→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۳ · یهودیت

ضایعات هدایت، تحریف دین و امت واحده

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۶)
  1. امت۱۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲, sec-۳, sec-۴, sec-۵, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  2. هدایت۱۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲, sec-۳, sec-۴, sec-۵, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  3. تفسیر المیزان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · کتاب‌ها و متون
  4. کفر۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  5. علامه محمدحسین طباطبایی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  6. گناه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی

بخش اصلی

یادآوری:

• ارتباط آیات ابتدایی سورهٔ بقره با محتوای سورهٔ بقره که دربارهٔ نزول شریعت، بنی‌اسرائیل و... مهم است.

• روایتی از حضرت علی در مورد خوارج: ایشان از خوارج با عنوان «مارقین» یاد می‌کنند، یعنی کسانی که از ائمه هم از نظر دینی جلوتر رفته‌اند؛ یعنی خوارج یک‌جورهایی دیندارتر به نظر می‌رسند! این‌ها تنها مؤمنین را خودشان می‌دانند و در رعایت آداب شرعی هم پیشرفته‌تر به نظر می‌رسند. این اصطلاح به‌خوبی فضایی که این‌طور افراد در آن به سر می‌برند را نشان می‌دهد. در ایران بعضی‌ها این‌طور فکر می‌کنند که شب‌های قدر به این دلیل که حضرت علی در این شب ضربت خورده و وفات کرده است این‌قدر گرامی داشته می‌شود. درحالی‌که این‌طور نیست و این شب‌ها از زمان پیامبر گرامی داشته می‌شدند و ابن‌ملجم و دو دوستش برای اینکه عبادتی که دارند انجام می‌دهند ثوابش بیشتر شود قرار گذاشتند آن را در شب قدر انجام دهند. بنابراین فکر نمی‌کردند که دارند فساد می‌کنند، بلکه حتی فکر می‌کردند دارند عبادت انجام می‌دهند. بنابراین خوارج که یک جور آدم‌های خشکِ مقدسی که بقیه را قبول ندارند بودند خیلی خوب مصداق این‌طور افرادند. علمای یهود که این‌قدر در قرآن در برابرشان مواجهه صورت می‌گیرد و ایراد بهشان گرفته می‌شود که چرا این کارها را انجام می‌دهید هم از این دسته هستند.

مقدمه:

ما طوری تلقی خودآگاه یا ناخودآگاهی نسبت به دین داریم که فکر می‌کنم تلقی مسامحه‌آمیزی است و آن این است که تصور عمومی این است که اگر کسی بیاید و بگوید که فرستاده شدن انبیا و آمدن هدایت برای بشر از طرف خداوند ضایعاتی داشته است، یک‌جورهایی این حرف، حرف بدی محسوب می‌شود. یعنی ناخودآگاه ما احساس می‌کنیم که باید بگوییم هر چیزی که حول دین و پیامبران و... گذشته است همهاش مثبت بوده است. در حالی که اینطور نیست. یعنی وقتی هدایت به بشر می‌رسد، آسیبهایی هم همراهش هست و واضح است که چرا... شما اگر یک آدمی را که هدایت الهی بهش نرسیده باشد (مثل بچه‌ها) در نظر بگیرید می‌بینید که در یک حالت گمراهی عمومی قرار دارد و در مجموع اوضاعش خوب نیست، ولی وقتی هدایت نازل می‌شود آدمهایی پیدا می‌شوند که هدایت بهشان رسیده ولی پیروی نکردهاند. این‌ها بدترین موجوداتی هستند که در کرهٔ زمین زندگی می‌کنند. یعنی وقتی دین به مردم عرضه می‌شود این ضایعه پیش می‌آید که عجیب و غریبترین آدمها، پیچیدهترین آدمها، رذلترین آدمها را باید در بین آدمهایی که در محیطهای مذهبی زندگی می‌کنند پیدا کنید، در حالی که بهترین آدمها را هم باید همینجاها پیدا کنید.

در واقع نزول کتاب و هدایت الهی طوری شکاف ایجاد می‌کند که کاملاً هم طبیعی است. مثلاً شما در قرآن می‌خوانید که در مورد قوم یهود گفته می‌شود که این‌ها «أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَىٰ حَيَاةٍ» هستند، حریصترین آدمها را اگر می‌خواهید پیدا کنید در این آدمها دنبال بگردید. یک عدهشان به مقامهای بالا نزدیک به نبوت رسیدهاند، یک عده هم شدهاند حریصترین آدمهایی که در دنیا وجود دارند. الان هم می‌شود در بین مسلمانها گشت و «أَحْرَصَ النَّاسِ...» را پیدا کرد. حالا اگر بین یهودیها و مسلمانها از این لحاظ مسابقه بگذاریم شاید هنوز یهودیها اول شوند! چون غلظت شریعت در آنجا خیلی بیشتر است. یا به این آیه دقت کنید: اگر خداوند کسی را سختتر عذاب می‌کند یعنی این آدم بیشتر مستحق عذاب بوده. در سورهٔ مائده در ماجرای حواریون بهروشنی به این مسئله اشاره می‌شود که از خداوند می‌خواهند معجزهای انجام بشود که این‌ها ببینند، سفرهای نازل شود که ازش بخورند و این جواب می‌آید که اگر بعد از آمدن چنین نشانهٔ روشنی کافر شوید شما را عذابی می‌کنم که هیچکس را در دنیا چنین عذابی نکردهام. در واقع آدمی که در معرض دین قرار می‌گیرد و پشت می‌کند بدترین آدم است و بیشترین عذاب را باید. تحمل کند.

ادامهٔ بخش اصلی - بخش ۱

کثیفترین کاری که یک شخص می‌تواند انجام دهد این است که دین را دستآویز امور دنیایی بکند؛ یعنی مثلاً با مقدسترین چیزی که در دنیا وجود دارد پول دربیاورد، یا مثلاً تعبیر را تحریف کردن. اگر خداوند کلامی نازل نمی‌کرد، آدمی پیدا نمی‌شد که آن را تحریف کند. تحریف کلام خدا خیلی شیطانی است، خیلی شیطانیتر از کارهای دیگر و کارهایی است که توسط آدمهای خارج از دین انجام می‌شود. آدمهایی که در محیطهای غیر دینی زندگی می‌کنند معمولاً اینطوری است که آن‌ها برای مثلاً لذت بردن کارهای خلافی انجام می‌دهند، خلاف فطرتشان عمل می‌کنند، مثلاً هر چیز لذتآوری را می‌خورند و... مثل حیوانات که تصور عمومی این است که بر اساس اصل لذت زندگی می‌کنند... در زندگیِ بر اساس لذت یکجورایی صداقت و سادگی هم وجود دارد. حال آدمی را تصور کنید که همان زندگی حیوانی را دارد می‌کند با یک مقدار زیادی پوششهای مذهبیِ عجیب و غریب و تقدسبخشیدن به کارهای خلافی که می‌خواهد انجام دهد.

نکتهٔ مهم در اینجا که من قبل از پرداختن به سورهٔ بقره مطرح کردم، درک جامعهٔ دینی و درک پدیدهٔ تحریف دین است که در قرآن معمولاً بحث عمده با اهل کتاب این است که این‌ها دین را تحریف کردهاند. اینکه چه مکانیزمی وجود دارد که دین تحریف می‌شود، در واقع اینطور افراد (الذین فی قلوبهم مرض) هستند که دین را تحریف می‌کنند. هر چه بیشتر این افراد را بشناسید که چطوری هستند و چرا اینطوری شدهاند و چکار می‌کنند، بهتر مکانیزمهای تحریف دین را که در مورد مسیحیت و یهودیت انجام شده است و در مورد اسلام هم انجام می‌شود، درک می‌کنید.

روایت معروفی از پیامبر هست که هیچ بلایی سر بنیاسرائیل نیامده و به هیچ انحرافی کشیده نشدهاند مگر اینکه شما هم به آن انحراف کشیده می‌شوید. بنابراین آیاتی که در مورد اهل کتاب در قرآن هست، آیاتی هست که امروز موضوع بحث با خود مسلمانها هم هست. یعنی هر کسی که این آیات را می‌خواند باید بر اساس روایت پیامبر و بر اساس شواهد قرآنی دنبال این باشد که مشابهش در جامعهٔ دینی خودمان چطوری اتفاق افتاده است. محال است روندی که آن‌ها طی کردهاند را ما طی نکنیم. آن‌ها تافتهٔ جدابافته نیستند.

