این جلسه از خوانشِ یونگیِ «چنین گفت زرتشت» و قطعهٔ بندباز آغاز میکند: از تحقیرِ واپسین انسان و سلامتِ ایدهآل، به قرابتِ زرتشت با بندباز و جملهٔ پیشگویانه، سپس به مدرنیته و هنرِ خیرهکننده، خطر بهمثابه پیشه، سایه و تسخیرِ شیطانی، و سرانجام محو شدن در برابرِ فردانیت و صحو بعد از محو.
واپسین انسان، جسم، و نفرت از خود
خوانشِ روانکاوانه اینجا دستورالعملِ خشک نیست؛ تصویر را به ساختار وصل میکند. مسیر با خواندنِ قطعهای از چنین گفت زرتشت باز میشود، جایی که زرتشت میگوید «واپسین انسان را نشان میدهم». پیش از ظهورِ بندباز، لحنِ تحقیرآمیزی نسبت به کسانی هست که بیش از اندازه مواظبِ جسم و سلامتاند. یونگ همین لحن را افراطی میخواند: آنچه تحقیر میشود، در ظاهر، آدمهایِ منطقی و نرمالاند که به بدن اهمیت میدهند. اگر نیچه با جسمِ خود چنین افراطی رفتار نمیکرد، شاید کارش به جایی که رسید نمیرسید. سلامتِ ایدهآلِ تخیلی در برابرِ جسمِ بیمارِ واقعی مینشیند.
هر جا نیچه نفرت ابراز میکند، باید انتظار داشت چیزی از زندگیِ خودش دیده شود. او بهشدت نگرانِ سلامتی بوده: کوهستان، محرومیتها، ترکِ نقشه بهدلیلِ بیماری. جسمِ نحیف مانعِ بلندپروازیهاست. باشلار در تحلیلِ عناصرِ شعریِ نیچه بر عنصرِ هوا و میل به رهایی از ثقلِ جسم تأکید میکند؛ سنگینیِ بدنِ بیمار همان بندی است که باید گسسته شود. در اشعار و جاهایی که اظهارِ خودآگاه کمتر است، «نفرت از سنگینی و این بندی که جسم در واقع یک جوری تحمیل میکند» آشکارتر است. این حس در عرفا نیز هست، اما در نیچه با تناقض همراه است: خودآگاهانه جسم را میستاید و خوارشمارندگانِ جسم را نکوهش میکند، در حالی که احساسِ ناخودآگاه نفرت از سنگینی است. «نفرت از خود» در همین شکاف میانِ ایدهآلِ تخیلیِ تندرستی و واقعیتِ رنجور معنا میگیرد.
لحظههایی که نیچه ستایش میکند اغلب لحظههاییاند که جسم بد نیست: وقتی «به یک پیادهروی در کوهستان رفته و آن حس خوب رهایی مثلا و قدرت» به دست میآید. همان لحظه وضعیتِ آرمانیِ انسان شمرده میشود؛ نه زندگیِ روزمرهٔ بیمار. ایدهآل از استثناء ساخته میشود و استثناء بهجایِ قاعده مینشیند.
ابر انسان گاه چون جسمِ سالم و قوی تصور میشود؛ انگار نیچه به خود میگوید با احساسِ بد نسبت به جسم مبارزه کن. این روندِ کلی در افکار اوست: ایدهآلسازیِ آنچه ندارد، و تحقیرِ آنچه دیگران بهاعتدال دارند. از همینجا سایه و حسهایِ منفی پررنگ میشوند: آنچه طرد شده بازمیگردد.
گسست و واقعه در زندگیِ نیچه نیز در همین افق معنا مییابد. بیماری، انزوا، و محرومیت فقط شرحِ حال نیستند؛ مصالحِ همان ایدهآلِ تخیلیاند که جسمِ واقعی را تحقیر میکند. هرچه ایدهآلِ تندرستی درشتتر شود، واقعیتِ رنجور تاریکتر میشود و سایه پرخورتر. خوانشِ یونگی دقیقاً همین شکاف را میگیرد: نه برایِ سرزنش که برایِ فهمِ تصاویرِ کتاب.
