از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ» (جلسهٔ ۱۸).
آلفرد آدلر (Alfred Adler) را، در کنارِ فروید و یونگ، میتوان سومین ضلعِ بنیادینِ روانشناسیِ ژرفا (depth psychology) خواند؛ اما برخلافِ آن دو، جایگاهِ او در تاریخِ اندیشه جایگاهی پارادوکسیکال است: نامِ او کمتر بر زبانها جاری است، حالآنکه مفاهیمِ ساختوپرداختهٔ او «عقدهٔ حقارت»، «سبکِ زندگی»، «جبران» — چنان در زبانِ روزمره و در دلِ مکتبهای بعدی نشستهاند که گویی همواره بودهاند. این تناقض، چنانکه میتوان دید، خود نشانهٔ اهمیتِ اوست: اندیشهای که به «بدیهیاتِ تازه» بدل میشود، نامِ پدیدآورندهاش را پشتِ سر میگذارد.
اهمیتِ آدلر برای محورِ «روانکاوی و فرهنگ» در همین نکته نهفته است که او نخستین کسی بود که ساحتِ اجتماعی (the social dimension) را به متنِ روانشناسیِ ژرفا بازگرداند. جاییکه فروید روان را میدانِ کشاکشِ نیروهای درونیِ زیستشناختی میدید، آدلر انسان را موجودی بنیاداً اجتماعی شمرد که سلامت و بیماریاش هر دو در نسبتِ او با دیگران و با جامعه رقم میخورد. ازینرو روانشناسیِ فردنگرِ (Individual Psychology) او پلی است میانِ درمانِ فردی و نقدِ فرهنگ، تربیت و آموزش.
در این دورهٔ درسگفتارها، آدلر تنها در جلسهٔ ۱۸ بهتفصیل مطرح میشود. این صفحه، با تکیه بر آن جلسه و بسطِ آن از منابعِ مرجع، شرحی کاملتر از روانشناسیِ فردنگرِ او به دست میدهد تا کمحجمیِ حضورِ او در درسگفتارها جبران شود.
آلفرد آدلر در ۷ فوریهٔ ۱۸۷۰ در رودولفسهایمِ وین، در خانوادهای یهودیِ غلّهفروش، زاده شد و در ۲۸ مهٔ ۱۹۳۷، در میانهٔ یک سفرِ سخنرانی، بر اثرِ سکتهٔ قلبی در آبردینِ اسکاتلند درگذشت. کودکیِ او با بیماری و مرگآگاهی (mortality awareness) گره خورده بود: نرمیِ استخوان (راشیتیسم) راهرفتنش را تا چهارسالگی به تأخیر انداخت، ذاتالریه نزدیک بود جانش را بگیرد — پزشک به پدرش گفته بود «پسرتان از دست رفته است» — و او مرگِ برادرِ کوچکترش را از نزدیک دید و دو بار زیرِ خودرو رفت. این تجربههای آغازین، چنانکه این تحلیل نشان میدهد، هم اضطرابِ مرگِ مادامالعمر در او پدید آورد و هم انگیزهٔ پزشکشدن را — نخستین نمونهٔ زندهٔ همان «جبران»ی که بعدها به محورِ نظریهاش بدل شد.
آدلر در ۱۸۹۵ از دانشگاهِ وین دانشآموختهٔ پزشکی شد. نخست چشمپزشکی خواند و سپس به طبابتِ عمومی در محلهای کارگری روی آورد. بیمارانِ او — از جمله بندبازان و هنرمندانِ یک پارکِ تفریحیِ همسایه، با توانها و محدودیتهای جسمیِ غیرعادیشان — بهگونهای ملموس به شکلگیریِ نظریهٔ بعدیِ او دربارهٔ جبران یاری رساندند: کسانی که ضعفی جسمی را با ورزیدگیِ خارقالعاده پوشانده بودند، الگوی زندهٔ آن قانونِ روانی شدند که آدلر بعدها صورتبندی کرد.
انتخابِ طبابت در محلهای فرودست، نه حاشیهای بر زندگیِ آدلر بلکه کلیدِ فهمِ اندیشهٔ اوست. نگاهِ او از همان آغاز نگاهی اجتماعی بود؛ بیماری را در بافتِ زندگیِ روزمره، کار و فقر میدید، نه صرفاً در ضمیرِ منزویِ بیمار. همین زمینه است که بعدها به مفهومِ «علاقهٔ اجتماعی» میانجامد.
