→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۹ · یهودیت

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

عهد ابراهیم، خروج و برگزیدگی بنی‌اسرائیل

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه یهودیت را ایمان به کشفِ الهی در لحظه‌هایِ مشخصِ تاریخ می‌خواند، نه مجموعه‌ای از عقائدِ انتزاعی که بتوان از تاریخش برید. همان وابستگی است که عهدِ ابراهیم و زبانِ عبری را پیش می‌کشد: بدونِ آن پیمان و بدونِ جداشدنِ نسل از قومِ نخستین، نه سرزمین معنا دارد و نه زبانی که خداوند با آن سخن بگوید. برگزیدگیِ قومی آنگاه باید مثلِ برگزیدگیِ پیامبر سنجیده شود، وگرنه ملاکی نمی‌ماند؛ خروج و منّ و تجلیِ سینا همان رابطه‌ای را نشان می‌دهند که در هیچ قومِ دیگری ادعا نشده است. چهل سالِ بیابان و حافظهٔ نسلی توضیح می‌دهند چرا قومی هنوز به وقایعی پایبند است که از بیرون باورکردنشان دشوار می‌نماید. الواح و تابوت و تومارهایِ بحرالمیت این تاریخ را از نقلِ شفاهی جدا می‌کنند؛ و پرسشِ پایانی ناگزیر می‌شود: اگر عهد ابدی خوانده شده، شریعتِ تازه — و دعویِ ختم — چگونه با همان منطق جور درمی‌آید.

دین وابسته به کشف تاریخی

یهودیت را نمی‌توان از تاریخش جدا کرد، نه از آن رو که کلام و فقه ندارد، بلکه از آن رو که ایمانِ یهودی اساساً ایمان به واقعه‌ای تاریخی است. می‌توان مسلمان بود و از تاریخِ اسلام بی‌خبر ماند، یا مسیحی بود و مسیرِ کلیسا را ندانست؛ اما یهودیت ایمان به این است که خداوند در لحظه‌هایِ مشخصی از تاریخ از رویِ خود پرده برداشته و در برابرِ انسان‌هایی ظاهر شده که لزوماً عارف و صاحبِ مقامِ معنوی نبوده‌اند، بلکه آدم‌هایِ عادی بوده‌اند. این مشاهده تا جایی که ممکن است در حدِ محسوسات نیست، و مهم‌ترین جلوه‌اش در پایِ کوهِ سیناست: قومی ایستاده و خدایی که می‌خواهد خود را بنمایاند.

آن ظهور برایِ پیمان‌بستن بوده است. عهدی که خداوند با ابراهیم بسته بود، در پایِ کوهِ سینا با بنی‌اسرائیل تجدید شد: این قوم، قومِ خداوند باشند، به شریعتی که گفته می‌شود عمل کنند، بت نپرستند، و کارگزارِ خداوند در زمین باشند. در برابرِ این تعهد، سرزمینِ مقدس — همان محدودهٔ کنعانِ قدیم که امروز فلسطین خوانده می‌شود — از آنِ ایشان باشد. «این اعتقاد بنابراین یک اعتقاد به یک واقعه‌ی تاریخیه.» بدونِ آن واقعه، اسکلتِ ایمان فرو می‌ریزد.

این سخن به معنایِ نبودنِ اعتقاداتِ عقلانی در بابِ توحید و نبوت نیست. یهودیت پیش از بسیاری از ادیان کلام تولید کرده — به معنایِ دفاعِ عقلی از معتقدات — و فقه ساخته است؛ همان چیزهایی که در سایرِ ادیان نیز هست. آنچه خاص است وزنِ جنبهٔ تاریخیِ ایمان است. تاریخِ واقعیِ این دین، از نظرِ خودِ یهود، از عهدِ ابراهیم آغاز می‌شود؛ همان عهدی که هنوز بر آن پافشاری می‌کنند و اساساً با آن زندگی می‌کنند.

قرآن نیز به این عهد اشاره می‌کند، گاهی به صراحت و گاهی به تلویح. پس از آزمایش‌هایی خداوند ابراهیم را برمی‌گزیند و می‌گوید «۞ وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۲۴: و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: «من تو را پيشواى مردم قرار دادم.» [ابراهيم‌] پرسيد: «از دودمانم [چطور]؟» فرمود: «پيمان من به بيدادگران نمى‌رسد.»). وقتی ابراهیم از ذریه می‌پرسد، پاسخ می‌آید که «۞ وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۲۴: و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: «من تو را پيشواى مردم قرار دادم.» [ابراهيم‌] پرسيد: «از دودمانم [چطور]؟» فرمود: «پيمان من به بيدادگران نمى‌رسد.»). عهد در ذریه ادامه می‌یابد، جز برایِ ستمکاران. این همان اسکلتی است که تورات با تفصیلِ بسیار می‌گستراند و قرآن آن را انکار نمی‌کند.

