در این جلسه مفهوم معجزه در فلسفهٔ دین و نیاز به تعریف فلسفی آن بررسی میشود. تمایز خدای دئیستی و خدای متون دینی، پروتوتایپ تعریف، نیروی طبیعی و ماوراءطبیعی و ایجنت قصدمند در برابر تصادف طرح میشود. تعریف پیشنهادی بر پایهٔ امر غیرعادی و دخالت الهی و مرز معقولیت قوانین طبیعت دنبال میشود.
پرسش آغازین: فهم و قصد مؤلف
جان بفرمایید. بله. شما میدانید که این سوالی که دارید میکنید یکی از مهمترین سوالهایی که در هرمنوتیک و اینها در موردش بحث شده، آیا مثلاً فرض کنید فهمیدن یک مجموعه معنایی کشف قصد مؤلف هست یا نیست؟ دلیل اینکه این را پرسیدم این است که شما در نظر بگیرید تفسیر قرآن.
از طرف خداست و دو تا مؤلفه که خود حالا اصطلاحاً اینها را دارن، یکی هدایت، یکی از حکمت الهی. میگوید مثلاً خدا فرض میکند من حداقل همه جنبهها را میفهمم. ولی باید فهم جنبههایی از متن را معطوف به ابزارهایی که ما الان داریم، در واقع مثلاً تفسیرش را میگیره؟
نه، نمیگیره. چرا؟ یعنی چه جنبههایی که جنبههای خیلی مهمیان، نه فقط آنهایی که به دلایلی. من یکیشون را میگویم. اینکه آن چیزی که الان ما در اختیار ابزارهایی که در اختیار داریم به درد این میخورد که شما متن را مورد توافق یعنی بینالاذانی بتوانید خوب در موردش بحث کنید.
من بیام به شما بگویم که این مفهوم یعنی این به دلیل این نشانههای زبانشناسانه، این قاعدهای که در نظریه ادبی به وجود آمده و الی آخر. ولی مطلقاً معنایش این نیست که یک آدمی در ۱۰ سال پیش نمیتونست آن نکته را بفهمه.
من از نظریه ادبی استفاده میکنم، مثلاً شهودهایی که ممکن است نسبت به متن وجود داشته باشه را میتوانم مقایسه بکنم، در موردش بحث کنم. منسجم کردن نیست، بینالاذانی کردن. یعنی من به شما مثلاً سعی کنم انتقال بدهم آن چیزی را که فهمیدم. شما اینکه آیا هدایتی که به یک فرد میرسیده در دوران قدیم کمتر قابل انتقال بوده یا الان؟
این خب یک چیزیه، این ربطی به حکمت خدا ندارد. متن میتونسته خیلی خوب یک آدمی را در ۱۰ سال پیش هم هدایت کنه، ولی ممکن بود طرف نتونه خوب درباره مفاهیمی که اصلاً حتی نتونه برای خودش در مورد آن مفاهیم خوب توضیح بده که اینها را از کجا درآورده.
متن را خوانده. آره، اینکه یک نفر یک نقاشی را خیلی خیلی تحت تأثیر قرار بگیرد و خوب بفهمه، با اینکه خوب بتواند در موردش حرف بزند برای دیگران، الان خب ما خیلی خوب میتوانیم درباره یک نقاشی حرف بزنیم. چرا؟
برای اینکه از بس که یک عدهای که خوب میفهمیدن کمکم حرف زدن، یک سری واژه به وجود اومده، یک سری مکاتب مکاتبی هستند که من میتوانم بگویم که اینجا مثلاً این رنگآمیزی شبیه آن مکتبه، بنابراین ازش یک نتیجهای بگیرم. اینها خب لازم نیست که این معنایش این نیست که یک آدمی ۱۰ سال پیش نقاشی نمیفهمیده.
آره، بنابراین با این، این یکی از دلایل، باز هم چند تا چیز دیگر هست، بفرمایید. سوال ایشون، سوال ایشان بود ولی متفاوت. خب حالا نکتهای که تو ذهن من درگیر این است که ما الان یک سری چیزها را در قرآن بیان میکنیم که قدیم بیان نمیکردند. بله.
خود قرآن یک موجود پویاییه. یعنی مثلاً در قرآن راجع به موجودهای مهم دنیا صحبت میشه، مثلاً تشبیه حضرت عیسی. خود قرآن هم یکی از موجودهای مهم دنیاست. ولی ما تو قرآن کلماتی نداریم که باهاش چیزهایی که راجع به قرآن بیان میکنیم را بیان کنیم. یا کلمات را داریم، منحرف شده.
باز اینکه ایشان میگفت اینجوری تو ذهن من میاومد. چرا ما زبانمون بعد از ۱۴۰۰ سال، بعد از ۱۴۰۰ سال به جایی رسید که یک سری اصطلاحسازی میکنیم، راجع بهش اینجوری بحث میکنیم، بحثهای مهمیان.
چون که خود قرآن یک بحثی وجود نداره، وجود دارهها، مثلاً یک سری چیزها، قرآن راجع به قرآن کن شده، مثل مثلاً تبیان، مثلاً یک سری اصطلاحات اینجوری راجع به قرآن هست که نشان میدهد یک سری چیزها را قرآن.
ما کامل داریم با یک زبان مدرن، که قبلاً وجود نداشته. این یک مقدار قبول دارید ربطی به بحثهای ما نداره، حالا ممکن است ولی سوال ایشان به خاطر این است که اینها فرم مدرنی دارد این بحثها.
اینکه ما یک چیز مهمی خود قرآن با کلمات قرآنی، با بیان قرآنی نیست. اینکه ما در یک دوران مدرنی زندگی میکنیم که زبان پیچیدهتری داریم و میتوانیم مثلاً یک چیزهایی را بهش به این زبان بیان کنیم، مثل این میماند که مثلاً یک نفر ایراد بگیرد که چرا خب بعضی از چیزهایی که الان ما در مورد مثلاً فرض کنید بحثهایی که در قرآن درباره سماوات و ستارهها و اینها هست الان ما چیزهای بیشتری میدانیم.
خب. واقعاً اینطوره؟ بله صددرصد همینطوره بله. بله بالاخره ما مثلاً میدانیم که کهکشانها خیلی بزرگتر از آن چیزیان که یک آدمی که در زمان قرآن نگاه میکرد فکر میکرد که یک سقفیه که روش یک چند تا چیز چسبونده شده.
ما یک چیزی میدانیم که آنها نمیدونن. خب. مشکل چیه؟ ما آنها یک مزایایی داشتن که ما نداریم. همینطور هم هست. شاید آنها بهترن. خب همان آنها یک مزایایی دارند به دلیل کوچک بودن زبانشون. برای اینکه واژههای تهی و اینها کمتر در زبانشون هست.
ما هم یک مزایایی برای خودمان داریم. حالا از مزایای زبان گستردهتر خودمان داریم استفاده میکنیم. یک خورده بحث را چیز نکنید. بگذارید اه یعنی میخواهم بگویم با چیزی که اینجا دارد بحث میشود سوال موجه و خوبی است ولی نه در این قالبی که ما داریم در موردش صحبت میکنیم.
بگذارید من یک یادآوری در حد چند دقیقه بکنم که بحثی که جلسه قبل گفتم اه به کجا رسید از یک ادامه بدهم و یک جوری کمکم برسیم به همین مفهوم اه ترجمه کردن در واقع مفهوم معجزه در اه متون دینی خودمان به آن چیزی که در مثلاً میشود با زبان فلسفه تحلیلی بیان کرد. ببینید جلسه قبل گفتم که در واقع یک شمای کلی از اینکه یک پروژهای انگار میخواهیم انجام بدهیم.
چرا میخواهیم انجام بدیم؟ خوب است انجام بدهیم یا نه؟ اینها را جلسه قبل گفتم. یک متن دینی داریم میخواهیم اول یک فرایندی را طی بکنیم ازش یک مفهوم مثلاً یک مفهوم دینی را بیرون بکشیم و بعد این مفهوم دینی را میخواهیم ترجمه بکنیم به زبان واردش بکنیم به یک مفهوم فلسفی با بیان تبدیلش بکنیم به اه دِفینیشنی که با زبان فلسفه بیان شده باشه.
اینجا در واقع یک اه قرائتی باید صورت بگیرد در داخل متن دینی که گفتم این در واقع ابزارهای خوبی الان در موردش داریم که میتوانیم کار را انجام بدهیم برای دیگران بیان بکنیم و از تو مرحله دوم هم در واقع یک کار فلسفی میخواهیم انجام بدهیم. این کمک میکند این دیاگرام یک کمکی میکند که چرا اینجا دو تا استاد وجود داره؟
چون من خودمو متخصص تو این قسمت میدانم و فکر میکنم که کاری که ما داریم انجام میدهیم به متخصص تو این قسمت نیاز دارد. یعنی اصلاً من مراجعم به آقای دکتر آزادگان برای این است که فکر میکنم این آدمهای حرفهای که تو فلسفه تحلیلی کار میکنند باید تو این پروژه دخالت بکنند برای اینکه من خودمو متخصص در این قسمت نمیدانم.
اینکه مثلاً عمرمو گذاشته باشم لیتریچر فلسفه تحلیلی خوانده باشم. این است که تو این دو قسمتی بودن توجیه میکند که این کلاس چرا دو تا استاد دارد. یکی از فواید این دیاگرام این است. خب اه و یکی از فواید این دیاگرام این است که اه نشان میدهد که من اینجا چه کار میکنم در یک دپارتمان فلسفه.
این سوال را یک نفر مطرح کرده بود که اصلاً من برای چه اومدم در دانشگاه دارم در اه من به عنوان فیلسوف نیومدم اینجا. من به عنوان یک آدمی که تخصص در قرائت متن دارم اومدم.
برنامهٔ جلسات و مفهوم معجزه
اه حالا بگذرید بگذارید این اه یک یک عالمه از جلسه قبل سوال در واقع مطرح هست که به نظر من همهشان جا دارد.
من شاید یک متن کوچیکی بنویسم در گروه بگذارم که چه مسئلههای بازی اینجا وجود دارد که میتوانید در موردشون فکر بکنید. اینها جزو این تکالیف هفتگی که تحویل میدید. من مثلاً فرض کنید یک کاری که باید انجام بشود تو در راستای این پروژه این است که غیر از این مفهوم معجزه که حالا من سعی میکنم چند دقیقه دیگر توضیح بدهم که اه چرا مفهوم مهمیه؟
چرا اه شاید من این کار را مثلاً فرض کنید با این مفهوم شروع کردم همان چیزی که آقای دکتر آزادگان هم جلسه قبل اول صحبتشون سعی کردن در مورد اینکه اهمیت معجزه تو چیست صحبت بکنند.
حالا من همان حرفها را به یک زبان دیگهای میخواهم تکرار بکنم. اینکه بالاخره شما این پروژه یک پروژه کلیه. یکی از کارهایی که میتوانید انجام بدهید من امیدوارم در پیشنهاد به پیشنهادهای خوبی برسیم این است که دیگر چه مفاهیم یا مباحث دینی مطابق با متون دینی وجود دارد که خیلی فاصله افتاده به طور آشکاری مثلاً با مفاهیم موجود تو فلسفه دین.
فاصله پیدا کرده و خوب است که در موردش صحبت بکنیم یعنی مثلاً مسئله شر، مسئله چه میدونم، اصلاً خود مفهوم خدا، اینها همه اینها قابل بحثه دیگر.
شما میتوانید در واقع تاپیکهای فلسفه دین، مفاهیمش را بگذارید جلوتون، یا این دیکشنریهایی که واژهها را اصلاً توضیح میدهند و تو ذهنتان ببینید کدومش خیلی احساس میکنید که با آن شهود دینی که شما دارید یا اونطوری که مثلاً در متون دینی مسئله مطرح شده تفاوت دارد.
چرا به نظر من مهمه؟ برای خاطر اینکه واقعاً امید من از اول که در واقع این پیشنهاد به وجود آمد که این جلسات اینجوری تشکیل بشود و درسی ارائه بشود این است که این بوده و هنوز هم هست که محدود نمونه موضوع این جلسات به مفهوم معجزه. لااقل لااقل یک مفهوم دیگر هم واقعاً روش کار کنیم.
یعنی این جلسات این حالت را پیدا بکند انگار با همدیگر یک کار جدیدی را میخواهند از یک جایی به بعد انجام بدهیم. هرچند که تمام بحثهایی که در مورد معجزه من اینجا میکنم از نظر خودم همهاش اوپنه و قابل کار کردن و ممکن است اصلاً دیفینیشن دیگهای یک نفر به نظرش بیاید که مناسبتره.
نیاز به تعریف فلسفی معجزه
بنابراین این کلاس این حالت که یک چیزی فیکسی مثلاً ما آوردیم میخواهیم به شما ارائه بکنیم را خوب است نداشته باشه و مهمتر از اینکه بحث معجزه تکمیل بشود به نظر من این است که لااقل مثلاً شاید از نصف جلسات به بعد درباره یک چیز دیگهای بحث بکنیم که کمکم مفهوم را مثلاً در متن بکشیم بیرون بعد سعی کنیم ترجمهاش بکنیم، یک جوری با حالت مشارکت مثلاً جلو برویم.
حداقلش این است که در پیشنهاد اینکه روی چه مفاهیمی دیگر میشود کار کرد شما میتوانید دخالت بکنید. یک نکتهای که الان مفصل میخواهم درباره یک بخشش صحبت بکنم این است که ریشه این اختلاف چیه؟
این از نظر من یک مسئله اوپنیه. یعنی من خودم میتوانم سه چهار تا دلیل الان بهتان بگویم که چرا فاصله قابل ملاحظهای بین مفاهیم دینی در متون دینی و متون فلسفی در فلسفه دین وجود دارد. ولی یکیش که لازم دارم الان در موردش صحبت بکنم را میگویم ولی بقیهاش را فکر میکنم میتوانید فکر بکنید و در موردش صحبت بکنید.
یا واقعاً ممکن است ایدههای جالبی داشته باشید مثلاً از لحاظ تاریخی. وقتی حالا به عنوان کامنت اینکه به وجود اومدن علم جدید فکر میکنم تو این فاصله گرفتن این مفاهیم تأثیر داشته. یعنی نمونهاش همین معجزه که از یک جایی به بعد تو یک ریل دیگهای انگار افتاده تحت تأثیر جهانبینی جدیدی که به وجود آمده از طریق علم.
خب به هر حال فعلاً هم این دیاگرام را تو ذهنمون داشته باشیم و الان مشخصه که از در اینجا میخواهیم یک مفهومی را در واقع از متن دینی استخراج بکنیم. مثلاً در مورد معجزه ببینیم که تو متن دینی چه اپروچی وجود دارد. یک مفهومی را استخراج بکنیم بعد از این مفهوم یک دیفینیشن دربیاریم.
بفرمایید. آنقدر دیگر این سؤال دور از حرفهای ماست که اصلاً مطلقاً من جواب نمیدم. دیگر وارد بحثهای ببخشید اینها را در حوزه علمی قم باید بپرسید. ما متون دینی هم که میگوییم ممکن است روایات باشه، ممکن است همراه متن دینی همراه اتچ شده با مفسرش باشه.
اصلاً این بحث اینجا به نظر من نهایتش میتوانید بگویید که تو آن قسمت قرائت یک افرادی مخالفن. ما هم از اول توافق کردیم که خیلی خب مخالف باشند دیگر. ما هم اصلاً اصراری نداریم که این چیزها را از متن دینی درآوردیم و قرآنی و از این بحثها نمیخوایم بکنیم.
خب بگذارید من حرفهایی که آقای دکتر آزادگان جلسه قبل در مورد معجزه گفت که چرا اهمیت دارد میخواهم مثل اینکه به یک زبان دیگهای بگویم با بگویم که چرا با موضوع اعلام شده این جلسات هم خیلی ارتباط نزدیکی دارد.
خدای دئیستی و خدای متون دینی
ببینید شما تا جایی که خدا تصویرتون از خداوند یک تصویر به اصطلاح دئیستی باشه.
حالا من این اصطلاح این خیلی متداول نیست ولی لفظ دئو استفاده میکنم. خداتون باشه آن خدایی که جهان را خلق کرده قوانینی هم برای جهان گذاشته و خودش کنار نشسته جهان دیگر دارد کار میکند این با علم جدید سازگاره کسانی که تو علم جدید کار میکنند مشکلی با این ندارند که یک موجود ماوراء طبیعی که اصلا کاری به کار ما ندارد وجود داشته باشه چه وقتی تعارض پیش میآید وقتی که بخواهید تئو داشته باشید تئیست بشوید تئو تئو موجودی نیست که کنار نشسته بلکه میخواهد خودش را آشکار بکند از شما انتظارات اخلاقی دارد یک جوری در واقع در زندگی شما میتواند دخالت بکند در تاریخ دخالت کرده میخواهد آدمها را هدایت بکند یک خداوند یک موجود فعالی تئو فعاله دئو فعالیت خودش را کرده الان دیگر تماشاگر.
مثلا جهان دقیقا ببینید آن چیزی که به نظر من تمایز ایجاد میکند بین این دو تا این است که شما اگر این دئو را به اضافه مفهوم میراکل بکنید آن وقت تئو به دست میآید یعنی دئویی که دخالت میکند دخالت کردن یعنی دقیقا دخالتی میکند ببین حتی کسانی که تو علم با جهان بینی علمی نگاه میکنند اینکه دئو حافظ قوانین باشه دخالتش اینجوری باشه که به طور مداوم دارد مثلا این قوانین را حفظ میکند مشکلی ندارند مثلا یک انرژی لازم است که قوانین مثلا حفظ بمونن خب.
خداوند دارد این کار را میکند فعالیتی که در هماهنگ با آن قوانینی که از اول گذاشته باشه از نظر کسانی که جهان بینی علمی دارند همچنان مشکلی ندارد فقط شاید احساسشون این باشه.
خب این یک تصور زائدیه مثلا لازم نیست. ولی این میراکل به معنای دخالت همراه با نقض قوانین همراه با یک جور مقاصد خاص این آن چیزی است که دیگر با علم جدید یک جوری به نظر میآید سازگار نیست و شما را وارد یک دیدگاه هایی میکند که تئیستیه. یک خداوند شخصی فعاله کار میکند صدای شما را میشنوه جواب میدهد دعا میکنید برآورده میکند.
این آن چیزی است که به نظر میآید که با جهان بینی علمی یک تعارضی پیدا میکند. میخواهم این حالا فرمول این کاملا تقریبیه. لازم نیست اینجا میراکل بگذاریم. و حالا یک بار این را به عنوان این فرمول خیلی جدی جدی نگیرید. آن چیزی که میخواهم بگویم این است که دقیقا این مفهوم میراکله که بین علم و دین انگار مشکل ایجاد میکند..