اندیشهٔ آدلر را میتوان زنجیرهای پیوسته دید که از یک هستهٔ ساده میرویَد. در آغاز، احساسِ حقارت (the feeling of inferiority) قرار دارد که در هر کودکی فطری است. این احساس جبران (compensation) و میلِ به برتری (striving for superiority) را برمیانگیزد. شیوهٔ یکتای هر فرد در این کوشش، سبکِ زندگیِ (style of life) اوست که در کودکی شکل میگیرد و در سراسرِ عمر میماند. سرانجام، معیارِ سلامتِ این کوشش، میزانِ علاقهٔ اجتماعیِ (Gemeinschaftsgefühl) فرد است؛ آنجا که میل به برتری در خدمتِ جمع باشد، رشدِ سالم رخ میدهد و آنجا که در خدمتِ خودبزرگبینیِ شخصی درآید، رواننژندی. بخشهای پیشِرو این زنجیره را حلقهبهحلقه میگشایند.
در ۱۹۰۲، پس از آنکه آدلر علناً از کتابِ تعبیر خواب دفاع کرد، فروید او را به حلقهٔ بحثِ چهارشنبهشبها فراخواند؛ آدلر در ۱۹۱۰ به ریاستِ انجمنِ روانکاویِ وین رسید. اما این همنشینی دیری نپایید: در ۱۹۱۱ آدلر بهطورِ رسمی از حلقهٔ فروید جدا شد و در تاریخِ روانکاوی به «نخستین مخالفِ بزرگِ روانکاویِ ارتدکس» شهره گشت.
محورِ اختلاف، چنانکه این تحلیل نشان میدهد، یک نکتهٔ بنیادین بود: برای آدلر ساحتِ اجتماعیِ بیرونی بهاندازهٔ ساحتِ درونی در روانشناسی اهمیت داشت. او در برابرِ تأکیدِ یکسویهٔ فروید بر سائقهٔ جنسی (the sexual drive)، پرخاشگری را سائقهای مستقل میدانست — مفهومی که فروید بعدها، بیآنکه نامی از آدلر ببرد، در دستگاهِ خود گنجاند. آدلر در ۱۹۱۲ «انجمنِ روانشناسیِ فردنگر» را بنیان نهاد و راهِ خود را از روانکاویِ کلاسیک جدا کرد.
تفاوت را میتوان در یک تقابل فشرده کرد: فروید به گذشته و علتِ پنهانِ رفتار مینگریست (نگاهِ علّی، رو به عقب)، حالآنکه آدلر به آینده و هدفی که فرد بهسوی آن میکوشد (نگاهِ غایتشناختی، رو به جلو). نزدِ فروید انسان رانده میشود؛ نزدِ آدلر انسان کشیده میشود. این چرخش از علت به غایت، هستهٔ تمامِ نوآوریِ آدلر است.
پس از جنگِ جهانیِ نخست — که آدلر در آن پزشکِ ارتش بود — نفوذِ او بهسرعت گسترش یافت. در ۱۹۱۹ نخستین کلینیکِ راهنماییِ کودکِ وین را گشود و سرانجام شبکهای از ۲۸ کلینیک پدید آورد؛ وین را به نخستین شهرِ جهان بدل کرد که درمانِ آموزشیِ رایگان به دانشآموزان عرضه میکرد. از ۱۹۲۱ در سراسرِ اروپا و آمریکا سخنرانی کرد، در ۱۹۲۷ استادِ مهمانِ دانشگاهِ کلمبیا شد و در ۱۹۳۴ — پس از تعطیلیِ کلینیکهایش زیرِ سیاستهای یهودیستیز — کرسیِ استادی در دانشکدهٔ پزشکیِ لانگآیلند پذیرفت.
سنگِ بنای نظریهٔ آدلر را میتوان در مفهومِ «نقصِ اندامیِ» سالِ ۱۹۰۷ یافت: ضعفِ یک اندام، رشدِ جبرانیِ اندامی دیگر را برمیانگیزد و گاه ضعف را به قوت بدل میکند. اما نبوغِ آدلر در آنجا بود که این اصلِ زیستشناختی را به اصلی روانشناختی برکشید: نه نقصِ واقعیِ اندام، بلکه احساسِ حقارت پیشرانهٔ رشدِ شخصیت است. این احساس، در این خوانش، نه بیماری بلکه شرطِ بنیادینِ انسانبودن است؛ کودک خود را در جهانی از بزرگترها و تواناترها کوچک و ناتوان مییابد و همین کوچکی، موتورِ کلِّ رشدِ بعدی میشود.
