→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۹۹ · نقشهٔ جلسات

مرگ روان، بندباز زرتشت، و محو و جنون

۱۰,۳۹۰ واژه · ۲۲ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه قطعاتی از چنین گفت زرتشت خوانده می‌شود، با تمرکز بر واپسین انسان و سقوط بندباز. تفسیر یونگ از نفرت نیچه از مراقبت جسم و فاصله ذهنیت او با زندگی‌اش مطرح است. اسطوره، مدرنیته و الگوی کتاب مقدس در زرتشت نیز آمده است.

خوانش چنین گفت زرتشت

یک قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانم و در موردش یک خورده صحبت می‌کنم. یک صفحه‌ای با این ترجمه‌ای که من دارم از آقای آشوری انتشارات آگاه صفحه ۱۵ جایی که می‌گوید هان به شما واپسین انسان را نشان می‌دهم. از اینجا بخوانم من مخصوصاً در مورد بحثی که یونگ در مورد بندباز کرده سقوط بندباز می‌خواهم یک مقدار صحبت بکنم حالا.

می‌خواهید از قسمت خود بندباز شروع کنیم برای اینکه من این قسمت بندباز را بخوانم یا قسمت آخر این فصل قبل را می‌خوانم یک اشاره‌ای به محتوای آن فصل می‌کنم بعد می‌ریم سراغ همین. در فصل در واقع قطعه پنجم زرتشت یک موعظه‌هایی می‌کند و چیزهایی می‌گوید درباره واپسین انسان و خواردارندگان جسم و این حرف‌ها.

من کلیاتش را بگویم که یک جوری چیزی که در این قسمت هست قبل از اینکه این قطعه بندباز شروع بشود این است که یک لحن تحقیرآمیزی دارد نسبت به کسانی که خیلی مواظب جسم خودشان هستند و یونگ یک بحثی قبل از اینکه به این قسمت بندباز برسد یک بحثی می‌کند درباره این نحوه رفتار نیچه با در واقع تحقیر کسانی که به جسمشون بیش از اندازه به سلامتی‌شون مثلاً اهمیت می‌دهند.

نکته‌ای که یونگ مدنظرش هست این است که اینجا در واقع آن چیزی که مورد تحقیر قرار می‌گیرد و با لحن بدی در موردش صحبت می‌شود هرچقدر که شما بخوانید چیزهایی که از قول مثلاً آن‌ها گفته می‌شود که چه جور آدم‌هایی هستند و چه جور عقایدی دارند کلاً به نظر می‌رسد که توصیف آدم‌های منطقی و نرمالیه که مثلاً فرض کنید یک زندگی طبیعی دارند به جسم خودشان خب به سلامتی خودشان اهمیت می‌دهند و الی آخر.

در واقع یونگ تأکیدش روی تفسیر این قسمت این است که اینجا ما با یک نوع در واقع افراط نیچه مواجه هستیم که وجه معقولی ندارد و فکر می‌کنم یک جایی اشاره می‌کند به اینکه اگر نیچه یک چنین رفتاری با خودش نمی‌کرد کارش به آنجا نمی‌رسید.

یعنی این حالت افراطی که نسبت به مسئله سلامتی و بیماری و این‌ها دارد یک جور حالا به نظر من شاید به یک جور حالت ایده‌آل‌سازی که نسبت به مسائل جسمانی دارد یک جور حالت افراطیه که نتایج منفی در زندگی خود نیچه داشته.

این چیزی است که یونگ اینجا می‌گوید که در واقع طبق حرف‌هایی که ما زدیم کلاً تو این جلسات آن نتایج اصلی که من خیلی روش تاکید کردم شما هر جایی که نیچه ابراز نفرت می‌کند طبعاً باید انتظار داشته باشید که یک چیزی از زندگی خودش را ببیند.

مثلاً نیچه با توجه به چیزهایی که از زندگیش می‌دانیم طبیعی است که یک آدمیه که خیلی خیلی نگران سلامتی خودش بوده. یعنی اصلاً شما خب کمتر یک آدمی می‌بینید طول زندگی خودش مجبور بشود یک جاهای خاصی زندگی کنه، هی برود در کوهستان، در این رفتارهای خاصی تو زندگی خودش انجام بده، از یک چیزهایی محروم بشود به دلیل شرایط جسمانی خیلی بدی که دارد.

بگذارید من از همین‌جا حالا قبل از اینکه متن را شروع بکنم روی این مسئله یک خورده صحبت بکنم که این نیچه جسم خیلی ضعیف و بیماری دارد و از این وضعیت خودش متنفر.

سلامت ایده‌آل و نفرت از خود

در واقع مثل یک آدمیه که آرزوی سلامتی همیشه داشته و این معنایش این نیست که نیچه خودش را سالم می‌داند ولی یک تصور ایده‌آل شاید غیرواقعی از یک انسان کاملی با یک جسم قدرتمند در ذهنش هست. این کاملاً تخیلیه.

ببینید بگذارید من از آن حرف‌هایی که زدم که ایده‌ای که باشلار با استفاده از تحلیل شعرهای نیچه با استفاده از عناصر چهارگانه با تکنیک‌های خودش دارد بگویم یک یک چیزی در اشعار نیچه در همین چنین گفت زرتشتش خیلی جاها در آثار نیچه شما می‌بینید یک جور احساس سنگینی جسم و میل به رهایی از این ثقلی که در اثر یک جسم مخصوصاً بیمار به انسان در واقع تحمیل می‌شود.

همان‌جوری که باشلار تشخیص می‌دهد نیچه در واقع یک جور به شدت شیفته یک حس رهایی از زمینه و به هوا رفتن. اون‌طوری که باشلار تاکید می‌کند روی عنصر هوا در ایماژهای شعری نیچه مثل اینکه یک یک آدمی که خیلی در بنده و دوست دارد که از این بندها رها بشود. این با وضعیت آن چیزی که ما در مورد وضعیت جسمانی نیچه می‌دانیم سازگاره.

اینکه نیچه در واقع در سراسر عمرش شاید بیش از خیلی بیشتر از یک آدم نرمال اسیر جسم خودش. نمی‌تواند درس بخونه، مجبوره برود برای اینکه مریضه، سربازی می‌ره، مشکلی برایش پیش می‌آد، باید ول بکند. یعنی همیشه انگار این جسم نحیف و رنجور و مریض نیچه مانع بلندپروازی‌هاشه، مانع این است که نقشه‌هاشو عملی بکند.

این احساس در عرفا هم هست. یعنی این حس رهایی از جسم در عرفا هم هست. این دقیقاً یک احساسیه که شما در اشعار نیچه و جاهایی که نیچه حالا خیلی شاید خودآگاهانه اظهارنظر نمی‌کند می‌بینید. مثل یک جور نفرت از سنگینی و این بندی که جسم در واقع یک جوری تحمیل می‌کند.

باز طبق معمول شما تعارض و تناقض در رابطه با جسم و در آ یعنی خودآگاهانه که دارد حرف می‌زند ممکن است ستایش کند از جسم و کسانی که مثلاً فرض کن مثل مسیحی‌ها و آدم‌های مذهبی جسم را خوار می‌شمارن را نکوهش بکنند.

ولی احساساتش به شدت این‌جوری است که نسبت به آن سنگینی که جسم در واقع بهش تحمیل می‌کند حالت نفرت دارد و هرچقدر که به آن حالت‌های مثلاً شعری و ناخودآگاه نزدیک می‌شود شما این احساس را بیشتر می‌بینید و باز طبعاً در مقابلش یک جور افکار خودآگاهانه‌ای هست که جسم بد نیست، جسم خوبه، جسم باید باشه، می‌گوید مثل اینکه به خودش بگوید که با این احساسات خودش مبارزه بکند به دلیل اینکه یک آدمی مثلاً فرض کنید احساسش این است که جسم توئه که بیماره.

یک ابر انسان می‌تواند یک جسم ساده سالم و خیلی قوی و خوبی داشته باشه و این حس‌های بد در واقع وجود نداشته باشه. کلاً این روند کلیه که در افکار نیچه وجود دارد.

یک سری احساسات هست و بعد یک سری افکاری که متضاد آن هست به وجود می‌آید برای اینکه یک جوری در واقع این انگار احساسات منفی را منکوب بکند و یک حس مثبتی ایجاد بکند و کلاً در واقع همین شکاف بین خودآگاهی و ناخودآگاهی را شما می‌بینید.

سایه و حس‌های منفی نیچه

غالباً این‌جوری است که آن حس‌های منفی برای خود نیچه قابل پذیرش نیست و نمی‌بینه این‌ها را. ولی حالا من در مورد مثلاً رفتارش با جسم، عقایدش درباره جسم و جسمانیت انسان مطمئن نیستم که این‌ها را در مورد احساسات خودش نمی‌بینه.

مثل اینکه یک در حالت طبیعی به این عادت کرده که اگر احساسات منفی‌ای دارد این‌جوری فکر کند که خب این‌ها احساسات منه و احساسات خوبی نیست چون من جسمم مریضه، یک ابر انسان این‌جوری نیست و به نوعی در واقع خودآگاهانه با افکار خودش با این حس‌های منفیش در واقع مبارزه بکند.

من فکر می‌کنم در مورد خودش تو آن لحظه‌های پرشوری که تو زندگیش پیش می‌آید که این احساسات ابر انسانی و این‌ها بهش دست میده، شاید واقعاً جرقه‌هایی از سلامت جسمانی هست که برایش وضعیت ایده‌آل دارد و همان را در واقع ستایش می‌کند.

مثل اینکه کلاً نیچه زندگیش در حالت نرمال هیچ شباهتی به ابر انسان ندارد ولی یک لحظه‌های جرقه‌ای در زندگیش هست، مثل اینکه آن لحظه‌هایی که سردردش خوب شده، لحظه‌هایی که احساس آرامش می‌کند یا مثلاً به یک پیاده‌روی در کوهستان رفته و آن حس خوب رهایی مثلاً و قدرت بهش دست داده، جسمش در واقع دیگر در شرایط بدی نیست و این‌هاست آن لحظه‌هایی که نیچه دارد به عنوان وضعیتی که باید انسان داشته باشه ستایش می‌کند.

یعنی از خود نیچه هم بپرسی احتمالاً خودآگاهانه به شما می‌گوید که من همیشه تو وضعیت زرتشت نیستم ولی مثلاً یک لحظه‌هایی این‌جوری دارم و در واقع آرزوی اینکه ای کاش همیشه اینطوری بودم، همیشه این حس قدرت، این حس رهایی و این حس سلامت جسمانی را داشتم.

