→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۸۶ · نقشهٔ جلسات

تحلیلِ روانکاوانهٔ متنِ فلسفی — نیچه

۱۳,۶۰۷ واژه · ۳۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه بحث نیچه با انگیزهٔ سمینار یونگ دربارهٔ زرتشت آغاز می‌شود و امکان نقد روان‌کاوانهٔ آثار فیلسوف مطرح می‌گردد. تمایز فلسفهٔ تحلیلی و قاره‌ای، بیان هنری فلسفه در «چنین گفت زرتشت»، و نسبت نیچه با نیهیلیسم بررسی می‌شود. جفت آپولون–دیونیزوس و احیای سنت دیونیزوسی نیز طرح می‌گردد.

آغاز بحث نیچه و انگیزه جلسات

اولین جلسه بحثمون در مورد نیچه است. من دقیقاً نمی‌دانم در این چه اعلام شده. اسم کتابه. اسم کتابه. آها خب پس خوب است که من یک توضیحی بدهم. انگیزه اصلی یعنی از اولین باری که این موضوع مطرح شد که یک جلساتی در مورد نیچه بذاریم، ایده اصلی این بود که این کتاب سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه به فارسی ترجمه شده و ترجمه خوبی هم دارد.

طبعاً موضوع خوبی است برای در واقع بحث کردن، چون خود یونگ در واقع آمده و یک چنین موضوعی را بررسی کرده. بنابراین یک جور به اصطلاح مرجع مرجع خوب و مبسوطی داریم که بهش رجوع بکنیم. انگیزه اصلی در واقع همین بود. منتها فایده خوبی که توضیح بدهم من تو جواب پیامک شما گفتم نیچه.

حالا خب کلاً ایده این شده که یک خورده بحث را از محدوده این کتاب خاص چنین گفت زرتشت و سمینارهای یونگ درباره چنین گفت زرتشت خارج بکنیم. مثلاً در یک مقیاس خیلی کوچک‌تری یک کاری شبیه همین جلسات قبلی که در مورد سینمای آقای فرهادی داشتیم در واقع داشته باشیم.

یک مروری به آثار نیچه بکنیم با تأکید روی همین کتاب خیلی مهم چنین گفت زرتشت و سعی کنیم که در واقع به همان شکلی که یک حالا هنرمند را مثلاً برمی‌داریم از دیدگاه روان‌کاوی در مورد آثارش بحث می‌کنیم، سعی کنیم که با دیدگاه روان‌کاوانه آثار نیچه را بفهمیم.

مثلاً امیدوار باشیم که اگر مثلاً فرض کنید روان‌کاوی می‌تواند کمک بکند که آثار یک هنرمند را بهتر بفهمیم، شاید بتواند کمک بکند که آثار مثلاً یک فیلسوف را هم بهتر بفهمیم. صدا نمی‌آید احتمالاً می‌دونی ما آنجا بله. ۶ و ربع. من دارم عادی صحبت می‌کنم. به نظر خودم که حالا اگر ۶ و ربع که الان ۶ و ۱۶ دقیقه‌ست دیگر بلافاصله خاموش می‌شود. خب.

به هر حال من در عین حالی که فکر می‌کنم که به طور طبیعی وقتی در مورد نیچه داریم بحث می‌کنیم، مرکز بحث می‌تواند کتاب چنین گفت زرتشت باشه، مخصوصاً حالا به دلایلی وقتی که داریم با یک دیدگاه روان‌کاوانه بحث می‌کنیم این کتاب خیلی کتاب مناسبیه، ولی قصد من این نیست که فقط در مورد آن کتاب و فقط با این نوع بحثی که در واقع یونگ باز کرده بحث بکنیم.

سعی می‌کنم مستقل بحث کنم. این کتاب را هم در عین حال به عنوان یک مرجع استفاده می‌کنیم و حالا ممکن است یک خورده بحث طولانی‌تر از این بشود که اگر می‌خواستیم در مورد این کتاب بحث کنیم.

سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه

اولاً اینکه اگر جلسات زیادی برگزار بشود حالا حداقل حداقل به اندازه آقای بحث در مورد سینمای آقای فرهادی مطمئناً جا دارد دیگر. خلاصه این کتابی که الان ترجمه شده از یونگ که خودش در واقع یک خلاصه‌ای از سمینارهای یونگه که شما اگر تعداد سخنرانی‌ها را بشمرید، من نشمردم، در تعداد زیادی، ترم‌های بهاری، پاییزی، زمستانی از سال ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۹ که جنگ شروع شد که احتمالاً قطعش هم به دلیل شروع جنگه نه به دلیل اینکه کار تمام شده، یک چیزی حدود حداقل ۳۰، ۴۰ تا اینجا الان تعداد گفتارهایی که وجود دارد ۳۰، ۴۰ تاست.

طول مثلاً ۵، ۶ سال، این در مورد فقط کتاب چنین گفت زرتشت بحث کرد. حالا یک خلاصه‌ای خیلی مختصری از مجموعه این بحث‌های چندین ساله این‌جا در اختیار ما هست. و بنابراین خیلی من عجله‌ای ندارم که بخواهم مثلاً در ۳، ۴ جلسه بحث را ببندم.

حالا سعی می‌کنم بگویم که به خودمان بحثی را می‌خواهیم بکنیم، اساسش چیه، روندش چه‌جوریه، چه فرقی مثلاً با بحث کردن در مورد آثار هنری یک هنرمند دارد و مخصوصاً می‌خواهم سعی کنم که این را بیان بکنم. دیدید من مشکلی ندارد صدام. واقعاً این‌قدر صدای این بلند بود، شما صدای من نمی‌شنوید.

می‌خواهم یک مقدار امروز بحث بکنم در مورد اهمیت نیچه و بعداً هم اگر وقت شد، انتهای جلسه یک مقدار در مورد کلیات نوع تفکر نیچه صحبت می‌کنم و از جلسه آینده هم یعنی یک روالی را در واقع می‌گویم که از جلسه آینده امیدوارم بتوانیم آن روال را پیگیری بکنیم.

بگذارید اول از یک سری کلیات بگویم که از یک جهاتی ممکن است یک مقدار مبنای این بحثی که دارد باز می‌شود اصلاً مشکوک به نظر برسد که بخواهیم آثار یک متفکر را نقد روان‌کاوانه بکنیم.

فکر می‌کنم خیلی خیلی واضح است که آثار هنری نقد روان‌کاوانه‌اش یک جوری معقول‌تر به نظر می‌رسد و متداول‌تر هم هست. یک دلیل اینکه واقعاً جنبه‌های ناخودآگاه در هنر به وضوح خیلی پررنگ‌تره تا مثلاً یک حوزه‌ای مثل فلسفه.

کلاً خلاقیت هنری نسبت به تفکر، تفکر منطقی، واضح است که جنبه‌های ناخودآگاهش و بنابراین تأثیرپذیری‌اش از جنبه‌های ناخودآگاه هنرمند و بنابراین آمادگی‌اش برای نقد روان‌کاوانه خیلی واضح است که بیشتر از یک آثار مثلاً این‌جوری است. بنابراین کلاً من می‌خواهم یک مقدمه‌ای بگویم که ناامید نباشیم از اینکه به مثلاً آثار یک فیلسوفی مثل نیچه بشود از دیدگاه روان‌کاوانه نگاه کرد.

شما در واقع وقتی که یک کاری انجام می‌دید، یک نقد روان‌کاوانه‌ای انجام می‌دید روی آثار یک هنرمند، کاری که دارید می‌کنید این است که به نوعی آن احساساتی که نمی‌خواهم بگویم زندگی هنرمند، ولی احساساتی که هنرمند در اثر یک وقایعی در زندگی‌اش که حالا ممکن است آن وقایع خیلی برای ما روشن نباشد بهش دست داده، بازتابشو در آثار هنری‌اش می‌بینید.

احساسات هنرمند در اثر

که ممکن است کاملاً ناخودآگاه باشه. یعنی یک جور تأثیراتی پذیرفته و حالا به یک چیزهایی فکر می‌کنه، یک احساساتی برایش خودآگاهه، آن‌ها را دارد بیان می‌کند. از خودش هم بپرسید، ممکن است به عنوان اینکه معنای آثار هنری‌اش چیه، از همان جنبه‌های خودآگاه خودش در واقع صحبت بکند.

ولی ما می‌توانیم کشف بکنیم که یک جنبه‌های ناخودآگاهی در اثر هنری‌اش هست. در مورد متفکر، در مورد یک مثلاً کسی که کار تفکر، کار متفکرانه انجام می‌ده، تفکر منطقی داره، به نظر می‌رسد که اصولاً سهم آن احساسات که ممکن است تحت تأثیر ناخودآگاه باشند و تحت تأثیر تجربه‌های زندگی باشن، کمتره.

مثلاً فرض کنید یک نفر بیاید مجموعه آثار یک ریاضی‌دان رو، یک ریاضی‌دان در نظر بگیرید مثلاً فون نویمان، ریاضی‌دان بزرگ قرن بیستم، یکی بیاید زندگی فون نویمان را مثلاً مطالعه بکند و بعد بخواهد در مورد مجموعه آثار فون نویمان که یک مجموعه آثار خیلی غنی‌ای هست، یک حرف‌هایی بزند.

خب مثلاً چه می‌شود گفت در مورد اینکه فون نویمان مثلاً فرض کنید چه کارهایی انجام داده؟ شما ممکن است زندگی یک ریاضی‌دان را مطالعه کنید و متوجه بشوید که یک انگیزه‌هایی در زندگی‌اش ایجاد شده که رفته در فلان رشته ریاضی کار کرده. مثلاً فون نویمان، من حالا واقعاً آن لحظه‌ای که گفتم فون نویمان هیچ ایده‌ای نداشتم، قبلاً هم فکر نکرده بودم.

حالا بگذارید من یک روابطی بین زندگی فون نویمان با آثارش الان به ذهنم می‌رسد بگویم. فون نویمان عاشق پوکر بود. همان‌قدر که ریاضی کار می‌کرده، پوکر هم بازی می‌کرده. یعنی همیشه جلساتی تو خانه خودش داشته و خیلی خیلی عاشقانه مثلاً بازی می‌کرده دیگر و طبیعی است که یک آدمی در سطح Von Neumann احتمالاً بازیگر خیلی فوق‌العاده خوبی هم بوده.

حالا اینکه چقدر مثلاً فرض کنید تئوریک نگاه می‌کنه، من فکر می‌کنم Von Neumann نمی‌تونست به یک بازی‌ای به انجام بده و تئوریک بهش نگاه نکند. Von Neumann را من نمی‌دانم شاید می‌شناسی. معمولاً خیلی آدمی نیست که در چند نفرتون اصلاً Von Neumann را می‌شناسید؟ هیچ‌کس. Von Neumann فکر می‌کنم قطعاً بزرگ‌ترین ریاضیدان قرن بیستم.

یعنی بعید می‌دانم کسی معارضه داشته باشه در مورد اینکه ولی خب دیگر یک خرده این‌قدر سطحش بالاست که فکر می‌کنم مثلاً غیر از آدم‌هایی که زندگیشون ریاضیه، سایر اشخاص شاید خیلی اسمش را نشنیده باشند.

فون نویمان و نظریه بازی

کارهاش همه یک جورهایی به غیر از چیز دیگه، چیزی که عجیبه که چرا اگر یک نفر تعجب کند که چطور Von Neumann را نمی‌شناسی، Von Neumann بانی Game Theory. Game Theory الان یکی از فعال‌ترین شاخه‌های ریاضیاته و تو تمام زمینه‌های علوم کاربرد پیدا کرده، شده که از مهم‌ترین نظریه‌های ریاضی حال حاضر دنیا باشه.

خب حالا مثلاً من می‌توانم تصور بکنم که علاقه Von Neumann به گیم از آنجا آمده مثلاً از علاقه‌اش به پوکر آمده و زندگی Von Neumann را مثلاً مطالعه کنم و بگویم که این کار خاصی که تو زندگیش انجام داد و در بین انبوه کارهای ریاضی‌ای که می‌کرد، یک کار بزرگی را که شروع کرد، در واقع شروع Game Theory بود، شاید از آنجا ناشی شده.

Game Theory در واقع یک تعمیم نظریه تصمیمی. شما تو نظریه تصمیم یک محیط تصمیم‌گیری دارید که مثلاً به اصطلاح یک Utility دارید، یک چیزی می‌خواهید به دست بیاورید. حالا انواع اقسام مثلاً چیز دارید، استراتژی‌ها دارید که می‌توانید بهشان انتخاب کنید، کدام کار را انجام بدهید.

مثل یک شرکتی که تو بازار می‌خواهد مثلاً فرض کنید وارد بشه، مدیر دارد تصمیم می‌گیرد که کدام سیاست را انتخاب بکند. بسته به اینکه اوضاع و احوال بازار چگونه باشه، مثلاً فکر کنید سه جور شرایط در بازار ممکن است پیش بیاد، سه تا استراتژی من می‌توانم انتخاب بکنم، بنابراین کلاً نه حالت ممکن است پیش بیاید. مثلاً من استراتژی یک را انتخاب کرده باشم، بازار تو حالت یک باشه، تو حالت دو باشه یا تو حالت سه.

من بر اساس اینکه هر کدام این یک ماتریسی می‌کشم، اینکه هر کدام این خونه‌ها چقدر احتمال دارد که پیش بیاد، شرایط بازار را حدس می‌زنم و بعد Utility خودم را یعنی آن فایده‌ای را که می‌برم، مثلاً فایده اقتصادی را بر اساس هر تصمیم‌گیری نگاه می‌کنم، بعد یک قواعد قواعدی وجود دارد تو نظریه تصمیم که کدام تصمیم بهترین تصمیمه.

در با توجه به اینکه آن ماتریس در واقع تصمیم‌گیری را پیدا کردم. Game Theory نه این است که شما در مقابلتون یک مثلاً فرض کنید بازار، طبیعت یا یک وضعیت مرده قرار ندارد. اونام شرکت‌هایی‌ان که دارند فکر می‌کنند که چگونه تصمیم بگیرند.

بنابراین در Game Theory این است که من دارم در شرایطی تصمیم می‌گیرم که تصمیمم و نتیجه‌ای که تصمیمم برای من به بار می‌آره، متأثر از تصمیم دیگرانه. قبول کنید که قمارباز تو همین وضعیت قرار دارد دیگر. من الان دارم مثلاً فرض کنید پوکر یکی دارد بازی می‌کند و فکر می‌کند که الان اگر این کار را بکند آن‌ها چه کار می‌کنند.

پوکر و تصمیم در برابر موجود زنده

اگر آن‌ها آن کارها را کردن من چه کار باید بکنم.

