در این جلسه فرمت کلاس فلسفهٔ دین با دو استاد و موضوع معجزه معرفی میشود. پرسشهای دخالت خدا در جهان، شهود متون دینی، و روش متنپژوهی مطرح است. بحث به معجزه و میراکل در قرآن، قانون و شهادت، و برهان تاریخی رستاخیز در سنت مسیحی میرسد.
فرمت کلاس و دو استاد
راستش من چون صحبتهای دکتر آزادگان را نشنیدم، نمیدانم که چقدر در مورد فرمت کاری که میخواهیم انجام بدهیم صحبت کردن یا در مورد موضوع درس فکر میکنم یک نکات کلی گفتن. کلاً من جای شما باشم خب خیلی برام احتمالاً جای سواله که این چه جور کلاسیه که دو تا استاد دارد بعد سرنوشت دانشجوها چه میشود.
خود طرح درس هم یک ابهاماتی فکر میکنم داشت که بالاخره میخواهیم چه کار بکنیم. من اگر بتوانم ظرف مثلاً یک یک ساعتی این ابهامات را برطرف بکنم، فکر میکنم این کاری که باید جلسه اول انجام میدادم را انجام دادم.
یک مقدار آن ایده کلی بحث و شیوه برخورد با موضوع را اینکه دو نفری قرار است چه کار بکنیم را سعی میکنم روشن کنم. نه از الان بگویم که برخلاف شاید انتظار نه این گزاره درست است که من و آقای دکتر آزادگان همه چیز را از قبل هماهنگ کردیم و با همدیگر اختلاف عقیدهای مثلاً نداریم.
دو نفر هستیم میخواهیم یک چیز مشخصی را بگوییم. ممکن است وسطهای کار مثلاً یک جایی اختلافات خیلی ریشهای بین من و ایشان وجود داشته باشه که به نظر من نه تنها بد نیست، خیلی هم خوب است. خب شما سر کلاس یک استادی اگر بشینید که با کسی دیگهای نیست که باهاش اختلاف داشته باشه ولی میدانید که بالاخره استادهای دیگهای هستند که اختلاف دارند.
حالا اینکه دو نفر همزمان شاید در یک جاهایی تفاهم نداشته باشند به نظر من خب میتواند تجربه جالبی باشه. به اضافه آن چیز نکته مهمتر این است که آن قدری که معمولاً یک درس از اول تا آخر به اصطلاح تهش بستهست، این درس اینجوری نیست. یعنی معمولاً خب یک درس متداول در زمینه علوم انسانی حالا یا فلسفه یک سیلابس مشخصی داره، تکستبوک مشخصی دارد.
یک استادی که چند بار درس داده شاید بتواند بگوید در جلسه هشتم مثلاً قرار است چه بگوید. یک سری مقاله است قرار است بده مثلاً دانشجوها بخونن. در فلسفه معمولاً خیلی اینجوری است که یک سری مکاتب باید گفته بشه، یک سری فیلسوفها عقایدشون باید گفته بشه، یک سری مقالات کلیدی هست که باید دانشجو حتماً خوانده باشه، مثلاً مقالههای کلاسیک مربوط به آن موضوع هستند.
ولی یک آلترناتیوی هم وجود دارد دیگر. اگر یک طیفی داشته باشیم در تدریس فلسفه، من خیلی همیشه دوست دارم که به این شرحی که از کلاسهای Wittgenstein در دوران جوانیش وجود داره، این را بگویم به دانشجوهای فلسفه. میگویند که Wittgenstein درسهایی که ارائه میکرد اصلاً سیلابس و اینها که هیچ، حتی موضوع خیلی مشخصی نداشت.
کاری که Wittgenstein میکرد این بود که موضوعهایی که داشت بهشان فکر میکرد را دو ساعت میاومد سر کلاس با صدای بلند فکر میکرد. شبش تا یک جاهایی فکر کرده بود، میاومد مثلاً فرض کنید ساعت ۸ صبح مینشست، احتمالاً این مقدمه را میگفت که صورت مسئلهش چیست و تا حالا به چه فکر کرده، حالا دارد این را تو ذهنش بررسی میکند که حالا اگر این را فرض بکنیم مثلاً چه میشود.
بعد یک چیزهایی به ذهنش میرسید، همان چیزها را بلند بلند میگفت. احتمالاً دانشجوها هم شاید خیلی گیج میشدن ولی قبول بکنید که شرکت کردن در تجربه فکر کردن یک فیلسوفی آن هم در حد Wittgenstein خیلی تجربه جالبتری از اینکه بشینید بهتان بگویند این مقالهها را بخوانید و من فکر میکنم اگر این طیف دیگر حالا آن سر افراطش Wittgenstein که خیلی معلوم نیست ممکن است وسط ترم مثلاً موضوع فکرش عوض بشه، با این سر طیف که فقط چیز بدهیم دانشجو بخونه و یاد بگیرد و بعداً هم ازش امتحان بگیریم. من امیدوارم حالا ما یک جایی وسطها قرار گرفته باشیم.
بیشتر در واقع در این درس اینجوری فکر کنید که داریم یک پروژهای را که میخواهیم انجام بدهیم را شما را هم در آن مشارکت میدهیم.
معجزه در کلام و فلسفه
یعنی حالا مثلاً من یک کاری در مورد همین معجزه کردم، مشابهش ممکن است از چند جلسه بعد درباره یک مفهوم دیگهای بخواهیم انجام بدهیم. کدام مفهوم هم ممکن است به انتخاب و علاقه شما بستگی داشته باشه. همینو پیش ببریم با همدیگر. یعنی شما ممکن است اصلاً در پیش بردنش خیلی بتوانید مشارکت بکنید، ممکن است نکنید.
من آقای دکتر آذری در مورد نحوه نمره دهی و این حرفها گفتم حالا من ملاکم این است ببینم یک دانشجو چقدر کانتریبیوشن میکند دیگر یعنی ممکن است خیلی بخونه ولی خلاصه یک ایده جالبی میدهد یک جایی مثلا فرض کنید یک مثل اینکه شما یک پروژه ای را دارید پیش میبرید ساختمونی را میسازید آخرش یک ساختمون تمام شد کی چه کار کرده در مورد این ساختن این ساختمون فعلاً چیزی که قطعیه تو این درس این است که درباره موضوع معجزه کلی بحث وجود دارد بحث های کلاسیک و غیر کلاسیک که اینها را اینجا مطرح میکنیم حداقل فکر کنم نصف دیگر نصف جلسات را.
موضوع معجزه خواهد گرفت از یک جایی به بعد ممکن است همین شاخ و برگ های موضوع معجزه ادامه پیدا بکند بستگی به اینکه چه جوری پیش برود یا اینکه اصلاً وارد یک مبحث های جدیدی بشویم که یک کار کاملاً جدیدی بخواهیم پیش ببریم.
بگذارید من در مورد موضوع معجزه و اینکه آن در واقع ایده اولیه ای که حالا ممکن است تو همین جلسات ببینید که چه جوری پیش میرود یک مقدماتی بگویم.
آ این اصل ماجرا به نظر میآید حالا من به نظرم میآید در مباحث فلسفه دین یک مشکل کلی وجود دارد. آن هم این است که وقتی که شما با مفاهیم دینی اگر آشنایی کاملی داشته باشید وقتی میاید تو فلسفه دین یک مقدار بعضی از مفاهیمی که اینجا مطرحه خیلی آن حس شهودی که حالا من این را با نظر شخصی خودم میگویم ممکن است همه موافق نباشن آن حس شهودی که شما از بعضی از مفاهیم دینی دارید را در مباحث فلسفه دین نمیبینید.
زیادی ساده سازی شده یا اصلاً یک تغییراتی کرده که خیلی ممکن است مطلوب به نظر نرسه. نمونه روشنش به نظرم همین مفهوم معجزه است. درباره مفهوم معجزه الان من آقای دکتر یک مثال هایی گفتن شما وقتی معجزه میشنوید یک مفهوم یک مصداق هایی تو ذهنتان میآید.
ما وقتی میشنویم معجزه چه مصداق هایی تو ذهنمون میاد؟ مثلاً حضرت موسی عصا را انداخت و تبدیل به مار شد. یا طبق روایات حضرت صالح که پیامبر اختصاصی مسلموناست این فرقش با حضرت موسی این است که مشترک نیست از دل کوه یک شتری را جلوی چشم مردم مثلاً بیرون آورد از دل کوه.
خب وقتی حرف از معجزه است لااقل این ترم معجزه همین کلمه معجزه که از عجز میآید یک ترمیه که تو کلام اسلامی خب کلی در موردش بحث وجود دارد. یک به نظر شاید به نظر برسد که معادل فلسفه علمیش میراکله. حالا این دو تا با همدیگر فرق دارند.
معجزه که ما میگوییم تو کلام اسلامی یعنی یک کارهای غیر عادی، خرق عادتی که پیامبران انجام دادن تا نبوت خودشان را ثابت بکنند. دیگران عاجزن. معجزه یعنی یک چیزی که طرف مقابل احساس عجز میکند که نمیتواند این کار را انجام بده. بنابراین هیچ بشری نمیتواند این کار را انجام بده.
بنابراین وقتی معجزه را میبیند به یک ایمانی میرسد که این شخص مثلاً به یک نیروی نامتناهی وصله که تونسته این کار را بکند. پس از ریشه اش هم مشخصه دیگر مسئله دچار عجز عاجز کردن طرف مقابله از انجام یک کاری طرف انگار یک فورس میشود که باید یک چیزی را بپذیره.
ادعای این پیامبر را بپذیره. اصولاً در کلام اسلامی وقتی که میگویند معجزه منظورشون همین است. کارهایی که پیامبران میکردند برای اصلاح نبوتشون بعد حالا بحث هست که مثلاً قرآن معجزه پیامبره یعنی چی؟ معجزه پیامبره بحث در کلام هم مطرحه. فاعل معجزه کیه؟
خداوند معجزه میکرده یا پیامبر پیامبران خودشان مثلاً با روح قدسی خودشان معجزه میکردند و بحث های و در عین حال بحث های فلسفی در مورد اینکه چطور این با روابط علی و معلولی مثلاً طبیعت جور در میآید یک بحث خیلی مهم به طور طبیعی برایشان این است که فرق بین معجزه با شعبده و مثلاً فرض کنید کرامت و اینها چیه؟
اگر هر کسی یک کار غیر عادی بکند آیا میتوانیم بگوییم پیامبره یا ادعاشو بپذیریم؟ خب این مفهوم را در یک یک مقدار با miracle فرق دارد دیگر. چون miracle وقتی که حرف از معجزه به معنای حالا این کلمه miracle را فکر کنم مجبوریم همینجوری انگلیسی به کار ببریم برای اینکه با معجزه قاطی نشود.
برای اینکه اینجا شما پیامبر لازم ندارید. تو زندگی شخصیتون ممکن است یک miracle ببینید. یک اتفاق خیلی شگفتانگیز خارقالعادهای برای شما اتفاق میافتد که مثلاً باعث ایمانتون میشود. حالا هر کدام اینها را میخواهید در نظر بگیرید. محدودش بکنید به پیامبران، مثل آن چیزی که تو کلام اسلامی بیشتر هست یا یک خورده وسیعتر بهش نگاه بکنید.
حالا به تعریف استاندارد معجزه، معروفترین تعریفی که بیشترین literature در موردش تو فلسفه تحلیلی وجود دارد که البته خب یک تعریف واقعاً نیست یعنی همین الان متجاوز از در حداقل میتوانم اگر نمیخواهم بگویم صدها ولی دهها تعریف وجود دارد.
یعنی این تعریف که هسته مرکزی که از Hume بیشتر منتسب به Hume این شاخ و برگ پیدا کرده دیگر. اصلاح یک خورده بعضی از چیزها را بهش اضافه و کم کردن. شما تعریف معجزه را مثلاً دو تا عنصر باید در یک miracle باشه. اولاً باید یک عامل super natural به اصطلاح عاملش باشه.
خداوند با agentهاش یک کاری را انجام داده و این کار باید یک جوری با به اصطلاح natural law و اینها نگیم course of nature. باید این دو تا شرط را باید داشته باشه. خداوند با agentهای خودش یک واقعهای که خارج از محدوده عادی به اصطلاح رفتار طبیعت هست را انجام میدهد.
خب چقدر الان شهود ما در ما هر کدام این دو تا مفهوم را بگیرید چقدر شهود ما این را این تعریف captureش میکند به اصطلاح. یک نکته خیلی خیلی مهم به نظر من اینجا این است که در این تعریف اصلاً لازم نیست که یک آدمی باشه این معجزه را ببیند و ایمان پیدا بکنه، یک اتفاقی برایش بیفتد.
این در خلاء هم میتواند اتفاق بیفتد. و اینکه از ایدههایی که خیلیا گرفتن دیگر یعنی در یکی دو دهه چند دهه اخیر که خیلی اصلاحیه خورده به موضوع معجزه، فکر کنم یکی از مهمترین حرفها این است که مثلاً یک مثالی الان من یادم نیست که کدام یکی از فیلسوفها این مثال را زده.
آدم معروفیه حالا اگر کسی میداند اسمش را بگوید بد نیست برای اینکه reference داشته باشیم. میگوید اگر خداوند یک دانشچنی را در مثلاً فرض کنید صحرای آفریقا در یک شبی در نیمهشب یک دانشچنی را برخلاف قوانین طبیعت حرکت بده، این را ما میتوانیم شهوداً بهش بگوییم miracle؟
اصلاً نه کسی آنجا هست، نه کسی ایمان پیدا میکند. پیامبر که هیچی، اصلاً شاهدی وجود ندارد. ولی در تعریف صدق میکند دیگر. یک خداوند یک چیزی خلاف عادت طبیعت مثلاً انجام داده بدون اینکه شاهد و ناظری داشته باشه و تأثیری روی کسی بگذارد. خب این با شهود ما خیلی سازگار نیست دیگر.
ما در مفهوم معجزه بالاخره یک جوری انگار اینکه یک نفری را خداوند میخواهد هدایت بکنه، یک کاری میکند که آن یک چیزی بفهمه. حداقل ببینید معجزه هر دو تا اینها به یک معنایی باید معنادار باشند. یا یک اصطلاحی به کار میبرن میگویند religious significance باید داشته باشند تا معجزه حساب بشوند.
خب این تعریف هیچکدوم این شرایط را ندارد. یعنی خیلی از حالت آن حس دینی که وجود دارد که خداوندی هست، انسانی هست، این میخواهد این را هدایت کنه، یک کاری دارد انجام میده، حالا چه توسط پیامبران، چه بدون کمک پیامبران.
اینها همه اینها حذف شده. انگار اینها شاخ و برگهای اضافه هستند و هسته مرکزی یک چیز دیگهای در نظر گرفته شده. خیلی objective، ببینید این حس اینکه objective باشه. ببینید این فکر نکنید که Hume نمیفهمه که این مشکل اینجا وجود دارد. مشکل یعنی اصلاً میخواهم بگویم این چیزی که ما میگوییم را نه این فکر نکنید نمیفهمه.
یک مثالی دارد که نشان میدهد کاملاً میفهمد. میگوید اگر خداوند هیچکی نباشد یک خونهای را از زمین بلند بکند این میراکله. اصلاً تأکید میکند که نمیخواد کسی ببیند. همین که یک کاری خلاف قوانین و جریان طبیعی دارد صورت میگیرد توسط خداوند به این میگوییم میراکل.
ولی ما نمیگیم به این میراکل. به عنوان در مثلاً متون دینی در فضای ذهنی آدمهای دیندار به چنین چیزی میراکل گفته نمیشود معمولاً. یعنی هیچکدوم مصداقهایی هم که داریم، مصداقهای مهمی که داریم اینجوری نیستند. این خیلی کلیتره حد به نظر میرسد که خیلی چیزهایی که باید داشته باشه را ندارد. حذف شده. آن یک در میراکل یک جنبه اپیستمیکی وجود دارد که اینجا حذف شده.
اینکه یک ذهنی باید باشه، این بالاخره آنجا انعکاس پیدا بکنه، یک اتفاقی برای آن آدم بیفتد. اینها در این تعریف استاندارد نیست. حالا خب یک عده این تعریف استاندارد را سعی میکنند اصلاحش بکنند و کاری که الان من میخواهم بالاخره تو این جلسات جزئیاتش هم گفته میشه، یک در واقع یک جور اصلاح کردن این تعریف در جهت اینکه نزدیک بشود به شهودی که در متون دینی و عقاید دینی وجود دارد نسبت به معجزه.
من قبل از اینکه جلو بروم بگویم که شما همه اصلاحاتی که در مفهوم معجزه انجام شده و میشه، از جمله حالا کاری که من توصیفش میکنم در آینده همهشان به نظر من در برهانهای هیوم در موردشون صدق میکند.
چون آن برهانهای هیوم چیزی که لازم دارند این است که آن واقعه، واقعه خیلی نادری خلاف عرف و حالت خرق عادت داشته باشه. و شما نمیتوانید یک تعریفی از معجزه بدهید که اینجوری نباشد. بنابراین اینطوری نیست که برهانهای هیوم وابسته به این دیفینیشن، به این معنا نیستند که اگر این دیفینیشن را پیچیدهترش مثلاً بکنید آن برهانها از بین بروند.
چون فکر میکنم هر تعریفی از معجزه به طور قطع در آن باید حرف از یک واقعهای با احتمال خیلی خیلی پایین باشه و این برای برهان هیوم کافی به نظر میرسد. یعنی برهانهای هیوم در مورد اینکه شما چیزی بشنوید، یک گواهی در واقع کسی بهتان بده درباره وقوع یک واقعه نادر، این کافیه که آن استدلالها کار کند.
