→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۵ · مسیحیت

نجات‌شناسی مسیحی و ابعاد تشریعی رهایی

۱۸,۵۱۶ واژه · ۲۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه نسبت کشف حقیقت با شخصیت و زندگی گوینده بررسی می‌شود، با ارجاع به فوکو، نیچه و هنر مدرن. سپس بحث تشریعی مسیح: مسیح درونی، گناه اولیه، هبوط و سلطهٔ ابلیس مطرح می‌گردد. شرک‌زدایی مسیحیت از جهان، تجسد، کفاره و مصلوب‌شدن نیز طرح می‌شود.

مقدمه: شخصیت و کشف حقیقت

خب، من این جلسه یک مقدمه نسبتاً شاید طولانی می‌خواهم بگویم که ربطی به مبانی مسیحیت ندارد. در واقع مربوط به یک موضوعی می‌شود که در جلسه دوم در موردش صحبت کردیم. حالا می‌خواهم که یک خورده بسطش بدهم چون چند نفر سؤال کردن در این مورد که اه، مثل اینکه یک حالت تناقض‌آمیزی داشته برایشان.

اینکه مثلاً من گفتم که یک چیز ایده خیلی عجیب مدرن این است که اه، کشف حقیقت با شخصیت کسی که حقیقت را کشف می‌کند و زندگیش هیچ ارتباط خاصی ندارد. یعنی من می‌توانم هر جور آدمی باشم، هر چقدر مثلاً تو زندگیم اختلال‌های عجیب و غریب وجود داشته باشد ولی مثلاً حقیقت را کشف کنم.

این برخلاف آن ایده همیشگی و تقریباً در تمام جغرافیای انسانیه که شما اگر می‌خواهید به حقیقت برسید باید یک نحوه زندگی خاص داشته باشید، نه اینکه فقط اه، بشود با مطالعه کردن و کلاس رفتن حقیقت را درک کرد. اصولاً همه نهضت‌های عرفانی که به وضوح حرف این است که شما مثلاً باید یک جوری باطن خودتان را تطهیر بکنید تا قابل این بشود که حقیقت را بازتاب بدهید.

مثلاً قلبتون جایگاه حقیقت بشه، وگرنه هر چقدر هم مطالعه بکنید به حقایق، من حقایق جهان دست پیدا نمی‌کنید. خب این یک خورده تناقض دارد با حرف‌های دیگه‌ای که خود من می‌زنم. به نظر می‌آید از یک طرف خب من از هر جور جک و جونوری معمولاً نقل‌قول می‌کنم، از تمام این آدم‌های پست‌مدرن.

یعنی من معتقدم که این‌ها آدم‌های خیلی صالحی بودن که ازشان نقل‌قول می‌کنم یا اینکه چه جوریه به هر حال اگر قرار است که آدم‌های خوب مثلاً حقیقت را کشف بکنند و این‌ها آدم‌های خوبی نبودند و ایرادهای اخلاقی خیلی عجیب و غریبی داشتن، دیگر دوباره تکرار نمی‌کنم که لیوتار با تفنگ فیل‌کش مثلاً همسر خودش را کشته، بعد چطور می‌شود از لیوتار نقل‌قول کرد؟

من از همه جور این آثار هنری که آدم‌های عجیب و غریبی ساختن معمولاً یاد می‌کنم و از کتاب‌های مختلفی نقل‌قول می‌کنم که مطمئناً آدم‌هایی که این‌ها را نوشتن آدم‌های صالحی نیستند، حالا به معنای مثلاً دینی بگویید یا حالا به هر معنایی.

خلاصه به هر معنایی کسی که با تفنگ فیل‌کش برمی‌داره و همسرشو می‌کشه، آدم جالبی نیست و فکر می‌کنم کسی بتواند مثلاً دفاع بکند از یک چنین رفتاری.

اینکه به هر حال یک جوری به نظر می‌آید که یک تناقض‌آمیزه دیگر. از یک طرف من خیلی از این آدم‌ها را دوست دارم، مثلاً بهشان علاقه‌مندم، به عقایدشون، افکارشون علاقه‌مندم.

از یک طرف هم مثلاً به طور کلی معتقدم که مثل همان اعتقاد عمومی نهضت‌های عرفانی که حتماً باید یک آدمی در زندگی خودش اعمال خاصی انجام داده باشد، یک جوری به یک صلاحیت‌های اخلاقی رسیده باشد تا حقیقت را درک بکند.

من در پی قبل خیلی مختصر دوباره حرفامو تکرار کردم. سعی کردم در واقع این چیزها را با همدیگر تطبیق بدهم ولی این دفعه فکر می‌کنم یک خورده مفصل‌تر می‌خواهم وقت بگذارم و در این مورد صحبت کنم چون فکر می‌کنم مهم است.

حالا حداقل اه، اینکه در حرف‌های خود من مثلاً یک حالت تناقض‌آمیزی اگر به وجود آمده رفع بشود ولی فکر می‌کنم خود این حرف‌ها اه، بدون حالا پیش‌زمینه‌هایی که هست، مهم‌ان.

اهمیت تجربه شخصی و پیش‌زمینه

اولاً من فکر می‌کنم از همان اولین جلسات این حرف را زدم و یکی از حرف‌های خیلی خیلی تکراری منه که این ایده مدرن، ایده نه فقط نادرست، ایده یک جور ابلهانه‌ایه که آدم با کتاب خواندن بتواند حقیقت را کشف بکند، با کلاس رفتن مثلاً بتواند به حقیقت برسد. کاری که اصولاً در دوران مدرن به نظر می‌آید انجام می‌شود دیگر.

یعنی آدم‌ها اه، مثلاً فلاسفه که موظفن که حقایق را کشف بکنند و بیان بکنند، بیشتر آدم‌هایی هستند که سرشون تو کتابه. کمتر شما این ایده را می‌بینید که مثلاً فرض کنید یک فیلسوفی برای اینکه خواننده خودش را به حقایق نزدیک بکند، حرف از این بزند که مثلاً باید خواننده اعمالی انجام بدهد تا مثلاً حقایق را ببیند.

اصلاً یک چنین چیزی اه، واقعاً در دوران جدید پذیرفتنی نیست. کاملاً اینطوریه، کشف و بیان حقیقت مسئله نظریه، نه این مسئله عملی. این جدا شدن اینکه من چطور زندگی بکنم و اینکه چطور در واقع چه چیزی را حقیقت بدونم یا ندونم، یک چیز خیلی واضحی است و آن‌قدر فکر می‌کنم این موضوع در واقع تکرار شده و عمومیت پیدا کرده که مثل یک چیز بدیهی می‌ماند.

بنابراین اگر کسی بخواهد الان ادعا بکند که آقا اینطوری نیست، یعنی شما محاله بتوانید حقایق را درک بکنید به غیر از اینکه یک صلاحیت‌هایی به دست آورده باشید، در واقع این حرفی که عجیب به نظر می‌رسد. در حالی که مطمئناً در مثلاً قرون قبل این حرف عجیب بود که هیچ ارتباطی بین نحوه زندگی و ادراکات آدم نیست.

یعنی مثل اینکه من مغز خودم را می‌توانم بخش شناختی‌شو جدای از هر چیزی به کار بندازم و حقایق را درک بکنم، همان‌طوری که مثلاً ریاضیات را می‌فهمم. یعنی فهمیدن ریاضیات معمولاً به نظر می‌رسد که چندان ارتباطی با زندگی آدم‌ها ندارد دیگر.

شما درسی که در مدرسه می‌خونید، واقعاً نمی‌شود گفت مثلاً الان ساینتیست‌های برجسته دنیا را بررسی بکنید، بگویید که این‌ها از نظر صلاحیت اخلاقی مثلاً یک جوری صلاحیت‌هایی داشتن که به اینجا رسیدن. به نظر می‌رسد که خیلی از آن آدم‌ها ممکن است صلاحیت اخلاقی نداشته باشند. از فیلسوف گرفته تا مخصوصاً ساینتیست‌ها.

خب به هر حال فکر می‌کنم جالب است که در این مورد یک خورده صحبت بکنیم اینکه واقعاً چگونه می‌شود این را تبیین کرد که ما وقتی که حقیقت را کشف می‌کنیم یا بیان می‌کنیم صرفاً به مسائل نظری مربوط نمی‌شود. یعنی به زندگی شخصی‌مون، به اعمالمون، به همه چیز.

در واقع به روان‌شناسی فرد بستگی دارد که چه چیزی را حقیقت بدون و چه چیزی را حقیقت ندونه. بگذارید من به طور کلی بگویم. نمی‌خواهم وارد خیلی جزئیات بشوم. یعنی وقت خیلی وسیعی هم نمی‌خواهم بگذارم مثلاً در این مورد صحبت بکنم.

فکر می‌کنم چند جلسه شاید لازم باشد آدم اگر بخواهد همین مقدمات را بگوید وقت بگذاریم که این مسئله را کامل روشن بکنیم. ولی در یک حد مختصر، ببینید واقعیت این است که وقتی که ما یک چیزی را به عنوان حقیقت تصدیق می‌کنیم، اتفاقی که در ذهنمون، اگر بشود گفت این اتفاق در ذهن می‌افته، ذهن را باید یک چیزی به هر حال یک تعریف مشخصی ازش داشته باشیم، اتفاقی که در وجود ما می‌افتد این است که یک چیزی را انگار تصورش برای ما ایجاد می‌شه، بعد ما یک طوری که خیلی هم روشن نیست که چه کار می‌کنیم، احساس می‌کنیم که این تصور مطابق با حقیقته، واقع هست یا نیست. تأیید می‌کنیم، تصدیق می‌کنیم که این تصور درستی از عالم مثلاً واقع. در دنیا مثلاً یک چنین اتفاقی می‌افتد.

ذهن، ناخودآگاه و تشخیص حقیقت

یا وقتی که من به این نتیجه می‌رسم که یک چیزی از یک چیز دیگر بدتر است یا از آن که بهتره، مثل اینکه دو تا چیز را در نظر خودم می‌گیرم و بعد یک جوری قضاوت می‌کنم، احساس می‌کنم که این از آن یکی بهتر است.

ممکن است بعداً این احساس خودم را در قالب زبان به صورت سعی کنم به صورت استدلال‌هایی دربیارم، یک اصول کلی را در واقع بیان بکنم که این را با آن بتوانم تطبیق بدهم این قضاوت خودم را.

ولی بیشتر از هر چیزی به نظر می‌رسد آن لحظه‌ای که شما دارید تصدیق می‌کنید یا تکذیب می‌کنید، می‌کنید که یک تصوری درست است یا غلطه، یک جوری یک مکانیسم‌های فوق‌العاده ناخودآگاه اتفاق می‌افتد.

حس می‌کنید که یک چیزی درسته، حس می‌کنید که یک چیزی غلط است. و ممکن است یک بخشی از این احساس‌ها بستگی به این داشته باشند که شما چطور آموزش دیدید یا قبلاً چه چیزهایی را حقیقت دونستید یا بستگی داشته باشند به تجربه‌های شخصی شما در زندگی. این‌ها واقعاً من نمی‌خواهم وارد این جزئیات بشوم که چطور این اتفاق می‌افتد.

ولی چیزی که من می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که این تصدیق کردن یا تکذیب کردن، یک چیزی را با یک چیزی مقایسه کردن و بهتر یا بدتر دونستن، به شدت بستگی به احساسات و عواطف درونی شما دارد، تجربه‌های زندگی شما دارد و این‌ها برمی‌گردد به اینکه شما چطور زندگی کردید و چه احساسی نسبت به دنیا دارید. دقت می‌کنید؟

یعنی رفتارهایی که من از خودم نشان می‌دهم و تجربه‌هایی که در زندگی خودم به دست می‌آرم، این‌ها یک ملاک‌هایی می‌شود از چه چیزهایی بدهم می‌آد، از چه چیزهایی خوشم می‌آید. این‌ها کاملاً یک ملاک‌های پنهانی می‌شود که ممکن است دسترسی مستقیم هم تو ذهنم به این‌ها نداشته باشم و بعد باعث می‌شود که یک روزی مثلاً فرض کنید در یک زمینه‌ای قضاوت درست یا غلط بکنم.

بسته به اینکه قبلاً در واقع چه قضاوت‌هایی کردم. این قضاوت‌های قبلی لزوماً از تجربه‌های شخصی نمی‌آید. ممکن است از آموزشی که شما دیدید، کتاب‌هایی که افرادی که در واقع با این در ارتباط بودن یک چنین چیزهایی را در ذهن شما ایجاد کرده باشد.

به هر حال ما واضح است که عموماً موقعی که در مورد درست و غلطی داریم فکر می‌کنیم، درست و غلط یک چیزی در مورد جهان واقع، نه لزوماً مثلاً یک چیزی در یک سیستم فرمال، یک بخشی از ذهن ما ممکن است در مورد سیستم‌های فرمال یک قضاوت‌هایی بکند بدون اینکه به هیچ چیز دیگه‌ای قبل خودش بستگی داشته باشد، صرفاً به دلایل منطقی، یک گزاره را درست بدونیم یا غلط بدونیم.

هرچند حالا در ریاضیات هم من فکر می‌کنم که به شدت آن مکانیسم‌های ناخودآگاه در تشخیص درستی یا غلطی یک گزاره کار می‌کند. آدم‌هایی که نبوغ مثلاً ریاضی دارند، آدم‌هایی هستند که شهود خیلی عمیقی دارند و درست و غلط بودن گزاره‌ها را در واقع قبل از اینکه اثبات را به دست بیارن یک جوری می‌بینند و بعد آن شهود خودشان را به نحوی تبدیل به اثبات می‌کنند.

نه اینکه مثل یک ماشین بشینن خط به خط استدلال پیش ببرند. حتی در آن دیدن به اصطلاح درست و غلط بودن گزاره‌های علمی هم به نظر می‌آید مکانیسم‌های ناخودآگاه در کارن، چه برسد دیگر وقتی که در مورد مسائل اخلاقی، چه کاری درسته، چه کاری غلط است دارید قضاوت می‌کنید.

اینکه آن مکانیسم‌های ناخودآگاه تحت تأثیر زندگی فردی شما، تحت تأثیر تجربه‌های شما، که این تجربه‌ها می‌گویم می‌تواند شامل آن بخشی از تجربه‌های آموزشی باشد یا تجربه‌هایی که دیگران مستقیماً از طریق زبان به شما انتقال دادن، در واقع والد شما می‌تواند به شدت در این قضاوت‌ها که چه چیزی خوبه، چه چیزی بدهد، دخالت بکند و ما تسلط خیلی زیادی روی این لحظه‌هایی که در واقع از یک چیزی بدمون می‌آد، یک چیزی را درست یا غلط می‌بینیم نداریم.

پاک‌سازی عواطف برای معرفت

این واقعاً توهمه که فکر بکنیم که آدم‌ها وقتی که دارند درباره حقیقت قضاوت می‌کنن، یک جوری می‌توانند همه عواطف، احساسات ناخودآگاه خودشان را خاموش بکنند و مثلاً مثل یک فرمول منطقی خیلی خیلی در واقع مجرد فقط به طور مثل اینکه در سیستم فرمال دارند فکر می‌کنن، استنتاج منطقی بکنند.

واقعیت این است که وقتی درباره جهان داریم صحبت می‌کنیم، درباره اخلاق داریم صحبت می‌کنیم، درباره درست و غلط بودن، زیبا و زشت بودن کارها داریم قضاوت می‌کنیم، به شدت وارد آن حیطه‌های ذهن ما، آن قسمت‌های ناخودآگاه و عواطفش روشن فعالیت می‌کند و شما را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

بنابراین اصلاً این ایده که ما در واقع قضاوت‌هامون جنبه نظری صرف دارد و می‌توانیم در واقع مستقل از زندگی فردی و تجارب خودمان حقایقی را ببینیم و در موردشون قضاوت بکنیم، یک ایده فوق‌العاده عجیبی.

در واقع انکار رقابت‌جوییه. انکار وجود ناخودآگاه، انکار وجود عواطف و انکار این است که مغز ما بی‌نهایت پیچیده است و فقط از یک قسمت کامپیوتشنال فرمال تشکیل نشده و در واقع این یک چیزی است، یک ایده‌ایه که می‌گویم حتی با فکت‌های واضح ساینتیفیکی که الان ما باهاش در واقع روبرو هستیم، تناقض دارد.

من یک بار گفتم از لیکاف و اینکه یک بخشی از آدم‌هایی که الان در علوم شناختی کار می‌کنن، اصلاً معتقد هستند نه تنها برخی از شناخت‌های ما، بلکه همه شناخت‌های ما بر اساس پایه استعاره به وجود می‌آید.

یعنی ما حتی آن چیزهایی که فکر می‌کنیم داریم یک جور استدلال‌های منطقی خیلی خشک و کامپیوتشنال انجام می‌دیم، زیر ادراکات ما همیشه یک جور تمثیل و استعاره در واقع کار دارد می‌کند.

این بفرمایید. نه برعکس. شما تنها کاری که می‌توانید بکنید این است که آن بخش‌ها پاک‌سازی شده باشند. یعنی اگر مثلاً والدتون آموزش‌های غلطی، گزاره‌های غلطی وارد ذهنتان شده، این‌ها را سعی کنید یک جوری تأثیرش را از بین ببرید و در واقع همان‌جوری که در عرفان می‌گویند انگار احتیاج به پاک‌سازی دارید.

شما باید ناخودآگاه خودتان را، عواطف‌تون را از یک چیزهای زشتی مثلاً پاک بکنید تا اینکه وقتی که دارید در مورد حقیقت قضاوت می‌کنید، گرفتار یک جور اعوجاج‌هایی که از طریق آن احساسات غلط، عواطفی که مثلاً فرض کنید یک جوری در واقع در وجودتون هست و مانع از این می‌شود که حقیقت را درک کنید.

مثلاً یک آدمی به دلیل تجربه‌های شخصی خودش، به دلیل تجربه‌ای که با یک فردی داشته که از یک گروه خاصی مثلاً و تجربه خیلی بدی بوده، ممکن است طبعاً نسبت به عقاید آن گروه هم احساس یعنی یک تجربه شخصی کاملاً غلط مانع از این می‌شود شما ممکن است یک بخش‌هایی از اعتقادات خوب مثلاً فرض کنید اروپایی‌ها تجربه خیلی خیلی تلخی از اسلام و مسلمین دارند.

کسانی به اسم اسلام و مسلمین به اسم مسلمین حمله کردن همه جا را مثلاً تو اروپای شرقی، ترک‌ها تو اروپای شرقی، مسلمون‌های دیگر جاهای دیگر حالا جنگیدن و مثلاً غصب و غارت‌هایی کردن و طبعاً اروپایی‌ها تجربه تلخی دارند و می‌بینید اصولاً از نظر فرهنگی حالا بگذریم یک عوامل خیلی مهم دیگه‌ای هم بوده ولی اروپایی خیلی نظر خوبی نسبت به یعنی دیفالت خوبی نسبت به اسلام ندارد.

