این جلسه چهرهٔ کسانی را که در دل مرض دارند از منافقِ عرفی جدا میکند و آن را در خوارج و مارقین و علمایِ تحریفگر میشناسد؛ سپس نشان میدهد نزولِ هدایت همراه با شکاف و ضایعه است، امتِ واحده با کتاب هم اختلاف میزاید، شریعت جادهای دوطرفه است، و خدعه بیش از نیرنگِ آشکارْ خودفریبی و کذبِ درونی است که عذابِ الیم و رجوع به حق را میطلبد.
مرضِ قلب و مارقین بهجای منافقِ عرفی
آیاتِ آغازِ بقره که از کسانی با مرض در دل سخن میگویند، اگر با معنایِ عرفیِ نفاق خوانده شوند، تصویری ساده بهدست میدهند: کسانی که ایمان ندارند و تظاهر میکنند. خوانشِ دقیقتر این سادگی را برنمیتابد. اینان «منافق نیستن» به آن معنایِ رایج؛ دیندارانیاند که در دینداریشان پیچیدگیِ روانی و انحرافِ معرفتی رخنه کرده است. ادعایِ ایمانشان دروغِ حسابشده به قصدِ فریبِ صرف نیست؛ خودشان باور دارند که مؤمناند، و گاه خود را مؤمنتر از دیگران میدانند. از اینرو واژگانِ قرآن در این قطعه، اگر با استعمالِ روزمرهٔ نفاق یکی گرفته شوند، گمراهکنندهاند.
اصطلاحی که در نهجالبلاغه دربارهٔ خوارج آمده، «مارقین»، اینجا راهگشاست: کسانی که از منظرِ خود از ائمه جلوتر رفتهاند و دیندارتر بهنظر میرسند. خوارج نمونهٔ تاریخیِ همین تیپاند. اگر به ایشان گفته شود در زمین فساد میکنید، پاسخشان «انما نحن مصلحون» است. ابنملجم و همراهانش، در حسابِ خود، برایِ افزودنِ ثوابِ عبادت در شبِ قدر دست به قتلِ امام زدند؛ یعنی «داشتن عبادت میکردند حتی به حساب خودشان». فساد در آگاهیِ آنان اصلاح و عبادت بود. همین وارونگی، کلیدِ فهمِ مرضِ قلب است: نه انکارِ آشکارِ دین، که تقدیسِ عملی که دین را میشکند.
همین الگو به علمایِ دینیِ یهود نیز کشیده میشود؛ کسانی که قرآن مکرر با آنان مواجهه میکند. اینان نیز منافقِ عرفی نیستند. دینِ خود را برتر از دینِ مردمی میدانند که واقعاً دیندارند، و خود را دیندارانِ حقیقی میخوانند، در حالی که مسیرشان فساد و تحریف است. شناختِ این تیپ، پیشنیازِ فهمِ تحریفِ اهلِ کتاب و سپس فهمِ انحرافِ ممکن در هر جامعهٔ دینی است. سورهٔ بقره با گذاشتنِ این مقدمه، عاملِ تحریف را پیش از ورودِ تفصیلی به بنیاسرائیل معرفی میکند.
ربطِ این آیات با کلِ سوره نیز از همینجا روشن میشود. اگر مقدمهٔ بقره فقط فهرستِ کافر و مؤمن و منافقِ عرفی باشد، بخشِ بعدی دربارهٔ بنیاسرائیل تاریخِ قومیِ بیگانه میماند. اگر اما کسانی که در دل مرض دارند همان موتورِ تحریفِ دروندینی باشند، آنگاه آیاتِ اهلِ کتاب آینهٔ هر جامعهٔ دینی میشوند، نه فقط شرحِ گذشته. روایتِ مشهورِ پیامبر که هیچ بلایی بر بنیاسرائیل نیامد مگر آنکه این امت نیز آن را خواهد دید، همین انتقال را امضا میکند. خواندنِ این آیات باید جستجویِ مشابهِ معاصر باشد، نه آرامشِ خیالیِ فاصله از قومی دیگر.
