در این جلسه فیلم «درباره الی» از مجموعهٔ آثار فرهادی بررسی میشود و ابهام مرگ الی، دروغ بهعنوان مضمون، و ویژگیهای بازی و دیالوگ مطرح میگردد. خوانش طبقهٔ متوسط، شخصیتهای سپیده و نازی، و برعکسشدن حس در نیمهٔ دوم فیلم بررسی میشود. تحلیل مؤلف و نسبت هنر با وضوح نیز طرح میگردد.
اگر هم نه من شروع میکنم همینجوری از یک چیزهایی وارد بحث درباره الی بشوم. کسی سوالی یادآوری چیزی نداره؟ خب من طبق معمول فکر میکنم که جلسات قبلی بحث کردن در مورد فیلمهای آقای فرهادی را با تعریف و تمجید شروع کردم این هم چیز نیست. این جلسه هم مستثنی نیست.
باز هم به نظر من درباره الی نسبت به فیلمهای قبلی در یک زمینههایی کاملاً رشد نشان میدهد و مخصوصاً میخواهم این چند تا چیزی در مورد این چند تا نکته خاص در مورد این فیلم بگویم.
اگر یک چیزهایی بخواهم بگویم که نسبت به مثلاً حتی چهارشنبهسوری که به نظر من فیلم خیلی خوبی است بهتر شده باشه شاید یکیش دیالوگنویسی. اصلاً دیگر درباره الی به نظر من فراتر از مثلاً سینمای ایرانه.
شاید علت محبوبیت فیلم هم به دلیل همین طبیعی بودن بازیها و دیالوگها و اینها شاید خیلی به این ربط داشته باشه. بازیها هم که فوقالعادهست. چهارشنبهسوری خوب بود ولی اینجا نباید فراموش کرد که هشت تا مثلاً بازیگر اصلی دارد که همهشان دارند خوب بازی میکنند. بعضیهاش به نظر من بازیها فوقالعادهست.
حالا من مخصوصاً برخلاف آن چیزی که حالا هرکی این فیلم را ببیند ممکن است چه میدانم بعضیها شاید بگویند که خانم فراهانی خوب بازی کرده یا خانم علیدوستی. به نظر من با یک بازی یک خورده شگفتانگیز مریلا زارعیه.
خیلی خوب بازی کرده و صابر ابر مخصوصاً با توجه به اینکه به نظر من یک جوری سختترین نقش را حالا شاید به حرفهایی که میزنم مشخص بشود چرا این را میگویم سختترین نقش را صابر ابر شاید داشته.
کوتاهه ولی خیلی خوب بازی کرده. بقیه هم خوبن ها این من حالا فقط دوست دارم که شاید یک بار اگر دوباره دیدی به بازی این دو نفر دقت بکنید که به نظر من فوقالعادهست. یک مقدار شاید به این دلیل که حالا من خیلی آنقدر فیلم فارسی نمیبینم که بخواهم مرجع خوبی باشم که مقایسه بکنم.
ولی فکر میکنم مثلاً بازی خانم زارعی با بقیه فیلمهاش اختلاف سطح دارد یعنی حالا یکی دو تایی که من دیدم اصلاً در این سطح بازی این فیلم نیست. اینجا شاید از همه یک جورهایی حداقل تو بعضی از صحنهها از همه یک جوری بهتر است. حالا بگذریم. این نشان میدهد که نقش خوب نوشته بشود و یک خورده خوب هدایت بشود بعضیها ممکن است خیلی استعدادهای ناگفته داشته باشند.
واقعاً وقتی که کاراکتر نوشته شده خوب نیست، دیالوگها خوب نیست، کارگردان هم مثلاً فرض کنید خیلی نقش را خوب جذب نکرده، بازیگر را هرچقدر هم نبوغ هم داشته باشه معمولاً بازی خیلی خوبی نمیتواند ارائه بده. بگذریم.
دیالوگ من دوست دارم آن چند تا دیالوگش را که به نظر من دیالوگهای فوقالعادهای هستند شاید نظر شما را هم جلب کرده باشه همینجوری محض تفریح بعضیهاشون را بهش اشاره بکنم. یک دیالوگی هست این اینکه هیچی نبود ها.
بازی مانی حقیقی
یک دیالوگی هست که آقای مانی حقیقی، مانی حقیقی هم خیلی تو این فیلم خوب بازی کرده. مانی حقیقی آخر یک جایی بعد از همین دعوایی که اینجا میکند حرفهایی که اینجا میزند دیالوگ مانی حقیقی مقابل چیز است. نه همینجاست. آها نه راست میگی. اول اول تراک بعدی بله اشتباه کردم. میگوید که با عصبانیت میگوید که این دیالوگها واقعاً فوقالعادهست.
یعنی ببین این یک فرم صحبت کردنه این دیالوگها واقعاً فوقالعادهست. یعنی ببین این یک فرم صحبت کردن ایرانیه که خب شما خیلی تو فیلمها نمیبینید. یک آدم عصبانیه دارد مخصوصاً اینکه این زن میخواهم بگیرم سپیده را آخر با یک مکثی میگوید. یعنی اصلش اصل عصبانیتش از همین است دیگر. همه چیزو میگوید آخرش یک مکث میکند و زن میخواهم بگیرم سپیده.
این دیالوگ خوبیش دقیقاً این است که چند دقیقه بعد تو همین فیلم میخواهند بروند تلفن بزنن یکی میگوید که سپیده میگوید من بیام آن میگوید که نه تو نرو میگویند یک زن باشه خوب است. با عصبانیت درمیاد میگوید زن اینجا به غیر از سپیده نیست. همین الان این حرفها را زده و یک بار دیگر این مسئله پیش میآید که این عصبانیتی که دارد.
یک دیالوگ فوقالعادهای هست به نظر من. فقط مسئله نوشتن دیالوگ نیست. این مکثها، نحوه اجرا، چیزهایی که کاملاً فکر شدهست. یک جایی خانم مریلا زارعی میآید به شوهرش میگوید که بچهها گرسنهان، صبحانه میخواهند. میگوید که میگوید یک روز صبحانه نخورن. صداش خوبه؟ میشنون؟ بله. خب. شما نه که میشنون. میخوای من بلندتر بگم؟ نه.
خب. میخوای من یک چیزی بگویم بچهها صبحانه نخورن؟ چرا بچهها صبحانه نخورن؟ ببین میگوید یک روز بچهها صبحانه نخورن. مریلا زارعی چیزی نمیگوید فکر میکنم فقط با تعجب نگاهش میکند. حالا آن این جمله یک روز بچهها صبحانه نخورن را یک روز صبحانه نخورن بچهها. یک روز صبحانه نخورن بچهها.
میگوید یک روز بچهها صبحانه نخورن. آن با عصبانیت نگاهش میکند با تعجب. میگوید یک روز صبحانه نخورن بچهها. بعد میگوید کلیدو بده. شما. کمتر شما میبینید تو فیلمها اینجوری حرف بزنن دیگر. یعنی شمال یعنی مثلاً این همه برویم شمال خوش میگذره و فلان. این همه اینها در آن هست دیگر. فقط یک کلمه میگوید شمال.
من نمیبینم تو فیلمهای فارسی اینجور دیالوگهای طبیعی که ما اینجوری حرف میزنیم به دلیل سوابقی که با همدیگر داریم ممکن است به جای یک پاراگراف یک کلمه بگوییم همه هم میفهمیم منظورمون چیست.
ولی تو فیلمها اصولاً نمیخواهم بگویم فقط سینمای ایرانها. کلاً خیلیها اینجوری است که نگران این هستند که حالا تماشاگر چقدر هوشمنده و چقدر میفهمد و این حرفها. خیلی چیزها را ممکن است بیش از اندازه طبیعی توضیح میدهند.
من قبلاً هم این را گفتم بازم تکرار میکنم. این ویژگی فیلمهای آقای فرهادی این است که روی هوش و دقت تماشاگرها حساب میکند. یعنی یک جور پیچیدگی در کارش هست. یک ظرافتهایی که اگر یک نفر خوب دقت نکند ممکن است اصلاً نگیره. و حالا این مقدمه خوبی است برای اینکه وارد یک سری بحثهایی بشوم که در مورد درباره الی فکر میکنم سوءتفاهمهایی که وجود دارد.
جایگاه درباره الی
وقتی یک فیلمسازی یک خورده با ظرافت حرف میزند خب میتواند نتیجهاش این باشه که بعضیها اصلاً محتوای بعضی از صحنهها، دیالوگها یا کل فیلم را نگیرن. من فکر میکنم تو کل فیلمهای آقای فرهادی هیچکدومش به اندازه درباره الی به این دلیل دچار سوءتفاهم نشد. من میگویم که سوءتفاهمها چیست.
قبلاً هم اشاره کردم به این موضوع در یک بحثهای تئوریکی که داشتم میکردم اولین جلسه شاید و برام جالب بود که یکی از کسانی که تو کلاس حاضر بود با ایمیل به من گفت که در آن مورد خاص که الان میخواهم در موردش بحث بکنم موافق نیست و آن هم فکر میکند که این شبهه وجود دارد.
یک یکی از شبهات این است که اصلاً الی مرده یا نه. یعنی یک عده فیلم را میبینند و به این نتیجه نمیرسن که این آدم غرق شد و مرد و تمام شد.
من اولین باری که یک جایی خواندم که یک نفر یک چنین چیزی نوشته بود که الی نمرده و فلان و این حرفها خیلی تعجب کردم و اصلاً خندهام گرفت. بعد دیدم نه این موضوع جدیه. یعنی اصلاً سرش کلی در بحثهای منتقدین و اینها هم حتی وارد شده که یک عده دفاع میکنند از اینکه شواهد کافی نیست که الی مرده باشه.
من واقعاً تعجبم از این است که چه دیگر میشود این را فهموند که یک نفر مرده. الان شما تو همین دنیای واقعی هم آخرش میروند در پزشکی قانونی در سردخونه شناسایی میکنند دیگر. طرف نامزدش رفته آنجا درآوردنش از در مثلاً چیزو زیپشو باز کردن و طرفو شناسایی کرده و تمام شده و اینکه چگونه ممکن است آدم به آدم شک بکند.
من فکر میکنم آدمها وقتی دوست ندارند انگار یک اتفاقی افتاده باشه ذرهای شما جا بگذارید برای اینکه طرف شک بکند از نظر من واقعاً فرهادی جا هم نداشته برای اینکه کسی شک بکند ولی باز هم بالاخره این چیز هست که مثلاً فرض کنید این تصویری که از آن جنازه نمایش داده شده به اندازه کافی واضح نیست یا وقتی کات میخورد به چهره صابر ابر، صابر ابر نگاهش نمیکند دارد گریه میکند.
مثلاً شما بله ولی به وضوح تایید میکند اصلاً فکر کنم عبارت آن جمله این است که زنگ بزنید خانوادهاش بیان جنازه را ببرن. آن میگوید خودتان زنگ بزنید. این میگوید تو مثلاً زنگ بزنی بهتر نیست که با عصبانیت نگاه میکند میرود. من نمیدانم دیگر چگونه میشد ما مطمئن بشویم.
ببینید بگذارید من یک نکته بگویم این شاید بامزه باشه. شما در سینمای ایران وقتی که الی در آب احتمالاً و اینها دارند دنبالش میگردن ما به یک دلایلی میدانیم که کسی الی را از آب نخواهد گرفت. برای خاطر اینکه روسری نخواهد داشت نمیشود نشونش داد. یعنی زن در آب اگر تو سینمای ایران برود تو آب دیگر کسی کی میخواهد برود بغلش کند اصلاً بیاورد بیرون؟
آقا این واضح است که چرا آخرش بخشی از صورت ترانه علیدوستی نمایش داده میشود برای اینکه خب نمیتوانند بیشتر از این زیپشو باز کنند که یعنی دلیل خیلی واضحی وجود دارد که آنجا چرا ابهام به وجود آمده. ابهامی هم وجود ندارد. من نمیدانم دیگر شناسایی جسد، طرفو بردن همه چیز به نظر واضح میرسد.
اعتراض به وضوح
من بگذارید برای خاطر اینکه اگر کس چون یک نفر در کلاس اعتراض کرد که این اینقدر هم واضح نیست و مثلاً یک جور جای بحث دارد ببینید بیاید فرض کنید که آقای فرهادی اونطوری که بعضیا میگویند میخواسته که یک ابهامی لااقل در مورد مرگ یا نمردن الی وجود داشته باشه. یا مثلاً کسانی که ادعا میکنند که آن چهرهای که ما آخر میبینیم مثلاً چهره ترانه علیدوستی نیست.
مطمئناً گریمش کردن برای اینکه غرقه دیگر باید مثلاً یک جوری یک گریم یک خورده غیرعادی داشته باشه که به مثلاً یک شخصی که مرده بخوره. شما اگر من یک جایی خوشبختانه همین امروز صبح نگاه کردم تو اینترنت همینجور که داشتم شروع میکردم یادداشتها را بنویسم که یک داکیومنت پیدا بکنم که آن جنازه کسی که آنجا در سردخونه خوابیده ترانه علیدوستی هست یا نه.
ببینید اگر کسی اگر مثلاً فرض کنید فرهادی میخواست یک جور ابهام به وجود بیاورد یک راه طبیعیش این بود که یک آدمی شبیه ترانه علیدوستی یا یک خب پشت صحنه فیلم فیلمش وجود دارد نمایش هم داده شده و ترانه علیدوستی که آنجا نقش جنازه را دارد بازی میکند. دیگر من نمیدانم اینجا و اصغر فرهادی هم در یک مصاحبهای بعد از مثلاً نمایش فیلم تایید کرده که الی مرده.
یک عده هنوز رضایت رضایت نمیدن به اینکه مثلاً الی مرده باشه. ببینید به غیر از اینکه من حسم این است به غیر از اینکه یک نفر میل نداشته باشه این را قبول بکند یا با ذهنیاش سازگار نباشد هیچ نشانهای در فیلم نیست که ما را به شک بندازه در مورد مردن این شخصیت.
مخصوصاً میگویم نکته این است که این همان راهیه که همه ما قانع میشویم که یک نفر مرده. مثلاً نزدیکان بیان شناسایی بکنند. مثلاً فرض کنید یک ایده عجیب و غریبی وجود داشته باشه که صابر ابر به یک دلیلی میخواهد که مثلاً وانمود بشود که الی مرده.
مثلاً فکر کنید یک توهماتی آدم تو ذهنش باشه که اینجا یک صابر ابر یک برنامهای دارد. اگر اینجوری باشه باید جنازه را تحویل بگیرد. وگرنه فردا پدر مادر الی مثلاً میان جنازه را میبینند میگویند این دختر ما نیست. این یعنی هیچ چیزی وجود ندارد اینجا که آدمو به شک بندازه که این اتفاق نیفتاده باشه.
من چند تا از این نکات میخواهم بگویم و قبل از اینکه ادامه بدهم برای خاطر اینکه اولین وظیفه من فکر میکنم وقتی آدم میخواهد در مورد یک کار و هنری صحبت بکنم یادتون باشه این است که را فکتها توافق کنیم دیگر.
من اصلاً این مثال مردن یا نمردن الی را همان موقعی زدم که بحث کلی را داشتم میکردم که نقد کرد، تحلیل کردن یک فیلم یا یک مثلاً داستان، یک نکته خیلی اساسیش این است که ما اول در واقع توافق داشته باشیم روی اینکه فکتها چه هستن، واقعیتها، چیزهایی که دارد نمایش داده میشود اصلاً چه هست، چه اتفاقی افتاده.
گاهی ممکن است به راحتی نشود روش توافق کرد. بنابراین تحلیلهای متفاوت ممکن است به وجود بیاید. من تو همان جلسات من یک نکتهای گفتم اول یک جلسهای میخواهم دوباره تکرار کنم به نظر من این خیلی نکته مهمی است.