خب بگذارید این قسمت که یک خطابه ای به هر حال نیچه ابراز می‌کند که هی تکرار می‌کند که در مورد واپسین انسان دارد صحبت می‌کند این را یونگ باهاش در موردش صحبت‌هایی کرده. جایی که به نظر من خیلی تحلیل یونگ جالب است و من امیدوارم که برای شما هم جالب باشه. می‌خواهم من این قطعه مربوط به بندباز را می‌خواهم بخوانم. قطعه خیلی معروفی از چنین گفت زرتشته.

تقریباً اول کتابم هست. در اولین باری که همین زرتشت می‌آید بین مردم و شروع می‌کند صحبت کردن یک اتفاقی می‌افتد که از نظر یونگ خیلی اتفاق مهمی است و جذابه به دلایلی که حالا می‌بینید. می‌گوید اما سپس چیزی روی داد. جمله آخر فصل قبل این است: و اکنون مرا می‌نگرند و می‌خندند و همچنان که می‌خندند از من بیزار نیز هستند.

خنده‌هایشان یخ است. بعد این فصل شروع می‌شود. می‌گوید اما سپس چیزی روی داد که هر دهان را فروبست و هر چشم را خیره کرد. زیرا در این میان بندباز کار خویش آغاز کرده بود. او از دریچه‌ای بیرون آمده بود و بند را که بر دو برج بر فراز مردم و بازار کشیده بودند می‌نوردید.

چون درست به میانه راه خویش رسید، دریچه دیگر بار گشوده شد و کسی با جامه رنگارنگ مانند دلقکان بیرون جست و با گام‌های تند به دنبال پیشین رفت. اتفاقی که اینکه بین این موعظه در واقع زرتشت که چندان شنونده‌ای ندارد و دارد از واپسین انسان صحبت می‌کند و دارد ابر انسان را مطرح می‌کنه، یک دفعه یک اتفاقی می‌افتد که همه چیز قطع می‌شه، یک واقعه‌ای اتفاق می‌افتد.

گسست و واقعه در زندگی نیچه

من برای اینکه حالا بارها در جلسات در مورد نقد روان‌کاوی یک نکاتی را گفتم که معمولاً خب در آثار نیچه، آثار یونگ شما نمی‌توانید یک چیز پیدا کنید، یک متنی پیدا بکنید که مثلاً به شما با صراحت بگوید که مثلاً نقد روان‌کاوی یعنی چه.

یونگ معمولاً اینطوریه که باید شما آثارشو بخونید، وسط آثارش مثلاً یک دفعه یک جمله‌ای پیدا بکنید که تصادفاً دارد مثلاً ایده‌های کلی‌شو درباره نقد روان‌کاوی می‌گوید. در مورد این بندباز که دارد صحبت می‌کند اینکه یک دفعه سخن زرتشت قطع می‌شود. ببینید تا یک جایی زرتشت دارد سخنرانی می‌کند. حالا یک واقعه دارد اتفاق می‌افتد که کاملاً جنبه نمایشی دارد.

صحبت زرتشت قطع می‌شه، یک واقعه‌ای که به طور اغراق‌آمیزی هم خیره‌کننده، خب مثلاً فرض کنید یک بندباز حالا در بازار ظاهر بشود عجیب هست ولی خب یک تأکید فراوانی هم نیچه دارد می‌کند که همه چشم دهان‌ها را فروبست و هر چشم را خیره کرد. یک بندبازی ظاهر می‌شود و بعداً یک واقعه‌ای اتفاق می‌افته، بالاخره این بندباز سقوط می‌کند.

نیچه به اینجا که می‌رسه، سؤالش این است که این بندباز چیه، این واقعه معنایش چیست و این جمله لابه‌لای حرفاش این جمله را می‌گوید. می‌گوید ما باید تمامی این روند را به صورت فرایندی در یک انسان ببینیم. آن یک انسان ببینیم. این ایده اصلی در واقع نقد روان‌کاوانه رو وقتی با این متن سروکار داریم رو در یک جمله خیلی ساده می‌گه.

خب من فکر می‌کنم یه آدمی غیر از یونگ وقتی این جمله رو می‌گه یه پاراگرافی، یه سکشنی، چیزی اختصاص می‌ده که این یعنی چی؟ این دیدن مثلاً فرض کنید هر واقعه‌ای که داره اتفاق می‌افته به صورت یه فرایندی در درون انسان، این اساس در واقع ایده نقد روان‌کاوانه است که ما مدت‌هاست که داریم اینجا در موردش صحبت می‌کنیم.

و اینو مخصوصاً جمله رو خواستم بخونم برای اینکه واقعاً جمله به همین کوتاهی‌ه و آثار یونگ اصولاً این خاصیت رو دارن. یعنی شما باید با یه دقتی بخونید گاهی، اِ یه نظریات کلی، یه ایده‌های خیلی کلی جذابی رو در یه جمله می‌گه و رد می‌شه.

و این یونگ بیشتر شیفته‌ی اون داده‌های تجربی یا موارد خاصی که داره مثال می‌زنه. ببین ما معمولاً ذهنمون این‌جوری کار می‌کنه حالا به دلیل شاید تعلیم و تربیتی که توی اِ آموزش‌مون وجود داشته، اون گزاره‌های کلی رو، بحث‌های کلی رو ترجیح می‌دیم. فکر می‌کنیم اونا اصل‌ان. بعد یه سری مثال برای شرح اون ایده‌های کلی می‌زنیم. اصولاً روند کاری یونگ این‌جوری نیست. یعنی چیزی که براش اصله همون تحلیلیه که در این مورد خاص داره ارائه می‌ده.

خیلی ذهن تئوری‌ساز و نظریه‌پردازی نداره. مثلاً از یونگ بپرسید که نقد روان‌کاوانه چیست؟ یه توصیف کلی، خب اِ فکر کنم نقد روان‌کاوانه چیست به شما جواب می‌ده همین کارایی که من می‌کنم نقد روان‌کاوانه است. یا ممکنه یه داستان همون‌جا براتون تعریف بکنه و نقد روان‌کاوانه‌اش بکنه. شاید وسط نقدهاش یکی دو تا از این جمله‌های این‌جوری هم بگه.

ولی این‌طوری نیست که یه ذهن خیلی آماده‌ای داشته باشه که بله مثلاً بگه نقد روان‌کاوانه یعنی این، اصولش اینه، یک، دو، سه، بعد مثلاً متدهاش اینا هستن و حالا مثلاً می‌خواید هم براتون یه مثال بزنم.

نقد روان‌کاوی بدون دستورالعمل خشک

من اینو تعمداً خوندم برای خاطر اینکه کلاً عادت بکنید که آثار یونگ توش پر از این‌جور چیزهاست. لابه‌لای مثال‌ها، یه عبارت‌هایی که جنبه نظری دارن و روشون خیلی هم تأکیدی نمی‌شه، همین‌طوری. ممکنه هم بود این حرفو وسط صحبت‌هاش نزنه.

یعنی خب واضحه دیگه ما همین چیزو باید مثلاً به‌طور درونی تفسیر بکنیم. خب حالا اِ کاری که می‌کنه اینجا اینه که سؤالش در واقع اینه که اِ بندباز چیه؟ چه بخشی از وجودِ در واقع نیچه است؟

من این قسمت رو حالا از اون یادداشت خوندم الان پیدا کردم صفحه ۱۳۴ بعد از اینکه همین قطعه اول رو نقل می‌کنه می‌گه این واقعیت رو که بندباز در حین صحبت زرتشت درباره خوارترین انسان‌ها کار خویش را آغاز کرده بود چگونه می‌بینید؟ در اینجا رابطه علی مختصری از دیدگاه روان‌شناختی می‌توان یافت. ما باید تمامی این روند رو به صورت فرایندی در یک انسان ببینیم.

بعد اِ دانشجوها شروع می‌کنن صحبت کردن درباره اینکه این بندباز چیه و اون موجودی که دلقک‌وار بعدش روی بند ظاهر می‌شه چیه که باعث سقوط بندباز می‌شه. خب اِ می‌خواد شما ایده‌ای دارید که آره ببینید توی اِ فکر کنم دانشجوها من خیلی یادم نیست که چیزهایی که می‌گن دقیقاً اِ چیه. مثلاً یه نفر می‌گه که این همون ابرانسان. اِ

یا مثلاً فرض کنید اون عنصری که بعد از اون موجود دلقک‌واری که بعداً ظاهر می‌شه اِ سایه‌ست. چیزی که نیچه یونگ روش تأکید می‌کنه اینه که اینجا یه ما با یه واقعه درونی در نیچه سروکار داریم. اِ زود اومدنش تو کتاب به نظر من نشون‌دهنده می‌تونه اهمیت واقعه باشه.

و چیزی که یونگ روش تأکید می‌کنه اینه که اِ من من این‌جوری که یادمه توی بحث‌هایی که در این مورد می‌کنن هر کسی یه ایده‌ای داره. یونگ برای اینکه به یه سرانجام برسونه بحثو ارجاع می‌ده به یه عبارتی که بعداً می‌آد توی این متن. بعد از اینکه سقوط می‌کنه می‌گه که حال اِ می‌گه تو اینجا چه می‌کنی؟ اون

مرد بندباز قبل از اینکه بمیره داره به زرتشت می‌گه تو اینجا چه می‌کنی؟ دیری بود که می‌دانستم شیطان سرانجام مرا می‌لغزاند. به اون اِ کسی که پشت سرش اومد شیطان خطاب می‌کنه. حال او مرا گریبان‌کش به دوزخ می‌کشاند. آیا تو می‌خواهی او را باز بازداری؟ زرتشت پاسخ داد ای دوست به شرفم سوگند که آنچه گفتی وجود ندارد.

نه شیطانی در کار است و نه دوزخی. روانت حتی زودتر از تنت خواهد مرد. پس دیگر از هیچ چیز نترس. تاکید یونگ که به نظر من جذابه روی این جمله است. روانت روانت حتی زودتر از تنت خواهد مرد. می‌گوید شما به زندگی نیچه نگاه کنید نیچه نمونه استثنایی موجودیه که روانش قبل از تنش مرده بود.

برای اینکه ما می‌دانیم که یک روزی مثلاً در سال ۱۸۸۹ این آدم به یک معنایی از نظر روانی مرد. در حالی که ۱۰ سال تنش بدون روانش در واقع به نوعی زندگی کرد. یک زندگی گیاهی که هیچ نوع ادراکی از خودش نشان نمی‌داد. هیچ کاری نمی‌کرد. فقط همین‌جور انگار تنش زنده بود.

خب واضح است که نیچه اینجا چیزی یک چنین منظوری ندارد. ولی این عبارت از نظر یونگ به شدت حالت پیشگویانه دارد.