بندباز، جملهٔ پیشگویانه، و زندگی بهمثابه بندبازی
پس از موعظه دربارهٔ واپسین انسان، بندبازی ظاهر میشود، چشمها خیره و دهانها بسته میشوند، و سقوط رخ میدهد. یونگ بر جملهای تأکید میکند که از نظرش «پیشگویانه» است و باید کلِ روند را چون فرایندی در یک انسان دید. قرابتِ زرتشت با بندباز شگفتانگیز است: همدلی حتی با جسد، نشستن بالایِ سرِ مرده، در حالی که زندههایِ بازار از جنسِ زرتشت نیستند. این قرابت برهانِ کافی است که بندباز به خودِ نیچه نزدیک است.
واقعه چون رویایی دربارهٔ کلِ زندگیِ نیچه خوانده میشود: بندبازی، مزاحمی چون شیطان یا سایه، و سقوطِ نهایی که به مرگِ روانی میانجامد. نیچه همیشه روی بندی در آسمان با وضعِ نامتعادل زیست تا از مرحلهای عبور کند و سرانجام سقوط کرد. بندبازی حسِ جلبِ توجهِ عموم نیز دارد؛ خیره کردنِ چشمها. یونگ شاید کمتر روی این وجه تأکید کند، اما در زندگیِ نیچه مهم است.
«تو روانت زودتر از همه خواهد مرد» جملهای است که با دانستنِ پایانِ زندگیِ نیچه سنگین میشود: سقوط همراه با از میان رفتنِ روان پیش از مرگِ تن. وضعیتِ محوشدگیِ گیاهمانند در بیمارانِ حاد همان افقی است که یونگ از تجربهٔ بالینی میشناسد. شروعِ کتاب چون شروعِ سلسلهٔ رویا مهم است؛ یکی از نخستین تصاویرِ رویامانندِ زرتشت همین بندباز و دلقکی است که باعثِ سقوط میشود. یونگ میگفت نخستین رویایی که مراجع میآورد رویایِ کلیدیِ زندگیاش است؛ اینجا نیز آینده در همان تصویر فشرده است.
متنِ سقوط صریحتر هم هست: دلقکِ جامهرنگارنگ با گامهایِ تند پیش میآید، بندباز را چلاق و تنبل و دغل میخواند، میگوید جای تو در برج است، باید زندانیات کنند. وقتی از فرازِ او میجهد، بندباز عقل و قرار از کف میدهد و چون گردباد فرو میافتد. کالبد کنارِ زرتشت میافتد؛ زرتشت از جا نمیجنبد. بندباز میگوید شیطان مرا میلرزاند؛ زرتشت پاسخ میدهد که روانت زودتر از تنت خواهد رفت. خودِ متن دلقک را شیطان مینامد و در الگوهایِ یونگی شیطان چیزی جز سایه نیست. لحظهٔ سقوط لحظهای است که سایه پیشی میگیرد.
زرتشت با بندباز همدل است، نه پرخاشگر. مردِ میرنده میگوید چندان بیش از جانوری نیست که با کتک و لقمه رقص آموختهاند؛ زرتشت میگوید نه: «تو خطر را پیشه ساختی و در این چیزی نیست که سزاوار تحقیر باشد.» خطر بهمثابه پیشه همان چیزی است که واپسین انسان ندارد و بندباز دارد. زرتشت وعده میدهد با دستهای خود او را به گور بسپارد؛ مرد دست تکان میدهد چنانکه سپاس میجوید. این همدلی پس از تحقیرِ حقیرترین انسان دو قطبِ کتاب را میسازد.
مدرنیته، هنرِ کلاسیک، و خیره کردن
نیچه در ظاهر «دشمن دنیای مدرنه، ولی واقعیت این است که خودش محصول این دنیاست» محصولِ آن است و ویژگیهایِ مدرن — حتی پستمدرن — در او زود ظاهر میشود. پستمدرنیسم ضدِ مدرنیسم نیست؛ ادامهای پیشرفتهتر از همان روند است، با انتقاد از خودِ وضعیتِ مدرن. نیچه به سنت بازنمیگردد؛ به آیندهای دلبسته است که وضعیتهایِ موجود به آن میانجامند و از همینرو پدرِ پستمدرنیسم خوانده میشود.