عهد ابراهیم و زبان مقدس

تورات نامِ نخستینِ ابراهیم را آبرام می‌گذارد و سپس خداوند آن را تغییر می‌دهد. «آبرام به معنای پدر سرساز، ابراهیم به معنای پدر قوم‌ها.» شباهتِ آوایی هست، اما نامِ واقعی همان است که خداوند برمی‌گزیند. در سفرِ پیدایش خداوند او را از خانهٔ پدری و خویشاوندان جدا می‌کند و به سرزمینی می‌فرستد که خود هدایت خواهد کرد: امتی بزرگ از او پدید می‌آید، نامش بزرگ می‌شود، و همهٔ مردمِ دنیا از او برکت می‌یابند. جداشدن از قومِ نخستین تبلیغ در میانِ همان قوم نیست؛ رفتن است و باقی‌گذاشتنِ نسلی تازه.

در بابِ هفدهمِ همان سفر، پس از وعدهٔ تولدِ اسحاق، عهد تا ابد با ابراهیم و فرزندانش برقرار می‌شود: «من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت، نسلاً در نسل برقرار می‌کنم.» تمامیِ سرزمینِ کنعان تا ابد به او و نسلش بخشیده می‌شود. ابراهیم، که خود نزدیکِ صد سال دارد و ساره نزدیکِ نود، می‌خندد و می‌گوید «خداوندا، همان اسماعیل را منظور بدار.» خداوند اسماعیل را برکت می‌دهد و دوازده امیر از فرزندانش برمی‌خیزند — عبارتی که در ترجمه‌ها محلِ مناقشه بوده — اما عهد را با اسحاق استوار می‌کند، همان فرزندی که نامش به خندهٔ ساره گره خورده و قرآن نیز آن خنده را نقل کرده است.

دلایلِ متنیِ یهود همین است: عهد به اسحاق رسید، و تاریخ و خودِ قرآن نیز پیامبری را در نسلِ اسحاق، یعقوب و فرزندانش نشان می‌دهند. همان نسل است که موسی برایِ نجاتشان به مصر فرستاده می‌شود. سرزمینِ شیر و عسل در تورات صد بار تکرار می‌شود؛ در قرآن روشن‌ترین اشاره سورهٔ مائده است، آنجا که موسی می‌گوید «يَٰقَوْمِ ٱدْخُلُوا۟ ٱلْأَرْضَ ٱلْمُقَدَّسَةَ ٱلَّتِى كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَرْتَدُّوا۟ عَلَىٰٓ أَدْبَارِكُمْ فَتَنقَلِبُوا۟ خَٰسِرِينَ» (سورهٔ المائـدة، آیهٔ ۲۱: «اى قوم من، به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر داشته است درآييد، و به عقب بازنگرديد كه زيانكار خواهيد شد.»). «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمْ ۚ هُنَّ لِبَاسٌۭ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌۭ لَّهُنَّ ۗ عَلِمَ ٱللَّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ ۖ فَٱلْـَٰٔنَ بَٰشِرُوهُنَّ وَٱبْتَغُوا۟ مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمْ ۚ وَكُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ ٱلْخَيْطُ ٱلْأَبْيَضُ مِنَ ٱلْخَيْطِ ٱلْأَسْوَدِ مِنَ ٱلْفَجْرِ ۖ ثُمَّ أَتِمُّوا۟ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيْلِ ۚ وَلَا تُبَٰشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَٰكِفُونَ فِى ٱلْمَسَٰجِدِ ۗ تِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ فَلَا تَقْرَبُوهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۸۷: در شبهاى روزه، همخوابگى با زنانتان بر شما حلال گرديده است. آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد. خدا مى‌دانست كه شما با خودتان ناراستى مى‌كرديد، پس توبه شما را پذيرفت و از شما درگذشت. پس، اكنون [در شبهاى ماه رمضان مى‌توانيد] با آنان همخوابگى كنيد، و آنچه را خدا براى شما مقرر داشته طلب كنيد. و بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد بامداد از رشته سياه [شب‌] بر شما نمودار شود؛ سپس روزه را تا [فرا رسيدن‌] شب به اتمام رسانيد. و در حالى كه در مساجد معتكف هستيد [با زنان‌] درنياميزيد. اين است حدود احكام الهى! پس [زنهار به قصد گناه‌] بدان نزديك نشويد. اين گونه، خداوند آيات خود را براى مردم بيان مى‌كند، باشد كه پروا پيشه كنند.) یعنی این سرزمین برایِ همان کسانی نوشته شده که آنجا ایستاده‌اند، نه برایِ همهٔ فرزندانِ ابراهیم که در جهان پراکنده‌اند.