یونگ و عبارت پیشگویانه

یعنی مثل اینکه این در واقع یونگ از این جمله استفاده می‌کند و خب از ایده‌های دیگه‌ای مثل همین اینکه غرابتی عجیبی که بین زرتشت و این بندباز هست. شما این متن را که می‌خوانید قطعاً یک جلوه شگفت‌انگیزی این بخش متن این است که زرتشت چرا این‌قدر با این بندباز همدلی می‌کنه؟

حالا من یک عبارت‌هایی که بعداً می‌آید را می‌خوانم که همدلانه است بعد مدتی بالای سر این جسد این می‌شینه. این حتی با مرده این می‌خوانم که همدلانه است، بعد مدتی بالای سر این جسد این می‌شینه، این حتی با مرده‌ی این آدم همراهی می‌کنه، در حالی که آدم‌های زنده در بازار هستن، انگار آن‌ها از جنس زرتشت نیستند.

این قرابت زرتشت با این بندباز و این جمله‌ی پیشگویانه عجیبی که اینجا از قول زرتشت خطاب به بندباز گفته می‌شه، برای یونگ این در واقع استدلال هست، اینجا این برهان کافیه برای اینکه بندباز به شدت به خود نیچه در واقع نزدیکه. و اتفاقی که اینجا ما می‌بینیم، کل این واقعه‌ای که اتفاق می‌افته، یک مثل یک رویاییه که نیچه درباره‌ی کل زندگی خودش دارد توصیف می‌کند.

بندبازی، حضور یک مزاحمی که می‌تواند حالا مثلاً شیطان یا سایه اسمش را بگذاریم و سقوط نهایی که باعث مرگ روانی نیچه می‌شود. در واقع شما با از دیدگاه یونگ می‌توانید بگویید که این بندباز توصیف نمادین خیلی خوبی است از بندبازی همه‌ی زندگی نیچه.

انگار نیچه همیشه یک جوری در واقع انگار روی یک بندی در یک آسمان با یک وضعیت نامتعادلی زندگی کرده برای اینکه از یک مرحله‌ای تو زندگی خودش عبور بکند و نهایتاً هم این حس بندبازی در واقع منجر به سقوطش می‌شود.

در بندبازی یک چیزی هست، یک حسی از جلب توجه عموم هست، طوری که همین‌جا می‌بینیم، خیره کردن چشم‌ها، بستن دهان‌ها. من فکر می‌کنم که تا اونجایی که یادمه یونگ روی این بخش در واقع سمبلیک بندباز تأکید نمی‌کنه، ولی فکر می‌کنم تو زندگی نیچه این خیلی مهم است.

یعنی شما یک یک عنصر مدرن به یک معنایی که حالا توضیح می‌دهم در کارهای نیچه، نیچه خب باز طبق معمول در ظاهر دشمن دنیای مدرنه، ولی واقعیت این است که خودش محصول این دنیاست و به شدت یک سری ویژگی‌های مدرن یا حتی می‌شود گفت پست‌مدرن، یعنی یک جور مدرن‌تر از مدرن در نیچه ظاهر شده.

به نظر می‌رسد که دارد با یک وضعیت موجودی مخالفت می‌کنه، ولی این‌طوری نیست که مثلاً به وضعیت‌های قبلی که در آن بودیم دلبستگی داشته باشه، بلکه یک جوری مثل به یک آینده‌ای که این وضعیت‌ها بهش منجر می‌شوند دلبسته است. در واقع برای همین است که نیچه به یک معنایی پدر پست‌مدرنیسمه.

بعضی از این احساسات و نگاه‌های پست‌مدرن که ادامه‌ی روند در واقع مدرنیسم هستند، در نیچه در واقع زودتر ظاهر می‌شود. من فکر می‌کنم چون قبلاً در مورد مدرنیسم و پست‌مدرنیسم حرف زدم، خیلی لازم نیست که اینجا بحث بکنم دربارش.

مدرنیته و نقد وضعیت مدرن

ولی پست‌مدرنیسم به نظر بعضیا ممکن است ضد مدرنیسم باشه، ولی حالا من در حقیقت سعی کردم بگویم که پست‌مدرنیسم به نوعی مثل یک مدرنیسم پیشرفته‌ست، مثل یک ادامه‌ی طبیعی یک روندی که طی شد، خب از جمله انتقاد از خود وضعیت مدرن را هم در خودش دارد برای اینکه یک جور همان‌طوری که سرمایه‌داری مثلاً فرض کنید از این مرحله‌های مرحله‌های گذشته می‌شود گفت که سرمایه‌داری متأخر پیشرفته‌تر از سرمایه‌داری قبلیه، همین‌طور می‌توانید بگویید که پست‌مدرنیسم، اینجا پیشرفته معنای مثبتی نداره‌ها، یک روندی آره، یک روندی ایجاد شده، سرمایه‌داری به وجود.

اومده، حالا دارد پیش می‌رود به یک سمتی ممکن است به قهقرا باشه، به جهتشو کار نداریم، به بالاست یا پایینه یا به هیچ‌جا، بالاخره یک روندیه که در ادامه‌ی همان سرمایه‌داری در واقع متقدم به وجود اومده، پست‌مدرنیسم هم همین‌جوریه.

جنبه‌هایی از مدرنیسم در آن هست و یک چیزهای جدیدی ظاهر شده که بعضی از مثلاً عنصرهایی که مدرنیسم هنوز از سنت تو خودش داشت، آن‌ها را حذف کردن و یک چیزهای جدیدی در واقع به وجود آمده. در این حال به خود مدرنیسم هم انتقاد می‌کنند برای اینکه واقعاً عین مدرنیسم به معنای مثلاً قرن نوزدهمی نیستند.

نیچه دقیقاً به عنوان یک آدمی که یک جنبه‌هایی فراتر حتی یعنی پیشرفته‌تر از مدرنیسم زمان خودش دارد یک مشکلاتی در واقع با مدرنیسم دوران خودش دارد نه اینکه مثلاً به سنت بازگشته باشه یا یک جور انتقادات خیلی ریشه‌ای به معنای واقعی کلمه از مدرنیسم کرده باشه.

بله آن چیزی که می‌خواستم بگویم که در نیچه به نظر من بارزه جزو ویژگی‌های مثلاً هنر مدرن حساب می‌شود همین جنبه خیره کردن چشم‌هاست. شما کلاً ممکن است آدم احساس بکند خب بالاخره هر هنرمندی دوست دارد که یک اثر خیره‌کننده‌ای به وجود بیاورد.

ولی اینکه این اثر خیره‌کننده را چگونه می‌خواهد به وجود بیاورد کاملاً به نظر من گرایش‌های مدرن با گرایش‌های مثلاً کلاسیک فرق می‌کند. هنر هنرمند کلاسیک می‌خواهد یک اساساً هنر کلاسیک یک جور ایده اصلیش این است که شما الگوهای کمال در هر هنری دارید و هنرمند خوب هنرمندیه که اثری خلق بکند که خیلی نزدیک به آن الگوهای غایی باشه.

من قبلاً هم فکر می‌کنم این مثال را در کلاس زدم که مثلاً یک نمونه مشخص از هنرهایی که می‌شود بهشان گفت هنر کلاسیک خطاطیه. از این جهت که این ویژگی در خطاطی خیلی برجسته و دیگر واضح است. استادی استادانی هستند سرمشق‌هایی به وجود آوردن مثلاً فرض کنید در خط نستعلیق که این‌ها دیگر کمال خط خط هستند.

شما کاری که می‌کنید این است که می‌رید مثلاً خط استاد را اساتید را نگاه می‌کنید می‌بینید که مثلاً الفشون ارتفاعش سه نقطه است، ب‌شون می‌شمارید نقطه می‌ذارید ببینید که چند نقطه مثلاً طول لبشون نمی‌دانم چند نقطه می‌آید بالا و الی آخر. و یاد می‌گیرید که آن خط زیبا را در واقع چگونه به وجود بیاورید.

هنر کلاسیک الگوهای کمال دارد در حد تقدس و خیره‌کننده آن‌ها خیره‌کننده‌ان و اگر شما هم شبیه آن‌ها باشید خیره‌کننده است. هنر مدرن جور دیگه‌ای باز این مسئله خیره کردن چشم‌ها در هنر مدرن در روحیه مدرن هست ولی نه این‌جوری که من یک الگوی کمال را بازآفرینی بکنم و انتظار داشته باشم که همین نحوه تماشا بشوم.

یا سعی کنم حتی از آن الگوهای کمال یک خورده بالاتر بروم. به هر حال یک خطاط یک استاد خط حالا واقعاً هم این‌جوری نیست که عیناً یک خط یک استاد دیگه‌ای را تقلید بکند برای خودش یک خطش یک شخصیتی پیدا می‌کند.

تقلید و شخصیت در هنر

ولی از آنجا شروع می‌کند. سرمشق دارد. ویژگی اساسی هنر کلاسیک سرمشق داشتنه.

شما ادبیات کلاسیک اروپا را وقتی نگاه می‌کنید اصلاً معنی ادبیات کلاسیک در اروپا یعنی ادبیاتی که شیفته ادبیات یونان. سعی می‌کند که آن‌ها را به عنوان الگو قرار بده و ازشان چیزهای مشابه آن‌ها مثلاً تراژدی‌های یونانی یک جور انگار الگوی کمال مثلاً یک درام هستند. حالا این یکی از ویژگی‌های در واقع یک جور نگاه به تفاوت بین هنر کلاسیک و هنر مدرن.

هنر مدرن اصولاً این‌جوری نیست. من قبلاً این جمله را یک بار نقل کردم که از ژان کوکتو کاریه. در یکی از کتاب‌هاش می‌نویسه که در هنر مدرن هیچ قاعده‌ای وجود ندارد مگر برای شکستن. هنرمند مدرن نه فقط مشتاق پیروی از قواعد نیست، مشتاق شکستن قواعد در صورت امکانه.

یعنی اینکه یک کاری بکند اصول که اصولاً تا به حال انجام نشده باشه. اگر همه پرسپکتیو را رعایت کردن و می‌کنن، من پرسپکتیو را تو نقاشیم بگذارم کنار. اگر همه نمی‌دانم فلان کار را می‌کنن، من این کار را نکنم. در روحیه مدرن این شیوه خیره کردن چشم‌ها وجود دارد.

این کار عجیب و غریب کردن، غیرمتعارف کردن و توجه همه را جلب کردن. واقعاً نه فقط در هنر، شما در دنیای مدرن می‌بینید که دنیایی که پر از تبلیغات و رسانه است، اینکه هر کسی سعی می‌کند یک کاری بکند که تا حالا هیچ‌کس نکرده.

هنری محسوب نمی‌شود که من بیام مثلاً فرض کن، من یک بار از برادرم که کلاً کارش موسیقیه پرسیدم، گفت که خیلی خیلی در اروپا از سال‌های اخیر از رادیوها، از جایی که موسیقی پخش می‌شه، Vivaldi پخش می‌کنند و Vivaldi خیلی همه دوست دارند و خیلی ستایش می‌شود به عنوان یک هنرمند خیلی بزرگ.