یعنی خدای علمی نمیتواند همراه با یک مفهومی مثل میراکل بشود. و اینکه میخواهم بگویم دیندارا این را لازم دارند یعنی خدایی که معجزه ای انجام نمیدهد دخالتی نمیکند این آن خدایی نیست که دیندارا طبق متون دینی خود متون دینی نتیجه دخالت خداوندند به یک معنایی بنابراین نمیتوانید شما متن دینی را بخوانید و برداشت دئیستی ازش داشته باشید یک جور همین فرستادن پیامبران و اعتقاد به این چیزها به نوعی در واقع ظهور خداوند این خداییه که میخواهد ظاهر بشود میخواهد خودش را عرضه بکند میخواهد شما را به سمت خودش بکشه یک کاری در مقابل انسان میخواهد انجام بده که این اینجا در واقع میخواهم این را بگویم که معجزه انگار آن محل برخورد علم و دینه.
بنابراین اینکه حالا اسم این کلاس علم و دینه ولی داریم در مورد معجزه بحث میکنیم اینجوری نیست که این دو تا با همدیگر یک میخواهم بگویم یک چیز خیلی ساده ای وجود دارد که میانجی آن چیزی که شما را از جهان بینی علمی انگار به جهان بینی دینی میکشه آن چیزی که شما را از دئو به تئو منتقل میکند این است که به مفهوم معجزه اعتقاد داشته باشید به وقوع معجزات اعتقاد داشته باشید خب این هم فقط به عنوان یک نکته ای که لااقل اسم درس هم حضور خودمو اینجا الان توضیح کردم هم اسم درسم یک جوری توضیح کردم.
حالا برویم سر اصل مطلب سوال دارید شما؟ ببینید هنوز ما مفهوم معجزه را در موردش بحثی نکردیم که ببینیم این گلو گشاد هست یا تنگ. بگذارید بحث بشود ولی اینکه از این حرفهای من اینچنین نتیجه گرفتید را من حقیقتش نمیدانم.
اینکه الان احساستون از این حرف این است که این معجزه باید روزمره باشه مثلاً به نظر من که اینطوری نیست. اتفاقاً میتواند خیلی اصلاً یک نفر میتواند بگوید فقط در تاریخ اتفاق افتاده. الان هم جمع شده بساط معجزه. باز هم با جهانبینی علمی در تعارضه برای خاطر اینکه یک جایی خداوند بالاخره نقض مثلاً قوانینی گذاشته بعداً برخلاف اینها عمل کرده.
گفتم تقریبی خلقت که یعنی آن محله هست که یعنی نگاه دار دِ او نه اجازه بدهید دِ او میتواند خالق باشه دیگر. مگه خالق نیست؟
دِ او میتواند خلق کرده باشه و اینجوری خلق کرده باشه که بر اثر فرایند تکامل انسانها به وجود بیاید. خب من آن سوال را آن سوال باز که علت علتهای دور شدن فلسفه دین از متن دینی این را به عنوان یک سوال بنویسم.
چرا فلسفه دین به تعریف میپردازد
میخواهم به یکی از علتها که فکر میکنم شاید علت اصلی اشاره کنم نه به دلیل اینکه کنجکاوی علمی فقط داشته باشیم کنجکاویمون ارضا بشه که چرا این اتفاق افتاده
این علتها میتونن تاریخی باشن میتونن خیلی ریشههای مختلف داشته باشن به این دلیل به این علت که فکر میکنم علت مهمی اشاره میکنم که تو این فرایند قرائت و ترجمه و اینا درکش در واقع تأثیر میذاره یعنی یه کاربرد عملی داره برای ما که اینو در واقع بفهمیم که چهجوری باید این کار رو انجام بدیم
تفاوت این ابتدا با اون انتها در چیه بنابراین یه جوری یه حسی از اینکه چی رو داریم تبدیل به چی میکنیم باید پیدا بکنیم خب یه یه علته شاید یه علت خیلی مهم تفاوت عمده من زیرش خط میکشم کوتیشن مارک میذارم در زبان متون دینی و زبان فلسفی
واقعاً اینجا احتیاج به ترجمه داریم انگار با دو زبان مختلف داریم صحبت میکنیم زبان اینجا به معنای انگلیسی و فارسی و اینا مثلاً زبان متون دینی عبریه میخوایم ترجمهاش بکنیم به زبان انگلیسی نیست نحوه استفاده متون دینی از زبان کاملاً متفاوته با نحوه استفاده فیلسوفها از زبان
من برای اینکه روشن بشه یه مقدار باز میگم آدم وقتی یه چیزی میخواد توضیح بده خب یه خورده شاخ و برگ یه چیزی میذاریم کنار یه یه ذره تقریب ایجاد میشه توی حرفی که دارم میزنم
به طور تقریبی میتونم اینجوری بگم که شما اگه زبان رو تو سه تا سطح واژگان جملهها و روایت این این متداوله که شما یه سری در هر زبان یه سری واژه دارید با این واژهها میتونید جمله بسازید با این جملهها میتونید روایت بسازید
میتونید یه عبارتهای طولانی بسازید که یه چیزی رو توصیف میکنه اگه اگه این سه تا سطح زبان رو نگاه بکنید به شدت تمرکز فیلسوفها روی این قسمته رو جمله است سنتنس در حالی که متون دینی به شدت روی واژگان و روایت اصلاً شما بیان متن دینی میخواد یه بیانی انجام بده که جهان چگونه است
اینجوری نیست یه سری گزاره بنویسه بعد بخواد این گزارهها رو مثلاً با همدیگه قیاس بکنه یه نتیجهای بگیره اصلاً اصلاً صورت بیانی متون دینی اینشکلی نیست براتون داستان تعریف میکنه شما با این داستانهایی که میشنوید یه تصویری از جهان توی ذهنتون نقش میبنده
هم فیلسوف و هم نویسنده متن دینی هم نگارنده متون دینی که حالا شما میتونید اختلاف نظر داشته باشید که نگارندهاش کیه هر دو تا دارن سعی میکنن یه جهانبینی به شما بدن ولی فیلسوف چیکار میکنه فیلسوف نه اینکه واژگان استفاده نکنه یا حتی ممکنه از روایتش مسئله میزان تمرکز روی کدوم مهمه
گزارههای فیلسوف میسازه با استفاده از دیفینیشنهایی که حالا برای بعضی از واژگان آورده که این گزارهها با همدیگه میتونن ترکیب بشن آرگیومنت بسازن و یه چیزی رو که براشون به شما نتیجه بدن
مثل اینکه آرزوی یه فیلسوف مثل مثلاً یه فیلسوف مثل اسپینوزا که سعی کرد این کارو انجام بده یا بعداً راسل اینا یه سری گزاره مثل اصل موضوع بگیم تا حد ممکن ساده تعداد کم بعد بیایم همه گزارههای درستی که میخوایم نتیجه بگیریم رو ازشون نتیجه بگیریم
یه دستگاه اصل موضوعی بسازیم که جهانی رو که میخوایم توصیف بکنیم حرفهایی که میخوایم بزنیم رو یه جوری به صورت منطقی توش بیان بکنیم چرا چرا من میگم که خب این فیلسوف هم از واژه استفاده میکنه خب بنابراین میتونم بگم که واژگان هم برای روایت کمتر استفاده میکنه داستان نمیگه برای ما ولی از واژهها هم همه جملههاش خودش از واژه است دیگه ولی به یه نقطه دقت بکنید
واژه رو هم که میخواد به کار ببره برای واژه دیفینیشن میآره یعنی چند تا جمله میگه چند تا گزاره میگه که اون واژه تعریف میشه توی ذهن شما
خب متن دینی چیکار میکنه متن دینی تقریباً استنتاج انجام نمیده خیلی به ندرت گزارهها رو با هم ترکیب کنه گزاره جدید بسازه حتی واژههاشو دیفاین نمیکنه چیکار میکنه واژه رو اونقدر در جاهای مختلف استفاده میکنه که اگه شما معنیشم نمیدونید یه جوری میفهمید
روایتهایی تعریف میکنه این روایتها توصیف جهاناند نحوه دخالت جهانن. نحوه دخالت خداوند در جهان را به صورت چند تا گزاره به شما نمیگوید یک داستانی میگوید که بهتان بگوید که خدا اینجوری دخالت میکند. مثلاً آن دعا کرد این خداوند اجابت کرد. یک کسی داشت عبادت میکرد خداوند بهش وحی کرد.
شما اینها را میبینید. داستان در روایتها باعث میشود که شما اکت مثلاً انواع اکتهای خب در متون دینی شما یک چنین چیزی نمیبینید یک سرفصلی درباره انواع دخالتهای الهی در مثلاً امور جهانی. یک هرگاه دعا بکنید آنگاه مثلاً اگر در فلان دیفینیشنی که گفتیم صدق بکند آنوقت خداوند این مقدار درصد مثلاً به شما اجابت میکند.
ولی شما دعا را و اجابتشو و انواع دخالتهای الهی را در متن میبینید. کجا میبینید؟ اونجایی که داستان دارد تعریف میشود. بنابراین هر دو یک جهانبینی به شما میدهند ولی اصلاً نحوه کارشون که این جهانبینی چه جوری به شما منتقل میشود خیلی تفاوت دارد.
چرا احتیاج به نیاز به یک فرایند ترجمه داریم؟
ورود واژههای دینی به فلسفه
برای اینکه اصلاً این واژههایی که در متون دینی اومدن دیفینیشن ندارند. من وقتی میتوانم واژه را وارد فلسفه بکنم که بگویم یک چیز معجزه است اگر مثلاً در این دو شرط صدق کند. دو شرط هم بر اساس واژههایی که قبلاً معنیشون میدانم باید بیان بشود مثلاً و ادعا کنم که دیگر حالا هر چیزی تو این دو تا شرط جامعه و مانع هست.
هر چیزی که معجزه است اینجا صدق میکند و هر چیزی که نیست صدق نمیکند. اگر یک لحظه کسانی که آشنا هستند با آن ایده ویتگنشتاین متقدم که زبان تصویرگره که آن یک جوری مثلاً دقیقاً اینجوری میگفتی که یک شما یک سنتنس که میگیرید مثلاً میگویید که فلان چیز روی میز است.
دارید یک تصویر ارائه میکنید. یک میزی هست و روش یک چیزی قرار گرفته. زبان تصویر تصویری از اتفاقاً وقتی همان تراکتاتوس را میخوانید این حس که انگار زبان یک سری جمله است، یک سری گزاره است. این گزارهها دارند تصویر میکنند. ولی متون دینی این کار را نمیکنند.
متون دینی تصویری که ارائه میکنند خیلی با ابزارهای چیزتریه به نظر میآید که ابزارهای به یک نوعی پیچیدهتریه. فقط به گفت گزاره هم دارند ولی خیلی چیزهای دیگر هم در واقع توشون هست. متون دینی پیچیدهترن از لحاظ ادبی، از لحاظ زبانی و طبعاً آن کاری که در واقع فیلسوف میخواهد انجام بده تو آن قالب اصلاً قابل تعریف نیست.
چه مزیتی داشته که رفتن سراغ فلسفه؟ اگر مثلاً فرض کنید زبان امکانات دیگهای دارد که میشود ازش استفاده کرد، چه مزیتی داشته که رفتیم سراغ فلسفه و هنوزم داریم ادامه میدیم؟ بگذارید من بگویم بعداً سوال کنید. خب، فلسفه بینالاذها اینطرف دقیقتره، روشنتره. یعنی من الان شما یک متن را بگذارید جلوتون، یک روایت بگید، آدمهای مختلف میتوانند بیان بحث بکنند که ازش چه میفهمند.
ولی فیلسوف سعی میکند که بگه، بگوید اگر این را قبول داری، باید این را قبول داشته باشی. شما را یک خورده یقه شما را بگیره، یک آرگومان بسازه، به شما ثابت بکند که با توجه به همان چیزی که خودت میدونی، این باید مورد پذیرشت باشه.
اگر فلان چیزها رو، بدیهیات را مثلاً بپذیری، آن این میل به ارتباط، قانع کردن، اینها چیزهایی که ما را برده سمت روشن، باید روشن باشه، دقیق باشه تا بتوانیم طرف مقابل را قانع بکنیم و در عین حال لااقل خود فیلسوفها همیشه فکر میکردند که اینجوری جلوی خطای ذهن خودشان را هم میگیرند.
وقتی دقیقتر بیان میکنن، یک جوری نه تنها به دیگران میتوانند توضیح بدن، دیالکت داشته باشند به اصطلاح، در عین حال برای خودشان هم میتواند یک نوع فایدهای داشته باشه که وقتی گزارهها را خیلی دقیق، دیفینیشنهای دقیق میآرن، گزارهها را دقیق میشینن، میشینن، بنابراین خودشان را محدود کردن ولی به دنبال اینکه به یک چیزی برسن.
بشود متن فلسفی انگار ساخته شده برای اینکه مجادله کنن، جدل پیش بیاید و بتونن طرف مقابل را در واقع قانع بکنند. متن دینی اصلاً انگار دنبال این نیست. بخون شما چه میفهمی، هدایت میشی مثلاً.
این داستان روی تو تأثیر میذاره، تصویر جهان را تو ذهنت عوض میکند و همین. اینکه به هر حال اینکه متن دینی چه جوری کار میکنه، موضوع صحبت ما نیست ولی اینکه متن دینی چه جوری از زبان استفاده میکنه، این موضوع صحبت ماست.
برای خاطر اینکه میخواهیم یک چیزی را از متن دینی منتقل بکنیم به اینجا. بنابراین من یک واژهای را اگر یک مفهومی را بخواهم اینجا در نظر بگیرم، آنوقت کاری که باید انجام بدهم این نیست که بروم دنبال این بگردم ببینم کجای این متن این واژه تعریف شده، هیچجا تعریف نشده.
باید ببینم این واژه چه جوری استفاده شده، کجاها استفاده شده، از نحوه استفادهاش یک چیزی بفهمم و بعد این چیزی که فهمیدم را یک جوری سعی کنم منتقل بکنم به صورت یک دیفینیشن، یعنی یک مفهومی که چند تا شرط را ارضا بکند تا بتوانم ازش یک مفهوم فلسفی بسازم.
هیچکدوم از مفاهیم دینی در چیز خیلی دیفینیشنی ندارند که شما خیلی سرراست بتوانید وارد فلسفه بکنید. شاید اتفاقاً این معجزه خیلی خیلی خوشرفتاره، یعنی در متن دینی طوری، تو متن قرآن طوری بهش اشاره میشود که یک جوری یک دیفینیشنی را انگار به ما ایدهای برای دیفاین کردن میدهد.
من اگر پرانتز باز بکنم، هفته پیش قبل فراموش کردم بهش اشاره بکنم در مورد اینکه فلسفه دین یک جوری نسبت از متون دینی فاصله داشته و الان شاید فاصله گرفته و حداقل چیزی که من میدانم این است که در دهههای اخیر متوجه این نکته هستند، در موردش بحث میشود.
اصلاً این مقالهای که من نوشتم مربوط پیشنهاد آن کتاب مربوط به یک گروهیه در انگلستان که اصلاً ایدهشون همین است. ایدهشون این است که به آدمهای که متخصص در دین هستند و ادیان مختلف، یک جوری اینها را بکشیم ببینیم که مفاهیم دینی مثلاً اینها چه جوری میفهمند.
محدودیت فلسفه دین مسیحی
یعنی یک حسی از اینکه نه فقط در مسیحیت، یک حسی از اینکه فلسفه دین زیادی مسیحیه و حتی همان مسیحیت هم مثلاً خیلی خوب انگار مدل نشده، دارند. اینکه انگار چیزهایی که دارند میگویند بعضیهاش برای آدمهای دیندار خیلی معنادار نیست.
یک نکتهای که به ذهنم رسیده، یعنی به ذهنم رسیده بود، میل داشتم بگویم فراموش کردم، این است که اخیراً فکر میکنم این مفهوم نئوتیک، آثار نئوتیک سین را اولین بار پلنتینگا گفته یا کسی؟ آره، اخیراً اخیراً یک موضوعی در فلسفه دین وارد شده که حالا احتمالاً شاید اولین بار پلنتینگها را حالا کسی گفته باشه.
پلنتینگهای مقاله خیلی خیلی مهم دارد که لااقل خیلی مؤثر بوده تو اینکه این دیگران هم بیان در موردش بحث بکنند. آقای دکتر آزادگان هم در این مورد یک مقالهای نوشتن.
آثار معرفتی مثلاً گناه اینکه این یک مفهومی در فلسفه دین میشود در موردش بحث کرد که اصولاً شناخت ما تحت تأثیر مثلاً کارهای ناشایستی که انجام میدهیم حالا به هر معنایی که میخواهیم تعریف بکنیم معرفت تحت تأثیر اخلاق مثلاً قرار میگیرد حالا بخواهیم نه واقعاً اینکه در قرن بیست و یکم اینقدر این مفهوم در دین مفهوم پایهایه بعد از فکر کنم مفهوم خدا مفهوم شماره دو و سه دینه که آقا استایل استایل زندگیتو باید درست کنی اگر میخوای به معرفت برسی.
همین که اینهمه دیر دارد تازه یک اسم برایش گذاشتن، تازه مقاله در موردش دارد درمیاد و اینکه تا حالا هیچ احساسی از اینکه در فلسفه دین لازم است که به یک چنین چیزی توجه بشود وجود نداشته. نوئتیک نوئتیک افکت آف سین مثلاً یک چنین چیزی.
آثار مثلاً فرض کنید معرفت آثار در واقع منفی معرفتی گناه. خیلی چیزها میخواهم بگویم اصلاً مسئله این نیست که شما یک مفهوم را فقط آنجا هست اینجا نیست یا نمیدانم برعکس. اینکه اصلاً یک چیز خیلی مهمی در مورد معرفت آنجا وجود دارد. ما چگونه به معرفت میرسیم؟
اینها تصورات دینی خیلی متفاوتن با تصورات فلسفی. انگار بدون اینکه علناً و با صراحت اعلام بشود انگار فیلسوف فکر میکند که اگر مغزشو خوب استفاده بکند از منطقش میتواند به معرفت برسد در حالی که دین یک جوری میگوید که نه از یک سطحی به بالاتر از معرفت نیاز به این دارد که فقط با فکر کردن نمیتونی برسی.
یک چیزی دیگهای لازم است که باید مثلاً استایل زندگیتو درست کنی اگر میخوای به معرفت برسی. خب این خیلی تفاوت به نظر من بزرگیه در اینکه اصلاً فلسفه تا کجا کاربرد دارد. میدانید یک اینکه اصلاً فلسفه تا کجا کاربرد داره، میدونید یه گزاره خیلی کلیتر از اینه که به عنوان یه گزاره حتی داخل فلسفه دین بهش نگاه کنیم.