احساسِ حقارت (inferiority feeling) در همگان فطری و خود محرّکِ رشد است؛ اما هرگاه فرد در «جبرانِ افراطی» (overcompensation) گرفتار آید، خودمحور، قدرتطلب و پرخاشگر میشود و به «عقدهٔ حقارت» (inferiority complex) دچار میگردد. «عقدهٔ برتری» (superiority complex)، در این خوانش، نه نقطهٔ مقابلِ عقدهٔ حقارت بلکه پوششی روی آن است: خودبزرگبینیِ نمایشی، اغلب نقابِ احساسِ ژرفِ ناتوانی است.
تمایزِ ظریفی که آدلر میگذارد، کلیدِ فهمِ کلِّ نظامِ اوست: احساسِ حقارت سالم و سازنده است و انسان را به کوشش و آفرینش وامیدارد؛ عقدهٔ حقارت بیمارگون است و فرد را در دور باطلِ دفاع و فرار محبوس میکند. مرزِ این دو، همان میزانِ شجاعت و علاقهٔ اجتماعیِ فرد است.
در برابرِ «اصلِ لذتِ» (the pleasure principle) فروید، آدلر بر کوششِ غایتمند بهسوی برتری، کمال و تمامیت تأکید کرد — همان نیرویی که خود آن را، با وامی آشکار از نیچه، «میل به قدرت» (will to power) مینامید و آن را نه ویرانگر بلکه توانِ خلاقِ تغییرِ مثبت میدانست. این میل، در پختگیِ نظریهٔ آدلر، دیگر صرفاً «برتری بر دیگران» نیست، بلکه کوششی است برای فرارَفتن از وضعِ کنونی بهسوی وضعی کاملتر؛ از منفی به مثبت، از احساسِ کاستی به احساسِ توانایی.
وامِ آدلر از نیچه آشکار است، اما این وام دگرگونکننده است نه تقلیدی. «اراده به قدرتِ» (Wille zur Macht) نیچه نیرویی متافیزیکی‑روانی و عمدتاً فردگرایانه است؛ آدلر آن را از قلمروِ فلسفه به قلمروِ رواندرمانی منتقل کرد و — این تفاوتِ سرنوشتساز — آن را به علاقهٔ اجتماعی مقیّد ساخت. نزدِ نیچه قدرت غایتی در خود است؛ نزدِ آدلر میلِ به برتری تنها آنگاه سالم است که در خدمتِ جمع درآید. به این معنا، آدلر میلِ به قدرتِ نیچه را «اجتماعی» کرد و از فردگراییِ قهرمانانهٔ آن فاصله گرفت.
میلِ به برتری با وامی از فلسفهٔ «انگار»یِ (philosophy of "as if") هانس فایهینگر به «غایتگراییِ خیالی» پیوند میخورد: انسان بر پایهٔ هدفهایی خیالی و ناخودآگاه رفتار میکند که هرچند در واقعیت تحققناپذیرند، همچون قطبنمایی زندگی را جهت میدهند. این یعنی رفتارِ انسان را نه گذشتهٔ او که غایتِ خیالیِ او تعیین میکند — تأکیدی دوباره بر نگاهِ غایتشناختیِ آدلر.
اگر میلِ به برتری نیرویی همگانی است، آنچه هر انسان را یکتا میکند، شیوهٔ منحصربهفردِ او در پیگیریِ این میل است؛ آدلر این الگوی یکپارچه را «سبکِ زندگی» نامید. سبکِ زندگی، در این خوانش، نقشهای است که کودک تا حدودِ پنجسالگی برای رویاروییِ خود با جهان ترسیم میکند و آنگاه همهٔ تجربههای بعدی را از صافیِ آن میگذراند. به همین سبب آدلر بر «وحدتِ شخصیت» (the unity of personality) پای میفشرد: رفتارهای پراکندهٔ یک فرد، هرچند ناهمگون بنمایند، همه در خدمتِ یک طرحِ پنهانِ واحدند.