من فرض می‌کنم همه Vivaldi را کم‌وبیش می‌شناسن. یک آدمی که قبل از حتی تو موسیقی قبل از دوران کلاسیک کار کرده، مثلاً یک موسیقی‌دان دوران باروک. من از برادرم پرسیدم که خب اگر این‌قدر طرفدار دارد و این‌قدر دوست دارن، چرا هیچ‌کی سعی نمی‌کند الان مثل Vivaldi مثلاً یک آهنگ‌هایی درست بکنه، مورد توجه قرار بگیره؟

خب برادر من جوابش این بود که خب می‌گویند که هنرمند، هنرمند الان باید حس این زمانه را منعکس بکند و در این دوران آن حس‌هایی مثلاً اگر حس آرامشی هست یا یک جور زیبایی در طبیعت دیده می‌شه، این حس‌ها را ندارند و بنابراین بیانش نمی‌کنند. من فکر می‌کنم یک نکته خیلی ساده‌تری هم وجود دارد. این که قطعاً درست است.

یعنی هنرمندا حالا حداقل ازشان انتظار می‌رود که حس‌هایی که ندارند را بیان نکنن. من کلاً خیلی خیلی شک دارم که هنرمندای موجود این‌جوری باشند که صادقانه حس‌هاشون را بیان بکنند. معمولاً این‌طوریه که یک مد‌هایی به وجود می‌آد، یک برنامه‌هایی هست که یک جور موسیقی یا یک جور فیلم یا یک جور داستان مورد توجه مردم قرار می‌گیرد و بعد ازش تبعیت می‌کند.

این نکته این است که تقلید کردن اصلاً در دوران مدرن به نظر من کار کاملاً غیرقابل‌قبولیه.

ناسازگاری حس کهنه با روح مدرن

یعنی اگر من الان بیام یک اثر هنری با همان حس‌های Vivaldi و همان زیبایی خلق بکنم، مورد شماتت قرار می‌گیرم. این با روحیه دوران مدرن سازگار نیست. انتظار می‌رود که شما یک کاری بکنید که کسی نکرده.

من به نظرم می‌آید که یک اولاً صددرصد موافقم با این چیزی که Jung می‌گوید که بندباز خیلی خیلی نزدیک به Nietzsche است و واقعاً یک حسی از سقوط در این در واقع بخش وجود داره، سقوطی که به وسیله دخالتش سایه به وجود می‌آید و آن لحظه‌ای که من بارها روی این. تأکید کردم، اصلاً فکر می‌کنم در

واقع یکی از چند تا استدلال اصلی برای نکته‌های کلیدی که در مورد Nietzsche گفتم که می‌شود این‌جوری در واقع همه آثار و افکار Nietzsche را نگاه کرد، همین شکاف بزرگی که در واقع بین آگاهی و سایه Nietzsche افتاده و اینکه یک لحظه‌ای.

تو زندگی Nietzsche وجود دارد که آن انبوه عظیم چیزهایی که در سایه Nietzsche هست، بالاخره ظاهر می‌شوند و یک جوری انگار از آن خودآگاهی ساختگی که Nietzsche دارد پیشی می‌گیرند و اینجاست که آن شکاف در واقع باعث سقوط Nietzsche می‌شود و می‌شود در واقع روان خودشو، روان خودآگاه.

خودش را کلاً از دست می‌دهد و دچار یک حالتی می‌شود که مثلاً آن حالت‌های زنانه سرکوب‌شده، این‌ها همه انگار یک‌دفعه ظاهر می‌شوند و باعث به یک معنایی باعث سقوط و مرگ Nietzsche می‌شوند.

مرگ روان قبل از اینکه تن مرده باشه. شما اینجا یک نمایشی می‌بینید از یک بندبازی که یک‌دفعه اگر قبول بکنید چون به آن موجود موجودی که در واقع ظاهر می‌شود و پیشی می‌گیره، دلقک خطاب می‌شود و بعداً خود بندباز رسماً بهش می‌گوید شیطان، شیطان هیچ‌چیزی نیست در الگوهای در واقع تحلیل Jungی به غیر از همان سایه.

بنابراین خود متن یک جوری ما را به شدت دارد می‌برد به این سمت که هیچ چاره‌ای نداریم به غیر از اینکه آن را به عنوان سایه بهش نگاه بکنیم.

بندباز روی بند

آن لحظه‌ای که پیش می‌آید که بندباز سقوط می‌کنه، لحظه‌ایه که سایه ازش پیش می‌گیرد. در واقع دلقک که می‌رود ازش جلو می‌افتد و باعث سقوط بندباز می‌شود.

بگذارید من دو صفحه‌ست تا یک جایش خواندم. بگذارید بازم بخوانم. خوب است که متن را اگر خسته‌کننده نبود اول تا آخر این دو صفحه را می‌خوندم بعداً صحبت می‌کردیم. خب یک کسی با جامه رنگارنگ مانند دلقک بیرون جست و با گام‌های تند به دنبال پیشین رفت. صدای هولناکش فریاد بر داشت: «برو جلو، چلاق!

برو جلو، تنبل! دغل! رنگ و را باخته! و الا با پاشنه‌ام قرقره‌ات می‌کنم.» تو اینجا میان برج‌ها چه می‌کنی؟ جای جای تو در برج است. باید تو را زندانی کنند. تو راه بهتر بهتر از خود را بسته‌ای. این چیزی است که دلقک دارد خطاب به آن بندباز می‌گوید.

آن بندبازه مثل هر بندبازی خیلی با احتیاط روی دو تا بندی که گذاشته دارد راه می‌رود که از این برج برود به آن برج. شما می‌بینید دلقک خیلی فرز و تو این کار در واقع خیلی پیشرفته‌تره. دوان دوان با گام‌های تند می‌آید و سعی می‌کند ازش بگذره. بهش می‌گوید که برو کنار.

از روی بند نمی‌شود کنار رفت. و با هر کلمه‌ای به آن نزدیک و نزدیک‌تر شد. اما آنگاه که تنها یک گام از او واپس بود، آن چیز هولناک را دید که هر دهان را فرو بست و هر چشم را خیره کرد. او غریبی لباس‌ها برکشید و از فراز آن که بر سر راهش بود جهید.

اما آن دیگری که رقیب را این‌گونه پیروز دید، عقل و قرار از کف داد، لنگرش را افکند و خود شتاب‌تر از آن، چون گردبادی از پا و دست به ژرفنا فرو افتاد. این صحنه سقوط در واقع بندباز لحظه‌ای که آن دلقکی از که از پشت آمده ازش در واقع از روش می‌پره و ازش جلو می‌زند.

بازار و مردم چون دریای طوفان‌زده شده‌اند و به‌ویژه در جایی که کالبد می‌بایست فرو افتد، همه‌چیز از هم گسیخت و برهم ریخت. اما زرتشت از جای نجنبید و کالبد درست نزدیک او فرو افتاد. سخت آسیب‌دیده و خرد، اما هنوز جان داشت. پس از چندی مرد درهم‌شکسته به هوش آمد و زرتشت را دید که بر بالینش زانو زده.

سرانجام گفت: «تو اینجا چه می‌کنی؟ دیدی بود که می‌دانستم شیطان مرا می‌لرزاند. حال او مرا گریبان‌کش به دوزخ می‌کشاند. آیا تو می‌خواهی او را بازداری؟» که زرتشت این پاسخ را بهش می‌گوید که تو این‌ها وجود ندارد.

روانت از تو زودتر از تن‌ات خواهد رفت. بنابراین اینجا ما با یک نمایشی سروکار داریم که از نظر یونگ و از نظر نقد روان‌کاوانه ما چاره‌ای نداریم به غیر از اینکه این‌ها را به عنوان یک نمایش درونی در واقع تعبیر بکنیم.

به نظر می‌آید تکلیف آن دلقک روشنه و این فرو افتادن این موجود کنار پای زرتشت، از جان نجنبیدن زرتشت و همدلی که از اینجا زرتشت با این موجود مثلاً شما می‌توانید از زرتشت زرتشت این‌جوری خطاب بکنید بهش که تو مثلاً قربانی فلان ویژگی خودت شدی.

زرتشت اصولاً این‌جوری که خب خیلی با طعنه و پرخاش هرچه که می‌بیند را به عنوان یک موجودات ترس می‌بیند. در مورد بندباز اصلاً این‌جوری نیست. بگذارید من این جمله‌هایی که زرتشت می‌گوید را بخوانم. این حالت همدلانه‌ای که نسبت به بندباز دارد.

بعد از آن حرفی که زرتشت می‌زند می‌گوید: «مرد با بدگمانی برنگریست و آنگاه گفت: «اگر حقیقت همان باشد که تو می‌گویی، من با از کف دادن زندگی چیزی از کف نخواهم داد. من چندان بیش از جانوری نیستم که با کتک و لقمه‌های کوچک رقص به او آموخته‌اند.» زرتشت گفت: «نه، هرگز. تو خطر را پیشه ساختی و در این چیزی نیست که سزاوار تحقیر باشد.

این موجود از نظر زرتشت سزاوار تحقیر نیست، برای اینکه خطر کرد، بندبازی کرد. حال از راه پیشت فنا می‌شوی. از این را تو را با دست‌های خود در گور خواهم کرد.» چون زرتشت این را بگفت، مرد میرنده دیگر پاسخی نداد.

اما دستش را تکانی داد، چنان‌که گویی دست زرتشت را برای سپاس می‌جوید. این آدم در واقع آغوش زرتشت مرده، در حالی که زرتشت در مورد دقیقاً بعد از اینکه درباره حقیرترین انسان حرف‌های زاده حالا در مورد این مرد می‌گوید که تو هیچ چیزی که تحقیر قابل سزاوار تحقیر باشه در تو نیست.

خطر به‌مثابه پیشه

برای اینکه خطر را پیشه خودت کردی، یک پیشه خطرناکی را در واقع تو زندگی خودت داشتی، بندبازی می‌کردی.

این باز با آن نگاه باشلار اینکه بندباز در آسمانه، یک موجودیه که در ارتفاعات در واقع زندگی می‌کنه، با روحیه نیچه سازگاره. یعنی شما یک یک عنصر در بندباز نباید فراموش بکنید، آن هم این است که کسی که بین دو تا برج دارد راه می‌رود.

به نوعی مثل یک ایده‌آل اگر پرواز نمی‌تونی بکنی، حداقل بندباز یک جوری در آسمان انگار خودش را معلق کرده و این حس خوبی در واقع تو این نیچه نسبت به یک چنین وضعیتی هست. اینکه زندگی پرمخاطره‌ای داری.