خب، ببینید یه نکته هم بگم باز برای تقریب به ذهن. ما توی فلسفه تحلیلی دو تا دو تا اصطلاح داریم، کوهرنتیسم و فاندیشنالیسم. کوهرنتیسم یعنی مثلاً شما میخواید یه چیزی رو بیان بکنید، یه حالا گزارهای رو درستیشو نشون بدید، یه دست یه سیستمی، یه دستگاهی میسازید، حالا مثلاً این دستگاه اصل موضوعه، که به شدت تأکید روی اینه که این سازگاره، خب؟
نمیآیید برای یه گزاره اثبات مستقیمی مثلاً از فاندیشنالیسم مثل این که شما یه سری گزاره رو که مورد توافق بذارید، بعد از اون یه سری نتایج بگیرید. کوهرنتیسم مثل دستگاه اصل موضوعی نگاه میکنه.
یه سری چیزا حالا توافق هم نکردیم. من یه پیش میرم، یه دستگاه میسازم، این درست سازگاره، همهچیزش خوبه، مثل کاری که توی علم انجام میشه دیگه. تو علم من نمیآم اثبات بکنم اصول و موضوع مکانیک کوانتومو.
یه سری اصول میذارم، نحوه محاسبه رو یاد میدم، میرم جلو، بعد جاهایی که به تجربه و اینا مثلاً برمیخوره، یا یه گزارههای دیگهای که از قبل مثلاً به معنا به نحوی درستیشو میدونم، سازگاری اینا با همدیگه نشون میده که این دستگاه خوبه و مثلاً معرفتبخشه.
فقط برای تقریب به ذهن میگم، متون دینی انگار کوهرنتیستان، یعنی یه چیزی بدون اینکه اثباتی ارائه بدن، یه تصویری از جهان میسازن که اگه شما اون تصویر توی ذهنتون نقش ببنده، بعد که دارید زندگی میکنید، احساس میکنید که این تصویر درسته.
در حالی که تو فلسفه اساساً ما بیشتر به جای، مخصوصاً همین فلسفه مدرن، از یه جایی به بعد، مثل مثلاً فرض کن فعالیت که دکارت شروع کرده، یه خورده حالت اینکه از یه جایی شروع کنیم، زیر پامون هی مطمئن باشیم که سفته، میخوایم جلو بریم، پامونو جای مثلاً اینکه احتمال نادرستی گزاره رو نذاریم، از پایین بسازیم بریم بالا.
نه، متون دینی لزوماً همهجا من میآم میگم برای تقریب به ذهن، برای خاطر اینکه واقعاً همهجا اینطوری نیست، یعنی شما توی فلسفه هم دیدگاههای مخالف این دارید، ولی علم و دین از این نظر، باز میخوام اینجوری انگار تصادفاً به عنوان کلاس اشاره کنم.
علم و دین جفتشون بیشتر کوهرنتیستیه، یعنی سیستم میسازن، یه دستگاه میسازن، جهانبینی به شما میدن. نحوه محاسبه، مثل اینکه شما تو علم نحوه اندازهگیری یاد میدید، دستگاه درست میکنید، همه اینا رو همدیگه، بعداً یه آزمونهایی هست که به شما میگه که این خوبه، مدل یا بد.
متن دینی اون انگار در جهت این داره کار میکنه که اون مدله رو خوب بیان بکنه، تو ذهنتون بشینه و بعد شما مثلاً فرض کنید به طور تجربی درست و غلط بودن اون مدل رو یه جوری تو زندگی خودتون، نه توی آزمایشگاه، ببینید که، مثل اینکه با با اون چیزی که به ذهنتون منتقل شده، میتونید زندگی کنید. و
زندگی بهتری بکنید، آثار مثبتشو مثلاً ببینید، اینا همه تأیید میکنه که اون مدل به طور کلی درسته. میتونید هم این حرفو نزنید، اصلاً به طور کلی، ولی یه جوری وسوسه اینو داشتم که یه قیاسی بکنم. اینکه متون دینی اصلاً نمیخوان از یه پایه شروع بکنن، شما رو بیارن بالا. خیلی کلی دارن آزادانه یه چیزی رو بیان میکنن.
توی علم هم به این نزدیکتریم تا اینکه بخوان یه چیزی رو از پایه درست بکنن. فلسفه هم کمکم داره از اون حالت دکارتیش در واقع دور میشه. شما در فلسفه این تات اکسپریمنتهایی که خیلی متداول شده میبینید، یه جوری ساختن روایته دیگه، که به شما یه شهودی در مورد یه چیزی رو مثلاً منتقل میکنه.
کلاً دلیلی نداره که من در فلسفه از ابزارهای زبانی پیچیدهتر استفاده نکنم، هرچند تا حالا این کار ممکنه خیلی صورت نگرفته باشه. خب، بیایین پس ما فعلاً در حال حاضر با موضوع ترجمه کردن یه مفهوم، مثلاً فرض کنید یه چیزی مشابه میراکل اینجا داریم، اینو میخوایم تبدیل بکنیم به یه دیفینیشن فلسفی، یه دیفینیشن از میراکل.
این کانسپت رو میخوایم اینجا ببینیم چه جوری مطرح شده. خب، ببینید، من میخوام باز روی اینکه این واژگان چرا مهم هستند، توی متون دینی در واقع چه جوری تعریف میشن، یه خورده صحبت بکنم. و اینکه این دیفینیشن اصلاً معنایش چه میشود و چه جوری میشود یک چنین کاری را انجام داد.
این یک چیزی که فکر میکنم جدیده یعنی بعد از این تحولاتی که بهش میگویند لینگویستیک ترن پیش آمده این است که متوجه شدن کمکم متفکرین از جمله فیلسوفها که زبان خیلی مهمتر از آن چیزی است در دخالت زبان در تفکر و کشف حقیقت خیلی مهمتر بیشتر از آن چیزی است که قبلاً فکر میشد.
یک جوری به نظر میاومد انگار زبان یک چیز شفافیه فقط وسیله ارتباطیه در حالی که الان این را ما میدانیم به طور قطع که حالا چه جوری به این بینش رسیدیم خودش یک چیز تاریخی خوبی جالبی دارد. این را لااقل میدانیم که زبان خیلی نقش دارد در درک حقیقت نه فقط اینکه من بفهمم به شما بخواهم وسیله ارتباطی فقط نیست اصلاً راه ارتباط من با دنیاست.
دغدغه زبان در فلسفه قرن بیستم
خیلی از فیلسوفهای قرن بیستم مثل هایدگر، مثل خود ویتگنشتاین، آدمهای خیلی بزرگی هستند که به شدت این دغدغه زبان دارند. به عنوان مثال فارغ از بحثهای فلسفی یک ایدههایی که از تو زبانشناسی میآید این است که صرف لکسیکون یک زبان یعنی مجموعه لغاتی که در یک زبان وجود دارد حاوی جهانبینیه بدون اینکه گزارهای شما بخواهید بگویید.
برای خاطر اینکه یک جوری وقتی که من یک لکسیکون دارم به نوعی انگار دارم تعیین میکنم چه چیزهایی وجود دارد چه چیزهایی وجود ندارد. چه چیزهایی شایستگی نامگذاری داشتن چه چیزهایی نداشتن. و بعد حتی گرامر زبان یک جور انگار جهانبینی را در خودش در به طور یک ذهنی در واقع دارد.
این خیلی آدمها را حساس میکند. من فکر میکنم که آن نکته اصلی الان این بحثی که داریم میکنیم چرا مهمه؟ برای خاطر اینکه اصلاً برای چه چیزی نام بذاریم، برای چه چیزی نام نذاریم. در متن من تأکید کردم که اصلاً ما یک یک تکواژه برای نامیدن میراکل یا معجزه یا هرچه مفهومهای وابسته بهش نداریم در قرآن.
این خودش نظر آدم را باید جلب بکند به اینکه خب چرا اینجوریه؟ چرا تو لکسیکون قرآن یک واژه اینشکلی نداریم؟ چرا در قرآن واژه شجاعت نیومده؟ شجاعت مهم است برای خاطر اینکه یکی از بحثهای سقراط درباره تعریف شجاعت، اصلاً این واژه وجود ندارد در قرآن.
ترس وجود دارد ولی شجاعت وجود ندارد. مروت که به قول ایزوتسو مرکزیترین مفهوم اخلاقی عرب بود در قرآن نیامده. مروت یعنی مردانگی. اصلاً نداریم تو قرآن این واژه را. اینکه چه داریم، چه نداریم معنی دارد. یعنی یک جوری به یک جوری قضاوت اخلاقی اصلاً در آن هست که این را لازم ندارم، آن را لازم دارم، این اصلاً پوچه.
یک سری واژهها پوچن. نه برای اینکه این را یک شهودی بهتان بدهم که چرا مهم است که برای یک چیزی اسم بگذاریم یا نذاریم، یک یک مفهوم رو، یک واژه را وارد لکسیکون خودمان بکنیم یا نکنیم، تو این مقاله در یک پاراگرافی یک مثالی زدم که فکر میکنم مثال بدی نیست.
مثال من این است که شما بیاید گوسفندها و بزهای قهوهایرنگ حالا آنجا نوشتم مثلاً فلات ایران، نمیخواد دیگر جغرافیا را واردش بکنیم. شما بیاید گوسفندها و بزهای قهوهای را برایشان یک اسم بگذارید. اسمشون را مثلاً در مقاله گذاشتیم بروش بروشوت. اینش براونه، این شیپه، این هم گوته. خب بروشوتها گوسفندها یا بزهای قهوهای هستند. کاملاً تعریف واضحیه.
ساختن واژه و زندگی زبانی
الان شما یک موجود بیاورید پیش من، من بهتان میگویم این بروشوت هست یا نیست. خب؟ چه اشکالی داره؟ یک واژه درست کردم دیگر. مثلاً یک آدمی هستم، دارم زندگی میکنم، در یک جایی گوسفند و بز دارم، گوسفندام سفیدن یا قهوهایان، بزامم همینطور.
من بیشتر از یک روزهایی مثلاً فرض کنید روزهایی که میخواهم پشم اینها را بچینم، برام مهم است که آنهایی که قهوهایان با سفیدها به میخواهم به پسرم، به کارگران بگویم آقا میگویم آقا امروز بروشوتها را میخواهیم مثلاً موهاشون را کوتاه بکنیم. یک واژه را لازم داشتم، کوین کردم. مثلاً به عنوان یک دامدار.
حالا فرض کنید یک نفر بیاید خب این بروشوت یک چیز است دیگه، یک موجوده. بیاید درباره اینکه پیشینه تکاملی بروشوتها چیه، بخواهد تحقیق بکند. به چه میرسه؟ یک موجودیه تعریف شده، خوشتعریفه، اشکالی هم ندارد. ولی میتوانید این را وارد زیستشناسی بکنید و یک سؤال معنیداری در مورد بروشوتها بپرسید.
بروشوتها کی تکامل پیدا کردن؟ اصلاً این یک چیزی نیست، این یک مفهومی نیست که شما ساخته باشید که به درد این بخوره. اصلاً این سؤال در مورد بروشوتها غلط است. این مفهوم به عنوان یک مفهوم، این واژه وارد لکسیکون زیستشناسی بشه، مشکل درست میکند. برای اینکه بعداً شما دچار این تناقض میشوید که در درخت فیلوژنتیکی اصلاً نظریه تکامل کلاً به هم میخورد.
چون این را نمیتوانید جایی جا بدهید. تو آن درخت و این همانطوری که در زیستشناسی شما یک گونههایی دارید، حق ندارید یک گونه را نصف بکنید، نصفشو بگذارید سر یک گونه دیگه، یک یک دیدگاهی در واقع وجود دارد در زیستشناسی که انگار گونهها چیزهای مشخصیان.
البته الان شما بپرسید از زیستشناس، میگوید همان درخت تکاملیه که به من میگوید گونهها چیان. ولی خب قبل از اینکه این اتفاق بیفتد و ما مثلاً یک جور فیلوژنتیک مولکولی مثلاً داشته باشیم که بتوانیم از روی DNA چیزی را تشخیص بدیم، خب بالاخره گونهها را از روی کاراکترهاشون تشخیص داده بودیم و کموبیش هم همان چیزهایی به دست آمده که الان در موردش داریم صحبت میکنیم.
بحث میکنیم در فیلوژنتیک به اصطلاح مولکولی. بنابراین کوین کردن واژهها اونقدری که به نظر میآید اختیاری نیست. کوین کردن واژه چه جوریه؟ که یعنی من یک سری مصداق را انگار از جهان انتخاب میکنم بعد دور اینها یک خط میکشم، این مصداقها را برایش یک اسم میذارم.
خب؟ اینکه این مصداقها اگر طوری انتخاب شدن، فکر کنید اصلاً من این گوسفندهای گوسفند یا بزهای قهوهای را اینجوری دیفاین نکنم. گله را بیارم اینها را مصداقی جدا کنم بعد اسم بگذارم برایشان. خب؟ این هم قابل قبوله دیگر.
تعریف از مصداق و از تعریف
یعنی من یا از روی دیفینیشن میرم، از روی یک چند تا گزاره میرم مصداقها را پیدا میکنم، برعکسشم من میتوانم یک نام را مستقیم بگذارم روی مصداقها.
خب اگر این کار را کرده باشم، اگر یک سری مصداق تو ذهن من باشه که این مصداقها را میخواهم برایش یک دیفینیشن بیارم، آنوقت مثل این میشود که من یک سری انگار نقاط دارم، حالا میخواهم یک اسم هم برایشان گذاشتم، میخواهم یک سری انگار خط بکشم، دیفینیشن یعنی این.
یک سری خط بکشم که اینها بیفتن در آن و چیزی که بیرونم هست داخل این نیفته. این خطها را در ریاضی بهش میگویند ابرصفحه. یعنی یک هر گزارهای که تو دیفینیشن میگویم که یک چیزی فلان است، اگر در این سه شرط صدق کنه، انگار دارم سه تا ابرصفحه، ابرصفحه یعنی چی؟
یعنی یک چیزی که انگار تو فضای مصداقهای من هست، یک سری را میندازه اینور، یک سری را میندازه آنور. هر یک گزارهای که میگم، حالا هر مصداقی یا در آن صدق میکند یا نمیکند. بنابراین انگار به دو نیم میشود همه مصداقها. با چند بار نصف کردن فضای مصداقها میخواهم یک چیزی را به دام بندازم، یک محدودهای از مصداقها را میخواهم به دام بندازم.
از مصداقها اگر شروع بکنم، اینجوری هم میتوانم به یک دیفینیشن برسم. حالا مثلاً در مورد میراکل نگاه کنید، شما متن دینی را برمیدارید، میخوانید و یک مصداقهایی در آن میبینید. مصداقهایی که مصداقهای میراکل هستند. هم در بایبل، هم در قرآن، مثلاً حضرت موسی عصای خودش را زده به عصای خودش را انداخته تبدیل به مار شده.
در هم انجیل، هم قرآن، حضرت مسیح مرده زنده کرده. خب میتوانم آن چیزهایی که به عنوان مصداق معجزه هست را در نظر بگیرم، از در آن یک شهودی در واقع پیدا بکنم، این شهود را تبدیل به یک دیفینیشن بکنم یا اینکه مستقیماً حالا دنبال یک دیفینیشن از روی شهود بدون نگاه کردن به مصداقها بگویم.
به هر حال دیفینیشن یک چنین چیزی است و این مثال را از این نظر گفتم که مهم است. یعنی یک تغییر جزئی در یک مفهوم ممکن است این را بحث کردن در موردشو ساده بکند. اگر یک مفهوم بد تعریف بکنید اصلاً سوالها جواب پیدا نمیکنند.
اینجوری نیست که هر چیزی را من از لحاظ زبانی من اختیار دارم هر اسمی بدم، میخواهد را هر چیزی بگذارم. ولی اینکه انتظار داشته باشم این بعداً مفید باشه، کار شایستهای انجام داده باشم، بتوانم تو فلسفه یا حالا دیسیپلینهای دیگر علمی این را به کار ببرم، این کاملاً یک تصور بیجاییه.
بفرمایید. من میخواهم برداشت هم بکنم. مثلاً اینها را مثلاً داشتن، این احتمالاً مثلاً دامدارهاشون گوسفند و بز را با هم میگفتند. بله. شما از اینکه مثلاً فراوانی واژههایی که به یک مفهوم به یک مصداقهایی اشاره میکنند، به میزان اهمیته. شما همان ویتگنشتاینی فکر کنید که به نظرم تفکر ویتگنشتاینی متأخر که زبان حاصل معیشته.
بنابراین زبان نشان میدهد که این آدمها معیشت نه به معنای اینکه چه جوری کسب و کار میکردند. بله شیوه زندگی حیات به اصطلاح، یک خورده زیستشناسانهتره تا جامعهشناسانه به اصطلاح. خب بله قطعاً اینجوری است دیگر. من مثلاً اینکه اسکیموها واژههای بسیار متفاوت و زیادی برای انواع برف دارند، نشان میدهد کجا زندگی میکنند.
لازم نیست که یا مثلاً اعراب در مورد شتر نشان میدهد که آن چقدر در زندگیشون مؤثره، چقدر لازم است که تفکیک بشه، فرق گذاشته بشود. بفرمایید. این است که پس تعریف که حالا مثلاً میتوانید در واقع از این مصداقها استفاده کنید.
ما یک سری همین بحث مصداقها که باید مشخص بده مصداقها حالا سه تا خانوادهوار هستند مصداقها ولی حالا از آنور دغدغه این است که چیزی از این نیفته صددرصد بله. من تو آن سخنرانی که در مرکز تحقیقات کردم کلاً یک یک بحثی کردم نمیخواهم اینجا حقیقتش تکرار بکنم اینکه الان ما نهایتاً فرض کنید از اینجا بروید دفینیشن تو میراکل رسیدید.
خب من میخواهم بگویم این دفینیشن از دفینیشن مثلاً کیومی بهتر است. یعنی چه یک دفینیشن از آن یکی دفینیشن بهتره؟ چیچیش بهتره؟ واقعیت چیست آخه؟ یعنی چه با واقعیت؟ یکیش این است که من بگویم این مصداقهای میراکل را بهتر پوشش میدهد و چیزهای بیرونی به اصطلاح در آن کمتر افتاده.
فالس پازتیو مثلاً کمتر دارد. خب؟ خب این یک معیاره. یکی یکی یک معیار دیگر اینکه با شهود ما سازگارتره. یعنی در واقع من آنجا همین بحثی که کردم این است که دو تا دو تا چیز وقتی داریم یک دفینیشن ارائه میدهیم این است که یک شهود داریم.
این شهود ممکن است از مصداقها آمده باشه یا نه. واقعاً تو یک مواردی ممکن است این شهود مستقیماً از یک جای دیگهای آمده باشه. چون این را به عنوان زیرمجموعه یک چیزی دارم نگاه میکنم یک جوری به اصطلاح یک حسی نسبت بهش دارم که فارغ از این است که حالا مصداقها را چقدر دیدم یا نه.