یعنی کلاً با یک موجودات زنده‌ای داریم سروکار داریم و می‌خواهیم که بهترین تصمیم را بگیریم. خب من می‌توانم از مثلاً فرض کنید این مجموعه حرف‌ها نتیجه بگیرم که بله، یک رایشی مثلاً فرض کنید آقای Von Neumann به Game Theory یک جورهایی ریشه دارد در علاقه‌اش به بازی پوکر.

گرایشش به آنالیز تابعی از آنجا می‌آید که شاگرد Polya در مجارستان بوده مثلاً. آنجا علاقه‌مند شده به آنالیز. خب آخرش چی؟ مثلاً نهایتش می‌توانم بگویم که Von Neumann یک آها در مورد Von Neumann اگر مجموعه آثارش یکی بخواهد بحث بکنه، باید در واقع سعی کند اگر می‌خواهد از زندگیش چیزی دربیاره، چطور شده که Von Neumann این‌قدر به بی‌نهایت علاقه‌مند شده.

مثلاً تمام آثار Von Neumann یک جوری تحلیل نامتناهیه. اگر آنالیز تابعی دارد کار می‌کنه، فضاها بعدشون نامتناهیه، اگر مکانیک کوانتوم دارد کار می‌کنه، مثلاً تمام آثار فون نویمان یک جوری تحلیل نامتناهیه. اگر آنالیز تابعی دارد کار می‌کنه، فضاها، بعدشون نامتناهیه. اگر مکانیک کوانتوم دارد کار می‌کنه، باز همون‌جوریه.

همه چیزهایی که کار کرده یک جوری شاید محوریتش این است که با ابعاد نامتناهی، با یک چیز نامتناهی سر و کار داشته و دوست داشته که فون نویمان یک علاقه‌ای دارد که نامتناهی را رسمیت ببخشه بهش. همان کاری که در واقع یک جوری تو نظریه مجموعه‌ها کانتور سعی کرد شروع بکنه، فون نویمان یک جوری در آثار خودش به شدت ادامه داد.

مخصوصاً یک ایده‌ی فوق‌العاده معروفی دارد در نظریه مجموعه‌ها که پایه‌ی همه‌ی ریاضیاته که آنجا به یک معنایی نامتناهی را با یک تریکی رسمیت می‌بخشه و آن پارادوکس راسل که بر علیه مفهوم مجموعه‌ی مجموعه‌های نامتناهی دلخواه بود، یک جوری آن را در واقع حلش می‌کند.

خب حالا ممکن است واقعاً تو زندگی فون نویمان یک چنین تحقیقاتی انجام بشود و این را هم یک نفر بفهمه که این ریشه‌ی علاقه‌ی فون نویمان به مفهوم نامتناهی و تحلیل نامتناهی از کجا آمده.

این برای ریاضی‌دان‌ها چه فرقی می‌کنه؟ حالا مثلاً وقتی من دارم یک قضیه‌ای از فون نویمان می‌خونم، برای من چه فرقی می‌کنه؟ این انگیزه‌اش چه بوده که این کار را کرده؟ یعنی چه ارزشی داره؟

من واقعاً بیام یک نقد روان‌کاوانه‌ی عمیقی اصلاً برگردونمش به دوران کودکی مثلاً فون نویمان که این چگونه به یک دلایلی مثلاً کتک خورد به نامتناهی علاقه‌مند شد. خب که چی؟

ارزش نظریه با انگیزه سخیف

بالاخره من این قضیه‌ها درستن دیگر. این نظریه‌ی گیم تئوری نظریه‌ی باارزشیه. ولو اینکه انگیزه‌های سخیفی داشته باشه. مثلاً طرف می‌خواسته پوکر بازه. چه هیچ اهمیتی ندارد شما وقتی کاری به نظر می‌رسد مهم نیست کار یک ریاضی‌دان. بالاخره یک مجموعه‌ی قضایاییه که ثابت شده، هیچ شکی هم تو درستیش نیست.

کاربردش هم که داریم می‌بینیم. اینکه حالا نمی‌دانم طرف از کجای زندگیش این اومده، اهمیتش واقعاً به نظر می‌رسد در حد صفر و کنجکاوی‌های این‌جوری در حد اینکه کنجکاوی‌های مثلاً زندگی‌نامه‌ای هستن، ممکن است برای یک آدم جالب باشه.

من در مورد فون نویمان یک جمله‌ای هست، یکی از برنده‌های جایزه‌ی نوبل که فکر می‌کنم جایزه‌ی زیست‌شناسی برده، یک جمله‌ی جالبی دارد. من بگویم که شما متوجه بشوید که این آدم خیلی چقدر آدم مهمی است. حالا شما خیلی با کارهاش آشنا نیستید، واقعاً شاید دلیلش این است که در یک سطحی کار کرده که خیلی مثلاً به مهندس‌ها زیاد چیز نداره، کار ندارد.

فیزیک‌دان‌ها از کارهاش استفاده می‌کنند. این زیست‌شناس برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در مورد فون نویمان گفته که من تعجب می‌کنم که چرا زیست‌شناس‌ها به وجود اومدن یک آدمی مثل فون نویمان را دلیلی بر به وجود اومدن یک گونه‌ی جدید نمی‌گیرن. این تیکه اصلاً آدم حساب نمی‌شود.

با توجه به این قدرت مثلاً تفکر و ذهنیتی که داره، یک جوری یک اسم جدید بگذاریم. مثلاً فون نویمان اولین نمونه از یک گونه‌ی جدیدی که بعد از انسان مثلاً به وجود آمده. واقعاً یا یوشیدا که خودش یکی از بزرگ‌ترین آنالیزدان‌های معاصر بوده، در مورد فون نویمان گفته که فون نویمان آدمی بود که هر ۱۰ دقیقه می‌تونست یک قضیه ثابت کند.

اگر می‌نشست کار می‌کرد، با این سرعت مثلاً کارهاش پیش می‌رفت. حالا خیلی داستان زیاد وجود دارد در مورد فون نویمان. یک داستان معروفی کلی‌ها از دوره‌ی دانش‌آموزی فون نویمان، دانشجوییش تعریف کرده. حالا بگذریم. بالاخره آدم خیلی مهمی است.

ممکن است یک نفر دوست داشته باشه زندگی‌نامه برایش بنویسه و یک جوری هم هنرش این باشه که نشان بده که گرایش‌هایی که در زندگیش پیدا کرده با چه انگیزه‌هایی پیدا شدن. جالب است ولی اهمیتی ندارد از نظر صحت و سقم قضایای ریاضیش. حالا آیا همین در مورد فلسفه همین‌جوری نمی‌شود گفت؟

بیاید فکر کنید که مثلاً نیچه به دلیل مشکلات خانوادگی، به دلیل اینکه در یک خانواده‌ی این‌فرمی بزرگ شده، یک گرایش‌هایی پیدا کرده، موضوعات خاصی موضوع ذهنیش شدن و حتی عقاید خاصی پیدا کرده. این چقدر اهمیت دارد که ما در واقع یک جوری قضاوت بکنیم در مورد صحت و سقم آرای نیچه؟

صحت آرا و انگیزه فیلسوف

در واقع نمی‌شود همان حرفو اینجا زد که درست و غلط بودن آرای یک فیلسوف مستقل از این است که با چه انگیزه‌هایی این در واقع آرا به وجود اومدن. من اگر می‌خواهم نیچه را نقد بکنم، باید حرفاشو بررسی بکنم.

یک فیلسوفو وقتی دارم نقد می‌کنم، کتاباشو می‌خونم، اگر استدلال‌هایی دارد بررسی می‌کنم، اگر درستن، غلطن، فکت‌هایی که می‌آورد ممکن است درست یا غلط باشن، بر اساس همونم قضاوت می‌کنم که این حرف‌ها گرداندن آرای فیلسوف به مثلاً فرض کنید احساسات درونی‌اش و ناخودآگاهش اصولاً کار مفیدی می‌تواند باشه یا نه.

فکر می‌کنم کار مفیدی‌ه. من می‌خواهم سعی کنم توضیح بدهم که کار مفیدی هست. به همان اندازه‌ای که فلسفه فاصله دارد از یک چیزی مثل ریاضیات و علم به معنای همین ساینس.

یعنی واقعیت این است که فلسفه گاهی بیشتر انگار به هنر نزدیک می‌شود تا به علم. ممکن است خود یک فیلسوف خودش احساسش این باشه که دارد خیلی کار منطقی انجام می‌دهد ولی واقعاً ممکن است این‌جوری نباشد.

در مورد بعضی از قطعاً در مورد فلسفه در حال حاضر تو دنیا اگر نگاه کنید یک طیفی وجود دارد که از فیلسوف‌هایی که یک جوری کارشون نزدیک به کار ریاضی و کار ساینتیفیک‌ه تا فیلسوف‌هایی که به شدت کارشون نزدیک به ادبیات‌ه.

بنابراین شما میزان در واقع میزان مجاز بودن و مفید بودن نقد روان‌کاوانه را تو این طیف می‌توانید بگویید که از یک حد پایین شروع می‌شود و به حد خیلی بالایی ممکن است برسد.

اگر قبول کرده باشید که مثلاً آثار یک هنرمند و یک نویسنده را می‌شود نقد روان‌کاوانه کرد و چیز بیشتری از حد معمولی که آدم بدون نقد روان‌کاوانه به آثارش نگاه می‌کند می‌شود چیز بیشتری فهمید باید انتظار داشته باشید که از یک فیلسوفی که آثارش بیشتر نزدیک به ادبیات‌ه تا به علم تا به ریاضیات چیز زیادی در واقع در مورد کارش بفهمید.

در واقع ممکن است شما به نوعی با درک کردن احساسات مرکزی و آن چیزهای ناخودآگاهی که تو وجود یک فیلسوف هست بتوانید ربط بین همه آثارش را درک بکنید. همان‌جوری که ممکن است بتوانید این کار را برای یک هنرمند انجام بدهید. یا سیر تحول آثارش را بتوانید در واقع به نوعی درک بکنید.

چیزی که بدون نقد روان‌کاوانه ممکن است اصلاً نبینید. به نظر می‌رسد که مثلاً یک فیلسوفی چند تا اثر پراکنده دارد ولی وقتی که با یک دیدگاهی از یک سطح ناخودآگاه نگاه می‌کنید می‌بینید که مثلاً این تحول پیدا کرده یک احساسی‌ه که اول مثلاً فرض کنید یک چنین موضوعاتی را پیش کشیده بعداً کم‌کم به جای دیگه‌ای رسیده.

فلسفه تحلیلی و قاره‌ای

و الان در حال حاضر در دنیا ما وقتی حرف از فلسفه می‌زنیم حداقل یک تقسیم‌بندی کلی که در فلسفه وجود دارد فلسفه را تقسیم می‌کنند به دو تا مثلاً حالا مکتب شاید نتونیم اسمش را بگذاریم دو تا شیوه جدا از هم هستند. فلسفه تحلیلی، آنالیتیک و فلسفه قاره‌ای. این اسم فلسفه قاره‌ای یک خورده عجیب و غریبه.

آدم انتظار دارد که یکیش تحلیلی باشه یکی غیرتحلیلی باشه. یکی اسمش تحلیلی‌ه به نظر می‌آید که محتواش معلوم است آنالیتیک مثلاً حالا یک جور تحلیل زبانی انجام می‌دهند. آن یکی جغرافیایی‌ه یعنی آن فلسفه‌ای که فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها و غیر انگلیسی‌ها انجام می‌دهند بهش می‌گویند فلسفه قاره‌ای. حالا به هر حال این اسما جا افتاده.

فلسفه تفاوت بین فلسفه تحلیلی و قاره‌ای آن‌قدر به نظر من زیاده که یک خورده اصلاً گفتن اینکه این دو تا موضوعشون یکی‌ه مورد تردید می‌تواند واقع بشود.

یعنی اسم هر دوتاشون را می‌ذاریم فلسفه و یک جوری به نظر می‌رسد که خب دو سبک متفاوت کار فلسفی هستند ولی واقعیت این است که هر کدومشون یک شیوه‌ای دارند و موضوعات متفاوتی را هم در واقع مدنظرشون هست و دارند بحث می‌کنند.

این است که کمتر جایی شما، نه که اصلاً جایی وجود ندارد ولی کمتر جایی وجود دارد که طرفین بهش علاقه‌مند باشند در موردش بحث کرده باشند و یک کانفلیکتی بینشون اتفاق افتاده باشه. دو تا دنیای متفاوت دارند.

از یک دید کلی اگر بخواهید نگاه کنید فیلسوف‌های تحلیلی که بیشتر در واقع فلسفه آنگلوساکسون تحلیلی بوده یعنی انگلستان و آمریکا مثلاً مکتب فلسفه‌شون تحلیلی‌ه علاقه داشتن به طور اوریجینال به تحلیل‌های زبانی و اگر از یک دید خیلی کلی نگاه کنید فلسفه تحلیلی به شدت خاستگاهش منطق ریاضی و ساینس‌ه. یعنی یک جور انگار فیلسوف‌های تحلیلی آرزوی اینکه مثل علم در واقع فلسفه را مثل علم بتونن بیان بکنند درشون هست.

موضوعاتی هم که مورد بحثشون هست، مثلاً فرض کنید یکی از بزرگترین بخش‌هایی که فیلسوف‌های تحلیلی بهش علاقه‌مندند، فلسفه علمه. شما احتمالاً همه‌تون بالاخره با مبانی فلسفه علم تا حدودی آشنا هستید. در واقع فیلسوف، یکی از کارهایی که فیلسوف‌های تحلیلی کردن و می‌کنند این است که مبادی مثلاً ساینس را روشن بکنند و یک جوری در واقع حالا ایده‌هایی داشته باشند که این مبنای علم چیست.

پوپر تا حدودی زیادی می‌شود فیلسوف تحلیلی حسابش کرد. مطمئناً در فلسفه قاره‌ای نمی‌گنجه. منتها خب یک آدم ایزوله‌ایه در فلسفه تحلیلی. بالاخره کسانی که با آرایش درگیرن بیشتر در واقع فیلسوف‌های تحلیلی هستند.

پوپر و فلسفه علم

یک ایده‌ای دارد مثلاً ایده خیلی معروف در مورد مبانی علم، یک جور فلسفه علم پوپری داریم که هنوزم که هنوزه خیلی‌ها به نوعی در واقع حالا در عمل حداقل بهش انگار وفادارن. حالا بعد آن که خود در فضای فلسفه تحلیلی ممکن است خیلی قاطعانه کسی پشتیبانی نکند ازش.