همان طوری که فکر می‌کنم همه زندگی نیچه این‌طوری بود. یعنی نیچه اصلاً برخلاف مردمی که همیشه دوست دارند که زیر پاشون یک چیز سفتی را احساس بکنن، شغلی داشته باشن، پس‌اندازی داشته باشن، خانه زندگی داشته باشن، کلاً این‌جوری زندگی نکرد.

یعنی شباهت زندگی یک بندباز با زندگی نیچه خیلی روشنه. از این نظر که زندگی پرمخاطره‌ای دارد. زندگی‌ای که من با، فقط زندگی شغلی را دارم می‌گویم. اینجا حرفی که زرتشت دارد می‌زنه، مسئله پیشه کردن خطره. نیچه یک جوری لااقل از نظر شغلی که واضح است دارد بندبازی می‌کند.

برای خاطر اینکه هیچ شغل ثابتی نداره، همیشه در واقع یک جوری انگار یک آینده نامعلومی داره، هرچند یک حقوق مختصری به هر حال به عنوان بازنشستگی می‌گیره، ولی زندگیش زندگی نرمالی نیست که می‌تونست داشته باشه.

در واقع یک جوری با خطر کرده و از آن چیزی که زندگی شغلی نرمالی که می‌تونست داشته باشه جدا شد. منتها واقعیت این است که بندبازی بیش از فقط ظاهر نیچه، در درونش در واقع نیچه یک بندبازه.

بندبازی که بالاخره سقوط می‌کند. مثل همین چیزی که من توصیف می‌کنم که این زندگی کردن در همین خطر هجوم سایه. من هی سعی بکنم که چون این هرچقدر این سایه بزرگتره، شما بیشتر احساس در درونتون، در ناخودآگاهتون احساس اینکه در هجوم یک نیروی ناشناخته‌ای انگار می‌توانید قرار بگیرید هستید.

این حس تعلیقی که ممکن است دیوونه بشید، ممکن است خودآگاهیتون از کف برود. این چیزی است که یونگ بارها روش تاکید می‌کند که ما یک عالم آیین‌های باستانی مثلاً داریم که این‌ها به نوعی نتیجه این هستند که انسان همیشه احساس خطر از هم‌گسیختگی می‌کند.

ما در درونمون بالاخره یک شکاف‌هایی داریم و همان‌طوری که این در واقع وضعیتی که برای یک آدم مجنون و دیوانه پیش می‌آد، که این شکاف به جایی می‌رسه، ناخودآگاه غلبه می‌کنه، خودآگاهی را از بین می‌بره، خودآگاهی همیشه یک حس ناامنی را در خودش دارد. در دوران گذشته این حس ناامنی به راحتی به خارج از انسان پروجکت می‌شد.

حس خطر حمله جانوران یا هر چیز موهوم و مخصوصاً حس هم مورد حمله شیاطین و جن قرار گرفتن. شما یک وضعیتی را می‌بینید که در فرهنگ اروپایی مخصوصاً، فرهنگ مسیحی و حتی تو فرهنگ اسلامی و جاهای دیگر هم می‌توانید این را پیدا بکنید. خطر جن‌زده. مسیحی‌ها فکر کنم بیشتر از همه ادیان دل‌مشغول این مسخر شدن توسط شیطان هستند.

تسخیر شیطانی و جن‌گیری

جن‌زده که می‌گیم، حالا اونجاش مفهوم جن وجود نداره، در واقع تسخیر شیطانه. که مراسم جن‌گیری دارن، همان‌طوری که ما هم در مثلاً فرض کنید سنت‌های آفریقایی می‌بینیم، در سنت‌های آفریقایی اسلامی هم که در مثلاً جنوب ایران هست، خیلی متداوله. آفریقایی اسلامی که می‌گویم یعنی واقعیتش آفریقاییه ولی خب بالاخره طبق مثل هر چیزی رنگ و بوی اسلامی به خودش گرفته.

دیگر شما اگر این آفریقایی‌هایی که به جنوب ایران اومدن جاهای دیگر هم رفته باشند مراسم خودشونو دارند و ممکن است حالا مثلاً تو ایران یک دو تا آیه قرآن هم اضافه شده به مراسم، در هندوستان بروند شاید یک روغنی هم بسوزونن و مثلاً یک جور آیین‌های هندی هم انجام بدن، خب خیلی طبیعی است دیگر بالاخره آیین‌ها همین‌جوری با همدیگر تلفیق می‌شوند و سنت‌ها، آیین‌ها، اسطوره‌ها با همین مانورهایی که می‌دهند زندگی خودشونو ادامه می‌دهند و این خب به وضوح من دیروز این را شنیدم که در شاهنامه فردوسی در مورد رستم و ماجرای رابطه‌اش با تهمینه یک قطعه‌ای وجود دارد.

اولاً به نظر می‌آید که آنجا در شاهنامه یک جور ارتباط رستم با تهمینه بدون عقد شرعی و این‌ها اتفاق می‌افتد و بعد نصف شب یک عاقدی را می‌آرن که عقد جاری بکنند و نکته این است که حالا به طور موثق این شکی وجود داره، آن کسی که این را می‌گفت خیلی موثق می‌گفت که این کاملاً درست است که این قطعه اصلاً از فردوسی نیست، جزو قسمت‌های افزوده شاهنامه است و می‌گفت که کلاً این‌طوریه که خب مثلاً یک کتاب بزرگی مثل شاهنامه هی استنساخ که می‌شده یک جاهاییش یک چیزهایی اضافه شده، بعضی‌هاشو ما می‌دانیم و می‌گفت که این جزو آن قسمت‌هایی که به نظر من واضح است که اضافه شده.

خب برای خاطر اینکه این دقیقاً بعد توضیح می‌داد که این ماجرای اینکه بالاخره رستم و ماجرای مثلاً فرض کنید رستم، سیاوش، این‌ها همه شخصیت‌هایی هستند که تو ایران باستان الگو دارن، در فرهنگ هند و اروپایی اسطوره‌های قدیمی‌ان، این‌ها در واقع از خدایان هستند. مثلاً اگر اشتباه نکنم سیاوش همان آدونیسه که اجدادی هم داره، جوان زیبایی که خدایان مؤنث عاشقش می‌شوند و این در واقع خدای باروریه.

خب ولی شما که نمی‌توانید در فرهنگ اسلامی حرف از خدای باروری بزنید. این‌ها تبدیل به پهلوان می‌شن، تبدیل به یک موجوداتی می‌شوند تا یک مقدار خود فردوسی در واقع آن حس‌های اسطوره‌ای که در شاهنامه وجود دارد و در فرهنگ ایرانی وجود دارد را تلفیق داده با آن چیزی که مجازه.

نه اینکه اعتقادی داشته باشه سانسور بکنه، نه درون آدم این اتفاق می‌افتد. یعنی فردوسی آدم موحدیه، واقعاً به اسلام اعتقاد دارد. خب حالا یک حس‌هایی در آن هست، جاذبه‌هایی هست در داستان‌های مثلاً کهن ایرانی. خب این‌ها را به یک فرم قابل قبولی بیان می‌کند.

اگر یک جاهایی هم آن فرم قابل قبولو نداده، از جمله اینکه خب مثلاً فرض کن خدایان که با همدیگر ازدواج می‌کردند و جفت‌گیری می‌کردند که دیگر عقد جاری نمی‌شد. خب ولی حالا که این‌ها انسان شدن که نمی‌شود مثلاً بنا به فرهنگی که موجوده اگر رستم بدون عقد جاری شدن عقد یک کاری بکند که اصلاً از آن پهلوانی‌اش و این‌ها می‌افتد.

اسطوره و ادامه حیات

خب حالا مثلاً فردوسی این کار را دیگر این کار را نکرده ولی خب بعداً برایش این کار را انجام دادن. اینکه یک اسطوره شرط ادامه حیاتش این است که بالاخره خودش را با شرایط موجود تطبیق بده.

چه در درون انسان‌ها، چه بعد از اینکه از درون یک انسان هنرمند بیرون آمد توسط دیگران هم یک جوری ممکن است یک تغییراتی در آن بدن تا اینکه تبدیل به یک اسطوره جدید قابل پذیرش بشود.

و این روند همین‌جور ادامه پیدا می‌کند. یعنی شما کلاً این روند اصلاح آیین و اسطوره و این‌ها را در طول تاریخ می‌بینید. بالاخره باید خودشونو با شرایط موجود به یک نحوی تطبیق بدن. حالا نکته‌ای که داشتم می‌گفتم یادم رفت که از کجا وارد این بحث تغییر شکل اسطوره و معقول شدن اسطوره شدم.

اگر آها بله. بله داشتم از این بحث چیزی می‌کردم که در مسیحیت این حس، آن چیزی که در واقع روش پروجکت می‌شد، پروجکت شدن روی حمله مثلاً شیاطین بود. سایه و شیطان در عرف یونگ خیلی به این نزدیکه. یعنی در واقع از یونگ شما بپرسید شیطان یک برون‌فکنی سایه است دیگر.

آن موجود و در رویاها هم شما اگر یک موجودی مثل شیطان ببینید، طبعاً باید تعبیر بکنید به اینکه سایه خودتونه. همان‌طوری که دلقک مثلاً می‌تواند یک نمادی از دلقکی که نه اینکه بامزه باشه، دلقکی که حس مثلاً شیطنت و آزار رساندن و این‌ها داشته باشه. یعنی الان این دلقک ممکن است من بگویم دلقک شما یک موجود خیلی نازنینی که باعث خنده مردم می‌شود در نظرتون بیاید.

نه مثلاً دلقک به همین معنای یک موجود طعن‌زن یک مقدار که نسبتش کراهت وجود داشته باشه، می‌تواند نماینده سایه باشه. در واقع یک جور جلوه‌ای از شیطان باشه. در دنیای قدیم شما می‌تونستید در واقع همه این حس ناامنی درونی را پروجکت بکنید به موجوداتی که در بیرون خودتان هستند و ما یک جوری این امکان را در دنیای جدید از دست دادیم.

بنابراین آدم‌ها آن حس ناامنی خودشان را بیشتر درونی احساس می‌کنند. مثل یک خطری که از داخل دارد تهدیدشون می‌کند. مثل خطر دچار حمله عصبی شدن، دچار فروپاشی عصبی شدن. فکر کنم الان خیلی آدم‌ها آگاهانه یک چنین احساسی دارند.