یک کلاً وقتی دارم دفینیشن انجام میدهم یا یک شهودی را دارم سعی میکنم با استفاده از یک سری گزاره کپچر کنم. بنابراین بحث من با یک نفر دیگر میتواند باشه آقا آن شهود شهودی که هر دوتامون داریم با این دفینیشن بهتر بیان میشود تا آن یکی دفینیشن.
که خب این یک خورده ممکن است گنگ باشه دیگر. بیان شهود خودش خیلی راحت نیست. یکیش این است یکی هم اینکه بگویم که مجموعه به اصطلاح انگار برای هر مصداقی که باید داخلش بیفتد امتیاز مثبت بدم، هر مصداقی که نباید بیفتد ولی با تو دفینیشن افتاده منفی بدهم. سرجمع اونی که بیشترین امتیاز را میگیرد امتیاز بالاتری دارد.
من تو آن جلسه یک نکتهای را توضیح دادم که خیلی به نظر من مهم است. آن هم این است که این مصداقها وزن دارند. اگر اینجوری بخواهید نگاه کنید قطعاً وزن دارند. یعنی همیشه اینجوری است که شما وقتی دارید یک چیزی تعریف میکنید یک مصداقهایی خیلی خیلی مهم و اساسی و به اصطلاح پروتوتایپان.
نمیتوانید ببینید یک حسی من دارم کلاً که این مصداقها را بالاخره وقتی دفینیشن میارید چون میخواهید ساده باشه نمیخواید خیلی تعداد این شرطهایی که میذارید زیاد باشه بالاخره یک چیزهایی میافتد بیرون ممکن است یک چیزی هم از داخل بیفتد. تو این مرزها یک اختلالهایی ایجاد میشود.
ولی نمیتوانید یک در آیین مسیحیها یک تعریفی از معجزه ارائه بدهید که طبق آن تعریف ریزرشن معجزه نیست. اینکه اصلاً کلاً اساس دینشون میرود این مهمترین چیز این است که این را در مرکز بگذارید. هزار امتیاز دارد اگر اصلاً یعنی آنقدر امتیاز دارد که اگر نیفته آن تو قطعاً تعریفتون میرود کنار.
پس من اینکه چه چیزهایی الان ایشان یک سوالی پرسید قبل از اینکه از شما پرسید من هم جواب ندادم. وسطش گفت که اولش که آقای دکتر آزادگان گفتن بعد یک خورده سوال ادامه داد گفتش که خب حالا شما گفتید گفتم من نگفتم. گفتم بگذارید آقای دکتر آزادگان بیاید خودشان جواب بدن.
میگویند که اینکه حضرت یوسف گندم را تونست هفت سال نگه دارد در حالی که آن موقع مثلاً با دانش آن موقع اصلاً یک چنین کاری قابل انجام نبود از علم الهی خودش استفاده کرد که این کار را انجام داد این را میشود معجزه قلمداد کرد یا نه.
اصلاً مهم نیست که جواب یس یا نوئه. هر کدام باشه قطعاً این در این مرزهای کناریه یعنی خیلی چیز مهمی نیست. حالا اومدیم و شما یک تعریفی از معجزه بیان کردید ولی اگر یک تعریفی از معجزه برای مسلمانها بیاورید که قرآن نیفته در آن دیگر یعنی کلاً اساس مثلاً نبوت پیغمبرتون را بردید زیر سوال. بنابراین ما برای این به اصطلاح این شمول مثلاً مصداقها بنویسیم.
پروتوتایپ و مرزهای تعریف
این دو تا عامل هستند که باعث میشوند که دفینیشنها بشود با همدیگر مقایسه کرد. یک جوری مصداقهای اصلی پروتوتایپ حتماً باید در تعریف بگنجن. حالا ممکن است بعضی از مصداقهای فرعی باشند یا نباشن.
و مثلاً تعریف کیوم الان به نظر من نقطه ضعفش همانطوری که خیلیا گفتن این است که خیلی چیزها وارد میشود که ما نداریم نه عنوان معجزه را بگیرم. اگر یک شنیدن نمیدانم بیابان خداوند از مسیرش منحرف بکند تو متون دینی به یک چنین چیزهایی واژه معجزه اطلاق نمیشود.
متن دینی کجای کجای کدام ماجرا متن دینی هم به شما یک شهودی میدهد تو اورال از جهان و از اینکه معجزه چرا اتفاق میفته مثلاً در آن چیزی که به جای معجزه در قرآن هست میخواهیم در موردش بحث بکنیم مثلاً اینجا گفته میشود این خطرناکه.
چرا؟ برای اینکه ممکن است اگر تکذیبش بکنید موجب عذاب بشود. خب؟ این یک چیزی درباره معجزه دارد اینجا گفته میشود غیر از اینکه مصداق بدهید یک حسی بهتان منتقل میشود. اینکه این احساس که معجزات هنوز ادامه دارند یا ندارند؟
یک شهودی ما پیدا میکنیم به طور کلی از دیدن مصداق ها و حرف هایی که حول و حوشش دارد زده میشود در مورد معجزه و در عین حال مصداق ها را هم میبینیم دیگر. مصداق ها را در روایت ها در داستان ها برامون تعریف میکنند اینجا به ما یک حسی مثلاً میتواند بده.
حالا در مورد معجزه میگویم اتفاق خوبی که افتاده این است که تقریباً دیفینیشن به یک طریقی در قرآن هست. بله.
خب من مثلاً حدود یک ربع بیست دقیقه دیگر وقت دارم. خب قرآن معجزه است و معجزه اش با معجزه ما با معجزه قرآن با بقیه معجزه ها متفاوته. برای اینکه من یک چیزی را دارم. میخواهم بگویم این معجزه است. یعنی این را که میگویم معجزه است، معجزه است یا عرب است. خب؟ این یک چیزی است. خب الان آثار این را نشان ندارد. میگوید که الان داریم.
و این را میگویم که این را الان قرآن را داریم. خب نوع مواجهه ما با قرآن که این بحث ها که شکل میشود به عنوان معجزه دارید در مورد مثلاً جلسه آینده یا جلسه بدترش سوال میکنید. الان فعلاً خب بگذارید در مورد اینکه این اهمیت جانم.
آها بگو بفرمایید. من آن شب هم گفتم در واقع مهم است مثلاً در واقع خب یعنی مثلاً تو همین بحث ایستادگی حالا مثلاً زبان خود عیسی آرامیه. یعنی ما مثلاً کلاً منقرض میشود بعد زبان انجیل یا قاعده این میشود اصلاً آن دیگر زبان دیگر است.
اگر منظور این زبانی که سوری ما بهش میگوییم زبان فلان این کلاً تغییر کرده و آن اهمیتی که ما برای زبان قائلیم اینجا خب بعد مثلاً همه چون از لحاظ زبان شناسی همه زبان ها اجازه بدهید همه زبان ها برمیگردن قابل ترجمهاند و اتفاقاً وقتی که ترجمه شما یک ترجمه خوبی از انجیل به یونانی هم داشته باشید جهانی که دارد در آن توصیف میشود خیلی خیلی نزدیک به همونی که به زبان آرامی داشته توصیف میشده.
چون بالاخره عبارت ها را دارید نهایتش اینکه همه زبان ها به همدیگر قابل ترجمهاند برای خاطر اینکه میگویند اگر یک واژهای در یک زبان باشه در زبان دیگر نباشد شما میتوانید با چند تا از واژههای این زبان بالاخره آن را یک جوری کپچر بکنید. مثلاً در زبان مثلاً فرض کنید بومیهای استرالیا برای تخم یک جور شترمرغی که آنجا زندگی میکند یک واژه دارند.
ما نداریم. خب ولی میگوییم تخم شترمرغ استرالیا. اینکه اینجوری نیست که واژهها با هم فرق بکنند شما نتونید این کار را انجام بدهید. و مخصوصاً در زبان دینی آ این ترجمههایی که صورت گرفته من چیزی که از چیز شما میفهمم این است شاید چون داریم مثلاً ترجمه آرامی را ترجمه یونانی از آرامی را میخونیم یک اختلالی به وجود آمده باشه.
مثلاً کلاً شاید یک چیز دیگر باشه. نه یک چیز دیگر نیست ولی ممکن است اختلال اگر منظورتون این است بله ممکن است یک اختلالی به وجود آمده باشه. اناجیل مثلاً یوحنا فلسفیتر از همه اناجیل آن بوده واقعاً. شما فکر میکنید که نه. کلمه بود و خدا کلمه بود.
آن تفاوت واقعی انجیل یوحنا با انجیلهای دیگهست. انجیل متی یهودیتره، انجیل یوحنا عرفانیتره مثلاً اینها اینجوری نیست که در ترجمه به زبان آرامی هم قطعاً همینجوری بودن. فضای انجیلها با همدیگر تفاوتهایی داشته. ولی اگر نکتهتون این است که اگر به اگر قرآن و فارسیش بکنیم ممکن است یک اختلالهایی به وجود بیاد؟
بله ممکن است به وجود بیاید. اگر خوب ترجمه نشود. خب حالا چه ربطی به بحث ما داره؟ خب همین که زبان را من اصل قرار دادیم دیگر. من الان میخواهم من دارم میگویم که زبان مثلاً لکسیکون مهم است.
خب بنابراین و در متون دینی این لکسیکون الان من وقتی این دینی را میخوانم لکسیکونی که در آن هست، چرا این حرفها را دارم میزنم؟ برای اینکه Miracle در قرآن نیست. تکواژه نیست. اینکه تکواژه نیست یک اهمیتی دارد.
واژه معجزه در زبانها
اینکه چرا برایش یک واژهای ابداع نشده؟ چرا در زبانهای دیگر مثلاً وجود دارد یک چنین واژهای مثلاً در زبان فلسفی و چرا حتی ریشه مثلاً از Miracle یا معجزه است اینها بالاخره اینها چیزهایی که مهم است.
من دارم روی اهمیت اینها تأکید میکنم. بگذارید یک اینجا یک نکتهای که باقیمونده را بگویم. اینکه شما وقتی دو تا definition را میخواهید با همدیگر مقایسه بکنید، جدای از اینکه چقدر شهود ما را capture میکند و چقدر این مصداقها را خوب در واقع در بر میگیره، امتیاز بیشتری میگیرد مصداقهای وزندار فرزند. نکته دیگر اینها این الفه.
یک نکته ب هم هست چقدر سادهست. تعداد گزارههایی که نوشتید کمه. اگر من بتوانم با چهار تا ابرصفحه یک فضایی را مثلاً capture بکنم با اینکه ۱۰۰ تا مثلاً بیارم ممکن است مثلاً الان یک چیزی افتاده بیرون من برای خاطر اینکه این را capture بکنم بگویم خب این را پاک میکنم این دو تا را میکشم.
همان یک دانه بیاید تو. خب این چقدر ارزش دارد که definition خودم را مثلاً یک گزاره بهش اضافه بکنم، پیچیدهترش بکنم بعد بگویم که مصداقها را به شما شاید بتوانید هر مجموعه مصداقی را با یک تعداد زیادی گزاره همیشه به طور کامل capture کنید، جامع و مانع.
هیچ چیزی از بیرون نیفته داخلش و در مثلاً این همه چیزهایی که باید باشه هم باشه. خب ولی باید تعداد گزارههایی که در definition و تعداد شرطهایی که گذاشتید مثلاً ۳۷۵۲ تا بشود. میتوانید argument حالا بسازید؟ خب اصلاً میتوانید حالا یک چیزی من بهتان دادم بگویید که این صدق میکند یا نه؟
۳۰ و خوردهای شرط را میخواهید در موردش ببینید صدق میکند یا نه؟ بنابراین اگر من یک کاری را بتوانم سادهتر از یک trade-off ای بین سادگی و اینکه چقدر خوب دارم capture میکنم مفهوم وجود دارد بالاخره. چون من میخواهم این مفهوم را وارد فلسفه بکنم، نمیخواهم بگذارم تو طاقچه. میخواهم باهاش کار کنم.
argument بسازم. میخواهم از نظر علمی یک definition بیارم که بتوانم تو آزمایشگاه یک چیزی را تشخیص بدهم که این فلان عنصر هست یا نه. مثلاً دو تا شرط باید داشته باشه. نه ۱۵۰ تا شرط. بنابراین یک شرط الف و بای بالاخره دو تا شرط برای به طور کلی برای definition باید قائل بشویم.
من تو آن جلسه مرکز تحقیقات این را گفتم خیلی مختصراً. من میخواهم مختصر بگویم ولی بعداً احتمالاً تو این جلسات بهش میرسیم. اگر اینجوری نگاه بکنید که قرار است یک definitionای ارائه بدهیم که مصداقهای مهم را داشته باشه، بعضی از مصداقهای کماهمیت ممکن است صدق نکنن یا حالا تو مغز قرار بگیرند و اینها، این به ما این ایده را میدهد که لزوماً مفهوم Miracle در مسیحیت و اسلام لزوماً با همدیگر یکی نیست.
میتواند یکی نباشد. برای خاطر اینکه واقعاً آن prototypeها با همدیگر فرق دارند. یعنی ما اصلاً به resurrection اعتقاد نداریم به آن شکلی که مسیحیها اعتقاد دارند.
ما به اینکه شاید مسلمانها لزوماً اعتقاد ندارند که مسیح مثلاً آب را تبدیل به شراب کرده و مسیحیان طبعاً اعتقاد ندارند که یک کتاب معجزه است. خب بنابراین اصلیترین معجزاتمون با همدیگر یک فرقهایی دارد. خب یک سری چیزهای دیگر هست که میتواند من الان نمیخواهم ادعایی بکنم.
لزومی ندارد وقتی که مصداقها متفاوتن و وزنهاشون متفاوته، لزومی ندارد که definition اسلامی Miracle با definition مسیحی، یهودی یا مثلاً definition مشابهی در ادیان دیگر تفاوت ادیان تئیستی که دیگر تفاوت داشته باشه. مشابه باشند. ممکن است تفاوت داشته باشه و حالا اینکه جز سعی کنیم حتماً اینها را یکی بکنیم، ممکن است یک سعی بیهودهای باشه.
بله. واژه ای معادل با معجزه در قرآن نیست. بعضی ها میگویند آیات معادل با میراکل نیست. طلوع خورشید هم جزو آیاته. نمیدانم سلطان، برهان اینها هیچ کدومشون نباید نشان بده کلاً شاید اشتباه میکنی. چه جوری اشتباه میکنی؟ اصلاً شاید دنبالش میگردیم که اشتباهه نباید دنبالش بگردیم.
مصداقش هست و بهشان با یک ترکیبی از واژگان ارجاع داده میشود. مثلاً آیات، بینات، مثلاً فرض کنید نازل شده. بله اصلاً یک تک واژه. ۱۰۰ بار گفتم تک واژه. همیشه همینو گفتم. گفتم یک تک واژه ای حالا تکش را نگفتم. یک واژه وجود ندارد ولی بهش اشاره میشود با یک ترکیبی از واژگان.
ولی خب خودش این معنی را دارد. بگذارید من یک نکته بگویم. میخواستم یک چند تا چیز بگویم. اینکه یکی اینکه یک موضوعی اخیراً اخیراً که میگویم نه مثلاً یک هفته یک ماه پیش یا تو سال های اخیر یک موضوعی تو فلسفه تحلیلی شروع شده بهش میگویند کانسپچوال اینجینیرینگ.
نزدیک به این مطالبی که من میگویم یعنی اهمیت دادن به واژه ها، نحوه مثلاً فرض کنید برخورد و دیفینیشن و ایناش که یک کتابی سال ۲۰۱۸ تحت عنوان فیکسینگ لنگویج یک کسی به اسم کاپلان نروژی اگر اشتباه نکنم نوشته که این موضوع تو ذهنتان باشه که بالاخره مهندسی مفاهیم یک چیزی است که داخل اصطلاح فلسفه دارد وارد میشود.
حالا من شنیدم که بعضی ها میگویند این خیلی چیز آینده داریه. یعنی تازه شروع شده و خیلی میتواند مؤثر باشه. یک کتابی هم هست یک موضوعی هست تحت عنوان نریتیو پارادایم. از یک کتاب معروفی هست که الان من اسمش را یادم نمیاد حقیقتش. نویسنده اش فیشره اسمش که اصلاً بانی این بحث نریتیو پارادایم.
اینها هم در مورد اهمیت نریشن و اینها از لحاظ فلسفی بحث میکنند. یعنی کلاً این تمایزی که من بین زبان دین و فلسفه میگویم یک چیزی است که از نظر تاریخی تا حالا اینجوری بوده ولی اینکه مثلاً بیان به واژگان بیشتر اهمیت بدن یا در مورد روایات بحث بکنند و بیشتر ازش استفاده بکنند اینجوری نیست که قرار است تا ابد این شکلی بمونه.
مخصوصاً اگر دقت بکنید فلسفه قاره ای خیلی زبانش پیچیده شده دیگر. یعنی مثلاً نیچه بیشتر شبیه متون مقدس مینویسه وقتی دارد فلسفه ارائه میدهد تا فلسفه تحلیلی. ما اینجا چون بحثمون درباره فلسفه تحلیلیه یک چنین حرف هایی میزنیم وگرنه متون مقدس در مقابل متون مثلاً لکان و دریدا و اینها متون ساده ای هستند از نظر بیانی و نحوه استفاده از زبان.
بله یک چیزی که آقای دکتر زارع پور دو سه هفته پیش برای من فرستاد من خیلی شاد شدم اینکه در چیز در آن مقاله یک جوری فکر کنم حتی این عبارت را نوشته بودم که در فلسفه ما اصلاً همش داریم درباره گزاره درست و غلط صحبت میکنیم.
واژه درست و غلط نداریم انگار. اصلاً این عبارت را به کار نمیبریم. نمیگیم این واژه فالس، یکی تروئه. یا یک چیزی مشابهش. بگوییم آقا این واژه مثلاً پوچه، آن واژه مثلاً یک خورده این پوزیتیویست ها از این حرف ها میزدن که مثلاً بعضی از واژه ها با معیارهای پوزیتیویستی مثلاً پوچن.
یک چنین چیزهایی میگفتند. بله فرهنگی مارکسیست ها مثلاً بحث حذف واژگان و اینها در دوران استالین خیلی متداول بود که بعضی از واژه ها را نباید مثلاً واژه ها در واقع بار ایدئولوژیک دارند. مثلاً ایدئولوژی سرمایه داری داشته باشه باید حذف بشود.
ولی داخل فلسفه من خیلی سراغ نداشتم که یک فیلسوفی چنین دغدغه هایی داشته باشه. یک مقاله خیلی جالبی آقای زارع پور دو سه هفته پیش برای من فرستاد که هگل به شدت در منطق هگل اینجوری هست.
نه دقیقاً به این معنایی که من الان توضیح دادم که مثلاً یک واژه میتواند مشکل ایجاد بکند ولی با استفاده از آن مفهوم نه دقیقا به این معنایی که من الان توضیح دادم که مثلا یک واجه میتواند مشکل ایجاد بکند ولی با استفاده از آن مفهوم کلی حق مثلا در چیز یک...