این نتیجه تجربه‌ست دیگر یعنی من یک وقایعی اتفاق افتاده ممکن است شخصاً خودم یا اجداد من تو این وقایع شرکت داشتن من شنیده باشم و این‌ها کلاً یک زمینه ذهنی بدی نسبت به افرادی فراهم کرده که شاید واقعاً حقایق زیادی پیش این‌هاست و من باید یک جوری سعی بکنم که این تجربه‌ها اثرشون کم‌رنگ بشود مثلاً بتوانم قضاوت به اصطلاح قضاوت‌هایی انجام بدهم تحت تأثیر این افکار نباشد و الی آخر.

یک جور در واقع ما باید پاک‌سازی انجام بدهیم. هرچقدر که شما در واقع عواطف زیباتر و مثلاً بهتری داشته باشید آن‌وقت در کشف حقیقت بهتان کمک می‌کند.

صدق و کذب در سطح ناخودآگاه

خلاصه آن زمینه‌های ناخودآگاه بی‌نهایت مؤثره. هرچقدر که به جنبه‌های عملی‌تر در واقع نزدیک می‌شین مثل مثلاً زمینه‌های اخلاق به وضوح تأثیر خودشان را نشان می‌دهند ولی حتی تو زمینه‌های نظری صرف هم شما می‌توانید این تأثیرهای ناخودآگاه را ببینید. بفرمایید. بله. در واقع این مدل قضاوت می‌کند که این‌ها را بهش بله.

مدل از این معیارها این‌ها خود و خودمان، خودتان هم می‌رسید بهش. اینکه من حالا در مورد چیز خاصی نگفتم. یعنی من این‌جوری من این را نگفتم که الان این حس یا این مثلاً عاطفه یا این اخلاق ولی اینکه چنین چیزهایی وجود دارد. یعنی من می‌توانم بگویم عواطف نادرستی وجود دارد.

من از یک آدمی به دلیل اینکه به دلیل تجربه‌ای که اصلاً اشتباه مثلاً فرض کنید برای شما یک خبری کذبی آوردند در مورد یک فردی شما نسبت به آن آدم عاطفه‌ای پیدا کردید که این عاطفه نادرسته. نتیجه کذبه. شما در واقع تجربیات ما کاذب تجربیات کاذب توشون هست.

حالا من این را قبلاً یک موقعی در موردش مختصر حداقل در یک جلساتی صحبت کردم که چطور عواطف می‌توانند کاذب باشند. ولی از این حرفی که من دارم می‌زنم قضاوت خاصی نمی‌کنم.

این را به عنوان یک اصل کلی می‌گویم که عواطف یعنی چیز چیزهایی که تو ناخودآگاه ما هست انگار درست و غلط در موردشون صدق می‌کند و تأثیری که بنابراین را کشف حقیقت می‌ذارن می‌تواند مثبت یا منفی باشد.

بگذارید من ادامه بدهم. من فقط می‌خواهم بگویم که این احساس که زندگی من، تجربیات شخصی من نمی‌تواند روی قضاوت‌های من در مورد اینکه چه چیزهایی حقیقی هستند، چه چیزهایی خوبن، چه چیزهایی بعداً تأثیر بذاره، این اعتقاد، اعتقاد خیلی عجیبه و با ساده‌ترین فکت‌های ساینتیفیک در واقع مخالفه.

یعنی الان ما چه تو علوم شناختی، چه در مثلاً فرض کنید روان‌کاوی، تمام روان‌کاوی این است که به شما بگوید که چیزهایی که می‌بینید تحت تأثیر یک سری تحت تأثیر محتویات ناخودآگاه شما قرار دارد. تجربیات شما حتی تحت تأثیر قرار می‌گیرد چه برسد قضاوت‌هایی که به طور عملی یا نظری دارید می‌کنید. بنابراین اینکه این ایده اصولاً ایده عجیبی. حالا این را بگذاریم کنار.

من می‌خواهم در این مورد صحبت بکنم که خب حالا فرض کنید ما قبول کردیم که کشف حقیقت یک در واقع برهم‌کنشی بین مسائل نظری، مطالعات و زندگی عملی فرده. حالا من چه کار باید بکنم؟ مثلاً می‌خواهم کتاب یک نفرو بخوانم اول باید بروم زندگی‌نامه‌شو مثل این تحقیقات کنم. مثلاً از مسجد محلشون بپرسم که این آدم چه جور آدمیه؟ مثلاً نماز می‌خونه، نمی‌خونه تا کتابشو بخوانم.

اگر این کار را بکنید که مثلاً کتاب‌های آدم‌های جدید غربی را که کلی ظاهراً چیزهای جالب هم در آن هست اصلاً نباید بخوانید دیگر. این‌ها همه آدم‌های خیلی خیلی بدی هستند اصلاً. واقعاً این‌جوری است. یعنی صرف اینکه یک آدمی زندگی آشفته‌ای از نظر اخلاقی داشته بعد معنایش این می‌شود که اگر کتابی نوشت یا در مورد حقایق صحبت کرد لزوماً این حقایق حقایق حقیقت نیستند، کاذبند؟

من فقط باید مثلاً بعضی‌ها واقعاً قضاوت‌هاشون این‌جوری است دیگر. بین آدم‌های مذهبی این خیلی عقیده فکر می‌کنم رایجیه که شما اصلاً نباید مثلاً به‌غیر از کتاب‌هایی که افراد صالح نوشتن یا عقایدی که افراد صالح ابراز کردن جای دیگر بروید مطالعه بکنید. مثلاً فرض کنید بعضی‌ها که معتقد هستند که فقط حالا حالت افراطیش این است که فقط باید قرآن و روایات بخوانید.

چیزهایی که از معصومین صادر شده یا کلام خداست یا از معصومین وگرنه اگر یک نفر معصوم نباشد حتماً حرفاش در آن کذب هست و شما که می‌خوانید گمراه می‌شوید اصلاً. بنابراین هر کتابی به غیر از کتاب قرآن و حدیث جزو کتب ضاله است. می‌دانید آدم‌هایی هستند که این‌جوری فکر می‌کنند همین الان هم کاملاً فکر می‌کنم عقیده رایجی.

گوینده ناسالم و امکان سخن درست

واقعاً این‌جوری است یعنی من مثلاً فرض کنید باید خودم را محدود بکنم به دلیل اینکه آدم‌هایی که معمولاً حالا فلاسفه یا جامعه‌شناس‌ها حالا هر کسی که هست مخصوصاً غربی‌ها ممکن است زندگی شخصی آشفته‌ای دارند خودم را از همه کتاب‌ها و عقاید این‌ها دور نگه دارم.

من آن چیزی که اول جلسه گفتم این است که همه فکر می‌کنند می‌دانند که من خودم شخصاً این‌جوری نیستم یعنی به شدت نه تنها مطالعه می‌کنم ابراز علاقه هم می‌کنم نسبت به همین مثلاً لیوتار علاوه بر اینکه زندگی شخصیش ممکن است یک چیزهایی داشته باشد ولی فکر می‌کنم مثلاً ایده‌های خیلی خیلی جالبی در نقد فرهنگ کاپیتالیستی دارد. خب حالا واضح است که هر چیزی که یک آدمی که حالا مشکلات اخلاقی یا شخصی دارد بیان می‌کند لزوماً غلط نیست.

من می‌خواهم یک خورده بیشتر در واقع از این پیش بروم که در واقع این‌جوری است که به یک معنایی که خیلی نمی‌توانم وارد جزئیاتش بشوم این است که همه حرف‌ها همه حرف‌هایی که همه آدم‌ها می‌زنند یک جوری واجد حقیقته. شما کلامی در دنیا پیدا نمی‌کنید هر کسی گفته باشد که یک جوری خالی از حقیقت باشد.

یعنی هر جونوری هم واقعاً با هر وضعیت اخلاقی یک حرفی بزند شما اگر توانشو داشته باشید می‌توانید از در آن حقایقی را بیرون بکشید. گاهی اتفاقاً حقایقی وجود دارند که شما نمی‌توانید مثلاً از کلام معصومین این‌ها را درک بکنید. این‌ها مربوط به یک زوایای تاریکی مثلاً از هستی و بشر هستند که ربطی به نوع زندگی مثلاً معصومین ندارد.

بنابراین من می‌خواهم این عبارت که قبلاً هم از ابن‌عربی نقل کردم و نقل بکنم حالا یک چیزی هم یک اشاره‌ای هم به جای دیگه‌ای از فرهنگ عرفانی خودمان خودمان می‌کنم. این ابن‌عربی یک عبارت معروفی دارد که می‌گوید هر سخنی سخن خداست. تیپ حرف‌های ابن‌عربی دیگر. سخن غیر خدا وجود ندارد. هر کسی هر حرفی می‌زند کاذب باشد ظاهراً یا اشاره به حقیقت بکند همه سخن‌ها سخن خداست.

یک جوری می‌شود شما می‌توانید به هر آدمی و هر حرفی می‌زند هر بیانی که دارد در واقع توجه بکنید و در آن حقیقتی را کشف بکنید. در واقع همه انسان‌ها قلب همه آدم‌ها مثل یک آینه‌هاییه که روبه‌روی حقایق گرفته شده باشد. چیزی به غیر از حقیقت در این آینه‌ها بازتاب پیدا نمی‌کند چون چیزی به غیر از حقیقت وجود ندارد اصلاً.

مگه می‌شود چه هست مثلاً در این قلب مثلاً انسان‌های حالا نافات چه چیزی دارد انعکاس پیدا می‌کند به غیر از حقیقت؟ مگر اینکه شما معتقد باشید که چیزی غیر از حقیقت وجود دارد. حقیقت هم مگه همان چیزهایی نیست که وجود دارد. بنابراین این‌ها هم خلاصه وقتی یک احساسی دارند آن احساس حقیقیه دیگر. ها؟

ممکن است ما قضاوت بکنیم بگوییم به یک معنایی بد یا خوب است ولی همه احساسات به یک معنایی واجد یک حقیقتی هستند. همه آدم‌ها قلب همه آدم‌ها مثل یک آینه‌هاییه که یک بخشی از حقیقت را دارد بازتاب می‌دهد. ممکن است این آینه‌ها تکه‌های کج‌ومعوجی باشند و یا یک خورده مثلاً زنگار گرفته باشند و آن حقیقتی که توشون بازتاب پیدا می‌کند خیلی واضح نباشد.

شما وقتی نگاه می‌کنید ممکن است شما را به اشتباه بندازن ولی اگر به اندازه کافی توان داشته باشید در همه این چیزها می‌توانید حقیقت را ببینید. بفرمایید. حقیقت چندگانه است؟ حالا دیگر بگذارید وارد این بحث نشیم. بگذارید من چون فکر می‌کنم دارم این مقدمه یک چیزی می‌گویم که باید زود تمومش بکنم که وارد بحث‌های خودمان بشویم یک خورده خیلی چیزش نکنیم. به اصطلاح وارد جزئیات نشیم.

می‌گویم واقعاً من احساسم این است موضوع مهم است ولی احتیاج مثلاً به یک جلسات جداگانه‌ای دارد. همین دو تا داستان از مثنوی با این دو تا داستان واقعاً داستان‌های کلیدی اصلاً برای خاطر اینکه در مورد همین موضوع دارند صحبت می‌کنند که آدم‌ها وقتی که حق چیزهایی را بیان می‌کنند چه اتفاقی می‌افتد که این حرف‌های در واقع کاذب به وجود می‌آد، اختلاف نظر بین آدم‌ها به وجود می‌آید.

منشأ عقاید کاذب و اختلاف‌نظر

من چیزی را حقیقت می‌دانم در حالی که کسی دیگر دارد چیز دیگر را حقیقت می‌داند. یک تمثیل بسیار بسیار معروف بین‌المللی مولانا دارد که همه‌تون شنیدید، تمثیل فیل در تاریکی. یک فیلی در تاریکی هست، آدم‌هایی می‌آیند هر کدام به یک قسمتی از این فیل دست می‌زنند و بیان می‌کنند که چه چیزی اینجا هست.

یکی مثلاً به پاش دست می‌زنه، احساس می‌کند با یک ستون طرفه، یکی‌ش با به خرطومش دست می‌زنه، فکر می‌کند اینجا یک لوله هست و الی آخر. و یک بخشی از مشکلات این است. مثلاً فرض کنید میشل فوکو این‌جوری نیست که در مورد چیزهایی که می‌گوید حقیقت ندارد. خیلی از حرف‌هایی که میشل فوکو می‌زند راسته. ولی مثلاً دارد به ناخن‌های فیل دست می‌زند.

چیزی که دارد می‌بیند توصیف می‌کند با کل این فیل شاید خیلی تناسب ندارد ولی به هر حال دارد یک جزئی از حقیقت را تا حدودی زیادی با دقت توصیف می‌کند. آن جزئی از حقیقتی که این دارد توصیف می‌کند ممکن است شما در کتاب هیچ‌کس می‌خواستم بگویم در قوطی هیچ عطاراش نیست ولی حالا بگذارید یک خورده چیز نشه، توهین‌آمیز نباشد.

در هیچ کتابی، در هیچ بیان دیگه‌ای شاید آن چیزی را که فوکو در واقع لمس کرده و بیان کرده نبینید. درست؟ ولی اگر احساس ولی اگر بروید فوکو بخوانید و فکر کنید که فوکو دارد کل حقایق جهان را بیان می‌کند و همه حقیقت همین است که فوکو دارد می‌گه، این اینجاست که دارید اشتباه می‌کنید.

برای فهمیدن کل حقیقت و مثلاً یک بیان درست از کل حقیقتی که من احتیاج به یک صلاحیت‌های اخلاقی دارم. اینکه در واقع آن‌قدر این آینه قلب من بزرگ و صاف شده باشد که بتواند کل مثلاً این حقیقت را در خودش بازتاب بدهد. وگرنه هر کسی با هر شرایط اخلاقی، خلاصه یک بخشی از حقیقت را می‌تواند در وجود خودش داشته باشد و بیان بکند.

دومین ببینید این قسمت، این تمثیل مولانا مربوط به این می‌شود که آدم‌ها بسته به زندگی و تجارب خودشان با بخشی از حقیقت همیشه روبرو هستند، نه با همه‌اش. و این در واقع مشکلات از اینجا پیش می‌آید که یک نفر یک حقایقی را ببیند و احساس بکند که کل حقیقت را دیده.

من بروم فوکو بخوانم و انتظار داشته باشم که در فوکو حقیقت جهان را مثلاً درک بکنم. این کاملاً ایده غلطی. اگر فوکو فکر می‌کند که جهان را مثلاً همه حقایق و کلی جهان را بیان کرده، اشتباه دارد می‌کند. ولی این فکر که فوکو هرچه گفته به دلیل اینکه آدمیه که هم‌جنس‌گراست، دیگر نمی‌دانم میگساره، هرچه فوکو تقریباً هرچه بگویید در موردش صدق می‌کند.

به این دلیل، به دلیل اینکه خیلی آدم آشفته‌ایه از نظر زندگی خصوصی، پس هیچی دیگر اصلاً حرفاشو نباید گوش بدهیم. مطمئناً فوکو حرف‌هایی زده که درستن و کسی قبل از فوکو این حرف‌ها را نزده. بنابراین قطعاً شما می‌توانید با شناختن فوکو یک دیدگاه‌های تازه‌ای نسبت به جامعه و تاریخ پیدا بکنید.

پس قطعاً هم به همان معنای کلی اشتباهات زیادی هم در واقع دیدگاه فوکو هست. اینکه من فکر کنم که بروم مثلاً فرض کنید یک چیزی را بخوانم و هرچه بیشتر در واقع درک می‌کنم به همان معنایی که آن بیان کرده، یعنی این حرف که هر سخنی سخن خداست و همه چیز در واقع بیان حقیقت به یک معنای بیان حقیقته، این نباید آدم را به اشتباه بندازه که واقعاً گزاره کاذبی وجود ندارد.

ولی در گزاره‌های کاذب هم یک جور بازتاب حقیقت هست. یک جوری مثل یک جور حقیقت مرتبه دوم هستند. باید تشخیص داد که این در واقع چه جور بیانی از حقیقته.

فوکو و محدودیت‌های هر دیدگاه

تمثیل دوم مولانا تمثیل اول در مورد این است که آدم‌ها بنا به ظرفیت وجودی خودشان که مربوط به زندگی خودشان و تجربیات شخصی‌شون می‌شه، بخشی از حقیقت را می‌بینند. ممکن است یک بخشی از حقیقت را بسیار واضح بازتاب بدهند. واضح‌تر از هر کسی، در حالی که یک قسمتی را اعوجاج بدهند و الی آخر. قسمت تمثیل دوم مولانا در مورد بیانه.

یعنی تمثیل اول در مورد این است که حقیقت چطور در قلب آدم‌ها در واقع می‌شینه. قسمت دوم در مورد این است که این آدم‌ها وقتی دارند بیان می‌کنن، چقدر من بیان این آدم را می‌فهمم. ممکن است یک آدمی حقیقت را لمس کرده باشد، دارد به زبان خودش بیان می‌کند. زبان خودش منظورم زبان مثلاً فرانسوی و انگلیسی نیست.

دقیقاً هم به زبان انگلیسی دیگر الان تقریباً که این‌گونه داریم می‌شنویم. همه آدم‌ها زبان مادریشون انگلیسی هم باشد ولی وقتی که دارند بیان می‌کنند هرکی زبان شخصی خودش را دارد. واژه‌ها را با یک بار معنایی که خودش می‌فهمد در واقع بیان می‌کند. بعد اینکه من آیا درک می‌کنم که آن چه دارد می‌گوید یا نمی‌گوید؟ ها؟ این قسمت یک بخش دیگه‌ای از مشکلاتیه که پیش می‌آید.

آن تمثیل معروف که مولاناست که سه تا آدم‌ان که هر سه تاشون انگور می‌خواهند به سه زبان همان را می‌گویند و با همدیگر جنگ و دعوا دارند. یکی می‌گوید عنب می‌خوام، یکی می‌گوید انگور می‌خوام، یکی می‌گوید اوزوم می‌خواهم و این سه تا هر سه یک چیزی می‌خواهند و یک نفر می‌رود برایشان انگور می‌خره و همه راضی می‌شوند.

اینکه ما مشکلاتی داریم موقعی که داریم آن حقیقتی را که لمس کردیم بیان می‌کنیم. شاید بیشتر از آن قسمتی که به اصطلاح لمس کردن و لمس نکردن حقیقت، این قسمت زبانیه که مهم است. من قبلاً تو یک جلساتی سعی کردم توضیح بدهم که چرا زبان هم تحت تأثیر تجربیات عملی زندگی آدم‌ها قرار می‌گیرد.

یعنی آن بارهای عاطفی و معنایی که واژه‌ها برای من پیدا می‌کنند به شدت مربوط می‌شود به یک سری تجربیات شخصی و در عین حال تجربیاتی که با والد خودم دارم، چیزهایی که در واقع به من به نوعی القا شده و الی آخر.

