد برای انسان؟ چرا؟ احساس می‌کنم به هر حال پیش می‌اومد به خاطر اینکه خدا یک سری برنامه‌ریزی کرده بود واسه این از قبل.

نه یعنی حتماً حتماً باید گناه مرتکب می‌شد و این اتفاق می‌افتاد یا نه؟ اگر گناه مرتکب نمی‌شد هم می‌تونست بیاید در زمین ولی عذاب نکشه این‌جوری. خب به این سوال نمی‌شود جواب داد. نه من سوال من روی قرآن لااقل نمی‌شود. خیلی خب من سوالم اینه، آیا قرائت ساده‌ای از این داستان وجود داره؟

نه اینکه بخواهیم خیلی بپیچونیمش. که هبوط هبوط نگم، واژه هبوط را نمی‌خواهم به کار ببرم. چون واژه هبوط یک جوری مثلاً به معنای سقوط کردن و مثلاً یک جوری معنای منفی دارد. اومدن زندگی در زمین نتیجه گناه اولیه است یا نه؟

من می‌گویم از داستان قرآن نتیجه نمی‌شود که شما که اگر انسان گناه نمی‌کرد در زمین فرستاده نمی‌شد. این آیه این‌جوری دارد این در زمین زندگی کردن با رنج کشیدن انگار یکی هست. اگر مثلاً شما بگویید که اگر شما بگویید زندگی در زمین یعنی این رنج کشیدن پس باید گناه نتیجه گناه باشه.

مثلاً قرآن آیه سوره بقره مثلاً فلان در زمین آیه جمله بعدیش چیز است دیگه، راجع به آن‌جوری و این‌هاست. بله خب. خب این‌ها که زندگی کردن تو زمین آن زنجیره را دارد. یعنی به هر حال آیه هست. بگذارید وارد جزئیات نشیم دیگر.

من چیزی که می‌خواهم چیزی که می‌خواستم بگویم این است که یک بخشی از استدلال مسیحی مبتنی بر این است که زندگی در زمین یعنی رنج کشیدن. من می‌گویم که این درست نیست. لزوماً لزوماً زندگی در زمین مثلاً برای یک شخصیتی با قدرت مسیح و با نگاهی که مسیح به جهان دارد به معنای رنج کشیدن نیست.

شما این بحث را بعضاً حدوث را رنج کشیدن ترجمه نمی‌کنید؟ خب آقا این در مورد اون‌هاست که گناه کردن عزیز من. چه گرفتاری شدیم. این الان یک اتفاقی افتاد، یارو گناه کرده، یک سری حرف‌ها دارند بهش می‌زنند. من می‌گویم اگر گناه نکرده بود نمی‌اومد زمین.

بدون بعضی‌ها بعضی‌ها ادعا. نمی‌دونیم. لااقل می‌دانیم الان گناه کرده. من می‌گویم از قرآن نتیجه می‌شود که وقوع در زمین نه هبوط. زندگی در زمین نتیجه گناهه؟ این نتیجه می‌شود از قرآن یا نه؟ بله به نظرم. نتیجه می‌شود. خب حالا بگذارید بعداً در موردش بحث بکنیم. من بفرمایید.

من می‌خواهم بگویم که مثلاً یک قرائتی که فرضاً خدا برنامه‌اش این بوده که مثلاً آدم و حوا در زمین باشند بعد این‌ها را مثلاً خب بعد گناه هم نکرده بودن. بنابراین اینکه اومدن به زمین نتیجه گناهشون نیست. ولی اینکه مثلاً تو سرما در زمین گناهه. مثلاً یک حرف یک تعبیر مثلاً حالا.

یعنی الزامی نداریم آن موقع که بگوییم نه می‌خواهم من حرفم این است. اولاً آیا زندگی در زمین به معنای رنج کشیدن لزوماً یا ما برای ما هست؟ برای خاطر برای فکر کردن برای من می‌خواهم بگویم برای یک آدمی مثل مسیح با قدرت مسیح که نه طوفان، نه زلزله، نه مرگ، نه بیماری، هیچی به خودش که کاری نیست، هیچی می‌تواند در جهان هم این‌ها را برطرف بکند.

آیا زندگی برای مسیح در زمین رنج‌آوره؟ بنابراین مسیح مثلاً من باید بگویم که چون مسیح هم تو زمین ظاهر شده حتماً واجد گناه اولیه است؟ این یک سوال.