دقیقاً جامعهٔ منحرف دینیِ ما مسلمانها فرهنگی را تولید کرده که جلوی این قیاس گرفته شود و این همان فرهنگ تحقیر بنیاسرائیل است و اینکه ما اینطوری درک بکنیم که این آیات مربوط به این آدمهایی است که این‌ها آدمهای بدی بودهاند. وقتی چنین فرهنگی به وجود می‌آید، آنوقت لازم نمی‌شود که در مورد مسلمانها و اعراب دنبال بگردید که آن‌ها چه افتضاحاتی به وجود آوردهاند. در حالی که اعراب و بنیاسرائیل یکجورهایی پسرعموی همدیگرند و اتفاقاً بنیاسرائیل آن پسرعموهایی هستند که مدام برایشان در طول تاریخ پیغمبر آمده است ولی برای این یکیها پیغمبر نیامده است. بنابراین عربها اگر خیلی احساس خوبی نسبت به خودشان دارند باید کمی شک بکنند، چون از نظر نژادی که یکی هستند، از نظر میزان هدایت الهی هم که آن یکیها بهترند. پس اگر آن‌ها دچار انحرافاتی شدند و مثلاً پیامبران را کشتند و ... این‌ها شاید اوضاعشان بدتر هم باشد که هست ... مسلمانها پنجاه سال بعد از پیامبر (اگر اعتقادات شیعی دارید) معادل یا شاید بیشتر از پیغمبران بنیاسرائیل را کشتند. اصلاً همهٔ امامها را کشتند! آن‌ها بعضی از پیغمبرها را کشتند آن هم با فاصلهٔ خیلی زیاد از زمان حضرت موسی! در حالی که اعراب همهٔ کسانی را که جانشین انبیا بودهاند کشتهاند!

پس این مقدمات، پایهٔ روانشناسی تحریف دین است. این که چه پیش می‌آید که به صورت سیستماتیک دین تحریف می‌شود. کسانی هم که این کار را انجام می‌دهند همان به اصطلاح «الذین فی قلوبهم مرض» هستند. پس شناسایی این آدمها یعنی شناخت اینکه چطور دین تحریف می‌شود. در مورد بنیاسرائیل هم که جزو این آدمها هستند گفته می‌شود که این‌ها کلمات را از موضع خودشان تغییر می‌دهند و واژگان را دگرگون می‌کنند. تعدادی از آیات قرآن در مورد پدیدهٔ تحریف دین توسط اهل کتاب است که بسیار آموزنده است و این مقدمه در سورهٔ بقره هم به این دلیل آمده که عاملین تحریف را به طور عمیق معرفی کند.

ادامهٔ بخش اصلی - بخش ۲

آیه و ترجمه فولادوند
(علق، ۴)

ٱلَّذِى عَلَّمَ بِٱلْقَلَمِ

همان كس كه به وسيله قلم آموخت.

نکتهٔ دیگر این است که علیرغم این ضایعهای که بعد از هدایت الهی در جوامع بشری به وجود می‌آید، بدیهی است که این هدایت باید نازل شود. اگر هدایت نازل نشود چه اتفاقی می‌افتد؟ یک آیهٔ کلیدی در سورهٔ بقره هست که برای درک دین خیلی مفید است و دربارهٔ امت واحده بحث می‌کند. این آیه در مورد این صحبت می‌کند که بشر قبل از اینکه شریعت نازل شود چطور زندگی می‌کرد. بشر به صورت امت واحده زندگی می‌کرد، چون فرهنگی وجود نداشت و به صورت طبیعی زندگی می‌کرد؛ یعنی به دنبال غذا بود، غذا پیدا می‌کرد و می‌خورد و می‌خوابید و... و خیلی هم کارهای خیلی بد نمی‌کرد و با خدا هم مقابله نمی‌کرد و به معجزات هم پشت نمی‌کرد، ولی از طرفی آدم خیلی سطح بالایی مثل انبیا هم در بینشان نبود. آیه می‌گوید: «مردم امت واحده بودند، بعد خداوند انبیا و مبشرین و منذرین را فرستاد و با آن‌ها به حق کتاب فرستاد تا بین مردم در آن اختلافهایی که پیدا کرده بودند حکم کنند.» در واقع به نظر می‌رسد که بشر که داشت رشد می‌کرد، فرهنگ ایجاد می‌شد. یعنی اینطور نبود که تا وقتی دین نیامده بود هیچ اختلافی نبود و دین آمد و اختلاف ایجاد کرد. امت واحده بودند ولی اختلافهایی وجود داشت که دین آمد آن‌ها را حل کند، ولی انگار به مشکل اضافه شد. در ادامه آیه می‌گوید بعد از اینکه بینات را دیدند، عدهای در همان هم اختلاف کردند.

در واقع می‌توان تاریخ بشر را به همان دوره‌ای رشد انسان تشبیه کرد که دوران کودکی، نوجوانی، جوانی و بزرگسالی دارد. به نظر می‌رسد در زمان امت واحده بشر دوران کودکی خود را طی می‌کرده است. از روی اسطورهها و... می‌توان حالت کودکانهٔ تصورات بشر را فهمید. اسطورهها خیلی شبیه داستان‌های پریانی هستند که الان اگر برای بچه‌ها تعریف کنید هم خوششان می‌آید، در حالی که در آن زمان این‌ها اعتقادات افراد بزرگسال بودهاند.

بنابراین اگر هم دین نمی‌آمد اختلاف همچنان وجود داشت؛ تنها تفاوتی که با نزول دین اتفاق افتاد این است که در بین فرهنگهای مختلفی که داشت به وجود می‌آمد، حداقل یک فرهنگ دینی و برحق هم به وجود آمد. وگرنه کلی فرهنگ مختلف که هیچکدام برحق نبودند به وجود می‌آمد که باعث اختلافات می‌شد.