زبانِ این قوم نیز به همان جداشدن بسته است. عبری از واژهٔ عبور می‌آید: زبانِ کسانی که با ابراهیم از رودِ اردن گذشتند و در کنعان ساکن شدند. واژهٔ عبری منتسب به ابراهیم است. عبری و عربی زبان‌هایِ مقدس شمرده می‌شوند، چون خداوند آیاتِ خود را به این زبان‌ها نازل کرده؛ و از نظرِ عقلی نیز باید زبان‌هایی تصفیه‌شده باشند تا گنجایشِ تکلمِ الهی داشته باشند. خداوند هر زبانی سخن نمی‌گوید، زیرا ممکن است پر از واژگان و دستورِ منحرف باشد. ابراهیم اعوجاجی در روح ندارد تا واژه‌هایِ بی‌معنا به کار برد؛ جداشدنش از قوم نیز این امکان را داده که زبانِ تصفیه‌شده در نسلش بماند. اگر عبری زبانِ همین قوم باشد، تناسب دارد که خداوند به عبری سخن بگوید.

قوم برگزیده به‌مثابه پیامبر

پرسشِ برگزیدگی همان پرسشی است که وقتی پیامبری از میانِ قومی برخیزد پیش می‌آید، یا وقتی طالوت به پادشاهی برگزیده می‌شود: چرا این و نه آن. خداوند قومی را بی‌ملاک برنمی‌گزیند، چنان‌که پیامبری را بی‌شرطِ معنوی برنمی‌گزیند. بنی‌اسرائیل در میانِ اقوام مانندِ پیامبری‌اند: ارتباطِ مستقیم با خداوند، پیام‌هایی که به ایشان داده می‌شود، و الگویی از زندگیِ اجتماعی که دیگران بتوانند ببینند. رسالتشان این بوده که خود را تا حدی جدا نگه دارند و در فضایی بسته زندگی کنند، و در عینِ حال مدام با اقوامِ دیگر تعامل داشته باشند تا آن الگو دیده شود.

اگر قومی برایِ این کار انتخاب شده، باید خاصیتی می‌داشته که برایش مناسب باشد. نسلِ ابراهیم‌اند و معنویت و استعدادهایِ معنوی را از او به ارث برده‌اند. آیاتی که از برتریِ بنی‌اسرائیل بر جهانیان سخن می‌گویند گاه به معجزات و پیامبرانِ بسیار تعبیر می‌شوند؛ اما اگر قومی لجوج و از همه بدتر فرض شود، حکمتِ خداوند بی‌توجیه می‌ماند: چرا از میانِ همه به سراغِ بدترین‌ها رفته باشد، آن هم در حالی که ذریهٔ ابراهیم‌اند و این‌همه پیامبر در میانشان ظهور کرده است. بخشی از این قوم در سطحِ بسیار بالا بوده‌اند؛ وگرنه فضیلت‌دادن نادیده‌گرفتنِ حکمت است.

تورات خطاب می‌کند «شما برای من مملکت کهنه و امت مقدس خواهید بود» و می‌خواهد مقدس باشند زیرا یهوه قدوس است. از بت‌پرستی و آلودگی‌هایِ اخلاقی و اعتقادیِ اقوامِ دیگر دور بمانند و زندگی را به عبادت اختصاص دهند. پاداشِ عهد همان ارضِ مقدس است. این برگزیدگی به ویژگی‌هایی اشاره می‌کند که برایِ حملِ شریعت و کاهنی و پیامبری لازم است. فضیلتِ تاریخیِ همین قوم، اگر تعصب کنار گذاشته شود، در هوش و محیط‌هایِ علمی و حتی در سرمایه و کارِ رسانه‌ای نیز دیده می‌شود؛ سخن از نژادپرستی نیست، از استعدادی است که انتخاب را توضیح می‌دهد.