من این را گفتم برای خاطر اینکه یک بار اصلاً این تصور پیش نیاد که تغییر دیفینیشن یک جوری مثلاً مشکلاتی که در فلسفه تحلیلی در مورد وقوع معجزه حالا از نظر باور به معجزه وجود دارد را حل میکند.
ولی این نکته مهمی است دیگر. یعنی ما با یک مجموعه مباحث فلسفی مواجه هستیم در مورد معجزه و خیلی چیزهای دیگر که یک مقدار میشود تردید کرد در اینکه چقدر مفاهیم از دین خوب منتقل شدن به فلسفه دین. نه من با این مثال شروع کردم ولی خیلی چیزهای دیگر هم شما میتوانید پیدا بکنید.
پرسشهای فلسفه دین
از خود مفهوم خدا گرفته تا مفهوم مثلاً فرض کنید اگر بخواهید به نظر من مسئله شر یعنی شما در کانتکست دینی که نگاه میکنید فضا فرق میکند و ادامه بحث این است که صرفاً موضوع این نیست که شما مفاهیمو خوب در واقع تونستید تبدیل به دیفینیشنهای فلسفی بکنید یا نه.
مسئله این است که پرسشها هم همهشان پرسشهایی نیست که ذهن آدمهای مذهبی را درگیر میکند. یعنی مثلاً فرض کنید که شما وقتی به متون دینی نگاه میکنید که متون دینی خودمان مثلاً قرآن یا بایبل، اثبات وجود خدا که یکی از بزرگترین مباحث فلسفه دینه اصلاً به نظر میآید اصلاً موضوع بحثشون نیست.
مسئله در مطرحه ولی فکر میکنم که مثلاً از یک زاویه دیگهای بهش نگاه میشود. شما در متون دینی درباره اینکه در قرآن نگاه کنید ببینید جایی اصلاً این سؤال وجود دارد که فاعل معجزه کیه؟ که از بزرگترین مباحث کلام اسلامی در مورد معجزه این است که فاعل خداست یا پیامبر؟
اصلاً این کنجکاوی به نظر میرسد در متون دینی وجود ندارد. یعنی نه فقط میشود تردید کرد در اینکه چقدر مفاهیم خوب منتقل شدن به صورت فلسفی یعنی تبدیل به دیفینیشنهای دقیق فلسفی شدن. میشود تردید کرد که آیا پرسشهای اصلی برای دیندارها اینها هست یا نه؟
خب من در ادامه میخواهم از موضع از این حرفها ممکن است یکی بخواهد نتیجه بگیرد که مثلاً بیایم فلسفه دین را ریوایز بکنیم. همانطوری که مفهوم معجزه را الان خیلیها دارند ریوایز میکنن، کل مفهوم مفاهیم مربوط به فلسفه دین را احتیاج به ریوایز دارند. و چگونه ریوایز بکنیم؟
حالا اگر خودمان را محدود بکنیم به دین اسلام، دین اسلام یکی از ویژگیهاش این است که یک کتاب در مرکزش قرار گرفته دیگر. خیلی بیشتر از اونی که مثلاً در مسیحیت و یهودیت به کتاب مقدس خودشان به عنوان منبع اصلی دین اهمیت میدهند.
یعنی شما مثلاً در مسیحیت کاتولیک که اصولاً مرجع اصلی دین کلیساست، نه آن کتاب. پروتستانها به کتاب اهمیت بیشتری میدهند. و یهودیان به سنتهای مثلاً فرض کنید دینی خودشان اگر بیش از بایبل اهمیت ندن، کمتر هم اهمیت نمیدن. ولی در اسلام یک چیزی وجود داره، یک ویژگیای به نظر من وجود دارد.
اگر واقعاً بتوانید قانع بکنید یک آدم را که قرآن این را اینجوری گفته، مقاومت نمیکند. نمیگوید مثلاً خب قرآن این را گفته ولی مثلاً علما چیز دیگهای گفتن. خود علما هم این حرف را نمیزنن. در چیز نمیرسه به این صراحت نمیرسه.
یعنی این حس که اگر یک چیزی تو قرآن اومده، اگر به یک نفر نشان بدی دیگر مقاومت نمیکنه، در مورد مسلمانها وجود دارد. بله. شما میگویید که حقیقتاً علما مقاومت نه. نه دیگر خب آنها یک خب ولی پیچوندن و پیچوندن. نه ببینید پیچوندن من میگویم اگر نتونن یعنی شما بتوانید ثابت کنید به طرف که آقا قرآن این را گفته و نشود پیچوندش.
خب بالاخره آن را پیچوندن دیگر. مهم است دیگر. اگر بتوانید بپیچونید که از همهچیز میشود در رفت دیگر بالاخره. منتها مقدمه خوبی گفتید در یکی از چیزهایی که من میخواهم بگویم. مسئله پیچوندن خیلی مهم است. خب اگر خودمان را محدود بکنیم به دین اسلام، میتوانیم بگوییم که خب یک پروژهای.
یعنی این پروژه که من تو همان طرح درس در مقدمهاش نوشته شده، شما میتوانید یک پروژهای برای خودتان تعریف بکنید. بگویید یک بار میآم به متن دینی که اساس مثلاً ایمان مذهبی و عقاید مسلمانها هست، رجوع میکنم. ببینم این مفاهیمی که آنجا هست چگونه مطرح شده؟
آیا با دیفینیشنهایی که ما داریم میخونه؟ آیا همه مفاهیمی که آنجا هست و خیلی مهمان، اینور وجود دارن؟ آیا پرسشهایی که آنجا خیلی روش تأکید شده اینجا بولد شدن؟ و برعکس، آیا مفاهیمی که اینجا هستند اصلاً آنجا هستن، نیستن؟
یک یعنی مثل اینکه یک بار من بیام بگویم آقا بگذارید دین را دیندارها تعریف بکنند. وقتی میگویند معجزه منظورشون چیه؟ یعنی چه دیندارها تعریف کنن؟ در مورد مسلمانها ببینیم تو قرآن در مورد معجزه چه نوشته. خب؟ این اساس ما میخواهیم فلسفه دین یک جوری میخواهد که مباحث دینی را فلسفی بکند دیگر.
اول ببینیم این دینی که قرار است فلسفی بشود چیه؟ خب به کجا رجوع کنیم؟ به سرچشمه مثلاً دین در مورد مسلمانها فکر کنم توافق دارم خب رجوع کنیم به قرآن. ببینیم آیا مفاهیم شهودی که آنجا پیدا میکنیم اینجا هست؟ هست، این سوالهایی که آنجا هست اینجا مطرح شده، بالاخره یک تناظری باید وجود داشته باشه.
بنابراین پروژه میتواند این باشه دیگه، پروژه این باشه که از مثلاً فرض کنید اولین عنوانی که مینویسم این است که اصلاح مثلاً یا ریوایز کردن مفاهیم فلسفه دین با متون دینی. خب حالا میشود مقاومت کرد دیگر در مورد اینکه آیا اصلاً این کار باید انجام بشه، نشه، ممکن هست، ممکن نیست.
من فکر میکنم جای یک نفر ممکن است بگوید که اشتباه میکنید و فلسفه دین خیلی خوب مفاهیم را کپچر کرده. خب نقص در آن حد مثلاً نقصی وجود ندارد که ما بخواهیم یک ریوایز کلی برای فلسفه دین یا بعضی از مفاهیمش انجام بدهیم.
بنابراین یک یک کاری که ما اگر میخواهیم یک چنین پروژهای را تعریف کنیم و پیش ببریم این است که نشان بدهیم که مثل همین موضوع معجزه مواردی وجود دارند که این نقص به چشم میآید. نقص یعنی اینکه مفاهیمی اصلاً نیومدن یا مفاهیم اضافهای اینجا هستند یا یک مفهومی آمده ناقص اومده، خوب نیومده، پرسشها با همدیگر یکی نیستند از نظر لااقل وزندهی که بهشان انجام شده.
بنابراین یک لیتریچر میشود ایجاد کرد در مورد اینکه چقدر مفاهیمی که در فلسفه دین هستند و مباحث با آن چیزهایی که در متون دینی هست سازگار هستند و تطبیق دارند مثلاً. بله. آفرین. سوال بعدی. اومدیم و شما رفتید دیدید نه خیلی اختلافات زیاده. خب آیا ممکنه؟ من همین سوال دوم این است. میشود این کار را انجام داد؟ یعنی شما میخواهید چه کار کنید؟
مثلاً شهودتون نسبت به معجزه چگونه قرار است تبدیل به یک دیفینیشنی بشه؟ آقا دیفینیشن نمیتواند خیلی هم پیچیده باشه که. در واقع من میتوانم از فلسفه دین اینجوری دفاع کنم که آقا فلسفه دین کاری که دارد انجام میدهد این است که همانطوری که علم مدلهای سادهای که میشود در موردش بحث کرد از وضعیتهای واقعی میسازه، میسازه بعداً در موردش بحث میکند.
چه انتظاری دارید که یک دیفینیشن فلسفه مثلاً دین در کانتکستهای تحلیلی که حالا باید خیلی دقیق باشه این بیاید مثلاً یک مفهوم پیچیدهای دینی را که حسهای زیادی هم ممکن است در آن باشه را اینها را همه را مدل بکند. بنابراین سوال دوم این است که آیا اصلاً شدنیه؟ آیا نمیشود اینجوری از فلسفه دین دفاع کرد؟
که این آن چیزی بود که میشد تحلیلش کرد. بیش از این نمیشود. بعضی از پرسشها درست نیست که بیان اینور. بعضی از پرسشها به طور طبیعی پیش میان. ممکن است آنجا پیش نیامده باشند. یعنی جریان یک مبحث که شروع میشود شما نمیتوانید کنترل کنید بگویید آقا این سوالو بپرس، آن سوالو نپرس.
بنابراین میتوانید بگویید یک روال تاریخی وجود داشته. تلاش خودشونو کردن و این حاصلشه و کار بیشتری از این نمیشد انجام داد یا حالا کار خیلی بیشتری نمیشد انجام داد. و نکته دیگر اینکه اصلاً آیا واقعاً فلسفه دین کارش مدل کردنه اعتقادات مثلاً موجود در متون دینیه یا مستقل از دینه؟
مستقل از اینکه یعنی یا ادعای آدم هستند. مثلاً فرض کنید حول و حوش خدا و جهان و اینها دارند فکر میکنند. یک بخشی از متافیزیک که نزدیک به مباحث دینی حالا اسمش شده فلسفه دین. تعهدی ندارند نسبت به اینکه حالا بیان مثلاً خودشونو تطبیق بدن با اینکه دیندارا چه احساساتی دارن، چه افکار پیچیدهای دارند.
بلکه این یک چیزی یک بخشی از متافیزیکه با یک سنت فلسفی به وجود آمده.
دخالت خدا در جهان
یک قسمتهایی از متافیزیک بحث درباره این است که آیا ماورای طبیعت وجود داره، نداره، خدایی هست، نیست و آیا خدا در جهان میتواند دخالت بکنه، نکنه، چگونه میتواند بکنه؟ اینها یک سری مباحث مستقلن. اصلاً فیلسوف دین وظیفه خودش نمیدونه که برود یک چنین کاری انجام بده.
فیلسوف دین دارد درباره جهان فیلسوفه، دارد بحثهای متافیزیکی میکند از جمله خب به طور طبیعی مثلاً فکر میکنم آیا جهان را خداوند خلق کرده یا نه؟ خدایی وجود دارد یا نه؟ دو تا نکته هست.
یکی اینکه آیا اصلاً باید نکته اول این است که آیا اصلاً اختلاف چشمگیری وجود دارد یا نداره؟ خب؟ من جوابم این است که اختلاف چشمگیری وجود دارد و میشود این را همینجور موردی بررسی کرد و نشان داد که خیلی جاها این اختلافها جدیان. مخصوصاً کمبودها. چیزهایی که آنجا حرفش زده میشه، اینجا حرفش زده نمیشود.
و نکته دوم این است که آیا اصولاً قرار است این کار انجام بشه؟ قرار است اینها با همدیگر تسلیط داشته باشن؟ میشود مقاومت کرد. یعنی یک نفر از این موضع میتواند صحبت کند که نه اصلاً فیلسوف دین چه کاری دارد به اینکه دیندارها چه فکر میکنن؟
خودش دارد مستقلاً بحث میکند. و نکته دیگر اینکه شدنی هست. میشود مفاهیم پیچیده را آورد در کانتکست مثلاً فلسفه تحلیلی و اینها را خیلی خوب حفظ کرد یا نه ضرورتاً باید سادهسازی کرد، باید یک مقدار تغییراتی در آن داد. دیفینیشن باید در حدی بالاخره ساده باشه در یک دیفینیشن را برای چه در فلسفه میآریم؟
که بتوانیم باهاش آرگیومنت بسازیم. من اگر یک دیفینیشن داشته باشم که ۳۰ تا مثلاً بند داشته باشه، شرط لازم و کافی برای یک معجزه این است که اینجوری باشه، ناظر داشته باشه، ناظرش از قبل یک چیزی را ندونه، بعد آن چیز را بدونه، آن چیز باید اینجوری باشه.
خب حالا شما یک مورد، یک یک آرگیومنت بیاورید که این را بتوانید در آن مثلاً به اصطلاح آرگیومنت را ران بکنید. یک چنین مفهومی با ۲۰، ۳۰ تا مثلاً جزء هم در آن وجود داشته باشه.
بنابراین احتمالاً یکی میتواند اینجوری مقاومت بکنه، بگوید اصلاً ما قرار است نیست که وقتی تعریف ساده فلسفی میآریم، خیلی حالا مته به خشخاش بگذاریم که همه جزئیات ذهنیت و حس مثلاً دینی را منتقل کردیم یا نه.
ولی من یک جواب ساده به این مسائل بدهم که این پروژه را در واقع یک خورده اسمش را عوض کنم، گفتم این اسم اولشه، که این مشکلات پیش نیاد بتوانیم کارمون را انجام بدهیم.
یعنی نه لازم بشود که الان یک اثباتی ارائه بدهم با بررسی تعداد زیادی مفهوم که بگویم اختلاف چشمگیری بین دین و فلسفه دین وجود دارد. نه بگویم مثلاً از این موضع صحبت کنم که نه فلسفه وقتی حرف از معجزه داریم میزنیم، از این ترم استفاده میکنی، این باید همونی باشه که متدینین میگویند.
برای خودت نمیتونی یک چیزی آبجکتیو مثلاً علمی تعریف بکنی بعد بگی بیراکل، بعد ردش بکنی مثلاً. میدونی؟ خب من یک مثالی دارم چون یکی دو نفر فیدبک مثبت دادن، تو آن سخنرانی که در IPM کردم بد نیست اینجا هم بگویم اگر کسی آن سخنرانی را گوش نکرده.
گفتم یک این مثل این میماند که این کارهایی که این آدمهای مذهبی میکنند در رد نظریه تکامل، طرف میآید یک چیزی میگوید که آقا مثلاً نظریه تکامل چیه؟ اینکه آقا یک روزی میمون آدم زاییده. بعد هم خیلی راحت ردش میکنه، خیلی هم خوشحاله.
تو اگر میخوای در مورد تکامل صحبت کنی، بگذار تکامل را زیستشناسی که تکامل را قبول دارد تعریف بکند. من این تعریف را که مثلاً میبینم اینجوری احساس میکنم که تعریف یک آدمی که میخواهد رد بکند این تعریف را کرده، نه یک آدمی که احساس میکند که معجزهای وجود دارد.
بنابراین میشود از این موضع دفاع کرد که آقا اگر اسمش را میذارید فلسفه دین، باید ملزم باشید به اینکه آن آدمی که دین را قبول دارد چه فکر میکنه؟ چه چیزی برایش مهمه؟ دنیا را چه جوری میبینه؟ یک خورده این جهانبینیشو در واقع درک بکنید، بعداً در موردش بحث کنید.
و الا اینکه همان ترمها را بیاورید بگویید نه ولی من حالا ترم همان ترم را استفاده میکنم، ظاهراً دارم در مورد آن صحبت میکنم ولی اگر خواستم هم کسی بهم ایراد گرفت میگویم آقا من که الزامی ندارم، من دارم حرفهای خودمو میزنم.
حالا اصلاً بگذارید این چیزها را میخواهم بگذارم کنار. فکر کنید که اثباتی ندارم و شواهدی ارائه نمیدم که اختلاف زیاده، اختلاف چشمگیر وجود دارد. هیچ اصراری هم ندارم که این چیزی که ما بهش میگوییم فلسفه دین باید مدلسازی دین باشه. و اصراری هم ندارم که میشود یا نمیشود. خب؟
میخواهم بگویم یک پروژه اینجا میشود تعریف کرد که هیچکدوم اینها را اگر نداشته باشند معنی دارد. آن هم این است که اصلاً نمیگویم میخواهم فلسفه دین را اصلاح کنم. میخواهم بگویم من ابزار یک چیزی به اسم فلسفههای تحلیلی وجود داره، میخواهم بروم متون دینی را نگاه کنم، مفاهیمشو ببینم، پرسشهاشو ببینم، این را ترجمه بکنم به زبان فلسفه تحلیلی.