بنابراین من دارم سعی می‌کنم مکانیسم‌هایی را توصیف بکنم که این مشکلات به وجود می‌آید و آدم‌ها در واقع چیزهایی را می‌گویند که ممکن است عین حقیقت نباشد.

یک بخشش این است که من وقتی حرف مثلاً میشل فوکو را می‌خوانم آن یک منظوری دارد خوب بیان نکرده، من هم بدتر از آن که بیان کرده دارم می‌فهمم.

یعنی از دو تا کانال در واقع این چیزی که آنجا حقیقتی که بازتاب پیدا کرده تو آن آینه از دو تا کانال دارد می‌گذره که کانال بیان آن، یکی اینکه من می‌شنوم این را دارم کامپایل می‌کنم، تبدیل می‌کنم به یک چیزی در درون خودم و به شدت اینجا ممکن است سوءتفاهم پیش بیاید.

اینکه زبان منشأ سوءتفاهم می‌شود. و اینکه آن آدم اصلاً چه حقایقی را لمس کرده برمی‌گردد به اینکه چطور زندگی کرده. چه تجربه‌های شخصی را با اعماق وجود خودش در واقع لمس کرده. خب حالا شما سوالتون را بپرسید.

خب یک مثال از یک مثلاً کاربری که بزنیم که و این حقیقت نیست. همه حرف‌ها در آن حقیقت هست. خب یک برویم بعد یک مثال اصلاً نمی‌تونی، سعی هم بکنی نمی‌تونی یک حرفی بزنی که مثلاً از یک حرف کاذب چه جوری آدم می‌تواند یک حقیقتی را درک کند؟

یعنی این یک حقیقتی را درک می‌کند که اگر همه آدم‌ها مثل یک مدیومی هستند که حقیقت را بازتاب می‌دهند. حقیقت توشون بازتابیده می‌شود و این‌ها با زبان خودشان بیان می‌کنند. تو اگر زبان، اگر یک آدمی را عمیقاً بشناسی، این احساساتشو، روان‌کاوی‌شو به طور کامل درک بکنی، زبانشم درک بکنی، می‌فهمی که دارد چه می‌گوید و دارد حقیقتی را بیان می‌کند.

دو کانال فهم و پیچیدگی حقیقت

مثلاً این جواب کذب گفتن را چه؟ حالا اگر یک نفر رسماً شعر و ور بگوید، شما می‌توانید کل این شعر و ور گفتنش را برگردونید به اینکه این چه انگیزه‌هایی دارد که دارد شعر و ور می‌گوید. بنابراین باز یک چیزی اینجا هست، مثل اینکه این می‌خواهد به یک حقیقتی برسد. می‌خواهد بگوید که مثلاً به راحتی نمی‌توان حقیقت را درک کرد.

خب این حرف درستی. بعد حقیقت این‌ها را مردم چه؟ یک چیزی در جهان واقعیت‌هایی وجود دارد. یک چیزی در جهان هستی هست، چیزهایی هست، یک چیزهایی هم نیست. ها؟ حقیقت، بیان حقیقت یعنی اینکه من بفهمم که در واقع در جهان اونطوری که در ذهن بشر در واقع می‌تواند بازتاب پیدا بکند چیست؟

مثلاً برهم‌کنش حالا جهان با ذهن، ذهن انسان مثل یک آینه‌ای که جهان را بازتاب می‌دهد. اینجا اصلاً بحث این می‌تواند پیش بیاید که این ذهن واقعاً یک جوری مثل یک آینه‌ست یا نه خودش یک محتوایی دارد. بنابراین مثلاً ما هر حقیقتی را که در واقع بیان می‌کنیم چون برهم‌کنش جهان با ذهن ماست، ذهن ما یک جوری بازیگری می‌کند و نمی‌شود این بازیگری را تعطیل کرد.

این یک مسئله‌ایه دیگر. اینکه آیا اگر مثلاً شما معتقد باشید که ذهن خیلی فعالیت می‌کند تا حقیقت ساخته بشه، این آینه، یک چنین آینه بی‌طرفی نیست. خودش کلی نقش و نگار در آن هست. مثلاً کانت معتقد بود که ذهن ما یک مقولات پیشینی به اصطلاح دارد مثل زمان و مکان.

نمی‌تواند درک بکند چیزی را به غیر از در زمان و در مکان. اینطوری نیست که در جهان زمان و مکان واقعیت داشته باشد. ولی وقتی بازتاب پیدا می‌کند تو ذهن من، ذهن من جهان را شکل می‌دهد. بهش زمان و مکان را اضافه می‌کند.

مثلاً اگر کسی چنین اعتقاداتی داشته باشد، خب یک خورده مسئله پیچیده بگذارید. اگر بخواهیم در مورد حقیقت صحبت بکنیم، مثل این است که بگوییم چه بهترین برآیند و برهم‌کنش مثلاً واقعیت و ذهن انسان چیست. حالا این‌ها بحث‌های خیلی کلی‌ایه که نمی‌خوایم در موردش خیلی صحبت بکنیم.

من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که همه در واقع دلایلی را می‌خواهم بیارم که اولاً به طور بدیهی از نظر من تجربیات و زندگی شخصی آدم، احساساتش تأثیر می‌گذارد روی قضاوت‌هاش در مورد خوب و بد مسائل اخلاقی، خوب و بد موقعیت‌ها، خوب و بد به معنا و درست و غلط بودن گزاره‌هایی که قرار است حقیقت را پیدا بکنند.

این از یک طرف، از طرف دیگر دارم سعی می‌کنم بگویم که با وجود اینکه این را می‌دونیم، حالا من می‌دونم، بهش معتقدم، ولی این به هیچ وجه معنایش این نیست که خودم را به برای اینکه حقیقت را درک بکنم، محدود بکنم به آدم‌هایی که مثلاً یک جوری طی یک مراحلی گزینش شدن و مثلاً تأیید شده که صلاحیت اخلاقی دارند.

باید این را بدونم که در هر بیانی حقیقتی وجود دارد، ممکن است کشف حقیقت در بیان یک فرد خیلی سخت باشد. یعنی دیدن اینکه چطور بعضی از سخن‌ها سخن خداست و چطور واجد یک حقیقتیه، ممکن است بسیار بسیار کار سختی باشد.

آن آدمی که این حرف را حقیقت در آن بازتاب پیدا کرده و بیانش هر دو تا خیلی خیلی عجیب و غریب و پیچیده باشد و من به زحمت بتوانم مثلاً درک بکنم که این واقعاً چطور از چه حقیقتی دارد صحبت می‌کند.

ولی به هر حال چیزی به غیر از حقیقت وجود ندارد و بیانی هم به غیر از بیان حقیقت نیست. من این مقدمات را گفتم، می‌خواهم یک وقت کوتاهی بگذارم در مورد به طور عملی در مورد چند تا آدم صحبت بکنم که ازشان نقل‌قول می‌کنم و مثلاً فرض کنید یا بهشان در بحث‌های خصوصی هی اشاره می‌کنم و این‌ها آدم‌هایی هستند که از نظر صلاحیت اخلاقی ممکن است وضعشون خیلی خراب باشد.

هشدار: بخشی از حرف‌ها نادرست است

و به عنوان یک موضوع عملی می‌خواهم به هر حال نشان بدهم که چه چگونه به این آدم‌ها فکر می‌کنم که حالا یکیش میشل فوکوئه مثلاً. نه، سؤال نکنید خواهش می‌کنم. بگذارید من می‌خواهم در مورد میشل فوکو اول صحبت بکنم به عنوان فیلسوف پست‌مدرن که واقعاً این حرفی که زدم که هر چیز ویژگی اخلاقی منفی نسبت بدهید بهش، ممکن است در آن صدق بکند.

البته ویژگی‌های اخلاقی منفی که می‌گویم منظورم مثلاً این اعمال مثلاً دنبال خوش‌گذران خوش‌گذرانی‌های عجیب و غریب داشتن این‌هاست. وگرنه مثلاً فرض کنید حساسیت فوکو نسبت به عدالت همیشه در زندگیش بوده، نسبت به همین حقیقت همیشه حساسیت‌هایی داشته. به هر حال یک معیارهای اخلاقی خیلی خوبی هم تو زندگیش هست.

منتها خب حالا شهرت دارد به همجنس‌گرایی، شهرت دارد به می‌گساری مثلاً و خیلی چیزهای دیگر. من بگذارید می‌خواهم سعی بکنم به عنوان یک آدم خاص بگویم که اولاً چقدر آرای فوکو تحت بهتان سعی کنم نشان بدهم که چقدر آرای فوکو تحت تأثیر زندگیشه. زندگی نوع خاصی، زندگی‌ای که در واقع کرده و چطور اصلاً آثار فوکو انگار به وجود آمده.

و به اضافه اینکه در عین حالی که این چیزها را سعی می‌کنم در موردش صحبت کنم، بهتان نشان بدم، بهتان نشان بدهم که چطور ممکن است مطالعه آثار فوکو خیلی خیلی جذاب باشد و حقایقی که مثلاً در آن هست جالب باشد. متوجه هستید؟ این می‌خواهم به عنوان یک آدم خاص که فکر می‌کنم مثلاً یک تجربه خوبی باهاش داشتم در موردش صحبت بکنم.

فکر می‌کنم مهم‌ترین تجربه زندگی فوکو تجربه دیوانگیه. قبلاً هم یک بار اشاره کردم به اینکه فوکو به معنای واقعی کلمه دیوانه است. یعنی چه؟ یعنی اینکه در یک سنی میشل فوکو به نظر می‌آید که واقعاً در یک شرایطی قرار گرفته مثل یک آدمی که عقل خودش را از دست داده. دیگر از حالت عادی مثلاً زندگیش خارج شده بود، به روان‌پزشک مثلاً مراجعه کرده.

فکر می‌کنم تو بیمارستان روانی بستری شده یک مدتی. یک چنین تجربه‌ای در دوران جوانی میشل فوکو داشته. بگذارید من تجربه خودم را از دیوانگی ابراز بکنم. واقعاً من یک تجربه خیلی خیلی جالبی تو زندگی خودم دارم. آن هم وقتیه که به طور ناگهانی خبر دیوانگی یکی از دوستای خودم را که یک مدتی باهاش هم خانه بودم، هم اتاق بودم، در خوابگاه شنیدم.

با یک کسی که باهاش حداقل شش ماه فکر می‌کنم زندگی کرده بودم، بعد از یکی دو سال که دیگر ندیده بودمش، یک روز رفتم یک دوست مشترک را دیدم و گفت بین حرفاش یک چیزی گفت، من گفتم منظورت چیست؟ گفت مگه تو نشنیدی که فلانی اینطوری شد؟

گفتم نه. بعد یک ماجرا را تعریف کرد، ماجرای وحشتناک از یک دیوانگی به معنای اینکه مثلاً دست و پاشو بستن و بردند بیمارستان، یک آدمی که خب شما باهاش زندگی کردید، این خبر برای من حقیقتاًیک چیز خیلی تکان‌دهنده‌ای بود.

ببینید وقتی یک نفر به شما نزدیکه و بعد این حرف را در موردش می‌شنوید، بی‌اختیار آدم سعی می‌کند بفهمد که این چطور اینطوری شده، مثل اینکه خودش را جای آن بگذارد و آن تجربه را، نه اینکه دست خودم باشد، مثلاً سعی کرده باشم، ولی یک چند روزی واقعاً تحت تأثیر این خبر یک احساس عجیبی بهم دست داد و یک چیزی که این را تشدید کرد، شاید خیلی چیز باشد به اصطلاح این حرف دیگر عجیب باشد.

ما یک بازی را تو جمع دوستای خودمان می‌کردیم که حالا نمی‌دانم چقدر خودشان اختراع کرده بودن، به جای شطرنج، به اسم ماترنج. قواعد این بازی برعکس بود. مثلاً قاعده اصلیش این بود که هر مهره‌ای را که یک نفر می‌تونست بزند، باید می‌زد.

بازی موضع‌گیری و نقد مدرنیته

یعنی اگر یک نفر یک پیاده‌ای را دو تا می‌اومد جلو، شما پیاده خودتان را دو تا پیاده‌های کنارش را می‌آوردید جلو، آن می‌تونست بزند، باید می‌زد. بعد همین‌طور پیاده‌هاشون را می‌آوردید، می‌کشیدید، مثلاً می‌اومد سوارهای شما را هم می‌زد و همین‌طور هرکی مهره‌اش زودتر تمام می‌شد، می‌برد.

مدت‌ها این بازی را کرده بودیم و یک به طور ناگهانی واقعاً همان شبی که من این خبر وحشتناک را شنیدم، برگشتم پیش دوستام، برگشتم دوباره دارم شطرنج بازی می‌کنم. شطرنج دارم بازی می‌کنم. و از اینکه من وقتی می‌نشستم پشت صفحه شطرنج، نمی‌تونستم دیگر بازی بکنم، یعنی همه‌اش در واقع اشتباه می‌کردم، یک جوری، مثلاً می‌خواستم مهره‌هامو بگذارم طرف بزند.

ببینید یک جوری این دو تا واقعاً فکر می‌کنم این هم مؤثر بود، مثل یک چیزی که یک جرقه، یک چیزی را روشن کرده باشد، اینکه اصلاً دیوانه شدن یک جوری مثل این است که شما یک قواعد، دنیا مثل یک بازی‌ای می‌مونه، ما از صبح که پا می‌شیم، داریم یک قواعدی را رعایت می‌کنیم تو رفتارهای خودمان.

کاملاً یک حالتی وجود دارد که ممکن است مثل اینکه یک چیزی از تو ذهن شما خاموش بشه، بعد دیگر این قواعد، آن انسجامی که دارند، برایتان انسجامش از بین برود. اتوماتیک بودن اینکه یک قواعدی هست من طبقش عمل می‌کنم، از بین برود. یک چنین آدمی را ممکن است شما بگویید که به دیوانگی رسیده دیگر.

یعنی صبح که پا می‌شه، مثلاً حتی از یک غذا می‌خوره، اینکه باید با دست غذا بخورد یا یک جور دیگر غذا بخورد، اصلاً باید غذا بخورد، باید غذا نخوره، همه چیز می‌تواند زیر سؤال برود. یک آدمی که به یک حالت جنون می‌رسه، ساده‌ترین قواعدی که مردم باهاش زندگی می‌کنن، برایش ممکن است مسئله‌دار شده باشد.

من احساسم این است که فوکو یک چنین تجربه‌ای را به معنای خیلی عمیقی در زندگی خودش داشته. من حداقل فکر می‌کنم که این حس به شدت در آثارش هست. و این یک نکته‌ست، یک نکته که آن به اصطلاح نکته مرکزی فلسفه فوکو این است که واقعاً همه چیز را زیر سؤال می‌برد. چیزهایی که شما فکر نمی‌کنید که ممکن است غلط باشند، از نظر فوکو زیر سؤاله.

و این برتری فوکو نسبت به دیگران. چیزهایی را می‌بینه، را قواعدی انگشت می‌گذارد و در موردشون بحث می‌کند که ممکن است قبلش کسی اصلاً یک چنین کاری نکرده باشد. و دقیقاً چون در دنیا قواعد خیلی غلطی ممکن است رایج شده باشد، فوکو یک برتری‌ای به دست آورده نسبت به دیگران.

چنان بعضی از ویژگی‌های مدرنیته را می‌بیند و تحلیل می‌کنه، چیزهایی که همه بهش عادت کردن. فوکو یک آدمیه انگار دیگر به هیچ، به هیچ چیزی عادت ندارد. همه چیز را مثل روز اول، مثل یک آدمی که یک دفعه در سن ۴۰ سالگی با نبوغ فراوان وارد دنیا شده و هرچه که می‌بیند برایش بدیهی است و زیر سؤاله. چرا مردم این‌گونه رفتار می‌کنن؟ چرا می‌گویند این خوبه؟

چرا می‌گویند آن خوب نیست؟ مثل این شاعر ما که می‌گوید که مثلاً گل شب در چه کم از لاله قرمز دارد؟ این کی گفته که لاله قرمز قشنگ‌تر از گل شب در؟ مثلاً از نظر فوکو این سؤال خیلی جدیه. اینکه آدم‌ها در از نظر فوکو، طی یک روند تاریخی، عقاید ما خوب و بد این‌ها ساخته شده. این‌ها منشأ واقعی ندارد. دقت می‌کنید؟ من بگذارید این‌گونه بهتان بگویم.

شما از اینجا شروع بکنید، من فکر می‌کنم می‌شود این را نشان داد که تمام آثار فوکو دفاع از شخص خودش. اگر کتاب می‌نویسه درباره جنون، دارد سعی می‌کند اینکه بهش اتهام جنون زدند را پاک کند.

یک آدمی که شما به آن‌ها بگویید دیوانه دارد جواب شما را می‌دهد که من دیوانه نیستم. اصلاً دیوانگی یعنی چه؟ دقت کنید فوکو یک آثاری دارد در مورد دیوانگی. یک کتاب معروفی دارد در مورد فکر می‌کنم اسمش هست تاریخ جنون.

تاریخ جنون از نگاه فوکو

که سعی می‌کند نشان بدهد که این مفهوم جنون و اینکه آدم‌های عاقل‌ان، آدم‌های دیوانه هستند در طول تاریخ طی یک روند اجتماعی به وجود آمده. جداسازی دیوانه از عاقل سابقه تاریخی دارد. از یک قرن‌هایی مثلاً به قبل نگاه بکنید این‌جوری نیست. آدم‌های دیوانه را نمی‌برن در تیمارستان از مردم جدا بکنند.

و وقتی که می‌دانید که یک چنین پیشینه‌ای در زندگی فوکو هست، آدم به نظرش می‌آید که خب انگار این کتاب را نوشته در جواب آن پزشکی که معتقد بود این آدم‌ها باید تو تیمارستان بستری کرد.

چون به جنون رسیده. می‌گوید نه، چرا می‌خواهید من را از مردم جدا بکنید؟ این هم یک جور آدم دیوانه هم یک نگاه جدیدی به جهان دارد و حق دارد که این‌جوری به دنیا مثلاً نگاه بکند.

یا مثلاً ببینید من قبلاً در این مورد صحبت کردم که می‌خواهم میشل فوکو به طور علنی همجنس‌گراست. مثلاً تو جلسات همجنس‌گراها مثلاً تظاهراتشون شرکت می‌کرده و ابایی هم از این ندارد که رسماً اعلام بکند که تمایلات همجنس‌گرایانه دارد. یک چیز عجیبی که آقای احسان نراقی نقل کرده این است که میشل فوکو احتمالاً می‌دانید که یکی از چیزهای زندگیش این است که به از انقلاب ایران حمایت کرد.

موقع انقلاب آمد ایران و یک مقالاتی نوشت به نفع انقلاب ایران که خیلی خیلی معروف‌ان. اکثر این چیزهایی که به نفع انقلاب نوشته تو ایران ترجمه شدن. بعداً یک چیزهایی بر علیه انقلاب نوشت که خب آن‌ها طبعاً ترجمه نشدن. احسان نراقی نقل‌قول بسیار بسیار عجیب دارد.