الان اتفاقی که افتاده است این است که با نزول دین یک فرهنگ حقیقی هم وجود دارد، ولی در عین حال در کنار این فرهنگ حقیقی، تحریفشدهاش هم وجود دارد که روی آن بسیار کار می‌کنند. افرادی که قبلاً بودهاند، بعضی در جنگ شکست خوردهاند و مجبور شدهاند ایمان بیاورند و به کارهای خودشان در کنار دین ادامه دادند. اسطورههای دینی ساختند، همان اسطورههای یونانی تبدیل شدند به اسطورههای دینی. مثلاً داستان‌های عجیب و غریب راجع به وقایعی که اصلاً اتفاق نیفتاده، معجزاتی که... کسی که اژدها و دیو دوست دارد می‌تواند ادعا کند که پیغمبری که در جامعهاش مورد قبول است اژدهاها را می‌گرفت و...! قبلاً می‌گفتند خدایان این کار را می‌کنند، حالا می‌گویند پیغمبرها این کارها را می‌کنند. ... برای اینکه این قضیه برایتان مشخصتر شود، می‌توانید نگاهی به تفسیر طبری بیندازید و مخصوصاً یک معراجنامه بخوانید، ببینید که در معراجنامهها آن ذهنیت بدوی که آدمها داشتند چه آثار جالبی خلق کرده است. معراجنامهها به این دلیل که داستان معراج پیامبر یک موضوع کاملاً خارج از عرف بوده و در کرهٔ زمین اصلاً به نظر می‌رسد که اتفاق نیفتاده، در قرآن یک اشارهای به سیر پیامبر از مسجدالحرام به سمت مسجدالاقصی هست که می‌گویند اشاره به معراج پیامبر است و بعداً می‌گویند که در روایتهایی آمده که پیغمبر را به آسمانها بردند و همین... کلاً چیزهایی که در روایتهای معتبر آمده در همین سطح است، ولی معراجنامهها داریم! در مورد اینکه آن اسب بالداری که فرستادند برای پیغمبر سمش چگونه بود، اسمش چه بود! چه گفت! و... داستان‌ها داریم. و اتفاقاً از نظر هنری اگر سوررئالیسم را هنر بدانیم این‌ها آثار سوررئالیستی خیلی قشنگ و عجیب و غریبی هستند! یک میلی در ذهنیت کودکانه وجود دارد به غرابت، به چیزهای عجیب و غریب، بالاخره درست کردن داستانی که خیلی عجیب و غریب باشد خیلی سخت بوده ولی در این معراجنامهها اصولاً دست باز بوده است! دیگر حتی لازم نبوده که موجودات، موجودات زمینی و آشنایی باشند... گاو شاخدار و بالدار! و... آزادانه خلق شدهاند. عین این کارها را با داستان‌های انبیا هم کردهاند... شما تفسیر طبری را اگر بخوانید نشان می‌دهد که اصلاً احتیاجی نیست که به آسمان بروید که تخیل این آدم‌ها بیدار شود و ... جعفر مدرس صادقی کاری را شروع کرد که برگرداندن بعضی از متون فارسی قدیمی به فارسی سلیس بود، از جمله در مورد تفسیر طبری این کار را کرد ... جالب است که قسمت کشتی نوح را در این کتاب بخوانید ... دو حیوان هستند که در کشتی نوح به وجود آمدند، یعنی قبلاً اصلاً وجود نداشتند، یکی خوک و دیگری گربه ... خوک اینطوری به وجود آمده که کشتی پر از فضلهٔ حیوانات شده و شکایت کردند که اینجا خیلی متعفن شده و حضرت نوح در سر فیل زد، از خرطومش خوک افتاد بیرون! و شروع کرد به خوردن فضله‌ها! ... بعد موش زیاد شد، زدند در سر شیر، گربه از دهنش افتاد! ... حالا ببینید که در معراج‌نامه‌ها چه خبر است ... سفرنامهٔ ناصر خسرو از نظر عمق حس اسطوره‌ای روی من خیلی تأثیر گذاشت، چون ناصر خسرو حکیم است، یک جورایی عاقل‌ترین فرد زمان خودش است، ولی باز هم داستان‌های عجیب و غریب در سفرنامه‌اش دارد ... نمی‌گوید که من دیده‌ام، می‌گوید که در مصر که مثلاً رفتم تعریف می‌کردند از یک اژدهایی که در رود نیل زندگی می‌کند ... اصولاً ما الان در دنیایی زندگی می‌کنیم که اسرار دیگر به آن صورت وجود ندارد ... یک اصطلاحی به کار می‌برند که دنیا راززدایی شده است (اصطلاح از وبر)، ... ما الان می‌دانیم که خیلی از این داستان‌ها دروغ بوده است ... الان انگار دیگر اژدها یا جغرافیای ناشناخته دیگر نداریم ...

نکته اینجاست که اگر فرهنگ دینی نیاید، بشر برای خودش یک سری فرهنگ‌های عجیب و غریب درست می‌کند ... امت واحده به طور طبیعی متلاشی می‌شد و وقتی دین نازل شد که طلیعهٔ به وجود آمدن فرهنگ‌های مختلف و اختلافات فرهنگی به وجود آمده بود. این آیه خیلی روشن اشاره می‌کند که دین که آمده بود این اختلاف‌ها را حل کند، به دلیل حضور همین افراد در درون دین، خودش عامل اختلاف هم شد. با این‌حال نکتهٔ مهم این است که درک بکنیم که تجلیل کردن از دین این نیست که شما بگویید هیچ ضایعه‌ای در اطراف دین به وجود نمی‌آید، نکتهٔ اصلی این است که بپذیریم دین یک چیز ضروری بوده است، اگر دین نازل نمی‌شد در آن امت واحده و فرهنگ‌های بدوی شاید هر صد یا هزار سال یک‌بار یک نفر... استثنایی مثل ابراهیم پیدا می‌شد. وقتی تعلیمات دینی وجود نداشت، طبعاً تعداد آدمهایی که به رشد می‌رسیدند خیلی خیلی کم بود و لازم بود که جریانی ایجاد شود با ایجاد یک فرهنگ دینی، برای اینکه تعداد آدمهایی که شانس این را پیدا می‌کنند که به مراتب بالاتری از نظر معنویت برسند زیاد بشود و این اتفاق افتاده، بهوضوح افتاده؛ یعنی شما در جوامع دینی همیشه آدمهای متعالی پیدا می‌کنید، ولی در عین حال آن کسانی که پشت می‌کنند دچار ضایعاتی می‌شوند که قابل انکار نیست. رذلترین آدمها را در جوامع دینی پیدا بکنید و دنبالشان بگردید و بهترین آدمها را هم در جوامع دینی جستجو کنید. آدمهایی که دین بهشان نرسیده در یک سطحهای متوسط و متوسط رو به پایین قرار دارند. البته توجه کنیم که زندگی به سبک امت واحده چیز جالبی برای انسان نیست که فقط همینجوری زندگی کند، مثلاً موجود صادقی باشد، هر وقت گرسنه می‌شود غذا بخورد، هر کاری که دوست دارد را انجام بدهد؛ این یک جور زندگی خیلی صادقانه است که درون و بیرون با هم تطابقی دارند... البته به نظر می‌رسد که آدمها هم بالاخره چون نیاز پیدا می‌کنند به حسهای متعالی برسند و اگر دنبال آن حسها نروند هم در یک سطوحی دچار عدم صداقت شدهاند، ولی نه در آن حدی که آدمهایی که در محیطهای دینی زندگی می‌کنند برایشان مشکل پیش می‌آید.

ادامهٔ بخش اصلی - بخش ۳

موضوع این است که اگر فرهنگ دینی نمی‌آمد اینطور نبود که بشر هیچ فهمی پیدا نمی‌کرد، فهم پیدا می‌کرد، ولی مثلاً راجع به طبیعت و... سرخپوستها یک چیزهایی از طبیعت می‌فهمیدند که هیچکس دیگر نمی‌فهمید و الان هم شاید کسی آن طور که آن‌ها می‌فهمیدند نفهمند، ولی سرخپوستها چقدر دربارهٔ عرفان به معنای واقعی کلمه میفهمند؟ چقدر دربارهٔ اسماء الهی مثلاً میفهمند؟ یک چیزهایی توسط نزول شریعت و کتاب به جوامع بشری تزریق شده است که باعث رشد شده است. در مورد کتاب، می‌توان گفت در مناطق جداافتاده از این مناطق جغرافیایی که شریعت در آن‌ها نازل شده کتابت اصلاً بهوجود نیامده است، ثبت کردن و قلم برداشتن و نوشتن و... بهوجود نیامده است، اینکه خداوند در اولین آیات قرآن می‌گوید

آیه و ترجمه فولادوند
(علق، ۴)

ٱلَّذِى عَلَّمَ بِٱلْقَلَمِ

عربی

همان كس كه به وسيله قلم آموخت.

ترجمه فارسی فولادوند

تعلیم الهی که به بشر رسیده با کتابت و قلم بوده، طبق چیزی که ما بهش معتقدیم اصلاً الواحی را که روی آن‌ها چیزی نوشته شده بود موسی از کوه با خودش آورد که در واقع این‌ها بنیان کتاب تورات بودند که حالا می‌گویند ده فرمان رویشان نوشته شده بود، چیزی که در تابوت عهد گذاشته بودند و حفظش می‌کردند و با خودشان می‌بردند... این واقعهٔ نزول شریعت، واقعهای است که در این آیه به طرز خاصی دارد بهش اشاره می‌شود. اعتراضی که معمولاً مطرح می‌شود که «چه گناهی کرده بودند آدمهایی که در استرالیا یا قارهٔ آمریکا زندگی می‌کردند که دیرتر تحت تأثیر نزول شریعت قرار گرفتند» این اشکال نتیجهٔ آن ذهنیتی است که می‌خواهد بگوید که اگر دین اصلاً نباشد بشر هیچچیز نیست و اگر باشد بشر خوشبخت است، حرف من این است که اگر هم دین نبود بشر بدبخت نبود، یک دوران امت واحدهای وجود داشت، مسئولیت کمتری وجود داشت، مثل دوران کودکی. در واقع استرالیاییها و آمریکاییها را می‌توانیم اینطور تصور بکنیم که خداوند به آن‌ها اجازه داد که دوران کودکی طولانیتری داشته باشند. آدمها وقتی بزرگ می‌شوند اگر ازشان بپرسید خیلیهایشان می‌گویند خیلی اعتراضی نمی‌کردند اگر دوران کودکیشان بیشتر طول می‌کشید. اگر شما این حرف‌های من را قبول نکنید و همچنان فکر کنید که قبل از نزول شریعت دنیا جهنم بوده و بعد از آن بهشت شده است چطور می‌خواهید توجیه کنید این را که اصلاً عدهای در روی کرهٔ زمین بهشان شریعت نرسیده است یا خیلی دیرتر رسیده است؟ حتی در خاورمیانه هم دوران زیادی بوده که اصلاً دین به معنی که ما می‌فهمیم وجود نداشته است.

