این نوشته میکوشد جهان را چنان ببیند که یک یهودی میبیند: دین، تاریخ، و رسالتِ قوم. تاریخ از مرگِ موسی در آستانۀ سرزمین آغاز میشود، چون همان تاریخ در قرآن منعکس است و بدونش اشارهها ناقص میمانند. یوشع و اسباط و داوران نوسانِ توحید و بتپرستی را میسازند؛ سموئیل پل به پادشاهی است و تدهین نامِ مسیح را میگذارد. جداییِ نبوت از مُلک حکومت را سکولار نمیکند. انشعابِ شمال و جنوب نامِ یهود را میزاید، کوروش بندۀ خدا خوانده میشود، و عهد تاریخی میماند. از اینجا بحث به سلامتِ تورات میرسد: قرائتِ هفتگی، نسخههای کهن، و دلایلی همسنخ با ادعاهای مسلمانان دربارۀ قرآن. خاتمیت در این نگاه ختمِ شریعت است نه ختمِ پیامبر؛ نوح مقرراتِ اخلاقی دارد؛ و قوم وظیفۀ هدایتِ دیگران ندارد، چون خود را الگو میداند.
تاریخ برای فهمِ اشارههای قرآن لازم است
هدف این است که «یهودیت را تا جای ممکن بیان بکنم که یک جوری احساس یهودی بودن را درک بکنید»: دنیا را چگونه میبیند، دینش را چگونه، و برای خود چه رسالتی قائل است. ادعاها باید خوب فهمیده شوند، نه آنکه از بیرون شکسته شوند. همۀ آنچه اینجا گفته میشود لزوماً جملهای نیست که یهودیان جایی نوشته باشند؛ گاه تقویت میشود با آنچه در قرآن آمده. برنامۀ اعتقادیِ محض کنار میرود تا تاریخِ قوم تا جایی پیش برود که جای مناسب برای بازگشتن به آن پیدا نشود.
این تاریخ برای خودِ یهود مهم است: پنج فصلِ نخستِ تورات وقایع را تا جایی گزارش میکند. برای خوانندۀ قرآن نیز مهم است، چون بخشی از همین مطالب در قرآن منعکس شده و دانستنشان برای فهمِ اشارهها لازم است. عهد، واردنشدن، چهل سال آوارگی، و بازگشت به کنعان تا حیاتِ موسی پیش آمده است.
«بنیاسرائیل وارد سرزمین مقدس نمیشن». تورات تأکید میکند که بهعنوانِ مجازات موسی از ورود ممنوع شد، چون در لحظهای خداوند چنانکه باید رعایت نشد. آخرین صحنهها این است که او را به کوه میبرند تا سرزمین را از بالا ببیند و بمیرد. در تثنیه موسی از دشتهای موآب به قلۀ نبو در برابرِ اریحا میرود و خداوند سرزمینِ موعود را نشان میدهد: سرزمینی که به ابراهیم و اسحاق و یعقوب وعده داده شده. «اکنون به تو اجازه دادم آن را ببینید ولی پایت را در آنجا نخواهی گذاشت». در موآب درمیگذرد و در درهای نزدیک بیتفغور دفن میشود؛ تا امروز مکان را کسی نمیداند.
همین قطعۀ مرگ برای نویسندگیِ موسی مسئله میسازد. یهودیان اصرار دارند «تورات را خود موسی نوشته»؛ پس گزارشِ مرگ و دفن را چگونه نوشته است. توجیه از اعجاز است: موسی از خود نمینوشته و این قطعه نیز از جانبِ خداست. بحث جدا از بقیۀ مسائلِ تورات میماند، اما نشان میدهد حتی نزدیکترینها از انضباطِ عهد معاف نیستند. پنج فصلِ نخست خواندنی است؛ از آن پس بیشتر تاریخ است.
یوشع اسباط را مینشاند و داوران نوسان میسازند
با یوشع قوم از اردن میگذرد، میجنگد، و زمین میانِ اسباط تقسیم میشود. جداییِ اسباط با قوانینِ ارث و زمین تثبیت میشود. اشارۀ قرآن به «اسباط ۱۲ گانهای که مثلاً مشربشون از همدیگر جدا شده» با این تصویر میخواند. آنچه بلافاصله پس از موسی در زمانِ یوشع افتاده باید به فرمانِ خدا دانسته شود. پیش از ورود، در روایت، ختنۀ جمعی نیز آمده تا عهدِ جسمانی تجدید شود. اهتمام به جمعآوریِ تورات از زمانِ موسی و سپس یوشع در قطعهای از کتابِ یوشع دیده میشود: نوشته باید عینِ تورات باشد.