می‌گوید آن موقعی که فوکو ایران آمد من همراه من بود، خانه من می‌اومد و بارها به طور در چیز خصوصی به من گفت که از اسلام خوشش می‌آید برای خاطر اینکه همجنس‌گرایی در اسلام آزاده.

گفت من هرچقدر بهش می‌گفتم که این‌جوری نیست، اشتباه می‌کنی قبول نمی‌کرد. و احسان نراقی می‌گوید یک بخشی از حمایتش از انقلاب ایران برای این است که فکر می‌کرد که به هر حال اینجا انقلاب اسلامیه.

حالا این حرف به نظر من حرف درستی نیست و حداقل فوکو دلایل خودش را برای حمایت از انقلاب ایران خیلی با صراحت بیان کرده. بعید می‌دانم که کل ماجرا درست باشد یا حالا اگر هم یک چنین اوهامی تو ذهن فوکو بوده خیلی جدی باشد و تأثیر گذاشته باشد.

ولی می‌خواهم بگویم که در این حد با صراحت تو فکرش این است که مثلاً اگر کسی از همجنس‌گرایی حمایت بکند خوب است. ببینید وقتی شما یک چنین تمایلی مثلاً در وجودتون هست، تو قضاوت‌های خوب و بدتون می‌تواند تأثیر بگذارد. اگر واقعاً مثلاً این درست بود که اسلام طرفدار همجنس‌گرایی بود، این آدم می‌تواند طرفدار این انقلاب باشد برای خاطر این.

چون فکر می‌کند که مثلاً اینجا ممکن است یک حکومتی برای اولین بار تو دنیا تشکیل بشود که کلاً این‌جور اعمال را آزاد بگذارد. این بدیهی است که من احساسم نسبت به اینکه چه کاری خوبه، چه کاری بدهد از زندگی من می‌آید و بعد روی قضاوتم در مورد چیزهای بیرونی هم تأثیر می‌گذارد.

منتها من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که شما باز بیاید نگاه کنید کتاب بسیار بسیار معروف و بزرگ میشل فوکو تحت عنوان تاریخ سکشوالیته، تاریخ جنسیت.

کل محتوای این کتاب باز می‌خواهد سعی کند نشان بدهد که جنسیت یک مفهوم ساخته شده در تاریخه. اینکه مرد و زن و نمی‌دانم حالا همجنس‌ها نباید با هم باشند، همجنس‌های مخالف باید با هم باشند و این‌ها، این‌ها یک جوری مفاهیم ساختگی‌ان.

دقت می‌کنید؟ مفاهیمی نیست که واقعاً یک ریشه عمیقی داشته باشد و الزاماً باید این‌طوری نگاه بکنید. این کل کتاب علی‌رغم اینکه خیلی ممکن است کتاب باارزشی باشد به دلیل تحقیقات تاریخی که انجام داده، همه کتاب‌های فوکو بدون استثنا اگر نتیجه‌ای که می‌خواهد بگیرد غلطه، ولی کتاب باارزشیه به دلیل آن باریک‌بینی‌های تاریخی که دارد.

تاریخ سکشوالیته و انضباط مدرن

شیوه مطالعه تاریخ، بیان کردن جزئیات تاریخ، پیدا کردن فکت‌ها، محاله یک نفر یک کتاب فوکو را بخواند و تحت تأثیر آن انبوه مثلاً فکت‌های تاریخی که فوکو می‌اره قرار نگیره. ممکن است نتیجه‌ای که می‌خواهد بگیرد را قبول نکنید، ولی کتاب‌هاش همیشه خوندنی‌ان. و اینکه صرف ابراز عقیده نیست، پر از اسناد و مدارکه.

قطعه‌هایی را از کتاب‌های قرون وسطی، کتاب‌های دوره روشنگری پیدا می‌کنه، در اسناد مثلاً عجیب و غریبی می‌گرده، فکت‌هایی پیدا می‌کنه، این‌ها را کنار هم می‌گذارد و نهایتاً کتابش. بنابراین همه کتاب‌های فوکو به دلیل آن نگاه خاص تاریخی که دارد جذاب‌اند. ولی ممکن است مثلاً شما وقتی تاریخ جنسیت ازشان می‌خوانید به نظر می‌آید که یک چیزی از پیش تعیین شده‌ای را دارد سعی می‌کند نتیجه بگیرد.

اینکه جنسیت این مفهوم روشنی نیست. خب این دفاع از خودشه دیگر. چرا به من مثلاً ایراد می‌گیرید که من همجنس‌گرام؟ اصلاً این جنسیت چیست؟ مثل اینکه در جواب منتقدین خودش باز دارد صحبت می‌کند. بگذارید من یک مورد دیگر مثال بزنم و تمام بکنم این کار را. فوکو یک کتاب معروفی دارد کتاب خیلی معروفیه به فارسی هم ترجمه شده.

کتاب‌هاش به غیر از تاریخ جنسیتش تقریباً همه کتاب‌های فوکو خوشبختانه به زبان فارسی ترجمه شده. تاریخ جنسیتش هم یک کتابی دراومده که به هر حال یک بخشی از آن کتاب در آن هست.

ولی خب فکر می‌کنم کلش را نمی‌شود ترجمه کرد. فوکو در کتاب خیلی معروف خودش مراقبت و تنبیه که می‌شود گفت که یک کتابیه در نقد شیوه به اصطلاح مجازات و تنبیهی که در جامعه وجود دارد.

دارد سعی می‌کند نشان بدهد که چطور شیوه تنبیه و مراقبت در طی قرن‌ها تغییر کرده و این ادعا را که ما به یک مثلاً سیستم قضایی خیلی لطیفی رسیدیم، سابق مثلاً فرض کنید خیلی خشونت زیاد بود، ما الان اعدام نمی‌کنیم، فلان نمی‌کنیم و این‌ها را کلاً می‌برد زیر سوال. در واقع همین دیدگاه همیشگی‌شو دارد دیگر.

آن چیزی که الان خیلی جا افتاده، همه مثلاً به طور بدیهی قبول می‌کنن، فوکو در آن مسئله دارد و سعی می‌کند نشان بدهد که آن‌جوری که به نظر واضح می‌رسند ماجرا نیست. من می‌خواهم روی این نکته خاص تاکید بکنم که یک جایی فوکو فکر می‌کنم اصلاً کتاب این‌جوری شروع می‌شود که مجازات وحشتناکی برای یک آدمی که می‌خواسته پادشاه فرانسه را ترور بکند با جزئیات زیاد می‌آورد.

چیزی که این آدم بهش محکوم شد و این در ملأ عام این مجازات‌ها انجام شد که واقعاً وحشتناک بود. یک سلسله کارهایی باهاش کردن جلوی جمع. مثلاً آخرش نمی‌دانم با اسب چهار شقه کردن، قبلش نمی‌دانم چه کارهای عجیب و غریبی سرش آوردند و نه به طور اختیاری. یعنی در حکم آمده که باید چه کارهایی انجام بشود.

این را مقایسه می‌کند با یک دستورالعمل مدرن معروف از دوران روشنگری که یک شخصی زندانی را طراحی کرده که در آن همیشه زندان‌بان‌ها زندان‌ها را زندانی‌ها را می‌بینند. یک زندانی که مثلاً تو مرکزش بخش مراقبت‌کننده‌ها هست و بعد دور تا دور سلول‌هاست طوری که همه در تمام ۲۴ ساعت دید دارند و الی آخر.

فوکو قضاوتش این است که اگر دقت بکنید این مجازات چیزی که فوکو می‌گوید این است که مجازات‌ها در واقع از مجازات‌های جسمانی به مجازات‌های روانی که به نظر فوکو شدیدتر و مثلاً یک جوری مهلک‌تر هستند رسیده.

بنابراین ظاهرش ممکن است خشونت از بین رفته ولی از نظر فوکو این نحو مجازات کردن، مراقبت کردن جامعه و بعد مجازات‌هایی که در مثلاً ختم می‌شود به زندانی کردن و مراقبت در زندان، جدا کردن فرد از جامعه، این‌ها سخت‌تر از مجازات‌های قبلی هست.

یادتون هست احتمالاً اگر کسانی تو جلسات قبل بودن، من یک بار در مورد ارتباط بین این چیز خیلی خیلی معروفی که همجنس‌گرایی در مردها باعث یک جور فوبیا نسبت به زندان می‌شود صحبت کردم.

مجازات جسمانی در برابر مجازات مدرن

نمی‌دانم چند نفر این حرف‌ها را شنیدید. اصلاً یک رویای تکراری، کابوس تکراری همجنس‌گراها رویای کابوس زندانه. من واقعاً نمی‌توانم مراقبت و تنبیه فوکو را بخوانم و از این احساس بهم دست نده که این مقدار ترسی که از زندان، این مقدار احساس بدی که نسبت به زندان دارد، نتیجه این است که همجنس‌گراست.

چطور فوکو دارد این دو تا، ببین من می‌خواهم برگردم به آن حرفی که اول زدم. دو تا صحنه را کنار هم می‌گذارد و دارد قضاوت می‌کند که این از آن بدتر است، این مجازات از آن یکی دردآورتر و شدیدتره. غیر از این است که دارد رجوع می‌کند به احساسات خودش.

هزاران نفر ممکن است این دو تا صحنه را بخونن و با قاطعیت بگویند که نه خب اولی وحشتناک‌تره، این آدم را دارند چهار شقه می‌کنن، مثلاً داغ بهش می‌زنن، می‌برن اعضاشو و همین‌طور به تدریج طی مدت زمان نسبتاً طولانی آدم را دارند می‌کشن تا اینکه یک نفر را بندازن در یک قفسی و ببینید، چطور نگاهش کنم؟

خب، خیلی آدم‌ها ممکنه، چنین خیلی هم احساس بدی بهشان دست نده. چطور فوکو می‌خواهد قضاوت بکند که این از آن بدتر است؟ این مجازات شدیدتره؟ یک جوری انگار رجوع می‌کند به درون خودش، احساس می‌کند این برای من دردآورتره. دقت می‌کنید؟

نمی‌شود از این فرار کرد که اگر یک نفر، مثلاً فرض کنید همجنس‌گرایی، همجنس‌گرا بود، نه همجنس‌گرای احساسات خاصی را نسبت به بعضی چیزها ایجاد می‌کنه، بعداً تو قضاوت‌هام در مورد مسائلی که دارم کتاب می‌نویسم در موردش، این احساساتم را بگذارم کنار.

به نظر من این نمونه‌ی واضحی است که فوکو احساسات شخصی خودش را تو قضاوت خودش دخالت دارد می‌ده، در اینکه این نوع مثلاً مجازات مدرن از آن نوع مجازات جسمانی قدیمی دردناک‌تر و مثلاً سخت‌تره.

خب، من همه‌ی حرف‌ها را دارم می‌زنم. از یک طرف می‌خواهم نشان بدهم که واقعاً فوکو تحت تأثیر زندگی خودش کتاب نوشته و مطالعه کرده. همه‌ی آثار فوکو یک جایی می‌توانید بفهمید که یک لینکی دارد و دارد از یک بخشی از زندگی خودش دفاع می‌کنه، از موجودیت خودش دفاع می‌کند.

کمتر کسی این‌قدر واضح است که دارد این کار را می‌کند. از طرف دیگر، در عین حالی که ما می‌دانیم این‌جوری هست، ولی آثار فوکو بسیار ارزشمندند. برای اینکه چیزهایی را تو این دنیا دیده و زیر سؤال برده که آدم‌های دیگر بهش توجه نمی‌کردند. اولاً، اولاً فوکو بی‌نهایت آدم باهوشیه. نمی‌خواهم بگویم آدم خیلی پرکاریه، ولی آدمیه که یک جوری مفیدی کار می‌کند.

شاید زندگیش این‌جوری نبوده که از این آدم‌هایی که از صبح تا شب مطالعه بکنند، ولی انگار می‌داند کجا باید برود چه را پیدا بکند. برای همین کتاب‌هاش یک جذابیتی، آدم واقعاً احساس می‌کند انگار این تمام اسناد و مدارک قرون وسطی و دوران روشنگری و همه‌رو خوانده که این‌طور گزینش‌های جالب می‌تواند انجام بدهد.

واقعیت این است که این‌جوری نیست، ولی یک جوری یک هوشی دارد که می‌داند کجا تو چه اسناد و مدارکی. جذابیت کارهای فوکو این است که واقعاً یک اسنادی را از یک مثلاً فرض کنید یک ماجرای خیلی خیلی خاصی که تو یکی از روستاهای فرانسه ۲۵۰ سال قبل پیش آمده و یک جایی ثبت شده تو کتابخونه محلی آنجا هست، آن را به عنوان مدرک مثلاً یک جایی ارائه می‌کند و این نتیجه خیلی جالبی را بهش می‌رسد.

مثل اینکه می‌داند که اسناد و مدارک این می‌خواهد کجاست. اگر کل زندگیش را نگاه کنید، خیلی هم لابه‌لای اسناد و مدارک غرق نبوده، ولی واقعاً وقتی که آثارش را می‌خونید، احساس می‌کنید یک باید کسی طرفی که خیلی اینفورمیشن زیادی دارد در مورد حقایق تاریخی.

نیچه، هنر و تجربه ظلمت

به نظر من بیشتر نتیجه‌ی هوش و ذکاوتشه که چیزها را پیدا می‌کند تا اینکه مثلاً پرکار باشد به من. به هر حال این یک جوری چیز دیگر، مثل پرکار بودن، نتیجه‌ی پرکار بودن در آثارش. من همه‌ی حرف‌هایی که در مورد فوکو زدم به عنوان یک آدم مورد علاقه‌ی خودم.

زندگیش هرچه می‌خواهد باشد، به هر انگیزه‌ای کتاب‌هاش نوشته باشد، ولی کتاب‌های فوکو فوق‌العاده مفیدند. برای اینکه چشم آدم را نسبت به یک تحولات تاریخی باز بکنند، مخصوصاً مفهومی که در فوکو مطرح کرده تحت عنوان اپیستمه، مفهوم خیلی خیلی مهمی است، یک چیزی مثل پارادایم کهنه. اینکه دانش یک جوری پشتش یک چیزی هست، یک دیدگاه‌های کلی نسبت به جهان هست.

همین حتی ساینس، فوکو حتی این، ببینید یکی از ایده‌های فوکو این است که مثل نیچه، فوکو خیلی تحت تأثیر نیچه است. احتمالاً به دلیل همان قرابتی که از اینکه جفتشون این تجربه‌ی دیوانگی را شاید داشتن.

نیچه نیچه اولین آدمیه که یک جوری به نظر می‌رسد که همان حس چیزی که ما بهش به طور نرمال می‌گوییم دیوانگی، یعنی از حالت عادی خارج شدن را دارد و نبوغ دارد و از این یک مجموعه‌ی کتاب و آثار فوق‌العاده جالب در نقد همه‌ی چیزهای مدرنی که وجود دارد.

نیچه تقدم تاریخی هم دارد، اولین کسی است که خیلی چیزها را زیر سؤال برده، برای همین آدم فوق‌العاده مهمی است. الان نیچه را پدر پست‌مدرنیسم می‌دونن، پیامبر زرتشت نیچه پیامبر پست‌مدرنیست‌هاست در واقع.

یک چیزی که در نیچه هست و فوکو خیلی خیلی بهش در واقع نزدیکه، آن هم توجه زیاد به قدرت و مناسبات قدرته. فوکو ایده‌های بسیار بسیار جالبی دارد که دانش چطور تحت تأثیر قدرت قرار می‌گیرد. برخلاف، یعنی فعالیت علمی بشر، فعالیتی نیست که یک چیز مستقل از قدرت به معنای کلی‌اش باشد، چه قدرت اجتماعی، چه قدرت به طور کلی.

حتی فوکو احساسش اینه، وقتی من استدلال می‌کنم، ظاهراً یک استدلال منطقی می‌آرم و یک چیز حقیقتی را به شما می‌قبولونم و تحمیل می‌کنم، بیشتر از اینکه قدرت استدلال‌های من به عنوان دانش و چیزی که حقیقت را نشان می‌دهد مهمه، اتوریته منه که در واقع اهمیت پیدا می‌کند. من یک چیزی را، حتی منطق یک جوری از نظر فوکو مثل چماق می‌ماند.

یکی از ابزارهای اعمال قدرته. من می‌توانم مثلاً از منطق استفاده کنم. خیلی ایده عجیبی. حالا من وارد چیزش، وارد جزئیات نمی‌شم ولی فکر می‌کنم فوکو با اینکه در مجموع کلاً یک آدمیه که نتایجی که می‌خواهد بگیرد همیشه غلط است به یک معنایی ولی نقد‌هایی که می‌کنه، چیزهایی را که زیر سوال می‌بره، خیلی خوب این کار را انجام می‌دهد.

به اضافه اینکه مجموعه مطالعات تاریخیش خیلی چیز خوبی است و الی آخر. من سوالی بپرسم، فکر می‌کنم زیادی صحبت کردم. خیلی زیادی صحبت کردم. می‌خواستم در مورد دو تا کار هنری هم صحبت بکنم. برای خاطر اینکه من معمولاً از این آدم‌های هنرمندم که ممکن است آدم‌های خیلی غیر اخلاقی به نظر بیان، زیاد صحبت کرده باشم.

بگذارید از یک خواننده‌ای که بهش علاقه‌مندم، یک خیلی مختصر بهش اشاره‌ای بکنم. میل داشتم در مورد این دو تا چیز بیشتر صحبت کنم ولی من فکر می‌کنم همه آدم‌هایی که با من در مورد موسیقی اگر صحبت کردن، احتمالاً می‌دانند که من به Kurt Cobain علاقه‌مندم. Kurt Cobain رئیس گروه Nirvana است که تو سن ۲۷ سالگی خودکشی کرد. در اوج اعتیاد و ناامیدی و زندگی سیاهی که داشت.

من ولی من یک تجربه شخصی با یکی از آثار Kurt Cobain دارم. اولاً گروه Nirvana که گروه خیلی مهمی از نظر فنیه، یعنی به هر حال خیلی‌ها معتقد هستند که در دهه ۹۰ شاید مهم‌ترین گروه موسیقی غربی، گروه Nirvana بوده و آن آلبوم Nevermindشون معمولاً آلبوم برگزیده دهه ۹۰ از نظر خیلی از آدم‌هایی که در مورد موسیقی اظهار نظر حرفه‌ای می‌کنند.

من اصلاً کاری به ارزش‌های هنری و مثلاً موسیقی Kurt Cobain ندارم. یک ترانه‌ای خیلی معروف شد، معروف‌ترین ترانه Nevermind، یک ترانه‌ای به اسم Smells Like Teen Spirit اگر اشتباه نکرده باشم. من یک شب واقعاً این ترانه را داشتم گوش می‌کردم و می‌توانم بگویم که مثل یک تجربه عرفانی، حالا تجربه شیطانی هم چه اسمش را بگذاریم.