ویژگی اساسی هنر
آن هم این است که من واقعاً احساسم این است نسبت به هنر که اگر یک ویژگی شما بخواهید در هنر بگویید که خیلی ویژگی مهمی است و ما مثلاً استفادهای که از هنر میکنیم در واقع مربوط به همین مسئله میشود این است که هنر در واقع یک جوری ما را با یک دنیاهای جدیدی، با دنیاهای درونی آدمهای دیگر میتواند آشنا بکند.
یعنی من یک بار میتوانم زندگی بکنم ولی از طریق هنر میتوانم صدها زندگی درونی دیگر رو، عمیقترین احساسات مثلاً هنرمندهای دیگر رو، آدمهایی که هنرمند آدمی که به خوبی میتواند بیان بکند یک چیزهایی را که ممکن است یک آدم عادی نتونه بیان بکند. احساسات عمیقی دارد و اینها را خوب میتواند بیان بکند یا واقعیتهایی را میبیند و قدرت بیانشون را دارد.
ارزش هنر به این است که شما خودتان را یک مقدار در اختیار اثر هنری بگذارید و سعی کنید که ذهنیتهاتون را اگر تطبیق نمیکند تغییر بدهید. نه اینکه اثر هنری را همیشه منطبق بکنید با ذهنیت خودتان.
یعنی اگر من مثلاً دنیا را یک جور خاصی میبینم، هر کار هنری که دیدم سعی کنم که اصلاً آن دریچهای که خودم به دنیا نگاه میکنم اینها را هم همانجوری بهشان نگاه کنم.
مثلاً یک آدمی که فرضاً اهل تئوری توطئه است، همهچیز را مثلاً فرض کنید تئوری نمیدانم بر اساس یک توطئههایی که فراماسونری و نمیدانم صهیونیسم و بینالملل و اینها دارد میچینه، جوایزی که فرهادی گرفتن قطعاً فراماسونرها بهش دادن. بنابراین میگرده تو این فیلم هم مثلاً فرض کنید یک سری المانهای صهیونیستی ممکن است پیدا بکند و این حرفها.
بعد ممکن است بر همین اساس یک تحلیلهایی بکند. بعضی از جملههای مبهمی که اینجا هست، مخصوصاً ببینید مشکل کارهای آقای فرهادی دقیقاً همین است. چون با ظرافت بیان میکنه، ابهام به وجود میآید. این ابهامها، ابهامهای عمدی یا چیز نیست، جزو ذات اثر نیست.
ظرافته. یعنی یک نفر اگر با دقت بکند ابهامی وجود ندارد. وقتی شما خوب نگاه نمیکنید ممکن است یک چیزی را نگیرید. به نظر من در مورد این فیلم خیلی چیزها گفته شده که یک جوری نتیجه بیدقتیه، نه اینکه خود این اثر، اثر مبهمی باشه.
حالا این مقدمه را گفتم برای خاطر اینکه فکر میکنم خیلی مهم است که شما همیشه خودتان رو، ذهنیت خودتان را اگر آدم خیلی امیدواری هستید، وقتی کار یک آدمی رو، هنرمندی را میبینید که به شدت ناامید و دنیا را سیاه میبینه، خودتان را در اختیار هنرمند قرار بدید، چند دقیقه دنیا را سیاه ببینید.
ببینید حال یک آدم ناامیدی که دنیا را سیاه میبیند چیست. خب این تجربه جالبیه. من بدون اینکه ناامید شده باشم واقعاً بتوانم ناامیدی را درک بکنم، بتوانم بفهمم که یک آدمی که مثل من نیست، چه جوری مثلاً به دنیا نگاه میکند.
حالا و برعکس اگر من دیدگاه سیاه و مثلاً تلخی نسبت به جهان دارم، اگر یک فیلمی دیدم که اینجوری نیست، مثلاً در آن شادی وجود داره، نخوام الکی مثلاً از یک چیزهایی استفاده بکنم، از یک ابهامهای ظاهری که بگویم که نه اینجا هم اوه، در این اثر هنری هم افتضاح شد و مثلاً یک اتفاق بدی افتاد.
شک درباره مرگ الی
حالا من این مقدمات را دارم میگم، بدتر از این مسئله که کسانی شک دارند که الی مرده یا نمرده، به نظرم کسانی هستند که شک دارند که الی چه جوری غرق شده. یک عده میگویند که الی خودکشی کرده. و این چیز نیست، یک مثلاً فرض کنید این نیست که یک نفر گفته باشه، کسی هم دنبالش نگرفته باشه.
این هم برای خودش یک بحثی در مورد درباره الیئه که الی مثلاً یک جوری در اثر حالا شاید اینکه نمیتواند تصمیم بگیرد بین این دو تا نامزد و این شخص جدید یا حالا به هر دلیل دیگهای، تصمیم خودش را غرق میکند.
اینجوری نیست که مثلاً در اثر چیز غرق شده باشه در آب. چه چیزی در این، حالا من جلوتر که میریم فکر میکنم به اندازه کافی دلیل و فکت برای اینکه یک چنین چیزی اصلاً با فضای فیلم سازگاری نیست میآرم.
ولی چه چیزی در فیلم هست که این را تأیید بکنه؟ شما، شما اصولاً در نیمه دوم فیلم بحث سر این است که الی مرده یا نمرده و شکی تو این نیست که اگر مرده برای نجات آرش رفته. ببین مثلاً این صحنه خیلی خندهداره که یک بچه دارد در آب غرق میشود جیغم زده و بچهها رفتن باباشون همان لحظه الی رفته خودکشی کند تو همان همونجا.
نگاه کن این اصلاً واقعاً این اتفاق میافتد. من فکر میکنم یک آدم نرمالی همزمان با اینکه یک بچه دارد غرق میشود نمیره خودکشی بکند. لااقل حالا برود بچه را نجات بده، برود پدر مادر را اگر خودش نمیخواد برود تو آب خبر بکند.
یک جورهایی حالت کمیک دارد که در همان لحظهای که آرش دارد دست و پا میزند الی هم برای خودش از آنور بپره تو آب مثلاً خودش را غرق کند.
نمیدانم بالاخره اینها یک ببین به نظر من این دقیقاً نشانه این است دیگر که آدمهایی انگار خودکشی برایشان جالب است. چه میدانم مثلاً فکر میکنند که بامزهست. یک جوری فیلمو مثلاً پیچیده و جالب میکند. اصلاً الان سیاه دیدن دنیا در هنر مدرن و پستمدرن مده. مثلاً یک نفر اگر الان بیاید از شادیهای زندگی صحبت کند آدم بیکلاسیه.
مثلاً شما ترانهسراها و شاعرها و اینها همه باید انگار یک جوری مده باکلاستره که در مورد سیاه بودن همهچی صحبت بکنند. دنیای مثلاً فرض کن بیمعنی و پوچ و اینها و بنابراین این فیلمه به اندازه کافی سیاه نیست. خوب است حالا یک خورده اگر الی خودکشی کرده باشه بهتر میشود. شاید مثلاً طرف اینجوری بهش بیشتر میچسبه.
هیچی بفرمایید. من فکر کردم که این بچههایی که میخواهند نجات بدن، میخواهند برسن به ساحل دیگر. خب. یعنی ممکن است که بچه را رسونده باشند تا قبلش. نه، نرسونده بودن.
شما اصلاً فیلمو ندیدید؟ خب مگه چیز الی بچه را نجات میده؟ بله. بچه را که این رفته بچه را نجات بده خودش هم غرق شده، بچه هم تو آبه، بقیه میپرن بچه را نجات میدهند بعد میفهمند این هم نیست و میروند دنبالش پیداش نمیکنند دیگر و آخرش هم معلوم میشود که غرق شده. من مرتب میخواهم این را تاکید بکنم هر فرصتی پیدا کنم که الی چیز است با عرض تاسف غرق شد رفت.
تبدیل به هنرپیشه
یک جایی آقای چیز مانی حقیقی تو این فیلم واقعاً این هم خیلی خوب بازی کرده. کمکم دارد تبدیل به هنرپیشه میشود. من این فیلم چیزشم دیدم ورود آقایان ممنوع خوب بازی میکند یعنی حالا جدای من زیاد برام ملاک نیست که ببینم یک هنرپیشه تو فیلمهای آقای فرهادی خوب بازی میکند.
همه خوب بازی میکنند ولی اینجا که حالا خیلی احتمالاً هدایت نشده بودم نقش کمیکه و خوب درآوردم. آها میگویم که ببینید شما واقعاً یک جمله خیلی کلیدی تو این فیلم هست که ترجمه مثلاً یک ضربالمثل آلمانیه که تلخی یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بیپایانه. یک عده این را چیز میدانند که پایان تلخ خودکشی الیه.
یعنی اونجایی که شهاب حسینی، احمد این حرفو میزند و الی هم تایید میکند میگوید بله واقعاً همینجوره، مثلاً یک جوری دارد از آنجا به فکر پایان تلخ یعنی مثلاً خودش را بکشه و از آنجا به این فکر کرده و بعداً مثلاً پایان تلخ و زندگیش.
خیلی واضح است که آنجا معنی این دیالوگ چیست و الی منظورش از اینکه واقعاً ببینید آنجا همونجاییه، بگذارید من آن صحنه را ببخشید پخش کنم.
فکر میکنم اصلاً از هر نظر صحنه خوبی است. هم هر دوتاشون خیلی خوب بازی کردن تو این صحنه و هم اینکه این صدای زنگه که حالا من بگذارید این را یک خورده این زنگیه که همان نامزدش بهش میزند دیگر. ببین این تنها جایی این فیلمه. مثل اینکه این رابطهشون خیلی خوب دارد شکل میگیرد.
آن دارد با این شوخی میکند و اوج اینکه این میخنده اصلاً صدای خنده این قطع میشود با صدای این موبایلی که به شدت چیز است دیگر. یک جوری در این صحنه انگار حالت روالِ روالِ اینکننده ای دارد. به بازی این نگاه کنید.
بازیِ خوب یعنی ببینید چگونه در عرضِ چند ثانیه از حالتِ خندهیِ کامل به یک حالتِ نگرانی میرسد و خیلی خوب اصلاً نرم هم دوباره برمیگردونه دیالوگش را ادامه میدهد که این به نظرم خیلی خوب دراومده.
اینکه پایان به چیزی که الی دارد اینجا فکر میکند پایانِ آن رابطهست. یعنی در آن دارد در موردِ آن پایانِ تلخ، بهتر از تلخی، پایانِ در موردِ رابطهیِ زناشوییِ خودش دارد میگوید. و این هم آنجا هم به همین دلیل تأیید چیز میکند.
انگار در چیزِ دیگه، الی تو فکرِ پایان دادنِ رابطهش با آن نامزده، تصمیمشو گرفته، دیگر نمیخواد با آن باشه. برای همینم آمده تو این سفرِ شمال. ولی هنوز آن را به پایان نرسونده. همین دقیقاً نشانهیِ اینکه موضوع اینجا اینه، نه خودکشی و این حرفا، همان زنگیه که آن وسط میخورد. این دقیقاً جوابی که الی میدهد که پایانِ تلخ بهتر از تلخیِ بیپایانه.
مثلِ اینکه لحظهایه که به این تصمیم نزدیک میشود که بله باید آن رابطه را تمام بکند. نه هیچ ربطی این جمله نه اونجایی که آن زنه گفته، نه جایی که این بله واقعاً ایشان میگه، ربطی به خودکشی و پایانِ زندگی ندارد. دقیقاً فکر میکنم تویِ فضایِ فیلم معلوم است که موضوع چیست. حالا به هر حال اینها یک سری ادعاهاست.
من فکر میکنم اگر برای کسی این ابهام وجود داشته باشه اصلاً نمیتواند واردِ فضایِ فیلم بشود.
مطلب امیر پوریا
یک مطلبی هست آقایِ امیرِ پوریا نوشته برایِ رفعِ همین سوءتفاهمها. فکر میکنم مطلبِ خوبی است. عنوانش من یادم نیست ولی مثلاً دربارهیِ الی و امیرِ پوریا را تو اینترنت سرچ بکنید پیدا میکنید. مثلاً یک بحثِ مفصلی کرده در جوابِ کسانی یا کسی که ادعا کرده که این فیلم اقتباس از حادثهیِ آنتونیونیه. من اصلاً این یک مورد را واقعاً حاضر نیستم واردِ بحثش بشوم.
اگر کسی حادثهیِ آنتونیونی را دیده باشه فکر کنم فقط مسئله این است که یک نفر یک دختری آنجا گم میشود که مشکوکِ به غرق شدنه. اینجا هم یک دختری گم میشود که مشکوکِ به غرق شدنه. فقط همین. بنابراین هر فیلمی که در آن مثلاً یک دختری گم بشود یا مشکوک باشند که غرق شده، اقتباس از حادثهیِ آنتونیونیه.
این نه مضمون، هیچی، جز من ببخشید من تصمیم گرفتم در موردش بحث نکنم اصلاً. شما هم آنجا خیلی مفصل آقایِ پوریا بحث کرده که شاید نمیکرد باز بهتر بود. بگذارید برویم سراغِ یک خورده شخصیتها. بگذارید قضاوتِ فیلم در موردِ الی چیه؟ من کار ندارم قضاوتِ من چیه، قضاوتِ شما چیست. فیلم چگونه به الی دارد نگاه میکنه؟
این خیلی به نظرِ من مهم است که شما در واقع به آن حسی که هنرمند دارد برسید. اینکه مثلاً فرض کنید اینجا یک مسئلهای در موردِ الی بعد از مرگش مطرح میشه، یک مسئلهای پیش میآید که آیا این کاری که مثلاً کرده اخلاقی بوده، نبوده؟ اصلاً الی چهجور آدمی بوده؟ آدمِ خوبی بوده، آدمِ بدی بوده؟ که مثلاً نامزد داشته آمده و این حرفها.
من با اصرار تأکید میکنم، اشکالم ندارد رویِ این یک خورده بیشتر بحث بکنیم، که الی تویِ این فیلم کاملاً از هر چیزی مبرّاست. یعنی از دیدگاهِ خودِ فیلم هیچ مشکلی وجود ندارد.
یعنی دختری بسیار دوستداشتنی، بسیار خوب، هیچجا ادا در نیاورده، همهیِ کارهایی که کرده یک جورهایی درست است. بنابراین اصلاً اینطوری نیست که فیلم ما را آزاد بگذارد که در موردِ الی قضاوت بکنیم که خوب بوده یا بد بوده.
بعضیا فکر میکنند که فیلم مثلاً یک جوری دارد به عهدهیِ ما میگذارد که ما هم واردِ قضاوت در موردِ خوب و بد بودنِ الی بشویم. به نظرِ من اینجوری نیست. بگذارید سعی کنم بگویم که خودِ خودِ فیلم دربارهیِ الی چگونه در واقع پیش میرود. من بعید میدانم بتوانم در این مورد صحبت بکنم و به آن نکاتِ اصلیِ محتوایِ فیلم نزدیک نشم.
بیاید یک یکی دو تا نکتهیِ دیگر بگویم قبل از اینکه بحثِ شخصیتِ الی چون فکر میکنم خیلی به بحثهایِ مرکزیِ فیلم نزدیک میشه، میخواهم که یک دفعه یک چیزی نگم بعداً قطع بشود با چند تا بحثِ فرعی بعد ادامه بدهم. بگذارید بحثهایی که فرعیتره را تمام بکنم.