الگوی یکپارچهای که در کودکی شکل میگیرد و شیوهٔ رویاروییِ فرد با سه «تکلیفِ زندگی» (the three life tasks) را نشان میدهد: کار، رابطه (عشق)، و تعلقِ اجتماعی. سبکِ زندگیِ سالم انعطافپذیر و معطوف به همکاری است؛ سبکِ ناسالم خشک، خودمحور و آکنده از «منطقِ خصوصیِ» (private logic) معیوب. وظیفهٔ درمانگرِ آدلری، آشکارکردنِ این منطقِ خصوصی و بازآموزیِ آن است.
آدلر باور داشت که خاطرههای نخستینِ کودکی، کلیدِ آشکارکردنِ سبکِ زندگیاند، چراکه ذهن از میانِ هزاران رویداد، تنها آنهایی را نگه میدارد که با طرحِ بنیادینِ او همخواناند. جملهٔ مشهورِ او «هیچ خاطرهٔ تصادفیای وجود ندارد» — به همین معناست: آنچه بهیاد میآوریم، نه گزارشی بیطرف از گذشته، که آینهای از نگرشِ کنونیِ ما به زندگی است.
ممتازترین و دیرپاترین سهمِ آدلر همین مفهوم است: سلامتِ روانی مستلزمِ احساسِ بخشیبودن از اجتماع و سهمگذاری در بهروزیِ جمعی است. واژهٔ آلمانیِ Gemeinschaftsgefühl را گاه «احساسِ اجتماعی» و گاه «علاقهٔ اجتماعی» (social interest) ترجمه کردهاند؛ هر دو بر یک معنا دلالت دارند: ظرفیتِ همدلی با همنوع و گرایش به همکاری بهجای رقابت. آدلر این را «کوششی برای صورتی همگانی که باید آن را ابدیاً معتبر اندیشید» توصیف کرد.
در این خوانش، سنگِ محکِ سلامتِ روان نه دروننگری و نه میزانِ لذت، بلکه میزانِ «بهکارِ جامعه آمدن» است. هر رواننژندی، انحراف، و جنایت را آدلر شکستی در علاقهٔ اجتماعی میدانست: فردی که بهجای همکاری، در پیِ برتریِ شخصی بر دیگران است. درمان، در این چارچوب، چیزی جز پرورشِ دوبارهٔ این علاقهٔ اجتماعی نیست.
این تأکید، آدلر را از همعصرانش متمایز میکند و او را به متفکرِ طبیعیِ محورِ «روانکاوی و فرهنگ» بدل میسازد. جاییکه روانکاویِ کلاسیک تمدن را عمدتاً سرکوبگرِ سائقهها میدید، آدلر آدمی را موجودی میدانست که تنها در پیوند با جمع به تحققِ خویش میرسد؛ فرهنگ نزدِ او نه دشمنِ غریزه که زمینهٔ ضروریِ شکوفاییِ انسان است.
یکی از مشهورترین — و مناقشهبرانگیزترین — کاربستهای نظریهٔ آدلر، توجه به نقشِ جایگاهِ کودک در میانِ خواهران و برادران است. آدلر میانِ نظمِ تولدِ عددی و نظمِ تولدِ روانشناختی تمایز میگذاشت؛ آنچه مهم است نه ترتیبِ زمانیِ تولد، بلکه جایگاهی است که کودک در خانواده برای خود ادراک میکند.
آدلر بیش از ۳۰۰ مقاله و کتاب نوشت. نثرِ او ساده، روشن و بهدور از اصطلاحپردازیِ سنگین بود — همان ویژگیای که هم اندیشهاش را همهگیر کرد و هم نامش را در سایه نهاد. آثارِ شاخصِ او:
| اثر | سال | موضوع |
|---|---|---|
| مطالعهٔ نقصِ اندامی و جبرانِ روانیِ آن | ۱۹۰۷ | هستهٔ آغازینِ نظریهٔ جبران |
| منشِ عصبی (Über den nervösen Charakter) | ۱۹۱۷ | صورتبندیِ نظامِ روانشناسیِ فردنگر |
| عمل و نظریهٔ روانشناسیِ فردنگر | ۱۹۲۴ | تدوینِ نظری و بالینی |
| شناختِ طبیعتِ انسان | ۱۹۲۷ | متنِ همگانیِ مفاهیمِ اصلی |
| معنای زندگی برای تو چه میتواند باشد | ۱۹۳۱ | سه تکلیفِ زندگی و علاقهٔ اجتماعی |
| علاقهٔ اجتماعی: چالشی برای بشریت | ۱۹۳۸ | پس از مرگ؛ جمعبندیِ مفهومِ کانونی |
جایگاهِ آدلر در روانشناسیِ مدرن گسترده اما اغلب ناپیداست. ردِّ پای او را میتوان در سه جریانِ بزرگِ پس از خود دید، که هر یک حلقهای از میراثِ او را برگرفتهاند.