مثل اینکه آن عمق آن حس ناامیدی و نمی‌دانم اسمش را چه بذارم، تاریکی‌ای که Kurt Cobain در آن قرار دارد را این موسیقی به من منتقل کرد. راحت نیست من بفرمایم که یک آدمی که خودکشی می‌کند به کجا رسیده که خودکشی می‌کند.

خودکشی هنرمند و معنای اثر

یک هنرمندی که به یک چنین حالت‌هایی رسیده و خیلی صادقانه دارد احساس خودش را نسبت به جهانی که می‌بیند بیان می‌کنه، یک مدیوم خوبی است که من می‌توانم یک جایی از یک حقیقتی را در جهان که واقعاً هست ببینم دیگر.

Kurt Cobain دارد یک جایی از این دنیا را تجربه می‌کند که خیلی تاریکه. Hello گفتن در آن یک عمل کثیفیه. چیزی است که در آن یک بند بندی از آن ترانه‌ست که مدام تکرار می‌شود.

یک عمل حالا یک عمل سطح پایینه حالا اگر نگم کثیفه. اینکه چه جوری چه چطور یک آدم به چه حسی می‌رسد که یک چنین تو چه دنیایی زندگی می‌کند که به یک چنین حسی می‌رسه، احساسی که به اعتیاد شدید و شدیدتر و بعد مثلاً خودکشی منجر می‌شه، خب من می‌توانم این را از یک آدمی که هنرمنده و به آنجا رسیده بگیرم.

لزومی ندارد ببینید همه آدم‌ها یک جوری در واقع گناهکارترین آدم‌ها یک جور ذاتشون همان یک کودک معصومیه که در موقعیت و شرایط عجیب و غریب قرار گرفته. یک کارهایی کرده که گیر افتاده مثل اینکه. مثل اینکه یک راه اشتباهی را رفته و به یک تاریکی‌هایی رسیده و حالا هی مدام دارد اشتباه می‌کنه، دارد سقوط می‌کند.

ولی ذات انسان که خبیث نیست. Kurt Cobain خیلی معصومیت به نظر، حالا من نمی‌دانم چرا واقعاً این احساسات شخصی منه. من این معصومیت را خیلی تو این آدم می‌بینم. آدمی که به شدت آدم صادقیه. یک یک باز در Kurt Cobain یک صداقت‌های اخلاقی‌ای هست که اصلاً این‌قدر احساسه. بعضی از این آدم‌هایی که خودکشی می‌کنند برای خاطر این است که آدم‌های خیلی حساسی‌ان.

مثلاً روحشون تحمل آن چیزی که بهش رسیدن را ندارند. خیلی آدم‌ها ممکن است خیلی خیلی تجربه‌های وحشتناک‌تری از Kurt Cobain تو زندگی‌شان داشته باشند ولی نه خودکشی می‌کنن، نه داد و فریاد حتی می‌کنند. یک جوری پوستشون کلفت می‌شه، عادت می‌کنند. Kurt Cobain مثل یک آدمیه که می‌داند که این دنیایی که در آن قرار دارد خیلی برایش جای بدیه.

داد می‌زنه، فریاد می‌زند و خودش یک جورهایی مثلاً می‌کشه و من فکر می‌کنم تو همه آدم‌ها بالاخره این معصومیت ذاتی وجود دارد و به همین دلیل می‌شود آدم‌ها را دوست داشت. ولو اینکه به تو زندگی‌شان تجربه‌های بدی کرده باشند و به یک جایی بدی رسیده باشند.

من این مثال را می‌خواستم حالا یک خورده مفصل‌تر در موردش صحبت بکنم که به نظر من مثال خوبی برای شخص خود من که چطور من به Kurt Cobain علاقه‌مندم.

اولاً من به این آدم علاقه‌مندم به عنوان یک آدمی که صادقانه حداقل احساسات خودش را بیان کرده و در یک دنیایی زندگی کرده که مثلاً اعتیاد، خب من نمی‌دانم در شرایطی بوده که خیلی زود را به اعتیاد آورده، ممکن است خیلی کارها کرده باشد تحت تأثیر والد خودش یعنی اینکه چه چیزی خوبه، چه چیزی بدهد، بهش به هر حال گفتن که این کارها خوب نیست، آن کارها خوب است. رفته یک کارهایی کرده به هر حال به یک احساسات خیلی خیلی بدی نسبت به جهان رسیده.

واقعاً یک جوری به ظلمت مطلق انگار رسیده و یک آدمیه که نور دوست دارد و بنابراین داد و فریاد دارد می‌کند. موسیقی‌اش اصلاً همین است. موسیقی‌اش یک جوری اعتراض نسبت به انگار به شرایطی است که در آن قرار دارد و البته فکر می‌کند که دنیا این‌جوری است. نمی‌گوید که من به یک جای بدی رسیدم. فرق نمی‌کند.

برای شما می‌توانید این‌گونه در واقع موسیقی‌اش را گوش بدهید. من می‌خواهم بگویم در موسیقی Kurt Cobain حقیقت هست. می‌توانید احساس حقیقی یک آدمی که به یک چنین جایی رسیده را در آن ببینید و تجربه جالبیه. من نمی‌توانم بدون موسیقی یک آدمی مثل Cobain یک چنین احساساتی را درک بکنم مگر اینکه خودم را به یک فداحتی بکشونم مثلاً تو زندگی خودم و تجربه‌های مشابه بکنم.

هنرمندی که زندگی بدی داشته و به جای بدی رسیده آینه خوبی است در مقابل یک بخشی از دنیا که لازم نیست حالا من بروم دنیا را تجربه بکنم. می‌توانم از طریق این آدم به جزئیات آن بخش از دنیا در واقع پی ببرم.

می‌توانم این آدم را دوست داشته باشم حالا به دلیل اینکه اولاً خب خصوصیات اخلاقی جالبی دارد که می‌تواند اولاً بیانگر خوبی است، ثانیاً همین که این‌قدر در عذاب نسبت به این شرایط به نظر من خودش نشان‌دهنده یک جور پاکیه غیر از آن دیگر آدم‌های دیگه‌ای که ممکن است تو همان شرایط باشند و این‌قدر زجر نمی‌کشن.

شرورترین موسیقی و تجربه زیسته

در عین حال من می‌توانم ازش دوست داشته باشم، ازش ممنون باشم برای اینکه تجربه‌ای برای من به وجود آورده. لزوماً این‌گونه نیست اگر من Kurt Cobain گوش می‌دهم باهاش موافقم که مثلاً Michel Foucault می‌خوانم یعنی حرف‌هاشو قبول دارم. یعنی اصلاً این خیلی دید ابتداییه که من هیچ کتابی را از هیچ کسی نمی‌خونم به این معنا که قبولش دارم.

هیچ‌کس. من فکر می‌کنم همه آدم‌ها یک چیزهایی درست می‌گن، یک چیزهایی غلط می‌گویند و همه هنرمندها به هر حال مطلقاً احساساتشون جالب نیست. ممکن است یعنی احساساتشون احساسات متعالی نیست. در متعالی‌ترین آثار هنری باز یک کدورت‌هایی ممکن است دیده بشود و طبعاً حالا Kurt Cobain یک خورده اون‌ورتره، یک آدمی ممکن است یک خورده این‌ورتر باشد.

هیچ کار هنری نیست که خالی از حقیقت باشد. من یک آدمی صحبت کردم که خب ممکن است خیلی آدم شروری به نظر برسد. هنوز طرفدارهای Nirvana در دنیاش شرارت می‌کنند. اولاً وقتی Kurt Cobain خودکشی کرد یک تعدادی نسبتاً زیادی از طرفدارهای گروه Nirvana خودکشی کردن. نمی‌دانم چند نفر. و الان هم مثلاً طرفدارهای گروه Nirvana ویروس می‌نویسن تو اینترنت.

همیشه به هر حال در حال تخریب یک چیزی هستند و این‌ها همه طرفدارهای Kurt Cobain‌ان و شما می‌توانید موسیقی Kurt Cobain را به یک معنایی دوست داشته باشید بدون اینکه بروید مثلاً در ویروس بنویسید و شرارت بکنید. یعنی بدون اینکه قبول داشته باشید. مثلاً من لازم نیست قبول داشته باشم که دنیا دنیای تاریکیه.

دنیای Kurt Cobain تاریکه و دارد این را به خوبی بیان می‌کند و همین برای من کافیه. دنیای یک جایی از این یک تجربه روانی برای بشر هست وجود دارد که در تاریکی قرار می‌گیرد. مثلاً از نوع تجربه Kurt Cobain یا هزاران نفر دیگر. بنابراین حتی شرورترین موسیقی‌دان‌های من دیگر از یک آدم بدنامی Kurt Cobain به هر حال یک جوری بدنامه به دلیل اعتیاد شدید.

لیتیوم مصرف می‌کرده اواخر عمرش و یک ترانه معروفی به اسم لیتیوم دارد در مدح لیتیوم. لیتیوم دیگر آدم‌هایی که دیگر این‌قدر مثلاً دوز اعتیادشون بالا رفته که دیگر هیچی بهشان اثر نمی‌کند از لیتیوم استفاده می‌کنند. خب دیگر یک چیزی هم یکی از فیلم‌های مورد علاقه من می‌خواستم می‌خواستم نیم ساعت صحبت کنم زیاد شده دیگر این فیلم را در موردش صحبت می‌کنم اسمش فقط می‌برم.

آدم در مورد آثار هنری و چیزهایی که دوست دارد من خودم خیلی لذت می‌برم که صحبت بکنم و دیگران را من دارم. میل داشتم به خود در مورد این فیلم راننده تاکسی صحبت بکنم به دلیل آن شخصیت جالبی که در آن هست و آقا مرسی دیگر شخصیت جالبی که در آن هست که مثلاً مرتکب قتل می‌شود و این‌ها ولی به نظر من واقعاً این فیلم به هر طریق ممکن که بهش نگاه کنی شاهکاره برای اینکه یک چیز ببینید من همیشه این را در مورد فیلم راننده تاکسی این را می‌گویم که همین که یک شخصیت این‌قدر عجیب و غریب که حتی به مخیله آدم هم شاید نرسه که یک چنین آدمی وجود داشته باشد این‌قدر خوب در این فیلم پرداخته شده که شما با تمام وجود حسش می‌کنید.

اصلاً من تعجب نمی‌کنم که آخرش فرض کنید نمی‌تواند رئیس‌شون کاندید ریاست جمهوری را بکشد حتی می‌خواهم بگویم اولین بار که این فیلم را می‌دیدم می‌تونستم حدس بزنم که این الان اینجا ناموفق بشود می‌رود آنجا. انگار که از خانه آمده بیرون که یکی را بکشد یک کاری بکند.

حالا این نشد برای یک کار سیاسی خیلی بزرگ بعد می‌رود مثلاً یک چند تا پاانداز را می‌کشه. این شخصیت این‌قدر در این فیلم خوب دراومده که به هر حال یک تجربه‌ایه دیگر شما لازم نیست مثل تراویس زندگی بکنید دیگر تا اینکه بفهمید دنیای یک چنین آدم‌هایی چه جوریه.

این فیلم به شما یک تجربه‌ای می‌دهد که به طور مجانی. کلی از آثار هنری این‌جوری‌ان. زوایایی از دنیا را به شما نشان می‌دهند. دقیقاً یک آینه‌هایی هستند حالا ممکن است شکسته باشند یک اعوجاج‌هایی داشته باشند.

شما یک قطعه‌هایی از حقایق حقایق جهان را می‌توانید در آن ببینید از عالم انسانی را که خودتان محاله بتوانید همه این‌ها را تجربه بکنید. بنابراین هنر لازم نیست لزوماً هنر متعالی باشد که من مثلاً بهش یک جوری گرایش داشته باشم.

راحتی از الزام درست‌بودن مطلق

هر نوع هنری به هر حال یک جوری بیان‌کننده یک احساساتی ولو احساسات عجیب و غریب و مثلاً دور از حالا دور از حقیقت دور از آن احساسات خوبی که آدم باید داشته باشد به هر حال در هر اثر هنری هست. حالا حیف شد من دیگر در مورد راننده تاکسی صحبت نمی‌کنم ولی فکر می‌کنم بد نبود به جای کوت‌کو و این در مورد این فیلم صحبت می‌کردم.

خب بیاید من جلسه گذشته یک صحبتی کردم که این هم باز یک یکی دو مورد فیدبکی که گرفتم فکر می‌کنم که فیدبک خوبی نبود. اشاره کردم به اینکه خب یک احساس راحتی می‌کنم که دارم حرف‌هایی می‌زنم که لزوم ندارد که درست باشد. یعنی بخشی از حرف‌هایی که می‌زنم حتماً نادرسته و خودمم ممکن است قبول نداشته باشم.

و شما هم در موقعیتی قرار بگیرید که مثلاً به هر حال حرف‌هایی که من می‌شنوید اینجا را باید تحلیل بکنید ممکن است درست و غلط باشد. من یکی دو تا فیدبکی که گرفتم فکر می‌کنم شاید مثلاً این‌جوری بود که انگار حرف‌هایی که از قول در این روایت اسقفی دارد می‌آید خیلی ایراد دارند.

من به شدت می‌خواهم تأکید بکنم که اصلاً این‌جوری فکر نکنید. یعنی یک جوری دیفالت‌تون این نباشد که ایرادهای زیادی تو این حرف‌ها وجود دارد. بعداً پشیمون می‌شوید. واقعاً این مقدمه بیش از آن اندازه‌ای که من می‌خواستم طولانی شد. آقا یک چیز دیگر می‌خواستم کلاً بگویم شاید بگذارم جلسه آینده مفصل‌تر در موردش صحبت بکنم.

ببینید غالباً این‌جوری است که هر مکتبی، هر نهضت فکری، هر مجموعه‌ای که حالا یک نامی مثلاً بشود بهش داد بخش‌هایی از حقیقت در آن هست. و مثل آن ماجرای فیل مولانا. این مسیحیت قطعاً یک حقایقی را مسیحی‌ها لمس کردن. مخصوصاً یک مکتب به این بزرگی با این همه طرفداری که دارد. و این همه کاری که روش شده.

آدم‌های متفکر، آدم‌های خیلی خوبی که در این با این مکتب زندگی کردن، آثاری را به وجود آوردند، خیلی بدیهی است که آدم احساسشان باشد که خب حقایقی را درک کردن و بیان کردن. این یک نکته که در مسیحیت حقایقی هست در مورد خود حضرت مسیح، در مورد مثلاً فرض کنید ایده گناه، نجات، چیزهایی که در موردش صحبت کردیم.

و نکته‌ای که من می‌خواستم فقط حالا فعلاً اشاره می‌کنم بعداً شاید در موردش بیشتر صحبت کردن وقتی که می‌گویم که همه حرف‌هایی که اینجا زده می‌شود خب ممکن است درست نباشد که همان که همه‌اش درست نیست ولی شما از این غافل نباشید که وقتی یک نفر می‌خواهد مکتب خودش را تبلیغ بکند همیشه از نقطه قوت خودش شروع می‌کند.

درسته؟ بنابراین اگر بخواهیم در مورد مثلاً یک اسقفی می‌آید در مورد مسیحیت صحبت بکند جلسات اولش باید جلساتی باشد که کمتر در آن ایراد پیدا می‌شود کرد. از آن جاهایی که قدرت دارد حرف می‌زند. سوال مهم‌تر از اینکه چه حرف‌هایی که من زدم تو این جلسات درسته، کدوم‌هاش نادرسته، به نظر من اکثر قریب به اتفاقش یک جور درست است.

این من اشاره به من واقعی، من خودم می‌کنم. فکر نکنید اینجا ابهامی وجود دارد. بیشتر دو تا چیز سوال دیگر به نظر من باید جواب داده بشود. همه مسیحیت این است که تا حالا در موردش صحبت کردیم یا نه؟

مثل اینکه همیشه مبلغان اینجوری‌ان دیگر، یک جوری مثلاً ممکن است بخشی از حقایق را که چیزهایی که خوب نمی‌شود بیان کرد را ازش دفاع کرد، ممکن است اصلاً نگن.

یا اهمیتش را کم جلوه بدهند. آن را بکنند یک بخش کوچیکی، اشاره‌ای بهش بکنند در حالی که ولی یک یک سوال خیلی مهم این است که همه چیزهایی که اینجا در واقع در موردش صحبت کردیم همه آن چیزی است که مسیحی‌ها می‌گویند یا نه؟ و سوال همیشگی خیلی مهم این است که فیلم همه‌اش همینه؟

مسیحیت در مورد مثلاً شاید فقط ممکن است من همه حرف‌هایی که می‌زنم درست باشد، ولی دارم در مورد پای فیلم صحبت می‌کنم. جامعیت، ببینید مهم‌ترین سوال در مورد یک مکتب این است که جامعیت دارد یا ندارد.

شما اگر من الان بیام به جای روایت اسقفی مثلاً در مورد مارکسیست صحبت بکنم به عنوان مثلاً رفیق، به عنوان یکی از رفقا، بیام اینجا یک روایت مارکسیستی برایتان بیان بکنم، مطمئن باشید دو سه جلسه اولش عالی درمیاد.

از یک جایی شروع می‌کنم که مارکسیست‌ها واقعاً حرف‌های جالبی می‌زنند و آن مرکز مثلاً در واقع آن قسمتی از فیلم که دیدن را بیان می‌کنند. سوال این نیست که این حرف‌ها، معمولاً همیشه حرف‌های اول جذاب و خوبن.

دید انتقادی به فیلم و روایت

بعد ولی آیا همه مارکسیسم را می‌گویند؟ مثلاً در مورد دیکتاتوری ایده دیکتاتوری پرولتاریا صحبت می‌کنم یا نه، یک جوری سعی می‌کنم بگویم که آن اصلاً یک چیزی مثلاً حالا یک چیزی بوده گفته، بله اسمش را یک بار ببرم و بگویم که تمام شده و رفت.

و مثلاً در مورد ایده انقلاب، الان ایده انقلاب دیگر جذابیت ۱۵۰ سال، ۱۰۰ سال قبل یا حتی ۴۰ سال قبل خودش را ندارد. مارکسیسم چقدر ایده انقلاب در آن مرکزی؟ اینکه الان مثلاً الان کتاب‌های مارکسیستی جدید در مورد آن جوانب انسانی و دموکراتیک مثلاً مارکسیسم بیشتر با تاکید زیاد صحبت می‌کنن، یک چیزهایی رفته تو حاشیه. پس یک مسئله اینه، روایت من چقدر صادقانه است؟

چقدر دارم واقعاً آن چیزی را بیان می‌کنم که آن مکتب می‌گوید و در آثار مثلاً خود مارکس بوده و مهم‌تر از این که واقعاً مثلاً مهم‌ترین مسئله دنیای عدالت اجتماعیه. یعنی مارکسیست‌ها با تاکید روی نگاه کردن به مسئله عدالت اجتماعی، بی‌عدالتی، یک ایده‌هایی دارند در مورد جنگ طبقاتی، همه‌اش هم ممکن است درست باشد یک جورهایی.