خب؟ اصلاً اسمشم نمیذارم فلسفه دین. برای اینکه کسی ناراحت نشه، اسمش را میذارم فلسفه مثلاً تحلیلی، حالا تحلیلشم نمیگویم چون اینجا گفته نشده، فلسفه متون دینی. پس ما میخواهیم و آیا میشود یا نمیشه؟ نمیدانم پروژهست دیگر. میخواهیم برویم ببینیم آیا میتوانیم یک سری متون دینی داریم، مخصوصاً در اسلام، این متون دینی، متن قرآن، مرکز همه عقایده.
و کسی در این تردید نمیکند. ما یک متون دینی داریم که به ویژه در مورد اسلام خیلی مهمان، میخواهیم برویم ببینیم از در این متون دینی، مفاهیمی که آنجا مطرح شده، قابل ترجمه به زبان فلسفی هستند، نیستند؟
پرسشهاشو میشود آورد اینور؟ فکر کنید اصلاً این کار جدید داریم میکنیم. حالا میشود اینجوری نگاه کرد؟ چلنج ایجاد میشه؟ من یک مقالهای نوشتم در مورد همین معجزه، یعنی ترجمه کردن مفهومی که معادل معجزه در قرآن هست به زبان فلسفه تحلیلی.
و باور کنید در زمانی که مدتی که تو فکر این بودم که چه بنویسم و چطور بنویسم، یکی دو تا مسئله بود که خیلی روش فکر کردم، مسائل استراتژیک. یکیش که تا روز آخر، شاید آخرین تصمیمی که گرفتم این بود که آیا بگویم که دارم تعریف Miracle را اصلاح میکنم یا بگویم یک چیز جدید دارم تعریف میکنم؟
میتونستم بگویم که خب این یک مفهومی در قرآن هست، انگلیسیشو که نوشته بودیم مخففش میشد SEARS. بگویم آقا من دارم یک مفهوم جدید معرفی میکنم، مفهوم فلسفیه. این از دل مثلاً آن اپروچی که تو قرآن نسبت به این پدیدهای که ما بهش میگوییم Miracle حالا یا معجزه وجود داره، این را از آن تو درآوردم.
دیفینیشنش یک خورده پیچیدهتر از این است. و نهایتاً تصمیم گرفتم که آن چیزی که چلنجش بیشتره را انتخاب کنم. یعنی تعریف Miracle را دارم اصلاح میکنم، نه اینکه هر تا آخرین لحظه واقعاً مردد بودم که خیلی ساکت و آرام میشود این کار را نکرد.
میشود من بگویم آقا ولی خیلی افت دارد که من یک اسم دیگر برای یک مثل اینکه این ترم دینی بوده، آنها برداشتن یک تعریف کردن. من به جای اینکه این را بخواهم مثلاً بگویم که تعریف را دارم اصلاح میکنم، بگویم آقا من یک یک مفهوم جدید دارم تعریف میکنم.
ولی واقعیتش این است که این آن چیزی بوده که مثلاً ما فکر میکردیم باید عنوان Miracle بهش داده بشود. خب بنابراین این اشکالات وجود دارد. همه اینها قابل بحثه. یعنی من فکر میکنم الان میشود در مورد اینکه یعنی تو خود همین درس اصلاً میشود این موضوع را هم حتی پیش برد.
حالا من الان فکر میکنم در شروع که کار خوبی نیست.
شهود متون دینی و فلسفه دین
تمام لیتریچر مثلاً فلسفه دین مباحثشو نگاه کنید و سعی کنید مثلاً ببینید با آن شهود و چیزی که در متون دینی هست اختلاف دارد یا نه. فکر میکنم خیلی جاها چیزهای جالبی پیدا میشود در اینکه اصلاً انگار آنجا یک چیز دیگر دارد گفته میشود.
پرسشها، مفاهیم غایب، این خودش یک یعنی عدم تناظر آن چیزی که در دین مطرحه با فلسفه دین خودش یک موضوع جالب است. اینکه آیا میشود یا آیا فلسفه دین باید ملزم باشه به عقاید دیندارا؟ موضوع خوبی است برای بحث ولی فکر میکنم که خیلی جاش نیست.
یعنی به جای مشخص لااقل تو انجام این پروژه خیلی کلیدی و حیاتی نیست. ولی آن نکته که آیا میشود یا نمیشه، فکر میکنم به جای بحث کردن اینکه آیا میشود یا نمیشه، آدم بهتر است برود انجام بده ببیند میشود یا نمیشود دیگر. یعنی ممکن است ساعتها بشینیم بحث بکنیم و به نتیجه نرسیم.
چهار تا از این مفاهیم را اگر برداریم، ببینیم که میشود و چیز خوبی ازش درمیاد، خب نشان میدهد که چیز خوبی است. باز اینجا در مورد متون دینی یک تذکر میخواهم بگویم. من دارم الان موانع احتمالی که ممکن است یک کم مقاومت بکند در مورد این پروژه، اینها را سعی میکنم برطرف کنم.
تا اینجاش که مانعی نیست دیگر. میخواهیم برویم آزمایش کنیم ببینیم متون متن دینی را که میخونیم، آیا میتوانیم و این را ترجمه کنیم به زبان فلسفه تحلیلی یا نه ممکن است یکی به یک ممکن است به این نتیجه برسیم بله یا به این نتیجه برسیم نه بالاخره پروژه تهش ممکن است کاملاً روشن نباشد اما یک نکتهای هست نکته این است که آیا میخواهیم بعد از اینکه این کار را کردیم ادعا بکنیم که مثلاً یک فلسفه تحلیلی قرآنی ساختیم این هم این مشکلش چیه؟
خب خیلیا مقاومت میکنند تو فهم خودتو از قرآن برداشتی و تبدیل کردی مثلاً به یک مفهومی اصلاً ممکن است فهمت از متن ما که متن کاملاً نمیاد تو ذهن ما بشینه همین الان این گفتم ایشان کمک کرد متنو میشود پیچوند دیگر حالا در یک حکم سادهای که یک جایی با صراحت گفته وقتی که میشود پیچوند تو مفاهیم هم بالاخره میشود یک پیچهایی داد ولی معمولاً انگیزه لازم برای پیچوندن مفاهیم خیلی وجود ندارد در احکام و اینها بیشتر انگیزه وجود دارد که یک چیزی را کم و زیاد معمولاً من فکر نکنم خیلی ولی اختلاف نظر وجود دارد دیگر.
یعنی آدمها مثلاً قرآن را میخوانند ممکن است برداشتهای مختلف داشته باشند بنابراین این هم باید از الان مرتفع بکنیم هیچ ادعایی نمیخواد در انتها انجام بشود که ما مثلاً مفهوم معجزه در قرآن را برداشتیم تبدیل کردیم به یک ترم فلسفی برای خاطر اینکه ممکن است کس دیگهای همین کار را انجام بده به چیز دیگهای برسد ببینید در این کاری که میخواهیم انجام بدهیم مثلاً در مورد معجزه یک یک متن دینی داریم اول یک پروسه فهم متن داریم که از در آن یک مفهومی را استخراج کنیم بعد میخواهیم این را ترجمه بکنیم به زبان.
مثلاً فلسفه دو تا حداقل دو تا کار متمایز دارد انجام میشود در هر ممکن است یک آدمی مثلاً معجزه را برداره سعی کند با آن اپروچی که در قرآن هست نگاه کند به موضوع و این را ترجمه بکند و کس دیگهای این کار را انجام بده به نتیجه دیگهای برسد چرا؟
یا فهمش اصلاً از متن متفاوته یا فهمش ممکن است همان باشه ولی ترجمهاش متفاوته اینکه بالاخره در ترجمه به زبان فلسفه تحلیلی یک ساز و سازیهایی انجام میشود یک چیزی کم و زیاد میشود تا اینکه بشود یک دیفینیشن خوب ارائه کرد و ممکن است هر دوتاشم وجود داشته باشه. بنابراین ادعاهای گزاف که من مثلاً رفتم نمیدانم فلسفه تحلیلی قرآنی و اینها درآوردم نمیخوایم بکنیم.
بگذار یک حرفی پرپر زده من خیلی به این حرفش علاقهمندم میگوید که وقتی که یک دانشمندی یک مدل ارائه میدهد برای مثلاً فرض کن یک اکسپریمنتهایی را میخواهد توجیه بکند هیچ نیازی نیست که بگوید این مدل از کجا آورده شاید خواب دیده علم فقط اینجوری نگاه میکند آیا این مدل الان فیت این وضعیت هست یا نیست؟
آینشتاین بگوید آقا من یک شب خوابیده بودم این مرحوم رامانوجان ریاضیدان بزرگ غیرعادی هند آن هاردی میگوید ازش میپرسیدم که آخه این فرمول را هر روز میاومد با همدیگر ساعت ۴ بعدازظهر چایی میخوردیم یک عالم فرمول جدید میآورد ازش پرسیدم که این از کجا آخه به ذهنت میگفت در خواب الهه کریشنا به من میگوید خب شاید میگفت شاید الهه کریشنا در خواب خب چه کار کنیم حالا این فرمول درست است دیگر این را آورده اثباتشم کرده یک فرمول یک قضیه ریاضی کشف کرده با کمک الهه کریشنا حالا ما میخواهیم یک چیزی بسازیم و هیچ ادعایی هم نداریم که این یگانه.
مثلاً فلسفه تحلیلی که میشود از متون دینی یا از متن قرآن درآورد فکر کنید من قرآن را درست هم نفهمیدم ولی مثلاً رفتم خواندم یک دفعه یک ایده جالبی به ذهنم رسیده خودم فکر میکنم از قرآنه ولی شاید نباشد خب حالا مستقلاً اینکه آن ایده جالب است یا نه قابل بررسیه دیگر یعنی ما نمیخوایم بگوییم که اعتبار ببخشیم به یک بحثهای فلسفی که میکنیم جلوی مثلاً آدمهای متدین بگوییم آقا این را ما این قرآنیشه مثلاً از قرآن آمده که طرف دیگر چیز نشود مثلاً مخالفت نکند بگوید اگر جلوی این من یک دیفینیشن میراکل از قرآن درآوردم اگر باهاش مخالفت بکنی.
مثلاً در حکم مخالفت با امام زمانه مثلاً اینجوری نمیخوایم برخورد بکنیم بنابراین کلاً خیلی مینیمال بدون ادعاهای بزرگ یک کاری میخواهیم انجام بدهیم ببینیم آیا مثلاً در مورد میراکل ایشان داریم متن را مطالعه میکنیم و ایدههای جالبی بگیریم و اینها را ترجمه بکنیم به زبان فلسفه تحلیلی و شاید یک مشکلی را بتوانیم حل بکنیم.
صرفاً دیفینیشن که نیست. بگوییم آقا نشان بدهیم به یک فیلسوف دین تحلیلی که اصلاً کاری به این کارها ندارد که این دیفینیشنی که من آوردم که اصلاً مهم نیست بهش هم نمیگویم از کجا آوردم، این یک مشکل تو را حل میکند.
اگر این دیگر ایدهآله دیگر. یعنی یک چیزی را اصلاح کنم و نشان بدهم که بعضی از پیچیدگیهایی که لاینحلن شاید با این اصلاحات حل بشوند. آفرین. دومین پاس را ایشان به من کانتریبیوشن داد. ببینید آیا انجام این پروژه لزومی دارد که کسی که این کار را دارد میکند مؤمن به متن دینی باشه؟
شاید آتئیست باشه. شاید میخواهد بگوید که بابا، شاید اینجوری میخواهد بگوید. میخواهد بگوید این تعریفی که هیووم کرده را راحت نمیشود رد کرد. بیاید در متن دینی ببینید اینها یک چیز دیگهای دارند میگویند. آن را خیلی راحت میشود رد کرد.
اصلش این است. اینکه متن آقا متن دینی ایمان دارین بهش ندارین یک متنی هست. این چیزی که در آن نوشته دیندارها بهش میگویند معتقدن دیگر. ما این را میخواهیم تبدیلش بکنیم به ببینیم از نظر فلسفی به چه چیزی میشود ترجمهاش کرد. حالا ممکن است انگیزهمون رد کردنش باشه، اثباتش باشه.
میخواهیم نشان بدهیم قشنگه، میخواهیم نشان بدهیم که بده. اینها فارغ از متن دینی را میخونیم، سعی میکنیم بفهمیم و ترجمهاش بکنیم. نه خشت کج نمیخوایم بگذاریم. خب وقتی که کلاً از لحاظ تاریخی یک دفعه از آن هستیشناسی فاصله میگیره، خب میگوید انجیلشم میرود. باشه.
الان یک آدمی هست به انجیل ایمان داره، خب؟ من میتوانم بهش بگویم بابا اگر به انجیل نگاه کنی، دیفینیشن معجزات باید این باشه، نه آن. خب من این را همیشه مثال میزنم. میگویم آقا الان فرض کنید من رفتم تو یک جمعی که مارکسیستها دارند درباره مارکس بحث میکنند.
روشهای متنپژوهی دقیق
دارند بحث میکنند که مثلاً آیا خشونت، ترویج خشونت در آثار مارکس بوده یا نه، بعداً اضافه شده مثلاً. یا مبحث دیکتاتوری پرولتاریا در آثار مارکس چه جوری مطرح شده. خیلی دقیق دارند نشان میدهند که آقا مثلاً در اولین بار در فلان متن گفته شده، در فلانجا.
من وارد جلسه میشم، دو تا اپروچ وجود دارد. یکی اینکه بشینم باهاشون، من هم مثلاً آثار مارکس را خوندم، بگویم اشتباه میکنید. اولین بار آنجا مطرح نشده، اینجا مطرح شده. یکی اینکه بروم آنجا مارکس کیه؟ مارکس اصلاً چرت و پرته، به درد نمیخوره.
برای چه نشستید وقت خودتان را دارید تلف میکنید؟ در مورد دین هم همینجوریه. انجیل شما اصلاً انجیل یک چیز ساختگی بدیه. خب ولی این بحث که از انجیل چه مفاهیم فلسفی میشود بیرون کشید، نه نیازی به ایمان داره، نه نیازی به انگیزه خاصی دارد که بخواهید رد کنید یا قبول بکنید.
یک کاره به هوش مصنوعی هم میتوانم بدهم این کار را انجام بده. خدا چه کار میکنه؟ حالا فعلاً که به آن حد نرسیده. شاید به زودی متون دینی را دادیم برای ما فلسفه تحلیلی متن دینی ساختن.
بنابراین من میخواهم بگویم که اینکه چون متن دینی ممکن است در قرائتش اختلافهایی وجود داشته باشه، قرار نیست ادعا بکنیم که آن یک چیز یونیکی به دست آوردیم و این مثلاً مفهوم معجزه در قرآنه. من برای اینکه وصل کنم، ساعت چند؟
میخواهم چند دقیقه در مورد این صحبت کنم که اصلاً این پروژهای که من برای اولین بار در واقع نظرم را جلب کرد، این است که هیچ ترمی در قرآن نه معادل معجزه وجود داره، نه معادل میراکل.
مطلقاً. بفرمایید. نه معج آن که نه. آها اینکه از کجا آمده. نه در اشاره به معجزات پیامبران یا اتفاقهایی که در زندگی آدمها میافتد که ایمان میآرن، از کلمه اعجاز استفاده نشده. این یک ترم کلامیه که از قرن دوم و سوم به بعد به اصطلاح کوین شده.
نبوده، نه. ولی این کاری که ما میخواهیم بکنیم هم نمیکردن. ایشان هم یک کانتریبیوشن برایشان چون این یک چیزی است ببین من میخواهم یک نفر ممکن است بیاید بگوید آقا تو بعد از ۲۰ سال میخوای این کار را بکنی؟ تا حالا هیچکس به فکرش نرسیده این کار را بکنه؟
اینهمه آدم مؤمنه، مثلاً Bible دوست داشتن، قرآن دوست داشتن. من امیدوارم ظرف دو سه جلسه آینده بتوانم این را بهتان نشان بدهم که ابزارشو نداشتم. یعنی این مقداری که الان من تو قرن بیست و یکم ابزار قرائت دقیق متن دارم، زبانشناسی دارم، نظریه ادبی دارم که اگر بلد باشم میتوانم این کار اصلاً این فضا وجود نداشته.
شما نگاه کنید دیگه، نه در مورد Bible، نه در مورد قرآن. شما آثار جدیدی که در مورد قرآن مثلاً منتشر شده، مثل این زبانشناس معروف ژاپنی Izutsu، این کاری که این انجام میدهد اصلاً سابقه ندارد.
نه اینکه مردم قرآن نمیخوندن، دوست نداشتن بفهمن، ولی این approachهای مدرنی که وجود دارد نسبت به متن، یعنی این را اگر باور کنید که ظرف ۱۵۰ سال اخیر ابزارهای قدرتمند و approachهای جالب در مورد قرائت متون به وجود اومده، آنوقت باورتون میشود که بله این کار را کسی تا حالا نکرده. برای خاطر اینکه یا نه اصلاً نکرده نیستا، یعنی اینکه حالا یک پروژهای باشه و انجام شده باشه و تمام شده باشه نیست.
چرا؟ برای اینکه مثلاً در مورد قرآن اصولاً این ایده که من هم بیام و عرض کنم که آقا این term قرآنی نیست، بروم تو قرآن، مجموع آیاتی که هست رو، همنشینی واژگان را مثلاً چک کنم، عمودی بنویسم، افقی بنویسم، بعد یک چیزی دربیارم، اینها اصلاً اینها یک ابزارهای یک خورده مدرنیان که امکان انجامش قبلاً نبوده.