«هنر مدرن حساب میشود همین جنبه خیره کردن» چشمها. هنرِ کلاسیک الگوهایِ کمال دارد — مانندِ خطاطی و سرمشقِ نستعلیق — و هنرمند با نزدیکشدن به الگو خیره میکند. هنرِ مدرن قاعده را برایِ شکستن میخواهد: «هیچ قاعدهای وجود ندارد مگر برای شکستن» — کاری که تا به حال نشده. در دنیایِ پر از تبلیغات، هر کس میکوشد کاری کند که هیچکس نکرده. نیچه در ظاهر مخالفِ مدرن است، اما شیوهٔ جلبِ توجهاش مدرن است. حسِ کهنه با روحِ مدرن ناسازگار میشود؛ تقلید از سرمشق جای خود را به نوآوریِ اجباری میدهد.
این لایه فقط زیباییشناسی نیست. همان نیاز به خیره کردن که در بندبازِ میدان هست، در سبکِ بیان و زندگیِ نیچه نیز هست. مدرنیته هم نقد میشود و هم زیسته؛ تناقضِ محصولِ مدرن بودن و دشمنِ مدرن نمودن همانجاست.
تقلید در دورانِ مدرن نامقبول است. اگر امروز اثری با حسِ آرامشِ باروک ساخته شود، شماتت میشود؛ انتظار این است که کاری شود که کسی نکرده. مدها و برنامهها مردم را هدایت میکنند و بسیاری بهجایِ بیانِ صادقانهٔ حس از مد تبعیت میکنند. ناسازگاریِ حسِ کهنه با روحِ مدرن همینجاست: حسِ آرامش و زیباییِ طبیعت در زمانه جایی ندارد و بیانش نیز مجاز شمرده نمیشود. بندبازِ نیچه در همین اتمسفر معنا مییابد: نه سرمشقِ کلاسیک که نمایشِ خطر و خیرهسازی.
شکافِ بزرگ میانِ آگاهی و سایه در نیچه یکی از چند استدلالِ کلیدی برایِ خواندنِ همهٔ آثار اوست. لحظهای میرسد که انبوهِ محتویاتِ سایه از خودآگاهیِ ساختگی پیشی میگیرد و سقوطِ روان رخ میدهد؛ حالتهایِ سرکوبشده یکباره ظاهر میشوند. مرگِ روان پیش از مرگِ تن همان نمایشِ بندباز است.
خطر بهمثابه پیشه و زندگیِ درونی
شباهتِ زندگیِ بندباز با زندگیِ نیچه روشن است: «زندگی پرمخاطرهای داری». مردم زیرِ پایِ سفت، شغل، پسانداز و خانه میخواهند؛ نیچه چنین نزیست. از نظرِ شغلی بندبازی کرد: شغلِ ثابت نداشت، آینده نامعلوم بود، هرچند حقوقِ بازنشستگیِ مختصری میگرفت. با خطر کردن از زندگیِ شغلیِ نرمال جدا شد. اما بندبازی بیش از ظاهر است: در درون نیز بندباز است و سقوط میکند.
زندگی در خطرِ هجومِ سایه همان تعلیق است: ممکن است دیوانه شوی، خودآگاهی از کف برود. یونگ بارها تأکید میکند انسان همیشه احساسِ خطر از همگسیختگی دارد. در دورانِ گذشته این حس به بیرون فرافکنده میشد — جانوران، شیاطین، جن. در فرهنگِ مسیحی تسخیرِ شیطانی و مراسمِ جنگیری پررنگ است؛ در سنتهایِ آفریقاییِ اسلامیِ جنوبِ ایران نیز آیینهایِ مشابه با رنگِ محلی ادامه یافتهاند. اسطوره و آیین با تطبیق زنده میمانند؛ «دیروز این را شنیدم که در شاهنامه فردوسی در مورد رستم و ماجرای رابطهاش با تهمینه یک قطعهای وجود دارد» — نمونهٔ افزودهٔ عقد نشان میدهد اسطوره برایِ ادامهٔ حیات با شرایطِ موجود سازگار میشود.