همسایگان تهاجمِ فرهنگی میکنند و قوم کمکم بتپرست میشود. تاریخِ بنیاسرائیل از این لحظه تا «اسارت بابلیشون در نوسان بین این چیزهاست دیگر بین بتپرستی و توحید». هر چندگاه پادشاهانی گرایشِ بتپرستانه را تقویت میکنند. داستانها غریب نیستند و خواندنیاند. گناه یک نفر میتواند خشم را بر تمامِ قوم فرود آورد؛ الگوی تربیتِ سخت است: مسئولیت جمعی، نه فقط خشونت. دورۀ داوران رهبری را موقت میکند: انحراف، شکست، توبه، برخاستنِ داور، و باز سستی. همین حلقه موتورِ تاریخِ مقدس است و انبیای بنیاسرائیل در قرآن در همین متن خطاب میشوند: قومی که مدام از عهد درمیرود و بازمیگردد.
شکست از فلسطینیان پس از تخلف، تابوت را به میدان میآورد و سپس به خطر. جستوجوی تابوت و اشیای قدیم تا امروز ادامه دارد، چون مسجد و قبه بر ویرانۀ معبد نشستهاند و ادعا این است که گنجینههای دینی همانجاست. حتی اگر چیزی آنجا باشد، علنیشدنش تابعِ ملاحظات است. این جستوجو ایمانِ تاریخی را زنده نگه میدارد: معیتِ خدا زمانی در شیءِ مقدس متمرکز دیده میشد.
در پایانِ داوران سموئیل میآید: پیامبر است و قرآن نیز به او اشاره دارد، و دوره را به پادشاهان وصل میکند. پس از تخلفات، فلسطینیان در جنگ شکست میدهند و تابوت به خطر میافتد. گنجینهها و آنچه از معبد مانده، در ویرانهای که امروز مسجدالاقصی و قبهالصخره بر آن است، همچنان محلِ ادعا و شایعه است. بعید نیست چیزی آنجا باشد؛ گاه شایعه میشود که یافتهاند و علنی نمیکنند.
خواستِ پادشاهی دین و سیاست را در هم میآمیزد. حکومت بنا بوده دینی باشد و میانِ یکتاپرستی و بتپرستی نوسان کند. «جدایی پیامبری از پادشاهیه» در کتابها دیده میشود: دو سلسله پادشاه و پیامبرانی در میان. این جدایی به معنای حکومتِ غیردینی نیست. بتپرستی نیز به نوعی دین است. پرسش از دلالتِ این تفکیک همانجا باز میشود.
تدهین نامِ مسیح را میگذارد
شائول بهعنوانِ پادشاه تعیین میشود؛ در آغاز درستکار است و در نبرد پیروز. «سموئیل شائول را تدهین میکند»: در مراسمی روغن میمالند. روغنمالی در دنیای قدیم رایج بود. نامِ مسیح از همینجاست، و اختلافِ یهود و مسیحی و مسلمان بر سرِ همین نام است: آیا مسیح آمده یا نه، و کیست.
داوود را در تاریخِ بنیاسرائیل پادشاه میشناسند نه پیامبر، هرچند در تورات جاهایی خدا مستقیماً با او سخن میگوید. طالوت چنین نیست. قرآن جداییِ پادشاهی از پیامبری را دستکم در آغاز، در زمانِ طالوت، واضح میکند. معبد بر الگوهای توراتی ساخته میشود و قبلۀ اورشلیم تثبیت میگردد. قرآن بر مشروعیتِ این قبله و کارِ سلیمان تأکید دارد و ادعاهای مخالف را نفی میکند.
