→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۴ · یهودیت

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

یادآوری یهودیت، بنی‌اسرائیل و جامعه دینی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از اهمیتِ تیپِ اهلِ کتاب و تحریف‌کنندگانِ دین برایِ خواندنِ بقره می‌آغازد و منافق را به‌مثابهٔ توصیفِ روان‌شناختیِ ادعایِ ایمانِ بدونِ ایمان جدا می‌کند. سپس مدلِ هدایتِ درونی و بیرونی، خودفریبی و مرضِ شناختیِ گسترش‌یابنده، فسادِ مصلح‌پندار، سادگیِ ابراهیمی در برابرِ پیچیدگیِ توجیه‌گر، خلوت با شیاطین، و دو تمثیلِ نور و ظلمت را می‌چیند و با ولایتِ الهی که از ظلمات به نور می‌برد می‌بندد.

اهل کتاب و کلیدِ فهمِ متن

افقِ نخست دربارهٔ سخن و معناست. «ابن عربی یک حرفی می‌زند می‌گوید که هر سخنی سخن خداست» — در نگاهی وحدت‌گرا فعل و سخنِ موجودات در نسبت با حق خوانده می‌شوند. «همه آثار هنری را می‌شود بهش نگاه کرد»؛ تفسیر فقط کاغذ نیست. این جدیتِ خواندن، زمینه را برایِ تشخیصِ تیپ‌هایِ قرآنی باز می‌کند: نه فهرستِ تاریخیِ خشک، بلکه الگویِ زنده در متن و در جهان. بدونِ این جدیت، بحثِ اهلِ کتاب به جدلِ فرقه‌ای فرو می‌کاهد و بحثِ نفاق به برچسب‌زنی. با آن، هر دو به نقشه‌ای برایِ خواندنِ متن و زندگی بدل می‌شوند.

گروهی که در بحثِ بنی‌اسرائیل و روحانیونِ یهود و اهلِ کتاب مطرح است، از متقین و کفار پیچیده‌تر است و برایِ فهمِ کلِ سورهٔ بقره زمینه می‌سازد. «گروه خیلی مهمی هستند». اهمیتشان در این است که ادیان را تحریف می‌کنند — اغلب ناخودآگاه. «این‌ها همین‌هایی هستند که ادیان را تحریف می‌کنند». ممکن است پرسیده شود اگر این‌قدر مهم‌اند چرا قرآن جز در بقره و چند موضع بحثِ منسجمِ جداگانه کم دارد.

پاسخ این است که اهمیتشان در پراکندگیِ حضور است: هر جا قرآن را با فهمِ این تیپ بخوانی حضورشان را می‌بینی. مباحث با اهلِ کتاب و سردمدارانشان در واقع مباحث با همین‌هاست. «یعنی شما در هر سوره‌ای که تو قرآن می‌بینید همین‌ها هستند». صدها آیه به کارِ شناختِ این روان‌شناسی می‌آید. فهمِ کلی به درکِ آیات کمک می‌کند و جزئیاتِ آیات به غنایِ تصویر. این رفت‌وبرگشت — از الگو به آیه و از آیه به الگو — روشِ کار است، نه حاشیه‌ای اختیاری.

همین اعتراض را دربارهٔ مؤمنین نیز می‌توان کرد: تعریفِ انتزاعی کم است و تصویر بیشتر از قصص و نمونه‌ها ساخته می‌شود. روشِ قرآن سهمِ کمی به بحثِ انتزاعی می‌دهد. «به هر حال فهمیدن این مجموعه‌ها کار ساده‌ای نیست»؛ فهم به مبانیِ روان‌شناسیِ انسان و مدلِ هدایت گره می‌خورد. بدونِ مدل صفات پراکنده می‌مانند و بدونِ متن مدل بی‌لنگر. از همین‌رو پیش از تمثیل‌های نور، باید مدلِ انسان و هدایت روشن شود؛ وگرنه تمثیل فقط تصویرِ زیباست بی‌تشخیص.