در دنیایِ جدید امکانِ فرافکنیِ کامل کم شده؛ حسِ ناامنی درونیتر احساس میشود: خطرِ حمله یا «فروپاشی عصبی شدن». خیلیها آگاهانه چنین احساسی دارند بیآنکه بدانند فشار از کجایِ درون میآید. سایه و شیطان در عرفِ یونگ نزدیکاند؛ شیطان برونفکنیِ سایه است. دلقکِ طعنزن نیز میتواند نمایندهٔ سایه باشد. بندبازِ زرتشت این همه را در یک تصویر جمع میکند: خطر، تماشا، سایه، سقوط.
بقایایِ آیین و اسطوره در تقویم و فرهنگ همین سازوکار را نشان میدهند: اسطوره برایِ زنده ماندن با شرایطِ موجود تطبیق مییابد. احساسِ ناامنیِ پیری یا بیماری نیز گاه به وضعیتِ اجتماعی فرافکنده میشود؛ گاهی واقعیتر است و گاهی بزرگنماییِ خطرِ درونی. آنچه مهم است این است که فرافکنی به جن و شیطان روزی کار میکرد و آرامشِ آیینی میداد؛ امروز همان فشار بدونِ آن مجرایِ کهن میماند و خطرناکتر حس میشود.
حرکت از زمین به برجها نیز نماد است. زرتشتِ کوهستانی مسیری نسبتاً مطمئنتر از بندبازِ میانِ دو برج دارد. بندباز از زمین فاصله گرفته اما خود را در «جای خیلی نامطمئنی قرار داده». کسی «از زمین جدا میشود و مثلاً میرود تو کوهستان» مسیری دیگر دارد تا کسی که میانِ دو برج روی بند است. عبور از مغاک همان چیزی است که زرتشت دربارهٔ ابرانسان میگوید. اسطورههایِ کهن نیز برایِ ماندن «فرم قابل قبولی بیان میکند»؛ بندبازِ نیچه فرمِ مدرنِ همان عبورِ مخاطرهآمیز است. یونگ نیز بندباز را نمادِ عبور از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر میخواند و میگوید نیچه در مسیرِ خیالیِ ابرانسانشدن سقوط میکند. ابرانسان، دیونیزوس، ارادهٔ معطوف — اینها جرقههاییاند از لحظههایِ آسودگی یا موسیقی یا راهپیمایی؛ زندگیِ نیچه تلاش برایِ پایدار کردنِ همان جرقههاست، نه لزوماً کارِ عملیِ پیمودهشده.
محو شدن، فردانیت، و صحو بعد از محو
یونگ تأکید میکند نیچه موجودی کاملاً ذهنی است، تجربهٔ عملیِ راهِ طیشده ندارد، و وقتی راهحلِ عملی میدهد فاجعه است چون خودش نکرده. مسیرِ محکم و متعارفی نیست که دیگران هم بتوانند بیایند؛ آنچه واقعی است حرکتِ بندباز روی بند است، نه تخیلِ زرتشتِ بالایِ کوه. از همینرو جملهٔ پیشگویانه مهم است.
«محو شدن و شباهت عرفانی» مطرح میشود. در عرفانِ خودی محو و «صحو بعد از محو هم داریم»؛ بعضی به صحو نمیرسند و در فنا میمانند. اما عرفا از محو، زندگیِ گیاهی و نفهمیدن مراد نمیکنند؛ از دست دادنِ خود مراد است. یونگ مخالفِ محو بهمعنایِ نیستیِ کاملِ خودآگاهی است؛ در فرایندِ فردانیت جذبِ تدریجیِ ناخودآگاه در خودآگاه رخ میدهد، نه غلبهٔ دیوانهوارِ ناخودآگاه و نابودیِ خودآگاهی. «هندیها خیلی ایده را دارند که انسان به یک جایی میرسد که کلا به یک حالت نیستی میرسد» در حالی که زنده است؛ یونگ میگوید این اشتباه است.