به هر حال یک زمینه‌هایی مثل فلسفه علم، به طور خاص فلسفه ریاضی و انواع و اقسام بحث‌های زبانی مثل فلسفه زبان، فلسفه ذهن، این‌ها مباحث مختلف فلسفه تحلیلی هستند. شما ممکن است در یک کتاب یک آدمی که فلسفه تحلیلی کار می‌کنه، سمبل‌های منطقی ببینید. گزاره‌ها را مثلاً P اونگاه Q ببینید. ولی تو فلسفه قاره‌ای اصلاً این چیزها را نمی‌بینید.

اینکه فیلسوف تحلیلی دوست دارد شبیه ریاضی‌دان‌ها، شبیه شبیه کسانی که در ساینس کار می‌کنند با دقت کار کند. استدلال‌های دقیق بیاورد. واقعاً هنوزم که هنوزه تو فلسفه تحلیلی حالا هرچند تنوع استدلال‌های خود زیاد شده، ولی استدلال‌های قیاسی مثلاً سعی می‌کنند بیارن.

پارادوکس‌هایی وجود داره، پارادوکس‌ها را مثلاً به طور منطقی حل کنند و الی آخر. یک آدم و اصولاً هم فیلسوف‌های تحلیلی خودشان را وارث فلسفه به معنای سنتی می‌دانند.

فلسفه‌ای که از یونان و ارسطو و این‌ها شروع شده، به نظر می‌آید که آنجا ارسطو نظرشون بود که یک منطقی را مثلاً بنیان بگذارد بعد با استدلال‌های کاملاً منطقی بر اساس آن قوانین منطق جلو برود و شاید یک نفر بتواند این‌جوری نگاه کند که بعد از تحولات بزرگی که تو این منطق اصولاً اتفاق افتاد، مخصوصاً به دست فرگه، خب طبیعی بود که فلسفه‌ای که قرار است بر اساس منطق مثلاً یک جوری استدلال منطقی بیاره، یک تحولاتی را تجربه بکند که همین اتفاق هم افتاد.

یعنی آدم‌هایی مثل ویتگنشتاین، راسل، کسانی که بعد از فرگه اومدن، یک جوری سطح دقت استدلال‌ها و نحوه مثلاً نگاه کردن به مسائلشون تغییر کرد.

متوجه شدن که بخش عمده فلسفه کلاسیک دقیق نیست. اگر به منطق به معنای فرگه‌ای، منطق جدید نگاه بکنید، به نظر می‌رسد که خیلی چیزها در واقع از عدم دقت دارند رنج می‌برن.

این است که یک بحث‌های این شکلی شروع شد و همین‌طور در واقع یک مکتب‌هایی به وجود آمد که اصولاً در انگلستان متمرکز بود و حتی ویتگنشتاین هم که حالا انگلیسی نیست ولی بالاخره تحصیلاتشو زیر نظر راسل انجام داده، یعنی نشان می‌دهد که مخصوصاً کمبریج خاستگاه اصلی فلسفه تحلیلی بوده.

خب این فضای کلی فلسفه تحلیلیه. فکر می‌کنم که نقد روان‌کاوانه آرای یک فیلسوف تحلیلی نه اینکه کاملاً بی‌فایده باشه مثل یک ریاضی‌دان، ولی یک خورده فایده‌اش کمتر از حالا این چیزی است که ما بهش می‌گوییم فلسفه قاره‌ای.

فایده فلسفه قاره‌ای

فلسفه قاره‌ای اصلاً خاستگاهش یک چیز دیگر است. یعنی شما اگر بگویید که مثلاً فلسفه تحلیلی علم و منطق خاستگاهشه، یعنی یک جوری خیلی از مسائلشو از علم می‌گیره، روشش هم روش منطق به معنای همان کلاسیکشه، فلسفه قاره‌ای اصولاً این قیدها را یک مقدار گذاشته کنار. یعنی شما ممکن است آثار فیلسوف‌های قاره‌ای را مطالعه بکنید و یک دانه استدلال قیاسی توشون نباشد.

بنابراین به نظر نمی‌رسه این‌ها آدم‌هایی هستند که وارث ارسطو هستند. شاید این‌ها وارث سنت عرفانی حساب بشوند. شهودی دارند و دارند سعی می‌کنند این شهود را بیان بکنند. نه مثل و مقید هم نیستند که وقتی دارند شهودشون را بیان می‌کنن، شهود را در قالب‌های قیاسی و منطقی بریزن.

حالا حتی منطق به معنای متعارفش در آثارشون ممکن است تا حدودی غایب باشه، چه برسد که بخوان P اونگاه Q و به فرم

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بفرمایید. اگر فرض کنیم که فلسفه تحلیلی هم شهودی دارند منتها میان در قالب منطق میارنش در این خود شدن شهود به منطق یک اتفاقایی میفته که عمدتاً ناخودآگاه صددرصد همینطوریه.

خب ما تو ریاضیات هم تقریباً یک چنین چیزی داریم حالا با یک شدت کمتری یعنی یک شهودی در اصل در نظریه بوده که کد شده به زبان فرمال. و احتمالاً در این اتفاق هم ناخودآگاه یک تاثیراتی می‌گذارد. بالاخره آخه ارزش ریاضیات، ارزش یک قضیه ریاضی همان چیز فرمالیه که ثابت شده.

یعنی من الان قضیه مثلاً قضایای فاندامنتال در مورد گیم تئوری با هر انگیزه‌ای بوده، هر دخالت ناخودآگاهی در آن بوده، بالاخره این قضیه درست است دیگر.

نه من می‌خواهم بگویم بله ولی قطعاً فلسفه تحلیلی فرق دارد با من مثلاً فرض کنید من می‌توانم الان در مورد گرایش‌های موجود تو فلسفه ذهن نقد جامعه‌شناسی مثلاً بکنم.

خب حالا من آنجا ایده خیلی خاص روان‌کاوانه ندارم ولی می‌توانم بگویم که چرا مین‌استریم مثلاً فلسفه ذهن تو دهه‌های ۵۰ میلادی از فلان گرایش به این گرایش یعنی ممکن است فیلسوف‌های ذهن بگویند که عصبانی بشوند که نه ما داریم با همدیگر بحث منطقی می‌کنیم مثلاً فلان خودشان می‌گویند آن کتاب فلانی که منتشر شد مثلاً این مین‌استریم تغییر کرد چون استدلال‌هاش قوی بود.

ولی واقعاً نگاه کنید می‌بینید که مثلاً به وجود اومدن رشته هوش مصنوعی اثر بیشتری به نظر می‌آید داشته. یعنی پروژه‌های هوش مصنوعی شروع شد و فلسفه ذهن قدیم مثلاً این‌جوری خیلی باهاش سازگار نبود. احتیاج به یک ساپورت‌هایی از طرف فلسفه داشتن.

فلسفه ذهن و سرمایه‌گذاری

فلسفه ذهن مثلاً فرض کنید یک گرایش‌های کامپیوتشنال در آن ارزش پیدا کرد. یعنی شاید شما بتوانید این را برگردونید به اینکه مسائل اقتصادی در آن دخیل بوده.

یعنی سرمایه‌گذاری‌هایی روی یک رشته‌ای شده طبعاً آنجا مثلاً فرض کنید یک درآمدی حاصل می‌شود اگر یک فیلسوفی بتواند خودش را وارد این پروژه هوش مصنوعی بکند. نظریه‌های قدیم این خاصیت را ندارند اگر نظریه کامپیوتشنال داشته باشید می‌توانید و الی آخر. این‌ها چیزاییه که فیلسوف‌ها را قطعاً عصبانی می‌کند.

من فکر می‌کنم فیلسوف‌های قاره‌ای کمتر عصبانی می‌شوند اگر مورد نقد روان‌کاوانه قرار بگیرند ولی ریاضیدان، نمی‌دانم فیلسوف تحلیلی خیلی چون احساس می‌کند که تفکر خالصه و ناخودآگاهی در بین نیست و همه چیز دارد انگار یک جور علمی و منطقی و این‌ها پیش می‌رود خیلی ناراحت می‌شوند.

شما قطعاً در مورد آثار یک متفکر، در مورد آثار یا مثلاً مین‌استریم یک رشته فلسفی حتماً می‌توانید حرف‌های روان‌شناسانه بزنید، حرف‌های جامعه‌شناسانه بزنید، هیچ شکی نیست. حالا هرکسم هرچقدر می‌خواهد عصبانی بشود و ولی بالاخره این‌ها چیزن دیگر. این‌ها یک جوری آن اهمیتی که به نظر من در مورد هنر یا در مورد حتی فلسفه قاره‌ای دارند را پیدا نمی‌کنند.

حالا کمتر آدمی آن‌ور هست که شما بتوانید یک تحلیل‌هایی انجام بدهید از نظر روان‌کاوی که واقعاً درک آدم‌ها نسبت به فلسفه طرف تغییر کند.

من فکر می‌کنم فیلسوف‌های قاره‌ای را شما می‌توانید با مثلاً فرض کنید یک نفر می‌تواند یک نقد روان‌کاوانه خیلی خوبی در مورد میشل فوکو بگوید و همه آثاری که این آدم تو زندگیش تولید کرده را به طور منسجم به همدیگر ربط بده و یک چیز جدیدی ما اصلاً از میشل فوکو بفهمیم.

ولی فکر نمی‌کنم بشود این کار را مثلاً فرض کنید در مورد جان سرل انجام داد که یک فیلسوف تحلیلی مثلاً معاصر. حالا آن بیشتر شبیه همان نقدهای شاید فون‌نویمان دربیاد. حرف‌های خودش را زده. به هر حال انگیزه های ناخودآگاهی هم همه دارند.

از ریاضیدان گرفته تا هنرمند. حالا فلسفه قاره‌ای برخلاف فلسفه تحلیلی اصولاً منشأ خودش را نه منطق می‌داند نه علم می‌داند نه علاقه‌ای به این‌جور چیزها خیلی نشان می‌دهند.

اگر بخواهید فلسفه قاره‌ای را ادامه یک سنت‌هایی بدونید مثلاً به نظر در واقع ارتباط پیدا بکنید بین فلسفه قاره‌ای با بعضی از دیسیپلین‌های دیگر موجود، بعضی از شاخه‌های دیگر معرفت مثلاً فلسفه قاره‌ای شاید به جامعه‌شناسی نزدیک‌تره. شاید به بعضی از این رشته‌های علوم انسانی مثل جامعه‌شناسی، فلسفه سیاسی و مخصوصاً به خود ادبیات. یعنی فیلسوف‌های قاره‌ای به یک دلیلی ارتباط نزدیکی با ادبیات دارند.

هرمنوتیک و نقد ادبی

خیلی از بحث‌هایی که الان در فلسفه قاره‌ای هست مثلاً ادامه بحث‌هایی که تو نقد ادبی شروع شده که مثلاً فرض کنید شاخه‌های هرمنوتیک در فلسفه قاره‌ای خیلی در قرن بیستم تأثیر گذاشته.

هرمنوتیک یعنی مثلاً دانشی که ما باهاش می‌توانیم متون را تفسیر بکنیم. دیدگاه‌های قاره‌ای به وجود اومدن که دنیا را به صورت متن می‌دیدن و بنابراین تفکر در مورد دنیا را هم مثل تفسیر متن بهش نگاه می‌کردند و بنابراین به نظر یک فیلسوفی که این‌جوری نگاه می‌کند کار یک فیلسوف خیلی شبیه نقد ادبیه.

دارد به یک اثر، به یک متن نگاه می‌کند و متن را سعی می‌کند که تحلیل کند. فلسفه قاره‌ای از انواع و اقسام شاخه‌های علوم انسانی در آن یک جریان‌هایی در واقع به وجود اومده، از انسان‌شناسی تأثیر گرفته. شما این شاخه‌ای از فلسفه قاره‌ای که اساساً فرانسویه که بهش ساختارگرایی می‌گن، قطعاً منشأش در یک یکی از سرمنشأهاش، شاید مهم‌ترینش در انسان‌شناسیه و یک مقدارش هم از ادبیات آمده.

به هر حال فلسفه قاره‌ای سرمنشأهای، سرچشمه‌های غیر از فلسفه تحلیلی دارد و سبک‌شون هم متفاوته با فلسفه تحلیلی. شما مثلاً فرض کنید وقتی آثار Foucault را می‌خونید، حالا به طور اکستریم بخواهیم نگاه کنیم، خود آثار Nietzsche، آثار Nietzsche رسماً آثار ادبی‌ان. یعنی شاید یک نفر اصلاً علاقه‌ای به افکار Nietzsche نداشته باشه ولی به شدت می‌تواند لذت ببره از سبک نگارش Nietzsche.

یعنی نحوه مثلاً تأثیرگذاری آثار Nietzsche روی خواننده در اثر قدرت استدلال منطقی قیاسی نیست، به دلیل آن قدرت شاعرانه، شاید گفتار Nietzsche است، قاطعیتی که در کلامش وجود دارد و تأثیر می‌گذارد. بنابراین خود حتی ارائه آثار فلسفی در فلسفه قاره‌ای نزدیک به هنره.

شما کارهای فیلسوف‌های قاره‌ای را نگاه می‌کنید، می‌بینید که از ابزارهایی مثل استعاره استفاده می‌کنن، از خیلی از در واقع تهییج احساسات استفاده می‌کنند و خیلی جاها هم صراحتاً دارند احساسات خودشان را بیان می‌کنند. بدون اینکه خیلی حالا مقید به این باشند که بخوان بحث منطقی راه بندازن.

بنابراین اگر یک طیفی از فلسفه ما در نظر بگیریم که حالا از انتهای فلسفه تحلیلی مثل Frege مثلاً شروع می‌شود تا انتهای فلسفه قاره‌ای که یک آدم‌هایی شاید مثل Nietzsche آنجا قرار بگیرن، از نظر زمانی انتها نمی‌گم، انتها از نظر تفاوت‌شون با فلسفه تحلیلی و علم و منطق و این‌ها، Kierkegaard شاید از Nietzsche هم یک خورده اون‌ورتره.

شما من فکر نمی‌کنم کسی آرای Kierkegaard را بفهمه بدون اینکه زندگی Kierkegaard را بدونه. یعنی مثلاً آن آموزش مسیحی که دیده، همین‌جوری یک نفر آثار Kierkegaard را بخونه، به نظر من یک خورده سردرگم می‌شود مگر اینکه آن زمینه‌های ذهنی‌شو بفهمه.

کیرکگور و زمینه ذهنی

در مورد Nietzsche هم حالا ممکن است بشود همین حرف را زد، به عنوان یک کسی که بیشتر انگار آثار ادبی تولید کرده تا آثار فلسفی به معنای متعارفش، به آن معنایی که در به طور سنتی وجود داشت. فیلسوف‌های قاره‌ای اصلاً آن سبک بیانی را که تو فلسفه تحلیلی و فلسفه سنتی بوده را نقد می‌کنند و قبول ندارند. نمی‌خوان آن‌جوری باشند. یعنی Nietzsche آدمیه که به دلیل اعتقاداتش این‌جوری می‌نویسه.