و الا Izutsu مؤمنترین قرآنشناس تاریخ نیست که این کارا را میکند. موضوع این است که یک ابزاری هستش که آنها نداشتن، داشتن میکردند. این ایدهها اصلاً وجود نداشته. زبانشناسی بلد نبودن، اصلاً فلسفه زبان بلد نبودن، هرمنوتیک بلد نبودن.
کلی اتفاق افتاده در این ۱۰۰، ۱۵۰ سال اخیر که من یک یک موضوع جالبیه که در از ۱۹۹۰ به اینور یک approachی در مطالعات قرآنی به وجود آمده که خیلی خیلی هم داغه و همچنان هم دارند ادامه میدن، آن هم مسئله انسجام سورههاست. اینکه یک سوره را مثلاً بگیرن، نه محتوایی، بیشتر از لحاظ فرم، نشان بدن که این چقدر مثلاً فرم دقیقی دارد.
و بامزهست که تقریباً همه سران این کار چیزن، مسلمون که نیستن، یک چیزی یک خورده اونورترن. یعنی اصلاً هیچ، ولی این کار را میکنند.
نشان میدهند که چقدر مثلاً این termهای تکراری در تقسیمبندی درست موضوعهایی که در یک سوره میاد، تکرارهای معنیدار را پیدا میکنند که یک چیزی مثلاً ابتدا اومده، سه بار در سوره تکرار میشود و این سوره را مثلاً به چهار بخش متمایز، از این حرفها خیلی زیاد، نمودار میکشن، جدول میکشن. یک خانمی هست به اسم Mariana Car. یک آقایی هست که این شاید مسلمون شده باشه، چون الان آمده دانشگاه Quebec به اسم Ferin.
این که اصلاً دیگر حرفایی میزند من که مسلمونم و اعتقاد هم دارم دیگر باورم نمیشود در این حد انسجامی که آن نشان میدهد که سوره اول با آخر سوره دوم با یکی با آخر را میخواهد به همدیگر ربط بده. دیگر یک چیزی، چرا این، چرا مسلمانها که خیلی هم مؤمن بودن این کار را نکردن؟
ببین این ایدهها، ایدههای مدرنیان. واقعاً یعنی شما تفسیر بازرگان یک کار دیگهای میکرد. بازرگان از با، بله آن هم مدرنه دیگر. اتفاقاً آن هم شما دارید میگویید بازرگان که مال قرن هفتم نیست که. بازرگان یک آدم مدرنه اتفاقاً. چون science بلده این کار را میکند.
آن کاری که میکند این است که مثلاً طول سورهها و ریتم و اینها را نشان بده که به تدریج دارد آن یک کار بامزهای که آقای بازرگان کرده این است که یک معیار ریاضی گذاشته و سعی کرده نشان بده که باهاش میشود ترتیب نزول سورهها را درآورد.
من به نظرم خیلی متدولوژیاش درست نیست ولی approach مدرنیه دیگر. دقیقاً نمونه همین است که و اخیراً یکی از معروفترین کسانی که در زمینههای مطالعات قرآنی کار میکنه، یک مقاله مفصلی در مورد کار آقای بازرگان نوشته که شهرت جهانی پیدا کرده. دفاع بکن و این حرفا، ولی خب نشان داده کار خیلی جالبیه دیگر.
بگذارید من بحثم این موضوع تمام شد دیگر که یک سوالی که در واقع ایشان به نوعی پرسید، اینکه خب یک شگفتی این است که حالا ما بعد از ۱۴۰۰ سال حالا میخواهیم این کار را انجام بدیم، تو قرن دوم این کار را نکردیم.
به نظر من خیلی واضح است و فکر میکنم به این نتیجه برسید که نمیشد این کار را بکنند. مثل همین کاری که آقای بازرگان میکرد، نمودارهایی که میکشید تو قرن دوم که هیچی، تو قرن دوازدهم هم نمیشد کشید. میفهمید؟ حالا با این پیشفرض که مثلاً میخواهیم این کار را انجام بدیم، دغدغههای دینی هم داریم.
خب؟ نه لزوماً. این حرفی که زدم خب این خانهشو درست میکند. به هر حال دغدغههای دینی خب داریم. چیزی که وجود دارد این است که دغدغه دینی یعنی چی؟ دغدغه دینی یعنی اینکه من ببخشید به یک مفهومی برسم که مثلاً خوب بتوانم ازش دفاع کنم.
دغدغه دینی به این معنا که به آدمها نشان بدهم ببینید چقدر تو متون دینی چیزهای جالب پیدا میشه، چه اپروچهای جالبی دارند. میخواهم من چه متدین باشم چه نباشم، بله این دغدغه را دارم.
معجزه و میراکل در قرآن
نشان بدهم که اگر متن قرآن را دقیق بخونید، یک اپروچ خیلی جالبی به معجزه میبینید و دلیل دارد که این ترم در قرآن نیست.
نه معجزه هست، نه هیچ چیزی معادل میراکل نیست. شما اگر بخواهید این چیزی که بهش میگویید میراکل را در قرآن پیدا کنید، باید یک ترم سهکلمهای بسازید. یعنی بگویید مثلاً آیات بینات نازل شده.
و نه آیات به معنای معجزه است، نه بینات به معنای معجزه است، ولی ترکیبی از سه تا واژه قرآنی مثلاً یک و این جو میشود نشان داد که خیلی اپروچ جالبیه. اگر منظورتون دغدغه این است که نشان بدهیم که جالبه، بله خب من چه ایمان داشته باشم چه نداشته باشم، وقتی این کار را دارم انجام میدم، دوست دارم بگویم چیز جالبی ازش درمیاد.
خب؟ نه، ببخشید. یک پاس دادید به من، یک کانتریبیوشنی دادید که نمیخواستید، بنابراین حساب نیست. ببینید یکی یکی از نکات این است. شما اگر این کار را انجام بدهید و بعد بروید همین کار را با بایبل هم انجام بدید، با متون هندو هم مثلاً انجام بدید، آنوقت ممکن است خیلی بهوضوح بفهمید که نمیشود یک فلسفه تحلیلی، یک فلسفه دین مشترک داشت.
خب؟ تمام حرفهایی که شما دارید میزنید از تکستهای غربی به دلیل نوع اپروچ مسیحی یا به مفهوم ایمانه. در اسلام اینجوری نیست. در اصل کاملاً رشنالیتی. کاملاً یعنی اصل اصلاً شما الان بیاید به خدایی که قرآن را نازل کرده بگویید یک ایمانی وجود دارد که رشنال نیست، پرتتون میکند اصلاً از دایره مؤمنین پرتتون میکند بیرون.
میخواهم بگویم کلی در مسئله شر هم همینجوره. مسئله شر یک ریشههای مسیحی دارد. مسئله همین تمایز بین ایمان و مثلاً رشنالیتی همینجوریه. حالا من اینها قرار نیست اینجا بحث بشه، ولی میخواهم بگویم نکتهای که گفتید این کات مرا یاد این انداخت که ممکن است حالا باز اینکه نتیجه چه باشه، من فکر میکنم اگر برویم جلو یک چنین کارهایی انجام بدیم، یک تمایزهای خیلی روشنی آشکار میشود.
من در مورد معجزه که خیلی اتفاقاً شباهت بیاره، ولی باز نشان میدهم که یک تفاوتهای ظریفی وجود دارد. یعنی شما نمیتوانید آن مفهومی که عیناً مسلمانها به عنوان معجزه حالا میخواهند معرفی بکنن، بگویید کاملاً منطبق به آن چیزی که مسیحیها میخواهند انجام بدن.
ببینید من این توصیفی از اینکه پروژه کلی چیه، پروژه کلی این است که آیا میشود متون دینی را یک قرائت دقیقی ازش انجام داد، مفاهیمی به دست آورد، پرسشهاشو مشخص کرد، بعد اینها را ترجمه کرد به زبان فلسفه تحلیلی، نه به عنوان اصلاحیه فلسفه دین، به عنوان یک کاری دیگر.
حالا یک فلسفه متون دینی داریم به وجود میآریم. کاری که تا حالا انجام نشده به این، برای خاطر اینکه این قسمتش به نظر من مشکل داشته، آن قسمتش هم که انتظار ندارید که متکلمین از ترمهای فلسفه تحلیلی، یعنی واقعاً این کار غیر از در واقع بیستم بیست و یکم قابل انجام نبوده دیگر.
بنابراین خیلی دیر نشده که این کار را انجام بدهیم. این موضوع کلیه. فعلاً بحث معجزه و اینکه آیا دیفینیشنی از در متن دینی میشود برایش درآورد و چه تبعاتی داره، میخواهیم انجام بدهیم و این دیفینیشن استاندارد، فکر کنم شما را همین دیفینیشن استاندارد میخواهید.
ایشان میخواهند مبحث معجزه را کلاسیکشو، که مهمترین در هر دانشی این اتفاق نمیافته که یک دفعه یک مقاله مرکز همه بحثها، واقعاً در این مقاله آو میراکل آقای دیوید هیوم ۳۰۰ ساله که در مرکز مباحث به ندرت فکر کنم یک کتاب یا مقاله در مورد معجزه در کانتکست فلسفه تحلیلی بتوانید پیدا کنید که ارجاع به این مقاله نداشته باشه.
بالاخره باید یک اسم هیوم بیاید. حالا آیا سزاوار بوده یا نبوده را کار ندارم ولی بالاخره یک چیزی را استارت یک موضوعی را زده که هنوزم که هنوزه انگار مسئله اصلی بحث معجزه در فلسفه تحلیلی و به همین دلیل فکر میکنم ایشان این در واقع شرح این مقاله را در همین جلسه اولش تصمیم گرفتن که بگویند.
من تقریباً وقتم تمام شده، شما یک سوال بپرسید. قرار است که سوالا در چیز گفته بشود در نه همینجا میخواهم بگویم یعنی اشکال ندارد که تو نه بله. قبلاً هم تعریف برایش چرا؟
نه اتفاقاً تعریف هیوم خیلی فاصله ندارد با تعریفهای قرون وسطایی که وجود داشته در مورد فقط یک خورده تو فضای علمی مثلاً این حالت آبجکتیو ایناش یک ذره زیاد شده، یک خورده شستهرفتهتر شده. ولی شما تو این متون مسیحی یک تعریفی از میراکل دارید.
همانجوری که، ببین همانجوری که معجزه که ترم کلامه، منطبق نیست با متن دینی ما، آن ترم میراکلی هم که در مسیحیت به وجود آمد که نهایتاً اینجوری استاندارد شد با کار هیوم، این هم منطبق نیست با چیزی که در بایبل هست. فرق، یعنی اصولاً این حساسیت در مباحث کلامی و فلسفی که برویم از متن دینی استخراج بکنیم وجود نداشته.
بله دیگر من گفتم همین دو راهی اینکه آیا یک واژه جدید کوین بکنیم یا بگوییم که داریم همان میراکل را بازتعریف میکنیم. من به این دلیل تصمیم گرفتم که بگویم میراکل را دارم با، برای اینکه خیلی تو یکی دو دهه اخیر این کار انجام شده.
مثل یک چیزیه، مثل یک به اصطلاح ترند موجوده که هی تو کتابا و مقالات چیزهایی در مورد اینکه این تعریف کفایت نمیکند مینویسم. بنابراین چون این ترند وجود داشت من هم جرأت کردم بگویم که خب حالا من این متن دینی را دیدم، من هم یک دیفینیشنی ارائه میدهم که یک اصلاحی در این حساب بشود مثلاً.
چون واقعاً یک بخشهایی از آن چیزی که من درآوردم و آنجا نوشتمو دیگران گفتن. یعنی این که احتیاج به چنین اصلاحی هست تو متون فلسفه تحلیلی بوده.
ولی اگر حالا در یک موضوع دیگهای غیر از معجزه خیلی یک مفهوم متفاوتی که اصلاً قابل مقایسه با چیزهایی که از در فلسفه دین روش کار کردن خواستی دیفاین بکنی، میتوانید اسم جدید برایش بگذارید که معلوم باشه که این خیلی متفاوته.
در مورد معجزه به نظر من آمد که لازم نیست. خب حالا شما این مقالهای که هر انسانی که در مورد معجزه مطالعه فلسفی میکند باید خوانده باشه را فکر کنم هرچه میگی تو همان آو میراکله یا از همهش؟
بسیار خب. از من سوالای خیلی خوب پرسیدن. امیدوارم از شما هم سوالای خوب بپرسن. سوالای پرسیده که همهش بذارمش را میز باشه؟ باشه. خب به نام خدا خیلی ممنون.
از اسلاید دکتر فرمودند همینطور که ابتدای جلسه هم گفتن از این اسلاید به این صورت که جزو که سوالاتی که ما مطرح میکنیم و شما را روشون بحث و صحبت کنیم و به اصطلاح برای نیما که با هم بخونیم و بتوانیم بر اساس آن ارزیابی کنیم بحث درسها را.
اما در مورد معجزه همینطور که گفتم معجزه یک یک مفهوم خیلی مهمی است تو همه ادیان به خاطر اینکه شما میبینید هم آگاهی با آن معجزه شروع میشود خیلی از اینها که آن بر شدنها همینطور که گفتم مثلاً در رابطه با موسی میبینید که اولین بار باهاش صحبت میشود و به صورت معجزهوار این خودش اصلاً مواجه میشود با این اتفاق و اصلاً احتمالاً میترسه فرار میکند بعد بهش میگویند نه نترس مثلاً برگرد یا یعنی خودش از این اتفاقی که میافتد یا در مورد پیامبر اینکه بهش میگوید اقرأ.
خب میگوید من نمیتوانم بخوانم اصلاً من توانایی خواندن ندارم ولی با همونجا احتمالاً یک معجزهای اتفاق میافتد و بعد یک فشار روحی یا اضطراب شدیدی برایشان فشار وارد میشود و بعد وارد پروسه نبوت میشود.
اتفاق مقدس و تفکیک باورها
بنابراین معجزه مفهوم مهمی در ادیان و اگر که برهانهای یوم کار کند به نظر میآید که باورهای ما به حداقل باورهای ما وقتی به بحثهای اتفاق مقدس که دارد در مورد معجزات صحبت میکند این باورها را باید به صورت تفکیکی نگاه کنیم. اگر برهانهای یوم درست باشه باید بگوییم دارد داستان میگوید و از امر واقع صحبت نمیکند.
و حالا داستان هم خیلی خوب است. به نظر من چیز بدی نیست. ولی قرار نیست حتی اگر برهانهای یوم درست باشند ما ایمانمون به خداوند از بین نمیره. خدا سر جاش هست حالا میگوید خب اینها یک سری داستانهایی تعریف کرده برای اینکه ما ازش یاد بگیریم و آموزش دارد و اشکالی هم ندارد.
ولی بنابراین خیلی میخواهم بگویم یعنی دینداری ما وابسته به اعتقاد به معجزه نیست. ولی یا اعتقاد ما به خداوند وابسته به وقوع معجزات نیست. هیچکدوم از معجزات اتفاق نیفته همچنان ما میتوانیم به صورت فلسفی برهان بیاریم که اعتقاد داشته باشیم یا اصلاً شروطی داشته باشیم که ایمان ما را تقویت کند و ما مؤمن بمانیم.
به خاطر همین میخواهم بگویم خیلی اتفاق بزرگی نمیافته ولی از یک طرفی هم مهم است به خاطر اینکه مؤمنان معمولاً قاعدتاً اعتقاد دارند که متن مقدس وقتی دارد در مورد پیامبران صحبت میکند دارد از امر واقع صحبت میکند و آن اتفاقات افتاده و آنها یک حادثهای که در جهان اتفاق افتاده و بعد از یک طرف دیگر برای نبی برای شخص نبی به نظر میآید که این یک علامتیه که نشان میدهد که او اتصال داشته.
خب شما میدانید که باز فکر کنم دکتر هم اشاره کردن شما همهتون میدانید که با در اصل قرآن وقتی که مشرکین باهاشون مواجه میشود با حرفهای پیامبر آنها اعتقاد به خداوند دارند.
اگر آیه قرآن را بگی که ازشان بپرسی کی جهان و آسمان را خلق کرده اینها میگویند خداوند. خب پس مشکل چیست اگر ازشان بپرسی جهان و آسمان را زمین را خلق کرده خدا الله خلق کرده مشکل چیست این مسئله؟
مشکل این است که اینها اینقدر خدا را ترنسندنت میدانند اینقدر متعالی میدونستن که ما انسانها قابلیتی را نداشتیم که دقیقاً در ارتباط با او قرار بگیریم یا درک درستی از او داشته باشیم که دعاهای ما را مستجاب کنیم یا بتوانیم باهاش صحبت کنیم مناجات کنیم.
این وسط باید واسطههایی را ببریم. این واسطه گذاشتنها که حالا نمازهایی بود بتپرستیه نه که بت را بپرستیم عملاً واسطهای برای اینهاست که پیامبر میگوید اینها را باید بگذاریم کنار.
پس ماجرا سر این نیست که خالق آسمان و زمین را قبول نداشتن. حالا اینها از پیامبر میپرسن تو چگونه وصل شدی؟ تو چگونه میتونی به عنوان یک انسان در ارتباط قرار بگیری با خدا؟ آیا تو نمادی داری؟ معجزهای داری؟ یعنی یک آیه بیّنهای داری که به ما نشان بدی؟
یا موسی مثلاً وقتی میرود پیش فرعون میرود میگوید من رسولی هستم از طرف ربالعالمین. ربالعالمین کیه؟ آن که جهان را خلق کرده ما را خلق کرده و هدایت میکند. میگوید خب از کجا بدونم که تو در ارتباط با اونی؟ میگوید این نشانههای منه.