پس از شائول نوبت به داوود میرسد و سپس سلیمان. سلیمان اوجِ قدرت و اتحادِ اسباط است. حکومت در این اوج دینی است و معبد مرکز میشود. پس از او انشعاب میآید. اسباطِ شمالی اختلاف را عقیدتی میکنند و دو سبطِ جنوبی میکوشند تورات را نگه دارند. رقابت و گاه جنگِ دو پادشاهی تاریخِ قوم از آن پس است. نامِ اسرائیل بر شمال میماند و نامِ یهودا بر جنوب؛ بقا از جنوب است و نامِ یهودی از همین بقا. جمعیتهای کوچکی که قبله را نمیپذیرند در حاشیه میمانند. تاریخِ سیاسیِ معبد تاریخِ هویت نیز هست. جدا شدنِ دو سبطِ جنوبی انگیزههای توحیدی دارد: میکوشند یکتاپرستی و دستوراتِ تورات را حفظ کنند. «پادشاهی شمالی اسمش اسرائیل و پادشاهی پادشاهی جنوبی اسمش یهودی هست»؛ از اینجا نامِ یهودی معنا مییابد. نامیدنِ سرزمینِ جدید به اسرائیل، با این تاریخ، عجیب مینماید.
«تورات خداوند کوروش را مامور» میکند که آنان را از بابل برهاند. کوروش به بابل حمله میکند و تسخیر میکند. متن او را بندۀ خاصِ خدا میخواند و مأموریتی برای خدا به او میدهد. بعضی ذوالقرنین را در قرآن به همین کوروش بازمیگردانند. این مرحله مهم است: رفتن و برگشتن مجازات و بازآوردن خوانده میشود. اسارت در بابل نهایتِ همان نوسان است که از داوران آغاز شده بود. بازگشت با اجازۀ کوروش تجدیدِ عهد است، نه فقط آزادیِ سیاسی. اگر ذوالقرنین را کسی به کوروش بازگرداند، قرآن و تورات در یک نام به هم میرسند؛ متن این را قطعی نمیکند و فقط امکان را باز میگذارد.
اتهامی که یهود غیریهود را حیوان میداند اینجا رد میشود. «به هیچ وجه اینطوری نیست. یهودیها غیر یهودی را نه حیوان میدانند». تناقض از اینگونه در این روایت وجود ندارد.
عهد تاریخی است و جاودانه شمرده میشود
آنچه قوم برای خود میشمارد معیتِ روزانه است: معجزه دیدن، غذای آسمانی، نزدیکیای که خدا با هیچ قومی چنین نکرد. ایمانشان تاریخی است: به وقایعی که پشت سر گذاشتهاند ایمان دارند. عهد از ابراهیم آغاز شد و در سینا به قوم منتقل شد، و «این عهد جاودانه است». بدونِ این افق، اسارت و بازگشت فقط سیاست است.
از اینجا بحث از روایتِ وقایع به سلامتِ متن میچرخد. دلایلِ عدمِ تحریفِ قرآن، نظیرش را برای تورات میآورند. «قرائت هفتگی تورات جزو سنتهای دائمی یهودیهاست»: قطعههایی را در کنیسه میخوانند و معمولاً در یک سال یک ختم میگیرند. مسیح در این آیین شرکت میکرده و پیامبرانِ دیگر نیز. پس دشوار است گفته شود تورات یکسره متنی تحریفشده و بهدردنخور است که نباید خواند.
تحدی به شکلِ قرآن در تورات نیست و یهودیان چنین ادعایی نمیکنند، هرچند شأنِ تورات را بسیار بالا میدانند. آیۀ «لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۱۶: زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حركت مده،) و «إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُۥ وَقُرْءَانَهُۥ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۱۷: چرا كه جمعكردن و خواندن آن بر عهده ماست!) را نباید به جمعِ عثمانی برگرداند: خطاب به کسی که وحی میشنود این است که در خواندن عجله نکند، نه آنکه قرنها بعد مصحف فراهم شود. طه نیز میگوید پیش از پایانِ وحی شتاب مکن. این آیات مربوط به همان لحظۀ نزولاند. با این حال یهودیان نیز میگویند خدا تورات را نگه میدارد. اگر در خودِ تورات آیهای عیناً چنین نگوید، در روایات با صراحت هست که تورات کلمهبهکلمه همان است که از خدا آمده.