نمی‌خواد اصلاً ارزش قائل نیست برای استدلال منطقی. می‌گوید فلسفه قاره‌ای یک بخشش حداقل این‌جوری است که کلاً منتقد کل آن در واقع جریان فلسفه سنتی هستند و یک جور در واقع نگاه جدیدی به مسائل فلسفی دارند. از نحوه نگاه خودشان تا نحوه بیان‌شون همه‌اش در واقع یک تغییراتی در آن به وجود آمده.

حالا شما تو این فلسفه قاره‌ای مثلاً فرض کنید نهایتاً همه این بحث‌هایی که تحت عنوان فلسفه پست‌مدرن داری، این‌ها همه‌شان در واقع یک جور فلسفه در شاخه فلسفه قاره‌ای به وجود اومدن که ممکن است بعضی از این آرا اصلاً فلسفی حساب نشن از نظر بعضی‌ها.

خب من این توضیحات مقدماتی را دادم برای خاطر اینکه این شبهه برطرف بشود که اصولاً کسی فکر نکند که نمی‌شود آرای متفکر و فیلسوف و نقد روان‌کاوانه را به جای به جایی رسید.

ما فلسفه نزدیکی به هنر داریم و اگر قانع شده باشه یک نفر که در مورد هنرمند می‌شود این کار را کرد. بنابراین در مورد فیلسوف‌هایی که آراشون نزدیک به آرای هنر یعنی نحوه بیانشون حداقل نزدیک به آرای هنر آثار هنریه، حتماً می‌شود چنین کاری انجام داد. هدفمون هم نهایتاً این است.

شما همان‌جوری که وقتی که یک هنرمند نقد روان‌کاوانه در مورد آراش انجام می‌دید، سعی می‌کنید که آن انگیزه‌های ناخودآگاه و منسجم‌کننده را پیدا بکنید که آثار را در سایه آن چیزی که پیدا کردید بهتر ببینید، ارتباطشون را درک بکنید و خودشان را عمیق‌تر بفهمید، قرار است که اگر نقد روان‌کاوانه مفیدی در مورد آرای یک متفکر ارائه میشه، قرار است این‌جوری باشه که من یک حس‌های عمیق ناخودآگاهی را تو این آدم کشف کنم و سعی کنم نشان بدهم که این آثار چطور به‌طور منسجمی می‌شود به همه این آثار و آرا نگاه کرد و موفق هم اگر بتوانم که در سایه این نقدی که انجام دادم یک چیز عمیق‌تری از اونی که دیگران می‌فهمند در مورد آرای فیلسوف بفهمم.

اگر به یک چنین چیزی رسیدم، می‌توانم بگویم که نقد خوبی انجام دادم.

نگرانی از نقد روان‌کاوانه فیلسوف

حالا یک نگرانی که می‌تواند به وجود بیاید این است که بعضی‌ها نگران این هستند که وقتی که نقد روان‌کاوانه در مورد آرای هنرمند انجام میشه، یک جوری ارزش آثار آن هنرمند زیر سؤال می‌رود. یعنی به نظر می‌آید که یک جوری اصلاً کلاً آثار دچار یک فروپاشی می‌شوند.

مثلاً فرض کنید شما ممکن است یک اثر هنری که شهرت دارد که مثلاً پست‌مدرنه و خیلی مثلاً دنیای پست‌مدرن را تصویر کرده، بعد می‌رید تحلیلش می‌کنید. بگذارید همین مثلاً شاید بعضی‌ها احساس کنند که مجموع نقدهای روان‌کاوانه‌ای که تو این جلسات در مورد آقای فرهادی انجام شد، نهایتاً یک خورده تحقیرآمیزه.

برای خاطر اینکه بعضی‌ها آقای فرهادی را به عنوان یک کسی که دارد درباره قواعد اخلاقی، دروغ و صدق و این‌جور چیزها صحبت می‌کند و درباره جهان مدرن و نمی‌دانم بی‌اعتبار شدن اخلاقیات در جهان مدرن و اخلاق نوین در جهان پست‌مدرن موضوع فیلم‌ها اینه، یک نفر بیاید بگوید ما اصلاً این‌جوری نیست.

این آدم مثلاً یک موقعی احساسات عاشقانه ای داشته، سرکوب شده، حالا مشکل حساسیت از این‌جور چیزها، یک دانه دروغ هم این است که پرسونای بیش از اندازه فعال داره، بنابراین یک جوری مثلاً حالا برای جبران این مشکل درونیش ناخودآگاه گیر داده به مسئله راست و دروغ و دارد به‌طور اغراق‌آمیزی در مورد این چیزها بحث می‌کند. ما انگار برای چیزی ارزش قائلیم که خودآگاه باشه.

یعنی اگر فکر کنیم که این هنرمند خیلی این اثر هنری‌شو مثلاً خودآگاهانه ترتیب داده، سه‌گانه دروغ ساخته به نظر پرطمطراق می‌آید. ولی اگر بگوییم نه این همه‌اش ناخودآگاه بوده، به نظر می‌آید که ارزش کار هنری را داریم زیر سؤال می‌بریم. اگر کسی چنین دیدگاهی داشته باشه، قطعاً می‌تواند چندین برابر نگران باشه که نقد روان‌کاوانه در مورد فلسفه انجام بدهیم.

بیایم بگوییم بله این نیچه فکر نکنید نمی‌دانم نقد مدرنیته می‌کرده و راه را برای پست‌مدرنیست باز کرده. این مشکلات خانوادگی داشته، مثلاً فرض کنید یک چنین احساسات سخیفی داشته و مشکلات روانی خودش را این‌جوری در واقع داشته حل می‌کرده، بنابراین به نظر می‌رسد که خب هیچ مشکلی.

اگر هم الان مثلاً به این نتیجه برسیم که آخرش هم الان اگر می‌بینید که خیلی پرطرفداره نیچه، برای اینکه همه آن مراحل روانی را گرفتن. مثلاً این زودتر از بقیه مریض شد و آن احساسات و افکار مثلاً بهش دست داد و بیان کرد. حالا دیگر بعد از یک قرن گذشته، همه مریض شدن. حالا می‌گویند به چه فلسفه جالبی دارد نیچه.

آیا نقد روان‌کاوانه فلسفه را نابود می‌کند

آن موقع هیچ‌کی بهش توجه نمی‌کرد برای اینکه مردم هنوز آن‌قدر مریض نشده بودن. خب این به نظر می‌آید که یک چنین دیدگاهی فیلسوف را کلاً نابود می‌کند دیگر. فلسفه‌اش را دچار فروپاشی می‌کند. یعنی یک جوری به نظر می‌آید که در مورد فلسفه خیلی این خودآگاه بودن در ارزش‌گذاری‌اش مؤثرتره.

یعنی اگر من حسم این باشه که همه چیز از ناخودآگاهی آمده و طرف خودش هم نمی‌دونسته چه دارد می‌گه، فقط یک مشت احساسات بدوی را مثلاً بیان کرده، به نظر می‌آید که کلاً فلسفه آسیب می‌بیند. خب من خیلی نمی‌خواهم در مورد اینکه این دیدگاه درست است یا غلط است بحث بکنم.

فکر می‌کنم اگر یک نفر احساسش این است که یک چیزی فقط یک تفکری و یک اثر مثلاً فلسفی یا هنری فقط وقتی ارزشمنده که کاملاً همه‌چیزش خودآگاه باشه.

اگر دیدگاهش اینه، خب بله دیگه، باید قبول بکنیم که نقد روان‌کاوانه همیشه آسیب ایجاد می‌کند. ولی ممکن است من نظرم این نباشه، یعنی همان‌طوری که برای مثلاً ممکن است من بگویم که رؤیا اتفاقاً با اینکه کلاً ناخودآگاهه، خیلی چیز ارزشمندیه.

بنابراین حتی اگر یک نفر خواب دیده باشه و یک کتاب نوشته باشه، چه تو قالب هنر، چه تو قالب فلسفه، ممکن است باارزش باشه برای اینکه پرده از روی یک چیزهای ناخودآگاه بشر برمی‌داره یا حداقل دوران خودش را مثلاً یک جوری در واقع دارد به ما می‌شناسونه.

به یک معنایی ممکن است به نظر من در مورد کارهای آقای فرهادی که داشتم بحث می‌کردم، سعی کردم این را بگویم. به نظر من وقتی نقد روان‌کاوانه می‌کنی، اتفاقاً وقتی اگر عمیق‌تر بفهمیم، ارزشمندتر می‌شود. یعنی مثلاً فیلم شهر زیبایی که لایه‌ی خودآگاهش به نظر من خیلی سطحی و چندان جالب نیست، ولی وقتی لایه‌های ناخودآگاهش را می‌بینید، خیلی خیلی فیلم باارزشی می‌شود.

ممکن است ارزشی را داشته باشه که یک نفر ماه‌ها وقت خودش را صرف کند و اجزای مثلاً این اثر هنری را بررسی بکند و به یک چیزهایی در مورد بشر پی ببره. همان‌طوری که من تو آن جلسات گفتم، شما خیلی از اصطلاحات روان‌کاوانه را می‌بینید که از تو اسطوره‌ها و آثار ادبی و هنری اومدن.

بالاخره یک وضعیت بشری به طور خوبی در یک اثر هنری می‌تواند بازتاب پیدا بکند. به همین معنا فیلسوف هم می‌تواند آینه‌ی زمان خودش باشه یا آینه‌ای باشه از یک احساسات و در واقع ویژگی‌های عمیقی در روان بشر. اگر این را ارزشمند بدونید، آن‌وقت به نظرتون می‌رسد که نقد روان‌کاوانه تازه ارزش‌هایی هم دارد اضافه می‌کند.

من فکر می‌کنم همیشه اختلاف در سر همین است که چقدر خودآگاهی باارزشه و ناخودآگاهی بی‌ارزشه.

خودآگاهی و ناخودآگاهی در فلسفه

به هر حال اگر کسی همان‌جوری نگاه می‌کنه، آره، فلسفه وقتی نقد روان‌کاوانه می‌شه، حتی بیشتر از هنر آسیب می‌بیند. هنرمند ادعای خودآگاهی ممکن است نداشته باشه اصلاً. یک شاعر ممکن است یک شعری گفته باشه، خودش هم نگه که من چه گفتم و هیچ حس خاص و تفکر خاصی نداشته باشه.

یک لحظه احساسی بهش دست داده، خودش هم نمی‌دونه از کجا آمده. واژه‌ها هم به ذهنش هجوم آوردن و یک شعری نوشته. بنابراین شاید خیلی هم خوشحال بشود که یک نفر بیاید نقد روان‌کاوانه بکند و بهش بگوید این از کجای وجودت به عنوان یک انسان دراومد این شعر.

ولی فکر می‌کنم فیلسوف‌ها ناراحت می‌شوند و حالا ما اینجا حرف‌هایی که می‌زنیم احتمالاً یک خورده ناراحت‌کننده است. یک حرف ناراحت‌کننده‌ای کارنپ زده. کارنپی که از آدم‌های سنت فلسفه‌ی تحلیلی حساب می‌شود.

برای خاطر اینکه این‌جوری در واقع جزو آن پوزیتیویست‌های منطقی بودن که اوایل قرن خیلی آشوب به پا کرده بودن و یک جمله‌ای دارد در مورد این‌ها کلاً معتقد بودن که فلسفه‌ی متافیزیک، چه به طور سنتی، چه به صورتی که قاره‌ای مثلاً هایدگر دارد بحث می‌کنه، بحث درباره‌ی وجود و نمی‌دانم هستی و احوال کلی هستی و یک سری گزاره‌های کلی این‌شکلی، این‌ها معتقد بودن این‌ها همه‌اش بی‌معناست. نه اینکه درست و غلطه، اصلاً بی‌معنا به معنای اینکه مهملن این حرف‌ها.

ولی یک جمله‌ی جالبی کارنپ دارد در مورد هایدگر فکر می‌کنم دارد بحث می‌کنه، این حرف را می‌زند که فیلسوف‌های متافیزیک، فیلسوف‌هایی که کار فلسفه‌ی متافیزیک می‌کنن، حداکثر کاری که دارند می‌کنند این است که احساس خودشان را نسبت به جهان دارند این‌جوری بیان می‌کنند.

دقیقاً یادمه این جمله‌ی کارنپ یک چنین اشاره‌ای دارد که همان‌طوری که یک موسیقی‌دان با ساختن یک آهنگ دارد احساسش را بیان می‌کنه، این است که حالا در آن‌ها از دیدگاه‌های خودشون، مکتب فکری خودشون، کلاً متافیزیک را یک جورهایی ممکن است بی‌ارزش می‌دونستن و به نظرشون می‌اومد که این‌ها یک جور مهمل‌بافیه و مخصوصاً هایدگر را نماینده‌ی یک فیلسوفی که همه‌ی حرف‌هاش مهمله می‌دونست کارنپ.

و من می‌خواهم یک خورده بگویم که دیدگاهم شاید از یک جهتی به کار هندلم با کارنپ که خیلی‌ها آدم‌هایی که تو فلسفه‌ی قاره‌ای هستن، واقعاً دارند احساساتشون را بیان می‌کنند. یعنی اگر شوپنهاور مثلاً یک فلسفه‌ی ناامیدکننده‌ای داره، خب ناامیده.

حسش این‌جوری است نسبت به دنیا. مثلاً آدمی که وقتی چنین احساسی داره، یک چنین فلسفه‌ای هم تولید می‌کند. اینکه به چه مقوله‌هایی تو ذهنشون پررنگ می‌شود و به کجای دنیا دارند نگاه می‌کنن، مسئله‌های ذهنشون چیه، این‌ها به شدت به زندگیشون، به احساساتشون مربوطه.

زندگی و احساس در شکل‌گیری فلسفه

بنابراین فلسفه‌شون تحت تأثیر زندگیشون قرار می‌گیره، تحت تأثیر احساسات درونی خودشان قرار می‌گیره، خیلی وقتا از کنترلشون خارجه.

من شخصاً فلسفه قاره‌ای را با عرض معذرت بیشتر از فلسفه تحلیلی دوست دارم و شخصاً هم احساسم این است که این‌ها ایراد حساب نمی‌شود. خب دارند احساس خودشونو بیان می‌کنند. من بگویم هایدگر چه احساسات جالبی دارد مثلاً. حالا کار ندارم ممکن است خوشش، من نمی‌دانم اصلاً اینکه فلسفه قاره‌ای نزدیک‌تر به هنره، ایراد محسوب باید بشود یا مزیت محسوب بشود.