خوانش طبقه متوسط
در مورد تحلیل فیلم، اینکه محتوای فیلم چیه، خیلی خیلی زیاد یک عده مثلاً قضاوتشون این است که فیلم درباره، نمیدانم طبقه متوسط جامعه ایران، یعنی این اپیدمیای که وجود دارد در فضای نقد فیلم ایران که یک اکثریتی هستند که همه فیلمها را انگار اینجوری دوست دارند که اجتماعی ببینن، در مورد این فیلم هم به عنوان یک فیلم صددرصد اجتماعی که تصویر مثلاً خوب، دقیقی از طبقه متوسط و تناقضهای طبقه متوسط ایرانی در آن نمایش داده شده و این حرفها، مثلاً محتوای فیلم را این میگیرند. نمایش مثلاً یک طبقه متوسط.
من مخالف با این دید هستم. در عین حالی که قبول میکنم که شاید در هیچ فیلم ایرانی اینقدر مثلاً این تیپ افرادی که اینجا شما میبینید را خوب نمایش داده نشده، یعنی نمایش خوبی از یک تیپ افرادی که مثلاً حالا به ادعای بعضیها طبقه متوسط.
ببینید شما وقتی حرف از طبقه متوسط میزنید، یک جور باید یک المانهایی در خود فیلم باشه که این را تقویت بکند که مثلاً فرض کنید من با یک کنتراستی باید یک جوری مثلاً نشان بدهم که منظورم این است که اینها یک جمعی هستند که نماینده طبقه متوسطن.
نه اینکه حالا خیلی شعاری و نمیدونم، بالاخره من باید یک توجیهی داشته باشم که اینجا طبقه متوسط بودن این آدمها مثلاً مطرحه. نکتهای که دارم میگویم اینه، قبلاً هم فکر میکنم حالا تو یکی از این فیلمها بهش اشاره کردم.
این آقای فرهادی فیلمساز رئالیست. هر آدمی از هر طبقهای را انتخاب بکنه، چون خوب نمایش میدهد آن آدم و اطرافیانش و محیطش را خیلی رئالیستی نشان میده، بنابراین فیلم تبدیل میشود به داکیومنتی در مورد وضعیت آن طبقه.
ولی آیا من میتوانم بگویم که این فیلم ساخته شده که درباره طبقه متوسط به من اطلاعات بده؟ یعنی اینهمه کنشهای یک جور واجوری که تو این فیلم هست، غرق شدن، نمیدانم مسائلی که بعدش پیش میآد، قبل، اینها همه مثلاً فرض کنید یک جوری نمایش طبقه متوسطه.
یا مثلاً مربوط به تناقضهای اخلاقی مربوط به طبقه متوسطه. یعنی الان مثلاً این مشکلاتی که الان ما اینجا میبینیم، طبقه غیرمتوسط تو ایران ندارد. میدانید منظورم چیه؟ شما چه چیزی چه جوری میتوانید بگویید که اینجا مثلاً من چه جوری میتوانم فرق بگذارم بین یک فیلمی که فیلم اجتماعیه با یک فیلمی که اخلاقیه یا فلسفیه.
یعنی اجتماعی بودن یک خورده باید المانهای چیزتری داشته باشه، روشنتری برای من داشته باشه. مثلاً فرض کن کنتراست ایجاد کنم بین طبقه متوسط با یک طبقه دیگهای که کنارش نشان میدن، اینها اینجوریان، آنها نیستند. وگرنه اگر یک سری آدم نشان بدهم همه دارند دروغ میگن، الی هم اینجا دروغ میگه، الی که الی مثلاً یک جورهایی از طبقه متوسط نیست دیگر.
به نظر میآید که الی و صابر ابر یک خورده فرق میکند از نظر اجتماعی پایگاهشون با این آدمهایی که اینجا هستند. و شما نمیبینید که تفاوتهای خیلی اساسیای وجود داشته باشه بین مثلاً مسائل اخلاقیشون. به نظر میآید که الی هم یک جایی دروغ میگوید. مثلاً فکر کنید که در مورد دروغگویی در طبقه متوسط داریم حرف میزنیم.
چه میدونم، معیارهای اخلاقی. اگر خیلی کنتراست به وجود میاومد تو این فیلم، شاید میشد یک چیزی گفت. اگر المانهای مشخصه طبقه متوسط اینجا پررنگتر بود که من نمیبینم، شاید میشد یک چیزی گفت. اینجا ما با همه اینها دانشجوهای دانشکده حقوقی بودن و فامیلاشون مثلاً. اینجوری نیست که خیلی پایگاه اجتماعیشون روشن باشه که چیست. بالاخره یک خورده مدرنن.
طبقه و پذیرش جزئی
و اگر یک چیزی اینجا جنبه اجتماعی داشته باشه که مثلاً فرض کنید حرفی در مورد طبقه، ببینید شما من این را قبول دارم که وقتی یک آدمهایی از طبقه متوسط را فرهادی میآورد تو فیلمش، به نوعی بالاخره المانهای چون خوب توصیف میکنه، رئالیستی توصیف میکنه، چیزهای جالبی از نظر درک محتوای مثلاً تاریخی وضعیت جامعه ایران در حال حاضر تو این فیلم هست.
من میخواهم بگویم منحصر نکنیم خودمان را به اینکه بگوییم این یک فیلم اجتماعیه که به این دلیل ساخته شده. شما مثلاً فرض کنید، من این را به نظرم پررنگترین نکته اینه، تفاوت بین اخلاق جنسی در طبقه متوسط و طبقه پاییندستش. فکر میکنم این اینجا یک جوری کنتراست وجود دارد. حالا چقدر این تعمدی بوده مثلاً قرار بوده بیان بشود یا همینطوری مثلاً دراومده این خیلی مهم نیست.
بالاخره آدمهایی که یک جوری مدرن شدن، مثلاً یک دیالوگی تو این فیلم هست در مورد اینکه آیا نامزد داشته با ما آمده کار خوبی کرده یا کار بدی کرده؟
مثلاً همه میگویند خب از نظر ما کار بدی ممکن است نکرده باشه ولی خودتو بگذار مثلاً نمیدانم جای آن. مثل اینکه حالا اینها آدمهای مدرنیان، ممکن است برایشان فرق ولی میدانم که برای آن آدمی که دارد میآید فرق دارد.
و این اتفاقاً نکتهی خوبی است که تو این فیلم هست و فکر میکنم که در چهارشنبهسوری هم بالاخره این تقابل بین طبقهی پایین و طبقهی متوسط، مخصوصاً از نظر نوع روابط خانوادگی و مسائل جنسی و اینا، واضح است که آنجا هم یک جور به هر حال موضوعیت دارد.
ولی حرف من این است که گفتن اینکه دربارهی فیلمی دربارهی نمیدانم طبقهی متوسط یک جور چیز است دیگر وارد نشدنی تو محتوای واقعی فیلم.
من هر قبول دارم که هر فیلم آقای فرهادی اگر در مورد طبقهی پاییندست باشه، توصیف خوبی است. من نمیتوانم بگویم شهر زیبا دربارهی طبقهی نمیدانم فرودست جامعهی ایرانه. به همان معنا نمیتوانم بگویم که این فیلم دربارهی طبقهی متوسطه.
در حالی که هم آن خیلی خوب طبقهی پایین را دارد نشان میده، فضای جنوب شهر را دارد نشان میده، هم این خیلی خوب دارد فضای مثلاً روابط بین آدمهای مدرن امروزی ایران را نشان میدهد تا حدودی.
اینجا خیلی هم این آدمها مدرن نیستند. به وضوح نه اصلاً ببینید من نکتهام این است که شما مثلاً شما در یک لحظههایی از این فیلم تو نیمهی اولش که همه ریلکسن، شاید بتوانید بگویید که دارید روابط طبقهی مثلاً این طبقه را میبینید.
این طبقه هم حالا طبقهی غالب ایران که مطمئناً نیست. طبقهی حتی تو شهرهای بزرگ هم شما شاید نتونید بگویید که این طبقهی غالبه. به هر حال مهم است. حداقل از نظر سیاسی الان اهمیت دارد. من کاری به این ندارم که چون ببینید تا چند دقیقهی این فیلم میتوانید بگویید یک جنس روابط این آدمها را دارید میبینید.
از لحظهی غرق شدن الی وضع آنقدر بحرانیه که این آدمها تو شرایط نرمال عکسالعمل نشان نمیدن که بخواهید بگویید که دارید شما وقتی میخواهید یک آدمهایی را نشان بدید، خوب است که تو یک شرایط نرمال. اگر قصدتون این است که یک چیزی در مورد مثلاً یک طبقه بگویید. وضعیت روزمره مثل کارهای مثلاً فرض کنید نئورئالیستی.
روزمرگی و مستند
من سعی کنم که تو یک شرایط خیلی طبیعی روزمرگی را نشان بدم، شما مثل یک فیلم مستند. شما حق ندارید مثلاً یک فیلم میخواهید یک جنگلی را نمایش بدید، میخواهید یک فیلمی در مورد حیات وحش و اینها بسازید، موقعی که آتشسوزی شده بروید فیلمبرداری بکنید. فیلم میشود در مورد آتشسوزی. رفتار حیوانات در موقع مثلاً آتش گرفتن جنگل، نه در مورد حیات وحشی که تو آن جنگل زندگی میکرد.
اینجا دقیقاً وضعیت این است. به نظر من خیلی زود همهچیز در حدی یعنی بار اتفاقهای دراماتیک آنقدر سنگین میشود که دیگر نمیتوانید بگویید این آدمها را تو شرایط نرمال دارید نگاه میکنید. تو شرایط آتشسوزی دارید نگاه میکنید. این نکتهای که گفتم، بگذارید وصلش بکنم به اینکه یک عده میگویند که این فیلم هم جزو سهگانهی نمیدانم دروغه.
خب باز نکته همین است دیگر. حالا من نمیدانم اینکه دروغ در فیلمهای آقای فرهادی لحظه به لحظه، فیلم به فیلم پررنگتر شد. ولی گفتن اینکه این فیلم نمیدانم دربارهی دروغ گفتن و ایناست، باز حالا من آن فیلم آخرو استثنا میکنم که آنجا واقعاً دروغ گفتن و راست گفتن خیلی به نظر میآید که چیز است به اصطلاح به اساس فیلم ربط دارد محتواش.
ولی اینجا در این فیلم آدمها تو شرایط بسیار پیچیدهای، لااقل اونطوری که فیلم دارد بیان میکنه، گیر کردن و دروغ میگویند. اکثر دروغهاشون برای منافع شخصی یعنی جنبهی غیراخلاقی ندارد. مثلاً اینکه به صابر ابر نمیگن که غرق شده، میخواهند کمکم بهش بگویند. اینکه خیلی چیز غیراخلاقیای نیست. یا نمیدانم شما از اول این هم من نشمردم ببینم چند صد تا دروغ مثلاً تو این فیلم هست.
ولی اکثرش فکر میکنم اینجوری است. مثلاً فرض کنید یک دروغ احمقانهای که تو این فیلم گفته میشود که اینها تازه عروس و داماد هستند. برای اینکه ویلا بگیرند دیگه، یعنی حالا خیلی اینجوری نیست که یک کار مثلاً غیر اخلاقی که یک چیزی را بخواهد مثلاً منافعی را از چنگ کسی در بیاورد.
حالا مثلاً آنجا میشد این دروغ گفته بشه، میشد نشه، ولی بعداً آقای فرهادی یک جوری انگار عادتش اینه، من قبلاً بحث کردم حالا تو این جلسه خود بیشتر در مورد این المان دروغگویی در فیلمهاش بحث میکنم.
انگار مثل یک تمهید فیلمنامهنویسی ایجاد موقعیت دراماتیک تو فیلمهاش شروع شد بدون اینکه خیلی قضاوت اخلاقی وجود داشته باشه. اتفاقاً از فیلم چهارشنبهسوری و مخصوصاً این فیلم هی دارد بار اخلاقی و غیر قضاوت اینکه کار خوبی است یا بدیه سنگین میشود.
من اگر بخواهم در مورد دروغگویی فیلم بسازم، باز نمیآم آدمها را در شرایط بسیار آنرمال، من مثلاً یک دروغی و مخصوصاً این مثال را دقت بکنید.
آن خانم نازی، خواهر احمق در جواب سؤال صابر ابر که ازش میپرسه که آیا الی در مورد من حرف میزد یا نه، میگوید بله از شما و پدر مادرتون خیلی تعریف میکرد. دروغ دارد میگوید ولی واقعاً چیه؟ خب خودش هم میگوید بیچاره به محض اینکه میآید بیرون میگوید حالش بده.
دروغ به عنوان مضمون
یعنی شرایط چنان پیچیده است که ماها مثلاً باشیم، خیلی هم آدمهای راستگویی باشیم، خب این بیچاره اومده، نامزدش مرده، آدم نگرانشه، مثلاً هی بهش میگویند که قرص میخوری، نمیخوری، غذا برایش میآرن، حالا یک دروغی هم بهش گفته.
این فیلم نیست که شما بخواهید مثلاً در مورد دروغ اینکه کار بدیه یا خوبی است قضاوت بکنید. به نظر من اصلاً احساس نمیکنم که این جواب یک خورده خنگبازی که اینجا این شخصیت نازی درآورد غیر اخلاقیه.
مثل اینکه حالا یک چیزی تو یک شبکهای بهش گفتن، بهش اصرار هم تأکید کردن که مواظب باشید که اینها فلان نزنید. این کلاً یک خورده خنگه دیگر متوجه هستید؟
این مثلاً تنها حرکتیه که نمیتواند آن پانتومیم هم یک جوری شوهرش دیگر میگوید بابا خواب دیده دندونش افتاده. هیچ چیزی آخر معلوم نیست چه میخواهد بگوید. کلاً همهجا این حالت چیزو داریم که یک خورده خنگبازی دربیاره که از اینجا در این صحنه استفاده دراماتیک هم ازش شد.
در واقع به دلیل سنگین بودن اتفاق دراماتیکی که اینجا افتاده که یک آدم اینها یک آدمو از برداشتن، آوردن، غرق شده، اصلاً یک آدمیزاد طبیعی تو این شرایط اصلاً تو وضعیت نرمالی عکسالعمل نشان نمیدهد و کار نمیکند که شما بخواهید این را مثلاً فرض کنید توصیف رفتار طبقه متوسط بدونید یا چیز کنید، مثلاً بگویید که اینجا یک قضاوتهای اخلاقی در مورد دروغ بکنید.
حالا اینها یک خورده جای بحث دارد. من امیدوارم که همین مقداری که بحث کردم و بحثی که بعداً میکنم منظورمو روشن بکنم. من هم قبول دارم که اینجا مسئله طبقه متوسط اینجا توصیف دارد میشود به دلیل رئالیست رئالیستی بودن خیلی زیاد صحنههای فیلم، مخصوصاً تو نیمه اول و هم قبول دارم که دروغ گفتن، نگفتن اینجا مسئلهست و میگویم که اینها فیلم درباره اینها نیست.
یک جوری نمونیم در این لایهها که بگوییم جلوتر نریم، بگوییم فهمیدیم فیلم درباره مثلاً آقای فرهادی فیلم درباره طبقه متوسط ساخته یا آقای فرهادی فیلم درباره دروغ گفتن ساخته. برویم سراغ خود علم.
بفرمایید. خب آقای فرهادی خودش مقصره در این که این برداشتها میشود. یعنی وقتی که با شما مصاحبه میکنن، میگوید که بله مردم در شرایط مختلف میتونن، چه میدونم، چه کار بکنن، طبقه متوسط، اینا، یعنی وقتی که کیبوردای خودش را میزنه، خب، نه، من چون معمولاً حرفهای هنرمندها را زیاد نمیخونم و گوش نمیدم، خیلی نمیتوانم قضاوت، نمیدانم چقدر از این حرفها زده.