بنابراین به نظر میآید که این نشانهها دارد یک چیزی را به ما نشان میدهد که نبی لازم دارد برای اتصالش به خداوند. و که در مورد معجزه، من فکر میکنم که مورد، این اتفاقی که میافته، چیزی نیست که ساینتیفیکلی یا با مطالعات علمی ما بتوانیم آن را نشان بدیم، در آینده بتوانیم انجامش بدهیم.
اگر اینچنین اتفاق، این باشه معجزه، دیگر آن شرط نبوت به نظر من برقرار نیست. باید اتصالش با خداوند به نحوی باشه که بعداً ما هیچوقت نتونیم عصاها را بندازیم، این مار بشود. پس، دوست دارم کسانی که هستند که میگویند که خیلی خب، این اتفاقی که در معجزه افتاده، یک حادثه علمیه که ممکن است زمانش کوتاه شده باشه.
مثلاً انگار این مار، این عصای قبلاً مار بشه، ولی در یک زمان خیلی کوتاهی اتفاق افتاده. یا بعداً اگر مثلاً از دل کوه شتر آمده بیرون، بعداً هم شاید مثلاً چه میدونم، علم پیشرفت کند ما بتوانیم این مواد را داخل کوه هم بتوانیم ترکیب کنیم و اینجوری بشود.
من فکر میکنم این با کسانی که اینچنین اعتقادی دارن، من باهاشون مخالفم. فکر میکنم این پرنسیپل معجزه غیرقابلانجام توسط ما، توسط آدمهایی که، ببینید، در با روشهای علمی و ساینتیفیکی بشر دارد. ما نمیتوانیم از دل کوه، هرچقدر هم پیشرفت کنیم، از این علم شتر را دربیاریم.
به خاطر چه اینجوری فکر میکنم؟ به خاطر اینکه فکر میکنم این علامت اختصاصی اتصال شخص نبی با خداوند و این باید ابدی هم باشه. نه، چون آن همیشه پیامبر هست، حتی برای ما که الان داریم، ما هم آن را تصدیق میکنیم که آن برای ما هم هست.
پس اتفاقی که برای معجزه افتاده با اینها باید، نظر منه. به نظر من یک معجزه یک امریه که خداوند خودش را یا قدرت خودش را نشان میدهد به شخص نبی و برای مردمی که گواهی بده که این آدم در ارتباط ما دارد پیامهایی مرا به شما میدهد.
و شما آدمها میتونید، یعنی انسانها میتوانند در این قابلیت قرار بگیرند که با خداوند حرف بزنند، در ارتباط با او قرار بگیرند. در مورد پروژه نبوت بیشتر تا در مورد خود وجود خداوند باشه. اثبات وجود خدا نیست معجزه.
ما بدون آن یا با آن یا بیاون میتوانیم به خداوند ایمان داشته باشیم، کما اینکه بارها در قرآن گفته شده که آدمها از معجزه را دیدن و ایمان نیاوردن یا حتی از طرف خداوند، مثلاً میگویند که پیامبر میگویند باز هم یک معجزه خاصی واسه ما بیار. اونجاها معمولاً قرآن میگوید که یک جور تفریح میرود از یک بابت که یک معجزه دیگهای بیاورد.
خب. کیو، خب، حالا برویم سراغ هیوم. هیوم هم، همانطور که دکتر گفتن، با نظرش، اینها مقالههای هیوم در اینبارهست. بعد چطور این، این کوآرنی، خیلی مقاله مهم و کلاسیکیه، ولی اصلاً تعریف معجزه مال هیوم نیست. خیلی قبل از آن هم بوده، آکویناس، احتمالاً در ادبیات اسلامی همه اینها صحبت کردن از این معجزه.
خود هیوم اتفاقاً قبل از اینکه آویاکلا شروع کنه، اول کتابش میگوید که من رفته بودم ایتالیا، برگشتم، اومدم انگلستان، بعد دیدم که یک یک کتابی را یک اسم کشیشی که خیلی هم معروفه، آن کتابه تمام انگلستان را پر کرده، در مورد این میرفت.
و حالا من میخواهم بگویم که این کتاب چقدر، کتاب، این کتابی که آن زمان خیلی معروف شده بوده و هیوم احتمالاً کتابی که مینویسه، من عالی، شاید نمیخونه، ولی بعداً معروفترین چیز، نوشت کتاب هیوم میشود. برای همین میخواستم بگویم که یعنی ترم خیلی سنگین و دامنهداریه و همهش هست.
خب، دو تا شرط میگوید برای هیوم، یکی اینکه هیوم برای، برای معجزه، یکی اینکه، برای تعریفش، یکی اینکه حادثه باید نقض قانون طبیعی باشه. خب، در مورد قانون طبیعی یکم صحبت میکنیم، نظر هیوم در این مورد، و آن که آن حادثه باید توسط یک شخص غیرمارکسی انجام بشه، یعنی یک جور سوپرنچرال باشه.
این دو تا شرطیه که برای یک حادثهای که اتفاق افتاده که ما به این را معجزه تلقی کنیم، هیوم در نظر میگیرد. قانون طبیعی از نظر هیوم چیه؟
قانون، نظم و constant conjunction
بله طبیعی ببینید که قانون علیت و اینها اعتقاد ندارد نظرش همهتون میدانید دیگر میگوید یک constant conjunction ما یک سری regularity هایی را در جهان مشاهده میکنیم نظمهایی را در جهان مشاهده میکنیم یک سری مثلاً یک توپ را میزنیم به یک توپ دیگر میگوییم که بهش اصابت کرده این بر اساس این نظمی که ما مشاهده میکنیم که تکرارپذیره و هزار بار در جاهای مختلف آزمایشش کردیم نمیگیم اینجا علیت یک چیزی است یا قانون یک چیزی است که در همه متون جهان وجود دارد این حرفها را اصلاً برنمیتابه این مشاهدهای که ما داریم میتوانیم از regularity ها بهش میگوییم constant conjunction.
یعنی هر دفعه که مثلاً من سنگ را میزنم به شیشه این شیشه constant conjunction وجود دارد بین این دو تا event event شماره یک و event شماره دو. مثلاً سنگ به شیشه و شیشه شکسته یا خوردن توپ به توپ بغلی و توپ بیلیارد بعدی حرکت کردنش. پس این اینجا یک constant conjunction وجود دارد بین اینها که ثباتی در این حادثهها وجود دارد از روی regularity من اسمش را میذارم اسم این regularity را میذارم قانون طبیعت.
به صورت uniform ای به صورت ثابتی در همه جهان برقراره. خب؟ قانون طبیعت پس از نظر Hume یعنی آن چیزی که ما بارها و بارها تجربه کردیم و میتوانیم بهش بگوییم مثلاً جهان اینجوری حرکت میکند اگر توپ را بندازیم زمین نمیدانم حالا چند تا قطع میکند بالاخره بر اساس خب این عادت ذهنی عادت عادت که ما تجربه کردیم بله عادتی که ما تجربه کردیم حالا این خیلی آقا این باز در این ذهنی که گفتی خیلی مهم است.
آیا این فهم ما از قوانین جهان از نظر Hume یک فهم objective یا اینکه باورهای ما در مورد آن هم تأثیر دارد. یک به تعبیر دیگر این احتمالی که داریم ازش صحبت میکنیم که این بین احتمال واقع میشود احتمال objective frequency یا احتمال subjective هم در آن هست.
آن کتابی که الان من برایتان فرستادم تو گروه یک کسی این را نوشته که حامی Hume و طرفدار برهان Hume و آن استدلالش این است که هر دو تای اینها هست یعنی موقعی که دارد Hume از قانون طبیعت صحبت میکند نمیخواد بگوید فقط در جهان هست بلکه ما اینجوری درکش میکنیم.
آن regularity را من هم که دارم درک میکنم درک کردن من هم در تعریفش از قانون طبیعت هستش. خب تعریف Swinburne از قانون طبیعت را بگویم چون تعریف مهمی است به نظرم و بعداً هم به کارمون میآید. Swinburne میگوید که بیش از این دیگر شاید Swinburne دیگر چه Swinburne اینها را من یادم نیست. من یادم نیست. خب Law of nature Law of nature قانون طبیعت الان برایتان توضیح میدهم. Law of nature is the summary of the power and the ability of substances that has the same power and the ability as other substances of the same kind.
خب Swinburne به جای اینکه به صورت دو تا event causation به صورت event event تعریف کند دو تا event هستند که event شماره یک و event شماره دو با چه ارتباطیه میآید جهان را با substance حالا یک جور نگاه ارسطویی. سابستنس چیه؟ سابستنس مثلاً این میز، این صندلی یا این هرچه که تو جهان توپی.
این اشیایی که در جهان هستن، این سابستنس، این جواهر که در جهان هستن، یک سری پاورها و لیابیلیتیهایی دارند. حالا قدرت و کفبیز و تواناییهایی دارند در این سابستنسها که به واسطه اینها آن علیت برقرار میشه، در رابطه علّی بین اینها برقرار میشود.
حالا اگر سابستنسهای ایندستاینفان را شما در نظر بگیرین، اینها لیابیلیتیها و پاورهای یکسانی دارند. این یکسان بودنه رو، این یونیفورمیتی را ما از بین این سابستنسها میکشیم بیرون، میگوییم این قانون طبیعته.
پس قانون طبیعت یعنی هر وقت مثلاً دو تا توپ به همدیگر خوردن با این اندازه و با این سرعت مثلاً مساوی با همدیگر خوردن، این اتفاقه، سرعت، این شتابمون به آن وارد میشود و نیرو وارد میشود و ما مستن شتاب میگیریم. یعنی پاور و لیابیلیتیهایی که از درون آن جوهرها درمیاد، درست؟ این استعدادها از طریق آن اجسام درمیاد.
قدرتی که در درون اجسام هست. قانون انگار ردیوس میشود به قدرتی که در درون اجسام هست و ارتباطی که این اجسام با همدیگر دارند. به جای اینکه در مورد ایونتها صحبت بکنیم. این را مثلاً گفتم که موقعی که میخواهیم راجع به برهان هیوم صحبت کنیم، بتوانیم از این مفهوم قانون استفاده کنیم.
خب. هیوم دو تا دو جور برهان دارد. یک دو جور خوانش از برهانهای هیوم وجود دارد. خوانش اول از برهانهای هیوم این است که هیوم به ما میگوید که معجزه، وقوع معجزه غیرممکنه. یعنی راجع به امکان معجزات صحبت میکند. نوع دوم برهان هیوم این است که روی عقلانیت باور به معجزات.
هر دو تا اینها تو متن هست. ولی اینجا مخالفهایی وجود دارند که بعضیها میگویند مثلاً همین الان کتاب را واستون بفرستم. اولاً یک عدهای که از اول از همه خب هیوم را خواندن در زمانش و تا حالا خیلیها سعی کردن این را محدودش کردن و اینها.
ولی خب باز هم هیوم، اه، همونطور که میبینید، در کنار اینها که در ابجکت، در واقعیت، اینها را میگویند که ما از اینها میتوانیم استفاده کنیم. آنها میان اینجوری میخوانند که هیوم میخواهد بگوید که اصلاً معجزه ایمپاسیبله. چرا؟ بهخاطر اینکه دارد قانون طبیعت را نفی میکند و قانون یک یک امر غیرممکنه.
یک کانسپت که اصلاً معجزه یک کانسپت غیرممکنه. این حرف تو آکسفورد هم هستها. این نیست که نفی بشود. ولی طرفدارهای هیوم میان میگویند که نه، هیوم دارد یک چیز دیگهای را میگوید. میگوید هیوم دارد اینجوری صحبت میکند. این اهمیت باور به معجزه در این است. خیلی امکان ندارد که معجزه از دست برود.
اه، مثلاً یک مثالی که اینها میآرن این است که، که من الان استدلالهای هیوم را خواهم گفت الان در این مورد. اه، که هیوم میگوید که مثلاً فرض کن تو خود کتابش میگه، میگوید مثلاً فرض کن یک عدهای بیان به شما بگویند از در یک گذشتهای، هرجور خورشید در جهان نتابیده.
خب؟ و آدمهای مختلفی بیان این را بگویند. اصلاً میگوید که اینقدر تستیمونی زیاد باشه، شما باور میکنید که مثلاً در تاریخ مثلاً ۱۶۰۰، اه، هرجور خورشید در جهان از تاریخ بوده. خب؟
و یک اتفاقی که شما هیچوقت نمیتوانید بگین باز با قوانین طبیعت سازگاری نیست، چون زمین دارد دور خورشید میچرخه و اگر هم یک توصیفی مثلاً اتفاق بیفته، یک توصیفی اتفاق بیفته، میتواند در عرض چند دقیقه. خب، اه، هیوم میگوید اوکی، من تست، اینجاست که این طرفدارها این را میتوانند استفاده کنند. این را میگوید اوکی، من اصلاً قبول میکنم که این اتفاق افتاده.
حالا به عنوان ساینتیستها باید بیان چه کار کنن؟ باید بیان قوانینی که تا حالا بوده را دوباره بررسی کنن، بتونن ببینن قانون طبیعت که دیگر کار میکرده، تو آن هرجور میتواند انتخاب کرده. به جای اینکه برویم بگوییم نه، این یک اتفاقی بوده که اصلاً ما یک دخالت کردیم.
بهخاطر همین اینها میگویند که هیوم نمیخواد بگوید که این قانون را به معجزه ساختن و یا اصلاً کلاً یک چیزی را نفی بکند. بلکه میخواهد بگوید که عقلانیت باور به معجزه. خب، حالا برهانهایی که وجود دارد در ادبیات فلسفه تحلیلی، من سه تاشون را برایتان میگویم.
عنوان اول عنوان برهان از balance of evidence. خب، سعی کنید که ما یک گزارش بدهیم که یک استدلال موجه داشته باشیم. این گزارش با تستیمونی به ما رسیده. خب، تستیمونی را هم بگویم. تستیمونی ببینید تستیمونی چیه؟ تستیمونی یعنی شاهدی دیگر را به عنوان یک منبع از یک ما خودمان هم ندیدیم.
خب، پس ما برای اینکه بتوانیم باور به یک امری داشته باشیم، راههای مختلفی داریم در اپیستمولوژی. یک راهش پرسپشنه. من یک چیزی را میبینم. یک راهش این است که مثلاً من یک چیزی را بهش از استدلال میآرم.
شهادت و testimony
یک راهش هم یک راه خیلی مهمش تستیمونیه.
ما غالب باورهامون را بر اساس تستیمونی، بر اساس شواهد دیگران به دست آوردیم. همهچیز را ما تو دنیا ندیدیم. من چه میدانم پایتخت استرالیا کانبراست. هیچوقت استرالیا نرفتم و فقط میدانم. پس کجا میدونم؟ از تستیمونی میدانم. آدمهای دیگر که آنجا زندگی کردن، کتابها را نوشتن و اینها.
پس غالب باورهامون، باورهای فیزیکیمون، مشکلاتی که تو فیزیک تمام باورهایی که داریم میخونیم تستیمونیه. این تو دنیا چگونه کار میکند که اتفاقاً ما خیلی از اینها را هم نکردیم. پس تستیمونی یکی از مهمترین منابع معرفتی برای ما آدمهاست. یعنی شهود دیگران، گزارش دیگران درباره وقایعی که اتفاق افتاده.
اوکی؟ تقریباً تمام غالب باورهای ما. پس ما نمیتوانیم این را نقدش کنیم. بگوییم این روش خوبی برای باور داشتن نیست. ما راهی نداریم مثلاً از این ولی ما خیلی از باورهامون را از طریق تستیمونی به دست آوردیم. پس عقلانی که ما از تستیمونی عمل کنیم که خواهیم کرد.
اوکی؟ تا اینجا که نمیتوانیم. حالا هیوم میگوید چی؟ هیوم میگوید که اگر این تستیمونی ضعیف بود در تقابلش ما یک باورهای دیگهای داشتیم که بارها و بارها خودمان هم مشاهده کرده بودیم و تستیمونیهای قویتری از آن بودن، اینجا balance of evidence مطرح میآید.
یعنی من باورم را نمیتوانم به درستی به صورت رشنالی نگه دارم روی آن که evidenceاش کمتره برام. اوکی؟ بنابراین آن باور را باید از دست بدهم. باید از دست بدهم. عقلانی نیست. حالا برهان هیوم. مدرک یک شخص مدرک منظورم evidence. یعنی آن چیزی که در رابطه با ما باور.
برای باور به یک معجزه یا بر اساس شواهد دیگران است یا بر اساس تستیمونیه یا بر اساس مشاهده خودمان. این چیز خیلی سادهست. خودِش واژهاش معجزهست. یعنی در زمان مثلاً فارماتیک انجام شده، برای اینکه یک معجزهای انجام شده. یعنی معجزه یعنی هیچ چیزی معجزه نیست.
یعنی حادثهای معجزه نیست مگر آنکه شخص بارها و بارها قرار باشه آن را مشاهده کرده باشه. درسته؟ اگر بارها و بارها مشاهده کرده باشه، آن را معجزه حساب نمیکند. خب. همواره مشاهدههایی که بارها اتفاق افتادن، مستندتر از مشاهده یکباره و مختلفه. چهار این جمله، این جمله برای شخص همواره مذهب که معتبرترینی دارد که هیچ موجودی رخ نداده.