من می‌خواهم بگویم در متن تو متن استدلال مسیحی اعتقاد به اینکه تو زمین اومدن حالت مجازات دارد و رنج کشیدن همراهش به طور ذاتی هستند وجود دارد. نه تنها ذات گناه ذاتی انسانه، زندگی در زمین هم رنج ذاتی‌شه. من می‌خواهم بگویم این لزوماً این‌طوری نیست. یعنی زندگی انسان در زمین می‌تواند بدون رنج باشه اگر قدرت مسیح را داشته باشه. خب؟ ثانیاً اینکه

داستان را لزوماً حالا ما یک دفعه پریدیم وسط داستان قرآن. من نمی‌خواستم اصلاً در مورد قرآن فعلاً بحث بکنیم. داستان خب. سوال این است که داستان را لزوماً حالا ما یک دفعه پریدیم وسط داستان قرآن.

من نمی‌خواستم اصلاً در مورد قرآن فعلاً بحث بکنیم. داستان خلقت نتیجه‌اش این است که اگر انسان گناه نمی‌کرد به زمین نمی‌اومد. اینجا البته خیلی به نظر من مشکل وجود دارد. یعنی راحت نمی‌شود این حرف را زد. من می‌خواهم بگویم می‌شود به یعنی صراحت دارد.

من نمی‌توانم مقاومت بکنم بگویم که بله مثلاً به قول ایشان سناریو این بوده که انسان به زمین بیاید برای خاطر همان جاهل فی الارض خلیفه و حالا این دوره آزمایشی هم وجود داشته. همه آن حرف‌هایی که تو می‌خونی از تو قرآن در مورد آدم و حوا به دلیل گناهه. که هبوط می‌کنند بعضکم لبعض عدو و الی آخر.

بله؟ این هم شما حرف را سخت‌تر برای توجیه. متن ظاهراً این‌جوری است که که اگر آن حرف نه من می‌گویم همه آن حرف‌ها در مورد آدمی‌ایه که گناه کرده. در مورد آدمی اگر آن گناه نمی‌کرد که چیزی نمی‌گوید که. که آیا به زمین می‌اومد یا نمی‌اومد. من می‌خواهم این را نتیجه بگیرم.

شما احتیاج بله. من می‌خواهم بگویم از آن آیه بحثش هم که الان خب باشه. بابا در مورد همان موجود گناه کرده دارد حرف می‌زند. از اول می‌گوید این جاهل فی الارض خلیفه بدون اینکه گناهی واقع شده باشه. به نظر می‌آید که وقوع در جعل در زمین ربطی به این ندارد که گناه بکند یا نکند.

نه، نه. حکمت خداوند این است که حکمت خداوند در آن است که خداوند پیش‌بینی می‌کند که انسان گناه را مرتکب می‌شود. می‌شود. بله. می‌شود یک نفر اجازه بده. من می‌خواهم بگویم یک توجیه این است که جاهل فی الارض خلیفه یک توجیهش این است که خداوند با فرض اینکه آدم گناه می‌کند دارد این حرف را می‌زند.

ولی من می‌خواهم بگویم ضرورت اینکه این نتیجه نمی‌شود. شما دارید توجیه می‌کنید. از اول که انسان خلق می‌شود جایگاه انسان زمین. خلیفه خود به عنوان خلیفه خدا در زمین خلق می‌شود. خب حالا می‌شود این‌جوری توجیه کرد که انسان انسان حتماً شخصیتش و ذاتش یک طوری بود که معلوم بود یک گناهی می‌کند و بعد این سناریو ادامه پیدا می‌کند انسان کارش به زمین می‌کشه.

بنابراین اشکالی ندارد. من نمی‌گویم که من استدلال نمی‌کنم که این حرف لزوماً نتیجه‌ی من چیزی که من می‌خواهم بگویم را نتیجه می‌دهد. می‌خواهم بگویم که یک قرائت این‌جوری می‌توانم در واقع انجام بدهم. بگویم که اصلاً انسان برای زمین خلق شد.

و در بهشت اگر گناه نمی‌کردم جعل در به عنوان خلیفه جعل در زمین می‌شد. و از حرف‌هایی که در قرآن زده می‌شود حالا حداقل تا اینجایی که ایشان نقل کرد مشکلی من نمی‌بینم که. بگذارید در مورد قرآن چون مفصل بعداً می‌خواهیم بحث بکنیم.

شما الان گفتید در مورد نتیجه توجیهی یک چیزی از طرف من در واقع در دستتون نبود ولی یک مشکلی که تو ذهن دارم این است که این موضوع مشکل توجیهات ایجاد می‌کند که بعدش می‌آید این است که فرزند خدا بودن مسیح، این‌جوری بعضی‌ها خطا به خدا شدن مسیح، در انجیل‌ها این‌جوری است که چهارگانه آمده و بعد الهی‌دان‌ها با مشکلی که در واقع به توجیه می‌آوردن تمام کارهایی که الهی‌دان‌های مسیحی و بعدش حکمت مسیحی می‌خواهند انجام بدن، توجیه همان بحث‌هایی که در قرآن در کتاب مقدس شما تو جلسات نبودی، می‌گویید هم نبودم.