این بقیه هم میگویند که به اینکه خودش هم گفت، باز مصاحبهاش را خب دیگر این، این همان سوءتفاهمیه که یک عده فکر میکنند اگر فیلمساز بگوید فیلم من در مورد فلانه یعنی هست. ما اینجا دقیقاً در کلاسی نشستیم که معنی حرفمون همین است که اصلاً خیلی هرچه که فیلمساز در مورد فیلمش میزند تا حدود زیادی مثل حرفهایی که بقیه در مورد فیلمش دارند میزنند.
حالا یک خورده اینفورمیشنش ممکن است بیشتر باشه. مثلاً آقای فرهادی ممکن است بتواند بگوید که آن جسد بازیگرش خانم علیدوستی، من نتونم با قاطعیت بگویم. آن چون خودش گفته آن رفته تو آن برزنت خوابیده، مثلاً یک چیزهایی میداند که من نمیدانم.
حالا بگذریم. به هر حال من میدانم که فکر تصورم بعد از این فیلم یک خورده آقای فرهادی از این حرفهای اینتیپی زیاد زده. مخصوصاً میگویند بعد از جدایی نادر از سیمین. ما چیز نمیکنیم ما گمراه نمیشیم از این حرفها هم گوش نمیکنیم.
شخصیت الی
خب بگذارید من بروم سراغ بحث خود شخصیت الی. سعی کنم استدلال بکنم که الی در فضای فیلم یک جوری یک موجود خیلی خیلی مثلاً قرار است اینجوری باشه. من میتوانم بگویم که فیلم طوری ساخته شده که قرار است الی یک موجود پاک و مثلاً دوستداشتنی باشه. و به نظر من این خیلی مسئله کلیدیه که این را یک جوری وارد این چیز بشود. بگذارید دوستداشتنی بودن.
دو تا فیلم حداقل از آقای فرهادی ما دیدیم که در آن ترانه علیدوستی هنرپیشهایه که نقش آنیما را بازی میکند. یعنی یک موجودی که میتواند عشق به وجود بیاره، میتواند معشوق باشه. وقتی که دو تا من فیلم دیدم یعنی یک کارگردانی انگار این چهره برایش چیز است تو هنرپیشههای مثلاً ایران این برایش به نظرش میآید که از همه بیشتر میخورد به اینکه به جای آنیما بازی بکند.
میفهمید منظورم چیست دیگه؟ یعنی حتماً از نظر آقای فرهادی ترانه علیدوستی به اندازه کافی زیبا هست، به اندازه کافی مثلاً یک جوری چیزه، میخورد به اینکه در نقش یک کسی که قرار است آدمها عاشقش بشوند به اصطلاح موضوع عشق قرار بگیرد.
همان آدم دارد نقش الی را بازی میکند. بنابراین من ذهنیّتم این است که به طور طبیعی اگر نکته خلافش پیش نیاد این هم قرار است یک جوری دوستداشتنی باشه.
آقای فرهادی چون واقعاً کارگردان باهوشیه یعنی خیلی نمیدانم چیز دارد یعنی یک جور نسبت به کار حداقل درام و فیلمنامهنویسیاش تسلط دارد ریسک نکرده تو این فیلم که چون به نظر من برایش خیلی حساسه ریسک نکرده که مثلاً همه این مسئله موضوع عشق بودن را بگذارد در اختیار چهره خانم علیدوستی و نحوه بازیش.
فکر میکنم حداکثر تلاش در دیالوگنویسی و رفتار ترانه علیدوستی در نیمه اول فیلم شده که دوستداشتنی باشه. ولی میگویم ریسک نکرده کاری که میکند در سراسر نیمه اول این است که اصلاً ترانه علیدوستی را به عنوان موضوع عشق دختری که یک جایی بچهها میگوید که آمده بود که تو عاشقش بشی یک چیزی میگوید دیگر ها چرا الی آمده بود؟
آمده بود که همینو میگوید دیگر ها؟ میگوید که آمده بود که تو عاشقش بشی بله یا نه؟ آن عاشق تو بشود. یادم نیست. بالاخره فیلم تو نیم ساعت اولش قبل از اینکه الی غرق بشود من احساسم این است که هر نوع تمهیدی که میشد از نظر دراماتیک فراهم کرد که آدمها الی را به این منظور نگاه کنند و خوششون بیاید.
همه دارند در مورد الی خوب میگویند. یعنی جا نداشته که شما قضاوت دیگهای بکنید. چون این دختر به این دلیل آمده به این سفر، ببین اولین دیالوگهایی که هست، اولین باری که ما اصلاً الی را میبینیم، حالا من کاراشم میگویم که چه جوریه که قطعاً کارای مورد کارهایی که حداقل از نظر در فضای فیلم کاراییه که دوستداشتنیان و مثلاً یک جوری شخصیت خوبی ازش میسازن.
شما فکر کنم اولین دیالوگی که میشنوید این است که نازی یک جایی همینطوری به چیز میگوید که همونجایی که تازه از ماشین پیاده شدن کنار جاده به من این اسما از دو ماه پیش تا حالا یک خورده یادم رفته.
سپیده و نازی
گلشیفته فراهانی اسمش سپیده. نازی به سپیده میگوید که چه دختر نازیه. سپیده میگوید بگذار دو روز بگذره همه عاشقش میشوند. این همینجور ادامه پیدا میکند. یعنی تمام مدت اینها دارند حرف میزنن، نظر میپرسن، یکی میگوید دختر آرومیه، یکی میگوید دختر بیعقلیه، را تماشاگر اثر میگذارد دیگر.
یعنی خودبهخود شما اینجوری نگاه میکنید. چه دختر آرومیه، چه دختر بیعقلیه، چه دختر همونجا بعد از همین دیالوگ خانم مریلا زارعی میگوید که بگذار من این اسمهای فیلمیشون مریلا زارعی اسمش هست شهره.
شهره میگوید که دختر خوبی است. به احمد میگوید که دختر چیست نمیدانم یک چیزی مثل دختر خوبی است جمعوجورتون میکند. نازی هم میگه، آن شوهرش اعتراض میکند پیمان، میگوید این را تو همین ۱۰ دقیقه فهمیدی؟ میگوید بله دیگر. از نازی میپرسه، نازی هم تایید میکند که بله دختره، نمیدونم، اصلاً یک صفت خوب در موردش میگوید.
اینکه ریسک نکرده میگم، ممکن است یک نفر، خب طبیعی است دیگه، بعضی از تماشاگرها چه زن چه مرد ممکن است اصلاً از ترانه علیدوستی از قیافه خوششون نمیاد. بنابراین هر چقدر هم ترانه علیدوستی نقششو یک جوری بنویسی و خوب هم بازی بکنه، که دوست داشتنی باشه ممکن است حساسیت دارند از این آدم خوششون نمیاد.
برعکسش در مورد این فیلم یک عده خانم گلشیفته فراهانی را دوست دارند. حالا هر چقدر هم کارهای بد بکند آخرش به نظرشون میآید که نه این دختر خوبی بود. بعد اینکه آدم خودش را باید در اختیار فیلم بذاره، این است که مهم نیست که من از قیافه این آدم خوشم میآید یا بدهم میآید. فیلم چه میگه؟ فیلم مثلاً از نظر، از نظر هنرمند مثلاً این چیه؟
آنیماست، شدوئه، چه میدونم، من مثلاً یک هنرپیشهای را دوست دارم اگر در نقش شیطان هم بازی کنه، ممکن است یک جوری احساسم هی سعی کنم بگویم نه، آن منظورش این نبود، آن هم که کشت، مثلاً یک دلیل خوبی داشت.
من همه حرفم این است که در نیم ساعت اولین فیلم هر کاری که میشد به نظر من هوشمندانه انجام شده که شما الی را به عنوان یک دختر خوب ببینید.
و یک چیز غیر از این اظهار نظرها، شما اگر به ۳۰ دقیقه ۳۵ نمیدانم یادم نیست دقیقه چند غرق میشه، فکر میکنم دقیقه ۳۵ مثلاً آخرین جاییه که ما الی را میبینیم تو این فیلم. این الان از صفره دیگر درسته؟ یعنی بزنم روی دقیقه نه ۳۲ اینجاست. همان ۳۵.
نه این اصلاً صحنه قرار نیست خودکشی باشه. ولی من واقعاً باورم، باورم نمیشود که با بادکنک را هوا کرد و یک خورده خندید و رفت و شد. در این، بله.
چون نه، واقعاً یعنی چیزی، چیزی، میگویم اگر شما، اگر شما میتوانید یک میتوانم بگویم مثلاً این وضعیت را با هم، به هر حال اذیتِ نامزد درونیش، حالا آدمو خوشحال میکنه، آن بچه میگوید دعا، اصلاً میرود مثلاً دنبال بچهای که، اصلاً بچه را نجات میده، خودِ مسئلهاش مثلاً این وضعیت را گرفتار میشود و بعد مثلاً خودش را رها میکند.
نه ببین من، من سوالم از آدمی که اینجوری میگه، در سراسر فیلمهای تاریخ سینما و در سراسر تاریخ دنیا، آدمهایی که غرق شدن، مشکوک به خودکشیان، از نظر شما؟
المان غایب
من فکر میکنم بله دیگه، یعنی المانی که وجود ندارد که به من بگه، من میتوانم بگویم که آره، این رفت نجات بده، بعد میگوید وسط آب فکر کرد که ول کن بابا خودم را بکشم، مثلاً دیگر دست و پا نزد و مرد. چه چیزی آخه من میگویم چه المانی هست که ما را ببره به این سمت که اینجا خودکشی اتفاق افتاده؟
بگذارید حالا یک خورده بحث بکنیم، خیلی نامفهومه. ضربالمثل، ضربالمثل واضح است که در مورد چیه، من فکر میکنم تصمیمشه که این پایان تلخ را قبول بکنه، یعنی نامزدی را به هم بزند. نه من چون هیچ، هیچ نشان، در این ادعاها، هیچ نشانهای به نظر من عرضه نشده که در فیلم این را به ذهن ما بیاره، من فکر میکنم اکثراً همین پایان تلخ دیگر.
یک آدمی ذهنیاش این است که پایان تلخ فقط میتواند مرگ و خودکشی باشه، بعد آن را که میشنوه فوری میگوید خب پس این خودکشی کرد. من میگویم که در فضای فیلم آن پایان تلخ یعنی طلاق و جدا شدن از نامزدش. آن حرف را از طریق نه، واقعاً به نظر من معنی دیگر نمیدهد.
یعنی اینجوری نیست، به نظر من ابهامی وجود ندارد. اون، آن تلفن، آن تلفنی که آنجا میشه، دقیقاً آره، آن ذهنیتِ رقابت بین، یعنی وفاداری به نامزد یا این زندگی جدید اینجا مطرحه، آن حرف را میگذارد این هم میگوید بله واقعاً. پایان تلخ، حرف طلاقه دیگه، یعنی خیلی عجیبه.
با یک احتمالی شما هر وقتی میتوانید بگویید که حالا شاید هم مثلاً به خودکشی هم اشاره داره، ولی فیلم این را نمیگه، واقعاً یعنی خیلی عجیبه که آدم اینجوری بخواهد تعبیر بکنه، با توجه به حواشی که آنجا تو آن صحنه وجود دارد. حالا بگذریم. این صحنه بادکنک هم خودش یک دلیلیه.
داشتم میگفتم تو این ۳۵ دقیقه اول من به شدت به نظرم این نکته مهمی است بعداً حالا استفاده مهمتر هم ازش میکنم. غیر از این چیزی که الان دارم میگویم. فقط ما الی خلوت الی را میبینیم.
هیچکس را شما تو این فیلم تنها نمیبینید ولی الی را میبینید. یعنی یک جوری وزن الی به غیر از اینکه شما یک فیلمی رفتید ببینید اسمش هست درباره الی از ثانیه اول تقریباً میفهمید که الی کدومشونه.
همه دارند در موردش حرف میزنن، همه دارند نگاهش میکنند و ما به عنوان تماشاگر این را میبینیم. شما مثلاً من الان نمیتوانم دقیقاً بشمارم. وقتی که آنها رفتن ویلا را بگیرند دو بار کات میخورد که الی تنها در ماشین نشسته. اصلاً دارد با لبخند یک جا یک بار احمد را انگار نگاه میکند و الی آخر.
صحنه بسیار بسیار کلیدی مهم فیلم صحنهایه که میرود نمک بیاورد که طولانی شما میبینید که این در آشپزخونه با دلواپسی وایساده و صحنه اینقدر طول میکشه تا صداش کنند که از آنجا بیاید و الی آخر دیگر. هر دفعه که یک آدم مخصوصاً حالا باز یک صحنهای که یک خورده طول میکشه جایی که میرود موبایلشو برداره تلفن بزند و نمیشود.
شاید مثلاً ۳۰ ثانیه شما فقط الی را بقیه همش جمعن تا وقتی الی زندهست بقیه انگار اصلاً میگوید یک عدهایان یک طرفن الی.
صحنههای تنهایی
ما این صحنههایی که یک آدم تنهاست و دوربین این را تنهاییشو دارد میگیرد صحنههای مهمی هستند تو سینما. یعنی اینکه من خلوت یک نفرو ببینم. حالا من این نکته باز وزن الی را در صحنههای اول بالا میبرد و مثلاً فرض کنید آن شبههای که یک عده فکر بکنند که این داشته ادا در میآورده اینجوری نیست.
ما این آدمو تنها دیدیم. یعنی ما یک جوری مثلاً فرض کن لبخندشو وقتی که هیچکی نگاهش نمیکرده دیدیم. ممکن است پیمان ندیده باشه یا نمیدانم امیر ندیده باشه. ما نگرانی این آدمو وقتی که یعنی حس یک خورده گناهشو که چرا اینجا آمده در حالی که هنوز نامزد دارد را وقتی که میرود نمک بیاورد میبینیم.
اینجوری نیست که یک آدم ولانگاری باشه که آنجوری آن تصوری که برای آنها پیش میآید که مثلاً نامزد دارد ولش کرده آمده دنبال یک آدم بهتر دارد میگرده. اصلاً اینطوری نیست. یعنی حالا بگذار من یک صحنهای ما میبینیم که پیمان و امیر و هیچکس نمیبینه. جایی که سپیده این واقعاً میخواهد برگرده تهران و سپیده مجبورش میکند.
میگوید که یک کلاً شخصیت سپیده یک شخصیت تهاجمی تحمیلکنندهست و این بیچاره طفلکی شخصیت خیلی ضعیفتری دارد. یعنی یک جایی من بعداً وقتی که این حرف دارم با همدیگر بحث میکنند سپیده میگوید که من اصرار کردم از پس من بعد نیومد. ما میفهمیم که یعنی چه. ممکن است پیمان نفهمه. ما الی را بیشتر از آدمهایی که تو این فیلم هست دیدیم و میشناسیم.
میفهمید منظورم چیه؟ من کاملاً میفهمم که نمیخواست بیاید این سفر. همان بلایی که سرش آورده که این میخواهد برود اتوبوس بگیرد نمیبرتش اصلاً با زور در واقع ساکشو رفته قایم کرده. آن آدم کاملاً معنی دارد که اینقدر اصرار کرده که این یک جوری مجبور شده بیاید. این از پس من برنیومد برای ما معنی دارد.
ما الی را بیشتر از این جمع دیدیم و میشناسیم. مخصوصاً میگویم این صحنههای تنهاییشو دیدیم و هیچ چیز بدی تو این صحنههای تنهایی نیست. مثلاً فرض کنید یک آدمی که نقشهای شیطانی دارد شما انتظار دارید که مثلاً همیشه دارد لبخند میزند و اینها ولی وقتی تنهاست یک موجود دیگهای ببینید. ما میدانیم که این اهل این کارا نیست. یعنی یک موجود ریاکاری نیست.