بدون اینکه حالا مثلاً فرض کنید آگاه باشند که آن چیست که از درون دارد فشار می‌آورد و این‌ها را می‌خواهد دچار فروپاشی بکند. یعنی آن خزانه خاطرات از یاد رفته یا آن صفاتی که نمی‌خوایم ببینیم، آن چیزهایی که در واقع آن پستو پنهان کردیم، این‌ها را ممکن است بهش آگاه نباشیم ولی گاه‌گداری ممکن است آدم احساس فشار اینکه انگار این‌ها از درون دارند بیرون می‌آیند و ممکن است آدم را دچار فروپاشی بکنند در انسان‌ها احساس می‌شود که قبلاً همه این حس‌ها به اینکه یک جنی به من نزدیک شده، یک شیطانی به راحتی با یک چنین چیزی یعنی خارج خارج می‌شد و از یک جهتی مفید بود دیگر.

بالاخره احساس تعارض در درون کردن ناراحت‌کننده‌تر و خطرناک‌تر از احساس مورد هجوم یک موجود بیگانه قرار گرفتن. و کلی هم آیین وجود داشت که وقتی چنین حس‌هایی به وجود می‌آد، این آیین‌ها مثلاً یک جور آرامش‌دهنده بودن.

بقایا در تقویم و فرهنگ

پرسش و پاسخ

سلامت باشید. خواهش می‌کنم. قطعاً این‌جوری است. یعنی شما اولاً این عجیبه که شما تازه با یک چنین آگاهی برخورد کردید. من خیلی زیاد دیدم که آدم‌هایی که به هر دلیلی احساس ناامنی می‌کنند به این چیزها علاقه‌مند می‌شوند به طور افراطی. یعنی واقعاً من آدم‌هایی می‌شناسم، مثلاً الان دقیقاً یک مورد خاص تو ذهنم هست که تقریباً هر وقت می‌بینمش موضوع اصلی صحبتش همین است.

موردهای زورگیری که پیش اومده، فجایعی که اتفاق افتاده، اوضاع ناامن و در این مورد خاص خب یک آدمیه که پا به سن گذاشته و پیری همیشه با احساس عدم امنیت همراهه. این جدای از آن عدم امنیتیه که ممکن است نتیجه چیز باشه، نتیجه فشارهای درونی مثلاً سایه و ناخودآگاه و این‌ها باشه.

احساس عدم امنیت نسبت به آسیبی که در واقع یک آدمی که پیر می‌شود به طور طبیعی احساس ضعف می‌کند از نظر جسمانی و احساس آسیب‌پذیری و یک حس ناامنی بهش دست می‌دهد و واقعیت این است که وقتی مرگ نزدیک می‌شود جدای از آن مسئله ضعف جسمانی یک حسی از عدم امنیت این روال انگار دیگر نمی‌تواند ادامه پیدا بکند در آدم ظاهر می‌شود.

و این‌جور آدم‌ها خودشان در واقع این حس‌هاشون را پروجکت می‌کنند را وضعیت اجتماعی و روز به روز بیشتر احساسشون این می‌شود که خیلی خیلی اوضاع ناامنه. ما الان فکر می‌کنم در لااقل خاورمیانه جزو کشورهای خیلی امن هستیم.

هرچند در مثلاً حالا سال اخیر ممکن است به یک معنایی واقعاً به دلیل شرایط اقتصادی خاصی که پیش آمده ناامنی زیاد شده باشه ولی زیادتر شده باشه مثلاً دزدی اتومبیل از مد افتاده بود یک مقدار دوباره می‌گویم مد شده یا دزدی قطعات اتومبیل از آن لاستیک نمی‌دانم زاپاس گرفته خب وقتی قیمت‌ها همه سه چهار برابر شدن طبیعی است که جاذبه پیدا می‌کند.

گفتش که من قبل از اینکه اعلام جایزه بکنم می‌خواهم یک شکایتی بکنم از مسئولین که من و کسای دیگه‌ای که پارسال اینجا جایزه گرفتیم یک شکواییه‌ای نوشتیم و به خطاب مسئولین سینمایی که سال گذشته خوش‌قولی کردن و جوایزی که واقعاً قرار بود به ما بدن را بلافاصله دادن.

ما از همین‌جا که رفتیم یک سویچ پراید دادن و پراید تحویل ما دادن. ما هم رفتیم تو بازار ۷ میلیون و ۳۰۰ فروختیم. اگر بدقولی می‌کردند الان ۲۲ میلیون و نیم مثلاً می‌فروختیم. خب خیلی شوخی خوبی بود. من احساس کردم که این آدم دوست داشت که یک جوری ثبت بکند که ما یک سالی را پشت سر گذاشتیم که همه‌چیز در آن سه‌برابر شد.

سال خاص و ثبت زمان

پرسش و پاسخ

به هر حال یک چیز دیگه‌ای یک سال خاصیه و این مهم‌ترین نکته‌ایه که در مورد سال گذشته از آن دهه فجر تا این دهه فجر اتفاق افتاده و این هم خب یک جوری هوشمندانه و بامزه‌ای این حرف را زد.

من هم الان نقل کردم برای اینکه در این سخنرانی‌هام ثبت بشود که ما بالاخره یک سالی را پشت سر گذاشتیم که سال شگفت‌انگیزی بود از نظر اقتصادی.

خب به هر حال ممکن است یک خورده ناامنی بیشتر شده باشه ولی ما به واقعیت این است که از خونمون راحت درمیایم، میایم تو محل کارمون برمی‌گردیم و اگر اتفاق‌هایی هم می‌افتد برای ما برای آدم‌ها خب در حدی نیست که من هر روز صبح که دارم میام از خونه‌ام بیرون احساس بکنم که با یک احتمال معقولی من دچار خطر می‌شم.

خب شما می‌شنوید که نمی‌دانم دوست دوست دوستتون را مثلاً دزدی در می‌ارن. خب این‌جوری بخواهید حساب بکنید با آن ایده‌ی سوشال نتورک‌هایی که با شش گام هر کسی بالاخره به یک نفر دیگر می‌شود رسید، اگر من قرار باشه این‌ها را ملاک بگیرم برای اینکه تو این نتورک اجتماعی خیلی خطر به من نزدیک شده که هر اتفاقی در شش قدمی من می‌افتد.

حالا مثلاً اگر در سه قدمی من یک اتفاق، من الان یک مورد زورگیری می‌توانم بگویم که مثلاً یک دوستی دارم که یک نفری را می‌شناسه که مورد زورگیری قرار گرفته. از نظر من این خیلی چیز نزدیکی نیست.

اگر در حلقه‌ی خانواده‌ی من یا دوستان من یک اتفاقی بیفتد خب حالا ممکن است یک خورده عجیب باشه ولی در دو یا سه گام اون‌ورتر بالاخره همیشه یک اتفاق‌هایی می‌افتد. این احساس‌های ناامنی شدید یک مقدارش مربوط به همان ضعف‌های مربوط به دوران پیری، بیماری‌ها و یک مقدار هم مربوط به خطرهاییه که یک جوری دیگه‌ای ممکن است یک آدم در درون خودش احساس بکند.

یک مقدار خطر من همین‌جوری بگویم یک خورده حس خوبی ندارم که آن حس‌های فروپاشی درونی خیلی بتواند به چیز برسد. به وضعیت ناامنی اجتماعی پروجکت بشود. این خیلی خوب پروجکت می‌شود به جن‌زدگی و شیطان و این‌ها که بدیهیه. اینکه دیگر به چه چیزهایی می‌شود پروجکت بشود یک مقدار من با احتیاط می‌خواهم بگویم که مطمئن نیستم که.

باید آدم حرف‌های طرف را بشنوه و ببیند واقعاً در آن یک رگه‌هایی از ناامنی‌های این‌شکلی در درونش می‌بیند یا نه. به هر حال هر نوع حس ناامنی درونی طبیعی است که به یک چنین حس‌های ناامنی بیرونی پروجکت بشود. این‌جوری آدم از درون خودش خلاص می‌شود و حس بهتری پیدا می‌کند.

پرسش و پاسخ

سوال دیگه‌ای هم پرسیدم در مورد بند چیزی که به نظر من این است که یک آدمی را داریم که از زمین یک فاصله‌ای گرفته یعنی حالا هرچقدر موفق شده که از زمین تا یک حدی از زمین جدا بشود و برود بالا ولی خودش را یک جای خیلی نامطمئنی قرار داده.

مثلاً من ترجیح می‌دهم نیچه زرتشت را نگاه می‌کنم که این آدم از زمین جدا می‌شود و مثلاً می‌رود تو کوهستان، یک مسیر خیلی مطمئنی را طی می‌کند.

حرکت از زمین به برج‌ها

پرسش و پاسخ

بعد یک آدمی می‌آید که از زمین فاصله گرفته ولی رفته تو یک جای کاملاً ناامن، خودش هم کاملاً منتظره که بیفتد و بعد دارد از یک برجی به یک برج دیگه‌ای می‌رود. من قصدم این است که یک نفر وقتی دارد که از یک مرحله از زندگی مثلاً به یک مرحله دیگه‌ای از زندگیش می‌خواهد برود یک چیزی مثل روزمره مثلاً زیر پاش باشه که عبور بکند.

بله این‌ها چیه؟ خود نیچه تو این کتاب، مسئله عبور از مغاک مرتب می‌گوید این در مورد این بندباز هم همین‌جوریه. اصلاً حرف زرتشته که شما باید از برای ابرانسان شدن از مغاک عبور بکنید و آن بندباز یک جور به نظر می‌آید نماد همین عبور که نماد عبور کردن از یک مرحله به مرحله دیگر هست.

این چیزی است که یونگ هم در کتابش در موردش حرف زده. بالاخره شباهت‌های آن بندباز به نیچه می‌گوید نیچه دقیقاً در حالا به طور خیالی در مسیر ابرانسان شدن که سقوط می‌کند.

ببین من باز تأکید می‌کنم که نه احساسم نسبت به این مفهوم ابرانسان، دیونیزوس، اراده معطوف، این مفاهیم در نیچه این است که نیچه در یک شرایطی حالا مثلاً فرض کنید در جوانی‌اش تحت تأثیر موسیقی یا بعداً به هر طریقی در راهپیمایی‌هایی که می‌کرده، در لحظه‌هایی که جسمش یک حالت آسودگی داشته، یک جرقه‌هایی از یک حسی در درونش هست، این را به صورت ابرانسان در واقع بیان می‌کند و زندگی نیچه تلاشی برای ابرانسان شدن یعنی پایدار کردن این جرقه‌هاست.

بله نمی‌گویم کار عملی می‌کرده، آرزوی رسیدن به این وضعیت پایدار را دارد. یعنی شما این‌جوری فکر کنید که انگار در آن حس‌های لحظه‌ایه که زرتشت حرف می‌زند.

آنجا نیچه زرتشته و همان‌طوری که یونگ تو همین فصل کتابش که در مورد در چند فصلی که در مورد بندباز دارد صحبت می‌کند و در مورد این قطعه حرف می‌زند روش تأکید می‌کنه، ببینید نیچه یونگ روی این خیلی تأکید می‌کنه، همان چیزی که من فکر می‌کنم خیلی روش تأکید کردم که نیچه یک موجود کاملاً ذهنیه.