تا اینکه مورد را. همواره مشاهداتی که بارها اتفاق افتادن مستندتر از مشاهده یک بار یا دو بار یا سه بار. یعنی وقتی شما یک چیزی را ۱۰۰ بار امتحان کردید، ۱۰۰ هزار بار امتحان کردید، این یک حالا یک بار اگر نشد احتمالا میگویید که اینجا من اشتباه کردم، یک اشتباه دیدم.
مثلا هرچه فیلم تو دنیا دیدیم فیلم تو سی بوده. حالا اگر یک دانه فیلم تو صورت دیدیم چه میگید؟ میگویید که احتمالا من اشتباه کردم، چشمم مثلا سیاه رفته، بله خطای دید بوده. یا اینکه اگر یک کسی آمد گفت من یک فیلم صورت دیدم، شما چه میگید؟
میگویید که هرچه فیلم ما دیدیم تو سی بوده. چگونه میگویید صورت؟ پس این احتمالا خودت اشتباه کردی. یک چنین چیزی را میگوییم. میگوییم بارها بارها اتفاق افتاده مستندتر از یک بار دیدن یک کسی به تو گفته. چهارم که برای اینکه همه از این معتبرتره که هیچ موجودی رخ نداده، یعنی این موجود رخ داده باشه.
پنج یک شخص عاقل جمله که چند بار میگه، یک شخص عاقل. پارهای از باورها را بر اساس مدارک تنظیم میکنند. مدارک منظورم اویدنسهاست. یعنی در واقع مدارک را. باورهای صادق. تنظیم میکنند. حالا یا تصدیق میکنند. یعنی باور باید بر اساس آن ایجاد بشود.
باور باید بر اساس آن تنظیم بشود. بنابراین شخص نمیدونم، این جمله چیه؟ یک شخص عاقل، یک باور ندارد. حالا به نحو معقولی که معجزه باور. این برهان از برهانهای معروفه که بهش میگویند اویدنس آرگیومنت. به نظر من این برهان خیلی قویایه. حالا مثالهایی که باید شما عرض بکنید صحبت بکنید.
کجا؟ کجا؟ چه مشکلی که دارد این است که ما تعریف معجزه در فضا، ما این تعریف معجزه که ما داریم تعریف میکنیم که پدیدهای نادر هست. پس این پدیدهی نادر، عقلاً نمیتواند توسط از کار متعددی ایجاد بشود. خب؟ بنابراین نمیتوانیم بگوییم که پدیدهی نادر، این را رد میکنیم.
بله. خب. میتوانیم این مسئله را به خاطر همین بگوییم که هیوم دچار بگین د کوئستشن شده. یعنی بگین د کوئستشن یعنی اینکه مصادره به مطلوب کرده. خب؟ اما یک ذره حالا باهاش اینقدر داشته باشیم، به نظر من شاید هیوم میدونسته که اینجوری است.
اینقدر هم برهانش بده. چرا؟ به خاطر اینکه ببین اینجا میخواهد بگوید چی؟ میخواهد بگوید که آیا هر حادثهی نادری که اتفاق افتاد، مثل آن ماجرای خورشید یا هر چیز دیگهای، هیوم میخواهد بگوید که تو نباید بهش باور داشته باشی، غیرمعقوله بهش باور داشته باشی.
هیوم این را نمیخواد بگوید برای هر حادثهی نادری. خب؟ در آن مثالها دارد این را میگوید. نمیخواد بگوید هر حادثهی نادری، میخواهد بگوید وقتی حادثهی نادره و کم اتفاق افتاده و من هیچوقت ندیدم اتفاق بیفته، فقط یک یک بار اتفاق افتاده، تو باید به اندازهی کافی راجع بهش تحقیق کرده باشی.
به اندازهی کافی به اویدنس آن مثال هم میگوید. میگوید بارها و بارها من رفتم، مثلاً بروم از آن آدمهایی که تو آن شهر بودن بپرسم، کسانی که تو آن از اینجا باید بردارید که من کم اطلاعات میکنم و من هیچ اطلاعات میکنم که فقط یک اطلاعات میکنم تو من منظور کافی راجباش تحلیل کرده باشید منظور کافی به اجلسه تو مثلا میگویید که بارها و بارها من رفتم و سردارم بروم از این آدمهایی که تو شهر دارند بپرسم کسی دارید تو دور کتاب نوشتن بپرسم همه آدمان دیده تون یک کارگاه چینم را برد بکنند با آدمان که میدادن.
یعنی یک اتصال ایمدی بشود که همه آدمان را بردرسی کنند در این صورت ها که من میکنم بگویم موردت این نادره مفرد به دارد مثلا در کذابی یا مثال داریم، مثلا از این درزون بگویم که آقای فرستان جوبایدن به تو زمانی میشود دو مایدن رفتر اصلاح مکنه اشتراک کند و کنار بردن اصلا اینجا اکسیت هم میتوانم در پیسیبوک بردن چون اکتیده ببینید چه میتونید؟
یا حالتای نادر یک رئیس جمهور آمدن را در کنار در اصلاح مکنه اصلاح کند اشتراک دارند بعد اینکه این بررسی میکنیم از ده هفت و اینکه خواهدتو زده این مختلف خوب است اینکه از آدمی که امریکا بودند نمیتوانم اینجا اکس درست هستند و خواهرمیمان مختلف این هستند.
ستیننگ هم در اینجا همه دارند خوردشون کنند و بگویید خب بله آن تیار را در آن طرف دارید. اینجا قدر این یاد میدهد. اینجا میدهد که اینجا نشانید اتصال ایلویگون و بردارتون که محل و در این موجزات این اتصال هستند. بنابراین آن را میتوانید بازید.
این موضوع در هر حالت ایمانی را رفتند. این چیزی که شما میگویید تو از اجازت یاد بشوید به آن گفتن. یعنی به نخسته را روی در همان موضوع هستید. دوچار مستدر من. و دیگر همان باید یکی این ترکیب هایی تشکر باشید. اینجوری میتوانید. هرکن باشد. هرکن باشد.
حالا بازم منظرم دوران کجای مشکل هست؟ خودتونی دار داردار باید گیرید. در این حال وقتی با این وقتی ناپداشت میکنید ما این مطابقی ایمان هایی محتویست ندارد با حال شروط ندارد. نه؟ هنوز آن ها باید درکت باشد. نه نه، همان درکته باشد درکتش. اوان را به خود باشد.
اوان را باشد درکتش. اوانی باشد درکتش. اما این موضوع های باید باشه که من هم ؟ این موضوع از طرف برای باقی این ؟ هر چیزی میشود. مثلا اینجا ما ؟ ؟ ما ؟ ما ؟ قرار داریم آن موضوع دارسی که هر چیزی بیار کنیم.
میدانیم که این موضوع ؟ خب مالی صحیح. ما نمیشود این شعر این موضوع را تکیه آتونیم. حالا ؟ ؟ این چیز را هم ممکنیم تکرار کنیم. کسانی هم که ما را رفتند، نمیدونیم کجا بودند، هم کردند، همچنان هم همچنان بودند، این هم آوانا نداریم.
این ؟ هم در انداز همین دست بودند، این هم در پنسان هم. چون پنسان یکی به درکه همان درکه بودند، همان در صورتی هست. اگر میتواند به جردم تیزه بودند، یک بیرون اتداده کنند، این موضوع این است دیگر داریم. میتواند نیزم از این کار به خود مشارک داشته بودند، مهمور هست که این پردکالی چرا کند.
ویدیو ملی صحبت گوش شده است اونکه ضده را برمانه یک قرین سازه و همین سازه ها کیه؟ خودت به دختره خودون از ازی روی.
یکی آن شایدی هم را سبایی تکمی میبینید این کشیدی خود این منجزه را تحلیل شکرد این یک باره دیگر داره، یک کلم فردها بادر است بعد بگویید این اتفاق میفترد مثلا ما کلی آدم داریم زن و کلم مرد با آدم یا مثلا دنیا تنفس متولد به روز آبی یا مثلا با اداره چه است؟
تشکیل بوتیزم و استفاده هایی دوست دوام استاده مثلا بیشتر همین عداد را در اینکه کسی از تانیه معصوبه کنیده ایلت و معلومی کسی دیگر میبیند بلی هستید خب از این موجز هست نگه هست بله وقتی که ایلت و معلومی رفت کند هر آدم در دارد موجزه نگه هر آدم در دارد این نفر که احلال اوتیسکی دارد و سندوم استرالاون دارد جهست دارد معادلات و پیچیده و بیاچه نوازید.
این را یا کنونتر بهش برگذارید؟ میشود مثلا همسته باشه، همان یک باشه. یعنی مثلا بارهای فکر بکنند، اما بارها بارها که آدم ها اوتیسکی بیده اید؟
آن خرباده اینکه ما از این باید ندیگه باید برگذارم به بوده ایشان بسیار سال پسیدی درک کردن بله آن را بخواستن که این یک تطور میکند این باید نمیدونیم بسیار سال پسیدی باید نمیدونیم اما این نقل نرمانی تا در بودی این کوروها نمیتواند در این مورد دردیگه ماشا همین بیدیگه که من این کوروها دارم این را در واقعی عایده کمی دارم واقعی همین است اوکی اوکی اوکی درست است.
بله. یعنی تبایی که یک عمر سپر نچرالی دخارت کرده باشه توسط برای از ما بهتونیم آن را به آن موجه که بشناسید کنیم. یا حتی توضیح طبیعی نتونیم برات. به رئیس آن مستایزات هست دلاخره یکی دیده دست در آن دیده دارم که کنم تو با سردیده مرا دیدم اینکه با سردیده یا باید... یا باید آن مواجهه هایی سه ست را تریجنن یا موجهه ها...
من که آن چیز را کنیم سیارتون بیدیم این یک ماهونی را یک نادره را کنم چه تریجنم بگویم یک موجهه نادره همه برای فضا و مانده خیلی دیگر خب موجهه جمعیانی مفهوم میدارند به مساح و معبولیت را میبسند اگر باید این طریقه را خودی معلوم کنید، این طریقه معلوم قریب از کارتون بیگیرد که ما را کمی خاصی میدهیم.
سیری ما میتوانیم این چیزی برداشتی معلوم نیست. چرا میگیرد این طریقه به مصدافات معلومیت بیگیرد؟ چون نوری پلیده ای را خودی خواهد قریب نیست. توصیف که میتواند ازش بده آن درم یکی منش پیانبر نبی در آن که میدهد آره؟
اون؟ ازترنکیسته آن درم که بیوی یک کانفکت بیوی دارد چه درمیت باشه اینجایی که ایسا هست؟ خب محضون خواسته بودن. یک کانتکسی بودی دارد. در این کانتکس آن نقیل اتفاق واسه میفته.
این برداشت دیگر ها یک فضایی معموله. برداشتی فرد از آن کانتکسی دیگر فرد یک فضایی معموله کانتکسی دیگر دارد. اقلانیت که زیر سوال میبیده اینجا رابطه به اقلانیت ندارد ببین نه اصلا ببینید مردم میان ازش میپرسن که آیا سوال دقیقی غیر عادیه ازش میپرسن که تو مشانه ای داری در مورد اینکه ما حرفتو را گوش کنیم اگر نشانه ای داری نشانه را به ما روشنیم میگوید چه مشکل نگه میخوان؟
میگویند از در درک و شفار در بیان اینجا مهم میگوید اگر من در بیان قبول میکنم میگویند بله باید در میان پس تو این کانتکس آن اعتبار را این شطر به عقلاًیت باور نداره، یک شطر ضیقا که ذره نونور مسکین نگه دارد برای آن رنس ندارد حتما یکیم گفته، بابار که موژزده دیگر با وقت ندارد اونکه الان برابطن میداد که شخصی هم با کیجام ندارد خواب دارد، یکیم گوش پائشه که بابارا را مسکین میدارد این هوا دیگر برخص نغرفاتی ما که موژزده دید. بابار را به کوخی موجزده میکند این جاستیفیکشنی کمتری دارد.
چون اتصال اپیستمیکتو به امریکه اتفاق مختلف اتصال ضعیف بیره و از طرف دیگر باور بگیرد که هیچ موجزهی درکار نبوده اتصال ملکتوی یک نوزگی بارا بارا امتحانش کرده. هر کار اینجا زنه هر کار بیشتر justification belief هست. اگر justification صحیح باشه آن belief رشنیده شاید دست میدهد. یا که family boran کنید یا یکی درست بگو. خالقیز طور از بسپرد ما کنیم اهمیتیدم همین اصلا براد و فصلشن باشم.
این که بورم گوشم که چه این است میشو خوب میشو. جایر مر گفت نمیدونی؟ سیدود یک چکیشی منحلون است این شکل دردار هایه اردیخی هست گرام اردیخی های پاس نگرم در زمین که خودن هایی هایی هست مجموعه باید مقام کردم من یک چیز دیگر بگیر بگیریم که با این استفادهاتی را بزرگ کنیم بگیر دیگریه اندوار شده که به چیزی نردم کنیم که میکنیم.
اما که مثلا در این پاسیزی که ماندولینستان برای مصر یک شخص شخصیتی که او را برداشت بگیرد بشد آنها میگوید که این قسمت که برداشت برای مصر بگیرد بشد از خودتان نمیخواد بگوید. پناسی هم میخواهم. گوین آوردن، یآنک انتراضیتی اثر کنجا میبوده کنید. نادر الان چیز بابره نیست که رقیمه بزکیده بود شاید که کرایی بوایه به قانون فعال نکردن؟
پس اینجایی را بیان باید ؟ کنید از اینجا من از جمعه این مقصود راست میکنم میخواهم دیگر آن را باست کنم از جمعه اینکه یک تفاوتی نیمونت دهست که به نظر من که یک تفاوتی که برخیر شده این مقامی که اینجا دارد همینجا با اینکه نیمونت شده اینکه شما رای این کنیداشتگیر خواهی دارید برخواهم برخواهم از اینکه به رقابی من دارم یک مختلفه در با دوباره افراد دارند نه از اینکه اتباق نادر میکنند میخواهد بگوید که نرگوز نیسته بله از اینکه این را بگیرم بله از اینکه خواهش کنیم تو بله در نظر از اینکه مولیسی هایی بیشتر برهان بگذار نبرد فقط میگوییم به ریفیمنت بله برهان فرض میکند کار میکنید.
این اینکه دونبن نباید. تا اینکه امتحانی ضروری بشود نتیجه نعریف که خواست موجزه باشه. اگر برای قصدانی این را بگیر بگیر ها همیشه که سیر سورتی بیدن. لازمیست که به یک کنجا موجزه بوده و این هست که سیر سورتی روزی داشته باشه یا نداشته باشه. موجزه اصلا میکنید چیست اتفاق این بله.
بنابراین برامان در حال موجزه بابر نیست. در حال معاورت اتفاقات با اجتماع خواهی در حساب تصمیمی دارید بیشتر اینجا میتوانیم همین اتفاقاتی با اجتماع خواهی به مرور تمام درباره که بخواهد به آن اتفاقات بزرگ به این زودی دسترسی پیدا کند ولی دارد تکرارپذیریش را تجربه میکند.
طیالارض و امکان علمی
مثلاً یک زمانی راه رفتن روی آب طیالارض کردن اینها معجزه محسوب میشد برای کسانی که انجامش میدادند. ولی الان من خودم شنیدم که البته دو سه سال پیش بود که تا سه متر طیالارض کردن را تونستن امکانپذیرش کنند که خب این هرچقدر که علم بشر بالا میرود دارد تکرارپذیر میشود.
یعنی شاید حالا این انفجار اطلاعاتی که الان هست آن زمان را بیاورد جلو شاید نه. خیلی دورتر ولی همین اتفاقاتی که نادراً یکبارند، نقض قانون طبیعی بوده به کرات دیده بشود. خب ببخشید. خب باز داری میگی که ۲ هزار سال پیش این اتفاق افتاده.
خب ۲ هزار سال پیش این پیشرفتها نبوده بنابراین ولی امروز بشر رسیده بهش. یا مثلاً ۶ هزار سال دیگه، ۱۰ هزار سال دیگر همین نادرای امروز بشود اتفاقات تکرارپذیر آن زمان. ولی من نمیتوانم به هیچچیز با بازگشت راه رفتن روی آب ۲ هزار سال پیش ایمان بیارم. چون آن موقع تکنیکها وجود نداشته.
میخواهم بگم، حالا ایشان که کلاً گفتن صراحتاً گفتن مخالف اینن که چیزی که معجزه است با علم و تجربه باید بشود تکرار کرد. با فرض اینکه حالا چیزی به اسم ناپذیری باز این قرآن، قرآن این نفس به این ندارد که ما آیا در آینده میتوانیم این کارها را نرمالاش بکنیم یا نه.
ولی ۲ هزار سال پیش که این نرمال نبوده و احتمالاً شما میگویید با تکنیک. خب من این انتقال که برهان بکنم از نظر شارعی که برهانیست را من فکر نمیکنم آن چپچپ کرده باشه. چون این مفصل درباره این است که استثناهایی که از دوران قدیم بودن در این بحث میکنند.
اینجا هیچ در این نیاورده که آقا آن احتمال یعنی آن شاهدها آدمهای معتبری نیستند. آن واقعاً میتواند صحبت کند. یعنی مفصل و چند صفحه بحث میکند. که آقا از ما افسانهسازی میکردند. این همه چرندیات گفتن. بنابراین این استثنای خاصی که مدنظرش بود درباره مثلاً کتاب مقدسه چون کهنه، چون مربوط به دوران قدیمه و از آنور مثلاً جاهلیت رد شده، این غیرقابلاعتماده.