یک دختر خیلی سادهایه از پس سپیده و هیچکسم برنمیآد. این اصلاً آوردنش و حس خوبی هم ندارد. یعنی نسبت به اینکه هنوز آن را کامل به هم نزده در عین حالی که ما میدانیم که واقعاً آن میخواهد به هم بزند. اتفاقاً به دلیل همان جملهای که میگوید واقعاً تأیید میکند که پایان تصمیمشو گرفته. از پس آن هم برنمیآد.
یک جایی سپیده میگوید که دو ماه این را میگویم سه ماه میخواهد جدا بشود آن ولش نمیکند. کلاً اینجوری است دیگر این شخصیت اینجوری برای ما دارد توصیف میشود. در فیلم به هر حال من همه حرفم این است المانهایی که در فیلم هست هیچچیزی بر علیه الی وجود ندارد و همهچیز طوری ترتیب داده شده که ما از این شخصیت خوشمون بیاید.
حالا اگر یک نفر به دلیل اخلاق شخصی مثلاً یک آدمی از این تیپ آدمهایی که بیعرضهان خوشش نمیآید.
جذابیت مردن الی
الان ازش بپرسی میگوید از آن خوشم که مرد. مثلاً من آدمیه که نمیتواند جواب یک کسی را بده. این قضاوت شخصی مثلاً اخلاقی آدمه. خودش تو دنیای فیلم اینجوری نیست. حتی این ویژگی الی یک جوری جذابه. دقیقاً برای خاطر اینکه ویژگی مقابلش سپیده دارد و به شدت تو این فیلم منفوره. اصلاً با همین کاراش الی را کشته دیگر.
یعنی کسی نیست که این فیلم را ببیند حس نکند اونجایی که این ساک لعنتی را از در آن کابینت در میاره میگوید من این را قایمش کردم و خودش گریه میکند میگوید ای کاش گذاشته بودم این هفته بود، یک جوری با این کاراش بالاخره انگار عامل چیز است دیگه، عامل این است که این شخصیتی که شخصیت دوست داشتنی فیلمه، اه از بین رفت.
بنابراین من چیزم این است که علاقههای شخصی خودمان را باید در مورد اینکه از هنرپیشهها خوشمون میآید یا بدمون میاد، از قیافهشون یا از این تیپ آدمها تو زندگی روزمره خوشمون میآید یا بدمون میآید. مثلاً دختر مهاجر دوست داریم یا دختر مثلاً دیور دوست داریم.
اینها را بگذارید کنار، در فضای این فیلم شخصیتها اینجوریان. من اصراری ندارم که گلشیفته فراهانی بده یا خوب است. الی یک جوری ایدهآله. برای خاطر من همه حرفم این است که الی یک جوری اه اوج مثلاً آزادانه توصیف کردن یک موجود آنیمایی. موجودی که میتواند عشق به وجود بیاره، میشود عاشقش شد.
و هیچ اه تمهید دراماتیکی هم بهتر از این نیست که شما این موجودی که میخواهید بگویید که به اصطلاح چیزه، میتواند آماج عشق باشه، عشق به وجود بیاورد را به عنوان یک کسی که قرار است یک نفر عاشقش بشه، بیاورید در فیلم، همه هم ازش تعریف بکنن، همیشه هم خوب نشونش بدهید و هر ویژگیای که در شخصیت یک زن ممکن است جذاب باشه هم سعی کنید اضافه بکنید تا همه این احساس را نسبت بهش پیدا کنند.
و اگر این را یک نفر نپذیره یا نگیره از این فیلم، فکر میکنم اصلاً تو جریان محتوای فیلم قرار نمیگیره، بعد ممکن است فکر کند که الی خودکشی کرده، دچار نمیدانم تناقضهای درونی بود و الا و بلا الی قهرمانانه رفته یک بچه را نجات بده و برای جون خودش را فدای مثلاً زندگی بنابراین قرار است وقتی که فیلم تمام میشه، شما برایتان قطعی شده باشه با یک تردیدهایی که داشتید از بین رفته باشه که الی مثل یک قهرمان از رفته برای نجات جون یک بچه خودش را مثلاً به کشتن داده.
یک دیالوگی تو این فیلم هست که این زمینه را ایجاد میکند که پیمان که بدترین حرفها رو، تندترین حرفها را در مورد الی میزنه، قضاوتهای بد میکنه، میگوید که مثلاً به سپیده میگوید که اینقدر ناراحت نباش، اینها برای یک دختری که معلوم معلوم نیست کی هست، چه هست.
بعد آن برمیگردد میگوید اگر برای نجات آرش رفته باشه، غرق شده باشه هم باز ارزششو نداره، بهتر است من اینجا بمونم، مثلاً خودمو به سختی بندازم. این دیالوگ یک جوری چیز میشود دیگه، قطع میشود. با حرف نریلا زارعی که میگوید حالا از کجا معلوم که اینجوری شده باشه.
نامعلومی غرق شدن
بنابراین وقتی ما معلوم میشود که اینجوری شده، یعنی واقعاً غرق شده و مرده، آنجا اینها هنوز نمیدونن که این غرق شده یا نه. میگوید حالا شاید مثلاً اصلاً غرق نشده باشه.
ولی وقتی ما آخر فیلم میفهمیم که واقعاً غرق شده، یعنی دیگر همه آن چیزا، یعنی این موجود با ارزشیه، رفته خودش را مثلاً فدای زندگی یک کسی دیگه، مثل اینکه مسئولیتی را که پذیرفته که بچهها را نگهداره، با تمام وجود سعی کرده انجام بده و در بر همین هم کشته شده.
بنابراین باید ما همراه با احتمالاً، مایی که احتمالاً با آن قضاوتهای بد شخصیتهای فیلم در نیمه دوم گاهی هندلی کردیم، خجالت بکشیم از اینکه اگر کسی این فیلم را اینجوری نگاه نکند به نظر من همراه نشده با فیلم.
آخرش باید اگر شما یک جوری شک کردید که شاید این یک دختر مثلاً احمقی بوده، شاید یک موجود نمیدانم عجیب و غریبی که یک کار، باید آخرش با این حالت از فیلم جدا بشوید که اشتباه کردید، نباید این قضاوتها را میکردید.
فیلم میخواهد شما را در موقعیتی قرار بده که به نوعی این اشتباه را بکنید و بعد مثل اینکه یک درسی بگیرید که نباید این قضاوتها را میکردید، همانطوری که آدمهای در فیلم نباید این قضاوتها را میکردند.
بفرمایید. اصلاً آن سیگنال چیز است دیگه، شما میخواهید به یک زنی یک مرد ویژگیهای آنیمایی چیست که یک مرد خیلی بهش علاقهمند بشه؟ حس مادرانه را. همین آن دختری که مربی مهد کودکه، بچهها را دوست داره، اینها یک جوری جاذبه دارد دیگر برای مردها. همین الان کاندید خوبی است برای اینکه لااقل به وضوح حس مادرانه دارد.
اصلاً شما حاضرید با یک دختری که بچهها را کتک میزنه، همینجوری تو خیابون، میتونی دنبالشون میکنه، ازدواج کنید؟ نه. این یک این ویژگی آنیمای آقای فرهادیه. چرا همیشه ویژگی آنیمای آقای فرهادی مستخدمه مثلاً؟ یک جایی مریلا زارعی که دارد تعریف میکنه، این خیلی این را به نظرم تنظیمشده نیست. یک اصطلاحی به کار میبرد که یک خورده عجیبه دیگر. میگوید این دختر مثلاً خوبیه، جمعوجورت میکند.
این همیشه این ترانه علیدوستی همیشه دارد همیشه در چهارشنبهسوری که کلاً یک خونهی بههمریخته را دارد جمعوجور میکند. اینجا هم میبینید این حالتِ اصلاً این اینکه این شخصیت ادامه همان شخصیته، در واقع حالا من یک خورده واضحتر این را میگویم. درست است مستخدم نیست، ولی معلمِ من یک درجه یک خورده مستخدم، یک خورده مدرنتره دیگر.
یک کسی که میرود مثلاً به نظر میآید یک کارِ ثابتی در یک چیز داره، ولی بچهها را دارد تر و خشک میکند. بهمحض اینکه وارد چه میگوید وقتی رأیگیری میکنن؟ نمیگوید بمونیم یا نمونیم.
میگوید تمیز کردنش با من. یا مثلاً میگوید اگر یک جارو برقی باشه، یک کارِ دو ساعته. این کلاً واقعاً این حسِ نرسینگ بهاصطلاح، یک چیزی که برای مردها خیلی جاذبه دارد در زن، بهشدت تو این آدم وجود دارد.
یعنی اینکه همهچیز را جمعوجور بکنه، چه میدانم حالا آن کارهایی که برای در واقع من این را قبلاً در موردش بحث کردم، دیگر وارد جزئیات نمیشم. کِرینگ در مقابلِ نرسینگ. این ویژگیِ مردانهی کِرینگ در مقابلِ نرسینگی که در زنا جذابه.
من فکر میکنم هر چیزی، شما ببینید در تاریخِ فیلمهای فرهادی، ویژگیهای جالبی که آنیماها داشتن، زیبا بودن، چه میدونم، این اصلاً بابا این باور کنید این تزیین بادبادک هوا کردن، این تصویرِ خالصِ آنیماست.
آنیما بهعنوانِ یک موجودِ شادابی که شورِ زند، اصلاً آنیما از زندگی میآید دیگر. این واژه از حیات و زندگی میآید. اصلاً یک دختری که دارد مثلاً یک کارِ بانشاطی میکند و اینجور میخنده، خندهها تا حدِ ممکن مثلاً یک جوری شاد و چیزن، رها هستند.
و اینقدر درِ فرهادی مهم بوده که این خندهها باشند که یک جایی سینک نیست با تصویر، ولی گذاشته. این تقریباً من یادم نمیآید تو فیلمهای فرهادی اینجور بیدقتیها دیده باشم. مثلِ اینکه میخواهد این خندهها حتماً اینجا به این حجم وجود داشته باشند. آخرین تصویرِ این فیلم، حالا من بعداً سعی میکنم دقیقاً به همین برسم دیگر. مثلِ فیلمِ خداحافظی با آنیماست.
این دیگر آخرشه. مثلِ اینکه آخرین تصویرِ این موجودِ دوستداشتنی که دیگر در دسترس نیست و قرار است که بمیره. بنابراین این خودِ این صحنهها، این دویدنها، خندیدنها، این آفتابِ خیلی خوبی که اینجا وجود داره، اینها همه در واقع یهجور چیزن، تمهیداتی هستند برای اینکه این ویژگیِ آنیماییِ زندهبودن، نشاط داشتن، اینها همه در این آدم برای ما جا بیفتن، آخرین لحظهها.
بفرمایید. ببینید اینکه شما چه حسی بهتون، من همهش حرفم همین است. ممکن است من هم وقتی این فیلم را دیدم، اونقدری که آقای فرهادی میخواست این حس بهم دست نداده. ولی وقتی فیلم را برای تحلیل کردن نگاه میکنم، قانع میشم که قرار است بیش از این ببینید، ببخشید، ببینید مثلِ اینکه من میخواهم یک موجودِ دوستداشتنی بسازم در یک کارِ مثلاً ادبی یا سینمایی، موفق نمیشم.
من نمیگویم الان الی خوب دراومده. من نمیگویم الان هر کسی این فیلم را ببیند عاشقِ الی میشود. میگویم آقا میگویم مؤلف سعیِ خودش را کرده که اینجوری باشه. دارم توضیح میدهم که هر المانی که ممکن بود را وارد کرده که این حس بهوجود بیاید. ولی قبول دارم اونقدری که باید بهوجود نیامده.
برای من خودم هم فیلم را دیدم، آن مقدار جذبِ مثلاً فرض کن شخصیتِ الی نشدم و آخرش هم آن تأثیرِ قاطعی که مثلاً فرض کن بد قضاوت کرده باشم، حالا معلوم شده که این مثلاً یک قهرمانانِ خودش را به کشتن داده، این حس هم خیلی در من ایجاد نشد. این مهم نیست. من دفاع نمیکنم که اینها دراومده.
میگویم که قرار بوده اینجوری باشه. به نظر من قرار آن قرار نبوده. چون همونطور که گفتم، آن تردیدهایی که داشته و اینا، اصلاً همین که تردید داره، ما را به این میرسونه که اینجا دارد به زندگیاش نشان میدهد که یک تردیدهایی هست. ولی که آدم مثلاً به خودش سادهکاری کرده، تردید داره، نشان میدهد که به نظر من نه.
از پسِ سفیده برنمیآد. حتی میخواست فرار بکند. من فکر میکنم آن توصیفی که سفیده میکند درست است. یعنی هنوز دوست نداشته، هنوز میل نداشته بیاد، تمام نشده برایش. تصمیمشو گرفته تمام بکند. تمام نشده با یک جور خوبی اصلاً کات نشده که احساس آزادی بکند. یک جوری آوردنش و حالا هم حس خوبی ندارد. اینها به نظر من چیز است دیگه، اینها توجیه.
ضرورت صحنهها
ببینید شما اگر این صحنهها نباشد که خیلی بد میشود که. برای اینکه این اصلاً متهم به این میشود که نامزد دارد. این دقیقاً این صحنهها به این دلیله که شما آن چیزو ازش بردارید. این حسِ مثلاً بدی که یک آدمی که نامزد دارد ولی دارد یک نفر دیگر را هم حالا زیرِ سر داره، به قولِ شما ریگی به کفششه.
شما ببینید یک دختر، یک دختری که میخواهد نامزدیشو به هم بزند و نامزدِ ولش نمیکند. چه کار باید بکنه؟ فکر کنید، فکر کنید واقعیت همین است. با این، با اینکه از نظرِ اخلاقی تو چنین شرایطی اگر رسماً اعلام کرده نمیخواد، میبینید جوابِ تلفنشو نمیده، به مادرش میگوید که اگر کسی زنگ زد نگو من کجام.
میخواهد قطعِ رابطه کنه، حالا یک نامزدیای داشته، دیگر به پایانِ تلخ راضی شده برای اینکه فکر میکند ورژنِ بعدیش تلخیِ بیپایانه، نمیخواد با این آدم ازدواج کند. طرف دوستش داره، ولی ولش نمیکند. چند ماه هم گذشته، اینها چیزاییه که به عنوانِ اطلاعاتِ درست تویِ فیلم به ما داده میشود.
من شخصاً فکر میکنم خب یک دختر تو چنین شرایطی چه کار کند تا آخرِ عمرش بشینه که آن رضایت بده یا نده؟ خب دارد زندگیِ خودش را میکند. اتفاقاً اینکه با این حال هنوز حسِ خوبی نداره، فضیلتِ اخلاقیه دیگر.
یعنی خیلی دیگر آدمِ اصلاً چیزی است. آدمیه که تو این زمینهها دارد احتیاط میکند. هنوز مثلاً یک جوری انگار اینکه آن طرف نمیدونه این کجاست و اینها اذیتش دارد میکند.
حالا بالاخره من فکر نمیکنم اینها تویِ فضایِ فیلم، ببینید من میگویم برداشتهایِ شخصیِ ما، اینکه شما مثلاً شاید حستون این باشه کسی که تردید داره، ریگی به کفششه، آیا این قضاوتِ فیلم هم همینه؟ من میخواهم بگویم این چیزها را واردِ قضاوت، ما نمیتوانیم دیدگاهِ شخصیمونو تو قضاوتهامون، تویِ حسی که بهمون دست میدهد وارد نکنیم. وقتی داریم فیلمو میبینیم.