اهمیتِ این تیپ از آن روست که تحریفِ دین بدونِ فهمِ عاملِ تحریف ناقص می‌ماند. اگر فقط به کافرِ آشکار یا مؤمنِ روشن نگاه شود، لایهٔ میانی — کسانی که در ظاهر دین‌دارند و در باطن مسیر را کج می‌کنند — از میدان بیرون می‌ماند. بقره درست همین لایه را در آغاز می‌گشاید تا خواننده بداند تهدیدِ اصلی همیشه از بیرونِ دین نیست. از همین‌جاست که بحث از اهلِ کتاب به روان‌شناسیِ نفاق و مرضِ دل می‌رسد، بی‌آنکه دو مفهوم را یکی کند.

منافق: روان‌شناسی، نه فقط گروه

حسابِ این موجودات را باید از نفاقِ صرفاً اجتماعی جدا کرد. اینجا توصیفِ بیشتر روان‌شناختی است. نفاق به‌عنوانِ واژه اغلب جنبهٔ گروهی دارد؛ برداشتی رایج می‌گوید این‌ها می‌دانند ایمان ندارند و دروغ می‌گویند. متن اما پی‌درپی با «و ما یشعرون» و «لا یعلمون» می‌گوید وضعیتِ خود را درک نمی‌کنند. ادعایِ ایمان هست و ایمان نیست؛ خودآگاهیِ کامل از دروغ شرطِ تعریف نیست.

شیوهٔ معرفی تا حدی با سلیقهٔ تعریف‌محور می‌خواند: کسانی که می‌گویند به خدا و روزِ آخر ایمان آوردیم و مؤمن نیستند. سپس صفات، تعلیل، و دو تمثیل. راه‌حلِ برون‌رفت نیز در ادامه هست. تعریف از نمونه نشان می‌دهد حدِ ارسطویی تنها راه نیست. تنوعِ ابزار — تعریف، ویژگی، تمثیل — برایِ مشخص‌کردنِ این موجودات به کار رفته است.

آیه‌ای مرکزی می‌گوید ضلالت را به هدایت خریدند؛ تجارتشان سود نکرد. وجودِ این سنخ وابسته به نزولِ هدایت است. پیش از دینِ نازل با این ویژگی‌ها پدید نمی‌آمدند؛ «این‌ها زایعات نزول دین و شریعت و هدایت از طرف خداوند هستند». همه در برابرِ هدایتِ عرضه‌شده ضلالت را برگزیدند. بیماری از همین انتخاب آغاز می‌شود و با ادامهٔ امیالِ نادرست افزوده می‌گردد. بدونِ عرضهٔ هدایت، این شکل از ادعا و فرار ممکن نبود؛ پس درمان نیز از مواجههٔ دوباره با همان هدایت می‌گذرد، نه از ساختنِ دینیِ خصوصیِ پیچیده‌تر برایِ آرام‌کردنِ وجدان.

تفاوتِ مفهومی با کافرِ صریح اینجا روشن می‌شود. کافر هدایت را آشکار رد می‌کند؛ اینان در ظاهر می‌پذیرند و در عمل نمی‌خواهند تبعیت کنند. خطرشان درونی‌تر است چون در محیطِ ایمان می‌زیند، مناسک را به‌جا می‌آورند، و همزمان دستگاهِ فهمشان تاریک می‌ماند. تشخیصِ سطحِ سخن — کدام حرف سطحِ بالاست و کدام پایین — خود بخشی از همان تاریکی است. آدمِ بیمار اغلب پیچیدگی می‌سازد تا سادگیِ حق را نبیند و خود را در موضعِ فهمِ برتر نگه دارد.