همهٔ حرف من این است که باید به این قوم (بنیاسرائیل) نگاه کنید و ببینید که دین همانطور که نعمت است، نقمت هم هست. بنابراین حالت رها کردن بشر به زندگی کودکانه ای که می‌کرده خیلی هم چیز بدی نبوده است و این آیه دقیقاً این را دارد می‌گوید که ما یک دوره قبل از نزول شریعت داشتهایم. واژهای که دربارهاش به کار می‌برد هم اصلاً واژهٔ بدی نیست، و احساس خوبی ایجاد می‌کند اینکه یک روزی مردم یک امت واحده بودهاند و این قبل از نزول... شریعت است. من فکر می‌کنم این آیه خیلی آیهٔ مهمی است، چون ما خیلی وقتها دین را مساوی همهچیز می‌گیریم و فقط و فقط دوست داریم بگوییم دین خیلی چیز لازمی است و ضرورتش را اثبات بکنیم و ... و به یک حالت اغراقی می‌رسیم که انگار اگر دین نباشد بشر هیچچیز نیست. بنابراین بشر دوران قبل از شریعت هم یک چیزی است! نزول شریعت راهی را ایجاد می‌کند برای رسیدن به اسفل سافلین از یک جهت و رفتن به معراج از سوی دیگر. عرفا می‌گویند طی کردن راه عرفان نیاز به معلم و استاد دارد، شما احتمالاً زیاد این را قبول ندارید. دین یک جور مکتب آموزشی است که انسان‌ها وارد آن می‌شوند برای اینکه این را یاد بگیرند. انبیا آمدند و یک جاده (شریعت یا طریقت) ساختند، این معنیاش این نیست که بدون آن نمی‌شد این راه را رفت، ولی جادهای نبود و این کار به سادگی الان نبود.

یک نکتهٔ خیلی ساده، این چیزهایی که ما الان داریم راجع بهش بحث می‌کنیم مثل این است که یک نفر بگوید "اگر مدارس نبودند" مدارس چه خطری دارند؟ مثلاً مدارس با آموزش علم ریاضیات به بچه‌ها باعث می‌شوند که یک عده از ریاضیات متنفر شوند، اگر آموزشی نباشد کسی از ریاضیات متنفر نمی‌شود. آموزش ریاضیات به آدمها باعث می‌شود کسانی که اصلاً ریاضی نمیفهمند، یک چیزهایی یاد بگیرند و احساس کنند که خوب فهمیدند و ... اگر اصلاً آموزش ریاضیات نبود، کسی که ریاضی می‌فهمید چون از خودش آن را تولید کرده بود خیلی درک اصیل و عمیقی نسبت به ریاضی داشت، ولی وقتی شما در سنین کم از معلم یاد می‌گیرید ممکن است خیلی طوطیوار یاد گرفته باشیم و اصلاً در وجودمان عمیق نباشد و همهٔ جوانبش را نفهمیم. آیا از این می‌شود نتیجه گرفت که آموزش ریاضی نداشته باشیم؟ ... در اینجا برمیگردیم به بحث داستان آفرینش که در آخر انسان مجبور به هبوط می‌شود و به او وعده داده می‌شود که برایش هدایت فرستاده شود و اگر از این هدایت تبعیت بکند هیچ حزن و خوفی ندارد و اثر هبوط را از بین می‌برد ... بنابراین شریعت آمده است که اثر هبوط را از بین ببرد به شرط اینکه از آن تبعیت بکنیم و ما در اینجا داریم دربارهٔ انسانهایی حرف می‌زنیم که در جوامعی زندگی می‌کنند که هدایت بهشان می‌رسد و از هدایت تبعیت نمی‌کنند.

شما به سلسلهٔ انبیا نگاه کنید، به نظر می‌رسد که در سلسلهٔ انبیا، بنیاسرائیل، بزرگترین پیغمبر حضرت مسیح است. در خود مکتب انبیا یک چیزی هست که امکان این را به وجود می‌آورد که آدمی مثل حضرت مریم به وجود بیاید که بتواند مسیح را به دنیا بیاورد. یعنی در همین مکتبها است که امکان رشد چنین انسان‌های متعالیای به وجود می‌آید. به وجود آمدن حضرت مریم و حضرت مسیح نشان می‌دهد که شریعت آن کاری که باید می‌کرده را انجام داده است. یعنی افراد برجستهای به وجود آمدهاند که قبل از شریعت اصلاً وجود نداشتند.

یک مشکلی که هست این است که شریعت را افرادی که مورد بحث ما هستند با تمام وجود تحریف می‌کنند. زندگی این آدمها وابسته به این است که آموزشهایی را که دیدهاند تحریف کنند. بنابراین ما به جوامعی دسترسی پیدا می‌کنیم که در آن‌ها چیزهایی که ادعا می‌شود از طرف خدا هست وجود دارد، ولی این‌ها تحریف شدهاند و این خیلی خطرناک است. شما ببینید، حضرت ابراهیم که هیچ دینی بهش نرسیده است خودش رشد می‌کند و به کمال می‌رسد، حال اگر این آدم در جامعهای زندگی می‌کرد که در آن دین خیلی تحریفشدهای وجود داشت، اول باید این آموزشهای غلط را پاک بکند و بعد تازه حالا شروع بکند به سمت کمال رفتن... بنابراین همین شریعتی که نعمت است به دلیل اینکه ورژنهای انحرافیاش به وجود می‌آید تبدیل به نقمت می‌شود. در هیچ جامعهای آموزشهایی که داده می‌شود آن آموزشهایی نیست که انبیا میدادهاند، با یک انحرافی تعالیم را می‌گیریم. بنابراین هر آدمی که در جامعهٔ دینی بزرگ می‌شود باید یک مرحله پاکسازی در زندگیاش وجود داشته باشد که در آن بعضی از چیزهایی را که شنیده است، انحرافیش را تشخیص بدهد و یک چیز اصیلتری را جانشینش بکند و ختم نبوت هم به همین نحو اتفاق افتاده است که یک نسخهٔ نهایی در دست بشر قرار داده شده است که همین کار را می‌شود باهاش انجام داد. قرآن وسیلهای است که شما با آن می‌توانید بفهمید که چه چیزهایی تحریف شده است و چه چیزهایی نیست. خود این قرآن را هم برایش تفسیرهایی می‌نویسند و درست می‌کنند، شأن نزولهای عجیب و غریب و انحرافی درست می‌کنند که نتوانید بفهمید. به هر حال آن اکیپ «الذین فی قلوبهم مرض» که مستقیماً با شیاطین ارتباط محکمی دارند، بیکار نمینشینند و هر جا را که بتوانند تحریف می‌کنند. قرآن را می‌خواستند تحریف کنند، ولی نتوانستند، سپس ادعای تحریف شدنش را مطرح کردند که یکجورایی مثل تحریف کردن است! مثلاً خوارج می‌گفتند سورهٔ یوسف در قرآن نبوده، بعداً به آن اضافه شده است! ادعای تحریف یک جور تحریف است و تلاش برای حذف کردن بعضی چیزهاست وقتی نمی‌توانند به آن چیزی اضافه کنند. اخیراً یهودیها نسخهای از قرآن را بدون این قسمت‌های مربوط به بنیاسرائیلش چاپ کردهاند! خلیفهٔ دوم یک آیهٔ عجیبی را اصرار داشت که در قرآن دیده بوده و می‌خواست به آن اضافه کند با این مضمون که «از پدرانتان تبعیت کنید»! که اصولاً با دستورات قرآن متناقض است. این میزان درک این آدمها را از دین نشان می‌دهد و اینکه شوق برگشتن این آدمها به سنتهای قدیمیشان در چه حد بوده... حتی من می‌خواهم بگویم که این آدم دروغ نمی‌گفته و واقعاً فکر می‌کرده که این آیه در قرآن بوده است... در حالی که قرآن دقیقاً عکس این مطلب را می‌گفته که از اجدادتان تبعیت نکنید...