اصلا محاله در باره همین است در باره این که هگل در باره واجهگان مفهومه نه در باره گزاراده، در مورد واجهگان تو فالس میگوید و خب این خیلی برای من چیز بود دیگر شادی آور بود که یک چیزی در فلسفه قلب قرب که در این حد حساسیت در تکواجه ها باشه در واقع وجود داشته این طریق نیست که اصلا این مفهومو خیلی بهش دقیق نکرده باشه خب من جلسه آینده یعنی مقدماتی که گفتمو تو زنتون داشته باشید جلسه آینده خیلی مختصر بدون اینکه بخواهم.
وارد مقنی دینی بشوم نحوه استعمال به اشاره به موجزات در مقنی قرآن و بهش اشاره میکنم از در آن یک دیفینیشن در میانم یا شایدم جرس آینده را شما اموز دوتا تقریر دیگر را میدید تمام میشود.
خب پس خوب است من فکر کنم جلسه آینده این بحث دیفینیشن را با وقتن نگه داریم من آن رسمت مربوطه برهان هیومه را بگویم در واقع مثل اینکه خودم یک تقریری از برهان هیون با یک زبان ریاضی سعی میکنم بگویم و بعد یک مقدار در موردش بحث بکنیم که چون اگر عقب بندازم به نظرم میآید که بعدن اینجوری اتصال این دو قسمت کلاس نزدیک میدانیم بفرماییم مثلا یعنی یک مفهوم دو در فلسفه من بسازم بعدا سعی بکنم که این را برگردونم نه یعنی که خب آن رسمت من خواهد استاتیج دارد و این رسمتیجی دیگر خواهد استاتیجی نامی کند بله یا جور دیگر ای دادی؟
آنکاری به تکیل کنیده ارگونیشه اشتغالی درگیرده چیزی که خوب است تکیل میداد. این تکیل را ساعت این موقع مدتی دارید. مثلا ساعت این ساعت تکیل دوره دارید. که خوب است اینکه با همین سطح و همین تکیل دارید. و اینجا خود تکیل دارید که اینکه شروعیه با همین تکیل دارید و کنید. ولی آن...
تجربه میگویید یا ترجمه؟ تجربه ربطی به این دیاغرام را من نداره، بله من اصلا من مرسی الدینی را به طور طبیعی همزمان با زندگی کردن خودم میفهمم برای همین است که اسفایل زندگیتون ارتباط پیدا میکند با اینکه چه میفهمید چه نمیفهمید درقل در مورد مرسی الدینی قطعا اینجوریه، بله قرارتون اینطوری یعنی.
مرکز دینی آمیخته است مثل اینی که مدل علمی در اصلای اکسپریمنت ممکن است یک اصلاحاتی در آن انجام بشود دین یک جوری حالت تجربی دارد دیگر به شما میگوید که دنیا اینجوری است که به شما بر اساسش زندگی میکنید و نتیجه شو در زندگی خودتان میبینید ممکن است اصلا علت اصلی ایمانتون به دینیم باشه که خیلی زندگی خوبی دارید میکنید علاقه مند بشوید به این که چه دیدگاه جالبیه چه راه نمایه خوبی به من کرده و چه زندگیم چقدر زندگیم خوب شده بسیار خوب خوشمونیم نراتیف عنوان کلی هست نراتیف پرداین موالد فیشر اسم میتوانم اسم کتاب فیشر را میتوانم بهتان بگویم آفرین هیومن کامیونیکیشن از نراتیف.
یعنی چیست خب آقای دکتر بیاید این را من نصب کنم که مثل جلسه قبل نشود. خب خیلی ممنون آقای دکتر. عرض شود که سوال سوال داشتید؟ ما بعداً خب خیلی خب. برویم جلو.
من جلسه پیش راجع به تقریرهایی از برهان هیوم، همانطور که میدانید خب که راجع به برهان هیوم تقریرهای مختلفی ارائه شده، دو تقریر کلی وجود دارد دیگر. یکی اینکه هیوم دارد میگوید که عقلانیت باور به وجود معجزات را دارد میزند. یعنی ما باورمون مقبول نیست برای اینکه قبول کنیم معجزهای رخ داده. دوم اینکه امکان وقوع معجزات را نفی میکند.
حالا در مورد دومی حتی آن کتابی که برایتان فرستاده بودم دارد میگوید که این نوع برهان در مورد امکان را هیوم منظورش نبوده یا حداقل چون خیلی برهان به نظر میآید نسبتاً ضعیفتریه، دارد ازش دفاع میکند که هیوم این را نمیخواسته بگوید. صرفاً میخواسته برهان نوع اول را بگوید. ولی متن به نظر میآید که هر دوتاشو دارد میگوید.
حالا من یک تقریر دیگهای از هر دوتا برهان، امروز دو تا برهان مطرح میکنم و سعی میکنم که بگویم چرا آیا این برهانها کار میکند یا نه. برهان اولی که دارم مطرح میکنم از هایجک که ۲۰۰۷ تو مقالهای در International Journal of Philosophy of Religion این را چاپ کرده در مورد برهان در رد عقلانیت باور به وقوع معجزات.
برهان دومی هم که مطرح میکنم برهانیه از فیلسوف خیلی معروف انگلیسی که بعداً هم ایمان آورد آنتونی فلو. ولی این برهان را در زمانی ارائه کرده که ایمان نیاورده بود. بنابراین طرفدار هیومه. هایجک. خب. الان هر دوتاشو مینویسم خیالتون راحت باشه. نگران نباشید. بالاخره یک ایمانی آورد.
خب. عنوان برهان اول هستش The purely anomalous event argument. خب صورت برهان را بنویسم. خط اول برای اینکه یک حادثه معجزه تلقی شود، منظور حادثه ایونت دیگه، اتفاقی در زمانه. باید اولاً غیرعادی باشد، ثانیاً بر اساس دخالت خداوند پدید آمده باشد. خب. این تقریباً تعریفی که هیوم ارائه میکند.
نیروی طبیعی و ماوراء طبیعی
یک امر غیرعادی آن چیزی است که اشخاص طبیعی، یعنی آدمهای نرمال، اشخاص طبیعی که در جهان طبیعی داریم زندگی میکنیم، با استفاده از توسط اشخاص طبیعی، با استفاده از نیروی طبیعی به دست نمیآید. توسط اشخاص طبیعی، با استفاده از نیروهای طبیعی به دست نمیآید.
یعنی مثلاً مثل چوبی که دست آدم عادی چوبشو بندازه، البته آن اتفاق نیفتاده. سوم اما وقتی که ما مواجه میشویم با یک امر غیر عادی دو راه داریم. پس در مواجهه با یک امر غیر عادی دو راه داریم. یک بپذیریم که توسط یک موجود مافوق طبیعی با قدرت مافوق طبیعی پدید آمده یا اینکه چه کار کنیم؟
بپذیریم که علتی ندارد. یعنی تصادفی پدید آمده. چهارم خب این معقولتر است که بپذیریم امر غیر عادی علتی ندارد تا اینکه یک علت غیر طبیعی برای آن دست و پا کنیم حالا یا بتراشیم یا فرض کنیم.
خب بنابراین معقول است که بپذیریم امر غیر عادی علتی ندارد و بنابراین هرگز معقول نیست که بپذیریم معجزه رخ داده چون که باید باورهایمان را بر اساس چون باید باورهایمان را بر اساس درجه عقلانیت تنظیم کنیم باید وقوع معجزات را به وقوع معجزه یا اینجوری بگوییم نمیتوانیم به صورت معقولی به وقوع معجزه باور داشته باشیم.
به وقوع معجزه باور داشته باشیم. خب این قرآن چه دارد میگه؟ قرآن دارد میگوید که یک چیز عجیبی اتفاق افتاده، نه این چیز عجیبی که اتفاق افتاده ما باید چه تلقیای بکنیم؟
بگوییم که یک سریع بگوییم که خدایی وجود دارد و آن آمده این کار را کرده و اینا، یک بار هم اتفاق افتاده حالا اگر فرض کنیم هم سیر تاریخیاش هم درست بوده باشه، کما اینکه میدانید هیوم هم خیلی مفصل بحث میکند که ما نمیتوانیم اعتمادی به آن سیر تاریخی گذشتهها که در دهاتی یک جایی افتاده چند نفری دیدن اصلاً مطمئن باشیم که دارند درست میگویند.
یا اینکه بگوییم علتی نداره، تصادفی پدید اومده، خیلی چیز ممکن است که اینجوری باشه و این بنابراین تصادفی پدید اومدن حالا یعنی چی؟ تصادفی پدید اومدن یعنی چی؟ چیزی که مثلاً شما در نظریه تکامل زیاد ازش استفاده میکنین، میگین که موتاسیونها تصادفی پدید اومدن.
به معنای این نیست که علت فیزیکی نداره، به معنای این است که غایتی به دنبالش نیست. هر اتفاقی که تو دنیا میافتد یک علت فیزیکی داره، از جهان کازال نمیخواد خارجش کند. احتمالاً البته هیوم هم خیلی دنبال آن کازالتی به معنی متافیزیکی کلمه نیست، یعنی رگولاریتیهایی که تو جهان میتوانیم بهش توضیح بدهیم.
ولی منظورش این نیست که از جهان نچرال بیارتش بیرون، بلکه منظورش این است که اتفاقی که افتاده یک غایتی، یک تلوسی را دنبال نمیکند.
تصادف، علت و تکامل
دقیقاً مثل موتاسیونهایی که تو تکامل پدید میآید. پس منظورم از تصادفی اینه، بپذیریم که علتی ندارد یعنی به دنبال این نیست که آن حادثه اتفاق افتاده باشه، یک چیزی اتفاق افتاده. خب طبیعی یا غیر طبیعی؟ چی؟
بله طبیعی طبیعی هم خیلی تعریفش سخته، تعریف اینکه اصلاً یک چیز طبیعی چیست ولی بله به طالب اسپای که باز یک ذره تقریب بزنیم، میخواهد برود که طبیعی چیزی است که ما در جهان در کتابهای فیزیک ازش صحبت میکنیم، تو درس فیزیک ازش میخونیم.
یعنی میتوانیم آزمایش تکرارپذیری راجع بهش بکنیم، یک فرمولیزیشنی ازش بدهیم. یک چنین چیزی را میگوییم طبیعی. یعنی میتوانیم مشاهده کنیم بارها و یک رگولیشنی مشاهده کنیم و بگوییم که مثلاً در جهان اینجوری کار میکند. منظورم از طبیعی تقریباً این است. بله.
چهار تا هم که نوشته، اصلاً نظر خود کیوم متنش بیشتر متوجه همین معجزه است. یعنی از خود چهار صحبت میکند که چرا با معجزه کرده؟ چون که فقط همان حدود چهار و بیشتر چهار و آها این معجزه است ببینید امر غیرعادی علتی ندارد تا اینکه علت غیرطبیعی برای آن بتراشیم.
آها. بله هیوم چرا اینجا حرف دارد هیوم. بله راست میگی. چرا چهار را میگه؟ ببین یکی اینکه بحث سر این است که رگولاریتی را دارد به هم میزند اگر که ما خیلی را این تأکید میکند.
یعنی کلاً آن نظمی که الان ما تو جهان داریم، آن یونیفورمیتیای که تو جهان داریم ما مشاهده میکنیم، آن را به هم میزند. آن یونیفورمیتی چیزی است که ما تو دنیا داریم میبینیم. یعنی به نظر میرسد تو کل جهان تو تاریخ و جغرافیا که نگاه میکنیم، یک سنت ثابتی را داریم مشاهده میکنیم. حالا یک نظم چه بگیم؟
همه این کلمههایی که خیلی هیوم دوست ندارد. یک تنظیمشدگی ثابتی را داریم نگاه میکنیم. یا کانستنت کانجانکشنی را داریم نگاه میکنیم، میفهمیم. آن به هم میخورد. بنابراین اینجا یک نکته مهمی است.
دوم اینکه آوردن یک چیز عجیب و غریب نظام فکری ما را پیچیدهتر میکند. یعنی ما با یک تبیین نسبتاً پیچیدهتری مواجه میشویم تا اینکه بگوییم یک تبیین سادهای که بگوییم خب حالا ما یک چیزهایی را میدونیم، این یکی را تصادف اتفاق افتاده.
یک یک یک نوع مفهوم سادگی هم تو در آن هست. حالا این مفهوم سادگی تو تبیین البته خب فیزیکدانهای تحلیلی متأخر خیلی راجع بهش کار کردن که آیا ما از یک تحلیل ما از مثلاً ما داریم راجع به سادگی صحبت میکنیم، در مورد چه داریم صحبت میکنیم؟
ایجنت قصدمند در برابر تصادف
آیا واقعاً سادهتره تحلیلی که بر اساس تصادف پدید آمده باشه نسبت به تحلیل اینطوری که یک تحلیل پرسونال، یک ایجنت پرسونال اینتنشنال مافوق طبیعی را وارد کنیم؟ کدام یکی از اینها سادهتره؟ سادهتره؟ علتی نداشته باشه سادهتره؟ بله. آها این سادهتره. یک ذره راجع به سیمپلیسیتی صحبت بکنیم؟ نظرتون چیه؟ نه با کلمه طبیعی بازی نمیکند.
چرا میگی؟ با کلمه طبیعی بازی نمیکند. طبیعی که مشخصه دیگر. یک چیزی که مثلاً تو قوانین فیزیکی باشه و برای یک آدمی مثلاً ممکن طبیعی باشه، حضرت مسیح بگوید فلان اینجوری بشه، فلان بشود. طبیعی است یعنی نه طبیعی یعنی منظورم نیروهای طبیعی و اشخاص طبیعی، منظورم همان آدمهایی که دارند با جهان فیزیکی کار میکنند.
این مطلب که از حضرت مسیح بلند شه و آن بلند شه. ببین یک امر غیرعادیه. قبول ندارید؟ این امر غیرعادیه که مسیح یک مرده را زنده کند. مرده که زنده نمیشود. آخه برای کی غیرعادی نیست؟ اصلاً میگویم چون آدمی وجود دارد.
میدانم یک بار هم خود برای خود مسیح هم فکر کنم غیرعادی بوده. آدم مؤمن وجود دارد غیرعادی. اینکه یک مرده را زنده کرده، خب برای همه غیرعادیه دیگر. حتی برای خود برای خودش هم غیرعادی بوده. یک چیز عجیبیه که بتواند مرده را زنده کند. یا مثلاً زکریا تعجب میکند که زنش مثلاً باردار بشود.
میگوید مطمئنی مثلاً باهاش مستجاب شده. خودش به نظر من برای خودشان هم تعجبه. بفرمایید. بفرمایید. تو این برهان ندارد. چون نه چون اتفاقاً هیوم این را یعنی یک بخشش هست مربوط به گذشته است ولی یک بخشش هم میآید میگوید همین الان هم نمیتواند اتفاق بیفتد. یعنی آن هم نفی میکند.
آن برهان قبلیه یک ذره تستیمونی واسش مهم بود. این یکی نه اصلاً مستقل میگوید هرچه عجیبی که اتفاق افتاد خلاف شهود همیشگیمون بود به نظرم ما باید بگذاریم که این تصادفی شده. دارد این را میگوید. یک خورده این اولاً میگوید از آن استاد ۱۰ بار هم اساس را بندازه و ما باز من میگویم تصادفیه.
یک جوری امم یک جوری مثل یک بار باید اتفاق بیفتد. اگر بتوانیم تکرار بکنیم یک نفری این کاری را یک خورده که یعنی چه که تصادفیه؟ من همین بله. میگویم کمکم جزو دانش ما میشود که از این هستی میگویم قوانین عالم اینجوری هستی میتوانم مورد استفاده قرار بدهم.
این مثلاً اگر بله. خب پس ما الان میتوانیم یک اشکال به این برهان بگیریم. یعنی اگر که یک اگر بخواهیم اشکال بگیریم اگر امر غیرعادی تکرار شود. به نظر من چیزی که درست میفهمم این است که چیزی که تکرار بشود دیگر ما نمیتوانیم بگوییم تصادفه.
عدم معلولیت باور، یک باور، حق باوریه که پیدا بله. بله. بله. بله. اگر تکرار بشود به نظر میآید نمیتوانیم بگوییم که هیچ هدفی ندارد و بنابراین این خط چهار ضربه میخورد. پس این خط چهار با اگر تکرار بکند یعنی اگر بارها و بارها بتواند آن شخص این کار را بکند مثل عصای موسی خب که اومدیم خود متن هم این را میگوید که این اتفاق میفته.
در تکرار همش اتفاق میفته. یعنی به هر حال این را خب میگوید ما باید تحقیق کنیم حالا دقیقش. امم. نمیگوید نه نمیگوید ولی تصادفی هم نیست دیگر. دیگر تصادفی نمیتواند بگوید بله.
نمیتوانیم بگوییم هیچ علتی ندارد. باید برویم دنبال علتش بگردیم. بله. بگوییم دقیقتر بگوییم. دیگر اگر آن واقعه را از قبل یعنی مثل مثلاً فرض کنید حضرت سلیمان این یک بار شتر را از کوه اینها آورده اما اعلام کرد که بیاید من فردا ساعت ۱۰ میخواهم این کار را بکنم.
حضرت سلیمان اعلام کرد که میخواهم معجزه را بکنم حتی. این یک جوری باید انگار واقعه حالت یک بار بدون اعلام تعهد قبلی حتی باشه که بشینیم برهان را بکنیم. که یک تحقیق بکنیم. نمیدانم این حرفو زدم. یک دفعه هم با یک چیز غیرعادی مواجه میشم بگویم که کانتکست معجزه این نیست.
بله. که یک باری یک اتفاقی افتاده باشه. امم. برهان اصلاً این چیزی نیست که با مسایل عادی و مفهوم معجزه به معنی که اینها دارند میگویند اصلاً سازگار نیست. این چیزی انگار دارم یک چیز دیگر دارم. چرا؟ چون آن تعریفی که اینها آوردن آن چیزی نیست که اینها دارند میگویند.
امم. این را میگویم یک نفر هم ماشینش اینجوریه، اینجوری است. امم. آفرین. هواپیما سقوط میکند مثلاً در امم. تمام اینها که سوال زمانش چند هستن؟ امم. تمام این چیزهایی که یک جوری معضل به اصطلاح خورده و اینها به خاطر اینکه آن موقع همهاش کار خداست.
یعنی هرچه از دل آوردن برای آن خدا بوده. چه اصراری که ما آن خدا را همهاش بخواهیم آن را اثبات بکنیم؟ اینجا دقیقاً در برابر آن خداست دیگر. اگر خدا را حذف کنند که این مشکلات اصلاً به وجود نمیاد.
یعنی یک پارادایم جدیدی از اینکه اصلاً خدا کیست، چیست، کجاست. امم. نمیدانم. امم. نمیدانم. اول گذاره اولتو قبول ندارم که همه فیلسوفهایی که راجع به خدا صحبت کردن یا علیه خدا صحبت کردن بحث چون گاد آف گپس بوده.