عتابِ فراوانِ قرآن به بنی‌اسرائیل نیز به معنایِ پَستیِ ذاتیِ ایشان نیست. خداوند با پیامبران سخت‌گیر است و کوچک‌ترین نافرمانی را برنمی‌تابد؛ روابطش با اقوامِ دیگر در قرآن چندان دیده نمی‌شود تا بتوان گفت با آنان مهربان‌تر بوده است. سخت‌گیریِ مضاعف نسبت به بنی‌اسرائیل از معجزاتِ فراوانی می‌آید که دیده‌اند. فضیلت به معنایِ برتری است، حتی اگر بخشی از آن بالقوه بماند و همه به فعلیت نرسند. آنچه ثابت می‌ماند این است که قومی برگزیده شده تا در ارضِ مقدس ساکن شود و عهد را ادامه دهد.

خروج، منّ و سینا

رسالتِ موسی، آن‌گونه که قرآن نقل می‌کند، دعوتِ مصریان به یکتاپرستی همچون پیامبری مصری نیست. او نزدِ فرعون می‌رود تا بنی‌اسرائیل را از بردگی بیرون ببرد. در سورهٔ طه آمده «ٱذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُۥ طَغَىٰ»، و پس از آن سخنِ نرم و بیمِ موسی و هارون. تورات در سفرِ خروج همین را صریح می‌گوید: معجزات در حضورِ فرعون ظاهر شود، قلبش سخت گردد، و اسرائیل پسرِ ارشدِ خداوند خوانده شود؛ اگر رهایش نکند پسرِ ارشدِ فرعون کشته خواهد شد. همان مرگِ نخست‌زادگان آخرینِ آیاتِ نه‌گانه است و هنوز در عیدِ فصح باقی مانده است.

آنچه پس از خروج رخ می‌دهد از حیثِ عظمت با معجزاتِ مسیح قابلِ قیاس است، هرچند زنده کردنِ مرده دشوارتر شمرده شود. عبور از میانِ دو دیوارِ آب، و غرقِ فرعونی که عظیم‌ترین حکومتِ دنیا را دارد، در برابرِ چشمانِ قومی که خود از آن معبر گذشته‌اند، مشاهده‌ای است که کمتر کسی به این شکل دیده است. نزدیک‌ترین راه به کنعان از سرزمینِ فلسطینیان می‌گذشت؛ خداوند ایشان را از صحرایِ حاشیهٔ دریایِ سرخ برد، مبادا از جنگ دلسرد شوند و به مصر بازگردند. موسی استخوان‌هایِ یوسف را همراه برد. در روز ستونی از ابر و در شب ستونی از آتش راهنمایی می‌کرد و لحظه‌ای دور نمی‌شد. «۴۰ سال این وضعیت برای بنی‌اسرائیل بوده.» شب ابر بر خیمهٔ عبادتگاه می‌ماند و نورانی می‌شد؛ روز راه می‌افتاد و قوم به دنبالش در بیابان می‌رفتند.

گرسنگی که رسید، خداوند به موسی گفت «حال از آسمان برای ایشان نان می‌فرستم.» هر کس نانِ همان روز را جمع کند؛ آزمایش این است که از دستور پیروی می‌کنند یا نه. روزِ جمعه به اندازهٔ دو روز بردارند، چون شنبه نباید جمع کنند. صبح دانه‌هایی شبیه برف رویِ زمین می‌ماند و قوم می‌پرسند این چیست؛ موسی می‌گوید «این نانی است که خداوند به شما داده تا بخورید.» عصر بلدرچین سراسرِ اردوگاه را می‌پوشاند. زیاده‌روی در جمع‌کردن یا شکار عذاب می‌آورد. منّ و سلوی همان است که سورهٔ بقره نیز نقل می‌کند: قومی در بیابان که غذایش از آسمان و زمین می‌رسد و در عینِ حال هر لحظه در معرضِ آزمون است.