ما یک اصطلاحاتی در روایات داریم که در اینجا به درد می‌خورند. در واقع شما وقتی قرآن میخوانید، نکتهٔ اساسی که بهتان می‌گوید این است که دو جور کفر داریم: یک نوع به اصطلاح کفر جلی داریم و کفر خفی هم داریم. این‌ها در واقع کافرهای محیطهای دینی هستند که حقایق را نمی‌بینند. این افراد از درون دین را می‌خورند. سردستهٔ این آدمها را می‌توان علمای یهودی دانست که یک جوری دین را پیچیده کردهاند و تحریف کردهاند... در یک جایی از قرآن دربارهٔ این‌ها آمده است که این‌ها طوری حرف می‌زنند و چیزهایی می‌نویسند که به نظر برسد کلام خداست و آن را جا بزنند به جای کلام خدا. من هر وقت این آیه را می‌خوانم یاد جملات اولیهٔ انجیل یوحنا میافتم که «در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود و کلمه جسم شد در میان ما ساکن شد». این از نظر فنی ادای کلام خدا را درآورده است. یک جور پیچیدگی و زیبایی‌هایی که در تورات وجود دارد را در این جمله می‌بینیم. این را یک آدم ساخته ولی طوری گفته که لحن کتاب مقدس را دارد. ... آدمی که این را جعل می‌کند به نظر شما چه احساسی دارد؟ شما فکر می‌کنید که مثلاً این آدم هدفش این بوده که مثلاً پول دربیاورد؟ یا مردم را گمراه بکند؟ یا نه؟ ... چون فکر می‌کند حقیقت را فهمیده دارد سعی می‌کند این را طوری بیان کند که مردم هدایت بشوند. بنابراین این آدم به‌وضوح آدمی است که اگر بهش بگویید «لَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ»

آیه و ترجمه فولادوند
(بقره، ۱۱)

وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

عربی

و چون به آنان گفته شود: «در زمين فساد مكنيد»، مى‌گويند: «ما خود اصلاحگريم.»

ترجمه فارسی فولادوند

می‌گوید من دارم اصلاح می‌کنم. درست است که خودش می‌داند که دارد این را از نظر فنی خودش درست می‌کند ولی احساسش این است که دارد حقیقت را بیان می‌کند و مردم را هدایت می‌کند و این‌ها نمونه‌های مشخصی هستند که مورد خطاب قرآن هستند و همه از همین دسته «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» هستند. ممکن است بعضی‌هایشان هم انگیزه‌های مالی داشته باشند ... ولی حداقل در بین آدم‌های اطراف ما اینطور نیست. من آدمی را می‌شناسم که خیلی هم به‌اصطلاح مؤمن است و خودش به من گفت که من در دوران جوانی به دلیل شدت نفرتی که از بهایی‌ها داشتم رفتم و یک چیزی به سبک بهاییت نوشتم که جعل بکنم و مثلاً آبرویشان را ببرم ولی بعداً منصرف شدم، هیچ انگیزهٔ مالی هم مطمئناً نداشته است و می‌خواسته که مردم را هدایت کند که از این بهایی‌های نفرت‌انگیز یک‌جورهایی دوری بکنند. این همه روایت‌های جعلی، این همه شأن نزول‌هایی که جعل شده واقعاً اینطور نبوده که همه‌شان به انگیزه‌های مالی باشد، عده‌ای خودشان را گول می‌زنند و به این ترتیب مردم را هم فریب می‌دهند. ... گاهی هم مثلاً به انگیزه‌های مقام‌طلبی این اتفاق می‌افتد، مثلاً یک‌نفر بالای منبر است، ازش یک سؤالی می‌کنند که جوابش را نمی‌داند، می‌بیند که آبرویش دارد می‌رود، و معمولاً هم این‌طوری است که فکر می‌کنند اگر آبروی من برود آبروی دین و پیغمبر می‌رود، بنابراین یک چیزی درست می‌کند و می‌گوید ... . اصلاً این که آدم‌ها خودشان را با دین یکسان می‌گیرند خیلی مسئلهٔ حساسی است و راه باز می‌شود که خیلی کارها انجام دهند. واقعاً رذل‌ترین آدم‌ها را در جوامع دینی می‌توانید ببینید، کسانی که تحریف می‌کنند، اظلمالناس هستند، یعنی گناهکارترین آدمها هستند. گناهی بیشتر از این وجود ندارد که افترا ببندید به خدا و چیزی را که خدا نگفته از قول خدا بگویید. این گناههای عظیمه در حاشیهٔ دین به وجود می‌آید که قبلاً اصلاً وجود نداشتهاند.
هیچ چیزی به اندازهٔ دین راه را برای جنایت و جنایتکار شدن باز نمی‌کند. اینکه کسی احساس کند نمایندهٔ خداست. یعنی میکشد، هر کاری را می‌کند، هزاران نفر را می‌کشد و شب هم آرام می‌خوابد. یک انسان در امت واحده نمی‌تواند این کار را بکند و اگر یک انسان دیگر را بکشد ذهنیتی برایش فراهم نشده است که بتواند به استناد آن خودش را آرام کند. شما کلیسای قرون وسطی را نگاه کنید، شما فکر می‌کنید این آدمهایی که در قسمت‌های تفتیش عقاید بودند و سنگینترین و شدیدترین شکنجهها را انجام می‌دادند و این همه آدم میکشتند کوچکترین عذاب وجدانی داشتند؟ این‌ها همهشان احساس میکردهاند که دارند عبادت می‌کنند. مثل ابن ملجم که با وجدان آسوده می‌آید و علی را می‌کشد. یعنی دین به دلیل اینکه توهم اتصال به ملکوت و خداوند را برای آدمهای این تیپی ایجاد می‌کند و واقعاً فکر می‌کنند که وصل به خدا شدهاند، واقعاً راه باز می‌شود که یک کارهایی بکنند که آدمی که چنین ذهنیتهایی ندارد نمی‌تواند بکند و قدرتش را ندارد. این پدیده را در طول تاریخ خیلی تجربه کردهایم. آدمهایی که خیلی احساس الهی شدن کردهاند دیگر کسی جلودارشان نبوده است. مثل جنایاتی که اسپانیاییها و کسانی که صلیب به دست می‌گرفتند به اسم ترویج مسیحیت انجام دادهاند و اقوام آمریکای جنوبی را قتلعام کردهاند که از کثیفترین جنایات بشر است.

ادامهٔ بخش اصلی - بخش ۴

در دو جلسهٔ قبل در مورد شبهههایی که وجود دارد که این آیهها آیا دارد می‌گوید که این آدمها دارند خودآگاه عمل می‌کنند یا نه صحبتهایی شد، در این جلسه سعی می‌کنم مثالهایی بزنم که روشن شود که مثلاً وقتی که این آدمها درموردشان این اصطلاح به کار می‌رود که دارند خدعه به کار می‌برند یا استهزاء می‌کنند یا ادعای اصلاح می‌کنند و... واقعیت چیست. یعنی من بهجای اینکه سعی کنم روی واژگان تأکید کنم، می‌خواهم این حالت و تصوری که از این آدمها دارم را بگویم و نشان دهم که این تصوری که من دارم ازش صحبت می‌کنم دقیقاً با چیزی که در این آیات هست هماهنگ است و حداقل هماهنگتر از آن است که شما بخواهید این آیات را اینطوری بخوانید که این آدمها دارند دروغ می‌گویند (به معنای عرفی) یا خدعه و نقشه می‌کشند و...