گاد آف گپس و مسئله شر
نه مثلاً مسئله شر فکر کن خیلیها را درگیر کرده و اصلاً بحث گاد آف گپس نیست.
گاد آف گپس اونجاییه که تو مثلاً فرض کن نمیتونی بگی چرا آن حادثه اتفاق افتاده بعد میگی خدا این کار را انجام داده. مثلاً همینقدر که مثلاً خدای مثلاً ما معرفی میکنیم این حالا بر اساس آن میگوید یک خدای توانمند دانا یا عاقل خب خیرخواه کلیتبخش برای همین این چیزها را مطرح میکنند.
اینها برمیگردد به همان اندیشهای که از زمان نیوتن از هم قوانینش وقتی که چیز نمیشد میگفتند اینجا حالا خدا خودش میآید درستش میکند وقتی جواب نمیداد. میدانم ولی به این برهان به نظرم ربطی ندارد. نه من حداقل درک نکردم.
یعنی الان سوال من این است که چه اصراری داریم که بیایم ادله بدهیم برای مثلاً بر که برهانی که اصلاً این برهان برای آن خدا آمده. خب این را ما عوضش کنیم از آنور برویم. یعنی ما میگوییم اصلاً چنین خدایی هم نیست که خلأها را مثلاً پوشش بده.
خدا این است یعنی یک ساختار جدید، یک شکل جدیدی از خدایوارهها. نه من فکر میکنم این برهان، این برهان به خاطر با تو آن فضا مطرح نشده. این برهان تو فضایی مطرح شده که تا حدی هم فضای بهروز مسیحیت الان. حالا تو ادعای جهان اسلام کمتر این را میگوییم.
بنا را بر عقل گذاشته، معقولیت و عقل و اینها را گذاشته که بنا بر این است دیگر معقول باشه. خب چرا ما بنا را الگو را عوض نکنیم؟ بنا را بر مثلاً نه روح بگذاریم. روح بگذاریم. بله. روح یعنی چی؟ ما دنبال اراده باشه.
نه این یه، نه این یک برهانیه در مورد معقولیت باور به وجود یک چیزی. باور یعنی منتال استیت در مورد واقعیتهای جهان، خب؟ در مورد گذارههای صادقی که ما بهش میتوانیم آن حالت ذهنی را داشته باشیم. در مورد معقولیت آن باور داریم صحبت میکنیم. خب پس در مورد روح و اینها بحثمون خب.
یک بار دیگر کانتکست قبل از سوالتون، یک بار دیگر کانتکست را نگاه کنین. این نمیخواد معجزه زنده کردن مسیح را زود به من بزند ها. میخواهد این نگاه کنین، نگاهی که خیلی دیندارها دارند.
مثلاً یک اتفاقی تو روز میافته، مثلاً چه میدانم ماشینش تصادف نمیکند یا مثلاً بچهاش زنده میماند از آن بیماری یا نمیدانم هواپیماش سقوط میکند زنده میماند. یک هر اتفاقات عجیب و غریبی که ممکن است تو روز زندگی ما حتی تو روزمره بیفتد و حس کنیم که این الان معجزه اتفاق افتاد یا خدا به صورت خاصی به ما کمک کرد.
این میخواهد این نگاه دیندارها را بهش ضربه بزند تو این برهان به نظر من. یعنی برهان یک جور نگاه معجزهوار در درون زندگی عادی ما در جهان حال را میخواهد بزند. گرفتین؟ این لزوماً نمیخواد معجزه عیسی مسیح را بزند چون معجزه عیسی مسیح را میتونست مثلاً با تستیمونی و اینها، برهانهای دیگر ضربه بهش بزند.
این تو این فضاش این است. حالا راجع بهش صحبت کنیم. خب، فرض کن یک اتفاقی افتاده. بعد بازماندهاش مثلاً در یک دانه الکترون، یعنی یک دانه الکترون را در نظر بگیر، چهار تا، پنج تا، یک بعد وقتی الکترون مثلاً هزار بار نگاه بکن، حتی تکرار هم نمیتونی بکنی.
با دتکتور آن را میکنی، یک بار از آن هزار بار الکترون میآید. خب اینها که ارادی. حقیقتاً به ارادی، یعنی الان هم وقت نیست که اینها را عادیش نمیکنند. این با کوانتوم سازگار نیست. اما ما آنجا نمیخوایم بگوییم که این، این تصادفیه، علتی ندارد یا اینکه بگوییم به یک قوه طبیعی وصلش کنیم. وقتی میگوییم این را طبیعی میدونستیم.
این را میخواهیم بگوییم این ارادی دست ماست، چیز وحیگونهای نیست که مثلاً بگوییم حالا این، این نه، منظورم این است که اوکی حالا بیایم یا واسش بگوییم تصادفیه یا بگوییم فوقطبیعیه. نمیدانم شاید من از چیزی در مورد نه این میتواند یه، این میتواند یک جیم هم اینجا اضافه کنه، بگوید که خیلی خب یا تصادفیه یا فوقطبیعیه یا اینکه باید برویم دنبال علتش.
بله دقیقاً. این سومی را هیوم باهاش مشکلی ندارد. خب میگوید برو دنبال علتش. باهاش همچنان تو فضای نچرال برو زندگی کن. هواپیما سقوط کرد، همه مردن، تو یکی زنده موندی. خب برو دنبال علت فیزیکیاش. احتمالاً ضربهای که در مکانیک میتونی حساب کنی دیگر.
ضربهای که خورده نمیدانم به صندلی تو باعث شده تو مثلاً در این زاویه حرکت کنی و مثلاً سرت به یک جایی نخوره و مثلاً چه میدانم زنده بمونی و همه آدمهای دیگر مردن. میشود قاعدتاً تو اینها هم یک راه حله دیگر. این را نگه میداره. مشکل هیوم با این ندارد.
پس این مغول تر است که عملاً هیچ علتی ندارد یا اینکه باید اگر علتی داشته باشد برویم دنبالش ولی در عین حال اینکه علت غیرطبیعی واسش بیاریم دارد میزند. و قرآن هم که میتواند با این جیم بیاید تا پایین مشکلی ندارد. اوکی. اوکی پس فعلاً تا حالا شما حمله بهش نکردید. تو بگو. بگو.
معجزه و ادعای پیامبری
طبیعی که این اتفاق میفته طبیعی میشود در فضای با باور نداشتن به خدا تعیین شده. یعنی شما مثلاً بروید ۲۰ سال قبل در قبیله که خدا دارند برای خودشان برای آنها طبیعی یعنی چی؟ یعنی که مثلاً گناه کردن خب طبیعی است مثلاً یک واقعیت طبیعی بزار.
ببین این کلمه بله این کلمه طبیعی درست فهمیدم چه میخواهید از دوباره بحث این کلمه طبیعی به معنی طبیعی ارسطویی یا طبیعی که مثلاً آدمها اینجوری فکر میکنند نرمال فکر میکنند تو آن شرایط نیست. طبیعی به معنی نچرال فلسفه تحلیل معاصر یعنی فیزیکال.
طبیعیش به معنی فیزیکاله خب یعنی که در قوانین فیزیک تو دانشگاه فیزیک و اینها ما باهاش کار داشته باشیم. بله مثلاً تو میگی طبیعی است که آدمها مثلاً در اسکیموها نمیدانم قبیله خودشان چه میدانم اگر یک مردهشون را بخورن خیلی طبیعی است ولی تو ایران چنین چیزی طبیعی نیست. بله منتها آن طبیعی منظور ما نیست.
خب نکته این است که حضرت مسیح مثلاً میگوید شما اگر ایمان داشته باشید جنازه چیز عجیبی نیست که مثلاً من باد را آنجا ببرم. در تشکیل این نکته این است این طبیعی اصلاً پیشفرض آقا یک امر فیزیکاله الان یک امر غیرعادی را داریم تعریف میکنیم.
اینکه باد را مثلاً کنترل کند یک امر فیزیکاله یعنی تو یک انسان میتواند مثلاً باد را ابر را کنترل کند. این نکتهای که دارم میگویم شما این کلمه را گذاشتید که بدون ایمان نداشته باشید بعد حرف بزنید. نه ایمان نه. آقا چه ربطی داره؟ یک امر غیرعادی را داریم تعریف میکنیم.
یک امر غیرعادی این است که یک مرده زنده بشود. خب درد اصلاً تعریف پیشفرضش این است که باور داشته باشید بعد اصلاً شما باور داشته باشید من الان باور دارم. یک امر غیرعادی این است که مرده زنده بشود. دیگر غیرعادیه دیگر ما مرده را نمیتوانیم زنده کنیم.
میتونی؟ آقا طبیعی منظورم فیزیکاله بزار تو این خط را هم بیار. یک آدمی که تو جهان فیزیکی دارد زندگی میکند مثل ما نمیتواند یک مرده را زنده کند. با استفاده از نیروهای فیزیکی هرچقدر فوت کنیم نمیدانم چیز بزنیم الکتریسیته بهش بزنیم زنده نمیشود دیگر. مرد دیگر.
بگو. منظورش این است. اگر به جای این برهان مشکل داری بگو. تعریفش خیلی میتوانیم تدقیقش کنیم تعریف را. بله. خب. پیامبر نخواهد بود از نظر من. اگر چنین چیزی بوده باشه پیامبر نیست. من اینجوری معجزه را تعریف میکنم. یک بار دیگر گفتم هفته پیش هم اینجوری به نظر میآید.
پیامبر کسیه که میگوید من در ارتباط با امر مقدسم با امر متعالیام با خداام. خب و برای شما پیامی دارم از طرف آن. میخواهم حرف آن را به شماها بگویم. آدمها میگویند ممکن است آن وجود داشته باشه. چه بسا وجود داشته باشه. ما نمیتوانیم. یک آدمیزاد نمیتواند با آن در تماس باشه.
تو داری به ما دروغ میگی. کی گفته که ما بیایم حرف تو را گوش کنیم؟ خب؟ نشونهات چیه؟ آن نشونه نشونه ابدی باید باشه چون همیشه او پیامبره. بنابراین اگر من بتوانم همان نشونه را بیارم من بتوانم چوب را بندازم عصا کنم پس این یعنی که آن یعنی علم به من یاد بده یاد بگیرم که چه کار کنم.
این یعنی اینکه آن یک علمی داشته. پس دلیلی ندارد یعنی یک تجربهای داشته. یک ذره جلوتر از ما بوده احتمالاً. پس آن نمیتواند ادعاش باطله. این نظر منه. بنابراین به نظر من معجزه یک امر ابدیه.
یعنی عصای موسی که موسی انداخت همیشه هیچ جنسوانی نباید بتواند آن کار را بتواند بکند. همیشه غیر عادی باشه بله. این به نظر من این بنابراین حالا مستقل از آن تعریف من این امر غیر عادی یعنی پس اینکه مثلاً یک آدمیزاد را آب راه برود مثلاً پرواز کند نمیدانم چه میدانم یک چیز عجیب غریبی بگوید یا این شخص که این برهان آورده میخواسته بگوید که اتفاقاتی که ممکن است تو زندگی شما هم بیفتد برایتان ماشین بزند بتوانید از زیرش رد بشوید مثلاً زنده بمونید مثلاً نمیدانم اینجور چیزها. بله. برهان بله آفرین.
چشم های ما مثلاً دچار توهم شده. میخواهم بگویم که تو منطق به یک چنین برهانی یعنی اینکه هر چقدر هم غیر عادی باشه باز هم اینها میگویند تو یک روش علمی علتی دارد علت علمی دارد و باید برویم دنبالش پیدا کنیم. بله.
بله در حمایت همان جمله فرعون دارد حرف جالبی بود بله به نظرم جالب است حرف. ولی جالب است دیگر سحره گفتن نه دیگر. یعنی آنهایی که این کاره بودن گفتن نه چه داری میگی اصلاً بازی این نیست. دیگر از این بازی خارجه. بله با همدیگر دست به یکی کردن.
ولی آن اونی که این کاره بود فهمید که این بازی این نیست. مثل اینکه به پزشکی بگی که کسی که مرده زنده کردیم میگوید چه منطقی نیست؟ الان چه منطقی نیست؟ نه اینکه گفتی خب.
میگویم این که مثلاً دانشمندان این رشته بگوید این رشته به این کار این نیست که همونطور که گفتم نتونه به آن نتیجه درستی برسد. شما به نیوتون میگفتید میگفتید الکترون کیله مثلاً الکترون تریپ داریم اینها الکترون شانسی استیت خب آنجا که قانون اینها میشود. یعنی این فکر میکنم نمیتواند دلیل این باشه که با علم نمیشود بهش رسید.
نه در این در من نگفتم این دلیل بر آن من گفتم سحره تو آن موقع فهمیدن که این از این نیست ولی در من نگفتم حرف سحره دلیل بر این من یک استدلال دیگهای آوردم. من گفتم معجزه اگر نشانه نبوت باشه استدلال من این بود ربطی به حرف سحره نداشت.
باید ابدی باشه یعنی باید نه بر آدمهای دیگر با پیشرفت علم بتونن آن بازی آن کار را بکنند. ولی این تعریف را خراب نمیکند. چون مثلاً چه میدانم من از دو تا از ماری داشتم میگفتش که معجزه برای من مثل داستانهای سفید برفی تخیلیان.
یعنی انگار دیندارها یک چیزی میسازن. یعنی خود دیندارها به نظر من این را نمیکنند. اینقدر معجزه از علم دور باشه چرا قبول نمیکنید؟ اتفاقاً دیندارها قبول میکنند. اصلاً دینداری با این اتفاق میافتد که خیلی از خیلی دوره. خب قبول نکن. خیالی نمیشود.
اگر علمی باشه که خب چرا بگوییم معجزه است؟ هر کسی میتواند برود پیش خب آن یعنی یک ذره پیشرفتهتر بوده دیگر. آن یک آدم دانشمندیه که خیلی چیزها مثلاً ممکن است ابوریحان بیرونی چیزهایی میدونسته که الان ما تازه داریم میفهمیم. چرا میتواند نباشه؟ میتواند ما چه میدونیم؟
چوبون بودنش هم تو تاریخ گفتن. بعداً که رفتن شاید رفته تو سوریه آنجا که تجارت میکرده یک چیزهایی یاد گرفته یا ایرانیهایی که آنجا رفیقش بودن اومدن یک چیزهایی بهش گفتن. چرا نبوده؟ معجزه یک چیزی است که وارد بشود طرف را مجبور کند.
خدا را باور کند که اوکی این معجزه انجام شد من حالا ایمان را باور کنم. ولی وقتی یک چیز تخیلی انجام شه واسه خودمان الان انجام نمیشود. یک معجزه هزار تا انجام میشود. بعد هزار تا میشوند اینقدر تخیلیان که اصلاً علم هیچ حرفی ندارد که این را بپذیره. این فکر میکنم معجزه بهش همین دیگر رازآلودگیشه دیگر.
ببین دینداری بیشتر به این میخورد که آقا این چیز داستان بوده. خب میدانم. بعد ما الان تو طرفدار این برهانی؟ نه. مشکل نداری؟ آن تعریف من از معجزه است باهاش مشکل داری. تو میگی معجزه باید بتواند آدمهای دیگر انجام بدن. من فکر کنم اگر آدمهای دیگر انجام بدن آن وقت به راحتی نه نمیتوانند بفهمن. بفهمن.
[نامفهوم — صوتِ این بخش قابلِ شنیدن نبود]
[نامفهوم — صوتِ این بخش قابلِ شنیدن نبود]
هر چقدر که ما پیچرفت کنیم هر چقدر که کنیم تجربه کن هی برو چوبارو بندازد همین ست هزار بار بندازد امزانم را چوب چوب نمیتواند تبدیل به ما را بشود. هر کاری که دوست داری بکن باید چوبه برو تمامی رولو گلاش از چوبی که میدازی زنی مار نمیشود نباید بشود نمیشود. بله و مورد دلیل بودن این آیوینه دلیل برسی کنید تقریبا بخوانید جا دارید برسی شما دیگر.
حالا اگر با این بران مشکلی داریم بگوییم کجاست مشکلی داریم؟ بگوییم اصطلاحات و عقل نباید داریم تو این کلر پست حالت بر ماستن نمیتوانیم تو کلر از به فلسفه چیزی غیر از عقلانیت نداریم فقط اجو عقلانیت سوالیم بفرام ما کارمون این استن برویم کارتون برخیرم که این موضوع همیشه کارتون را نیاز میشود همدرن چون همان کانتکسی تجربه مثلا یکی از دستیت بیاید میدهد و از دستیت باورد مثلا به این ندام ها داریم به دستیت که خیلی ترکنیز دارد مثلا اگر یکی از راکنوزی که قبل کند را رفتی کند این هم باید برگذارید این هم چیزی ولی که هم کانتکسی خرگ را بند که میشوند کنم.
یک کار دانه پیش میکنیم. هره، خردیم. یکی دیگر این است که ما دیگر که چونی باید بیشتر بگویم. یکی یک بار شانسی ها بروم.
یا یک بار برنامه سر را افتاده و به دور عرض میدهد یا مثل ما با مجلس درسی کشیه یک تستیمونیه از قصد از قوم را میتواند برخورد کنیم وقتی برامونیم این کام میگویم تانسیمونی همیشه تجربه آن را میدینه اولا برای اینکه آن کانتکت همیشه تجربه اشکالی برامون عرضیت شده چون همیشه تجربه بابای بیشتر یادش دارد همه تجربه باید بردنیم کردیم و همینجور هم میخوانند که تجربه خود را تفکر کنند که این تجربه هم با این طریقه که میدارد تنمویل در گوشت و این جور هم با این تجربه را بگیرید.
یعنی هسته؟ دگری از جاستفیکیشن ما یا دگری از کانفیدنس ما به باورها در کانتکست معنا پیدا میکند. مثلاً به شما میگن، یک مثال خیلی معروفه تو فلسفه تحلیل، مثال زیاد میزنم. مثلاً به شما میگویند که بانک پنجشنبه بازه. خب مثلاً دو سه بار رد شدی دیدی پنجشنبهها باز بوده، بله.
ولی یک کسی هست مثلاً یک چک ۱۰۰ میلیون تومنی داره، مثلاً واسهش حیاتیه که آن حتماً پنجشنبه باز باشه تا بتواند پولشو برود نقد کند. بانک پنجشنبهها بازه؟ من نمیدانم. باید برویم الان از رئیس بانک بپرسیم واقعاً پنجشنبهها بازه یا نه.
پس نالج من بسته به کانتکستی که داریم راجع بهش حرف میزنیم متفاوته. یک وقت همینجوری میگوییم آره، یک وقت نه، برامون خیلی آن مسئله خیلی حیاتی میشود. وقتی مسئله حیاتی میشه، اصلاً من نالج ندارم.