سه ماه پس از مصر، در برابرِ کوهِ سینا اردو می‌زنند. خداوند می‌گوید مصریان را دیدید و من شما را همچون عقابی که بچه‌هایش را بر بال می‌گیرد پیشِ خود آوردم؛ اگر مطیع باشید و عهد را نگه دارید، از میانِ همهٔ اقوام قومِ خاص خواهید بود و چون کاهنان خدمت خواهید کرد. تمامِ قوم یک‌صدا می‌گویند هرچه خداوند خواسته انجام می‌دهیم. آنگاه وعدهٔ ملاقات است: لباس بشویند، حدودی دورِ کوه بکشند، نزدیک نشوند؛ هر که پا فراتر گذارد سنگسار یا با تیر کشته شود، و این قانون شاملِ حیوانات نیز هست. «دو روز بعد خداوند خود را بر شما ظاهر خواهد کرد.» صبحِ روزِ سوم رعد و برق و ابرِ غلیظ و صدایِ شیپور؛ کوه از دود پوشیده می‌شود زیرا خداوند در آتش نازل کرده است. قرآن از افراشتنِ طور بر بالایِ سرشان سخن می‌گوید؛ آیا کوه بالا رفته یا دود به‌نحوِ استعاری چنین نموده، چندان فرق نمی‌کند: تجلی بر کوه و لرزشِ آن صحنه‌ای است که نظیرش در قرآن نیز هست، آنجا که موسی می‌خواهد ببیند و به کوه نگریسته می‌شود.

این نوعِ انکشاف در قرآن معمولاً نشانهٔ عذاب و پایانِ کارِ قوم است، نه آغازِ زندگیِ مشترک. آنکه خداوند بر ابر ظاهر شود و زندگی ادامه یابد، در جاهایِ دیگر ادعا نشده است. اینجا قومی سال‌ها در مسیر با خداوند حرکت می‌کند: غذا می‌دهد، راه نشان می‌دهد، فرمان می‌دهد، و اگر اشتباه کنند عذابِ فوری می‌آید. خودِ تورات از نافرمانی‌ها و عذاب‌ها کم نمی‌گذارد؛ و بارها همان گفت‌وگو تکرار می‌شود که ای‌کاش از مصر بیرونمان نمی‌آوردید، آنجا برده بودیم اما غذا داشتیم. سابقهٔ تاریخیِ پیش و پس از این رابطه وجود ندارد، و ادیانِ پس از موسی نیز اصلِ این وقایع را تأیید می‌کنند.

چهل سال و حافظه نسلی

نخستین بار که پس از عهدِ سینا به ارضِ مقدس رسیدند، تمرد کردند. از هر سبطِ دوازده‌گانه یک نماینده برایِ بررسیِ کنعان رفت؛ ده تن بازگشتند و از غول‌ها و قدرتِ ساکنان گفتند، و دو تن — که یکی یوشع بن نون بود و بعدها جانشینِ موسی شد — ترغیب به ورود کردند. مردم سخنِ آن ده تن را گرفتند و گفتند قومی جبارند؛ تو و پروردگارت بروید بجنگید، چون بیرون شدند ما وارد می‌شویم. قرآن و تورات هر دو این را نقل می‌کنند. به سببِ همان تمرد چهل سال در بیابان سرگردان ماندند تا پس از فوتِ موسی، در زمانِ یوشع، حمله کنند و سرزمین را بگیرند.

وقایعی به این هولناکی اگر دسته‌جمعی از سر بگذرد، در روحیهٔ قوم منعکس می‌شود و به نسل منتقل می‌گردد. در روان‌کاوی کسانی هستند که تجربیاتِ تاریخی را در نسل‌ها جاری می‌دانند و از ناخودآگاهِ جمعی سخن می‌گویند: وقایعِ بزرگ در روان جا باز می‌کنند و هویت می‌سازند. قومی که چنین تجربه‌هایی را دیده، ویژگی‌هایِ روانیِ خاص پیدا می‌کند؛ لازم نیست انتقال حتماً ژنتیک نامیده شود. نسل‌اندرنسل تأثیرِ آن وقایع در رفتار دیده می‌شود. «قوم یهود انگار یک جا جایگاهی در روانش هست» و حجمِ آنچه در تورات نوشته در همان جا نشسته است. اصطلاحِ کهنِ دینی این بود که در روانِ انسان تصویری از خدا ثبت است؛ یونگ، بی‌آنکه دیندار باشد، این را به‌نحوِ تجربی تأیید می‌کند.