بعد یک حرف یک مشکل، یک مشکلی که شما در مورد این چیزها حرف زده شد. آها، آقا من احساس می‌کنم شما برداشت‌هایی که می‌کنید این‌طوری که انگار آن‌ها دارند از یک قالی استدلال می‌کنند و به نظر من مهیج و را می‌آید.

من می‌خواهم به قول این یک کسی مهمان آمده در جلسات بله نه من چیزهایی که حرف‌هایی که زدم آن بحث‌های استدلالی‌شو نقل کردم ولی قبلاً در مورد اینکه دلایل نقلی وجود ندارد بحث کردم. فرزند خدا در کتاب مقدس آن معنایی که مسیحی‌ها الان می‌گویند را ندارد. مثلاً در کتاب مقدس هست که شما ایمان بیاورید فرزندان خدا بشوید.

همه یعنی این فرزند خدا شدن، فرزند خدا بودن یا مثلاً مسیح را خداوند صدا کردن اصلاً به هیچ وجه معنایش آن چیزی نیست که در تثلیث گفته می‌شود. کما اینکه کسی هم این‌جوری نمی‌فهمه. تو تورات هم این حرف‌ها هست. اگر مسیح خدا خطاب بشود و فرزند خدا خطاب بشود اتفاقاً آنجا ما به شرک می‌رسیم.

من تثلیثی که یک جوری دارد در برابرش شکل می‌گیرد. اصلاً بابا این خطاب‌ها به هیچ‌وجه همین الان هم الهی‌دان‌های مسیحی استدلال نمی‌کنند به این خطاب‌ها. برای اینکه می‌دانند که این خطاب‌ها آن معنی را نمی‌دهد. در کتاب مقدس وقتی از فرزندان خدا صحبت می‌شود منظور نیست که موجودات یعنی مثلاً کسی که ایمان می‌آورد آدم خوبی می‌شود فرزند خدا می‌شود.

مسیح در خود کتاب مقدس می‌گوید شما مثلاً ایمان بیاورید کارهای خوب بکنید که فرزند خدا بشوید. فرزند خدا بودن در کتاب مقدس اصلاً ربطی به موضوع موجود بودن و این حرف‌ها ندارد. الهی‌دان‌های مسیحی هم این‌جور استدلالی که شما می‌کنید را نمی‌کنند. من بر اساس اینکه دلایل نقلی در سه انجیل اول وجود ندارد.

در انجیل چهارم یک چیزهایی وجود دارد. در انجیل یوحنا. در انجیل‌های بعدی هم یک چیزهایی. بنابراین از اساس اینکه دلایل نقلی در سه انجیل اول وجود ندارد. در انجیل چهارم یک چیزهایی وجود دارد. در انجیل یوحنا، در انجیل‌های بعدی هم یک چیزهایی. بنابراین از متن کتاب مقدس بیشتر خلاف تثلیث و تجسد و این‌ها برمی‌آد.

یعنی که سه تا انجیل اول که کاملاً رسوله، حضرت عیسی حرفی از خداوند بودنش نیست. در انجیل یوحنا یکی دو تا اشاره وجود دارد که یک جورهایی می‌شود مثلاً اگر مسیح کلمه است، هست، کلمه عین خداست. و بعداً تو نامه‌های پولس خب بیشتر وجود دارد. من می‌خواهم بگویم دلایل نقلی محکمی وجود ندارد.

بعد هم به هر حال چه دلیل نقلی وجود داشته باشه، چه نداشته باشه، درک الهیاتی مهم است. صرف اینکه من همین‌جوری دارم خب چه را دارم می‌پذیرم؟ فرزند بودن یعنی چی؟ چرا این‌طوری شده؟ برای آن چیزهایی که من دارم شما می‌گویید استدلالی، بیان الهیات مسیحیه با فرض اینکه نقل نتیجه می‌دهد یا نمی‌دهد زیاد مهم نیست.

چه جوری نگاه می‌کنند به ماجرای ظهور مسیح، نجات انسان و الی آخر. حالا اینکه این‌ها عین نتیجه متن هستند یا نیستند. من متأسفانه بحث به یک جایی رسید که قرار نبود. می‌خواستم این‌ها خوشحال بشوند و اشتباه کردم.

من چیزی که می‌خواستم بگویم این بود که از استدلال‌ها و از حرف‌هایی که در الهیات مسیحی هست نتیجه نمی‌شود که مسیح عین خداست. حداکثر نتیجه می‌شود که گناه اولیه را مرتکب نشده. اگر بخواهم بگویم که انسان نیست باید بگویم که گناه اولیه ذاتی انسانه، نه از داستان آفرینش، نه از استدلال‌ها و عقل. نتیجه نمی‌شود که گناه اولیه ذاتی انسانه.