تجربه عملی ندارد و سعی کردم بگویم که اصلاً خطر آدم‌هایی که این‌جوری‌ان و بعد شروع می‌کنند حرف زدن و راهنمایی کردن دیگران این است که همیشه به نتایج عکس خودشان می‌رسند.

حداقل چیزی که یونگ اینجا به شدت روش تأکید می‌کند این است که شما نیچه یک ایده‌آل‌هایی رو، وضعیت‌های ایده‌آلی را نشان می‌دهد. ممکن است خیلی خوب بتونی این‌ها را نشان بده و به شما مثلاً حسش را بده. مثلاً ابرانسان چیه؟ من هر جایی که راه حل عملی می‌خواهد ارائه بده که حالا چه کار باید کرد، فاجعه‌ست. دارد که خودشان نکردن.

یعنی راه طی‌شده‌ای وجود ندارد در درون نیچه. دقیقاً نیچه همین بندبازیه که در یک مسیر نامتعارفی تلاش کرده که از یک جایی به یک جایی برسد و سقوط کرده و اصلاً این‌طوری نیست که مسیری را طی کرده باشه، بالای کوهی رفته باشه و به قول شما در یک مسیر محکم و متعارفی که دیگران هم بتونن بیان، رفته باشه، بعداً برگشته باشه.

این اتفاق‌ها واقعی نیست، این اتفاق‌ها کاملاً تخیلیه. آن چیزی که در درون نیچه اتفاق افتاده بیشتر از آن تخیل زرتشت بالای کوه را برمی‌گرده، همین حرکت بندباز روی بند.

بندباز و زندگی درونی نیچه

این است که زندگی واقعی درونی نیچه را دارد نشان می‌دهد. به همین دلیله که یونگ می‌گوید که این جمله، جمله مهمی است و جمله پیشگویانه‌ست که تو روانت زودتر از همه خواهد مرد.

واقعاً جمله عجیبیه و من نمی‌دونم، فکر می‌کنم که چون ما عادت کردیم به اینکه بالاخره در رویاها، در تخیلاتمون یک چیزهای پیشگویانه مهمی ظاهر می‌شه، شاید برای آدمی که یونگی خیلی فکر نکرده و آشنا نیست خیلی دور از ذهن باشه که یک چنین عبارتی آینده نیچه را در واقع دارد نشان می‌دهد یا یک چنین تخیل یک مقدار شگفت‌انگیزی مثل همین بندباز و یکی از روش بتر و سقوط می‌کند این اساس زندگی نیچه را در واقع دارد نشان می‌دهد.

من یک نکته‌ای گفتم دوباره تاکید بکنم شروع یک کتاب مثل شروع یک سلسله رویا مهم است. یعنی شما تصاویر آغازینی که می‌بینید خیلی واضح است که این کتاب با قسمتی در واقع با زرتشت شروع می‌شود که این‌ها تخیلات آرمانی نیچه است.

یکی از اولین تصویرهایی که به نظر می‌رسد یک تصویر واقعی ناخودآگاهه که مثل یک رویا می‌ماند این تصویر بندباز و دلقکی که دنبالش می‌آید باعث سقوطش می‌شود.

من یادآوری می‌کنم که قبلاً در این بحث‌هایی که قبلاً در مورد رویا داشتیم این را تاکید کردم که یونگ تاکید می‌کند که همیشه بیمارای من که می‌اومدن و من بهشان سفارش می‌دادم که رویاهاتون را از امشب یادداشت کنید بیاورید اولین رویایی که می‌آوردن رویای کلیدی زندگیشون بود.

این‌جوری اگر نگاه بکنید مثل اینکه این واقعه که یکی از اولین وقایع رویا مانند در واقع چنین گفت زرتشته دور از ذهن نیست که همه در واقع آینده نیچه در آن هست و این خطر سقوط و رسیدن می‌گویم خطر سقوط همراه با این جمله عجیب که تو روانت تو هست تنت خواهد مرد. آدم یک جوری می‌شود.

خب ما زندگی نیچه را الان می‌دانیم. هر بار که این جمله را آدم یادش می‌افتد یک حسی به آدم دست می‌دهد که واقعاً توصیفی بهتر از این برای دلایلی که سر نیچه افتاده سقوط همراه با از بین رفتن روان قبل از مرگ. شما چند بین آدم‌ها از چند نفر یکی پیدا می‌کنید که یک وضعیتی مثل نیچه پیدا بکنه؟

خیلی وضعیت شگفت‌انگیزیه که محو شده. این دقیقاً یونگ احتمالاً با آدم‌ها این‌جوری زیاد تجربه داشته. یک جور بیمارای روانی در وضعیت‌های خیلی حاد که در بیمارستان‌ها دیگر بستری می‌شوند هستند که محون دیگر یعنی کلاً به نظر می‌رسد هیچی نمی‌فهمن. هیچی عکس‌العمل طبیعی ندارند فقط یک جوری مثل یک گیاه دارند زندگی می‌کنند.

و به هر حال این به عنوان یکی از اولین وقایعی که می‌شود گفت در کتاب آمده این قدرت پیشگویانه را یونگ در واقع به این واقعه نسبت می‌دهد.

پرسش و پاسخ

به نظر من جواب این است که ما در عرفان خودمان یک چیزهای شبیه این داریم. محو شدن. بله. خب محو شدن و صحو بعد از محو هم داریم.

منتها عرفا می‌گویند بعضی‌ها به صحو بعد از محو نمی‌رسن. به فنای فلاح می‌رسند و یک جوری در آن حالت فنا باقی می‌مونن و دچار صحو نمی‌شن.

محو شدن و شباهت عرفانی

اه این مشابهتش در شدن مثلاً فرض کنید در آن مبدأ هستی یک چیزی مشترکی مثل آن حالت محو شدن دارد ولی مطمئناً عرفا منظورشون از محو شدن این حالت گیاهی پیدا کردن و هیچ چیزی نفهمیدن نیست.

مثل از دست دادن خوده برای عرفا. یعنی من به یک معنایی اه که یونگ من چند بار تا حالا فکر می‌کنم این را تاکید کردم که یونگ به کلی مخالف این است که ما چیزی تحت عنوان محو داریم.

و برای اینکه این محو آن محو ایده‌آلیه که در فرایند فردانیت یونگ می‌گوید که هندی‌ها خیلی ایده را دارند که انسان به یک جایی می‌رسد که کلاً به یک حالت نیستی می‌رسد. و در حالی که زنده‌ست. و یونگ مدام تاکید می‌کند که این اشتباهه. امکان ندارد که خودآگاهی به طور کامل محو بشود.

همیشه خودآگاهی باقی می‌ماند. و اینکه ممکن است حالا به طور موقت این در حالت‌هایی از دست برود ولی تا وقتی آدم زنده‌ست و ببینید مسئله در فرایند فردانیت جذب شدن محتوای ناخودآگاه در خودآگاهیه به طور تدریجی. در حالی که در این محو شدن دیوانه‌وار مسئله غلبه کردن ناخودآگاهی به خودآگاهی و نابود کردن خدا، خدا، خدا.

یونگ اصولاً معتقد نیست که فرایند فردانیت به نحو به معنای واقعی کلمه منجر بشود و من فکر می‌کنم در زبان عرفان ما هم که حالا یک سیر و سلوک و مقاماتی مشابه نه عین فرایند فردانیت قائل هستند، آن‌ها هم بالاخره عارفی که به صحو بعد از محو می‌رسد را به عنوان الگو در واقع بهش نگاه می‌کنند.

نه فقط به صحو بعد از محو می‌رسن، حالا عرفایی که متشرع‌ترن خب قطعاً یک آدم‌هایی مثل پیامبرا که به رسالت بعد از صحو بعد از محو در واقع می‌رسند را بالاتر می‌دانند به یک معنایی.

یعنی نه فقط از حالت محو در اومدن و حالت صحو پیدا کردن، یعنی تمام آن مسیری که باید طی می‌کردند و آن حالت فنا را تجربه کردن و حالا خودآگاهی خودشان را دارند.

در واقع مسئله این است که انگار در عین حالی که یک یک جوری می‌توانند کثرت را درک بکنن، وحدت را می‌بینند. از با دیدگاه مثلاً با زبان عرفا اگر می‌خواهید حرف بزنید. یعنی هم غرق در وحدتن و در عین حال کثرت را درک می‌کنند. یک زمانی یک آدم شخصی مثل این تو قرآن خیلی زیاد باشه دیگر.

که محو ولی می‌آید اثرپذیری‌شو دارد یک جای هستی‌بخشی‌شو نمی‌دانم. کلاً پیامبرا این‌جوری‌ان دیگر. یعنی پیامبرا آدم‌هایی هستند که به یک قرب فوق‌العاده‌ای رسیدن و بعداً حالا برگشتن با مردم حرف می‌زنن، زندگی‌شون می‌کنند و فکر می‌کنم کلاً عموماً این‌جوری است که عرفای ما این را حالت ایده‌آل می‌دانند.

در حالی که در عرفان هندی و بودیسم و این‌ها خیلی روی آن مسئله محو شدن و نیست شدن به عنوان کمال غایی تأکید می‌شود. یعنی آن‌ها خیلی انگار میل ندارند اصلاً خودآگاهی برای‌شان باقی بمونه.

به هر حال هیچ‌کدوم این‌ها یعنی حالت‌های نهایت فرایند فردانیت ارتباطی به آن وضعیت هجوم ناخودآگاه افکار گسیخته و نابود کردن خودآگاهی این‌ها این اینجا مسئله جذبه. در هر دو حالت هیچ‌جور حالت اتحاد مثلاً ممکن است ببینید یا مثلاً شاید بگوییم غلبه ناخودآگاهی به معنای اینکه محتویاتش بیرون می‌آید از حالت ناخودآگاه.

غلبه ناخودآگاه بدون اشراف

ولی واقعاً چیزی ندارد دیگر. اشراف خودآگاهی ندارد. تدریجی این اتفاق نمی‌افته. یعنی علاوه بر اینکه حالا یک شباهتی داره، اختلاف‌ها اختلاف‌های خیلی زیادی وجود دارد.

پرسش و پاسخ

می‌خواهید دیوانگی را که آفرین. اصلاً ببین اتفاقاً بالاخره یک شباهتی بین حالات عرفا با دیوانگی هست که حرف از دیوانگی می‌زنند. ولی خب دیوانه نیستند که به بالاترین درجات معرفت می‌رسند در اثر این. یعنی از خودشان بپرسی این دیوانگی بالاتر از عاقل بودنه. در حالی که آن دیوانگی یک جور از حالت نرمال پایین‌تره.