اگر چنین باشد، عجیب نیست که قومی پس از هزاران سال همچنان به جزئیاتِ وقایعی متعهد بماند که از بیرون باورکردنشان دشوار است. دینِ وابسته به پذیرشِ واقعه‌ای چند هزار ساله، در نگاهِ نخست سست می‌نماید؛ اما اگر واقعه در نسل جا باز کرده باشد، باورِ قطعی توجیه دارد. سایرِ ادیان نیز اصلِ این تاریخ را تأیید کرده‌اند. پیوندِ دین و قومیت در اینجا نه تنها غریب نیست، که قابلِ دفاع است: این قوم فرزندانِ پیامبرند و اگر ویژگی‌هایِ معنوی در نسلِ پیامبران بماند، طبیعی است که خداوند کاهنانی در زمین از همان نسل بخواهد. «اگر خداوند می‌خواهد کاهنانی در کره‌یِ زمین داشته باشه، خب خیلی طبیعی است.» اسلام دینی است که هر کس می‌تواند به آن ایمان آورد، فارغ از اجداد و استعداد؛ بنی‌اسرائیل این ویژگی را ندارند: دین به قومی اختصاص یافته که استعدادِ ویژه و تحولاتِ تاریخیِ عظیم داشته‌اند.

این به معنایِ خوب‌بودنِ همه نیست. «یک استعدادهای معنوی ویژه ویژه ای دارند.» آدمِ مستعد می‌تواند بسیار بد شود؛ هوش ربطی به نیک و بد ندارد. در میانشان هارون و یوشع به عمقِ معنوی رسیدند و کسانی مدام به نفسانیات بازگشتند. هیچ قومی هزار سال این‌گونه تحتِ مراقبت نبوده؛ از چهل سالِ بیابان به بعد نیز پیامبر پیاپی آمده و گفته می‌شود از صد و بیست و چهار هزار پیامبر، تقریباً همه در همین جریان ظهور کرده‌اند. معجزه برایِ بشر عادی می‌شود. غذایی که هر صبح از زمین برمی‌خیزد کم‌کم طبیعی جلوه می‌کند، و فرمانِ حمله ممکن است با خستگی پاسخ داده شود. قرآن نقل می‌کند که از منّ خسته شدند و عدس و پیاز و سیر خواستند — چیزهایی که در مصر می‌خوردند. چهل سال آوارگی را تحمل کردند و آن را نتیجهٔ گناه دانستند. استعداد انتخابشان کرد؛ تجربه‌ها بخشی از آن استعداد را به فعلیت رساند؛ و نتیجه این شد که قرن‌ها پیامبرِ بزرگ در میانشان ظاهر شود.

الواح، تابوت و نسخه‌های تورات

مسلمانان چون سخن از تورات و انجیل به میان آید غالباً می‌گویند تحریف شده و نباید رجوع کرد؛ حال آنکه به کتاب‌هایِ حدیثی که می‌دانند جعل و تغییر در آن‌ها راه یافته مدام رجوع می‌کنند. تحریف‌شدن با کنارگذاشتن مناسبتی ندارد. قرآن مدام از تورات و انجیل به نیکی یاد می‌کند و می‌گوید در تورات هدایت و نور بود. این را نمی‌توان یکسره به توراتِ مفقودِ پیش از تحریف حواله داد. در سورهٔ آل‌عمران آمده «۞ لَيْسُوا۟ سَوَآءًۭ ۗ مِّنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ أُمَّةٌۭ قَآئِمَةٌۭ يَتْلُونَ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ ءَانَآءَ ٱلَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۱۳: [ولى همه آنان‌] يكسان نيستند. از ميان اهل كتاب، گروهى درستكردارند كه آيات الهى را در دل شب مى‌خوانند و سر به سجده مى‌نهند.): اهلِ کتاب یکسان نیستند؛ گروهی شب آیاتِ الهی را می‌خوانند و سجده می‌کنند. آن آیات قرآن نیست؛ کتابِ خودشان است، همان که در زمانِ پیامبر در دستشان بوده.

تا پیش از کشفِ تومارهایِ بحرالمیت در سالِ ۱۹۴۷، در نزدیکیِ تأسیسِ حکومتِ اسرائیل، نسخهٔ کهن از تورات در دست نبود. «قبل از تومارهای بحرالمیت قدیمی‌ترین نسخه‌های قرآن از قدیمی‌ترین نسخه‌های تورات قدیمی‌تر بودند.» با آنکه تورات قرن‌ها بر قرآن پیشی دارد، نسخه‌هایِ نوشته‌اش دیر به دست آمد. آنچه از تومارها به دست آمد قدمتی نزدیک به دو هزار سال دارد و بخش‌هایِ توراتی‌اش با متنِ رایج بسیار منطبق است. نمی‌توان گفت یهودیانِ عربستان متنی دیگر داشتند و قرآن به آن اشاره می‌کند؛ تورات خیلی پیش‌تر به‌عنوانِ متن تثبیت شده بود.