اولین آیه (این‌ها ادعای ایمان دارند ولی مؤمن نیستند) که محل اختلاف نیست، اینجا حرفی از عمدی بودن چیزی نیست. این کلیترین وصفی است که دربارهٔ این آدمها می‌توان به کار برد. آدمهایی که ادعای ایمان دارند دو دستهاند، یک عده که واقعاً ایمان دارند که جزو مؤمنین و متقین هستند و آنهایی که ندارند جزو کسانی هستند که بهشان گفته می‌شود «الذین فی قلوبهم مرض». اینجا هیچ حرفی از دروغ گفتن نیست. درمورد آیهٔ بعدی که حرف از خدعه میزند، شما یک آدمی را در نظر بگیرید که به دلایل نفسانی یک سری کارها می‌کند، حتی اگر آدم دیگری نباشد که بخواهد جلویش ادعایی بکند، حتی پیش خودش توجیهاتی می‌آورد که چرا دارد این کار را می‌کند. یک مثال مطرح می‌کنیم. کلاً اگر بخواهید مثال بسازید برای وضعیت این آدمها بهترین مثال‌ها برای این پیچیدگیهایی که در درونشان هست، یعنی هوای نفسشان این‌ها را به سمتی می‌کشد و بعداً این‌ها یک خودآگاهی برخلاف آن می‌سازند که یکجوری اوضاع را درست کنند و خودآگاهی را یکجوری با امیالشان تطبیق بدهند، در مسائل لذتهای جنسی، چون یکجورهایی پیچیدهترین وضعیتی که پیش می‌آید اینجاهاست، یعنی مثلاً در غذا خوردن و... خیلی زیاد نمی‌توان دنبال پیچیدگی گشت. کلاً یک مقدار این مشکلات روانی و این‌ها، فروید خیلی حرف بدی نمی‌زند که جایی که خیلی پیچیده می‌شود و آگاهیهای خیلی عجیب و غریب دروغین به وجود می‌آید و فروید می‌گوید فرهنگ اصلاً یک جورهایی از در همین چیزها به وجود می‌آید، جاهایی است که آدمها می‌خواهند خودشان را یکجوری فریب بدهند، مثلاً یک سری امیال نفسانی جنسی گرفتهاند ولی می‌خواهند یکجوری توجیهش بکنند. مثلاً یک آدمی را تصور کنید که دوست دارد که عکسهای پورنو نگاه کند، مذهبی هم هست و در خلوت هم نشسته است. معمولاً اینجوری نیست که این آدم به خودش بگوید حالا بروم گناه بکنم، بلکه یک توجیهاتی ممکن است برای خودش بیاورد؛ مثلاً الان من بروم نگاه کنم و یک آگاهیهایی پیدا بکنم که بعداً بتوانم به مردم کمک بکنم! مثلاً من نگاه کنم یک چیزهایی یاد بگیرم! خلاصه آدم باید یک چیزهایی بداند! و هزارتا چیز عجیب و غریب دیگر که ممکن است جنبههای دینی پیدا کند. مثلاً فرض کنید خیلی از این آدمهایی که مسئول سانسور یک سری فیلمها هستند... اصولاً الان یک سری سایتهای خوبی هست، مثلاً IMDb را اگر بشناسید یک امکانی دارد که راهنمای پدر و مادرهاست که میزان صحنههای خشونتآمیز و صحنههای جنسی و... را در مورد فیلمها می‌نویسد و آدمها هم می‌توانند فیلمی را که می‌بینند بروند آنجا هشدار بدهند که یک چنین صحنههایی توش هست. اگر یک آدمی به اصطلاح مرض نداشته باشد، الان وقتی که می‌خواهد یک فیلمی را نگاه کند می‌تواند برود آنجا نگاه کند و ببیند که واضح است که یک فیلمی قابل نمایش هست یا نیست و... حالا یک مسئول سانسور خیلی متدین را در نظر بگیرید که می‌داند مثلاً ۱۰۰ دقیقهٔ یک فیلمی باید سانسور شود، ولی تا تهش را می‌رود نگاه می‌کند! به هر حال آدمهایی هستند که این کار را می‌کنند دیگر... این آدمها کاری که می‌کنند لذت بردن از یک سری چیزهای شهوانی است، ولی خودآگاهیای که برای خودشان ساختهاند این است که دارند خدمت می‌کنند و جلوی فساد بقیه را می‌گیرند. واقعیت چیست؟ واقعیت این است که این آدم برای اینکه لذت ببرد دارد یک کاری انجام می‌دهد... یعنی همان کاری که یک آدمی که آنور دنیا خیلی صادقانه انجام می‌دهد و می‌گوید من می‌خواهم لذت ببرم و این کار را می‌کند، این آدم به دلیل اینکه همان هوای نفسانی را دارد انجام می‌دهد ولی با یکجور آگاهیهایی که ممکن است منت هم سر دیگران بگذارد.... اینجا اصلاً ممکن است کسی هم نباشد و این در خلوت خودش هم می‌خواهد یکجورهایی سر خدا هم کلاه بگذارد... یک کاری که در طول تاریخ هم انجام شده این است که احکام را طوری تحریف بکنند که مثلاً کار حرام را برای یک اشخاصی حلال قلمداد کنند، یعنی حکم حلال و حرام را تغییر می‌دهند. اوج این خدعه که مکانیزمش همین است که یک نفر می‌خواهد کاری را انجام دهد که نباید انجام دهد و می‌داند که نباید انجام دهد، ولی می‌آید برای خودش یک ذهنیت و دلایلی می‌سازد که... آیه دارد می‌گوید که خودتان را دارید گول می‌زنید... یعنی کاری را که نباید بکنید، خلاصه دارید انجام می‌دهید. در جاهایی که یک چیزهای لذتبخشی وجود دارد، آدمها به تحریفهای آگاهی می‌رسند که راه را باز می‌کند که لذتهایی که نباید برده شود، برده شود. این‌ها همان نیرنگی است که دارد به آن اشاره می‌شود. سطح پایینش این است که یک نفر در خلوت خودش، خودش را گول می‌زند و سطح بالایش این است که یک نفر دستش می‌رسد و احکام را تغییر می‌دهد و کلاه شرعی درست می‌کند. کلاً چیزی که باعث تحریف دین می‌شود این است. کاری هست که شما خیلی میل دارید انجام دهید ولی جلویش گرفته شده است، حالا باید یکجوری راه را باز کنید. به این ترتیب احکام خیلی ساده و روانی که وجود دارد تبدیل می‌شود به یک سری احکام خیلی پیچیده با هزار تا تبصره و حالت خاص و... اینجا این تعبیری که من می‌کنم خیلی نزدیکتر است از اینکه بگوییم اینجا خودآگاهی وجود دارد، چون آدم خودآگاهانه خدا را گول نمی‌زند. خدا را نمی‌شود گول زد و فریب اصلی را خودِ این کسی که این کار را انجام می‌دهد می‌خورد.

این آیهای که می‌گوید «این‌ها آدمهای پرنیرنگی هستند...» تصوری که از این آدمها وجود دارد این است که این‌ها آدمهایی هستند که تمایلات واقعیشان با چیزی که دین می‌گوید سازگار نیست، بنابراین این امیال، این‌ها را به سمتهایی می‌کشاند و در آگاهیهایشان یک سدهایی وجود دارد که نمی‌توانند از این سدها رد شوند، بنابراین یک سری پیچیدگیهایی ایجاد می‌کنند، گزارههای جدید ایجاد می‌کنند، مورد خودشان را تحریف می‌کنند، برای کاری که دارند انجام می‌دهند اسم جدیدی می‌گذارند که با اسمی که در احکام هست خیلی سازگار نباشد... تولید واژگان یکی از بهترین راهها برای تحریف است، برای اینکه آدمها خودشان را در مقابل خودآگاهیهایی که اذیتشان می‌کند یک جورهایی حفظ کنند.

آیهٔ «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» دارد می‌گوید که این‌ها... یک جور مریضی روانی دارند و در قوای شناختی‌شان مشکلی وجود دارد که باز این هم سازگار نیست با اینکه این‌ها دارند یک کارهایی را عمداً انجام می‌دهند.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(بقره، ۱۰)

فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ

عربی

در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى‌] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش‌] خواهند داشت.