هدایتِ درونی و بیرونی، خودفریبی، مرض

مدلِ انسان دو هدایت دارد: هدایتِ درونیِ تکوینی — نماینده‌ای که حق و باطل را می‌گوید — و هدایتِ تشریعیِ بیرونی که همان حقایق را از انبیا به زبان آورده است. این آدم‌ها نه ندایِ درونی را شنیده‌اند و نه هدایتِ بیرونی را پذیرفته‌اند، در حالی که در جامعهٔ دینی می‌زیند. نپذیرفتن به‌معنایِ انکارِ صریح نیست؛ درک از دین را چنان کج می‌کنند که به کارِ میل‌ها برسد.

نخستین ویژگی اهلِ فریب‌اند؛ ظاهر فریبِ دیگران است و واقع فریبِ خود. در صرفِ آیه «یخادعون الله» می‌تواند به معنایِ در صددِ فریب برآمدن باشد؛ فریبِ واقعی به خودشان برمی‌گردد. لایهٔ ناخودآگاه‌تر در کار است. عذاب فقط آتش نیست؛ سختی در زندگی نیز هست، «که واقعاً تو زندگی خودشان هم راحت نیستند».

مرض در قلب — مرکزِ فهم — مرضِ شناختی است و افزوده می‌شود. وقتی گفته می‌شود فساد نکنید می‌گویند «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۱: و چون به آنان گفته شود: «در زمين فساد مكنيد»، مى‌گويند: «ما خود اصلاحگريم.»)؛ متن می‌گوید مفسدان‌اند ولی نمی‌فهمند. خود را مصلح می‌دانند. خودفریبی از اینجا می‌آید که می‌خواهند کاری را که نباید بکنند بکنند: کلاه‌شرعی و احکامِ منحرف. «این منشأ اصلی تحریف‌هایی که در دین وارد می‌شود». ظاهرِ احکام فربه و بُعدِ اخلاقی لاغر می‌شود.

هدایتِ بیرونی همان هدایتِ درونی است که به زبان ریخته شده. در فهمِ واژه‌ها اعوجاج می‌سازند. گزارهٔ نادرست با درست ترکیب می‌شود و نادرستِ تازه می‌زاید؛ اختلال گسترش می‌یابد. کودک حس‌هایِ درست‌تری دارد؛ با پافشاری بر گمراهی لایه‌هایِ کذب پیچیده‌تر می‌شود. انسان جز در راستایِ حق پایدار نمی‌ماند؛ کارِ غلط ناگزیر حقیقت را برایِ توجیه تحریف می‌کند. دین می‌گوید زندگی را عوض کن تا ببینی، نه فقط کتاب بخوان. کتاب بدونِ اصلاحِ عمل اغلب ابزارِ توجیه می‌شود. هرچه توجیه بیشتر، تاریکی بیشتر؛ و تاریکیِ بیشتر توجیهِ تازه‌تری می‌طلبد. این دورِ باطل همان افزوده‌شدنِ مرض است.

از همین‌جاست که مرض افزودنی خوانده می‌شود. هر توجیهِ تازه تاریکیِ تازه می‌آورد؛ هر تبصرهٔ تازه بر حکمِ ساده، شبکهٔ اعوجاج را پهن‌تر می‌کند. مثال‌هایِ سیاسی و قانونی در مقیاسِ جمع همان منطق را نشان می‌دهند: قانونی ساده می‌آید، موردی خلاف پیش می‌آید، تبصره می‌زنند، تبصرهٔ دوم و سوم، تا متن چنان پیچیده شود که اصل گم شود. ذهنِ فردی نیز همین‌گونه قانون‌هایِ باطنی می‌سازد تا میل بماند و نامِ دین حفظ شود. نتیجه، آدمی است که دین‌دار است و راه را نمی‌بیند.

پیچیدگیِ توجیه و سفیه خواندنِ مؤمن

برایِ فرار از هدایت، ذهنیت طوری شکل می‌گیرد که کارِ نادرست درست بنماید. حتی بدترین جنایت دلایلی برایِ «حق داشتن» می‌یابد. امیالِ منحرف واقعیت را می‌پوشانند. مؤمنِ واقعی ذهنیتِ ساده‌تر و قوی‌تری دارد؛ کسی که با حفظِ نامِ ایمان هر چه می‌خواهد بکند به پیچیدگیِ احکام می‌رسد.