من نمیدونم، یعنی باور موجه ندارم. اینجا هم به نظر میآید اینجوریه، یعنی معقولیت ما به یک سینگولار تاوت، حالا هرچی، یا سینگولار اکسپرینس ممکن است که معقول باشه به خاطر اینکه اهمیت آن موضوعی که داریم راجع بهش صحبت میکنیم.
یک نفری آمده یک ادعای خیلی بزرگی کرده در مورد اتصالش به خداوند و آن ادعا را آمده دارد برود مثلاً در یک جایی نشان میدهد و به نظر میآید این باوره اینقدر اهمیت داره، تمام هستی ما را میتواند تغییر بده، تمام زندگی و جهانبینی ما را میتواند عوض کند.
بنابراین یک باور سادهای نیست که بگوییم خب حالا تو یک دهاتی یک اتفاقی افتاده، نیفتاده. برای من خیلی مهم است این حادثه. بنابراین چرا؟ میتواند یک یک و اتفاقاً اگر زیاد هم تکرار بشه، هر روز هرچه چوب میندازیم بشود که آن دیگر خاصیتشو ندارد.
پس به نظر میآید با توجه به آن کانتکستی که داریم در آن صحبت میکنیم، این حرف لزوماً درست نیست. یعنی خط چهار بحران را میزند. خط یک، بله. خط اول که تعریفه. ببین خط اول که اصلاً ادعایی نکرده. خب تعریفشه. میگوید اگر یک چیزی یک حادثهای رو، میگین شما مثلاً یک چوبی انداختی زمین شد مار.
اگر این چوب افتاد یک حادثهای، ایونتی از الف تا در یک زمانی اتفاق افتاده، خب؟ تی یک را دید.
تعریف پیشنهادی: غیرعادی و دخالت خدا
اولاً غیرعادیه. یعنی ۱۰۰ درجه که کس دیگهای بخوره نمیشود. دوم اینکه ادعاش این است که بر اساس دخالت خدا. به این میگوییم معجزه. این تعریف ما از معجزه است. خب؟ خب این خط مشکلی نداریم.
تعریفش تا آنجا که تعریف کردیم، حرفی ادعایی نکردیم. خب حالا مثلاً که میگوید بر اساس دخالت خدا، خب این را میآریم تو قسمت سوم، میگوییم که نه دیگه، اگر این خط اول که تعریف. ببین خط اول که اصلاً ادعایی نکرده.
خب تعریفشه. میگوید اگر یک چیزی یک حادثهای رو، میگین شما مثلاً یک چوبی انداختی زمین شد مار. اگر این چوب افتاد یک حادثهای، ایونتی از الف تا در یک زمانی اتفاق افتاده، خب؟ تی یک را دید. اولاً غیرعادیه. یعنی ۱۰۰ درجه که کس دیگهای بخوره نمیشود. دوم اینکه ادعاش این است که بر اساس دخالت خدا.
به این میگوییم معجزه. این تعریف ما از معجزه است. خب؟ خب این خط مشکلی نداریم. تعریفش تا آنجا که تعریف کردیم، حرفی ادعایی نکردیم. خب حالا مثلاً که میگوید بر اساس دخالت خدا، خب این را میآریم تو قسمت سوم، میگوییم که نه دیگه، اگر این ادعای اینجا این بله درست فهمیدم.
نه اینجا صرف بیانه فکر کنم. یعنی باید اینجوری باشه. معجزه آره، تلقیش این است که امر غیرعادی باشه، بیان کرده باشه یا ادعا کرده باشه که بر اساس دخالت خدا. اگر دخالت خدا را قبول داشته باشه که بله دیگر. تعریف معجزه این است.
یعنی اینکه تو یک امر غیرعادی انجام میدی و ادعا میکنی که این از طرف خداوند انجام شده. یعنی با دخالت خداوند انجام شده. با اذن خداوند به تعبیر قرآنی انجام شده. خب بعد ما میتوانیم بگوییم که میگوید ما یا قبل از تجربه، حالا که این امر غیرعادی اتفاق افتاده، یک چنین ادعایی هم داریم.
حالا یک وقت تجربه، یک موجودی مافوق تجربه کار کرده، یک وقت تجربه تصادفیه. حالا در این قسمت دیگر باید به تجربه که تصادفیه، آیا هیچ مثالی برای این میتوانیم بگوییم که یک ورژن کوچیکتر، در یک لول پایینتر، یک سری انحرافات از قوانین اتفاق میافتد که یک سری تصادفات را ایجاد میکند.
پس من میتوانم این مورد غیرعادی را بگذارم تو زمره اینها، ولی در یک ابعاد بزرگتری. چون اگر این را رعایت نکنیم، مثلاً میتوانیم نقد و بررسیش را داشته باشیم که ما هم میخواهیم بگوییم که قوانین درست هستند و سر جای خودشان هستن، هم بگوییم نه، حالا که این قوانین نقض شدن، یک تصادفی و یک چیزهایی هم هست که آن قوانین نمیگن.
بله مثال مثال که خیلی زیاد میشود. تو مقاله هم از آن مثال آورده چند تا. ولی مثالهاش از زندگی عادیه. حالا یک مثالی دکتر خیلی دوست داره، مثال پاسکال که با تو کالسکه اش بهش میرفت، بعد چرخش در میرود و این مثلاً زنده میماند. در حالی که روی پل هم آن ممکن بود بیفتد پایین بمیره.
یک تصادف، فرض کن مثلاً تصادف ماشینه، حالا ما با کالسکه. را ماشین میکند بعد خطر مرگ از بغل گوشش رد میشود. بعد آن یک تریلی میآید را ماشین شما از را شما رد میشه، ماشین شما له میشود ولی شما مثلاً واسه قشنگ میاین بیرون و به نظرت این یک چنین حادثهای.
خب یک چنین حادثهای را شما میتوانید البته میتوانید به دنبال علتهای آن بروید. یعنی فکر کنم علت بیشتر علتهای فیزیکی مکانیکی توضیحش بدهید دیگر قاعدتاً. ولی میشود هم گفت تصادفی بوده، میشود هم گفت کار خدا بوده. حالا چه کار کنیم؟ بله.
ما مسلمانها یک ذره بستهتر نگاه میکنیم به تعریف معجزه. یعنی معجزه را باید شخص پیامبری انجام داده باشه و مثل همان عصای موسی و اینهاست. ولی برای مسیحیهایی که الان دارند در مخصوصاً تو ایالات متحده زندگی میکنن، خیلی این چیزها را معجزه میگیرند. چرا؟ یک امر غیرعادی اتفاق افتاده.
بله دیگر معمولاً این کار را میکنند. چرا؟ میگوید خدا مرا نجات داد. همه نمیکنند ولی اگر کسی بکند خیلی خیلی چیز عجیبی نیست دیگر. من معمولاً میکنم فکر کنم خودم. میگویم خدا مرا نجات داد. ولی میگویم باید به تعریف معجزه مسلمانها یک ذره فاصله بدهم. بفرمایید. بله.
میگوید که خب معقول نیست که قبول بکنیم که یک اتفاق غیرعادی حالا هرچقدر هم غیرعادی بوده افتاده، این را در واقع یک عامل غیرطبیعی داشته باشه. چرا؟ دقیقاً آن نکتهای که جلوش نوشتید دیگر. فیزیک از دست میرود. یعنی اینکه من بپذیرم که یک اتفاق غیرطبیعی افتاده، راحتترم که بگویم یک موجود جهان دیگهای، یک موجودی را بگذارم که مثلاً توجیه بکنم که این کار را انجام داده.
خب؟ این دقیقاً به نظر من این نشان میدهد که این برهان فرض گرفته که آدمی که دارد این تجربه را انجام میده، این عامل غیرطبیعی را داشته، باور به وجود عوامل غیرطبیعی از قبل نداشته. این خیلی به نظر من مهم است.
یعنی در واقع برهان حتی نمیگوید که یک آدمی که من ممکن است با برهانهای منطقی یا با تکرار حوادثی در گذشته یا دیدن این معجزات یک جوری ایمان آورده باشه. یعنی این موجود غیرطبیعی که دخالت میکند را از قبل پذیرفته و تو ذهنش دارد. چرا شما میگویید این تصادفش را قبول نمیکنم؟
ولی این را داریدش. بله. به هم میخورد که هیچی اصلاً نیست. تایید هم هست. بله. چرا که چرا چیزش کنم؟ چرا به اصطلاح بروم دنبال یک اتفاقی که بگویم این تصادف بوده؟ چون آن را دارم، دیگر در فیزیک میگوید مغناطیسی دارم. وقتی دارمش، چرا بگویم که این هست؟
مثلاً تو آهنربا، آهنربا را میکشه. چون قبلش قبول کردم که این مغناطیسه، پس اینطوریتر میبینم که این را قبول بکنم. بنابراین برهان اینجوری کار میکند. ما یک آدمی داریم که ایمان ندارد و حالا میخواهد با یک اتفاق عجیبی که تو زندگیش افتاده ایمان بیاورد.
این دارد به این آدم میگوید که تو فیزیک و اینها را به هم میزنی. دقیقاً. بهتر است که بگی اولاً یک بار باید این اتفاق افتاده باشه، شخص باید از قبل باور نداشته باشه که موجودات غیرطبیعی وجود دارند. بنابراین خیلی باریک میشود آن چیزی که برهان دارد درس میکند. دقیقاً. حالا یک آدم غیرمؤمنی هست، یک بار این اتفاق برایش میافتد.
برهان از یک جهتی کاملاً از یک جهتی مهم است. چون برمیگردد به زندگی همیشگی روزمره ما، تو حال حاضر. ما نمیخوایم الان راجع به زنده کردن علیالایازر صحبت بکنیم. ما میخواهیم برای بعضی اتفاقاتی که ممکن است تکاندهنده باشه تو زندگی خودمون، یک اتفاقی واسه ما بیفتد و آن اتفاق باعث شه که ما یهو مثلاً بگوییم اِ، ما دنیا را یک جور دیگر باید نگاه میکردیم.
این برهان میخواهد جلوی آن را بگیره، جلوی آن تعجب ما از اتفاقی که افتاده را بگیرد. مثلاً دعا میکنی یهو یک اتفاقی که غیرممکنه برات مثلاً مستجاب بشه، خب؟ بله. بله. بله. این میخواهد آن را میخواهد. اتفاقاً برمیگردد به همین الان ما. نمیخواد خیلی برگرده.
چون اصلاً راجع به تستیمونی صحبت نمیکنه، یعنی کاری به گذشته ندارد. ولی این نکتهای که شما گفتید واقعاً همان شرایطی که دارم برای خودم میگم، شما میدانید که آن یک دعای جدیدی بله. که به آن میافته، شما معجزه خودتان میدانید. ولی دیگری را نمیتوانید از آن آگاه کنید.
حالا خودتان میفهمید که این را بیاورید. این خیلی وقتا شخص، خودتان میفهمید که معجزه واقعاً. بله میخواهم تو مثال پاسکال هم بازی یک چنین چیزی است دقیقاً. بله. بله. میتواند یک معمولی به فیزیک علت نده. آره، وقتی یک اتفاقی میفته بعد میخواهد یک گوشونه که به چشمش بیاید یک چیزی، اینها یک سری سیمپتومهایی ظاهر میشه، این میرود تو ذهنش فشار میاره.
میگوید مردم که ولی علت نداره، اصلاً این حرف خیلی جدیدیه. همان فرعون هم حداقل میگفت یک علتی داره، این علت ندارد. نمیتوانیم بدون علت چیزی را بپذیریم. خب حالا اگر تکرار نباشه، بله چرا، میتوانیم بگوییم علت خاصی نداشته دیگر.
اگر مثلاً یک چند بار تکرار بشود میتوانیم برویم دنبال علتش. بله. منظورم از علت اینجا ببینید، علت کلمه کازالیتی نیست. یادتون باشه شما در هر اتفاقی که در جهان میفته یک کازی دارد. منظور ریزنه. دقیقترش. یعنی یک چیزی که دلیلی باشه برای اینکه ما توجیه کنیم، به سمت یک هدفی ما را ببره.
یعنی این یک قصدی وجود داشته، یک شخصی یک قصدی کرده که از این کازها استفاده کند برای اینکه تو به تو نجات پیدا کنی. فهمیدی من چه میگم؟ من مثلاً تصادف مثلاً. من تصادف کردم زنده موندم، درسته؟ مثلاً من ساعت ۵ بود، تو اتوبان تهران-کرج تصادف کردم، زنده موندم.
میتوانم به تو سوال کنم، چرا من ساعت ۵ تو اتوبان تهران-کرج تصادف کردم؟ چرا امروز میخواستم بروم دانشگاه، این را داشتم یک روز دیگر خب چه ربطی دارد الان اینا؟ من این را نمیدانم که این علت نداره، هزار تا چیز با همدیگر تشکیل میدهند.
نمیتوانید اگر من این یک چیز ساده بود، بله ولی آقا این تو میخوای بگی که خدا تو را نجات داده یا تصادفی زنده موندی؟ بحث این است. آقا میگویم اصلاً دنبال این معنی نداره، این تصادفی نیست، هزار تا چیز با هم مرا ساعت ۵ تو اتوبان تهران-کرج تصادف کردم. ببین اصلاً بحث تصادف نیست.
آقا این یک سوالی که دارم مربوطه به یک چیزی که ما باید نباشد باور داشته باشیم. در مقابل بله دیگر مثلاً جهان قوانین فیزیکی غایتی ندارن، دارند کارشون را میکنند دیگر. قوم وله چیزی نیستند که.
قوم وله درست است همان که پیشرای داشتیم که واقعاً باید دیگر ببینید یک آدمی را در نظر بگیر که این اتفاق واسش افتاده، مثلاً فرض کن هواپیماش سقوط کرده، یک دانه زنده مونده، همه مردن. آیا این میتواند این سوال را بپرسه که خدا مرا نجات داد یا اینکه بگوید نه جهان فیزیکی اینجوری قوانینش رفته جلو که مرا نجات داده کرده؟
آن اهرام نیست که یا ما چه میگیم؟ که یک چیزی غایتدار را باور داشته باشیم یا یک چیزی بیغایت. شما چه فکر میکنید؟ همان نکته هست، اگر بگویید غایت نداره، یک سری شما تو آن ظاهر میشید، اذیت میشوید. سیمپتوم حالا چرا میگی سیمپتوم؟ شاید ماهای مومن سیمپتوم داشته باشند. چه میدانم سیمپتومش چیه؟
کدام تبیین عقلانیتر است
باید ببینیم ما بحث اینجا چیز نیست، نمیخوایم به همدیگر تهمت بزنیم. میخواهیم ببینیم آیا واقعاً ما کدام یکی از اینها عقلانیتره بپذیریم؟ تهمت نمیزنه، این میگوید که نه این اسم، خب تو بگو علت، مشکلش کجاست؟ اذیت میشود آدم اینجا از روی احساساتمون نمیخوایم صحبت کنیم، تو باید دلیل بیاری که من باید این را بپذیرم.
دلیل تو بگو. اذیت احساسی یا اذیت عقلی؟ همان مشکلش چیه؟ در اذیت عقلی دقیق دقیقاً بگو به چه دلیلی این را نمیپذیری؟ دلیل تو بگو. بله. ب را تو، تو الف را میپذیری دیگر. بگو دلیلش چیه؟ اینکه ناراحت میشم یا نمیدانم اینها نه.
نه من نمیگویم الف را بپذیرم، میگویم ب را نمیتوانم بپذیرم. ب اصلاً یک حرف جدیدی هم هست، فرعون را مثال زدم. فرعون آقا با مثال که مسئله حل نمیشه، تو الان باید یک دلیل عقلانی بیاری من الف را بپذیرم، ب را نپذیرم. بگو. فرعون خیلی آدم بدیه، باشه ما چه کار کنیم؟
اصلاً باورهایی که در آنها هست، اینها یک مشکلی بنیادی دارند که در یک فضایی که علتهای زیادی میتواند برای یک پدیده پیچیدهای وجود داشته باشه، اصلاً باور به رویکرد چیزی ممکن است باشه. یعنی ممکن است مثلاً بگوییم این اتفاق افتاد، این میتواند بشود هزار تا علت، علتهای با این میشود اون، ما دسترسی معرفتی به جاستفای کردنش نداریم.
یعنی ممکن است یک مثلاً تو تکامل در نظر بگیریم، یک اتفاقی افتاده باشه که مثلاً از ۱۰ هزار سال دیگر یک خیلی در دنیا رخ داده. ما دسترسی نداریم که در پایههای همهاش را ما نمیتوانیم دسترسی داشته باشیم، یک معرفت هم نداریم.
واسه همین آن بحث تصادف، هرچه که میاد، هیچ دسترسی نداریم که که در آن بوده یا مثلاً نبوده، مثلاً یا اخراج بوده یا مثلاً یک یک مشکل بنیادی اصلاً فلسفیه. باید بحث کنیم. نکتهای که دارم یک چیزی را بگویم که ب اصلاً کذب نیست، اصلاً با شناخت بشر اصلاً معنی ندارد که بگوییم این علت دارد.
علت دارد. یعنی اصلاً بگوییم فقط به خاطر قصدی قصدی پشتش نیست. علت که حتماً دارد. علت یعنی کاز دیگه، علت یعنی اینکه اتفاقی که در جهان فیزیکی تو میتونی توضیح فیزیکی بدی، خب؟ اینکه هر اتفاقی میفته تو یک توضیح فیزیکی داری میدی.
مثلاً این را برمیدارم با دستم. علت غایی یعنی ریزن یعنی چی؟ یعنی دلیلی برای انجام این کار که بتوانم قصدمو توضیح بدهم. من حالا این را برمیدارم. شما میتوانید علت این را توضیح بدین. مثلاً نورونهای من در مغزم حرکت میکنه، یک اتفاق شیمیایی در بازوهام میافتد و این برداشته میشه، خب؟
اما ریزن من برای برداشتن این چیه؟ برای اینکه میخواهم یک چیزی بنویسم که شماها یاد بگیرین. دلیلمونه. آن دلیل را به صورت پرسونال، بهش میگوییم پرسونال اکسپلنیشن. تبیین پرسونال من ازش میدهم. چون اینتنشن دارم راجع بهش، قصد دارم راجع بهش که میتوانم توضیح بدهم.
شما همه کارهایی که آدمها تو زندگی میکنند را میتوانید تبیین پرسونال بدین، میتوانید روی فیزیکال بدین. مثال معروف ویتگنشتاین، خیلی مثال معروفیه. دستمو بالا آوردم، دستم بالا آمد. خب؟ این دو تا حرکت در جهان فیزیکی یکیان. دستمو بالا آوردم، دستم بالا اومد، خب؟ ولی تو یکی که دستمو بالا آوردم، یک قصدی داشتم.
یا مثلاً میخواهم به شما علامت بدم، مثلاً بگویم وایسا یا برو، یک چیزی میخواستم بگم، میگویم که دستم بالا آمد. آن ببین یک اتفاقی یک بار افتاده. تو میخوای آن را وصلش کنی. من نمیخواهم بگم، من هم ببین بحث میکند به یک نوع جهانبینی، بعد جواب اصلیش اینطوریه.