ولی این بخش مهم دنیا این است یا نه؟ مثلاً چیزهای مهم‌تر از این وجود دارد. بنابراین من حالا می‌گویم فیدبک‌هایی که گرفتم از این نظر منفی بود که واقعاً این‌گونه نیست که حالا بعداً وقتی که یک خورده نقد بکنیم این حرف‌هایی که زده می‌شود تو این کلاس، من فکر می‌کنم ایرادهای مهم‌تر آن چیزهایی که بهش اشاره نمی‌شود.

ایرادی نیست که این حرف‌هایی که زده می‌شود غلطن. چیزهایی هست که گفته نمی‌شود، چیزهایی از خود مسیحیت و چیزهایی که در جهان هست و مسیحیت بهش نمی‌پردازه و مهم‌ان. من فقط این را به عنوان راهنمایی، من سعی‌ام این است که واقعاً جلسات جلسات را با دید مثبت در واقع گوش بدهید و برخورد بکنید.

چون ببینید بگذارید من باز مقدمات طولانی خودم را ادامه بدم، این نکته را می‌گویم دیگر وارد بحث اصلی خودمان می‌شوم. یعنی از تبدیل به اسقف می‌شوم تا چند لحظه دیگر. ببینید این خیلی مهم است که وقتی که دارید یک افکار یک آدمی را یا یک مکتبی را مطالعه می‌کنید، یک خورده لااقل در اول دل بدهید. مثبت برخورد بکنید.

از اول موضع نداشته باشید که مثلاً ایرادش را پیدا بکنید، می‌دانید منظورم چیست؟ این مثل این است که یک آدمی مثلاً یک اثر هنری را به یک دلایلی با دید نه دید منفی‌ها، اصلاً با دید انتقادی نگاه کنید.

من مثلاً این فیلم را دارم نگاه می‌کنم، اصلاً آن اول یک کاغذ یادداشت بگذارم کنار خودم و مثلاً شروع بکنم صحنه‌ها را یادداشت کردن، اینجاش یک اشکالی وجود داشت، این چرا این‌گونه کات شد و فلان و این‌ها.

یک بار باید مثلاً یک اثر هنری را با تمام وجود سعی کنم را آن اثر بگذارم دیگر، یعنی یک ببینم که این طرف چه می‌خواسته بگوید. مرحوم مطهری یک اصطلاح خیلی خوبی داشت چون فکر می‌کنم واقعاً فلسفه را این‌گونه می‌خوند.

می‌گفت که باید ببینیم مثلاً این جمله‌اش را دقیقاً یادمه تو یکی از کتاباش کلاً این حرف را چندین بار حالا یک جوری خواندن یا شنیده تو سخنرانی‌هاش. می‌گوید باید ببینیم درد هگل چه بود. مثل اینکه به هر حال یک فیلسوفی یک مشکلاتی تو ذهنش هست. حتی اگر یک حرف غلطی دارد می‌زند ببینید مشکلش چه بود؟ چه را می‌خواست حل بکند تو این حرف را زد؟

هر فیلسوفی، هر آدمی انگار یک دردی دارد، این درد خودش را سعی می‌کند یک جوری انگار دارد بیان می‌کند مثل یک هنرمند، حتی فلاسفه هم اینجوری‌ان. بنابراین من احساسم این است که بهتر است واقعاً مثلاً اگر مسیحیت را می‌خواهید بشناسید یک خورده همدلی بکنید، همراه بشید، حتی اگر ایرادی می‌بینید فعلاً بگذارید کنار و سعی کنید آن‌گونه که مسیحی‌ها دنیا را می‌بینند نگاه بکنید.

بعداً خودتان من فکر می‌کنم اگر بگذارید یک اثر هنری روتون تأثیر بگذارد بعد نقدش را خودتان می‌فهمید دیگر. خب؟ اگر واقعاً درکش لمسش بکنید بعد می‌توانید در آرامش بشینید بعد از اینکه دیدیدش و تأثیر روتون گذاشت بگویید این تأثیرش خوب بود، بد بود.

چرا این تأثیر را را من گذاشت؟ می‌تونست بهتر از این باشد. مثلاً خیلی از آثار هنری اینجوری‌ان. مخصوصاً فیلم به دلیل اینکه در مدت زمان معینی می‌بینید و نمی‌توانید در واقع جلوش هم بگیرید. یعنی خودش می‌آید و همین‌طور به اصطلاح باید تعقیبش بکنید تا آخر.

بازگشت به بحث تشریعی مسیح

کتاب داستان را می‌توانید اگر یک جایی احساس بدی بهتان دست داد بگذارید کنار، فردا دوباره بخوانید. البته الان می‌شود پاز را مثلاً زد و فیلم را هم متوقف کرد که معمولاً فیلم را دیگر چون مدتشم کوتاهه همه یک ضرب می‌بینند.

به هر حال چیزی که من می‌خواستم بگویم همین است که در مورد مسیحیت سعی بکنید که مثل حالا هر تفکری یا هرچه یک خورده همدلی بیشتر داشته باشید. من فکر می‌کنم در عین حال احساسم این است که دارم از چیزهایی صحبت می‌کنم که حقایق زیادی پشتش هست. این اظهار نظر شخصی خودمه حالا بعداً معلوم می‌شود که این من کی بودم. باز شاید بازم دارم کلک می‌زنم.

خب من دفعه قبل در مورد ایده نجات تو مسیحیت تو الهیات و کلام مسیحی صحبت کردم که یک جوری به دو بخش تقسیم کردم. یکی بخش نجات از ایده تشریعی و یکی هم نجات از نظر تکوینی. بیشتر در مورد نجات تشریعی صحبت کردم و این جلسه را می‌خواستم اختصاص بدهم در مورد مفهوم نجات از دید مسیحیت با در واقع آثار تکوینی ظهور حضرت مسیح.

یکی دو صفحه اینجا دارم که در مورد بازتاب چهره مسیح یعنی در ادامه آن بحث‌های تشریعیه که به دلیل کمبود وقت فعلاً می‌ذارمش کنار ولی امیدوارم یک روزی تو جلسه آینده دوباره وقت بکنم در موردش صحبت بکنم. اینکه من دفعه قبل روی این تأکید کردم که ایده نجات مسیحی از نظر تشریعی به اصطلاح آن بخش نرم‌افزاریش این است.

همه ما در درون خودمان یک انگار روح خدا را داریم، داشتیم. بعد این آلوده شد، هبوط کردیم. در زندگی هبوط کرده خودمان هم گناهانی انجام دادیم که باز آن جلوه روح خدا در وجود ما در واقع یک جوری کم‌رنگ شده و آن نور الهی که در ما هست خاموش شده و ایمان آوردند به مسیح، شناختن مسیح و ایمان آوردند به اینکه یک چنین موجود روحانی ظهور کرده و مأنوس شدن با این چهره خاص اخلاقی که پر از معصومیته، پر از خیر در واقع نشانه‌ای از خیر محضه، نشانه‌ای مثلاً از عشق الهی در رفتارش هست، قدرت مطلق دارد در انجام انگار همه کارها.

این ترکیبی که شخصیت مسیح دارد که از نظر مسیحی‌ها به معنای واقعی کلمه جلوه مطلق روح الهی‌ای را، روح‌القدسه، متحده در واقع با روح‌القدس و روح‌القدس متحده با خداوند هم.

این جلوه کمال، ایمان آوردند بهش و مأنوس شدن باهاش باعث می‌شود که آن روح الهی که در وجود شما بوده و هست ولی یک جوری انگار از کار افتاده دوباره به کار بیفتد و در واقع شما با زندگی کردن در مسیح، این اصطلاح معروف مسیحی‌ها می‌توانید در واقع به آن وضعیت اولیه‌ی خودتان برگردید و قدم به قدم خودتان را با مسیح در واقع منطبق بکنید و به خدا نزدیک بشوید که جدایی در واقع نزدیک شدن به خدا برای انسان یعنی تبدیل شدن به یک چیزی شبیه مسیح.

مسیح درونی وروح الهی

بنابراین تشبه به مسیح یا اقتدا به مسیح که راه تقرب به خداوند که متحد با در ظهور انسانی خداوند به صورت مسیح این یک بخش اخلاقی یعنی من مسیح را اگر بشناسم بهش ایمان بیارم و درک بکنم و این درک مسیح ببینید یک نکته خیلی مهم در ایمان مسیحی این است لازم نیست کتاب مقدسی که قرار است به من مسیح را معرفی بکند خیلی هم حالا کتاب دقیقی باشد برای خاطر اینکه من دارم با چیزی آشنا می‌شوم که در وجود خودم هست می‌دانید مثل اینکه شما می‌خواهید یک کتاب بنویسید درباره گرسنگی خب خیلی لازم نیست حالا این کتابی که می‌خواهید بنویسید یا این ممکن است با یک پاراگراف یک جمله یک کلمه یا یک کتاب

مفهوم گرسنگی را به یک نفر یاد بدهید چرا برای خاطر اینکه آن آدم قبلاً گرسنه شده می‌داند شما دارید درباره چه دارید صحبت می‌کنید من مسیح یک موجود خارجی نیست که در درون من پایگاهی نداشته باشد و بنابراین یک نفر باید خیلی مثلاً نقاشیشو بکشد برای من با جزئیات تا من بشناسمش مثل یک آدم خیلی آشنا شما اگر یک آدمی را خیلی در واقع در قبل دیده باشید مثلاً پدرتون چهره پدرتون یک نفر شروع بکند به نقاشی کردن چهار تا خطشو بکشد شما می‌فهمید این نقاشی پدرتونه برای اینکه آن چهره را می‌شناسید مسیح این‌جوری است مسیح در درون من هست من خداوند را و مسیح را می‌شناسم روح الهی در درون من هست بنابراین من کافیه که یک کتابی باشد درباره مسیح حالا یک اشاراتی هم کرده باشد انجیل‌ها و کتاب مقدس لزومی ندارد که حالا شما بیاید بحث بکنید که این‌ها از نظر تاریخی نمی‌دانم این‌گونه هستند اونطوری هستند این جمله این انجیل با آن یکی نمی‌خواند و از این حرف‌هایی که هزار جور الان مثلاً کسانی که مخالف مسیحیت هستند می‌زنند کاری که کتاب مقدس قرار است برای من بکند این است که مرا با مسیح آشنا بکند مرطوب مانوس بشوم با مسیح و این کار را می‌کند و این یک جوری برهم‌کنش آن ادراک درونی همه ماست و کتابی که دارم می‌خوانم وگرنه اگر من آن ادراک درونی را انسان‌ها نداشته باشند بله این کتاب‌ها کتاب‌های دقیقی نیستند و اگر کسی قبلاً این موجود را نشناخته

در درون خودش حس نکرده باشد با این کتاب‌ها مطمئناً نمی‌تواند درک بکند که موضوع چیست بنابراین اگر آن نور الهی در وجود یک نفر خیلی خاموش شده باشد بله کتاب مقدس هم ممکن است بهش کمک نکند که حتی لمس بکند حقیقت حضرت مسیح ولی مسیحی‌ها معتقد هستند که اگر یک آدمی حالا در حد نرمال حالا خیلی آدم آن نور را از دست نداده باشد روح الهی‌اش کلاً مغلوب نشده باشد و مثلاً به یک زوایای تاریکی نرفته باشد با ایمان آوردند به مسیح ایمان آوردند به این کتاب‌ها و مطالعه کردنشون درک می‌کند که در مورد چه شخصیتی دارد در واقع صحبت می‌کند کتاب و به چه کسی باید ایمان بیاورد و این‌ها بنابراین یک بخشی از نجات را

من سعی کردم بگویم و حالا روی جنبه‌هاش تاکید کردم امروز می‌خواهم در مورد آن بخشی که جنبه‌های تکوینی در واقع ظهور مسیح و دخالتش در نجات بشر صحبت بکنم جنبه‌هایی که حتی اگر شما ایمان نیارید به مسیح و مسیح را نشناسید هم این کارها انجام شده مثل اینکه موانع واقعی در راه نجات بشر وجود داشته که مسیح این‌ها را برطرف کرده و اگر حالا شما حالا که این موانع برطرف شدن و جهان آماده این شده که بشر نجات پیدا بکند توسط مسیح حالا اگر ایمان بیاورید از نظر به طور به شخصیت مسیح به خود مسیح ایمان بیاورید می‌توانید از این فرصتی که مسیح به وجود آورده کمال استفاده را بکنید وگرنه ممکن است مسیح در واقع

راه‌ها را باز کرده شما ولی راهی را که مسیح باز کرده نرید مهم این است که قبل از اینکه مسیح ظهور بکند یک جوری نجات پیدا کردن دچار این مشکلات واقعی بوده جهان آماده نجات بشر نبوده خداوند جهان را با ظهور مسیح آماده نجات کرد نجات انسان پس این ایده‌های تکوینی تاثیرهای واقعی هستند که ظهور مسیح در جهان گذاشته و واضح است در موردش داریم صحبت می‌کنیم بگذارید اول در مورد این صحبت بکنیم که یک صفحه‌ای را که قرار بود آخر بگویم منتقل کردم اول الان فهمیدم که چرا می‌خواستم آخر بگویم دوباره ببرمش بگذارم آخر خب اولین نکته‌ای که می‌خواهم روش تاکید بکنم این است که وقتی که انسان دچار آن مصیبت گناه اولیه شد و دچار هبوط شد که حضرت آدم و به تبعش همه انسان‌ها در واقع آن گناه اولیه را انجام دادن و به ذمه‌شون به اصطلاح هست و دارند آثار و تبعات آن گناه را با حضور در زمین در واقع می‌بینند و تجربه می‌کنن، آثار شرارت‌آمیزی که گناه اولیه داشته را تجربه می‌کنند یکی از نکات مهم در واقع در هبوط به زمین این است که گناه اینطوری واقع شد در مورد حضرت آدم و تبعاً برای همه افراد بشر که شیطان به آدم مسلط شد.

در واقع اتفاقی که افتاد از نظر دینی این است که شیطان موفق شد انسان را فریب بدهد و انسان از شیطان پیروی کرد، مثل اینکه بندگی به جای اینکه بندگی خدا را کرده باشد، بندگی شیطان را کرد برای اینکه از چیزی که شیطان بهش دعوت می‌کرد اطاعت کرد.

بنابراین اساس گناه اولیه این است که انسان در مقابل شیطان مغلوب شد و شری که دارد تجربه می‌کند از طریق همین فریب شیطانه و از طریق این است که مغلوب شیطان شده و در جایی واقع شده که شیطان انگار بهش مسلطه.

یعنی ما در وقتی داریم از آثار تکوینی ظهور مسیح صحبت می‌کنیم داریم مثلاً از این عقیده مذهبی داریم از این دیدگاه نگاه می‌کنیم که شیاطین موجودات واقعی تکوینی هستند، موجوداتی هستند که باعث فریب انسان می‌شوند.

گناه اولیه، هبوط و سلطه ابلیس

موجودی به اسم مثلاً شیطان انسان را فریب داد و باعث هبوط آدم شد. و از وقتی که انسان به کره زمین آمده شیاطین اینجا انگار وارد قلمرو شیطان شدن. شیاطین اینجا انگار حکمران زمین هستند. هر گوشه کره زمین که نگاه می‌کنید شما از روز اولی که هبوط انجام شد یکی از پسرای آدم یکی دیگر را کشت.

بنا به اعتقاد همه ادیان ابراهیمی. یعنی قتل و خونریزی و جنایت و حکومت‌های فاسد، شما همه تاریخ بشر را که نگاه می‌کنید، یک چند تا آدم را اگر بگذارید کنار بقیۀ همه در واقع تحت سلطه شیطان هستند. بنابراین حکومت زمین در این عالمی که هبوط اتفاق افتاده دست ابلیسه و لشکریان ابلیس.

دارم به طور حالا اینکه ببینید اینکه اعتقاد به این موجودات شیطانی به عنوان یک موجودات مثلاً زنده تکوینی مهم است که این حرف‌ها را قبول بکنید، این واقعاً این مسئله را می‌توانید یک خورده کم‌رنگ بکنید. فکر می‌کنم اعتقاد اورجینال مسیحی‌ها وقتی این حرف‌ها را می‌زدن این بود که واقعاً در مورد موجوداتی که حیات دارند، زنده هستند دارند صحبت می‌کنند.

نه یک موجوداتی که به طور تمثیلی اسمشان را شیطان یا ابلیس گذاشتن. موجوداتی هستند، دشمن انسان هستند، میان شما در کتاب مقدس هیچ کدام فکر می‌کنم از چهار انجیل مثلاً نیستند که توشون در مورد ارواح خبیث و شیاطینی که به انسان‌ها هجوم بردند، وجودشان را اشغال کردن و مسیح این‌ها را بیرون می‌کند از وجودشان، که دیوانه‌ها و موجودات بیماری که علت بیماری‌شون هجوم شیاطینه، توشون صحبت نشده باشد.

شاید در انجیل مرقس اصلاً تم اصلی این است. بیشترین چیزی که تو آن انجیل تکرار می‌شود برخورد مسیح با انسان‌هایی که تحت سلطه شیطانن، شیطان درشون لونه کرده، این‌ها مثلاً دچار تشنج می‌شن، مثلاً فرض کن چیزهای شبیه صرع و دیوانگی دارند و مسیح فرمان می‌دهد که این شیاطین از آنجا خارج بشوند.

بنابراین تصور دینی در مورد هبوط این است که انسان مغلوب شیطان شد و انگار وارد قلمرویی شد که قلمرو شیطانه و تمام تاریخ بشر هم تحت تأثیر فرمانروایی شیطان تو کره زمینه.

و مسیحی‌ها معتقد هستند تا این ادامه دارد تا زمانی که مسیح ظهور می‌کند. ظهور مسیح از نظر مسیحی‌ها ظهور ملکوت خداست. زمین از فرمانروایی شیطان خارج می‌شود و خداوند اینجا حکومت خودش را از طریق مسیح برقرار می‌کند.

این اتفاقی نیست که شما بفهمید یا نفهمید یا قبول داشته باشید یا نداشته باشید، فرقی بکند. این اتفاق افتاده. مسیح قلمرو در واقع زندگی انسان را یک جوری پاک‌سازی می‌کند و فرمانروایی خدا را در کره زمین در این محل هبوط انسان برقرار می‌کند.