به مؤمنِ صاف‌وساده اغلب با دیدهٔ سبک‌عقلی می‌نگرند — چنان‌که کافرِ آشکار مؤمن را فریب‌خورده می‌بیند؛ از نظرشان «چون آدم‌های احمقی هستند». خود را در موضعِ بالاتر می‌بینند. کسانی که ظاهرشان ایمان است همین حس را به مؤمنِ بی‌تکلف دارند. دینشان پیچیده می‌شود چون هر رایِ واضح را برایِ امیالِ متضاد تاب می‌دهند.

متن سادگی را به ابراهیم می‌بندد. «وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَٰهِۦمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُۥ ۚ وَلَقَدِ ٱصْطَفَيْنَٰهُ فِى ٱلدُّنْيَا ۖ وَإِنَّهُۥ فِى ٱلْءَاخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۳۰: و چه كسى -جز آنكه به سبك‌مغزى گرايد- از آيين ابراهيم روى برمى‌تابد؟ و ما او را در اين دنيا برگزيديم؛ و البته در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود.)کسی که از آیینِ ابراهیم روی بتابد خود را سبک‌مغز کرده است. ابراهیم نمونهٔ «قلب سلیمه» است؛ دینش ساده است. هر چه خداشناسی بهتر کار کند سادگیِ رسیدن به حق بیشتر است. سادگی به‌معنایِ فریب‌خوردگی نیست؛ فریب‌خورده آن‌هایند که خود را می‌فریبند. همبستگیِ مثبتِ استواری میانِ ایمانِ واقعی و ذهنیتِ فلسفی–دانشگاهیِ پیچیده دیده نمی‌شود.

آیه‌ای اوجِ همین تیپ را نشان می‌دهد: سخنش در دنیا به شگفت می‌آورد و خدا را بر دل گواه می‌گیرد، در حالی که سخت‌ترین دشمنان است؛ و چون برگردد در زمین فساد می‌کند و کشت و نسل را نابود می‌سازد. لفظ‌بازیِ زیبا و نتیجهٔ فساد. فاصلهٔ زبان و عمل اینجا به نهایت می‌رسد: هرچه زبان آسمانی‌تر، عمل زمینی‌تر و ویرانگرتر. سادگیِ ابراهیمی درست در برابرِ همین فاصله می‌ایستد؛ نه در برابرِ فهم، که در برابرِ توجیه. فاصلهٔ زبان و عمل اینجا به نهایت می‌رسد: سوگندِ غلیظ، شهادت بر نیتِ پاک، و سپس کوشش برایِ تباهیِ زمین. خواننده باید بیاموزد که معیار، زیباییِ کلام نیست؛ اثرِ رفتار بر کشت و نسل و زندگیِ جمع است.

سادگیِ ایمانی که ابراهیم نمادش است، در برابرِ همین پیچیدگی معنا می‌یابد. حقایق برایِ کسی که می‌بیند بدیهی‌اند: یادِ خدا، یادِ مرگ، یادِ آخرت. پیچیده‌کردنِ بی‌جهت اغلب نشانهٔ فرار است نه عمق. عمقِ واقعی می‌تواند توضیحِ دشوار بطلبد، اما آن دشواری برایِ روشن‌کردن است نه برایِ پوشاندن. بیمار توضیح را برایِ پوشاندن می‌خواهد؛ از این‌رو هر چه بیشتر توضیح می‌دهد کمتر می‌بیند.