به نظر من یک جورهایی مزیته و دقیقاً فلسفه قاره‌ای هم هست که در واقع در موردش قابل انجام و به نتیجه بهتری می‌رسد. فقط یک ایرادی که ممکن است یک نفر بگیرد این است که آن فیلسوف‌های قاره‌ای که به طور سنتی موضوعات مثلاً متافیزیکی مطرح می‌کردند و می‌کنن، الان مثلاً متافیزیک خیلی بخشاش در فلسفه تحلیلی دارد در موردش بحث می‌شود.

اتفاقاً فیلسوف‌های قاره‌ای آن‌ها را یک خورده از خودشان دور کردن. کسانی که بحث‌های متافیزیکی می‌کنند و دوست دارند فرم ریاضی بهش بدن به استدلال‌ها، این یک خورده حالا می‌تواند مورد انتقاد قرار بگیرد.

یعنی اگر من قرار است احساسم این، یعنی الان من دیدم این باشه که بحث‌های متافیزیکی یک جوری ابراز احساس نسبت به جهانن، خب حالا دیگر در قالب منطقی ریختنشون ممکن است یک کار بی‌فایده‌ای به نظر برسد.

و من این بحث مقدماتی را گفتم که به همین‌جا برسم، بیام وارد بحث در مورد نیچه بشوم از همین الان. که نیچه یکی از اولین آدماییه که این سد را شکسته که می‌خواهد بحث‌های مثلاً فلسفی بکند ولی دیگر اصلاً تو قالب منطقی صحبت نمی‌کند.

یعنی انگار آگاه هست که آن محدودیت، محدودیتی که مثلاً ارسطویی بیاین بحث بکنین یا مثل مثلاً فلسفه اسپینوزا یک فیلسوفیه که سعی کرده مسائل متافیزیک را به فرم کتاب هندسه اقلیدس مثلاً دربیاره. یک چند تا اصل موضوع بگذارد و قضیه ثابت کند و این حرف‌ها.

اگر قبول بکنید که این بحث‌ها نهایتاً یک جور حس آدم نسبت به جهان دارد در آن بیان می‌شه، حالا ممکن است این خیلی دیگر در مورد مثلاً یک آدم‌هایی مثل ارسطو و اسپینوزا حرف تندی به حساب بیاید.

ولی اگر واقعاً یک نفر یک چنین ایده‌ای داشته باشه که بخش عمده‌ای از بحث‌های متافیزیکی بالاخره به احساس آدم‌ها برمی‌گرده، خب بنابراین چرا باید این آدم‌ها بیان در قالبی که برای بیان احساس خیلی مناسب نیست کار بکنن؟

من فکر می‌کنم اگر دو نفر باشند که مسئول این هستند که و می‌شود این در واقع کردیت را در واقع بهشان داد که کلاً از این فضا فاصله گرفتن، یکیش نیچه است که کار فلسفی کرده به یک معنایی خارج از آن عرف معمول و مطلقاً دیگر بیانش بیان هنریه.

نیچه خارج از عرف فلسفی

یعنی هیچ ریلی ندارد که ذره‌ای نزدیک بشود به یک جور استدلال منطقی در آثارش. هرچقدر که جلوتر رفتن این حالت تو آثارش بیشتره. به نظر می‌رسد که کاملاً این نحوه بیان خودآگاهانه هم هست، یعنی می‌داند دارد چه کار می‌کند.

دوست ندارد اصلاً حالا حتی بحث می‌کنه، یکی از مبانی بحثاش این است که اصلاً آن نوع در واقع دیدگاه یونانی را نقد می‌کند که از شاید همان اولین آثارش که منتشر شده تا آخرش یک تم ثابت در کاراش این است که مخالف سقراط.

یعنی در سقراط را که همه نقطه عطف مثبتی در دنیای یونانی می‌دونن، که مثلاً یک جور هر جمله تغییرآمیزی که ممکن است نیچه نثار سقراط کرده که حتی من فکر می‌کنم یک جایی ابراز با لحن مثبتی صحبت کرده که اینایی که در یونان خلاصه سقراط را خوش نداشتن و گفتن که این جوونا را فاسد می‌کنه، خوب خوب فهمیده بودن، یعنی کلاً این گرایش سقراطی گرایش فاسدکننده‌ای بود.

حالا این معنای فساد اینجا ممکن است دو پهلو باشه یا آن‌ها چه می‌گفتند و این منظورش چیست. بالاخره این لحن منطقی پیدا کردن ارسطویی شدن فلسفه را نیچه به طور نظری قبول ندارد و معتقده که این نوع فلسفه یک جور فلسفه مرده و به درد نخوره.

این است که جدا شده از آن سنت فلسفی و یکی از اولین آدماییه که به طور کامل این کار را انجام داده و فکر می‌کنم روی بعد از خودش اگر آراشو حالا بگذاریم کنار که تأثیرگذار بوده، این کاری که انجام داده، یعنی ما شما بعد از نیچه فیلسوفای تو همان سنت فلسفه قاره‌ای می‌بینید که کلاً یک جوری حالا اگر به اندازه نیچه ادبی نمی‌نویسن، ولی یک جوری فاصله گرفتن از آن فضای ارسطویی که فلسفه سنتی داشته.

مثلاً حالا حتی شما تا کانت، هگل این‌ها را که نگاه می‌کنید، بالاخره هنوز دارند انگار تو همان قالب‌های ارسطویی سعی می‌کنند که استدلال‌های منطقی بیارن.

کانت که ۱۰۰٪ یک چنین تلاشی دارد و هگل هم تا حدودی زیادی نظام فکری درست بکنن، اصولی داشته باشن، نتایجی بگیرند. نیچه کلاً فارغ از این چیزاست و الان اگر فلسفه جدید را نگاه کنید، فلسفه جدید اروپایی را نگاه بکنید به نظر می‌رسد که این گرایش نیچه است که غلبه کرده.

بیان هنری فلسفه

کمتر کسی به آن طور سنتی در واقع نگاه می‌کند. این کار چقدرش تأثیر نیچه است یا دیگرانه؟ به هر حال نیچه یک پیشگامی در این زمینه داشته. آثار عرفا هم تقریباً همین‌طور آفرین. من اصلاً شما من گفتم که فلسفه قاره‌ای شاید یک جوری در سنت‌های قدیمی ادامه سنت‌های عرفانی به نظر برسد.

یعنی یک شهودی هست، طرف ممکن است دوست داشته باشه شعر بگه، دوست داشته باشه متن اه مثل فرض کنید مثلاً ابن‌عربی برای خودش تو سنت عرفانی یک آثاری به وجود آورده. این آثار استدلال منطقی در آن نیست، شهود خودش را دارد به بهترین وجه ممکن بیان می‌کند. بنابراین ما برای فلسفه قاره‌ای یک چنین پیش‌زمینه‌ای تاریخی می‌توانیم قائل باشیم که این کار را انجام می‌دادن.

اه منتها نکته این است که نیچه و آدم‌هایی مثل نیچه عارف نیستن، ادعای عرفان ندارند و موضوعاتشون هم این‌جوری موضوعات فلسفیه. عرفا ممکن است خیلی موضوعات را مطرح بکنند که اصولاً موضوع بحث فلسفی و فیلسوفا نبوده و نیست. اینکه آن سبک را شما وارد فضای فلسفه بکنید، به هر حال این یک جور کار جدیدی ممکن است به حساب بیاید.

من هی از واژه‌های ممکن است و شاید و این‌ها استفاده می‌کنم برای اینکه بحث تاریخیه. بالاخره شوپنهاور قبل از نیچه بوده، آن هم یک خورده این‌جوری است. می‌گوید شما هر وقت بگویید که یک نفر یک کاری را شروع کرده، حتماً اگر یک خورده دقت بکنید می‌بینید تو یونان هم آدم‌هایی بودن که افلاطون نسبت به ارسطو یک خورده این‌جوری‌تره، مثلاً.

بنابراین این‌جوری نیست که بخواهیم بگوییم که هیچ‌کی این کار را نمی‌کرد. نیچه شما به هر حال فیلسوفایی بودن که آثارشون ارزش‌های ادبی هم داشته. فیلسوفایی بودن که داستان نوشتن. ابن‌سینا داستان نوشته مثلاً. سهروردی که یک مجموعه داستان نوشته. سهروردی مثلاً در سنت ما به دلیل اینکه یک چیزی بین فیلسوف و عارفه، کاملاً لحن مثلاً فرض کنید بعضی از آثارش شبیه عرفاست، بنابراین به چیز برمی‌گردد.

به کار در واقع آثاری مثل آثار نیچه شبیه بیشتر. خب من اه این مقدمه را گفتم به عنوان اینکه یک خورده فضای بحث را روشن بکنم که چه کار می‌خواهیم بکنیم. یک کاری شبیه همان کاری که در مورد یک هنرمند می‌خواهیم انجام بدیم، این دفعه در مورد یک فیلسوف اه و سعی کردم تو این مقدمه بگویم که نیچه خیلی کیس مناسبی برای این کاره.

شاید تو کل فلسفه یکی از مواردی که کاملاً ادیبه و دا شما چنین گفت زرتشت را می‌خونی، چنین گفت زرتشت خب قالب داستان زرتشت بالای کوهه و می‌آید پایین و با آدم با موجودات مختلفی مثلاً روبه‌رو می‌شود.

چنین گفت زرتشت و قالب اسطوره‌ای

عین اتفاقاً حکایت‌های باستانیه.

شبیه حکایت‌های اسطوره‌ایه و خودش هم یک شخصیت اسطوره‌ای به نظر می‌رسه، نزدیک به اساطیره و حالا یک کلام خیلی اه پر طمطراقی هم که نیچه از طریق در واقع از زبان زرتشت صحبت می‌کنه، این‌ها هم همه کاملاً جنبه ادبی دارند.

بنابراین شما باید اه چنین گفت زرتشت را مخصوصاً می‌توانید در کنار آثار ادبی اه جهان قرار بدهید و احساستون این باشه که دارید یک اثر ادبی را نقد می‌کنید. حالا من اه دیدم این است که کل آثار نیچه را یک مروری بکنیم. تعدادش زیاده و مطمئناً قرار نیست که همه‌شو در موردش بحث بکنیم.

برای خاطر اینکه من مطمئنم که نمی‌توانم این انتظار را داشته باشم که شما بروید تک‌تک من، من می‌توانم انتظار این را داشته باشم که بگویم در دفعه جلسه بعد در مورد فلان فیلم می‌خواهیم بحث بکنیم، شما دیده باشید یا بروید ببینید ولی نمی‌توانم بگویم مثلاً برای جلسه بعد چنین گذر‌توش را هم بروید بخونید، سه بار مثلاً با دقت بخوانید.

به هر حال خواندن کتاب‌های نیچه وقت زیادی می‌گیرد بنابراین من انتظارم این نیست که شما دیده باشید، کاری هم که می‌خواهم بکنم فکر می‌کنم هر وقت در مورد یک کتابی بخواهم بحث بکنم مثلاً در یک جلسه مختصری از آن جنبه‌های مهم کتاب را بگویم و بعد در موردش بحث کنم.

دیگر حالا اگر کسی خوانده باشه یا بعداً بخونه ممکن است خب چیز خیلی بیشتری بفهمه و سوال‌های جالبی به نظرش برسد و بیاید مطرح بکند ولی غیر از این من چیزی به نظرم نمی‌رسه که حتی خود چنین گذر‌توش را هم نمی‌خواهم بگویم که قاعده این باشه که همه بشینن بخونن.

من خودم همه کارهای نیچه را قطعاً نخوندم و این جلسات تمام بشود هم نخواهم خوند. حجمش زیاده و من هم وقت این کار را ندارم. ولی خب سعی می‌کنم که یک مروری به کتاب‌های مهمش داشته باشم. خب بگذارید من در مورد نیچه دیدگاهی که الان در موردش وجود داره، یک خورده در مورد اهمیتش صحبت بکنم.

الان در مورد امکان نقد روان‌کاوانه در مورد نیچه یک خورده صحبت کردم، سعی کردم یک چیز قانع‌کننده‌ای بگویم که نیچه این آرایش یک جوریه که امکان این را می‌دهد که روان‌کاوانه نگاه بکنیم. حالا می‌خواهم در مورد اهمیت نیچه صحبت بکنم و بعد هم یک خورده در مورد خود نیچه در مورد آرایش یک مقدمه‌ای بگویم. در چند دهه اخیر نیچه خیلی فیلسوف مهمی شده.

نیچه و پست‌مدرنیسم

مخصوصاً بعد از این جریان‌های فلسفه پست‌مدرن نیچه را حتی پدر مثلاً فرض کنید پست‌مدرنیسم و فلسفه پست‌مدرن می‌دانند. از این جهت که یک بخشی از پست‌مدرن دیدگاه‌های پست‌مدرن انتقاد نسبت به مدرنیته است و نیچه یکی از پیشگامان، یکی از اولین فیلسوف‌هایی که یک بخش مهمی از آثارش انتقاد از دنیای مدرن از مدرنیته به معنای یک که در اروپا به وجود آمد.

و از این نظر پیشگام حساب می‌شود و فیلسوف مهمی است که این کار را در اوج قدرت مدرنیته انجام داده. اگر یک فیلسوف‌هایی مثلاً فرض کنید از دهه ۶۰، ۷۰ به این‌ور در دنیا به وجود اومدن، ۶۰، ۷۰ میلادی، ۱۹۶۰ به بعد به وجود اومدن و شروع کردن درباره مدرنیته فکر کردن، انتقاد کردن، بیان کردن اینکه ما وارد مثلاً دوره جدیدی شدیم، مبانی مدرنیته را زیر سوال بردن، خب به نظر می‌رسد که این اتفاق طبیعی بود برای خاطر اینکه بعد از جنگ جهانی دوم زمینه برای انتقاد از مدرنیته فراهم بود دیگر.

به هر حال یک فاجعه، دو تا جنگ بزرگ اتفاق افتاده بود، بشر دچار فاجعه شده بود، علمی که آن‌قدر مقدس به نظر می‌رسید و نجات‌دهنده بشر بود به جایی رسیده بود که سلاح‌های هسته‌ای تولید شده بود، همه مردم دنیا داشتن از ترس جنگ مثلاً هسته‌ای قالب تهی می‌کردند.

بنابراین اینکه در چنین جایی که به اصطلاح شکست خورده مدرنیته، آدم‌ها بشینن و فکر بکنند که مدرنیته چه ایرادهایی داشته، مبانی‌اش کجاش غلط است که مثلاً فرض کنید ما به اینجا رسیدیم و یک چنین بحث‌هایی مطرح بکنن، این خیلی کار مهمی حساب نمی‌شود. ولی نیچه وقتی واقعاً این کار را انجام داده که مدرنیته در اوج شکوفاییه.