الگویِ آرمانی در عرفانِ متشرعتر پیامبرانیاند که پس از قرب بازمیگردند و با مردم حرف میزنند: پس از فنا و صحو «را درک بکنن، وحدت را میبینند» — کثرت را درمییابند و وحدت را میبینند. در عرفانِ هندی و بودیسم میل به محو و نیستی غاییتر است. هیچکدام با هجومِ ناخودآگاهِ گسیخته و نابودیِ خودآگاهی یکی نیست. شباهتِ ظاهریِ جذبه و دیوانگی هست، اما عارف به بالاترین درجاتِ معرفت میرسد نه به گیاهشدن. فاصلهٔ ذهنیتِ نیچه با زندگیاش همینجاست: ایدهآلها را نشان میدهد، راه را نه.
زرتشت، کتابِ مقدس، و جمعِ مسیر
چنین گفت زرتشت از جهاتی الگویِ کتابِ مقدس را نیز در خود دارد؛ خوانش باید هم تصویرِ رویامانند و هم ساختارِ موعظهای را ببیند. بندباز فقط استعارهٔ ادبی نیست؛ فشردهٔ زندگیِ درونی، مدرن بودنِ خیرهسازی، خطرِ شغلی و روانی، سایه، و پیشگوییِ سقوط است. واپسین انسان نقطهٔ مقابلِ همان خطری است که نیچه میستاید و در آن میسوزد: امنیتِ کوچک در برابرِ بندبازی.
مسیر از جسمِ بیمار و نفرت، به بندباز و پیشگویی، به هنرِ مدرن و خطر، به سایه و آیین، و به تمایزِ محو و فردانیت میرسد. خواننده درمییابد چرا یونگ این قطعه را کلیدی میداند: نه چون داستانِ زیبایی است، که چون تمامِ گرههایِ نیچه — ایدهآلِ تخیلی، ذهنی بودن، سقوط، و فاصله از صحو — در یک تصویر جمع شدهاند. نقدِ روانکاوانه بدونِ دستورالعملِ خشک همین را میجوید: تصویر را به ساختار وصل کند بیآنکه جزئیات را قربانیِ شعار کند.
اگر یک جمله بسازیم: نیچه بندبازی است که میخواهد چشمها را خیره کند، بر بندِ خطر راه میرود، سایه را انکار یا فرافکنی میکند، و پیش از تن روانش میمیرد — در حالی که کتابش همچنان موعظهٔ ابرمرد و تحقیرِ واپسین انسان را فریاد میزند. فاصلهٔ میانِ فریاد و راه، موضوعِ تمامِ این خوانش است. مجموعهٔ تمها — سلامتِ ایدهآل، سایه، مدرنیته، خطر، تسخیر، اسطوره، محو، فردانیت — همه به همان بندباز برمیگردند که در میدان افتاد و زرتشت بر جسدش نشست.
«فاصله ذهنیت نیچه با زندگیاش» همین است: ذهنی بودن، نبودِ راهِ طیشده، و ایدهآلهایی که حس میدهند اما راهنماییِ عملیشان فاجعه میسازد. کتاب از جهاتی الگویِ انجیل و کتابِ مقدس را نیز دارد؛ موعظه، خطاب، و تصویر. خوانش باید هم لایهٔ اسطورهای و هم لایهٔ رویامانند را نگه دارد. بازگشتِ بیمارگونه به کودکی یا غلبهٔ ناخودآگاه بدونِ اشراف، نقطهٔ مقابلِ فردانیتِ تدریجی است. آنچه نیچه نشان میدهد گاه همان غلبه است، نه جذبِ آرام.
بدین ترتیب شش حلقه بسته میشود: جسم و نفرت، بندباز و پیشگویی، هنرِ مدرن، خطر و سایه، محو در برابرِ صحو، و فاصلهٔ ذهن و زندگی. هر حلقه شرطِ بعدی است. بدونِ جسمِ بیمار، ایدهآلِ تندرستی بیمعناست؛ بدونِ دلقک، سقوط فقط حادثه است؛ بدونِ مدرنیته، خیرهسازی فقط ذوق است؛ بدونِ آیین، سایه فقط اصطلاح است؛ بدونِ عرفان، محو با دیوانگی یکی گرفته میشود. کارِ این مسیر جدا کردنِ اینها و دوباره به هم بستنشان زیرِ تصویرِ بندباز است.