ضایعاتِ همراه با نزولِ هدایت
تصوری رایج میگوید هر آنچه پیرامونِ نبوت و هدایت گذشته یکسره مثبت است، و گفتنِ آنکه فرستادنِ انبیا ضایعاتی نیز داشته، حرفی نامطلوب است. این خلقِ مسامحهآمیز با متن سازگار نیست. وقتی هدایت به بشر میرسد، آسیبهایی نیز با آن میآید، و دلیلش روشن است. کسی که هنوز به سنِ ادراکِ هدایت نرسیده، مانندِ کودک، در وضعیتی است که گمراهیِ عمومیاش از جنسِ دیگری است. اما وقتی هدایت نازل شود و کسانی آن را ببینند و پیروی نکنند، «بدترین موجوداتی هستند که در کره زمین دارند زندگی میکنند». دین وقتی ابلاغ میشود، بهترینها و رذلترینها را در همان محیط میپرورد.
نزولِ کتاب شکافی ایجاد میکند. در قومِ یهود گفته میشود «وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ ٱلنَّاسِ عَلَىٰ حَيَوٰةٍۢ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۹۶: و آنان را مسلما آزمندترين مردم به زندگى، و [حتى حريصتر] از كسانى كه شرك مىورزند خواهى يافت.) هستند: «حریصترین مردم را اگر میخوای پیدا بکنی» باید جایی بگردی که دین نازل شده است. در کنارِ کسانی که به نبوت نزدیک شدهاند، کسانی پیدا میشوند که حرصشان از حرصِ محیطهای بیدین شدیدتر است. در ماجرایِ حواریون در مائده نیز، درخواستِ سفرهٔ آسمانی با هشدارِ عذابِ بیمانند برایِ کفرِ پس از رؤیت همراه است. کسی که در معرضِ دین قرار گیرد و پشت کند، بدترین و سزاوارترینِ عذاب است. فسادهایی که از این پشتکردن میزاید، گاه پیش از نزولِ دین اصلاً ممکن نبودهاند: تبدیلِ مقدسترین چیز به ابزارِ دنیا، یا ایستادن در برابرِ کلامِ خدا برایِ تحریفِ آن.
مکانیسمِ تحریف نیز از همینجا میآید. محیطِ تکلیفِ دینی خطکشِ حرام و حلال دارد؛ کسی که میخواهد به امیالِ ناسازگار برسد، فرهنگ و عقیدهٔ عجیب میسازد و مفاهیم را دگرگون میکند. «مکانیسم هایی که به طور واقعی باعث شده» تحریفِ یهود و نصرانیت — و طبعاً دینِ خودِ مسلمانان — همین تیپاند. شناختِ روانشناسیِ آنان شناختِ روانشناسیِ تحریف است. آیاتِ قرآن دربارهٔ برداشتنِ کلمات از مواضعشان و دگرگونکردنِ واژگان، گزارشِ همین فرایند است نه فقط اتهامِ تاریخی.
هشدارِ فنیِ دیگری نیز هست: اعراب و بنیاسرائیل از یک تبارند و پسرعمویند. برایِ بنیاسرائیل تا مسیح پیامبرانِ پیاپی آمد؛ برایِ سویِ عربی چنین تداومِ نبوت نبود. اگر آنسو پس از هزارهها به کشتنِ انبیا رسید، اینسو گاه در فاصلهای بسیار کوتاهتر با جانشینانِ معنویِ همان دعوت چنان کرد که کسی نماند. این مقایسه نه برایِ تحقیرِ نژادی که برایِ شکستنِ اسطورهٔ تقدسِ قومی است: آیاتِ بنیاسرائیل را نباید چنان خواند که مسلمان را از آینه بیرون بگذارد.
امتِ واحده، کتاب و افزایشِ اختلاف
آیهای کلیدی در بقره میگوید مردم امتِ یگانهای بودند، سپس خداوند پیامبران را بشارتدهنده و بیمدهنده برانگیخت و با آنان کتاب را به حق فروفرستاد تا میانِ مردم در آنچه اختلاف کرده بودند داوری کند: «كَانَ ٱلنَّاسُ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ فَبَعَثَ ٱللَّهُ ٱلنَّبِيِّۦنَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ بِٱلْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ ٱلنَّاسِ فِيمَا ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ ۚ وَمَا ٱخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا ٱلَّذِينَ أُوتُوهُ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ بَغْيًۢا بَيْنَهُمْ ۖ فَهَدَى ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لِمَا ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ مِنَ ٱلْحَقِّ بِإِذْنِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۱۳: مردم، امتى يگانه بودند؛ پس خداوند پيامبران را نويدآور و بيمدهنده برانگيخت، و با آنان، كتاب [خود] را بحق فرو فرستاد، تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داورى كند. و جز كسانى كه [كتاب] به آنان داده شد -پس از آنكه دلايل روشن براى آنان آمد- به خاطر ستم [و حسدى] كه ميانشان بود، [هيچ كس] در آن اختلاف نكرد. پس خداوند آنان را كه ايمان آورده بودند، به توفيق خويش، به حقيقت آنچه كه در آن اختلاف داشتند، هدايت كرد. و خدا هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.). تصویرِ امتِ واحده دورانِ پیش از کتاب است؛ دورانی که لحنِ آیه دربارهٔ آن لزوماً منفی نیست.