به نظر می‌رسد همه مشکلات بشر دارد حل میشه، همه خوشحالن یک جوری، علم مقدسه و بعد واقعاً علم در اوج شکوفاییه، تازه منجر به تکنولوژی شده، انقلاب صنعتی اتفاق افتاده. حالا خیلی چیزها بالاخره به نظر می‌رسد که شما مثلاً تو همان دوران مارکس را داریم. مارکس منتقد جهان سرمایه‌داری هست ولی به نظر نمی‌رسه مشکلی با مدرنیته و با علم و این‌جور چیزها داشته باشه.

اینکه یک آدمی در آن دوران بلند شده و همه این چیزها را زیر سوال برده و انحرافی را که در واقع بشرش دچارش شده را یک جوری در واقع سعی کرده مطرح بکنه، این به نیچه به عنوان یک پیشگام در نقد مدرنیته به هر حال یک اعتباری می‌دهد.

و از این جهت که خیلی‌ها بحث‌هایی که نیچه در مورد نسبیت اخلاق مطرح کرده، انتقادی که از مبانی اخلاق دارد که یکی از مهم‌ترین مواضع فلسفی‌اش این‌چیز، همه این‌ها به نظر می‌رسد که الان یک جورهایی برای آدم‌هایی که در سنت پست فلسفه پست‌مدرن هستند جا افتاده و می‌توانند بگویند که منشأش برای اولین بار کسی که به‌طور منظم کار را انجام داد نیچه بود.

نسبیت اخلاق

نیچه در قبل از جنگ جهانی دوم و سال‌های بعد از جنگ نسبت بهش یک بدبینی وجود داشت برای خاطر اینکه فاشیست‌ها از فلسفه نیچه برای توجیه عقاید خودشان یک جورهایی و کارهای خودشان استفاده کرده بودن در آلمان و کم‌کم از دهه ۵۰، ۶۰ به این‌ور این فضایی که به وجود آمده بود که نیچه مثلاً یک جورهایی مبلغ نژادپرستی بوده از بین رفت و آن جنبه‌های مثبت در واقع جنبه‌های مفید فلسفه نیچه روی کار آمد.

به نظر می‌رسد به هر حال تا حدودی زیادی آن بازی‌ای که فاشیست‌ها با اعتقادات مثلاً نیچه کردن یک جورهایی یک بازی سیاسی بوده که حالا خیلی نمی‌شود برایش اعتبار قائل بود. هرچند بالاخره نیچه به انسان‌های برتر و این‌ها اعتقاد دارد و فضای ذهنی‌اش یک طوری هست که شاید یک شباهت‌هایی به فضای فاشیست داشته باشه یعنی در یک چیزکی بوده که آن‌ها ازش چیزها ساختن.

من علاقه‌ای به اینکه در این موردها بحث بکنم ندارم همان‌طوری که مثلاً علاقه ندارم که در مورد اینکه هایدگر نمی‌دانم با فاشیست‌ها همکاری کرده بعضی از این چیزها فکر می‌کنم یک خورده خارج از بحث حساب می‌شود که حالا چون از هر فیلسوفی می‌توانید یک سوءاستفاده‌هایی بکنید.

حالا شاید یک جاهایی که داریم بحث می‌کنیم اصلاً موضوع ابرمرد و این‌ها در فلسفه نیچه هست من یک اشاره‌ای به این موضوع بکنم ولی علاقه خاصی ندارم.

آدم‌های در دهه ۶۰ به این‌ور به وجود اومدن آدم‌های مهمی مثل مثلاً میشل فوکو که به‌شدت تحت تأثیر نیچه بودن و این خودش باز به نیچه اعتبار می‌دهد که یکی از فیلسوف‌های مهم نیمه دوم قرن بیستم به‌شدت تحت تأثیر نیچه است و خیلی‌ها از فیلسوف‌ها هستند که به هر حال تأثیر گرفتن از آرای نیچه.

این‌ها همه برای نیچه یک اعتباریه. این می‌خواهم بگویم که به هر حال نیچه فیلسوفیه که با اینکه سال‌ها گذر یک قرن و نیم مثلاً از دورانش گذشته ولی الان همچنان موضوع روزه.

ولی به‌طور خاص نیچه در ایران یک سرنوشت دیگه‌ای پیدا کرده یعنی شاید جدای از آن اهمیت نیچه در فضای فلسفی دنیا در ایران به‌طور غیرمنتظره‌ای اقبال به نیچه وجود داشته و دارد. شما کمتر آدمی می‌بینید که یک فیلسوفی که همه آثارش به‌خوبی به فارسی ترجمه شده باشند و کتاب‌هاش پرفروش باشند.

ترجمه و پرفروش بودن نیچه در فارسی

مثلاً کتاب‌های فلسفی معمولاً که آقا خب مثلاً یک زحمتی یک نفر کشیده کتاب مهم نقد عقل محض کانت را به فارسی ترجمه کرده ولی نمی‌دانم چند نسخه از این فروش رفته تو بازار. فروش هم که رفته خب دانشجوهایی که درسی داشتن که مجبور بودن بخرن کانت داشتن مثلاً مجبور شدن شاید استادشون بهشان گفته باید فلان فصل‌ها را بخوانید رفتن خریدن.

یعنی در خود به اصطلاح جامعه فلسفی ایران خب بالاخره یک جامعه‌ای با یک تعداد جمعیتی که استاد هستن، دانشجو هستن، کتاب کانت را می‌خوانند ولی اقبال عمومی به کتاب‌های کانت طبعاً وجود نداشته و ندارد ولی نیچه این‌طوری نیست.

نیچه شاید به همان دلیل ادبی بودن آثارش و شاید به دلیل محتوای آثارش تو ایران خیلی مورد توجه بوده بنابراین من این را دارم اضافه می‌کنم به اهمیت نیچه که ما در ایران یک وضعیت خاصی داریم. یعنی همان‌طوری که مثلاً ممکن است شما بگویید سینمای آقای فرهادی حالا خیلی هم سینمای مهمی نیست ولی الان در ایران امروز سینمای مهمی است.

الان مردم چند میلیارد تومان مثلاً فرض کنید فیلمش فروش می‌رود در حالی که فیلم نه کمدیه نه چیز هیجان‌انگیزیه بنابراین جا دارد که در مورد یک چنین آدمی که این‌قدر نظر مردم را جلب کرده و با علاقه می‌روند کاراشو می‌بینند یک جورهایی بحث بکنیم.

نیچه هم در فیلسوف‌ها در ایران یک چنین مقامی شاید به دست آورده که خیلی مورد اقبال بوده آثارش. هیچ شکی نیست که بخشی از این اقبال برمی‌گردد به زحمتی که آقای داریوش آشوری برای ترجمه آثار نیچه مخصوصاً چنین گفت زرتشت کشیده.

من خیلی جاها همین‌طوری بحث ترجمه هست، این حرفو زدم، فکر می‌کنم خیلی هم حرف غیرمتعارفی نیست که شاید شما اگر سه تا ترجمه در تاریخ ترجمه ایران بخواهید انتخاب بکنید که بگویید این‌ها ترجمه‌های خوبی هستن، شاید یکیش، یکی از این سه تا را بتوانید بگویید که قاطعانه ترجمه چنین گفت زرتشت داشته با قلم آقای آشوری.

خود این کتاب الان کتاب فارسی اصلاً ارزش ادبی دارد در زبان فارسی. جدای از اینکه نیچه در زبان آلمانی به چه لحنی صحبت می‌کرده، بالاخره آقای آشوری یک کتابی ترجمه کرده که شما وقتی می‌خوانید ممکن است روی نوشتار خودتون، روی تکلمتون هم تأثیر بگذارد. این‌قدر این نثر قوی و زیباست. و خب این هنریه دیگر بالاخره.

شما چند تا اثر فلسفی می‌توانید پیدا بکنید که در این حد خوب ترجمه شده باشند که نظر آدم‌ها را بتواند جلب کند.

نقش ترجمه خوب

اگر ترجمه، اولین ترجمه‌هایی که از نیچه درمی‌اومد، ترجمه‌های ضعیف و بدی بود، شاید کلاً فضا یک مقدار تغییر می‌کرد. یعنی این‌قدر علاقه ایجاد نمی‌شد. حالا من خودم یک خاطره‌ای از چنین گفت زرتشت دارم. من دبیرستان که بودم، سوم دبیرستان که خوندم، تابستونش چنین گفت زرتشت را خریدم و شروع کردم به خواندن. واقعاً همیشه این خاطره تو ذهنم هست که چقدر روی من این نثر تأثیر گذاشت.

الان یادداشت‌هایی که از آن دوران دارم، یک بخش‌هایی شبیه نثر آقای آشوری در چیزه، در کتاب چنین، یعنی این‌قدر این نثر جالبه، به نظر حالا یک حس خوبی دارد که فکر می‌کنم هرکی می‌خونه جدای از اینکه چه دارد می‌خونه، بالاخره این کتاب به عنوان یک کتاب خوندنی، کتاب جالب و قشنگیه. من فکر می‌کنم تأثیر گذاشته واقعاً.

اینکه به تجدید چاپ‌های مکرر رسیده، خود آن و وقتی یک نفر چنین گفت زرتشت را بخونه و خوشش بیاد، قطعاً علاقه پیدا می‌کند کارای بعدی نیچه را هم بخونه. یعنی یک جور به دروازه‌ایه بالاخره به اینکه یک آدم به نیچه علاقه‌مند بشود. هرچند جزو آثار اولیه‌ی نیچه نیست، ولی فکر می‌کنم یک کسی که این کار را می‌خونه، هم علاقه پیدا می‌کند قبلی‌هاشو بخونه، هم بعدی‌هاشو.

ولی اینکه قبلی‌هاش دیگر سبک‌شون خیلی این‌شکلی نیست، ولی بالاخره تحت تأثیر نیچه یک نفر واقع شده باشه، ممکن است کل آثارشو بخونه. آقای آشوری به غیر از این کتاب فراسوی نیک و بد را هم ترجمه کرده که آن هم ترجمه فوق‌العاده خوبی است. به همین سبکی که این را ترجمه کرده بود، آنجا هم یک ترجمه خوبی از نثر نیچه دارد.

یک کتاب دیگر هم ترجمه کرده من یادم نیست. به هر حال یک ویژگی برای آره، فکر می‌کنم. آن هم آقای آشوری ترجمه کرده که کتاب قدیمی‌تریه نسبت به چنین گفت زرتشت.

به هر حال مجموعه کار آثار نیچه به فارسی ترجمه شده، این خودش در واقع به آدم یک انگیزه‌ای می‌دهد که شما می‌توانید الان کارا را بخونید، بنابراین زمینه فراهمه که یک نفر نیچه را خیلی عمیق سعی کند بفهمه.

هرچند حالا ممکن است یک نفر ادعاش این باشه که تا آلمانی‌شو نخونید، صددرصد نمی‌فهمید، ولی بالاخره آقای این مترجمین نیچه، مترجمین خوبی بودن و کمتر شما فیلسوفی می‌توانید پیدا بکنید که این‌جور دسترسی داشته باشید تو ایران به آثارش. خب این مجموعه حرف‌هایی هم بود که من زدم که بگویم که بحث کردن در مورد نیچه کلاً و مخصوصاً در ایران ممکن است ارزش خاصی داشته باشه.

شوپنهاور و مقایسه

حالا جدای از اینکه ممکن است من و مثلاً فرض کنید شوپنهاور تو ایران نه همه‌ی آثارش در دسترسه و نه کسی خیلی به آرای شوپنهاور اهمیت می‌دهد. بنابراین شاید خیلی مهم نباشد. حالا من بتوانم یک مقدار روان‌کاوانه در مورد شوپنهاور بگم، شاید چندان مورد توجه هم قرار نگیره.

کسی نباشد. حالا البته تو ایران خوشبختانه تو سال‌های اخیر دو سه تا از کارهای در واقع اصلی شوپنهاور ترجمه شده، به اندازه‌ی کافی فکر کنم مرید هم پیدا کرده، ولی مطمئناً در حد نیچه نیست. بگذارید من قسمت آخر صحبت‌های امروزو یک مثلاً ۲۰ دقیقه نیم‌ساعت در مورد کلیاتی در مورد عقاید نیچه بگویم.

و فکر می‌کنم روش کارمون از جلسه آینده این باشه که از اولین کتابی که مثلاً می‌شود منتشر کرده، اولین کارهایی که انجام داده حالا، شروع کنیم و در مورد مفاهیمی که در کتاب هست بحث صحبت بکنیم و کم‌کم همراه با این کاری که داریم انجام می‌دهیم برای بهتر فهمیدن ممکن است به یک ویژگی‌های ناخودآگاهی هم اشاره بشود تا من الان که دارم صحبت می‌کنم ایده خاصی ندارم که از کجا نقد روان‌کاوانه را وارد، ممکن است چند جلسه فقط در مورد آرای نیچه همین‌جوری صحبت بکنم تا اینکه یک جایی یک ابهام‌هایی به وجود بیاد، سوال‌هایی که به‌طور طبیعی وارد حیطه نقد روان‌کاوانه بشود.

من کلاً دوست ندارم که تا جایی که می‌شود همین‌جوری آدم بحث بکند و همه چیز را بفهمه و ابهامی وجود نداره، جایی هم نمی‌بینم که بی‌خودی برویم سراغ مثلاً یک شیوه‌های نقدی مثل نقد روان‌کاوانه. ولی اگر واقعاً آدم وقتی دارد آرا را می‌خونه ابهام‌هایی وجود دارد یا برای بهتر فهمیدن می‌تواند کمک بگیرد آن‌وقت خب به‌طور طبیعی وارد این حیطه می‌شویم.

من بنابراین تصورم این است الان یک از این وقتی که مانده استفاده بکنم، یک کلیتی در مورد نیچه بگویم و بعد وارد از جلسه آینده به ترتیب آثارش، کارهای مهمش را یک خورده مرور بکنیم تا برسیم به چنین گفت زرتشت که احتمالاً بیشترین وقت را صرف چنین گفت زرتشت می‌کنیم که هم یک جوری معروف‌ترین و مهم‌ترین کتاب نیچه حساب می‌شود و هم اینکه این کتاب در واقع سمینارهای یونگ را داریم که می‌توانیم ازش استفاده بکنیم.

موضوعات مهجور در بحث نیچه

فکر می‌کنم همین‌جوری در فضای فکری ایران و دنیا شاید مثلاً نیچه را به ایده مثلاً ابرمردش بشناسن که همان ایده‌ای که در چنین گفت زرتشت در واقع بیشتر مطرح شده تا مثلاً فرض کنید یک ایده‌ای مثل ایده بازگشت جاودانه فکر کنم آقای آشوری ترجمه کرده، یک ایده مهجوریه که نه تو ایران نه هیچ جای دنیا خیلی دوستداران نیچه دوست ندارند در موردش صحبت بکنند که این دیگر چه حرفی بوده که نیچه زده.