باید افزود که منطقِ زندگیِ بندباز نیز چنین است. قاعدهٔ امنیت شکسته میشود تا خطر پیشه شود. قاعدهٔ سلامتِ معتدل شکسته میشود تا ایدهآلِ تندرستی یا تحقیرِ مراقبتِ جسم جا بگیرد. قاعدهٔ سرمشقِ کلاسیک شکسته میشود تا خیرهسازیِ مدرن ممکن شود. هر شکستِ قاعده هزینهای دارد و هزینهٔ نهایی همان سقوط است. زرتشت این هزینه را تحقیر نمیکند؛ آن را دفن میکند با احترام. واپسین انسان هزینه نمیدهد و از همینرو سزاوارِ تحقیرِ زرتشت میشود.
«شغل ثابتی نداره» آیندهٔ نامعلوم دارد — همین بندبازیِ بیرونی است. بندبازیِ درونی سنگینتر است: زندگی در هجومِ محتملِ سایه. آیینهایِ کهن این هجوم را بیرون مینهادند؛ دنیایِ جدید آن را داخل نگه میدارد. ازاینرو انسانِ مدرن ممکن است بیشتر از اجدادش احساسِ فروپاشیِ درونی کند، حتی وقتی آمارِ خطرِ بیرونی کمتر باشد. فرافکنی به ناامنیِ اجتماعی گاهی همان مکانیسمِ کهن است با لباسِ تازه.
مفهومِ «ابرانسان» در این خوانش جرقه است نه برنامه. جرقههایی از حس در لحظههایِ آسودگی یا موسیقی؛ تلاش برایِ پایدار کردنشان زندگیِ نیچه است. زرتشت وقتی از ابرمرد حرف میزند، همان جرقه را فریاد میکند؛ بندباز وقتی میافتد، همان تلاشِ ناپایدار را نشان میدهد. دو تصویر یک زندگیاند: موعظه و سقوط. خوانشی که فقط موعظه را بگیرد، تبلیغ است؛ خوانشی که فقط سقوط را بگیرد، تهمت است. یونگ هر دو را در یک رویا میبیند.
سرانجام، این جلسه نشان میدهد نقدِ روانکاوانهٔ اثرِ فلسفیادبی چگونه کار میکند: از متنِ دقیقِ سقوط و دیالوگِ زرتشت و بندباز شروع میکند، به زندگی و عصر میرود، به آیین و اسطوره سر میزند، و به تمایزِ عرفانیِ محو و صحو میرسد — بیآنکه از متن جدا شود. تصویرِ مرکزی بندباز است؛ بقیه مدارهایِ همان مرکزند. کسی که این مدارها را ببیند، هم جملهٔ پیشگویانه را میفهمد و هم چرا واپسین انسان تحقیر میشود و هم چرا هنرِ مدرن و خطرِ شغلی و جنگیری در یک بحث جمع شدهاند. جمع شدنشان تصادفِ فهرست نیست؛ ساختارِ یک روان و یک کتاب است.
برایِ بستنِ پوششِ مسیر باید تأکید کرد که بازگشتِ بیمارگونه به کودکی و غلبهٔ ناخودآگاه بدونِ اشراف نقطهٔ مقابلِ رشدند. نیچه گاه آن غلبه را زیست؛ کتاب گاه آن را پیشگویی کرد. «زرتشت، انجیل و الگوی کتاب مقدس» یادآوری میکند که فرمِ موعظهای خود بخشی از معناست: خطاب به جمع، تصویرِ میدان، جسد، دفن. خوانندهٔ این مسیر باید بتواند بگوید بندباز کیست، دلقک چیست، زرتشت چه نسبتی با هر دو دارد، و چرا روان پیش از تن میمیرد. پاسخها در خودِ متن و در نقشهٔ یونگیِ آن حاضرند؛ کار فقط نوشتنِ پیوستهٔ آنهاست.