شرک‌زدایی مسیحیت از جهان

این معنی که این شیاطین نابود می‌شوند یا شر به طور کل از بین می‌رود ولی انگار تضعیف می‌شود به معنای واقعی کلمه آن قدرت مطلقه خودش را شیطان از دست می‌دهد چرا اینطور این اتفاق میفته برای خاطر اینکه در واقع این ایده ایه که چرا ظهور مسیح به عنوان موجودی که در قالب انسان ظاهر می‌شود ولی فاقد گناه اولیه است چرا ضرورت دارد برای خاطر اینکه همه انسان ها عبادت شیطان را کردن

و مرتکب گناه شدن برای همین قدرتی به در مقابل شیطان ندارند نمی‌توانند شیطان را شکست بدهند لازم است یک موجودی در قالب انسان ظهور بکند که هیچ وقت از هیچ فرمانی از ابلیس در واقع پیروی نکرده حتی گناه اولیه را ندارد بنابراین کاملاً پاکه و هیچ وقت عبادت شیطان را نکرده این موجودی است که مافوق شیاطین قرار دارد شما در انجیل تاکید زیادی در همه انجیل ها می‌بینید که حضرت مسیح مسلط به شیاطین فرمان می‌دهد و همشون خارج این خیلی زیاد تکرار می‌شود ها در انجیل ها این مفهوم مقابله کردن مسیح با شیطان و آثار شیطان تو کره زمین تقریباً تم اصلی چون بیماری و مرگ هم از آثار وجود شیطانه بنابراین اگر آن‌ها را هم

جمع بزنید با آن جاهایی که مستقیماً به شیاطین فرمان می‌دهد مسیح می‌بینید که اصلاً یک تم کلی مسیح در تمام انجیل ها چه کار دارد می‌کند دارد شیاطین را عقب می‌رونه قلمرو شیطان ها را انگار به طور واقعی دارد تسخیر می‌کند و حکومت خدا را در زمین دارد از نظر معنوی حکومت خدا را در زمین دارد استقرار می‌دهد اینکه یهودی ها در پیشگویی هاشون بود که کسی می‌آید که ملکوت خدا را مثلاً می‌اره پادشاهیه که جانشین داوود می‌شود بزرگتر از داوود به حقیقت پیوست از نظر مسیحی ها برای اینکه واقعاً با ظهور مسیح فرمانروایی فرمانروایی خدا به زمین هم مثلاً تسری پیدا کرده جایی که به دلیل گناه های انسان بیشتر تحت فرمان شیطان بود تا فرمان خدا یعنی موازنه قوا بعد از ظهور مسیح به نفع نیروهای الهی تغییر کرده شما تاریخ را مطالعه می‌کنید می‌بینید که بساط بت پرستی بعد از ظهور مسیح به طور مشخص برچیده می‌شود یعنی برای اولین بار مثلاً امپراتوری های بزرگی مثل روم یکتاپرست می‌شوند تنها حکومت های یکتاپرست جهان حکومت های موقتی بود که یهودی ها به وجود آورده بودن بقیۀ دنیا همه جا تحت تاثیر افکار شرک آمیز بود و مسیحیتی که شرک را از جهان پاکسازی می‌کند و این یک واقعیت تاریخی نمی‌شود منکر این می‌شد که ما به یک معنایی در

واقع این شکست افکار بت پرستانه را بعد از ظهور مسیح می‌بینیم قبل از ظهور اسلام امپراتوری هایی که یکتاپرست می‌شوند بت پرستی را مثلاً ماجرایی که تو روم اتفاق میفته به هر حال کنار گذاشتن بت پرستی به معنای مصطلحشه این یک واقعه تکوینیه انسانی شخصی موجودی تحت هیئت انسانی ظاهر می‌شود فاقد گناه اولیه است و مافوق می‌تواند فرمان بدهد به شیاطین و ظهورش نتیجه اش این است که در واقع در عالم پاکسازی می‌شود آن حکومت شیطان در جهان ضعیف می‌شود و یک جوری حکومت الهی پا می‌گیرد در انجیل اشاره مستقیم شما می‌بینید به معصومیت مطلقه مسیح به اینکه مسیح مثل این جلوه کمال مطلقه گناهی مرتکب نشده بنابراین واضح است که هیچ پیروی از شیطان نکرده به

طور خاص بعد از اینکه در همه اناجیل تقریباً این ذکر شده بعد از آن صحنه ای که مسیح می‌آید و از یحیی می‌خواهد که تعمیدش بدهد بعد از تعمید در همه انجیل ها تقریباً فکر می‌کنم این هست که ۴۰ شبانه روز به بیابان می‌رود و آنجا مورد آزمایش شیطان قرار می‌گیرد ۴۰ روز انگار جنگ مستقیم با ابلیس دارد و آن سعی می‌کند که این را گمراه بکند و یک جایی به اطاعت خودش وادار بکند و شکست می‌خورد و این شکست و شروع در واقع رسالت مسیح از این لحظه این است که به معنای واقعی کلمه مسلط می‌شود به عالم شیاطین با شکست ابلیس ابلیس می‌آید وسوسه هایی می‌کند می‌گوید مثلاً خودت را از بلندی پرت کن خدایت تو را نگه می‌داره و همیشه مسیح در واقع غلبه می‌کند می‌گوید که مثلاً در جواب این حرف می‌گوید که در کتاب آمده که خدای خودتو آزمایش نکن.

یا مثلاً وسوسه‌اش می‌کند می‌گوید که من تمام مثلاً اگر از من پیروی بکنی همه حکومت این جهان را بهت می‌دهم. ببین این قسمت را دقت بکنید. ابلیس به مسیح می‌گوید که تمام می‌برد بالا یک بلندی به همه حکومت حکومت‌های جهان را بهش نشان می‌دهد مثلاً. می‌گوید اگر از من پیروی بکنی همه این‌ها را به تو می‌بخشم.

مسیح نمی‌پذیره. این احساس به وجود نمی‌آید. انگار قبل از اینکه مسیح دارد این آزمایش‌ها را پس می‌ده، اصلاً همه حکومت‌ها دستش ابلیسه. اونه که تعیین می‌کند که کی کجا حاکم باشد. وقتی شکست می‌خورد دیگر این‌جوری نیست. از لحظه‌ای که مسیح از این ۴۰ شبان‌روزی خودش برمی‌گرده، در شروع می‌کند پاک‌سازی دنیا. آدم‌ها را از سلطه شیطان در واقع رها می‌کند.

شیاطینی که به معنای واقعی، اینجا به معنای کاملاً فیزیکی دارد. هم مثلاً انگار شیاطین حمله کردن، وجود بعضی از آدم‌ها را تسخیر کردن و مسیح این‌ها را در واقع بیرون می‌کند.

یک جایی در یکی از انجیل‌ها، شاید معمولاً در یکی من واقعاً نمی‌دانم که کدام حرف کدام انجیل آمده، خیلی سخته یاد آدم یادش بمونه. چون پر از مشترکات. مثلاً این من فکر می‌کنم هم تو لوقا هست، هم تو مرقس، شاید تو متی هم باشد. این سه تا که خیلی دیگر با هم مشترک دارند.

یک جایی اولین بار که مسیح دارد تبلیغ می‌کنه، یک کسی که تحت سلطه شیطانی در واقع آن شیطان وجودش حرف می‌زند. می‌گوید تو چه کاری به کار ما داری؟ چرا می‌خوای ما را نابود بکنی؟ یعنی از قول قبل از اینکه اقدامی مسیح بکند، آن‌ها خودشان معترضن که چه کار می‌خوای بکنی ای ای پسر خدا.

یک کسی مثل اینکه شیاطین می‌دانند دیگر یک اتفاق خیلی بدی افتاده. ظهور مسیح به معنای این است که این‌ها در واقع از این قدرتی که در زمین داشتن نسبت به آدم‌ها باید دست بردارند. و این تم در تمام انجیل‌ها هست.

شواهد انجیلی و رویدادهای تاریخی

اینکه مسیح در واقع کسی است که شیاطین را دور می‌کند از انسان. و این اصلاً ربطی به این ندارد آن آدم‌ها ایمان بیارن یا نیارن. مسیح ملکوت خداوند را در زمین استقرار می‌دهد. این یک طرف ماجراست. طرف دیگر ماجرا که ما مشابه یک چنین اعتقاداتی را داریم، یعنی این در واقع آن جنبه منفی ماجراست که مسیح پاک‌سازی می‌کند.

از طرف دیگر ظهور مسیح به معنای سلطه پیدا کردن و نزول روح‌القدس به عالم خاکه. شما همه‌تون احتمالاً در اعتقادات شیعی این را شنیدید. من اعتقادات شیعی‌ام خوب بلدم، بلدم. شنیدید که مثلاً فرض کنید در شب قدر ملائکه و روح‌القدس کجا فرود می‌آن؟ مثلاً در قلب امام زمان.

انسان کاملی هست باید وجود داشته باشد که موجودات ملکوتی در آنجا به اصطلاح از طریق آن انسان کامل به زمین و بعد به بقیۀ انسان‌ها فیض‌شون برسد. مسیح کسی است که روح‌القدس را به عالم خاک می‌آورد.

یعنی اصلاً این ماجرا، ماجرای تکوین حضرت مسیح از طریق روح به اصطلاح اینکه مریم توسط روح خدا باردار می‌شود و مسیح را به دنیا می‌آره، مسیح از یک طرف دارد مثل یک مدیوم رفتار می‌کند. یک موجود انسانی با معصومیت کامل، تجلی کامل روح‌القدس که حضورش تو کره زمین در واقع منجر به این می‌شود که روح‌القدس انگار کره زمین را اشغال می‌کند.

شما در که حالا نامه‌های پولس یا مثلاً نامه اعمال رسولان، رساله اعمال رسولان، مدام این را می‌خوانید که آدم‌هایی هستند که آن‌هایی که ایمان می‌آرن، مثلاً این اصطلاح خیلی خیلی جالب مسیحی که از روح‌القدس پر می‌شوند. کسانی که به مسیح ایمان می‌آرن و تعمید می‌گیرن، از روح‌القدس پر می‌شوند. یعنی یک حالات روحانی عجیبی پیدا می‌کنند.

توسط تعمید گرفتن و ایمان آوردند به مسیح. این‌ها نتیجه فعالیت روح‌القدس در کره زمین. مثل یک چیزی که قبل از این یا نبوده یا این شدت را نداشته. مثل اینکه یک شاهراه مسیح به معنای واقعی کلمه، یک شاهراهی را باز می‌کند از ملکوت که علی‌رغم اینکه این شیاطین دارند اینجا پراکنده می‌شن، که این موجودات آسمانی وارد زندگی انسان‌ها بشوند.

چیزی که قبل از مسیح امکانش برای انسان‌ها وجود نداشته. تجربه‌های روحانی، عرفانی، مثلاً تجربه‌های توحیدی، چیزهایی که در واقع قبلاً به سختی به دست می‌اومد، بعد از اینکه مسیح ظهور می‌کنه، برای آدم‌های خیلی عادی‌تری در واقع ممکن می‌شود. شما نتیجه این فعالیت روح‌القدس را در اتفاق‌های عجیب تاریخی که اطراف مسیحیت می‌گذره، می‌توانید به عینه ببینید.

چطور واقعاً؟ واقعاً به این موضوع به عنوان یک از تاریخی نگاه بکنید که اصلاً دیگر یا مسیح وجود نداشته یا اگر وجود داشته یک انسانی بوده، من دارم از قول آدم‌های حالا شکاک مثلاً تاریخ‌نگار، یک چیز یک اتفاق تاریخی ما در کره زمین داریم. یا بگویید اصلاً مسیح وجود نداشته و همه‌اش جای هست.

یا بگویید یک انسانی در یک روستایی اطراف اورشلیم یک حرف‌هایی زده و واقعاً یک کارهایی کرده. حالا احتمالاً تو گزارش‌اش اغراق هم شده یا نشده. ولی چطور یک چنین واقعه‌ای که سه سال هم به قول مسیحی‌ها یا حالا هر چیزی تاریخی که داریم بیشتر طول نکشیده، این‌جوری دنیا را منقلب کرده؟

چطور آدم‌ها در آسیای صغیر و روم به یک چنین واقعه‌ای اعتقاد پیدا می‌کردند؟ می‌دانید منظورم چیست؟ الان یک نفر بیاید الان تو این دنیا، یک نفر بیاید بگوید که بله یک آدمی آمد ۲۵ سال قبل در روستایی مثلاً اطراف اصفهان. خیلی کارهای جالبی کرده، آدم‌ها را زنده می‌کرده و این‌ها. شما یک دفعه متحول می‌شوید بهش ایمان پیدا می‌کنید. می‌دانید منظورم چیست؟

این واقعیت این اتفاقی که افتاد و مسیحیت رشد کرد و همه دنیا را گرفت، چگونه این اتفاق افتاده؟ خب یک کتاب‌هایی هست در آن نوشته که یک آدمی آمد و یک کارهایی کرد. خب خیلی‌ها از این حرف‌ها می‌زنند. اینکه یک یک این یک ماجرای تکوینی همراهشه، فقط این کتاب و این ادعاها نیست. همان‌طوری که شما در قرآن، قرآن خودتان می‌خوانید که خداوند می‌گوید و ایدناه بروح‌القدس.

اینکه همراه مسیح واقعاً به معنای واقعی کلمه روح‌القدس بوده، مردمو متحول می‌کرده، آدم‌ها انگار یک جوری شده بودند. شما این را تو دفترهای عجیب و غریب مسیحی‌هایی که تو قرن‌های اول زندگی می‌کردند می‌بینید. نه از مردند می‌ترسند، اصلاً ایمان مطلق می‌آرند به مسیحیت. نه مسیح را دیدند، نه گزارش‌های تاریخی خیلی جالبی وجود دارد.

بعد تکوینی ظهور و نجات

این به آن دلیله که مسیح تو وجود این آدم‌ها انگار هست و شروع به فعالیت می‌کنه، از طرف دیگر روح‌القدس به معنای واقعی کلمه در دنیا انگار ظاهر شده و دارد کمک می‌کند به رشد مسیحیت.

این تفسیر مسیحی از نحوه رشد مسیحیته. چیزی نیست به غیر از اینکه به معنای واقعی کلمه انگار شیطان شکست خورده، انسان‌ها آماده یکتاپرستی شدند به معنای واقعی کلمه انگار یک مزاحمت‌هایی که تو کره زمین بوده برطرف شده.

یک صداهایی که مانع از شنیده شدن صدای خداوند می‌شده از بین رفته، از طرف دیگر روح‌القدس دارد فعالیت می‌کند. یعنی موجودات ملکوتی انگار در زمین ظاهر شدند و این است که یک پیامی که به نظر می‌آید قوت تاریخی به آن صورت ندارد، مدارک تاریخی ندارد، یک دفعه همه دنیا را در واقع تسخیر می‌کند.

پس صرف اینکه مسیح یک انسان مقدسه و با انسان با درون انسان یک ارتباط خاص دارد نیست. مسئله به طور تکوینی ظهور واقعی ملکوت خداوند و از بین رفتن قدرت شیطان تو کره زمینه و این اتفاق مهم نیست که شما به مسیح ایمان بیاورید یا نه، این اتفاق افتاده. این اثر یکی از آثار تکوینی ظهور مسیحه.

بله. گناه انسان قبل از ظهور مسیح زمینه‌های گناهان دیگر را فراهم کرده، نجات سخت شده و مسیح نه اینکه غیرممکن شده، نجات به معنای اینکه به هر حال انسان می‌تواند توبه بکند، می‌تواند به راه راست، این‌ها وجود داشته. ولی آن اثر گناه تکوینی به صورت سلطه شیطان در محیط وجود دارد. بنابراین نجات پیدا کردن سخت‌تره.

به اضافه اینکه آن گناه اولیه هنوز پاک نشده، بنابراین نجات مطلق هنوز ممکن نیست. حالا من هنوز همه حرف‌هام تمام نشده، بگذارید. بگذارید به یک نکته اشاره بکنم به یکی از شواهدی که مسیح عامدانه این کار را می‌کند.

یعنی وقتی در واقع مسیح ظهور کرده و رسالت خودش را شروع می‌کند برخلاف همه پیامبران که کارشان تبلیغ ایده‌های مثلاً یکتاپرستی، ابلاغ شریعت، ایجاد شریعت یا ابلاغ شریعت و بسط دادن شریعته، مسیح بیشتر در واقع می‌بینید که کارهایی می‌کند که به امور تکوینی مربوط‌اند.

مثل همین خارج کردن شیاطین، بیماری‌ها را در واقع مداوا کردن و الی آخر و همان ۴۰ روزی که در واقع مقابل شیطان انگار می‌ایسته و آماده این که رسالت خودش را شروع بکند و نکته‌ای که خلاف رفتار همه پیامبران شما از مسیح می‌بینید و باز در اناجیل روش تاکید می‌شه، همنشینی با گناهکار است.

در حالی که همه پیامبران یک جوری خودشان دوری می‌کنند و در واقع به دیگران هم دستور می‌دهند که از جماعت گناهکارا دور بشن، شما می‌بینید که اعتراض یهودی‌ها به مسیح این است که تو اگر مثلاً آدم خوبی هستی، می‌شینه با آدم‌های معمولی که گناهکار هستند هم‌صحبت می‌شه، غذا می‌خورد.

تو زندگی‌شان انگار شراکت دارد و یهودی‌ها نسبت به اینکه مثلاً فرض کن یک فرد مقدسی با این‌ها غذا بخورد اکراه دارد. و این‌ها در واقع دلیلش چیست؟

مثل این است که مسیح ماموریتش این است که تا پست‌ترین و ظلمانی‌ترین جاهایی که در محیط انسانی هست، این نور را پیش ببرند. به جای اینکه بیاید با آدم‌های خوب مثلاً حرف بزند، اصلاً تعمد دارد که انگار تا اعماق آن ظلمتا برود.

با بدترین آدما، با انسان‌هایی که مرتکب گناه‌های کبیره شدن، یک جوری انگار هم‌صحبت می‌شود. این‌جوری انگار روح‌القدس را دارد به همه جا سرایت می‌دهد تا انتهای آن چیزی که در واقع جاهایی که بشر رفته، همه یک نوری در واقع بهش بتابه. این ویژگی رفتار حضرت مسیح که شما تو پیامبران دیگر نمی‌بینید.

در واقع سروکار داشتن با مردم عامی به قصد مثلاً مداوا، به مستقیماً مثلاً مسیح این حرف را می‌زند که آن‌ها هستند که به من احتیاج دارند. انگار آمده برای خاطر آن‌ها و آن‌ها بیشتر در واقع مورد توجهش هستند، نه اینکه یک حرف‌هایی مثلاً خاصی را ابلاغ بکند و این‌ها مثلاً نوشته بشن، تبدیل به شریعت بشوند.

خب و این خیلی مهم است که شما بدونید که به اعتقاد همه ما چه مسلمان‌ها و چه مسیحیا، از مسیح نمرد و زنده بود.

یعنی این ارتباط مثلاً روح‌القدس با جهان اگر از طریق حضرت مسیح برقرار شده، همچنان برقرار موند و این زنده بودن مسیح، حیات مسیح در واقع یک اثر تکوینی در جهان داشته و دارد که مهم است و اصلاً دلیل زنده موندن مسیح به یکی از فوایدش همین است دیگر به هر حال ما احتیاج به مسیح به طور تکوینی داریم.

نیاز مستمر به مسیح زنده

انگار مسیح آن راه غلبه ملکوت خدا در کره زمین بوده و همچنان هم هست. پدیده تاریخی که مورد تایید همه ادیان باز هست، این است که شما دیگر نمی‌بینید بعد از ظهور حضرت مسیح آن عذاب‌های دسته‌جمعی که خداوند در کره زمین اقوامی را از بین می‌برد به آن صورت به اصطلاح شکل بگیرد.