صوفی خود از آن دیوانگی پایین‌تر و نرمال دفاع می‌کند. قدیم کسی به این شکل دفاع نمی‌کند.

خب من این قطعه را خواندم کامل. فکر می‌کنم نکته اصلی که باید در موردش بحث می‌کردم را گفتم. حالا شاید یک جزئیاتی مانده باشه. خیلی من حالا مقید هم نمی‌کنم خودمو که دقیقاً یادداشت بردارم ببینم یونگ چه گفته.

ولی فکر می‌کنم ایده نکته اصلی این فصل از نظر یونگ این حالت پیشگویانه داشتن و نزدیک بودن بندباز به نیچه، به خود نیچه و آن دلقک در واقع به عنوان سایه نیچه است. حالا حتماً یک جزئیات و چیزهای جالبی حالا مثلاً یک جایی می‌گوید که من الان همین‌جوری چشمم افتاد این را بخوانم چون این بحثی که کردیم مربوطه.

می‌گوید آقای آلمان می‌گوید که در مورد آن در مورد دلقک یا بندباز، در مورد دلقک بود. نه. در مورد به نظر می‌رسد من در مورد بندباز باید بگویم. حالا یا اگر در مورد بندبازی نمی‌گفت، یونگ اصلاح می‌کند بالاخره. می‌گوید که آقای آلمان می‌گوید که این بخشی از نیچه است که از مقام عبور می‌کند تا ابرانسان شود.

یونگ جواب می‌دهد. داده. بندباز، کوشش نیچه است برای ابرانسان شدن. یعنی نکته‌ای که شما گفتید که این بین دو تا برج، مثل اینکه از این مرحله به این مرحله دارد میره، این واژه «مغاک» که جزو واژه‌هایی که در آثار نیچه می‌آن، که بالاخره این حالت، مثل اینکه عبور کردن آن دلق‌بازی درونی نیچه، همین است که خودش را در وضعیت نامتعادلی قرار میده، به این معنا که در معرض جنونه.

این یک راه، یک راه تخیلی برای ابرانسان شدن در واقع دارد پیش می‌برد که خطرناکه. مثل اینکه من یک لحظه‌هایی در زندگی خودمو که واقعیت این نیست که ۲۴ ساعته دارم، هر ماهی یک بار دارم را سعی کنم با خودآگاهی در خودم تثبیت کنم.

یعنی خودمو همیشه در آن حالت ببینم. این بیماری نیچه است. مثل اینکه من یک لحظه‌ای از زندگی، ببینید نمونه خیلی واضحش من فکر می‌کنم که همه آدم‌ها ممکن است تا حدودی تجربه کرده باشن، در واقع یک جور چیز است دیگه، یک حالت‌هایی مثل فیکساسیون، در مثلاً دوران کودکی. یک یک لحظه‌های هیجان‌انگیز، لحظه‌های خیلی لذت‌بخشی مثلاً تو دوران کودکی وجود دارد و هی آدم‌ها تلاش می‌کنند به آن برسن.

حالا بیمارگونه‌اش این است که شما فکر کنید که یک آدمی همه‌اش سعی بکند که در خودآگاهی خودش تو همان وضعیت خودش را قرار بده. مثلاً یک آدمی را تصور بکنید که دوست دارد مثل بچه‌ها باشه. تمام زندگی خودش را طوری تنظیم می‌کند که مثلاً فرض کنید که همه مثل بچه باهاش رفتار بکنند.

بازگشت بیمارگونه به کودکی

ممکن است حتی شغلی انتخاب بکند که مدام با بچه‌ها سروکار داشته باشه و این بیمارگونه باشه این حالت. مثل اینکه من می‌خواهم که اون‌طوری باشم. می‌خواهم که آن حس را هی برای خودم، حسی که دیگر حالا در این موردی که من دارم مثال می‌زنم، حسی که برنمی‌گرده.

در مورد نیچه فکر می‌کنم این حسه وجود داشته، گاهی برمی‌گشته و در تمام طول زندگیش دارد سعی می‌کند که آنجا باشه، آن‌جوری باشه ولی نیست. مثل یک آدمی که یک لحظه‌ای سردردش خوب شده ولی همیشه سردرد دارد ولی در تخیل خودش آدمیه که تن تن‌درستی دارد.

یک قسمت‌هایی یک خورده خنده‌داری من به نظرم. اگر یک لحظه فکر کنید که این گوینده این حرف‌ها نیچه است، فکر می‌کنم آن حالت کمیکش زیاد می‌شود.

جاهایی که درباره وضعیت جسمانی زرتشت صحبت می‌کنه، بگذارید من همین‌جوری بخونم، چیزهایی می‌بینم را بخوانم. آن چیزی که می‌خواهم را پیدا نکردم ولی پیدا، این تو قطعه بعدی می‌آید. زندگانی بشر هولناک است و هنوز بی‌معنا، چنان که یک دلقک فرجامی برای او فراهم تواند کرد.

من این را الان دارم از روی کتاب سمینار یونگ می‌خونم، ممکن است متن آشوری با این فرق کند. بگذارید من همین‌جوری بخوانم. زندگانی می‌خواهم به انسان‌ها معنای هستی‌شان را بیاموزم. ابرانسان را که آذرخشی است از ابر تیره انسان. به نظر من این خیلی توصیف خوبی از زندگیه. حس ابرانسانی در زندگی نیچه مثل آذرخشه.

واقعاً یک لحظه‌ای می‌آد، انگار یک چیزهایی را روشن می‌کند و حالا این دارد آن را آموزش می‌دهد و در مورد خودش هم سعی می‌کند که اون‌طوری باشه ولی نه به شکل قدیمیش، یعنی به معنای واقعی به آنجا برسد. با همان دلق‌بازی. آره، شباهت‌هایی به آن چیز دارد که یک لحظه‌هایی هست که آذرخش می‌زند و یک چیزهایی می‌بینند.

زرتشت و بیماران نرم‌خوش. من دارم یک قطعه‌ای می‌خوانم که یک لحظه فکر کنید که نیچه این حرف‌ها را دارد می‌زند. «به راستی از شیوه آرام گرفتن و از ناسپاسی‌شان خشمگین نیست. بادا که در شمار شفایافتگان و چیره شوندگان درآیند و به بهره خویش تنی والاتر بسازند.

و نیز زرتشت خشمگین نیست از شفایافته‌ای که با مهر بر کناره‌های خویش می‌نگرد و نیم‌شبان گرد گور خدایش می‌خزد. اما اشک‌هایش هنوز بر آن نشانی از بیماری است و تنی بیمار. در میان افسانه‌سرایان و شوریدگان خدا همواره مردم بیمار بسیار بوده‌اند.

آنان را از مرد دانا نفرتی‌ست خشم‌آگین و نیز از آن جوان‌ترین فضیلت‌ها که نامش راستی‌ست.» یک قطعه‌هایی داره، یک آدم‌هایی، اصلاً در مورد آدم‌های بیمار که تنشون ضعیفه و رنجوره، می‌خواهند نمی‌دونم، آدم یک یک حسی پیدا، یعنی من که ما که می‌دانیم که نیچه وضعیت جسمانی‌اش چگونه بوده، اینکه خیلی عجیبه دیگه، این حالت گسستگی که واقعاً ببینید چقدر دوره.

شما یک آدمی اگر نیچه را نشناسه، چنین «چنین گفت زرتشت» را بخونه، احتمالاً اگر ازش بپرسید، شاید این تصور، اگر فکر بکند که نیچه حس‌های خودش را با زبان زرتشت دارد می‌گه، یک ورزشکار را می‌بینه، اون‌وردی که هیچ‌وقت تو عمرش مریض نشده و اصلاً حالا نسبت به بیمارها هم یک حس مهربانی‌ای دارد و اینا، این‌جوری به نظرت، من این را به این دلیل خواندم که چقدر این خوب نشان می‌دهد که ذهنیت نیچه با واقعیت زندگی‌اش چقدر دور از هم‌ان.

فاصله ذهنیت نیچه با زندگی‌اش

یعنی یک جور بیمارترین آدم‌هاست، همه زندگی‌اش با درد و رنج گذشته و ولی طوری حرف می‌زند که انگاری یک انسان خیلی تندرسته که حالا نسبت به بیمارایی که می‌خواهند شفا پیدا کنن، یک حس مثلاً ترحم و مهربانی‌ای هم از خودش نشان می‌دهد.

و همین‌جور هر قطعه‌ای که به، این چیزی که خواندم الان از قطعه بعد بود. فکر نمی‌کنم دیگر وارد این قطعه بشویم که بعد از مرگ در واقع، اه، یک اشاره‌هایی اینجا هست، من بدهم نمی‌آید. فکر کنم اولین جلسه‌ای که در جلساتمون در مورد نیچه صحبت کردم، روی این نکته که نیچه کلاً یک همزادپنداری با مسیح دارد.

یک جوری انگار جانشین مسیحه، یک پیامبر جدیده که بعد از مثلاً ۲۰ سال ظهور کرده، یک چنین حسی و حالا اگر مسیح نیست، دجاله. به هر حال یک چیزی در حد مسیحه و مسیح هم که خب خداست بالاخره. فرق می‌کند با، یعنی در اندیشه مسیحی، مسیح یک پیامبر نیست، مثلاً پیامبرهای دیگر نیست.

می‌گوید که آنگاه زرتشت از جای برخاست و با دل خود چنین گفت.

زرتشت، انجیل و الگوی کتاب مقدس

این بعد از ماجرای شنیدن بندباز، بالای سرش نشسته تا بلند شه. با دل خود چنین گفت: «به راستی زرتشت، امروز عجب ماهی‌ای گرفتی.» او نه یک انسان، که یک نعش، که یک نعش گرفت. این، بعد جمله در انجیل هست که مسیح وقتی که پطرس و این‌ها، حوالی ماهی‌گیر بودند.

فکر کنم به پطرس که می‌گوید بیایم به تو صید انسان یاد بدهم. به جای صید ماهی. اینکه حواریون صیاد انسان بودند و مسیح خودش صیاد انسان بود. به جای اینکه ما تور بندازیم و ماهی بگیریم، این‌ها می‌رفتند و انسان‌ها را صید می‌کردند. این اشاره نه ناخودآگاه، خودآگاهانه به انجیله که زرتشت امروز عجب ماهی‌ای گرفت.

و امروز عجب ماهی‌ای گرفت. در واقع زرتشت همان به نوعی مسیحه دیگه، اصلاً الگوی چنین گفت زرتشت، کتاب مقدسه. که این می‌رود بالای کوه و می‌آید و دقیقاً به همان فرم نوشته شده، همین قطعه‌بندی‌هاش، حالت تمثیلی و نحوه صحبت کردن زرتشت، این‌ها همه یک جور شباهت‌هایی به کتاب مقدسه.