به دلیلِ ویژگیهایی که مثلاً من خودم ممکن است از نظرِ اخلاقی داشته باشم و ارزشهایِ اخلاقی، ممکن است این فیلمو ببینم از نظرِ حسی ارتباط برقرار نکنم با این شخصیت به عنوانِ این شخصیتِ خیلی جالب. اصلاً ممکن است من از قیافهیِ این آدم خوشم نیاد. بنابراین نمیتوانم خیلی جایِ آنیما بنشونمش. تأثیرِ حسیِ مرا هم نمیذاره. من حرفم این است که فیلم چه کار دارد میکنه؟
فیلم داره، ببینید محتوایِ این فیلم این است. یک موجودی را به شما نشان داده، شما دیدیدش، خلوتش هم دیدید. خیلی دخترِ خوبی به نظر میرسد. به محضِ اینکه غایب میشه، شروع میکنند بر علیهش ابهام ایجاد کردن و یک جوری تماشاگر هم تویِ فیلم ناخودآگاه با این حرفهایی که دارد زده میشود همراه میشود و آخرش باید به این نتیجه برسید که همهیِ این حرفها بیخود.
دخترِ خوبی بود، هیچ مشکلِ اخلاقی نداشت و همان قضاوتِ اولیهای که نسبت بهش شده درستتره و همهیِ این آدمها یک جوری گفتن، تشویق کردن احمدو که با این ازدواج کن، دخترِ خوبیه، خودِ احمد هم، همه تأیید کردن که دخترِ خوبی است تا جایی که میدیدنش. وقتی که از بین رفته، حالا آن چیزهایی که پشتش دارند فکر میکنن، قضاوتهایِ نادرست.
نزدیک به قهرمان
من فکر میکنم فیلم این را دارد میگوید و اگر قضاوتهایِ شخصیمونو کنار بذاریم، تلاشِ فیلم این است که این موجودو یک جوری نزدیکِ به یک قهرمان برسونه. به یک معنایی مدرنش دیگر.
ما نباید انتظار داشته باشیم تویِ یک کارِ دورانِ مدرن، مثلِ قهرمانِ مثلاً رستم ببینید تویِ فیلم یا نمیدانم مریمِ مقدس ببینید. بالاخره یک موجودِ عادیه، مثلاً دروغ میگوید. به مادرش میگوید که، اینجوری نیست که حالا من بگویم که این یک موجودِ ماورایِ طبیعیِ خیلی مقدسه.
ولی آن چیزهایی که در موردش دارند میگویند درست است. و این یک جوری همچنان با وجودِ اینکه حق دارد که تویِ این سفر بیاید ولی باز این فضیلتِ اخلاقی را دارد که با تردید اومده، نمیخواسته بیاد، یک جورهایی مجبورش کردن. واقعاً میخواهد برگرده تهران. اصلاً حسِ خوبی از این جمعی که در آن قرار گرفته از اول بهش دست نداده دیگر.
به نظر من مشکل این نیست. ببینید آن صحنه نمک بعد از این پیش میآید که یک جوری مجبورش میکنند کنار احمد بشینه راحت نیست. وقتی بلند میشود یعنی اینکه بعد از این است که آن خانمه اینها به عنوان نمیدانم عروس داماد جدید حس بد این است نه اینکه تو جمع غریبه است اتفاقاً خیلی دختره راحتیه.
شما از اول که میبینید بچه ها را میگیرد میبرد دستشویی اصلاً غریبی نمیکند. نکته این است که انگار دارند بهش شوهر میدهند هنوز نامزد دارد و این یک جوری این را دچار یک تناقضی کرده و من این انتظار نداشتم این رفتار را ببیند که یک صف بهش گفتن تو بیا یک صف بری همینجوری مثلاً داریم میریم بچه ها من هستم مثل معلم من.
حالا یک پسری هم آنجا تو را میبیند. قرار نیست که از اول نمیدانم شوخی بکنند که نمیدانم آن چرا طلاق گرفته این پیش بینی شده نیست. یعنی تو یک محیطی قرار گرفته که اینجوری بهش نگفته بودن. حالا هم حس خوبی ندارد. به هر حال اینکه غریبی دارد میکند میگویم ببینید فیلم چه میگوید.
اینکه من ممکن است یک آدم مثلاً خجالتی این فیلم را ببیند بگوید خب مثلاً به این نتیجه برسد که خب الی هم خجالت میکشه چون خودش برایش طبیعی است که اگر تو یک جمع غریبه قرار بگیری خجالت میکشه.
به نظر من اینجا الی خجالت نمیکشه. خیلی راحت با احمد میشینه تنهایی حرف میزنند. حتی یک جورهایی مثلاً ارتباط میخواهد برقرار کند مثلاً میگوید چه جای قشنگیه والیبال بازی میکند.
کلاً اینجوری نیست که تو جمع خوب بر نخوره. تو پانتومیم شرکت میکند. همه جا خیلی خیلی راحته و اتفاقاً برای اینکه این شبهه برطرف بشود یکی از توصیف هایی که یکی از شخصیت های مرد فیلم میکند میگوید که دختره راحتیه.
که این شبهه به وجود نیاد. به هر حال فکر میکنم واضح است که برای چه موقعی که میرود نمک بیاورد. آن صحنه صحنه خیلی مهمی است. ببینید بله بگذریم. بگذارید من وارد وارد چیز شدیم دیگر محتوای من قبلاً یک توصیفی از محتوای کلی فیلم کردم.
تحلیل مؤلف
بعد همه چیزهایی که من در مورد این فیلم دارم میگویم اضافه میشود به اینکه شما باید این فیلم را من اگر بتوانم یک تحلیلی از این فیلم ارائه بدهم که با فیلم های قبلی که در مورد همین مؤلف بحث کردیم جور در بیاید این چیز است دیگر این یک جوری در واقع تحلیل بهتریه.
مثلاً اگر یک فیلم سازی از اول تا حالا فیلم های عاشقانه ساخته حالا یک دفعه من فکر میکنم این فیلم جدید سیاسیه خب یک جوری فکر میکنم که اگر حالا یک نفر بیاید یک نقدی طوری تحلیل کند که نشان بده نه اینجا من با یک فیلم عاشقانه سر و کار دارم خب این تحلیل یک پشتوانه ای دارد.
این آدم فضای ذهنیش اینجوری بوده. اینکه این شخصیت ادامه در واقع همان شخصیت روحی در فیلم چهارشنبه سوری به نظر من یک نشانه خیلی مهمی است که شما اصلاً چه جوری باید این آدم را نگاه کنید. ببینید شما فیلم چهارشنبه سوری را کنار درباره الی و این فیلم جدید جدایی نادر از سیمین بگذارید.
هر سه تاشون یک نکته دراماتیک مشترک خیلی واضح دارند. یک مستخدم یا شبه مستخدمی از طبقه پایین تر وارد طبقه متوسط یا به هر حال بالاتر از خودش میشود. در روحی که اصلاً شما این را میبینید یعنی روند اینکه اصلاً میبینید شما شروع میکنید فیلم را این شکلی که از آنجا راه میفته با موتور میآید وارد یک خانه ای میشود که خانه حداقل طبقه متوسطه.
و اینجا داستان داستان آمدن یک مربی مهد که به نظر من یک یک مثلاً لول بالاتر از این مستخدمی که برای یک شرکت میرود تو خانه ها کار میکنه، کسی که بچه ها را در مهد نگه میداره، بالاخره اینجوری آبرومندتره دیگر یک یک لول از لحاظ شغلی فکر میکنم بالاتر قرار میگیرد ولی بالاخره شغل طبقه پایین دست دیگر یعنی فکر نمیکنم این شکلی باشه که مربی مهد بودن حالا نمیدانم.
شاید یک چون شب معلمیه یک چیزی بینابینه. ولی شما ویژگی های تمیز کردن و اینها که تو روحی بود را اینجا میبینید. یعنی یک دختریه که اصلاً خجالت نمیکشه که بچه های دیگران را هم برداره مثلاً آنها که دیگر بچه های مهد نیستند.
وقتی میخواهد مروارید را مثلاً ببره دستشویی میگوید آنها را هم بدهید من ببرم و نه ما مثلاً چیز است برای ما مسئله ای نیست و خیلی راحت میگوید مثلاً میکنن، یعنی کلاً این ویژگی شبیه همان به اصطلاح روحی را اینجا شما میبینید، ولو اینکه خدمتکار به آن معنا نیست.
در بعدی هم که همین است دیگه، اصلاً سه تا فیلم، هر سه تاشون این المان مشترک را دارند. یک آدمی با یک چنین ویژگیهایی از یک طبقه پایینتر میآید تو آن جمع و یک اتفاقی میافتد.
یک جا غرق میشه، یک جا بچهاش سقط میشه، یک جا هم مواجه میشود با یک فضای عجب و غریبی که خیلی مثلاً برایش نامأنوسه. به هر حال انگار نقطه دید در حداقل در چهارشنبهسوری کاملاً همین شخصیتی که میرود آنجا نظاره میکند و حالا من بحثم سر این است که کمکم داریم از این فاصله میگیریم.
یعنی بگذارید من الان همینجا این حرف را بزنم، خیلی با این فاصلهای که افتاده خیلی ذهنم اینجوری نیست که پس و پیش گفتن مطالب، کدام را اول بگویم.
سه نکته بدیهی
بگذار حالا به هر چیزی که میرسم، اگر خیلی بحث را از ذهن دور نکند میگویم. شما این سه تا که خیلی بدیهیه که اصلاً به طور عجیبی یعنی یک خورده آدم تعجب میکند که یک آدم هی فیلم بسازه، هی یک مستخدمی را بیاورد تو یک خونهای کار بکند. اینقدر یک به اصطلاح چه میگن، یک چیز دراماتیک مشترک بزرگیه که یک خورده غیرعادیه اصلاً.
بعد شما این سه تا را با همدیگر مقایسه بکنید. ببینید چهارشنبهسوری اصلاً فیلمیه که شما از دید روحی به همه چیز نگاه میکنید. فیلم هم اینجوری شروع میشود که آن آدم با موتور، با نامزدش از آنجا راه میافتد میآید اینجا. اینجا دیگر این شکلی نیست. شما درست است که وزن الی در حداقل تا حد زنده است، بیشتر از بقیه است، ولی این همه را با همدیگر میبینید.
مثلاً فیلم میتونست اینجوری شروع بشه، الی از تو خانه خودش دربیاد، ساکش دستشه، سوار یک ماشین بشه، برود اینها را ببیند و همراهشون بیاید شمال. این میشد وزن الی را به عنوان یک کسی که انگار ما باهاش فیلم را شروع کردیم و از آن دید داریم نگاه میکنیم، بیشتر میکرد. اینجا اینجوری نیست. یک مقدار ما دور شدیم.
جمع را داریم میبینیم، فقط الی در آن یک خورده برای ما پررنگتره به دلیل همین که اسم فیلم الییه، نمیدانم موضوع صحبت همه الییه و الیآخر. ما این را بیشتر نگاه میکنیم. فیلم ما را مجبور میکند به دلایل دراماتیک که بیشتر نگاهتون به الی و عکسالعملهای الی باشه. فیلم سوم اصلاً برعکس. از تو خانه طبقه متوسط شروع میشود.
آن موجود یک موجود خارجیه. شما مثلاً حس نمیکنید که انگار طبقه مؤلف دارد عوض میشود. یعنی نگاه دید مؤلف از شما دو تا فیلم اول را نگاه کنید که اصلاً مطلقاً در جنوب شهر و حاشیه میگذره. اصلاً طبقه متوسطی وجود ندارد. بعد یک فیلم میآید که یک نفر از آن جنوب شهر راه میافتد میآید در طبقه متوسط، ولی حوادث تو این خانه دارد میگذره.
بعد یک فیلمی میآید که همه با همن، بعد یک فیلمی میآید که اصلاً آن موجود خارجیه. یعنی من قهرمانهای فیلم را ببینید، چهارشنبهسوری را تصور بکنید که با هدیه تهرانی و فرخنژاد شروع بشه، ۱۰ دقیقه بگذره، در خانه را بزنن، یکی بیاید تو. این یک اینجور دیگهای فیلم را نگاه میکنید.
در حالی که آن فیلم این شکلی نیست. آن فیلم هنوز انگار طبقه پاییندسته که وزن بیشتری دارد. ما از آن زاویه داریم، اصلاً شما میتوانید بگویید چهارشنبهسوری نگاه یک آدم طبقه پایینه به زندگی یک آدم طبقه متوسط. شما چشم با چشم روحی نگاه میکنید به حوادث. نمیتوانید بگویید با چشم الی اینجا نگاه میکنید به همه چیز.
مطلقاً این، مخصوصاً که تو نیمه دوم اصلاً نیست، غایب میشود. در سومی که اصلاً دیگر اینجوری نیست. کاملاً آن موجود حاشیهایه. و شما این روند، تو این پنج تا فیلم، روند تمرکز در واقع کم شدن تمرکز فیلمها روی طبقه پاییندست و تمرکز پیدا کردن به تدریج روی طبقات بالاتر را میبینید. هیچ شکی در آن نیست که این اتفاق تو این پنج تا فیلم دارد میافتد.
ترانه علیدوستی در دو فیلم
این شباهتی که من گفتم، چون خیلی واضح است که مثلاً فرض کن ترانه علیدوستی شهر زیبا و ترانه علیدوستی چهارشنبهسوری یک جلوهای از آنیما هستن، در تحلیل چهارشنبهسوری نمیدانم چقدر یادتونه، نهایتاً مثل این است که من بگویم من آخر جلسه چهارشنبهسوری به اینجا رسیدم و یک چیزی در مورد درباره الی گفتم. یک آدمی که ظرفیت یک جور عشق بزرگ تو وجودش بوده، حالا چقدر واقعی یا تخیلی، اینها اصلاً مهم نیست.
ولی به آن عشق نرسیده. حالا دارد یک حس خودش را بیان، مثل اینکه آن آنیمایی که خوب پروجکت نشده، هنوز در وجود این آدم وجود دارد و زندگی خانوادگی که خیلی مطلوب نیست و یک خورده به هم ریخته است، زیر نگاه آن آنیما عذابآوره. یعنی بیشترین چیزی که تو چهارشنبهسوری آدمو اذیت میکنه، بیشتر از آن دعوا، حضور روحیه.
این ممکن است آسیب ببینه، این چگونه نگاه میکند. اگر این آدم در شرف ازدواج نبود و اینا، شاید ما کمتر نگران یک دعوای خانوادگی بین یک زن و مرد میشدیم که حالا خیلی هم به مثلاً کتککاری سنگینی نمیرسه، یک کتککاری مختصری در خیابان. میخواهم بگویم بالاخره آنجا نکته اصلی فیلم این است. زندگی خانوادگی نه چندان خوب، در حالی که هنوز آنیما حضور داره، عذابآوره.
من آخر فیلم گفتم که خب یک راهش این است که من آنیمامو میتوانم بکشم. یعنی چه آنیمامو بکشم؟ نه اینکه اینها خودآگاه که پیش نمیآد، مکانیسمهای درونی روانی این کارا را برای ما انجام میدهند. شما مثلاً میتوانید عقیدهتون این باشه که اصلاً عشق وجود ندارد. میتواند حستون را از بین ببره. دیگر هیچ زنی مثلاً نظر شما را جلب نمیکند.
اگر من هیچ تصوری از یک زن جذاب نداشته باشم، خب به همین زنی که دارم راحتتر میتوانم قناعت بکنم دیگر. وقتی که یک حسی دارم که زن میتواند چقدر موجود جذابی باشه، حالا زندگی خانوادگی اگر خیلی عالی نباشد هم مرا اذیت میکند.