امتِ واحده زندگیای نزدیک به طبیعت دارد: خوراک، خواب، زندگیِ ساده، بدونِ معجزه و بدونِ انبیا و عرفایِ شناختهشده. فرهنگ هنوز تولید نشده یا در سطحِ پایین است. با رشدِ تاریخ، اختلافهایی پدید میآید؛ دین میآید تا میانِ آنها داوری کند. اما آیه تصریح میکند پس از آمدنِ بینات، همانها که کتاب داده شدند از رویِ بغی اختلاف کردند. دین اختلافهایِ پیشین را یکسره برطرف نکرد؛ خودِ دین به فرهنگ بدل شد، تحریف شد، و در کنارِ فرهنگهایِ باطلِ پیشین، دینِ ناحق و تحریفشده نیز نشست. فرهنگهایِ قدیم از بین نرفتند؛ لایههایِ تازه افزوده شدند و اختلافها فربهتر گشتند.
تشبیهِ تاریخِ بشر به رشدِ کودک اینجا معنا مییابد. سالهایِ نخستِ تاریخ ذهنیتی کودکانه دارد؛ اسطورهها به داستانهایِ پریان میمانند و برایِ مردمِ بالغِ همان دوران ایدئولوژی و دیناند. «امت واحده باقی میموند» اگر رشدی در کار نبود؛ اما امتِ واحده شکننده است، مانندِ کودکی. حتی اگر فیزیولوژیِ مغز ثابت فرض شود، نرمافزارِ فرهنگی که رویِ آن مینشیند تغییر میکند. اگر دین نمیآمد، همهٔ فرهنگها باطل میماندند و حقیقتِ متمرکزی در میانشان نبود. پس از دین، حقیقتی در میانِ فرهنگها هست و در کنارش تحریفها نیز با همان ذهنیتِ اسطورهای به کارِ ساختِ داستانِ دینی مشغولاند.
معراجنامهها و تفسیرِ طبری نمونههایِ زندهاند. هستهٔ رواییِ معراج چند جملهٔ محدود است؛ معراجنامهها اما سُم و بال و موجوداتِ هر آسمان را آزادانه میآفرینند — آثاری که اگر سوررئالیسم هنر باشد، سوررئالاند. در طبری، در کشتیِ نوح، خوک و گربه با ضربِ سرِ فیل و شیر به وجود میآیند تا فضله و موش پاک شود. همین میلِ کودکانه به کرامت و عجیب، وقتی رویِ تاریخِ انبیا بنشیند، دینِ تحریفشده میسازد. ذهنیت اگر اسطورهای بماند، هر جا گذاشته شود کارِ خود را میکند؛ دینِ حق را نیز به دکانی در کنارِ دکانهایِ پیشین بدل میکند.
راززدایی، قلم و جغرافیایِ شریعت
جهانِ معاصر به تعبیری «دنیا راززدایی شده» است: جغرافیایِ ناشناخته کم شده، اژدهایِ قصهها دیگر در گزارشِ دریانوردان زنده نمیماند، و پنجرهای در خانه همهٔ دنیا را دیدنی کرده است. در نوشتههایِ صد و دویست سالِ پیش هنوز غول و حیوانِ عجیب جدی بحث میشد. این راززدایی، میلِ اسطورهساز را نکشته؛ فقط میدانش را عوض کرده است. همان ذهنیتی که معراجنامه میساخت، امروز میتواند در قالبهایِ دیگر دین را بیاراید یا بپیچد. از اینرو بحثِ مرضِ قلب بحثِ باستانشناسیِ محض نیست.