اگر منشأ الهی در کار است، همان کنجکاوی که عالم را به جانِ حدیث می‌اندازد باید او را به تورات و انجیل نیز بکشاند: جدا کردنِ اصل از تحریف، نه دور ریختنِ کل. قرآن می‌گوید بخشی را پنهان کردند و در کلمات تغییر آوردند؛ این غیر از آن است که همه را ریخته باشند و چیزِ دیگری ساخته باشند. شباهتِ داستان‌ها و حتی جمله‌هایی که ترجمهٔ یکدیگر به نظر می‌رسند همین را نشان می‌دهد. تورات با آفرینش آغاز می‌شود و پس از چند آیه به آدم و حوا می‌رسد؛ قرآن نیز همان ماجرا را با تفاوت‌هایی دارد — از جمله آنکه در تورات مار نزدِ حوا می‌آید و در قرآن این‌گونه نیست. روش‌هایِ آکادمیک و همان شیوه‌ای که برایِ تشخیصِ حدیث به کار می‌رود می‌تواند بگوید کدام پاره صلاحیتِ تاریخی دارد.

ادعایِ یهود در بابِ تورات، برخلافِ انجیل، عیناً ادعایِ مسلمانان در بابِ قرآن است: خداوند کلامی را به موسی وحی کرد و موسی اهتمام به ثبت داشت. ادعایی که در هیچ کتابِ مقدسِ دیگری نیست مسئلهٔ الواح است. «الواح را خداوند نوشت مکتوب خداوند به موسی داد» — نه اینکه وحی کند و موسی بنویسد. ده فرمان بر سنگ نوشته شد تا ثبت بماند، نه وحیِ موقتی که بگذرد. مراسمی برایِ خواندنِ منظمِ تورات هست؛ هر هفت سال شریعت را دوباره تعلیم دهند. اعتقادِ مشترک این است که خداوند مستقیماً با موسی سخن گفته، بی‌واسطهٔ جبرئیل؛ اختلاف در این است که یهود تحریف را نمی‌پذیرد و مسلمانان گاه به‌افراط از آن سخن می‌گویند.

استدلالِ عقلی یکی است. مسلمان می‌گوید «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا ٱلذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (سورهٔ الحجر، آیهٔ ۹: بى‌ترديد، ما اين قرآن را به تدريج نازل كرده‌ايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.) و از حفظِ الهی مطمئن است؛ دلایلش بیشتر درون‌دینی است تا آکادمیک. یهودی همان را در بابِ تورات می‌گوید: چطور ممکن است خداوند یک‌بار مستقیماً با بشر تکلم کرده باشد و آن کلام آب شده باشد و رفته باشد. نسخه‌هایِ هماهنگ در جاهایِ مختلف، چنان‌که در متونِ کهنِ دیگر نیز معیار است، بیش از یافتنِ خودِ الواح در تابوت اهمیت دارد. الواح را نه بر پوست، بر سنگ نوشتند و در تابوتِ عهد، در قدس‌الاقداس — جایی که کسی حقِ ورود نداشت — نهادند. وقتی فلسطینیان تابوت را به غنیمت گرفتند، قوم آرام ننشست تا بازش گرداند؛ همان ماجرایِ برگزیدنِ طالوت که قرآن نیز نقل می‌کند. پذیرفتنِ اینکه حتی یک کلمه جابه‌جا شده، با اصلِ ایمان به وحیانی‌بودن نمی‌خواند. «وحی نمی‌تواند از بین برود» اگر امکانِ حفظ نبوده، چرا خداوند در همان حال شریعت نازل کرده و اطاعت خواسته است.

عهد ابدی در برابر شریعت تازه

مسیحیت و اسلام در اصلِ بستنِ عهد میانِ خداوند و بنی‌اسرائیل در طور یا سینا تردید نمی‌افکنند. عهد این بود که از شریعت پیروی کنند، بت نپرستند، قومِ خاص باشند و رسالتی تاریخی بر دوش بگیرند. «بنی‌اسرائیل نمی‌توانند بپذیرن که این عهد از طرف خداوند نقض شده.» نقض از سویِ خداوند برایشان تقریباً بی‌معناست: قومی را برگزیده، با آیاتِ سهمگین کوچ داده، و در پایِ سینا با غلظتِ تمام پیمان بسته است. حتی اگر پس از موسی با اقوامِ دیگر نیز عهدهایی بسته شده باشد، و حتی اگر مسیح و پیامبرِ اسلام پیامبر باشند، از این لازم نمی‌آید که عهدِ بنی‌اسرائیل باطل شده باشد.