ترجمه فارسی فولادوند

«و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون» اینکه کذب در کارشان هست واضح است، ولی نه کذب به معنایی که ما به کار می‌بریم (رجوع به جلسهٔ قبل) و اینکه ما که جزو متقین که نیستیم، جزو کفار هم که نیستیم، پس جزو این دسته هستیم. آیا می‌توانیم بگوییم که برای ما عذاب دردناکی هست؟ این آیه دارد به‌صراحت می‌گوید که متأسفانه همین‌طور است! تنها کسانی که عذاب نمی‌شوند ظاهراً متقین هستند. برای کفار «عذاب عظیم» است و برای این‌ها «عذاب الیم» است! بنابراین برای اینکه یک آگاهی تولید بکنید که در آن عذاب نباشد (!) باید بلاخره یک کاری بکنیم! ... یا باید یک‌جوری خودمان را از این دسته بیندازیم بیرون، یا ... مثلاً بگوییم این دسته‌بندی افراز نیست ... . می‌توانیم این‌طور بگوییم که همه با یک شدت و ضعفی دچار این خدعه‌ها و حالات هستیم، حالا بیاییم و بگوییم که این عذاب بسته به شدت و ضعف حالات ما کم و زیاد می‌شود. پس اگر در حالت‌های ضعیفش باشیم زیاد عذاب نمی‌شویم! ولی در آیه می‌گوید عذاب الیم و دردناک! ... اثباتی وجود ندارد که این دسته‌بندی افراز نیست، ولی آیا وقتی این آیه‌ها را می‌خوانید فکر نمی‌کنید دربارهٔ شما صدق می‌کند؟! پس این ایده زیاد کار نمی‌کند. ... حالا جواب: البته که عذاب الیم برای ما هست ... اصلاً این چه تلاشی است که می‌کنیم که عذاب را از خودمان برداریم. منتها «عذاب الیم» یعنی چه؟ همین‌الان کسی که با ذات و فطرت خودش سر ناسازگاری دارد که زندگی جالبی نمی‌کند، آدم‌هایی که در حالت کفر و نفاق و این‌ها هستند، معمولاً زندگی درونی پُردردی دارند. اینکه «لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»

آیه و ترجمه فولادوند
(یونس، ۶۲)

أَلَآ إِنَّ أَوْلِيَآءَ ٱللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ

عربی

آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى‌شوند.

ترجمه فارسی فولادوند

ایمان است که این حالت و شادی را می‌آورد. «الا بذکر الله تطمئن القلوب» کسی که ایمان دارد این‌طوری است. این تمثیل‌ها را نگاه کنید، این آدم‌ها دنیایشان هم دردناک است، رعد و برق می‌زند ... می‌آیند ... می‌روند ... نورشان خاموش می‌شود و ... کلاً یک چیز بدیهی و یک عامل اصولی که چرا این آدم‌ها این‌چنین هستند. این است که، این‌ها آدمهایی هستند که نتوانستهاند از هواهای نفسانی و امیال درونی دنیایی خودشان دست بردارند، یعنی امیالی دارند که با چیزی که خدا ازشان می‌خواهد سازگار نیست. این آیات توضیح می‌دهد که این آدمها چرا اینطوری شدهاند، بهصراحت گفته می‌شود این‌ها آدمهایی هستند که هدایت را به آن‌ها عرضه کردیم ولی آن را پس زدند و ضلالت را انتخاب کردند. بدیهی است که این آدمها، ولو اینکه ما هم جزوشان باشیم، باید انتظار عذاب الیم داشته باشند. یک مثال دیگر، فکر می‌کنید آدمی که اینطوری است و پر از میل به دنیاست آیا راحت میمیرد؟ ... منظور من این است که اینطور تعبیر نکنید که این آدمها جهنم می‌روند، حرفی زده نشده که این‌ها به جهنم می‌روند، حرف این است که این‌ها عذاب الیمی برایشان هست. بالاخره راهی هست که ما باید برویم، باید از این دنیا برویم، آدمی را تصور بکنید که همهٔ لذت زندگیاش خوردن است، تصور کنید زمانی را که این آدم بمیرد و دیگر شکم نداشته باشد! یعنی فقط روحش می‌ماند و هیچ منبع شادی دیگری ندارد. حالا آدمی را در نظر بگیرید که یک سری لذتهای روحانی دارد که بدون جسمش هم بهش می‌رسد، آدمی که «اشد حبا لله» است و بهترین لذتش نماز و توجه به خداست، خوب این آدم وقتی که می‌میرد از جسمش که او را مانند قفسی زندانی کرده بود راحت می‌شود و خیلی هم خوشحالتر می‌شود و می‌تواند تمام توجهش را به خدا بدهد. در این دنیا هم اکثراً به جاهای خلوت می‌رفت تا از جسم خودش فارغ شود، روزه می‌گرفت و ... حالا برایش بهتر هم هست، این جسم را از او گرفتهاند پس با شادی جسمش را تقدیم می‌کند و به وضعیت بهتری می‌رسد.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
۱. (بقره، ۱۰)

فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ

عربی

در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى‌] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش‌] خواهند داشت.

ترجمه فارسی فولادوند
۲. (رعد، ۲۸)

ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ

عربی

همان كسانى كه ايمان آورده‌اند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى‌گيرد. آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مى‌يابد.

ترجمه فارسی فولادوند

بدیهی است که آدمی که به این حالت نرسیده مرگ برایش عذاب الیم است و به همین راحتی جان نمی‌کند. حال همینطور در نظر بگیرید تا وقتی که این روح می‌خواهد به قیامت برسد و حکم دربارهاش اجرا شود، بدیهی است که عذاب دردناکی باید بکشد. نکتهٔ دیگر این است که هر اصلاح و تغییری که می‌خواهید در خودتان ایجاد کنید باید عذاب بکشید. وقتی می‌خواهید رفتار غلط خودتان را اصلاح کنید و ... تغییر راحت نیست و انسان نیز اینرسی دارد، یعنی میل دارد در همان شرایطی که هست باقی بماند.

ادامهٔ بخش اصلی - بخش ۵

آیه و ترجمه فولادوند
(انشقاق، ۶)

يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ

اى انسان، حقاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.

علامه طباطبایی شیوهٔ خاصی داشت برای تفسیر قرآن که به آن می‌گفتند «تفسیر قرآن به قرآن»... آقای جوادی آملی بارها تأکید کرده که این کاری که الان خیلیها می‌کنند و به آن می‌گویند تفسیر قرآن به قرآن، یعنی اینکه یک آیه را بگیرند و ببینند آیا این واژه‌ها جاهای دیگر قرآن آمده یا مثلاً آیات مشابهش کجاست و از روی آن بفهمند معنی آیه چیست، با شیوهای که علامه طباطبایی از آن استفاده می‌کرد، متفاوت است. به این راحتی نیست که هر جای قرآن را که گیر کردید بروید بقیهٔ قرآن را بخوانید و ببینید چه آیههای دیگری شبیه آن هست و مشکلتان را حل بکنید... ایدهٔ علامه طباطبایی اساسیتر است. ایشان معتقد بودند که یک آیههای کلیدی در قرآن وجود دارد که باید آن‌ها را کشف کرد. در زبان المیزان به آن‌ها می‌گفت «غُرَرُالکتاب» یعنی این آیات کلیدهایی هستند که کتاب را باز می‌کنند. مثلاً در سورهٔ حجر آیهای است که می‌گوید «... وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» [حجر/۲۱] - «ما چیزی را نازل نمی‌کنیم الا به قدر معلوم». علامه طباطبایی این آیه را که ساده هم به نظر می‌رسد جزء کلیدهای قرآن می‌داند و در خیلی از موارد از این کلید استفاده می‌کند تا اختلافهایی را که روی معنی یک آیه هست برطرف بکند. در واقع تفسیر «قرآن به قرآن» گشتن دنبال این کلیدهاست. برای اینکه از آیههای خیلی پایهای که خوب درک میکنید، استفاده کنید تا مشکلات را در جاهای دیگر حل بکنید. و این کار ساده نیست.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(حجر، ۲۱)

وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍۢ مَّعْلُومٍۢ

عربی

و هيچ چيز نيست مگر آنكه گنجينه‌هاى آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه‌اى معين فرو نمى‌فرستيم.

ترجمه فارسی فولادوند

در خداشناسی آیاتی هست که خیلی بر آن‌ها تأکید می‌شود که «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». اینکه عرفا اینقدر به اسم حق علاقهمند هستند... شما این آیهٔ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» را بگذارید کنار «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»

آیه و ترجمه فولادوند
(حج، ۶)

ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّهُۥ يُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ

عربی

اين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مى‌كند و [هم‌] اوست كه بر هر چيزى تواناست.