یعنی یک بخشی از برهان این است که یک اتفاق نادری را داری در موردش روایت میکنی و روایتها هم دیگر این قابلاعتماد نیستند. این قسمتش حذف شده به نظرم بیشتر و برهان یک خورده ضعیف کرده. بله حرفتون درست است.
من فکر کنم این کلمه معجزه را که مثلاً تو خط اول آوردین، این مفاهیمی که هیوم میگوید را باید در آن بذارین. یعنی اولاً که منظورش هر اتفاق نادری نیست مثل آن مثال و دوم اینکه یک چیز قدیمیه. یعنی این دو تا را باور به معجزه تو خط اول این توضیحات را لازم دارد.
بله. حالا ما خیلی به قول شما به قول فیلسوفهای تحلیلی یعنی تا اونجاش میکند یک ذره مفاهیم را خلاصه میکند. ولی معمولاً شما دیدید تو برهانهای فلسفه تحلیلی مثلاً کلمهها خیلی بار دارد دیگر. بعضی از مفاهیم در آن یک کلام بهتان حرف بزنم برهان ساده نیست.
اینجا هم من فکر کنم منظور هیوم را اگر بخواهیم باهاش سیمپاتی داشته باشیم، معجزه را باید منظورمون باور به معجزه، معجزه یک چیزی است که در قدیم اتفاق افتاده.
آدمهایی هم که دیدن تو ده و کورهای بودن مثلاً آنجا فرض کنید در همین الان فلسطین کجاست؟ دهاتش و یک دهاتی از یک دهی به یک ده دیگر رد میشده و آنجا یک مردهای دیدن در خونهای که ۲۰ نفر آنجا بودن زنده شده.
حالا واقعاً مرده بود، زنده بود؟ اصلاً کی بود؟ حالا شاید همین آدمهای عادی آن بودن. بله. اینها هم تو چیزهای دیگر هم بودن برای ما گزارش کردن. اینها هم میدهند. بنابراین گزارششون خیلی معتبر نیست. فکر میکنم که مهم است تو برهان اینها رو، اینها را اصلاش کش کردن.
یعنی قدیمی بودن را حذف کردن. بله. نه اینها باید باشه. بله. بله. ولی با وجود همه اینها، خودتان خط، به نظرم یک خطیست که برهان دچار مشکله. با وجود همه اینها، یعنی همه این حرفها را هم قبول بکنیم، مقدمهای که در کتابهای علمی آمده مقدمهای بر فیزیک هست.
اما من استفاده از نظامهای ۵۰۶ که ما در واقع داریم، طرحها میبیند و پژوهشهای انجام شده و میگویم یک بحثی هست که آدمهایی که با اینها در واقع درگیر هستند، ازش استفاده میکنند. و خب، دو تا پژوهش هم اینجا میگم، راجع به اینها و یک جمله از آزمایشهای قبلی بگویم.
بله. ولی خب، لزوماً اینها را قبول نمیکنن، لزوماً دنبال اینها نیستند. حالا، چون این بحثی که ما داریم و طرحهای تربیتی ازش میخواهم بگویم. میخواهم بگویم که حتماً این بحثی که میشه، همین دیروز من برام یک اتفاقی افتاد، یکی از دوستان تعریف کرد، برایتان میگویم.
این خانم در کودکی فلج اطفال میگیره، خب؟ بگویم شاید بعضی از شما هم بشناسید، اسمش را نمیگویم. فلج اطفال که زیر دو سالگی، خب، فلج اطفال همه فلج میشود. این خوب میشود. فلج اطفال میگیرد. چرا مامانش نظم میکنه، نظم و نیاز میکند و جواب میگیرد و جواب نظمتون را میتوانید ببینید.
و همیشه عمرش را نتیجه در نتیجه نظم من میداند. بعداً الان مثلاً ۴۰ سالشه، رفته یک سری مطالعه کردن و اینها، و دیده که نه، ما مثلاً بعضی از یک در میلیون، کسانی که کلی میگیرن، اینها در زیر دو سالگی خوب میشوند و بعد مثلاً تو ۴۰ سالگی یک سری عوارضی پیدا میکنند که اینها مثلاً تو ۴۰ سالگی آن عوارض را پیدا کردن.
و بنابراین میگوید نه، من به مامانم میگفتم نه، تو که به من ۴۰ سال گفتی آن معجزه بودم و اینها، اینها الکی بود و معجزه در کار نبود، یک در میلیون یک اتفاقی میافتد و من هم جز آن یک در میلیونیام. حالا، حالا، میخواهم بگویم که اینها را میگم، خیلیها هم باهاش موافقن. به هر حال، اینها را میگویم. خب، این میگوید خرافات، اینها خرافات نیست.
خب، اینها را میشود با علمی، نه، تو بیولوژی، نابود کرد. علمی میشود. حالا، ما واقعاً خرافات و اینها، کرامت و خرافات و شفاهای مریضی، همان در زمان خود هیومن بوده، مثلاً سنت آب که خیلی معروفه، خودشان هم میگن، هیچکسی به اندازه آب در پاریس نیست که مثلاً آدمها آنجا بوده باشن، رفته باشن، آنجا شفا گرفته باشند و گزارش داده باشند.
ولی باز هم از نظر علمی قبول، قابلقبول نیست، به خاطر اینکه میگوید باید تحقیقی دلیلی بکنیم که واقعاً آن کسی که مثلاً میگوید من خوب شدم، باید بررسی کنیم این خوب بوده و بعد چه اتفاقی افتاده، چون که رفته واقعاً شاید مثلاً یک دارویی خورده، قبلش خوب شده، همه اینها باید بررسی بشود تا ما قبول کنیم.
و در کل آن را رد میکنیم. خب، اگر من بخواهم بگم، میتوانید در این زمینه هم صحبت کنید. خب، فضای اینها را میگویم. ولی اینجا دوستان اظهار نظر میکردن، اگر محاصره باشه، اینها، اینها را میتوانیم بگوییم.
اگر تاریخی باشه، اینها را میتوانیم بگوییم که مثلاً خیلیسریع باهاش، به هر حال. بنابراین اینجا احتمال، دوستان، اینها را از نظر محاصره ما، یک جایی که باهاش گفته، روشهای دیگر هم میتوانیم داشته باشیم که علاوه بر اینها، تا حدی هستش، که شاید به ما نزدیکتر باشه.
ولی روشهای دیگر هم هستش. این در مورد بحث تاریخی، چون خیلی بنیادیه، دیگر اصلاً این روشها کار نمیکند و خود استدلالها، مثل مثلاً یک چیزی که زحمتش را کشیده باشه، مثلاً دو نفر را هم فراموش کردم، برای دو نفر، دست به دست میشه، چهار نفر، مثلاً، اینها را هم فراموش کردم.
اینها دو تا تفاوت، اگر یک وقت محاصره باشه، اینها را میتوانیم بگوییم. خیلی خب.
باور معقول و تکرار مشاهده
همه اینجوری که گفتیم، کموبیش در ادبیات در این زمینه وجود داره، حالا مختصراً بهش صحبت کردم. بعد، خاموش کرده برای باور به اینکه آب را خاموش میکند باور معقولی نیست. هزار بار این را باز هم میبینم. خب مثلاً یک بار اتفاق افتاده، خب حالا افتاده.
ممکن است الان این اتفاق بیفتد. خب این الان هست، این اشغال، خب همین معلوم است که اینجوری نیست. میدانید که اینجوری نیست. قبول ندارم آن اعتبار بعدی را. اعتبار بهش نمیدیم ولی میگوید به واسطه اینداکشن ما معقولیم که باور کنیم که بعدیاش هم دوباره اتفاق میافتد.
اما نمیگیم که حتماً آن اتفاق میافتد. خب نمیدانم. این را من بگویم و بحث را تمام کنم. برای جلسه بعد باید خودمان را همدیگر را ببینیم. نمیدانم. خب میشود یک ذره بگید؟ مشکلی ندارد. مشاهدهای که باهاش روبرو هستیم مستندتر از مشاهده یکباره، مشاهده دیگران نیست.
مثلاً فرض کنید شما بارها و بارها مثلاً یک تیم فوتبال را میبینید همه بازیها را برده. دلیل دارد که بعضیشون را برده، یک بار مثلاً برزیل بیاید مثلاً از تیم نپال مثلاً، آنها هفت تا، بله از نپال هفت تا مثلاً، خب بله.
ما ببین ما این دلیلی نمیشود که یک چیزی که بارها و بارها اتفاق افتاده خودش را ما قبول نداریم. بارها و بارها اتفاق افتاده باشه، بار بعدی یا یکباری که شما میبینید، این معقولتر باشه برای اینکه آن را ببینید. آن هم میتواند معقول باشد. یعنی دلیلی برای این نمیشود که معجزه بود، باور ما به وجود معجزه غیرمعقوله.
بهخاطر اینکه چون یکبار اتفاق افتاده. ممکن است که ضعیف باشه تستیمونیاش. باید در مورد تستیمونیاش برویم بررسی کنیم. یا احتمالاً نباید تمام باورهای حیاتیمون را یا باورهای اساسیمون را بر اساس آن بگذاریم. ولی غیرمعقول هم نیست که یک بار اتفاق افتاده ما بهش باور داشته باشیم.
یعنی آره، مستندتره به اینکه مثلاً شما دیدی بارها تیم برزیل بازیاش را برده، خودت دیدی که با نپال، اشکالی ندارد نپال هم ببره. دارد میگوید اعتباری که بیشتر میبرد این نپال را. بله ولی اگر این اتفاق افتاد، چند به ما گزارش دادن که اینطوریه، دیگران یا اینکه ما دیدیم، نمیتوانیم شک کنیم که نه، آنها شک نمیکنیم.
الان ما این باور ما غلطه، غیرمعقوله. یعنی میخواهم بگویم یکبار اتفاق افتادن غیرمعقول نمیکند باور ما را. ممکن است که شواهد ما ضعیفتر باشه. خب میگوییم ما در دنیای واقعی ما بالاخره باید انتخاب کنیم.
یا معجزه اتفاق میافتد یا نمیافته. خب نمیافته. ما در آن منطقی که داریم، مال این یک منطقی را میطلبه. معجزه معجزه در کانتکست اتفاق افتاده که بارونش قاعدتاً باید یک بار اتفاق بیفتد. قرار نیست هر روز پیامبر ظهور کند و هر روز هم برای ما بخواهد خودش را نشان بده.
این کانتکست معجزه این است. خب همین مسئلهاش، اشتباه شما را برطرف میکند. ما باید احساسش نمیکنیم اونقدر، آنقدر قرار و پیش نداریم که مثلاً بهتان یک واقعهای میبینیم واقعاً چه اتفاقی میافتد. بله دیگر ما الان واقعاً یک کادزچینیی قبول داریم.
من یک کادزچینیی با اتفاقی که در موسی یا قوم بنیاسرائیل در آنجا افتاده ما نداریم. هیچ کادزچینیی نداریم. اما آیا باور من به اینکه موسی یک روزی در جهان ظهورش را انداخته، اثرش را گذاشته غیرمعقوله؟ چون این کادزچین را برقرار نیست. نه، چرا غیرمعقول؟ بهنظر من غیرمعقول نیست.
بهخاطر اینکه من به یک واسطه تستیمونییی بهش وصل شدم. خب؟ واسطه تستیمونییی بهش وصل شدم. ولی آن ادعای معجزه، آن کانتکستی که تو کادزچین اتفاق افتاده این بوده که در یک جایی، در یک شرایطی ازش خواسته شده که تو این از طریق معجزهای برای خودش نشان بده.
و اگر قرار بود هر روز صبح به صبح معجزه بکنه، بهنظرم آن کیفیت کیفیت معجزه را از دست میداد. یعنی اینجوری آدمها را مجبور میکرد که حتماً باید ایمان بیارن. معجزه که دائماً هی تکرار بشه، صبح به صبح هر روز صبح میبینید یک اتفاق عجیبی دارد میافته، شما آدمها را مجبور میکنید که آن را موضوع متدولوژی در واقع ما داریم یک متدولوژی را به کار میبریم.
معجزه معجزه در کانتکست اتفاق میافتد که بارونش، قاعدهاش باید یک بار اتفاق بیفتد. قرار نیست هر روز پیامبر ظهور کند و هر روز هم برای ما بخواهد خودش را نشان بده.
این کانتکست معجزه این است. خب همین مسئلهاش اشتباه ما را بحث میکنیم باهاش. ما باید احساس بشویم این معجزه قرار نیست نداریم که مثلاً یک واقعهای میبینیم واقعاً چه اتفاقی میافتد. خب هر روز اتفاق میافتد. بله دیگر ما الان واقعاً یک کازالیتیچینی قبول داریم.
ما یک کازالیتیچینی باید اتفاقی که در موسی یا قوم بنیاسرائیل در آنجا افتاده ما نداریم. هیچ کازالیتیچینی نداریم. اما یک باور من به اینکه موسی یک روزی در جهان چوبش را انداخته، عصا شده غیرمعقوله. چون این کازالیتیچینی برقرار نیست. ما را یادم آمد.
نه چرا غیرمعقول؟ به نظر من غیرمعقول نیست. به خاطر اینکه من به یک واسطهی تستیمونی بهش وصل شدم. خب؟ واسطهی تستیمونی به این وصل شدم. ولی آن ادعای معجزه در کانتکستی که در کانتکست اتفاق افتاده این بوده که در یک قومی، در یک جایی، در شرایطی ازش خواسته شده که تو این از تو یک معجزهای برای خودت نشان بده.
و اگر قرار هر روز صبح به صبح معجزه بکند به نظر من که آن کیفیت کیفیت معجزه را از دست میداد. یعنی اینجوری آدمها را مجبور میکرد که حتماً باید ایمان بیارن.
معجزه که دائماً هی تکرار بشود صبح به صبح مردم شما میبینید یک اتفاق عجیبی دارد میافته، شما آدمها را مجبور میکنید که ایمان بیاورید دیگر. اینجوری هی دارد به شما فشار میآورد برای ایمان آوردن. یک بار باید به نظر من اتفاق بیفتد. یک دو بار باید اتفاق بیفتد.
نمیدانم. خب، این را در نظر بگیرید که در یک شرایطی که یک آتوریتی داره، هر بار، من هم باور میکنم، ولی عقلانیتش باید. ببخشید، این که مدام مدام تکرار بشه، مشاهده بشود که دیگر معجزه نمیشود. مثل طلوع خورشید. هر روز دارد در میآید.
این دیگر معجزه نیست. مگر اینکه یک روز در نیاد. خب، اگر حالا من میگویم اگر اینجا به جای اینکه بگوید همواره مشاهداتی که بارها اتفاق افتادن، بگوید مشاهدهای که بارها گزارش شده. یعنی مثلاً ما فرض کنیم، فرض محال محال نیست دیگر.
فرض کنیم از همین معجزهی حضرت موسی حالا به جز آن افرادی که گفتن، مثلاً یک لوح گلی هم یک جا در بیاید که همین روش نوشته شده. گزارش یعنی گزارش مکرره. یعنی یک بار دیگر گزارش تکرار شد از یک واقعه. خب، این فکر کنم جملهاش اگر اینطوری بشود حالا یا تو ترجمهاش اینطوری بوده، من به نظرم میآید اگر به جای بارها اتفاق افتاده بگوید بارها گزارش بشود.
بارها اتفاق نه، چه بارها گزارش بشه؟ مشاهده. گفته همواره مشاهده مشاهده که بارها اتفاق افتاده، مشاهدهی روزانه. خب، پس اینجوری است. خب، بله. شما باور ندارید. خب، گفته مستندتر از مشاهده. مستندتر از مشاهدهگره دیگر. یک بار دیگر یعنی معجزهی ولی تعریف معجزه نیست. جمله صحیحه.
مشاهدهی یکبار یا گفتار دیگران، جمله صحیحه ولی تعریف معجزه نیست. مشاهدهای که بارها اتفاق بیفتد نمیتواند معجزه باشه. اینورِ معجزه، آن مشاهدهست. این که یک چیزی عادی را داره، اولش، در واقع، قبول عادی زندگی را دارد. این که معجزه را قبول نمیکنیم، سرِ این مشاهدهست که بارها اتفاق افتاده.
اراده الهی پشت معجزه
اینورِ معجزه، یک چیزی که یک بار اتفاق افتاده، یک دیگرانی گفتن که خیلیها را اینجوری. خب، پس فکر کنم این معجزه است. این معجزه از این جهت که از اول، یک ارادهای پشتش هم بستگی داشته. یعنی یک ارادهای میبایست باشه.
آن اراده، حالا ارادهی خدا بوده، دستِ خدا بوده، یا هرچی، دستِ آن بوده، آن را میتونستن انجام بدن، ولی هزاران بار که انجام نشده. و در همین چند باری که اراده قرار گرفته، خب، یعنی این یکبار هم نیست. آن اراده از آنجا بوده. الان کدام خط برهان شماست؟ یکبار. یعنی یک مشاهده که یکبار اتفاق افتاده.