بنابراین کمکم آدمها همینجور وارد میانسالی که میشن، مردهایی که آنیماشون تحول پیدا نکرده، به آن عشقی که باید میرسیدن که تو مردهای مختلف ممکن است درجهاش فرق بکنه، نرسیدن، خودبهخود یک مکانیسمهایی به وجود میآید که برای اینکه این عذابو کمتر بکنه، آن آنیمای کمرنگ بشود.
با تولید عقاید، یعنی اقتباس عقاید، با تغییر حس، با جایگزین کردن حسهای آنیمایی با چیزهای دیگر. من میتوانم همه آن احساساتمو نثار فرزندانم بکنم، نثار موجوداتی بکنم که دیگر حالا بهعنوان همسر بهشان نگاه نمیکنم و الی آخر.
بالاخره یک اتفاقایی باید بیفتد که این آنیمائه حل بشود مشکلش. حالا من من، من که بهعنوان مقدمه گفتم که درباره الی عیناً ادامه چهارشنبهسوریه. مثل اینکه آن مشکل اینجوری حل میشود. خداحافظی کردن با آنیما. من میخواهم یک دنیای بدون آنیما داشته باشم.
بنابراین به حد ممکن یک دختری را که فکر میکنم زیباست، فکر میکنم که دیالوگهایی که برایش نوشتم جالبه، همهچیزش جالبه، ویژگیهای جالب داره، میآرم و همه تمهیدات و یک بادبادک هم میگویم دستش، دیگر آخرین لحظه برای اینکه خیلی خوب بشه، در فضای آفتابی بخنده و اینا، بعد هم مثل اینکه با چه میگم، مثل یک تشریفاتِ شکوهمندی بهعنوان یک قهرمان، این موجود از بین میرود.
نیمه دوم فیلم
مثل اینکه دارم میتوانم بگویم دارم با آنیمای خودم به بهترین وجه ممکن خداحافظی میکنم. نیمه دوم، شما اصلاً متوجه این هستید دیگه، این فیلم فیلم درباره الی مشخصه، واضحش از هر نظر، از نظر دراماتیک، فرمی که دو بخشِ خیلی خیلی چیز داره، متمایز از هم دارد.
یعنی از اول شروع میشود تا غرق شدن الی، اصلاً هوا آفتابیه، همهچیز خوبه، فضا مثلاً حالت کمیک دارد گاهی اوقات، بعد یک دفعه این غرق شدن که اتفاق میافته، نه فقط اوضاع دراماتیک به هم میخوره، تحلیل به وجود میآد، نگرانی به وجود میآد، زبونخورد به وجود میآد، جر و بحث میکنن، هوا هم ابریه، یعنی همهچیز یک جوری به بارون میباره در حالی که اینها دارند دنبال جسد میگردن، میلرزن، یعنی همهچیز در فضای دوم، یک عالم اصلاً چیز وجود داره، حالا المانهایی که یک از نظر مثلاً فرض کن رنگ، شما دیگر آن روسری قرمزو نمیبینید، یا هر چیزی که فکر کنید، دو تا قطعه فیلم کنار همدیگر قرار گرفته که دومی ناخوشایند باشه، اولی خوشایند.
حالا اینجوری که به فیلم نگاه کنید، من فکر میکنم نیمه دوم فیلم، جوِ شدیداً عصبیِ نیمه دوم فیلم، و اصلاً این محتوای فیلم یک مقدار چیز میشه، قابل لمستر میشود. من الان یک استفاده کردم از فیلمهای قبلی آقای فرهادی که خارج از چارچوب این فیلم دلایلی وجود دارد که این آنیماست، دلایلی وجود دارد که مرگش مثلاً مرگ آنیما باید آخر.
بگذار یک استفاده دیگر هم بکنم از آن سه تا فیلم قبلی. شما اگر یک عنصر مشترک بخوای تو سه تا فیلم قبلی بگویید که از اول وجود داشته و هر دفعه هم بحث کردیم من در موردش صحبت کردم و هی شدیدتر و شدیدتر هم شده تا اوجش دیگر درباره الیه موضوع قضاوت بد و عجولانه در مورد یک زنی که زن خوبی است دختری که دختر پاکیه ولی بهش میگویند ناپاک.
مثلاً فیلم اول آن شخصیت که خانم کوثری بازی میکند اسمش تو آن فیلم حالا یادم نرفته چه بود. آن یک دختریه که در مظان اتهام قضاوتهای نادرست قرار داده شده. ما به عنوان تماشاگر در فیلم رقص در غبار میدانیم که این قضاوتها اشتباهه و همدلی نمیکنیم. در حالی که آدمهایی که در فیلم هستند این قضاوت بد را میکنند.
ما از این آدمهایی که این قضاوت بد را میکنند باعث میشوند که این عشق از بین برود بدمون میآید. این موضوع در شهر زیبا تبدیل میشود به اینکه ما همزمان بلکه حتی بیشتر از آدمهایی که در فیلم هستند حس بدی داریم از نسبت به آنیماهای پاک فیلم. چون نشانههایی به ما اطلاعات غلطی داده میشود که این شوهر داره، بچه داره، حالا پسرا را میگوید بیا تو خانه.
اصلاً یک جوری به نظر میآید یک دختر فاسدیه. مثل همان حرفی که در مورد آن دختر فیلم قبلی میزدن و بعد ما باید پشیمون بشویم وقتی میفهمیم که اینجوری نبوده. این انقدر دختر پاکیه که همه اینها کارها را کرده برای اینکه کسی بهش تعرض نکند اصلاً.
برعکس شدن حس
در چهارشنبهسوری یکی از محتواهای کلیدی فیلم این است که نصف فیلم شما فکر میکنید هدیه تهرانی یک زن شیطانصفت دیوانهست که خانواده خودشو، مرده، مثلاً زندگی خودش را بیچاره کرده، دلتون میسوزه. در یک لحظه میفهمید که همه اینها برعکسه. یعنی اینی که آن را دیوانهش کرده، آن بیچاره مثلاً یک آدمیه که در واقع آسیب دیده به دلیل این ویژگی رفتاری که برایش شده، کتکم حالا خورده.
من با خودم آنجا هم فکر میکنم این خوب در نیامده. این احساس ممکن است در همه آدمها ایجاد نشود. ولی آن فیلم قرار است شما من یک بحثی کردم حالا یادم نیست که این را گفتم آنجا. یک یک ربع، ۲۰ دقیقهای در این فیلم هدیه تهرانی غایب میشود. جایی که اینها با همدیگر میروند پارک و آن ماجرا فاش میشود و خیلی طول میکشه در شلوغیهای چهارشنبهسوری برگردن خانه.
من فکر میکنم قرار است که شما در این دقایقی که وقت دارید به اندازه کافی ناراحت بشوید از اینکه هی دلتون برای هدیه تهرانی بدبخت که تا حالا به عنوان یک دیوانه نگاه کردید باید تنگ بشود. یعنی آن صحنهای که درو باز میکند باید صحنه تأثیرگذاری باشه. شما حالا یک جوری دیگهای به این آدمی که دوباره ظاهر شده در فیلم نگاه میکنید.
مثل اینکه یک زمانی در فیلم اختصاص داده شده به اینکه برای اینکه شما از نظر روانی این چیزو سوئیچ بکنید. تصورتون و حالا بگذریم که خوب دراومده یا نه به نظر من دفعه قبلم گفتم اینجاهاش یک خورده زیادی کشدار شده. شاید یک جور دیگهای میشد این محتوا را بهتر بیان کرد.
به هر حال این جزو بدیهیاته که یکی از جالبترین موضوعات دراماتیک حساسترین موضوعات دراماتیک از نظر آقای فرهادی که تو همه فیلمهاش هست، تهمت زدن بیجا، قضاوت بیجا در مورد یک آدمیه که پاکه. و اینکه اولش اینجوری شروع میشود این موضوع که ما لااقل به عنوان تماشاگر مقصر نیستیم، همدلیم، میدانیم که طرف پاکه.
کمکم هی این پررنگتر میشود که ما هم در مظان این اتهام قرار میگیریم که بد قضاوت کردیم. یعنی فرهادی فیلمها را طوری میسازه، اطلاعات را طوری میدهد که ما در این شرایط قرار بگیریم که فکر کنیم که این دختر بدیه، بعد بفهمیم نه دختر خوبی است. فکر کنیم زن دیوانهایه، بعد فکر کنیم بعد بفهمیم که زن مظلومیه. همینجور درباره الی اوج این ماجراست.
اصلاً شما میتوانید بگویید همه فیلم اینجوری ساخته شده. یک دختر پاکی را به شما نشان میدهند که خیلی هم دختر خوب و جذابیه و بعد یک جوری در شرایطی قرار بگیریم که همه در موردش دارند حرفهای بد میزنند و شاید تماشاگر هم دارد در موردش بد قضاوت میکند.
و این مجدداً میخواهم بگویم آن تمی که شاید مثلاً تو آن سه تا فیلم تم دوم بود، اینجا یک جوری تم اصلی فیلمه دیگر.
احساس به اصطلاح پشیمانی که به آدم دست میدهد که در این مورد یک زنی که زن خوبی بوده، یک دختری که دختر پاکی بوده بد قضاوت کرده. اینها استدلالها به نظر من نوی خود المانهای فیلم کافیه برای اینکه ما را به این نتیجه برسونه که مثلاً چه جوری باید به الی نگاه کنیم، چه جوری باید داستان فیلم را بفهمیم.
روشنتر شدن
ولی به نظر من وقتی با فیلمهای دیگر مقایسه میکنید شاید خیلی روشنتر هم بشود هرچند به نظر من اگر آنها نبودن باز آن فیلم به اندازه کافی نشانه گذاشته بود که فیلم را این شکلی نگاه کنیم. یعنی دچار شبهه نمیدانم خودکشی و نمردن و اینجور چیزها نشیم. من کلاً مخالف این هم که اینجا ابهام وجود داشته باشه.
بفرمایید. فکر میکنم یک چیزی که کمک میکند به اینکه فکر بکنند که شاید مثلاً نمرده و اینا، آدم قبول کند که نمرده. این یک چیزی است که قرار بوده وقتی که مثلاً ما را اینجوری میبره، چشمهاشون را میبنده. مثلاً ما نمیبینیم که چشمهاشون.
مثل ماجرا که مثلاً حرفش را تو خیابون میخواهد از یک طرفی سخت واسه آدم اصلاً آها، بزار بزار من یک آوانس بدهم که قرار نیست ما مرگ دست و پا زدن آنیما با شکوه را در چیز ببینیم.
در برای اینکه شأنش مثلاً یک جوری پایین نیاد. قرار است آخرین تصویر هم این تصاویر زیبای بادبادکبازی باشه. این که از نظر دراماتیک تصمیم درستیه. ولی نکته مهمتر این است که به این ابهام اینکه مرده یا نمردهتون
این نگاه خیلی احتیاج دارد. یعنی اگر مرگشون نشان بده دیگر حداقل تماشاگر میداند که ماجرا چیست. بنابراین تماشاگر با آن آدمهایی که بد قضاوت میکنند همراه تمام قضاوتهای بد برای خاطر اینکه آنها مطمئن نیستند این مرده. اگر بدونن که برای خاطر آرش رفته تو آب کشته شده که قضاوت بدی نمیکنند.
فکر میکنند که هی یک شرایطی پیش میآید که فکر میکنند رفته و اگر یک جایی مثلاً آن پیمان میگوید که آن حرفهای تند معمولاً میزند. میگوید اما اگر واقعاً این گذاشته باشه رفته باشه بعد این بقیهاش را ادامه نمیدهد.
اینقدر انگار حرف بدی میخواهد در موردش بزند چون بدبخت کرده اینها را دیگر واقعاً دو مثلاً سفرشون را به هم زده. حالا از وقتی هی بحث میکنند که نکند قهر کرده باشه.
اگر این نباشد نیمه دوم فیلم چیز نمیشود. اصلاً پیش نمیره. خب این فکر میکنم دو تا نکته مهم یعنی من سعی کردم بگویم که اگر فیلم را خوب نگاه کنی چه جوری باید به الی نگاه کنی، چه جوری باید به مرگش نگاه کنی و چه جوری باید به نیمه دوم فیلم نگاه کنید که آدمها مثلاً یک جوری در چیزن.
در هیچکدوم این حرفهایی که من دارم میزنم این را به این معنی نگیری که من دارم میگویم که این حرفها خیلی خوب زده شده. الی خیلی خوب ساخته شده. من دارم میگویم که فیلم اینجوری دارد سعی میکند که القا بکند. و بهترین راه در واقع تحلیل از فیلم این است که داستان را این شکلی در واقع بفهمیم.
نه اینکه مثلاً الی موجود بدیه، فیلم قرار است حالا یک مثلاً یک آدمی ممکن است اینقدر اخلاقهای ناموسپرستی داشته باشه هرچه هم بهش بگی قبول نکند که این چون نامزد داشته آمده موجود شیطانیه.
این را جدا کنید از اینکه فیلم اینجوری نگاه نمیکند. فیلم الی را کارش را محکوم نمیکند به نظرش نمیآید که به نظر خود آقای فرهادی این مسئلهی چیزی نیست. خب. ببینید برویم در مورد نیمه دوم فیلم خود حرف بزنیم.
مقدمات فکتها
من یک عالمه جزئیات دارم و یک مسائلی خیلی خیلی یعنی الان من هنوز تازه مقدمات فراهم کردم که مثلاً این فکتها چه جوری فکتها را ببینی تا مثلاً حالا ببینیم تحلیل روانشناسیاش، روانکاوانهاش چیست. یعنی هنوز وارد آن بحث اصلی نشدم ولی به نظرم میآید که این جزئیات برای فهمیدن درست فیلم مهم است. من به نظرم میآید برویم در مورد نیمه دوم فیلم بحث بکنیم.
بعداً تحلیل به اصطلاح روانکاوانهاش را ارائه بدهیم. این الان روی نیمه اول فیلمه. بگذارید من همینجوری اگر این میشد خیلی سریع بروم جلو، بعداً نمیاومد که یک تعداد زیادی از صحنهها را بگذارید من مخصوصاً بگذارید نیمه دوم فیلم یک تعلیقی در آن هست که مرده، نامرده، جنازهاش پیدا میشه، نمیشه، اینها عصبیان، با همدیگر درگیر میشوند و اینها. یک نقطه عطف فیلم اومدن صابر ابره دیگر.
یعنی نام میفهمند نامزد داره، نامزد از تهران میآید و مثلاً یک جوری خیلی فیلم قرار است هیجانانگیز بشود. من رسماً دارم اعلام میکنم از الان دارم بر علیه فیلم حرف میزنم که میخواهم بگویم که بسیار ضعیفه. نیمه دوم فیلم کلاً، مخصوصاً از جایی که صابر، گفتم که خیلی خوب بازی کرده، در اینکه این نقش بسیار بسیار بد نوشته شده را خوب بازی کرده.
یعنی اصلاً عمل، نهایت سعیمو الان میکنم که بهتان بگویم که چقدر فیلم از جایی که صابر ابر میآید یک جورهایی جفنگ میشود. خب، حالا ببخشید، اصطلاحات به کار نبرم. هیچ جای هیچکدوم فیلمهای فرهادی به نظر من اینجوری نیست و به غیر از اینکه من بگویم که شرایط خوبی مثلاً از نظر ذهنی انگار نه، حس خوبی ندارد که این کار را دارد میکند.
این فیلمهای آقای فرهادی، حسنشون اصلاً این است که خیلی همهچیز طبیعی پیش میرود. حالا البته تو شهر زیبا هم طبیعی پیش نمیرفت. این یک جورهایی مثل همان اواخر شهر زیبا که همهچیز دیگر از حالت طبیعی خارج میشه، به نظر من گرهافکنیها و گرهگشاییهایی که قرار است تعلیق ایجاد بکنه، قرار است هیجان ایجاد بکند. این مثل یک فیلم، به نظر من، مثل یک فیلمیه که با غرق شدن الی تمام شده، هیچ چیزی نمونده برای گفتن.