تو جهانبینیت صرفاً با دلایل فیزیکی توضیحش میدی آن اتفاقاتی که افتاده یا یهو به خاطر اتفاق غیرعادی که افتاده یک جهانبینیتو خیلی خیلی وسیعتر میکنی. یعنی امر غیرطبیعی را میآری، یک امر سوپرنچرالی را میآری که در آن اینتنشن هم دارد و دارد دخالت میکند تو جهان. خب؟
به واسطه یک اتفاق غیرعادی که برات افتاده. آیا تو مجاز؟ خلاف عقل به خاطر خلاف عقل من نمیگمها، این کسی که این برهان را آورده میخواهد بگوید. بفرما. ببین یک اتفاقی یک بار افتاده. تو میخوای آن را وصلش کنی. من نمیخواهم بگم، من هم ببین بحث میکند به یک نوع جهانبینی، بعد جواب اصلیش اینطوریه.
تو جهانبینیت صرفاً با دلایل فیزیکی توضیحش میدی آن اتفاقاتی که افتاده یا یهو به خاطر اتفاق غیرعادی که افتاده یک جهانبینیتو خیلی خیلی وسیعتر میکنی. یعنی امر غیرطبیعی را میآری، یک امر سوپرنچرالی را میآری که در آن اینتنشن هم دارد و دارد دخالت میکند تو جهان. خب؟ به واسطه یک اتفاق غیرعادی که برات افتاده. آیا تو مجاز؟
خلاف عقل به خاطر خلاف عقل من نمیگمها، این کسی که این برهان را آورده میخواهد بگوید. بفرما. یک موجود آگاه با قصد این را ایجاد کرده. ببین یک مثال پاسکال جالب است دیگر. یک چالهست، این در چیزش کلاسیکش باز میشه، اینجا هم یک پل میخواسته بیفتد بیرون ولی یهو دره بسته میشه، مثلاً این نمیافته بیرون.
بعد که هم چاله تو خیابونه، پل هم اینها کالسکه و همهچی تو جریان عادی دارد حرکت میکند.
معقولیت و قوانین طبیعت
تو میتونی توضیح بدی که چرا این در حتی بسته شد. ولی معقول، یعنی وزن اینطوریه که این معقوله، غیر از نکردن ازش مثلاً میکند. جهانبینیشه. چون میخواهد کفر را مجاز بکنه، ولی گناهه. یعنی میتونی تو راحتتر، بنابراین راحتتر این هست که راحتتره.
چرا راحتتره؟ اصلاً راحت و سختی اینجا ندارد. اینجا یک جهانبینیتو اضافه میکنی که از نظر آن سادهتره. جهانبینی جهانبینی نچرال سادهتره. تو چرا میخوای یک امر سوپرنچرال بهش اضافه کنی که اینتنشن هم دارد.
بله. این قسمت هم باید بگوییم. بله باید بگی سادهتره، ساده بودن معقولتره. اینطور نیست. این بحثی که با غیرعادی میافتد دیگر نمیتواند بگوید ساده بودن برای من معقول بودن. چون یک سری چیزهای غیرساده ثابت شده وجود دارد. مثلاً این معقول بودن پیشفرض حالا این حرف خوب بود.
یعنی یک ذره آمد جلوتر. پس ما میتوانیم بگوییم لزوماً سادگی اشکال سوم اسمش را بگذاریم. لزوماً سادگی در جهانبینی حالا اگر اسمش را بگذاریم یا به صدق نمیرسه. یک عبارتی دارم میگویم سیمپلیسیتی لیدز تو تروث یا های مثلاً گایدز تو تروث، یک مسیری به سمت هدایت صدقه.
خیلی هم راجع به این بحث شدهها. الان تو فلسفه احتمالاً شما خوندین. خیلی خیلی راجع بهش بحث شده. اولاً که سیمپلیسیتی که آنجا ازش صحبت میکنند هر جایی نیست که این سسی نیست که را هر غذایی بریزن. اولاً باید از نظر ادکوئیسی اکسپریمنتال وجود داشته باشه.
یعنی باید دو تا نظریه هر دو تا هر جایی نیست که این سس نیست که را هر غذایی بریزن. اولاً باید از نظر ادکوئیسی اکسپریمنتال وجود داشته باشه. یعنی باید دو تا نظریه هر دو تا از نظر تجربی توضیح داده باشند و بعد هم این دو تا نظریه با مجموعه بکگراند نالج ما باید تطبیق داشته باشه.
بعدش حالا نظریه که یکم سادهتر باشه حالا سادهتر بودن هم معلوم نیست. مثلاً پارامترهای سادهتر باشه، فرمولیزیشن سادهتر باشه، معلوم نیست اصلاً چه. خیلی راحت هم نمیتوانیم بگوییم اینجا.
ولی خب حالا یک آدمهایی مثلاً مثل سوینبرن نظر تو را تایید میکنند و میگویند که اتفاقاً یعنی اینکه تو بتونی یک امری را با یک موجود قصدمند توضیح بدی شاید سادهتر هم باشه تا اینکه اصلاً جهان بحث تصادفات بخوای توضیح بدی. اتفاقات عجیب و غریبی که در آن میافتد را. چون یک اینتنشن پشتش هست. چی؟ معیشتی نیست. مثلاً معیشتی نیست. اتفاقاً شاید معیشتی هم باشه.
یعنی تو اگر با یک خدایی با این تنشن وجود دارد معیشت راحتتری هم داشته باشی. اصلاً معیشت نیست. بحثش بحثش. بله. مسیر را باید ادامه بدهیم. بله. ولی خب تو این قضیه ابهامی هم وجود دارد. ما احتمالاً تو این قضیه هم میتوانیم. و هرچه جلوتر میریم خب بله.
دسترسی معرفتی نداریم. بله. دسترسی معرفتی به این نداریم که آن شخصی که حالا سوپرنچرالی در چه اساسی تصمیم میگیرد. این علاوه بر اینکه آن تصادف بودن سادهتره، ابهامش هم کمتره. یک توصیفیه که روشنتره. نه اینطور نیست. صرفاً چون که در مقابلش را باید بگوییم که از طرفی خاموش میکند.
حالا سادهتره. اینکه دو تا چیز را از هم تفکیک کنیم. اینکه ما بگوییم یک موجودی هست که یک تلوسی داشت که از این کار. اینکه بگوییم موجودی هست که تلوسیاش را ما نمیدونیم تلوسیاش چه بوده. یعنی یک کاری انجام داده. این دو تا را از همدیگر تفکیک کنیم.
اینکه من بگویم یک موجودی هست که تلوسی داشته به نظر میآید از اینکه بگوییم همینجوری اتفاق افتاده، شاید جهانبینی ما را سادهتر کند. بخاطر اینکه من یک توضیح پرسونال در مورد حادثه میدهم. مثل این برداشتن این. توضیح کازال دادن در مورد این خیلی خیلی پیچیدهتره تا اینکه من توضیح پرسونال بدهم.
من قصد داشتم که به شما این را با این بنویسم. به نظر این اکسپلنیشن پرسونال شاید سادهتر هم باشه. ولی دقیقاً قصد من چه بوده؟ شاید مثلاً قصد من این بوده که بنویسم به شما یک چیزی یاد بدهم. شاید قصد من این بوده که با یک برهانی شما را منحرف کنم.
شاید قصد من این بوده که اصلاً چه میدانم یک کار دیگهای بکنم هرچه. ولی این که قصد داشتم بخاطر این به نظر من یک توضیح بهتریه. برای اینکه هدفش را نمیدونیم بله آن یک بحث سر جای خودش. بله. ولی مثلاً آن مسئله پاسکال خب یا مسئله دیگر.
وقتی ما میگوییم اینکه اینهام کردن کاملاً هست. که مثلاً وقتی مثلاً این کسی میخواهد در این کار را انجام بده. نمیدانم مثلاً بله. ولی کاملاً خب فقط صرفاً که این تغییر پروژهای مثلاً در این کاخهای ممکن شاید احتمالاش کمتر باشه. بله. اینکه احتمالاش اینجا کمتره.
اینجا شاید شما میگویید که آقا تمام این دو تا راه را میرود. یک طرفش هم یک موضوعیست. خودم من قبول دارم اینکه دارم میگویم که این تغییر را برایتان کردم که باور ندارم اینکه باور ندارم قبول دارم که اینکه باور ندارد یک وقت هست آن اتفاقاً این است که دقیقاً همین پرسشگری را میکند.
یک تعبیری بوده همین قبلاً هر روز دارم این کار را میکنم. امروز هم مجدد این اتفاق را میافتد. بله. ولی خب بعد احتمالاً جمالش کمتر بوده. ولی بیرون از قوانین بله بیرون از قوانین نیست.
قوانین هم شکسته نشده. اصلاً بله. خیلی معقول وقتی گرون این اتفاق میافتد خیلی معقوله که ما قبول کنیم. به خاطر همین به خاطر این اتفاقات، دستگاه متافیزیکی را میآورد بالا. بله. خیلی معقوله. بله.
حالا جریان همان قاعده زندگی بله ولی خب حالا این برهان را شما خیلی جاها میتونین شاید تو ادامه درس دوباره بهش برگردین خیلی جاها این برهان در فلسفه بیولوژی تو جاهای مختلف شبیه این برهان را داریم مثلا ما میگوییم که خیلی عجیبه چشم پستانداران پدید آمده باشه به خاطر اینکه ۱۰ تا چیز مختلفی باید ترکیب شده باشند تا این پدید آمده باشه از زمان داروین تا حالا داریم میپرسیم آن هم میگوید خیلی خب حالا اینها باید دور هم جمع شدن یهو شده دیگر به خاطر همین به نظرم آن هم شبیه همین است یا یک کتابی هست مایکل بهی و اینها خیلی هم راجع بهش صحبت میکنند که میگویند کامپلکسیتی های چیست چیه؟
irreducible complexity که غیر قابل تقلیله خب آن هم همین است دقیقا برهان دیگر میگوید irreducible complexity مثل مثلا این تله موش میماند ۱۰ تا چیز در کنار هم باید قرار بگیرد تا آن وقت این ۱۰ تا چه جوری در کنار هم مثال های زیادی هم در آن میزنند همین به نظرم شکل برهان دارد در آن کار میکند آیا ما بگوییم تصادفی کار آمده یا اینکه بگوییم یک اینتنشن پشتش بوده که این آمده جلو؟ کدام یکی از اینها معقول تره؟ بپذیریم امر عادی غیر تا اینکه بپذیریم یا اینکه بپذیریم علت میخواهیم یک تا بگذاریم یا ها؟
به طور آره؟ نه حالا از آن طرف یک جمله برایتان بگویم که فالس یا ترو کدوم؟ الان این بپذیریم که علت این نداره؟ حالا پاک کنیم بگویید این را دو گزینه ای کن ترو فالس چون علیت را وقتی میذارید خب نپذیرید نپذیرید میشود فالس دیگر دلیلت را بگو چرا این را میگی؟
احتمال بسیار پایین و نیروهای ماوراء
چون اگر به فالس باشه لزوماً علیت ترو نمیشود سه تا حالت داریم یا علتی دارد میریم دنبالش یا علتی ندارد یا اینکه یک سوپر نچرال ریالیتی آمده دخالت کرده به صورت یا علت فیزیکی دارد قشنگ میتونی توضیح بدی یک توضیح علمی پیدا میکند بله خب دلیل بنویسیم بهتر است بگذار یک یک چیزی توافق کنیم من میخواهم بگویم که برهان بله یک شخصی ما ندارد که در واقع حالا شخص دارد لااقل نه دستش نگیره که نیروهای ماوراءالطبیعه هستند دخالت میکنند یعنی چنین آدمی یک اتفاقی با احتمال بسیار بسیار پایین مشاهده میکند یک چیز غیر عادی که به طور طبیعی آدمها نمیتوانند.
مثلا انجامش بدن و به اضافه اینکه این یک اتصال با یک امر غیر طبیعی هم با خداوند داشته باشه یک حادثه ای را میبیند به اضافه یک کانتکست بله یک کانتکست هم پشتش هست آن برهان درست است یعنی من یک آدمی باشم که هیچ چیزی نداشته باشم هنوز دستم نگرفتم که ماوراءالطبیعه میتواند دارد یا نه ما نداریم و یک حادثه ای برام اتفاق افتاده که کانتکست خاصی هم ندارد نه اگر کانتکست باید داشته باشه نه خب اگر منظورت این است که مثلا یک باری میگوید که یک آدمی همینجوری تصادف کردی هیچی یک آدمی که دعا کرده بله یک جایی پشتش هست که حالا.
این اتفاق برایش یک معنی دار میشود نمیتواند بگوید این همینجوری اتفاق افتاده همینطور مثل آن روز عادی هم رانندگی میکردم یهو یک این آمد از آن ماشین رفت رد شد.
خب و به طور طبیعی باید میمرد ولی نمرد این قسمت دوم تعریف را نداری باید این هم داشته باشی دکتر یعنی باید حالا یک یک اتفاقی که ربطی به خدا داشته باشه هم تو آن حادثه وجود داشته باشه یا مثلا دعایی کرده باشه یک کسی دعا کرده باشه یا نمیدانم بله صدقه داده باشی مثلا نمیدانم یک چیزی باید این باید باشه وگرنه فقط امر غیر عادی را نمیخواد بگوید میخواهد بگوید یک امر غیر عادی که احتمالاً تو میتونی یک جوری وصلش کنی به خداوند تعریفش اینجوری است این امر اتفاق افتاده.
حالا تو باید معقوله که بپذیری کار خدا بوده یا نه غیر باورمندها هم میتواند باشه نه ببین خب اگر یک امر غیر تصادف کرده باشه بگو آن اصلاً نه چنین حادثه ای واسش رخ نداده آن حادثه معجزه است امر غیر عادی چیزی است که به طور طبیعی با نیروهای طبیعی به دست نمیاد ولی یک را دارد میگوید معجزه تلقی میشود با یک امر غیر عادی معجزه وار بگذار من اینجا این را بگویم این را باید اضافه کنم امر غیر عادی معجزه که اینجا تعریفش کردید.
خب حالا یک اتفاقی میفته، این از دستتون میفته، بعد مثلاً یک اتفاقی میفته که شما را میبینه، یک حالتی که باز هم با عقل ما نمیاد دیگر.
مرز معجزه وامر غیرعادی
اینجوری است که ارتباطش اینجوری است که هم یک جوری به اسم طرف هم قبلش یک کانتکست بوده، یک اتفاقی هم بوده. آن دیگر معجزه خب حالا هر امر غیر عادی که خب تو نمیتونی به یعنی بحران خیلی به نظرم تریبیال میشود. تو یک امر غیر عادی اتفاق افتاده تو میخوای به خدا وصلش کنی مگر اینکه قبلش تو کانتکستش بوده باشه.
یعنی باید امر غیر عادی را حالا تو باور نداری ولی امر غیر عادی برای اینکه تو را وصل کند به آن باید در تو فضای بوده باشه دیگر. مثلاً قبلش دعایی کرده باشی، کمکی کرده باشی، یک کسی واسه تو یک چیزی گفته باشه که این بتونی وصلش کنی.
یک شخص دیگر ای هم نه، کجا؟ نه دیگر یعنی آدما، آدمهای عادی نه دیگر آدمهای عادی وقتی این اتفاق واسشون میفته مثلاً تجربه عادی اتفاق نمیفته. منظورش این است. برای همه. خیلی خب. بگذارید یک بار دیگر جمعبندی کنیم.
اگر بحران اینجوری بخونیم که یک امر غیر عادیه، تو یک فضایی برای تو اتفاق افتاده که میتونسته وصل کند تو را به خداوند ولی تو حالا این را بگی تصادفی بوده یا اینکه بگی یک امر مافوق طبیعی، کدام یکی از اینها عقلانیه؟ من به نظرم استدلال سیمپلیسیتی لزوماً کار را نمیکند. و دومی که باید کانتکست را در نظر بگیریم.
اگر کانتکستش این بوده که نه اصلاً هیچ ربطی نداره، شاید استدلال کار کند. یعنی ما به راحتی نمیتوانیم این را. ولی اگر کانتکستش این بوده که خدا میخواسته یک یک چیزی وجود داشته حالا در آن دیگه، تو فضایی که داشته زندگی میکرده حالا یا دعایی وجود داشته، نمیدانم این کار را میخواهیم بکنیم.
بله. به نظرم آن کانتکست مهم است. اگر کانتکستش مستقل، کاملاً مستقل از امر دینی باشه نمیتوانیم ما ادعای معجزه بودن را بکنیم. باور کن یک ادعا به حالت خداوند مثلاً پدید آمده باشه. من یک مثال برایتان بزنم جلسه را تمام کنم. بحران بعدی که مال فلوئه را هم میذارم برای جلسه بعد.
یکی از استادای دانشگاه تهران رفته بود هند، خودش واسه من تعریف کرد، استاد فلسفه هم هست. گفت رفته بودم هندوستان، ما را بردن اینجا که این مورتاهای هندی چیز میکنن، زندگی میکنند در جنگلی و اینها.
گفت رفتیم بعد همینطور آدمهای مختلف را نشان میدادن، یکی نمیدانم همین چیزهایی که شنیدین دیگر که مثلاً پنج ساله را میخوابیده، نمیدانم آن چیز است. گفت یکی بود گفتن این مثلاً پنج ساله، چند ساله، پنجشو الان تو ذهنم نیست. پنج ساله، شش ساله مثلاً را درخته. از درخت پایین نیامده. بعد من گفتم تو ذهنم، گفتم بابا این عجب گوریلیه مثلاً.
این دیگر پنج ساله رفته بالای درخت و اینها. گفت تا این را گفتم، یک دانه این لنگه کفشش پرت کرد طرف من. از بالای درخت. بعد میگفت من هم این لنگه کفشه رو، یک کفش بود و برداشتم و به جای یادگاری برداشتم، گذاشتم تو کیفم و با هم اومدیم تهران.
حالا داستان اینجاست. اومدیم تهران و در کیفمو باز کردم و خانمم لنگه کفشه را برداشت گفت: «عه! این کفشیه که من مثلاً از بازار خریده بودم، یک لنگهاش گم شده بود.» یک هفتهست دنبال این لنگه کفشه میگردم. حالا این هم یک اتفاق غیر عادیه دیگر.
یعنی خب ما نمیتوانیم بگوییم یک چیز عادی در جهان اتفاق افتاده. ولی آن احتمالاً آن کانتکست اینجا نیست که بگوییم من از طرف خدا اومدم. احتمالاً فقط قدرت غیر عادی خودش را میخواسته نشان بده. واسه همین فکر کنم این جزو معجزات حساب نمیشود.
روایت پایانی و وعده آنتونی فلو
باشه جلسه بعد در مورد معجزه آنتونی فلو صحبت میکنیم.