دلایل متنی، تاریخی و عقلی تکرار میشوند. تورات در زمانی جمع شده که پس از آن، بنا بر اعتقادِ اسلامی نیز، پیامبرانی با متنی مشابه سروکار داشتهاند. متکلمانِ مسلمان دربارۀ قرآن همان را میگویند که آنان دربارۀ تورات. چرا خدا سخن بگوید و سخن نابود شود. خاتمیت این تقارن را بهآسانی نمیشکند: یهودیان نیز به نوعی به خاتمیتِ خود معتقدند. مسیحی نباید بیاید و تورات عوض شود؛ عهد جاودانه است و تورات ختمِ نزولِ شریعت.
نسخههای کهن و پیامبرانِ پسین متن را نگه میدارند
طومارهای کهن تقریباً مطمئن میکنند که «متن تا حدودی زیادی متن دستنخوردهست»، دستکم از یک قرن پیش از میلاد به این سو. اسنادی هست که باید کفایت کند، چون زکریا و یحیی و مسیح در آن دوره ظهور کردند و به نظر نمیآید گفته باشند این تورات تورات نیست. روایتِ انجیل این است که در توراتخوانی شرکت کردهاند. پنج فصلِ نخست را کامل دارند؛ انطباق با آنچه یافته شده خوب است. قداستی که برای این پنج فصل هست لزوماً برای بقیۀ عهد عتیق نیست.
یهودیان علاقهای به بحثِ انتقادیِ تاریخی دربارۀ متن نشان نمیدهند، چنانکه گفته میشود مسلمانان نیز از بررسیِ انتقادیِ قرآن استقبال نمیکنند. کتابی که اخیراً با نامِ مستعار منتشر شد تا از واکنش بگریزد، ریشههای آرامی برای برخی واژههای قرآن ادعا کرد. تقارنِ دو امتناع اینجاست.
خاتمیت در اسلام دلایلِ متنی دارد: پیامبر خاتمالانبیا خوانده شده، و نقل از خودِ او و امامان همین را میگوید. یهودیان ادعای ختمِ نبوت ندارند، چون منتظرِ مسیحاند: پیامبری بزرگ از نسلِ داوود که پیامبری و پادشاهی میکند. مسیحیان ظهور را تکرارِ حیاتِ مسیح میدانند. آنچه یهودیان ختم میکنند شریعت است: قرار نیست کسی شریعتِ جدید بیاورد. حس نسبت به تورات این است که کامل است و ادعای خدشه به آن بیمعنا. روایتی که حلالِ محمد را تا قیامت پایدار میداند، نظیری در این احساس دارد.
«یهود معتقد هستند که شریعت مختصری در زمان حضرت نوح بوده» و کاملش در زمانِ موسی. پیش از نوح بیشتر اخلاقی بوده، نه شریعت با جزئیات. آنچه به نوح نسبت میدهند حدودِ هفت قانون است: از جمله حرامبودنِ خون. ده فرمان خودِ شریعت نیست؛ شریعت در سالها بسط یافته. هلاخا فقهی وسیع است و اجتهاد در آن بدیهی، چون مسئلهٔ تازه پیش میآید و باید از متون استخراج شود.
تابوت را با خود به جنگ میبرند چون گمان میکنند خداوند با آنان در جنگ است. شکست نشان میدهد که شیءِ مقدس جای اطاعت را نمیگیرد. آنچه از معبد مانده زیرِ قبهالصخره محلِ ادعا است: گنجینهها را همانجا میجویند. شایعاتِ یافتهشدن گاه پخش میشود و علنی نمیگردد. معبد قبله را تثبیت میکند و قرآن این قبله را نفی نمیکند؛ کارِ سلیمان را نیز. ادعاهایی که سلیمان را به سحر و کفر میآلایند در قرآن رد میشود.
حروف و اعداد در عرفانِ یهودی به زبانِ عبری بستهاند، چون عبری زبانِ مقدس است. اعجازِ عددی به آن معنا که در ذهنِ بعضی مسلمانان است در میانِ یهود کمتر به همان شکل دیده شده، اما بحثِ حروفِ تورات فراوان است. پنج فصلِ نخست قداستی دارند که بقیۀ عهد عتیق ندارد. آپوکریفا کتابهایی است که علمای یهود تأیید نکردهاند و در بعضی یافتهها یکیدو تا از آنها هست. متنِ تورات با طومارها انطباقِ خوب دارد.