حالا ولی تایم فیلم ۵۰ دقیقهاش مانده. حالا چه کار کنیم که داستان پیش بره؟ قرار است که آدمها به جون همدیگر بیفتن، قرار است یک فضای سیاهی ببینیم، فضای عصبیای ببینیم و آن اومدن صابر ابر هم اوج مثلاً تعلیقشه دیگر. حالا بیاید یک خورده نمیدونم، همینجوری من دوست داشتم اگر میشد صحنه به صحنه برویم جلو.
بگذارید حالا یک جوری دیگر همینجوری بازسازی بکنیم ببینیم که اتفاقهایی که آنجا میافتد چیست. اینها میفهمند که الی نامزدی، ببخشید، اینها موبایل الی را پیدا میکنن، زنگ میزنند به یک نفر و طرف میگوید برادرشه و دارد میآید تهران. بعد یک دفعه گلشیفته فراهانی سپیده به احمد میگوید که این برادرش نیست، نامزدشه.
و یکدفعه قرار است که این خیلی مسئله حاد و مهم، چقدر مهمه؟ ببینید شما یک خورده، ببینید فیلم آنقدر خوب ساخته شده و کارگردانی شده و ریتمش خوب است که شما فیلمی که دارید میبینید واقعاً آن لحظه به نظرتون میآید خیلی مهم است. ولی در واقع چقدر مهمه؟ الان چه مشکلی پیش اومده؟ نامزد دارد میآید.
کتک و نامزد
اینها اگر بفهم، نامزد اگر بفهمه که اینها الی را آوردن با خودشان اینجا، چه میشه؟ اینها را کتک میزند. چرا کتک میزنه؟ اصلاً نامزدش با یک عده مثلاً فرض کن پاشو به رقص شما، واقعیتش آن یکیام نمیدونست. با همین الان شما جای احمد باشید، نگرانید، میاید میگویید آقا به ما نگفتید، ما نمیدونستیم. اصلاً بگویند که به یکی گفته بود ولی به ما نگفت.
اصلاً چه جرمی اینجا اتفاق افتاده؟ از چه دارند میترسن؟ حالا ببینید من میخواهم بگویم که این تعلیقه اینقدر مصنوعی ایجاد میشود که یک خورده دور از فضای فیلمهای آقای فرهادی، چون چیز واقعی وجود نداره، اصلاً همینجا مسئله باید حل بشود دیگر. اصلاً بگذارید اینجوری نگاه کنید. خودتان را بگذارید جای صابر ابر. زنگ زدن به شما گفتن که نامزدتون مرده، نامزدتون تصادف کرده.
چقدر توجیه منطقی وجود دارد که این آدم خودش را معرفی نمیکند میگوید من برادرشم؟ همونجا بگوید که شما کی هستید؟ نامزدش هستید. حالا اینقدر روابط مثلاً به نظر ما باید اینجوری فرض کنیم که اینقدر اونجای مسئله طلاق و نمیدانم فلان پیچیده شده که این مثلاً ترسیده اگر بگویند نامزدشم بهش هیچچیزی نگن یا بگن، نمیدانم. به نظر من که هیچ توجیه منطقی ندارد.
یک آدم غریبه زنگ زده، کاملاً هم واضح است که خبر بدی مثلاً در مورد تصادف و چیزی، موبایل الی را برداشته زنگ زده، بگو من میگویم نامزدشم، شوهرشم اصلاً، چرا بگویم نامزدشم؟ حالا گفته اگر بگوید شوهرشم که این تعلیقها پیش نمیاد. میگوید من نامزدشم برای اینکه تعلیق لازم دارد. من میخواهم بگویم همهی تمهیدات تعلیقی که به وجود میآید همهاش مصنوعیه.
فقط ریتم فیلم تنده و شما این را در فیلم احساس نمیکنید، ممکن است خیلی هیجانزده بشوید. ولی یک خورده بعدش بشینید فکر کنید میبینید دقیقاً جفنگ و به کار بود. هیچی نیست مثل اینکه من مثلاً فرض کن الکی حالا واژه جفنگ یک خورده تحقیرآمیزه. بگذارید برویم جلو. حالا گفته که من نامزدش هستم برادرش. حالا سپیده میگوید. سپیده میتواند نگه.
سپیده اگر نگه که من میدانم که این نامزدشه، خب چی؟ خب آنها میگویند ما نمیدونستیم دیگر. سپیده هم به کسی نگفته. هیچ چیزی پیش نمیاد. علی متهم میشود دیگر. حالا سپیده مثلاً یک جوری اینجا فعلاً میگوید ولی نمیگوید که به من گفته بود که نمیدانم نامزد دارم. نمیگوید که یعنی علی را سپیده در مظان اتهام دارد قرار میدهد دیگر.
حالا چه میگفت چه نمیگفت به اتهام پیش میومد. حالا بگذریم. سپیده گفته. صابر اول آمده. اینها چه نمیدونن در مورد علی؟ اسمش را نمیدونن. اولین سوالی که از سپیده میپرسه که اسمش چه بود؟ چقدر تعلیق ایجاد میشود. میگوید علی، آن یک جوری نگاه میکند میگوید که اسمش علی بود؟ اصلاً ما باید چیز بشویم دیگر. آن مجبور میشود که بگوید.
این آقای مثلاً نامزد آنور تلفن تهران نپرسید که مطمئن بشود که این آدم شناسنامه علی دارد. پاشده آمده اینجا. وسط راه تلفنی دوباره به موبایل زنگ نزد بگوید آقا من مطمئن بشوم. خب موبایل آن آدم پیدا شده. اگر شک داره، این اول چک میکند بعد راه میفته میآید شما دیگر. من میخواهم ببینم همه اینها یک جوری فقط مثل این است که بگذار خندهدارترش این است.
بچهها و لو رفتن
فرهادی شما را میندازه در این چیز که مبادا بچهها لو بدن. یک جورهایی منطقیه دیگر. یک دروغی دارند همه میسازن. بچهها ممکن است لو بدن. آقا این صابر اول وارد این ویلا میشود. همش از این بچهها سوال میکند. کی از بچهها میپرسه که این دختره کجا افتاد در آب؟ یعنی هی، ببینید شما سه تا شاید صحنهست که خندهداره دیگر.
که یک آدمی اومده، این همه آدم بزرگ آنجا هست و همه این لحظهها برای شما تعلیق ایجاد میشود. نکند این بچهها الان مثلاً خیت بکنن، مثلاً یک جوری یک چیزی که نباید بگویند را بگویند. ازشان میپرسه که این کجا افتاده تو آب. یک جایی شما میبینید که آرش نزدیک آبه، این میرود صابر اول میرود پیشش. فکر کنم نمیشنوه چه دارند میگویند ولی تعلیق ایجاد میشود.
نکند الان آرش یک چیزی بگوید که خب اینها هیچکدوم این رفتارها، رفتارهای طبیعی آدمیزاد نیست. اینها رفتارهاییه که قرار است ما را دچار یک هیجانات کاذبی بکند. برای اینکه فیلم چیزی دیگر نمونده که هیجانانگیز باشه. مثل اینکه فقط یک ربع، ۲۰ دقیقه ما آن آخرش باید هی مثلاً هی کش پیدا بکنه، هی خوب ایجاد کردیم.
واقعاً از هیچی، خلاصه فیلمی ساخته که همه میروند و خودمم هم اولین بار مثلاً نگاه میکنم هی دلم شور میزند. ولی یک خورده فکر کنید هیچی نیست. اصلاً نه مشکلی وجود داره، به غیر از اینکه همینجوری آن به بچهها یاد میدن، نمیدانم چند ۱۰ تا دیگر میتوانم بگویم که همه رفتارها یک جوری غیرعادیه. فقط برای خاطر اینکه یک سوالی پیش بیاید.
آها. دیگر اوجش این است که میخواهد زنگ بزند تهران، میبرنش همان خونهای که اتفاقاً آن روستا یا تو شهر هستند و ممکن است یک چیزی را لو بدن. موبایله که آنتن میدهد اگر از پیش ویلا بروند. ولی چه میرن؟
در آن خونهای که صبح رفتن که میزند بیاید بگوید شوهرش اینجا بود، برای خاطر اینکه راه دیگهای انگار وجود ندارد برای اینکه این ماجرا لو بره، مگر اینکه آن آدمهای روستایی آنجا به بچهها هماهنگ کردن، با آنها هماهنگ نکردن.
این آدم، این یارو، اصلاً شما واقعاً یک درصد اگر در احساس خطر بکنید، هر جایی میبرید به غیر از آنجا دیگر. و اتفاقاً همه حرفهایی هم که زده میشه، عروس و داماد و شوهرش اینجا بود و آن یارو فرار میکند میرود.
کدام این رفتارها، رفتارهای آدمیزاده مثلاً در حتی شرایط شوک؟ الان مثلاً را بگذار اصلاً اصل ماجرا از نظر من این است. شما جای خودتان را بگذارید جای صابر اول. نامزدتون مرده. شما همه دغدغهتون این است که آیا به شما گفت که، بابا نامزدتون معلوم نیست مرده. ببینید شما در شرایطی در نظر بگیرید، شما را خبر کردن، میگویند انگار غرق شده.
خب شما اگر جای صابر اول باشید، یک هفته تا جنازه را پیدا نکنید، فقط میرید بیمارستان که الان پرید، میپرید تو آب. ببینید مرده یا نمرده. این تمام سوالش این است که آیا به شما گفت که نامزد دارد یا نگفت؟ چرا؟ برای خاطر اینکه این زمینهاش وجود دارد که سپیده، خلاصه انگار ما یک جوری باید برسیم به این صحنه که سپیده بگوید نگفت.
اگر مرده باشد
آقا هیچ آدمی، ببین اگر مرده باشه فرق میکند ها. تا اینجای فیلم که ما نمیدونیم مرده. به نامزدی که با اطمینان نگفتن که مرده. خودش نمیدانم مرده یا نمرده. بنابراین قبل از اینکه معلوم بشود مرده که دیگر این نامزد تا یک هفتهاش هم من فکر میکنم یک آدم نرمالی برایش مسئله نمیشود که آیا گفت یا نمیدانم نامزد دارد. اصلاً چه فرقی میکند حالا گفت یا نگفت.
یا مرده. صابر ابر چه برایش مهم است که آیا مثلاً فرق میکند نامزدش خلاصه با یک دانه آمده شما به اینها گفته باشه یا نگفته باشه برای صابر ابر چه فرقی داره؟ هیچ چیزی در این یک ربع ۲۰ دقیقه آخر فیلم هیچ چیزی وجود ندارد. واقعاً یک آدم یک خورده که فکر میکند غیر از اینکه آن موقعیت نهایی برای مثلاً فروپاشی سپیده پیش بیاید.
سپیدهای که در سراسر فیلم دروغ گفته، آن یک دانه دروغ یک جوری ما بهش نزدیک میشویم که خیلی خیلی چیز میشود. به اصطلاح، آها مثلاً تمهیدات هیجان. از اولی که صابر ابر را میبینید، آدمی که اهل کتککاریه.
یک ماشینی بوق میزنه، ببینید که این آدمیه که مشت و لگد میزند که یک خورده نگران بشوید که این مبادا مثلاً وارد اگر مثلاً آدم آرام و نحیفی بود و ندیده بودید که این خیلی هیجانانگیز نبود.
نهایتش میآید یک داد و فریادی میکند ولی شما میترسید که الان چاقو بکشه، مثلاً یک جوری درگیری فیزیکی پیش بیاید. بالاخره کل ماجرا آبروی الی میگویند میرود اگر نمیدانم نگفته باشه یا گفته باشه آبروش میرود واقعاً.
من توصیه میکنم یک بار در این ۲۰ دقیقه ۲۵ دقیقه آخر فیلم، نمیدانم چند دقیقهست، بشینید تکتک صحنهها و هیجانهاش را بررسی کنید، ببینید که هیچکدومش هیچ چفت و بست درستحسابی ندارد. یعنی همینطور فقط دقیقاً مثل همین حالت که ممکن است بچهها بگویند صابر ابر از بچهها میترسه.
نمیدانم یک اسم الی را نمیدانند حتماً سؤال میکند که اگر این نقطه ضعفی وجود دارد که قبلاً بحث شده، ترس وجود دارد که مبادا سپیده بگوید یا نه، اصلاً این صحنه، من نمیتوانم این صحنه را ببینم یک خورده خندهام نگیره، ببخشید.
آن صحنهای که بعد از دعوا، بعد از دعوا گیر داده که کی این را دعوت کرد؟ من میخواهم با خودش تنها صحبت کنم. من نمیفهمم اصلاً شما چه توجیهی وجود دارد حالا.
آن که نمیدونه که ممکن است آن بدونه. نمیدانم منظورم چیست. یعنی فقط ماییم که میدانیم که الان اینجا یک مشکلی وجود داره، یک مشکل مانده. میدانید که ممکن است دیگر همه تعلیقها تمام شد دیگر.
همه را بهش گفتن الا اینکه سپیده هنوز یک چیزی تو دلشه که راضی نشده. ممکن است بگوید این وسط دعوا همین الان مشت زده، گرفتنش، فلان، گیر میدهد به اینکه من باید با سپیده آن هم میگوید باید تنها وایسه صحبت کنم.
چرا؟ برای اینکه ما دچار تعلیق بشویم. من دچار تعلیق نمیشم. بدهم میآید از اینکه اینجور بدون دلایل دراماتیک، یعنی یک جور مصنوعی و حالت به اصطلاح با فریب هی مثلاً فرض کنید یک حالتهایی پیش بیارن که مثلاً به نظر برسد یک چیزی مشکلی وجود دارد در حالی که مشکلی وجود ندارد.
ظاهراً بینکته بودن
اصلاً هیچ چیزی واقعاً هیچ نکتهای وجود ندارد تو این فیلم. یک نفر یک دختری اومده، اینها هم نمیدانستند. حالا همین حرفی که آخرش زدم را میخواهم اول بگویم. ما که نمیدانستیم. یک جایی خیلی هیجانانگیزه، یک دفعه لیلا زارع میگوید اما ما که نمیدانستیم. خب این را از اول که ما خودمون، این که چیزی نبود که ما نمیدانستیم.
دیگر بروید بهش بگویید من نمیدانستم. سپیده هم برود بگوید من میدانستم اصلاً. میدانستم، فکر کردم که نگم. حالا میخواست از تو جدا بشود. اصلاً یک چیزی منطقی وجود داره، توجیه وجود دارد اصلاً برای کار این؟ این همه بازی و غیر از اینکه من ۲۰ دقیقه دروغهای بیشتری بشنوم، مشکلات اخلاقی بیشتری ببینم، هی مثلاً این فیلم اینشکلی پیش برود.
بگذارید من نکته اصلی را بگذارم برای جلسه آینده. فکر کنم چند ساعت؟ هفت و خب خوبه، تمومش کنیم. من به نظرم در من خیلی امیدوار بودم راستش که با تعطیلی که در جلسات پیش میآد، این فایل دیجیتال قانونی یا غیرقانونی جدایی نادر از سیمین را به دست بیاریم که انگار هنوز وجود ندارد. نصفشو؟
نصفشو. نه غیر از آن. یک بالاخره من حس میکنم وقتی که آن فایل را نداشته باشیم، من خودم حسش را ندارم. تا در دستگاه نبینم، نتونم عقب جلو بزنم، فکر نمیکنم با یک بار مثلاً دیدنش در سینما خیلی خوب بشود در موردش بحث کرد. اگر به هر حال فایلش را داریم، یک جوری که