و حالا من خودم میل دارم که از جایی صحبت بکنم، چیزهای دیگه‌ای که نیچه را بهش می‌شناسن، مثلاً دشمنی با دشمنیش با اخلاق مسیحی که به‌اصطلاح خودش اخلاق بردگانه یا بعضی‌ها ممکن است حساس فمینیستی نگاه کنند و نیچه را نه میل یک متفکری بدونن که مثلاً با زن‌ها انگار این‌جوری دشمنی داره، جمله‌های خیلی تند و رکیکی بر علیه در مورد زن‌ها گفته.

و من دوست دارم که از دو تا دید بحث در مورد نیچه را پیش ببرم که در بحث‌هایی که در آینده هم می‌کنیم شاید این‌ها پررنگ‌تر باشند.

یکی بحث‌هایی که کلاً نیچه در مورد نفی مبانی اخلاقی دارد که بحث‌های روز هم هست واقعاً، از این نظر خیلی مهم است و یکی هم آن بحث‌هایی که نیچه در نقد مدرنیته دارد که حتی اخلاق و معنای مدرن هم شاملش می‌شود یعنی برخلاف تصوری که شاید بعضی‌ها داشته باشند که نیچه وقتی اخلاق را دارد نقد می‌کند بیشتر نظرش به اخلاق مثلاً مسیحیه که قطعاً تو ذهن نیچه پررنگ هست این موضوع، ولی بحثش خیلی فراتر از این‌هاست.

عنوان این کتاب فکر می‌کنم نشان می‌دهد که فضای فکری نیچه تو دوره آخر کارش چه جوریه نسبت به اخلاق. کتابی که آقای آشوری اسمش را گذاشته فراسوی نیک و بد. اصلاً خوب چیه، بد چیه؟

کی گفته که یک چیزی خوبه، کی گفته یک چیزی بده؟ مسئله این نیست که حالا مسیحیت چه را خوب می‌داند و چه را بد می‌داند. کلاً این خوب و بد در ذهن بشر از کجا اومده؟ این چیزی است که نیچه در واقع نقد می‌کند. واقعاً به معنای که هم عنوان کتاب می‌گوید انگار به یک چیزی به فراسوی اخلاق دارد سعی می‌کند برود.

از یک طرف ممکن است سطحی به آثار نیچه یک نفر نگاه کند و احساسش این باشه که کلاً مخالف اخلاقه. یعنی می‌خواهد مبانی اخلاقی که موجود همه سیستم‌های اخلاقی موجود از مذهبی و غیرمذهبی را بشکنه و یک جور زندگی غیراخلاقی را ترویج بکند به یک معنایی.

ولی به نظر می‌رسد شما اگر یک خورده عمیق‌تر نگاه بکنید این‌طوری نیست. انگار دارد مبانی اخلاق جدید را به وجود میاره. بالاخره فلسفه نیچه جنبه‌های مثبت دارد. فقط حالت نقد و نفی ندارد. مثلاً فرض کنید آن شخصیت ابرمردی که می‌سازه که ستایش‌انگیزه، آن جنبه مثبته در واقع دیدگاه نیچه است. نیچه به یک جور انسان برتر معتقده.

ابرمرد و الگوی کمال

آن نقدی که خیلیا به Freud در واقع وارد می‌دانند که کل دیدگاه‌های Freud هیچ جنبه مثبتی نداره، هیچ الگوی کمالی وجود ندارد در روان‌کاوی Freud، اصلاً به نظر من این به فلسفه نیچه وارد نیست.

اگر کسی بخواهد این‌جوری نگاه کند که نیچه همه چیز را نسبی می‌دونست و همه چیز را نفی کرده و هی شکسته و خراب کرده، واقعیت این است که نیچه بالاخره به یک جور شخصیت متعالی و یک جور الگوی کمال برای بشر معتقد هست. آن چیزی که مرکز در واقع توجه نیچه هست، مفهوم قدرته. قدرت و اراده.

در مورد بشر حالا ممکن است در بعضی از آثارش یک خورده از حد بشر فراتر رفته باشه، ولی چیزی که نیچه خیلی در واقع مرکزیت دارد در کارهاش، این است که این قدرت بشری بشری ایده‌آل که اراده‌اش و قدرتش انگار به یک حد نهایی رسیده باشه و بتواند هر کاری را انجام بده، از قیدهایی که موجود هست رها شده باشه و یک جوری در واقع اراده خودش را بتواند متجلی بکند.

این نوع تصوری که در واقع نیچه از کمال داره، دقیقاً مثلاً شما اگر این را حس بکنید، اگر کسی چنین گفت‌وزرتوش را بخونه و آن حسی که نیچه دارد نسبت به ابرمرد منتقل بشه، تفکری که نیچه دارد را من احساس نمی‌گم، چون آنجا صراحتاً در موردش حرف می‌زند و فکر خودش را بیان می‌کنه، نوع نگاه و تفکری که نیچه در مورد این ابرمرد خودش داره، این‌جوری که خودش می‌سازه شخصیت ابرمرد رو، اگر این را کسی خوب بفهمه، خیلی راحت متوجه می‌شود که چرا نیچه دشمن اخلاق مسیحیته.

برای خاطر اینکه مثلاً نیچه حساسیت دارد نسبت به این حرف‌هایی که به اصطلاح تو اخلاق مسیحی زده می‌شود که هی از ضعفا مثلاً حمایت بکنید.

نیچه رسماً طرفدار قدرتمندانه در مقابل ضعفا. یعنی این را هم چیز خودش می‌داند دیگه، یعنی احساسش این است که انگار ببینید اگر این حس را خوب بفهمید، متوجه می‌شوید که چه چیزی است که نیچه را به اینجا می‌کشه که با دموکراسی هم مخالفه.

چون فکر می‌کند اکثریت این ضعفا، این عوام و گوسفندها هستند که نیچه ازشان متنفره، انسان‌هایی که پستن و خودشان را نتونستن به آن مرحله متعالی برسونن و طبعاً دموکراسی حکومت مورد علاقه ایناست. بیان دعا بکنند و مثلاً رأی بدن و خودشان را در کار بزرگان شریک بکنند. من دارم خیلی چیز می‌گویم با یک الفاظ خودم صحبت می‌کنم، ولی نیچه این‌شکلی نمی‌گوید. می‌خواهم حسش را بفهمید.

این مسئله نیچه سیاسی نیست با مثلاً فکر کنید یک متفکر سیاسی که به دلایل سیاسی با دموکراسی مخالفه.

نخبه‌گرایی و دموکراسی

این که کلاً نخبه‌گراست. معدود آدم‌هایی هستند که از نظر نیچه نزدیک به آن شخصیت متعالی ابرمردن. انسان‌هایی هستند که آزاد شدن از قید مثلاً فرض کنید اخلاقیات عوام، از قید نمی‌دانم این سنت‌های دست و پاگیری که از گذشته مانده و اصلاً معلوم نیست که از کجا اومدن.

یک چنین موجود آزادی که اراده آزادی دارد و قدرتش به حد نهایی رسیده، این نباید یک سیستم‌های سیاسی جلوشو در واقع بگیرند. قیدهای اجتماعی پیدا بکند که این نتونه مثلاً زندگی را اون‌طوری که خودش می‌خواهد پیش ببره.

بنابراین دشمنی مثلاً فرض کنید نیچه با اخلاق مسیحی از این نظر نیست که فکر کنید مثلاً چون با مبانی دینی مشکل دارد با اخلاق، بیشتر از این جهته که مسیحیت از نظر نیچه نمونه حمایت کردن از همان گوسفندهاست، از ضعفاست.

اینکه آدم‌های به جای اینکه آن‌ها کار خودشان را بکنن، تمام مدت به فکر این باشند که بیان به این ضعفا رسیدگی بکنند. نیچه شاید دنیایی را می‌پسنده که همه این گوسفندها اصلاً از این در دره‌ای پرت شده باشند و مزاحم آن ابرمردها نباشن، آدم‌هایی که متعالی هستند و از یک سطوح پایین در واقع زندگی بشری گذشتن.

من یک جوری دارم سعی می‌کنم بیان بکنم که شما این مثبت بودن دیدگاه نیچه در مورد یک چیز لااقل ببینید که اگر مثلاً اخلاق و مسیح را با هر لفظ ممکن بکوبه برای خاطر این است که این‌ها در واقع انگار این اخلاقی را دارند ترویج می‌کنند که مزاحم آن الگوی کماله.

یک الگوی کمال در ذهن نیچه هست که دارد سعی می‌کند آن را بیان بکنه، جا بندازه، انسانی که اصلاً نیچه احساسش این است که بشر در قرن نوزدهم به یک جایی رسیده در اثر پیشرفت علم که می‌تواند تمام این زنجیرهای سنتی که در دست و پاش هست را بشکنه و وارد یک مرحله جدیدی از حیات خودش بشود.

و دقیقاً نیچه احساسش، حالا من یک خورده زیادی دارم وارد بحث‌هایی می‌شم که از احساس نیچه دارم صحبت می‌کنم. احساس نیچه این است که انگار پیامبر این دوران جدیده. برای چی، برای چه شخصیت کتابش زرتشته؟ یعنی یک پیامبر قهرمان، اسم یک پیامبر را روی قهرمان خودش گذاشته.

مثل این، ببین نیچه احساسش این است که قرن‌ها، هزارها مردم با اسطوره‌ها و ادیان و این‌جور چیزها سرگرم بودن. در چند قرن قبل از قرن نوزدهم هم یک جور چیزهای جدیدی اومده، مدرنیته مثلاً به وجود آمده. این هم برای خودش یک اخلاقی را ترویج کرده و دموکراسی به بار آورده و همه بشر به یک جایی رسیده، انگار احتیاج به یک پیامبر جدیدی دارد.

پیامبر جدید و چنین گفت زرتشت

می‌توانیم ما، الان مثلاً نیچه می‌تواند بیاید کتاب چنین گفت زرتشت خودش را بنویسه و تبلیغ این را بکند که ما می‌توانیم انسان‌هایی داشته باشیم که از همه این قیدهایی که در تمام طول تاریخ دست و پای، به دست و پای انسان بسته شده بود، رها بشود. یک انسانی با یک اراده آزاد، یک انسان طراز نوینی را دارد طراحی می‌کند.

به شدت این، به نظر من این حس پیامبرگونه در نیچه هست. مثل اینکه هم نیچه خودش را هم‌ارز فیلسوفان می‌دونه، هم‌ارز مسیح می‌دونه، هم‌ارز پیامبران می‌داند. این می‌دونه، خودآگاه نیستا. چرا، چرا شما وقتی کتاب‌های نیچه را می‌خونید، الان چنین گفت زرتشت بیشتر شبیه کتاب‌های فلسفیه یا شبیه مثلاً فرض کنید حکایت‌های اوپا، مثلاً فرض شبیه قرآنه.

شبیه انجیله. شبیه انجیل نیست لااقل چنین گفت زرتشت. چهار تا انجیلی که شما می‌خونید، یک قهرمانی آمده از یک جایی راه می‌ره، معجزه می‌کنه، حکایت‌هایی می‌گه، با مردم حرف می‌زند. به نظر می‌رسد الگوی چنین گفت زرتشت بیشتر از هر چیزی انجیل‌هاست.

و انگار چرا اسم زرتشت، حالا یک عده ممکن است ایرانی‌ها دوست داشته باشن، حالا یک نفر یک جایی می‌گفت که شاید علت علاقه ایرانی‌ها به چنین گفت زرتشت این است که بالاخره زرتشت مال ماست، مثلاً یک جور کنجکاوم ببینن که چه شده.

حالا شایعاتی هم وجود دارد که بالاخره نیچه یک چیزی به اصطلاح ارتباطی با دیدگاه‌های زرتشتی و این‌ها هم داشته، زرتشت را می‌شناخته. حالا من نمی‌دانم این چقدر جدیه موضوع.

ولی بالاخره اینکه اسم زرتشت را می‌بره، مثل اینکه یک پیامبری که، اسم، اسم یک پیامبری که آشنا نیست دیگه، لااقل در فضای اروپایی نیست، تو فضای اروپا نیست. یک آدم یک خورده باستانی‌تری می‌آید و نیچه حرف‌های پیامبرانه‌ی خودش را از قول در واقع زرتشت نقل می‌کند. یا مثلاً شما این سبک کلمات قصار، یک سبک این‌جوری منقرض‌شده‌ایه دیگه، که یک نفر بیاید مثلاً یک جملات قصار بگوید.

شما در کتاب‌های مخصوصاً آخر نیچه کاملاً این را می‌بینید. تک‌جمله‌هایی که مثل جمله‌های پیامبرانه. شاید نیچه تصورش این بود که بعدها، مثلاً همین‌جوری که از روایت می‌کنن، نمی‌دانم فلان این را گفته، که ترویج هم همین‌جوری شده دیگر. خیلی جاها شما این جمله‌های قصار را می‌بینید که نقل می‌شود.

که به قول نیچه مثلاً در بند فلان فراسوی نیک و بد این جمله را نوشته. اینکه یک سری افکار، دقیقاً این باز همان سبک پیامبران و سبک عرفاست.

سبک ادبی و نیاز به پیامبر

مثل اینکه من به یک بیان ادبی، یک ایده‌ای را خیلی کوتاه و تأثیرگذار سعی کنم بیان بکنم. به هر حال نیچه به نظرم می‌آید که در تحلیلش از دوران خودش این‌جوری است که ما در یک مقطعی واقع شدیم که انگار احتیاج به یک پیامبر جدید داریم. احتیاج به یک انسان جدید داریم.

اگر مسیحیت انسان را یک جوری به رنج آورده، این موجودات ضعیف و ترسو و بدبختی را به بار آورده و حمایت کرده در واقع از همان شخصیت‌هایی که ضعیف‌ان و بدبخت‌ان و اراده‌ای از خودشان ندارند و این نوع اخلاقی که ترویج کرده یک بندی شده به پای آدم‌هایی که می‌توانند در واقع متعالی باشند و بهتر زندگی بکنن، می‌خواهد همه این‌ها را بشکنه.

حتی دنیای مدرن هم یک چنین ویژگی‌هایی دارد. همه را می‌خواهد بشکنه و راه را در واقع برای ظهور ابرمرد باز بکند. بنابراین یک جور می‌توانید بگویید که حتی یک رسالت اخلاقی هم برای خودش قائله که ضد اخلاق بودن به معنای مطلق، آدمیه که مثلاً به اصطلاح اپیکوری فکر می‌کند. هیچ آدم‌ها می‌توانند لذت ببرن، به جایی هم قرار نیست برسیم.