ویکتور فرانکل (Viktor Frankl) و معنادرمانی (logotherapy) تأکیدِ آدلر بر معنا و غایت را پی گرفتند. آبراهام مزلو (Abraham Maslow) و رولو مِی، با روانشناسیِ انسانگرا (humanistic psychology)، نگاهِ مثبت و رشدمحورِ او به انسان را بسط دادند. آلبرت الیس (Albert Ellis) و درمانِ عقلانی‑عاطفی (REBT) تأکیدِ او بر «منطقِ خصوصی» و باورهای معیوب را به شالودهٔ درمانِ شناختی بدل کردند.
مورخِ برجستهٔ روانپزشکی، هنری النبرگر (Henri Ellenberger)، این پارادوکس را چنین برجسته کرد که «دشوار بتوان نویسندهٔ دیگری یافت که اینهمه بیاشاره از او وام گرفته باشند». این، پیامدِ مستقیمِ همان نثرِ سادهٔ اوست که اندیشههایش را به «بدیهیاتِ تازه» بدل کرد؛ ایدهای که بدیهی مینماید، دیگر نیازی به ذکرِ منبع احساس نمیکند.
آدلر را تنها در تقابل و گفتوگو با همعصرانش میتوان بهدرستی فهمید. در برابرِ فروید، او نمایندهٔ چرخش از زیستشناسیِ سائقه به روانشناسیِ اجتماعی و غایتشناختی است؛ جاییکه فروید روان را میدانِ نبردِ نیروهای کور میدید، آدلر «منِ» خلاق و هدفگذار را در مرکز نشاند. نسبتِ او با یونگ پیچیدهتر است: هر دو از فروید گسستند و هر دو غایت و معنا را به روان بازگرداندند، اما یونگ به ژرفای کهنالگوها و ناخودآگاهِ جمعی فرو رفت، حالآنکه آدلر بر سطحِ اجتماعی و رابطهٔ انضمامیِ انسان با همنوع ماند.
میتوان سهگانهٔ بنیانگذارانِ روانشناسیِ ژرفا را چنین آرایش داد: فروید رو به گذشتهٔ سرکوبشده، یونگ رو به ژرفای اسطورهایِ ناخودآگاه، و آدلر رو به آیندهٔ اجتماعی و عملی. هر سه از یک خاستگاه برآمدند و سه راهِ متفاوت گشودند؛ و در میانِ این سه، آدلر کوتاهترین فاصله را با زندگیِ روزمره، تربیت و فرهنگ داشت — و شاید بههمینسبب، بیآنکه نامش بر سرِ زبانها بماند، بیش از همه در بافتِ روانشناسیِ معاصر حل شد.
جلساتِ این بخش با پخشکنندهٔ صوت:
این جلسه بر محور «تأثیرِ ترتیبِ تولد بر شخصیت (آدلر)» است و روانشناسیِ آدلر را از راهِ مسئلهٔ سبکِ زندگی، احساسِ حقارت و جبران توضیح میدهد. بحث نشان میدهد که رشدِ شخصیت فقط با نیروهای غریزی فهمیده نمیشود و جایگاهِ اجتماعی، خانواده، ترتیبِ تولد و کوشش برای برتریجویی نیز در آن نقش دارند. نکتهٔ کلیدی جلسه، پیوند میانِ احساسِ کمبود و شیوههای سازنده یا بیمارگونهٔ جبران است. جلسهٔ ۱۸ برای فهمِ شخصیتهایی اهمیت دارد که رفتارشان پاسخی به زخمی پنهان یا تحقیرِ تجربهشده است.