خلوت با شیاطین و تصاویرِ درونی

آیه‌ای که بیش از همه حسِ توطئه می‌دهد خلوت با شیاطین است: چون مؤمنان را ببینند گویند ایمان آوردیم؛ چون خلوت کنند گویند با شماییم و ریشخند می‌کنیم. نباید شتاب‌زده شیاطین را فقط انسانِ فاسدِ بیرونی گرفت و خلوت را اتاقِ گزارش. خلوت می‌تواند درونی باشد: با تصویرِ دیگری در ذهن سخن گفتن. حتی در گفتگویِ بیرونی با تصویرِ ساخته‌شده حرف می‌زنیم.

این تصاویر می‌توانند شیطانی باشند. ممکن است برایِ رضایتِ پدر کارهایی کنی که او هرگز نخواسته. شیطان می‌تواند در کانالِ ارتباط تصویر بسازد. در محیطی که دین مسخره بوده، میلِ درونی به امرِ دینی با فشارِ تصویر خفه می‌شود. لازم نیست دوستِ فاسد در اتاق باشد؛ انعکاسِ شیطانی در ذهن کافی است. استقامت و سادگیِ مؤمن به نظرشان مسخره می‌رسد. «ٱللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِى طُغْيَٰنِهِمْ يَعْمَهُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۵: خدا [است كه‌] ريشخندشان مى‌كند، و آنان را در طغيانشان فرو مى‌گذارد تا سرگردان شوند.)— خداست که آنان را به مسخره گرفته و در طغیان رها می‌کند.

از بالا نگاه، زندگیِ فریب‌خورده خود خنده‌دار است: ابزارها را وارونه به کار می‌برد. کسی که فریب خورده به زندگیِ مسخره کشیده می‌شود؛ تمسخرِ او به مؤمن وارونهٔ همان وضع است. خوش‌نامی در جمع و استهزا در خلوت دو چهرهٔ یک دوپارگی‌اند. تا خلوت با تصاویرِ شیطانی شکسته نشود، جمعِ مؤمنانه فقط صحنهٔ نمایش می‌ماند. شکستنِ خلوتِ دروغین با رویارویی با همان هدایتی ممکن است که معامله شده — نه با افزودنِ مخاطبِ تازه برایِ تأیید.

تصویرِ درونیِ دیگران فقط میراثِ خانواده نیست؛ می‌تواند دوستی، فضایِ عمومی، یا حتی صدایِ خیالیِ داوریِ دیگران باشد. آدم بدونِ آنکه با کسی خلوتِ بیرونی کند، در خلوتِ ذهنی به شیاطین گزارش می‌دهد که مؤمنان را مسخره کرده است. این خوانش آیه را از روایتِ تشکیلاتیِ خام بیرون می‌آورد و به روان‌شناسیِ روزمره نزدیک می‌کند: فشارِ تصویر، ترس از تمسخر، و دوگانگیِ زبان. درمان نیز از عوض‌کردنِ تصاویرِ حاکم بر خلوت آغاز می‌شود، نه فقط از عوض‌کردنِ جمعِ ظاهری.

دو تمثیلِ نور و ظلمت

«وجه مشترک این دو تا تمثیله» تصویرِ کسانی است که در تاریکی‌اند و به نور نیاز دارند. تمثیلِ اول فاعلیت با خودشان است: آتشی می‌افروزند. تمثیلِ دوم ترسناک‌تر است — رعد و برق و «أَوْ كَصَيِّبٍۢ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ فِيهِ ظُلُمَٰتٌۭ وَرَعْدٌۭ وَبَرْقٌۭ يَجْعَلُونَ أَصَٰبِعَهُمْ فِىٓ ءَاذَانِهِم مِّنَ ٱلصَّوَٰعِقِ حَذَرَ ٱلْمَوْتِ ۚ وَٱللَّهُ مُحِيطٌۢ بِٱلْكَٰفِرِينَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۱۹: يا چون [كسانى كه در معرض‌] رگبارى از آسمان -كه در آن تاريكيها و رعد و برقى است- [قرار گرفته‌اند]؛ از [نهيب‌] آذرخش [و] بيم مرگ، سر انگشتان خود را در گوشهايشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد.)— و نور از بیرون می‌آید. وضعیتِ باطنی با کفار شباهت دارد: در حجاب‌اند. حجاب‌ها نتیجهٔ شناختِ غلط از اعمال و امیال‌اند.