جغرافیایِ نزولِ شریعت نیز پرسشی پدید میآورد: کسانی که در استرالیا یا آمریکا دور از مرکزِ خاورمیانهایِ ادیانِ ابراهیمی بودند چه گناهی داشتند؟ اگر دین را تنها راهی بدانیم که بدونِ آن بشر هیچ است، این پرسش به اعتراضِ عدل بدل میشود. پاسخِ پیشنهادی این است که نبودِ دین بهمعنایِ بدبختیِ مطلق نبود. دورانِ امتِ واحده دورانِ کودکی است؛ بومیانِ دوردست را میتوان کسانی دید که خداوند به آنان کودکیِ طولانیتری داد. بزرگسالان معمولاً از طولانیشدنِ کودکی نمیرنجند. اشکالِ زمانیِ مشابه در خودِ خاورمیانه نیز هست: بشرِ اولیه در همهجا مدتی بدونِ کتاب زیست. آیهٔ امتِ واحده همین پیشاتاریخِ کتاب را به رسمیت میشناسد.
آنچه با قلم و کتابت به بشر رسید، لایهٔ تازهای از ادراکِ دینی است. الواحِ موسی بهعنوانِ بنیانِ تورات و ده فرمان در حافظهٔ دینی نشسته است. مفهومِ کتاب و تعلیم با قلم، رشدی است که در جاهایِ جداافتاده دیرتر یا کمتر رخ داده. این نه محرومیتِ مطلق که تفاوتِ زمانِ ورود به مرحلهٔ کتاب است. شریعت پس از آمدن، راه را هم به معراج و هم به اسفلِ سافلین باز میکند؛ بدونِ آن، اوجها و حضیضهایِ معنویِ بعدی ممکن نبودند. نزولِ شریعت ساختنِ جادهای است که رفتن به ارتفاعات را ممکنتر میکند: «جادهای که راحتتر بشود رفت». پیش از آن رفتن سختتر بود؛ پس از آن هم عدهای از سویِ دیگرِ جاده میلغزند و به طبقاتِ پایینتر میرسند.
شریعت بهمثابه آموزش و دو لبگیِ رشد
نامِ شریعت با راه همخانواده است. عرفا میانِ شریعت و طریقت هر دو را راه میخوانند؛ انبیا جادهای ساختهاند که پیشتر به این وضوح نبود. در کنارِ این، بزرگترین سلسلهٔ انبیا و امکانِ پدید آمدنِ کسی چون مریم و مسیح نشان میدهد مکتبِ پس از شریعت امکاناتِ رشدی پدید آورده که پیشتر نبود. نسلاندرنسل در جغرافیایِ محدود، استعدادی پرورده شده که پیش از آن مکتب به این شکل دیده نمیشد.
تمثیلِ آموزشِ ریاضیات همین دو لبگی را روشن میکند. آموزش ریاضی متخصص میسازد و همزمان انبوهی را با فهمِ طوطیوار بار میآورد. بدونِ آموزش، درکِ اصیلِ خودجوشِ معدودی ممکن است عمیقتر باشد؛ اما بیشترِ مردم در شمارشِ انگشتی میمانند. اعدادِ منفی و صفر و مختلط در کودکی بدونِ صلاحیتِ چونوچرا پذیرفته میشوند؛ همان پذیرشِ زودهنگام بعدها فهمِ عمیق را دشوار میکند و در عینِ حال تمدن را پیش میبرد. شریعت نیز مکتبِ آموزشِ معنویت و اخلاق است: ضروری است، ضایعه دارد، و فهمِ طوطیوار در آن ممکن است. کسی که فقط از درونِ خود رشد کرده باشد، عمیقتر میفهمد؛ کسی که فقط از بیرون آموخته، ممکن است انبوهی گزارهٔ توخالی حمل کند.
داستانِ هبوط در قرآن با وعدهٔ هدایت تمام میشود: اگر از هدایت تبعیت شود، خوف و حزن برداشته میشود. شریعت آمده تا اثرِ هبوط را بردارد، مشروط به تبعیت. موضوعِ این بحث اما کسانی است که هدایت به آنان رسیده و تبعیت نمیکنند. زندگیشان وابسته به تحریفِ همان آموزش است. ابراهیم بدونِ آموزشِ رسمی به کمال رسید؛ در جامعهٔ دینیِ تحریفشده، فرد باید نخست آموزشهایِ غلط را بزداید و سپس راه بجوید. از اینرو هر دیندارِ صادق در جامعهٔ دینی به مرحلهٔ پاکسازی نیاز دارد. ختمِ نبوت و قرآن بهعنوانِ سندِ نهایی، ابزارِ همین بازشناسیِ تحریفاند — هرچند خودِ قرآن نیز با تفسیر و شأنِ نزولِ منحرف تهدید میشود.