برعکسش نتیجه می‌شود. این دو تا نوع مشکل. سومی اینکه وقوع در زمین مجازاته و هر کسی تو زمین زندگی می‌کند حتماً دارد رنج می‌کشه و می‌میره و این حرف‌ها، این‌ها با فرض این است که من می‌توانم بگویم که الان اگر انسان‌ها رنج می‌کشن، ماهایی که رنج می‌کشیم و می‌میریم آن‌هایی هستیم که گناه اولیه را مرتکب شدیم و مثلاً مسیح گناه اولیه را مرتکب نشده، نمی‌میره.

متوجه هستید؟ به هیچ متنی هم نمی‌خواهم رجوع بکنم. دلیلی وجود ندارد من معتقد باشم به اینکه زندگی در زمین، وقوع در زمین، نه هبوط در زمین. جعل در زمین یعنی رنج کشیدن و باید حتماً مرتکب گناه شده باشه.

می‌تونم، حرف من این بود، می‌توانم فرض بکنم که گناه نکرده باشه یک موجودی در زمین ظاهر بشود به عنوان خلیفه خدا و چون خلیفه خداست رنج هم نکشه، مسلط به آب و باد و ابر و خورشید و مرگ و همه چیز و بیماری‌ها، کسی بهش آسیبی نمی‌رسونه و اگر انسان‌ها همه‌شان در واقع خلیفه خدا بودن، گناه اولیه ذاتی نباشه، می‌شد آدم‌ها گناه نکنن ولی تو زمین ظاهر بشوند.

خب رنج هم نمی‌کشیدن، اینجا هم بهشته برای‌شان. رنج کشیدن نتیجه چیز دیگه‌ایه. مثل اینکه انسان خلافت را از دست داده، دیگر ابر حرفشو گوش نمی‌کنه، باد گوش نمی‌ده، مثل اینکه این حرف خدا را گوش نکرد، حالا بقیه هم حرف این را گوش نمی‌دن و رنج می‌کشن.

ولی اگر گوش می‌کرد و گناه نمی‌کرد، می‌اومد اینجا و خیلی زندگی شاد و خوبی هم داشت. به نظر من که اینجا بهشته، نمی‌دانم شما نظرتون چیست. اگر آدم‌ها این موجودات نباشن، خب با همان درخت و چیز دیگه، آب و نمی‌دانم همه چیز که هست، مشکلی هم آلودگی هوا و این‌ها هم که از اول نبود.

به نظر نمی‌آد، به نظر نمی‌آید زندگی در زمین، همه بدی آب و هوا و رنجی که شما می‌گید، این اصلاً رنج نیست به نظر من، واقعاً که. من می‌گویم اصلاً همه اصلاً خیلی راحت‌تر می‌شود این حرف‌ها زد. هر چه را تو می‌خوای فرض کنی رنجه، من می‌گویم به یک موجودی در حد مسیح این رنج‌ها نمی‌رسه.

بیماری و مرگ و نمی‌دانم آب و هوای بد و این حرف‌ها، بنا به اعتقاد خود مسیح بیاید. مسیح طوفان برایش معنی نداره، زلزله برایش معنی نداره، اگر دستور بده، دستور بده نمی‌آید. یک جایی به پیروان خودش می‌گوید که اگر شما ایمان داشته باشید، ایمان ندارید.

وگرنه اگر به این درخت بگویید که مثلاً از جا کنده بشود و بیاد، می‌آید. تمام طبیعت مطیع مسیحه. کی می‌خواهد مسیح را رنج بده؟ انسان‌ها، شیاطین مطیع مسیح‌اند. بنابراین نتیجه ما از مقام خلافت هبوط کردیم که داریم رنج می‌کشیم. مسئله زمین، کره زمین نیست. من می‌خواهم بگویم اصلاً در مورد داستان قرآن بحث نکنیم.

من می‌گویم در این استدلال‌ها یک چنین فرض‌هایی وجود دارد که باید در موردش صحبت بشود.

سه فرض مورد مناقشه

ذاتی بودن گناه را قبول داریم یا نداریم؟ اینکه اگر انسان نباشد خداست را قبول داریم یا نداریم؟ و اینکه در زمین اومدن یعنی رنج کشیدن را قبول داریم؟ من فکر می‌کنم من شخصاً هیچ‌کدوم این‌ها را قبول ندارم و از هیچ‌جایی هم این‌ها را به نظر من نمی‌شود نتیجه گرفت، نه از متون، نه از