حالا خدا اصلاً آمده وسط یا نه، موسی یا یک ارادهای، یعنی بیشترش پایینه. در هر صورت ما یک بار یعنی این یک بار همیشه ارامه را از خود بگویم همینطوری از پس به بران کنیم یک بار یعنی شاهدی که یک بار اینکه باید بیا باشید بله خدا اصلا این مال را به وسط را یاد میکند این نیچرش در این مال یک باریش باید بیا باشید این مستنطر باور نگهد که دارید تب نکرده که این را باید بیا باشید این نیچرش نگهد پر با چنین بهترین منام همکرم میکنم که سایی فراموش کشور به قانون دیگری برکش کند اگر این اتفاق را بکنید، این اتفاق را بکنید.
چه؟ باشون به داوانست دیدار ما آن مساعده چیست کار را دستر بارد به اتفاق بکنید. بله، آن را برای این تکمیم کنیم آدم های دور به رد نمیدونی. آن را باید ببینیم با ملازم ساینتیکی که اینکه آن را توتیشت. این یک اکنون مساعده او برده بود بگیر.
یعنی گفته بود مساعده متوره متولتر از حالا مساعده یکی. باید برده برده یک بار کردن که ما زرگو ما کسی داریم. اما نه. از آن را بگیر. ما که از آن و اینستان یکی برده باشیم. برده باشیم. برده باشیم. بخواهید در آن را بگیر ندیگر.
یا آدم هایی که تنگیز بورند آن را بردارش دارند این موضوع که من دارم هم باست کنید است من دارم هر موضوع که داریم به یک اندازه که سیتونی است که این سیتونی باید داده است هر موضوع که داریم که من بردید این مهم است که جایی باید این استفاده محرکتی معتمیت داشته باشیم این حاضر را کنیم رشد کنیم هرشون باشه برای اینکه شما در اینکه هر پردیگران هم دیگر با آنکه مدتون به هر چیز نشان میشوند اینکه کشکاری ندارد اینی ستر گفته بودی.سالد کنج سوان گفته بشود.
در تحصیل زهن بون یک همین صورت ستر را گفتی. روی آمواد بباشید. زهن فقیدختان فقط باشند که صفحه زیر نوثئت است اتحاد ندار تو بخواهن میکنود. آن صورت را هم میخواییگی. اگر با همه قصد را گیر میشید، اینکه بابتون مال نیست. سوال در آخر ویدئو باید برای شما بیشتر باید بیشتر مال میشوید.
اینکه این همه یکی از اینجوری هم برای شما هست و اینکه آن هست. خیلی خوب میخواوم به تماییت و کارتش سویدی داشتید پوروسک دهند. پوروسک دهند همه چیجه تقریبا منظور میذارد. اگر یک ریگی یک اجکار در میبالتند، ما بینیم که این هرچگاه از که پوروسک ریزید است.
از اینجا با شده اینکه ترزای مصدیقی آه چرا تو باورده بودی که ایسان را گذری کرده؟ چون حواری این نوشتر گواری دادن ریزورکشن مصدیقی گواری دادن و اصلا این برسیلی در اینجایی مهنگی را باید برآمان را گذری کردن بله افتادی کنید این اعتباراً در همان فرقیست نسلی میباند.
با وقت دیمان از طریق گوهاری همواری میبینیم. و اعتماد به آقای که اصطلاح بدهیم و درست برنامه برسون به اعتماد به این تصمیمی. ما هیچی دیگر بیم. ما میتوانیم در برانکول که دیگر ای فرار کنیم.
نه به انسان هم نرم نوزدهو من میلگم که آخه همه باید تمام دستارده که گستمونه که است منوکارت های در مور با دونی نمیگذار باشه من دستار خواهدم را آمدن با من، نه باشه و یک در وجود خوامتش را از این هست میگیرین که را با این نوست معادل قریب کنین وبینصر هم، از مور دیگر در تین میگواری شوقات به اگلا قدیل، مور مقدس سارته یعنی دلتجیم که؟
این طرف در از اینکه باید بگیرم. این طرف در از اینکه باید بگیرم. این یک موجه تبیر. این معمولی ها خیلی در این موجه تبیر بگیرم.
دوستو یک چیز باید بگیرم. این یک برچه هیستده یا چهار ساله را روز به شخصها به حساب بیاریم. اگر آفل باشد، یک چیز خاصنان را به اینجور بابرش برسند که من را به کردیم. مثلا، چخص آفل را که باید برسند؟ یک بچه چار، پنج، ساده که سالهم هست، مشکل مرز ندارد. آفل هست؟
اگر آقل باشد، پس چرا قطعه ریلکسی که نشان میدهد برای پرواز باباش خیلی شاده و گن و بازی این قسمت اما اینکه بچه پس سیگنی است که نیست نه، عاده از طور دنیایی است، تو باست کن چون خانمش میداند نباید اینجوری باشد، میترس که چرا گره جمع شد اگر برای این از این نیار جامعه شدید، با باروارها باید جاستیفای کنیم.
معجب. حالا مهچان جاستیفیکیشن چیه؟ چیست جاستیفیکیشن؟ چشم من داده نور از بین میخورد بهش و این درمیان قریب تو اصلا دهیم درمیان باور من که یک میزینگاست ریلایوه این یکی شیده، یکی کسی یک افتخاراتی در یاد میشود یک افتار دیگرش همین که بر ضرور به معرفت مدور بزنگ کردن.
مثلا بر ضرور به معرفت که من چیزی از آدم های دیگر درست بودسم، مثلا مصالحه کرده باشم در مورد آسمان، چشم مثلا مدزن باشم که درست میبینم و دکتر و مدزنم بزنگ کردن. از این حالتون. این دوتا اصلا این دوتا اناثار اصلیه که من با آقای کنم جاستی پایی که میفرست در معرفت شنرسیه.
آدم و آقا من دو آدم آقا در این زمین آدم آن که آقا من آدم آن که این دوتا را واقعیت کرده باشه در آقل بالت نه بالت من چون من از آن بزرگ مثال فرسته میخواهیم نه آدم آن که این دوتا را فهمیشه باشه و واقعیت کرده باشه یعنی.
اولا اختصال داشته باشه و برنامه باورمان دوم که وزنگ را معرفت شده و سنجم باشه ندارد کافی ندارد مربوط است مثل این شعرات بله شعرات صدای در ادامه اینها من مصطفی هستم داری درستی به قرآن هستم بسیاریت هم زیرش مانده بسته بله بسیاریت نوزمون هم دید و از این حال باید بابرمند نمستن مصنیگی این موضوعی را آیا در این حد و بخواهان تر نمینامانداریم؟
این کار باید با ما وقت آباره بیسته آیا این یکیش برای این مانش و مصنیگی را این بیان نامانداریم؟ ببینیم، همچنین در این ایستایل را باید را امیدواریم در این ایستایل، آیا این موجزه ورد آن کارکردی که موجزی دارد زمان دور از راستان تاهید که داشتن نداشت.
او آدمهایی که موجوده برای از کار مانده صورتی پیش نداشت این معلومات را برای استخدام شده یا آدمهایی که در اینجا همهشت در اینجا تکیه میدهند یا آدمهایی که بیشتر دارند یا آدمهایی که به دلگردگی بودن که آن دوران شدند بعد آن دلگردگی که تصمیم شده این اجتماعی که مثل کسی میکنید مادرین آن شخصی اینی محتمله دارد.
زمان تو همان در مورد اینجوری از چرا کنسنده که باشه این دوستی نکنامات دارد و یک نکناماتی بود. یعنی آن اهمیت این موجزه هرگان برای باقی مادرین اینجوری برای خلقاً و عموزه همین مادرین بود.
testimony مسیحی و رستاخیز
مخالفت من با این صراحت، به خاطر این است که ببینید اولاً که قطعاً تو مسیحیت، مسئلهی Resurrection، اینکه مسیح بعدش، مسیح بعدش که منتظر باشیم من بیام، اینها عناصر اصلی زندگی مسیحیان، یعنی اینها را دارند که میآید و این را به عنوان یک Testimony به دست آوردن.
یا اصلاً خود تولد مسیح، با تولد مسیح، همهاش معجزهوار، و اینها اصلاً تمام حرفهای مسیح، در طول، در زمانهای مختلف در موردش صحبت کرده، اینکه چطور به دنیا اومده، مادرش چطور، اینها دارند تأثیر میذارن تو زندگی مسیحی.
در مورد یهودیها هم همینطور، مثلاً بحث خروج معجزه است و خروج تمام هویت یهودی را تغییر داده، با آن دارند زندگی میکنند. در مورد اسلام هم باز همینطور، قرآن یک معجزه است که از اون، قیام و معجزه، همچنان تو زندگی ما حضور دارد.
من که میخواهم این رو، این را بکنم، این را روشن بشود که واقعاً خودش فکر میکند چه دارد میگوید. این میگوید که من کاری به این ندارم و ممکن است این هم که ممکن است این را قبول داشته باشه، ولی در عین حال شما ایمان به Resurrection را مثلاً ایجاد بکنید.
میگویم که با Testimony نمیتوانید این ایمان را مردم را بکنید. بنابراین، یعنی این را میگوید که آقا یک آدمی هست، بعد مسیحیا، پس یا خودشان را بیشتر میتوانند بکنن، یا مسیح در واقع، در واقع من، درود کرد و من این چیزها را مثلاً فهمیدم و درک کردم، نه اینکه بگوید که من چون بابام بهم گفته یا نمیدانم در فلان درس نوشته.
این آن کاری که داری میکنی رو، بهش تعمیم نده. دارند خودش مدعی نیست که دارد ایمان به معجزه را به طور کلی، غیرعقلانی اعلام میکند. میگوید اگر از Testimony میخواهید استفاده بکنید، Testimony کار نمیکند.
به نظر من، حالا درس، یک چیزی میگویند که این واقعاً اصلاً، نمیدانم که آدم معتقدی نباشد. در حالی که، بله، بله. چیزه، مثلاً فرض کن، میخواهد یک Testimony را مثلاً، من الان فکر میکنم، چیز این است که نه، این حرفهایی که میزنی برای اینکه حالا، یک جوری اذیتش نکنن، گاهی یک چیزهایی هم میگوید.
ولی آن چیزی که داری میگی، به نظر من مهمه، که مشخص میکند که چه را داری میزنی با این برهان. با این برهان دارد ایمان به معجزات توسط شواهد، افرادی که تأکید دارد که این افراد معتبری هم نیستن، اینها قدیمیان، معجزه اینها، این را دارد سعی میکند بزند.
یعنی اگر شما ایمان دارید برای خاطر اینکه میخواهید بکنید، حواریون، گزارشها و اینها، این معقول نیست ایمانتون از این طریق. حالا، یک راهی برای خودش، نگران باز میکنه، شاید در درونتون یک اتفاقی بیفته، خب، شاهد این معجزهای باشید یا، مسیح، کار را به قول معروف، در شما، ظاهر بشه، این معجزات را ببینید که در درون شما هم هست. نه، در درونتون شروع بکنید.
یعنی این تعمیم، به نظر من، من حاضرم به عنوان مدافع برهان، بحث بکنم. ولی به نظر من این تعمیم ایراد دارد. خود برهان یک اساس درستی دارد. من فکر میکنم اصل کلیاش، یعنی مثلاً قدیمی بودن را گذاشته کنار، مسئلهی Testimonyهای ضعیف را گذاشته کنار، خواسته یک چیزی بگوید که، به نظر من، آن چیزی که میخواهد بگوید را نمیشود اثبات کرد.
ولی من فکر میکنم آن مقالهاش دنبال این هم نیست. برهان کلی برای این چیزها نیست، به طور، بله. من یک فرض رو، من دارم، حالا که با این فرض، شما باید دوباره با خودتون، بله.
اگر که تمامش، تمام کارهایی که، آن اتفاق را گزارش میدن، مثلاً ۱۰ تا شاهد، داشته باشیم، و در بین اون، یک حالتی دارد که ۱۰ تا شاهد، یک اتفاق رو، از بین آن حالتها، یک شاهد، دارد آن اتفاق را حالا گزارش میده، یک تأییدی میدهد. باز هم به نظر شما این گزارشهای ما غلطه؟ ۱۰ تا شاهد، این شاهدها یکی باشن، از بین آن شاهدها یکیان.
این مثالهایی که ما داریم تو ذهنمون، یعنی از این مشاهدههای مختلف، این بار ارزشی آن مشاهدهی یکدفعه، خیلی بالا میرود. اما یک بار، یک بار ارزشی میره، مثلاً میگوید که خبرگذاری معتبری داره، یک گزارش، فکر میکنم که این، این گزارش ما با این فرض، همین معتبرتر میشود به نظر من.
ببینید، این قضیه را یک جور دیگر هم میشود نگاه کرد. فکر میکنم که این همین گزارش که آن با این سند، همین مطلب را به نظر میآید که خواسته درست بشه، نه درست نیست. آره، ولی باز هم من میگویم که باز هم ممکن است که آن یک نفر درست گفته باشه و این چون اینها تعدادشون زیاده، آنها را نقض نمیکنند.
ببینید، حرف اگر حرف این باشه، من نمیدانم. حرف این است که اگر این باشه، چون تعدادشون زیاده، بنابراین این زایده، من میگویم درست است که این زایده، ولی باز هم من میتوانم این همه برهان را بهش باور داشته باشم. یعنی مقبولیت، مقبولیت باور به این را نقض نمیکند که تعداد زیادی چیزهای دیگر هم داریم.
چون این یک حادثه دیگهست. مستقل از همه حادثههای دیگر که اتفاق افتاده. قرار نبود که وقتی اینها جودو میزنن، ما هم بشویم. آن یک حادثه دیگر در کانتکست دیگهست. خودتان هم گفتید، آن سحره را گفتن، اما یک سحرهای را دیدن که اگر خودشان بودن، واقعاً نمیکردن.
ولی چون سحره گفتن، همه باور کردن. حتی خود فرعون هم باور کرده. یعنی آن سحره که متخصص آن کار بودن، آن آره، درست. مثال سحره که گفتید، چه جالب در تایید آن حرف قبلی منه. سحره نیومدن بگویند که باز هم به ما وقت بده، برویم یک سال دیگر.
قبلش گفتنها، ولی دیگر بعدش نگفتن. وقتی دیدن با چشمشون، نگفتن ما وقت، یک سال دیگر میآیم. همونجا درجا فهمیدن اصلاً این بازی، یک بازی دیگهست. یعنی بازیای نیست که من بعداً بتوانم بروم هزار سال دیگر بتوانم درستش کنم. این ارزش مشاهدهگر را آره، ارزش اتفاقات حرف شما به کمک حرف منه.
یعنی که یک مشاهدهگر خاص در شرایط خاص میتواند ارزش داشته باشه، باور من، یک باور من مقبول باشه. هرچند که ۱۰۰ بار دیگر یا ۱۰۰ نفر دیگر یک چیز دیگهای خلاف آن را گفته باشند.
حالا اگر که به این یک تکمیلی بزنیم، ببینید، حرفتون یک استثناش، سوم شخص مشاهدهگر یک کان، از بین آن مشاهدهگرها، یک مشاهدهگر را بیاورد بیرون، ولی الان یک مشاهدهگر هم متفاوته، کانتکست هم متفاوته. بله. یعنی در شرایط کاملاً متفاوتی که باز هم یک یک جایی اتفاق نیفتاده، یک اتفاقی افتاده. بنابراین ما قرار نبود که بتوانیم تکرارش را میکردیم، کار کنیم.
ولی همه حرفها را گفتم که درسته، ولی ممکن است که ما خیلی این تو این دوران، تقریر دقیقی از حرفاش نداشته باشیم. ولی این اشکال همیشه هم بوده دکتر، یعنی همیشه از آن موقع خود هیوم هم تقریرها متفاوتی بوده و ببینید، این خودش این موارد، جاهایی تلاش کرده که کلیاش بکنه، آنها دارد.
بله. ولی باید همدلانه، یعنی آخرش آن قسمتهایی که اضافه میکنیم، بله. در مورد همان صادر آب، در مورد همین که آدمها مثلاً ندیدن و آنها را نقش دیدن و باید کلیاش را بگیرید، این کار دیگه، بله اگر مثلاً یک پاراگرافش را نگاه کنید، جایی بهتان میگه، نه، این را درستش کنید.
این به نظر من، الان این موردها یک ضعیفی توشه. همونجا سه، اشکال دارد. کلاً این یک چیز و بحثی نداره، ولی این چیزی که هسته مرکزی درستی در برهان این هست، به نظرم، که اینکه وقتی که یک واقعهای احتمالش خیلی پایینه و این واقعه از طرف یک کانالی به شما گزارش میشه، این احتمال خطاش بالاست، شما معمول نیست که آن را بپذیرید. نه که درست نیست.
برهان تاریخی رستاخیز
بعد، ترجیح میکند با اینکه مثلاً ما با استفاده از شواهد تاریخی قبول بکنیم که مسیح مرده و زنده کرده. و اینکه کانال تاریخی طولانیه، با افعال مجهول و هویت است و آن اتفاقی هم که دارند میگن، در واقع، در واقع محاله.
بنابراین وقتی کانال، حالا یکی ممکن است همان بگوید من با آن معجزات این کانال را آوردم. اینکه بگوییم من چون یک رابطه روایت تاریخی هست، قبول کردم که مسیح مرده و زنده کرده، به نظرم برهان این را درست میگوید که عقلانیت این را باید تو این چیزها بپذیریم.
از آن نظر. ولی، اه، زیاد تو تقریرها برمیگردن، به نظر من، اه، یک پاراگراف ملاکی که دارن، همینو سعی میکنند تبدیل به برهان کنند. خود معامله را که میبینید، یک چیز خوبی دارد دیگه، یک حرف درستی میزند. خیلی خب، باشه.