خوارج میگفتند سورهٔ یوسف در قرآن نبوده و افزوده شده؛ حذفِ آنچه نمیتوانند هضم کنند، خود شکلِ دیگری از تحریف است. اگر چاپخانه داشتند، مصحفی بدونِ یوسف میساختند. اصرار بر افزودنِ آیهای که فقط در حافظهٔ کسی مانده، حتی اگر دروغِ آگاهانه نباشد، نشانِ شوقِ بازگشت به سنتهایِ پیشاسلامی است. تحریف همیشه افزودن نیست؛ گاه بریدن و گاه جابهجا کردنِ معناست.
کفرِ خفی، جعلِ مقدس و جنایتِ بهنامِ خدا
دو گونه کفر در روایات از هم جدا شدهاند: «کفر جلی» و «کفر خفی». دومی کفرِ درونِ محیطِ دینی است: کلماتِ دینی را میدانند، ادعایِ ایمان دارند، و از درون دین را میخورند. علمایِ یهود در تصویرِ قرآنی اغلب سردستهٔ همیناند: دین را پیچیده و کتاب را تحریف میکنند؛ چیزهایی مینویسند که به کتاب خدا بمانند. لحنِ مطلعِ انجیلِ یوحنا — کلمه بود و جسد شد — از نظرِ فنی چنان پرداخته شده که لحنِ مقدس القا کند؛ جعلی ماهرانه، مانندِ جعلِ اسکناس با نقشِ دقیق. پرسشِ مهم انگیزه است: آیا جاعل فقط پول میخواهد، یا میخواهد حقیقت را چنان بگوید که مردم هدایت شوند؟ اگر دومی باشد، وقتی گفته شود در زمین فساد نکنید، باز میگوید من اصلاح میکنم. «خودشان را گول میزنند و بقیه مردم را گول میخورن دیگه» — فریبِ درونی به بیرون سرایت میکند.
انگیزههایِ مادی و مقامطلبی نیز هستند؛ اما اکثریتِ خطابشدگانِ این آیات در خوانشِ حاضر فکر میکنند حق دارند. معلمی که در تنگنایِ آبرو آیه را کج معنا کند تا ایمانِ شاگردان نلرزد، لزوماً مزدور نیست؛ خود را با دین یکی گرفته و راه برایِ هر کار باز میشود. گناهی بزرگتر از افترا بر خدا نیست: گفتنِ آنچه خدا نگفته از قولِ خدا. این گناهِ عظیم در حاشیهٔ دین پدید میآید و پیش از نزولِ شریعت به این شکل ممکن نبود.
و نهایتاً دین، وقتی کسی خود را نمایندهٔ خدا بپندارد، راه را برایِ جنایت میگشاید. ابنملجم با وجدانِ آسوده میرود. تفتیشِ عقاید و پاکسازیهایِ استعماری به نامِ ترویجِ دین، بدونِ عذابِ وجدانِ قاتلان پیش رفتهاند، چون عبادت انگاشته شدهاند. در امتِ واحده چنین توجیهی برایِ کشتارِ انبوه فراهم نبود. دین قدرتِ انسان را هم در جهتِ تعالی و هم در جهتِ جنایت میافزاید. این ضایعهٔ جانبی را نباید از تحلیلِ دین حذف کرد؛ انکارش تحریفِ دیگری است.
خدعه بهمثابه خودفریبی و مرضِ فزاینده
واضحترین نشانهٔ این گروه ادعایِ ایمان بدونِ ایمانِ حقیقی است؛ آیه لزوماً نمیگوید آگاهانه و با نقشهٔ جاسوسی دروغ میگویند. بهترین توصیف کلی این است: هر که ادعایِ مؤمن بودن کند و مؤمن نباشد، در این دایره میگنجد. پیچیدگیِ روانی آنجا اوج میگیرد که هوایِ نفس به سویی میکشد و خودآگاهیِ کاذب برایِ مشروعسازی ساخته میشود. در لذتهایِ شهوانی و نظایرش، فرهنگهایِ توجیه زاده میشوند: نگاه به آنچه حرام است با بهانهٔ آگاهی و خدمت، سانسورِ فیلم تا آخر به نامِ دین، مطالعهٔ مواد به نامِ تبیینِ حرمت. واقعیت لذت است؛ آگاهیِ ساختهشده خدمت است. اینجا خدعه با خدا ممکن است حتی بدونِ حضورِ دیگری در خلوت رخ دهد: کلاه گذاشتن بر سرِ خدا در وهمِ خود.