الگویی هم وجود ندارد که انسان متعالی چه جوری و چه جوری رفتار می‌کند. حالا شما این حرف‌ها را اگر حالا فعلاً مقدمتاً من دارم می‌گویم قبول بکنید، نیچه مخالف با مثلاً فرض کنید مسیح نیست. مخالف مسیحیته. یعنی ممکن است شما برداشتتون این باشه که خب مسیح یک چنین چیزهایی را هم که بعداً متداول شد تبلیغ نکرده.

خود مسیح یک جوری شاید شبیه ابرمرده به یک معنایی، یک انسان آزادیه. ولی چیزی که در واقع به بار آمده در قرن‌های بعد از مسیح، در هزاره‌هایی که گذشته تا زمان نیچه، بالاخره یک مجموعه اخلاقیاتی به وجود اومده، حالا شما می‌توانید اسمش را بگذارید اخلاقیات کلیسایی، ولی بهش به هر حال می‌گویند اخلاقیات مسیحی. که از نظر نیچه این چیز محبوبی نیست.

آن نکته‌ای که فکر می‌کنم برای نیچه اهمیت داره، شما معروف‌ترین عبارتی که شاید نیچه گفته که همه شنیدن، این است که رسماً اعلام کرده که خدا مرده. این مسئله مرگ خدا که نیچه مطرح می‌کنه، به همین موضوعی که من دارم می‌گویم ربط دارد. یعنی حسش این است که الان تو قرن نوزدهم دیگر دین نمی‌تواند کارکرد خودش را داشته باشه.

یعنی اگر در قرن‌های قبل ما یک خدای زنده‌ای داشتیم، آدم‌ها می‌تونستن بروند نمی‌دانم دعا کنن، عبادت بکنن، معجزاتی فکر کنند که اتفاق می‌افته، فضای قرن نوزدهم، فضای مدرن، فضایی که در آن علم غالب شده، فضایی نیست که دیگر در آن شما بتوانید یک چنین کارهایی را انجام بدهید و با یک وجدان راحت.

خدا مرده و فروپاشی معنا

به نظر، به نظر می‌رسد که یک چیزی شکسته در فرهنگ بشر. بنابراین دین به آن معنای سنتی‌اش دیگر کارکرد ندارد. یعنی این جمله به نظر من جمله خیلی شیواییه که نیچه می‌گوید که خدا مرده، اعلام می‌کند مرگ خدا رو، برای خاطر اینکه نمی‌گوید اصلاً ربطی به این ندارد که خدا وجود دارد یا وجود ندارد. مرده بودن و زنده بودن خدا برایش مطرح است.

خدا به آن معنایی که ادیان می‌گفتند که تو زندگی شما می‌آید دخالت می‌کنه، بهش می‌تونی تکیه بکنی، این است که دیگر مرده. فضایی که اروپا دارد تجربه می‌کنه، فضاییه که این خدای زنده انگار دیگر در آن نمی‌تواند مطرح باشه.

پس یک نفر باید این رسالت را به عهده بگیرد که یک چیزی را جانشین این خدا بکنه، یک الگویی را جانشین الگوهای مذهبی بکند و انگار یک دین جدیدی را که به درد این دنیای جدید بخوره، در واقع برای خودش مطرح بکند.

این حس بدون خدا زندگی کردن، الزام اینکه ما بدون خدا زندگی کنیم، بدون آن افکار سنتی دینی زندگی بکنیم، یکی از مبداهای شاید تفکر نیچه، نیچه است. حالا بگویم احساس نیچه شاید بهتر باشه.

اینکه دیگر نمی‌شود تکیه کرد، نمی‌تواند دیگر انسانی داشته باشید که به آن شکل سنتی مذهبی باشه، به آن شکل سنتی به خدا تکیه بکند و ارزش‌های اخلاقی خودش و همه ارزش‌های زندگی خودش را از یک سنت دینی بگیرد. بنابراین لازم داریم که یک تحولی در واقع ایجاد بکنیم.

حالا شما همین‌طور در واقع دشمنی نیچه را با همه چیزهایی که از گذشته انگار به ارث رسیدن، همه سنت‌ها را می‌توانید در مجموعه آثارش ببینید که وجود دارد. یعنی اگر با بی‌رحمی اخلاق مسیحی را تحقیر می‌کنه، من بگویم رد می‌کنه، شاید آن حالتی که نیچه دارد خیلی خوب منعکس نشود.

هر چیز تحقیرآمیزی که ممکن است در مورد نوع مثلاً نگاه مسیحیت به اخلاق را مطرح می‌کند و با تحقیر ازش صحبت می‌کنه، شما همین را می‌بینید که دشمنی دارد نیچه مثلاً با سنت، سنتی که از یونان به اروپا رسیده. یعنی نیچه در یک دورانی انگار می‌خواهد همه‌ی چیزهایی که از دولت آمده را به یک نحوی پاک بکند و یک جور طرح جدیدی انگار ارائه بده.

بیشتر آثارش حالت نفی دارند و شاید همین هم هست که بیشتر شهرت پیدا کرده. یعنی شما الان آدم‌هایی که به نیچه خیلی علاقه‌مندند، بیشتر به این جنبه‌های نقدش علاقه‌مندند که تو فضای پست‌مدرن خیلی به ذهنیت آدم‌ها نزدیکه تا به آن جنبه‌هایی که مثلاً فرض کنید اثباتیه، مثلاً ابرمرد را طراحی می‌کند و می‌خواهد انسان نوین را به نوعی در واقع راه را برایش باز بکند.

نیهیلیسم و پست‌مدرن

شما مشکلی که در واقع نیچه داره، من بگذارید این را به عنوان آخرین نکته بگم، این وصل می‌شود در واقع به اولین آثار نیچه. این نکته‌ای که من الان دارم می‌گم، یعنی انتقاد از فرهنگ یونانی اولین کاریه که نیچه به یک معنایی انجام داده. حالا بگذارید بد نیست از همین آخر این جلسه یک جوری وصل بکنم به چیزهایی که اول جلسه آینده باید بگویم.

نیچه یک سابقه آکادمیکی دارد که فلسفی نیست. به عنوان یک زبان‌شناس دوران باستان و به عنوان مثلاً یک یونان‌شناس، آدمی که مطالعات زبان‌شناسی خیلی خوبی انجام داده، در سن، چون حالت به شدت حالت نبوغ داشته، سن خیلی پایین دکترای خودش را گرفته و به طور غیرعادی در سن ۲۴، ۵ سالگی، فکر می‌کنم سن ۲۵ سالگی استاد دانشگاه شد در آلمان.

آنجا سنت‌های دانشگاهی خیلی جاافتاده‌ای داشته و به این راحتی نمی‌شد یک نفر در مثلاً فرض کنید بدون اینکه مراحلی را طی بکند و سال‌ها طول بکشه به یک چنین کرسی‌ای دست پیدا بکند. ولی نیچه ۲۵ سالش بوده که به عنوان استاد زبان‌شناسی نمی‌دانم دوران باستان شروع به کار کرده.

و زندگی نیچه این‌جوریه، زندگی علمی و در واقع حیات فکری‌اش که خیلی زود از این مطالعات آکادمیکی که داشته و در آن خیلی آدم برجسته‌ای بوده، سوئیچ کرده به سمت تفکر فلسفی. از تو همان تز دکتراش و اولین کتابی که منتشر کرده که همه‌اش درباره یونانه، شما این تغییر نگاه را می‌بینید.

دیگر انگار در اولین کتابش که اسمش هست زایش تراژدی، درست است باز یک بحث یونان‌شناسی دارد انجام می‌ده، ولی قضاوت‌های ارزشی داره، یعنی آن حالت آکادمیکی که مثلاً یک زبان‌شناس باید داشته باشه را ندارد. در مورد دو تا سنت موجود در یونان به شدت با سمپاتی نسبت به یک سنت، علیه یک سنت دیگر دارد صحبت می‌کند.

مبدأ تفکر، یعنی شما تو همان آرای اولیه‌ی نیچه می‌توانید یک مبنای مهمی در واقع تفکر نیچه را ببینید. نیچه در مطالعات یونان‌شناسی خودش دو تا به طور مشخص دو تا فرهنگ یونانی را در مقابل همدیگر می‌گذارد و در مورد ویژگی‌هاشون بحث می‌کند و به شدت هم طرفدار یکی از این فرهنگ‌هاست. فرهنگ‌هایی که فرهنگ دیونیزوسی و فرهنگ آپولونی.

منظورش از این آپولون و دیونیزوس دو تا از خدایان یونان هستند.

آپولون و دیونیزوس

آپولون مثلاً فرض کنید انگار یک جوری نماینده‌ی فرهنگ عقلی و منطقی یونانه، که از چیزی که سقراط، افلاطون، ارسطو، دانشمندهای یونانی در واقع نماینده‌ی این فرهنگ هستند و این آن فرهنگی‌یه که روی اروپای بعد از خودش تأثیر گذاشته. ولی یونان یک فرهنگ دیگه‌ای هم دارد که بهش فرهنگ دیونیزوسی می‌گوید.

فرهنگ دیونیزوسی فرهنگ یک جوری عامه‌ی مردم یونانه، فرهنگی‌یه که در آن شادی و مثلاً شادخواری انگار اصله. یعنی آن حالت نمی‌دانم به اصطلاح عبوس ایستادن و به جهان نگاه کردن و تفکر و دنیا را نمی‌دانم تحلیل کردن این‌ها نیست. به شدت پر از زندگیه.

تمام آن بخشی از فرهنگ یونان که جشن‌هایی برگزار می‌شود و مردم شادن، این‌ها مثلاً یک جوری و تفکری که در مورد جهان دارند در قالب هنر بیشتر بیان می‌شود تا در قالب فلسفه. این‌ها بخش‌هایی در واقع دیونوزوسی فرهنگ یونان هستند و در مقابلش آن فرهنگ از نظر نیچه، عبوس و سرد آپولونیه که می‌خواهد با منطق مثلاً همه‌چیز را بیان بکند.

از سنگ بنای تفکر نیچه مخالفت با فرهنگ آپولونی و طرفداری از آن نوع دیدگاهی که دیدگاه زنده‌ای نسبت به جهانه. دیدگاهی که در آن زندگی کردن انگار یک جوری اولویت دارد نسبت به مثلاً فرض کنین تحلیل کردن. و این را شما از همان روز اول به نظر می‌آید که تو کارای نیچه می‌بینین.

یعنی همین به محض اینکه از فضای آکادمیک زبان‌شناسی فاصله می‌گیره، شاید اصلاً آن عاملی که باعث می‌شود شما احساس کنین که آرایش دارد فاصله می‌گیرد دیگر این یونان‌شناسِ متعهد به سنت آکادمیک نیست، این است که دارد در مورد دو تا فرهنگ صحبت می‌کند و به شدت طرفدار این فرهنگه و از آن یکی فرهنگ بدش می‌آید و این حس غرابت خودش مثلاً با این فرهنگ و مخالفتش با آن فرهنگ را در کارش دارد بیان می‌کند.

خب این یک جوری خارج از فضای آکادمیک حساب می‌شود. در زندگی نیچه این مسئله مهم است دیگر. شما با اینکه یک موفقیت‌های علمی بی‌نظیری به دست آورده در رشته تخصصی خودش، ولی خیلی زود فضای فکری‌ش این‌جوری می‌شود که دوست دارد که مثلاً استاد دانشگاه فلسفه باشه، نه استاد دانشگاه زبان‌شناسی.

و وقتی که موفق نمی‌شود در همان فضای آکادمیک موجود این کار را در واقع پیش ببره، ترجیح می‌دهد که از فضای آکادمیک بیرون بیاید و زندگی خودش را بکند.

و این‌ها در واقع از همان اول سنگ بناهای تفکر نیچه است که از یک نگاه عمیق به فرهنگ یونانی شروع شده و با همان در واقع با مبنای حمایت کردن از یک فرهنگی که یک جوری نسبت به فرهنگ آپولونی باستانی‌تره و بخش فراموش‌شده‌ی فرهنگ یونانه، در واقع تفکرش شروع می‌شود.

احیای سنت دیونیزوسی

مثلاً می‌توانید بگویید که در آرای ابتدایی‌ش یک جوری احیاگر یک سنت فراموش‌شده‌ی یونانی و حالا بعداً که خب بالاخره تو این دوره اول کاراش یک چنین دیدگاه‌هایی داره، بعداً از این هم فراتر می‌رود و به هر حال من نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که نسبت فرهنگ یونان هم همین حالت نقد را دارد.

یعنی نه فقط نسبت به مسیحیت، یک فرهنگ غیر یونانی که آمده و تو اروپا اثر گذاشته، نسبت به جریان دیگه‌ای، جریان به اصطلاح هلنیستی هم که از یونان آمده و فرهنگ اروپا یک جوری آمیخته‌ی فرهنگ یونانی و فرهنگ مسیحیه، نسبت به هر دوشون معترضه. و نسبت به فرهنگ مدرن، فرهنگ سرمایه‌داری هم به همان معنا.

مثلاً پدیده‌های جدیدی که در اروپا هست، مثلاً مثل انقلاب فرانسه و برادری و برابری و این چیزهایی که خیلی هم مده، نسبت به همه‌ی این‌ها اعتراض دارد.

من سعی کردم که یک مقدمه‌ی خیلی کلی بگویم که نیچه به عنوان یک پیامبر دوران مدرن چه جوری دارد سعی می‌کند که فضای فکری آن موقع را بشکنه، همه‌چیز را در واقع زیر سوال ببره و از در آن در واقع یک چیز جدیدی را بیرون بکشه.

و تو جلسات آینده سعی می‌کنم که دیگر به ترتیب تاریخ فکر می‌کنم چیزی که مفید مفیدتره این است که از یک جایی شروع بکنیم. واقعاً می‌شود یک دفعه وارد چنین گفت‌زرتشت شد. ولی من احساسم این است که یک خورده آثار متقدمش هم یک بررسی کوتاهی بکنیم تا یک خورده ذهنمون آماده‌تر بشود که چنین گفت‌زرتشت را شاید بهتر بتوانیم بفهمیم.

این زایش تراژدی را که باید بحث کنیم؟ من بله فکر می‌کنم که از تز دکتراش و همان زایش تراژدی شروع کنیم. تز دکتراش در واقع مقدمات همان کتاب زایش تراژدیه. چاپ نشده به زبان فارسی و این‌ها. خود متن تز دکترا وجود ندارد ولی حالا یک جاهایی یک اشاره‌هایی بهش شده که من در موردش صحبت می‌کنم.