خداوند انگار یک جوری پاک‌سازی، افرادی را که حکومت‌های شیطانی که به وجود می‌اومد را گاهی پاک‌سازی می‌کرد. مثلاً قوم‌هایی را کلاً از بین می‌برد. مثل طوفان نوح که دیگر مهم‌ترینشه به اضافه چیزهای دیگر که در قرآن هم زیاد ازش یاد می‌شود. این دوره آخرالزمان بعد از این اتفاقی که در جهان افتاده، انگار نیاز به این‌جور تنبیه‌های شدید عمومی از بین رفته.

برای خاطر اینکه آن قدرت‌های شیطانی دیگر به آن صورت مسلط نیست. و فراموش نکنید که حالا حداقل به روایت موثق همه اناجیل، آن چیزی که یحیی که در قرآن هم مصدقه به در واقع زمینه ظهور مسیح را دارد آماده می‌کنه، چیزی که مدام به مردم و پیروان خودش می‌گوید این است که آماده ظهور ملکوت خداوند باشید. ملکوت از ملک و از فرمانروایی می‌آید.

فرمانروایی خداوند بعد از حضرت مسیح در زمین برقرار شد. این یک نکته خیلی مهم در مورد اینکه چه اتفاقی از زمین افتاده به طور تکوینی و فقط این شکلی نیست که مسیح حرف‌هایی زده باشد یا اخلاقی از خودش نشان داده باشد که روی مردم تاثیر بگذارد که آن جنبه تشریعی هست، ولی این جنبه تکوینی جزو ایمان مسلم مسیحیاست که آثار تکوینی در واقع ظهور مسیح داشته.

بیاید به یک بخش یک خورده سخت‌تر ماجرا. من سخت‌تر از نظر اینکه شما قبول بکنید. چون همه شما می‌گویید که در قرآن نوشته که حضرت مسیح مصلوب نشد و اگر من بخواهم از آثار تکوینی مصلوب شدن مسیح صحبت بکنم، همه‌تون یک جوری احساس می‌کنید که آن واقعاً اتفاق نیفتاده بنابراین این حرف‌ها قن.

من برای همین قبل از اینکه شروع بکنم صحبت کردن از جنبه‌های تکوینی ماجرای مصلوب شدن، مرگ و رستاخیز مجدد مسیح فقط از همین نکته اشاره می‌کنم خیلی هم روش بحث نمی‌کنم که آن چیزی که در قرآن با صراحت نوشته این است که یهودی‌ها مسیح را مصلوب نکردن. بخوانید آیه را همین نوشته. و ما هم قبول داریم که یهودی‌ها نکردن.

ولی در قرآن و در قرآن با صراحت ننوشته که می‌گوید ما صلبوه و ما قتلوه و لکن شبه لهم. چیزی که چرا این در خطاب به یهودیاییه که ادعا می‌کردند که مسیح را کشتن و خداوند می‌گوید که در قرآن این‌گونه ذکر شده. الان که این اسقف با من قاطی می‌شود. ببخشید. بله در قرآن این‌گونه ذکر شده که یهودی‌ها این کار را نکردن.

بنابراین می‌خواهم بگویم آن صراحتی که بعضیا فکر می‌کنند که به طور بدیهی در قرآن این کار شده را یک خورده از ذهنتان پاک کنید. به هر حال این احتمال را فعلاً بدهید که شاید اتفاقی که افتاده مصلوب شدن مسیح بوده ولی به دست یهودی‌ها صورت نگرفته و ادعای بیخود می‌کردند که ما این کار را کردیم.

و گوش بدهید این قسمت‌ها را هم سعی کنید یک خورده با نظر مثبت گوش بدهید. اولاً بفهمید احساس مسیحی‌ها نسبت به این ماجرا چیست. بعداً در مورد آن آیه صحبت می‌کنیم که می‌شود نتیجه این راه را باز گذاشت که مسیح مصلوب شده باشد.

آن چیزی که در واقع در مصلوب شدن مسیح مسیحی‌ها می‌فهمند خیلی می‌دانید اصلاً این کلاً یک ماجرای خیلی در واقع عمده‌ای در اعتقادات مسیحی هست.

اعتقاد به مصلوب شدن مسیح و من فکر می‌کنم که آدم‌های تجدیدنظرطلبی الان وجود دارند که معتقد هستند که می‌شود اعتقاد به تجسد را از مسیحیت حذف کرد. یعنی لزومی نداشته باشد که هر مسیحی معتقد باشد که مسیح همان خداوند هم که به صورت انسان ظاهر شده.

ولی فکر می‌کنم همان آدم‌ها معتقد نیستند که می‌شود اعتقاد به مصلوب شدن و رستاخیز مسیح را از مسیحیت حذف کرد. یعنی می‌خواهم بگویم حتی اعتقاد به مصلوب شدن و اعتقاد به صلیب به عنوان نماد مسیحیت اصلاً صلیبه حتی نسبت به تجسد قوی‌تره در مسیحیت.

برای همین خب این یک اختلاف نظر خیلی عمده‌ای می‌شود اگر قبول نکنید که اصلاً این اتفاق افتاده از نظر تاریخی. مسیحی‌ها ترجیح می‌دهند که شما قبول نکنید که اصلاً مسیح ظهور کرده تا اینکه قبول کنید که ظهور کرده و این مصلوب نشده.

معصومیت مطلق، تجسد و کفاره

ایده مسیحی‌ها در مورد نجات از طریق مصلوب شدن مسیح که از آن‌ور خیلی از الهی‌دان‌های مسیحی شاید جنبه اصلی نجات هست این است که آن سفر را که دارم آن سفر را به این دلیل درست کردم آخر که به این موضوع مربوط می‌شد بعد یادم رفت که باید تا یک جایی که مستقل از مصلوب شدنه بگویم بعداً بروم قسمت‌های نجاتی که مربوط به مصلوب شدنه.

ببینید استدلال در واقع اتفاقی که می‌افتد از نظر مسیحی‌ها این است که وقتی که گناه اولیه صورت گرفته ببینید مصلوب شدن مسیح جبران گناه اولیه است. یعنی این اصلاً نکته اصلی موضوع نجات و پاک شدن گناه اولیه است. چون آن قسمت‌هایی که مربوط به تشبه به مسیحه، جنبه‌های تشریعی که ربطی به پاک شدن گناه اولیه ندارد.

مثل این است که آدم‌ها می‌توانند از طریق مسیح توبه بکنند و آدم‌های خوبی بشوند. حداکثر گناه‌هایی که تو زمین کردن پاک می‌شود. گناه اولیه بشر یک چیزی از نوع کارهای خطا کردن و بخواهد مثلاً یک جوری با اعتقاد و ایمان به مسیح پاک بشود نیست. آن یک چیز در یک رده دیگه‌ایه در واقع گناهی در این رده نیست.

پس آن موضوع که اصلاً به این ماجرا کار ندارد. اینکه خداوند ملکوت خداوند در زمین ظاهر می‌شه، اینکه شیاطین قدرت خودشان را از دست می‌دهند هم که باز ربطی به گناه اولیه ندارد. چه ارتباطی بین ظهور مسیح و پاک شدن گناه اولیه و نجات انسان هست؟ مسیحی‌ها اعتقادشون این است که از طریق مصلوب شدن مسیحه که آن گناه اولیه پاک می‌شود.

چرا؟ برای خاطر من می‌خواهم در واقع یک جوری استدلال بکنم که هیچ راهی برای پاک شدن گناه اولیه نیست به غیر از اینکه چنین اتفاقی بیفتد. یعنی یک موجودی یک که معصومیت مطلق دارد در واقع تجسد روح خداوند هم بدون هیچ نقص و عیبی پاک پاک از آن گناه اولیه است این اتفاق میفته که تاوان گناه اولیه را پس بدهد.

مصلوب شدن مسیح در رنجی که میکشه کفاره ایه برای گناه اولیه. چرا اینطوریه؟ برای خاطر اینکه همه انسان ها گناهکارند چه در زندگی خودشان گناه کردن یا حداقل به دلیل گناه اولیه ای که بهشان منسوب شده بهشان مربوط شده. حالا این من همیشه از اینکه چطور گناه اولیه به انسان ها سرایت کرده به صرف نظر می‌کنم.

تو ایده های چند تا چیز گفتم ایده های مختلفی که وجود دارد. اصلاً مهم نیست. به هر حال این مسئله است که ما می‌بینیم که آن اتفاق در واقع برای همه انسان ها افتاده هبوط. بنابراین همه ما واجد گناه اولیه به نحوی شدیم. حالا وراثت نمی‌دانم فکر کنم این بحث های اضافه است.

خیلی مهم نیست که کیفیتش را بفهمیم. هر انسانی که واجد گناه اولیه باشد هر کاری هم که بکند کفاره آن گناه نمی‌شود. هر چقدر هم که می‌خواهد رنج بکشد. برای اینکه شایسته رنج کشیدن شده. ببینید گناه اولیه ببینید اولین در واقع چرا گناه اولیه آثار عظیم دارد؟ خداوند همه چیز را برای در اختیار انسان قرار داده در بهشت.

انسان هیچ دلیلی برای اینکه بخواهد گناه انجام بدهد ندارد. وقتی انسان هبوط می‌کند در زمین اینجا گناه هاش هر چقدر هم بزرگ باشند دیگر به بزرگی گناه اولیه نیستند. اینجا پر از کمبود و بدبختی و بیچارگی آدم ها اصلاً دارند همین‌جوری بدون اینکه گناه کردن رنج میکشن.

بنابراین خب طبعاً مرتکب گناهی هم بشوند هر چقدر هم بزرگ باشد به بزرگی آن وقتی نیست که هیچ چیزی خداوند در واقع کم نذاشته و انسان نافرمانی کرده وقتی از شیطان پیروی کرده. به دلیل آن گناه اولیه انسان شایستگی هر نوع عذابی را دارد. بنابراین هر چقدر هم تو این دنیا یک انسانی که گناه اولیه بهش در واقع منتسب هست رنج بکشد کفاره آن گناه نمی‌شود.

ببینید یک عدم تعادلی در دنیا به وجود آمده. خداوند همه چیز را فراهم کرد. انسان مثل اینکه بدون اینکه دلیلی وجود داشته باشد دلیل موجه یک امتیاز مهم به ابلیس داد. مثل اینکه شر یک امتیاز از خداوند گرفت. مثلاً دارم به طور تمثیلی صحبت می‌کنم.

دیگر از این به بعد انسان اگر رنج بکشند این جبران آن امتیازی که در واقع از دست داده انسان از دست داده باعث که از دست برود نمی‌شود. برای اینکه انسان ها لایق رنج کشیدن. فقط یک جور یک موجود ممکن است بتواند کفاره آن گناه را بدهد.

رنج بی‌گناه و مبارزه با شر

گناه چگونه پاک می‌شود؟ با کفاره دادن دیگر. این رسم کلی همه ادیان حداقل ابراهیمی. فقط موجودی باید کفاره آن گناه را بدهد که مستحق رنج کشیدن نباشد و بیاید رنج بکشد. مثل اینکه یک چیزی در واقع در آن سمت کفه گذاشتید کفه به آن سمت سنگینی کرده. دیگر نمی‌توانید آن را جبران بکنید مگر اینکه یک چیز برعکس اتفاق بیفتد.

اگر انسان خدا همه چیز را به انسان داد و انسان شایسته نبود که گناه بکند و کرد حالا یک انسانی باید بیاید رنج بکشد که شایسته رنج کشیدن نباشد. چون هیچ گناهی نکرده. آزادانه خودش بیاید و مثل اینکه آن اتفاق بدی را که افتاده به این طریق جبران بکند. متوجه هستید استدلال چیست دیگر؟

اینکه حتماً باید یک معصومیت مطلق در زمین ظهور بکند انسانی که ظاهراً مثلاً به نظر می‌آید انسانه ولی به دلیل اینکه فاقد آن سابقه است یک تفاوتی با انسان ها دارد. دقیقاً انسانیه که شایسته هیچ جور رنجی نیست. چون هیچ کار بدی نکرده. عامدانه و آگاهانه بیاید رنج را بپذیرد برای خاطر اینکه کفاره آن گناه بشود و این‌گونه تعادل جهان انگار دوباره برقرار بشود.

آن تعادلی که گناه اولیه این را برهم زد. بنابراین هیچ چاره ای نداریم به غیر از اینکه بپذیریم که ظهور مسیح به این دلیل در واقع بوده که گناه اولیه را اصلاً هیچ راهی برای جبران گناه اولیه وجود نداشته به غیر از این و این در ظهور مسیح محقق شده.

من مجدداً برای چندمین بار روی این نوع استدلال کردن تأکید می‌کنم که هیچ کس و هیچ مکتبی مدعی چنین چیزی نیست. برای اینکه همیشه این سؤال می‌تواند باشد که خب حالا ما از کجا بدونیم که مسیح آن آدمی بوده که این کار را کرده؟

کسی دیگر ای چنین ادعایی ندارد. بنابراین تنها کسی که می‌تواند این کار را کرده باشد مسیح اصلاً ایده ها در واقع ایده های ظهور مسیح.

پس مسیح عامدانه رنج میکشه مصلوب می‌شود قبول می‌کند که در واقع از طریق مرگ و رنج خودش گناه اولیه انسان را بازخرید بکند و این ایده ای که از اساسی ترین ایده های مسیحیه. می‌بینید که من مثل مارکسیست نمی‌خواستم که مثلاً بیام در مورد جنبه‌های مسیحیت و نگم آن‌هایی که ضعیف همه‌شان همه‌شان.

بله. یک ایده‌ای که یادم نیست الان شاید از آگوستین باشد یا کسی دیگر که مسیح را می‌خواهم تشریح بکنم که این مصلوب شدن ببینید مصلوب شدن علاوه علاوه بر کفاره بودن که از نظر مسیحیت ضرورت داشته که این کفاره پرداخت بشود حالا اگر روز قیامت از بعد اینکه مسیح این عمل را انجام داد روز قیامت برپا بشود آن‌وقت دیگر خداوند از گناه اولیه بشر نمی‌پرسد.

این توسط مسیح پاک شده. حالا می‌ماند که شما آدم‌ها در زندگی خودشان چه کار کردن. متوجه هستید؟ حتی اگر آدم‌ها قبل از مسیح بودن فرق نمی‌کند. ما همه‌مون مورد بازخواست قرار می‌گرفتیم از همه گناهانمون از جمله از گناه اولیه که بدین طریق گناه اولیه شسته شده.

بنابراین الان اگر روز قیامت برپا بشود فقط حساب زندگی خودتان را می‌رسند. دیگر نمی‌گن که آن گناهی که باعث حقوق شما شد آن را پاک نکردید. آن پاک شده. این تأثیر تکوینیه. مهم نیست که شما اعتقاد به مسیح داشته باشید یا نه. این شانسیه که به هر حال برای شما هم هست.

گناه اولیه را می‌گویم که خب فرق نمی‌کند آن‌ها هم از گناه اولیه‌شون پرسیده نمی‌شود. مسیح گناه اولیه را پاک کرده توسط رنجی که کفاره‌ای که پرداخت کرده. کفاره‌ای که مستحقش نبوده. همان‌طوری که خداوند مستحق این نبود که نافرمانی بشود. بله حالا بگذارید در مورد یک ایده مکمل آن ایده مبارزه با شر در مصلوب شدن صرفاً مسئله کفاره دادن نیست.

یک چیزی مثل در واقع تکمیل مبارزه با نیروهای شیطانی هم هست. این ایده فکر می‌کنم از آگوستین الان یادم نیست واقعاً که کجا برای اولین بار کی این ایده را داده ولی ایده‌ایه که در حداقل تو قرون اولیه در الهیات مسیحی خیلی طرفدار داشته.

مسیح را تشبیه می‌کند به قلاب ماهی‌گیری. مثل قلاب ماهی‌گیری که یک طعمه‌ای در واقع سرش می‌ذاریم می‌ندازیم برای خاطر اینکه ماهی‌ها آن طعمه را ببینند فریب بخورند و بعد به قصد اینکه آن طعمه را بخورند بیان ولی تو قلاب‌گیر بیفتن. مصلوب شدن مسیح مثل تکمیل مبارزه‌اش با شیطان.

مصلوب‌شدن و جمع شیاطین

مثل اینکه خودش را در اختیار نیروهای شیطانی قرار می‌دهد به تمام معنا. اینکه مسیح خودش خودش را تسلیم می‌کند. اجازه می‌دهد مثل اینکه ببینید این ایده مسیحی این‌جوری است که انگار جسم مسیح مثل آن طعمه سر مسیح واقعاً انسان به معنای متعارف نیست. در درونش انگار خداوند هم. نیروی لایزال و بی‌نهایتی وجود دارد.

ولی به دلیل اینکه تجسد پیدا کرده موجودی است که شیطان ممکن است هوس بکند بهش حمله بکند و این کار را می‌کند. مسیح خودش را در اختیار نیروهای شیطانی قرار می‌دهد. مثل اینکه تمام شیاطین جمع می‌شوند برای اینکه مسیح را از بین ببرند. در مرگ مسیح مشارکت بکنند. و مسیح این اینجاست که به همه نیروهای شیطانی در واقع پیروز می‌شود.

مثل اینکه این نیروهای شیطانی حالا در قالب آن‌هایی که داشتن مصلوبش می‌کردند در به معنای تکوینی هر معنایی که می‌خواهید بدهید دشمن مثل اینکه دشمن خودشونو گیر انداختن و حالا دارند جشن و پایکوبی به پا کردن که عذابش بدهند عذابش می‌دهند ظاهراً می‌کشنش و رستاخیز مسیحیه که به معنای پیروزی قطعی مسیح به همه شیاطین.

در واقع انگار همه را جذب می‌کند مثل یک قلاب ماهی‌گیری عمل می‌کند. همه را برای یک طعمه آماده‌ای جذب می‌کند همه بیان مثلاً مشارکت بکنند و بعد همه در مقابل مسیح شکست می‌خورن. این است که بزرگترین جشن مسیحیت جشن رستاخیزه. بعد از سه روز مسیح بعد از اینکه جسمش در واقع یک جوری انگار مرده برمی‌خیزه. از مرگ را در واقع شکست می‌دهد.

همه‌چیز را شکست می‌دهد و به آسمان عروج می‌کند. این پایان مأموریت مسیح. به غیر از اینکه دارد کفاره گناهان را می‌دهد مثل اینکه انتهای جنگش با شیاطین هم هست. مصلوب شدن ظاهراً مردند و مجدداً برخاستن. خب. بگذارید دیگر من فعلاً بحثمو این جلسه تمام بکنم.

این‌ها نکته‌های مهمی است جزو هرچند الان آدم‌هایی هستند که زیر بعضی از این حرف‌ها می‌زنند این آثار تکوینی ظهور مسیح را خیلی بهش اهمیت نمی‌دن مثل تولیش یا بولتمان ولی مطمئناً این‌ها از عقاید مهم مسیحیت هست. خب.