اوجِ خدعه وقتی است که مفتی حکم را چنان بچرخاند که کارِ حرام با «کلاه شرعی» ممکن شود. مکانیسم یکی است: میل به کاری که نباید؛ ساختنِ ذهنیت و دلیل؛ پیچیدهکردنِ مسئلهٔ ساده تا راه باز شود. اینان به صورتِ سیستماتیک تحریفگرند؛ همان چیزی که دین را در تاریخ منحرف کرده است. خوانشِ خدعه بهمثابه فریبِ آگاهانهٔ خدا با توحیدِ علمیِ خدا ناسازگار است؛ کسی که بداند «خدا همه آشکار و پنهان را میداند» آگاهانه کلک به خدا نمیزند. آنچه میماند خودفریبی است: «آن فریب اصلی را خود آن آدمی که دارد این کار را میکند میخورد». «تولید واژگان یکی از بهترین راه ها برای تحریفه» تا در برابرِ خودآگاهیِ آزارنده نامی تازه برایِ کار بگذارند.
آیهٔ «فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۰: در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت.) بیماریِ شناختی را صریح میکند و با تصویرِ توطئهگرِ کاملاً حسابگر یکی نیست. عذابِ الیم بهسببِ کذب در کارشان گذاشته شده؛ کذب لزوماً دروغِ متداولِ زبانی نیست. مرض فزاینده است: بدونِ سیگنالِ بیرونی، بازخوردِ مثبتِ سیستم خود را تغذیه میکند. مداوا نشود، مریضتر میشود. اوصاف با شدت و ضعف در دیندارانِ عادی نیز صادق است؛ هر گناه با توجیه، اندکی از همان خدعه است.
عذابِ الیم، حق، و رجوع
عذابِ الیم فقط صحنهٔ اخروی نیست. کسی که با ذات و فطرتِ خود ناسازگار زندگی میکند، زندگیِ درونیِ پردردی دارد؛ در برابرِ اطمینانِ قلب با ذکر و نبودِ خوف و حزن برایِ اهلِ ایمان. اینان «هدایت را یک جوری بهشان عرضه کردیم» و پس زدند؛ ضلالت را ترجیح دادهاند چون امیالشان با راه سازگار نبوده؛ سرازیری را بر سربالایی برگزیدهاند. مرگ برایِ کسی که همهٔ لذتش شکم یا دنیا است عذاب است؛ برایِ کسی که لذتِ روحانی دارد، رهایی از قفسِ جسم میتواند گشایش باشد. هر اصلاحِ خصلت نیز درد دارد، چون روح اینرسی دارد و به ماندن در وضعِ موجود میچسبد.
کلیدِ تفسیریِ پیشنهادی این است که «ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌۭ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۵۶: [همان] كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مىگويند: «ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مىگرديم.») کنارِ «ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۶: اين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مىكند و [هم] اوست كه بر هر چيزى تواناست.) خوانده شود: رجوع به خدا رجوع به حق است؛ باطل — میلِ باطل و فکرِ باطل — نباید در انسان بماند. خداوند اگر اهلِ حق نباشی با فشار اصلاح میکند. وجودِ آمیخته به کذب را راست میکنند. در دنیا با اراده درد کمتر است؛ پس از مرگ اصلاح سختتر. انسان در دنیا ریشه میدواند و همان ریشه باید کنده شود تا به ملاقاتِ پروردگار برسد. بامداد و شامگاه تسبیح، کندنِ ریشهٔ روزانه است.
از دیدِ المیزان، تفسیرِ قرآن به قرآن یافتنِ غررِ کتاب است: «اینها کلیدهایی هستند که کتاب را باز میکنند»، نه هر مقایسهای سطحی. حق یکی از آن کلیدهاست. «اینکه ما تو دنیا ریشه میکنیم» همان ریشهای است که باید درآید تا رجوع کامل شود. جهنم نیز در این افق بخشی از مسیرِ رجعت است: عدهای با لذتِ قرب رجوع میکنند و عدهای باید با پاکسازیِ سخت عادات و امیال و ذهنیتها برگردند. واژهٔ عذاب بارِ پاک کردن هم دارد. گناه جزوِ طبیعتِ صرفِ بشر نیست؛ در داستانِ آفرینش عاملی بیرونی فریب میدهد. کسانی که در دل مرض دارند دکانِ همان فریب در فرهنگاند: یک گزارهٔ غلط کافی است تا هزار گزارهٔ غلط بزاید. ذاتِ بشر به گناه تمایلِ اولی ندارد مگر از جهل و فریب؛ پس از گناه، لذتِ منحرف تمایلِ ادامه میسازد.
→ متنِ کاملِ این جلسه