قطعهٔ بعدیِ زرتشت جمله را تیزتر میکند: «زندگانی بشر هولناک است و هنوز بیمعنا، چنان که یک دلقک فرجامی برای او فراهم تواند کرد.» زندگیِ هولناک و بیمعنا همان میدان است؛ دلقک همان سایه است که فرجام میسازد. بندباز نه قربانیِ تصادف که قربانیِ ساختاری است که خود برگزیده: خطر را پیشه کرده و سایه از او پیشی گرفته. زرتشت این فرجام را تحقیر نمیکند؛ آن را میفهمد و دفن میکند. واپسین انسان هرگز به این میدان پا نمیگذارد و از همینرو از نگاهِ زرتشت حقیر میماند — امن، کوچک، و بیسقوط.
این تمایزِ نهایی مسیر را میبندد. امنیتِ واپسین انسان سقوط ندارد و معنا نیز ندارد؛ بندبازیِ نیچه معنا میجوید و سقوط میکند. یونگ میگوید روان پیش از تن مرد؛ متن میگوید دلقک فرجام ساخت. خوانشِ روانکاوانه این دو را یکی میبیند: فرجامِ دلقک همان مرگِ روان است. از جسمِ بیمار تا هنرِ مدرن، از جنگیری تا فردانیت، همه مدارهاییاند که به این جمله و این تصویر ختم میشوند.
اگر بخواهیم مسیر را یکبار دیگر از بیرون ببینیم، این است: کتاب با تحقیرِ امنیتِ کوچک آغاز میکند، بندباز را به میدان میآورد، سایه را در جامهٔ دلقک از او پیش میاندازد، و زرتشت را بر جسد مینشاند تا بگوید خطر سزاوارِ تحقیر نیست حتی وقتی به مرگ بینجامد. عصرِ مدرن همین خطر را در هنر و زندگی بهصورتِ خیرهسازی بازتولید میکند. آیینِ کهن سایه را بیرون مینهاد؛ دنیایِ جدید آن را داخل نگه میدارد. عرفان محو و صحو را از دیوانگی جدا میکند؛ یونگ فردانیت را از غلبهٔ ناخودآگاه جدا میکند. نیچه میانِ اینها بندبازی کرد و افتاد. خوانش نه محکومیت است و نه پرستش؛ نقشهای است از اینکه چرا این تصویر باید در آغازِ کتاب باشد و چرا پیشگویانه خوانده میشود. با این نقشه، قطعهٔ بندباز دیگر اپیزودِ فرعی نیست؛ کلیدِ کلِ زرتشت و کلیدِ زندگیای است که روانش زودتر از تنش مرد. هر خوانشی که این کلید را کنار بگذارد، یا فقط موعظه میبیند یا فقط سقوط؛ هر دو ناقصاند. تمامیتِ مسیر در همدیدنِ این دو است و در پیگیریِ مدارهایی که از جسم تا فردانیت به همان تصویر بازمیگردند و معنا را از اپیزود به ساختار بدل میکنند و خواننده را تا پایانِ مسیر نگه میدارند.
چنانکه آمده است «رفتارهای خاصی تو زندگی خودش انجام بده». در همین راستا «ابر انسان را مطرح میکنه، یک دفعه یک اتفاقی میافتد که همه چیز قطع میشه، یک واقعهای اتفاق میافتد». باید دانست که «نیچه اینجا چیزی یک چنین منظوری ندارد». از این قرار «عقل و قرار از کف داد، لنگرش را افکند و خود شتابتر از آن، چون گردبادی از پا و دست به ژرفنا فرو افتاد». همچنین «مسئله ضعف جسمانی یک حسی از عدم امنیت». در فرجام «این خیلی تأکید میکنه، همان چیزی که من فکر میکنم خیلی روش تأکید کردم که نیچه یک موجود کاملاً ذهنیه». نکته این است که «زرتشت خشمگین نیست از شفایافتهای که با مهر بر کنارههای خویش مینگرد و نیمشبان گرد گور خدایش میخزد».
→ متنِ کاملِ این جلسه