یهود ادعا می‌کند بت نمی‌پرستد و نهایتِ سعی را می‌کند تا شریعتی را نگه دارد که تحملِ یک روزش برایِ دیگران دشوار است. مسیحیان شریعت را کنار گذاشتند؛ شریعتِ مسلمانان آسان‌تر شد. یهود در طولِ تاریخ، با فشارهایی که به جدا شدن و زیستن در محله‌هایِ بسته می‌انجامید، احکام را حفظ کرد: مرده را باید سریع دفن کرد، حتی اگر دولت بگوید سه روز بماند. اساسِ معاهده در تورات تا ابد خوانده شده، و از سویِ بنی‌اسرائیل تعهد بت‌نپرستیدن و عمل به شریعت بوده است. گفتنِ اینکه دینشان باطل شده و باید دینِ دیگری اختیار کنند، با آن ابدیت نمی‌خواند.

مشکلِ یهود با موقت‌خواندنِ شریعت است. اگر پیامبری شریعتِ تازه‌ای برایِ بنی‌اسرائیل آورده باشد، یعنی شریعتِ موسی موقت بوده؛ و این با عهدی که تا ابد برقرار است جور درنمی‌آید. «از خدا بر عهدش هست ما منتظر خدا هستیم.» می‌توانست مانندِ قوطیِ کنسرو تاریخِ مصرف بگذارد و بگوید شریعت پانصد سال بیشتر نیست؛ اما تورات از عهدِ ابدی میانِ خدا و ابراهیم و فرزندانش سخن می‌گوید و شریعتِ موسی تغییرپذیر نمی‌نماید. مسلمانان شریعتِ خود را ابدی می‌دانند؛ آنگاه باید بگویند از موسی تا پیامبر جهان بیشتر دگرگون شد یا از پیامبر تا امروز. اگر هزار و چهارصد سال پیش شریعت فیکس شده، چرا چند دهه پیش نمی‌شد.

اساسِ عهد را می‌توان ده فرمان دانست: مکتوب بر الواح، حاصلِ واقعهٔ طور، اصولِ اخلاق و شریعت — نپرستیدنِ بت، احترام به پدر و مادر، نددزدیدن، دروغ نگفتن — که بعد بسط یافته‌اند. یهود معتقد است تعهدش رعایتِ همین فرمان‌ها و جزئیاتِ بعدی است. اگر ادعا شود معاهده چیزِ دیگری بوده و یهود آن را نقض کرده، یا به‌طورِ نظام‌مند از تورات حذف کرده، باید سند آورد. سخن‌گفتن از عوض‌شدنِ شریعت و عهد دشوارتر از این است که خداوند با بشر عهدی ابدی بسته باشد. «ثبات شریعت طبیعی‌تره تا تغییر شریعت.»

حتی اگر ادیانِ دیگر نیز الهی باشند — مسیح برایِ قومی، پیامبری برایِ فرزندانِ اسماعیل در عربستان — باز این پرسش می‌ماند که یهود چه کرده که عهدش نقض شده، در حالی که می‌گوید به شریعت عمل می‌کند. همان منطق را می‌توان علیه اسلام برگرداند: بهایی می‌گوید اسلام نیز تاریخِ مصرف داشته و دینِ تازه‌ای آمده است؛ آیاتِ خاتم را یا تحریف می‌خواند یا «خاتم» را نگینِ انگشتری می‌گیرد، نه ختم‌کننده. «این هم یک دین ۱۰ سال تاریخ مصرف داشته» در خودِ تورات، پیش از رسیدن به سینا نیز احکام هست: خیمه و تابوت چگونه ساخته شود، عیدِ فصح، نانِ فطیر، شنبه، و حتی جمع‌نکردنِ منّ در روزِ تعطیل. عهد بر پایهٔ پیروی و بندگی و عمل به قوانین است، نه فقط ده فرمانِ برهنه. در برابرِ این عهد خداوند می‌گوید خدایِ شما خواهم بود: معیتی در جنگ‌ها و دفاع از آسیب، شبیه آنکه خداوند ولیِ مؤمنان است، به‌اضافهٔ سرزمینِ مقدس در عهدِ ابراهیم. حتی در خوانشی که ادیانِ دیگر را می‌پذیرد، گفتنِ اینکه آن عهد نقض شده سخت است؛ بارِ اثبات بر دوشِ کسی است که نقض را ادعا می‌کند.

→ متنِ کاملِ این جلسه