ترجمه فارسی فولادوند

معنیاش این می‌شود که ما باید به حقیقت واصل شویم، ما به سمت خدا حرکت می‌کنیم و رجوع می‌کنیم، خدا همان حق است بنابراین هیچ باطلی نباید در وجود و ذهن انسان باشد. نه میل باطل و نه تفکر باطل. این امیال و افکار باطل باید از بین بروند و خداوند این کار را با شما می‌کند. اما اگر اهل حق نباشید، این کار با فشار انجام می‌شود. اینکه خداوند می‌فرماید: ... وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ [بقره/۱۰] ـ آدمی را که وجودش پر از کذب شده، بالاخره درستش می‌کنند. شما در همین دنیا هم باید زحمت بکشید که کذب از وجودتان برود و اهل حق شوید؛ تا جایی که در این دنیا هستید و با ارادهٔ خودتان تلاش میکنید، این فشار و درد خیلی کم است. ... ما در دنیا ریشه می‌کنیم و این ریشه باید دربیاید: «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ» ـ ای انسان، بیتردید تو بهسوی پروردگارت با تلاشی سخت رهسپاری، پس او را دیدار خواهی کرد ـ یعنی ریشهکن می‌شوی و به ملاقات خدا می‌رسی. انسان در دنیا ریشه می‌کند؛ هر روز که از خواب بیدار می‌شود و در زمین راه می‌رود... اینکه در قرآن در صبحگاه به پیامبر می‌گوید که خداوند را تسبیح کن «بُکْرَةً» (یعنی وقتی صبح بیدار می‌شوی و تازه هستی) و «أَصِیلًا» (یعنی شب که ریشهدار شدی)، یعنی همهٔ آدمها در طول شبانهروز ریشه می‌کنند و شب باید این ریشه را دربیاورند و مؤمن آدمی است که آخر شب این ریشهها را درمیآورد و می‌خوابد. این کار ممکن است اولش سخت و دردناک باشد، ولی ظاهراً بهمرور زمان لذتبخش هم می‌شود؛ یعنی دوری از دنیا کمکم شوقی هم در انسان‌ها ایجاد می‌کند. بههرحال انسان به هر مرحلهای هم که رسیده باشد، یک سری ریشههایی دارد که دوری کردن از تعلقات دنیوی کار خوشایندی نیست؛ زیرا همانطور که اشاره شد، انسان‌ها بهطور طبیعی اینرسی دارند و به دنیا میچسبند. حال آدمی که خودش این ریشهها را درآورده باشد و مدام هم این کار را کرده باشد و انسانی آزاد نسبت به تعلقات دنیوی باشد، لازم نیست تنبیهاش کنند و او را کتک بزنند! چرا که اهل باطل نیست... این آیه اتفاقاً تأکیدش روی این است که «لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ»؛ یعنی آن چیزی که اساس عذاب این افراد است، تصورات دروغین و امیال نادرست است و این امیال نادرست باید اصلاح شود و اصلاحش می‌کنند! بعد از مرگ و بعد از اینکه اراده از بین رفت، این اصلاحات یک مقداری با درد زیادی ممکن است همراه شود.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(بقره، ۱۰)

فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ

عربی

در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى‌] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش‌] خواهند داشت.

ترجمه فارسی فولادوند

پس بدیهی است که اگر ما جزو متقین نیستیم، به همان اندازه‌ای که کذب در وجودمان هست باید انتظار این را داشته باشیم که درد بکشیم، مثل کسی که دستش را به جایی گرفته و آن را رها نمی‌کند، یک چیزی به دستش می‌زنند که بسوزد و آنجا را رها کند (آتش را به این منظور به کار می‌برند!). بعضی‌ها هم رها نمی‌کنند و همانجا می‌مانند ... .

سوال: آیا این چیزی که در مورد عذاب گفتید در مورد کفار هم صدق می‌کند؟ بله ... جهنم هم وسیلهٔ رجعت کفار به سمت خداست، این حکم «انا لله و انا الیه راجعون» کلی است و اتفاقاً به همین دلیل است که جهنم برپا می‌شود، چون این رجعت باید صورت بگیرد. کلاً چیزی که باعث می‌شود که در رجعت بعد از قیامت بعضی‌ها عذاب شوند، بعضی‌ها شاد شوند و بعضی‌ها خیلی شاد شوند این است که خودشان به کجا رسیده‌اند و چطور آن رجعت را می‌توانند انجام دهند. عبادالله یا مقربین، کسانی هستند که هر چه بیشتر لذت ببرند بیشتر به خدا رجوع می‌کنند. در حالی که اکثریت آدم‌ها اینطور نیستند و وقتی که در حالت شادی و لذت هستند، از خدا غافلند. این‌ها آدم‌هایی هستند که بالاخره باید با کتک‌کاری! یک سری امیال را برایشان پاک کرد. آتش و عذاب و ... همه پاک‌کننده هستند. در اصل در واژهٔ عذاب مفهوم پاک‌کنندگی وجود دارد.

سوال: در جلسات گذشته گفته شد که انسان یک روال طبیعی رشد دارد که اگر به‌طور طبیعی رشد کند، نباید تمایلات کذب به‌دست آورد. اتفاقاً اکثریت آدم‌هایی که قرآن در موردشان صحبت می‌کند، غیر از این هستند. اینجا گفته می‌شود که «الذین فی قلوبهم مرض»، کسانی هستند که به سمت تمایلات نفسانی و .. کشیده می‌شوند و باید عذاب شوند و سختی‌هایی را تحمل کنند تا به مسیر درست برگردند، سوال من در مورد همان قسمت اول و روال طبیعی و مسیر هموار و روشنی است که می‌توان در آن حرکت کرد... جواب: داستان آفرینش جواب این سوال را می‌دهد، انسان طبیعی مشکلی ندارد اگر شیطان فریبش ندهد، یعنی منشأ این کذب یک موجود خارجی است که این کار را انجام می‌دهد. انسان در بهشت بود و داشت به‌طور طبیعی زندگی می‌کرد و هیچ نیازی هم به آن شجره نداشت ولی یک فریبکاری در عالم در برابر انسان وجود دارد که «الذین فی قلوبهم مرض»

آیه و ترجمه فولادوند
(محمد، ۲۹)

أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ ٱللَّهُ أَضْغَٰنَهُمْ

عربی

آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟

ترجمه فارسی فولادوند

دکان این شیاطین هستند. لازم نیست شیطان بهطور مستقیم کسی را گول بزند. در فرهنگ بشری انحرافاتی به وجود می‌آید که منشأ اولیهاش خارجی است. آدمیزاد یک گزارهٔ غلط را با گزارههای درست ترکیب می‌کند و بنابراین هزاران گزارهٔ غلط ایجاد می‌کند و بنابراین شیطان خیلی لازم نیست زحمت بکشد، ما خودمان این کار را انجام می‌دهیم. کافی است یک گزارهٔ غلط وارد فرهنگ بشر بشود، ما خودمان هزاران گزارهٔ غلط از روی آن می‌سازیم. به نظر من داستان آفرینش این را بیان می‌کند که گناه جزء طبیعت بشر نیست. یک عامل خارجی هست که این گناه را تحریک می‌کند، امکان گناه در طبیعت بشر هست ولی بشر تمایل واقعی به گناه ندارد. یعنی حضرت آدم اینطوری نیست که تمایل طبیعی به خوردن از آن شجره داشته باشد. دروغی بهش گفته می‌شود، یعنی تمایل به چیزی دارد مثل خُلد یا فرشته شدن، که این تمایلات همراه با جهل، باعث می‌شود که فریب بخورد. بنابراین یک عامل فریبدهندهٔ بیرونی وجود دارد و بعداً در فرهنگهایی که این فریب جا باز کرده است آدمها بهطور طبیعی فریب می‌خورند. ادامهٔ سؤال: اتفاقاً فکر می‌کنم در داستان آفرینش هم اینطور بیان می‌شود که وقتی انسان هبوط می‌کند و برمیگردد، همان صورتی که بود به بهشت برنمیگردد بلکه به صورت کاملتر برمیگردد... ج: بله، مثل این است که دنیا مثل یک دورهٔ آموزشی می‌ماند که انسانی که پس از طی آن به بهشت برگشته، آن پتانسیل گناه را از دست داده و شایستهٔ بهشت شده است. بهطور کلی ذات بشر تمایل به گناه ندارد، مگر در اثر جهل و فریب. اما زمانی که شخصی گناه انجام می‌دهد، امیال منحرفی پیدا کرده و از این امیال لذت می‌برد، پس به ادامهٔ گناه تمایل پیدا می‌کند.

ادامهٔ بخش اصلی - بخش ۶

پایان جلسهٔ سوم