تمثیلِ اول تلاش برایِ حالِ مذهبیِ ناپایدار است: مراسم، دعا، جمع، شور. لحظه‌ای چیزی دیده می‌شود و خاموش می‌شود. تمثیلِ دوم حوادث از بیرون است — نزدیک‌شدن به مرگ — چند روز حال و سپس زوال. «این نورها را خدا می‌آورد از محیط». خوف از مرگ در کسانی است که به دنیا چسبیده‌اند.

داستانِ کسی که آیات به او داده شد و به زمین چسبید — مَثَلِ سگ — همان چسبیدن است. اگر تجلی با مطالبهٔ رها کردنِ هوا بیاید پس می‌زنند. نمی‌خواهند برگردند. جایی که خدا تاریک نهاده با شعلهٔ مصنوعی روشن نمی‌ماند. هوایِ نفس خاموش‌کننده است. مواد و شگردهایی که کشفِ لحظه‌ای می‌سازند نیز نورِ ثابت نمی‌دهند. تفاوتِ دو تمثیل در منبعِ نور است؛ شباهت‌شان در ناپایداریِ اثر است وقتی ترک نباشد. تشخیصِ اینکه در کدام تمثیل ایستاده‌ایم، آغازِ امکانِ خروج است.

تمثیل‌ها صرفاً تصویرِ شاعرانه نیستند؛ نقشهِ وضعِ ذهنی‌اند. کسی که در ظلمتِ خودساخته است یا می‌کوشد نور بخرد و یا از تکانه‌هایِ بیرونی لحظه‌ای روشن می‌شود. هر دو مسیر بدونِ ترکِ چسبندگی به زمین ناتمام می‌مانند. ترس از مرگ در تمثیلِ دوم از آن روست که نورِ ناگهانی، سستیِ پیوند با دنیا را برملا می‌کند؛ و همان ترس انگیزهٔ بستنِ گوش است. تا گوش باز نشود و بازگشت رخ ندهد، رعد و برق فقط وحشت می‌آورد نه هدایت.

ولایت و شرطِ خروج

در کنارِ ظلمت، افقِ مقابل گذاشته می‌شود: «ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ ۗ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۵۷: خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده‌اند. آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى به در مى‌برد. و[لى‌] كسانى كه كفر ورزيده‌اند، سرورانشان [همان عصيانگران=] طاغوتند، كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكيها به در مى‌برند. آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.)، «ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ ۗ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۲۵۷: خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده‌اند. آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى به در مى‌برد. و[لى‌] كسانى كه كفر ورزيده‌اند، سرورانشان [همان عصيانگران=] طاغوتند، كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكيها به در مى‌برند. آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.). کارِ ولایتِ الهی خروج از تاریکی است — برایِ کسی که ایمان بیاورد و رفتارِ درست پیش گیرد، نه برایِ کسی که در جنگلِ خودساخته کبریت بکشد و همان‌جا بماند.

مسیر از شناختِ تیپ و مرض به تصویرِ ظلمت و سپس به شرطِ خروج کشیده شده است. فهمِ بدونِ تغییرِ زندگی نورِ پایدار نمی‌آورد. کسی که فقط حالِ مذهبی می‌خواهد بی‌آنکه از هوا جدا شود در تمثیلِ اول می‌ماند؛ کسی که تکانه‌ای می‌بیند و برنمی‌گردد در تمثیلِ دوم گیر است. ولایت وعدهٔ خروج است، اما طرفِ انسانیِ عهد ایمان و اصلاحِ رفتار است.

→ متنِ کاملِ این جلسه