هلاخا فقه است و وسیع. مسئلهٔ تازه پیش میآید و باید با وضو از متون استخراج شود؛ اجتهاد بدیهی است چون فقه بیاجتهاد نمیماند. مجتهدان بسیارند. ده فرمان فهرستِ تمامِ شریعت نیست؛ در سالها بسط یافته است. هفت قانونِ نوح بیشتر محرماتِ اخلاقی است تا نظامِ کامل. قوم دنیا را در گذار به مسیح میبیند؛ شریعت در این گذار مالِ اوست، و اخلاقش باید الگو باشد تا جهان به سرمنزل برسد.
قوم الگوست و وظیفۀ تبلیغ ندارد
جهان در حالِ گذار به ظهورِ مسیح دیده میشود. در این دوران آنچه مهم است این است که قوم بهعنوانِ الگو به وظایف عمل کند تا جهان با ظهور نجات یابد. از اینرو عجیب نیست که شریعت مالِ قوم باشد. قوم به شریعت و اخلاق عمل میکند و با اقوام تعامل دارد تا بیاموزند. معتقدند این اتفاق افتاده: منشأ برکات، یکتاپرستیِ پخششده در دنیا، از همین قوم بوده است.
بعضی از علما، نه همه، مسیحیت و اسلام را ادیانِ الهی به معنای کامل نمیدانند، اما تحتِ تأثیرِ تعالیمِ قوم میبینند و سببِ یکتاپرستشدنِ اکثریتِ مردم. شریعت و اخلاق و فقه و کلام و فلسفۀ ادیانِ دیگر منشأ یهودی دارد: شنبۀ مسیحی یکشنبه شد و مسلمانان جمعه کردند؛ قبله جابهجا شد؛ نماز صورت عوض کرد. اینها اقتباسِ مردم است بیآنکه خدا شریعت را به آنان داده باشد. قوم نقشِ الگو در جمع دارد: به یکی بگو کارِ بد نکن تا جمع اثر بپذیرد.
خود را نسخۀ اصلی میدانند و ادیانِ بعدی را تحریف. «هیچ تلاشی هم برای تبلیغ اینها نمیکنند». «دین یهود اصولاً وظیفهای در قبال هدایت دیگران بهش ندادند». مهم پاک و مقدس بودنِ خودشان است. ختنه به مسلمانان رسیده؛ احکام پخش شده. شنبه و یکشنبه و جمعه چندان دور نیستند: اصل شنبه است و دو سوی انحراف.
احساس این است که منشأ اصلاح و معرفت و فقه و کلام در جهان به دینداریِ این قوم برمیگردد. کتابِ اخلاقیِ یهود با تعالیمِ اخلاقیِ آشنا یکی است: همسایه را دوست بدار، غریبنوازی، مهماننوازی. آنچه مسیحیان و مسلمانان در اخلاق میگویند در متونِ کهنِ یهود هست.
تاریخ از یوشع تا بابل در عهد عتیق با جزئیات آمده و اینجا سرهم شده تا به قرآن مربوط شود. تأکیدِ یهودیت بر تاریخ و شریعت است، نه بر شخصیتِ محوری چون مسیح. مسیحیت به دورۀ زندگیِ مسیح چون واقعهای اخلاقیروحانی مینگرد، نه به تاریخِ پیش و پس. دو قطباند. تأکید میشود که این تاریخ سرهم شده تا به قرآن مربوط شود، نه تا جزئیاتِ عهد عتیق از یوشع تا بابل بازنویسی شود. آن جزئیات در کتاب هست و اینجا لازم نبوده. آنچه باید بماند ساختار است: عهد، ورودِ دیر، پادشاهی، انشعاب، اسارت، بازگشت، و متنی که قوم آن را کلمهبهکلمه کلام میداند. جلساتِ بعد فضای زندگی و احکام را باز میکند؛ یهودیت بر تاریخ و شریعت تکیه دارد و از این جهت با مسیحیت که بر شخصیت و اخلاقِ یک زندگی متمرکز است قطبِ دیگر است. آنچه این قطعه تمام میکند این است که قوم خود را حاملِ عهد و الگوی جهان میداند، بیآنکه مأمورِ گرواندنِ دیگران باشد.
→ متنِ کاملِ این جلسه